پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
گفت وگو با دکتر سيامک زندرضوي به مناسبت پنجمين سالگرد زلزله بم
در مواقع بحران مردم را ناتوان فرض نکنيم
علي نقوي

دکتر سيامک زندرضوي استاديار بخش علوم اجتماعي دانشگاه شهيد باهنر کرمان از معدود جامعه شناسان ايراني است که با وقوع زلزله دلخراش بم در دي ماه 1382 به اين شهر آمد و طرح اجتماعات محله يي را پيشنهاد داد که با همکاري شوراي شهر بم به اجرا درآمد. وي در طول اين پنج سال حضوري مستمر در بم داشته است و از سال گذشته نيز پروژه شهر دوستدار کودک را با همکاري يونيسف اجرا مي کند. با او درباره نتايج کارهايش در بم و حضور جامعه شناسي در اين شهر به گفت وگو نشسته ايم.

---

-شما از روزهاي آغازين وقوع زلزله در اين شهر حاضر شديد و طرح هايي را پيشنهاد و اجرا کرديد. در ابتدا علت حضور و تجربياتي را که به عنوان يک جامعه شناس در بم به دست آورديد برايمان بازگو کنيد.

در حقيقت اين طوري مي توانم بگويم که بم براي بيش از 40 هزار نفر از مردم مرگ به ارمغان آورد و براي بخش بزرگي جراحت، معلوليت و غم از دست دادن دوستان و خويشان. براي افرادي هم فرصت فراهم کرد. من از جمله کساني هستم که فرصت خيلي بي نظيري برايم فراهم شد و فکر مي کنم به سهم خودم تلاش کردم به بعضي از سوالات پايه يي جامعه شناسي نزديک شوم و سعي کنم جواب هاي تازه يي برايش پيدا کنم. موفقيت بسيار محدود من فقط در حد اين بود که شما در شب تاريکي، کبريتي روشن کنيد و انتظار داشته باشيد در اين شب تاريک تغيير پيدا شود. آنچه من کردم در حد روشن کردن کبريت بود و قدري روشنايي بخشيد.
زماني که زلزله بم رخ داد اولين اتفاق اين بود که ساختارهاي فيزيکي مانند آب، برق، خدمات عمومي و... را مختل کرد و شبکه هاي تعاملي خويشاوندي، همسايگي و دوستي نيز به دليل تلفات بالاي انساني به طور جدي آسيب ديد و اين ايده را به من داد تا وارد اين عرصه شده و اين سوال مطرح شود که کساني که باقي مانده اند چگونه با کنش هايشان ساختارها را مي آفرينند و ايجاد مي کنند.در چنين وضعيتي من و گروه شهر انجمن جامعه شناسي(به طور مستقل) به اين نتيجه رسيديم که شايد بتوان کاري کرد. ما به سمتي حرکت کرديم که در حالتي که ساختارها آسيب ديده بود، شهروندان با کمک خود ساختارها را با کنش متقابل خودشان بسازند و هرگاه به ناکارآمدي ساختار پي بردند با خرد جمعي آن را تغيير دهند. در حقيقت اين اختيار را داشته باشند که ساختار مناسب حل مشکلات شان را بسازند و براي آن برنامه ريزي کرده، اجرا و ارزيابي اش را برعهده گيرند و دوباره ساختار را از نو بسازند. ساختارهايي که در جامعه وجود دارد و از نظر افراد مختلف ساختارهاي صلبي به نظر مي رسند در شرايط بحران نرم شدند و مي توانستند بازسازي شده و شکل بگيرند. براي همين هم مفهوم اجتماع محله يي

(Local comminity) پايه ريزي شد. پايه نظري آن در کوبه ژاپن بنا شده بود و تجربه خوبي هم دکتر پرويز پيران در همکاري با شهرداري تهران داشت و سعي شد با استفاده از اين دو تجربه به سمت سازماندهي ساختارهاي جامعه از پايين به بالا، مناسب حال شهروندان و با استفاده از ايده هاي خودشان برويم. در اين راه بيشترين همراهي از سوي رئيس وقت شوراي شهر بم جناب آقاي دکتر اسماعيلي انجام گرفت که گروه ما را همراهي و شهروندان را تشويق کرد به جاي آنکه دست شان را دراز کنند تا کنسروي دريافت کنند دور هم جمع شوند و گروه هاي کاري خود را در موضوعات مختلفي چون کودکان، ساخت و ساز، بهداشت محله و... تشکيل دهند و براي مشکلات شان چاره انديشي کنند.

-بم شهري متکي به اقتصاد کشاورزي و تا حدودي تجارت و گردشگري بود که جامعه يي سنتي را در خود جاي داده بود اما شما مفهوم اجتماع محله يي را که بر پايه مشارکت مدرن است به آنجا برديد، آيا اين مشارکت مدرن تعارضي با سنتي بودن بم نداشت؟

پيش فرض سنتي بودن بم، براساس تصويري است که با هلي کوپترها بعد از زلزله از بم برداشته شد و در ذهن ها نقش بست. در آن تصاوير نخل ها وسعت فاجعه را پوشانده بودند و شهر بم شبيه مناطق روستايي به نظر مي آمد. در حالي که طبق مطالعه يي که توسط همسرم «رويا اخلاص پور» انجام شده و هم اکنون زير چاپ است بم مدرن ترين شهر استان کرمان بود و اسناد معتبر نشان مي دهد مناسبات شهروندي و امکان زندگي مدرن شهري مانند تئاتر، نمايش و فعاليت هاي بيرون از خانه و خانواده سابقه يي طولاني و نزديک به پنجاه سال دارد ( از زماني که مردم از ارگ بيرون آمدند و در محل فعلي، ساکن شدند). با اين وجود اين مشکل نه در بم بلکه در بزرگ ترين شهرهاي کشور هم وجود دارد که مناسبات خويشاوندي بر همسايگي اولويت دارد و براي همين در مواقع بحران افراد هر محله همسايه هايشان را رها مي کنند و کيلومترها آن سوتر سراغ خويشاوندان شان مي روند در حالي که اگر ما اجتماعات محله يي يا به تعبيري مناسب تر براي ايران «محله تعاملي شهروندان» را در شهرهاي کوچک و بزرگ تعريف کنيم و افرادي را که با همديگر تعامل و رفت و آمد دارند در گروه هاي کاري بين خودشان تقسيم بندي کنيم و امکانات محدودي مانند يک کانکس و لوازم مقابله با بحران را در هر محله قرار دهيم مي توان اين اميد را داشت که به محض وقوع هر نوع اتفاقي افراد هر محله به کمک اهالي همان محل بشتابند و خيال شان راحت باشد که در محله يي که خويشاوندان شان ساکن هستند اجتماع محله يي ديگري هست که ياري رسان باشد و اطمينان حاصل مي کنند که سازوکاري وجود دارد تا همسايه ها همديگر را حمايت کنند. اين امر تمريني است تا بدانيم ساختارهاي جامعه را مي توان در مواقع لزوم توسط خود شهروندان تغيير داد و بهبود بخشيد.

-پايه بحث اجتماعات محله يي بر همکاري شهروندان از پايين به بالا است در حالي که بسياري از تصميمات در کشور ما توسط دولت گرفته و اجرا مي شود، آيا در بم نيز چنين مساله يي وجود داشت؟

ما با يک فرصت بسيار استثنايي روبه رو بوديم ضمن آنکه نسبت به زلزله هاي گذشته اين اولين بار بود که در کشور ما در آن سطح سازمان هاي غيردولتي، فعالان اجتماعي، اعضاي هيات علمي دانشگاه ها و شهروندان عادي توانستند وارد سرزمين آسيب ديده شوند (هم داخلي و هم خارجي)و اگر اوضاع کمي مناسب تر بود شايد نتيجه بهتري گرفته مي شد. به اين معني که دستگاه دولت که خودش را نه تنها متولي ساختار فيزيکي بلکه متولي و پاسدار ساختار اجتماعي، روابط خانوادگي و مناسبات انساني فرض مي کند وارد شد و در قدم اول امکان بازسازي ساختارهاي آسيب ديده را از پايين محدود کرد. دستگاه اداري دولت به سرعت جاي خود را طوري قرار داد که بتواند حضور تمام کساني را که به عنوان کنشگران اجتماعي مي توانستند کمک کنند تا بازسازي ساختارها از پايين به بالا انجام شود، محدود شود و اين بازسازي ساختارها در کنترل دستگاه اداري دولت قرار گيرد. اين وضعيت را مي توانيد در نمودهاي عيني جست وجو کنيد؛ تصميماتي که براي بازسازي (در مرحله اول اسکان) گرفته شد تا اسکان در خارج از محدوده شهر اصلي قرار گيرد يکي از پيامدهاي فوري اين بازسازي از بالا به پايين و متکي بر قدرت اداري دولت بود در حالي که همان لحظه که اين تصميم گرفته مي شد بسياري از افراد و قريب به اتفاق شهروندان آگاه بودند اين پروژه هيچ نفعي براي شهروندان و بازسازي شهر ندارد. در ابتدا تصميم گرفته شد 27 هزار واحد مسکوني خارج از شهر و در محيط اردوگاهي ساخته شود اما زير فشارها به 9 هزار واحد محدود شد که بسياري از مشکلات را پديد آورد. اما چرا اين اتفاق افتاد و آيا سيستم دولتي هيچ پژوهشي را در اين زمينه انجام نداده بود؟ آنها به روش خودشان نيازسنجي و اولويت بندي کردند اما اشکال در مفهومي است که در دانش جامعه شناسي در دو سه دهه اخير به آن بيشتر توجه شده و اين است که توليد داده و اطلاعات، توليد خنثي نيست، توليد بي طرفانه نيست و برخلاف ادعاي جامعه شناسي اثباتي(پوزيتيو) در توليد داده، منابع قدرتي وجود دارند که متناسب با گروه قدرت داده هاي مناسب جمع آوري مي کنند. اين چيزي است که در جامعه شناسي اثباتي به خوبي ديده نمي شود.نمودش در اينجا اين است که براي اين تصميم يک پيش فرض کاملاً روانشناسانه وجود دارد که در همه فجايع زيستي لحاظ مي کنند که به محض وقوع فاجعه، افراد فاجعه ديده ناتوان مي شوند و به دليل تالمات شديد روحي توانايي تصميم گيري و روشن بيني شان کاهش مي يابد. براساس اين پيش فرض بلافاصله نتيجه گرفته مي شود براي شهروندان آسيب ديده به فکر درمان باشيم، براي آنها برنامه ريزي کنيم، برنامه هاي ريخته شده را اجرا کنيم و خودمان مديريت کنيم تا زماني که آنها بر تالمات خودشان فائق آيند و ممکن است اين امر يک ماه، شش ماه يا حتي يک سال طول بکشد. با اين پيش فرض، بسيار عقلاني و منطقي است که از بالا تصميم بگيرند، اردوگاه با استفاده از نيروهاي بيرون از منطقه و در خارج از شهر ساخته شود و نه تنها اجرا بلکه مديريت و ارزيابي هم توسط نيروهاي از بيرون آمده انجام گيرد و اين عمل موجب مي شود اردوگاه در جايي که سفره آب زيرزميني است يا در مسير قنوات بروات به بم ساخته شود و به دنبال خودش مشکلات بسياري پديد آورد.

-چرا اين پيش فرض درست نيست؟

همه کساني که در سه روز اول پس از زلزله در بم بودند بطلان اين پيش فرض را کاملاً مشاهده کرده و گواهي مي دهند. تمام کساني که بستگان خود را از دست داده بودند در اولين قدم از محله خودشان به سوي آنها مي رفتند، دنبال کساني که امکاناتي نظير بيل و کلنگ و... داشتند مي گشتند و اگر امکان داشتند بستگان شان را از زير آوار خارج مي کردند. کسي که مي تواند اين برنامه را با دقت اجرا و تدوين کرده و سراغ خويشاوند ديگرش برود نشان دهنده بطلان فرض ناتواني است. گرچه ممکن است 15- 10درصد دچار چنان تالمي شوند و شدند که نه براي يک هفته و يک ماه شايد بيش از يک سال هم از فعاليت اجتماعي بازمي مانند. اما اين درصد را نبايد ملاکي براي ناتوان جلوه دادن شهروندان و رفتن به سمت برنامه ريزي از بالا به پايين قرار داد. دوم آبياري نخل ها است؛ پس از زلزله تمامي کانال هاي آبرساني تخريب شده بود و سوال مهم در ميان شهروندان اين بود که ما چگونه مي توانيم کانال هاي آبياري را لايروبي کنيم؟ بين 10تا 40 روز پس از زلزله تمامي نخل هاي شهر آبياري مي شوند و نيروهاي بيروني جز در تامين برخي تجهيزات، هيچ مشارکتي در آن نداشتند.

-اما در ميانه اجراي طرح اجتماعات محلي به تعطيلي کشيده شد و طرح دوستدار کودک به ميان آمد. آيا دولت مانع کار بود يا طرح با شکست روبه رو شد. در حقيقت علت توقف پروژه چه بود؟

دولت هيچ ممانعتي نکرد همان گونه که هيچ کمکي نکرد. (اينکه مطلقاً مانع نبود نکته بسيار مثبتي بود.) حتي فرماندار وقت که قول داده بود پاداشي در حد هزينه رفت و آمد 45 تسهيل گري که آموزش ديده بودند را پرداخت کند،نکرد که اسنادش موجود است. ما در مرحله يي کار کرديم که به اصطلاح اسکان در مرحله اضطراري بود (در چادر) بنابراين اجتماعات محله يي در قالب مکان هايي شکل گرفت که مکان اصلي زندگي افراد نبود و در محيط هاي خياباني و پارک ها ايجاد شد. زماني که اسکان موقت برقرار شد عده يي به اردوگاه ها رفتند، عده يي در محله خودشان اسکان پيدا کردند و برخي نيز به کنار نزديکان شان رفتند. بلافاصله اين مشکل پيدا شد که تعاملات جديدي شکل گرفت يعني آن 60-50 خانواري که گروه هاي کاري را تشکيل داده بودند عملاً به نقاط مختلف شهر منتقل شدند. جنبه مثبت، پراکندگي بحث بود به طوري که اقلاً سه مورد را مشاهده کردم که گروه هاي کاري مجدداً تشکيل شد اما از بقيه موارد بي اطلاعم و احتمال کمي مي دهم. کلاً دوره فعاليت کوتاه بود و در فاصله چهار تا پنج ماهه که اين فعاليت را هدايت مي کرديم وارد اسکان موقت شديم.

-شما اشاره کرديد که پايه نظري کار از زلزله کوبه ژاپن گرفته شد. چه شباهت هايي بين کوبه و بم وجود داشت که از آن استفاده شد؟

با کوبه به لحاظ فيزيکي هيچ شباهتي وجود نداشت. آنچه شباهت پايه بود نياز شهروندان به دسترسي به مفهوم سرمايه اجتماعي است. هم در کوبه و هم در بم شبکه تعاملي گوناگون و پيچيده يي وجود داشت که شهروندان در آن تنفس مي کردند و خود را در آن جاي مي دادند. در بم با وجود آنکه بسياري از خويشاوندان از دست رفته بودند سرمايه اجتماعي به سرعت خود را بازسازي کرد و به عنوان نمونه مي گفتند امروز مهمان دختر پسرعموي دامادمان هستيم. در حقيقت حلقه هاي شکسته شبکه خويشاوندي به وسيله افراد باقيمانده وصل شد و هويت و خاطرات مشترک کمک کرد تا شبکه احيا شود. يا در جايي ديگر که سرمايه اجتماعي نيازمند حمايت همکاران بود در ميان معلمان بمي به بهترين نحو ديده شد که چگونه بقيه معلم ها از همديگر پشتيباني مي کنند و حتي براي هم کمک مالي جمع مي کنند. اين شبکه هاي نامرئي اما بسيار باارزش که مي توانست حمايت کند نقطه مشترک کوبه و بم بود. البته از يک نکته هم نبايد غافل شد که جنبه منفي مفهوم سرمايه اجتماعي نيز هست. آنجايي که روابط خويشاوندي قدرتمندي وجود دارد، اعتماد کافي وجود دارد اما در درون خودش کودکان ابزار حمل و نقل مواد مخدر مي شوند يا از کودکان براي بهبود مناسبات سرمايه اجتماعي يا ازدواج در سنين پايين استفاده مي کنند و حلقه هاي مفقوده را ترميم و پيوندهاي قطع شده خانوادگي را برقرار مي کنند. در اين هنگام که حقوق کودکان معلق نگه داشته مي شود دانش جامعه شناسي به کمک مي آيد و سعي مي کند کودکان را به لحاظ وضعيت ديده باني کند؛ کاري که يونيسف در بم انجام داد و به حدود 80 تا 90 نفر کارشناس مواردي همچون مساله يابي مشارکتي، تسهيل گري و مددکاري آموخت تا با حضور در ميان خانواده ها سعي کنند کودکان بازمانده از زلزله را که به خويشان شان سپرده شده بودند ديده باني کرده و مواظب باشند آنها به صورت ابزاري مورد سوءاستفاده قرار نگيرند.

-سوال پاياني ام برمي گردد به حضور جامعه شناسان در بم. در ميان فعالان علوم انساني، روانشناسان بيش از هر گروه ديگري به بم آمدند و پس از آن مقالات بي شماري منتشر کردند درحالي که حضور جامعه شناسان کمرنگ بود. شما دليلش را در چه مي بينيد.

حضور روانشناسان به پيش فرض «ناتوان سازي شهروندان» برمي گردد. وزارت بهداشت بودجه يي گرفت تا دولت تاييد پيش فرض غلط را براي مقامات کشور که از بالا اندازه گيري مي کنند، بگيرد و شايد روانشناسان نيز از آن اطلاعي نداشتند. شما از ميان صدها ميليارد توماني که خرج بم شد ببينيد سهم پژوهش هاي کاربردي چقدر است و نسبت آن ميان روانشناسي و جامعه شناسي به چه ميزان است. در حوزه روانشناسي هزينه هاي بسياري شد و کمپ هايي ايجاد شد اما نکته تاسف بار اين بود که به محض قطع شدن بودجه همه اين فعاليت ها مانند برف ذوب شد البته اين به آن معني نيست که روانشناسان عاشق و فعال به بم نيامدند و کاري نکردند. اما ساختاري که دولت نفتي تعريف کرد اين بود که توسط علوم پزشکي ناتواني مردم نشان داده شود و روانشناسي به ميان مردم رفته و آنها را دلداري دهد تا دستگاه اداري کارش را انجام دهد، بازسازي کند و... در حقيقت جامعه شناسي جايي در مناسبات قدرت برنامه ريزي از بالا به پايين ندارد. آيا انجمن جامعه شناسي کاري بيش از اين مي توانست بکند. انجمن با امکانات و در حد و اندازه هاي زمان خودش پنج نفر جامعه شناس برجسته را به بم فرستاد. علت ديگر را در دانش جامعه شناسي در ايران بايد جست وجو کرد. جامعه شناسي ما در سلطه پارادايم اثباتي است که ابزار آن در پژوهش پرسشنامه است و درشرايط بحراني اين نگاه پژوهشي جواب نمي دهد. به عنوان نمونه گروه هايي که از طرف سازمان هاي مديريت و برنامه ريزي وقت استان ها به بم آمدند، کارشان اين بود که در يک مدت زمان معين و کوتاه با پرسشنامه اطلاعات کسب کنند، نيازها، انتظارات و مشکلات شهروندان را در زماني کوتاه جمع آوري کنند، گروه بعدي هم که مي آمد باز با هزاران پرسشنامه به ميان مردم مي رفت و اطلاعات جمع مي کرد. اگر اين افراد حوصله داشتند و در همان روزها پرسشنامه ها را وارد نرم افزارهاي آماري مي کردند و نتايجش را به مقامات اطلاع رساني ارائه مي دادند، تا آنها قصد مي کردند که عمل کنند وضعيت فرق کرده بود چرا که ساختارها در زمان بحران، صلب نيستند. خب راه حل چيست؟ راه آن متدهايي است که در دنيا استاندارد شده و اسنادش موجود است، اينکه زمان جنگ، قحطي و بحران چگونه براي اردوگاه مکان يابي کنيم، بهترين محل کمپ کجا است؟ اينها با پژوهش هاي مشارکتي پاسخ داده مي شوند. هيچ کس بهتر از خود آوارگان نمي داند. آنها هستند که مي دانند مسير قنوات کجا است، زمين ها چه ويژگي دارند و... جامعه شناسان زياد نبودند، سوال درستي است؛ چون ما ابزارهاي مناسب در اختيار نداشتيم. واقعيت اين است که ما بايد درس هاي دانشگاهي را خيلي جدي پيگيري کنيم تا جامعه شناس احساس مفيد بودن کند. به نظر من بايد سرفصل هاي بي ربط رشته جامعه شناسي را کنار گذاشته و ظرفيت هاي جديدي را به اين رشته وارد کنيم. پژوهشگراني را تربيت کنيم تا در مواقع بحران مفيد باشند. آيا اگر اوضاع مناسب بود و ما به جاي پنج جامعه شناس، 50 جامعه شناس داشتيم که در بم مستقر مي شدند و پژوهش هاي مشارکتي انجام مي دادند و کارها منتشر مي شد دولت مي توانست به نفع گروه هاي قدرت اردوگاه بسازد؟ مطمئناً خير.
به انگيزه پنجمين سالگرد زلزله بم
زلزله، بحران، مديريت
حميدرضا ميرزاده

پنج سال از واقعه زلزله بم گذشت؛ واقعه يي که هنوز از خاطر جامعه پاک نشده است و افراد با تاسف زياد از آن ياد مي کنند.

درباره امدادرساني به آسيب ديدگان و نوسازي شهر بم نوشته ها و صحبت هاي زيادي وجود دارد اما مساله يي که در مدت اين پنج سال به آن کمتر اشاره شد، چگونگي رويارويي با يک واقعه طبيعي (نظير زلزله بم) در ساعات اوليه رخ دادن است. نگارنده که در آن سال عضو يک گروه امداد و نجات بود و دست بر قضا به دليل تحصيل در دانشگاه در شهر کرمان زندگي مي کرد، مامور شد تا طي سفري يک روزه به بم، گزارشي از وضعيت کلي شهر و نيازهاي اوليه را براي مديران گروه امداد تنظيم کند.

بنابر تجربه هاي پيشين، اولين اقدام براي سفر به يک منطقه زلزله زده را مراجعه به استانداري مي دانستم چرا که در واقعه هاي مشابه، تا چند روز بعد از رخدادهاي طبيعي، منطقه بحران زده در قرق کامل قرار مي گيرد و مجوز عبور و مرور توسط استانداري ها صادر مي شود. پس طبيعي بود که نگارنده و همراهان، قريب به سه ساعت وقت خود را براي مراجعه به استانداري و درخواست مجوز ورود به منطقه صرف کنيم. اما ساعتي بعد، از اين اتلاف وقت حسرت خورديم چرا که هيچ ايست بازرسي در راه وجود نداشت که از خودروهاي ورودي مجوز تردد بخواهد. در واقع منطقه زلزله زده بم و بروات قرق نشده بود و هر کس با هر قصد و منظوري قادر به ورود به شهر بود. تبعات اين سهل انگاري صبح روز بعد مشخص شد که البته اخبار آن نيز در روزنامه ها و ساير رسانه ها انعکاس يافت. سرقت اموال عمومي و خصوصي توسط افراد غيربومي و فرصت طلب، تنها گوشه يي از اين اتفاقات بود.

به غير از سرقت اموال، ازدحام بي مورد افراد در سطح شهر نيز پيامد ديگر قرق نشدن منطقه بود که باعث کند شدن عمليات امداد مي شد. در همان ساعت هاي اوليه ورود به منطقه زلزله زده، متوجه شديم به رغم توزيع چادر، پتو و غذا در بسياري از محله هاي شهر بم، هيچ کالايي به بروات نرسيده بود. آنچه دماسنج ها نشان مي دادند، دمايي نزديک به 11 درجه زير صفر بود و فقط مردمي که موفق به بيرون آوردن لباس و پتوي گرم از زير آوار شده بودند، وضعيت نسبتاً مناسبي داشتند. با مراجعه به ستاد هلال احمر شهر بم تقاضاي پتو و چادر کرديم و جالب آنجا بود که اين اقلام بدون هيچ واسطه و سوال و جوابي در اختيار ما قرار داده شد. هيچ کس از ما نپرسيد «شما که هستيد؟» يا «اين 100 تخته پتو و 20 چادر را به کجا مي بريد.»

کارشناسان مديريت بحران معتقدند اولين اقدام براي مديريت هر بحران، تعيين حدود منطقه است. مثلاً در رخدادهايي مانند سيل و زلزله اولين کار تعيين حدود مناطق آسيب ديده است. اقدام ديگر قرق منطقه به وسيله نيروهاي نظامي است. در واقع، همان طور که يکي از وظايف نيروهاي نظامي هر کشور در زمان صلح، امدادرساني در بلاياي طبيعي است، وظيفه قرق کردن مناطق بحران زده هم بر عهده همين نيروهاست.

اما اتفاقي که در بم افتاد، چنين نبود. گناه قرق نشدن منطقه بم و بروات در 5 دي 82 نه به گردن نيروهاي نظامي بود و نه حتي به گردن ستاد مديريت بحران زلزله بم بلکه اين کوتاهي ريشه در بي توجهي به علم مديريت بحران دارد. آنها که در اولين ساعت هاي پس از زلزله در شهر بم حضور داشتند، شاهد فرود هواپيماهاي امدادرسان از کشورهاي مختلف دور و نزديک بودند. کافي است مدت زمان لازم براي طي مسافت هوايي بين بم و شهرهاي مبداء اين هواپيماها را از ساعت فرودشان کسر کنيم، آنگاه به وضوح در خواهيم يافت اين گروه هاي امداد، تنها به فاصله يک يا دو ساعت از مخابره خبر زلزله فرودگاه را به مقصد بم ترک کرده اند. اين در حالي است که کاروان امدادگران هلال احمر از شهرهاي مختلف کشور به وسيله اتوبوس و چند ساعت پس از حضور امدادگران خارجي به بم رسيدند.

اتفاقات اينچنيني در کشوري که روي کمربند زلزله جهان قرار دارد، به هيچ وجه قابل قبول نيست زيرا تکرار يک زلزله مخرب و مرگبار تنها با فاصله 12 سال اتفاق افتاد و در زمان وقوع زلزله بم، هنوز هم خاطره تلخ زلزله رودبار در اذهان عمومي باقي مانده بود.

هر چند شهرداري تهران و برخي از شهرهاي بزرگ کشور اقدام به راه اندازي مراکز مديريت بحران در سطح شهرها کرده اند، اما هنوز بسياري از شهرهاي کوچک و روستاها فاقد چنين مراکزي هستند. در صورتي که بسياري از شهرها و روستاها در مناطقي قرار دارند که امدادرساني براي وقايع طبيعي احتمالي سخت و بعضاً ناممکن به نظر مي رسد. اگر در سال 1382 شهر بم و بروات داراي مرکزي توانمند براي مديريت بحران بودند، چه بسا آمار کشته شدگان اين زلزله بسيار کمتر از رقم فعلي بود. ما از زلزله رودبار عبرت نگرفتيم و واقعه بم با مرگ شمار بيشتري از هموطنان مان اتفاق افتاد. هنوز در شهرهاي زيادي از کشور ما احتمال وقوع زلزله مي رود و خوشبختانه هنوز فرصت براي عبرت گرفتن هست.
عناوين اين صفحه
در مواقع بحران مردم را ناتوان فرض نکنيم
زلزله، بحران، مديريت
وقتي خود دولت قانون را زير پا مي گذارد

وقتي خود دولت قانون را زير پا مي گذارد
رسول بداقي

بر اساس اصل 30 قانون اساسي جمهوري اسلامي دولت موظف است، وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سر حد خودکفايي کشور به طور رايگان گسترش دهد.

برابر ميثاق ملي و سوگندي که رئيس دولت در آغاز به کار خود در هر کشوري در برابر ملت ياد کرده، بايد مجري قانون اساسي هر کشوري باشد و براي حمايت از مردم در برابر کساني که مي خواهند قانون را به خاطر منافع شخصي زير پا گذاشته و از ناتواني و پراکندگي مردم سوءاستفاده کنند، جلوگيري کرده و از پايمال شدن حق مردم از طرف خود و ساير دولتمردان و دست اندرکاران جلوگيري کند.

مردم هر کشوري به خاطر ميثاق مشترکي زير نام قانون اساسي گردهم آمده و تشکيل يک دولت داده اند و به افرادي زير نام هيات حاکمه و دولت اعتماد کرده و بنا به وعده هايي مبني بر بهبود اوضاع اقتصادي و اجتماعي خود به افرادي که بهترين آينده را براي آنان ترسيم کرده اند؛ راي داده و آنان را براي مدت معيني به نمايندگي از خود برگزيده اند به اميد اينکه از نابودي حقوق آنان در برابر فرصت طلبان و زورگويان جلوگيري کند و حتي زندگي آنان را بهبود بخشد، گرچه مردم کمتر اين فرصت را دارند که در مواقع سخت دورهم گرد آمده و جمع بندي از وعده هاي داده شده توسط مدعيان حقوق ملت هنگام به دست گرفتن قدرت داشته باشند، اما اين را حق خود دانسته و بي گمان دير يا زود به شيوه هاي به آن رسيدگي خواهند کرد.

مهم ترين مساله در هر کشوري بين مردم و هيات حاکمه دو نکته مهم «اعتماد و بي اعتمادي» است.

مشروعيتي که ژان ژاک روسو بر آن پافشاري کرده و آن را بزرگ ترين پشتوانه معنوي هر دولتي دانسته بي گمان منظور همين «اعتماد و بي اعتمادي» بوده است. ژان ژاک روسو اوايل قرن 18 در ژنو گفته است؛ «سندي که حکومت را تاسيس مي کند قرارداد نيست بلکه قانون است و آنهايي که قوه مجريه را در دست دارند مامور و نوکر ملت هستند، نه ارباب آنان. ملت حق دارد هر وقت بخواهد آنان را منصوب يا عزل کند. دولتمردان يکي از طرفين قرارداد نيستند بلکه فقط ملزم به اطاعت هستند. ماموريتي را که ملت به آنان واگذار کرده است، تا اجرا کنند فقط وظيفه ملي خود را انجام مي دهند و به هيچ وجه حق ندارند در آن موضوع چون و چرا کنند.»

مي بينيم که بنيانگذار جمهوري اسلامي نيز بارها بر اين نکته تاکيد کرده اند. خود و حاکمان را خادم مردم دانسته اند.

آنچه نگارنده را وادار به اين نوشتار کرد گفتارها و درددل هايي بود که هنگام گرفتن کارنامه دخترم در مدرسه از يکي از همکلاسي هايش شنيدم.

اين دختر 12 ساله گفت؛ مگر مدير و معاون مدرسه خودشان انسان نيستند که درد پدر و مادر مرا درک کنند و بدانند که نداشتن چقدر سخت است؟، به خدا پدر من کارگر است. به سختي زندگي را مي گذرانيم. پول لباس و کفش هم نداريم. من با کفش و کيف پارسال به مدرسه آمده ام.

اين دانش آموز که پدرش کارگر آموزش و پرورش است در پاسخ اين پرسش ما که؛ «در روزهاي آغاز مهر چه احساسي داشتي وقتي مي ديدي همکلاسي هايت با کفش و کيف نو به مدرسه آمده اند اما تو با همان کيف و کفش کهنه سال گذشته سال تحصيلي ات را آغاز کردي؟»، افزود؛ من هم مانند بچه هاي ديگر دلم مي خواهد کفش و کيف نو داشته باشم، اما وقتي به چشم هاي پدرم خيره مي شوم، دلم کباب مي شود و هوس کيف و کفش نو از سرم مي پرد.

بني آدم اعضاي يک پيکرند

که در آفرينش ز يک گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توکز محنت ديگران بي غمي

نشايد که نامت نهند آدمي

خانم نجمه يکي از اولياي دانش آموزان که براي گرفتن کارنامه فرزندش آمده بود گفت؛ به خدا قسم يک پسر دارم، آن هم سرباز است. پدرش هم آهنگر است اکنون در بيمارستان به خاطر شدت کار بستري است، پول ندارم که بابت درمان همسرم بپردازم. مدرسه هم بابت گرفتن کارنامه 25 هزار تومان از دخترم خواسته است. مانده ام چه خاکي بر سرم بريزم. يک زن غريب و خانه دار بايد براي پول تحصيل فرزند و درمان همسرش به چه کسي رو بيندازد؟،

هنگامي که در روزنامه ها خواندم، آقاي رئيس جمهور محترم فرموده اند؛ من با بشکه يي پنج دلار هم کشور را اداره مي کنم، شگفت زده شدم و هرگز باور نکردم، اما وقتي با اين صحنه روبه رو شدم، با خود اين شعر حافظ را زمزمه کردم؛ گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود، و ليک به خون جگر شود

بايد گفت؛ آقاي رئيس جمهور شما درست فرموده ايد، با بشکه يي پنج دلار هم مي توانيد کشور را اداره کنيد اما مهم اين است که؛ «به چه قيمتي؟،»

کو دلي سوزناک تا در غم نداشتن نان و نواي بينوايان اندکي بسوزد؟

کو چشمي پر آب تا درد و اندوه را بر گونه هاي اين قوم بي پناه به تماشا بنشيند، و از سر درد اشکي بريزد بر مزار آرزوهاي کوچک اين قوم بزرگ؟

کو گوشي شنوا که پاي سخن پر از ناله بينوايان از ياد رفته بنشيند؟ زباني کو، تا فرياد کند، بيچارگي هاي مردمي را، که زبان فريادشان هم نيست؟


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام