محمدعلي دادخواه
.jpg)
کانت در موضع بيان تفاوت قانون و اخلاق اشاره بسيار دقيقي دارد. او اعلام مي کند اجبار و الزامات قانون بيروني است و الزامات اخلاق دروني است يعني ضمانت اجراي امر اخلاقي را وجدان انساني ضامن است و ضمانت اجراي قانون که وجه مميز و نقطه شاخص آن از اخلاق محسوب مي شود بيروني است، يعني دستگاه حکومت ضمانت اجراي قانون را تضمين و تعهد مي کند پس قانون بايد داراي اوصاف ويژه يي باشد و به عنوان خط کش تعيين کننده مرز و حدود و شعور مردم با يکديگر در موضع حکومت شوندگان و دولت به معناي اخص کلمه يعني قواي مقننه، اجرائيه و قضائيه از ديگر سو بايد حد و مرز را رعايت کند.
بي گمان اخلاق که پليس دروني، تکليف رعايت آن را برعهده گرفته نسبت به هر شخص و نحله فکري متفاوت است اما قانون با توجه به اينکه در يک نظام قانونگذاري صحيح و سالم، الزاماً بايد نوعي باشد يعني هيچ شخص يا گروهي را بي سبب برتري ندهد. اين حاصل تفکر ساليان طولاني همزيستي انسان با انسان است که طي ساليان متمادي به اين نهايت راه يافته است. براي تدوين اين قانون بايد ضرورت و سهولت را در نظر گرفت يعني قانون براي انسان است نه انسان براي قانون و قانون بايد خواست و نياز و ضروريات جامعه را در موضع اشکال و ايراد بيابد و بر آن راه حلي بگشايد. بر اين مبادي در اکثر کشورها مبادرت به تنظيم دو گروه قوانين کرده اند؛ گروه نخست را به عنوان قانون اساسي يا قانون برتر قلمداد کرده اند که تغيير و لغو آن تابع تشريفات خاصي است و تصويب آن نيز از طريق تشريفات ويژه يي انجام مي گيرد.گروه دوم قوانيني است که تصويب آن موکول و منوط به آن است که در چارچوبه قانون اساسي و بايدها و نبايد هاي آن قرار مي گيرد و چنانچه برخلاف قانون اساسي تدوين شود فاقد اعتبار است بر اين پايه بايد گفت قانون اساسي پيمان مشخص و قرارداد معين حکومت شوندگان و حکومت کنندگان است به همين علت در قانون اساسي مواردي بيان و اظهار و ابلاغ مي شود که نشانگر اصول غيرقابل انکاري است که حدود دولت را تعيين و روشن مي دارد. بر اين مبادي در قانون اساسي نخست به حقوق ملت و امتيازات فرد و اختيارات او مي پردازند. بر اين روند قبل از ورود در جزييات اصول کلي بيان مي شود و در اين اصول به کرامت و ارزش والاي انسان که جوهره تشخص انساني است، توجه مي شود تا با تکيه بر اين اصول مردم بتوانند راه خود را انتخاب کنند و آزادي هاي انسان در موضع اجرا و عمل گوشزد مي شود . بديهي است در موضع شک نسبت به اصل اختيار و آزادي بايد شاهين ترازو بر آزادي نظر داشته باشد همان گونه که در قانون اساسي مي بينيم که نفي هرگونه ستمگري و ستم کشي و سلطه گري و سلطه پذيري و استقلال سياسي و اجتماعي و فرهنگي وجه همت قانون اساسي بوده است و تامين آزادي هاي سياسي و اجتماعي را تکليف قانون دانسته و در خصوص منبع قدرت به روشني اعلام داشته است که قدرت ناشي از اراده مردم است که اراده خود را به وسيله نمايندگان خويش در چارچوبه مجلس اعلام و اعمال کند اما اين نمايندگان مختار کامل نيستند تنها در چارچوبه قانون اساسي مي توانند اتخاذ تصميم کنند و شوراي نگهبان نيز بر اين هدف نظاره گر قانون است که مبادا از حقوق مجلسان که در نهايت حقوق ملت است، کاسته شود و اگر از اين اصل عدول کرد و برابر اصول حاکم بر تدوين قانون اساسي استنباط و تفسيري کرد مثلاً به اجتهاد در مقابل نص دست يازيد آن تفسير و استنباط فاقد وجاهت منطقي و پشتوانه قانوني است همان گونه که اگر دادرس در موضع رسيدگي شخصي و جزيي نص قانون را بر زير پاي نهاد آن تصميم در موضع سنجش يک راي قضايي مردود خواهد بود.
براي تسهيل کار قانونگران، چارچوبه قانون اساسي در مسائل مهم اقتصاد، آزادي، تابعيت و به ويژه قوانين شهروندي بيان و اعلام مي شود چنانچه در فصل سوم حقوق ملت مي خوانيم که مردم ايران از هر قوم و قبيله يي که باشند از حقوق مساوي برخوردارند و هيچ يک از اوصاف سبب امتياز نيست و در پي اين اصل قانون بر اين نکته پاي فشرده است که همه افراد ملت اعم از زن و مرد يکسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصاد و اجتماعي برخوردارند. قانون اساسي حريم خصوصي و حقوق فردي افراد را با حصاري محکم محافظت مي کند، حيثيت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است. تفتيش عقايد را ممنوع داشته اند و هيچ کس را صرف داشتن عقيده يي نمي توان تهديد و تعقيب کرد.
اين مسائل نشانگر رعايت حقوق ملت از يک سو و حدود دولت از ديگرسو است تا جايي که آزادي و تماميت ارضي را هم شأن تلقي کرده و اعلام داشته است هرگز نمي توان به بهانه موارد خاص حتي با وضع قانون آزادي هاي مصرح قانون اساسي را کاست. اين چارچوب باعث آن خواهد شد که خودکامگي و استبداد که نخستين هدف قانون اساسي است از ميان برخيزد و اگر اين اصول ناديده گرفته شود يعني حقوق ملت مورد بي مهري واقع شده.
اگر محاکمات علني نباشد، اگر حضور افراد بلامانع نباشد، اگر احکام دادگاه ها مستند و مستدل به مواد قانون نباشد، اگر رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي به طور علني و با حضور هيات منصفه و در محاکم دادگستري صورت نپذيرد عملاً قانون اساسي از اعتبار اجرايي خود فرو افتاده است. اگر دادگاه ها به موجب قانون تاسيس و تشکيل نشوند و قانون عادي برخلاف قانون اساسي تصويب و اجرا شود عملاً قانون اساسي فراموش شده و اگر قانون اساسي از ياد برود همان خودکامگي و استبداد که گريز از آن هدف قانون اساسي است، ظهور خواهد کرد. پس قانون اساسي ميثاق غيرقابل عدولي است که اصول مترقي آن بايد در موضع حفاظت از حقوق ملت مو به مو اجرا شود والا همه تلاش ها بيهوده بوده و بايد گامي در جهت احترام به قانون اساسي برداريم.