سه شنبه، 3 دي 1387 - شماره 1850
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
تفکر و وضعيت واقعاً موجود
گروه انديشه؛ اميرهوشنگ افتخاري راد: نوشتن با لبه تبر تيزشده نقد1 درباره يک سوژه (فرضاً شخص) به معناي سايش با شخصيت شخص نيست، بلکه عمل نقد مستلزم کنشي ريشه يي تر است. بنابراين برندگي نقد زماني معنا دارد که نه به خود سوژه بلکه به جايگاه آن سوژه در نظم نمادين بپردازد. اين نظم نمادين خواه ناخواه به يک وضعيت واقعاً موجود گره خورده است که با رويکردي تاريخي- انتقادي مي توان ريشه يي تر نقد را عملي کرد. هرچند گاهي سوژه در مقام نامي خاص مورد التفات قرار مي گيرد، که به واقع از آن گريزي نيست چون بدون يک نام خاص پرداختن به يک جايگاه تهي از معنا مي شود، اما اين نکته تنها ناشي از خطايي صوري است. براي همين است که سوژه مورد بحث، اغلب نقد را شخصي مي کند، به عبارتي به خود مي گيرد بي آنکه توجه کند آنچه بريده مي شود نه پاي او بلکه پايگاه اوست. نقد غير از اين کاملاً مستعد آن است که بدل شود به عملي سليقه يي، شخصي و در نهايت خنثي يا تبديل مي شود به وسواس فني بيمارگونه ور رفتن با چيزي به نام «متن» صرف، به عبارتي مرگ به اصطلاح مولف، بدون لحاظ کردن امر تاريخي در آن. بدين ترتيب، آنچه تحت عنوان ويژه نامه براي دکتر رضا داوري در پيش روست نه داوري به عنوان چهره ماندگار يا مفاخر فرهنگي که بايد از تجليل شود بلکه جايگاه او در نظم نمادين است. از اين حيث داوري تحت عنوان يک نام خاص تا جايي در اين امر مداخله مي کند که متصل و متعلق به جايگاه خود اوست. هرچند کليه مقالات، يادداشت ها و گفت وگو ها، سمت و سوي عامدانه يي به اين جايگاه ندارند اما مجموعه آنها به عنوان يک کل معطوف به جايگاه است. از آنجا که در همين روزنامه حدود دو سال پيش (20 ارديبهشت 86)، به بهانه چاپ کتاب «فلسفه، خشونت و سياست» در شکل مقاله يي تقريباً مفصل به داوري پرداخته شد، در اينجا تنها به ذکر نکته يي تکراري اشاره مي شود. تاکيد بر اينکه سياست ذيل فلسفه است، تنها مفري براي تفکر باز مي کند که در ظاهر فراخ بالي خود را حفظ کند. حال آنکه وقتي گفته مي شود تفکر- سياست قطعاً منظور از سياست، سياستي است که در بيرون از حوزه سياست حکومت يا سياستمداري قرار مي گيرد. در واقع اين سياست نافي آن سياست در مقام دستگاه ايدئولوژيک است. (در اينجا مسامحتاً تفکر و فلسفه يکي گرفته شد. در واقع بايد نسبت آنها با تعقل، حقيقت و دانش روشن شود.) حال وقتي جايگاه يک فکر در دستگاه ايدئولوژيک قرار مي گيرد يا خود بدل به آن مي شود، همواره اين مساله را به وجود مي آورد که تفکر در مقام نقد چه نقشي دارد، وقتي با سياست رايج و رسمي گره خورده است؟ در واقع آن تفکري که در کنه خود، فرضاً مهندسي سازي فرهنگ يا مهندسي اجتماعي به مثابه چيزي که هيچ ربطي به تفکر ندارد را زير سوال مي برد، چگونه خود مي تواند در جايگاهي واقع شود که مبلغ مهندسي و سازماندهي کردن چيزها به منزله نظارت است. امروزه اين مهندسي کردن فرهنگ و فرهنگي کردن چيزها چنان قوتي دارد که در کنار ديگر مقولات، براي زباله گذاشتن در کوچه نيز احساس نياز به فرهنگ سازي مي شود و البته لابد چنين امري نيز معناي تفکر به خود مي گيرد. به قول آدورنو، امروزه هنر نيز بدل فرهنگ شده است. البته نفس سازماندهي براي زندگي راحت که قبح ندارد، اما سويه مهم تر مهندسي کردن در اينجا متوقف نمي شود و در تحليل نهايي، به قول مارکوزه، تخيل را هم مي خواهند سازماندهي کنند. از قضيه دور نشويم. چرا تفکري که مدعاي غيرسياسي بودن مي کند يا به فلسفه اصالت مي دهد، از قضا درست در سياست رسمي جاي مي گيرد؟ حال آنکه اين فلسفه طبق مدعاي خود بايد در سياستي بيرون از سياست رايج و حتي در مقام نقد وضعيت واقعاً موجود قرار گيرد.

هرچند مي توان از دو نحله فکري نام برد که يکي به راه هاي جنگلي مي رود يا به طبيعت پاک و معصوم و ديگري، درست برعکس، به تنش شهر مي رود.2 براي همين است که اولي در مواجهه با سياست دچار تناقضي آشکار مي شود. تعريفي از تفکر مي دهد که به شيوه يي مبتذل درست همان جايي که نبايد باشد قرار مي گيرد. اينکه از دل اين تفکر، صيانت از امر توتاليتر و تثبيت آن برمي آيد (به قول ليبرال هاي پوپري که وسواس ساده سازي و دانش دارند تا دغدغه تفکر يا اينکه غايت آنها اقتصاد بدون هيچ پيچيدگي در بدوي ترين شکلش يعني در خصوصي سازي تجلي پيدا مي کند)، چندان روا نيست، زيرا چنين تفکري به ادعاي خود نيازمند خلوت و سکونتگاه خود است. براي همين آرنت به هايدگر خرده مي گرفت که در دوره يي از زندگي خود ضمن تاييد حزب نازي از سکونتگاه خود خارج شد. همچنين نمي توان گفت که موضع سياسي فيلسوف ربطي به تفکر او ندارد. تفکر به خلوت رفتن، همچون شنا در قسمت کم عمق است. يا به قول آدورنو، بوکس بازي به تنهايي با خود در رينگ بوکس است. چنين تفکري معلوم است که براي پر کردن خود و جايگاه خود، بايد متوسل به امر ثانوي و اولي يا تفاوت گذاري بين فلسفه خود و موضع سياسي خود شود. البته آرنت پاسخ روشني از به سکونتگاه بازگشتن و تفکر در مقام تمييزدهنده خير از شر نمي دهد زيرا رفتن به آشيانه، مستلزم فاصله گيري ًهستي شناختي از وضع موجود و بنابراين نقد آن است. اما از قضا تفکر، جايي اتفاق مي افتد که بتواند عدم اينهماني در اينهماني يک چيز را برملا کند و اين درست گره خورده است با آن نوع سياستي که بيرون از سياست است. چنين تفکري نيازي به پر کردن فواصل نظر و عمل خود ندارد چرا که پيشاپيش نااينهماني را محور کار خود قرار داده است.

بنا، بر اين بود که اين ويژه نامه (و همين طور ويژه نامه هاي بعدي) حامل طيفي از نقدها و تبيين ها باشد و صرفاً از به اصطلاح چهره ها مطلب گرفته نشود بلکه فرصت به ناچهره داده شود تا تجربه تازه، دور از حرف هاي تکراري صورت پذيرد. برخي شفاهاً نقد کردند اما لابد به خاطر ملاحظه کاري نخواستند بنويسند که مسووليت ننوشتن با خود آنها است. برخي نوشتند اما همراه با ملاحظه کاري که باز مسووليت نوشته شان نيز با خود آنها است. در هر حال تفکر با ملاحظه کاري جور در نمي آيد. اما لابد مقتضاي اينجا چنين تفکري مي طلبد. مسووليت ما نيز در حفظ و صيانت از مقالات و اقوال، به دور از شگردهاي جذاب کننده ژورناليستي است که اميد است از عهده چنين کاري برآييم. توضيح آخر اينکه ويژه نامه بعدي به دکتر نصر تعلق دارد. در پايان بايد از آقاي محمد ميلاني تشکر کنيم که عمده زحمت اين ويژه نامه با ايشان بود.

پي نوشت ها؛------------------------

1- بنيامين گفته است لبه تبر تيزشده عقل

2- منظور هايدگر کتابي به نام راه جنگلي است. نحله فکري ديگري مانند بنيامين و لوفور که به شهر و نقد آن مي پردازند.
وصف تفکر فقير
عليرضا رجايي

فلسفه، جنبشي است که با کمک آن انسان خويش را آزاد يا حقايق قديمي را بي اعتبار مي سازد.
ميشل فوکو

«وضع کنوني» احتمالاً عبارت مورد علاقه رضا داوري است و در عنوان دو کتاب مهم او يعني «وضع کنوني تفکر در ايران» و «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» اين عبارت به کار رفته است. ساير نوشته هاي داوري نيز هر عنواني که داشته باشند، مويد همين معناست، به همين جهت نظرات فلسفي او بيشتر در تبيين هاي وي از «تاريخ فلسفه» نمودار مي شوند و باز به همين جهت بايد به يقين او را صاحب نظريه يي در فلسفه سياسي خواند که از قضا نقاد سياست به معناي جاري و مسلط است.

«وضع کنوني» بدون فهم تاريخ امکان پذير نيست و البته تاريخ واقعي در نحوه سير تفکر نمودار مي شود وگرنه خواندن توالي حوادث و رويدادها چيزي از تاريخ دستگير کسي نمي کند. به همين ترتيب خواندن کتاب هاي درسي مربوط به تاريخ فلسفه، ثمري براي فهم تاريخي نخواهد داشت. تاريخ ادواري دارد و با اتمام و اکمال هر دوره يي، دوره يي ديگر آغاز مي شود. براي ما که به هر حال در ذيل تجدد به سر مي بريم، ضروري است نسبت خود را با تاريخ جديد و قديم روشن سازيم و ترسيم اين نسبت روشن کننده «وضع کنوني» ما خواهد بود.

کتاب «وضع کنوني تفکر در ايران» طي سال هاي 1352 تا 1356 نوشته شده، در شهريور 1357 چاپ و در تيرماه 1358 منتشر شده است و بنابراين در متن يکي از مهم ترين دهه هاي تاريخ معاصر ايران ريشه دارد. اما تدوين کتاب «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» به ابتداي دهه 60 بازمي گردد و چاپ دوم آن در بهمن 1361 بوده است.

در مقدمه وضع کنوني تفکر در ايران، داوري «وضع» ما را به «چگونگي پايان تاريخ دوره اسلامي و آغاز تاريخ جديد» مربوط مي داند. با اين توضيح که از نظر او بسط تاريخ غرب، قهري و ضروري است و لاجرم تمام مردم عالم بايد وارد اين تاريخ شوند. اين اجبار يا بهتر بگويم ضرورت، اصولاً متفاوت است از «دست توسل به دامن غرب» زدن و «راه نجات» از آن فرا گرفتن. در واقع داوري به تعبير خود «بيان درماندگي» و چه بسا «فلاکت» و عسرت قومي را مي کند که «از گذشته رانده و از غرب مانده» است و براي «نجات از قهر تمدن غربي» راهي به جز ياري گرفتن از «تفکر» نمي شناسد. اما در زمان تدوين کتاب، او عميقاً نااميد است و آثار و نشانه يي از روي آوردن به تفکر و در نتيجه امکان تغيير نمي بيند؛ «مگر آنکه تغيير در وجود ما پديد آمده باشد و نسبت تازه يي با حق پيدا کرده باشيم. مپرسيد که حق چيست زيرا حق را با آن نسبت و در آن نسبت مي توان يافت.»

داوري در کتاب «وضع کنوني تفکر در ايران» اذعان مي کند که هنگام سخن گفتن از غرب و بسط قهري آن توجه به تاريخي که ممکن است روزي در آينده به جاي تاريخ غربي آغاز شود ندارد زيرا اينها فرض ها و تصوراتي هستند که نمي توانيم درباره آنها سخن بگوييم؛ فرض و وهمي که چه بسا با وقوع انقلاب اسلامي برخي به تحقق آن اميدوار شدند. به هر حال کتاب «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» را شايد بتوانيم جلد دوم «وضع کنوني تفکر در ايران» بدانيم که در آن با بيم و اميد از امکان برون رفت از بن بست و انسداد تفکر در ايران سخن گفته شده است. مي گوييم «امکان برون رفت» و نه لزوماً «برون رفت» زيرا با همه جانبداري داوري از انقلاب، در تمام طول کتاب هيچ اطمينان مطلقي از اينکه انقلاب اسلامي در آينده يقيناً همان چيزي خواهد بود که او از انقلاب مراد مي کند، به چشم نمي خورد. از نظر داوري انقلاب و البته «هر انقلابي» و نه الزاماً انقلاب اسلامي تاريخي است و از اين رو «آغازي دارد و با آن عالمي ديگر آغاز مي شود.» در اين عالم جديد گذشته نفي نمي شود، بلکه «نحوي اتصال تازه» با آن صورت مي گيرد که برهم زننده سير عادي و رسمي تاريخ به گذشته است و آن را کم فروغ مي کند. افق جديدي گشوده مي شود و عهد تازه يي پا مي گيرد يا با آنچه از ياد رفته بود و پوشيده مانده «تجديد عهد» مي شود، همه اينها البته به شرطي است که «انقلاب، انقلاب حقيقي باشد.» بدين اعتبار انقلاب يعني «گشايش افق و زمان جديد در بحبوحه سرگرداني پايان يک عهد و در سياهي غروب آن.»

مجموعاً در «وضع کنوني تفکر در ايران» داوري «تمام اقوام را در راه غرب» مي بيند و از اين رو اگر اين اقوام تاريخ هم داشته اند «دوره تاريخ شان به سر آمده و کم وبيش شريک در حوالت تاريخ غرب شده اند.» و بنابراين بالاترين اهتمام ممکن تلاش براي نجات از «غربزدگي ناپسند و منحط» است.

اما بالعکس در «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» براي انقلاب باطن و «حقيقتي» مي بينيد که فراتر از رهبر يا رهبران از «جان مردم» برمي خيزد و چنانچه در مسير حرکت کند بايد با بر هم زدن «نظام معاملات و مناسبات غربي» و «عدول از قواعد و قوانين غربي» متوجه و متذکر به «عالمي غير از عالم غرب» شود و «بشر را به فطرت اصلي خود» بازگرداند. داوري در اينجا اظهار اميدواري مي کند که «در آينده انقلاب نظام سلطه تکنيک به هم خواهد خورد» و به آنها که اين سخن را مخالف مسلمات مي بينند يا داور مي شود که «انقلاب براي نفي مسلمات يک عهد و آوردن قواعد و احکام و مسلمات ديگر است.»

سخن در باب موضوع بالا بسيار است اما تا آنجا که به بحث ما مربوط مي شود پرسش اصلي اين است که از موضع تبيين «وضع کنوني» آيا ما با دو رضا داوري روبه رو هستيم؟ در پاسخ مي توانيم هم بگوييم بله و هم بگوييم خير.

بله به اين جهت که در داوري اول مساله انقلاب اصولاً بلاموضوع است و بحث، محصور در دايره مسدود تاريخ غرب است. اما در داوري دوم رخداد انقلاب به وقوع پيوسته و اميدي به شکستن حصار تاريخ مسلط غربي پديد آمده است و داوري در تبيين و چگونگي آن شکست احتمالي سخن مي گويد. اما در عين حال مي توانيم به سوال بالا پاسخ منفي دهيم چرا که در هر دو کتاب نظر اصلي داوري درخصوص تاريخ غرب و شرق تغييري نکرده به جز آنکه رخداد انقلاب بارقه يي از آغاز و ظهور «تاريخي ديگر» را در دل او روشن کرده است. به عبارت ديگر او از موضع خود در کتاب «وضع کنوني تفکر در ايران» اکنون توضيح مي دهد که اگر قرار باشد انقلابي رخ دهد که انسداد کنوني عالم را در هم ريزد، لزوماً و منطقاً چه نشان و شکلي بايد داشته باشد که اگر پايين تر و فروتر از آن بشود، ديگر مصداق انقلاب نخواهد بود. بنابراين کتاب «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» در تبيين و توضيح همان بارقه هاي ابتدايي است چرا که با وجود تاثيرپذيري از شورمندي هاي سال هاي اوليه انقلاب نسبت به آيندگان کاملاً در ابهام است به ويژه آنجا که مي گويد؛ «انقلاب اسلامي در عالم کنوني تازه در اول راه است. اگر در اين نظام متوقف شود آسيب مي بيند و از هم مي پاشد.»

اينکه هواداري از ايده و تصوري از انقلاب که هيچ نسبتي با تفکر غربي روشنفکران غربگرا، فرهنگ و ادب غربي و «اشخاص و طوايف متأدب به ادب و فرهنگ غربي» نداشته باشد، سخن غلطي نيست. اما ما در اينجا فعلاً به نتايج قهري يا ناخواسته مفردات يک انديشه کاري نداريم بلکه مقصود ما فهم اهداف کلي يک تفکر است و اينکه اين فکر در ادامه و استمرار خود با توجه به «وضع کنوني عالم» و «انقلاب اسلامي» اکنون خود در چه وضعي قرار دارد؟ (سخن بالا از آن جهت اهميت دارد که مي دانيم تقريباً همه گرايش هاي هوادار انقلاب در آزادانديشانه ترين مواضع خودآگاه اظهارنظرهاي انحصارطلبانه کرده اند و ديگران با طبيعي دانستن آن بر آنها خرده نگرفته اند.) بيش از هر چيز يادآور شويم که يکي از برجسته ترين بخش هاي کتاب «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم» فصل «فلسفه و انقلاب» است. بيان فشرده اين فصل کار ساده يي نيست. فصل يادشده با اشاره به نسبت فلسفه و انقلاب هاي بزرگ يادآور مي شود در عالم متجدد، فلسفه متصدي اثبات قدرت بشر است و از اين رو «حقيقت فلسفه جديد به صورت سياست تحقق» مي يابد و در واقع «سياست جديد عين فلسفه است و فلسفه يي است که به صورت سياست درآمده است.» سپس داوري نتيجه مي گيرد که ظهور فلسفه به صورت استيلاي سياست غرب بدين معناست که «حدود فلسفه ديگر انقلابي نخواهد شد و بر مبناي فلسفه يا فلسفه هاي جديد هم هيچ انقلابي صورت نخواهد گرفت.» بنابراين «فلسفه ديگر آينده يي ندارد.» زيرا به تمامت خود که ملازم با قدرت و استيلاست، رسيده است به همين جهت انقلاب ديگري که قرار است غرب را متزلزل و با بسط و گسترش خود آن را واژگون سازد، ديگر تحقق فلسفه نخواهد بود چرا که «با آن افق ديگري گشوده» مي شود و «بناي عهد جديدي گذاشته مي شود.»

طرح بحث «فلسفه و انقلاب» در اين مقاله به جهت يادآوري کتاب ديگري از رضا داوري با نام دفاع از فلسفه است که در سال 1366 انتشار يافته است. وي در اين کتاب به سه حوزه تعليم و تربيت ديني در ايران اشاره مي کند. حوزه قم که رهبري انقلاب را برعهده گرفت، حوزه خراسان که با تاکيد بر تعليمات کتب و جوامع روايي و حديثي بر ضد عرفان و فلسفه اشراقي بود و سرانجام حوزه درسي علامه طباطبايي که به مدد فلسفه مي خواست «با هر چيزي که با اسلام سر ناسازگاري داشت، معارضه کند.» در هر سه حوزه حتي حوزه علامه طباطبايي آنچه در نهايت اثبات مي شد «قواعد شريعت اسلام» بود. همچنين در هر سه حوزه «انحاي سعي علمي و عملي براي حفظ دين و تمهيد مقدمه و تجديد عهد ديني در عالمي بود که تمام راه ها در آن به نفي ديانت منتهي مي شد. ميان اين سه حوزه بعضي اختلاف هاي اساسي وجود داشت اما هر سه حوزه در مقابل کفر و شرک و نفاق مستولي که با آن مخالفت جدي داشتند، متحد بودند. در هر سه حوزه مذکور فلسفه شأن و مقامي داشت و شايد بتوان اين سه حوزه را سه حوزه علم کلام متاخر دانست و پيدايش اين علم کلام نشانه و مقدمه انقلاب عظيم اسلامي بود.»

قائل بودن به شأن فلسفه در هر سه حوزه که منجر به پيدايي علم کلامي شد که مقدمه وقوع انقلاب اسلامي شد، سخن مهم و بحث برانگيزي است. مي دانيم که از نظر داوري- در کتاب فلسفه چيست- «فلسفه اسلامي مرتبه و مرحله يي از بسط فلسفه است که يونانيان اساس آن را گذاشته اند و اين فلسفه هم مثل تمام فلسفه ها در حد ذات خود يوناني است» و اساساً «تعلقي به اسلام ندارد» به جهت همين يوناني بودن فلسفه اسلامي و اصولاً «علم نظري» در دوره اسلامي است که داوري مي گويد؛ «اگر اقوام ديگر از حدود دو قرن پيش با غرب ارتباط پيدا کرده اند و کم وبيش در تاريخ غرب سهيم شده اند، بيش از هزار سال است که حوالت ما مسلمانان و به خصوص ايرانيان به حوالت غرب بسته است و حوالت غرب اجمالاً در تفکر متفکران يوناني ظهور پيدا کرده و به عبارت ديگر تاريخ غرب با تفکر يونانيان آغاز شده است.»

همه اين سخنان را از آن رو گفتيم که نتيجه بگيريم اگر فلسفه و علم کلام متاخر در تمامي حوزه هاي اسلامي، در وقوع انقلاب اسلامي به گونه يي نقش داشته اند، بنابراين انقلاب ياد شده نيز مانند تمامي انقلاب هاي چندصد ساله اخير، متکي به فلسفه و لاجرم از همان جنس بوده است و در نتيجه نمي توان از آن انتظار تاسيس بناي عهدي جديد و خروج از متافيزيک و غرب را داشت. ما نمي دانيم داوري تا چه ميزان با اين نتيجه گيري موافق است اما وقتي وي در کتاب فلسفه، سياست و خشونت اذعان مي کند که بدون دستيابي به اصول و مبادي تاريخ غرب (براي پيشرفت و توسعه) همواره بايد مقلد بود و «مقلد يک تاريخ بودن شرکت در آن تاريخ نيست بلکه عين بي تاريخي است»، چنين استنباط مي کنيم که او بار ديگر به موضع کتاب «وضع کنوني تفکر در ايران» بازگشته است.

رضا داوري در بخش پايان کتاب فلسفه، سياست و خشونت چنين مي گويد؛ «من سعي کردم نشان بدهم که فلسفه و فيلسوف چه مقام و جايگاهي در عالم دارند و ساحت فلسفه را از تحقيري که دانسته و نادانسته در حق آن روا مي دارند و آن را تا حد يک اقدام امنيتي تنزل مي دهند، بزدايم.» وي سپس اضافه مي کند؛ «شمه يي از درد عسرتي را که در جان خود احساس مي کنم و جزيي از زمانه ما شده است، باز گفتم. آنچه گفتم فلسفه نبود؛ وصف تفکر فقير و فقر تفکر بود.» فلسفه رضا داوري، شرح مصائب عسرت و تنگدستي قومي است که هر از چندي تلاش مجدانه براي رهايي جان و روان خويش مي کند. باري اين قوم اگر گاه راه را به خطا مي پيمايد، گناه از فلسفه او نيست.
يک بررسي تاريخ مند از جدالي مدام
گزارشي از انتقادات، ستيز با خويشتن و جهان
سام محمودي سرابي

«افلاطون را دوست دارم، اما حقيقت را از افلاطون دوست تر مي دارم.»

شايد اگر قرار باشد در ضمن رصدکردن وضعيت روشنفکري معاصر (و به تعبير دقيق تر تفلسف) در اين جغرافيا، به يک تعريف مشخص (درعين مجادله هاي فکري و فلسفي) از وضعيت فلسفه ورزي طي نيم قرن اخير برسيم، ناگزير از نقض اين گزاره ارسطويي خواهيم بود؛ به اين معني که اساساً نمي توان در ميانه اغتشاش ها و مجادلات سياسي (هرچند با رنگ و بوي فکري) حقيقتي را جست. چراکه حقيقت متکثر، گاه به واسطه قدرت حاکمان مصادره به مطلوب مي شود و گاه راويان واقعه، دچار خودسانسوري و جعل اخبار مي شوند، ضمن آنکه هنوز مشخص نيست که چه باشد آنچه گويندش حقيقت؟،

از سوي ديگر اصل عدم قطعيت، امکان درک وضع فکر فلسفي و رصد کردن حقيقت را از ما سلب خواهد کرد.

تمامي هم و غم نوشتار پيش رو، بازخواني يکي از مهم ترين و در عين حال سرنوشت سوزترين جدال هاي فکري، سياسي و فلسفي اين جغرافيا است؛ جدالي که به هر حال نصيبي جز هتاکي و پرده دري طرفين دعوا و مهم تر از همه به سايه رفتن تفکر در پي نداشت.

---

به باور بسياري از منتقدان و اهالي فکر، اساساً مجادله پوپري ها و هايدگري ها، مجادله يي فکري و فلسفي نبوده و نيست؛ هرچند سرآغاز دعوا، گويا، به بحث پيرامون نقد تکنولوژي (به عنوان يکي از کليدي ترين سويه هاي فکري هايدگر) از سويي و تاکيد بر دموکراسي ليبرال (در انديشه کارل پوپر) از سوي ديگر برمي گشت که در معارضه سيد احمد فرديد با عبدالکريم سروش به عنوان يکي از کليدي ترين اعضاي ستاد انقلاب فرهنگي نمود عيني يافت که در قالب نقد شفاهي فرديد به عملکرد ستاد انقلاب فرهنگي عبدالکريم سروش در کلاس هاي درس همراه شد و در اين ميان دکتر رضا داوري اردکاني تنها کسي بود که دو طرف دعوا را به آرامش دعوت کرده، به دلجويي از هر دو طرف برمي آمد. او از سويي شاگرد و شيفته تفکر فرديد بود و از سوي ديگر در ستاد انقلاب فرهنگي شاهد تلاش سروش، در تعيين مواضع فرهنگي نظام تازه استقرار يافته در ايجاد فضايي جهت «انقلاب اساسي در دانشگاه هاي سراسر کشور»، «تصفيه استادان مرتبط با شرق و غرب» و «تبديل دانشگاه به محيطي سالم براي تدوين علوم عالي اسلامي» بود تا مگر از اين رهيافت تکليف دانشگاه ها مشخص شود.

اما ظاهراً قرار نبود وضع به همين منوال ادامه يابد چراکه جدال فکري اين سه نفر (فرديد و داوري در مقام نقادان تجدد غربي و عبدالکريم سروش به عنوان يک متفکر تکثرگرا) بعدها سرنوشت تفکر فلسفي در اين جغرافيا را در دو قطب مرده بادها و زنده بادها رقمي سياسي زد، هرچند اين جدال، بخشي از اختلاف نظر دو قطب پوپري ها و هايدگري ها را درباره سياست فرهنگي و فرهنگ سياسي در سرآغاز انقلاب اسلامي نشان مي دهد.

دعواي فرديد و سروش درست از جايي آغاز شد که بحث تئوري هاي انقلاب به مثابه گرانيگاه تفکر بومي مورد چالش قرار داشت و دفعتاً هر دو متفکر به واسطه تجربه انقلاب، درصدد فربه کردن زيربناي تئوريکي انقلاب اسلامي بودند با اين تفاوت که هر کدام از موضع خاص خود به قضيه مي نگريست.

وارث معنوي شريعتي

با شهادت «دکتر علي شريعتي» به عنوان نماينده روشنفکري ديني در دانشگاه ها و «استاد مرتضي مطهري» در مقام تئوريسين حوزه، جاي خالي اين دو متفکر انقلابي (که سهم عمده يي در به ثمرنشاندن انقلاب اسلامي داشتند) به شدت خالي مي نمود و جامعه قهرمان خواه آن دوره به دنبال جايگزين کردن دو قهرمان ديگر به جاي اين دو بودند و شايد بهترين گزينه ها براي جايگزيني، سروش (به جاي شريعتي) و مصباح يزدي (در جايگاه استاد مطهري) بود.

دراين ميان عبدالکريم سروش به واسطه بازانديشي در آراي «کارل پوپر» در زمان تحصيل فلسفه علم در انگلستان و مصباح به واسطه تسلط ذاتي بر خطابه به خوبي توانستند در مناظره با ايدئولوگ هاي کمونيست اوايل انقلاب نظير «احسان طبري» و «فرخ نگهدار»، پيروز ميدان باشند و حاصل اين پيروزي، ميراث بري آنان از جايگاه معنوي شريعتي و مطهري بود، البته در اين ميان بسياري از منتقدان سهم سروش از اين ميراث را به مراتب بيشتر ارزيابي مي کنند به اين معني که سروش، وارث شور شريعتي و شعور مطهري بود.

به زانو درآمدن ايدئولوگ هاي چپ، جايگاهي قابل تامل در ذهن جامعه و حتي نزد آيت الله خميني براي حسين حاج فرج دباغ(که به عبدالکريم سروش مشهور بود) فراهم آورد. به طوري که به واسطه سفارش برخي از بزرگان انقلاب و نزديکان به امام(ره) حکم عضويت او (در قامت ايدئولوگ ارشد جمهوري تازه تاسيس ديني در ايران) و همراهش يعني مصباح يزدي (که نامش را از «محمدتقي گيوه چي يزدي» به «محمدتقي مصباح يزدي» تغيير داده بود) امضا شد و اين دو نيز به جمع ديگر اعضاي ستاد انقلاب فرهنگي نظير شمس آل احمد (که به واسطه نفوذ انديشه هاي برادرش جلال ارج و قربي يافته بود)، محمدجواد باهنر، حسن حبيبي، جلال الدين فارسي، علي شريعتمداري و... پيوستند. طبعاً در بازخواني مناظره طيف هواداران انقلاب اسلامي و ايدئولوگ هاي چپ و مشاهده تصاوير اين مناظره که از تلويزيون جمهوري اسلامي پخش شد، مي توان به اين واقعيت پي برد که جايگزيني سروش به جاي مرحوم دکتر شريعتي به طور ضمني (و نه رسمي) توسط جامعه انقلابي آن زمان پذيرفته شده بود. اما «مصباح يزدي» نتوانست بديلي براي شهيد مطهري باشد و همين نکته باعث شد مصباح به دستور امام(ره) دست اندرکار تاسيس «موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني» در قم شود که هدف اصلي آن زمينه سازي بلندمدت براي توليد نرم افزار انقلاب فرهنگي بود اما بعدها گذر زمان ثابت کرد مصباح يزدي، بدون سروصدا زيربنايي تئوريکي براي جمهوري اسلامي (به عنوان جزيي از حکومت اسلامي)تدارک ديده به تئوريسين انقلاب (ازسوي برخي گروه هاي موافق نظام) مشهور شود؛ عنواني که عموماً، به خاطر آن دعواي کهنه، به فرديد و داوري نيز نسبت داده شد. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او را تکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد.»

نقادي از سروش يا ستاد انقلاب فرهنگي؟

اما اولين موضع گيري فرديد به ستاد انقلاب فرهنگي و در راس آن عبدالکريم سروش پس از تعطيلي دانشگاه ها در سال 1359 (درپي انقلاب فرهنگي) صورت گرفت.

بنا بود ستاد انقلاب فرهنگي در اولين فرصت به تدوين برنامه هاي جديد درسي دانشگاه ها و کتاب هاي آکادميکي همسو با جريان انقلاب اسلامي بپردازد و يکي از موجه ترين چهره ها براي مديريت گروه تدوين برنامه هاي درسي (و پاکسازي مظاهر شاهنشاهي) در دانشگاه ها سخنگوي اين ستاد يعني حسين حاج فرج دباغ معروف به عبدالکريم سروش بود.

به گواه شاهدان آن سال ها، فرديد گاه در برخي از جلسات سخنراني سروش حضور مي يافت و پس از سخنران خطابه مفصلي در نقد سخنان او ايراد مي کرد.

فرديد بر اين باور بود که اساساً تفکر سروش (به واسطه هم سخني و هم آوايي با آراي کارل پوپر) نمي تواند انقلابي باشد و همين فاصله ميان نظر ليبراليستي سروش و عمل انقلابي او (به عنوان خطيب انقلاب اسلامي ايران در آن برهه از تاريخ) مي تواند خطرساز باشد.

البته نبايد فراموش کرد که لحن تند فرديد موجب شد نقد انديشه سروش، در لباس فحاشي عليه او و پوپر ارائه و مغرضانه جلوه کند. به طوري که هنوز برخي از پژوهشگران فلسفه معاصر ايران حتي نقدهاي درست فرديد را ناشي از عصبيت و فحاشي مي دانند چراکه اساساً فرديد به هنگام سخنراني هر نقد و نظري را با مجموعه يي از نسبت هاي روا و ناروا و نگرش دوقطبي همراه کرده و موجب بي اعتباري نقدهايش مي شد. البته سروش اولين کسي نبود که در سخنراني هايش، دچار نقادي راديکال و تند و تيز فرديد شد، چراکه به گفته برخي از شاهدان دانشجو، فرديد گاه در جلسات سخنراني استاد مطهري در دانشگاه تهران، او را نيز مورد انتقاد قرار داده بود.

اما در اين ميان يک نکته جالب توجه است؛ انتصاب عنوان همکاري با انجمن حجتيه و روابط حسنه با رژيم پهلوي توسط فرديديه به سروش و از سوي سروش به فرديد، به طوري که در اواخر دهه 70 قضيه قتل هاي زنجيره يي و گروه هاي فشار از سوي سروش و نراقي برگرفته از آراي فرديد و داوري عنوان مي شود و سروش و نراقي نيز از سوي بنياد فرديد به همکاري با انجمن حجتيه و روابط حسنه با رژيم پهلوي متهم مي شوند.

در دومين مرحله، اين بار سروش، نراقي و نوري زاده شش سال بعد از مرگ فرديد او را به روابط حسنه با رژيم پهلوي متهم مي کنند و...

بينش جنجال ساز

اما اولين مواجهه رسمي بر اثر انتشار کتاب «بينش ديني» و تدريس آن در دبيرستان ها صورت گرفت. «بينش ديني» عنوان کتابي بود که به صورت مشترک توسط عبدالکريم سروش و غلامعلي حدادعادل (که در شوراي تدوين کتب درسي دانش آموزان حضوري جدي داشت) براي دانش آموزان سال چهارم دبيرستان تدوين، منتشر و تدريس شد؛ کتابي که بيشتر دربرگيرنده آراي سروش بود تا حدادعادل،

طبعاً در اين ميان نبايد تاثيرگذاري لحن و کلام خطيب روزهاي اول انقلاب را فراموش کرد، لحني کاريزماتيک که ناشي از تفکر سيستماتيک و مبتني بر براهين عقلي او بود و اين لحن با همراهي و تسلط کم نظير او به متون ادبي به شکل اثرگذارتري، در قلم او نمود پيدا کرده بود. سروش که پيشتر در مناظره با طبري و نگهدار، گوي سبقت از مصباح ربوده بود، اين بار نيز نوشته هاي حدادعادل را به زير سايه سنگين خود برد.

فرديد که به گواه سخنراني ها و آراي گردآوري شده از او، انقلابي تر از هر انقلابي ديگري بود، به انتقاد همراه با نسبت دادن عناويني چون ماسون، صهيونيست و... پرداخت.

اين نقدها و انتساب عناوين فوق موجب شد سروش دست به کار شکايت از فرديد به علت افترا شود اما پادرمياني رضا داوري اردکاني (که از سال 1363 به عضويت شوراي عالي انقلاب فرهنگي درآمد) سروش را از اين تصميم منصرف ساخت.

در اين ميان يک نقطه تاريک و مبهم وجود دارد؛ موضوعي که عموماً از سوي حاضران و شاهدان ماجرا يا به کل تکذيب يا بي اهميت جلوه داده مي شود، اما بنابر گفته يکي از شاگردان نزديک فرديد و داوري، دکتر غلامعلي حدادعادل که اتفاقاً پيشتر در مقام دانشجو بر سر درس هر دو نفر حاضر شده بود، به واسطه نفوذي که ميان اهل قدرت داشت پس از انتقادات تند و تيز همراه با پرده دري فرديد به کتاب بينش ديني در سخنراني شديداللحن او در تالار فرهنگ، موجبات جلوگيري از جلسات درس فرديد را فراهم آورد و به قول آن شاهد (که نگارنده را از بردن نامش بر حذر داشته است) فرديد عملاً اخراج مي شود،

در پي اين اقدام چند تن از استادان دانشکده ادبيات و در رأس آنها دکتر داوري اردکاني به نشانه اعتراض کلاس هاي خود را تعطيل مي کنند و پس از چند روز با پي گرفته شدن کلاس هاي درس فرديد، استادان معترض نيز بر سر کلاس هاي خود بازمي گردند.

طبعاً اثبات اين مدعا خود پرونده يي مجزا با استناد به شواهد و مدارک مستدل مي طلبد و در اين مورد، حداقل تا اين لحظه هيچ مدرک مستدلي به غير از ادعاي آن شاهد و يکي از پژوهشگران فلسفه معاصر ايران وجود ندارد، هر چند نقل قول اين ماجرا به لحاظ حيثيتي براي دکتر حداد عادل تبعاتي در پي نخواهد داشت، چراکه اساساً حضور رئيس سابق قوه مقننه جمهوري اسلامي ايران در بزرگداشت يکي از اثرگذارترين شاگردان فرديد يعني دکتر داوري اردکاني مي تواند بهترين دليل بر حفظ حرمت معلمي توسط حداد عادل باشد.

ذکر اين نکته نيز ضروري است که در پرسش پيرامون صحت و سقم اين ماجرا، عموماً دو نگاه عمده وجود دارد؛ گروه نخست برخي استادان فلسفه (که در آن دوره دانشجوي فلسفه در دانشگاه تهران بوده اند) و برخي از پژوهشگران فلسفه معاصر که ضمن اجتناب از بردن نام دکتر حدادعادل، چيزهايي در اين مورد شنيده اند و طبعاً نمي توان چندان به اين شنيده ها استناد کرد.

از سوي ديگر برخي از استادان فلسفه نظير دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني (که مباحث تلفني چندين ساعته فرديد با او مشهور است) که ضمن تکذيب اين موضوع، طرح اين مساله را مناقشه ساز مي داند و بر اين باور است که حتي اگر به فرض محال نيز اين اتفاق افتاده بود (که دکتر ديناني از آن اظهار بي اطلاعي مي کند) نبايد گرد و خاکي ديگر را در عرصه مناقشات غيرفکري عوامانه (که با ذات فلسفه ورزي و معلمي در تعارض است) دامن زد. از سوي ديگر کساني چون دکتر بيژن عبدالکريمي براين اعتقادند که بايد از سطح مباحث پيشتر رفت و به دنبال طرح مسائل فلسفي پرداخت تا اين حواشي غيرمربوط به مباحث فلسفي.

به هر حال اين موضوع يکي از نقاط تاريک ماجراي جدال هاي دهه 60 است.

سير يک چرخش


دکتر رضا داوري اردکاني با وجود استقلال فکري نسبت به استادش، اغلب زير سايه سنگين فرديد قرار دارد، چه او (به همراه مرحوم سيد عباس معارف) جزء نزديک ترين افراد به حلقه موسوم به فرديديه بوده است و پس از فرديد مهم ترين نقاد مدرنيته غربي باقي مانده که با استناد به آراي مارتين هايدگر از نقد تکنولوژي، چند کتاب اثرگذار نظير مباني نظري تمدن غربي (1355)، عصر تجدد (1356) و... نوشت و در آن نوشته ها مباني فکري مدرنيته را مورد انتقاد قرار داد؛ نقدي که بعدها با انتشار کتاب هاي سنت و تجدد (1384) و «ما و راه دشوار تجدد» شکلي علمي تر (با اجتناب از لحن تند و ستيزه جويانه آثار ابتدايي اش) به خود گرفت.

اين دگرگوني و پختگي تا جايي است که چندي پيش در گفت وگو با مجله شهروند امروز مي گويد؛ «فلسفه نقد است نه نفي. هيچ کس در تاريخ نبود که از نقد معاف باشد. اگر ما مي خواهيم بناي فلسفه را بگذاريم و از اين «فرديدهراسي» خلاص شويم بايد فرديد را نقد کنيم.»

با خانه نشيني و مرگ سيداحمد فرديد فصل جديدي در منازعات دو طيف هايدگري و پوپري آغاز مي شود. فصلي که سابقه آن به مجله کيهان فرهنگي به سال 1363 برمي گردد و انتشار مقالات داوري در نقد مدرنيته غربي، ماهيت غرب، نسبت سنت و تجدد و چگونگي جمعيت بخشيدن ميان دين و مفاهيم اخذ شده از دنياي مدرن و به تبع آن جوابيه هاي سروش به اين مقالات در همان نشريه که بعدها با انتشار ماهنامه کيان ادامه مي يابد.

پس از انتشار کيان، اين مجله به پايگاه فکري و تريبون آراي دکتر سروش بدل شد و جدال موسوم به پوپري ها و هايدگري ها مضمون سياسي روشني (با محوريت ترديد بر سر رابطه فرهنگي با غرب يا تفسير ميراث ديني) مي يابد.

اما جرقه اين جدال بنا بر گفته داوري (در گفت وگو با نشريه شهروند امروز) زماني زده مي شود که داوري در مقاله يي سوبژکتيويته را به اشتباه نفسانيت ترجمه و تفسير مي کند و سروش به معارضه برمي خيزد؛ «اين به يک جدال سياسي ـ ايدئولوژيک منجر شد. آنجا ديگر فلسفه از ميان رخت بربست. وقتي که جدال شد، من به ايشان گفتم شما خطيب اين انقلاب و عضو ستاد انقلاب فرهنگي هستيد از سوي ديگر مي دانيد که پوپر با «انقلاب» ميانه يي ندارد. پس چرا در مقام خطيب انقلاب، پوپر را ترويج مي کنيد.»

از سويي داوري، سروش را به فاصله ميان نظر و عمل متهم مي کند و بر اين باور است که سروش در آن سال ها، يکي از مظاهر انقلاب محسوب مي شد و در عين همراهي در بدنه انقلاب، نقش عمده يي در تصميم گيري ستاد انقلاب فرهنگي درباره سياست هاي فرهنگي کشور داشت، حال آنکه نفس «انقلاب» در تفکر ليبرال که سروش به آن باور داشت، مذموم است.

داوري معتقد است سروش در حالي از انقلاب دفاع کرده (و طي مدت کوتاهي، به عنوان يکي از اثرگذارترين اعضاي ستاد انقلاب فرهنگي نقش مهمي در اسلامي کردن دانشگاه ها داشته است) و مهم تر از همه خطيب انقلاب نيز شمرده مي شد که اساساً به لحاظ فکري به اصل بحث اعتقادي نداشته است. او با طرح اين مساله که ميان نظر و عمل سروش فاصله يي غيرقابل انکار وجود دارد، وي را به لحاظ اخلاق فکري مورد انتقاد قرار مي دهد و معتقد است اگر دکتر سروش طرفدار پوپر بود به جاي ستاد انقلاب فرهنگي وارد دولت بازرگان مي شد و از او حمايت مي کرد.

دکترسروش در پاسخ به اين نقد داوري با لحني نيش دار، ابتدا به حضور اخير او در روزنامه کيهان اشاره کرده مي گويد؛ «... هيچ منافاتي بين ستاد انقلاب فرهنگي و دولت آقاي بازرگان نمي ديدم. آقاي حبيبي هم در دولت بود و هم در ستاد. ما کار فرهنگي مي کرديم و بازرگان کار سياسي....»

سکوت مدام

از انتساب برخي القاب و عناوين به داوري از سوي مخالفان او که بگذريم عمده مساله موجود درباره داوري، سکوت او در مقابل برخي از سياست هاي اتخاذ شده در شوراي عالي انقلاب فرهنگي است. با اين توضيح که خود او نسبت به برخي از اين سياست ها معترض بود اما جز سکوت و اعتراض در محافل خصوصي، کاري از پيش نبرد.

اما نکته جالب توجه اين است که داوري بر خلاف ديگر همکارانش يعني دکتر غلامعلي حدادعادل و دکتر علي لاريجاني و... هيچ گاه رداي سياست بر تن نکرده است و طبعاً اگر قرار باشد ورود اهل فلسفه به حوزه سياست عملي را در تعارض با تفکر فلسفي بدانيم ناگزير از نقد حداد و لاريجاني خواهيم بود، درحالي که اين موضوع ريشه در نوع نگرش به مساله سياست عملي دارد.

او را به توجيه خشونت، تئوري پردازي فشار و... متهم مي کنند درحالي که داوري عملاً در سايه فرهنگ زيسته تا بدنه سياسي حکومت. هرچند که دکتر سروش با يادآوري نکاتي چون حضور داوري در برنامه هويت، امضاي نامه عليه دانشگاهيان و... را گواه موضع خود در برابر داوري مي داند.

جدال ايدئولوژيک

در بازخواني آنچه ميان دو طيف هايدگري ها (به رهبري داوري، فرديد و همفکران آن دو) و پوپري ها (دکتر سروش و همفکرانش) رخ داده، اين نکته چهره مي نمايد که اساساً اين جدال فکري به لحاظ مبنايي، ريشه در ايدئولوژي هاي دو طرف داشته تا انديشه فلسفي.

از سوي ديگر، در کمتر مجادله يي ميان سروش و داوري مي توان ردي از تفکر فلسفي (و نه حتي سخن فلسفي) يافت و حتي به اعتقاد بسياري از منتقدان، کتاب «سيري انتقادي در فلسفه کارل پوپر» نوشته دکتر داوري اردکاني، در مقايسه با ديگر آثار نويسنده دچار شتاب زدگي، يکسونگري است و به تعبيري نتوانسته با اتخاذ موضعي بي طرفانه، فلسفي، علمي و در عين حال نقادانه، فلسفه پوپر را واکاوي کند.

در مقابل نيز دکتر عبدالکريم سروش و داريوش آشوري با فاشيست خواندن انديشه هاي مارتين هايدگر و نسبت دادن خشونت طلبي به فرديد و داوري، انديشه اين فيلسوف بزرگ آلماني را ملغمه يي بيش نمي دانند و در جاي ديگري سروش فلسفه هايدگر را به لانه زنبوران و... تشبيه مي کند. تعابير و کنايات سروش به فرديد طبعاً دامان شاگردان فرديد را نيز مي گيرد، او داوري را چنين مي خواند که«داوري حتي الفباي منطق را نمي داند اما به تدريس منطق در دانشگاه مي پردازد.»



...يک توصيه که به کارنيامده


به کوتاه ترين بيان مي توان گفت در اين مجادله جز هرزه دري، توهين و تحقير انديشه، نصيب فلسفه و تفکر (در بعد از انقلاب اسلامي ايران) نشد. سکوت سروش در مقابل توهين ها و انتساب برخي القاب ناشايست به او (از طرف فرديد) در اوايل دهه 60 و سکوت داوري در مقابل حملات بي وقفه سروش در دهه 70 جاي بحث فراواني دارد.

در اين ميان تنها بابک احمدي به قصد پايان دادن به اين غائله پادرمياني کرد؛ کسي که طي سال هاي گذشته بيشترين حجم کار فکري را داشته و کمتر اهل سخنراني و مصاحبه است.

بابک احمدي در يک نشست که به بررسي کتاب هاي «هايدگر و پرسش بنيادين» و «هايدگر و تاريخ هستي» اختصاص داشت در جمع دانشجويان دانشگاه شهيد بهشتي صراحتاً لب به انتقاد از مواضع دکتر سروش (به عنوان يک متفکر و انديشمند برجسته ايراني) در قبال هايدگر پرداخت و از سوي ديگر بي اهميت دانستن فلسفه تحليلي پوپر توسط داوري را نقد کرد و به تعبيري از هر دو طرف خواست حداقل شأن فلسفه و فيلسوفان اثرگذار را خدشه دار نکنند.

شايد اگر اين انتقاد صريح و در عين حال محترمانه بابک احمدي (که در ميان اهل فلسفه به ادب، دقت نظر و فروتني مشهور است) چند سال پيش تر صورت گرفته بود، (و صدالبته اگر دو طرف دعوا به اين انتقادها وقعي مي نهادند) در فلسفه ورزي يک گام به جلو برمي داشتيم. اما دريغ که فلسفه در اين جغرافيا اشتغالي غير از رسالت خود بر عهده داشته است؛ اشتغالي عوامانه که مبناي آن تفکر را تحت الشعاع قرار داد و هنوز جدال ادامه دارد تا شايد...
حاکمان حکيم حکيمان حاکم
صالح نجفي

1- هم خانوادگي «حکمت» با «حکومت» و «حاکميت» در زبان و گفتار ما شايد تصادفي نبوده و اگر هم تصادفي بوده پيامدهاي جالب توجهي در فضاي فرهنگي و گفتار رسمي غالب داشته است. ترجيح واژه عربي«حکمت» به واژه يوناني«فلسفه» و برتر شمردن مقام و منزلت حکيمان در مقام مقايسه با «فيلسوفان»، گواه آن است که فاصله گيري از قدرت ( که لاجرم با «معرفت» پيوند مي خورد) که شرط ضروري «کار» فلسفي است در گفتار رسمي ما که «حاکميت» را در تلاقي گاه حکمت و حکومت مي جويد به هيچ روي توصيه نمي شود.

جست وجوي آرمان يا صورت مثالي «دموکراسي ديني» هم از اين هشدار ارسطويي مايه مي گيرد که دموکراسي في حدذاته اساساً خطرناک است چون راه را باز مي کند تا اکثريت مردم بتوانند حکومت کنند و چون اکثريت غالباً فکر نمي کند ( بگذريم که علت اصلي اين«فکر نکردن» تا بوده حکومت اقليت بوده)، دموکراسي معمولاً در حکم حکومت جاهلان در تقابل با حکومت عالمان بوده است. راست اين است که دموکراسي آتني (نخستين و چه بسا راستين ترين دموکراسي تاريخ) چون نيک بنگريم قسمي «آريستوکراسي» به معناي «حاکميت حکيمان» و به بيان امروزي «حاکميت کارشناسان» يا «تکنوکراسي» بوده، خاصه که قدرت واقعي در «مدينه ها»ي يوناني نه به دست عوامل اجرايي بل در اختيار قوه مقننه بود.

2- رضا داوري اردکاني در کتاب کم حجم اما مهمي به لحاظ آشنايي با نظر گفتار رسمي حاکم درباره نسبت ايرانيان با غرب با عنوان «رساله در باب سنت و تجدد» مي کوشد با رفع ابهام از دو واژه - مفهوم «سنت» و «تجدد» نشان دهد که «سنت» اگر تلقي درستي از آن داشته باشيم نبايد«مانع» توسعه شود و نمي شود- هم بنا به تجربه تاريخي و هم با لحاظ بحث هاي نظري. داوري مدرنيته را چنين تعريف مي کند؛ «پديد آمدن امکان کوششي که بشر با غفلت از هر «قدرتي» وراي قدرت بشري و هر «مرجعي» غير از خود، براي تحکيم موقع خود در عالم و تصرف در طبيعت و سامان دادن به امور زندگي به خرج داده است.» بدين اعتبار، «توسعه» که از نظر داوري هر آينه به معناي «توسعه تجدد» يعني بسط صورت زندگي و تمدن غرب در همه جهان است بر اين اساس استوار است که «بشر جز به فهم خود به هيچ مرجع «ديگري» رجوع نکند و از سنتي که حاکم بر فکر و عمل مردمان بوده روي بگرداند.»

اينکه داوري «تجدد» را ملازم با غفلت از هر قدرت و مرجعيتي غير از قدرت و مرجعيت مي شمارد از يک نظر بسيار جالب توجه است. اگر وقت کنيم، درمي يابيم که صفت «هر» در کلام داوري به يک اعتبار زائد است، زيرا وقتي از قدرت و مرجعيت «بشر» سخن مي گوييم از آنجا که در عالم امکان از هيچ قدرت و مرجعيت ديگري نمي توان سخن گفت مگر آنکه پاي نيروهاي غيبي و متصلان به آنها را به ميان بکشيم، بايد گفت داوري در حقيقت مي تواند در نظام فکري خويش تعريف پيراسته تر و پالوده تري به دست دهد. داوري مي تواند بگويد مدرنيته يعني بي خدايي يا احساس بي نيازي کردن از قواي الهي.

و از آنجا که توسعه يعني توسعه مدرنيته، در واقع فرقي ميان توسعه تجدد و توسعه بي خدايي وجود ندارد و چون، به زعم داوري، مدرنيته ( غربي) ديگر «پير» و «بي آينده» شده است بايد هم صدا با گفتار رسمي اعلام کرد که بي خدايي در مقام مناط و ميزان عالم غرب ديگر فردايي ندارد. اما در اين تقابل دوتايي اتکا به قدرت الهي و اکتفا به قدرت بشري، جاي رکن سومي خالي است که تلاش فکري داوري در سه دهه گذشته به يک اعتبار سر به سر مصروف شناساندن آن شده است. داوري فيلسوف راستين و در قاموس گفتار رسمي ما «حکيم» را کسي مي داند که «به قضاي الهي آگاه است و از قدر او متابعت مي کند و با تدبير خداوند در دنيا آشناست.»

روشن است که اگر بتوانيم کسي را بيابيم که اين سه ويژگي در او جمع باشد، بلافاصله بايد به حکم او گردن بنهيم. زيرا چنين کسي در همان فضاي بينا بيني به سر مي برد که کسي را بدان راه نيست و طرفه اينکه معدود کساني که به قضا و قدر و تدبير الهي وقوف دارند به حکم «عقل» به راستي سزاوار «حکومت»اند. تقابل مدرنيته و سنت در کلام داوري مي تواند به تقابل حاکميت کارشناسان و حاکميت کارشناسان ترجمه شود؛ کارشناسان بي خدا و کارشناسان با خدا. داوري نظريه پرداز انديشه پيوند حکمت و حکومت در عصر جديد است و به يادمان مي آورد که در يگانه نقطه يي از جهان زندگي مي کنيم که در آن حکيمان حاکم اند.

3- با کمي مسامحه مي توان تقابل مدرنيته و سنت را در فضاي فکري داوري به تقابل توسعه و دين برگرداند و آن را در قالب تقابل دو «صورت زندگي» باز گفت؛ توسعه به مثابه بسط صورت زندگي و تمدن غرب در همه جهان و دين به مثابه بسط صورت زندگي و تمدن ايران اسلامي در همه جهان. با بهره گيري از صورت بندي شگفتي که از پولس رسول به يادگار مانده مي توان اين تقابل را معادل با رويارويي دو آرايش يا انتظام ذهني «يوناني» و «يهودي» در صدر مسيحيت گرفت. از نظر پولس، گفتار يهودي گفتار نشانه هاست و نماد و نمود فکري آن را بايد در سيماي «نبي» بازجست که از آيه هاي مبهم الهي رمزگشايي مي کند. اين گفتار بالطبع با سه مقوله نشانه/ معجزه/ بعثت پيوند مي خورد که هر يک به نحوي دال بر «تعالي» است، يعني گواه حضور قدرتي در عالم وراي و سواي قدرت بشري است. در مقابل، گفتار يوناني گفتار تماميت است و برمدار معرفت به نظم کل کيهان مي گردد. اگر سيماي «نبي» در گفتار يهودي تجليگاه معرفت راستين به تعالي و آگهي از مرتبه يي فراسوي «کل» طبيعت است، سيماي «حکيم» در گفتار يوناني نمودگار اشعار و اشراف به نظم ثابت عالم با اتکا به تطابق «لوگوس» ( نطق) و وجود است.

نبوغ پولس آنجا هويدا مي شود که نشان مي دهد اين دو گفتار گرچه در نظر اول رقيب و متعارض مي نمايند در حقيقت دو جنبه از يک سيماي واحدند. چرا که گفتار يهودي داير بر مدار «استثنا»يي است بر يک «کل» يا «تماميت» که گفتار يوناني تامين اش مي کند. به بيان ديگر، «معجزه» به مثابه خللي در روند طبيعي امور که «نشانه» حضوري متعالي در متن جهان طبيعت است مي بايد به صورت «تماميت کيهان منهاي يک» خود را نشان دهد و نشانه نبوي همان نقطه عدم انسجامي است که تماميت کيهان براي برپاي داشتن خود بدان نياز دارد، بدين اعتبار، گفتار يهودي و گفتار يوناني، به منزله گفتار استثنا و گفتار تماميت، هر يک اعتبار و انسجام خود را سلباً از آن ديگري مي گيرد.«يهودي» فقط در نسبت با «يوناني» مي تواند استثنا باشد.

حاصل اينکه، هيچ يک از اين دو گفتار به تراز جامعيت يا کليت (Universality) نمي رسد مگر با پيش فرض گرفتن حضور گفتار متقابل خويش. اما در کدام نقطه، اين دو گفتار به هم جوش مي خورند؟

4- گفتار يهودي و گفتار يوناني، هر يک به طريقي، کليد فلاح و رستگاري را در قسمي «مهتري» يا «سروري» (Mastery) مي جويند؛ خواه سروري بي واسطه بر تماميت کيهان (حکمت يوناني) و خواه سروري بر سنتي مکتوب به واسطه رمزگشايي از نشانه ها ( نبوت يهودي). به بيان رضا داوري، مي توان اين تقابل ظاهري و توافق باطني را در قالب برخورد قانون هاي وضع شده بشر( زمين) و قانون هاي الهي ( آسمان) ريخت، يا از آن به تصادم دو مرتبه عقل و عقلانيت تعبير کرد؛ عقلانيت خدابنياد و عقلانيت خودبنياد. توصيفي که داوري از وضع کنوني جهان به دست مي دهد بسيار گوياست؛ «در اين وضع عسرت، ديالوگ با آموزگاران گذشته و انس با سنن و مآثر گذشتگان نه فقط دست و پاگير نيست بلکه شايد ره آموز و راه گشا نيز باشد. اگر عالم متجدد غ=مدرنيتهف از مرکب غرور به زير مي آمد و به آغاز و انجام کار خويش مي انديشيد شايد راهي به «خرد جاويدان» عالمي که آن را سنتي مي خواند پيدا مي کرد. و کاش ميان مظاهر اين خرد جاويدان و صاحب نظران غربي باب همزباني و همداستاني گشوده مي شد.» مي بينيد که داوري مدام در کار بسط نظريه تقابل دو گفتار يهودي - يوناني است، در جلوه هاي مختلفش؛ نبوت- حکمت، استثنا- تماميت، آسمان - زمين، خدابنيادي- خودبنيادي، سنت- تجدد، اللهي- بشري، دين- توسعه، شريعت- معرفت، و ... در نهايت، او راه نجات و کليد رهايي از وضع عسرت جهان امروز را در تعامل و توافق و به تعبير خودش همزباني مظاهر خرد جاويدان و صاحب نظران غربي مي جويد.

داوري مي خواهد باب اين «گفت و گو» را باز کند و تذکر مي دهد که «گشوده شدن اين باب آسان نيست و کساني که بتوانند در آن وارد شوند ناپيدا يا کمياب اند.» البته در منظومه فکري داوري، پيدا کردن جمع دوستاني که مي توانند در اين «خلوت انس» گردهم آيند چندان دشوار نيست؛ ايشان همان حکيمان سزاوار حاکميت اند که هم به قضاي الهي آگاهند و هم بر زبان حکمت يوناني مسلط اند.

5- گفتار چهارمي که مي تواند باب تعامل و توافق بين دو گفتار اول (يوناني- يهودي و به تعبير داوري، صاحب نظران غربي- خرد جاويدان سنتي) را باز کند نامي ندارد جز گفتار عرفاني، گفتار دانايان به اسرار، گفتار محرمان راز؛ گفتاري که مي تواند دورترين مظاهر فرهنگ شرق را به دورترين مظاهر تمدن غرب پيوند زند و زباني فراهم آورد براي ايجاد هم سخني ميان

«خرد جاويدان» سنت و «صاحب نظران» غرب. طرفه اينکه، سيمايي که در جهان امروز مي تواند مظهريت اين گفتار چهارم را برعهده گيرد نه سيماي تارکان دنيا و عارفان صومعه نشين بلکه سيماي «سرمايه» است که به تعبير درخشان مارکس «همه بندها و پيوندهاي کهن را مي گسلاند، همه تنديس هاي مقدس باستاني را مي شکند و هر آنچه را سفت و سخت است دود مي کند و به هوا مي فرستد» و چون از همه چيز جوهرزدايي شد، آنگاه به راحتي مي توان باب گفت وگو را درباره همه چيز باز کرد.

بي گمان، آنچه در اين ميان مزاحم است و فضاي گفت و گوهاي متمدنانه- حکيمانه را به هم مي زند کوچک ترين اشاره يي به سياست هاي رهايي بخش «چپ» است چون چنان که داوري مي گويد؛ «با سياست، هيچ حقيقتي متحقق نمي شود.» و به همين سبب، بايد مدام مراقب بود که آرامش لازم براي گفت و گوي بي انجام (و صدالبته بي فرجام) ميان خرد جاويدان داوري و صاحب نظران مدرنيته غربي «پير» و «بي آينده» به هيچ قيمتي به هم نخورد.

مدينه فاضله افلاطوني، آنچنان که در کتاب هاي چهارم تا هفتم رساله «جمهوري» وصف شده است، جامعه يي است منقسم به سه طبقه مبتني بر سلسله مراتبي دقيق و تخطي ناپذير؛ کارگران (پرجمعيت ترين طبقه و محروم از هر قسم مشارکت در امور عامه)، جنگ آوران (که موظف اند به دفاع از «مدينه» و به تعبيري، همان پليس «پوليس»)، و حکيمان حاکم (طبقه يي بسيار کم جمعيت و صدالبته در راس هرم جامعه).

هر چه باشد، همه مي دانيم که در تاريخ ما هميشه حکمت و حکومت و حاکميت هم خانواده بوده اند و قرار بر اين بوده که حکومت حکيمان از حکومت جباران و اشراف و عوام برتر است، کارگران بايد کار کنند، پليس بايد مواظب نظم«پوليس» باشد و حکيم بايد مراقب نظم «کاسموس» باشد، هميشه نگران «خائوس» باشيد...
گفت و گو با دکتر علي اصغر مصلح
حوالت تاريخي تفکر
محمدميلاني

دکتر علي اصغر مصلح که اين روزها سرگرم تحقيق و تدريس در دانشگاه علامه طباطبايي است، روزگاري شاگرد دکتر داوري بوده است. اگرچه امروز هم خود را شاگرد ايشان مي داند اما از سوي ديگر به تعبيري مدافع وجوهات غالب تفکر ايشان نيز است. با ايشان درباره دکتر داوري به گفت وگو نشستيم. آنچه مي خوانيد ماحصل همين گفت وگو است.

---

-ايران در دوره معاصر به سبب بروز مسائل مختلف از جمله هجوم يکباره انديشه هاي غربي و انديشه هايي که ريشه در شرق داشتند، جنگ هاي جهاني، ظهور و سقوط انديشه ها و جوامع سياسي، همواره دستخوش تحولات متعددي بوده است. يکي از دستاوردهاي اين تحولات پرورش روشنفکران و انديشمندان متعددي بوده که در فضاي جامعه ما تنفس کرده و توانستند در تفکر و خرد جمعي دوره معاصر ما بسيار تاثيرگذار باشند. از اين رويکرد دکتر رضا داوري اردکاني به عنوان يکي از اين چهره هاي تاثير گذار در جامعه فکري و فرهنگي ما بسيار به چشم مي آيد. به جرات مي توان گفت که ديگر نمي توان در باب روشنفکري ايراني صحبت کرد و نامي از رضا داوري به ميان نياورد. پيش از آنکه وارد بحث در خصوص دکتر داوري شويم به نظر شما چه مسائل و تحولاتي در دوره معاصر فکري ما وجود داشته که ساحت فکري و فلسفي ما اينچنين با تنوع و تکثر مواجه شده است؟

مقدمه مناسب و بجايي فرموديد. چون اگر دکتر داوري شأن و مقامي در تفکر معاصر پيدا کرده است بيش از هر چيز به خاطر توجهي است که وي به وضع تفکر در ايران، به خصوص از آغاز تلاقي با فرهنگ مدرن داشته است. اما در مورد چيزي که شما به آن اشاره کرديد يعني تنوع و تکثر انديشه ها در ايران، اين وضع ناشي از تاريخ و فرهنگ غني ايراني و اسلامي است. ايران مهد فلسفه و عرفان است و طبيعي است که ذهن ايراني وقتي با پديده هاي جديد روبه رو شود به انديشه واداشته مي شود لذا در 150 سال اخير هر اتفاقي که در غرب افتاده است و هر مشرب و جريان فکري جديدي که به وجود آمده است هم شبيه و عديلش را در ايران داشته ايم و هم واکنش نسبت بدان و نقدش. دکتر داوري در بين متفکران ايراني همواره به اصل ماجرا انديشيده است. اصل ماجرا يعني نحوه مواجهه ما با فرهنگ غرب يا نحوه تاثيرگذاري مدرنيته و مناسبات جديد و انديشه هاي جديد در اين فرهنگ.

-به عنوان کسي که چند سال از دکتر داوري درس آموخته و... از ايشان چگونه تصويري در ذهن داريد؟

بنده اولين بار دکتر داوري را در سال 64 ديدم. در آن سال دانشجوي سال دوم فلسفه بودم. ايشان در کلاسي فلسفه معاصر تدريس مي کردند. در آن جلسه يکي از دانشجويان سوالي کرد و من پاسخ دکتر داوري به آن دانشجو را هنوز به خاطر دارم. ايشان مطلبي با اين مضمون گفتند که از آغاز ورود تجدد به ايران همواره انديشه ذيل سياست قرار داشته است. اين از خصوصيات دکتر داوري بوده است که همواره در ضمن تدريس به ملموس ترين مسائل اجتماعي و فرهنگي اشاره مي کرده اند. با آن فضاهايي که در دهه هاي 60 و 70 سراغ داريد دکتر داوري هميشه دغدغه هاي فکري و در عين حال کاملاً انضمامي مربوط به فرهنگ و جامعه داشتند. حدود سه يا چهار هفته پيش آخرين بار ايشان در گفت وگويي مطلبي قريب به اين مضمون گفتند؛ چيزي که به عنوان پست مدرن در غرب مورد اشاره قرار مي گيرد و توصيف کننده شرايط امروز کشورهاي غربي است، در کشورهايي مانند ايران باعث شده که بسياري دغدغه نظام مند فکر کردن و با هم انديشيدن را از دست بدهند. هر کس تبديل به جزيره شده و براي خود مي انديشد. ببينيد اين دو نقل قول از دکتر داوري به فاصله 23 سال از هم، نشان مي دهد وي در طول اين مدت و قبل از آن همواره با يک پرسش اصلي روبه رو بوده است. به گمانم پرسش دکتر داوري سرپرسش جامعه ايراني است؛ يعني پرسش از وضع تفکر در ايران. سرپرسش از اين جهت است که همه مسائل ديگر تابع اين پرسش است. وضع علم و تکنيک و سياست و نهادهاي اجتماعي و هنر همه تابع وضع تفکر است.

همه آثاري که از ايشان سراغ داريم به نحوي با همين پرسش ارتباط دارند. رساله دکتراي ايشان يعني فارابي در واقع نوعي کندو کاو و جست وجو در پگاه پيدايش تفکر فلسفي در اين عالم است. در همين نوشته پرسش اصلي رابطه فلسفه و سياست و نحوه فهم فارابي از آن است. دکتر داوري همواره گويي که خودش را با اين پرسش روبه رو مي ديده است که اگر ما بر خاک فرهنگ ايراني ايستاده ايم و در عين حال به سمت فرهنگ تجدد گشوده باشيم، چه امکاناتي پيش رويمان است.

هر چه گذشته دکتر داوري بيشتر به سمت اين پرسش کشيده شده که امکانات اين فرهنگ در مقابل عالم مدرن چيست. داوري از دهه 60 به اين سمت متفکري است که سعي کرده از آبشخور اين فرهنگ بنوشد و در ضمن به سمت فرهنگ غربي گشوده باشد و در عين حال ببيند اين فرهنگ مستعد چه رفتارها و بروز چه امکان هايي است. به نظر من اين يک تصوير کلي است که مي شود و بايد از دکتر داوري داشت تا بفهميم که ايشان در طول اين چهار دهه چگونه نقش آفريني کرده است. بايد اضافه کنم دکتر داوري يک علامه يا همه چيزدان در مشرب فکري خاصي نيست. دکتر داوري بيش از همه نحوه جديدي از انديشيدن درباره فرهنگ و تفکر را ياد داده است.

-زندگي آکادميک و زندگي روشنفکري رضا داوري به نظر بنده دو ساحت کاملاً متفاوت از هم هستند؛ نه به اين معنا که دو گونه کاملاً متفاوت از هم. همان طور که مي دانيد بعضي از روشنفکران مدعي اند آکادميک نيستند و در اين مجموعه بسياري حتي اين را فخر مي دانند. در بعد ديگر بعضي از آکادميکي هاي ما در رشته هاي فلسفه، جامعه شناسي و هنر و ادبيات روشنفکر هم هستند و برخي هم به اصالت دانشگاه بهايي خاص مي دهند. از اين روي منظورم از روشنفکر در اين مبحث يعني کسي که در فرآيندهاي فکري و عمومي جامعه تاثيرگذار باشد. از اين روي داوري هم روشنفکر است و هم يک دانشگاهي تمام عيار. اين دو بعد شخصيتي را چطور ارزيابي مي کنيد، آيا دکتر داوري توانسته بين اين دو وجه در وجود خود همخواني ايجاد کند؟

روي اين دو عنواني که تاکيد کرديد يعني هم روشنفکر بودن و هم آکادميک بودن، معتقدم هر دو واژه يک بار خاصي دارند که در سنت ما سابقه ندارد. هر دو پديده مدرن هستند. اساساً نهادي به نام دانشگاه که محلي براي آموزش و پژوهش باشد و کسي که شغلش تدريس در چنين محلي است و شخصيتي آکادميک دارد اينها پديده هاي مدرن و حاصل مناسبات جديد است. و از طرف ديگر ايفاي نقشي به نام روشنفکري از سوي گروهي به نام روشنفکران با پديده يي است که مربوط به تاريخ و فرهنگ اروپاست. مثلاً ما مي توانيم بپرسيم آيا در سنت ما، مثلاً فارابي روشنفکر است، آيا ابن سينا روشنفکر بود؟ آيا ملاصدرا و علامه طباطبايي روشنفکر بودند؟ اين در حالي است که اين شخصيت ها طبق تعريف جنابعالي در فرآيندهاي فکري و فرهنگي هم تاثير داشته اند. يعني مي توانيم از اين بحث اين نتيجه را بگيريم که در دوران موسوم به مدرن، مناسبات و نقش ها هم دگرگون شده است. از قضا دکتر داوري نقش روشنفکري ايفا کرده و خودش به شأن و نقش روشنفکري و روشنفکران در ايران انديشيده است. از جهتي مي توانيم عنوان روشنفکري را براي دکتر داوري به کار ببريم. به هر حال ايشان در زمره کساني است که همواره کتاب خوانده و نوشته و با انديشه هاي جديد آشنا بوده و تاثيرگذاري عمومي تري در جامعه به خصوص در بين تحصيلکردگان داشته است. اما اگر بخواهيم در بحث عميق شويم، عنوان روشنفکري را نبايد به راحتي براي هر کسي به کار برد. به هر حال اين عنوان در بستر فرهنگ ديگري پديد آمده و به صورت هاي مختلفي تنوع و بسط پيدا کرده است. در ايران روشنفکران طيف بسيار وسيعي با منش ها و شيوه هاي مختلف وجود داشته اند؛ از روشنفکران چپ و راست با تنوعات دروني شان تا روشنفکري ديني که اخيراً در اصل امکان آن هنوز بحث است.

دکتر داوري با جهت گيري که از ابتدا داشته و به خصوص به اصل و نسب روشنفکري فکر کرده است به دشواري مي توان وي را در ذيل اين عناوين قرار داد. اما با ملاحظه عمومي که جنابعالي گفتيد دکتر داوري در هر دو ساحت فعاليت روشنفکري و حرفه آکادميک نقش آفريني موثر داشته است.

-يا مکمل فرمايش شما که بعضي از روشنفکران قائل به اين هستند که جريان روشنفکري در ايران به بن بست رسيده است.

وقتي روشنفکران عمدتاً الهام از غرب گرفته اند، طبيعي است که با هر موج جديد در غرب، شبيه و عديل يا بگوييم سايه يي از آن در اين عالم هم شکل گرفته است. فهم وضع کنوني روشنفکري در ايران هم منوط به اين است که دوران پست مدرن را چگونه بفهميم. بحث روشنفکري ديني آخرين کوشش براي تلفيق و تاليف صورتي جديد از نقش آفريني در جامعه ديني است.

اما در مورد اينکه آيا علائمي مبني بر بن بست در کار روشنفکري در ايران وجود دارد، سوال دشواري است. نشانه هايي از تنبه در اهل فکر و علاقه مندان به تاثير فکري عمومي به وجود آمده است. اغلب حداقل به اين نتيجه رسيده اند که اگر هم در ايران کار روشنفکري بتوان داشت، بايد اين گونه نقش آفريني با خصوصيات فرهنگ ايراني تناسب داشته باشد. شايد رواج عنوان روشنفکري ديني هم نتيجه همين تنبه باشد. به هر حال در فرهنگ ايراني همواره کساني بوده اند که نقش هايي شبيه نقش هايي که روشنفکران در مناسبات مدرن ايفا مي کنند، ايفا مي کرده اند. توجه به اين سابقه و تمايزات آن مهم است. دکتر داوري به اين مساله توجه داشته است. همه ما نقد پرشور مرحوم جلال آل احمد در باب روشنفکران را به ياد داريم.

از جمله دلمشغولي هاي دکتر داوري همين مساله بوده است. وي به ريشه و بنيان روشنفکري و آفات آن انديشيده است. خود وي کوشيده از آفات آن مصون بماند و به شيوه هايي تاثيرگذاري متناسب با اين فرهنگ برسد.

-در اين چند سال گذشته کتاب يا تحقيق هاي متعددي از جريان هاي معاصر روشنفکري در ايران معاصر به صورت رشته تحقيق هاي آکادميک در دانشگاه ها و مراکز تحقيقاتي غربي به نگارش درآمده است. البته چند نمونه از موارد ذکرشده در سال هاي اخير به همت برخي از مترجمان به فارسي ترجمه شده است. يکي از اين نمونه هاي تحقيقاتي دانشگاهي که در يکي از دانشگاه هاي انگليسي زبان توسط يکي از محققان فارسي زبان هم نگاشته شده بود را مي خواندم، اين محقق با ارائه فکت هايي مدعي شده بود دکتر داوري در مقام يک روشنفکر معاصر ايراني روشنفکري مدافع سنت ها است. البته بستر موجود در آن تحقيق تعبير خاصي از معناي سنت داشتند و از اين روي نمي خواهم در اين باره بحث کنم. ولي آن چيزي که از فحواي کلام نويسنده مقاله و همچنين تعابيري که ما به آن قائل هستيم بيراه هم اين مساله مطرح نشده است. اما در اين مقاله دکتر داوري سرآمد و به اصطلاح سرسلسله متفکراني عنوان شده بود که در غرب تحصيل نکرده اند. اين مساله نکته و نقطه نادر تفکر وي و متاثران از وي بود. در اين دوره ما متفکران بسياري داريم که اين متفکران يا روشنفکران در خارج از فضاي آکادميک ما تحصيل کرده اند. مثلاً شما تصور کنيد دکتر عبدالکريم سروش به عنوان روشنفکري تاثيرگذار بخشي از زندگي و تحصيلات آکادميک خود را در خارج از ايران بوده. ما بسياري ديگر از اين اساتيد تاثيرگذار را داريم که نمونه هاي بارز اين تلقي محسوب مي شوند. اين محقق مدعي بود در پس دکتر داوري که تحصيلات آکادميک غربي ندارد و در ساحت تفکر در فضاي فکري ايراني غرب را درک کرده و همچنين با غرب به مثابه يک مساله برخورد مي کند، نسلي متفکر يا آکادميک قرار گرفته که درست همانند دکتر داوري تحصيل کرده اما منتقد غرب محسوب مي شود و اين جدايي از غرب به صورت نمود عيني يا ابژه يي که بتوانند درکش کنند، باعث مي شود که بتوانند غرب را به گونه يي درک کنند که شايد نمونه اش در تاريخ ايران وجود نداشته باشد چرا که غرب براي آنان مساله فلسفي است. نظر شما در اين زمينه چيست؟


کتابي که اشاره کرديد بنده نخوانده ام. ولي بر اساس صحبت جنابعالي سخن اين نويسنده چندان محکم به نظر نمي رسد. گويي که در حکم وي اين پيش فرض وجود دارد که هر کس در غرب تحصيل کرد و مطابق قواعد و آداب آنها درس خواند، تخلق به اخلاق آنها پيدا مي کند، مانند آنها به عالم و آدم مي نگرد و ديگر منتقد بنيادي آنها نخواهد بود. متفکر صادق و صميمي کسي است که به فرمان انديشه باشد. امثال دکتر داوري شرايط فکري و فرهنگي خاصي را تجربه کرده اند و به جهت صداقت در مسيري که داشته اند توانسته اند نمود و نمادي براي بخشي از تجارب اين قوم باشند. اصلاً چرا برخي انتظار دارند همه مثل هم فکر کنند و به نتايج يکسان و مشابه برسند. تجارب نسل دکتر داوري تجارب خاصي است. از ايشان شنيدم که تازه دانشجو شده بودند. جواني سنتي، با سابقه تحصيل حوزوي در دانشگاه تهران. مارکس و به خصوص مانيفست مارکس را مي خواندند و در عين حال دعاي افتتاح ماه رمضان. اين شرايط را بسياري از روشنفکران ما تجربه کرده اند، اما در چنين تعارضي مساله را به نفع يک طرف فيصله داده اند. براي هر دو گونه گزينش هم نمونه ها داريم. دکتر داوري از کساني است که از همان زمان تاکنون به امکان جمع ميان سنت ها و مواريث با دستاوردهاي فرهنگ و انديشه مدرن انديشيده است. دکتر داوري از کساني بوده که چشمش را روي حوادث عالم نبسته است و در عين حال خواسته است بر خاک اين فرهنگ ايستاده بماند. وي همواره به امکان رفع تعارضات انديشيده است.

-حتي اين محقق به دوره يي که مرحوم فرديد در فرانسه نيز بودند نيز اشاره کرده و معتقد است دکتر داوري اين دوره را هم نداشته، پس به گونه يي غرب را در واقع در مقام ابژه هم آقاي داوري نديده و اين خيلي تفکر ايشان را در باب سنت و شرايط حاضر از تفکر دکتر فرديد متمايز مي کند. به نظرم اين قضيه خيلي جالب بود.

در حلقه متفکراني که هر کدام به نحوي تحت تاثير دکتر فرديد بودند، تنوع زيادي است. اين تفاوت و تنوع بعد آشکارتر شد. در ميان متاثران از فرديد دکتر داوري همواره اميدوار به گشايش راه هاي جديدي از درون اين فرهنگ بوده و بر همين اميد مانده است. برخي ديگر از دوستان قديمي اين حلقه از مسير دور شده اند. رمز فهم کار دکتر داوري در دوران انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي هم همين است. مسير انديشه داوري بيش از همه با جرياني که به انقلاب اسلامي منجر شد، تلائم دارد. داوري از قبل از انقلاب امکان ظهور مقاومتي از درون اين فرهنگ عليه غرب را احساس مي کرده است. بعد از انقلاب هم وي تفسيري ژرف تر از بقيه ريشه هاي پيدايش انقلاب اسلامي عرضه کرد. فهم وي از انقلاب از ابتدا فهم و تفسيري فکري - نظري بود. انقلاب را از سطوح مختلفي مي توان ديد. ظاهرترين سطح آن سطح سياسي آن است. داوري به سطح زيرين نظر داشت. جمله يي از ايشان که در سال 59 اظهار داشته است به ياد دارم. ايشان گفتند کسي که جانش در تسخير فرهنگ مدرن باشد، حقيقت انقلاب را نمي تواند دريابد. انقلاب براي داوري و بسياري ديگر علامت گشايش امکانات جديدي بود.

-با توجه به اين شرايط و با استناد به فرمايش حضرتعالي آيا موافق هستيد تفکر آقاي داوري را حالا نه از حيث روشنفکري بلکه از حيث روشنفکري و آکادميک به دو دوره تقسيم کنيم. تفکر ايشان را آيا چنين تقسيم بندي و طبقه بندي که در واقع آرا و عقايد انديشه هاي ايشان را قبل و بعد از انقلاب تقسيم کنيم درست است؟


نه. برخي مقاله هاي آقاي دکتر داوري در دهه 50 که در مجله هايي مثل نگين چاپ مي شده، وجود دارد. اصل پرسش و جهت گيري وي تغييري نکرده است. دکتر داوري از نادر متفکراني است که از ابتدا يک جهت گيري واحد داشته است. هر متفکري در طول زندگي اش مراحل پختگي و کسب تجارب را طي مي کند و بعد نهايتاً مي شود آن چيزي که هست. دکتر داوري در يک دوره تحت تاثير هگل و هايدگر است. تغييرات در جهت گيري وي تغييرات بزرگي نيست. پرسش هايش پرسش هاي مشخص و روشني بوده و جهت جست وجوهايش تغيير نکرده است.

-پيرو فرمايش شما در جلسه بزرگداشت ايشان که لقب فيلسوف فرهنگ را به ايشان داده بودند، شما تعبيري را در مورد ايشان به کار برديد که شبهه هايي را ايجاد کرد. تلقي حضرتعالي از اينکه ايشان را به عنوان فيلسوف فرهنگ لقب دادند و اينکه ايشان از نظر شما فيلسوف جمهوري اسلامي لقب گرفته، چيست؟ اين قول شما در وهله اول از ايشان فيلسوفي سياسي مي سازد. نظر شما در اين مورد چيست؟

ببينيد جمهوري اسلامي خودش در عالم ما يک پديدار است. حداقل معني اش اين است که واکنشي است برخاسته از اين فرهنگ در مقابل مناسبات فرهنگ مدرن. بعد از آنکه انقلاب اسلامي پديد آمد دکتر داوري از کساني بود که اصل انقلاب اسلامي را خوب فهميد و تحليل کرد. ايشان از انقلاب اسلامي دفاع کرد. ايشان تفسيري از انقلاب اسلامي دادند که هنوز از عميق ترين تفسيرهاست، اما مقصود من از تعبير متفکر برجسته انقلاب و جمهوري اسلامي بودن، دوران جمهوري اسلامي است. يعني در سي سال اخير که دوران جمهوري اسلامي است، ايشان بيش از بقيه لااقل در حوزه فلسفه تاثير داشته اند. همين الان در برخي دانشگاه هاي ايران در حوزه نظري مثل فلسفه اگر نگاه کنيد و به ميزاني که بتوانيم غور کنيم، مثلاً تعداد رساله هاي کارشناسي ارشد و دکترا بيش از همه تحت تاثير پرسش هاي دکتر داوري و شيوه هايي که ايشان تدريس کرده اند، است يعني يکي از نمودهاي تفکر ايشان اين است. شما اگر درصدد بيان اين باشيد که بعد از انقلاب اسلامي در اين جامعه چه گذشته دکتر داوري بيش از همه آن را توصيف کرده است، يک مورد که تجربه خودم است، عرض مي کنم. يک کلاسي بود در دانشگاه بïن که درسي دوواحدي راجع به انقلاب اسلامي داشت. سرفصل هايي تعيين کرده بودند که حدود

14 ، 15 عنوان را در بر مي گرفت و مي خواستند انديشه جمهوري اسلامي را تحليل کنند. خانمي به نام پروفسور هافمن مدرس اين کلاس بود. در آن کلاس ها من شرکت مي کردم و جالب اينجا بود که اين 15 عنواني که گذاشته بودند همه در واقع تبيين نظرات روشنفکران و متفکران اپوزيسيون جمهوري اسلامي بود. من از پروفسور سوال کردم شما در جهت شناخت جمهوري اسلامي و انديشه يي که منجر به پيدايش جمهوري اسلامي شده است، فقط مخالفان و منتقدان را بررسي و معرفي مي کنيد، آيا لازم نيست سراغ کساني هم که همدلانه يا جانبدارانه انقلاب اسلامي را معرفي کرده اند برويد. اين مساله در ايران هم وجود دارد. چگونه مي توان متفکر بود و از کوشش براي فهم پديده انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن چشم پوشيد. داوري از اين حيث اولين کسي بود که در حوزه مطالعات فلسفي و فرهنگي به انقلاب توجه کرد و به آن انديشيد.

-اگر بخواهيم در باب تفکر دکتر داوري به جست وجوي گونه ها و به سمت و سوي تفکر غربي برويم به نظر شما دکتر داوري در واقع با کدام گونه و نحله تفکر غربي نه اينکه بگوييم همخواني و سنخيت، بگوييم علاقه و آموزه و آشنا بودند. طبق اين قضيه ايشان را غير از اين مثلاً تلقي که در دوره مرحوم فرديد و کساني که در کلاس درس ايشان حضور پيدا مي کردند مثلاً خود دکتر داوري و امثال ايشان معتقد بودند توسل به تفکر هايدگر يا به گونه يي هايدگر بومي را دارند آيا دکتر داوري به گونه يي از تفکر سمت و سو دارد؟ آيا در وجه دوم گفتن چنين چيزي که در واقع اين گروه يا اين نحله فکري به ساختار فکري هايدگر متوسل هستند، درست است يا نه؟

دکتر داوري چيز خوبي گفتند که همه متفکران غربي به خصوص فيلسوفان شان آموزگارند و ما بايد از آنها بياموزيم. به هر حال کسي نمي تواند افلاطون، ارسطو، کانت و هگل و امثال آنها را بخواند و اگر بخواهد عميقاً بفهمد مدتي در آنها توقف نکند و در آنها ژرف نشود. بالاخره فکر ما در حال صيرورت است و دائم بايد بياموزيم و تجربه کسب کنيم و طبيعي است که در مراحل مختلف فکر کردن بايد در فيلسوفان درنگ کنيم. گاهي اين درنگ و تامل صورت جانبداري پيدا مي کند. مثلاً وقتي ما ابتدا وارد دانشگاه تهران شديم برخي از شاگردان قديمي دکتر داوري مي گفتند ايشان هگلي است. چنان که بعضي از منتقدان هم وي را هگلي مي خواندند. هگل شخصيت بسيار بزرگي است. کسي که بخواهد هگل را بخواند تا بتواند به انديشه وي راه باز کند چند سال طول مي کشد و ممکن است در اين بين نوعي جانبداري نسبت به وي پيدا کند. دکتر داوري همانطور که در فرهنگ ايراني و اسلامي رشد کرده و علاقه هايي دارد، به متفکران سنت فلسفي غرب هم توجه و علاقه دارد. مثلاً در اوايل دهه 60 در گفت وگوهايي که با يکي از متفکران داشت در نقد غرب از هايدگر استفاده مي کرد. کسي نمي تواند دنياي معاصر را بدون هايدگر بفهمد. براي ما ايراني ها هايدگر از ابتدا معناي ديگري داشته است. متفکران در تاريخ انديشه اگر تاثير عميق و وسيع بگذارند در مرحله يي گريزناپذير مي شوند. امثال هگل، هايدگر و نيچه اين گونه شده اند. لذا استناد به هگل و هايدگر و نيچه براي نقد و فهم غرب ديگر گريزناپذير است. دکتر داوري در زمره کساني است که از سال ها قبل راه چنين شيوه يي را گشوده است. به هر حال تعابير مختلفي مي توان براي معرفي وجوه برجسته تر در يک متفکر به کار برد. بنده در آن جلسه تعبير افلاطوني در دوره مابعد نيچه يي به کار بردم. اگر بخواهيم با تعابير مرسوم در غرب وي را معرفي کنيم شايد اين تعبير مناسب باشد، چون وي بيش از همه نقش سقراطي - افلاطوني براي خودش قائل است يعني مي خواهد جست وجوگري را ياد دهد، به خصوص به دانشجويان خودش. به تعبير افلاطون يک روح اًروسي را بدمد به جامعه. آدمي که روح اروسي دارد هميشه بين دانستن و ندانستن است و هيچ گاه خودش را بي نياز از دانستن و جست وجو نمي داند، به خصوص که دوران ما دوران تزلزل ارزش ها است. يعني تمام نظام هايي که مي توانستي به آن اتکا کني و به عنوان يک نظام يقيني منسجم و مستحکم به آن نگاه کني، الان مورد ترديد و پرسش است. کسي که روح اروسي دارد بينوايي جست وجوگر است. بالاترين کار در زمان ما درک همين بينوايي و در عين حال کوشش و در راه ماندن است. در اين تعبير کوشش وي در اين چند دهه توصيف مي شود. البته به هر حال آقاي دکتر داوري رشديافته در اين آب و خاک است و همان تعبير هم شايد به جهاتي ما را نزديک کند به آنچه ايشان کردند و در توصيف ايشان در جهاتي ما را دور کنند. اما اگر بخواهيم تعبيرهايي که در فرهنگ خودمان هست به کار ببريم. دکتر داوري به لحاظ پرسش هنوز پرسش اش، پرسش فارابي است يعني نسبت بين تفکر و سياست. کوششي که فارابي به خرج داد يعني رفع تعارض عناصري که از فرهنگ ديگري آمده و بايد بپذيريم در عين حال خودمان چه چيزي داريم. اگر اجازه بدهيد مطلبي ديگر اضافه کنيم و آن اين است که به گمان من دکتر داوري در تمام انديشه هايش نوعي عرفان هم مستتر است يعني به رغم اينکه خود وي اصطلاحات و تعابير عرفا را به کار نمي برد، مثلاً اسم شناسي و حوالت و تجلي ولايت و مانند اينها اما در بسياري از مطالبي که اظهار مي کند گويي در فضاهاي عرفاني شکل گرفته است.

- چرا دکتر ابراهيمي ديناني بعد از سال ها تلمذ در ساحت فقه و حتي رسيدن به درجه هاي عاليه حوزوي و حتي کنکاش در تفکر اسلامي و به اصطلاح خلق ماجراي فکري و فلسفي و آموزش و آموختن مفاهيم کلامي و فلسفي سر از دفتر عقل و آيت عشق در مي آورد؟ چرا دکتر داوري در اين ساختار وقتي به اين تفکر مي رسد سر از تفکر عرفاني به گونه يي که حضرتعالي مي فرماييد درمي آورد؟ يا خيلي از کسان ديگر مثل مرحوم آشتياني و... مي خواهم بگويم اين ساختار تفکر ما است که در غايت به عرفان ختم مي شود؟ مثلاً دکتر سروش را ببينيد چرا بعد از اين همه جريان هاي فکري و سياسي که ايجاد مي کند در دانشگاه واشنگتن فقط مولوي تدريس مي کند.


بله درست است. اين مطلب در تاريخ ما سابقه دارد. عرفان بدون ترديد بازترين و وسيع ترين فضاي تفکر در جهان اسلامي بوده است. همه آدم هايي که حرف قابل توجه و موثري در تاريخ فرهنگ اسلامي حتي در دوره مدرن زده اند يک گرايش عرفاني داشته اند. به عقب که برگرديم خود ابن سينا فيلسوف تمام عيار را مي بينيد که منطق المشرقين از ايشان است يا مقامات عارفان. سهروردي را ببينيد. تمام شاعران بزرگ ما گرايش عرفاني دارند. به گمان من حتي در دوره جديد، نه تنها متفکراني که از سنت هاي اسلامي برخاسته اند مثل مرحوم امام و علامه طباطبايي و اخيراً دکتر ديناني، حتي در متفکران دوره جديد و اخيراً ما که حرف هاي موثر و قابل توجهي زده اند يک نوع گرايش عرفاني در آنها هست. به عنوان مثال در دکتر فرديد، دکتر نصر، دکتر شايگان و دکتر داوري هم اين نکته را مي توان ديد. بزرگ ترين فضاي ايجادشده در فرهنگ اسلامي که انديشه مي تواند در آن اوج بگيرد، عرفان است. بدون ترديد در فرهنگ اسلامي قله يي بالاتر از ابن عربي و مولوي نداريم. هنوز هم با انديشيدن در همان گونه فضاها امکان گشايش افق هاي جديد را تجربه مي کنيم. اين اتفاقي نيست که مستشرقين هم وقتي سراغ سنت هاي ما مي آيند، مي بينيد که مهم ترين سنت قابل توجه را آنجا مي بينند. به تعبيري که يکي از متفکران به کار برده فرهنگ ايراني عرفان خوست و خوي عرفاني ريشه عميقي در اين کشور و تفکر دارد.

- هرکدام از روشنفکران جدي ما به خاطر آرا و عقايدشان به طور بسيار جدي مورد انتقاد و حتي حملات فکري جدي قرار گرفته اند. اما داوري از مواردي است که حملات در باب وي بسيار جدي تر و حتي در بعضي از موارد با توهين هم توام بوده. حال يا به خاطر اينکه او شاگرد ارشد دکتر فرديد بوده يا به علت حضور ايشان در تحولات انقلاب فرهنگي يا موارد ديگر. به نظر شما مخالفان و منتقدان داوري چه کساني يا بهتر بگويم کدام جريان هاي فکري در جامعه روشنفکري ما هستند؟ آيا مي توانيم طرحي مشخص از اين انتقاد ها ترسيم کنيم. ادله منتقدان بر چه پايه هايي استوار است.

اينکه منتقدان و مخالفان داوري چه کساني هستند روشن است و کتاب هايي هم در اين باب نوشته شده است. آنچه بسيار آموزنده و قابل تامل است، پديدارشناسانه به رفتار جامعه روشنفکران با يکديگر نگريستن است. رفتار با دکتر داوري از آموزنده ترين پديده ها در سال هاي اخير است. دکتر داوري از قبل از انقلاب منتقد غرب، روشنفکري و روشنفکران بوده است. نقد وي بويي از هويت انديشي داشته است. حتي اگر بر اساس وضع تفکر و آنچه در چند دهه اخير در اروپا در نقد مدرنيته رخ داده قضاوت کنيم، شم وي بسيار قوي تر از منتقدان يکي دو دهه اخير ايشان بوده است.

انعکاس تلاطم و بحران فکري غرب در چند دهه اخير، در کشورهايي مانند ايران به صورت بحران در روشنفکران ظاهر شده است. داوري اين بحران را زودتر از بقيه فهميد. نقد هويت انديشانه وي از غرب و روشنفکري با همين احساس شروع شد و طبيعي است که بايد مورد انتقاد شديد قرار گيرد. رفتارهاي هيجان محورانه و از سر عصبانيت باعث گشايشي در وضع فرهنگ و تفکر در اين کشور نمي شود. باعث تعجب است که فردي ملايم و نرم خو مانند دکتر داوري اين طور مورد حمله قرار گيرد. روشنفکران ما بايد به اين نکته بينديشند که اگر شيوه هاي خردمندانه و از سر مهر و شفقت را به نسل هاي پس از خود ياد ندهند، نبايد اميد بهبود در اين فرهنگ را داشته باشيم.

ادله مخالفان را بهتر است يکي از منتقدان ايشان تقرير کنند. نقدهاي آميخته به سياست و سياست پيشگي کار تشخيص مواضع و ادله فکري را دشوار مي کند. شايد همين وضع نمودي از آميختگي انديشه و قدرت در زمانه ما باشد اما در نوشته هاي اخير داوري بيش از هر کس آثار انديشيدن به امکانات و افق هايي متفاوت با آنچه بر عالم ما غلبه دارد، ديده مي شود.
وضع تاريخي ما و پرسش فلسفه چيست
دکتر علي مرادخاني

پرسش فلسفه چيست؟ با کانت و تحولات ناشي از فلسفه او پيش آمده، پس از او هگل صراحتاً در پيشگفتار پديدارشناسي روح عنوان کرد که فلسفه ديگر حب دانايي و دانش نيست بلکه عين دانايي است و ما به مقام سوفس نائل آمده ايم. يک نکته از اين معنا اين است که فلسفه آنچه را که عهد کرده بود به انجام رسانده و آنچه امروز در عالم اعم از عالم طبيعي و انساني محقق است حاصل آن است و از اين به بعد نيز تاريخ بسط همين عالم خواهد بود.

پس به يک اعتبار پرداختن به پرسش از فلسفه چيست؟ تعاطي به پرسش از عالم کنوني است و اگر با پرسش فلسفه چيست؟ تعرض به مبادي و مباني آن و حتي امکان آن پيش مي آيد در واقع تعرض به مباني و مبادي اين عالم است. عالم محقق کنوني را از قرن نوزدهم به بعد عالم تجدد نام دادند. اين عالم شئون و اطواري دارد که الباقي جغرافياي عالم را متاثر ساخته است. ما در واقع ذيل جغرافياي متاثر از تجدد روزگار خود را سپري مي کنيم. اين جغرافيا در بهترين صورت محل کاشت و داشت و برداشت محصولات تجدد است. پرسش از فلسفه چيست؟ ما را بدين وضع تاريخي متذکر مي سازد و در راه يافتن و رسوخ به مبادي و مباني آن مدد مي کند. عالم غيرمتجدد يا عالمي که تجدد را در حيات زيسته تاريخي خود نيازموده است دل به ظواهر آن خوش مي کند. اين ظواهر از آنجا که ثمرات علمي بر آن مترتب است چون مشهورات مقبول مي افتد و نقدهاي ما مي شود مصداق اين بيت مثنوي؛

يکي زان ميان صوفي اند

مابقي در سايه او مي زيند

در اين ميان مبادي و مباني در پرده مي ماند و ميوه هاي آن چرب و شيرين مي نمايد. از زمان آشنايي ما با تجدد غلبه با اين وجه آن بوده است و توجه و اقبال ما به آثار فکري - فرهنگي که ناظر بر مبادي و مباني است مثل قصه ترجمه گفتار در روش دکارت به اشارت گوبينو و مزاج سنجي او حاکي از اين وضع است. توجه بدين وضع را دکتر داوري با پرسش فلسفه چيست؟ به جان آزموده و پيش چشم ما نهاده است.

ايشان در بسط اين معنا، گرچه متعرض تعاريف فلاسفه از فلسفه شده است از تعريف افلاطوني، ارسطويي و نوافلاطوني سير از فطرت اول به فطرت ثاني تا تعريف و تلقي دکارت چونان دانش بديهي و يقيني، کانت در خلط فاهمه و عقل، راس که آن را مقدمه علم خوانده و حتي مارکس که آن را قرين با بيگانه شدن انسان مي داند. اما ايشان با سير در اين معاني و پيش کشيدن مدام پرسش، فلسفه را از تلقي مرسوم و متعارف و آنچه هر فيلسوفي به اقتضاي زبان و زمان خويش عرضه کرده است، خارج مي کند. اينکه فلسفه حاصل نفسانيات شخص فيلسوف نيست، حاصل تحولات اجتماعي و سياسي نيست، اينکه متعلق به دوره ماقبل علم دارد و اکنون فلسفه خدمه علم است يا فلسفه حاصل خلط فاهمه و عقل است...

از اين هم عبور مي کنند و شأن استعلايي به فلسفه مي بخشند و آن را در راه بودن يا بخشش وجود مي دانند. بيش از آنکه قول ايشان براي راقم سطور حاکي از بيان ياسپرس يا هايدگري باشد، مشارکت ما در فلسفه معاصر را متبادر مي سازد. مشارکت در فلسفه معاصر و درگير شدن با آن يعني طرح مساله تاريخي و قومي خويش.

ما با تلقي سنتي از فلسفه و ندانسته آن را در عداد ديگر دانش ها تلقي کردن، راه به طرح مساله تاريخي و قومي خود (تجدد) نخواهيم برد. مساله اکنون همچنان بودن يا نبودن است، اما اين دو در گرو فهم تجدد و غرب جديد است.

مسائل مستحدث اخير تاريخ ما و بحران هاي فرهنگي- اجتماعي که دامنگير ما است جز از مجراي طرح آنها در ميدان آگاهي فلسفي با تلقي تازه و نوآيين از آن قابل حل و فصل نخواهد بود. فلسفه اگر با زمان و زبان آن بيگانه باشد تفنن است چنان که ايشان در مقدمه چاپ اول کتاب بدان متذکر شده اند.

ما وقتي فلسفه داريم که در شبکه مفهومي آن زمان و مسائل آن را دريابيم. درايت در زمان تاريخي و قومي خويش از مجراي فلسفه البته تصديق هيستوريسم و مانند آن نيست. وضع تاريخي ما وضع گسيختگي است، وضع مانده از مآثر خود و رانده از مباني تجدد است. اگر فلسفه يي داشته باشيم که با آن نتوانيم از اين گسست بپرسيم در واقع فلسفه نداريم و مشغول تفننيم.
آموزگاري و فيلسوفي
سيدمسعود رضوي

دکتر رضا داوري استاد ما بود و ما نکات و مسائل مهمي در باب فلسفه از ايشان آموختيم. معهذا فضاي سياسي سال هاي بعد و ارجاع ناگزير ما به شغل روزنامه نويسي موجب شد در جبهه مقابل برخي ايده ها و نظرات او قرار بگيريم. صاحب اين قلم به طور خاص، هيچگاه متوجه اصل اين ماجرا نبود، اما فضا چنان بود که هنوز نمي توانستيم وجود نظرات متعارض را طبيعي تلقي کنيم و اعتبار هر دو يا هر چند نظر را به واسطه عمق واقعي آنها معتبر قلمداد کنيم. هر کس ضريحي داشت و هر گروه مريداني و اين در آن فضاي شتابزده که در سراسر دهه 1360 ادامه داشت امري معمولي و طبيعي ترين وضع تلقي مي شد.

اما آن وضع نمي توانست تداومي طولاني داشته باشد - هر چند هنوز هم دستگاه هاي رسمي آن گونه و به همان خامي با اصحاب انديشه و نحله هاي فرهنگي برخورد مي کنند - سرانجام توانستيم از آن جزميت و سادگي فکري فاصله بگيريم و از همه منابعي که ما را تغذيه مي کردند استفاده کنيم. طعم آنها متفاوت بود اما همه مفيد و سازنده بودند. فرقي نمي کرد و اين ظرفيت ما بود که تفسير و تاويلي مناسب به وجود مي آورد. از شريعتي و مطهري که در گذشتگان و السابقون انديشه براي نسل ما بودند تا بقيه السيف بعدي، يعني داوري، شبستري، ديناني، نصر، سروش و... به تدريج افق هاي متعددي از تفکر انتقادي پديد آمد و به ما آموخت چگونه مي توان از آفاق متفاوت و حتي متعارض بهره برد. اينها متفکرند و نه رئيس فرقه يا صاحب مذهب و شريعت. کتاب هاي آنها مرجع تفکر است و نه رساله عمليه، به همين دليل خود آنها حامل و مشوق انديشه انتقادي و آموزنده آن به مخاطبان و شاگردان اند.

افزون بر اين، آنان برآمده از فرهنگ متسامح و علمي دانشگاه اند و نيز معاصر و پاسخگوي مسائل هم روزگار خويش اند، فلذا چگونه مي توان قيدي عوامانه يا عاميانه بر آنها بست که رعايت مريدان کنند و دل هواداران را به دست آرند؟

دکتر داوري، عقايد، انديشه ها، نوشته ها و نظرات خاصي دارد. اتفاقاً در نوشتار و گفتار هم صاحب سبکي به خصوص و به ياد ماندني است. نمي توان با همه نظرات او، که طيف وسيعي از مفاهمه معاصر و تفسير موضوعات دوران ماست، موافق بود اما مساله اين نيست، بلکه اين است که بخش مهمي از همين فرهنگ و مباحث و موضوعات معاصر توسط ايشان و امثال آنان خلق شده و بدين صورت قوام يافته است. چه توفيق و اعتباري بالاتر از اينکه نقش يک انديشمند بر فرهنگ روزگار خود حک شده و ماندگار ماند،

انتظار ما از «فلسفه» چيست؟ وسعت معنايي بيشتري در فرهنگ ما براي اين واژه يا دانش يا اصطلاح وجود دارد که در کلمه مصطلح کلاسيک «حکمت» مستتر است. حکمت، مجموعه وسيع و به هم بافته يي از معرفت و ادب و معنويت و ذوق و خصايص اخلاقي است. حداقل من اين گونه تصور مي کنم. حکيم نيز کسي است که مقامي استعلايي دارد و پس از تثبيت و تاکيد اين ويژگي ها، چنين صفت و لقبي به بزرگان فرهنگ داده مي شد. اما «فلسفه» و فراتر از آن «حکمت» نه فقط در مخاطبان اين دانش که پيش از آن در فاعل فلسفه اثر مي گذارد و به بار مي نشيند. درختي است که ميوه آن نيز بخشي از آن است. امري متمايز نيست، حتي اگر توسط ديگران چيده و خورده شده باشد. درخت يعني ريشه و تنه و شاخه و برگ و شکوفه و ميوه، بدين ترتيب در صيرورت و گسترش طبيعي منتشر شده و اثر خود را بر محيط و ديگران مي گذارد. فيلسوف و حکيم نيز صاحب صفات و سجايايي هستند که آنان را تنومند و بارور مي کند. آنکه پرخاشگر است يا آنکه مدعي فضلي بي مانند يا آنکه در پي ثروت و مقام يا آنکه دلخوش است به مريدان، نمي تواند در اين دايره قرار گيرد. فيلسوف، صاحب حلم فرهنگي است و اين را به تسامح و رواداري معنا کرده اند. تا آنجا که ما دانسته ايم متکبر نيست، نه به صورت مثبت که مدعي باشد و انانيت در کلام و پيشاني او ديده شود و نه به صورت منفي که تواضع کند و الاحقرگويان کوچک نمايي و خودنمايي کند. ثروت و مقام، اگر چه في نفسه هيچ عيب و ايرادي نيست، بلکه حتي امکاني مفيد براي مردمان بافرهنگ است، اما نمي تواند محورهاي ستايش آميز و وجه اعتلاي فرهنگمرد باشد. لذا فلسفه و حکمت مرتبه يي بالاتر است و نبايد تحت الشعاع اين منزلت هاي متغير و ناهمسنخ قرار داده شود. افزون بر اين، بهره فرهنگ و اثر آن بايد در ثروت يا موقعيت و مقام ديده شود، نه بالعکس. چنان که ديده ايم از بزرگاني بافرهنگ همچون مرحوم دکتر افشار يا دکتر مهدوي يا مرحوم دکتر خانلري و امثال ذلک که چگونه امکانات مالي يا شغلي شان هنوز همچون احسان مستمر تداوم دارد و چند نسل را بهره مند کرده اند. نکته ديگر اينکه انسان حکيم (يعني اهل فلسفه و حاملان عقل که نور و رهنماي قطعي بشر و پيامبر باطن آدمي است) نمي تواند مريدپرور باشد. در مراکز علمي ديگر نمي دانم، اما حکيمان مدرسي و دانشگاهي چنين نبوده اند و اين سنت، آنان را از اين صفت برحذر داشته است. آنان روشنگرند و شاگردپرور و حامل انديشه استدلالي و انتقادي. اين با هياهو و خطابه گويي و انگيزش عاطفي متباين است. برعکس، با پرسش و گفت وگو و بيداري فکري و خردورزي هاي بنيادبرانداز و بنيادساز همگون است. ساختار شکني مي کند و شالوده ريزي، انديشه ها را نو به نو مي ريزد و مي سازد و هر يک سنگي است براي بنايي تازه.

دکتر داوري استاد ما در دانشگاه بود، اما طي سال هاي قبل از ديدار ايشان و سال هاي بعد که اين فرصت نصيب نمي شد، رابطه يي غيرمستقيم با ايشان از طريق کتب و مقالات و گفت وگوهايشان داشتيم. اين نسبت مستقيم و غيرمستقيم، سند و گواهي است که اجازه مي دهد درباره استاد داوري، داوري کنم و بگويم وي صاحب خلق کريم و بسيطي است که بي گمان محصول تامل و تفلسف ايشان است. اينکه چنين حکمي مي دهم، البته منطقي نيست، اما واقعي و تجربي است. در حقيقت هيچ دانش يا عقيده و آيين و علمي را نمي شناسيم که سجاياي اخلاقي را به صورت نتيجه و مولود خود در صاحب علم يا عقيده مستتر و مستمر سازند، البته موعظه و اندرز در همه آنها هست، اما فلسفه غالباً چنين است. حکيم پرور است و از صفات حکيم، مکارم اخلاقي است. خوش خلق بودن، بد نگفتن از ديگران و بد نخواستن براي غير، و خوش قلب بودن چنان که از بصر و بصيرت نمايان است و برنياشفتن از نقد و تعريض و تقريظ و حتي طعن ديگران، و نيز آرام بودن و مفتخربودن به فرهنگ شنفتن و سکوت در محضر سخن غير، و سرانجام محترم بودن و احترام نهادن به ديگران.... اينها صفاتي بود که در استاد ما بود و هست و درسي بود فراتر از مسائل و تواريخ فلسفي يا موضوعات معاصر که از کلاس و کتاب وي آموخته مي شد. با اين وصف، چه اهميتي دارد که داوري در فلسفه يا موضوعات معاصر چه نظري دارد و ما موافقيم يا مخالف؟ اين بحث ها و اين شيوه موضع گيري در باب فرهنگ و اهل فرهنگ به گذشته ها تعلق دارد. زماني که معتزله و اشاعره يکديگر را به زندان مي افکندند يا طرفداران حدوث و قدوم قرآن بر هم شمشير مي کشيدند و اهل مذاهب متفاوت حکم به کفر هم داده و فتوا به حليت خون هم مي دادند. دکتر رضا داوري فيلسوف و آموزگار و نويسنده يي معاصر است و آموزگاري اش پرثمر، نويسندگي اش شيرين و فيلسوفي اش مستمر بوده است. اينها وجهي کافي براي فضيلت و حيثيت يک انسان معاصر است و معاصر بودن و آزاد بودن در کيفيت انديشه و اتخاذ مواضع و بي غرض بودن و رعايت انصاف علمي، صفات قطعي و شروط لازم براي فلسفه، فرهنگ و اهل آن است.
تجدد و بحران تفکر در ايران امروز
دکتر شمس الملوک مصطفوي

ديري است که جدال «فرديدي- سروشي» به جدالي غالب در فضاي فلسفي ايران تبديل شده است؛ جدالي که گاهي خاموش مي شود و گاهي به ناگهان سر بر مي آورد، هياهو و جنجالي مي آفريند و ديگر بار به خاموشي مي گرايد. اين جدال يأس آور که امواج تخريب کننده آن هر چند وقت يک بار، ساحل آرامش تخديرشده و تخديرکننده فلسفه در جامعه امروز را بر مي آشوبد، به زعم عده يي، نشانگر اين است که تفکر در جامعه ما زنده و شاداب است. در حالي که نه تنها تخريب تفکر و متفکر را نمي توان حيات تفکر قلمداد کرد، بلکه خود از نشانه هاي بحران تفکر در جامعه ما است. اهل فضل و دانش مي دانند که يکي از مهم ترين محورهاي اين جدال بيهوده، اين است که تفکر منسوب به فرديد، به جهت نوع رويکردش به تجدد و نقد عقلانيت مدرن مروج گونه يي خشونت سياسي قلمداد مي شود و تفکر مقابل به دليل مخالفت با فرديدگرايي و حمايت از پاره يي دستاورد هاي تجدد، به طرفداري از ليبراليسم غربي و سکولاريسم متهم شده و حلقومي خوانده مي شود که صداي سرمايه داري از آن به گوش مي رسد.

متاسفانه غالباً صحت و سقم ادعاهاي فوق، با مستندات واقعي و تحليل دقيق فلسفي، آزموده نمي شود و طرفين، صرف نظر از موارد معدود، با اتکاي به منقولات غيرمستند، به صدور حکم و طرد و حذف يکديگر مي پردازند. پرواضح است اطرافيان نيز از آسيب آتش اين مرافعات در امان نيستند. من باب مثال مي توان به هجمه هايي اشاره کرد که هر از چندگاهي متوجه دکتر داوري به عنوان يکي از شاگردان شاخص فرديد مي شود. به زعم مخالفان، وي نماينده تفکر فرديدي و در نتيجه در زمره نظريه پردازان فاشيسم است. در حالي که داوري خود معتقد است نه تئوري پرداز خشونت است و نه طرفدار فاشيسم و اصولاً به گفته وي «در فلسفه کسي وکيل و وصي کسي ديگر نيست.» (که البته خردمداري و آرامش وي در برخورد با مخالفان گواهي است بر صحت مدعايش.)

اين نوشتار بنايش بر دامن زدن به اين منازعات بيهوده و بي نتيجه نيست، بلکه طرح اين موضوع را بهانه يي مي داند براي توجه دادن محافل فلسفي به بحراني که تفکر در ايران امروز بدان دچار آمده و در انتظار راه برون رفتي، به مدد متفکران حقيقي، چشم نياز دوخته است. به نظر مي رسد پرسش بنياديني که در شرايط کنوني بايد مطرح شده و مورد مداقه همه جانبه قرار گيرد، اين است که وظيفه تفکر در جامعه فعلي ما چيست و متفکران حقيقي چه رسالتي را بايد عهده دار شوند؟ و به تبع آن پرسش هايي از اين قبيل که چگونه مي توان آنچه را که انحطاط تفکر و متفکر ناميده مي شود، به طور دقيق تعريف کرده و راه مقابله و غلبه بر آن را روشن کرد؟ و آيا هجوم و هجمه هايي از اين قبيل و با اين ساخت و بافت، مي تواند به روشن کردن بحران تفکر در جامعه ما مدد رساند يا ارائه کننده راه حل هايي براي آن باشد؟ مسيري که اين نوشتار مي خواهد طي کند، با اين هدف که صرفاً توجهي اندک به اين امر مهم حاصل شود، اين است که با ارائه تعريفي از مدرنيته، به اختصار به چرايي و چگونگي نقادي آن بپردازد، به گونه يي که در وضعيت کنوني، به ميزاني هر چند اندک، به کار تفکر آيد و زمينه ساز طرح مسائلي شود که مبتلا به جامعه ماست و شايد موجب نزديک شدن به راه حلي. در خصوص معناي تاريخي مدرنيته، نظرات و روايات متعددي وجود دارد. برخي نظر به ريشه اصطلاح مدرن (به معناي امروزي در مقابل قديمي) مدرنيته را جرياني مختص يک دوره خاص نمي دانند، بلکه مدرن شدن را فرآيندي مي دانند که در طول تاريخ بشر استمرار داشته است1 اما غالباً براي مدرنيته به عنوان يک دوره تاريخي که مشخصه هايي چون عقلانيت، نوآوري، فرديت، آزادي، ترقي، حاکميت دولت ملي و... آن را از دوره هاي قبل جدا مي کند، مقاطعي در تاريخ معاصر ذکر مي شود؛ عده يي سال 1517 و شروع رفرماسيون يا اصلاحات مذهبي به وسيله لوتر را که موجب رها شدن جامعه از قيمومت کليساي کاتوليک و سکولار شدن سنت هاي ديني شد، آغازي براي دوره مدرن مي دانند، زيرا به عقيده اين افراد، اصلاحات ديني لوتر باعث شد در حوزه اجتماع، قانونگذاري و مديريت و حاکميت از مراجع ديني باز پس گرفته شده و به تدريج زمينه براي تشکيل نهادهاي مدني و خصوصاً حاکميت دولت هاي ملي فراهم شود.

مارتين آلبرو در کتاب «عصرجهاني»، مدرنيته را به سه دوره مدرن اوليه، مدرن پيشرفته و مدرن متاخر تقسيم مي کند. به نظر وي طي دوران مدرن اوليه اروپا توسعه پيدا کرد، دولت غير ديني به قدرت رسيد و علم خود مختار سر برآورد، لذا از نظر وي سال هاي 1492و1517 سال هاي تعيين کننده در اين دوره بودند.

در دوران مدرن پيشرفته، انقلاب صنعتي و دولت ديوان سالار (بوروکراتيک) شکل گرفت ( سال هاي 1789-1776) و مدرن متاخر مجموعه يي از رويدادهاي تحول زا بود. جنگ هاي جهاني که هر کدام با پيشرفت هاي عمده يي در فناوري ساخت تانک ها و بمب اتمي همراه شدند و قطعيت تاثيرگذاري اين رويدادها بر سرنوشت ملل، توسعه تکنولوژي و... آلبرو پيامد نهايي توسعه عصر مدرن را يکي سازي و وحدت جهاني دانسته و معتقد است عقلانيت در دوران مدرن در چهار جايگاه يعني در تفکر و خودآگاهي فردي، در حاکميت و قانون، در محاسبات منفعت طلبانه و در نظارت بر طبيعت گسترش يافته و نهادينه شده است2.

آلن تورن (متفکر و جامعه شناس برجسته فرانسوي معاصر) پيروزي آزاديخواهي در فرانسه را آغازي براي عصر مدرن مي داند، زيرا به عقيده وي انقلاب فرانسه اصولي مانند آزادي، برابري و برادري را که ناشي از مفهوم زيربناي حقوق طبيعي بود، به دنيا پيشکش کرد.3

گاهي نيز از مدرنيته به عنوان رويکردي فلسفي - اخلاقي ياد مي شود. براي مثال ريچارد برنستاين در کتاب «مجموعه جديد؛ افق اخلاقي- سياسي مدرنيته»، مدرنيته را حالتي يا موقعيتي مي داند که بر آنچه ما مي انديشيم و عمل و تجربه مي کنيم، تاثير مي گذارد که چنين برداشتي از مدرنيته، «بيشتر بر کارکردهايش در نبرد با شکل هاي پيشين شناخت موقعيت آدمي در جهان تکيه مي کند.»4

هانا آرنت که از جمله بزرگ ترين فيلسوفان سياسي قرن بيستم محسوب مي شود نيز در پايان مقدمه کتاب «وضعيت بشري» در مورد معضل پيدايش مدرنيته مي گويد؛ «دوران مدرن همان جهان مدرن نيست. از نظر علمي، دوران مدرن در سده هفدهم آغاز شد و در آغاز سده بيستم به پايان رسيد. از نظر سياسي، دنياي مدرني که ما امروز در آن زندگي مي کنيم با نخستين انفجار اتمي آغاز شده است.«در هر حال اينکه مدرنيته از چه زماني آغاز شده، محل اختلاف است. اما امر مهم تعيين دقيق زمان آغاز مدرنيته نيست بلکه ماهيت مدرنيته است که بايد مورد کنکاش قرار گيرد و درک صحيح ماهيت مدرنيته نيز بر درک تفسير جديدي استوار است که دکارت به عنوان موسس فلسفه و دوران جديد، از عقلانيت و خردورزي ارائه داد.

دکارت در جست وجوي يافتن بنياني يقيني براي فلسفه بود که بتواند بر اساس آن، وجود خدا، وجود جهان و روش صحيح علم را اثبات کند. در اين جست وجو، نهايتاً به اين نتيجه رسيد که مي توان «آگاهي انسان» (يعني يقين ذهني فرد انساني از وجود خود در تمايز از ماده و ساير اذهان) را به عنوان نقطه غيرقابل شک يقين فلسفي قرار داد. اين رهيافت دکارت موجب شد ذهن انساني در مرکز فلسفه قرار گيرد و عقل سکان هدايت زندگي انسان را به دست گيرد. اما عقلي که با دکارت در ساحت فلسفه مطرح شد، با آنچه در دوره قديم و قرون وسطي رايج بود (يعني عقل فعال که مودي به علم کلي و علم اعلا مي شد) تفاوت داشت. به تدريج عقل نه مجموعه يي از حقايق، بلکه روش پي بردن به حقيقت معرفي شد.

اين عقل، مستقل از احکام سنت و مرجعيت، در داوري راجع به حقيقت، زيبايي، خير اخلاقي و نظم سياسي، داور نهايي و مشروع تلقي شد و معناي وجود بشري نيز تا حدي عبارت شد از ؛ «به کار گرفتن عقل براي پي بردن به بخش بزرگ تري از حقيقت و بازسازي جامعه بشري، هم از لحاظ مادي و هم از لحاظ سياسي.» و نهايتاً به اين باور مهم عصر روشنگري رهنمون شد که عقل، آزادي و پيشرفت، لازم و ملزوم يکديگرند.

رهيافت دکارت در اين خصوص که من انساني معيار همه يقين ها و اصل و بنياد وجود موجودات است، سوبژکتيويته يعني خودبنيادي انسان مدرن را به عنوان مبنا و بنياد مدرنيته، تاسيس کرد. بسياري از انديشمندان سوژه شدن انسان و ابژه شدن جهان را جوهر مدرنيته مي دانند. در تفسير هايدگر از مدرنيته، اصل مهم و فراگير اين است که انسان نسبتي با جهان پيدا مي کند که بر اساس آن خود را قادر مي داند که نه تنها مبناي تاريخ، حقيقت و قانون بلکه مبناي اعمال و تصورات خود را در باب حقيقت و قانون، فراهم آورد. اين توانايي يا قوه بنيادين، سوبژکتيويته را تعريف مي کند. انسان هنگامي که تبديل به سوژه مي شود، خود را در جايگاهي مي بيند که هر چيزي وابسته و مبتني به آن است. لذا هايدگر همه ويژگي هاي جهان مدرن را با ظهور سوبژکتيويته مرتبط مي داند.

هر چيزي از زيبايي شناسي هنر تا ظهور موتور ديزلي، از ظهور جامعه مصرفي تا جهاني شدن جنگل ها و حکومت هاي استبدادي همه به حاکميت سوبژکتيويته يعني به اومانيسم که بيان فرهنگي معرفي انسان به عنوان سوژه است، نسبت داده مي شود.6

اومانيسم يا انسان گرايي که هايدگر بدان اشاره مي کند از مولفه هاي مهم مدرنيته است. در حوزه نظر و معرفت شناسي اومانيسم به اين معناست که هر معرفتي، معرفت انسان است و لذا شناخت جهان خارج نيز شناخت انسان است از عالم و نه شناخت عالم بماهو و لذا هرگونه شناختي در خصوص چگونگي عالم براي انسان غيرقابل دستيابي است. فقط مي توان گفت که جهان خارج چگونه بر انسان ظاهر مي شود. از دامن اومانيسم، فردگراييindividualism)) زاده شد، چون فرد نمونه يي از سوژه تلقي مي شد و به تدريج شرايط لازم براي فردگرايي به شرايط لازم براي مدرنيته تبديل شد. نگرش مبتني بر فردگرايي، در بعد اجتماعي آثار و نتايج خاصي به دنبال داشت. اين نگرش بر اين اساس استوار بود که واحد صاحب حق، فرد انساني است و نه جامعه انساني و مهم ترين حق انسان نيز آزادي است زيرا با آزادي است که ساير حقوق قابل تحصيل است. حد آزادي يک فرد نيز جايي است که به آزادي ديگران صدمه نزند. در ميان فلاسفه جان لاک را مي توان سرمنشاء عبور از کل گرايي به فردگرايي دانست. لاک انديشه فردگرايي را به مالکيت و ثروتي که به کار مبتني باشد پيوند زده و آن را به نظم عالم انساني مستند ساخت. وي بر خلاف هابز که ضرورت تدوين قانون را ايجاد يک نظم اجتماعي مي دانست که صلح و امنيت به بار آورد، بر تدوين قانون به منظور حفظ حقوق فردي تاکيد کرد.7

در مجموع مي توان حقوق بشر، دموکراسي ليبرال و سرمايه داري يا بازار آزاد را از جمله مهم ترين نتايج بينش مبتني بر فردگرايي دانست که جملگي به همراه ديگر آثار و نتايج فکر مدرن به تدريج و به اقتضاي ماهيت مدرنيته و به کمک بستري که پيشرفت هاي شگفت انگيز تکنولوژي فراهم کرد، ابعادي جهاني يافت. و اما در کنار تمامي اين دستاوردهاي عظيم، انديشمندان بسياري از زواياي مختلف به نقد مدرنيته پرداخته اند. برخي از ناقدان مدرنيته، پذيرش جهانشمول عقلانيت روشنفکري را ساده لوحانه و حاصل جهل تاريخي و قرين باختي واقعي دانستند. «باختن جامعه، سنت، مذهب، قدرت هاي سياسي مالوف، رسم و رسوم و منش ها که يا بايد تغيير شکل مي دادند يا کاملاً جابه جا مي شدند.»8 ناقدان ملايم تر بر اين عقيده بودند که مدرنيته نتوانسته است آمال خود را تحقق بخشد و دستاوردهاي مدرنيته با خسارات آن برابر است.

عده يي نيز تجددگرايي را يک مکتب ضدانسان گرايي دانستند زيرا از نظر آنها، تصور انسان وابسته به تصور روح و جان است که آن نيز به نوبه خود، تصور خدا را اقتضا مي کند و تفکر مدرن چون هرگونه وحي و هر نوع اصل اخلاقي را طرد کرد، خلايي آفريد که با سودمندي اجتماعي پر شد و در نتيجه انسان به شهروند تبديل شد. نوع دوستي به همبستگي، وجدان به رعايت قانون و حقوقدانان و کارپردازان جانشين پيامبران شدند و بدين گونه انسان از مقام واقعي خود خلع شد.

برخي ديگر از منتقدان نيز تلاش مدرنيته را براي عقلاني شدن جامعه ناموفق ارزيابي کرده و بر اين اعتقادند تصور تجدد که به وسيله فيلسوفان روشنگري فراهم آمده، نه فرهنگي را تعريف مي کند و نه جامعه يي را و به جاي روشن کردن چگونگي کارکرد يک جامعه نو، فقط به مبارزه عليه جامعه سنتي دامن مي زند و لذا نتيجه يي جز ايجاد تعارضات فراوان در سطح حيات فردي و جمعي نداشته است. به راي اين عده در حال حاضر از ايدئولوژي تجدد، تنها چيزي که برجاي مانده، نه خلق يک دنياي جديد بلکه اراده براي برچيدن موانعي است که بر سر راه عقل قرار دارد.

در هر حال ناقدان مدرنيته در حوزه هاي وسيع و متعددي به نقد مدرنيته و تجدد پرداخته اند. هر چند نبايد فراموش کرد همه آنها در واقع از يکي از مهم ترين دستاوردهاي روشنگري يعني باور به انديشه نقادي، سود جسته اند. بي شک بررسي صحت و سقم دعاوي مطرح شده درخصوص مدرنيته و پيامدهاي آن کاري بس دشوار و خطير است که بسياري از متفکران جهان در بسياري از حوزه هاي فکري و فلسفي بدين مهم پرداخته اند.

اما آنچه ما بايد به آن توجه کنيم اين است که نقد مدرنيته هيچ گاه نبايد به معناي طرد همه دستاوردهاي آن تلقي شود بلکه بايد به معناي تحليل و ارزيابي عناصر تشکيل دهنده آن و به قولي «پرسش از اين روزگار» باشد و اين همان چيزي است که جامعه ما در حال حاضر به شدت بدان نياز دارد؛ شناخت ماهيت و چگونگي نقد و بستري که بايد نقادي در آن انجام پذيرد که بي شک اين مهم از لوازم ضروري تفکر حقيقي است (البته در کشور ما غياب نقد و نقادي صحيح در همه عرصه ها و به خصوص در عرصه فلسفه، لطمات جبران ناپذيري را به دنبال داشته و دارد). همچنين اين وظيفه تفکر حقيقي است که روشن سازد که ما در چه موضع و موقع تاريخي قرار داريم و نسبت ما با مدرنيته جهانشمول چگونه نسبتي است و اصولاً چگونه نسبتي بايد باشد و اينکه از چه زاويه يي و چگونه بايد تجدد عقلانيت مدرن را نقد کرد تا جامعه ما از نتايج ارزشمندي که حاصل مجاهدت ابناي بشر در طول قرن ها است (که خود نيز در مقطعي از تاريخ در اين تکامل تاريخي نقشي تعيين کننده برعهده داشته است) بهره مند شود و از آسيب هاي جدي آن در امان بماند.

پرواضح است که از اين رهگذر روشن خواهد شد که نمي توان هر متفکري را که موضعي انتقادي نسبت به مدرنيته غربي دارد، فاشيست و مروج خشونت ناميد و هر آزادي خواه مدافع حقوق بشري را سکولار و بلندگوي سرمايه داري؛ بدون آنکه تعريف و تبيين روشني از معنا و مبناي واژه هايي چون مدرنيته، حقوق بشر، فاشيسم، دموکراسي، ليبراليسم، خشونت طلبي و... ارائه شود و استلزامات هر يک معلوم شود.

در حال مجاهدت در طريق پرسش از مدرنيته و تکنولوژي و دستاوردها و مخاطرات آن و نيز پرسش از مخاطراتي که مبتلا به جامعه امروز ما است، مي تواند آغاز مناسبي باشد براي خروج فلسفه و تفکر فلسفي از بحراني که به نظر مي رسد اکنون بدان دچار است.

*استاديار گروه فلسفه

پي نوشت ها؛--------------------------

1- احمدي، بابک، معماي مدرنيته، ص 5

2- البرو، مارتين، عصر جهاني؛ جامعه شناس پديده جهاني شدن، نادر سالارزاده، اميري، صص 37- 35

3- تورن، آلن، نقد مدرنيته، مرتضي مرديها،

صص 46- 30

5- همان، صص 34- 33

6- لارسن، کلون، از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، رشيديان، ص 27

7- Renaut Alain, The Era of the Individual Princeton university press, 1997

8- ر.ک. نقد مدرنيته

9- ر.ک. از مدرنيسم تا پست مدرنيسم
داوري سنتي، مدرن يا پست مدرن
علي عظيمي نژادان

دکتر داوري از جمله انديشمنداني است که پيرامون بسياري از مسائل مهم فرهنگ و تفکر ايراني و غربي انديشيده و کتاب ها و مقالات فراواني را در زمينه هاي گوناگون فکري به رشته تحرير درآورده و از اين بابت کاملاً در جهت عکس استاد و سلف فکري خويش يعني مرحوم دکتر احمد فرديد قدم برداشته است. (البته هنگامي که از تاثير فرديد بر داوري صحبت مي کنيم منظورمان اين نيست که داوري در تمام جهات فکري از فرديد پيروي مي کند و مريد و مقلد بي چون و چراي اوست بلکه منظورمان اين است که داوري بسياري از مفاهيم فلسفي و چارچوب هاي فکري خويش را از فرديد وام گرفته است ضمن اينکه از بسياري جهات مي شود گفت افکار داوري صورت تعديل و اصلاح شده دکتر فرديد را دارد.) اما بنا به دلايل بسياري هنوز يک تحليل نسبتاً جامع و بي طرف نسبت به افکار و آراي وي صورت نگرفته است. شايد يکي از دلايل مهم اين امر را بتوان به قول خود داوري در سياست زدگي جامعه فرهنگي و روشنفکري ايران جست وجو کرد؛ جامعه يي که قبل از سنجش دقيق و بي طرف آرا و اقوال يک فرد به وابستگي سياسي و حزبي و گروهي يک فرد مي انديشد و اظهارنظرهايش در مورد افراد قبل از هر چيز وابسته به دلبستگي هاي ايدئولوژيک آنهاست و اين امر باعث مي شود اغلب افراد نتوانند بدون پيش زمينه هاي ذهني خويش به گفته ها و سخنان افراد توجه کنند. البته واقعيت امر هم اين است که برخي مواضع دکتر داوري در اوايل انقلاب و دهه 60 خورشيدي و به خصوص برخي حملات شديد وي به بنيان هاي تجدد و مدرنيته و برخي فيلسوفان ليبرال (چون کارل پوپر) و برخي درگيري هاي لفظي او با دکتر عبدالکريم سروش (که در ميان قشر تحصيلکرده و روشنفکر ايران داراي نفوذ و تاثيرگذاري بسياري بوده است) آن هم در زمانه يي که تمام گروه هاي حاکم بر ايران به انحاي مختلف و از طريق رسانه هاي متعدد نوشتاري، صوتي و تصويري به تخطئه و تحقير روشنفکران ايراني به خصوص افراد ليبرال مسلک همت مي نهادند در ايجاد نگرش منفي نسبت به دکتر داوري و آراي وي بي تاثير نبوده است اما اين را هم بايد در نظر گرفت که اولاً دکتر داوري به تدريج از برخي مواضع خويش (که البته برخي از آنها به قول خود او ناشي از يکسري سوءتفاهم ها و بدفهمي افراد و نگارش پيچيده آن آثار بوده است) دست کشيد و نگرشي نسبتاً منطقي نسبت به امور مختلف پيدا کرد و به خصوص با قبول مسووليت سردبيري نشريه وزيني چون «نامه فرهنگ» و دعوت از روشنفکران عرصه هاي گوناگون فکري براي تضارب آرا در اين نشريه و ايجاد ميزگردهاي گوناگون در زمينه هاي مختلف فکري به گسترش نگاه پلوراليستيک و چندصدايي در فضاي روشنفکري ايران ياري رساند و ثانياً به اين نکته هم بايد توجه کرد که متاسفانه شخص دکتر سروش و برخي طرفدارانش هم چندان بي طرفانه و منطقي با آراي داوري برخورد نکردند و از برخي از نقدهاي آنها اين نکته هم مستفاد مي شود که گويي آنها آثار مختلف دکتر داوري را حتي به صورت سطحي هم نخوانده اند و بدون احاطه بر آرا و افکار وي به نقد شخصي و برخي اقوال سياسي وي پرداخته اند. (که نمونه بارز آن را مي توان در نقد دکتر مرتضي مرديها بر فرديد و داوري در شماره پنج فصلنامه مدرسه ملاحظه کرد) در ضمن به اين نکته هم بايد توجه کرد که برخي از دوستان و همفکران دکتر داوري هم که اکثراً در زمره شاگردان و دوستان دکتر فرديد بوده اند نيز تلاش چنداني در تبيين آثار متعدد دکتر داوري نکردند و اکثراً با يک نگاه شيفته وار و تجليلي به آثار او نگريسته اند. به هرحال غرض از ذکر اين مقدمه اين بود که نشان بدهم اين نگاه دوگانه مطلق انديش تنفر/ شيفتگي که متاسفانه حاکم بر جو غالب فضاي فرهنگي و روشنفکري ايراني است در مورد آثار دکتر داوري هم صادق بوده و همين امر به اضافه همان رويکرد سياست زده جامعه فکري ما موجب شده است تحليل دقيق و همه جانبه يي از آثار و افکار او نيز صورت نگيرد. البته چند کار به نسبت قابل توجه در ساليان اخير پيرامون آثار داوري به طبع رسيده که جاي آن دارد توسط ديگران مورد ارزيابي قرار گيرد و تکميل شود که اين آثار عبارتند از؛ در گير و دار شناخت و ستيز (بخشي از کتاب هويت انديشان و ميراث فکري احمد فرديد نوشته محمدمنصور هاشمي)، کيستي ما (بخش مربوط به تحليل آثار داوري نوشته حسين کاجي) و داوري و حوالت تاريخي تجدد (مندرج در کتاب رويارويي با تجدد جلد 2 نوشته عبدالله نصري) که اين آثار البته ضمن دارا بودن برخي جنبه هاي مثبت به هيچ وجه کامل نيستند و به خصوص دو کار اولي کمتر دربرگيرنده آثار متاخر دکتر داوري هستند. (البته زمان نگارش آنها نسبت به کار سومي قديمي تر است.) در اين نوشته هم که به مناسبت ويژه نامه يي پيرامون دکتر داوري در روزنامه اعتماد تهيه شده است نگارنده با توجه به حجم نه چندان زياد روزنامه مدعي پرداختن همه جانبه به آثار داوري نيستم، بلکه سعي خواهم کرد به صورت تيتروار برخي از نکاتي را که به زعم خود در آثار داوري قابل توجه مي دانم بيشتر به صورت کلي ذکر کنم و در جابه جايي نکاتي که ذکر مي کنم در صورت لزوم به برخي آثار او ارجاعاتي مي دهم ضمن اينکه نگارنده اين سطور که کم و بيش با آثار بسياري از روشنفکران ايران (در عرصه ادب، فرهنگ، فلسفه و علوم اجتماعي) آشناست ادعاي احاطه بر مسائل دقيق فلسفي ندارد و بيشتر سعي مي کند داوري را در رابطه با جريان هاي ديگر روشنفکري ايران تحليل کند و زاويه ديد او (نگارنده) در اين ميان ترکيبي از علوم اجتماعي و روانشناسي اجتماعي و معرفت شناسي است و سعي وافري مي کند بدون حب و بغض و تنفر/ شيفتگي به تحليل آثار دکتر داوري بپردازد هر چند شايد جنبه هاي نقادانه اين نوشته بيشتر باشد.

1- داوري گرچه در آثار متعدد خويش بر زمينه فلسفي کارهايش تاکيد زيادي مي کند و اساساً خود را جزء اهل فلسفه به حساب مي آورد اما آثار داوري (چه با آنها موافق و چه مخالف باشيم) زمينه هاي فکري متعدد جامعه امروز ايران را دربر مي گيرد (مانند آزادي، عدالت، مدرنيته، توسعه، پست مدرنيته، علم گرايي، جهاني شدن، گفت وگوي تمدن ها، شرق شناسي و...) و جالب است که بيشتر موضوعات مورد بحث داوري موضوعات مربوط به علوم اجتماعي و سياست هستند و وي کمتر پيرامون موضوعات کلي فلسفي، هستي شناسي و زمينه هاي فردي مبتلابه يک فيلسوف انديشه ورزي کرده است. مثلاً داوري در هيچ يک از آثارش پيرامون موضوعات عام جهاني بشر چون مرگ، عشق، هستي و نيستي، رابطه فرد با دنياي خويش، خير و شر، جبر و اختيار، رابطه جسم و روح، ذهن و ماده و ذات و ماهيت... انديشه ورزي نکرده است.

در حالي که مي دانيم اکثر فيلسوفان بزرگ تاريخ از افلاطون تا دوران کنوني پيرامون بسياري از اين موضوعات تفکر کرده و آثاري را عرضه داشته اند و اين درحالي است که داوري به گونه يي خود را وامدار فيلسوفاني چون افلاطون و هايدگر مي داند در صورتي که مي دانيم مثلاً افلاطون علاوه بر طرح مسائل سياسي و نگارش رساله جمهوريت، رساله يي پيرامون عشق به نام «ضيافت» هم دارد و هايدگر هم بسي پيرامون مساله وجود و هستي انديشه ورزي کرده و اصلاً يکي از تعابير هايدگر از مفهوم کليدي «دازاين» به سوي مرگ بودگي است. در واقع مي توان گفت اکثر فلاسفه بزرگ تاريخ علاوه بر طرح مسائل عام اجتماعي و بيروني، دغدغه هاي فردي خويش را هم پيرامون مسائل اطراف خويش و مشکلاتي که گريبانگير بشر مي شود را هم در آثارشان انعکاس داده اند. اما در آثار داوري تنها تفکر پيرامون مسائل خاص اجتماعي و سياسي را ملاحظه مي کنيم که در بعضي از مواقع با عرض پوزش طرح اين مسائل با گونه يي مغلطه و سفسطه و بدون توضيح توام است که در ادامه توضيح خواهم داد. در واقع دکتر داوري مانند بسياري از اهل نظر مملکت ما فاقد «فرديت» است و اين نبود فرديت باعث مي شود دکتر داوري هيچ گاه به طرح مسائل شخصي و فردي خويش در آثارش نپردازد. (شايد يکي از علل مخالفت دکتر داوري با ليبراليسم هم در اين نکته مستتر باشد چون اساس مکتب ليبراليسم بر فرديت استوار است.) مثلاً هنگامي که ما کتاب «فلسفه سياست و خشونت» را مي خوانيم از دکتر داوري توقع داريم دغدغه هاي شخصي خويش را از دوران جواني تاکنون به گونه يي انعکاس دهد، اينکه در دوره هاي مختلف زندگي اش چگونه مي انديشد، نظر فلسفي اش پيرامون دوره هاي مختلف زندگي بشر چه بوده، در جواني پيرامون مسائل مربوط به جنسيت خود و در رابطه با جنس مخالف چگونه فکر مي کرده، درباره عشق چه مي انديشيده، آيا هيچ گاه به مرگ فکر مي کرده يا خير و... و به نظر من اين گونه مسائل است که در درجه نخست دغدغه هاي واقعي فلسفي يک شخص را نشان مي دهد ولي جاي اين گونه مسائل در تنها کتابي از او که مي توانست منعکس کننده اين دغدغه ها باشد کاملاً خالي است. و جالب است فردي که آنقدر از اولويت فلسفه بر همه امور و داشتن دغدغه فلسفي سخن مي گويد از سياست گريزان است و از سياست زدگي و حاکميت سياست و مسائل سياسي بر همه امور در دنياي امروز و به خصوص در دنياي جهان سوم مي نالد، خود بيش از همه در گفته هايش از سياست و مسائل اجتماعي سخن مي گويد و (بي خود نيست که مي گويند هر کس چيزي را به طور قاطع نفي مي کند، آن امر به طور ناخودآگاه بر وجود وي حاکم است) در واقع موضوع مقالات و کتاب ها و سخنراني هاي دکتر داوري بيش از آنکه منعکس کننده دغدغه هاي فردي و خصوصي او باشد، بيشتر انعکاس دهنده مسائل حوزه عمومي است و در عين حال بحث هاي وي به طور دقيق و آکادميک در حوزه فلسفه سياسي هم قرار نمي گيرد چون اصولاً در بسياري از مواقع داوري از موضعي ايدئولوژيک با مفاهيم جاافتاده فلسفه سياسي برخورد مي کند مثلاً در همين کتاب فلسفه، سياست و خشونت زماني که به ديالوگي پيرامون توتاليتاريسم و رژيم هاي توتاليتر مي پردازد در پاسخ به سوال پرسشگر خيالي مي گويد؛ در دوران جديد همه حکومت ها اعم از دموکرات و مستبد توتاليترند. (فلسفه، سياست و خشونت، ص 122) سوال کننده سپس مي پرسد؛ اين سخن خلاف راي و نظر صاحبنظران سياست است و وي در پاسخ مي گويد؛ چنان که توضيح دادم نظر من نه فقط خلاف راي صاحبنظران نيست بلکه با نظر علماي سياست هم منافات ندارد اما شايد خلاف راي و فهم عادي و مشهور باشد.

داوري مي تواند ادعا کند بر نظام فعلي حاکم بر غرب از منظري يک نوع دموکراسي کاذب و غيرواقعي حکمفرماست که اين دموکراسي نسبت به دوره هاي پيشين و بنا به دلايل مختلف دچار بحران شده است اما نمي تواند براي تبيين آنها از واژه مشخص توتاليتاريسم که مفهوم جاافتاده يي در فلسفه سياسي است و مفهوم و مصاديق روشني دارد، استفاده کند و نکته مهم در اين زمينه اين است که با آنکه داوري خود را منتقد ريشه يي مدرنيته مي داند و با ليبراليسم و مارکسيسم در ظاهر به يک اندازه مخالف است اما عملاً برخي تحليل هايش به خصوص در نقد جامعه مدرن ديدگاه چپ ها خيلي نزديک مي شود( و اصولاً مارکس هم از فيلسوفان مورد احترام داوري محسوب مي شود) همچنان که در مورد فرديد هم اين نکته صادق است.

2- نکته ديگر در ادامه نکته قبل اين است که داوري درست است که فيلسوف به مفهوم دقيق کلمه نيست ولي با آنکه از نظر خيلي ها (که آشنايي چندان عميقي با آثار وي ندارند و بيشتر از دريچه سياسي به او و آثارش مي نگرند) مشهور به تفکر ديني و فيلسوف انقلاب اسلامي شده است ولي با ملاحظه اکثر آثارش (جز آنهايي که در اوايل انقلاب نوشته شده مانند انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم) متوجه مي شويم داوري به هر حال از مرز تئولوژي (علم الهيات و کلام) گذشته و کارهايش در چارچوب پژوهشگري فلسفه مي گنجد و اصول تفکر غيرديني يعني به طور مثال اگر آثار داوري را با رقيب فکري اش دکتر سروش مقايسه کنيم متوجه مي شويم فرم کارهاي سروش مانند ديگر افراد وابسته به جريان روشنفکري ديني (يا به عبارت ديگر جريان نوانديشي ديني) در نهايت در چارچوب تفکر تئولوژيک (الهياتي) قرار مي گيرد نه در چارچوب تفکر فلسفي عام و به همين دليل موضوعاتي که دکتر سروش و همگنانش به آنها پرداخته اند، دايره محدودي را دربر مي گيرد و بيشتر به رابطه ميان دين و مسائل بشري و در مواردي تطبيق مسائل ديني با دنياي جديد مي پردازد (مانند تبيين رابطه دين و دنيا، دين و علم، انتظارات بشر از دين، عقل و وحي و...) حال آنکه صورت مساله براي فردي مثل داوري به گونه ديگري مطرح مي شود و او اصلاً به يک مفهوم دين انديش نيست و اساساً مخالف جدي نسبت سنجي مسائل ديني با مسائل دنياي جديد است چرا که در چارچوب تفکر داوري دوران جديد، ديگر دوران حاکميت دين بر عرصه هاي عمومي نيست و معتقد به گسست قاطع دنياي قديم از دوران جديد (عصر مدرنيته) است بنابراين از نظر او ترکيباتي چون مردمسالاري ديني و روشنفکري ديني از لحاظ مفهومي بي اشکال نيستند و ابهام انگيز هستند و در واقع مي توان گفت از اين منظر داوري سکولار مي انديشد و به تفکيک دين از فلسفه و علم باور دارد (و در واقع در چارچوب تفکر کانتي و نقد سه گانه او يعني نقد خرد نظري، نقد خرد عملي و نقد قوه حکم مي انديشد) به همين دليل ملاحظه مي کنيم که در نوشته هاي داوري به ندرت به آيات قرآن يا احاديث مختلف ارجاع داده مي شود؛ امري که در کار روشنفکران ديني (مانند سروش) کم و بيش ديده مي شود.

البته اين به آن مفهوم نيست که داوري از وضعيت دوران تجدد (مدرنيته) رضايت دارد. برعکس او چنانچه بارها گفته است منتقد جدي تجدد است و به خصوص از به وجود آمدن شرايط غيرديني چندان راضي نيست ولي به خاطر ديد رئالي که به قضيه دارد و چون خود را در درجه اول يک فيلسوف مي داند به روش شناسي دوران تجدد پايبند است و همواره سعي دارد کار فلسفه با الهيات خلط نشود. (او يک بار در مصاحبه يي اعلام کرد اصولاً دين يک بحث اعتقادي است نه عقلي لذا براي کسي که منکر دين و حتي خداست با هزاران دليل و برهان هم نمي توان او را به سمت خدا و دين رهنمود کرد لذا بهتر است اين امور متافيزيکي در همان چارچوب «نقد خرد عملي کانت» قرار گيرند و وارد بحث هاي عقلي ما نشوند.)

3- يکي ديگر از ويژگي هاي فکري دکتر داوري (مانند خيلي ديگر از روشنفکران کنوني ما) خصلت «فلسفه زدگي» يا «ايده زدگي» است که به خصوص در سال هاي اخير در ميان خيل عظيمي از روشنفکران ايراني رواج پيدا کرده است که به نظر من اين قضيه روي ديگر سکه «سياست زدگي» جريان مسلط روشنفکري ايران در سال هاي دهه هاي 40 و 50 خورشيدي است يعني همانگونه که روشنفکراني (مانند آل احمد) با يک نگاه يک سويه و سطحي در اين تصور بودند که با حل مسائل سياسي و تغيير سيستم حکومتي تمام مسائل ما حل مي شوند. در اين سال هاي اخير هم عده يي از روشنفکران که اکثراً درس خوانده فلسفه بودند در يک حرکت واکنشي به اين نتيجه رسيدند که با ترويج و رواج مفاهيم فلسفي و تقليل همه مسائل به چند مفهوم فلسفي و آشنا شدن بسياري از مردم با تاريخ فلسفه غرب مي توان به پيشرفت و توسعه دست پيدا کرد. دکتر داوري با يک زمينه ذهني افلاطوني - دکارتي در اکثر آثارش به انحاي مختلف اين قضيه را ترويج مي کند که «با فلسفه، بنياد تاريخ گذاشته مي شود، چنان که تمدن جديد با همه خوبي ها و بدي هايش بر بنياد فلسفه جديد استوار است.» (فلسفه، سياست و خشونت، ص 48)

او که تفکر را در بسياري از مواقع به چهار دسته تفکر فلسفي، ديني، سياسي و شعري طبقه بندي مي کند ولي در عمل تفکر فلسفي را مهم ترين صورت تفکر به حساب مي آورد و به همين دليل هرگاه به تحليل رويدادهايي چون مدرنيته، توسعه و... مي پردازد عملاً تنها تفکر فلسفي را عامل و موجد اصلي ايجاد تمدن جديد به حساب مي آورد و از تبيين و تحليل تحولات متعدد جامعه شناسي، علمي، صنعتي، هنري، سياسي، اقتصادي و... طفره مي رود و همه آنها را وابسته به عامل ذهني و تفکر فلسفي مي داند. غافل از اينکه تحولات هر جامعه از جمله تحولاتي که منجر به ايجاد تمدن جديد غرب و انقلاب عظيم مدرنيته شد امري بسيار پيچيده است که به راحتي نمي توان آن را به يک يا دو عامل نسبت داد. البته منظور من اين نيست که تفکر فلسفي نوين در ايجاد اين تحولات بي تاثير بوده اما همه اين تغيير و تحولات را به انديشه ورزي فيلسوفاني چون دکارت، کانت، هگل و... منسوب کردن ناشي از يک ديد ساده انگارانه و مطلق انديش انتزاعي (تجريدي) و يک دلبستگي شخصي به امري است که دوست داريم و بيشتر نشان دهنده واقعيت گريزي ما است. چه کسي مي تواند نقش ابعاد طبقات جديد (به خصوص طبقه بورژوازي) را در ايجاد ساختار نوين تمدن غربي انکار کند. (امري که به خصوص در دوران قدرت فئوداليسم ميسر نبود.) آيا تغيير الگوهاي رفتاري و هنجاري عموم مردم غرب در دوران جديد را فقط مي توان به وام گيري آنها از چند سخن فيلسوفاني چون کانت و هگل نسبت داد يا آنکه براي بررسي اين امر بيش از همه به جنبه هاي جامعه شناختي و روانشناسي اجتماعي جوامع بايد توجه کرد؟ آيا علم جديد تنها با وام گيري از فلسفه ايجاد شد (مثلاً اگر دکارت نبود، نيوتن به وجود نمي آمد) و انقلاب صنعتي وامدار تفکرات فيلسوفان است؟ و دموکراسي و حکومت هاي جمهوري نوين و اقتصاد جديد تنها با حرف و سخن چند فيلسوف مانند جان لاک، آدام اسميت، کانت و روسو به وجود آمد؟ و اشاره کرديم که اين ايده زدگي يا به عبارتي «متافيزيک زدگي» به نظر من واکنشي يک سويه به آن سياست زدگي دوران قبل از انقلاب است که خصلت مشترک هر دوي آنها مطلق گرايي و ساده کردن امور به يک يا چند عامل است و اصولاً از خصلتي واقعيت گريزانه برخوردارند اما در مورد اين فلسفه زدگي بايد بگويم که پايه اين تفکر شايد به افلاطون بازگردد که معتقد بود «فکر درست به عمل درست منجر مي شود» و ساليان سال اين ايده بر ذهن بسياري از متفکران و فيلسوفان غربي حاکم بود و در دوران جديد هم وقتي دکارت آن قول معروف؛ من فکر مي کنم، پس هستم را ابراز کرد باز به گونه يي اين قول نزد بسياري از متفکران غربي به صورت يک اصل مسلم درآمده بود که پايه هاي تحول در هر فرد و جامعه يي به نهادينه شدن يکسري تفکر در آنها بازمي گردد. اما گمان مي کنم از قرن نوزدهم به بعد اين ذهنيت تا حد زيادي به عنوان يک حقيقت مسلم و مبرهن زير سوال رفت و متفکراني چون «شوپنهاور» و «نيچه» شايد از پايه گذاران به زير سوال کشيدن اين ذهنيت بودند.

آنان با طرح مفاهيمي چون «خواست» و «اراده» به اين نتيجه رسيدند که ما امري به نام عقلانيت محض و خودبنياد نداريم بلکه در بسياري از مواقع آنچه که فکر مي کنيم عقل ما به طور مستقل تصميم گرفته است در واقع اين امر در درجه نخست تابع ميل و خواست ما بوده و اين قول شوپنهاور هم بسيار مشهور است که مي گويد؛ «نه به دليل آنکه امري منطقي است آن را دوست مي دارم بلکه چون آن امر را مي خواهم، آن را منطقي مي نامم.» يا نيچه هم به تاسي از شوپنهاور ابراز کرد؛ «بگو چه مي خواهي تا براي آن دليل و توجيه منطقي جور کنم.» و مهم تر از همه اينها، فرويد هم با طرح مفهوم بنيادي ناخودآگاه در اوايل قرن بيستم و توجه به جسم و بدن خواست اين تلقي مسلط بر فضاي انديشه فيلسوفان را زير سوال ببرد که «اي برادر تو همه انديشه يي». او مي خواست اين قضيه را جا بيندازد که انسان فقط ذهن نيست بلکه ذهن اولاً خود در بسياري از مواقع تحت تاثير اميال خويش (موجود در ناخودآگاه که به مراتب از بخش خودآگاه يا همان ذهن ما عظيم تر است) قرار دارد و خود ذهن امري جدا و مجزا از بدن و فيزيولوژي ما نيست. (البته در دوران قبل از فرويد معدود فيلسوفاني چون ديويد هيوم و فوئرباخ به بدن تا حدودي توجه داشتند و مانند دکارت ساده انگارانه ذهن را از بدن جدا نمي کردند.)

و مي دانيم که پست مدرن ها که به گونه يي در ادامه جريان فکري نيچه، شوپنهاور و فرويد هستند به طور جدي اين خودبنياد بودن ذهن و جدا بودن آن را از جسم و بدن و ديگر ساحت هاي وجودي بشر زير سوال بردند و جالب است که داوري با آنکه مشهور به پيروي از پست مدرن ها شده است در اين زمينه کاملاً به صورت کلاسيک و در واقع به شيوه افلاطوني - دکارتي مي انديشد (داوري در روش برخورد با مسائل و ديدگاهش پيرامون مفهوم هويت هم از پست مدرنيسم فاصله زيادي دارد که به آنها اشاره مي کنيم) و شايد بتوان گفت توجه به برخي از اقول پست مدرنيست ها براي امثال داوري بيش از آنکه حاکي از يک دلبستگي يا توجه جدي به آنها باشد وسيله يي براي به زير سوال بردن بسياري از مباني تجدد است و به همين دليل نتيجه بسياري از پروژه هاي داوري به سنت گرايي منجر مي شود و خصلتي آنتي مدرن (ضدمباني مدرنيته) دارد نه پست مدرنيتي چرا که بسياري از پست مدرن ها در عمل با نقد مباني تجدد در جهت گسترده تر کردن دايره سوژه (به طور کلي گستره مدرنيته) عمل مي کنند نه آنکه با نقد مباني آن به گذشته و سنت گرايي رجعت کنند يا مخاطبان را در يک حالت سردرگمي (مانند داوري) نگه دارند (مثلاً افرادي مانند ميشل فوکو و ژيل دولوز با طرح مفهوم بدن و جنسيت مي خواهند به قضيه يي که در نزد بسياري از مدرن ها مفقود بوده توجه کنند يا دريدا و فوکو و پست فمينيست ها با طرح مفهوم اقليت هايي مانند مجانين، کودک، حيوان، بشر متعلق به نژادهاي غيرسفيد و زنان متعلق به نژادهاي ديگر و دگرباشان جنسي مي خواهند از حقوق کساني دفاع کنند که در نگاه مدرن ها به آنها توجه نمي شده است).

يکي ديگر از مسائلي که فلسفه زدگي داوري را به خوبي نشان مي دهد اصراري است که بر جداسازي دانش هاي مختلف بشري از همديگر دارد و اين امر به روش شناسي کلاسيک او برمي گردد و گفتيم که در اين زمينه هم قرابتي با پست مدرن ها ندارد. او به جد اعتقاد بر تفکيک فلسفه از سياست و علم و جامعه شناسي و... دارد، در صورتي که متفکران برجسته امروزي ديگر به سياق گذشته اين امور را به طور ريشه يي از هم جدا نمي کنند و وقتي به آثار بزرگاني چون فوکو، دولوز، دريدا، بودريار و... نگاه مي کنيم متوجه مي شويم اکثر آنها در نوشته هاي خود از علوم مختلفي مدد مي گيرند چون بر اين اعتقادند آن تفکيک مطلق دانش هاي گوناگون از همديگر که ريشه در نگاه مطلق گراي تخصص محور مدرنيته داشته است باعث محدودبيني ما مي شود و به وسيله آن نمي توانيم به مسائل مختلف از مناظر گوناگون نگاه کنيم. به همين دليل مي بينيم مثلاً در کار افرادي چون فوکو و دولوز تلفيقي از روانشناسي و فلسفه و جامعه شناسي حضور دارد يا مثلاً در کارهاي دريدا، مرز ميان فلسفه و ادبيات برداشته شده است. گرچه اين نگاه ميان رشته يي در فضاي فکري - فرهنگي جامعه ما هنوز چندان جا نيفتاده ولي معدود افرادي چون دکتر «داريوش شايگان» و «دکتر محمد صنعتي» و «مراد فرهادپور» (چه با عقايدشان موافق يا مخالف باشيم) حضور دارند که کم و بيش با اين رويکرد ميان رشته يي به مسائل مي نگرند.

اما در عين حال کساني همچون داوري و «سيدجواد طباطبايي» گمان مي کنند با تفکيک اين امور از همديگر و عدم خلط مباحث و برتري دادن ايده فلسفي بر امور ديگر دارند (و کوچک شمردن علوم ديگر در مقام مقايسه با فلسفه) راه درست و منطقي را پيش مي برند در حالي که به نظر من، اين دو بزرگوار بسيار راه خطا را مي روند و بسيار محدود و کلاسيک مي انديشند و خود را با تحولات دنياي جديد هماهنگ نکرده اند. در ضمن ناآشنا بودن اين بزرگان با جامعه شناسي و روانشناسي ضربه شديدي بر بسياري از تحليل هاي آنها زده است (مثلاً هنگامي که سيدجواد طباطبايي از غلط مطرح کردن مفهوم سکولاريسم در ايران به دليل تفاوت ريشه يي اسلام و مسيحيت سخن مي گويد ناشي از نشناختن روش مناسب براي بحث است چون رواج سکولاريسم در هر جامعه قبل از آنکه وابسته به اختلاف ديد متافيزيک اسلام با مسيحيت و در نتيجه يک امر متافيزيکي باشد ناشي از تحولات جامعه شناسي يک جامعه و تضاد دولت و مردم آن جامعه است). و به همين دليل اين بزرگان مانند داوري در تبيين بسياري از مسائل عيني و اجتماعي - سياسي جامعه به جاي آنکه به صورت انضمامي بحث کنند به دام تفکر انتزاعي مي افتند. به همين دليل از فهم بسياري از مسائلي که برخي متفکرين مطرح مي کنند دور مي شوند. مثلاً داوري به هيچ وجه متوجه تقدم دموکراسي بر فلسفه ريچارد رورتي نشده و به همين علت با آن شديداً مخالفت مي کند و اين طرح را به همراه مفهوم پايان تاريخ فوکو ياما و تئوري عدالت راولز ناشي از آزاد شدن سياست از فلسفه و سيطره اقتصاد و تکنولوژي بر همه امور مي داند (فلسفه، سياست و خشونت، ص 132) و کار آنها را نگه نداشتن حرمت فلسفه به حساب مي آورد. (جالب است که داوري آنقدر فلسفه و فلاسفه را اسطوره کرده که اساساً فلسفه را مستقل از تعلقات شخصي به حساب مي آورد، گويي عقل فيلسوفان به مثابه يک موجود مقدس بر فراز جسم، اراده و ديگر خواست هاي بشر ايستاده و به هيچ وجه از آنها تاثير نمي پذيرد.)

در صورتي که فردي مانند رورتي آن هم با ملاحظه تجربيات پيشين در غرب به اين نتيجه کليدي رسيده اند و «وظيفه فيلسوف سياسي، يافتن بنيان عقلاني براي دموکراسي نيست، بلکه الهام بخشيدن و حرکت در راستاي ايجاد انگيزه، طراوت و اميد اجتماعي است.»

رورتي در توضيح اين تز خود مي گويد؛ «چرا که مبارزه با مخالفان دموکراسي از طريق ساختن و پرداختن سدي از استدلال ها بر مبناي اصول اوليه غيرممکن است. فيلسوف سياسي بايد در فکر بيان گفته هاي الهام بخشي باشد که زمينه را براي ايجاد آينده يي اتوپيايي فراهم کند.» و «دموکراسي به تنهايي قادر است بدون ارجاع به برهان يا استدلال يا حتي پيش فرضي فلسفي ابداع شود.» رورتي که برخلاف بسياري از فيلسوفان از ايده زدگي و فلسفه انديشي صرف به دور است و با توجه به رويکرد پراگماتيستي اش بيش از آنکه به يافتن بنيان هاي فلسفي براي امري پراتيک مانند دموکراسي بينديشد معتقد به رواج فرهنگ گفت وگو (به طور عملي) به منظور تقويت فرهنگ تحمل و ايجاد نهادهاي مدني براي کنترل قدرت است. بنابراين نظر افرادي چون «ريچارد رورتي»به هيچ وجه کم اهميت دادن به جايگاه فلسفه نيست بلکه از تبديل فلسفه به يک ايدئولوژي مسلط و سيطره آن بر حوزه عمومي مي هراسد و مي خواهد جايگاه فلسفه را همانند دين ( که رورتي هر دو را از جنس متافيزيک مي داند) به حوزه خصوصي براند، و گرنه رورتي اساساً بحث هايش فلسفي و به طور آکادميک مقالات و کتب زيادي را در حيطه مسائل مختلف نگاشته است. (اين نقل قول ها از گفت وگوي مسعود خيرخواه با رورتي، مندرج در مجله ناقد شماره 4 نقل شده است) و جالب اينجا است که ما در چند سال گذشته به خصوص در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي تبعات اين ايده زدگي را ملاحظه کرديم و ديديم هنگامي که اين تئوري ورزي هاي مختلف در باب مقولاتي چون دموکراسي و آزادي همراه با ايجاد نهادهاي دموکراتيک و مدني و به طو ر کلي NGOها احزاب مستقل نباشد و تلاش براي تمرين رفتار دموکراتيک(به طور عملي) صورت نگيرد چقدر خيال رسيدن به دموکراسي وهم آلود و غيرممکن است.

و جالب است که خود داوري در برخي موارد به اين نکته اشاره دارد که البته در تضاد با ايده هاي ديگر او در اين زمينه قرار مي گيرد. او مي گويد؛ «آزادي بايد در وجود افراد و در روابط ميان مردمان و در سازمان ها و نهادها قرار گرفته باشد وگرنه آزادي و دموکراسي که با اعمال قهر و قدرت گرفته شود، چه بسا که هر چه زودتر با اعمال قهر و قدرت مخالف از ميان مي رود.» (فلسفه، سياست و خشونت ص 136) يک مساله ديگر که تناقض داوري را در اين زمينه نشان مي دهد اين است که او از يک طرف تمام تحولات مدرنيته و دوران جديد را به يک يا چند فيلسوف منتسب مي کند (به تقدم ايده بر ديگر تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و... باور دارد) و از طرف ديگر هنگامي که نوبت به مسائل ايران مي رسد تاثير فکري بسياري از روشنفکران ايراني (چون شريعتي، آل احمد، شايگان و فرديد) را بر وقوع انقلاب اسلامي يا منکر مي شود يا خيلي کم اهميت به حساب مي آورد. (که اين امر شايد از سياست انديشي او حکايت کند.)

4- همان گونه که قبلاً هم اشاره کرديم با خواندن آثار دکتر داوري واقعاً ما متوجه نمي شويم که او درنهايت سنت گرا، مدرنيست يا پست مدرن است. او البته در آثار متعدد خويش به مسائل کلي در روش تحليل فلسفي اش اشاره کرده است مثل اينکه من نقاد تجدد يا مدرنيته ام و به بحران هاي آن نظر دارم و.... اما آنقدر در طرح مسائل مربوط به دنياي تجدد مانند سکولاريسم، حقوق بشر، دموکراسي، توسعه و... حاشيه روي مي کند و به بروز مشکلات پيش روي پذيرش آنها در کشورهاي توسعه نيافته اشاره مي کند و آنقدر از مشکلات دموکراسي غرب و... مي گويد که مخاطب نمي فهمد آيا داوري اصل آن مباني مدرنيته را قبول دارد ولي پذيرش آنها را به اين سادگي نمي داند يا با خود آن مباني اصولاً مشکل دارد و در طرح يک استراتژي کلي براي رفع موانع پذيرش آنها و عبور از بحران هاي آنها هم ناتوان است.

مثلاً داوري در بسياري از جاها ابراز مي کند اگر در مقام مقايسه بين آزادي با استبداد باشد مسلماً آزادي را انتخاب مي کند اما دقيقاً در جاي ديگري مي گويد؛«آزادي فردي مبتني بر فلسفه يا فلسفه هايي است و اختصاص به تاريخ و عالم متجدد دارد. اين عالم بالذات توتاليتر است نه اينکه توتاليتاريسم عارض آن شود. (راه دشوار تجدد، ص94) که در اينجا اين سوال مطرح مي شود اگر آزادي فردي مبتني بر عالمي است که بالذات توتاليتر است ديگر چه جاي بحث و گفت وگو از آزادي فردي است.

و آيا در يک عالم توتاليتر آزادي اصلاً مي تواند وجود داشته باشد. اما در عين حال ملاحظه مي کنيم که در موارد ديگري داوري در عين تاکيد بر آزادي ابراز مي کند به جاي سرگرم شدن به لفظ و پندار آزادي بياييم درباره آن و در حقيقت آن تامل کنيم چرا که آن را به صورت پيشکش به کسي نمي دهند، بلکه بايد به آن رسيد و راه آن هم راه دشوار و پرمخافتي است. (فرهنگ، فرد، آزادي، ص172)

در مورد دموکراسي هم داوري ضمن تاييد اين نکته که من در ميان نظام هاي حکومتي جهان متجدد دموکراسي را بهترين نظام مي دانم، مي افزايد؛ اما دموکراسي چيزي نيست که با مدح و تحسين يا ذم و تقبيح اين و آن به وجود آيد يا از ميان برود... به اين جهت اگر کسي بگويد بايد آن را عين حسن و کمال بشناسم، عرض مي کنم دموکراسي يک صورت رويايي دارد که بعضي از روشنفکران اروپايي و امريکايي و کساني که از ميان روشنفکران جهان توسعه نيافته به خصوص بعد از سرخوردگي از سوسياليسم بيشتر به آن دل بسته اند، اما دموکراسي يک وجود تاريخي هم دارد که اگر به آن نظر کنيم آن را با صورت رويايي اش متفاوت مي يابيم. من مي خواهم دموکراسي را چنان که هست ببينم و به صورت پنداري و رويايي آن کار ندارم. اگر روزي رسيد که يک نظام دموکراتيک در عالم پيدا شد که سوداي غلبه نداشت و سياست عدل نه صرفاً در سخن بلکه در عمل پيش گرفت و مردم جهان را خوار نشمرد و بي پروا به کشورهاي جهان تجاوز نکرد و مردم آنها را هم نکشت آن نظام را همه ستايش مي کنند و بايد ستايش کنند(کتاب ماه فلسفه شماره 3 ص 40) که در اين گفته داوري چند خلط مبحث صورت مي دهد؛ يکي اينکه دموکراسي را در مقابل سوسياليسم مي گذارد در صورتي که دموکراسي همجنس سوسياليسم نيست بلکه احتمالاً داوري به جاي دموکراسي ليبراليسم را مدنظر داشته (و البته بيشتر انتقادهاي داوري هم بر نظام هاي ليبرال دموکرات است نه نظام هاي سوسياليستي يا سوسيال دموکرات) افزون بر آن داوري که آنقدر در جاهاي ديگر به تئوري و نظام فلسفي اهميت مي دهد چطور در اينجا و بسيار موارد ديگر به جاي آنکه پيرامون چارچوب تئوريک نظام هاي دموکراسي بحث کند ناگهان به نقد دموکراسي هاي موجود مي پردازد و به گونه يي از آنها سخن مي گويد که گويي هيچ زمينه مثبتي در آنها وجود ندارد و گويي که در کشورهاي توسعه يافته هم مشکلي موجود نيست يا مشکلات شان بسيار کمتر از نظام هاي دموکراتيک کنوني است (و آيا اين هم صورت ديگري از انتزاعي انديشي داوري نيست.) داوري البته در جاي ديگري پيرامون اين مساله مي گويد؛ «غرب با همه قدرت تکنيکي و اطلاعاتي که دارد در همه جا با مشکل مواجه است و قرائن اين دشواري را به آساني مي توان يافت. من قصد رجوع به اين قرائن را ندارم بلکه مي خواهم اشاره کنم که اگر از غرب انتقاد مي شود اين انتقاد به معناي مخالفت، ضديت و ترجيح وضع موجود کشورهاي توسعه نيافته نيست. منظورم اين نيست که چون کشورهاي غربي دچار بحران شده اند نظام هايي مانند پاکستان و افغانستان بايد قدر خود را بدانند و اسوه و امثال ديگران شوند. (گفتمان خرداد، مصاحبه با علي محمد نجاتي، ص 134)

يا در جاي ديگري اشاره مي کند اگر زماني به دموکراسي و تجدد غربي نقدي صورت داده به هيچ وجه نظرش مثلاً برتري دادن حکومت استاليني بر دموکراسي هاي کنوني يا ترجيح استبداد بر دموکراسي نبوده است بلکه به مبادي و تاريخ آن نظر داشته چون که با رويکردي بيروني به نقد تجدد نظر داشت نه رويکردي درون تجدد. (نامه فرهنگ شماره 46، مصاحبه با مسعود پدرام و غلامرضا کاشي، ص 158) اما در اين گفته ها به نظر من باز کم و بيش مشکلاتي نهفته است يکي اينکه داوري در عمل هيچ گاه با نگاه بيروني جوامع شرقي و توسعه نيافته را مورد نقد قرار نداده است و حتي در موارد بسياري به تقديس آنها پرداخته است (مانند زماني که به تقديس کامل تفکر عرفاني و تصوف در ايران مي پردازد و هيچ گونه نقدي را بر آنها روا نمي دارد؛ نقدهايي مانند مخالفت آنها با نشاط اجتماعي، ضديت با عقل، نفي فرديت، رواج مريد و مرادي و...) و حتي در مقاله يي پيرامون شرق و غرب نقد امثال جمالزاده در کتابي چون خلقيات ما ايرانيان را ناشي از تاثيرپذيري آن مرحوم از ديدگاه هاي شرق شناسانه مي داند و حتي در مواردي بسياري خصوصيات منفي ما را از بحران هاي غربزدگي قلمداد مي کند.

و در ثاني داوري در بسياري از نوشته هايش بارها اشاره کرده ما نمي توانيم خارج از چارچوب تجدد به نقد امور مختلف بپردازيم. اما درباره نقد مدرنيته بايد توجه شود که نقد هميشه با چيزي که نقد مي شود مناسبت و قرابت دارد. يعني نقد از بيرون نمي آيد. مدرنيته با مدرنيته و با رجوع به آن نقد مي شود. ما نمي توانيم در بيرون از عالم تجدد اين عالم را نفي و انکار کنيم يا با آن مخالفت ورزيم، هر کس مي تواند بگويد من مدرنيته را دوست نمي دارم ولي نقد مدرنيته از عهده هر کسي برنمي آيد، بلکه با درک جايگاه و مقام مدرنيته و با اطلاع از تاريخ پيدايش آن و آگاهي از سير و سرانجامي که پيدا کرده است مي توان آن را نقد کرد. (گفتمان خرداد، ص 132)

و اين گونه اظهارنظرهاي متناقض به جد اصل پروژه او را دچار مشکل مي کند و نشان مي دهد در برابر دنياي تجدد وضعيت بغرنجي دارد، نه مي تواند واقعيت بيروني و جهاني مدرنيته را نفي کند و نه مي تواند ارزش هاي آن را بپذيرد. حتي در برخي جاها هم نمي تواند ناراحتي خود را از دموکراسي کتمان کند مثلاً در جايي که ناراحت از حمله هاي شديد افراد مختلف نسبت به فرديد است که او را متهم به دشمني با دموکراسي مي کنند، مي گويد؛ «دموکراسي کجاست و چگونه مي آيد و مگر به شما ثابت شده است که وجودش دائمي است و همه جا و هرجا که بخواهيد محقق مي شود؟ دموکراسي يک امر تاريخي است، اگر کساني به اين وهم که دموکراسي منزل آخر و جاويدان تاريخ است، دچار شده اند، اسير سياستند و نمي توانند وضع جهان را دريابند. (نامه فرهنگ شماره 51، ويژه فلسفه و فرهنگ، ص 33)

واضح است فردي که اين گونه از دموکراسي سخن مي گويد، نمي تواند در دل چندان موافق دموکراسي و آزادي باشد. اما چون مي داند واقعيت امروزي دنيا چيزي غير از حکومت هاي دموکراتيک را نمي پذيرد در بسياري از مواقع نمي تواند مخالفت خود را از آن ابراز کند. اما همين طفره رفتن ها از دفاع کردن از بنيان هاي مدرنيته از جمله دموکراسي و در برخي مواقع نقل اين گونه گفتارها به خوبي ديد واقعي او را نشان مي دهد. البته برخلاف تفکر عده يي من روا نمي دارم حداقل در شرايط کنوني داوري را منتسب به خشونت پروري کنم بلکه شايد قضيه اين باشد که داوري در تئوري اش دموکراسي، توسعه و ساير لوازم تجدد را تنها مختص جوامع غربي مي داند (و اصولاً در بيشتر جاها تجدد و غرب را به يک مفهوم به کار مي برد و تضادي بين آنها نمي بيند) و جوامع شرقي را جوامعي استبدادزده و خوکرده با فرهنگ استبدادي مي داند که از رسيدن به مباني مدرنيته فرسنگ ها به دور هستند.

او در مورد وام گيري از تکنيک هم سخنان متناقضي دارد. در جاهايي از گفته هايش اين گفته مستفاد مي شود که اگر بشر بتواند خود را از بند تکنيک رها سازد به سعادت و موفقيت مي رسد و در موارد ديگري مي گويد چاره يي جز پذيرش تکنيک نداريم چون بدون آن به توسعه نمي رسيم. به هر حال يکي سنت گرايي و مخالفت و هراس از بسياري از اصول مدرنيته (که در بسياري از مواقع به صورت لايه يي پنهان در وجود دکتر داوري موجود است) و ديگري خصلت واقع بيني او در مسائل امروز دنيا به اضافه نگاه انتزاعي او به خيلي از مسائل مانند مسائل مرتبط با سياست و اجتماع موجب ويژگي هاي تناقض آميز و شيزوفرنيک در پروژه فکري داوري شده و چنانچه قبلاً هم ذکر کرديم داوري گرچه در مواردي از برخي اقوال پست مدرن ها براي تبيين مسائل خود استفاده مي کند ولي در ماهيت بحث هايي که ارائه مي دهد و حتي در روش کارش و حتي زباني که به کار مي برد به هيچ وجه پست مدرن نيست. بلکه يک آنتي مدرن و سنت گرايي را مي ماند که البته در برخي مواقع از خصلت واقع نگري هم به دور نيست. چون چنان که گفته شد اکثر پست مدرن ها حداقل از لحاظ سياسي و اجتماعي خواهان نفي کلي نظام موجود نيستند (غير از معدودي چون بودريار) بلکه در جهت گسترده تر کردن دايره سوژه مدرن و دموکراسي هاي موجود عمل مي کنند.

اين بخش را با نکته يي پيرامون نگاه داوري نسبت به حقوق بشر به پايان مي بريم. داوري در مورد اعلاميه حقوق بشر هم نگاه هاي متعارضي دارد. او از يکسو به خاطر اعمال ديد رئالي که به قضيه دارد، جهاني بودن حقوق بشر را مي پذيرد و طرح هايي چون حقوق بشر منطقه يي، حقوق بشر اسلامي، آفريقايي و... را به خاطر خصلت بومي گرايي شان ناکام مي داند و زير سوال مي برد ولي از طرفي ديگر مي گويد؛ من فکر مي کنم بشر جديد در طراحي حقوق بشر وجود خود را ديده و خود را عين طبيعت بشر و ملاک و ميزان انسان يافته و به اين جهت اعلاميه حقوق، حقوق بشر و حقوق طبيعي تلقي شده است. به عبارتي ديگر بشر طبيعي در اينجا به معني بشر صاحب عقل انتقادي است... وقتي با عينک عقل نقاد جديد به مردم و تاريخ نگاه مي کنيم چنين مي بينيم که مردمي که به عقل و علم جديد رسيده اند، آزادي را هم دريافته و استحقاق برخورداري از آن را دارند. اما آناني که در دوران پيش از تجدد و غير از تجدد به سر مي برند به آزادي نيازي ندارند. مشکلي که در باطن اعلاميه حقوق بشر وجود دارد از همين جاست. (سياستنامه شرق، شماره 3، ص 28)

نمي دانم داوري از کجا به چنين نتيجه يي رسيده و از کدام ماده اعلاميه حقوق بشر اين نکته را مستفاد کرده. در ضمن فيلسوف ما فراموش مي کند آنچه در دنياي امروز به صورت امر جهاني درآمده و کشورهايي که آن را امضا کرده اند متعهد و ملزم به عمل به آن هستند.

دو ميثاق بين المللي حقوق مدني- سياسي (مصوب 16 دسامبر 1966) و حقوق اقتصادي- اجتماعي و فرهنگي (مصوب 16 دسامبر 1966) هستند و هر کس که مي خواهد به نقد حقوق بشر بپردازد بايد حتماً به بررسي اين دو ميثاق هم بپردازد چون اين دو ميثاق و کنوانسيون هايي چون حقوق کودک و رفع تبعيض از حقوق زنان و... داراي ضمانت اجرايي هستند وگرنه خود اعلاميه که ضمانت اجرايي ندارد و با ملاحظه اين دو ميثاق مشخص مي شود که برخلاف تصور بسياري از منتقدان حقوق بشر چون دکتر داوري در بسياري از مفاد اين دو اعلاميه، نسبي گرايي فرهنگي هم لحاظ شده، پس بسياري از اين انتقادات کلي، انتزاعي و به دور از واقعيت است.

5- گفتيم يکي از مفاهيمي که خصلت سنتي بودن داوري را آشکار مي کند تلقي بسيار قديمي او از مفهوم هويت است و اين امر زماني آشکار مي شود که به زعم خود به نقد کتاب افسون زدگي جديد دکتر داريوش شايگان مي پردازد. داوري در اين نقد خود که در کتاب «مونيسم يا پلوراليسم» آمده آشکارا تلقي سنتي خويش را از هويت بيان مي کند. او منتقد جدي تعبيري مانند «هويت چهل تکه» است و آن را بيانگر چيزي کج و معوج، بدقواره و ناهمگون، آشفته و زشت مي داند چرا؟ چون به زعم داوري چيزي به نام هويت متکثر و سيال وجود ندارد چرا که اگر هويت عين وحدت نباشد ولي ميل به وحدت دارد. (مونيسم يا پلوراليسم، به کوشش بيژن عبدالکريمي، ص 53)

داوري نمي تواند بپذيرد که بشر مي تواند چندلايه باشد و در عين حال اين لايه ها نه تنها موجب تعارض و آشفتگي نمي شوند بلکه به غناي فرهنگي و روحي افراد و جوامع کمک مي کنند. در تئوري داوري انسان يا بايد رومي روم باشد يا زنگي زنگ يا بايد غربي کامل گشت يا شرقي کامل و امري بينابين در اين ميان امکان پذير نيست.

و علت اين امر آن است که داوري اولاً تلقي سنتي از هويت دارد (به هويت هاي ثابت و وحدت جويانه معتقد است) و به هيچ وجه در اين ميان پست مدرني نمي انديشد (چون در تلقي پست مدرني است که برخلاف تلقي سنتي و مدرن به خصلت چندگانگي هويتي و چندلايه بودن سوژه معتقد مي شويم) و در عين حال نمي تواند ببيند امروزه در عمل چه بخواهيم و چه نخواهيم همه افراد چندفرهنگي هستند و چه بسيارند کساني که توانسته اند لايه هاي متفاوت هويتي را در خود جذب کرده بدون آنکه دچار بحران هويت و حالت شيزوفرني رام نشده (به تعبير شايگان) شوند اما درک اين امر تنها با ذهنيت و فلسفه انديشي ميسر نيست.

6- اما مورد آخري که به آن اشاره مي کنيم، رويکردي است که داوري نسبت به فرديد دارد. که به نظر من يکي از مواردي است که به طور عيني وجهه سنتي او را بر ما نمايان مي سازد. داوري در جاهاي مختلفي در جهت توجيه فرديد و مبرا دانستن وي از تمام اتهاماتي که مخالفينش نسبت به وي ابراز کرده اند صحبت کرده و دائماً بر اين نکته پافشاري مي کند که چرا مخالفينش به جاي نقد تفکر فرديد به او دشنام مي دهند و تنها به رويکردهاي سياسي وي و فحاشي هايي که وي نثار ديگران کرده است، اشاره مي کنند.
گفت وگو با محمد رجبي
اين هماني زبان و تفکر
محمد ميلاني

محمد رجبي استاد دانشگاه و رايزن سابق فرهنگي ايران در آلمان و رئيس موسسه فرهنگي اکو است با او گفت وگويي انجام داده ايم که مي خوانيد.

---

- من مايلم با طرح اين بحث شروع کنم که جريان فکري و معاصر ما اگرچه با فراز و نشيب هاي سياسي و اقتصادي و حتي حقوق جنگ هاي جهاني و مسائلي از اين دست مواجه بود و در اين کش و قوس ها تفکرها مي آمدند و مي رفتند، متفکران ما مي رفتند، تعليم مي ديدند و برمي گشتند. سواي اينها ما در اين کش و قوس ها يکسري تفکرها و سمت و سوهاي فکري آرامي داشتيم که حيات فکري خود را به جلو مي بردند و به گونه يي رشد و بالندگي پيدا مي کردند. در واقع تلقي من اين است که جريان فقه سنتي و فقه پويا در اين دوره خودش را نشان داد. مباحث کلام قديم ديني و کلام جديد ديني در اين 100 سال يا 80 سال اخير خودش را نشان داد ولي در عالم تفکر فلسفي تلقي من بر اين است که ما معدود افکاري داشته ايم که در اين گذر زماني در اين ساختار رشد کنند و بالنده شوند. يکي از چهره هاي شاخص اين تفکر، تفکر مارکسيسم بود که ما دوره هايي داشتيم که داشتند رشد مي کردند اما اگر بخواهم در مورد مرحوم دکتر فرديد و آقاي داوري صحبت کنم، مي توانم بگويم اينها نه متعلق به يک دسته بلکه متعلق به گونه يي از تفکر بودند که براي اولين بار ساختار غرب شناسي و ساختار اينکه چگونه با غرب مواجه شويم را در جامعه ما احيا و پياده کردند. مرحوم فرديد به نوع خودش که جاي بحث است و آقاي دکتر داوري از اين حيث که متعلق به آن مرحوم باشد و آن تفکر را در آن ساحت بياورد اما من چيزي که در مورد آقاي داوري مي بينم به رغم اينکه وامدار تفکر فرديد است و اين تفکر را بسط داده است و داوري متاخر به گونه يي استقلال فکري اش و خاستگاه فکري اش هم متفاوت است و نظريه هاي جديد دارد. اما با توجه به اين تفاسير در اين فضا و فرآيند از حيث غرب شناسي که ما با غرب با يک مشکل (پرابلم) مواجه مي شويم نه يک سوال (کوئزشن) دکتر داوري چه نقشي و چه خاستگاه و بستري در تفکر معاصر ايراني دارد؟


در پاسخ به جنابعالي لازم است که به عنوان زمينه اصلي تفکر دکتر داوري و جايگاه نظريات خاصي که ايشان دارند، طبعاً اشاره و بازگشتي داشته باشيم به مرحوم دکتر فرديد؛ تا سپس بنابر عموم و خصوص، وجه اخص دکتر داوري را بيان کنيم. فرهنگ و تمدن غرب در گذشته به نحو ساده لوحانه يي عين شرق يا بهتر بگوييم بسيار مشابه ايران تلقي مي شد. ذهنيت ساده و بسيط ما همان طور که در مينياتورهاي ادوار مختلف و نقاشي هاي قهوه خانه يي مان، مثلاً رستم و سهراب يا پيغمبران و ائمه را با لباس هاي مرسوم دوره نقاش و با چهره سرداران و رجال معاصر نقاشان ترسيم کرده اند - در عهد تيموري با قيافه و لباس هاي مغولي؛ و در دوره قاجار هم به شکل و رسم متداول همان عصر - مشابه همين نحوه تلقي بسيط و ساده لوحانه را نسبت به غرب نيز داشت. شما روزنامه هاي دولت عليه ايران و وقايع اتفاقيه را بخوانيد و ببينيد افرادي که مثلاً فرنگ رفته و برگشته بودند، چقدر عقب ماندگي ذهني غرب را گزارش و تصوير کرده اند. پيچيده ترين مسائل سياسي آن روز طوري تفسير يا بهتر بگويم طوري ديده مي شد که انگار يک امر ساده روزمره و معتاد ايراني دارد تکرار مي شود. مثلاً در روزنامه دولت عليه ايران راجع به حمله ناوهاي جنگي استعمارگران انگليسي به شهر کانتون پايتخت قديم چين خبري آمده است. ملاحظه کنيد آن خبر چگونه روايت شده تا ما از تفسيرش بي نياز شويم. متن خبر چنين است؛ تعدادي کشتي جنگي انگلستان به نزديکي بندر کانتون رسيدند. فرمانده ناوها از دولت چين درخواست کرد نيروهايش در خاک چين چند روزي را مهمان باشند؛ ولي چيني ها که هيچ وقت مهمان نواز نبوده اند به جاي اينکه خونگرمي نشان دهند و مهمان را عزيز بدارند، جواب دادند شما نمي توانيد در خاک ما پياده شويد. فرمانده انگليسي چندين بار پيغام داد رسم مهمان نوازي اين نيست و چون جواب منفي شنيد، براي اينکه عبرتي براي کساني باشد که با مهمان بد رفتار مي کنند، دستور داد کاخ هاي امپراتوران چين را که از قديم باقي مانده و همه مطلا بودند، به توپ بستند به طوري که چند روز شهر کانتون در آتش مي سوخت.

ببينيد، خبري که مي توانست زنگ بيدارباشي براي ما ايرانيان باشد، چقدر عوامانه و ساده لوحانه - و اجازه دهيد عرض کنم ابلهانه - تلقي شده و به صورت گزارش روزنامه يي درآمده بود که قرار بود مثل روزنامه هاي غرب باعث تنوير افکار شود. منورالفکرهايي هم که با اين روزنامه ها در صحنه فرهنگ و سياست پديد آمدند، همان هايي بودند که در مشروطه آن دسته گل ها را به آب دادند.

بنابراين تلقي ما از غرب، تصور ساده لوحانه يي بود که تا امروز اذهان بسياري اسير آن است؛ آنها هيچ فرقي با ما ندارند جز بخشي از ظواهر امر؛ مثلاً برخي آداب و رسوم شان و زبان شان با ما متفاوت است و البته نژادشان هم تفاوت بيشتري دارد. يادمان باشد که در اوايل انقلاب بودند کساني که متفکران خودخوانده وطني ما بودند. مي گفتند اصلاً دو مفهوم مخالف شرق و غرب اعتباري است؛ ما نه شرقي داريم و نه غربي. اگر خواستيد، مي توانيد به کيهان فرهنگي در اوايل تاسيس اش در سال هاي 60 و 61 مراجعه کنيد و ببينيد چقدر ترويج مي شد که چيزي به نام شرق و غرب قابل تعريف نيست و امري کاملاً موهوم است. اما اينکه به چه اعتباري در خود غرب تاريخ فلسفه غرب، تاريخ هنر غرب، ادبيات غرب و... را نوشته اند، بي جواب مي ماند. نسلي هم که دنبال اين گروه مي افتاد، نه اهل پرسش بود و نه اهل مطالعه بلکه اهل «تعبد» بود؛ منتها خدايش را گم کرده بود. آنها اين اتفاقات را چشم و گوش بسته مي پذيرفتند و هستند کساني که هنوز هم مي پذيرند.

خب در چنين فضايي، شاهد پرسش در باب ماهيت غرب هستيم آن هم توسط حکيمي مثل دکتر سيداحمد فرديد و طبعاً چنين شخصي که به قول نيما يوشيج «آب در خوابگه مورچگان مي ريزد» مستوجب همه نوع توهين و افترا و ناسزا است؛ تنها از اين جهت که مي پرسد غرب چيست؟ چون اين پرسش متضمن اين نکته تلويحي است که لابد غرب با ما تفاوت ماهوي دارد، همين موجب خلجان ذهن خيلي ها شده بود که اين گونه گمان نمي کردند. بنابراين به مصداق «الناس اعداء ما جهلوا» - حضرت علي(ع) - يعني مردم دشمن آن چيزهايي هستند که نمي دانند، کافي است که فرديد يا هر شخص ديگري مثل او، مورد اتهام قرار گيرد که چرا سخن تازه يي خلاف هنجار روشنفکران، دانشگاهي ها و سنتي ها بر زبان آورده است. نظير همين مواجهه را در حوزه هاي مختلف نظير علم و هنر و دين هم داشته ايم. يک امر جديد و غريب پيش از آنکه مورد فهم قرار گيرد، مورد طعن واقع مي شود. تنها به اين دليل که معتاد ذهن ما نيست. کسي که ذهن ما را برآشوبد و با عادات ذهني ما يا به قول فرانسيس بيکن با بت هاي ذهني ما ناسازگار باشد، همان به سرش مي آيد که بت پرستان بر سر پيامبران آوردند.

خب، در پرسش از اينکه غرب چيست، دکتر فرديد با مارتين هايدگر هم سخن شد، يعني جواب را هم از غرب گرفت. اگر قرار بود خودش بگويد غرب چيست، شايد همان معدود افرادي هم که حاضر شدند گوش فرا دهند، نيز شنوا نبودند. هنر او اين بود که پاسخ را از مارتين هايدگر گرفت و آنچه را که او در باب اومانيسم به عنوان ماهيت غرب گفته و اروپا را به هيجان آورده بود، به مثابه پاسخي از جانب خود غرب گرفت.

با همه اينها، در ايران اين مباحث زمينه لازم براي طرح کردن را نداشت چون اولاً آگاهي عمومي و معلومات لازم آن زمان در آن حد نبود که کساني از حوزه هاي علميه و دانشگاه وارد اين مباحث شوند و ثانياً مسائلي که براي اذهان متعارف مطرح بود- چه روشنفکر صاحب قلم، چه مديران فرهنگي وقت، و چه استادان دانشگاه ها و حوزه هاي علميه- تا اين درجه به طرح مسائل ماهوي معطوف نبود که حالا ماهيت غرب هم در کنارش مطرح شود. آنچه مي گويم گزافه نيست؛ ببينيد، منهاي مساله غربزدگي که دکتر فرديد مطرح کرد، چه مسائل اساسي ديگري در سطح روشنفکري، دانشگاهي و آکادميک و حوزوي ما، يا در مطبوعات و بازار آزاد کتاب مطرح بود که تصور کنيم غربزدگي هم مي توانست در عداد آنها قرار بگيرد؟

- به واقع در اين سطح نبودند، بالاترين سطح روشنفکران ما مارکسيست ها بودند؛ آن هم نه کساني که مستقيماً هگل را بشناسند و مارکس را تفسير کنند. ژرژ پوليتسر، جواني فرانسوي که کمونيست بود و فوتش در 24 سالگي اتفاق افتاد، کتاب درهم و برهمي به نام «اصول مقدماتي فلسفه» نگاشت که در واقع جزوه يي بود که براي عده يي از کارگران پاريس که به کمونيست ها گرايش داشتند، تدريس مي کرد. اين کتاب که پر از اغلاط فاحش مفهومي بود، سال ها انجيل روشنفکران مارکسيست ما شده بود و جز آن، کتاب هاي تقي اراني بود که بيشتر پوزيتيويستي بودند تا مارکسيستي. بعدها مارکسيست هاي باسوادتر آن کتاب ها را کنار گذاشتند، ولي از همه طرفه تر، کتاب «زمينه جامعه شناسي» آريان پور بود که دو امريکايي آن را با سبک و سياق خاصي نوشته بودند و او هم مقداري مطالب شبه مارکسيستي را به قول مرحوم فرديد به صورت آش شله قلمکاري به آن آميخته بود. تا مدت ها اين کتاب مرجع مطالعات عميق روشنفکران مارکسيست و چپ گراي آن زمان بود و يکي از اتهامات آن زمان مرحوم فرديد، نقد همان کتاب محسوب مي شد.

در آخرين سال هاي عمر رژيم پهلوي که فضاي نسبتاً باز سياسي ايجاد شد، باقر مومني که يک نويسنده توده يي بود و دست کم مارکسيسم را از سلول هاي حزبي بسيار بهتر از روشنفکران کافه نشين فراگرفته بود، کتابي به نام «درد اهل قلم» نوشت و در آنجا به عنوان يکي از دردها، گلايه کرد که چه کسي در اين مملکت اميرحسين آريان پور را مارکسيست معرفي کرده و کجاي کتاب «زمينه جامعه شناسي» او مارکسيستي است؟ اين کتاب با الفباي مارکسيسم هم سازگاري ندارد.

در اين بين بسيار عجيب بود که کساني به عنوان مخالفان ايدئولوژي مارکسيسم، بخشي از عمر عزيز خود را صرف خواندن اين گونه لاطائلات مي کردند و تا «بيست بار» هم برخي از آنها را مي خواندند تا «بفهمند» و سپس رد کنند. حال در چنين فضايي، اگر شما بياييد طرح مسائل اساسي نظير پرسش از ماهيت غرب را بکنيد - که به عبارتي ماهيت تمام ايسم هاي جديد اعم از چپ و راست است - اصلاً چه کسي مي تواند يا مي خواهد بفهمد. اين همان مار نوشتن براي عده يي بي سواد است که با مارکشيدن، نويسنده آن را نفي مي کنند. دکتر فرديد در آن زمان حداکثر کاري که توانست بکند، تدريس در دانشگاه تهران بود، بدون اينکه به رتبه خود توجهي داشته باشد.

هنگامي که دکتر سيدحسين نصر رئيس دانشکده ادبيات شد با توجه به اينکه خود او رشته فلسفه هم تحصيل کرده بود و قدر و اعتبار دکتر فرديد را مي دانست - چنان که در خاطرات خود نيز بازگو کرده است - پس از سال ها به وي درجه استادي داد. اين تنها بهره يي بود که دکتر فرديد از آن نظام برد و در فاصله کوتاهي هم نظام سابق فروپاشيد. بعد از انقلاب هم که ايشان بازنشسته بودند يک ترم يا دو ترم بيشتر دعوت به تدريس نشد که بعد به علت انتقاد از عبدالکريم سروش - که در آن زمان دائرمدار شوراي عالي انقلاب فرهنگي و رسانه هاي دولتي و گزينش ها بود - از تدريس ايشان جلوگيري شد و در سال هاي آخر عمر خانه نشين شد.1

در چنين زمينه يي از تفکر و جهت گيري، دکتر داوري را مي يابيم به عنوان دردمندي که دکتر فرديد را به عنوان استاد درک کرده و از محضرش استفاده علمي برده است. به طور کلي مي توانيم بگوييم او در دانش و بينش متاثر از فرديد بوده است، اما دکتر داوري بنا بر اصول تفکر دکتر فرديد، بايد خودش مستقل و به نحو عميق در باب مسائلي که روياروي او قرار مي گيرد و پرسش اساسي را ايجاب مي کند، پاسخگو باشد، نه آنکه مقلد کسي باشد. زماني در جايي گفتم شأن حکمت با فقه اين تفاوت را دارد که در فقه يا تقليد مي کنيم يا عمل به احتياط مي کنيم يا مجتهد هستيم اما در حکمت بايد يا پرسشگر يا حکيم باشيم.

بنابراين دکتر داوري در محضر دکتر فرديد اولين استفاده يي که به عمل آورد اين بود که استقلالاً به تفکر بپردازد. اين اولين تعليم استاد بود؛ چه، هم سخني و هم جهتي با کسي، به معني تکرار سخنان او نيست. در جايي من در خصوص دکتر داوري نوشتم هم سخني با کسي يعني بيان ناگفته هاي او در مسائلي که ما به عنوان يک متفکر مستقل با آنها رويارو هستيم.2 يعني اگر منظر کسي را پذيرفتيم، معني آن اين نيست که دقيقاً پا جاي پاي او بگذاريم، بلکه به اين معناست که در همين سمت و سو به جاهايي برويم که او نرفته است و چيزهايي را ببينيم که او نديده است و سخناني را بگوييم که او نگفته است و اگر امروز مي بود به زعم ما چنين مي گفت. اين، تازه مي شود تبعيت محض در حکمت از کسي. حال اگر بحث تبعيت هم در ميان نباشد، يعني خودم بخواهم منظر جديدي را کشف کنم، بحثي ديگر است. خواه آنچه را که من يافتم، تداخلي داشته باشد با دريافت ديگري که با آن عموم و خصوص من وجه يا مطلق ايجاد کند. اين، مقام و منظر دکتر داوري در قياس با دکتر فرديد است.

با اين مقدمه نسبتاً طولاني بايد بگوييم نظر دکتر داوري در خصوص غرب، به طور عام هماني است که دکتر فرديد منادي آن بود؛ غرب ماهيتاً جدا از شرق است و سير و تاريخ خاصي دارد که هم پيوسته است و هم با شرق تمايز روشني دارد زيرا با همه تنوعي که در يک دوره غرب و به ويژه در ادوار مختلف وجود داشته و البته براي شرق هم حتي بيشتر وجود داشته است. در عين حال نوعي پيوستگي باطني را در توالي حوادث غرب و شرق ملاحظه مي کنيم؛ چنان که در غرب و شرق حتي مسيحيت هم رنگ متفاوتي پيدا مي کند. با آنکه خود غرب هم بعد از مسيحيت، ديگر غرب دوره روم باستان و يونان باستان نيست، ولي مسيحيت هم ديگر آن مسيحيت شرقي و فلسطيني نيست. بنابراين قرون وسطاي مسيحي هم که عده يي به غلط آن را با خط پررنگي از دوره رنسانس جدا کردند، عملاً به وجود آورنده رنسانس تلقي مي شود يعني دقيقاً از اواخر دوره 500 ساله نخست قرون وسطي شاهد شکل گيري جريان جديدي هستيم که در اواسط نيمه دوم قرون وسطي پررنگ تر مي شود و نهايتاً به صورت رنسانس جلوه مي کند.

البته در تاريخ خط کشي نداريم، يعني ادوار مختلف ارتباط شان با يکديگر به صورت «مرز مشخص» نيست بلکه به شکل طيف هاي درهم فرو رفته است به طوري که مشکل مي توان دريافت که دوراني از کجا شروع شده و کجا خاتمه يافته است. البته بعضي ها براي ساده کردن کار خود، انتشار يک کتاب يا ظهور يک متفکر يا بروز يک حادثه را مبدا مي گيرند و خيال خود را راحت مي سازند.

به هر حال دکتر داوري غرب را حقيقتي مي داند متحقق در خارج و نه يک امر اعتباري محض. تا اينجا وي با دکتر فرديد مشترک است. در اينکه نسبت غرب در دوره جديد با شرق هم به معني فرهنگي و هم جغرافيايي چه بوده است، باز عملاً هم سخني آنان را ملاحظه مي کنيم، زيرا هر دو معتقدند که غرب صورت خود را به تمام شئون مشرق زمين گسترش مي دهد و فرهنگ و تمدن مشرق زمين را به مثابه ماده فرهنگ خويش به کار مي گيرد و صورت جديدي به آن مي دهد که بيش از آنچه با پيشينه خود سنخيت داشته باشد، با غرب تناسب دارد. چه اين فرهنگ و تمدن بودايي، هندو، شنتو يا اسلامي باشد، تفاوت نمي کند، يعني تلقي از اسلام، هندوئيسم و از بوديسم به وجود مي آيد که با آنچه پيشينيان در آثار عرفاني و کلامي شان بيان کرده بودند و آنچه تاکنون در تاريخ متحقق بوده است، متفاوت است و بيشتر با ايسم هاي جديد تناسب دارد. غرب زدگي به معني اخص فرديدي همين است، نه اينکه ما پاپيون يا کراوات داشته باشيم.

اين صورت اخير، همان مفهومي از غرب زدگي است که آل احمد تلقي مي کرد و البته صورت ظاهر قضيه است. از نظر دکتر فرديد و دکتر داوري امروز ما نسبت به عالم و آدم، و مبدا عالم و آدم نگرشي است که تا آنجا که به دوره جديد تعلق دارد، نگرشي غربي است چرا که تلقي «مفهومي» از عالم و آدم و خداوند است و با اصالت دادن به مفهوم به جاي «معنا» همان مسيري را که غرب پيموده است، طي مي کنيم. منتها تفاوت غرب قديم با غرب جديد آن است که «مفهوم» انسان نسبت به عالم و آدم عموم و خصوص مطلق است. يعني عالم و خدا و خود انسان نيز مفاهيمي هستند که معتبر به اعتبار ذهن من يا ما شناخته مي شوند. به عبارت ديگر، سوبژکتيويسم، روح دوره جديد غرب است که حتي ابژکتيويسم نيز صورت مضاعف آن محسوب مي شود. اين معنا در متافيزيک قديم غرب هرچه مضمر بود ولي هرگز چنين صراحت و تاکيدي نداشت.

بنابراين مي توانيم بگوييم در اينجا نيز دکتر داوري و دکتر فرديد تفاوت کلي با هم ندارند، اما دکتر داوري در مقالات متعددي که درخصوص مسائل مختلف فلسفي، سياسي، فرهنگي، تاريخي، ادبي و هنري نوشته است بيان و نحوه ورودش به حوزه مسائل جديدي که فرديد تفصيلاً وارد آن نشده بود، تفاوتي روشن را نشان مي دهد. دکتر فرديد استاد فلسفه و حکمت بود و به عنوان يک متفکر، نظر خودش را در باب بسياري از مسائل ولو به صورت اجمالي ارائه مي کرد ولي دکتر داوري پيش و پس از انقلاب اسلامي هرچند به همين گونه با ورود به تمام حوزه هايي که دانش و تجربه و بينش او اقتضا مي کرد - از ادبيات گرفته تا هنرهاي مختلف، و از مسائل اجتماعي و آنچه به مديريت هاي علمي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي مربوط مي شود تا آنچه موضوع مسووليت هايي بود که به عهده اش واگذار مي شد - چنان حکيمانه و تفصيلي به بحث پرداخته، که سابقه نداشته است.

شايد از اين جهت دکتر داوري را ما به نوعي متفاوت با دکتر فرديد، اما در بسط و تفصيل جهت او ببينيم. ولي با اين همه، بيان دکتر داوري تفاوت هاي آشکاري با بيان دکتر فرديد دارد که حاکي از تفاوت هايي در نگرش نيز هم هست، زيرا دکتر داوري مثل دکتر فرديد اعتقاد دارد زبان و تفکر با هم عينيت دارند. بنابراين اگر زبان آنها تا حدي متفاوت باشد، نشانه آن است که تفکر ايشان هم به همان اندازه با يکديگر تفاوت دارد. و اين جاي تحليل مفصلي دارد که ما در هر مورد مشخصي، تا آنجا که از دکتر فرديد آثاري بر جاي مانده باشد، آن را با آنچه که دکتر داوري در همان زمينه گفته است مقايسه کنيم. شايد آنجا مقام بيان تفاوت ها باشد، ولي کلاً مي توان گفت نحوه ورود دکتر فرديد به مباحث نظري که با اتيمولوژي يعني ريشه شناسي الفاظ و رجوع به معاني و الفاظ مشترک در زبان هاي گوناگون همراه بود و براي وي مقدمه يي واجب محسوب مي شد، با دکتر داوري که به طريق ديگري مسائل را طرح مي کند، تفاوت اساسي دارد. بالطبع در نحوه بيان و استنتاج هم اين گونه تفاوت ها اثر خود را آشکار مي سازند.

- پيرو فرمايش شما پس در واقع اين گونه از وجوهات تشابه تفکر دکتر فرديد و دکتر داوري است که باب مخالفان شده و مخالفان در واقع اين دو بستر را از تفکر دکتر داوري و فرديد مي بينند و عنادها و مخالفت هاشان را با آنها ابراز مي کنند.

بله، اگر اين دو بزرگوار يا حالا شخص دکتر داوري متعرض ماهيت غرب نمي شدند و نسبت آن را با سير تاريخي مشرق زمين مطرح نمي کردند، قطعاً با اين مخالفت ها مواجه نبودند. اگر دکتر داوري صرفاً به مسائلي مي پرداخت که در حوزه مباحث کلاسيک و حداکثر شرح متون فلسفي مشکل بود، از سوي مخالفانش حداقل به عنوان يک استاد برجسته فلسفه شناخته مي شد، ولي چون وي با نگرش نويني که دارد در هر امري که وارد گفت وگو شده و قلم زده، نظري داشته که خلاف آمد عادت روشنفکر، دانشگاهي و سنتي ما بوده است، از اين جهت مورد اعتراض يا بهتر بگوييم «ايذاء» قرار گرفته و به سرنوشت استاد خود گرفتار آمده است.

- پيرو فرمايش شما اگر ما بخواهيم فرديد را اساس بحث قرار دهيم که پيرواني را جذب کرده و جناب دکتر داوري در واقع هم متاثر و به گونه يي ادامه دهنده راه او است، با کيفيت وجوهات و تفاوت هايي که فرموديد آيا مي توانيم الان آن را به عنوان يک گونه متد نه يک نحله در قالب يک ساختار تفکري بدانيم که در واقع مبدع آن دکتر فرديد بود و آقاي داوري ادامه دهنده آن؟

امروز بسياري از افراد مختلف را که تفاوت هاي بنياديني با هم دارند و در سطوح سياسي، اقتصادي، اداري، علمي، فرهنگي و هنري قرار گرفته اند، فرديدي مي نامند مثلاً به نحو غريبي هم آقاي خاتمي و هم آقاي احمدي نژاد را متاثر از فرديد تلقي کرده اند (،) و زماني هم که من در فارابي مسووليت داشتم، کسي مقاله يي نوشته بود که رجبي به فارابي آمده تا فرديدي هاي سينما را تقويت کند. اخيراً شنيدم استادي در دانشکده علوم سياسي دانشگاه تهران گفته بود که برادر من - محمد علي رجبي - که نگارگر و استاد هنر است، تفکر فرديدي را در هنرهاي تجسمي از آغاز انقلاب تا امروز گسترش داده است. همين را در مورد مرحوم معارف هم شنيده ايم که تفکر دکتر فرديد را با نوشتن قانون کار وارد اقتصاد ايران کرد و در ارتباط دوستانه يي که با آقايان کياني و بياني و سرور احمدي داشت، در موسيقي هم تفکر فرديد را بسط داده بود(،) در ادبيات و شعر گفته شده است که در حوزه هنري بخشي از شاعراني که در آنجا بودند، تحت تاثير مرحوم مددپور و شهيد آويني و ميرشکاک ادبيات فرديدي را در کشور گسترش داده اند. در تاريخ نويسي، تحليل سياسي، فلسفه و عرفان نيز هکذا، و قس عليهذا. خلاصه کشور، کشور فرديدي است،

بايد پرسيد چه وجهي در فرديد و به قول شما در آن طريقت فکري وجود دارد که باعث مي شود بعضي ها همه چيز را فرديدي ببينند بدون آنکه قرينه صارفه يي را ذکر کنند؟ اين چه طريقتي است که به زعم آنها تمام قطب هاي متضاد را در خود جاي مي دهد؟ وقتي دقت کنيم مي بينيم آنچه در تمام اين افراد سياسي، هنرمند، شاعر و مورخ مشترک است، آن است که هر کدام به نوعي خواسته اند هم مستقل فکر کنند و هم به ميراثي که از گذشته به آنها رسيده، اعتنايي داشته باشند. آنها با منورالفکران دوران مشروطه که مي گفتند پيشينه ما هيچ ارزشي ندارد و با روشنفکران دوره جديد که اصلاً پيشينه خود را نمي شناسند تا بخواهند بپذيرند يا نپذيرند، تفاوتي که دارند اين است که اولاً پيشينه تاريخي خود را مي شناسند و برايش اعتبار قائلند. ثانياً تا آنجا که مي توانند، از گذشته توشه يي براي آينده برمي گيرند. فرقي که سنتگراها با نحوه تفکر فرديدي دارند، اين است که آنها سرمايه فرهنگي و تمدني را ذخيره مي کنند، ولي اينها هزينه مي کنند. اساساً آنها که تسليم در مقابل فرهنگ اخص غرب را به طور مطلق يا نسبي نپذيرند و حداقل قائل به شرط و شروطي باشند، چه در حوزه هنر و ادبيات و چه در اقتصاد و سياست، بحق از طرف آنها يک فرديدي تلقي مي شوند. هرچند قائلين به اين امر اسم فرديد را هم نشنيده باشند. به اين ترتيب، آنها کل کشور را که يکصدا خواهان حفظ هويت خويش است، متاثر از فرديد پنداشته اند،

ما مي توانيم قائل به اين باشيم - البته نه به اين زودي - که از آنچه شاگردان مستقيم دکتر فرديد در حوزه علم، تکنولوژي، فلسفه، عرفان، سياست، فرهنگ، هنر و ادبيات بيان کرده اند، مي توانيم اصول مشترکي را استنتاج کنيم و متناسب با هر حوزه يي از معرفت آن را اعمال کنيم؛ ضمن آنکه بايد توجه داشته باشيم که خود دکتر فرديد سعي داشت سيستم سازي نکند، چون سيستم پردازي نيز به نوعي تعلق به غرب و عصر ايدئولوژي دارد ؛ زيرا به قول ايشان، هر ايسمي بالذات غربي است. وي از اين جهت بيشتر ارائه طريق مي کرد؛ جهت يابي و جهت نمايي مي کرد و مي گفت شما مقصد اعلايتان نيل به ساحت حق باشد. از هر کجا و با هر شيوه که شروع مي کنيد، قبله را فراموش نکنيد. البته، نفس جهت گيري به سمت قبله، ما را از اتخاذ بسياري راه ها در جهات مختلف، باز مي دارد.

من چون مطالعاتم علمي بود در دبيرستان هاي تهران، فيزيک و رياضي تدريس مي کردم و گرايش شديدي هم به مسائل سياسي و انقلابي داشتم وارد حلقه بحث هاي ايشان شدم. مرحوم معارف با وجهه نظر انقلابي، اقتصادي، حقوقي و به نوعي هنري وارد اين جرگه شد. قبل از همه، دکتر داوري با وجهه نظر فلسفي، علمي، ادبي و سياسي وارد شده بود. او سياست را به معناي فلسفه سياسي و بسيار عميق تر از امثال ما تلقي مي کرد. شهيد آويني با وجهه علمي، هنري، ادبي و انقلابي به قضيه نگاه کرد؛ مرحوم مددپور هم درد خاص خود را داشت و ميرشکاک هم در حيرت کامل با فرديد مواجه شد. هر کسي به نوعي وارد شد، ولي نقطه مشترک آن بود که همه مي خواستند با تفکر قلبي و نه قلابي به ساحت حق برسند؛ تفکري که عقل را مرکوب حضور اصيل و رحماني مي ساخت که با انس به کلام خداوند تحقق مي يافت. حال اين مساله براي بعضي ها توام با اتيمولوژي به پيش مي رود که يکي از اصول اساسي طرح مباحث توسط دکتر فرديد است و بعضي ها هم روح مطلب را گرفته اند و با سبک و سياق خاص خودشان جلو مي روند، بي آنکه به اتيمولوژي بپردازند. چنان که گفتيم دکتر داوري چنين است. بعضي ها نيز شبيه دکتر فرديد تمام مباحث را به صورت تطبيقي با فلسفه و عرفان شرقي و غربي طرح مي کنند و بعداً نتيجه گيري مي کنند؛ يعني پس از اشراف به آنچه ديگران گفته اند، نظر نهايي خودشان را ارائه مي دهند. از اين جهت شايد زود باشد که صحبت از سبک و سياقي مشخصاً «فرديدي» بکنيم که منظور نظر جنابعالي باشد ولي شايد اين روندي که ملاحظه مي کنيد دو يا سه دهه ديگر عملاً به جايي برسد که به طور معين بتوانيم صورتي مشخص را در طرح و بيان مطالب گوناگوني پيدا کنيم که در هر حوزه يي از معرفت مصداق خودش را آشکار سازد.

- به عنوان سوال آخر با توجه به پيشينه چنين تفکري در ايران آيا در آينده مي تواند محلي از اعراب داشته باشد؟

دکتر داوري يک وجه مشخص از تفکر دکتر فرديد را بيش از هر کسي تا آنجا گسترش داد که شايد به اعتباري، ديگر اطلاق «فرديدي» به آن جايز نباشد، البته نه اينکه با طريقت فرديدي منافات داشته باشد، بلکه وجه خاص و مستقل تفکر دکتر داوري است و آن شيوه «پرسشگري از ذاتيات امور» است. دکتر داوري به نظر حقير اگر قرار است با فلاسفه از حيث نحوه مواجهه با مسائل، نه از حيث مشرب، مقايسه شود، بيش از هر کس ديگر با سقراط قابل مقايسه است زيرا دکتر داوري دائماً مي پرسد. پرسش هاي او روشنگر است. در مقاله يي اشاره کردم شايد برخي کلافه شوند، زيرا انتظار دارند که دستورالعملي، حکمي يا نسخه يي را از دکتر داوري بگيرند و به اين سير بي پايان خاتمه بخشند، ولي نهايتاً مي بينند که بحث او با يک پرسش عميق جديد تمام مي شود.

اين راه را نهايت، صورت کجا توان بست؟ کش صد هزار منزل بيش است در بدايت، اما پرسش هاي ايشان از آن جهت روشنگر است که اگر کسي اهل نظر باشد درمي يابد که سوالات وي در واقع جواب هم هست؛ زيرا با هر پرسش جديد، ما از پاسخ هاي ساده انگارانه قبلي خويش نااميد مي شويم و به افقي روشن تر که فريب سراب در آن راه نداشته باشد، چشم مي دوزيم. پرسش هاي اساسي از ذاتيات هر چيز، ما را از بسنده کردن به آنچه منطقيون حد تام نمي دانند، باز مي دارد. بسياري از پاسخ هاي سطحي و ساده انگارانه که به ويژه توسط رسانه هاي عوام گرا در خصوص مسائل مختلف فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي ارائه مي شود، اذهان تنبل را ارضا مي کند و خصوصاً اگر با تاييد چهره هاي مطبوعاتي - انتشاراتي جوان پسند همراه شود، حکم «مطلق» مي يابد. جوانان ساده لوح مغرور و بي مايه يي که خود را داور تمام مباحث نظري و علمي مي شمارند، مصرف کنندگان ثابت اين پاسخ هاي کليشه يي جذاب هستند و طبعاً با هر پرسشي که آنها را از خواب خوش خيال بافي بيدار سازد، خصومت مي ورزند. آنان در هر دوران و در هر جغرافياي انساني، عوامل بي مزد و منت احزاب و دستجات سياسي و قدرت هاي ذي نفوذ داخلي و خارجي بوده و هستند و از اين رو چاره يي جز تعويض کارفرما و قهرمان محبوب خود ندارند. قهرمان پرستي، ستايشگري، ناسزاگويي و غوغاگري، با تفکر - که با دردمندي و پرسش آغاز مي شود و با شوق پرسش بيشتر تداوم مي يابد - تناسبي ندارد.

اگر پرسش ها عميق و تو در تو باشد، تا باطن و کنه مسائل رسوخ پيدا مي کند. اين، شيوه دکتر داوري و هنر مخصوص اوست.

طرح پرسش هاي اساسي پي در پي و بسط دادن هنرمندانه آنها و به کمال رسانيدن ذهن پرسشگر در اين سير و سلوک نظري، امري است که به شخصيت فلسفي خاص دکتر داوري باز مي گردد. آنچه دکتر داوري به صورت «خبري» بيان مي کند و ظاهراً جنبه پرسشي ندارد، باز باطنش پرسشي است. چه، تفکر اساساً پرسيدن است. اگر مراد از تفکر، حصولي و مفهومي باشد، «حرکت از معلوم به سوي مجهول» است و اگر حضوري و معنوي باشد «سير از ظاهر به باطن اشيا و امور» يا «رفتن از باطل به سوي حق» است. به هر حال، هرگونه تفکري اگر جدي و اصيل باشد، مجاهده است و در مقام مجاهده، توقف وجود ندارد و ما دائماً در تکاپو هستيم.

مقام جواب، مقام آرامش و سکون است؛ در حالي که مقام پرسش، مقام تکاپو است. بنابراين، شأن تفکر، «حرکت» است تا آنجا که به «علم» برسد؛ اما شأن علم، «ثبات» است. در حکمت اسلامي بر خلاف فلسفه و کلام مسيحي قرون وسطي که اصطلاح «فکر خدا» را به کار مي بردند، از اصطلاح «علم خدا» استفاده مي شد؛ زيرا «حرکت» در شأن ذات باريتعالي نيست و لذا انتساب «علم» به ذات حق، با ثبات تناسب دارد و «فکر» منسوب به موجودات ذيشعور متغير نظير انسان است.

از اين رو، در مقام پرسش، ذهن در حرکت است تا پاسخ را دريافت کند و اين حرکت، عين تفکر است. پس انسان متفکر، همان انسان پرسشگر است و هرگاه که به هر دليل و علت از پرسش بازماند، ديگر در مقام متفکر نيست.

پس غريب نيست که متفکران حقيقي بسيار اندک و انگشت شمارند و دردمندانه و عاشقانه خريدار رنج بي پايان «تفکر» بوده و هستند و عافيت طلبي و تنعم را به ديگران وانهاده اند.

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد

---

ديشب گله زلفش با باد صبا کردم گفتا؛ غلطي، بگذر زين فکرت سودايي،

صد باد صبا اينجا، با سلسله مي رقصند اين است حريف، اي دل، تا باد نپيمايي،

در پايان مي پرسم؛ کي تعليم ديني ما مي گويد به لحظه يي خواهيم رسيد که ديگر توقف مي کنيم، قرآن مجيد مي فرمايد «به محض اينکه فارغ شدي، دوباره آغاز کن»3 و اين اگر در سير نظري باشد، مقام يک متفکر حقيقي و کسي است که اهل مجاهده فکري است و در همين طريق مجاهده است که به «اجتهاد» واقعي مي رسد.

پي نوشت ها؛-----------------------

1- رجوع شود به نشريه «خردنامه» (ويژه دکتر فرديد)، از انتشارات همشهري، سال 1387

2- «پرسشگر دردمند روزگار ما» مقاله يي در کتاب «فيلسوف فرهنگ» از انتشارات انجمن حکمت و فلسفه ايران، به مناسبت بزرگداشت دکتر داوري، 1387

3- قرآن مجيد سوره انشراح ، آيه 7
هندسه معرفتي داوري
عبدالحسين خسروپناه

حمد و ثناي سرمدي مخصوص خداي لايزال احدي است که هميشگي بر جهان هستي تجلي مي کند و آدميان را نيز از مواهبش بهره مند مي سازد. دانشمندان و فرهيختگان علوم يکي از مظاهر الهي اند که به لحاظ هستي شناسي، همانند ساير موجودات، عين الربط الي الله هستند و نسبت به ساير وجودات رابط، به هويت ازلي، قرب بيشتري دارند. بي شک تکريم عالمان و دانشمندان، ارزش نهادن به مظاهر قريب حضرت حق اند و پاداش معنوي آن، غيرقابل شمارش است. البته نبايد تکريم و تجليل از تحليل انديشه ها محروم شود و بايد براي بسط توسعه علمي بدان رو آورد و هر فرهيخته يي مي داند وقتي به تحليلش مي پردازند به او حرمت مي نهند.

دکتر رضا داوري اردکاني (1312) در سال هاي تدريس و تحقيق و مسووليت هاي دولتي و علمي، همچون رياست فرهنگستان علوم و عضويت شوراي عالي انقلاب فرهنگي، خدمات و حسنات فراواني براي اين مرز و بوم انجام داده است. دکتر داوري، مدت ها به همراه جمعي ديگر در محفل علمي دکتر فرديد شرکت مي کرد و از مکتب فرديدي بهره فراوان برده است. وي با روش فلسفي در تاليفاتش از جمله «فلسفه چيست؟»، «انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم»، «فلسفه و انسان معاصر»، «فلسفه معاصر ايران»، «شمه يي از غرب زدگي ما» «فلسفه و بحران غرب» و «مباني نظري تمدن غربي» به تبيين و تحليل غرب پرداخته است به گونه يي که مي توان گفت گوهر معرفتي داوري، تحليل غرب است. به نظر داوري، غرب تنها يک حقيقت سياسي نيست بلکه يک مجموعه و کليت و جوهر واحدي است. وي مشکل اساسي غرب را در اين مي داند که غرب به اندازه رشد علم و تکنولوژي در معنويت رشد نکرده است. علم جديد در آغاز به دنبال تصرف در طبيعت به نفع بشر بود ولي حالا ديگر به مصلحت بشر نمي انديشد و اين توسعه، سبب شده کشور هاي غيرغربي با طي کردن مرحله بهت و سکوت و مرحله اعجاب و تقليد به مرحله بحران و سرگرداني برسند. وي بر اين نکته تاکيد مي کند که؛ مهم اين است که بدانيم گرفتن علوم و فنون شرايطي دارد و کساني که بدون توجه به شرايط، آن را طلب کنند به آن نمي رسند، يعني علوم و فنون در هر شرايطي پديد نمي آيد و بسط نمي يابد و بيرون از زمان و تاريخ نيست. به نظر وي غرب در يک وقت تاريخي ظهور کرد و به آخرين مرحله خود يعني مطلق شدن علم و تکنولوژي رسيده است که تقدير آدمي به تکنولوژي پيوسته است. غرب از ديدگاه استاد داوري، عبارت است از غروب حقيقت قدسي و ظهور بشري که خود را مالک همه چيز مي داند تا آنجا که حتي با اثبات خدا نمي خواهد به عبوديت و طاعت الهي بپردازد. وي اين ادعا را هم دارد که بايد در برابر غرب به ساختن هويت اسلامي پرداخت. اومانيسم يا اصالت بشر در غرب به نظر او تنها يک نظريه نيست بلکه مبناي همه فلسفه ها و تئوري ها و علوم جديد است. به هر حال، استاد داوري به تجزيه و هرس کردن غرب باور نداشته و غرب را به جهت فاصله گرفتن از متافيزيک سرزنش مي کند. داوري، در يک جا ميان دين و توسعه تنافي قائل است و در جاي ديگر آنها را دو مقوله مستقل و از هم جدا مي داند که قابل قياس با يکديگر نيستند و بر اين باور است که نبايد زبان علم با زبان دين را مقايسه کرد زيرا احکام علم از سنخ قواعد دين نيستند. دکتر داوري با هر دو دوره ارتباط جهان اسلام با غرب مخالف است هم دوره ارتباط جهان اسلام با يونان و هم دوره علم و تکنولوژيکي. وي با روشنفکران نيز مخالفت کرده و مي گويد اگر اينها به فلسفه بپردازند، فلسفه را مبتذل کرده و آن را در خدمت سياست و ايدئولوژي قرار مي دهند زيرا آنها در سوداي قدرت هستند و به علم و عمل کاري ندارند. حال آيا اين ديدگاه در باب غرب و علم و اسلام و فلسفه پذيرفتني است يا نه؟ و آيا براي مخاطبان در پارادايم هاي گوناگون، فهميدني است يا نه؟ آيا گفتمان داوري، غير از رويکرد سلبي، نتايج ايجابي هم به ارمغان مي آورد؟ آيا دکتر داوري با علم شناسي و غرب شناسي خويش مي تواند مشکلات توليد علم و نهضت نرم افزاري را حل کند يا حداقل نسخه يي براي آن صادر کند؟ و مباني نقشه جامع علمي کشور و رويکرد نظام جمهوري اسلامي ايران به علم و فناوري را روشن سازد؟ اگر غرب يکپارچه را بايد نقد کرد، پس نهادهايي مانند فرهنگستان علوم و وزارت علوم و فناوري را چگونه مي توان اداره کرد؟ و در يک کلام، اين گفتمان براي توسعه کشور چه تدبير ايجابي دارد؟ آيا علم و دانش، مرز و جغرافيا و زمان و مکان مي شناسد؟ آيا روش شناسي علم توان کشف واقع را ندارد؟ آيا عينيت واقع نمايي و بين الاذهاني نظريه هاي علمي را نمي پذيرد؟ آيا معرفت شناسي گفتمان دکتر داوري رئاليستي است يا ايده آليستي؟ آيا هرمنوتيک فلسفي هايدگر و گادامر را مي پذيرد يا خير؟

اگر جواب مثبت است آيا مشکلات نسبي گرايي معرفتي و هرمنوتيکي را مي تواند حل کند يا آن را منحل مي سازد؟ آيا به نظر اين مدل فلسفي با توسعه دين و مذهب، توليد و توسعه علم جديدي فراهم نمي آيد؟ چرا نمي توان فرهنگ غرب را از علم و تکنولوژي آن جدا ساخت؟ چگونه مي توان ايرانياني که سال ها با فرهنگ ايراني و اسلامي و غربي زندگي کرده اند به فرهنگ نانوشته ديگري تغيير داد؟ و ده ها سوال ديگري که بسيار علاقه منديم تا به تفصيل از زبان اين دانشمند فرهيخته و چهره ماندگار کشور بشنويم. نگارنده، چندين بار از معظم له خواستم تا با حضور در جلسه و گپ دوستانه يي در جمع فرهيختگان حوزه علميه قم، مطالب و ديدگاه هاي خود را روشن سازد و به اين گونه پرسش ها پاسخ دهد ولي مشغله هاي استاد تاکنون به او اجازه حضور نداده است (البته هنوز هم دوستان منتظرند) و تا اين اتفاق نيفتد، تاثيرگذاري انديشه، محدود و مبهم خواهد بود. البته برخي از اين پرسش ها در نگاشته يي مطرح شد و استاد داوري، لطف و بنده نوازي کرده و پاسخ کوتاهي مرقوم فرموده و نگارنده را بهره مند ساختند ولي براي طلبه جوياي حقيقت، گرچه قطره هاي آب سيراب کننده است ولي يافتن مرواريد، غواصي در اقيانوس را مي طلبد. به نظر مي رسد استاد داوري در اين دوره زندگي بايد مجموعه آثار خود را منظم سازد و اگر تمايل يا قبول داشته باشد به صورت هندسه معرفتي در آورد. در پايان، تندرستي و بالندگي و سرفرازي اين استاد فرهيخته کشور را از حضرت حق تعالي خواستارم و اميدوارم در سايه توجهات ولي و مولايش امام زمان(عج) قرار گيرد و هميشه و بيش از گذشته به مملکت علمي و فلسفي خدمت کند.

منابع؛-------------------------------

1- فلسفه در بحران، انتشارات اميرکبير، 1373، صص 19-17

2- انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم، انتشارات مرکز فرهنگي علامه طباطبايي، تهران، 1363، ص56

3- ميعادگاه کجاست؟ کار و توسعه، سال اول، شماره اول، 1369، صص37-35

4- انسان و جهان صص132 ـ 125، ما و راه دشوار تجدد صص 212 ـ 110 و10ـ 8، فرهنگ، خرد و آزادي، ص152- 107، انقلاب اسلامي و وضع کنوني عالم ص46.
داوري در مقام نگارش
حسين کاجي
روز فلسفه بهانه يي به دست داد که انديشمندان و فلسفه پژوهان ايراني از يکي از فعال ترين متفکران معاصر ايران يعني دکتر رضا داوري اردکاني تجليل کنند. اين تجليل با تحليل هاي بسياري هم همراه بود و زندگي فکري وي از چشم اندازهاي مختلف کاويده شد. من اما از ميان نکات فراواني که در مورد طرح فکري - روشنفکري دکتر داوري مي توان گفت به تذکار دو نکته بسنده مي کنم؛ يک نقطه عطف و يک نقطه ضعف.

نقطه عطفي که مورد نظر من است نثر پخته و روان دکتر داوري است. اعتراف مي کنم اولين ارتباط هاي من با نثر وي توام با تحسين و تجليل نبودند. در آن برهه تصور مي کردم نثر روان و ساده وي که گاه سهل و ممتنع مي نمود بديهي ترين و فطري ترين نثري است که يک نويسنده مي تواند به کار گيرد. الان اما يقين دارم که اين نثر با جد و جهد بسيار به اين پختگي رسيده است. اتخاذ مشي و مرام داوري در مقام نگارش کاري به غايت دشوار است و معتقدم داوري براي رسيدن به اين جايگاه سختي هاي زيادي را متحمل شده است. خود من در چند جريده به ويرايش هاي داوري بر مطالبش برخورد کرده ام و به چشم خود ديده ام وي تا کجا و تا چه اندازه براي رسيدن به اين نثر پاکيزه و روان و قابل فهم تلاش و ممارست به خرج داده است. به يک معنا زبان براي داوري نيز يک مساله اصلي و اصيل است. داوري در مورد زبان به اندازه بحث هايي چون توسعه و مدرنيته و روشنگري و عرفان و دين و آزادي و عدالت سخن نگفته است اما سعي کرده در مقام عمل يعني در مقام نگاشتن و سخن گفتن موضع خود را نشان دهد نه آنکه از آن حرف زند، بلکه آن را نشان دهد و به تصوير کشد. تکرار مي کنم که اين تنها نقطه عطف طرح فکري داوري نيست و در اين جايگاه به موارد بسياري مي توانيم اشاره کنيم که خود من در فصلي از کتاب «کيستي ما» بدان ها تذکار داده ام.

اما نقطه فرود بهترين کتاب دکتر داوري که در مورد انديشه هاي فارابي است و تز دکتراي وي هم بوده از اولين آثار اوست و اين براي يک متفکر يک نقطه ضعف مهم است. در ميان علل بسياري که مي توان براي اين ضعف رديف کرد به نظر من مشغله هاي مديريتي داوري نقش برجسته يي دارند. به تعبير ديگر، داوري مجال و فراغت کافي براي پژوهش و تحقيق - که هر طرح فکري

- روشنفکري بر آنها استوار است - نداشته است. اگر پرسش اصلي و مهم زندگي داوري را غرب چيست بدانيم طرح و بسط و احياناً جواب به اين پرسش به پژوهش ها و تحقيقاتي عميق تر و گسترده تر از آنچه وي در کنار کارهاي مديريتي خود انجام داده، محتاج است.
عناوين اين صفحه
تفکر و وضعيت واقعاً موجود
وصف تفکر فقير
گزارشي از انتقادات، ستيز با خويشتن و جهان
حاکمان حکيم حکيمان حاکم
حوالت تاريخي تفکر
وضع تاريخي ما و پرسش فلسفه چيست
آموزگاري و فيلسوفي
تجدد و بحران تفکر در ايران امروز
داوري سنتي، مدرن يا پست مدرن
اين هماني زبان و تفکر
هندسه معرفتي داوري
داوري در مقام نگارش

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام