يكشنبه، 24 آذر 1387 - شماره 1844
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
مروري بر مجموعه داستان دختري با عطر آدامس خروس نشانہ نوشته غلامرضا رضايي
جابه جايي حاشيه و مرکز
محمدرضا گودرزي











چه چيزي در داستان «ارزش» است و ملاک ما براي تعيين ارزش ها چيست؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است، چون به ديدگاه افراد بستگي دارد. اگر ملاک، حضور انديشه اجتماعي در داستان به جبران تغيير جهت بسياري از داستان هاي امروز به سوي تجربي نويسي و حذف و غيبت انديشه اجتماعي باشد، داستان هاي مجموعه دختري با عطر آدامس خروس نشان ارزشمند است؛ اما به نظرم بهتر است دور واژه «ارزش» به دليل تاويل پذيري فراوان آن خط بکشيم و به سراغ تحليل و تفسير متن برويم.

از 10 داستان اين مجموعه شش داستان آن رخدادمحور است، يعني رضايي دغدغه داستانگويي دارد و مايل است خواننده را در هول و ولا بگذارد. مي دانيم که جاذبه داستاني و جلب توجه خواننده (يا مخاطب) از ديرباز يکي از ملاک هاي موفقيت اثر بوده است و اين امر امروزه تا حدي مغفول مانده است. طبيعي است که داستان هايي از اين دست، بر دو عنصر مهم استوارند؛ الف- رخدادمحور بودن داستان و اينکه واقعه يي فراتر از گپ و گفت معمول انسان ها در آن وجود داشته باشد. ب- روايت به کمک راوي اول شخصي صورت بگيرد که هم اعتماد خواننده را به خود جلب کند و هم ميان او و متن صميميت به وجود بياورد. بيهوده نيست که راوي شش داستان از اين مجموعه اول شخص است و کانون روايت شان هم دروني است.

ابتدا گفتيم که انديشه اجتماعي در اغلب داستان هاي اين مجموعه حضوري آشکار دارد. محمل اين حضور، رخدادهاي مهمي است که پس زمينه اغلب داستان هاست. به عبارت ديگر هر شخصيت در بستر اين گونه تحولات، هستي اجتماعي خود را بهتر و روشن تر آشکار مي کند.

نوشتن درباره اين مجموعه، بدون اشاره به جايگاه درونمايه زمان در داستان ها کاري ابتر است. در اغلب اين داستان ها ما شاهد تغيير تدريجي انسان ها و حرکت رو به فرسايش شان هستيم. آنها معمولاً حسرت روزگاران گذشته و فرصت هاي از دست رفته را مي خورند؛ چنگ زدن به عشق هاي رو به زوال يا در انتظار بازگشت معشوق نابود شدن. البته اين وجه، خصلتي رمانتيک به برخي از داستان ها بخشيده است. صفت رمانتيک به دليل پيچيدگي رمانتيسيسم، امري مثبت يا منفي نيست، بلکه صرفاً اعلام حضور شکلي خاص از عواطف و احساسات در متن است. عده يي معتقدند ما ايراني ها همواره تا بن دندان اسير رمانتيسيسم هستيم و واقعگراترين داستان هايمان هم آميخته به رمانتيسيسم است، بگذريم. مهم ترين شگردي که در اين داستان ها به کار گرفته شده است جابه جايي حاشيه و مرکز است. به عنوان مثال در داستان هاي لحظه ها و گشت هاي شبانه ما شاهد آن هستيم که دغدغه راوي و آنچه براي او اهميت دارد، به حاشيه رانده مي شود و حاشيه متن جاي مرکز را مي گيرد. مي دانيم که در داستان هاي راوي اول شخص (به شرط آنکه ناظر نباشد و از شخصيت هاي اصلي و فعال باشد) مرکز داستان، مسائل و مشکلات راوي است و داستان حول او مي گردد. اما در دو داستان يادشده، يکباره رخدادي حاشيه يي به مرور پررنگ مي شود و جاي مرکز متن را مي گيرد. در اين حالت خواننده ديگر به مشکلات راوي توجهي ندارد و نگاهش به سوي ديگري معطوف مي شود. در داستان لحظه ها راوي و دوستش دغدغه ديدن فوتبال سانتوز برزيل با منتخب تهران را دارند و چون تلويزيون ندارند، ناچار مي شوند به محله فرهنگي ها بروند و دزدانه از پنجره به تماشا بنشينند. آن دو ناخواسته شاهد دعواي ناظم و همسرش مي شوند و در پايان هم مي شنوند که شب قبل ناظم کشته شده است و بدين گونه حاشيه و مرکز جا عوض مي کنند.

در داستان گشت هاي شبانه هم دو نگهبان وظيفه مراقبت از خاکستان را بر عهده دارند. زمان، زماني است که مملکت شلوغ پلوغ شده است و عده يي شبانه مي آيند آهن و پليت ها را غارت مي کنند؛ اما متن اين محور مرکزي را رها مي کند و به ماجراي عليداد در حاشيه مي پردازد. او که فردي روان پريش است دنبال گور پسرش مي گردد و يکباره باز حاشيه و مرکز جا عوض مي کنند و توجه خواننده به جاي دو نگهبان به عليداد تغيير جهت مي دهد.

علاوه بر اينها رضايي به لحن راوي ها و تغيير آنها در هر داستان نيز توجه کافي دارد و بار اصلي داستان آتش و خاکستر را بر دوش لحن عصبي و پرشور راوي مي گذارد. در اين ميان ممکن است تکرار بي جهت نام آذر که به شکل ضرباهنگ صورت مي گيرد، مخاطب را بيازارد، اما به هر حال بخشي از موقعيت ذهني راوي است. در اين داستان به جنگ و تبعات آن نيز از دريچه يي ديگر نگريسته شده است.

در داستان دختري با عطر آدامس خروس نشان هم شاهد ترکيب دو موضوع جنگ و عشق هستيم؛ شگرد موفقي که قبلاً هم از سوي نويسندگان ديگر مورد استفاده قرار گرفته شده اما در اين داستان از منظري تازه به آن نگريسته شده است. البته اين داستان نقاط ضعفي هم دارد، مانند تکيه داشتن آن بر عنصر تصادف و پايان ناگهاني آن. در اغلب اين داستان ها که عمدتاً در ژانر واقع گراي مدرن قرار مي گيرند، سطور سفيد يا حفره هاي داستان جايگاه خاصي دارند و ذهن خواننده را به خود مشغول مي دارند و او را در خلق متن شريک مي کنند. مي توان گفت داستان پرسه هاي خيال، در خور اعتناترين داستان اين مجموعه است که در آن خواننده شاهد از خود بيگانگي و شيءوارگي شخصيت اصلي داستان مي شود. شيءوارگي به تعبير فردريک جيمسن عبارت است از؛ تبديل يک شخص به شيء يا کارکرد. شيءوارگي معناي کليت را در جامعه از بين مي برد و درک فرد را از کل جهان قطعه قطعه مي کند، در نتيجه فرد فقط مي تواند اجزاي منفک منجمدي را ببيند که هستي او را تشکيل مي دهند. در اين داستان هم پدر راوي که روزي آموزگار بوده است، پس از بازنشستگي قادر به درک درستي از موقعيت خود نيست، به يک کارکرد تنزل يافته است و ادراکي از کليت زندگي خود ندارد و مدام کارهايي مي کند که با واقعيت همخوان نيست. با خوانشي ديگر مي توان گفت پدر راوي دچار اسکيزوفرني شده است و اين تکه پاره شدن هويت، نه به سبب بيماري فردي که به سبب بحراني اجتماعي (از خود بيگانگي) صورت گرفته است. در پايان داستان هم راوي مانند مش قاسم (مستخدم مدرسه) کم کم توهمات پدر را واقعي مي پندارد و مشکل اجتماعي- روانشناختي متن مي رود تا همه گير شود. خوانش سوم داستان مي تواند نشان دهنده مقاومت رواني فرد در برابر امحاي تدريجي شخصيت اجتماعي باشد. چون پدر راوي نمي خواهد فراموش شود يا ناديده گرفته شود، با لجاجت تمام به ايفاي نقش قبلي خود ادامه مي دهد و درنمي يابد که اين بار نقشش مضحکه است و ربطي به جايگاه قبلي اش ندارد. در پايان بايد بگويم در اين مجموعه داستان هاي متنوعي وجود دارد که در عين تفاوت سطح، علاقه مندان خاص خود را دارد.

ہ اين کتاب را نشر ثالث منتشر کرده است.
يادداشتي بر نگارش در تعارضہ (لويي فردينان سلين) نوشته فيليپ دتروئل
تا مغز استخوان
فرهاد اکبرزاده



با توجه به اقبال ديرهنگام لويي فردينان سلين به عنوان يکي از غول هاي داستان نويسي جهان و رويکرد برخي مترجمان به ترجمه آثار وي در سال هاي اخير «نگارش در تعارض» را مي توان مولودي بهنگام در شناخت عميق تر از متن و شخصيت اين نويسنده بزرگ فرانسوي به شمار آورد. اين اتفاق در مورد برخي از آثار داستاني رخ نداد و مي توان سال هايي را در اواخر دهه 70 و اوايل دهه اخير به ياد آورد که هجوم کتاب و مقالات نظري در مورد ادبيات پست مدرن به پژواک نام هايي منجر شد که در اکثر موارد هيچ اثر ترجمه شده يي از آنها در ميان نبود. بررسي همزمان متن و شخصيت سلين که موضوع کتاب را معطوف به خود ساخته، نويسنده را بر آن مي دارد در مقدمه بر نکته يي اساسي انگشت گذاشته و تاکيد کند؛ «... اما بدون در آميختگي مولف با شخصيت هايش، ضروري است مشخص کنيم چه مسيري از لويي فردينال دتوش، لويي فردينان سلين ارائه کرده است.» (ص12) وي با اتخاذ اين موضوع و پيش کشيدن آن در فصلي با عنوان «از زندگينامه شخصي تا تخيل» در جهت تحقق اين خواست گام برداشته و گويي در پس اين ايده مي خواهد از مصالح و حوادث سازنده رمان هاي وي پرده بردارد. او با اين ادعا که بخش اعظم نوشته هاي سلين از جمله رمان هاي سفر به انتهاي شب، مرگ قسطي و دسته دلقک ها، به تجربه نقال سلين (باردامو) مرتبط اند تجربه زيسته را در آثار او برجسته مي سازد. در تمام متون مربوط به سلين مي توان رگه هايي از «آلوده انگاري» را بازيافت. آلوده انگاري به مثابه احراز هويت و مسيري که در نهايت ميل به سوي منفي ات فرديتي مجرد دارد. در اين فرآيند سوژه مرزهاي «خود» را نه به واسطه آن کنش آينه گون، بلکه از طريق فرآيند دفع و زايش درک مي کند و اين تفاوت احراز هويت درست نقطه يي است که مي توان نظريات ژوليا کريستوا را در برابر صورت بندي لاکاني آن قرار داد. اين پديده نقشي محوري در نظريات کريستوا در باب سوبژکتيويته و در نقادي ادبي اش بر عهده دارد. آلوده انگاري به عنوان يک فرآيند، با بيرون راندن آنچه براي «خود» يک ديگري فرض شده، وسيله يي براي دفاع از مرز هاي سوبژکتيويته فراهم مي آورد. اما آلوده انگاري به عنوان پديده يي که هرگز کلاً به پايان نمي رسد، با تهديد به تفکيک و تخريب آنچه که بنا شده در سوبژکتيويته ماندگار مي شود؛ درک شخص از «خود» هرگز ثابت و تنزل ناپذير نيست و سوژه براي حفاظت از «خود» در مقابل چيزي که ممکن است مرز هايش را تخريب کند، هوشيار باقي مي ماند. کريستوا سعي در اثبات اين موضوع دارد که اغلب آفرينش هاي ادبي محصول اين هوشياري اند. گونه يي والايش و تهذيب که سويه هاي تاريک بشريت را نشان مي دهند، سويه يي که بيگانه را «ناپاک» مي يابد و مي خواهد هر چيزي را که ناآشنا يا معمول تر، به طور غريبي بيش از حد آشنا است، نفي بلد کند. «مي دانيم و مي بينيم که وي مسحور عمل زايش است، آن هم اغلب اوقات در شرايط مشکل از رمان «سفر به انتهاي شب» گرفته تا «از قصري به قصر ديگر».» (ص31) کريستوا صراحتاً بر اين امر تاکيد مي کند که سلين «به نيروي مثبت مادرانه، جوهري کامل، ملموس، اطمينان بخش و شادمان» مشتاق است که در «خانواده، ملت، نژاد و تن» تجسم مي يابد. با اين تعابير مي توان سلين را بهترين سوژه براي تشريح نظريات کريستوا نيز به شمار آورد و در کنار آن به نوعي نژادپرستي افراطي در عمق باورهاي اين نويسنده نيز انديشيد. «هر انساني که به منطق گلاويز مي شود و خود را به آن آراسته مي کند، فقط يک ترس اساسي را پنهان مي کند که بيشتر مجبور نيست آن را بررسي و تحليل کند. وي مي تواند با همه استدلالات اشتباه سازگار شود. براي سلين دورگه ها انسان هايي هستند که محکوم به شرم از خويشتن بوده و از خويشتن داري ناتوانند. بدون هيچ هويت تعريف شده از طرف جامعه سفيدپوست. (ص 146)

بازتاب زباني اين فرآيند را مي توان در يک اجبار ساختاري، رويکرد به منفي ات «آرگو»1 يعني همان زبان اقليت ها جست. زباني که در دل مناسبات رسمي همچون هيولايي حلول کرده و خود را به کليت و منطق سلطه گر آن تحميل مي کند. با اين روش يعني به کارگيري «آرگو» او يک جريان کلامي را که بر اساس بازآفريني پرده هاي گفتار - دور از هرگونه پيوستگي عقلاني - بنيان نهاده شده است، جايگزين عبارت هاي خشک و متناوب مي کند. آيا سلين با اين کار قصد يک کاسه کردن درد و درمان، پزشک و بيمار و نقل و نقال را دارد؟ «سلين نگارش را بسان ابزاري فيزيکي، فيزيولوژيکي نزديک به واقعيت عيني ملاحظه مي کند. خلاصه دنيا، زندگي شناخته مي شود همانند يک جنب وجوش، يک چرخش بي پايان پديده هاي گوناگون که بين نسل و تباهي، بين مرگ و تولد، براي احراز يک بعد پاياني زندگي دنيوي اختصاص يافته اند.» (ص 29)

نويسنده به مثابه شاهدي بر انحطاط و زوال بي پايان و مرگ، شاهدي بر گنديدگي و تباهي تمدن بشري است و از همين روست که مي توان حضور او را نمودي از نگرشي آسيب شناسانه بر جهاني رو به زوال انگاشت. نويسنده يي که زندگي اش را دو جنگ و کشتار فراگير دربرگرفته آيا مي تواند نگرشي جز اين، و نفرتي کمتر در برخورد با موضع جنگ از خود بروز دهد؟ «اين جهان پديداري عميقاً انسان محور است. فردينان از مشاهده انسان ها باز نمي ايستد. انسان، موضوع برتر تخيل سلين است. انساني که بايد بدگمان باشد، براي اينکه وي در برابر مرگ مات و مبهوت است و کاملاً خود را وقف جنگ ها کرده است. انسان نزد سلين با خصوصياتي مختلف تعريف مي شود. رو به پيدايش، رو به پيري، رو به حيات، و همچنين وي همزمان انساني است متاثر، ناطق و متفکر.» (ص30)

پي نوشت؛-------------------------

1- زباني که به اولين قبايل کولي که در 1941 در قلمرو فرانسه رويت شدند منتسب است. زبان مخصوصي که کوليان و گدايان از آن استفاده مي کردند (چيزي شبيه به زرگري و زبان هاي غربتي در فارسي).

اين زبان که توسط طبقات مخفي و خطرناک به کار گرفته مي شد، فاصله نامشروعي را با مناسبات زبان رسمي توليد مي کرد و به تدريج واژگان آن در ميان طبقات زيرين رواج يافت.

ہ اين کتاب را نشر ثالث منتشر کرده است.
گفت و گو به آزادي منجر مي شود
ويليام ون دن هيوول،ترجمه؛ محمدتقي قزلسفلي



ديويد بوهم زماني گفته بود؛ «اگر گفت و گو به شکلي مناسب و کامل انجام گيرد، به آزادي وسيع منجر مي شود.» بي چنين اظهار نظري من در شگفت بودم که آيا مي توان ايده يي ايجاد کرد که به نتيجه رسيدن چنين امري را نشان دهد.همه مي دانيم که گفت و گو مي تواند به مردم کمک کند يکديگر را بهتر درک کنند و اينکه در صورت وجود شرايط متعارض و دغدغه آور به امکان اجماع منجر شود. پس ديگر چه نيازي به درگيري و خشونت است. تجربه نشان داده است گفت و گو مي تواند روي برخي افراد تاثير روان درماني بگذارد. تمامي اين مدعيات قابل توجه اند و مي توان از طريق آنها به ضروري بودن گفت و گو مدد رساند. با اين وجود، همان طوري که ديويد بوهم مي گويد اگر گفت و گو به آزادي منجر مي شود، پس بايد معناي عميق تري براي گفت و گو وجود داشته باشد که نيازمند بررسي و تحقيق است. ديويد بوهم همواره عادت داشت در جريان گفت و گوها ايده ايجاد محرک دروني را مطرح سازد. به نظر مي رسد اين نکته همواره براي او اهميت داشت. او همچنين معتقد به اين نظريه بود که اين موضوع سه بعد دارد؛ اجتماعي، فردي و جهاني. مايلم اين اجزاي کليدي را با کنار يکديگر قرار دادن قطعات تصوير، کامل کنم. به ذهن من اين گونه خطور کرد که شايد بتوانيم گفت و گو را در بعد اجتماعي، ايجاد تحرک از درون را در بعد شخصي و آزادي را در بعد جهاني منظور کنيم.

اگر بتوان نشان داد که چگونه ابعاد اجتماعي، شخصي و جهاني به يکديگر مرتبط هستند، آنگاه شايد بتوانيم رابطه بين گفت و گو و مقوله آزادي را دريابيم. به منظور متناسب ساختن چيزها در اين طرح دريافتيم که تاکيد خاص بر يکي از جنبه هاي گوناگون گفت و گو و همچنين تاکيد خاص بر هدف تحريک از درون مفيد است. همان گونه که ملاحظه خواهيد کرد، ارائه يک نظريه احساسي جديد نيز ضرورت خواهد داشت.

بعد اجتماعي

از اين نظر هدف اصلي يک گروه گفت و گوکننده ايجاد فرصتي است که افراد از فرهنگ هاي مختلف و البته با زمينه هاي اجتماعي متفاوت، همين طور اختلاف نظرهاي ديني و سياسي بتوانند گردهم آيند.

اين افراد نقطه نظرات شان را براي بررسي ارائه مي دهند و خود آنها نيز بايد نظرات ارائه شده توسط ديگران را بررسي کنند. نکته مهم در اين ميان حالت مجادله يي بودن ديدگاه ها است. اينکه افراد مشارکت کننده در گفت و گو، نظريات متفاوتي در ذهن داشته باشند. از سوي ديگر يک گروه يکنواخت، شامل مجموعه افرادي که در قبال يکديگر به طور همسان بينديشند يا گروهي از افراد مبادي آداب که تظاهر به بردباري و تحمل کنند، براي نزديک تر ساختن ما به آزادي مناسب نخواهد بود.

پس ديدگاه هاي مجادله يي براي ايجاد واکنش هاي روشنفکرانه و هيجاني و احساسي محتمل تر هستند. اين واکنش ها بيانگر آنند که موضوعي مهم و شخصي تحت تاثير قرار گرفته است، شايد چيزي که فرد حتي از آن مطلع نبوده است. به هر حال ارزش واقعي گفت و گو، چندان روي ديدگاه هاي ارائه شده قرار ندارد بلکه بر واکنش هاي احساساتي و روشنفکرانه ايجاد شده و مبتني بر وامگيري از آنهاست. ديدگاه ها نيز به نوبه خود ممکن است جالب باشند، اما اين واکنش است که اهميت دارد.آنگاه که تنش و فشاري شديد ايجاد مي شود، واکنش ها در لحظات سکوت نيز مي توانند بروز کنند. اين واکنش ها همچنين مي توانند از احساس نااميدي در عدم دستيابي به موفقيت و اتلاف وقت ناشي شوند. در اين احساس نا اميدي نيروي بالقوه عظيمي وجود دارد زيرا دقيقاً اين همان واکنشي است که به آن نياز داريم. بروز احساسات در سطحي عميق تر و مشخص رخ مي دهند. بنابراين با تاکيد کردن روي واکنش ها به طور طبيعي خودمان را به درون بعد شخص هدايت مي کنيم.

بعد شخصي

گفت و گوها تنها طريق دچار آشفتگي و عصبي شدن نيستند. افرادي که فرصتي براي مشارکت در گروه گفت و گوکننده ندارند، نبايد احساس کنند که از چيزي محروم شده اند؛ همان گونه که همه احتمالاً به آن واقف هستيم، برخورد با شرايط و اوضاع در زندگي روزمره به همان اندازه مي تواند احساسات را دچار غليان سازد. اين واکنش ها، صرف نظر از اينکه چگونه تحريک شده اند، آنگاه که فرد به آن توجه کند قابل احساس هستند. حس کردن واکنش خود فرد تحريک دروني ناميده مي شود. ديويد بوهم در اين خصوص از اصطلاح «تحريک دروني» استفاده کرده است. من اين نکته را مسلم فرض مي کنم و معتقدم واکنش هاي «ماده غذايي» براي ايجاد تحريک از درون هستند، چرا که بدون واکنش ها چيزي براي ايجاد تحريک از درون وجود ندارد. در اين ارتباط هدف گفت و گو ، فراهم ساختن فرصتي براي ايجاد تحريک از درون است.شرکت کننده هايي که معمولاً در جريان گفت و گو زياد مطلبي نمي گويند، همچنان مي توانند در سطح فردي بسيار فعال باشند، چرا که به خوبي مي توانند به تحريک دروني مشغول باشند. اگر گروه يکنواخت و موافق در قبال ايجاد واکنشي که خود به خود به وجود مي آيد بسيار همسان و در حالت موافق باشد در آن صورت شرکت کننده ها مي توانند توسط واکنش هاي برانگيخته شده تعهدي، به شکل دوستانه به يکديگر کمک کنند.فرد مي تواند از واکنش ها چيزهايي را فرا گيرد، همان گونه که فرد از بازي با اشيا چيزهايي را ياد مي گيرد (ايجاد آگاهي)، همچنين اين فرد مي تواند با بازي کردن با واکنش هاي فردي خود چيزها يا مطالبي را فراگيرد و اين يعني ايجاد خودآگاهي، بنابراين ايجاد تحريک از درون بايد بيشتر شدن آگاهي از خود را نتيجه دهد و اين همان نکته با اهميت است. منظور از ايجاد تحريک از درون، قادر بودن در ايجاد خودآگاهي است.خودآگاهي اثرات خوداصلاحي بسياري دارد و زمينه امکانات جديدي را فرا روي انسان مي گشايد. يکي از اين امکانات اين است که بتوانيم از اين پس به سمت کشف ماهيت و هويت خود فرد پيش برويم. به نظر من شخصيت و هويت يک ابداع روشنفکرانه است(من هماني هستم که فکر مي کنم). اين نظر که اين موضوع تنها يک ابداع است، بايد به سمت تلقي ذهني به نحوي که فرد علاقه مند است با اين هويت بازي کند، منجر شود. همان گونه که فرد مي تواند با هر نظريه يي بازي کند، حتي مي توانيم با رها ساختن اين ايده آن را تجربه کنيم. آنگاه که بتوانيم به هويت فردي خودمان پايان بخشيم. در آن صورت آماده خواهيم بود خود را در بعد جهاني حل کنيم.

بعد جهاني

پايان هويت فردي، باري به اين معناست که ما خود را محدود به تعاريفي که تشکيل دهنده هويت هستند، نمي کنيم و اين تعاريف مرزهاي روشنفکرانه فرد هستند. درهم رفتن و حل شدن مرزها در يکديگر همانند پايان يافتن خود است که به اين نکته اشاره دارد که ما «چيزي» نيستيم. بنابراين اکنون با اين نکته مواجه هستيم که «کسي» نيستيم. به هر حال، فقدان محدوديت ها به اين نکته اشاره دارد که ما حالا محدود نيستيم. از اين جهت، «هيچ کس» نبودن به معناي «محدود» نبودن است. عدم محدوديت همان بعد جهاني است، بر اين اساس اگر فرد، به نامحدود بودن علاقه مند باشد، بايد خواستار مستقيم يا از دست دادن خود باشد و در نتيجه داراي هويتي نباشد (داراي شخصيت فردي نباشد).

دفاع از خود

تسليم و از دست دادن خود امري ساده نيست. غريزه طبيعي در زمينه حفاظت از خود مي خواهد که از خويشتن خود حفاظت کند. اين امر وظيفه غريزه طبيعي است. در اين صورت مشکلي پيش روست. نظريه مستقيم و از دست دادن خود در مقابل غرايز قرار مي گيرد و حاصل آن احساسي ناخوشايند است. تمامي احساسات ناخوشايند به مثابه تهاجمي در نظر گرفته مي شوند که سيستم دفاع شخصي را به تحريک وامي دارند. يکي از واکنش هاي دفاعي کهن، مي تواند فکر کردن به اين نکته باشد که تمام اين مطالب بي معنا هستند يا دلايلي براي انجام ندادن آن پيدا کنند. ما به فوت و فني نياز داريم که از کار غريزه در حمايت از خود جلوگيري کنيم. در اين صورت، دفاع از خود مناسب و مقتضي نيست. من سيستمي را براي حفاظت از خود نمي خواهم چرا که مانع از ورود من به بعد جهاني مي شود. پس چه کار مي توانم بکنم؟

احساسات و انفعالي بودن

من مکاشفه حالات مختلف احساسات و انفعالي بودن را پيشنهاد مي کنم. در اينجا لغت «احساسات و انفعالي بودن» در مفهوم اصلي آن به عنوان کلمه مخالف «عمل» استفاده شده است (درست مانند حالتي که منفعل، نقطه مقابل فعال است). اقدام به معناي انجام کار است. احساسات و انفعالي بودن به معناي رها ساختن است. احساسات و انفعال حاصل حالت انفعالي در قبال سيستم احساسي - روشنفکري، چيزي که به منظور واکنش نشان ندادن از روي احساسات و انفعالي بودن در قبال واکنش هاي دفاعي نيازمند آن هستيم. در غير اين صورت دچار واکنش هاي زنجيره يي مي شويم که ما را در بعد شخصي اسير مي سازد. احساسات و انفعالي بودن اين امکان را به ما مي دهد که از احساس مهم بودن رها شويم. اين امر ممکن است مخالف آن چيزي باشد که ما معمولاً خواستار آن هستيم اما داراي عوارضي جنبي است و چيزي را که نيازمند محافظت باشد، برجاي نمي گذارد. نظريه احساسات و انفعالي بودن تا حدي پيچيده است و نياز به بسط و توضيح بيشتر دارد.

آزادي

فرو ريختن مرزهاي من، متلاشي شدن و درهم شکست حصارهاي روشنفکرانه و ديوارهاي احساسي- عاطفي نيز معني مي دهد. اما آيا اين آزادي است؟ بنابراين قطعاً مسيري از گفت وگو به ايجاد تحريک از درون، خودآگاهي و احساسات و انفعالي بودن به سوي آزادي وجود دارد. به هر حال بهايي که بايد براي آن پرداخت، تسليم کردن و رها ساختن خود است. شما نمي توانيد شخص يا فردي باشيد و در همان زمان آزاد هم باشيد (اگر شما نسبت به اين موضوع واکنش نشان دهيد تحريک از درون خود را فعال خواهيد کرد). در هر حال همچنان مطالب بيشتري در اين مورد وجود دارد.

خلاقيت و عشق

در وراي آزادي، خلاقيت و دوست داشتن قرار گرفته است. رفع محدوديت هاي روشنفکرانه امکان عمل آزادانه و درک و استعداد طبيعي را مقدور مي سازد که خود مقدمه و شرط لازم براي خلاقيت است. به همين ترتيب عدم وجود موانع احساسي- عاطفي، جريان آزاد احساسات طبيعي را مقدور مي سازد که آن نيز مقدمه و شرط لازم براي دوست داشتن است. بنابراين آزادي به خلاقيت و عشق منجر مي شود.

بازگشت به جامعه

احساس مي کنم ما داراي مسووليت اجتماعي هستيم که از خودمان آزاد شويم تا درک و استعداد نامحدود بتواند از ماوراي فرد عمل کند. احتمالاً خلاقيت و عشق در جامعه اثر بازگشتي خواهند داشت. جامعه مي تواند به اين شکل تغيير حالت يابد (اگر در برابر تغيير مقاومتي نکند). بنابراين مجدداً به بعد اجتماعي بازمي گرديم. در نتيجه جنبه هاي اجتماعي، شخصي و جهاني مي توانند به عنوان مراحل يک چرخه کامل تصور و درک شوند. زمينه و محدوده گفت وگو بايد گسترده شود تا تمامي اين چرخه را دربرگيرد. اين امر به گفت وگو اهميت و برجستگي عميق تري مي دهد. بدون گسترده ساختن زمينه و محدوده گفت وگو، هر اندازه هم که گفت وگو جالب باشد، مثل اين است که فقط روي سطحي را خراش مي دهيم.
عناوين اين صفحه
جابه جايي حاشيه و مرکز
تا مغز استخوان
گفت و گو به آزادي منجر مي شود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام