محمدرضا گودرزي
چه چيزي در داستان «ارزش» است و ملاک ما براي تعيين ارزش ها چيست؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است، چون به ديدگاه افراد بستگي دارد. اگر ملاک، حضور انديشه اجتماعي در داستان به جبران تغيير جهت بسياري از داستان هاي امروز به سوي تجربي نويسي و حذف و غيبت انديشه اجتماعي باشد، داستان هاي مجموعه دختري با عطر آدامس خروس نشان ارزشمند است؛ اما به نظرم بهتر است دور واژه «ارزش» به دليل تاويل پذيري فراوان آن خط بکشيم و به سراغ تحليل و تفسير متن برويم.
از 10 داستان اين مجموعه شش داستان آن رخدادمحور است، يعني رضايي دغدغه داستانگويي دارد و مايل است خواننده را در هول و ولا بگذارد. مي دانيم که جاذبه داستاني و جلب توجه خواننده (يا مخاطب) از ديرباز يکي از ملاک هاي موفقيت اثر بوده است و اين امر امروزه تا حدي مغفول مانده است. طبيعي است که داستان هايي از اين دست، بر دو عنصر مهم استوارند؛ الف- رخدادمحور بودن داستان و اينکه واقعه يي فراتر از گپ و گفت معمول انسان ها در آن وجود داشته باشد. ب- روايت به کمک راوي اول شخصي صورت بگيرد که هم اعتماد خواننده را به خود جلب کند و هم ميان او و متن صميميت به وجود بياورد. بيهوده نيست که راوي شش داستان از اين مجموعه اول شخص است و کانون روايت شان هم دروني است.
ابتدا گفتيم که انديشه اجتماعي در اغلب داستان هاي اين مجموعه حضوري آشکار دارد. محمل اين حضور، رخدادهاي مهمي است که پس زمينه اغلب داستان هاست. به عبارت ديگر هر شخصيت در بستر اين گونه تحولات، هستي اجتماعي خود را بهتر و روشن تر آشکار مي کند.
نوشتن درباره اين مجموعه، بدون اشاره به جايگاه درونمايه زمان در داستان ها کاري ابتر است. در اغلب اين داستان ها ما شاهد تغيير تدريجي انسان ها و حرکت رو به فرسايش شان هستيم. آنها معمولاً حسرت روزگاران گذشته و فرصت هاي از دست رفته را مي خورند؛ چنگ زدن به عشق هاي رو به زوال يا در انتظار بازگشت معشوق نابود شدن. البته اين وجه، خصلتي رمانتيک به برخي از داستان ها بخشيده است. صفت رمانتيک به دليل پيچيدگي رمانتيسيسم، امري مثبت يا منفي نيست، بلکه صرفاً اعلام حضور شکلي خاص از عواطف و احساسات در متن است. عده يي معتقدند ما ايراني ها همواره تا بن دندان اسير رمانتيسيسم هستيم و واقعگراترين داستان هايمان هم آميخته به رمانتيسيسم است، بگذريم. مهم ترين شگردي که در اين داستان ها به کار گرفته شده است جابه جايي حاشيه و مرکز است. به عنوان مثال در داستان هاي لحظه ها و گشت هاي شبانه ما شاهد آن هستيم که دغدغه راوي و آنچه براي او اهميت دارد، به حاشيه رانده مي شود و حاشيه متن جاي مرکز را مي گيرد. مي دانيم که در داستان هاي راوي اول شخص (به شرط آنکه ناظر نباشد و از شخصيت هاي اصلي و فعال باشد) مرکز داستان، مسائل و مشکلات راوي است و داستان حول او مي گردد. اما در دو داستان يادشده، يکباره رخدادي حاشيه يي به مرور پررنگ مي شود و جاي مرکز متن را مي گيرد. در اين حالت خواننده ديگر به مشکلات راوي توجهي ندارد و نگاهش به سوي ديگري معطوف مي شود. در داستان لحظه ها راوي و دوستش دغدغه ديدن فوتبال سانتوز برزيل با منتخب تهران را دارند و چون تلويزيون ندارند، ناچار مي شوند به محله فرهنگي ها بروند و دزدانه از پنجره به تماشا بنشينند. آن دو ناخواسته شاهد دعواي ناظم و همسرش مي شوند و در پايان هم مي شنوند که شب قبل ناظم کشته شده است و بدين گونه حاشيه و مرکز جا عوض مي کنند.
در داستان گشت هاي شبانه هم دو نگهبان وظيفه مراقبت از خاکستان را بر عهده دارند. زمان، زماني است که مملکت شلوغ پلوغ شده است و عده يي شبانه مي آيند آهن و پليت ها را غارت مي کنند؛ اما متن اين محور مرکزي را رها مي کند و به ماجراي عليداد در حاشيه مي پردازد. او که فردي روان پريش است دنبال گور پسرش مي گردد و يکباره باز حاشيه و مرکز جا عوض مي کنند و توجه خواننده به جاي دو نگهبان به عليداد تغيير جهت مي دهد.
علاوه بر اينها رضايي به لحن راوي ها و تغيير آنها در هر داستان نيز توجه کافي دارد و بار اصلي داستان آتش و خاکستر را بر دوش لحن عصبي و پرشور راوي مي گذارد. در اين ميان ممکن است تکرار بي جهت نام آذر که به شکل ضرباهنگ صورت مي گيرد، مخاطب را بيازارد، اما به هر حال بخشي از موقعيت ذهني راوي است. در اين داستان به جنگ و تبعات آن نيز از دريچه يي ديگر نگريسته شده است.
در داستان دختري با عطر آدامس خروس نشان هم شاهد ترکيب دو موضوع جنگ و عشق هستيم؛ شگرد موفقي که قبلاً هم از سوي نويسندگان ديگر مورد استفاده قرار گرفته شده اما در اين داستان از منظري تازه به آن نگريسته شده است. البته اين داستان نقاط ضعفي هم دارد، مانند تکيه داشتن آن بر عنصر تصادف و پايان ناگهاني آن. در اغلب اين داستان ها که عمدتاً در ژانر واقع گراي مدرن قرار مي گيرند، سطور سفيد يا حفره هاي داستان جايگاه خاصي دارند و ذهن خواننده را به خود مشغول مي دارند و او را در خلق متن شريک مي کنند. مي توان گفت داستان پرسه هاي خيال، در خور اعتناترين داستان اين مجموعه است که در آن خواننده شاهد از خود بيگانگي و شيءوارگي شخصيت اصلي داستان مي شود. شيءوارگي به تعبير فردريک جيمسن عبارت است از؛ تبديل يک شخص به شيء يا کارکرد. شيءوارگي معناي کليت را در جامعه از بين مي برد و درک فرد را از کل جهان قطعه قطعه مي کند، در نتيجه فرد فقط مي تواند اجزاي منفک منجمدي را ببيند که هستي او را تشکيل مي دهند. در اين داستان هم پدر راوي که روزي آموزگار بوده است، پس از بازنشستگي قادر به درک درستي از موقعيت خود نيست، به يک کارکرد تنزل يافته است و ادراکي از کليت زندگي خود ندارد و مدام کارهايي مي کند که با واقعيت همخوان نيست. با خوانشي ديگر مي توان گفت پدر راوي دچار اسکيزوفرني شده است و اين تکه پاره شدن هويت، نه به سبب بيماري فردي که به سبب بحراني اجتماعي (از خود بيگانگي) صورت گرفته است. در پايان داستان هم راوي مانند مش قاسم (مستخدم مدرسه) کم کم توهمات پدر را واقعي مي پندارد و مشکل اجتماعي- روانشناختي متن مي رود تا همه گير شود. خوانش سوم داستان مي تواند نشان دهنده مقاومت رواني فرد در برابر امحاي تدريجي شخصيت اجتماعي باشد. چون پدر راوي نمي خواهد فراموش شود يا ناديده گرفته شود، با لجاجت تمام به ايفاي نقش قبلي خود ادامه مي دهد و درنمي يابد که اين بار نقشش مضحکه است و ربطي به جايگاه قبلي اش ندارد. در پايان بايد بگويم در اين مجموعه داستان هاي متنوعي وجود دارد که در عين تفاوت سطح، علاقه مندان خاص خود را دارد.
ہ اين کتاب را نشر ثالث منتشر کرده است.