دوشنبه، 2 دي 1387 - شماره 1849
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت و گو با محمد بهارلو درباره «عروس نيل»
روايت يک دنياي پنهان
رعنا يزداني

-در رمان شما «عروس نيل» دو عشق به طور موازي روايت مي شود، يکي عشق راوي به صفورا (دخترعمويش) و ديگري عشق خليفه به زن آوازه خوان. هيچ کدام از اين دو عشق به سرانجام نمي رسند، چرا؟

عشق خليفه«دروني» و يک طرفه است و معشوق صداي عشق او را نمي شنود. اگرچه خليفه عارف نيست عشق او وجه عرفاني دارد. اشتياقي است که به معشوق«غيرموجود» متوجه است. او حق انحصاري بر معشوق ندارد؛ هرچند در ذهن خود دائم مي کوشد تا او را به دست آورد. در واقع او از عشق يک تصوير خيالي براي خود مي آفريند، اما عشق راوي به صفورا طبيعي و دوطرفه است. او هم خود را دوست مي دارد و هم معشوق را، و اشتياقش به«عشق جامع» است. آنچه در اين دو عشق مشترک است تجربه يي است که به خروج از«من» شخصي خود و لمس تازه يي از معماي وجود منجر مي شود. عشق درهاي فراواقعيت را روي آنها مي گشايد و باعث مي شود بر جهان بعيد و دوردست عواطف ناشناخته خود دست پيدا کنند. اگرچه خليفه و راوي شاهد عشق را در آغوش نمي کشند با تصوير خيال يا خاطره عشق مي توانند بر سکوت و خلاء زندگي منزوي خود فائق آيند.

-چرا هم خليفه و هم راوي از ابراز عشق خود به ديگران، حتي نزديکان شان، ابا دارند؟

اگر اين دو عشق، به تعبير شما، به سرانجام مي رسيد چه بسا نيازي به بيان کردن هم نداشت. وقتي عشقي به سرانجام مي رسد خودبه خود روايت هم مي شود و ديگر دليلي براي اختفاي آن وجود ندارد. خليفه مردي يکه و تنهاست و سرنوشتش آميزه غريب ناگزيري و ناسازي است و درک وضعيت او براي همه مقدور نيست. راوي به انگيزه شخصي تقدير دردناک او را روايت مي کند و در نقل روايت او تسلاي خاطر مي جويد. کسي نقل روايت راوي را نمي شنود، زيرا براي کسي نقل نمي کند، جز ما که خواننده رمان هستيم. روايت کردن براي راوي، مثل نوشتن براي نويسنده، عملي منزوي است. نويسنده لازم است چيزي را روايت کند که ديگران سعي در پنهان کردنش دارند.

-رمان شما در جنوب مي گذرد و فضا و رنگ و بوي جنوبي دارد. آيا مي توان اين رمان را ذيل ادبيات بومي طبقه بندي کرد؟

من گرايشي به اقليمي نويسي يا به تعبير شما ادبيات بومي ندارم. اگر اقليمي نويسي قلمرو يا محدوده يي باشد که نويسنده حق عبور از مرزهاي آن را نداشته باشد چيزي جز اعمال قيدوبند يا تحديد نيست. هر رماني بالاخره جغرافيايي دارد. کسي رمان هاي فاکنر را که در جنوب امريکا مي گذرد ذيل ادبيات بومي طبقه بندي نمي کند. نشانه هاي اصالت يا هويت را در آدم ها و فضاي يک رمان نبايد به اقليمي نويسي تعبير کرد. من حتي از به کار بردن کلمات بومي و محلي و استفاده از گفت وگوهاي لهجه دار پرهيز دارم، مگر اينکه اشاره به شيء يا گل و گياهي باشد که نام يا معادلي در زبان فارسي براي آن نداشته باشيم، مثل لنج و ليل و کنار و مانند اينها. براي من جنوب در يک وضعيت مجازي مطرح است نه خود جنوب، چنان که وجود دارد. طرف خطاب نويسنده يا رمان فقط اقليتي از خوانندگان نيست. هيچ عنصري نبايد متن ادبي را محدود کند يا تقليل بدهد.

-در«عروس نيل» به جاي صفت و قيد و فعل هاي رايج از اصطلاحات و مثل ها و مفردات و ترکيبات عاميانه استفاده شده است. چقدر در کاربرد اين زبان خود آگاهي وجود دارد؟

ابتدا بگويم من به نوشتن خودبه خودي و في البداهه اعتقادي ندارم و ادبيات را محصول خودآگاهي و فرديت نويسنده مي دانم. سبک يا ساختارهاي کلامي را، که تبلور وجه خلاقانه زبان نويسنده است، مايه و موضوع متن لازم مي آورد. در نوشتن خودبه خودي يا ارتجالي نويسنده به عادت هاي کلامي، يا همان زبان اعتيادي، که کيفيت خودبه خودي يا«خودکار» دارد، رجوع مي کند. در اين گونه نوشتن ما«ابژه »ها را نمي بينيم بلکه آنها را بر اساس اولين مشخصه هاشان بازمي شناسيم. وقتي مي گوييم «دريا» در واقع دريا را نمي بينيم بلکه آن را «مي شنويم» و از روي عادت آن را دريافت مي کنيم. حال آنکه در متن ادبي بايد به دريا ساختار بدهيم، دريا را بيافرينيم، آن هم يک درياي ويژه را به اقتضاي متن. بنابراين من به جاي ناميدن مستقيم اشيا يا عواطف آدم ها خواسته ام حالتي از آنها را بيان کنم، حالتي که جنبه بصري و کنايي داشته باشد و در عين حال يک وجه نامعمول (ناآشنا) از«ابژه» را بازنمايي کند، به طوري که خواننده احساس کند اولين بار است با آن روبه رو مي شود. تمايل من به گزينشي بودن زباني بوده است که کيفيتي ملفوظ يا صدادار داشته باشد - نه کيفيتي نوشتاري و مکتوب - تا خواننده هنگام خواندن رمان صداي راوي و آدم ها را بشنود.

-در رمان شما کثرت واژگان و تنوع زباني به چشم مي خورد اما گاهي به واژه ها و اصطلاحاتي برمي خوريم که قدري عجيب و ناآشنا هستند. آيا اين ويژگي را بايد به سبک رمان نسبت داد؟

براي نويسنده همه چيز کلمه است و بيرون از کلمه چيزي وجود ندارد. واژه ها و ترکيبات کلامي وجه اشتراک واحدي ندارند که باعث شود همه آدم ها يک واژه يا ترکيب کلامي را به منظور واحدي به کار ببرند. واژه ها و نشانه هاي زباني در ارتباط با فعاليت ها و واکنش هاي انساني تثبيت مي شوند. نويسنده يي که در درون پيله محدودي از کلمات گرفتار باشد نمي تواند افق يک زندگي را با دامنه گسترده اش ببيند و توصيف کند. ما زماني مي توانيم «ديگري» را وصف کنيم که قبل از هر چيز مقدورات زباني او را بشناسيم. در حقيقت تنوع لغات يعني تنوع تعبير و تنوع انديشيدن و تخيل ورزيدن. آنچه شما از آن به واژه ها و اصطلاحات غريب و ناآشنا تعبير مي کنيد مي تواند انعکاس واکنش هاي عاطفي و رواني و جسماني همان «ديگري» باشد که ممکن است براي ما کاملاً آشنا نباشد. رمان نه فقط از واقعيت«آشنايي زدايي» مي کند بلکه پيش فرض هاي رايج درباره زبان هاي«ادبي» پذيرفته شده را هم به هم مي ريزد؛ به ويژه وقتي آدم هاي رمان با زباني متفاوت از زبان و ديدگاه مولف سخن مي گويند.

-رمان«عروس نيل» مبتني بر گفت وگو است و به جاي راوي عنصر گفت وگو رمان را پيش مي برد. چرا نقش اصلي را به گفت وگو داده ايد؟

ساختار رمان مبتني بر روايتگري - يا همان کنش و توصيف فعال - است، و البته عنصر گفت وگو. تاکيد بر عنصر گفت وگو از آن رو است که راوي در سطحي بالاتر از آدم هاي رمان قرار ندارد و عهده دار سخن همگان نيست. راوي نه تفسير مي کند و نه جايگاهي برگزيده دارد. موقعيت او در مواجهه با آدم ها موقعيتي مبتني بر مکالمه است؛ موقعيتي که نماينده استقلال و آزادي نسبي آدم هاست. بر اين مبنا است که کسي - صدايي - برتر نيست، اگرچه همه از يکديگر متمايزند. اين تمايز نه فقط در شکل و جنس و روحيه بلکه در زبان و لحن آنها نيز منعکس است، همان طور که صداي روايت از صداي گفت وگوها جداست. در صداي روايت من خواسته ام يک حالت دوصدايي به گوش برسد، يکي صداي راوي نوجوان و ديگري صداي راوي روايت. آن دو دقيقاً يکي نيستند، و من چندجا به اين تفاوت اشاره کرده ام. اين حالت دوصدايي در گفتار خليفه هم به چشم مي خورد. او به تدريج لحن صدايش تغيير مي کند و رفته رفته تحت تاثير حافظه خودش قرار مي گيرد، حافظه يک آدم تب دار و هذيان زده. اما اينکه چنين ويژگي هايي تا چه ميزان در رمان محسوس و برجسته باشد داوري نهايي بر عهده خوانندگان خواهد بود.
يادداشت سيمين بهبهاني بر رمان «عروس نيل»
بيان عشق
درباره ي تازه ترين داستان محمد بهارلو سخني بايد گفت. سپاسگزار خانم فريبا حاج دايي مي شوم که اين داستان را برايم مي خواند. با ياد ملاي روم آغاز مي کنم که سرود؛

هرچه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم، فرو مانم از آن،

نويسنده پيشاني ي اثر خود را با کلامي ازکتابً ديوانه ي جبران خليل جبران آراسته است؛

«رسيديم به جايي که مردي در ساحل نقشً سايه ي خودش را روي ماسه مي کشيد. موج هاي بزرگ مي آمدند و نقش را مي شستند. ولي مرد باز هم آن نقش را مي کشيد.»

به فريبا گوش مي سپارم و مي گويم برويم تا ببينيم کجا به گفتارً«جبران» مي رسيم.

نوجواني که تا آخرً داستان بي نام مي ماند گاه ديده هاي خودش را روايت مي کند و گاه شنيده هايش را از دو شخصيت داستان، يعني خليفه و ناخدا. اين نوجوان دستيارً خليفه بوده و در مسافرخانه ي او سه سال خدمت کرده است. غالباً بر بام مي رفته تا به خانه ي همسايه، که عموي اوست، سîرîک بکشد و دخترعموي خود را ببيند که پنجره گشوده، گيسوي سياهش را شانه مي زند. کارفرماي او نيز عاشق بوده است. اصلاً هر که در اين داستان چهره مي نمايد عاشق است، و البته هريک به گونه يي بارً عشقي بي فرجام را نهاني به دوش کشيده است.

محمد بهارلو در آفريدنً شخصيت هاي استثنايي تواناست. خليفه، سال ها، به معشوقي نامه نوشته که حتا يکي از نامه ها هم به دستً او نرسيده است. نامه به کجا؟ به شهرکي که در آن معشوق را به تصادف و از دور و به ندرت از نزديک و براي مدتي کوتاه ملاقات کرده است. خليفه از آن شهر کوچيده. معشوق هم قطعاً به جاي گاهً خود بازگشته، اما عاشق، پي در پي ، براي او و به همان نشاني، نامه نوشته و نامه ها نيز پي در پي بازگشته و او همه را با نواري به هم بسته و در مجري محفوظ داشته است و در بستر بيماري و مرگ مي خواهد که آن ها را از مجري بيرون بکشند و پيشً رويش بگذارند. اين جاست که به يادً جبران خليل جبران مي افتم و مردي که بر ماسه ها نقشً خود را مي کشيد و به موج مي سپرد و دوباره مي کشيد و باز مي کشيد. اما نامه هاي خليفه به خودش بازگشته اند و نقش هاي مردً ساحلي را موج ها برده اند. خليفه، به هنگامً مرگ، از معشوق چه در خاطر داشت؟ يک بوسه بر گونه اش که جاي آن، به هنگامً ياد آوري، «گر» مي گرفت. معشوقي هنرمند با صدايي ملکوتي که هزاران هواخواه و عاشق داشت و بوسه ي سپاسً خود را به آساني تقديمً هواخواهانً مي کرد؛ معشوقي که مانندً قمر دلي مهربان داشت و مانندً امًٌ کلثوم، به هنگامً خواندن، دستمالً حريرً خود را تکه تکه مي کرد، آيا يکي از اين دو نبود؟ هرکه بود، در اتاقً زيبايي از يک مسافرخانه چند شبي اقامت کرده بود. خليفه هم شبي را پس از رفتنً معشوق در همان اتاق به سر برده بود.

ليلي و مجنون شاه کارً نظامي ست. بيرون از اين حکايت، داستان هاي ديگري هم از مجنون يا ليلي بر سرزبان هاست، مثلاً اين که اميري برحالً زارً مجنون رقت آورده و پس از جدايي ليلي از ابن سلام خيمه يي مجلٌل براي مجنون ساخته و ليلي را به عقدً مجنون درآورده است، اما مجنون از خيمه ي ليلي مي گريخته و در بيابان از عشقً ليلي زاري سر مي داده است. شايد بگوييد که او ليلي را دوشيزه مي خواست. با اجازه بايد بگويم که ليلي در نامه يي به مجنون نوشته بود؛

گنجً گهرم که در به مهر است

چون غنچه ي باغ سر به مهر است

يعني ليلي به ابنً سلام رو نشان نداده بود. اما خليفه طنازي ها و دلبري هاي معشوق را براي همه، از جمله براي برادرش، ديده بود و در اين مرحله از مجنون سزاوارتر بود.

مي گويم؛ «از صداي سخنً عشق نديدم خوش تر»- درود بر حافظ، از زبانً نوجوان مي شنويم که خليفه در بستر افتاده بود و ناخدا تنها دوستش، بر بالينً او نشسته و گروهبان، شک انگيز و نفرت زا، شاهدً صحنه و مزاحمً حاضران بوده است. عموي نوجوان هم، که پدرً صفوراست، حضور دارد. صفورا و خواهرً نوجوان هم در رفت وآمدند. اين جا همه عاشقند، هريک به فراخورً حال و بي شباهت به ديگري. از همه غريب تر و عاشق تر، اما، خليفه است که بارً گرانً عاشقي را از جواني تا مرگ به دوش کشيده است.

در چند اثري که از محمد بهارلو خوانده ام، از جهتً ساختً شخصيت ها، نشانه هايي از هنجارگريزي ي ً صادق هدايت ديده ام. قصدم به هيچ روي مقايسه نيست. همچنين تقليد هم در ميان نيست، زيرا شخصيتً هدايت در مرزً تخيل تاحدٌ ً اغراقً شاعرانه پيش مي رود و در نيستي، هستي ي خود را به خواننده تحميل مي کند. فراطبيعت را عينً طبيعت در چشم مي کشاند. در کارً بهارلو اما، شخصيت ها نامعمولند نه فراطبيعي. مردي که عاشقً زنً اثيري مي شود و او را مي کشد در دنياي ما آدم ها زندگي نمي کند، به همين دليل قوانين شاملً او نمي شوند و هيچ کس به او نمي گويد چرا زن را کشتي. خليفه زاده و پرورده ي جهانً ماست و تا دمً آخر هم تظاهراتً عادي دارد. در روايت هم مي بينيم که چلمن و دست و پا چلفتي نبوده است. دفتر حساب و کتاب هم دارد. پس مي توان به او ايراد گرفت که چرا چنان کردي و چنين نکردي. اما، هرچه باشد، شخصيتي هنجارگريز است و چنين است که به صراحت مي توان گفت اين هر دو نويسنده گرايشي به نامعمول دارند، اما سليقه شان، در ساختنً آدم هاي داستان، يکي کاملاً فراواقعي و ديگري واقعي اما نامعمول است. به عبارتً ديگر، زنً اثيري ي هدايت در عالم واقع حضور ندارد اما زنً خواننده و مردً عاشقً داستان عروس نيل در واقعيت پذيرفتني ست، دست کم در حوزه ي روانکاوي. هنجارگريزها يا، در تداولً عامه، «عوضي ها» بسيارند. در همين داستان نوجوان محافظه کار و کم جرات است؛ نمي تواند به معشوق اظهارً علاقه کند. خواهرش فرصت ها را از دست مي دهد، نه با صفورا و عمو درباره ي برادرش، که عاشق دختر است، صحبتي مي کند و نه حتا براي خليفه که بيمار است پزشکي فرامي خواند. فقط مي تواند پس از مرگً معشوق«زبان» بگيرد و گريه کند. گروهبان موذي و فرصت طلب است؛ در مصيبت به دادً«عمو» مي رسد و قول مي گيرد که صفورا از آنً او باشد. اما ناخدا آن قدر مصيبت ديده است که از مرگً دوستش کمترين تاثري از خود بروز نمي دهد؛ دنيا را خوب مي شناسد.

به گمانً من بهارلو تظاهراتً رواني شخصيت هاي خود را به خوبي تصوير مي کند. زنً کولي نمونه ي خوبي بر درستي اين نظر است؛ جسور است، شوخ طبع و سمج است. مي داند که صفورا و نوجوان، براي باور کردنً پيش گويي هايش، شکارً خوبي هستند. پول داشته باشند، چه بهتر، و اگر نداشته باشند، او هنرنمايي ي خود را کرده است؛ همين برايش مغتنم است. اما برادرً خليفه آن قدر برادرً رنج ديده ي خود را در انتظارً آشتي مي گذارد تا جسدش را در گور مي بيند و از پشيماني در بسترً مرگ مي افتد.

مدتي است که نتوانسته ام هيچ دفتر و ديواني را مرور کنم. ناگهان اين در حافظه ام مي درخشد؛

گر بخواهي که بجويي دلم امروز بجوي

ورنه بسيار بجويي و نيابي بازم

آقاي بهارلو، دستتان درد نکند که عروس نيل را به خانه ام فرستاديد. رماني ارزشمند است و، به عبارتي ديگر، مهماني متشخص و ارجمند. فريبا خانم شما هم خسته نباشيد که داستان را برايم خوانديد. فرصتي بود تا يکي از تازه ترين پديده هاي ي ادبي ي کشورم را دريابم.

اي دل ار فرصت امروز به فردا فکني

مايه ي نقدً بقا را که ضمان خواهد شد؟
ادبيات در حال مرگ نيست
پوران فرخزاد

خيلي وقت است که نوشته يي را از سر شوق نخوانده و مجذوب اثري از هر دست نشده ام؛ نه شعري چه کهنه، نيم دار، مدرن يا فرامدرن، نه داستاني کوتاه يا بلند. هرچه از اين جنس به دستم مي آيد - شمار آن هم هميشه خيلي زياد است نيمه خوان رها مي کنم و بي حوصله به کناري مي گذارم. همه اش ادبيات را در حال مرگ مي بينم - به خصوص ادبيات کشورمان - و از دست و پا زدن هاي نويسندگاني که بيشتر در حال کشف خود و تمرين طرح هاي داستاني شان هستند يا گرته برداري هاي آشکار از آثار آن سوي آب ها - که فرهنگ شان هيچ مناسبتي با فرهنگ ما ندارد - هيچ لذتي نمي برم هيچ، گهگاهي هم از خود مي پرسم؛ «خدايا بر سر ادب و هنر ما چه آمده و چه ها دارد مي آيد؟،... و با اين همه خودگم کردگي چه مي توان کرد؟،...» و مدت هاست که در حسرت خواندن اثري که بتواند چند ساعتي مرا از آنچه در دنياي مضطرب، مغشوش و معلق کنوني دور کند، مي سوزم، انگار شعرها همه يک شکل، داستان ها يک شکل، همه ساختگي و تکنيکي شده اند. گويي شاعرها و داستان نويس ها از روح خالي شده اند و اين روبوت ها هستند که پيرنگ اين آثار را مي ريزند و مي نويسند،... مشتي انديشه هاي خشک و خشن، بيشتر بي معني و بيهوده و ناهمگون در قالب داستان ها يا شعرهايي که کمتر کسي آن را درمي يابد و درک مي کند، دهن کجي هايي ناخواسته به ادبيات مايه دار کلاسيک و ادبيات غني و زاينده سال هاي نزديک،... فرآورده هايي سرشار از ذوق که مي توانست خواننده را با خود به جايي ديگر ببرد... چنان که در ايام جواني ما را مي برد،... آثاري ناب، جادويي و اثرگذار که خودش را در شما به ثبت مي رساند، در ژرفاي شما خانه مي کرد. با شما مي زيست و در شما زندگي را تکرار مي کرد، در خلوت با شما مي آميخت. از گرماي شوق شما بار مي گرفت، مي زاييد و پشت هم تکثير مي شد،

اما در حال و هوايي اينچنين، به ناگاه نوولي از همکار محبوبي به دستم رسيد. ارمغاني از سر لطف و محبت که همچون ديگر کتاب ها مرا به بازگشايي و کشف خود مي خواند. بايد اعتراف کنم اول از نام اش - عروس نيل - که قديمي و جرجي زيداني مي نمود خوشم نيامد. سال هاي درازي بود از کودکي تا به اکنون که از نويسنده هايي همچون جرجي زيدان و همانندهاي او جدا و با آنها بيگانه شده بودم. اما هم به خاطر نام آشنا و گرامي نويسنده - محمد بهارلو - و هم به دليل احترام به احساس فرستنده، خيلي زود شروع اش کردم با اميد اينکه شايد اين بار،... که خوشبختانه پس از مدت ها آرزويم برآورده شد و از همان صفحات نخست اسير قلم نويسنده و فضاي وهم انگيز داستان شدم. نثر ساده، اما زيبا و روان، همراه با واژه هاي ناشناس جنوب، شخصيت هاي جذاب، و بيشتر از همه ابهامي که در متن موج مي زد، به خصوص که بوي فضاي فرهنگي تازه يي هم از آن بلند مي شد، بوي جنوب داغ آتشناک با آدم هاي پرجوش و خروش و تند و تيز، احساسات فوراني و انديشه هاي جادويي. حال جسمي ام هيچ خوب نبود، سينه درد شديد همراه با سرفه هاي پي در پي و مقداري تب؛ اما هرچه پيش مي رفتم آب ريزش چشم و دماغ ام را بيشتر از ياد مي بردم. يک ساعت، دو ساعت، نمي دانم چقدر طول کشيد تا تمامش کردم، حالا ديگر اصلاً به عنوان«عروس نيل» فکر نمي کردم. همه اش در جزيره دورافتاده متروکي که داستان در آنجا صورت مي بست پرپر مي زدم و در فضاي ميهمانسراي خراب و خالي و از ياد رفته يي که در يکي از اتاق هاي آن راز سنگيني در نهفت بود و در اتاقي ديگر پيرمردي با روياي عشق يک طرفه و قديمي که حتي دمي هم رهايش نمي کرد و آسوده اش نمي گذاشت که در واقعيت زندگي کند. از آن روياهاي عاشقانه يي که ديگر در دنياي شلوغ، درهم و تکنيک زده ما جايي براي رشد و نمو و پيشروي ندارد. دنيايي بي عشق، بي رويا، زبر، خشن و بي رحم،...

نوول خوش فورم، تاثيرگذار و ماناي«عروس نيل» محمد بهارلو در زمانه مرگ ادبيات، به راستي اميد تازه يي ا ست براي تولد دوباره ادبيات داستاني، و نويسنده تواناي جنوبي آن، در قحط خورشيد،... از داستان نويساني است که بايد از نو کشف شود؛ داستان نويسي که توانسته واقعه يي ساده را چنان بپيچاند و ماهرانه پيش ببرد که شما تب سرماخوردگي را با جادوي کلام او از ياد ببريد و با تمام صميميت وجودتان از کتاب خوان ها بخواهيد نوول دلچسب عروس نيل را هم بخرند - باور کنيد در زمانه مرگ کتاب خريد آن يک فريضه فرهنگي است - و هم در هر حالي که هستند آن را به دقت بخوانند و هم به آفرينشگر آن محمد بهارلو درود بفرستند.
عناوين اين صفحه
روايت يک دنياي پنهان
بيان عشق
ادبيات در حال مرگ نيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام