|
مريم مهتدي؛ اغلب داستان هاي مجموعه «آنها چه کساني بودند»، داستان هايي هستند که در آنها سايه جنوب، باورها و سنت هايش ديده مي شود. برخي منتقدان اما معتقدند در داستان نويسي اين روزها، دوره ديارگرايي و نوشتن از مضاميني چون فقر و تنگدستي سر آمده و مخاطبان جدي ادبيات آن طور که بايد از اين گونه آثار استقبال نمي کنند. در مقابل اين ديدگاه، نبايد از اين نکته غافل شد که نويسندگان وقت نوشتن داستان، بدون ترديد تحت تاثير فضايي هستند که در آن زندگي کرده اند و نمي توان انتظار داشت نويسنده يي که در منطقه يي خاص زندگي کرده و مي کند، دغدغه هايي فارغ از آن محيط داشته باشد. با احمد آرام درباره بومي نويسي و داستان هاي مجموعه « آنها چه کساني بودند» گفت وگو کرديم.
-داستان هاي مجموعه «آنها چه کساني بودند»، داستان هايي هستند که در سال هاي 78 تا 82 نوشته شده اند. اين تاريخ هاي قديمي در پايان داستان ها نشان مي دهد خواننده با آثاري تازه روبه رو نيست. داستان هاي تازه شما کجا هستند و چرا اين آثار قديمي، با اين اختلاف تاريخي منتشر شده اند؟
شايد به اين خاطر که نسبت به ساختار و روايت داستان ها بيش از اندازه وسواس دارم. به اين دليل که دوست دارم داستان هايم رويکرد تازه يي داشته باشند، به شدت از تکرار مکررات و کهنگي بيزارم. دنبال اين هستم که نگاهم به موضوع، نگاهي امروزي باشد. گاهي مواقع به داستان هاي قديمي ام که مراجعه مي کنم، درمي يابم داستان ها از نظر زبان و مضمون چنگي به دل نمي زنند و بسيار تکراري اند؛ انگار قبلاً ديگران آن حرف ها را زده اند. پس از انتشارشان صرف نظر مي کنم، يا اينکه آنقدر باهاشان کلنجار مي روم تا چيز تازه يي از درون شان بجوشد و بيرون بزند. آن وقت است که رضايت مي دهم تا داستان ها ديده شوند. اگر در اين مجموعه مي بينيد داستان هايي وجود دارد که تاريخ نوشتن شان به سال هاي قبل مي رسد، اما آنها را براي چاپ برگزيده ام، به اين دليل است که ديدگاه و نگاه شان به روز است و خواننده را پس نمي زند، به همين منظور آنها را جلو مي کشم تا از نظر ساختار، فرم و زبان به آن دقت شود. و اينکه کارهاي تازه ام کجاست... در حقيقت اغلب داستان هاي جديدم نيمه تمام رها شده اند، نه به اين علت که توانايي به پايان رساندن شان را نداشته ام بلکه به اين دليل که آدم هاي درون داستان ها يکهو ناپديد مي شدند و نويسنده را تنها مي گذاشتند. در اين لحظه است که نويسنده بايد آنقدر صبر کند تا دوباره از گرد راه برسند؛ اين يکي از علت هايش بود، و اما مورد بعدي که بايد به آن اعتراف کنم، اين است که آدم تنبلي هستم. بگذاريد حالا که به اينجا رسيديم به شما بگويم که رمان «مرده يي که حالش خوب است» را ساليان سال نيمه تمام رهايش کرده بودم، به همان دليل که گفتم. يادم مي آيد در يک وضعيت بحراني سر و کله آدم هاي رمان پيدا شد و در کمتر از سه ماه آن را به پايان رساندم. اين آدم ها که آمدند خيلي چيزها را با خودشان آوردند؛ از آن جمله، عناصري که فضا را سنگين تر مي کرد و فرم خاص روايي را هم رقم مي زد. هر بار که کار نيمه تمامي را به اتمام مي رسانم درمي يابم که عناصر داستان قوي تر و باورپذيرتر شده اند.
-اما در وضعيتي که آن داستان خلق مي شود، ممکن است يک فضاي ذهني، متاثر از شرايط آن سال ها در ذهن شما باشد که در داستان ها بازتاب پيدا بکند. يا اگر داستان با رويکرد اجتماعي نوشته بشود، فضاي اجتماعي آن سال ها در آن غالب مي شود و همين نکته ممکن است داستان ها را به نوعي تاريخ مصرف دار و متعلق به سال هاي قبل بکند.
حرف شما درست است، اما نويسنده بايد با هوشياري کامل کارهاي نيمه تمام اش را وصله پينه کند تا به تاريخ مصرف نخورد؛ حتي اگر فضايي بسيار قديمي هم داشته باشد. هر موضوعي که انتخاب مي کنم با خودش فرم و زبان را هم مي آورد. به داستان «چاه» نگاه کنيد.اتمسفر، آدم ها و نوع معماري سهل و راحت با شما ارتباط برقرار مي کنند. آن پيچيدگي که در داستان آخر ديده مي شود در اينجا نيست. دليلي هم ندارد که باشد؛ زيرا موضوع در عمق نمي گذرد و خيلي طبيعي مي آيد و رد مي شود. اما مطمئن باشيد با گذر از اين داستان چيزهايي در مخاطب مي ماند و آن « حسي» است که داستان در هر دهه يي، در خواننده اش به جا مي گذارد؛ که در حقيقت اين خواسته نويسنده است. پس زماني که جانمايه داستان به خوبي پرورده شود، آن «حس» هم به فراخور رفتار شخصيت هاي درون داستان به خوبي منتقل مي شود. من در گفت و گوهايم هميشه به اين موضوع اشاره کرده ام؛ ما هر روز، چه از بيرون و چه از درون، از هزارتوهايي مي گذريم که جامعه جلوي پايمان گذاشته است. هنگام عبور از اين هزارتوها چيزهايي را از دست مي دهيم و برعکس چيزهايي هم نصيب مان مي شود. من هميشه دنبال اين هستم که بدانم اين داد و ستد به درستي انجام مي گيرد و آن «حس» پنهاني که در اين هزارتوهاست به خوبي درون عناصر داستان پراکنده مي شود يا نه . چون در حقيقت نگران تاريخ مصرف هم هستم. بالطبع خيلي از چيزهايي که در اين روند نصيبم مي شود، با جانمايه داستان هايم در تضاد هستند. پس خيلي بي رحمانه آنها را دور مي ريزم. مي توانم نويسندگاني را به شما معرفي کنم که آثارشان بعد از 10 ، 20 سال ديگر به سرنوشت آثار بزرگ علوي دچار مي شوند. يعني ديگر مانند دهه 40 شوق خواندن را در تو زنده نمي کنند؛ انگار همه آن چيزهايي که نوشته شده است قبلاً از زبان کس ديگري شنيده يي. در حقيقت حاضر نمي شوي وقتت را صرف موضوعي بکني که متعلق به سال هاي بسيار دور بوده است. گرچه خوانش آثار کلاسيک براي انسان لذت بخش است؛ اما اين لذت گذراست. امروز وقتي که آثار داستان نويسان جوان را مي خوانم، درمي يابم که نويسندگان قدر، که هر روز در رسانه ها آنها را حلواحلوا مي کنند، به گرد آنها هم نمي رسند.
-در سال 82 شما با داستان «نگاه گاو سهل الوصول به مينياتورهاي خاکستري»، يکي از برگزيدگان جايزه ادبي «بهرام صادقي» بوديد. من وقتي اين داستان را خواندم، از آن بسيار لذت بردم و هنگامي که اين مجموعه منتشر شد، منتظر بودم ببينم نويسنده يي که آن داستان را نوشته، چه کارهاي تازه تري براي مخاطب دارد. فکر مي کنم اين وسواس شما، انتظارات مخاطب را به وقتش برآورده نمي کند و مخاطب بعد از پنج سال با احمد آرام تازه يي مواجه نمي شود.
يک مقدار مميزي کار ما را مشکل کرد. در اين مجموعه دو داستان داشتم که از نظر خودم حرفي براي گفتن داشتند و روي هرکدام از نظر زبان، تکنيک و معماري داستان خيلي کار کرده بودم و موضوع آن برآمده از درون جامعه بود. هر دوتا داستان هم از کارهاي جديد بود. اولي «اگر تکانم بدهي بيدار مي شوم» نام داشت، که اتفاقاً اسم مجموعه را هم يدک مي کشيد و دومي «يک داستان اندوهناک به روايت پانتوميم شمارش استخوان ها» بود. شايد باورتان نشود من هنوز با اسم جديد مجموعه نمي توانم ارتباط برقرار کنم، به اين دليل که نام مجموعه «اگر تکانم...» بود؛ نامي که به تمامي داستان هاي مجموعه تعميم داده مي شد و از اينها گذشته، از نظر ضرباهنگ نيز جاذبه يي در خود داشت که مخاطب را با نگاه اول جذب مي کرد، اما ناگهان بعد از دو سال خبر مي رسد که آن دو داستان کنار گذاشته شده اند. به اتفاق ناشر مي آييم نام داستان ديگري را انتخاب مي کنيم؛ «يک عده مرا بوسيدند، آنها چه کساني بودند» که بعد نصفي از اين اسم پذيرفته مي شود. پس با گذر از اين تراژدي/کمدي چگونه شما مي توانيد با احمد آرام تازه يي مواجه شويد؟
-برخي از منتقدها معتقدند دوره بومي نويسي سر آمده است. اما در مقابل اين ديدگاه، بايد در نظر داشت که گاهي نويسنده از آن وجه شخصيتي خودش داستان را مي نويسد که تعلقاتي به آن منطقه بومي دارد که در آن زندگي کرده است. شما موافق اين نظر هستيد که دوره بومي نويسي سر آمده يا فکر مي کنيد مي توان در اين قالب هم داستان هايي نو ارائه کرد.
اگر برداشت شما از بومي نويسي همان برداشتي است که منتقدان دارند، خير بنده بومي نويس نيستم، به اين دليل که معتقدم نويسندگاني که صرفاً از عناصر بومي استفاده مي برند تا فضايي جذاب بيافرينند؛ شبيه يک ويترين پرزرق و برق، به زودي آثارشان در قالب «ادبيات توريستي» جا خواهد گرفت. مي دانيد چرا؟ براي اينکه اغلب آنها نمي دانند چگونه از افسانه ها و مîتîل هاي بومي استفاده کنند تا بدنه ادبيات معاصر را مستحکم دارند. آنها به خيال خود با به کارگيري باورهاي فولکلوريک گونه يي از ادبيات را خلق مي کنند، در صورتي که چنين نيست. اين دسته از نويسندگان بومي هم و غم شان تکرار مکررات است، بدون آنکه در عناصر بومي تغييراتي بدهند. به همين دليل است که اغلب آنها به زودمرگي رسيدند و بعد از مدتي که از مîتîل ها و افسانه ها خالي شدند و ديگر چيزي براي گفتن ندارند. ما بايد بدانيم که عناصر بومي بهانه يي است تا تو وارد قلمرويي شوي فراتر از آن افسانه ها و مîتîل هاي بومي، چون قصد آن داري تا ذهن را در مسير ديگري فعال کني؛ مسيري که ديگران مجبور شوند آثار تو را با دقت بخوانند و دريابند که در عناصر بومي ديناميسمي است که قادر است داستان نويسي معاصر ما را مدرن سازد. نويسندگان امريکاي لاتين هم از عناصر بومي خود سود برده اند و توانسته اند آنها را جهاني کنند؛ کاري که خوان رولفو با ادبيات ديارگرايش انجام داد؛ طوري که امروز ادبيات امريکاي لاتين در جهان تاثيرگذار است. اين منتقداني که به راحتي مي گويند دوران بومي نويسي به سرآمده، اطلاعي از جغرافياي اين کشور ندارند، آنها آنقدر کم حوصله شده اند که وقت شان را براي آناليز يک رمان يا مجموعه داستان از دست نمي دهند. وقتي که زنده ياد غلامحسين ساعدي به جنوب آمد تحت تاثير فضايي قرار گرفت که ژانر جديدي به او داده شد. شما ترس و لرز ساعدي را بخوانيد، مي فهميد آن فضاهاي وهم آلود را ساعدي از تبريز با خودش به جنوب نبرده بود؛ بلکه عناصر بومي آنقدر قدرت داشتند که ريخت و ساختار کارهايش را تغيير دادند. امروز همين که مي خواهي به کمک عناصر بومي فضاي وهم انگيز جنوب را تصوير کني، همه منتقدان مي روند سراغ رئاليسم جادويي. مگر آن زمان که ساعدي قصه هاي جنوبي اش را مي نوشت، ژانر رئاليسم جادويي مطرح بود؟ امروز که داريم آثارش را بازخواني مي کنيم مي فهميم او با چه ظرافتي فضاهاي وهم انگيز را رقم زده بود، به گونه يي که اگر ژانري را هم خلق کرده، متعلق به خود اوست. تا حالا کسي ننشسته مکتب داستان نويسي جنوب را به دقت بررسي کند. خصوصاً مکتب خوزستان که در دهه طلايي چهل بسيار تاثيرگذار بود. در آبادان يکسري نويسنده بودند که تحت تاثير شرکت نفت، زندگي مدرن و زبان انگليسي، ادبيات مدرني را خلق کردند که سايه همينگوي و فاکنر در اغلب آثارشان ديده مي شود. البته مي توان گفت همه آنها مديون دريابندري، صفدر تقي زاده و مرحوم محمدعلي صفريان بودند که در آن زمان ادبيات مدرن اروپايي و امريکايي را ترجمه مي کردند و در روزنامه هاي محلي منتشر مي شد. همه نويسندگان مکتب خوزستان عناصر بومي را وارد داستان هايشان کردند و تاکنون همه آن آثار قابل خواندن است. نويسندگان جنوب به دليل شرايط اقليمي و تجددي که حاکم بر آن فضا بود، هميشه از زمانه خود جلو بوده اند. به داستان هاي صادق چوبک و رسول پرويزي نگاه کنيد، آيا مي توان گفت رمان سنگ صبور ديگر خواندني نيست؟ ما داستان را فداي بومي نويسي نمي کنيم؛ بلکه عناصر بومي را قوام مي بخشيم تا به روز شود و در ارتباط با مخاطب چيزي را از دست ندهد.
-بستر اين ايراد منتقدان را مي توان متاثر از مد در داستان نويسي دانست. مثلاً اغلب نويسندگان در سال هايي درباره روابط دونفره مي نوشتند، بعد مضمون داستان ها به سمت داستان هاي شهري و مناسبات شخصيت ها با يکديگر در شهر کشيده شد. شايد همين نکته باعث شده منتقدان تحت تاثير چنين رويکردي، بومي نويسي را گونه يي قديمي شده بدانند.
ببينيد زنده ياد احمد محمود خوزستاني بود. آن زمان که در آن فضاي داغ شرجي زده زندگي مي کرد يکسري داستان هاي کوتاه درخشان بومي نوشت که واقعاً در آن زمان تاثيرگذار بود؛ مانند «مول»، «زائري زير باران» و «پسرک بومي» وقتي که آن داستان ها را مرور مي کنم در مي يابم او چقدر زيرکانه عناصر بومي را در آيين ها و رسوم مردم جنوب به کار گرفته است. کسي مانند او با زبان مردم فرودست جنوب آشنا نبود، گرچه آن زمان تحت تاثير هدايت و چوبک قرار داشت، با اين حال خيلي زود راه خود را پيدا کرد. در تمام کارهاش هميشه از مردم طبقه خودش دفاع مي کرد. وقتي که از جنوب کنده شد و مرکزنشين شد آثاري همچون «مدار صفر درجه» و «درخت انجير معابد» را نوشت، باز هم عناصر بومي به کارش قوام مي بخشيد. گاهي داستان هاي آپارتماني هم توي کارهايش پيدا مي شود مانند داستان کوتاه تلفن که من در دوران نوجواني در مجله فردوسي خوانده بودم. اگر آخرين رمان هاي او را از نظر بگذرانيم درمي يابيم آدم هاي عصيانگر و ناآرام داستان هاي بومي اش اينک نيز در جغرافياي ديگري با لحن امروزي از حق و حقوق خود دفاع مي کنند و مهم اين است که آدم هاي احمد محمود در هر شرايطي، در هر شهري با هر حکومتي مي خواهند حق خود را بگيرند. اما فراموش نکنيم ديناميسم دروني آثار متاخر او هنوز با جانمايه هاي بومي نوشته مي شد و تازه از اينها که بگذريم هر نويسنده يي اين حق را دارد که موضوعي را برگزيند که برآمده از اوضاع و احوال و شرايط زمانه اش باشد. من رماني دارم که تمامي آن در تهران مي گذرد اما رسالتش در اين است که به مردم فرودست پشت نمي کند و دوشادوش مصائب آنها حرکت مي کند و در ضمن همان ديناميسم عناصر بومي در درونش مي جوشد. اگر خودت را در يک ژانر يا يک تفکر خاص زنداني کني ديگر نمي تواني حرف هاي تازه يي بزني.
-شما نويسنده يي هستيد که به زبان توجه خاصي داريد و زبان در آثارتان عنصري به عنوان روايت نيست بلکه زبان بخشي از روايت شماست. چقدر دغدغه زباني داريد؟
شما وقتي وارد جنوب مي شويد و به گويش جنوبي گوش مي دهيد ناخودآگاه به درون يک ضرباهنگ غريب فرو مي رويد؛ ضرباهنگي که در موسيقي و معماري آنجا وجود دارد، حتي در صداي امواج دريايش. مهم اين است که تو بتواني بين آن عناصر خطوط ارتباطي را پيدا کني. من از اين ضرباهنگ در رمان «مرده يي که حالش خوب است» استفاده کردم. زماني که در مي يافتم جايي از کار فضا دارد از دست مي رود به سراغ ضرباهنگ سازهاي ضربي جنوب مي رفتم مانند دمام. ضرباهنگ دمام ضرباهنگي است که مدام تغيير مي کند؛ يعني در يک زمان ضرباهنگ در ضرباهنگ تغيير مي کند. در صحنه يي از رمان که لنج کارگران کشتي دچار توفان مي شود من هفته ها همزمان با نوشت آن صحنه، به صداي نواختن دمام هم گوش مي دادم، هرگاه که مي شنيدم، آن ضرباهنگ واژه هاي جديدتري را به متن منتقل مي کرد؛ جملات ريزبافت مي شد؛ و هرگاه من عصبي تر مي شدم واژگان تحليل مي رفت و در نهايت زبان، از لايه هاي زير، خودش را بالا مي کشيد و به سطح مي آمد. در ضرباهنگ سازهاي جنوب هزارتويي وجود دارد که در معماري سنتي و گويش مردم نيز مشاهده مي شود. اگر پاي روايت هاشان بنشيني يک ماجراي دريايي را آنقدر تو در تو و بريده بريده مي شنوي که انگار آنها دارند از صناعت جريان سيال ذهن پيروي مي کنند؛ هنوز روايتي را به پايان نرسانده اند روايت ديگري از دل آن روايت بيرون مي آيد و زبان مدام تازه تر و شنيدني تر مي شود. همين ضرباهنگ وقتي وارد روايت مي شود زبان سويه خود را پيدا مي کند و فضا را مي سازد. البته در اين روند بايد محتاطانه عمل کرد؛ زيرا همان گونه که واژگان بومي در قوام بخشيدن فضا سوددهي خوبي دارد، به همان اندازه مخرب هم هستند؛ يعني تو بايد بداني از پتانسيل واژه ها در کجا و چه جوري استفاده ببري؛ چنانچه نتواني قضيه عکس خواهد شد و آن واژگان بومي به بدنه داستان ضربه مي زند و کار را از ريخت مي اندازد. اگر اجازه دهيد براي شما مثالي مي زنم؛ جنوبي ها به «کوسه» مي گويند «بîمبîک» ، اين واژه پر از ضرباهنگ و کارکردش در فضاسازي موثر است. اما همان گونه که پيش از اين اشاره کردم از همه واژگان بومي هم نمي شود استفاده کرد. براي مثال در مقابل خرچنگ ما واژگان ديگري داريم مانند «گîبگو» يا « سîنگو»، من واژه خرچنگ را ترجيح مي دهم زيرا حضورش در کار کارکرد بهتري دارد. بعضي از واژگان بومي فضا را شعله ور مي سازد و بعضي هاي ديگر برعکس عمل مي کنند، بايد به دقت تفاوت هايش را پيدا کرد. |