
درباره ي تازه ترين داستان محمد بهارلو سخني بايد گفت. سپاسگزار خانم فريبا حاج دايي مي شوم که اين داستان را برايم مي خواند. با ياد ملاي روم آغاز مي کنم که سرود؛
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، فرو مانم از آن،
نويسنده پيشاني ي اثر خود را با کلامي ازکتابً ديوانه ي جبران خليل جبران آراسته است؛
«رسيديم به جايي که مردي در ساحل نقشً سايه ي خودش را روي ماسه مي کشيد. موج هاي بزرگ مي آمدند و نقش را مي شستند. ولي مرد باز هم آن نقش را مي کشيد.»
به فريبا گوش مي سپارم و مي گويم برويم تا ببينيم کجا به گفتارً«جبران» مي رسيم.
نوجواني که تا آخرً داستان بي نام مي ماند گاه ديده هاي خودش را روايت مي کند و گاه شنيده هايش را از دو شخصيت داستان، يعني خليفه و ناخدا. اين نوجوان دستيارً خليفه بوده و در مسافرخانه ي او سه سال خدمت کرده است. غالباً بر بام مي رفته تا به خانه ي همسايه، که عموي اوست، سîرîک بکشد و دخترعموي خود را ببيند که پنجره گشوده، گيسوي سياهش را شانه مي زند. کارفرماي او نيز عاشق بوده است. اصلاً هر که در اين داستان چهره مي نمايد عاشق است، و البته هريک به گونه يي بارً عشقي بي فرجام را نهاني به دوش کشيده است.
محمد بهارلو در آفريدنً شخصيت هاي استثنايي تواناست. خليفه، سال ها، به معشوقي نامه نوشته که حتا يکي از نامه ها هم به دستً او نرسيده است. نامه به کجا؟ به شهرکي که در آن معشوق را به تصادف و از دور و به ندرت از نزديک و براي مدتي کوتاه ملاقات کرده است. خليفه از آن شهر کوچيده. معشوق هم قطعاً به جاي گاهً خود بازگشته، اما عاشق، پي در پي ، براي او و به همان نشاني، نامه نوشته و نامه ها نيز پي در پي بازگشته و او همه را با نواري به هم بسته و در مجري محفوظ داشته است و در بستر بيماري و مرگ مي خواهد که آن ها را از مجري بيرون بکشند و پيشً رويش بگذارند. اين جاست که به يادً جبران خليل جبران مي افتم و مردي که بر ماسه ها نقشً خود را مي کشيد و به موج مي سپرد و دوباره مي کشيد و باز مي کشيد. اما نامه هاي خليفه به خودش بازگشته اند و نقش هاي مردً ساحلي را موج ها برده اند. خليفه، به هنگامً مرگ، از معشوق چه در خاطر داشت؟ يک بوسه بر گونه اش که جاي آن، به هنگامً ياد آوري، «گر» مي گرفت. معشوقي هنرمند با صدايي ملکوتي که هزاران هواخواه و عاشق داشت و بوسه ي سپاسً خود را به آساني تقديمً هواخواهانً مي کرد؛ معشوقي که مانندً قمر دلي مهربان داشت و مانندً امًٌ کلثوم، به هنگامً خواندن، دستمالً حريرً خود را تکه تکه مي کرد، آيا يکي از اين دو نبود؟ هرکه بود، در اتاقً زيبايي از يک مسافرخانه چند شبي اقامت کرده بود. خليفه هم شبي را پس از رفتنً معشوق در همان اتاق به سر برده بود.
ليلي و مجنون شاه کارً نظامي ست. بيرون از اين حکايت، داستان هاي ديگري هم از مجنون يا ليلي بر سرزبان هاست، مثلاً اين که اميري برحالً زارً مجنون رقت آورده و پس از جدايي ليلي از ابن سلام خيمه يي مجلٌل براي مجنون ساخته و ليلي را به عقدً مجنون درآورده است، اما مجنون از خيمه ي ليلي مي گريخته و در بيابان از عشقً ليلي زاري سر مي داده است. شايد بگوييد که او ليلي را دوشيزه مي خواست. با اجازه بايد بگويم که ليلي در نامه يي به مجنون نوشته بود؛
گنجً گهرم که در به مهر است
چون غنچه ي باغ سر به مهر است
يعني ليلي به ابنً سلام رو نشان نداده بود. اما خليفه طنازي ها و دلبري هاي معشوق را براي همه، از جمله براي برادرش، ديده بود و در اين مرحله از مجنون سزاوارتر بود.
مي گويم؛ «از صداي سخنً عشق نديدم خوش تر»- درود بر حافظ، از زبانً نوجوان مي شنويم که خليفه در بستر افتاده بود و ناخدا تنها دوستش، بر بالينً او نشسته و گروهبان، شک انگيز و نفرت زا، شاهدً صحنه و مزاحمً حاضران بوده است. عموي نوجوان هم، که پدرً صفوراست، حضور دارد. صفورا و خواهرً نوجوان هم در رفت وآمدند. اين جا همه عاشقند، هريک به فراخورً حال و بي شباهت به ديگري. از همه غريب تر و عاشق تر، اما، خليفه است که بارً گرانً عاشقي را از جواني تا مرگ به دوش کشيده است.
در چند اثري که از محمد بهارلو خوانده ام، از جهتً ساختً شخصيت ها، نشانه هايي از هنجارگريزي ي ً صادق هدايت ديده ام. قصدم به هيچ روي مقايسه نيست. همچنين تقليد هم در ميان نيست، زيرا شخصيتً هدايت در مرزً تخيل تاحدٌ ً اغراقً شاعرانه پيش مي رود و در نيستي، هستي ي خود را به خواننده تحميل مي کند. فراطبيعت را عينً طبيعت در چشم مي کشاند. در کارً بهارلو اما، شخصيت ها نامعمولند نه فراطبيعي. مردي که عاشقً زنً اثيري مي شود و او را مي کشد در دنياي ما آدم ها زندگي نمي کند، به همين دليل قوانين شاملً او نمي شوند و هيچ کس به او نمي گويد چرا زن را کشتي. خليفه زاده و پرورده ي جهانً ماست و تا دمً آخر هم تظاهراتً عادي دارد. در روايت هم مي بينيم که چلمن و دست و پا چلفتي نبوده است. دفتر حساب و کتاب هم دارد. پس مي توان به او ايراد گرفت که چرا چنان کردي و چنين نکردي. اما، هرچه باشد، شخصيتي هنجارگريز است و چنين است که به صراحت مي توان گفت اين هر دو نويسنده گرايشي به نامعمول دارند، اما سليقه شان، در ساختنً آدم هاي داستان، يکي کاملاً فراواقعي و ديگري واقعي اما نامعمول است. به عبارتً ديگر، زنً اثيري ي هدايت در عالم واقع حضور ندارد اما زنً خواننده و مردً عاشقً داستان عروس نيل در واقعيت پذيرفتني ست، دست کم در حوزه ي روانکاوي. هنجارگريزها يا، در تداولً عامه، «عوضي ها» بسيارند. در همين داستان نوجوان محافظه کار و کم جرات است؛ نمي تواند به معشوق اظهارً علاقه کند. خواهرش فرصت ها را از دست مي دهد، نه با صفورا و عمو درباره ي برادرش، که عاشق دختر است، صحبتي مي کند و نه حتا براي خليفه که بيمار است پزشکي فرامي خواند. فقط مي تواند پس از مرگً معشوق«زبان» بگيرد و گريه کند. گروهبان موذي و فرصت طلب است؛ در مصيبت به دادً«عمو» مي رسد و قول مي گيرد که صفورا از آنً او باشد. اما ناخدا آن قدر مصيبت ديده است که از مرگً دوستش کمترين تاثري از خود بروز نمي دهد؛ دنيا را خوب مي شناسد.
به گمانً من بهارلو تظاهراتً رواني شخصيت هاي خود را به خوبي تصوير مي کند. زنً کولي نمونه ي خوبي بر درستي اين نظر است؛ جسور است، شوخ طبع و سمج است. مي داند که صفورا و نوجوان، براي باور کردنً پيش گويي هايش، شکارً خوبي هستند. پول داشته باشند، چه بهتر، و اگر نداشته باشند، او هنرنمايي ي خود را کرده است؛ همين برايش مغتنم است. اما برادرً خليفه آن قدر برادرً رنج ديده ي خود را در انتظارً آشتي مي گذارد تا جسدش را در گور مي بيند و از پشيماني در بسترً مرگ مي افتد.
مدتي است که نتوانسته ام هيچ دفتر و ديواني را مرور کنم. ناگهان اين در حافظه ام مي درخشد؛
گر بخواهي که بجويي دلم امروز بجوي
ورنه بسيار بجويي و نيابي بازم
آقاي بهارلو، دستتان درد نکند که عروس نيل را به خانه ام فرستاديد. رماني ارزشمند است و، به عبارتي ديگر، مهماني متشخص و ارجمند. فريبا خانم شما هم خسته نباشيد که داستان را برايم خوانديد. فرصتي بود تا يکي از تازه ترين پديده هاي ي ادبي ي کشورم را دريابم.
اي دل ار فرصت امروز به فردا فکني
مايه ي نقدً بقا را که ضمان خواهد شد؟