امير احمدي آريان

رمان هاي بزرگ همواره از زمره مهم ترين منتقدان عصري بوده اند که در آن نوشته شده اند، و در اين ميان سهم گوستاو فلوبر کم نظير است. تيغ حمله فلوبر در تمام دوران کارش، متوجه جامعه بورژوايي بود، و هر رمان او را مي توان مانيفستي عليه ابتذال و سطحي نگري بورژوازي دانست. مادام بوواري نمايانگر وجه تراژيک و دردناک اين ابتذال، و در عين حال سرسختي و بي رحمي اين جامعه است. فلوبر در قالب شخصيت اما بوواري نشان مي دهد که چطور چنين جامعه يي، دمدمي مزاج بودن و پا بيرون نهادن از چارچوب ها را برنمي تابد، با تجربه گرايي سر سازگاري ندارد، و از سوي ديگر، چطور زرق و برق توخالي اين جامعه خيال مردمانش را آشفته مي سازد. در «بووار و پکوشه» اما فلوبر يک گام جلوتر مي نهد، و تلاش مي کند با نشان دادن حجم انبوه شارلاتانيسم و ابتذال و فساد در چنين جامعه يي، آن را از درون متلاشي کند. بي جهت نبود که فلوبر در همان دوران نگارش اين رمان، در نامه يي نوشت که حس مي کند با دو شخصيت داستانش يکي شده و به اندازه آنها «احساس حماقت» مي کند. «بووار و پکوشه» نه فقط به نويسنده اش، که به هر خواننده يي احساس حماقت و فريب خوردگي مي دهد، و نشانش مي دهد پس پشت اين همه هياهو و جنجال، چه خلاء هولناکي نهفته است.
از دو جهت کاملاً متفاوت، و حتي شايد بتوان گفت متناقض، مي توان اين رمان را خواند. نخست، مي توان تيغ حمله فلوبر را متوجه مردم دانست، که نمايندگان شان، بووار و پکوشه، در سيل حوادث رمان پيش مي روند. مي توان گفت نقد حمله فلوبر بيش از هر چيز متوجه آماتوريسم است. او به بوالهوساني حمله مي کند که هرازچندگاه به مقوله يي علاقه مند مي شوند، مدتي در اطرافش دست و پا مي زنند، چيزهايي مقدماتي از آن مي آموزند و بعد رهايش مي کنند و سراغ سرگرمي ديگري مي روند. اين قبيل آدم ها که به وفور در هر جامعه يي يافت مي شوند، گويي معلومات شان از حوزه هاي گوناگون معرفت بشري را فقط براي مهماني ها مي خواهند، گويي هدف شان کم نياوردن در هيچ مکالمه يي است، و جز ظاهر پرزرق و برق مرد همه چيزدان دغدغه ديگري ندارند. اين دسته از آدم ها آماتورهاي بالفطره اند. هم در ادبيات و هنر آماتور باقي مي مانند و هم در علم و تکنولوژي و سياست، و کليشه نخ نماي «دريايي به عمق چند سانتيمتر» براي وصف حال شان به کار مي آيد.
بووار و پکوشه اما هر چه باشند آماتوريست نيستند. آن دو نمي خواهند آماتور باشند. هدف اين دو شخصيت عجيب فلوبر، که نمونه هايشان در ادبيات پيش از او کم شمارند (هرچند پس از انتشار اين رمان ناتمام فلوبر، انواع و اقسام زوج هاي نامتعارف به تقليد از او در ادبيات جهان رخ نمودند که مشهورترين شان زوج هاي بکت اند؛ ولاديمير و استراگون، مرسيه و کاميه و...)، بدون شک متخصص شدن در حوزه يي است که برمي گزينند. آنها از پاريس مي گريزند و به روستايي پناه مي برند، و همين کافي است تا اطمينان حاصل کنيم تلاش شان در راه کسب معرفت براي پز دادن نيست و ضرورتي واقعي در اقدام شان نهفته است. باقي رمان، حکايت به بن بست رسيدن سال ها تلاش و تقلاي اين دو نسخه بردار ساده است، که هر بار مي خواهند در حوزه يي از معرفت بشري به تخصص دست يابند، انواع و اقسام سنگ ها پيش پايشان مي افتد و بلاهاي بي شماري از آسمان و زمين بر سرشان نازل مي شود. بووار و پکوشه، که هر بار بر اثر حادثه يي خط سير جديد خود را مي يابند، در همان گام اول شروع مي کنند به جمع آوري انواع و اقسام کتاب ها و منابع مرتبط با آن حوزه خاص. هفته ها و گاه ماه ها و سال ها براي خواندن و درک اين منابع وقت مي گذارند. کاري که خود فلوبر براي نوشتن اين رمان کرد، و بعد که دست به عمل مي زنند آوار مشکلات بر سرشان فرود مي آيد. بووار و پکوشه همواره با مقاومت عرصه عمومي مواجه مي شوند؛ زماني که به طب مي گروند پزشک دهکده به خاطر عدم «تخصص» آن دو را متهم به آدم کشي در آينده نزديک مي کند، زماني که به الهيات روي مي آورند و در بنيان هاي مسيحيت شک مي کنند، کشيش و مردم ده همچون جذاميان طردشان مي کنند، و هرگز نمي توانند جوابي درخور تلاش هاي فراانساني شان بيابند.
بنابراين از زاويه يي ديگر مي توان گفت تيغ پيکان فلوبر بيش از دو شخصيت ساده لوحش، متوجه نظام تخصصي شده علوم در جامعه بورژوايي است. به خاطر هزاران کتابي که فلوبر براي نوشتن اين رمان خواند، بنيان واقعي رمانش بسيار محکم است، و به همين دليل است که مي تواند چنين شجاعانه پرده از انواع و اقسام شيادي هاي جاري در آثار متخصصان حوزه هاي گوناگون، از کشاورزي گرفته تا احضار ارواح، پرده بردارد. فلوبر نشان مي دهد چگونه بورژوازي هر حوزه يي از معرفت بشري را ملک طلق عده يي خاص کرده است، و چطور در چنين جامعه يي، هر حوزه يي به نحوي رمزگذاري مي شود و عدد رمز در اختيار عده يي خاص قرار مي گيرد، عده يي که به واسطه آنچه آلتوسر «دستگاه هاي ايدئولوژيک دولت» مي ناميد، محرم آن حوزه خاص مي شوند، از راز و رمزهاي دروني اش آگاه مي شوند و حتي زماني که کتاب مي نويسند تا مثلاً دانسته هايشان را به ديگران منتقل کنند، از رموزي که موجب زير سوال رفتن بنيان هاي تثبيت شده حوزه تخصصي شان مي شود، پرده برنمي دارند. به اين ترتيب است که وقتي بيگانگاني مثل بووار و پکوشه مي خواهند از بيرون به عرصه يي خاص قدم بگذارند با چنين مقاومت هاي شديدي مواجه مي شوند، کتاب هاي تخصصي به جايي هدايت مي کنند، و در نهايت همه چيز طوري عليه شان نظم مي يابد که به کل سرخورده و پشيمان شوند.
حوزه روشنفکري چطور؟ آيا روشنفکري نيز يکي از حوزه هايي است که نياز به تخصص و تحصيل دارد؟ آيا براي ايفاي نقش روشنفکر در هر جامعه يي بايد سال ها دانشگاه رفت و کتاب خواند و آموزش ديد، همان طور که براي پزشک شدن اين مراحل را طي مي کنند؟ مگر غير از اين است که همان طور که فوکو نشان داده است هر کس در حوزه يي بيشتر متخصص شود، هر کس نردبان مدارج آکادميک را سريع تر طي کند، هر کس جز حوزه تخصصي خودش به ديگر امور جامعه يي که در آن به سر مي برد بي توجه تر باشد، به قدرت نزديک تر شده است؟ اگر چنين است، نبايد در برابر روشنفکر نيز مثل هر متخصص بورژواي ديگري موضع گرفت که به جاي پيوند با حقيقت، دست در دست قدرت نهاده است؟
2
دو ديدگاه رايج و تا حد زيادي مقبول درباره روشنفکر وجود دارد که اتفاقاً هر دو، به رغم تفاوت زمين تا آسمان شان، مورد علاقه روشنفکران وطني علي الخصوص ليبرال هاست.
ديدگاه نخست ستايش از تخصص روشنفکر است. طبق اين ديدگاه، روشنفکر کسي است که انباني از معلومات بر دوش دارد و با خود همه جا مي برد. در اين ديدگاه سواد حرف اول را مي زند. روشنفکر کسي است که دکترايش را در يکي از رشته هاي علوم انساني گرفته است، سال ها زحمت کشيده و دود چراغ خورده و کتاب هاي قطور ديرياب را خوانده است، در يکي از شاخه هاي فلسفه يا نظريه هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي بالاترين مراتب تحصيل را پيموده است، کرسي استادي را در دانشگاهي معتبر اشغال کرده و از فرط دانش و معلومات کمتر کسي به گرد پايش مي رسد. فايده چنين روشنفکري اين است که علي القاعده «حرف مفت» نمي زند، به اين دليل ساده که مي داند چه مي گويد. اين فرهيخته بامعلومات، نه براساس شنيده ها يا مقالات روزنامه بلکه بر اساس کتاب هاي اصلي و منابع ناشناس دور از دسترس سخن مي گويد. مرجع تمام نقل قول هايش را مي داند، و وقتي مي گويد «به عقيده کانت»، «به زعم هگل»، «به قول هايدگر»، «دريدا مي گويد» و «فوکو نشان مي دهد»، خيال تان راحت است که روي هوا حرف نمي زند. در عين حال، درست به خاطر همين دود چراغ خوردن و سواد تحسين برانگيز، مي داند که نبايد در کار ديگران دخالت کند. به اين نتيجه رسيده است که حرف زدن خارج از حوزه تخصصي اش کار خطرناکي است و استادان متخصص بسياري به کمين نشسته اند تا مچش را بگيرند و آبرويش را بريزند و به خاطر نشناختن حد و مرزهايش مسخره اش کنند. پس اين روشنفکر متخصص اگر در حوزه روابط بين الملل تخصصش را گرفته، در باب همان موضوع حرف مي زند و جاي دوري نمي رود. اگر فوق دکتراي اقتصاد است درباره مسائل اقتصادي مصاحبه مي کند و مي نويسد. و اگر متخصص فلسفه تحليلي است، در همان حوزه کار مي کند. در مقابل آن درياهاي چند سانتيمتري اين روشنفکران چاه هايي هستند به عمق چندصد متر.
هر چند چنين چهره يي در ايران چندان به وفور وجود نداشته است و نياز به وجود آن نيز براي دانشگاه ها به شدت احساس مي شود، ولي تجربه جهان غرب عواقب تبديل شدن روشنفکر به اين چهره متخصص آکادميک را به خوبي نشان داده است. دانشگاه هاي امريکا مملو است از اين چاه هاي چندصد متري، استادان گوشه گير ادبيات تطبيقي و فلسفه و علوم سياسي که دودستي به پست و مقام شان چسبيده اند و حقوق دانشگاه برايشان از هر چيز ديگري مهم تر است، و اگر چيزي مي نويسند نه براي تغيير وضع موجود، که براي ارتقاي سلسله مراتب دانشگاهي است. تعريفي که راسل جاکوبي از روشنفکر ارائه مي کند («روح مستقل نفوذناپذيري که مسوول پاسخگويي به هيچ کس نيست»)، دورترين تصوير از اين قوم است. چنين وابستگي سفت و سختي به نظام آکادميک عملاً سرنوشت اين متخصصان را به همکاري با قدرت پيوند مي زند، و همين کافي است تا کار فکري شان به غايت بي اثر و غيرسياسي باشد، و فاصله يي برناگذشتني بيفتد بين اين گروه و حقيقت گويي، که مشخصه اصلي روشنفکري است.
ديدگاه دوم اما شيفته روشنفکري است که در خيابان حي و حاضر باشد. اين ديدگاه مدام به روشنفکران مي تازد که چرا از مردم دور شده اند، چرا کنج خانه نشسته اند و گوشه عزلت گزيده اند، و چرا بيست و چهار ساعت شبانه روز در ميتينگ ها و جلسات سياسي حاضر نيستند. الگوي ايده آل روشنفکر براي اين گروه ژان پل سارتر و آلبر کامو است، و مدام روياي بازگشت شرايط به پاريس دهه 60 را مي بينند. از ديد اين گروه رسالت اصلي روشنفکر نه توليد کتاب و خزيدن به کنج عزلت و فکر کردن، که حضور مستقيم در صحنه سياست روز، تاثيرگذاري بر مردم و ايستادن در برابر زور، و بيش از هر چيز، آگاهي بخشيدن به مردم است. تلقي اين ديدگاه از روشنفکر، افشاگري جسور است که زبان عوام را مي فهمد و مي تواند با اکثريت مردم ارتباط برقرار کند، و از سوي ديگر، به خاطر اطلاعات تاريخي وسيعش از دولت متبوع خود، و چه بسا به خاطر اطلاعاتي که از منابعي دور از دسترس عوام به او مي رسد، مي تواند اين آب آرام را به هم بزند و لاي و لجن کفش را بالا بياورد. از اين نظر، نمونه مناسب روشنفکر براي اين نوع ديدگاه نوام چامسکي است؛ مردي شجاع و در بسياري از موارد يکه و تنها، که تندترين حرف ها را عليه سياست هاي ايالات متحده بر زبان مي آورد، و همه ديده ايم که تا چقدر حرفش بين عوام خريدار دارد.
هر چند اين افشاگر جسور به مراتب موجودي شريف تر از استاد خموده دانشگاه است، و شجاعت و جسارتش در قياس با چشمان منتظر استاد دانشگاه به چک حقوق ماهيانه ستودني است، اما مشکل طرفداران حضور روشنفکر در خيابان توهمي بنيادي است که گريبان اين نوع نگاه را گرفته است. امروز ديگر بايد برايمان بديهي باشد که اگر روشنفکري وسط بزرگ ترين ميدان شهري برود و خودش را آتش بزند، حداکثر با سر تکان دادن و افسوس حضار مواجه خواهد شد، روز بعد خبري درباره مرگش در چند روزنامه منتشر خواهد شد، و آب از آب تکان نخواهد خورد. تيراژ کتاب همين کساني که مي خواهيم در خيابان حضور داشته باشند جاي بحثي باقي نمي گذارد؛ کسي که مخاطبانش حداکثر دو هزار نفر از هستند چطور با حضورش در خيابان قرار است چيزي را تغيير دهد؟ جالب است آنان که مدام به جان روشنفکران نق مي زنند که چرا در عرصه عمومي فعال نيستند، مثال هايشان را از شرايطي کاملاً استثنايي انتخاب مي کنند؛ دو چهره استثنايي تاريخ فرانسه، در شهري که بين تمام شهرهاي جهان استثناست، و در دوره يي که تاريخ بشر کمتر به خود ديده است. در هيچ کشور ديگري در هيچ دوره ديگري از قرن بيستم، روشنفکري وجود نداشته که تاثير سارتر را بر هموطنان خود بگذارد. بنابراين اين توهم را بايد به کل کنار گذاشت، حضور فيزيکي روشنفکر در عرصه عمومي فقط وقت او را تلف مي کند.
هر دوي اين راه ها به بن بست ختم مي شوند، و هيچ کدام از اين توصيه ها موجب تغييري در وضع موجود نخواهد شد. تنها راه موجود براي ادامه تفکر، که به معناي ادامه حيات موجودي به نام روشنفکر نيز هست، يافتن راه سوم است.
3
گفت وگوي ميشل فوکو و ژيل دلوز که تحت عنوان «روشنفکران و قدرت» منتشر شده است، يکي از نمونه هاي مثال زدني تلاش براي يافتن اين راه سوم است. اين دو فيلسوف بزرگ قرن بيستم بر آنند که پس از رخداد مه 68، بازنگري جدي در مفهوم روشنفکري، قدرت، و رابطه نظريه و عمل صورت دهند. اين گفت وگوي کوتاه، به نوعي چکيده نظريات مرتبط با قدرت و سياست از دو فيلسوف بزرگي است که در اوج پختگي فکري به سر مي برند، و به همين دليل خواندن دقيق آن اهميت زيادي دارد.
دلوز با اعلام ضرورت تجديدنظر در رابطه نظريه و عمل آغاز مي کند. دلوز از شکل جديدي از نظريه- عمل حرف مي زند که در آن مرزي بين اين دو نيست، اينگونه نيست که عده يي گوشه يي بنشينند و نظريه صادر کنند و عده يي به خيابان بريزند و به آن نظريه ها عمل کنند، همان تلقي کلاسيکي که به خصوص همواره در مارکسيسم وجود داشته است. دلوز نظريه و عمل را تقويت کننده يکديگر مي داند، و هر يک را ابزاري مي بيند براي شکستن ديوارهايي که بر سر راه ديگري پديد آمده اند. مثال او خود فوکوست. فوکو حين نوشتن کتاب بي نظيرش، «مراقبت و تنبيه»، در سطح نظري پي به لزوم حمله به سرکوب زندانيان برد، و به اين نتيجه رسيد که براي تحليل پديده زندان بيش از هر چيز صداي خود زندانيان بايد شنيده شود. به اين ترتيب بود که گروه GIP به سرپرستي خود او شکل گرفت، گروهي که وظيفه اش را ثبت گفته هاي زندانيان و صدابخشيدن به اين گروه مطلقاً ساکت جامعه تعريف کرده بود. کمي بعد دلوز مي گويد نظريه «جعبه ابزار» است، جعبه يي پر از لوازم گوناگون که قرار است به کار بيايند، و نظريه يي که به درد هيچ کس نخورد از اساس ايراد دارد. دلوز مجموعه اين ابزارها را وسايلي براي شکستن تلاش قدرت براي يکدست کردن جامعه مي داند. اينها ابزارهايي براي تکثرند، ابزارهايي براي شکستن، براي مقاومت در برابر هر نوع تلاش براي يکدست سازي و نمايندگي کردن ديگران. دلوز به خصوص به اصلاح طلبي حمله مي کند، به گرايشي که مي خواهد با استفاده از اندک تساهل قدرت نمايندگي عده يي از طردشدگان را برعهده گيرد و به جايشان حرف بزند. قدرت اما سر سوزني تساهل پذير نيست، و اصلاح طلبان نيز در نهايت راهي ندارند جز تن دادن به خواسته هاي قدرت و خيانت به آناني که نمايندگي شان را برعهده گرفته اند. دلوز ايده متکثر ساختن فضا را با اتکا به وقايع مه 68 بسط مي دهد؛ نظام سلسله مراتبي مبتني بر بازنمايي، که در آن عده يي نماينده عده ديگرند و باز عده يي ديگر نماينده اين نماينده هايند و به همين ترتيب هرم تا بالا رشد مي کند و در نهايت تعدادي انگشت شمار به نمايندگي از کل مردم يک جامعه حرف مي زنند، در لحظاتي مانند مه 68 شکسته مي شود. در چنين لحظاتي است که ساختار هرمي تبديل به ساختار شبکه يي مي شود، مجموعه يي از صداهاي هم ارز در سطحي واحد در جامعه پديد مي آيند و هر کس فرصت مي يابد به نمايندگي از خودش حرف بزند. به اين ترتيب، رسالت روشنفکر نيز حرف زدن به جاي عده يي ديگر نيست، چرا که از اين طريق خود را بدل به بخشي از نظام سلسله مراتبي قدرت کرده است. روشنفکر، آن کسي است که «جعبه ابزار»ي فراهم مي آورد براي پل زدن بين اين شبکه هاي گوناگون جامعه، براي صدا بخشيدن به بي صدايان، و براي متکثر کردن جامعه يي که قدرت مي خواهد يکدستش کند.
فوکو نيز تقريباً همين خط استدلالي را به شيوه يي ديگر دنبال مي کند. فوکو تلقي سنتي از روشنفکر را، که بر اساس آن روشنفکر فاش کننده فساد نهفته در روابط ظاهراً سالم سياسي، لودهنده چهره کريه ايدئولوژي، و گوينده حقيقت به جاي آناني است که نمي توانند سخن بگويند، کنار مي گذارد و تلويحاً مه 68 را نقطه عطفي در تاريخ نقش روشنفکر در جامعه مي داند. فوکو معتقد است آشوب هاي مه 68 نشان داد مردم نياز به آگاهي ندارند، مردم به اندازه کافي از وضع خود آگاهند و اگر فرصتي بيابند به خوبي مي توانند حقيقت را بيان کنند. اما در هر جامعه يي نظامي از قدرت وجود دارد، نظامي نامرئي که دسترسي به آن ناممکن است، نظامي که جاي مشخصي ندارد و در تمام ساختارهاي جامعه نفوذ کرده است. اين نظام است که با مقاومت خود مانع از گفتن حقيقت مي شود. رسالت روشنفکر به عقيده فوکو، مشخص کردن تکليف خود با نظام، و نشان دادن نحوه عمل ظريف آن در سرکوب صداهاي گوناگون جامعه است. به اين ترتيب، نظريه ديگر نه بيان يا ترجمه يا مفهوم پردازي چيزي، يا حتي راهکاري براي عمل کردن، بلکه خود عمل است. نظريه مبارزه با اين قدرت پنهان و مرموز است، لو دادن قدرت و آشکار کردن اوست در نقاطي که حضور سنگين و نامرئي اش حس نمي شود. نمونه مشخص چنين مبارزه يي براي فوکو، تحليل وضعيت زندان است، جايي که قدرت به عريان ترين و آشکارترين شکل خود ظاهر مي شود و تلاشي براي پنهان ساختن خود نمي کند. مبارزه با زندان مبارزه يي عليه بي عدالتي است. ادامه بحث فوکو بيشتر به ماهيت مرموز قدرت و وضعيت زندان برمي گردد، و آخر سر از خطر تبديل شدن به «روشنفکر پرولتريا» مي گويد، از اينکه روشنفکر خود را با طبقه يي خاص يکي بداند و ايدئولوژي شان را بپذيرد و براي منافع شان بکوشد. فوکو اعتقاد به مبارزه با قدرت دارد، و اين هدف است که مي تواند مبارزه روشنفکر را مستقل از منافع طبقه يي مشخص ادامه دهد.
ايده هاي عالي فوکو و دلوز در اين گفت وگوي کوتاه، هرچند که بسيار به حقيقت نزديک اند، اما بيشتر به درد جهان غرب مي خورند. تصوري که از آگاهي توده ها در ذهن اين دو وجود دارد بيشتر به کار پاريس مي آيد، و تعميم آن به شرايط کشورهاي ديگر بايد توام با احتياط زياد باشد.
4
نظريات ادوارد سعيد اما بيشتر به کار ما مي آيند. نگاه سعيد به آنچه در جهان رخ مي دهد نگاهي است جهان شمول، و اين بيش از هر چيز نتيجه موقعيت خود او در جهان غرب به عنوان بيگانه يي هميشگي است. ادوارد سعيد از آن دست مردان بي وطني بود که در نيمه دوم قرن بيستم روز به روز بر تعدادشان افزوده شد، و امروزه بخش قابل توجهي از جمعيت جهان غرب را تشکيل مي دهند. خود او در مقاله «روشنفکر در تبعيد» صورت بندي استادانه يي از روشنفکراني که در تبعيد زندگي و فکر کرده اند، ارائه مي کند. اين مقاله از کتاب «نقش روشنفکر» (ادوارد سعيد، حميد عضدانلو، نشر آموزش) بيش از هر چيز تامل در نفس است، تلاش سعيد است براي شرح و درک موقعيت خود و امثال او در جهان غرب. سعيد در اين مقاله روشنفکران تبعيدي را به دو گروه تقسيم مي کند، يکي آنان که به ميزبانشان بلافاصله آري مي گويند و به سرعت در دل جامعه بيگانه ادغام مي شوند، تا حدي که مثل برژينسکي از تصميم گيرندگان ارشد سياست هاي کلان کشور ميزبان خود مي شوند، و گروه دوم، که ادوارد سعيد بي گمان از آنان است، روشنفکراني اند که هميشه نفي مي کنند. اين گروه با جامعه خود هميشه در تضادند، و نامحرمان و تبعيديان ابدي اين جامعه به شمار مي روند. روشنفکر تبعيدي معترض هميشه غريبه است، و احساس عدم نزديکي و نامانوسي با جامعه يي که در ظاهر ميزبان خوبي برايش بوده هرگز گريبانش را رها نمي کند. او دائماً در حال بي قراري، جنجال، اغتشاش و بر هم زدن آرامش ميزبانانش است، و بار اين غريبگي را تا آخر عمر بايد با خود بکشد. تبعيد اما در قبال اين هزينه ها براي او مزايايي نيز دارد که مهم ترين شان امکان شگفت زدگي دائمي است. انسان تبعيدي هميشه در حال شگفت زده شدن از ديدن محيط پيرامون خود است، آنچه به نظر بوميان طبيعي و عادي مي آيد براي او هميشه تعجب آور است. او هميشه در حال شوک است، و همين شوک است که موجب بسته شدن نطفه ايده در ذهن او مي شود. اين موقعيت خاص زندگي در تبعيد، که امثال فوکو و دلوز هيچ گاه تجربه اش نکرده اند، به امثال سعيد فرصت مي دهد تا روشنفکراني «جهان شمول» شوند، و بي وطن بودن اين افراد به آنان اجازه مي دهد بتوانند ملت ها را در سطوحي برابر با يکديگر ارزيابي کنند.
پس بي جهت نيست که يکي ديگر از مقالات کتاب در ستايش از روشنفکران جهان شمول نوشته شده است. در اين مقاله سعيد در مفهوم «ما» تدقيق مي کند، و مثال هايي مي آورد از مقاله نويسان و خبرنگاران امريکايي در دوران جنگ ويتنام يا جنگ جهاني دوم، که در گزارش اخبار جنگ مدام از ضمير «ما» استفاده مي کردند؛ «ما» در جبهه ژاپن پيشرفت کرديم، «ما» مهاجمان ويتنامي را عقب رانديم و... اين ضمير به ظاهر خنثي کليد اصلي هر ملتي است که در شرايط بحراني قرار گرفته باشد. عده يي انگشت شمار، که تصميم گيرندگان دوران جنگ هستند، عملاً بدل به نمايندگان کل يک ملت مي شوند، و شکست ها و پيروزي هاي آنان شکست ها و پيروزي هاي يک ملت دانسته مي شود. در شرايط جنگي هر نوع اقدامي عليه دشمن ستودني است، و هر نوع اقدامي که دشمن صورت دهد قبيح است. روشنفکر جهان شمول آن کسي است که اين تصور را مي شکند. روشنفکر جهان شمول در عين حال که حمله امريکا به ويتنام را محکوم مي کند، به قباحت شکنجه هايي که ويت کنگ ها بر سر سربازان امريکايي مي آوردند نيز اشاره مي کند و بر آن آگاه است. روشنفکر جهان شمول اگر محکوم کننده حمله به برج هاي دوقلوست، فراموش نمي کند جنايتي که در گوانتانامو رخ مي دهد نيز بي نهايت سبعانه است. او وحشيگري هاي استالين را در شوروي محکوم مي کند، و همزمان به وحشيگري هاي امريکا در شيلي و گواتمالا نيز معترض است. براي او، با هر گرايش فکري، حمله فرانسه به الجزاير و حمله شوروي به افغانستان به اندازه هم نفرت انگيز است. به اين ترتيب او ذره يي است که مي خواهد جهان را در خود جا دهد، وطن او به اندازه جهان وسعت دارد و از آنجا که وابستگي عميقي به هيچ دولت- ملتي ندارد، جهان را از زاويه يي ديگر مي نگرد.
اين جهان شمولي روشنفکر را سعيد به معرفت او نيز تسري مي دهد. سعيد مخالف سرسخت تخصصي شدن است، او متخصص شدن روشنفکر در يک رشته خاص و بي تفاوت شدن او به حوزه هاي ديگر را واقعه يي در حد مرگ آن روشنفکر مي شمارد. مثلاً در زمينه ادبيات، متخصص شدن يعني تمرکز و تاکيد بيمارگونه بر تکنيک هاي ادبي، تقويت گرايش هاي فرماليستي در خواندن متون ادبي، و بي تفاوت شدن به بستر تاريخي توليد اثر ادبي، يا به عبارت ديگر، بي تفاوت شدن به تجربياتي واقعي که در ساخته شدن اثر ادبي عمل مي کنند. متخصص ادبيات آن کسي است که تاريخ و سياست و سينما و موسيقي را جدا از ادبيات مي داند، و در هنگام خواندن متن ادبي به اين حوزه ها کاري ندارد. بنابراين، متخصص همچون حيوان دست آموز سردمداران رشته تخصصي خود است. متخصص موجودي رام و اهلي است که چون پا از دايره يي تنگ بيرون نمي گذارد، خطري براي هيچ کس نمي تواند بيافريند. از قبل مشخص است که روشنفکر متخصص چطور حرف مي زند، چگونه ارجاع مي دهد، منابع و مآخذش کدامند. در هر رشته عده يي هستند که خطوط را مشخص مي کنند، و آن کس که اين خطوط را به هم بريزد خائن به آن رشته محسوب مي شود. متخصص هرگز چنين کاري نخواهد کرد.
ادوارد سعيد ستاينده روشنفکر آماتور است، ستاينده کسي است که به تخصصي ترين و تکنيکي ترين حوزه ها شجاعانه قدم مي گذارد و مسائل اخلاقي و حقايق سياسي را که در دل اين حوزه ها مي بيند با صداي بلند مي گويد. اين روح سرکش روشنفکر آماتور است که با ورودش به هر رشته مشخص و نظم و ترتيب يافته يي، مي تواند خمودي و سستي متخصصان را برآشوبد و فضايي زنده تر و قابل تنفس تر مهيا سازد. اوست که هميشه به جاي انجام کاري که به او محول شده، از خود مي پرسد چرا بايد اين کار را انجام دهد، نه اينکه چگونه بايد انجامش دهد. روشنفکر مانند ويروسي است که در فضا حرکت مي کند و هر از چند گاه به جان بدني سالم مي افتد و سلامتي اش را به خطر مي اندازد، يا به عبارت ديگر، نشانش مي دهد اين سلامتي بر چه بنيان سستي استوار شده است.
5
براي بسط اين ايده سعيد، يعني ستايش از روشنفکر آماتور که مانند ويروس به جان تمام حوزه هاي تخصصي مي افتد، مي توان از مفهوم «لکه» وام گرفت که پاسکال بونيتزر در مقاله مشهور «تعليق هيچکاکي» (لاکان- هيچکاک، ژيژک و ديگران، مازيار اسلامي و ديگران، نشر ققنوس) به شيوه يي عالي در مورد سينماي هيچکاک بسط داده است. به عقيده بونيتزر، هر جنايتي در سينماي هيچکاک با يک لکه آغاز مي شود، چيزي که در مجموعه يي از ابژه هاي عادي نگاه را متوجه خود مي کند، آن جزيي از تصوير که خلاف اجزاي ديگر عمل مي کند. فيلم هاي هيچکاک هميشه چنين پيش مي روند که نظمي معمولي، زندگي يکنواخت و ملال آور در جريان است، و ناگهان کسي متوجه لکه يي مي شود، ابژه يي که بر خلاف روال طبيعي امور عمل مي کند. لکه هميشه در زمينه طبيعتي ظاهر مي شود که به شکل مشکوکي بيش از حد طبيعي است، و از فرط طبيعي بودن بيننده را هميشه در انتظار حادثه يي مي گذارد. لکه جزيي از کل است که با هيچ يک از اعضاي کل نمي خواند، و همين جزء است که هيچکاک هميشه بنيان کارگرداني اش را بر آن استوار مي سازد.
براي بسط مفهوم لکه مي توان از جايي ديگر نيز وام گرفت؛ نقاشي هاي ادگار دگا، نقاش بزرگ فرانسوي آخر قرن نوزدهم، که وجه افتراقش با رئاليست هايي نظير کوربه نه فقط گرايش هاي امپرسيونيستي او، بلکه اهميت دادن به مفهوم لکه در آثارش است. به عنوان نمونه به دو تابلوي ادگار دگا مي توان پرداخت؛ اولي تابلوي «مسابقه اسب دواني مقابل جايگاه» است. تابلو تصوير چند اسب و سوارکارهايشان است که خود را براي مسابقه آماده مي کنند، و در جايگاه نيز زنان و مردان بورژواي قرن 19 فرانسه نشسته اند. همه چيز آرام و منظم است، و شرايط براي آغاز مسابقه يي معمولي مهياست. در انتهاي چشم انداز تابلو اما اسبي که دورتر از همه است، به طرز عجيبي رم کرده و چيزي نمانده سوارش را به زمين بيندازد. دست ها و پاهاي اسب در زوايايي نامتعارف کج شده اند، و هيچ چيز آن به ديگر اجزاي تابلو نمي خورد. اين اسب به وضوح لکه يي در تابلوي دگاست، ابژه يي است که برخلاف نظم طبيعت عمل مي کند، حفره يي است که کل نظم تابلو را به هم مي ريزد. دو اسب ديگر هم در تابلوي «مسابقه در حومه شهر» دگا هست که لکه هاي تابلواند. تابلو تصوير مجموعه يي از افراد است که براي تعطيلات و پيک نيک به حومه شهر آمده اند، و در آن ميان ناگهان دو سوارکار با اسب هايي که به خاطر سرعت بالا به طرز عجيبي بدنشان در هوا کش آمده از وسط جمعيت رد مي شوند. نمونه ديگر، تابلوي فوق العاده يي است از سري رقاص هاي باله دگا، تابلوي «اجرا روي صحنه». در اين تابلو رهبر گروه وسط رقاصان باله ايستاده است، و بيش از ده رقاص در حال تمرين حرکات باله اند. در اين بين، يکي از رقاص ها به جاي رقصيدن دارد جيغ مي کشد، دست هايش را پشت سر گره کرده و چنان فرياد مي زند گويي صحنه هولناکي ديده است. وسط آن جمع رقاص که با دقت به حرکات موزون مشغولند، اين دختر به وضوح يک لکه است.
روشنفکر در هر حوزه يي که وارد شود يک لکه است. او کسي است که وسط مسابقه اسب دواني اسبش به حالتي درمي آيد که هيچ يک از اسب سواران حرفه يي نديده اند، او کسي است که وقتي به هيئت رقاص باله درمي آيد، به جاي رقصيدن فرياد مي زند. روشنفکر آن جزء مزاحمي است که آرامش متخصصان را به هم مي ريزد، آن موجود اخلالگري است که همه جا دخالت مي کند، روشنفکر موريانه يي است که به جان درختي استوار و سبز و تحسين برانگيز مي افتد و آن را از درون سست مي کند تا استحکام کاذبش را عيان سازد. کار روشنفکري از جنس بنا کردن و ساختن نيست، از جنس تخريب و به هم ريختن است. روشنفکر آن کسي است که ايمان دارد در دل ويرانه است که حقيقت آشکار مي شود.