
اگر بتواني شاهد نابودي آنچه در تمام زندگي ساخته يي باشي
و بي آنکه کلمه يي بر زبان آري به بناي مجدد آن بپردازي،
يا در يک دست بازي، برده هاي هزار دستت را ببازي
بي هيچ حرکتي و بي هيچ افسوسي
اگر بتواني عاشق باشي بدون اينکه از عشق ديوانه شوي،
اگر بتواني نيرومند باشي بدون اينکه مهرباني خود را از دست بدهي،
و هنگامي که احساس کني از تو نفرت دارند، به نوبه خود نفرت به دل راه ندهي،
اما با اين همه بجنگي و از خود دفاع کني؛
اگر بتواني شنيدن سخنان خودت را تحمل کني
که از سوي بي سروپاها براي برانگيختن ابلهان، تغيير شکل يافته،
و بشنوي که دهان هاي بي چاک و بند آنان درباره تو دروغ مي گويند
بدون اينکه تو نيز کلمه يي دروغ بر زبان جاري کني؛
اگر بتواني هم با مردم باشي، هم باوقار،
اگر بتواني آدمي ساده باشي و پادشاهان را اندرز دهي،
و اگر بتواني همه دوستان را برادرانه دوست بداري،
بدون اينکه يکي از آنها براي تو همه چيز باشد؛
اگر انديشه کردن، نگاه کردن و شناخت را بلد باشي،
بدون اينکه هرگز بدبين يا نابود شده بماني؛
در رويا فرو روي اما هرگز نگذاري که رويايت بر تو چيره شود،
فکر بکني ولي يک متفکر خالي نباشي؛
اگر بتواني خشن باشي بدون اينکه هرگز خشم بگيري،
اگر بتواني شجاع باشي و هرگز احتياط را از دست ندهي،
اگر بتواني نيک باشي، اگر فرزانه بودن را بلد باشي
بدون اينکه معلم اخلاق و عالم نما باشي؛
اگر بتواني پيروزي را بعد از شکست بازيابي
و هر دو اين دروغ ها را با يک چشم نگاه کني،
اگر بتواني شهامت و عقل خود را حفظ کني
هنگامي که تمامي مردم عقل و شهامت خود را از دست بدهند،
آن گاه پادشاهان، خدايان، اقبال و پيروزي
براي ابد بندگان مطيع تو خواهند شد،
و آنچه را که به پادشاهان و افتخارات برتري دارد، خواهي يافت
...يعني
تو مرد خواهي شد، پسرم.
---
داشتم کتاب «سکوت هاي سرهنگ برامبل» آندره موروا را مي خواندم. انتشارات سروش و ترجمه دکتر عباس آگاهي. اين شعر از روديارد کيپلينگ را نقل کرده بود. ديدم جان مي دهد براي منتقل کردن به بقيه.
---
اسم من ستوان آلدو رينه و دارم يه گروه ويژه جمع و جور مي کنم. هشت تا سرباز مي خوام. ممکنه شما يه چيزايي درباره نيروي دريايي که تو راه شنيده باشين، اما ما مي خوايم قبل ايني که اونا برسن کارو يکسره کنيم. قرار يه سري به فرانسه بزنيم و مثل غيرنظاميا لباس بپوشيم. قراره از وسط قلمرو دشمن سر دربياريم و اون جا نقش چريک ها را رو بازي کنيم. کاره ما فقط و فقط يه چيزه. بايد نازي ها رو بکشيم. اعضاي حزب سوسيال ناسيونال با جنايت ها و شکنجه هاشون و جو رعب و وحشتي که راه انداختن، اروپا رو تسخير کردن. ما هم که قراره دمار از روزگارشون دربياريم. ما هم رعب و وحشت ايجاد مي کنيم و جنايت مي کنيم و شکنجه شون مي ديم. به هيچ آلماني هم رحم نمي کنيم. با اين بي رحمياي ما اونا تازه مي فهمن که با چه کسايي طرفن. ظلم و ستم ما رو مي بينن و با گوشت و پوست خودشون معني شکماي دريده شده و دست و پاي بريده شده و جسداي از ريخت افتاده برادراشون رو که خودمون بهشون هديه مي ديم، حس مي کنن. آلمانيا نه تنها نمي تونن به برادراشون کمک کنن. حتي نمي تونن تصور کنن که ما چقدر نسبت بهشون بي رحميم. آلمانيا از دست ما حسابي کفري مي شن و بعداً درباره مون صحبت مي کنن و تا ابد از ما مي ترسن. خوب مي دونم که از اين به بعد هر وقت چشماشون رو ببندن، ناخودآگاهشون نمي ذاره بخوابن. چون شرارت هايي رو که کردن، يادشون مي آد. يه هشدارم براي اونايي دارم که قراره به جنگاوران ما اضافه بشن. حواستون باشه که از وقتي دستورات من رو شنيدين، ديگه زير دين من رفتين. بهم بدهکار مي شين و اين بدهي رو هر کدوم از شما بايد شخصاً پرداخت کنين. هر کي اين دستورها رو مي شنوه، به قدر پوست سر صد نازي فاشيست به من بدهکار مي شه. يا بايد اين کار رو با دست خودتون انجام بدين، يا بايد براي مردن آماده باشين.
---
آن از شعر کيپلينگ، و اين دومي هم مونولوگ برد پيت در نقش ستوان آلدو رين در فيلم «لعنتي هاي ضايع» تازه ترين فيلم کوئنتين تارانتينوست، که براي خودش شعري است. خب خانم ها و آقايان عزيز و محترم، همان طور که متوجه شديد، ستون امروز ما درباره راه هاي مختلف مرد شدن بود...