علي نقوي
دکتر سيامک زندرضوي استاديار بخش علوم اجتماعي دانشگاه شهيد باهنر کرمان از معدود جامعه شناسان ايراني است که با وقوع زلزله دلخراش بم در دي ماه 1382 به اين شهر آمد و طرح اجتماعات محله يي را پيشنهاد داد که با همکاري شوراي شهر بم به اجرا درآمد. وي در طول اين پنج سال حضوري مستمر در بم داشته است و از سال گذشته نيز پروژه شهر دوستدار کودک را با همکاري يونيسف اجرا مي کند. با او درباره نتايج کارهايش در بم و حضور جامعه شناسي در اين شهر به گفت وگو نشسته ايم.
---
-شما از روزهاي آغازين وقوع زلزله در اين شهر حاضر شديد و طرح هايي را پيشنهاد و اجرا کرديد. در ابتدا علت حضور و تجربياتي را که به عنوان يک جامعه شناس در بم به دست آورديد برايمان بازگو کنيد.
در حقيقت اين طوري مي توانم بگويم که بم براي بيش از 40 هزار نفر از مردم مرگ به ارمغان آورد و براي بخش بزرگي جراحت، معلوليت و غم از دست دادن دوستان و خويشان. براي افرادي هم فرصت فراهم کرد. من از جمله کساني هستم که فرصت خيلي بي نظيري برايم فراهم شد و فکر مي کنم به سهم خودم تلاش کردم به بعضي از سوالات پايه يي جامعه شناسي نزديک شوم و سعي کنم جواب هاي تازه يي برايش پيدا کنم. موفقيت بسيار محدود من فقط در حد اين بود که شما در شب تاريکي، کبريتي روشن کنيد و انتظار داشته باشيد در اين شب تاريک تغيير پيدا شود. آنچه من کردم در حد روشن کردن کبريت بود و قدري روشنايي بخشيد.
زماني که زلزله بم رخ داد اولين اتفاق اين بود که ساختارهاي فيزيکي مانند آب، برق، خدمات عمومي و... را مختل کرد و شبکه هاي تعاملي خويشاوندي، همسايگي و دوستي نيز به دليل تلفات بالاي انساني به طور جدي آسيب ديد و اين ايده را به من داد تا وارد اين عرصه شده و اين سوال مطرح شود که کساني که باقي مانده اند چگونه با کنش هايشان ساختارها را مي آفرينند و ايجاد مي کنند.در چنين وضعيتي من و گروه شهر انجمن جامعه شناسي(به طور مستقل) به اين نتيجه رسيديم که شايد بتوان کاري کرد. ما به سمتي حرکت کرديم که در حالتي که ساختارها آسيب ديده بود، شهروندان با کمک خود ساختارها را با کنش متقابل خودشان بسازند و هرگاه به ناکارآمدي ساختار پي بردند با خرد جمعي آن را تغيير دهند. در حقيقت اين اختيار را داشته باشند که ساختار مناسب حل مشکلات شان را بسازند و براي آن برنامه ريزي کرده، اجرا و ارزيابي اش را برعهده گيرند و دوباره ساختار را از نو بسازند. ساختارهايي که در جامعه وجود دارد و از نظر افراد مختلف ساختارهاي صلبي به نظر مي رسند در شرايط بحران نرم شدند و مي توانستند بازسازي شده و شکل بگيرند. براي همين هم مفهوم اجتماع محله يي
(Local comminity) پايه ريزي شد. پايه نظري آن در کوبه ژاپن بنا شده بود و تجربه خوبي هم دکتر پرويز پيران در همکاري با شهرداري تهران داشت و سعي شد با استفاده از اين دو تجربه به سمت سازماندهي ساختارهاي جامعه از پايين به بالا، مناسب حال شهروندان و با استفاده از ايده هاي خودشان برويم. در اين راه بيشترين همراهي از سوي رئيس وقت شوراي شهر بم جناب آقاي دکتر اسماعيلي انجام گرفت که گروه ما را همراهي و شهروندان را تشويق کرد به جاي آنکه دست شان را دراز کنند تا کنسروي دريافت کنند دور هم جمع شوند و گروه هاي کاري خود را در موضوعات مختلفي چون کودکان، ساخت و ساز، بهداشت محله و... تشکيل دهند و براي مشکلات شان چاره انديشي کنند.
-بم شهري متکي به اقتصاد کشاورزي و تا حدودي تجارت و گردشگري بود که جامعه يي سنتي را در خود جاي داده بود اما شما مفهوم اجتماع محله يي را که بر پايه مشارکت مدرن است به آنجا برديد، آيا اين مشارکت مدرن تعارضي با سنتي بودن بم نداشت؟
پيش فرض سنتي بودن بم، براساس تصويري است که با هلي کوپترها بعد از زلزله از بم برداشته شد و در ذهن ها نقش بست. در آن تصاوير نخل ها وسعت فاجعه را پوشانده بودند و شهر بم شبيه مناطق روستايي به نظر مي آمد. در حالي که طبق مطالعه يي که توسط همسرم «رويا اخلاص پور» انجام شده و هم اکنون زير چاپ است بم مدرن ترين شهر استان کرمان بود و اسناد معتبر نشان مي دهد مناسبات شهروندي و امکان زندگي مدرن شهري مانند تئاتر، نمايش و فعاليت هاي بيرون از خانه و خانواده سابقه يي طولاني و نزديک به پنجاه سال دارد ( از زماني که مردم از ارگ بيرون آمدند و در محل فعلي، ساکن شدند). با اين وجود اين مشکل نه در بم بلکه در بزرگ ترين شهرهاي کشور هم وجود دارد که مناسبات خويشاوندي بر همسايگي اولويت دارد و براي همين در مواقع بحران افراد هر محله همسايه هايشان را رها مي کنند و کيلومترها آن سوتر سراغ خويشاوندان شان مي روند در حالي که اگر ما اجتماعات محله يي يا به تعبيري مناسب تر براي ايران «محله تعاملي شهروندان» را در شهرهاي کوچک و بزرگ تعريف کنيم و افرادي را که با همديگر تعامل و رفت و آمد دارند در گروه هاي کاري بين خودشان تقسيم بندي کنيم و امکانات محدودي مانند يک کانکس و لوازم مقابله با بحران را در هر محله قرار دهيم مي توان اين اميد را داشت که به محض وقوع هر نوع اتفاقي افراد هر محله به کمک اهالي همان محل بشتابند و خيال شان راحت باشد که در محله يي که خويشاوندان شان ساکن هستند اجتماع محله يي ديگري هست که ياري رسان باشد و اطمينان حاصل مي کنند که سازوکاري وجود دارد تا همسايه ها همديگر را حمايت کنند. اين امر تمريني است تا بدانيم ساختارهاي جامعه را مي توان در مواقع لزوم توسط خود شهروندان تغيير داد و بهبود بخشيد.
-پايه بحث اجتماعات محله يي بر همکاري شهروندان از پايين به بالا است در حالي که بسياري از تصميمات در کشور ما توسط دولت گرفته و اجرا مي شود، آيا در بم نيز چنين مساله يي وجود داشت؟
ما با يک فرصت بسيار استثنايي روبه رو بوديم ضمن آنکه نسبت به زلزله هاي گذشته اين اولين بار بود که در کشور ما در آن سطح سازمان هاي غيردولتي، فعالان اجتماعي، اعضاي هيات علمي دانشگاه ها و شهروندان عادي توانستند وارد سرزمين آسيب ديده شوند (هم داخلي و هم خارجي)و اگر اوضاع کمي مناسب تر بود شايد نتيجه بهتري گرفته مي شد. به اين معني که دستگاه دولت که خودش را نه تنها متولي ساختار فيزيکي بلکه متولي و پاسدار ساختار اجتماعي، روابط خانوادگي و مناسبات انساني فرض مي کند وارد شد و در قدم اول امکان بازسازي ساختارهاي آسيب ديده را از پايين محدود کرد. دستگاه اداري دولت به سرعت جاي خود را طوري قرار داد که بتواند حضور تمام کساني را که به عنوان کنشگران اجتماعي مي توانستند کمک کنند تا بازسازي ساختارها از پايين به بالا انجام شود، محدود شود و اين بازسازي ساختارها در کنترل دستگاه اداري دولت قرار گيرد. اين وضعيت را مي توانيد در نمودهاي عيني جست وجو کنيد؛ تصميماتي که براي بازسازي (در مرحله اول اسکان) گرفته شد تا اسکان در خارج از محدوده شهر اصلي قرار گيرد يکي از پيامدهاي فوري اين بازسازي از بالا به پايين و متکي بر قدرت اداري دولت بود در حالي که همان لحظه که اين تصميم گرفته مي شد بسياري از افراد و قريب به اتفاق شهروندان آگاه بودند اين پروژه هيچ نفعي براي شهروندان و بازسازي شهر ندارد. در ابتدا تصميم گرفته شد 27 هزار واحد مسکوني خارج از شهر و در محيط اردوگاهي ساخته شود اما زير فشارها به 9 هزار واحد محدود شد که بسياري از مشکلات را پديد آورد. اما چرا اين اتفاق افتاد و آيا سيستم دولتي هيچ پژوهشي را در اين زمينه انجام نداده بود؟ آنها به روش خودشان نيازسنجي و اولويت بندي کردند اما اشکال در مفهومي است که در دانش جامعه شناسي در دو سه دهه اخير به آن بيشتر توجه شده و اين است که توليد داده و اطلاعات، توليد خنثي نيست، توليد بي طرفانه نيست و برخلاف ادعاي جامعه شناسي اثباتي(پوزيتيو) در توليد داده، منابع قدرتي وجود دارند که متناسب با گروه قدرت داده هاي مناسب جمع آوري مي کنند. اين چيزي است که در جامعه شناسي اثباتي به خوبي ديده نمي شود.نمودش در اينجا اين است که براي اين تصميم يک پيش فرض کاملاً روانشناسانه وجود دارد که در همه فجايع زيستي لحاظ مي کنند که به محض وقوع فاجعه، افراد فاجعه ديده ناتوان مي شوند و به دليل تالمات شديد روحي توانايي تصميم گيري و روشن بيني شان کاهش مي يابد. براساس اين پيش فرض بلافاصله نتيجه گرفته مي شود براي شهروندان آسيب ديده به فکر درمان باشيم، براي آنها برنامه ريزي کنيم، برنامه هاي ريخته شده را اجرا کنيم و خودمان مديريت کنيم تا زماني که آنها بر تالمات خودشان فائق آيند و ممکن است اين امر يک ماه، شش ماه يا حتي يک سال طول بکشد. با اين پيش فرض، بسيار عقلاني و منطقي است که از بالا تصميم بگيرند، اردوگاه با استفاده از نيروهاي بيرون از منطقه و در خارج از شهر ساخته شود و نه تنها اجرا بلکه مديريت و ارزيابي هم توسط نيروهاي از بيرون آمده انجام گيرد و اين عمل موجب مي شود اردوگاه در جايي که سفره آب زيرزميني است يا در مسير قنوات بروات به بم ساخته شود و به دنبال خودش مشکلات بسياري پديد آورد.
-چرا اين پيش فرض درست نيست؟
همه کساني که در سه روز اول پس از زلزله در بم بودند بطلان اين پيش فرض را کاملاً مشاهده کرده و گواهي مي دهند. تمام کساني که بستگان خود را از دست داده بودند در اولين قدم از محله خودشان به سوي آنها مي رفتند، دنبال کساني که امکاناتي نظير بيل و کلنگ و... داشتند مي گشتند و اگر امکان داشتند بستگان شان را از زير آوار خارج مي کردند. کسي که مي تواند اين برنامه را با دقت اجرا و تدوين کرده و سراغ خويشاوند ديگرش برود نشان دهنده بطلان فرض ناتواني است. گرچه ممکن است 15- 10درصد دچار چنان تالمي شوند و شدند که نه براي يک هفته و يک ماه شايد بيش از يک سال هم از فعاليت اجتماعي بازمي مانند. اما اين درصد را نبايد ملاکي براي ناتوان جلوه دادن شهروندان و رفتن به سمت برنامه ريزي از بالا به پايين قرار داد. دوم آبياري نخل ها است؛ پس از زلزله تمامي کانال هاي آبرساني تخريب شده بود و سوال مهم در ميان شهروندان اين بود که ما چگونه مي توانيم کانال هاي آبياري را لايروبي کنيم؟ بين 10تا 40 روز پس از زلزله تمامي نخل هاي شهر آبياري مي شوند و نيروهاي بيروني جز در تامين برخي تجهيزات، هيچ مشارکتي در آن نداشتند.
-اما در ميانه اجراي طرح اجتماعات محلي به تعطيلي کشيده شد و طرح دوستدار کودک به ميان آمد. آيا دولت مانع کار بود يا طرح با شکست روبه رو شد. در حقيقت علت توقف پروژه چه بود؟
دولت هيچ ممانعتي نکرد همان گونه که هيچ کمکي نکرد. (اينکه مطلقاً مانع نبود نکته بسيار مثبتي بود.) حتي فرماندار وقت که قول داده بود پاداشي در حد هزينه رفت و آمد 45 تسهيل گري که آموزش ديده بودند را پرداخت کند،نکرد که اسنادش موجود است. ما در مرحله يي کار کرديم که به اصطلاح اسکان در مرحله اضطراري بود (در چادر) بنابراين اجتماعات محله يي در قالب مکان هايي شکل گرفت که مکان اصلي زندگي افراد نبود و در محيط هاي خياباني و پارک ها ايجاد شد. زماني که اسکان موقت برقرار شد عده يي به اردوگاه ها رفتند، عده يي در محله خودشان اسکان پيدا کردند و برخي نيز به کنار نزديکان شان رفتند. بلافاصله اين مشکل پيدا شد که تعاملات جديدي شکل گرفت يعني آن 60-50 خانواري که گروه هاي کاري را تشکيل داده بودند عملاً به نقاط مختلف شهر منتقل شدند. جنبه مثبت، پراکندگي بحث بود به طوري که اقلاً سه مورد را مشاهده کردم که گروه هاي کاري مجدداً تشکيل شد اما از بقيه موارد بي اطلاعم و احتمال کمي مي دهم. کلاً دوره فعاليت کوتاه بود و در فاصله چهار تا پنج ماهه که اين فعاليت را هدايت مي کرديم وارد اسکان موقت شديم.
-شما اشاره کرديد که پايه نظري کار از زلزله کوبه ژاپن گرفته شد. چه شباهت هايي بين کوبه و بم وجود داشت که از آن استفاده شد؟
با کوبه به لحاظ فيزيکي هيچ شباهتي وجود نداشت. آنچه شباهت پايه بود نياز شهروندان به دسترسي به مفهوم سرمايه اجتماعي است. هم در کوبه و هم در بم شبکه تعاملي گوناگون و پيچيده يي وجود داشت که شهروندان در آن تنفس مي کردند و خود را در آن جاي مي دادند. در بم با وجود آنکه بسياري از خويشاوندان از دست رفته بودند سرمايه اجتماعي به سرعت خود را بازسازي کرد و به عنوان نمونه مي گفتند امروز مهمان دختر پسرعموي دامادمان هستيم. در حقيقت حلقه هاي شکسته شبکه خويشاوندي به وسيله افراد باقيمانده وصل شد و هويت و خاطرات مشترک کمک کرد تا شبکه احيا شود. يا در جايي ديگر که سرمايه اجتماعي نيازمند حمايت همکاران بود در ميان معلمان بمي به بهترين نحو ديده شد که چگونه بقيه معلم ها از همديگر پشتيباني مي کنند و حتي براي هم کمک مالي جمع مي کنند. اين شبکه هاي نامرئي اما بسيار باارزش که مي توانست حمايت کند نقطه مشترک کوبه و بم بود. البته از يک نکته هم نبايد غافل شد که جنبه منفي مفهوم سرمايه اجتماعي نيز هست. آنجايي که روابط خويشاوندي قدرتمندي وجود دارد، اعتماد کافي وجود دارد اما در درون خودش کودکان ابزار حمل و نقل مواد مخدر مي شوند يا از کودکان براي بهبود مناسبات سرمايه اجتماعي يا ازدواج در سنين پايين استفاده مي کنند و حلقه هاي مفقوده را ترميم و پيوندهاي قطع شده خانوادگي را برقرار مي کنند. در اين هنگام که حقوق کودکان معلق نگه داشته مي شود دانش جامعه شناسي به کمک مي آيد و سعي مي کند کودکان را به لحاظ وضعيت ديده باني کند؛ کاري که يونيسف در بم انجام داد و به حدود 80 تا 90 نفر کارشناس مواردي همچون مساله يابي مشارکتي، تسهيل گري و مددکاري آموخت تا با حضور در ميان خانواده ها سعي کنند کودکان بازمانده از زلزله را که به خويشان شان سپرده شده بودند ديده باني کرده و مواظب باشند آنها به صورت ابزاري مورد سوءاستفاده قرار نگيرند.
-سوال پاياني ام برمي گردد به حضور جامعه شناسان در بم. در ميان فعالان علوم انساني، روانشناسان بيش از هر گروه ديگري به بم آمدند و پس از آن مقالات بي شماري منتشر کردند درحالي که حضور جامعه شناسان کمرنگ بود. شما دليلش را در چه مي بينيد.
حضور روانشناسان به پيش فرض «ناتوان سازي شهروندان» برمي گردد. وزارت بهداشت بودجه يي گرفت تا دولت تاييد پيش فرض غلط را براي مقامات کشور که از بالا اندازه گيري مي کنند، بگيرد و شايد روانشناسان نيز از آن اطلاعي نداشتند. شما از ميان صدها ميليارد توماني که خرج بم شد ببينيد سهم پژوهش هاي کاربردي چقدر است و نسبت آن ميان روانشناسي و جامعه شناسي به چه ميزان است. در حوزه روانشناسي هزينه هاي بسياري شد و کمپ هايي ايجاد شد اما نکته تاسف بار اين بود که به محض قطع شدن بودجه همه اين فعاليت ها مانند برف ذوب شد البته اين به آن معني نيست که روانشناسان عاشق و فعال به بم نيامدند و کاري نکردند. اما ساختاري که دولت نفتي تعريف کرد اين بود که توسط علوم پزشکي ناتواني مردم نشان داده شود و روانشناسي به ميان مردم رفته و آنها را دلداري دهد تا دستگاه اداري کارش را انجام دهد، بازسازي کند و... در حقيقت جامعه شناسي جايي در مناسبات قدرت برنامه ريزي از بالا به پايين ندارد. آيا انجمن جامعه شناسي کاري بيش از اين مي توانست بکند. انجمن با امکانات و در حد و اندازه هاي زمان خودش پنج نفر جامعه شناس برجسته را به بم فرستاد. علت ديگر را در دانش جامعه شناسي در ايران بايد جست وجو کرد. جامعه شناسي ما در سلطه پارادايم اثباتي است که ابزار آن در پژوهش پرسشنامه است و درشرايط بحراني اين نگاه پژوهشي جواب نمي دهد. به عنوان نمونه گروه هايي که از طرف سازمان هاي مديريت و برنامه ريزي وقت استان ها به بم آمدند، کارشان اين بود که در يک مدت زمان معين و کوتاه با پرسشنامه اطلاعات کسب کنند، نيازها، انتظارات و مشکلات شهروندان را در زماني کوتاه جمع آوري کنند، گروه بعدي هم که مي آمد باز با هزاران پرسشنامه به ميان مردم مي رفت و اطلاعات جمع مي کرد. اگر اين افراد حوصله داشتند و در همان روزها پرسشنامه ها را وارد نرم افزارهاي آماري مي کردند و نتايجش را به مقامات اطلاع رساني ارائه مي دادند، تا آنها قصد مي کردند که عمل کنند وضعيت فرق کرده بود چرا که ساختارها در زمان بحران، صلب نيستند. خب راه حل چيست؟ راه آن متدهايي است که در دنيا استاندارد شده و اسنادش موجود است، اينکه زمان جنگ، قحطي و بحران چگونه براي اردوگاه مکان يابي کنيم، بهترين محل کمپ کجا است؟ اينها با پژوهش هاي مشارکتي پاسخ داده مي شوند. هيچ کس بهتر از خود آوارگان نمي داند. آنها هستند که مي دانند مسير قنوات کجا است، زمين ها چه ويژگي دارند و... جامعه شناسان زياد نبودند، سوال درستي است؛ چون ما ابزارهاي مناسب در اختيار نداشتيم. واقعيت اين است که ما بايد درس هاي دانشگاهي را خيلي جدي پيگيري کنيم تا جامعه شناس احساس مفيد بودن کند. به نظر من بايد سرفصل هاي بي ربط رشته جامعه شناسي را کنار گذاشته و ظرفيت هاي جديدي را به اين رشته وارد کنيم. پژوهشگراني را تربيت کنيم تا در مواقع بحران مفيد باشند. آيا اگر اوضاع مناسب بود و ما به جاي پنج جامعه شناس، 50 جامعه شناس داشتيم که در بم مستقر مي شدند و پژوهش هاي مشارکتي انجام مي دادند و کارها منتشر مي شد دولت مي توانست به نفع گروه هاي قدرت اردوگاه بسازد؟ مطمئناً خير.