پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
فرضيات روز


غلامحسين الهام (سخنگوي دولت)؛ اگر بحث مبارزه با مافيا ادامه نداشت اين همه اعتراض عليه دولت نبود. پا روي دم مافيا گذاشتند که آنها کارشناسي و تخريب مي کنند.

مافيا اکنون احساس امنيت نمي کند و با وجود احمدي نژاد، احساس ناامني دارد. حذف احمدي نژاد يعني احياي مافيا.

فرضيه اول؛ غلامحسين الهام منتقدان دولت يا لااقل بخش مهمي از منتقدان را متهم مي کند که جزء باندهاي مافيايي هستند و با هدف کسب قدرت و ثروت از راه هاي نامشروع دولت احمدي نژاد را زمين بزنند. اظهارات وي نشان مي دهد دولت احمدي نژاد چه بدبيني عميقي نسبت به منتقدان خود دارد.

فرضيه دوم؛
الهام تلاش دارد احمدي نژاد را قهرمان مبارزه با مافيا نشان دهد و از اين طريق حضور وي در پست رياست جمهوري براي چهار سال ديگر را توجيه کند. الهام با گفتن اين جمله که «حذف احمدي نژاد يعني احياي مافيا» ساير سياستمداران ايراني حتي سياستمداران سرشناس جناح محافظه کار را شايسته جانشيني احمدي نژاد در حال حاضر نمي داند. اظهارات الهام پيامي را به کانديداهاي بالقوه در جناح محافظه کار مي فرستد مبني بر اينکه به فکر تصاحب کرسي قوه مجريه در سال آينده نباشند، چرا که شايسته تر از احمدي نژاد وجود ندارد.

سعيد حجاريان (عضو شوراي مرکزي جبهه مشارکت)؛ (اصولگرايان) ابتدا ادعا کردند مي خواهند مافيا را از بين ببرند اما اکنون شما ببينيد که کدام مافيا از بين رفته است؟ قرار بود عدالت را اجرا کنند و به ديگران تهمت زدند که بي عدالتي مي کنند اما نابرابري در اين دوران بيشتر از همه دوران هاي پيشين شده است. به طوري که دانش جعفري وزير سابق اقتصاد هم گفت فاصله بين دهک بالا تا دهک پايين 15 برابر است. در حالي که همين ها شعار عدالت داشتند.

فرضيه اول؛ سعيد حجاريان عقيده دارد مافيا در نظام سياسي و اقتصادي ايران وجود ندارد و احمدي نژاد با طرح شعار «مبارزه با مافيا» تنها به دنبال بهره برداري سياسي بوده و هدفي انتخاباتي را دنبال مي کرده است.

فرضيه دوم؛
حجاريان وجود باندهاي مافيايي در نظام سياسي و اقتصادي ايران را مي پذيرد ولي عقيده دارد دولت احمدي نژاد نتوانسته است در مبارزه با باندهاي مافيايي توفيقي به دست آورد و شعارش در اين زمينه با شکست مواجه شده است. هدف حجاريان اين است که دولت را به دليل سردادن وعده هاي بزرگ و عمل اندک مورد سرزنش قرار دهد و از اين طريق نا کار آمدي کابينه را به نمايش بگذارد.
پيش بيني
پيش بيني مي شود علامه مجتهد شبستري از روشنفکران ديني سرشناس ايران امشب در منزل عبدالله نوري، مدارا و احترام به عقيده ديگران را از ويژگي هاي يک جامعه صلح طلب ارزيابي کند. عنوان سخنراني مجتهد شبستري «10 اصل براي صلح» نام دارد و به نظر مي رسد وي از منظر روشنفکري ديني، برخي ديگر از شرايط برقراري صلح مانند مسووليت اخلاقي شهروندان و پاسخگويي حکمرانان را مورد توجه قرار دهد. مجتهد شبستري عقيده دارد تفسيرهاي سازگار با مدرنيته از دين راه حيات دين در دنياي جديد است و سخنراني وي درباره صلح نيز تلاشي خواهد بود براي بيان قرائتي مبتني بر صلح از دين اسلام. به نظر مي رسد او در راستاي بينش خاص خود نسبت به دين از به رسميت شناختن حق حيات براي مخالفان به عنوان يکي از پايه هاي اساسي صلح دفاع کند.

پيش بيني مي شود نوري المالکي نخست وزير عراق فردا پس از ورود به تهران، از مقام هاي جمهوري اسلامي بخواهد کمک بيشتري به ايجاد و حفظ ثبات در عراق کنند. مالکي که پيش از سفر به تهران با مقام هاي ترکيه ديدار کرده است، قصد دارد قبل از آغاز سال 2009 ميلادي ارزيابي همسايگان مهم خود نسبت به مسائل کشورش را جمع بندي کند. به نظر مي رسد مالکي همچنين تلاش دارد نگراني هاي تهران نسبت به توافقنامه امنيتي بغداد - واشنگتن را تا حدودي مرتفع سازد. او در مذاکرات با مقام هاي ايراني تاکيد خواهد کرد توافق امنيتي کشورش با ايالات متحده عليه کشور ديگري نيست. با اين حال معلوم نيست ابراز اطمينان مالکي، تا چه حد نگراني هاي جمهوري اسلامي در اين باره را مرتفع سازد.
در حسرت يک اعتراض
غلامعلي حداد عادل که روز سه شنبه براي سخنراني در «همايش ملي 30 سال انقلاب اسلامي، دستاوردها، فرصت ها و آسيب ها» به دانشگاه صنعتي شريف رفته بود در بخشي از سخنراني خود گفته من با اينکه کسي را به دليل عقايد سياسي اش بگيرند و زنداني کنند، مخالفم. اظهارنظر حداد عادل در مقام نظر قابل ستايش است اما سوال اينجا است که آيا حداد عادل تا به حال به صورت عملي هم مخالفت خود را با زنداني شدن افراد به خاطر عقايدشان نشان داده است؟

حداد عادل چهار سال رئيس مجلس قانونگذاري بوده است. وي در اين چهار سال همواره امکان اين را داشته که صبح اول وقت قبل از آغاز جلسه علني نطق پيش از دستور داشته باشد. در کدام نطق حدادعادل مخالفتش را نشان داده است؟ وي دو هفته يک بار در جمع خبرنگاران کنفرانس خبري برگزار مي کرد، چرا حتي يک بار پيش نيامد که از دستگيري يک فعال سياسي يا مطبوعاتي اظهار تاسف کند؟ آيا اساساً حداد عادل به صورت مصداقي کسي را مي شناسد که به خاطر عقايدش دستگير شده باشد يا معتقد است تا به حال هيچ خطايي صورت نگرفته است؟ آيا حرف هاي حداد در جمع دانشجويان تعارف و ژست سياسي بوده؟ اگر نبوده چرا تا به حال در مجلس حتي يک بار صداي اعتراض حداد به اين نوع دستگيري ها شنيده نشده است؟
پاسخگو باشيد
خيلي وقت بود از محمدعلي رامين در عرصه سياسي خبري نبود. با جدي شدن احتمال حضور خاتمي در انتخابات وي به عنوان يک حامي سفت و سخت احمدي نژاد که از صراحت لهجه هم برخوردار است وارد عمل شده و ظاهراً قصد دارد نقش خط مقدم رايحه خوش خدمت را در مقابله با خاتمي ايفا کند.

وي چند روز پيش نامه يي به خاتمي نوشت و با بيان دلايلي از او خواست کانديدا نشود. با اين حال از آنجا که خاتمي به نامه وي توجهي نشان نداد وي به دانشگاه بابل رفت و در آنجا به خاتمي و ديگر اصلاح طلبان حمله کرد. جالب است که در آن جلسه قرار بود عملکرد اقتصادي دولت نهم مورد بررسي قرار گيرد اما حاميان دولت که ظاهراً مي دانند نمي توانند دفاعي از عملکرد اقتصادي دولت داشته باشند، ترجيح مي دهند در سخنان خود به دولت هاي قبلي حمله کرده و با سخنان تند و تيز جلسه را تحت الشعاع قرار دهند. رامين و ديگر مدافعان احمدي نژاد اين روزها که به اواخر عمر دولت نهم نزديک مي شويم بهتر است به صراحت از دستاوردهاي دولت احمدي نژاد دفاع کنند و بگويند دولت چه کارهاي مثبتي انجام داده است، در غير اين صورت هر نوع حمله به دولت هاي قبلي را جز فرافکني به چيز ديگري نمي توان تعبير کرد.
سايتي براي مواضع
ميرحسين موسوي و عبدالله نوري گرچه در جامعه طرفداران زيادي دارند اما معلوم نيست اين دو چرا به افکار عمومي توجهي درخور ندارند و حاضر نيستند فعالانه در عرصه هاي سياسي و اجتماعي وارد عمل شوند. در اين ميان اقدام مثبت هواداران آنها جاي تحسين فراوان دارد. از چندي پيش نزديکان ميرحسين موسوي سايت کلمه را راه اندازي کردند تا ديدگاه ها و مواضع وي را پوشش دهند. در اقدامي ديگر هواداران عبدالله نوري هم از روز سه شنبه سوم دي ماه سايت اينترنتي خود را با نام خرداد راه اندازي کرده اند.

اقدام هواداران نوري از اين رو حائز اهميت است که اين گروه اولاً نسبت به نداشتن تريبون و مشکل رسانه يي هميشه گلايه داشتند و دوم اينکه با وجود انتقادات زياد به عملکرد اصلاح طلبان و به خصوص سيدمحمد خاتمي، اما هيچ گاه راه جايگزين و پيشنهاد ديگري ارائه نمي دادند. اکنون با راه اندازي سايت خرداد اين امکان براي هواداران نوري وجود دارد تا به جاي رويکردهاي سلبي با صراحت بگويند به چه چيزي مي انديشند، به کدام نوع اصلاح طلبي باور دارند و چگونه مي انديشند. از اين منظر براي گروهي از تحول خواهان که انديشه هايشان به دشواري در رسانه ها انتشار مي يافت جاي خوشحالي وجود دارد که تريبوني براي بيان اعتقادات شان راه اندازي شده است.
فروپاشي شوروي شکست برابري خواهي بود


عنايت الله رضا*

براي بررسي مساله فروپاشي شوروي بايد از آغاز و خود انديشه مارکس شروع کرد. مارکس دانشمند بسيار بزرگ و بزرگ ترين مفسر و تحليلگر سرمايه داري «عصر خودش» به شمار مي رفت. البته نظام سرمايه داري آن زمان داراي ويژگي هايي بود که آن را از نظام سرمايه داري فعلي متفاوت مي کرد. بنابراين وقتي مي گوييم بزرگ ترين تحليلگر نظام سرمايه داري «عصر خودش» بود بايد سرمايه داري قرن 19 و شيوه توليد قرن 19 را در نظر بگيريم، که بعداً در قرن 20 با اکتشافاتي که صورت گرفت دگرگوني هايي در آن حاصل شد به گونه يي که ديگر سرمايه داري قرن بيست ويکم، سرمايه داري قرن نوزدهم نبود و با آن متفاوت بود. البته پذيرش اين مساله در صورتي است که به اصل حرکت و تغيير اعتقاد داشته باشيم.

سرمايه داري که از قديم زاييده شده بود در قرن 19 به يک مرحله از تکامل خودش رسيده بود و در قرن 21 به مرحله يي جديدتر که اگر ما با معيارهاي قرن 19 بخواهيم سرمايه داري فعلي را مورد داوري قرار دهيم کار ابلهانه يي را مرتکب شده ايم.

پيشگويي پيامبرانه هم نمي توانيم بکنيم.

مارکس يک متفکر و در عين حال يک آرمانگرا هم بود که دلش مي خواست جامعه به آرماني که او در نظر دارد، برسد و بعد از کمون پاريس خيلي خرسند شد و فکر کرد جامعه دلخواهش ممکن است پديد بيايد. مانيفست را هم به همين دليل نوشت. مارکس اعتقاد داشت جامعه يي بايد پديد بيايد که هر کس به قدر استعدادش کار کند و به قدر احتياجش برداشت کند. خطاي بزرگ مارکس همين نکته بود و اين سوال بي پاسخ ماند که بعد از استقرار چنين جامعه يي چه مي شود؟

در فلسفه هگل که مارکس پذيرفته بود يک اصل به نام «اصل حرکت» وجود داشت. يعني هيچ چيزي به قول مولا ثابت و برجاي نيست. جمله در تغيير و سير سرمدي است. هيچ چيزي متوقف نيست. هر لحظه شما مقدمه لحظه بعدي شماست. در درون هر چيزي نيروي روياننده و ميراننده با هم کار مي کنند و حتي اگر فرض کنيم جامعه يي که مارکس آرزو کرد در عالم واقع تحقق مي پذيرفت اين جامعه به معناي «توقف» و منافي اصل حرکتي که خود بدان معتقد بود به شمار مي رفت. اينجاست که من معتقدم آنچه مارکس گفت انديشه يي بود در مقابل واقعيت تاريخ. يعني انعکاس واقعيت در ذهن او اين انديشه را پديد آورد. انديشه برابري عکس العملي است در مقابل نابرابري. اين مساله باعث شد مارکس نظريه يي را بپردازد که عملي کردن آن غيرممکن بود. ادعاي من اين نيست که تا آخر دنيا عملي کردن اين نظريه غيرممکن است. اما مي دانم در آن زمان غيرعملي بود. مارکس نتوانست و فرصت نکرد تغييري در نظرياتش بدهد. ولي ياران مارکس متوجه اين مساله شدند چرا که با پيشرفت اقتصاد مي ديدند پرولتر آن زمان ديگر آن پرولتري نيست که در انديشه هاي مارکس وجود داشت. دگرگوني ها و طبقات مختلفي در جامعه به وجود آمده بود که بازنگري در آن نظرات را ناگزير مي نمود. ياران مارکس مثل انگلس، برنشتاين، کائوتسکي، هلفردينگ، رزا لوکزامبورگ و... دريافتند نامي که مارکس براي حزب گذاشته نام درستي نبوده، بنابراين نام حزب را از کمونيست به «حزب سوسيال دموکرات آلمان» تغيير دادند يعني حزب اجتماعي و دموکرات. آنها جامعه و دموکراسي را اساس فکرشان قرار دادند. زماني که در روسيه خواستند تحت تاثير حزب سوسيال دموکرات آلمان حزبي را پديد بياورند تحجري که درون جامعه روسيه بود مهر و نشان خودش را بر آن گذاشت.

در کشوري که کارگري نبود، مناسبات فئودالي و حتي سرواژ (برده داري) در آن حاکم بود، روستايي وابسته به زمين بود، کارگر هم کارگر صنعتي نبود و کمتر از سه در هزار جمعيت را شامل مي شد اسم حزب را حزب سوسيال دموکرات کارگري روسيه گذاشتند به جاي اينکه عقلايي عمل کنند و جهان و زمان خودشان را درک کنند. در درون اين جريان طيف چپي پيدا شد که در راس آنها لنين قرار داشت که به آرمانگرايي مارکس چسبيده بودند و نمي خواستند آن را رها کنند در نتيجه مي خواستند اسم حزب را به حزب کمونيست تغيير دهند. بين آنها اختلاف پيدا شد، از هم جدا شدند و دو دسته اقليت (منشويک) و اکثريت (بلشويک) را تشکيل دادند. آن حزب آرمانگرا که لنين در راس اش بود جوان هاي معمولي، روستايياني که از چيزي خبر نداشتند، سربازاني که شکست خورده از جنگ برگشته بودند را بسيج کرد.

لنين «جهل روسيه» را بسيج کرد و جهل روسيه قوت گرفت. البته در روسيه اين علاقه که تحول و تغييري در کشور رخ دهد وجود داشت به همين دليل در سال 1917 انقلاب روسيه به وقوع پيوست و تزار برداشته شد. اين نه هنر لنين که انقلاب فوريه 1917 بود که تزار را ساقط کرد. در همين زمان لنين از فنلاند به روسيه بازگشت،جلوي ايستگاه راه آهن و بالاي تانک ايستاد و فرياد زد «زنده باد انقلاب سوسياليستي». او واقعاً در ذهنش آرمان برابري را مي پروراند، او برابري مي خواست و همين خواست بر خطا و ناشي از نشناختن موقعيت جامعه بود.

به اين نکته بايد توجه کرد همراهان لنين مردمان بدي نبودند و مي خواستند جامعه روسيه را در راه رهايي بشر از قيد استثمار پيش ببرند در اين مساله نبايد شک کرد اما بايد کاراکترهاي شخصي هم در نظر گرفت، يکي جاه طلب است يکي فرصت طلب است و... اينها خصايل ناگزير بشري است.

اين افراد حاکميت را به دست گرفتند. لنين در ابتداي کار کمون را تشکيل داد. به اين معني که روستايي در زميني کار مي کرد، هنگام برداشت محصول، هيات بازرسي و کارگري به روستاها مي رفتند و براساس تعداد اعضاي خانواده آن روستايي و ميزان نياز آنها از محصول به او مي دادند مثلاً آن روستايي 100 خروار گندم، سيب زميني يا هر چيز ديگري توليد کرده بود ولي نيازش پنج خروار بود، پنج خروار به او مي دادند و بقيه را براي «مصرف مملکت» برمي داشتند. اين همان کمونيسم جنگي بود. سال بعد از آن دهقان که محصولش را به زور مي گرفتند و مي بردند، فقط به اندازه احتياج خودش کشت و زرع مي کرد در نتيجه اين هيات بازرسي که مي رفت، محصول اضافي در کار نبود که براي مصارف مملکتي از روستايي گرفته شود، به همين دليل کشور دچار قحطي شد. در اين موقع حمله به روستاييان و گرفتن اموال موجود آنها شروع شد. در روستا گرسنگي پديد آمد و در مجموع کشور دچار قحطي عظيمي شد. اينها همه حاصل ناداني رهبران جامعه بود. بعد از آن همه مسائل دچار اشکال شد. چرا که نفس برابري خواهي نمي توانست راه حل مشکلات باشد.

در کارخانه ها هم وضع به همين منوال بود. براساس اصل برابري بايد کارگران حقوق مساوي مي گرفتند. غافل از اينکه کساني که حقوق برابر مي گرفتند کار برابر انجام نمي دادند. رشد و توليد در کارخانه ها در نتيجه اين سياست ها متزلزل شد. چرا که هيچ کارگري انگيزه براي انجام کار بيشتري از ديگري نداشت. در نتيجه دولت شوروي به نظام سرمايه داري بازگشت. دولت کمونيستي شوروي در روستاها براي توليد اضافي روستاييان پاداش تعيين کرد و در کارخانه ها حقوق ثابت را لغو کردند «و کارمزد» به جاي «دستمزد» قرار گرفت و اين چيزي جز بازگشت به سرمايه داري نبود با اين تفاوت که دولت همه صنايع و املاک و همه کشاورزي را در اختيار گرفت و در نتيجه تبديل به سرمايه داري دولتي شد. در سرمايه داري دولتي مسوولان حزب، مسوولان کارخانه و مسوولان روستاها بهره بيشتري مي گرفتند و در درون جامعه يي که هدفش برابري بود، بزرگ ترين نابرابري شروع به شکل گرفتن کرد و اين مساله را ميلوان جيلاس در کتابش «طبقه جديد» به خوبي مورد بررسي قرار داد. بدين صورت طبقه جديدي شکل گرفت و اين طبقه جديد به جايي رسيد که روستايي وابسته به محل کارش شد و آزادي عمل او از بين رفت. اگر در نظام سرواژ روسيه روستايي وابسته به زمين بود، در نظام کمونيستي شوروي هم روستايي وابسته به زمين بود و هم کارگر وابسته به کارخانه. بعدها اين مساله به ادارات هم توسعه پيدا کرد آزادي چه براي کارگر چه براي دهقان چه براي روشنفکر مغشوش شد و چنين جامعه يي آبستن حوادث بود.

دولت در اين شرايط چه بايد مي کرد؟

اعمال فشار، اردوگاه هاي کار اجباري و زندان راهي بود که دولت براي حل مشکل انتخاب کرد. اردوگاه هاي کار اجباري به مرور رشد کرد و شروع کردند به نابودي تمام کساني که اعتراض مي کردند (چه درون حزب، چه درون رهبري حزب و چه در جامعه).

يک مساله ديگر مساله آباد کردن سيبري بود. من مدت ها به چرايي تشکيل اردوگاه هاي کار اجباري فکر مي کردم. و نهايتاً به ارتباط ميان اين دو پي بردم. سيبري جاي خيلي سردي بود و سرما گاهي به 75 درجه زير صفر مي رسيد و براي آبادي آنجا بايد يک عده متخصص به سيبري مي فرستادند. اين متخصصان احتياج به خانه، بيمارستان، مدرسه (براي بچه هايشان)، بازار و... داشتند. پس اگر مي خواستند يک ميليون نفر را براي آباد کردن سيبري به آنجا بفرستند براي خدمات رساني به آنها بايد سه ميليون نفر را به کار مي گرفتند. براي حل اين مشکل هم تصميم گرفتند اردوگاه کار اجباري درست کنند، بهانه جويي کنند و انسان هاي بي گناه را به اردوگاه ها بفرستند تا در آنجا به «اجبار» کار کنند. در آلونکي که خودشان مي ساختند زندگي کنند و در معادن و کارخانه ها و... کار کنند.به اين صورت يک نظام استبدادي وحشتناک و در جامعه يک حالت اعتراض و انفجار به وجود آمد. چرا اين انفجار صورت نمي گرفت؟ به اين دليل که يک دستگاه نوکرصفت متنعمي به نام کا گ ب وجود داشت که عرصه را بر تمام مردم تنگ مي کرد. يکي از زندانياني که در اين اردوگاه ها بود. روزي به من گفت؛ رئيس کا گ ب که براي بازديد به اردوگاه آمده بود، يک سگ گرگي داشت موقعي که اين فرد با مسوولان اردوگاه صحبت مي کرد، قلاده سگ رها شد و زندانيان به طرفه العيني سگ را گرفتند و کشتند و خوردند؛ شدت گرسنگي به اين صورت بود.

شخص ديگري براي من تعريف مي کرد آنها زماني که اسب و گاو و گوسفند رد مي شدند لاي مدفوع آنها مي گشتند تا دانه گندم پيدا کنند، بعد آنها را مي شستند و مي خوردند. اين جامعه آيا آمادگي براي اعتراض نداشت؟

جامعه آماده بود اما سرکوب آنقدر شديد بود که امکان اعتراض وجود نداشت. سرکوب دهشتبار بود و جان آدمي ارزشي نداشت. اين جامعه نمي توانست به اين شکل ادامه پيدا کند. در درون حزب کمونيستي که همين وضعيت را پديد آورده بود، اختلاف نظرهاي بسياري وجود داشت. تا زماني که استالين زنده بود کسي جرات بروز اين اختلافات را نداشت اما بعد از مرگ او اختلاف نظر شدت پيدا کرد. خروشچف خواست اما نتوانست با استالينيسم مبارزه کند و اين مبارزه دامن خودش را هم گرفت. دوران برژنف هم دوران خوشي نبود. دوران خروشچف دوران رهايي مجارستان از اسارت بود. قيام مجارستان در 1956 صورت گرفت (يعني سه سال بعد از مرگ استالين). آزادي چکسلواکي در 1968 در زمان برژنف صورت گرفت. اينها آسان نبود. روسيه نه تنها مردم خودش بلکه مردم ديگر را هم به اسارت گرفته بود.

چين کمونيستي هم قد علم کرده بود که تبديل به قدرتي در مقابل شوروي شد و اين شوروي بود که ضعيف شد. آنها مي خواستند در چين نفوذ کنند اما برايشان ميسر نشد.

جبهه سوسياليسم آنها در حال تلاشي بود. ديگر نمي شد با روش معمول جامعه را اداره کرد.

گورباچف نمي خواست جامعه شوروي اين گونه پراکنده شود. در چکسلواکي «انديشه سوسياليسم با چهره انساني» دوبچک پديد آمده بود. در مجارستان و لهستان هم همين طور. پس راهي نبود جز اينکه سوسياليسم با چهره انساني شکل بگيرد. به مجرد اينکه اين نوع سوسياليسم اعلام شد در درون رهبري اتحاد شوروي اختلاف به وجود آمد. اين اختلاف سبب متلاشي شدن جامعه شد. و تلاش براي رهايي از اين اسارت سال ها ادامه پيدا کرد.آن آزادي قلابي که بعداً به جمهوري هاي درون اتحاد شوروي داده شد (مثل قزاقستان، قرقيزستان، پاکستان و آذربايجان) همين مبارزه يي که مردم گرجستان الان مي کنند براي چيست؟ مبارزه مردم اوکراين براي چيست؟ آيا عکس العملي به همين اسارت ها نيست؟ چرا آقاياني که ادعاي مارکسيست بودن دارند نمي خواهند اينها را ببينند؟ آيا اين مسائل ما را وانمي دارد به جاي تعصب يا درگيري هاي ابلهانه فکر کنيم.

* «اين نوشته نتيجه گفت وگوي ما با دکتر عنايت الله رضاست که به صورت يادداشت تنظيم شده است.»
درس ها و آموزه هاي نظري
دوره پسا شوروي


مهدي سنايي*

دانشمندان مختلف که مشغول تحقيق در زمينه کشورهاي پساکمونيستي بوده اند طي 15سال گذشته در واقع به دنبال پاسخ به اين پرسش بوده اند که تغييرات فراگير اقتصادي، اجتماعي و سياسي در اين کشورها چه چيزي به ما ياد مي دهند. از لحاظ نظري نيز اين دانشمندان در مقابل اين سوال قرار داشته اند که اين تغييرات در چه چارچوب نظري قابل فهم است و تجربه گذار پس از شوروي نيز چه بينش هاي نظري جديدي به ما ارائه مي کند.

امروزه ترکيب تغيير و تداوم به عنوان ويژگي اصلي کشورهاي اين منطقه در دوره پساکمونيسم به شمار مي آيد. برخي از دولت ها همچون اتحاد جماهير شوروي و آلمان شرقي ناپديد شده اند، برخي چون چکسلواکي و يوگسلاوي تقسيم شده اند و سايرين مانند روسيه، قزاقستان و گرجستان دست نخورده مانده اند اما گريبانگر منازعات داخلي و مناقشات بالقوه هستند. برخي به شدت به اقتصاد بازار روي آورده اند و کشورهايي نيز هستند که ترکيبي از نظام برنامه ريزي شده پيشين و شيوه اقتدارطلبانه را با اصلاحاتي حفظ کرده اند.

در مدتي که از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي مي گذرد دانشمندان به اين درک نائل شده اند که نظريه سياست مقايسه يي به مقدار زيادي به درک ما از تغييرات بزرگي که در فضاي شوروي سابق رخ داده است کمک مي کند. در واقع اين تغييرات به تکامل نظريه سياست مقايسه يي نيز انجاميده است. قرن بيستم در ابتدا و انتهاي خود دو تجربه اجتماعي اصلي را پشت سر گذاشت؛ واقعه اول (انقلاب بلشويکي) به طور اساسي شيوه سازماندهي و نحوه تعامل دولت ها را تحت تاثير قرار داد. علوم اجتماعي نيز در واکنش به اين رويداد اجتماعي نظريه ها و پارادايم هاي جديدي را توسعه داد و نزديک به نيم قرن اين حادثه را در قالب نظام هاي سياست مقايسه يي، موازنه قوا و مفهوم مارکسيسم مورد بررسي قرار داد. واقعه دوم يعني فروپاشي شوروي پايان کمونيسم را به عنوان يک بديل براي دموکراسي و سرمايه داري غربي اعلام کرد و ساختار نظام دوقطبي را نيز بر هم زد. در 1991 چرخشي سرنوشت ساز در مفاهيم و رژيم هايي که فقط يک دهه قبل از آن ابدي و دائمي تصور مي شدند رقم خورد اما و در عين حال علوم اجتماعي به ويژه در امريکا کمتر از واقعه اول به آن عکس العمل نشان داده است. دانشمندان اصلي مطالعات شوروي، نظريه هاي جديد و ابزارهاي علوم اجتماعي را جز در چند مورد مهم در حوزه جغرافيايي خود به کار نگرفته اند. تحقيقات پژوهشگران جوان که توجه بيشتري به اين مهم کرده است نيز براي جلب توجه در جريان اصلي علوم سياسي دست و پنجه نرم مي کند. در کمال تعجب مجله معتبر علوم سياسي امريکا در 10 سال گذشته بيشتر از تعداد انگشتان دست مقاله در زمينه پساکمونيسم منتشر نکرده است.

شکست شوروي شناسي موجب شد بسياري از دانشمندان مطالعات منطقه يي نيز در اين زمينه محافظه کاري اختيار کنند و با ناديده گرفتن مورد پساشوروي اعتبار يافته هاي خود را که بيشتر از مطالعه حوزه امريکا ناشي شده است حفظ کنند. نظريه پردازان روابط بين الملل در مقايسه با ديگران توجه بيشتري را به تغييرات سيستماتيکي که در نظام بين الملل پس از فروپاشي شوروي رخ داده است اختصاص داده اند. واقعيت اين است که مطالعات شوروي و پساشوروي طي تمام سال هاي پس از فروپاشي در موضعي تدافعي بوده است ضمن اينکه در حوزه سياست مقايسه يي نيز نظرات جديد تغيير اجتماعي شکل نگرفته اند.

بسياري از دانشمندان پذيرفته اند تغييرات غيرمنتظره را نمي توان توسط نظريه شرح داد. کنت والتز حتي تا آنجا پيش رفته که اظهار داشته است نظريه ها حتي نبايد سوداي توضيح تغيير را داشته باشند. وي مدعي است «نظريه رخدادهاي مجدد و تکرارها را توضيح مي دهد نه تغييرات را». به اين ترتيب به واقعيت حاکميت مدل هاي ايستا و تکاملي بر رشته شوروي شناسي مانند ساير نظريه ها در علوم اجتماعي و سياسي اشاره مي شود.

با همه اين توضيحات ترديدي نيست عدم پيش بيني فروپاشي شوروي شکي عميق را در درون رشته مطالعات شوروي ايجاد کرد و شگفت اينکه بعد از گذشت نزديک به 15 سال هنوز دانشمندان به تعريف مشترکي در مورد آنچه در اين منطقه رخ داده است و اينکه انقلاب، اصلاح يا صرفاً گذار به نقطه نامعلوم بوده است ارائه کرده اند. برخي پژوهشگران جوان به اين نتيجه رسيده اند که روسيه موردي منحصربه فرد است و نظرياتي که براي توضيح ديگر کشورها توسعه يافته اند قابليت کاربردي براي توضيح اين موجود مرموز و پيچيده را ندارند. اين دانشمندان مي توانند به ضرب المثل معروفي که خود روس ها در مورد روسيه مي گويند نيز استناد کنند که ترجمه آن به اين ترتيب است؛ «با عقل و استدلال روسيه را نمي شود فهميد». در منتهااليه ديگر طيفي از دانشمندان تلاش مي کنند روسيه را ذيل نظريات کلي ديگر در حوزه علوم اجتماعي و سياسي بررسي کنند. هرچند اين دانشمندان در تنگنا قرار مي گيرند پس از اينکه خود را در محاصره مدل هايي مي بينند که خاستگاه و موارد کاربرد آن بيشتر منطقه امريکاست. اين دانشمندان تمايل به پرهيز از نظريه کلان و مقاومت در برابر توضيح کل دارند و به جاي آن بر سوالات و معماهاي کوچک تر تمرکز مي يابند.

نتيجه بديهي هر دو رويکرد روشن است. هر دو به صورت مشترک براي توضيح تغيير در شوروي کل فضاي پساکمونيست را کنار مي گذارند و به بررسي مورد روسيه مي پردازند. اين دو گروه به ترتيب اين گونه مورد انتقاد قرار گرفته اند که يک دسته به حاشيه علوم اجتماعي رانده شده اند و گروه دوم نيز که مورد روسيه را به قطعات کوچک تر براي بررسي برش مي دهند در حق اهميت و ماهيت تغييراتي که رخ داده جفا کرده اند.

از آنچه در زمينه ناکامي نظريه ها در توضيح شرايط نوين در روسيه و کشورهاي پيرامون رخ داده است مي توان استنباط کرد که سياستمداران اين کشورها مي توانند اميدوار باشند تلاش هاي امروزشان ممکن است بناي يک نوع سياست و اقتصاد را بگذارد که با آنچه در ديگر کشورهاست قابل مقايسه باشد. در حالي که داده ها هنوز در خيابان و در ميدان آزمون هستند هنوز زود است پديده هاي موجود و تحولات جاري در اين جمهوري ها در چارچوب مدل هاي ايستاي علوم سياسي بررسي شوند. از سوي ديگر نيز تا ابد نمي توان با يک داده تاريخي يعني پايان کمونيسم تحولات جاري را تبيين کرد.

تحولات چندساله اخير در جمهوري ها و وقوع انقلاب هاي آرام در اوکراين، گرجستان و قرقيزستان و تحليل هاي فراوان در مورد امکان يا عدم امکان وقوع آن در روسيه به طرح پرسش هاي جدي در زمينه مفهوم تغيير و تئوري هاي انقلاب نيز منجر شده است. آنچه رخ داده است و انقلاب هاي رنگي ناميده شده است نيز پديده جديدي است که به دشواري مي توان آن را در چارچوب هاي پيشين و تقسيم بندي شناخته شده اصلاح يا انقلاب قرار داد.

وقوع تغييرات مختلف و پي درپي اصل تداوم تغيير را به صورت يک فرض اساسي براي بررسي تحولات اين منطقه درآورده است. اين گونه برداشت مي شود که همه تغييرات تدريجي نيستند بلکه بسياري از آنها از جمله در تغيير و توسعه رژيم هاي سياسي ناگهاني هستند و روند تحولات وقتي به آستانه بحران و انقلاب رسيد انواع نتايجي که از تغيير انقلابي مي توان انتظار داشت بسيار متفاوت هستند.

در مجموع در سال هاي پس از شوروي اگرچه يک چارچوب نظري مشترک و مدوني براي توضيح تغييرات ارائه نشده است اما با بهره گيري از مدل هاي پيشين جنبه هاي مختلف اين تحولات مورد بررسي قرار گرفته است. در پاييز سال 2000 در دانشگاه پرينستون کنفرانسي علمي تحت عنوان «10 سال پس از فروپاشي اتحاد شوروي؛ درس هاي مقايسه يي و چشم اندازها» برگزار شد. مقالات ارائه شده به اين همايش نشانگر بررسي جوانب مختلف موضوع است. فيليپ رودر يکي از شرکت کنندگان در اين همايش در مقاله خويش در بررسي تحولات پساشوروي از وقوع اين حوادث به پيروزي دولت- ملت ها در زماني که هويت هاي ملي به صورت جدي تحت الشعاع نيروهاي جهاني شدن قرار گرفته اند تعبير مي کند. رودر متذکر مي شود علوم اجتماعي دو رهيافت را پيشنهاد مي کند که مي توانند موفقيت اين پروژه هاي دولت - ملت را در بحبوحه سقوط اتحاد جماهير شوروي توضيح دهند. اولين رهيافت يک استدلال ناسيوناليستي راجع به تقاضاهاي مردمي براي تعيين سرنوشت است. دومين رهيافت که از ادبيات روابط بين الملل اخذ شده است پيروزي هاي دولت- ملت را نتيجه فشارهاي بين المللي مي داند که اين چارچوب نهادي را بر بديل هاي چندمليتي ترجيح مي دهند. وي معتقد است هيچ کدام از اين دو رهيافت به خوبي تحولات پساکمونيستي را توضيح نمي دهند و «شکست ادغام سياسي» گروه هاي قومي توسط رژيم کمونيستي را علت اصلي فروپاشي مي داند و ايجاد دولت ملت هاي جديد را به برنامه هاي نهادهاي سياسي رژيم شوروي و خصوصاً برنامه فدراليسم قومي مرتبط مي داند.

در همين همايش علمي مايکل مک فاول بحث را از اين امر که چرا دولت - ملت ها در فضاي پساکمونيستي ظهور کرده اند به انواع مختلف رژيم هايي که براي حکومت بر اين دولت- ملت ها ظهور کرده اند، مي کشاند. وي با اشاره به اين واقعيت که از 28 کشوري که پس از تخريب ديوار برلين در سال 1989 و فروپاشي اتحاد شوروي در سال 1991 کمونيسم را کنار گذاشتند تنها تعداد محدودي وارد فهرست دموکراسي هاي ليبرال شده اند و تعداد بيشتري از آنها طيف هاي مختلفي از ديکتاتوري يا رژيم هاي انتقالي بي ثبات هستند، تلاش مي کند به اين پرسش پاسخ دهد که چرا برخي دولت ها کمونيسم را به نفع دموکراسي کنار مي گذارند در حالي که بقيه حاکميت اقتدارطلبانه را حفظ مي کنند. وي در تاييد رهيافت هاي بازيگر- محور که بر تحليل هاي موج سوم دموکراتيزاسيون غالب است، فرضيه هاي اصلي ادبيات قديمي تر مربوط به رابطه بين شيوه گذار و نوع رژيم حاصله را زير سوال مي برد. مقاله وي مجموعه بديلي از مسيرهاي علمي از رژيم هاي کهن به رژيم جديد را ارائه مي دهد که مي تواند نتايج منجر به ديکتاتوري و دموکراسي را توضيح دهد. از ديدگاه وي در کشورهايي با موازنه قدرت نامتقارن رژيمي که ظهور مي يابد تقريباً به طور کامل به جهت گيري ايدئولوژيک قدرتمندترين گروه ها بستگي دارد. در کشورهايي که دموکرات ها از مزيت قطعي قدرت برخوردار بودند دموکراسي ظهور يافت و در کشورهايي که ديکتاتورها از مزيت قطعي قدرت برخوردار بودند ديکتاتوري ظهور يافت. کشورهايي هم بودند که توزيع قدرت بين رژيم کهن و مخالفان آن نسبتاً برابر بود و به مواجهه طولاني بين قدرت هاي نسبتاً متوازن انجاميد.

دو دانشمند ديگر به نام کاترين استونر ويس و تيموتي کالتون مسائل خاصي را که در ذات گذار روسيه در دهه اخير قرار داشته اند، بررسي مي کنند و بينش نظري جديدي به رژيم هاي انتقالي به طور کلي ارائه مي دهند. استونر ويس معتقد است ناتواني دولت ملي براي تضمين انسجام و ارائه کالاها و خدمات اساسي توسط قانون اساسي و قوانين فدرال تضمين شده اند و به نوبه خود تا حدودي نهادينه نشدن دولت و روابط دولت - جامعه را در پي دارد. کالتون به بررسي گسترده احزاب و نقش آنها در روسيه کنوني مي پردازد. وي که بيشتر دغدغه روابط دولت- جامعه را دارد به جهت گيري هاي مردمي در رابطه با نظام حزبي و احزاب سياسي در روسيه پس از شوروي توجه خاصي مي کند.

والري بونس يک دانشمندان سرشناس ديگر در اين همايش اين امر را بررسي مي کند که مورد روسيه چه چيزي در مورد دموکراسي و دموکراتيزه شدن به ما ياد مي دهد. وي معتقد است گذار خاص روسيه بايد نظريه پردازان دموکراتيزه شدن را وادار به تجديدنظر در خصوصيات قديمي شان کند. بونس به ويژه استدلال مي کند که دموکراسي روسي به شدت غيرمحتمل و به نحو شگفت آوري خودسرانه است.

بونس برخلاف اکثر تحليلگران دموکراسي که با اشاره به نارسايي دموکراسي روسي معتقدند روس ها و بقيه جهانيان در واقع خوش شانس هستند که روسيه هنوز سقوط دموکراتيک را تجربه نکرده است، با بهره گيري از ديدگاه، جوئل هلمن استدلال مي کند که خصلت معيوب دموکراسي روسيه دقيقاً آن چيزي است که باعث مي شود تداوم يابد. وي اين فرضيه اساسي که يک نوع رابطه همبستگي ضروري و مثبت بين کيفيت دموکراسي و پايداري آن وجود دارد را زير سوال مي برد.

با وجود مطالب ارائه شده در همايش فوق الذکر و همچنين پژوهش هاي فراوان ديگري که صورت گرفته است هنوز اين سوال اساسي باقي است که چارچوب نظري مناسب براي بررسي تحولات کشورهاي محل بحث و از همه مهم تر روسيه چيست؟

* استاديار روابط بين الملل دانشگاه تهران و رئيس گروه دوستي پارلماني ايران با روسيه
سير سقوط اتحاد جماهير شوروي چرايي ها و چگونگي ها


دکتر مازيار بهروز*

سقوط نظام شوروي در دسامبر 1991 و تقسيم اين کشور به 15 جمهوري مستقل تنها به معني فروپاشي پهناورترين کشور جهان و يکي از دو ابرقدرت موجود نبود. فروپاشي اتحاد شوروي سرنوشت عيني تجربه يي تاريخي و پروژه يي اجتماعي برآمده از انقلاب اکتبر روسيه در سال 1917 ميلادي بود. بنابراين بررسي چرايي ها و چگونگي هاي فروپاشي شوروي از اهميت جهاني و تاريخي بسيار فراتر از سطح بررسي تاريخ يک کشور برخوردار است چرا که اکثر انقلاب هايي که پس از 1917 روي دادند به شکلي يا هويت خود را در تجربه انقلاب روسيه مي ديدند يا به شکل بارزي از آن تاثير گرفته بودند. همچنين ديگر امروز نمي توان از چپ غيرديني (يعني همان جريان فکري که با انديشه کارل مارکس هويت مي يابد) در سطح جهان سخن گفت مگر با دارا بودن تحليلي عقلايي از انقلاب روسيه. اين نوشته کوششي است بسيار فشرده براي ترسيم رئوس تحولاتي که سقوط شوروي را باعث شد.

پيروزي انقلاب 1917 در روسيه در واقع تولد طفل زودرسي به رهبري حزب بلشويک (در آينده کمونيست) بود. دو واقعه تاريخي بعد از به کف آوري قدرت سياسي توسط بلشويک ها در هويت بخشيدن به نظام سياسي - اقتصادي شوروي يعني همان نظامي که در سال 1991 سقوط کرد، نقش اساسي داشت. اين دو واقعه تاريخي عبارتند از تصميم هاي بلشويک ها در کنگره 10 حزب در سال 1921 که پايه نظام سياسي شوروي را پي ريزي کرد و تصميم هاي کنگره 17 حزب در سال 1934 که پايه هاي اقتصادي نظام شوروي را پي ريزي کرد.

انقلابيون بلشويک در اکتبر 1917 قدرت سياسي را به نام طبقه کارگر در اختيار گرفتند و رسميت و مشروعيت حکومت جديد را در تاييد شوراهاي کارگران- دهقانان- سربازان مي ديدند؛ حکم تاييدي که توسط شوراها به حکومت جديد داده شد. حکومت جديد ائتلافي بود از بلشويک ها و حزب دهقاني اس- آر چپ که تا ماه مارس 1918 ادامه يافت. وجود ائتلاف حکومتي و لزوم دريافت تاييد شوراها نشان مي دهد بلشويک ها در اول راه خواهان نوعي «دموکراسي شورايي» بودند، نه حکومت تک حزبي و تام گرا . نوشته هاي لنين و ديگر رهبران حزب نيز تاييدي بر اين واقعيت است. ولي طي روندي در عمل آنان نظامي تک حزبي را پايه گذاري کردند.

براي درک اين روند بايد به دو نکته مهم توجه کرد؛ اول اينکه رهبري انقلاب به توسعه نيافتگي جامعه روسيه واقف بود و به کف گيري حکومت را نه شروع ساختمان سوسياليسم در روسيه بلکه مقدمه يا جرقه يي براي شروع انقلاب هاي کارگري در اروپاي آماده انقلاب به حساب مي آورد. از اين منظر تصور مي شد با پيروزي انقلاب در يک يا چند کشور پيشرفته انقلاب روسيه خواهد توانست با کمک ديگران بناي نظم سوسياليستي را آغاز کند. دوم، با آغاز جنگ داخلي در تابستان و پاييز 1918 تمامي معادلات سياسي روسيه بر هم خورد. جنگ داخلي جامعه جنگ زده و انقلاب زده و خسته روسيه را وارد دوراني سخت و خسارت بار و در عين حال آن را به گونه يي قهرآميز قطبي کرد. اين دوران (1921-1918) به مثابه نبرد مرگ و زندگي براي حکومت بلشويکي بود و تحت عنوان سياست «کمونيسم جنگي» به نفع حکومت تازه تاسيس به پايان رسيد. بدون وارد شدن به جزئيات «کمونيسم جنگي» بايد گفت اين سياست با فشار زياد بر جامعه (به خصوص دهقان ها) و نظامي کردن جامعه موفق شد پيروزي را به سرانجام رساند. بزرگ ترين قرباني جنگ داخلي در روسيه آرمان دموکراسي شورايي بود. کنگره 10 حزب کمونيست (بلشويک) اولين همايش حزبي پس از پايان جنگ داخلي بود و تصميمات آن آينده نظام سياسي کشور را پايه گذاري کرد. در اين راستا تصميم گرفته شد تمامي احزاب غيرقانوني اعلام شوند و نهاد شورا نيز از محتواي دموکراتيک تهي و به نهادي نمايشي تبديل شد.

واقعيت اين است که بلشويک ها در اين مقطع در برابر يک دوراهي تاريخي قرار گرفته بودند؛ آنان يا مي بايد مشروعيت خود را به راي عمومي يا شورا ها مي گذاشتند و بنابراين احتمال شکست را قبول مي کردند، يا با از بين بردن نهادهاي دموکراتيک و احزاب مخالف و تمرکز قدرت حکومتي در حزب، بقاي حکومت خود را تضمين مي کردند. آنان با ارزيابي احتمال شکست در انتخابات دموکراتيک و اينکه انقلاب در اروپا با تاخير روبه رو شده است راه دوم را انتخاب کردند. قيام پادگان دريايي کرونشتات که حين کنگره اتفاق افتاد و با خونريزي زياد سرکوب شد، تبلور قيام مردمي عليه اين تصميم بود. همچنين در اين مقطع استقلال اتحاديه هاي کارگري از ميان رفت و در درون حزب نيز حق گرايش (تشکيل فراکسيون) غيرقانوني اعلام شد. بنابراين اين مقطع تاريخي نقطه عطف تبديل نظام به حکومتي تک حزبي و جايگزيني نهادهاي مدني و مستقل با دستگاه ديواني حزب بود. نام «اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي» نيز که در سال 1922 انتخاب شد از همان اول عنواني غلط انداز بود.

البته بايد توجه داشت تحولات اين دوران و محدود شدن آزادي هاي سياسي هنوز فاصله زيادي داشت با آنچه در دوران استالين اتفاق افتاد. اما بي شک، اين آغاز فرآيندي بود که به کشتار هاي استاليني انجاميد. لنين در آخرين ماه هاي زندگي عمق مشکلات را تا حد زيادي متوجه شده بود ولي در عمل نتوانست راهکارهاي درستي ارائه دهد. به هر حال نظام سياسي شوروي که در سال 1991 فروپاشيد در اساس در اين دوران شکل گرفت و با تغييرات کمي تا به پايان ادامه يافت.

در اين دوران در کنار تمرکز قدرت سياسي با اتخاذ سياست باز اقتصادي و استفاده از اهرم هاي بازار کوشش شد با اجازه دادن به رشد بر مبناي سرمايه داري، اقتصاد به حالت عادي بازگردانده شود. اين سياست که به اختصار «نپ» (سياست نوين اقتصادي) خوانده مي شد براي بلشويک ها عقب نشيني مصلحتي ولي ضروري و در عين حال موقتي به حساب مي آمد. سياست اقتصادي «نپ» در شرايطي اتخاذ شد که بلشويک ها اميد به انقلاب بلافاصله در اروپا را از دست داده بودند و حال تا آن زمان نياز به يک دوران موقت تنفس و بازسازي را احساس مي کردند.

بعد از فوت لنين (1924) جناح هاي مختلف حزبي براي پاسخگويي به چالش هاي عديده در برابر هم شروع به صف آرايي کردند. چالش اصلي، سمت و سوي انقلاب در دوراني بود که ديگر اميدي به انقلاب در اروپا نبود و نيز آشکار بود که «نپ» هم دوران زندگي مفيد را پشت سر گذاشته است. در اين دوران (1928 - 1925) دو جناح اصلي و متخاصم حزبي شکل گرفت و با ارائه برنامه در جهت دادن به انقلاب کوشش کرد. در سال 1928 جناحي که رهبر اصلي آن ژوزف استالين بود بر ديگران پيروز شد و برنامه اقتصادي پنج ساله اول را آغاز کرد. برنامه جناح استاليني حزب در واقع بر هم زدن تعادلي بود که به واسطه «نپ» در جامعه ايجاد شده بود. اين برنامه که به طرح «سوسياليسم در يک کشور» مشهور شد و از آن به عنوان «انقلاب استاليني از بالا» نيز نام برده مي شود، با تکيه بر تشکيلات حزبي و ارتش سرخ طرح صنعتي کردن سريع کشور را به اجرا گذاشت.

نتيجه برنامه اقتصادي پنج ساله اول چنين بود که حکومت با تکيه بر سرکوب گسترده، دهقانان را وادار ساخت زمين و احشام خود را به مزارع اشتراکي واگذار کرده و خود نيز در اين واحدها مشغول به توليد شوند. در اين راستا، با تسلط بر اقتصاد روستايي حکومت موفق شد با استفاده از مازاد توليد و سود بخش کشاورزي اقدام به صنعتي کردن کشور در شهر ها کند. کنگره 17 حزب (1934) که به «کنگره پيروزان» موسوم شده است در واقع همايشي بود براي صحه گذاشتن بر نظام اقتصادي که با تغييرات کمي، تا پايان عمر اتحاد شوروي بر آن جامعه مسلط بود. بر اين مبنا، شوروي تا پايان دهه 1930 ميلادي به جامعه يي صنعتي تبديل شد. اما اين فرآيند با صرف هزينه بسيار بالا انجام پذيرفت و صدها هزار نفر از دهقان ها و کارگران، چه به خاطر قحطي يا مقاومت يا دلايل ديگر، نابود شدند. اعمال سرکوب بالاخره گريبان حزب و ارتش سرخ را نيز گرفت و هزاران نخبه حزبي و نظامي قرباني تصفيه هاي وحشيانه استاليني شدند.

نتيجه اقدامات اين دوران چنين بود که در کنار آغاز روند صنعتي شدن، مالکيت خصوصي بر وسايل توليد به مالکيت دولتي (در واقع حزب) تبديل شد. تاکيد اين سياست بر گسترش صنايع بزرگ به بهاي ناديده گرفتن صنايع توليد کالاي مصرفي بود. بدين شکل وظيفه تمامي نهادهاي خصوصي اقتصادي، اعم از توليد و توزيع، بر عهده حکومتي افتاد که در عمل خود را پاسخگو به جامعه نمي دانست و با رسالتي که براي خود به عنوان حزب پيشتاز کارگري قائل بود از بالا اقدام به ايجاد تحول در جامعه مي کرد. تمرکز اقتصاد در دست حزب و دولت بي شک با صرف هزينه سنگين به صنعتي شدن شوروي انجاميد و شرايط را براي پيروزي بر فاشيسم و سپس ابرقدرت شدن شوروي پس از جنگ جهاني دوم آماده ساخت. اما آشکار است که چنين ساختاري مشکلات خاص خود را نيز به وجود آورد؛ مشکلاتي که سرانجام به سقوط شوروي انجاميد.

شايد بتوان علل بحران نظام شوروي را به شرح زير ريشه يابي و خلاصه کرد. اين نظام سه حيطه اساسي جامعه يعني سياست، اقتصاد و فرهنگ را در انحصار حزب کمونيست قرار داده بود. مردم شوروي پس از انقلاب و پس از شکل گيري نظام با حکومتي روبه رو بودند که از يک طرف بدون شرکت واقعي آنان و به رهبري حزب تمامي تصميم هاي کلان و غير آن را در انحصار خود داشت. در قوانين اساسي شوروي شوراها، اتحاديه ها و هرگونه قانون و نهاد ديگري صرفاً وجودي نمادين داشتند اما در خود حزب نيز روند هاي دموکراتيک تبديل به نماد هاي نمايشي شده و حزب در عمل در اختيار عده يي انقلابي قرار داشت که با آمدن نسل جديد رهبري تبديل به ديوان سالاران حزبي شد که منافع خويش را بر آرمان انقلابي نسل قبل ترجيح مي دادند. از طرف ديگر اين چنين نظامي با متمرکز کردن اقتصاد و برنامه ريزي براي آن کوشش داشت بدون شرکت مردم، براي آنان رفاه آرماني خود را فراهم سازد. در اين چارچوب، حکومت شوروي خود را موظف به تامين کار، آموزش و پرورش، بيمه هاي اجتماعي و خوراک در حد ارزان يا رايگان مي ديد و بالاخره اينکه به اين دو حيطه بايد حيطه فرهنگي را نيز اضافه کرد که در تسلط کامل حزب قرار داشت.

در توضيح علل بحران و سقوط شوروي بايد به دو گروه از دلايل داخلي و بين المللي يا خارجي توجه داشت. عوامل داخلي به دو گونه بودند؛ اول، اقتصاد متمرکز با برنامه ريزي توليد تا جزيي ترين مسائل و از بين بردن اهرم هاي بازار و مالکيت خصوصي کوشش در تامين زندگي شهروندان با تضمين اشتغال، بيمه هاي اجتماعي و...داشت اين واقعيت در عمل و طي مدتي ريشه هاي انگيزه کار و نوآوري را در توليد از بين برد. در جوامع سرمايه داري يک شرکت يا واحد توليدي همواره در معرض رقابت با ديگران قرار دارد و مديريت و کارگران آن براي بر جاي ماندن ناچارند خوب کار کرده و با نوآوري در توليد مقام خود را در بازار حفظ کنند. مديريت همواره قادر است براي صرفه جويي يا عدم بازدهي نيروي کار، کارگران را اخراج کند و در صورت عدم نوآوري فني خود نيز دچار ورشکستگي شود. در اقتصاد سرمايه داري اصل بر سر «بقاي قابل ترين» است و بنابراين انگيزه کار و نوآوري، بقا است در رقابت بازار. در اقتصاد سوسياليستي انگيزه کار قاعدتاً بايد از کوشش براي بقا به وجدان کار (آگاهي نيروي کار) و تضمين کار تحول يافته باشد.

يعني از طرفي با تضمين کار و بيمه هاي اجتماعي براي کارکنان جامعه (چه مديريت، چه کارگر و چه روشنفکر) عامل قانون جنگل يا «بقاي قابل ترين» را کنار گذارد و از طرف ديگر با به وجود آوردن نظام آموزش گسترده و آزادي کامل در جامعه و شرکت دادن همه شهروندان در تعيين سرنوشت خويش وجدان کار و آگاهي شهروندان را جايگزين انگيزه هاي نظام سرمايه داري کند. در شوروي وجه دوم قضيه يعني وجدان کار در بين کارگران وجود نداشته است، چرا که آزادي و شرکت شهروندان در سرنوشت خويش اصولاً مطرح نبوده است. شهروندي که با نظام سياسي - اقتصادي کشور خود بيگانه است وجدان کاري نيز نخواهد داشت. بنابراين کارگري که از لحاظ کار و بيمه هاي اجتماعي تامين است و وابستگي خاصي هم به نظام سياسي و اقتصادي ندارد کار مفيد و لازم هم نمي کند چون نظام را از آن خود نمي داند. مديري که در همين شرايط قرار دارد ديگر مساله اش نوآوري نيست و فقط مي خواهد با برآورده کردن خواست مرکز در مورد حد توليد روز از «شر» کار خلاص شود. اينجاست که مي بينيم بخش اعظم صنايع شوروي متخصص در توليد کالاي بنجل و آن هم نه به اندازه کافي مي شوند. کيفيت و کميت پايين توليد، نبود انگيزه کار و نوآوري در توليد از ويژگي هاي نظام اقتصادي شوروي بود که با از بين بردن بسياري از نيروها و امکانات، بحران اقتصادي در اين کشور را دامن زد.

گونه دوم عوامل داخلي بحران با نظام سياسي اين کشور ارتباط داشت. از طرفي حزب و دولت با شهروندان بيگانه بودند و نه از طرف آنان انتخاب مي شدند و نه به آنان پاسخگو بودند. از طرف ديگر شهروندان نسبت به حکومت بيگانه بودند و آن را از خود نمي دانستند. نتيجه رشد و سپس شيوع فساد بود. بدين معني که دستگاه حزبي و دولتي براي خود مرتبه يي به عنوان قشر برگزيده قائل بود و امتيازات اجتماعي و اقتصادي بيشتري به خود مي داد.

در مورد عوامل خارجي نيز بايد به اختصار گفت رقابت شوروي با غرب در دوران جنگ سرد اين کشور را ناچار مي ساخت با اقتصادي ناکارآمد و به مراتب کوچک تر از جهان سرمايه داري دست به رقابت تسليحاتي و... با آن بزند. اين رقابت در درازمدت براي شوروي قابل حفظ نبود.

در دهه 1980 عمق بحران بدان جا رسيده بود که يا بايد خطر از هم پاشي را قبول مي کردند يا دست به اصلاحات مي زدند. روي کار آمدن ميخائيل گورباچف در سال 1986 در واقع تبلور اقدام حزب کمونيست براي اصلاح نظام بود. گورباچف با اعلام بازگشايي فضاي سياسي (گلاستنïست) و ترميم اقتصاد (پرسترويکا) کوشش کرد نظام را حفظ کند اما اين اقدام موجب رهايي و رشد نيرو هاي استقلال طلب و گريز از مرکز در شوروي شد؛ روندي که به سقوط آن انجاميد.

* دانشيار گروه تاريخ در دانشگاه ايالتي سانفرانسيسکو  در امريکا
گفت و گو با مرضيه دباغ يکي از حاملين نامه امام به گورباچف
هيچ کس از متن نامه امام خبر نداشت


حسين سخنور

سالگرد فروپاشي شوروي و پيام بنيانگذار انقلاب به گورباچف از جمله مناسبت هاي تاريخي با دوزمان متفاوت اما محتواي نزديک به هم، به حساب مي آيد. از اين رو در سالگرد فروپاشي شوروي يک بار ديگر به مرور خاطرات نامه به گورباچف پرداختيم و اين بار اين اتفاق را از زبان مرضيه حديده چي (دباغ) مي شنويم. او در کنار جوادي آملي و لاريجاني از همراهان تيم سه نفره ارسال پيام به گورباچف بوده است که در زمان خود جز ء چهره هاي شناخته شده و فعالان سال هاي نخستين انقلاب محسوب مي شد.

---

- به عنوان اولين سوال، اگر اطلاع داريد بفرماييد بنيانگذار انقلاب در نامه يي که به گورباچف نوشتند تا چه ميزان با نزديکان فکري و سببي خود هماهنگ بودند؟ اساساً شخص يا اشخاص ديگري در ايده اين کار يا تنظيم نامه نقش داشتند؟ شما از اتفاقات پيش از ارسال نامه مذکور اطلاعي داشتيد و داريد؟

من کاملاً مطلعم و مطمئنم هيچ کسي در تنظيم نامه امام به گورباچف دخالت نداشته است. اخيراً نيز شنيديم افرادي ادعا کرده اند امام در اصل اين کار يا در تهيه متن نامه با آنها مشورت هايي داشته و از کمک شان استفاده کرده است در حالي که در اين مورد خاص مي دانم حتي مرحوم حاج احمد آقا که نزديک ترين فرد به امام(ره) بودند، از اصل و متن نامه اطلاعي نداشتند چه رسد به افرادي که خارج از دفتر امام بودند. امام وقتي در قيد حيات بودند نيز يک بار تصريح کردند براي نوشتن نامه ها يا توضيحات مختلف دخالت هيچ کس را قبول نمي کردند و همين يک بار براي کسي که غرضي ندارد، بس است. العاقل بالا اشاره. حتي خود ما نيز تا زمان پرواز از متن نامه اطلاعي نداشتيم. تنها زماني که پرواز آغاز شد و در آسمان بوديم حضرت آيت الله جوادي آملي (حفظه الله) فرمودند امام اجازه دادند وقتي در آسمان هستيم نامه را باز کنيم و بخوانيم. همين اتفاق هم افتاد و ايشان نامه را براي تيم همراه خواندند که عده يي نيز بخش هايي از نامه را يادداشت مي کردند.

بنابراين کساني که امروز مي گويند در تهيه متن نامه امام موثر بوده اند سخني گزاف گفته اند و اگر بر ادعاي خود اصرار دارند، بايد براي اثبات مدعاي خود مدرکي ارائه کنند. خود مرحوم امام خميني نيز قبل از فوت شان تاکيد کردند هر کس از قول من سخني را نقل کرد تا مدرک ارائه نداده است، پذيرفته نشود. از اين رو اگر آقاي فلان يا خانم بهمان در اين خصوص سندي دارند، به همگان ارائه کنند تا اين موضوع روشن شود ولي بي شک اين عده خواسته يا ناخواسته در جهت تضعيف امام حرکت مي کنند.

- معيار بنيانگذار انقلاب براي انتخاب افراد جهت ابلاغ پيامشان به گورباچف چه بود؟ مثلاً در بين زنان، شايد ديگراني که از فعالان انقلاب به حساب مي آمدند همچون خانم منيره گرجي هم مي توانستند براي اين کار و همراهي تيم، گزينه هاي مطرحي باشند.

در اين خصوص چند نکته مطرح است، نخست آنکه امام خميني تاکيد داشتند حتماً يکي از خانم ها در اين تيم حضور داشته باشند زيرا در آن مقطع کشورهاي مختلفي خصوصاً امريکا و ساير کشورهاي غربي با جاروجنجال هاي رسانه يي به تحقير و شايعه سازي در خصوص زنان مسلمان مي پرداختند مثلاً بسيار تبليغ مي کردند که در کشورهاي اسلامي زن ها به صندوق خانه ها رفته اند يا سر آنها را مي تراشند و سينه هايشان را مي برند. تمام اين تبليغات در راستاي تضعيف زنان مسلمان بود. از اين رو امام خميني مصمم بودند جهت اثبات بي اساسي اين ادعاها يک نماينده زن نيز در اين تيم باشد تا ديگران هم متوجه شوند زنان مسلمان نه تنها هيچ محدوديت غير عقلاني ندارند بلکه در مهم ترين امور نيز مي توانند مشارکت کنند. اما اينکه چرا حضرت امام بنده را انتخاب کردند، شايد دلايل مختلفي داشته باشد چون به قول شما زنان ديگري هم بودند که آن زمان اسم و رسمي داشتند اما شايد شناخت امام از آنها به اندازه شناخت ايشان از من نبود. مرحوم امام خميني (ره) از سال 1346 مرا مي شناختند. هم از سابقه زندان هاي من مطلع بودند و هم از تحملم در برابر شکنجه ها شنيده بودند؛ شکنجه دخترم در برابر چشمانم و صبر بنده در برابر اين اتفاق. امام خميني همچنين در جريان فعاليت هاي خارج از کشور من بودند؛ اقداماتي همچون اعتصاب غذا در فرانسه، تظاهرات براي حاج آقا مصطفي در انگليس يا کارها و کلاس هاي چريکي در لبنان. در هر صورت من از اين موهبت برخوردار بودم تا بتوانم مورد اعتماد حضرت امام باشم تا تيم را همراهي کنيم.

اما در بين مردان نيز آيت الله جوادي آملي چهره کاملاً شناخته شده يي بودند و به عنوان يک عارف آشنا به علوم قرآني و روايي مورد احترام همه مردم و اهل فن بودند. کلام و بيان اين انسان وارسته تا حدي بود که تاثير صحبت هايش هنگام قرائت نامه امام بر همه شنوندگان مشهود و معلوم بود. هنوز هم بيان ايشان در ذهن من باقي مانده است. اثر کلام آقاي جوادي آملي بسيار شگرف و عميق بود.

آقاي لاريجاني نيز آن زمان به عنوان مترجم با تيم بودند که قائم مقام وزير امور خارجه وقت بودند. در مجموع حضرت امام با انتخاب اين ترکيب نشان دادند به عنوان رهبر يک جامعه اسلامي هم به زنان جامعه اعتماد دارند و هم به مردان.

- جو جلسه پيش از قرائت نامه چگونه بود؟ چون همان زمان عده يي تصور مي کردند نامه بنيانگذار انقلاب مربوط به مسائل جنگ يا استمداد براي بازسازي است.

بله، همان زمان اين تصور به وجود آمده بود که نامه امام به گورباچف کمک از شوروي براي بازسازي خرابي هاي جنگ است زيرا همان طور که مطرح شد از متن اين نامه هيچ کس نه در داخل و نه در خارج مطلع نبود. امام نيز احتمال چنين برداشت هايي را گوشزد کردند حتي خاطرم هست ايشان فرمودند احتمال خطر فراوان است. اتفاقات مختلفي ممکن است به وجود آيد. از زدن يا ربودن هواپيما گرفته تا دستگيري و برخورد بعد از قرائت پيام. به همين دليل امام توصيه کردند حتي وصيتنامه خود را نيز بنويسيم. در مجموع به واسطه نامشخص بودن متن پيام، سوالات و ابهامات فراواني پيش روي سران شوروي (سابق) و کل رهبران دنيا بود.

- شما در صحبت هاي گذشته تان نامه بنيانگذار انقلاب به گورباچف را متشکل از سه فاز مختلف دانسته ايد؛ فاز اول تشويق شوروي به واسطه شروع اصلاحات، فاز دوم پيشنهاد مباحثه علماي اسلام با دانشمندان آنها و فاز سوم توجه به مسلمانان در هر کجاي دنيا. با توجه به اين تقسيم بندي، واکنش گورباچف به کدام بعد از اين ابعاد جدي تر بود و کدام بخش مناقشه برانگيز بود؟

من در پاسخ به اين سوال خلاصه يي از آنچه در جلسه قرائت نامه گذشت را مرور مي کنم تا پاسخ سوال شما نيز روشن شود. در ابتدا سه نفر از ما در اتاق حضور داشتند و سه نفر از آنان، منتها در ادامه يک صندلي نيز اضافه شد چرا که سفير ما نيز به جمع پيوست. وقتي آيت الله جوادي آملي قرائت نامه را آغاز کردند، در ابتدا همه بهت زده بودند. نکات ابلاغي و هدايتي حضرت امام آنها را تحت تاثير قرار داده بود. امام نيز تاکيد داشتند تنها نامه خوانده شود و بدين صورت نباشد که نامه را تحويل بدهيد و بياييد زيرا ايشان به تاثيرات سمعي و بصري و روحي و رواني کاملاً واقف بودند و قرائت نامه به صورت شفاهي نيز در اين راستا صورت گرفت. آقاي جوادي آملي که نامه را مي خواندند، آقاي لاريجاني هم توامان آن را به انگليسي ترجمه مي کردند و مترجم خود گورباچف آن را مجدد به زبان روسي بازمي گرداند. البته ما همه مي دانستيم گورباچف کاملاً به انگليسي مسلط است و همان ترجمه آقاي لاريجاني را متوجه مي شود. در مجموع در هر بخش پيام امام نکاتي نهفته بود که گاه گورباچف را متعجب يا آشفته مي کرد و در مواردي پيام امام مثل يک پتک بر سر گورباچف مي خورد چراکه نامه يک نامه معمولي يا توصيفي و توضيحي نبود. به قول آيت الله جوادي آملي (حفظه الله) آواي توحيد بود (کتابي نيز با همين عنوان ايشان تاليف کردند). نامه توحيدي امام همه را متعجب ساخت. نه تنها گورباچف بلکه هر کسي که نامه را مي شنيد، تاثير دروني آن را حس مي کرد. در آن جلسه نيز گورباچف بخشي از نامه را يادداشت مي کرد و در دو سه جا نيز برآشفته شد.

هر کدام از ابعادي که اشاره داشتيد تاثيري متفاوت بر گورباچف داشت. او بعد از شنيدن پيام امام سوالاتي را نيز مطرح کرد که آيت الله جوادي آملي با درايت و ظرافت خاصي سوالات را پاسخ دادند. اولين سوالي که گورباچف پرسيد اين بود که امام ما را به اسلام دعوت کرده است. ما نيز مي توانيم شما را به جهان کمونيست دعوت کنيم ولي گورباچف از لبخند آيت الله جوادي آملي و خنده ساير حضار متوجه شد حرف مربوطي نگفته است. سوال ديگر گورباچف اين بود که وقتي امام مي گويند اگر ما ببينيم هر انساني در هر جاي دنيا حتي در دل شوروي مورد ظلم و ستم قرار گيرد با واکنش مسلمانان همراه است، به معناي دخالت در امور ساير کشورها نيست؟ گورباچف بسيار برآشفته بود اما آقاي جوادي آملي با طمانينه و متانت مخصوص به خود و زبان لين شان پاسخ دادند از اينجا که ما نشسته ايم تا هفت طبقه زيرزمين و هفت طبقه در آسمان از آن شما. کسي به آب و خاک شما نظري ندارد و مساله ما، انسان ها هستند. انسان ربطي به آب و خاک و ملک و مملکت ندارد. اگر ظلمي بر يک انسان برود همه انسان ها بايد از آن دفاع کنند و پاسخگو باشند. به هر حال آن جلسه بدين شکل به پايان رسيد ولي گورباچف بعد از گذشت 12 سال متوجه شد که اصل پيام امام چه بوده است. نامه توحيدي امام مضامين بلندي داشت که در زمان خود نيز به طور کامل فهم نشد و حسرت گورباچف نيز از همين بود که اگر آن زمان متوجه مي شد، شوروي نيز از فروپاشي و قطعه قطعه شدن نجات مي يافت و در دام غربي ها نمي افتاد؛ نکته يي که امام خميني نيز به آن اشاره کرده بودند مبني بر اينکه صداي شکسته شدن استخوان هاي کمونيسم را مي شنوم و هشدار مي دهم که شوروي از در باغ سبزي که غربي ها نشان مي دهند، گمراه نشود و فريب نخورد اما اين هشدارها از سوي سران شوروي جدي گرفته نشد به همين دليل نيز دقيقاً تمامي اتفاقاتي که امام پيش بيني کرده بودند حادث شد و شوروي در دام امريکا و غربي ها قرار گرفت.

- اين پيام غير از واکنش هاي داخلي يا در خود شوروي، در ساير کشورهاي غربي نيز بازتاب قابل توجهي داشت؟

آن ايام هر ساله به مناسبت بزرگداشت دهه فجر ميهمان هاي مختلفي از کشورهاي متفاوت به ايران دعوت مي شدند. همان سال نيز اين مراسم برپا شد و با استقبال بسيار گسترده يي مواجه شد. بسياري از ميهمانان غربي درباره نامه امام از ما سوال مي کردند و مي خواستند از ابعاد مختلف آن بيشتر آگاه شوند. برخي از ميهمانان مراسم دهه فجر اظهار مي داشتند ما هيچ گاه فکر نمي کرديم کسي جرات داشته باشد به يکي از سران دنيا چنين نامه يي بنويسد مخصوصاً کشوري که تحت فشار هر دو قدرت جهاني قرار دارد. انعکاس اين نامه به نحوي بود که به هيچ وجه قابل کتمان نبود. خاطرم هست همان زمان خودم با خانمي آشنا شدم که از کشورهاي تحت سلطه شوروي به ايران آمده بود با آنکه شوروي ها بسيار نسبت به اين رفت و آمدها حساس و محتاط بودند. او به من مي گفت ما بعد از ديدن شما به اين نتيجه رسيديم که مي توانيم به عنوان يک زن در جامعه حضوري جدي داشته باشيم. به همين دليل به عنوان يک گروه زنان در حال فعاليت در کشور خود هستيم.

يکي ديگر از اتفاقات جالب و انعکاس گسترده پيام امام سعي مردم شوروي در شناخت اسلام بود. همان سال فاصله تاريخ قرائت پيام تا ماه مبارک رمضان چندان زياد نبود. در اولين هفته ماه رمضان حضرت آيت الله موسوي اردبيلي در نماز جمعه اعلام داشتند هر کس قرآني اضافي در خانه دارد، بياورد تا براي مردم شوروي ارسال کنيم زيرا درخواست آنان در اين خصوص فراوان است و ما نمي رسيم در مدتي کوتاه قرآن به تعداد تقاضاي آنان منتشر کنيم. خدا را شکر پيام امام همه دنيا را تکان داد و به حدي بود که مثل خورشيد درخشيد، طوري که هيچ قدرت و کشوري نتوانست در مقابل آن ايستادگي کند.

-اخيراً نيز از جانب مقام اجرايي کشور شاهد ارسال نامه يا پيام براي برخي از سران دنيا هستيم. به نظر شما تاثيرگذاري اين نوع نامه ها قابل قياس با پيام بنيانگذار انقلاب است؟

به نظر من تقليد کردن بعضي مسائل اشکال ندارد اما بايد با حفظ شرايط و اصولي اين کار صورت گيرد در غير اين صورت به جواني مي ماند که رفته است و دو بارفيکس زده و دو سه روزي در تمرين شرکت کرده، حالا بگويد مي خواهم با امثال تختي مبارزه کنم. آنهايي که چنين نامه هايي مي نويسند گمان مي کنند دارند پيروي مي کنند ولي واقع قضيه چيز ديگري است. لذا قياس اين دو هم قياس باطلي است. پيام حضرت امام و نوع تاثيرگذاري آن و شرايط زماني پيام بسيار متفاوت از نامه هاي اخير است.

شکر مازندران و شکر هندوستان

هر دو شيرين اند، اين کجا و آن کجا؟
عناوين اين صفحه
فرضيات روز
پيش بيني
در حسرت يک اعتراض
پاسخگو باشيد
سايتي براي مواضع
فروپاشي شوروي شکست برابري خواهي بود
دوره پسا شوروي
سير سقوط اتحاد جماهير شوروي چرايي ها و چگونگي ها
هيچ کس از متن نامه امام خبر نداشت
خشم آگاهان جامعه

خشم آگاهان جامعه
فاطمه راکعي

پرتاب لنگه کفش هاي خبرنگار عراقي به رئيس جمهور امريکا ما را متوجه فرهنگ سياسي جهان مي کند. از اين حيث اميدواريم اين فرهنگ به اندازه يي ارتقا يابد که انتخاب هاي مردم در هر جاي جهان براي ساير ملت ها محترم باشد. اما متاسفانه مقام هاي طراز اول برخي از کشورها به نحوي عمل مي کنند که نه تنها قابل احترام نيستند که منفور بسياري از ملت ها مي شوند. آن کفش هايي که به سمت بوش پرتاب شد نيز نشان از اين تنفر بود زيرا مردم عراق بخشي از وضعيت تاسف بار کشور خود را متاثر از سياست ها و دست هاي مرموز بيگانگان مي دانند. ملت هاي مستضعف جهان نمي دانند بايد از چه کسي بپرسند و هيچ کس هم پاسخگوي آنها نيست. از اين رو در يک بلاتکليفي به سر مي برند و در شرايطي خاص سر مي کنند. شرايطي که محصول سياست هاي استکباري و استعماري کشورهايي چون امريکا و انگليس است.پرتاب لنگه کفش خبرنگار عراقي نشان از اين خشم و بغض فروخورده ملت عراق بود که در اين حرکت به حالت انفجار رسيد. حال اين اعتراض يک بار با پرتاب گوجه فرنگي و تخم مرغ است و در اين اقدام خبرنگار عراقي پرتاب لنگه کفش. پرتاب اين لنگه کفش از طرف يک خبرنگار که جزء آگاه ترين و حساس ترين اقشار جامعه هستند، نماد خشم آگاهان جامعه عراق از امريکا و رئيس جمهور آن است. اين خشم نيز برآمده از جنايت هايي است که امريکا به اسم دموکراسي و با پز آزادي و دفاع از حقوق ملت ها انجام داده است. مردم ستمديده عراق سال ها تحت ظلم و ستم صدام و زير چکمه هاي او بودند. نفس هاي مردم عراق در زمان استبدادي صدام به شمارش افتاده بود. وقتي امريکا نيز به اين کشور وارد شد گرچه صدام رفت اما در وضع و حال مردم تغييري حاصل نشد؛ همان مشکلات و همان معضلات ولي اين بار به نام دفاع از حقوق بشر. ديگر خبري از چکمه هاي صدام و بعثي ها نيست اما استعمار و استثمار بوش و نيروهاي متحده وي جايگزين آن شده است. هر دو به نوعي راه تنفس را بر مردم عراق تنگ کردند، بنابراين بوش بايد انتظار چنين اقدامي را مي داشت. وقتي ملتي را در سلطه و ستم خود قرار مي دهي نتيجه آن نيز چنين مي شود. اقدام خبرنگار عراقي نيز دفاع صريح از ملت عراق برابر امريکا و ستم هايش بود. پيام بزرگ اين کار چنين است که اگر ما نمي توانيم انتقام خون همه مظلومان جهان را بگيريم ولي در عوض مي توانيم خشم و بغض خود را به دنيا نشان دهيم. پرتاب لنگه کفش به سوي بوش هشداري است به تمام ظالمان و ستمگران عالم که يک روز تمام مظلومان رودرروي شما مي ايستند و از حق خود دفاع خواهند کرد. لنگه کفش تنها ابزاري بود براي اين خشم و بغض. امروز ديگر مردم دنيا آگاه شده اند و فريب شعارهايي چون دفاع از حقوق بشر و سوغاتي آزادي را نمي خورند. در مقابل امريکا و ساير سران استعماري دنيا بايد متوجه اين تغيير شده باشند که راه را درست بروند. نمي توان گفت حقوق بشر و به اسم آن جنايت را وارد منطقه کرد. ملت عراق ملت ستمديده يي است که بيش از اين تحمل جنايت و ظلم و ستم را ندارد. اشغالگران هم بايد بدانند ديگر فرصت آنان تمام شده است و صبر و تحمل مردم عراق به پايان رسيده است. اگر پيام لنگه کفش هاي خبرنگار عراق را سريع تر دريافت نکنند با آينده ناخوشايندي روبه رو خواهند شد. اگر امروز يک لنگه کفش به سمت آنان پرتاب شد در آينده يي نه چندان دور با واکنش هاي جدي تر مردم عراق مواجه خواهند شد. اقدام اخير خبرنگار عراقي تاکيد بر اين واکنش هاست. از اين حيث کار وي بسيار ارزشمند بود و چون او يک خبرنگار بود کارش را ارزشمند تر مي سازد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام