شنبه، 30 آذر 1387 - شماره 1847
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
درباره روشنفکران آماتور
عليه دو نگاه متداول
امير احمدي آريان

رمان هاي بزرگ همواره از زمره مهم ترين منتقدان عصري بوده اند که در آن نوشته شده اند، و در اين ميان سهم گوستاو فلوبر کم نظير است. تيغ حمله فلوبر در تمام دوران کارش، متوجه جامعه بورژوايي بود، و هر رمان او را مي توان مانيفستي عليه ابتذال و سطحي نگري بورژوازي دانست. مادام بوواري نمايانگر وجه تراژيک و دردناک اين ابتذال، و در عين حال سرسختي و بي رحمي اين جامعه است. فلوبر در قالب شخصيت اما بوواري نشان مي دهد که چطور چنين جامعه يي، دمدمي مزاج بودن و پا بيرون نهادن از چارچوب ها را برنمي تابد، با تجربه گرايي سر سازگاري ندارد، و از سوي ديگر، چطور زرق و برق توخالي اين جامعه خيال مردمانش را آشفته مي سازد. در «بووار و پکوشه» اما فلوبر يک گام جلوتر مي نهد، و تلاش مي کند با نشان دادن حجم انبوه شارلاتانيسم و ابتذال و فساد در چنين جامعه يي، آن را از درون متلاشي کند. بي جهت نبود که فلوبر در همان دوران نگارش اين رمان، در نامه يي نوشت که حس مي کند با دو شخصيت داستانش يکي شده و به اندازه آنها «احساس حماقت» مي کند. «بووار و پکوشه» نه فقط به نويسنده اش، که به هر خواننده يي احساس حماقت و فريب خوردگي مي دهد، و نشانش مي دهد پس پشت اين همه هياهو و جنجال، چه خلاء هولناکي نهفته است.

از دو جهت کاملاً متفاوت، و حتي شايد بتوان گفت متناقض، مي توان اين رمان را خواند. نخست، مي توان تيغ حمله فلوبر را متوجه مردم دانست، که نمايندگان شان، بووار و پکوشه، در سيل حوادث رمان پيش مي روند. مي توان گفت نقد حمله فلوبر بيش از هر چيز متوجه آماتوريسم است. او به بوالهوساني حمله مي کند که هرازچندگاه به مقوله يي علاقه مند مي شوند، مدتي در اطرافش دست و پا مي زنند، چيزهايي مقدماتي از آن مي آموزند و بعد رهايش مي کنند و سراغ سرگرمي ديگري مي روند. اين قبيل آدم ها که به وفور در هر جامعه يي يافت مي شوند، گويي معلومات شان از حوزه هاي گوناگون معرفت بشري را فقط براي مهماني ها مي خواهند، گويي هدف شان کم نياوردن در هيچ مکالمه يي است، و جز ظاهر پرزرق و برق مرد همه چيزدان دغدغه ديگري ندارند. اين دسته از آدم ها آماتورهاي بالفطره اند. هم در ادبيات و هنر آماتور باقي مي مانند و هم در علم و تکنولوژي و سياست، و کليشه نخ نماي «دريايي به عمق چند سانتيمتر» براي وصف حال شان به کار مي آيد.

بووار و پکوشه اما هر چه باشند آماتوريست نيستند. آن دو نمي خواهند آماتور باشند. هدف اين دو شخصيت عجيب فلوبر، که نمونه هايشان در ادبيات پيش از او کم شمارند (هرچند پس از انتشار اين رمان ناتمام فلوبر، انواع و اقسام زوج هاي نامتعارف به تقليد از او در ادبيات جهان رخ نمودند که مشهورترين شان زوج هاي بکت اند؛ ولاديمير و استراگون، مرسيه و کاميه و...)، بدون شک متخصص شدن در حوزه يي است که برمي گزينند. آنها از پاريس مي گريزند و به روستايي پناه مي برند، و همين کافي است تا اطمينان حاصل کنيم تلاش شان در راه کسب معرفت براي پز دادن نيست و ضرورتي واقعي در اقدام شان نهفته است. باقي رمان، حکايت به بن بست رسيدن سال ها تلاش و تقلاي اين دو نسخه بردار ساده است، که هر بار مي خواهند در حوزه يي از معرفت بشري به تخصص دست يابند، انواع و اقسام سنگ ها پيش پايشان مي افتد و بلاهاي بي شماري از آسمان و زمين بر سرشان نازل مي شود. بووار و پکوشه، که هر بار بر اثر حادثه يي خط سير جديد خود را مي يابند، در همان گام اول شروع مي کنند به جمع آوري انواع و اقسام کتاب ها و منابع مرتبط با آن حوزه خاص. هفته ها و گاه ماه ها و سال ها براي خواندن و درک اين منابع وقت مي گذارند. کاري که خود فلوبر براي نوشتن اين رمان کرد، و بعد که دست به عمل مي زنند آوار مشکلات بر سرشان فرود مي آيد. بووار و پکوشه همواره با مقاومت عرصه عمومي مواجه مي شوند؛ زماني که به طب مي گروند پزشک دهکده به خاطر عدم «تخصص» آن دو را متهم به آدم کشي در آينده نزديک مي کند، زماني که به الهيات روي مي آورند و در بنيان هاي مسيحيت شک مي کنند، کشيش و مردم ده همچون جذاميان طردشان مي کنند، و هرگز نمي توانند جوابي درخور تلاش هاي فراانساني شان بيابند.

بنابراين از زاويه يي ديگر مي توان گفت تيغ پيکان فلوبر بيش از دو شخصيت ساده لوحش، متوجه نظام تخصصي شده علوم در جامعه بورژوايي است. به خاطر هزاران کتابي که فلوبر براي نوشتن اين رمان خواند، بنيان واقعي رمانش بسيار محکم است، و به همين دليل است که مي تواند چنين شجاعانه پرده از انواع و اقسام شيادي هاي جاري در آثار متخصصان حوزه هاي گوناگون، از کشاورزي گرفته تا احضار ارواح، پرده بردارد. فلوبر نشان مي دهد چگونه بورژوازي هر حوزه يي از معرفت بشري را ملک طلق عده يي خاص کرده است، و چطور در چنين جامعه يي، هر حوزه يي به نحوي رمزگذاري مي شود و عدد رمز در اختيار عده يي خاص قرار مي گيرد، عده يي که به واسطه آنچه آلتوسر «دستگاه هاي ايدئولوژيک دولت» مي ناميد، محرم آن حوزه خاص مي شوند، از راز و رمزهاي دروني اش آگاه مي شوند و حتي زماني که کتاب مي نويسند تا مثلاً دانسته هايشان را به ديگران منتقل کنند، از رموزي که موجب زير سوال رفتن بنيان هاي تثبيت شده حوزه تخصصي شان مي شود، پرده برنمي دارند. به اين ترتيب است که وقتي بيگانگاني مثل بووار و پکوشه مي خواهند از بيرون به عرصه يي خاص قدم بگذارند با چنين مقاومت هاي شديدي مواجه مي شوند، کتاب هاي تخصصي به جايي هدايت مي کنند، و در نهايت همه چيز طوري عليه شان نظم مي يابد که به کل سرخورده و پشيمان شوند.

حوزه روشنفکري چطور؟ آيا روشنفکري نيز يکي از حوزه هايي است که نياز به تخصص و تحصيل دارد؟ آيا براي ايفاي نقش روشنفکر در هر جامعه يي بايد سال ها دانشگاه رفت و کتاب خواند و آموزش ديد، همان طور که براي پزشک شدن اين مراحل را طي مي کنند؟ مگر غير از اين است که همان طور که فوکو نشان داده است هر کس در حوزه يي بيشتر متخصص شود، هر کس نردبان مدارج آکادميک را سريع تر طي کند، هر کس جز حوزه تخصصي خودش به ديگر امور جامعه يي که در آن به سر مي برد بي توجه تر باشد، به قدرت نزديک تر شده است؟ اگر چنين است، نبايد در برابر روشنفکر نيز مثل هر متخصص بورژواي ديگري موضع گرفت که به جاي پيوند با حقيقت، دست در دست قدرت نهاده است؟

2

دو ديدگاه رايج و تا حد زيادي مقبول درباره روشنفکر وجود دارد که اتفاقاً هر دو، به رغم تفاوت زمين تا آسمان شان، مورد علاقه روشنفکران وطني علي الخصوص ليبرال هاست.

ديدگاه نخست ستايش از تخصص روشنفکر است. طبق اين ديدگاه، روشنفکر کسي است که انباني از معلومات بر دوش دارد و با خود همه جا مي برد. در اين ديدگاه سواد حرف اول را مي زند. روشنفکر کسي است که دکترايش را در يکي از رشته هاي علوم انساني گرفته است، سال ها زحمت کشيده و دود چراغ خورده و کتاب هاي قطور ديرياب را خوانده است، در يکي از شاخه هاي فلسفه يا نظريه هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي بالاترين مراتب تحصيل را پيموده است، کرسي استادي را در دانشگاهي معتبر اشغال کرده و از فرط دانش و معلومات کمتر کسي به گرد پايش مي رسد. فايده چنين روشنفکري اين است که علي القاعده «حرف مفت» نمي زند، به اين دليل ساده که مي داند چه مي گويد. اين فرهيخته بامعلومات، نه براساس شنيده ها يا مقالات روزنامه بلکه بر اساس کتاب هاي اصلي و منابع ناشناس دور از دسترس سخن مي گويد. مرجع تمام نقل قول هايش را مي داند، و وقتي مي گويد «به عقيده کانت»، «به زعم هگل»، «به قول هايدگر»، «دريدا مي گويد» و «فوکو نشان مي دهد»، خيال تان راحت است که روي هوا حرف نمي زند. در عين حال، درست به خاطر همين دود چراغ خوردن و سواد تحسين برانگيز، مي داند که نبايد در کار ديگران دخالت کند. به اين نتيجه رسيده است که حرف زدن خارج از حوزه تخصصي اش کار خطرناکي است و استادان متخصص بسياري به کمين نشسته اند تا مچش را بگيرند و آبرويش را بريزند و به خاطر نشناختن حد و مرزهايش مسخره اش کنند. پس اين روشنفکر متخصص اگر در حوزه روابط بين الملل تخصصش را گرفته، در باب همان موضوع حرف مي زند و جاي دوري نمي رود. اگر فوق دکتراي اقتصاد است درباره مسائل اقتصادي مصاحبه مي کند و مي نويسد. و اگر متخصص فلسفه تحليلي است، در همان حوزه کار مي کند. در مقابل آن درياهاي چند سانتيمتري اين روشنفکران چاه هايي هستند به عمق چندصد متر.

هر چند چنين چهره يي در ايران چندان به وفور وجود نداشته است و نياز به وجود آن نيز براي دانشگاه ها به شدت احساس مي شود، ولي تجربه جهان غرب عواقب تبديل شدن روشنفکر به اين چهره متخصص آکادميک را به خوبي نشان داده است. دانشگاه هاي امريکا مملو است از اين چاه هاي چندصد متري، استادان گوشه گير ادبيات تطبيقي و فلسفه و علوم سياسي که دودستي به پست و مقام شان چسبيده اند و حقوق دانشگاه برايشان از هر چيز ديگري مهم تر است، و اگر چيزي مي نويسند نه براي تغيير وضع موجود، که براي ارتقاي سلسله مراتب دانشگاهي است. تعريفي که راسل جاکوبي از روشنفکر ارائه مي کند («روح مستقل نفوذناپذيري که مسوول پاسخگويي به هيچ کس نيست»)، دورترين تصوير از اين قوم است. چنين وابستگي سفت و سختي به نظام آکادميک عملاً سرنوشت اين متخصصان را به همکاري با قدرت پيوند مي زند، و همين کافي است تا کار فکري شان به غايت بي اثر و غيرسياسي باشد، و فاصله يي برناگذشتني بيفتد بين اين گروه و حقيقت گويي، که مشخصه اصلي روشنفکري است.

ديدگاه دوم اما شيفته روشنفکري است که در خيابان حي و حاضر باشد. اين ديدگاه مدام به روشنفکران مي تازد که چرا از مردم دور شده اند، چرا کنج خانه نشسته اند و گوشه عزلت گزيده اند، و چرا بيست و چهار ساعت شبانه روز در ميتينگ ها و جلسات سياسي حاضر نيستند. الگوي ايده آل روشنفکر براي اين گروه ژان پل سارتر و آلبر کامو است، و مدام روياي بازگشت شرايط به پاريس دهه 60 را مي بينند. از ديد اين گروه رسالت اصلي روشنفکر نه توليد کتاب و خزيدن به کنج عزلت و فکر کردن، که حضور مستقيم در صحنه سياست روز، تاثيرگذاري بر مردم و ايستادن در برابر زور، و بيش از هر چيز، آگاهي بخشيدن به مردم است. تلقي اين ديدگاه از روشنفکر، افشاگري جسور است که زبان عوام را مي فهمد و مي تواند با اکثريت مردم ارتباط برقرار کند، و از سوي ديگر، به خاطر اطلاعات تاريخي وسيعش از دولت متبوع خود، و چه بسا به خاطر اطلاعاتي که از منابعي دور از دسترس عوام به او مي رسد، مي تواند اين آب آرام را به هم بزند و لاي و لجن کفش را بالا بياورد. از اين نظر، نمونه مناسب روشنفکر براي اين نوع ديدگاه نوام چامسکي است؛ مردي شجاع و در بسياري از موارد يکه و تنها، که تندترين حرف ها را عليه سياست هاي ايالات متحده بر زبان مي آورد، و همه ديده ايم که تا چقدر حرفش بين عوام خريدار دارد.

هر چند اين افشاگر جسور به مراتب موجودي شريف تر از استاد خموده دانشگاه است، و شجاعت و جسارتش در قياس با چشمان منتظر استاد دانشگاه به چک حقوق ماهيانه ستودني است، اما مشکل طرفداران حضور روشنفکر در خيابان توهمي بنيادي است که گريبان اين نوع نگاه را گرفته است. امروز ديگر بايد برايمان بديهي باشد که اگر روشنفکري وسط بزرگ ترين ميدان شهري برود و خودش را آتش بزند، حداکثر با سر تکان دادن و افسوس حضار مواجه خواهد شد، روز بعد خبري درباره مرگش در چند روزنامه منتشر خواهد شد، و آب از آب تکان نخواهد خورد. تيراژ کتاب همين کساني که مي خواهيم در خيابان حضور داشته باشند جاي بحثي باقي نمي گذارد؛ کسي که مخاطبانش حداکثر دو هزار نفر از هستند چطور با حضورش در خيابان قرار است چيزي را تغيير دهد؟ جالب است آنان که مدام به جان روشنفکران نق مي زنند که چرا در عرصه عمومي فعال نيستند، مثال هايشان را از شرايطي کاملاً استثنايي انتخاب مي کنند؛ دو چهره استثنايي تاريخ فرانسه، در شهري که بين تمام شهرهاي جهان استثناست، و در دوره يي که تاريخ بشر کمتر به خود ديده است. در هيچ کشور ديگري در هيچ دوره ديگري از قرن بيستم، روشنفکري وجود نداشته که تاثير سارتر را بر هموطنان خود بگذارد. بنابراين اين توهم را بايد به کل کنار گذاشت، حضور فيزيکي روشنفکر در عرصه عمومي فقط وقت او را تلف مي کند.

هر دوي اين راه ها به بن بست ختم مي شوند، و هيچ کدام از اين توصيه ها موجب تغييري در وضع موجود نخواهد شد. تنها راه موجود براي ادامه تفکر، که به معناي ادامه حيات موجودي به نام روشنفکر نيز هست، يافتن راه سوم است.

3

گفت وگوي ميشل فوکو و ژيل دلوز که تحت عنوان «روشنفکران و قدرت» منتشر شده است، يکي از نمونه هاي مثال زدني تلاش براي يافتن اين راه سوم است. اين دو فيلسوف بزرگ قرن بيستم بر آنند که پس از رخداد مه 68، بازنگري جدي در مفهوم روشنفکري، قدرت، و رابطه نظريه و عمل صورت دهند. اين گفت وگوي کوتاه، به نوعي چکيده نظريات مرتبط با قدرت و سياست از دو فيلسوف بزرگي است که در اوج پختگي فکري به سر مي برند، و به همين دليل خواندن دقيق آن اهميت زيادي دارد.

دلوز با اعلام ضرورت تجديدنظر در رابطه نظريه و عمل آغاز مي کند. دلوز از شکل جديدي از نظريه- عمل حرف مي زند که در آن مرزي بين اين دو نيست، اينگونه نيست که عده يي گوشه يي بنشينند و نظريه صادر کنند و عده يي به خيابان بريزند و به آن نظريه ها عمل کنند، همان تلقي کلاسيکي که به خصوص همواره در مارکسيسم وجود داشته است. دلوز نظريه و عمل را تقويت کننده يکديگر مي داند، و هر يک را ابزاري مي بيند براي شکستن ديوارهايي که بر سر راه ديگري پديد آمده اند. مثال او خود فوکوست. فوکو حين نوشتن کتاب بي نظيرش، «مراقبت و تنبيه»، در سطح نظري پي به لزوم حمله به سرکوب زندانيان برد، و به اين نتيجه رسيد که براي تحليل پديده زندان بيش از هر چيز صداي خود زندانيان بايد شنيده شود. به اين ترتيب بود که گروه GIP به سرپرستي خود او شکل گرفت، گروهي که وظيفه اش را ثبت گفته هاي زندانيان و صدابخشيدن به اين گروه مطلقاً ساکت جامعه تعريف کرده بود. کمي بعد دلوز مي گويد نظريه «جعبه ابزار» است، جعبه يي پر از لوازم گوناگون که قرار است به کار بيايند، و نظريه يي که به درد هيچ کس نخورد از اساس ايراد دارد. دلوز مجموعه اين ابزارها را وسايلي براي شکستن تلاش قدرت براي يکدست کردن جامعه مي داند. اينها ابزارهايي براي تکثرند، ابزارهايي براي شکستن، براي مقاومت در برابر هر نوع تلاش براي يکدست سازي و نمايندگي کردن ديگران. دلوز به خصوص به اصلاح طلبي حمله مي کند، به گرايشي که مي خواهد با استفاده از اندک تساهل قدرت نمايندگي عده يي از طردشدگان را برعهده گيرد و به جايشان حرف بزند. قدرت اما سر سوزني تساهل پذير نيست، و اصلاح طلبان نيز در نهايت راهي ندارند جز تن دادن به خواسته هاي قدرت و خيانت به آناني که نمايندگي شان را برعهده گرفته اند. دلوز ايده متکثر ساختن فضا را با اتکا به وقايع مه 68 بسط مي دهد؛ نظام سلسله مراتبي مبتني بر بازنمايي، که در آن عده يي نماينده عده ديگرند و باز عده يي ديگر نماينده اين نماينده هايند و به همين ترتيب هرم تا بالا رشد مي کند و در نهايت تعدادي انگشت شمار به نمايندگي از کل مردم يک جامعه حرف مي زنند، در لحظاتي مانند مه 68 شکسته مي شود. در چنين لحظاتي است که ساختار هرمي تبديل به ساختار شبکه يي مي شود، مجموعه يي از صداهاي هم ارز در سطحي واحد در جامعه پديد مي آيند و هر کس فرصت مي يابد به نمايندگي از خودش حرف بزند. به اين ترتيب، رسالت روشنفکر نيز حرف زدن به جاي عده يي ديگر نيست، چرا که از اين طريق خود را بدل به بخشي از نظام سلسله مراتبي قدرت کرده است. روشنفکر، آن کسي است که «جعبه ابزار»ي فراهم مي آورد براي پل زدن بين اين شبکه هاي گوناگون جامعه، براي صدا بخشيدن به بي صدايان، و براي متکثر کردن جامعه يي که قدرت مي خواهد يکدستش کند.

فوکو نيز تقريباً همين خط استدلالي را به شيوه يي ديگر دنبال مي کند. فوکو تلقي سنتي از روشنفکر را، که بر اساس آن روشنفکر فاش کننده فساد نهفته در روابط ظاهراً سالم سياسي، لودهنده چهره کريه ايدئولوژي، و گوينده حقيقت به جاي آناني است که نمي توانند سخن بگويند، کنار مي گذارد و تلويحاً مه 68 را نقطه عطفي در تاريخ نقش روشنفکر در جامعه مي داند. فوکو معتقد است آشوب هاي مه 68 نشان داد مردم نياز به آگاهي ندارند، مردم به اندازه کافي از وضع خود آگاهند و اگر فرصتي بيابند به خوبي مي توانند حقيقت را بيان کنند. اما در هر جامعه يي نظامي از قدرت وجود دارد، نظامي نامرئي که دسترسي به آن ناممکن است، نظامي که جاي مشخصي ندارد و در تمام ساختارهاي جامعه نفوذ کرده است. اين نظام است که با مقاومت خود مانع از گفتن حقيقت مي شود. رسالت روشنفکر به عقيده فوکو، مشخص کردن تکليف خود با نظام، و نشان دادن نحوه عمل ظريف آن در سرکوب صداهاي گوناگون جامعه است. به اين ترتيب، نظريه ديگر نه بيان يا ترجمه يا مفهوم پردازي چيزي، يا حتي راهکاري براي عمل کردن، بلکه خود عمل است. نظريه مبارزه با اين قدرت پنهان و مرموز است، لو دادن قدرت و آشکار کردن اوست در نقاطي که حضور سنگين و نامرئي اش حس نمي شود. نمونه مشخص چنين مبارزه يي براي فوکو، تحليل وضعيت زندان است، جايي که قدرت به عريان ترين و آشکارترين شکل خود ظاهر مي شود و تلاشي براي پنهان ساختن خود نمي کند. مبارزه با زندان مبارزه يي عليه بي عدالتي است. ادامه بحث فوکو بيشتر به ماهيت مرموز قدرت و وضعيت زندان برمي گردد، و آخر سر از خطر تبديل شدن به «روشنفکر پرولتريا» مي گويد، از اينکه روشنفکر خود را با طبقه يي خاص يکي بداند و ايدئولوژي شان را بپذيرد و براي منافع شان بکوشد. فوکو اعتقاد به مبارزه با قدرت دارد، و اين هدف است که مي تواند مبارزه روشنفکر را مستقل از منافع طبقه يي مشخص ادامه دهد.

ايده هاي عالي فوکو و دلوز در اين گفت وگوي کوتاه، هرچند که بسيار به حقيقت نزديک اند، اما بيشتر به درد جهان غرب مي خورند. تصوري که از آگاهي توده ها در ذهن اين دو وجود دارد بيشتر به کار پاريس مي آيد، و تعميم آن به شرايط کشورهاي ديگر بايد توام با احتياط زياد باشد.

4

نظريات ادوارد سعيد اما بيشتر به کار ما مي آيند. نگاه سعيد به آنچه در جهان رخ مي دهد نگاهي است جهان شمول، و اين بيش از هر چيز نتيجه موقعيت خود او در جهان غرب به عنوان بيگانه يي هميشگي است. ادوارد سعيد از آن دست مردان بي وطني بود که در نيمه دوم قرن بيستم روز به روز بر تعدادشان افزوده شد، و امروزه بخش قابل توجهي از جمعيت جهان غرب را تشکيل مي دهند. خود او در مقاله «روشنفکر در تبعيد» صورت بندي استادانه يي از روشنفکراني که در تبعيد زندگي و فکر کرده اند، ارائه مي کند. اين مقاله از کتاب «نقش روشنفکر» (ادوارد سعيد، حميد عضدانلو، نشر آموزش) بيش از هر چيز تامل در نفس است، تلاش سعيد است براي شرح و درک موقعيت خود و امثال او در جهان غرب. سعيد در اين مقاله روشنفکران تبعيدي را به دو گروه تقسيم مي کند، يکي آنان که به ميزبانشان بلافاصله آري مي گويند و به سرعت در دل جامعه بيگانه ادغام مي شوند، تا حدي که مثل برژينسکي از تصميم گيرندگان ارشد سياست هاي کلان کشور ميزبان خود مي شوند، و گروه دوم، که ادوارد سعيد بي گمان از آنان است، روشنفکراني اند که هميشه نفي مي کنند. اين گروه با جامعه خود هميشه در تضادند، و نامحرمان و تبعيديان ابدي اين جامعه به شمار مي روند. روشنفکر تبعيدي معترض هميشه غريبه است، و احساس عدم نزديکي و نامانوسي با جامعه يي که در ظاهر ميزبان خوبي برايش بوده هرگز گريبانش را رها نمي کند. او دائماً در حال بي قراري، جنجال، اغتشاش و بر هم زدن آرامش ميزبانانش است، و بار اين غريبگي را تا آخر عمر بايد با خود بکشد. تبعيد اما در قبال اين هزينه ها براي او مزايايي نيز دارد که مهم ترين شان امکان شگفت زدگي دائمي است. انسان تبعيدي هميشه در حال شگفت زده شدن از ديدن محيط پيرامون خود است، آنچه به نظر بوميان طبيعي و عادي مي آيد براي او هميشه تعجب آور است. او هميشه در حال شوک است، و همين شوک است که موجب بسته شدن نطفه ايده در ذهن او مي شود. اين موقعيت خاص زندگي در تبعيد، که امثال فوکو و دلوز هيچ گاه تجربه اش نکرده اند، به امثال سعيد فرصت مي دهد تا روشنفکراني «جهان شمول» شوند، و بي وطن بودن اين افراد به آنان اجازه مي دهد بتوانند ملت ها را در سطوحي برابر با يکديگر ارزيابي کنند.

پس بي جهت نيست که يکي ديگر از مقالات کتاب در ستايش از روشنفکران جهان شمول نوشته شده است. در اين مقاله سعيد در مفهوم «ما» تدقيق مي کند، و مثال هايي مي آورد از مقاله نويسان و خبرنگاران امريکايي در دوران جنگ ويتنام يا جنگ جهاني دوم، که در گزارش اخبار جنگ مدام از ضمير «ما» استفاده مي کردند؛ «ما» در جبهه ژاپن پيشرفت کرديم، «ما» مهاجمان ويتنامي را عقب رانديم و... اين ضمير به ظاهر خنثي کليد اصلي هر ملتي است که در شرايط بحراني قرار گرفته باشد. عده يي انگشت شمار، که تصميم گيرندگان دوران جنگ هستند، عملاً بدل به نمايندگان کل يک ملت مي شوند، و شکست ها و پيروزي هاي آنان شکست ها و پيروزي هاي يک ملت دانسته مي شود. در شرايط جنگي هر نوع اقدامي عليه دشمن ستودني است، و هر نوع اقدامي که دشمن صورت دهد قبيح است. روشنفکر جهان شمول آن کسي است که اين تصور را مي شکند. روشنفکر جهان شمول در عين حال که حمله امريکا به ويتنام را محکوم مي کند، به قباحت شکنجه هايي که ويت کنگ ها بر سر سربازان امريکايي مي آوردند نيز اشاره مي کند و بر آن آگاه است. روشنفکر جهان شمول اگر محکوم کننده حمله به برج هاي دوقلوست، فراموش نمي کند جنايتي که در گوانتانامو رخ مي دهد نيز بي نهايت سبعانه است. او وحشيگري هاي استالين را در شوروي محکوم مي کند، و همزمان به وحشيگري هاي امريکا در شيلي و گواتمالا نيز معترض است. براي او، با هر گرايش فکري، حمله فرانسه به الجزاير و حمله شوروي به افغانستان به اندازه هم نفرت انگيز است. به اين ترتيب او ذره يي است که مي خواهد جهان را در خود جا دهد، وطن او به اندازه جهان وسعت دارد و از آنجا که وابستگي عميقي به هيچ دولت- ملتي ندارد، جهان را از زاويه يي ديگر مي نگرد.

اين جهان شمولي روشنفکر را سعيد به معرفت او نيز تسري مي دهد. سعيد مخالف سرسخت تخصصي شدن است، او متخصص شدن روشنفکر در يک رشته خاص و بي تفاوت شدن او به حوزه هاي ديگر را واقعه يي در حد مرگ آن روشنفکر مي شمارد. مثلاً در زمينه ادبيات، متخصص شدن يعني تمرکز و تاکيد بيمارگونه بر تکنيک هاي ادبي، تقويت گرايش هاي فرماليستي در خواندن متون ادبي، و بي تفاوت شدن به بستر تاريخي توليد اثر ادبي، يا به عبارت ديگر، بي تفاوت شدن به تجربياتي واقعي که در ساخته شدن اثر ادبي عمل مي کنند. متخصص ادبيات آن کسي است که تاريخ و سياست و سينما و موسيقي را جدا از ادبيات مي داند، و در هنگام خواندن متن ادبي به اين حوزه ها کاري ندارد. بنابراين، متخصص همچون حيوان دست آموز سردمداران رشته تخصصي خود است. متخصص موجودي رام و اهلي است که چون پا از دايره يي تنگ بيرون نمي گذارد، خطري براي هيچ کس نمي تواند بيافريند. از قبل مشخص است که روشنفکر متخصص چطور حرف مي زند، چگونه ارجاع مي دهد، منابع و مآخذش کدامند. در هر رشته عده يي هستند که خطوط را مشخص مي کنند، و آن کس که اين خطوط را به هم بريزد خائن به آن رشته محسوب مي شود. متخصص هرگز چنين کاري نخواهد کرد.

ادوارد سعيد ستاينده روشنفکر آماتور است، ستاينده کسي است که به تخصصي ترين و تکنيکي ترين حوزه ها شجاعانه قدم مي گذارد و مسائل اخلاقي و حقايق سياسي را که در دل اين حوزه ها مي بيند با صداي بلند مي گويد. اين روح سرکش روشنفکر آماتور است که با ورودش به هر رشته مشخص و نظم و ترتيب يافته يي، مي تواند خمودي و سستي متخصصان را برآشوبد و فضايي زنده تر و قابل تنفس تر مهيا سازد. اوست که هميشه به جاي انجام کاري که به او محول شده، از خود مي پرسد چرا بايد اين کار را انجام دهد، نه اينکه چگونه بايد انجامش دهد. روشنفکر مانند ويروسي است که در فضا حرکت مي کند و هر از چند گاه به جان بدني سالم مي افتد و سلامتي اش را به خطر مي اندازد، يا به عبارت ديگر، نشانش مي دهد اين سلامتي بر چه بنيان سستي استوار شده است.

5

براي بسط اين ايده سعيد، يعني ستايش از روشنفکر آماتور که مانند ويروس به جان تمام حوزه هاي تخصصي مي افتد، مي توان از مفهوم «لکه» وام گرفت که پاسکال بونيتزر در مقاله مشهور «تعليق هيچکاکي» (لاکان- هيچکاک، ژيژک و ديگران، مازيار اسلامي و ديگران، نشر ققنوس) به شيوه يي عالي در مورد سينماي هيچکاک بسط داده است. به عقيده بونيتزر، هر جنايتي در سينماي هيچکاک با يک لکه آغاز مي شود، چيزي که در مجموعه يي از ابژه هاي عادي نگاه را متوجه خود مي کند، آن جزيي از تصوير که خلاف اجزاي ديگر عمل مي کند. فيلم هاي هيچکاک هميشه چنين پيش مي روند که نظمي معمولي، زندگي يکنواخت و ملال آور در جريان است، و ناگهان کسي متوجه لکه يي مي شود، ابژه يي که بر خلاف روال طبيعي امور عمل مي کند. لکه هميشه در زمينه طبيعتي ظاهر مي شود که به شکل مشکوکي بيش از حد طبيعي است، و از فرط طبيعي بودن بيننده را هميشه در انتظار حادثه يي مي گذارد. لکه جزيي از کل است که با هيچ يک از اعضاي کل نمي خواند، و همين جزء است که هيچکاک هميشه بنيان کارگرداني اش را بر آن استوار مي سازد.

براي بسط مفهوم لکه مي توان از جايي ديگر نيز وام گرفت؛ نقاشي هاي ادگار دگا، نقاش بزرگ فرانسوي آخر قرن نوزدهم، که وجه افتراقش با رئاليست هايي نظير کوربه نه فقط گرايش هاي امپرسيونيستي او، بلکه اهميت دادن به مفهوم لکه در آثارش است. به عنوان نمونه به دو تابلوي ادگار دگا مي توان پرداخت؛ اولي تابلوي «مسابقه اسب دواني مقابل جايگاه» است. تابلو تصوير چند اسب و سوارکارهايشان است که خود را براي مسابقه آماده مي کنند، و در جايگاه نيز زنان و مردان بورژواي قرن 19 فرانسه نشسته اند. همه چيز آرام و منظم است، و شرايط براي آغاز مسابقه يي معمولي مهياست. در انتهاي چشم انداز تابلو اما اسبي که دورتر از همه است، به طرز عجيبي رم کرده و چيزي نمانده سوارش را به زمين بيندازد. دست ها و پاهاي اسب در زوايايي نامتعارف کج شده اند، و هيچ چيز آن به ديگر اجزاي تابلو نمي خورد. اين اسب به وضوح لکه يي در تابلوي دگاست، ابژه يي است که برخلاف نظم طبيعت عمل مي کند، حفره يي است که کل نظم تابلو را به هم مي ريزد. دو اسب ديگر هم در تابلوي «مسابقه در حومه شهر» دگا هست که لکه هاي تابلواند. تابلو تصوير مجموعه يي از افراد است که براي تعطيلات و پيک نيک به حومه شهر آمده اند، و در آن ميان ناگهان دو سوارکار با اسب هايي که به خاطر سرعت بالا به طرز عجيبي بدنشان در هوا کش آمده از وسط جمعيت رد مي شوند. نمونه ديگر، تابلوي فوق العاده يي است از سري رقاص هاي باله دگا، تابلوي «اجرا روي صحنه». در اين تابلو رهبر گروه وسط رقاصان باله ايستاده است، و بيش از ده رقاص در حال تمرين حرکات باله اند. در اين بين، يکي از رقاص ها به جاي رقصيدن دارد جيغ مي کشد، دست هايش را پشت سر گره کرده و چنان فرياد مي زند گويي صحنه هولناکي ديده است. وسط آن جمع رقاص که با دقت به حرکات موزون مشغولند، اين دختر به وضوح يک لکه است.

روشنفکر در هر حوزه يي که وارد شود يک لکه است. او کسي است که وسط مسابقه اسب دواني اسبش به حالتي درمي آيد که هيچ يک از اسب سواران حرفه يي نديده اند، او کسي است که وقتي به هيئت رقاص باله درمي آيد، به جاي رقصيدن فرياد مي زند. روشنفکر آن جزء مزاحمي است که آرامش متخصصان را به هم مي ريزد، آن موجود اخلالگري است که همه جا دخالت مي کند، روشنفکر موريانه يي است که به جان درختي استوار و سبز و تحسين برانگيز مي افتد و آن را از درون سست مي کند تا استحکام کاذبش را عيان سازد. کار روشنفکري از جنس بنا کردن و ساختن نيست، از جنس تخريب و به هم ريختن است. روشنفکر آن کسي است که ايمان دارد در دل ويرانه است که حقيقت آشکار مي شود.
روشنفکري و جهان پيرامون
محمد ميلاني

کتاب ما و جهان نيچه يي که مجموعه مقالات دکتر بيژن عبدالکريمي است، بهانه يي شد که در باب نسبت روشنفکري با جهان پيرامون و رسالتش با دکتر سروش دباغ به گفت وگو بنشينيم. دکتر دباغ از منظر تحليلي به اين موضوع پرداخته است. آنچه در پي مي آيد حاصل اين گفت وگو است.

---

-ابتدا اجازه بدهيد شاکله بحث را اين گونه ترسيم کنيم که جهان نيچه يي و تقابل ما با آن يک سويه از تقابل فکري ما با نحله ها يا تفکر هاي موجود در ساحت تفکر غربي است، که امروزه در فضاي فکري، آکادميک و روشنفکري ما وجود دارد. از سوي ديگر، در دوره معاصر بسياري از کارهاي فلسفي يا آموزه هاي فلسفي غرب در عالم اسلام و ساير کشورهاي اسلامي، اعم از ايران، ريشه دوانده است. ما توانستيم به نوعي تعاملات جديد روشنفکري را، به آن معني که در غرب و فرهنگ هاي مختلف و حتي در اسلام مطرح است، بشناسيم. مرادم صرفاً شناخت است بدون در نظر گرفتن اينکه چه مقدار به آن پايبند بوده ايم يا در تفکر و فرهنگ خود آن را حل کرده ايم. امروز وقتي جامعه فکري مان را مورد بررسي قرار مي دهيم، مي بينيم اگر چه امروز از سوز و گداز تفکر مارکس در جامعه کم شده، ولي هنوز آموزه هاي هايدگر و ساير روشنفکران در جامعه ما مطرح و درخور بحث است. در واقع، به عنوان مقدمه و با توجه به تعريفي که در اين کتاب ارائه شده سوال من اين است که جهان نيچه يي چگونه جهاني است و تقابل ما با آن در عالم روشنفکري چگونه است؟

اجازه بدهيد سوال تان را با پرسشي ديگر پاسخ دهم تا بحث را به گونه يي ديگر پيش ببريم. در تلقي شما مشخصات جهان نيچه يي چيست و چه مولفه هايي دارد؟

-به نظر مي رسد از چند جنبه بتوان به سوال شما پاسخ داد. معتقدم نيچه سواي اينکه تفکر صرف فلسفي داشت، تفکر اجتماعي يا تفکر فردي را نيز، از آن حيث که بتواند فرد يا جامعه را به چالش بکشد، در تفکر خود مدنظر قرار داده است. نيچه در تقابل با اجتماع خود، از منظر يک انسان، مدرنيته را نقد مي کند و آن را به چالش مي کشد. او به نقش فرد در اين جهان مدرن بسيار اهميت مي دهد. به بررسي نقش و جايگاه زن در اين جهان مدرن مي پردازد. (در کتاب فراسوي نيک و بد) و فرد را در تقابل با اجتماع قرار مي دهد يعني از اين طريق جامعه را به سمت يک ديالوگ مي کشد که در اين ديالوگ فکر آدمي بايد پاسخگوي عملکردش در دوره مدرن باشد. به نظرم اين جهان بيني چند وجه دارد. اصولاً نيچه نقاد مدرن است و در اين نقادي ضمن برخوردي جدي با آموزه هاي مدرن، به سنت کلاسيک فلسفي هم بسيار نظر دارد. در واقع مي خواهد نوعي آگاهي توام با قوه انتقادي بر پايه خرد نقاد را برپا کند، که بنابر آن بسياري از چيزهاي فراموش شده دوباره بايد مورد توجه بشر امروز قرار بگيرد. مثلاً خدايي که او در تفکر مسيحي از آن ياد مي کند، بيانگر همين مدعاست. او مي خواهد يک نوع حس يا تکانه براي بيداري و تامل جامعه بر آنچه مي کند به وجود آورد. نيچه به دنبال يک ابرانسان است. شايد روشنفکر جهان نيچه يي بايد به ساختار يک ابرانسان نزديک باشد. در واقع شايد روشنفکر جهان نيچه يي بايد يک ابرانسان باشد تا بتواند هدايتگر اين جهان باشد. اين تلقي بنده از آموزه هاي نيچه در اين مقطع از بحث است، فارغ از آنچه در کتاب ما و جهان نيچه يي آمده است.


متشکرم، ابتدا بايد عرض کنم من متخصص نيچه نيستم. بدون ترديد، نيچه فيلسوف و، به تعبير شما، روشنفکر فوق العاده مهمي بوده، هم در دوران معاصر ما و هم در مغرب زمين. اقبال به کتاب هاي او و ترجمه آثارش هم حاکي از اين امر است. مي دانيد که سبک نگارش نيچه مثل ويتگنشتاين بود، يعني گزيده نويسي پيشه مي کرد و هيچ گاه مطالب را به نحو مبسوط و مبتني بر نوشتاري از بالا به پايين پيش نمي برد. او گزين گويانه و به يک معنا پيامبرانه و با مجاز و مختصر مي نوشت. البته هر دو انسان هاي تاثيرگذاري بوده اند. بالاخص نيچه در تاريخ فلسفه پررنگ تر ظاهر شده است. وقتي درباره نيچه سخن گفته مي شود، طبق فرمايش شما، از يک منتقد عصر مدرن و کسي که خبر از مرگ خدا مي دهد يا همان تلقي مسيحيت از خداوند را دارد، سخن به ميان مي آيد. او از تبارشناسي اخلاقي سخن مي گويد و از ابرانساني که در سنت ستبر مسيحي گم شده سراغ مي گيرد. البته مسائل او گاهي اوقات شخصي هم مي شود. مي دانيم که او به فلسفه انگلوساکسون طعن مي زد و آن را از بن تخفيف مي کرد و معتقد بود انسان هاي متعلق به نژاد انگلوساکسون انسان هايي سطحي هستند، نگاه شان به امور غيرتاريخي است و شايسته فلسفي بودن نيستند. مواجهات او برخي را واداشته تا بدين باور برسند که نيچه به يک معنا نژادپرستي ميانه داشته يا اگر مستقيماً هم بيان نمي کرده، اما از لوازم و مقومات آموزه هاي او اين بوده که نژادي را هم تخفيف کند.

اين مقدمات را از اين حيث گفتم که اگر آموزه هاي نيچه را يا از منظر نيچه به عالم نگريستن را با نفي يا نقد ارزش عصر روشنگري صورت بندي کنيم، من فکر مي کنم ارزشي که نيچه داشته و در قسمتي از کتاب نيز به آن پرداخته شده به خاطر اين است که او با ارزش هاي عصر روشنگري، ارزش هاي عصر ليبرال، يا به تعبيري ارزش هاي مدرنيته متقدم بر سر مهر نبوده و به نحوي مي توان او را از پيامبران مدرنيته متاخر به شمار آورد که خبر از سقوط و فروپاشي عقلي مي دهد که ارزش هاي جهانشمول را دربر مي گيرد. از سوي ديگر، از راسيوناليسم مفرطي دم مي زد که مي توانست منتج به نتيجه شود و راه را روشن کند و به هر حال ما را به مقصد برساند. اين يک سويه از مساله است که صورت بندي خاصي را هم دربر مي گيرد. اگر اين طور باشد، بايد بحث را مبسوط تر عنوان کنيم. نکته مهمي که شما هم به آن اشاره کرديد اين است که لزوماً نمي خواهم عنوان کنم هر چه نيچه گفته از همين سنخ است. اما نکته قابل تامل اين است که کسي مثل نيچه يا نويسنده اين کتاب راجع به ارزش هاي عصر مدرن يا ليبرال و آموزه هاي آن چه دليلي يا استدلالي مي تواند اقامه کند تا از فروپاشي عصر جديد يا از فروپاشي انسان مدرن يا تعابيري که حس و حال نوستالژيکي دارد، جلوگيري کند؟ اين پرسش نيز مطرح است که برخي از مدعيات که قرار است مبنا قرار بگيرند براي منتج به نتيجه شدن دليلي له آنها در کتاب اقامه نشده است. بسياري از مدعيات کلي و جهانشمول هستند مانند فروپاشي عصر روشنگري يا به گل نشستن ارزش هاي روشنگري در کل فضاي عالم که البته تعبير و لفظ بنده است، يا در کل فضاي فرهنگي، به تعبير نويسنده کتاب و اينکه سردي و فسردگي انسان ها را فراگرفته که در نهايت به فروپاشي ارزش ها منجر مي شود. آيا دليلي له اين مدعيات که علي الادعا کساني به آن باور دارند و خصوصاً آن را با شکل کلي به کار مي برند و به قول منطقيون ما گزاره هاي موجبه کليه هستند، اقامه مي شود يا نه؟ اعم از اينکه اين دليل يک دليل تجربي باشد، يعني ببينيم آيا اين مدعا به نحو اغلبي، اکثري، پسيني، تجربي در طول تاريخ و بالاخص در اين يک سده و نيم اخير، آن طور که قائلينش ادعا مي کنند، کاملاً نرم زمانه شده است يا نه. حال چه دليل فلسفي اقامه بشود چه نشود، من چنين درکي ندارم که اين عالم علي الاغلب و به نحوي يکسان و يکسره بر اين نهج مي گردد. من نمي خواهم بگويم که کتاب حظ و بهره يي از حقيقت نبرده است اما اين ادعا ها به نحو کلي عنوان مي شود، حتي در حد فروپاشي کليه ارزش هاي مدرن. من در اين کتاب هيچ دليلي بر اين مدعا نديدم و احساسم اين بود که اينها مفروض نويسنده کتاب بوده است و کتاب هم مبتني بر اين مباحث پيش مي رود. به نظرم جدال در حوزه نظري همچنان ادامه دارد. بله در اين دوره بسياري هم از مدرنيته متاخر سخن گفتند. به تعبير هابرماس، مدرنيته اساساً يک پروژه ناتمام است و خيلي از فيلسوفان مدرن خودشان را پست مدرن هم نمي دانند و در مقام بازسازي و تنقيح مبادي و مباني تصوري و تصديقي آموزه هاي جهان مدرن هستند. در حوزه هايي مثل دين، سياست و اخلاق نيز کاملاً بحث هايي جدي از اين جنس صورت مي گيرد. اما اينکه اساساً يک تصوير کم و بيش دهشتناکي از موقعيت کلي در عالم به تصوير بکشيم، مبتني بر مدعياتي که البته دليلي هم له آنها اقامه نشده و سپس بخواهيم بر اساس آنها نتيجه گيري کنيم، بنده با اين مدعا و موجبه کليه دانستن آن موافق نيستم و چون ادله يي در کتاب ذکر نشده است که در مقام نقد و بررسي و احياناً تکمله يي براي آن ادله باشد، نمي دانم چقدر مي توان در مورد نتايجي که گرفته شده، بحث کرد. از اين رو شايد اين کليات و مسائل مفروض نويسنده محترم بوده و چون به نحو موجبه کليه شهودها شخصي هستند من وقتي شهودهاي خودم را کنار مي گذارم با مدعاي ايشان همدل نيستم و قانع نمي شوم و چون ادله يي هم در کتاب نيست، گويي نکات مورد نظر دغدغه هاي خود نويسنده است که از سر سوز دل بيان شده است. من نمي دانم چگونه مي شود با اين شرايط مساله را پيش برد. اجازه بدهيد مثالي بزنم که مساله براي مخاطب مان روشن تر شود. هنگامي که کتاب را مي خواندم مي ديدم سخن نويسنده اين است که ما بايد به سمت تفکر اصيل آنتولوژيک برويم. گويي براي فلاسفه مفاهيم مربوط به عصر روشنگري و دين مفاهيمي حاشيه يي هستند؛ مفاهيمي که به کناري رفته و ديگر درباره آن بحث نمي شود. دوران شکسته شدن ايدئولوژي ها است. از اين رو هم تئولوژي ها فرو ريخته و هم ايدئولوژي ها. بايد از تئولوژي گذر کرد تا به آنتولوژي اصيل رسيد. بنده مي توانم با اين نظر به مثابه يک توصيه همدلي داشته باشم، اما در اين کتاب مختصات آن آنتولوژي اصيل داده نمي شود و سپس به صورت کلان اين امر به صورت يک ادعا مطرح مي شود که بايد از اين تئولوژي گذر کرد و به آنتولوژي رسيد مثلاً الان در سنت ديني هنوز هستند کساني که متعلق به فلسفه تحليلي هستند، آن هم در فلسفه دين و آدم هاي مدرني هم هستند، به هر معنايي که بنده و شما فکر مي کنيم. همچنان معرفت دين براي آنها محل کلام است و راجع به آن بحث مي کنند. مثلاً آلستون، پلنتينگا، جان هيک و... که در حوزه آموزه هاي ديني همچنان بحث مي کنند، و آن را تمام نشده مي انگارند. در همين جهان شکسته و پاره پاره زندگي مي کنند و با رقيب تعامل دارند و وارد گفت وگو مي شوند، فارغ از اينکه ما مدعيات شان را موجه بينگاريم و ادله هايشان را مثبت مدعا تصور کنيم يا نه. عرضم اين است که چون بحث آنها به صورت موجبه کليه ذکر مي شود هنوز در ميان روشنفکران و فلاسفه سوژه هاي آنها مطمح نظر است. از اين رو است که نمي توانم اين مساله را بپذيرم، چون ما همچنان سنت ليبرال فلسفي و سنت ليبرال روشنفکري داريم، هرچند دخل و تصرف هايي در آنها شده است. اينکه نيچه را نمادي بدانيم براي اينکه حکم کلي در باب آنچه اتفاق افتاده، بکنيم و از بسياري از تلخي ها و يأس هايي که بسياري از انسان ها در اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم از آن نصيب برده اند، خبر بدهيم، قدري برايم مهم است. من نمي خواهم بگويم اين اتفاقات رخ نداده است و تعبير مشهور نيچه طنين انداز نشده است، همان گونه که بعد از حادثه سونامي در 2005 اسقف ويليامز گفت با وجود چنين اتفاقاتي من گاهي شک مي کنم. بنده همه اينها را مي دانم، هم به لحاظ اگزيستانسياليستي و هم به لحاظ معرفتي، چه بسا در پايان قرن 20 و اوايل قرن 21 سويه و سرشت سوزناک زندگي بر انسان روشن تر شده باشد. اما اينکه از اين شواهد جزيي ما حکم کلي کنيم و بگوييم همه ارزش ها فروريخته و همه انسان ها در يأس و تيرگي و فسردگي زندگي مي کنند و بخواهيم مبتني بر نگاه تئولوژيکالي که فروريخته، يک تئولوژي تازه بسازيم، حقيقتاً برايم روشن نيست و چون ادله يي هم ذکر نشده که چرا اين اتفاق افتاده تا بتوانيم در اين مورد نتايجي بگيريم، تصور مي کنم بايد بسيار قابل تامل تر و جدي تر با مساله مواجه شويم.

-من کاملاً با بحث شما موافق هستم چرا که معتقدم غير از اين هم نيست. و اگر ساحت تفکر غربي را از ديد نيچه بررسي کنيم او در واقع با آن نوستالژي بشر مدرني مواجه شده بود که ارزش هاي اخلاقي و مسائلي از اين قبيل را فراموش مي کرد يا اين ارزش ها در جامعه در حال از بين رفتن بودند. به تعبير حضرتعالي به اين معنا هم نبود که به هر حال کساني بودند که هم اقامه دليل کرده و هم سنت ها را راهبري مي کردند. اما اين تز آن هم با اين رويکرد در جامعه و ساختارهاي غربي بسيار پاسخگو است. ولي در شرايط کنوني در وضعيت روشنفکري جامعه ما که حتي از کوچک ترين تکان هاي سياسي يا آسيب مي بيند يا رشد مي کند و از کوچک ترين ضرباهنگ هاي اقتصادي، اجتماعي بهره مي برد يا ضرر مي کند، در چنين شرايطي اگر بخواهيم با اصول نيچه يا تفکر نيچه، تفکر مارکس يا هايدگر و ديگران به عنوان يک اصل روشنفکري عميق، مواجه شويم، اين سوال مطرح مي شود که در چنين شرايطي وضعيت روشنفکري ما از حيث فلسفي و از حيث اين ديدگاه از جهان بيني چگونه وضعيتي است؟

از ديد نيچه منظورتان است؟

-بله، هم از ديد نيچه و هم از منظر فلسفي. منظور من اين است که آيا روشنفکري ما به مقامي رسيده است که به گذشته خودش به مثابه نوستالژي نگاه کند يا به گذشته خودش در حال گذار نگاه کند يا نه؟ آيا روشنفکري ما به مقام يا وضعيتي رسيده است که به گذشته خودش در مقام تاريخ روشنفکري يا تاريخ فلسفي نگاه کند يا اينکه همان طور که به گذشته خودش از منظر انتقادي مي نگرد هنوز هم همين ديدگاه را دارد؟ آيا اصلاً روشنفکري ما در داشتن معرفتي خودش يا در فقدان مفاهيم معرفتي به چنين جايگاه يا ديدگاهي رسيده است؟


همان طورکه مي دانيد ما هم مانند مغرب زمين در شرق يا در ايران چند سنت روشنفکري داريم. گونه يي از سنت روشنفکري ما عقبه هاي چپ دارد که در دوره بعد از انقلاب رهبران و نمايندگان مهم ديني نداشته است. بر خلاف قبل از انقلاب که چهره هايي مثل شريعتي که فعاليت شان صبغه و سمت و سوي سوسياليستي داشت و چپ بودند از رهبران آن به شمار مي آمدند. اما من بيشتر منظورم چپ هاي متاخر متاثر از مکتب فرانکفورت است. در هر حال، هر دو نگاه به گونه يي با ارزش ها و آرمان هاي ليبراليستي مشکل دارند. و از اين جهان چهل تکه و ارزش هاي فرو ريخته و ارزش هاي بسيار نازل سرمايه داري عنان گسيخته بسيار گله مند هستند. اين دسته که راجع به اين مسائل سخن مي گويند هم متاثر از مکتب فرانکفورت هستند و هم نمونه فيلسوفان جديد در اين ساحت اند. اين دسته يک نگاه خاص به مسائل دارند؛ در عين حال روشنفکر هستند و از حکومت فاصله دارند و ناقد مسائل و اوضاع هستند. اين يک نگاه است. نگاه ديگر نگاه افرادي است که به مسائل ليبراليسم، در حوزه سياست، و مسائلي از اين دست مي پردازند. از اين دو گروه که بگذريم سروقت روشنفکراني مي رويم که به روشنفکران ديني موسوم هستند. به نوعي آنها در زمره روشنفکران چپ قبل و بعد از انقلاب قرار نمي گيرند. اين گروه کم و بيش با ارزش هاي مدرنيته بر سر مهر هستند و در مجموع مي توانيم بگوييم با مفاهيم و آموزه هاي عصر روشنگري در تعامل هستند و در ذيل اين آموزه ها عقايد خود را مطرح مي کنند. و هر چقدر که پيشتر مي آييم انتقادات و نقد آنها را به راسيوناليسيم عصر روشنگري مشاهده مي کنيم. پس اگر بخواهم مفهوم پرسش شما را در چند قالب کوتاه تر بيان کنم، مي توانم بگويم به اين دليل که با چند سنت فکري و روشنفکري مواجه هستيم و با توجه به نگاه چپ در ايران پس از انقلاب که تقريباً نزديک به يک دهه است که اين غلبه آن هيمنه خود را از دست داده است، عده يي از آنها عضو گروه هاي کنفدراسيون هاي سابق هستند که الان به گونه يي چپ نو را تشکيل مي دهند، عده يي ديگر هم همان طور که گفتم چپ هاي مکتب فرانکفورت هستند و اگر بخواهم ناظر به اين قضيه، به شما پاسخ دهم، به نظر مي رسد به مشکلي برخواهيم خورد. مساله يي که مايلم ذکر کنم اين است که شما مفهوم نوستالژيک را مطرح کرد ه ايد و در اين معنا بايد ابتدا چيزي محقق شده باشد يا اينکه کساني آمده و درخشيده باشند، اذهان را مفتون خود کرده باشند و بعد از مدتي معضلات و کاستي هاي آنها يا درستي و فهم بالاي آنها هويدا شده باشد و عده يي ديگر معطوف به آنان سخناني گفته باشند و پس از گذشت زمان آن حس نوستالژيک هم رخ بدهد. من نمي دانم در کدام دوره از تاريخ کشور ما ارزش هاي مدرن نهاديه شده اند که وقتي سخن از پست مدرنيسم، مکتب فرانکفورت يا نقد عقلانيت مدرن به ميان مي آيد يا اينها در دستور کار برخي از روشنفکران ما که قرار مي گيرد، بتوانيم بگوييم اساساً اين حس نوستالژيک وجود دارد. چون ما آن برهه زماني را نداشته ايم و طي نکرده ايم. تاريخ آشنايي ما با مغرب زمين به طور جدي به مشروطه برمي گردد. وقتي که مي خواستيم قانون اساسي را بنويسيم متاثر از روشنفکران چپ فرانسه بوديم. در آن دوره ارزش هاي ليبرالي هم کم و بيش در جامعه ما پخش شده بود. در دوره هاي بعد فروغي سير حکمت در اروپا را نوشت، اما هيچ گاه سنت هاي ليبرالي مثلاً آموزه هاي جان استورات ميل مطرح نشد يا هيچ آموزه يي از فلاسفه تحليلي مورد بررسي قرار نگرفت، اما همان طور که در اواخر قرن 19 و اوايل قرن بيستم انتقاد به مدرنيته به وسيله هايدگر و نيچه مطرح مي شود، در جامعه ما نيز واکنش به مدرنيته طرفداراني پيدا مي کند، از نظريات فرديد گرفته تا ترجمه کتاب هاي نيچه به وسيله داريوش آشوري و ديگران. در واقع ما اين جريان را پيش از نهادينه شدن ارزش هاي ليبرالي و آموز ه هاي عصر روشنگري داريم و اين به خاطر تحولاتي است که در مغرب زمين در حال شکل گرفتن است يا وجود دارد مثل تاثير آموزه هاي هگل، نيچه و يونگ و... از اين روي اين واکنش ها و مفاهيم در جامعه ما نه تنها تجربه مي شوند بلکه بومي هم مي شوند اما آموزه هاي عصر روشنگري در ايران قبل از انقلاب هيچ گاه نهادينه نشد. اگر نيچه حس نوستالژيک دارد اين حس در پي آموزه هايي است که در گذشته يي وجود داشته اند که با آمدن مفاهيم عصر روشنگري از بين رفته است. اما در مورد خودمان من نمي دانم ما چقدر حس نوستالژيک داشته ايم که بتوانيم ادعايي در مورد آن داشته باشيم. ما مشکلات تاريخي فراواني داشته ايم که همه را مي توانيم به دوره هاي قاجار و پهلوي برگردانيم و ببينيم چگونه مدرنيزاسيون بدون مدرنيته يا مدرنيزاسيون آمرانه داشته ايم. اما ما دوراني نداشته ايم که بتوانيم از آن تحت عنوان دوره نهادينه شدن ارزش هاي مدرن ياد بکنيم که اکنون بتوان به آن حس نوستالژيک داشت يا به آن فکر کرد يا اينکه گمان کنيم دوره يي رسيده است که ديگر بايد از مدرنيته متاخر سراغ گرفت. تنها شايد در مورد دوره بعد از جنگ، يعني اواخر دهه 60 بتوان گفت در اين دوره تا حدودي آموزه هاي عصر روشنگري را داشته ايم، يعني زماني که مدرنيزاسيون به عنوان دستور کار در دست پاره يي از سياسيون ما قرار گرفت. مشخصاً منظورم انتشار روزنامه همشهري يا ايجاد فرهنگسراها يا جدي گرفتن اين سبک از زندگي است که قبلاً وجود نداشت. از اين رو تصور من اين است که وقتي ما نهادينه شدن ارزش هاي مدرن را تجربه کرديم نقد عنيفي به ارزش هاي مدرنيته وارد کردند و ارزش هاي عصر روشنفکري را مورد نقد جدي قرار دادند. در چنين موقعيتي است که اين مسائل از لحاظ منطقي در دستور کار روشنفکري قرار مي گيرد. من نمي خواهم بگويم ما براي پيشرفت يا تامل خودمان بايد از تحولات موجود در مغرب زمين وام بگيريم، ولي بالاخره براي ساختن مدرنيته بومي يا براي رسيدن به مراحل بعدي بايد بتوانيم به نوعي از آنها استفاده کنيم. براي مثال، يک نفر متخصص پست مدرنيسم در دانشگاه نگاه آکادميک به مسائل دارد، اما وقتي شما در مقام اقامه راهکار روشنفکرانه و معطوف به حل مشکلات برمي آييد در اين حالت نمي دانم چقدر در حوزه اجتماعي و سپهر عمومي مي توانيم پروژه فکري خودمان را پيش ببريم.

-با توجه به فرمايش شما آيا مي توانيم با اين گزاره موافق باشيم که ما شايد به تعبيري با ساحت دين و مقولات دين در آموزه هاي روشنفکري ساحت خودمان درگير شده ايم، اما با آموزه هاي مدرن يا پست مدرن به واقع درگير نه بلکه مواجه شده ايم.

با سخن شما موافقم. ما در آموزه هاي روشنفکري يک چنين وضعيتي داريم، ولي مدرنيته متاخر جاي بحث دارد. در فضاي غيرآکادميک و ژورناليستي ما مدرنيته متاخر بيشتر مورد بحث و چالش قرار مي گيرد ولي ارزش هاي عصر روشنگري هيچ گاه، به تعبير شما نهادينه نشد. اگر بخواهيم از لحاظ تاريخي بحث کنيم، ما بعد از مشروطه تا همين سال 68 و دوره پاياني جنگ به واقع روشنفکري نداشتيم. در اين شرايط گفتمان بيشتر گفتمان چپ بود، اعم از چپ مذهبي و چپ غير مذهبي. حزب توده و حزب مجاهدين خلق در ابتداي فعاليت در بعد سياسي بودند. در بعد انديشه هم فرديد و حلقه فرديد، تحت تاثير قرائت او از هايدگر مي کوشيدند انسان مدرن را در اين عالم نقد کنند.

-بودريار در مقام يک فيلسوف انتقادي دنياي خاصي را در برابر چشمان ما تصوير مي کند که در آن آموزه هاي موجود رنگ و شکل خاصي به خود مي گيرند. به معناي ديگر او بسيار با کنه و ساختار دروني پديده ها و رويدادها همخواني دارد. از همين بعد نيز نقدها و ايرادهايي اساسي بر جريان روشنفکري دارد. تصور من بر اين است که ميان کتاب موجود (ما و جهان نيچه يي) و آموزه هاي بودريار و تلقي هاي روشنفکرانه او تشبيهاتي وجود دارد. بودريار در جايي از مجموعه آثارش شرايطي را به تصوير مي کشد که در اين شرايط انساني از پرتگاه آويزان و در حال سقوط است، روشنفکري نيز مشغول نگاه کردن به اين انسان است و در چند و چون اين است که چگونه فرد را نجات دهد. اين روشنفکر در ذهن خود بر آن است که شرايط موجود را تحليل کند. تفکر او و تحليل هاي او در اين خصوص براي نجات فرد آنقدر ادامه پيدا مي کند که افراد ديگري بر سر پرتگاه حضور يافته، شخص مذکور را نجات مي دهند. در مرحله بعد تصوير خالي از مرد در حال سقوط است، ولي روشنفکر کماکان مشغول تفکر و يافتن راهکار براي نجات آن فرد است. بودريار با مفاهيمي از جمله منش روشنفکري بسيار درگير است و سعي مي کند تا چارچوبي از رفتارها، اقدامات و بايدها و نبايدهايي را که به زعم او براي روشنفکران مورد نياز است، ايجاد کند به واقع برخلاف نظرات قبلي اش روشنفکران را نصيحت هم مي کند. من معتقدم اين کتاب بسيار با آموزه هاي اينچنيني بودريار مشابه است. بيژن عبدالکريمي در پي تقابل جدي روشنفکري با جامعه نيست. او به گونه يي در حال آموزش به روشنفکر است، چه روشنفکر آکادميک و چه روشنفکر روحاني. او مي آموزد که روشنفکر بايد اينچنين باشد و در تقابل خود با مفاهيم هستي شناسانه اين گونه رفتار کند يا اينچنين گذار کند. اين کتاب به گونه يي مانند کتاب اخلاق است نه در معناي تحکمي و بايد و نبايدي، بلکه در مقامي که روشنفکر بتواند به آن طريق کار کند، گويي مي خواهد آموزه هايي را به او بياموزد که در تقابل روشنفکر با جامعه و مردم آن را اعمال کند. شما با فهم اين کتاب از اين حيث تا چه حد موافقيد؟ از نظر شما آيا اخلاق همان وجدان بيدار جامعه است؟ مسووليت شما در برابر اين وجدان بيدار جامعه چيست؟


بله، موافقم. اين دردمندي به گونه يي در کتاب ديده شده و کوشش مي شود از منظر مختار نويسنده به اين موضوع ها پرداخته شود. اين کتاب به واقع از اتفاقات مهمي که در اين حوزه افتاده است، خبر مي دهد. اما ببينيد من معتقدم مسائلي که در اين کتاب مطرح مي شود در ابتداي راه مانده است و اصولاً راهکاري عنوان نمي شود. به اين معنا که صرفاً در مقام تقرير مدعا برآمده و بيان کرده که ما بايد از تفکرات تئولوژيک فاصله بگيريم تا بتوانيم به تفکر آنتولوژيک برسيم و اين برعهده روشنفکر ديني يا روشنفکر غيرديني است. حال مقتضيات اين تفکر آنتولوژيک چيست، معلوم نيست چرا تفکر تئولوژيک، با توجه به تفسيري که ايشان از آن دارند، يعني هرگونه نظام مندسازي و سيستماتيک کردن آنچه که معطوف به امر قدسي است بالمره کنار گذاشته شود يا بالمره باطل انگاشته شود در کتاب مفاهيم بين دو مقام descriptive و normative به راحتي در مي غلتيدند. اينکه چرا بايد از تفکر تئولوژيک به مثابه يک مساله روشنفکرانه عدول کنيم، يا چرا بايد تفکر آنتولوژيک در دستور کار ما قرار بگيرد، توضيح داده نمي شود و مشخصات تفکر آنتولوژيک هم بيان نمي شود. اگر خاطرتان باشد دکتر سروش بحثي را با عنوان سه فرهنگ در کتاب «روشنفکري، رازداني و دينداري» مطرح کرده و در آنجا توضيح داده است که ما سه مولفه مختلف داريم که هويت بخش اين گونه بودن ما هستند. مولفه ايراني بودن، مسلمان بودن و مولفه غربي بودن. يک همزيستي و تعاملي ميان اينها وجود دارد، به اين معني که از سه جا شاخه هايي بر من وارد مي شوند و اين سه شاخه در من به هم مي رسند. من چه بخواهم و چه نخواهم مولفه هاي ايراني دارم و چه بخواهم، چه نخواهم مولفه هاي اسلامي و به همين ترتيب مولفه هاي غربي. لااقل از مشروطه به اين سو به اين نحو بوده و گريزي هم از آن نيست. آنقدر که من مي فهمم و شما گفتيد قطعاً بايد گونه يي اخلاق و درک وقايع پيرامون و دغدغه ورزي در آن باشد. اما به نظر من روشنفکر کسي است که بدون انکار همه اين مولفه ها، هر سه آنها را به رسميت بشناسد و در مقام تعامل بين آنها و تنقيح مبادي و مباني هر کدام از اين مولفه ها برآيد. در مولفه غربي ما عقلانيت مدرن نشسته است، نمي دانم عقلانيت غيرمدرن در وجود ما چه جايي دارد و چقدر نهادينه شده است. به قول آقاي عبدالکريمي در ما عقلانيت سوبژکتيويسم دکارتي- کانتي يا عقلانيت هايدگري مارکسي ضد مدرن و ضد روشنگري وجود دارد. ما براي اينکه به سرمنزل مقصود برسيم بايد بخش هايي از اين هويت را به رسميت بشناسيم و سپس به نحوي دقيق مولفه هاي آنها را تشخيص دهيم و يک تعامل و ديالوگ انتقادي ميان اينها ايجاد کنيم. به قول راولز از يک متد موازنه متاملانه استفاده کنيم؛ تعاملي که متضمن آيند و روندها و رفت و برگشت هاي متعدد است. اگر بخواهيم اين گونه به سرمنزل مقصود برسيم، در اين صورت روشنفکر علاوه براينکه بايد وجدان روشن جامعه باشد، نبايد تحليل تک عاملي بکند و نه اين امور را تماماً معطوف به مشکلات انديشه يي ما بداند. از سوي ديگر وقتي در حوزه انديشه يي بحث مي کنيم، از ياد نبريم که اينجايي و اکنوني بودن ما مشتمل بر مولفه هايي است. ايراني بودن، مسلمان و غربي بودن من در اينجا و اکنون من نشسته است چه بخواهم و چه نخواهم بايد از دستاوردهاي عقل مدرن و از بصيرت هاي فيلسوفان پست مدرن استفاده کنم. به عنوان مثال فلسفه اخلاق لويناس متضمن نقد ايده خودآييني در معناي کانتي کلمه است. او نشان مي دهد چگونه خود آييني بايد جاي خودش را به دگرآييني بدهد. اخلاق امري است که در تعامل با ديگري تکامل مي يابد. مفهوم ديگر (يا other) يا قلب تفکر لويناس است. اينها بصيرت هايي هستند که ما مي توانيم از اين مفاهيم فرا بگيريم. مفاهيمي مانند سنت از ميان رفته يا سنت متصلب شده، مفاهيمي هستند که من با آنها همدلي زيادي ندارم. براي روشن تر شدن و به دست آوردن راهکارهاي عملي به نظرم تعامل و گفت وگوي انتقادي ميان مولفه هاي هويتي ما و در بعد انديشه، توجه کردن به چند سنت با هم ما را به مقصد مي رساند. پاره يي از روشنفکران و دانشگاهيان برخي اوقات دچار اين مشکل مي شوند که هنگام بحث از مدرنيته و نسبت ما با جهان جديد، علل عقب افتادگي ما و پيشرفت ديگران تحليل تک عاملي مي کنند. گويي مغرب زمين و تکوين اين جهان جديد صرفاً عامل انديشه يي داشته است. دليل اين امر اين است که خيلي از روشنفکران ما فيلسوف هستند و از اين منظر به قضيه نگاه مي کنند. اين مساله اساساً دليل تک عاملي ندارد. انديشه مهم است اما در حد خويش. اتفاقات زيادي در هنر افتاده است. تحولاتي در علم جديد يا اقتصاد رخ داده است. نزاع ميان بورژواها و تلقي آريستوکراتيکي وجود داشته است. توليد طبق متوسط شهري که مساله يي بسيار مهم در مغرب زمين است، بسيار به قضيه کمک مي کند. به وجود آوردن پديده يي به نام ماشين بخار و به تبع آن صنعتي شدن طبقه متوسط شهري و رايگان شدن آموزش عمومي همه و همه نکاتي بودند که در اين فرآيند دست به دست هم مي دادند. يعني علل سياسي، اقتصادي و اجتماعي قضيه هم بايد ديده شود. ولي تحليل تک عاملي و از آنتولوژي هاي تک عاملي و پاره پاره سخن گفتن نمي تواند صرفاً بيانگر نسبت ما با جهان مدرن باشد. به همين معنا نسبت ما با جهان نيچه يي هم نمي تواند يک سويه و تک منظرانه ما را با حقيقت مواجه کند. از اين رو تصوير ما بايد تصويري چندوجهي و کثرت گرايانه باشد تا بتوانيم مسائل را حل کنيم.
عناوين اين صفحه
عليه دو نگاه متداول
روشنفکري و جهان پيرامون

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام