پنج شنبه، 21 آذر 1387 - شماره 1842
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با احمد آرام
منتقدان کم حوصله اند
مريم مهتدي؛ اغلب داستان هاي مجموعه «آنها چه کساني بودند»، داستان هايي هستند که در آنها سايه جنوب، باورها و سنت هايش ديده مي شود. برخي منتقدان اما معتقدند در داستان نويسي اين روزها، دوره ديارگرايي و نوشتن از مضاميني چون فقر و تنگدستي سر آمده و مخاطبان جدي ادبيات آن طور که بايد از اين گونه آثار استقبال نمي کنند. در مقابل اين ديدگاه، نبايد از اين نکته غافل شد که نويسندگان وقت نوشتن داستان، بدون ترديد تحت تاثير فضايي هستند که در آن زندگي کرده اند و نمي توان انتظار داشت نويسنده يي که در منطقه يي خاص زندگي کرده و مي کند، دغدغه هايي فارغ از آن محيط داشته باشد. با احمد آرام درباره بومي نويسي و داستان هاي مجموعه « آنها چه کساني بودند» گفت وگو کرديم.

-داستان هاي مجموعه «آنها چه کساني بودند»، داستان هايي هستند که در سال هاي 78 تا 82 نوشته شده اند. اين تاريخ هاي قديمي در پايان داستان ها نشان مي دهد خواننده با آثاري تازه روبه رو نيست. داستان هاي تازه شما کجا هستند و چرا اين آثار قديمي، با اين اختلاف تاريخي منتشر شده اند؟

شايد به اين خاطر که نسبت به ساختار و روايت داستان ها بيش از اندازه وسواس دارم. به اين دليل که دوست دارم داستان هايم رويکرد تازه يي داشته باشند، به شدت از تکرار مکررات و کهنگي بيزارم. دنبال اين هستم که نگاهم به موضوع، نگاهي امروزي باشد. گاهي مواقع به داستان هاي قديمي ام که مراجعه مي کنم، درمي يابم داستان ها از نظر زبان و مضمون چنگي به دل نمي زنند و بسيار تکراري اند؛ انگار قبلاً ديگران آن حرف ها را زده اند. پس از انتشارشان صرف نظر مي کنم، يا اينکه آنقدر باهاشان کلنجار مي روم تا چيز تازه يي از درون شان بجوشد و بيرون بزند. آن وقت است که رضايت مي دهم تا داستان ها ديده شوند. اگر در اين مجموعه مي بينيد داستان هايي وجود دارد که تاريخ نوشتن شان به سال هاي قبل مي رسد، اما آنها را براي چاپ برگزيده ام، به اين دليل است که ديدگاه و نگاه شان به روز است و خواننده را پس نمي زند، به همين منظور آنها را جلو مي کشم تا از نظر ساختار، فرم و زبان به آن دقت شود. و اينکه کارهاي تازه ام کجاست... در حقيقت اغلب داستان هاي جديدم نيمه تمام رها شده اند، نه به اين علت که توانايي به پايان رساندن شان را نداشته ام بلکه به اين دليل که آدم هاي درون داستان ها يکهو ناپديد مي شدند و نويسنده را تنها مي گذاشتند. در اين لحظه است که نويسنده بايد آنقدر صبر کند تا دوباره از گرد راه برسند؛ اين يکي از علت هايش بود، و اما مورد بعدي که بايد به آن اعتراف کنم، اين است که آدم تنبلي هستم. بگذاريد حالا که به اينجا رسيديم به شما بگويم که رمان «مرده يي که حالش خوب است» را ساليان سال نيمه تمام رهايش کرده بودم، به همان دليل که گفتم. يادم مي آيد در يک وضعيت بحراني سر و کله آدم هاي رمان پيدا شد و در کمتر از سه ماه آن را به پايان رساندم. اين آدم ها که آمدند خيلي چيزها را با خودشان آوردند؛ از آن جمله، عناصري که فضا را سنگين تر مي کرد و فرم خاص روايي را هم رقم مي زد. هر بار که کار نيمه تمامي را به اتمام مي رسانم درمي يابم که عناصر داستان قوي تر و باورپذيرتر شده اند.

-اما در وضعيتي که آن داستان خلق مي شود، ممکن است يک فضاي ذهني، متاثر از شرايط آن سال ها در ذهن شما باشد که در داستان ها بازتاب پيدا بکند. يا اگر داستان با رويکرد اجتماعي نوشته بشود، فضاي اجتماعي آن سال ها در آن غالب مي شود و همين نکته ممکن است داستان ها را به نوعي تاريخ مصرف دار و متعلق به سال هاي قبل بکند.

حرف شما درست است، اما نويسنده بايد با هوشياري کامل کارهاي نيمه تمام اش را وصله پينه کند تا به تاريخ مصرف نخورد؛ حتي اگر فضايي بسيار قديمي هم داشته باشد. هر موضوعي که انتخاب مي کنم با خودش فرم و زبان را هم مي آورد. به داستان «چاه» نگاه کنيد.اتمسفر، آدم ها و نوع معماري سهل و راحت با شما ارتباط برقرار مي کنند. آن پيچيدگي که در داستان آخر ديده مي شود در اينجا نيست. دليلي هم ندارد که باشد؛ زيرا موضوع در عمق نمي گذرد و خيلي طبيعي مي آيد و رد مي شود. اما مطمئن باشيد با گذر از اين داستان چيزهايي در مخاطب مي ماند و آن « حسي» است که داستان در هر دهه يي، در خواننده اش به جا مي گذارد؛ که در حقيقت اين خواسته نويسنده است. پس زماني که جانمايه داستان به خوبي پرورده شود، آن «حس» هم به فراخور رفتار شخصيت هاي درون داستان به خوبي منتقل مي شود. من در گفت و گوهايم هميشه به اين موضوع اشاره کرده ام؛ ما هر روز، چه از بيرون و چه از درون، از هزارتوهايي مي گذريم که جامعه جلوي پايمان گذاشته است. هنگام عبور از اين هزارتوها چيزهايي را از دست مي دهيم و برعکس چيزهايي هم نصيب مان مي شود. من هميشه دنبال اين هستم که بدانم اين داد و ستد به درستي انجام مي گيرد و آن «حس» پنهاني که در اين هزارتوهاست به خوبي درون عناصر داستان پراکنده مي شود يا نه . چون در حقيقت نگران تاريخ مصرف هم هستم. بالطبع خيلي از چيزهايي که در اين روند نصيبم مي شود، با جانمايه داستان هايم در تضاد هستند. پس خيلي بي رحمانه آنها را دور مي ريزم. مي توانم نويسندگاني را به شما معرفي کنم که آثارشان بعد از 10 ، 20 سال ديگر به سرنوشت آثار بزرگ علوي دچار مي شوند. يعني ديگر مانند دهه 40 شوق خواندن را در تو زنده نمي کنند؛ انگار همه آن چيزهايي که نوشته شده است قبلاً از زبان کس ديگري شنيده يي. در حقيقت حاضر نمي شوي وقتت را صرف موضوعي بکني که متعلق به سال هاي بسيار دور بوده است. گرچه خوانش آثار کلاسيک براي انسان لذت بخش است؛ اما اين لذت گذراست. امروز وقتي که آثار داستان نويسان جوان را مي خوانم، درمي يابم که نويسندگان قدر، که هر روز در رسانه ها آنها را حلواحلوا مي کنند، به گرد آنها هم نمي رسند.

-در سال 82 شما با داستان «نگاه گاو سهل الوصول به مينياتورهاي خاکستري»، يکي از برگزيدگان جايزه ادبي «بهرام صادقي» بوديد. من وقتي اين داستان را خواندم، از آن بسيار لذت بردم و هنگامي که اين مجموعه منتشر شد، منتظر بودم ببينم نويسنده يي که آن داستان را نوشته، چه کارهاي تازه تري براي مخاطب دارد. فکر مي کنم اين وسواس شما، انتظارات مخاطب را به وقتش برآورده نمي کند و مخاطب بعد از پنج سال با احمد آرام تازه يي مواجه نمي شود.

يک مقدار مميزي کار ما را مشکل کرد. در اين مجموعه دو داستان داشتم که از نظر خودم حرفي براي گفتن داشتند و روي هرکدام از نظر زبان، تکنيک و معماري داستان خيلي کار کرده بودم و موضوع آن برآمده از درون جامعه بود. هر دوتا داستان هم از کارهاي جديد بود. اولي «اگر تکانم بدهي بيدار مي شوم» نام داشت، که اتفاقاً اسم مجموعه را هم يدک مي کشيد و دومي «يک داستان اندوهناک به روايت پانتوميم شمارش استخوان ها» بود. شايد باورتان نشود من هنوز با اسم جديد مجموعه نمي توانم ارتباط برقرار کنم، به اين دليل که نام مجموعه «اگر تکانم...» بود؛ نامي که به تمامي داستان هاي مجموعه تعميم داده مي شد و از اينها گذشته، از نظر ضرباهنگ نيز جاذبه يي در خود داشت که مخاطب را با نگاه اول جذب مي کرد، اما ناگهان بعد از دو سال خبر مي رسد که آن دو داستان کنار گذاشته شده اند. به اتفاق ناشر مي آييم نام داستان ديگري را انتخاب مي کنيم؛ «يک عده مرا بوسيدند، آنها چه کساني بودند» که بعد نصفي از اين اسم پذيرفته مي شود. پس با گذر از اين تراژدي/کمدي چگونه شما مي توانيد با احمد آرام تازه يي مواجه شويد؟

-برخي از منتقدها معتقدند دوره بومي نويسي سر آمده است. اما در مقابل اين ديدگاه، بايد در نظر داشت که گاهي نويسنده از آن وجه شخصيتي خودش داستان را مي نويسد که تعلقاتي به آن منطقه بومي دارد که در آن زندگي کرده است. شما موافق اين نظر هستيد که دوره بومي نويسي سر آمده يا فکر مي کنيد مي توان در اين قالب هم داستان هايي نو ارائه کرد.

اگر برداشت شما از بومي نويسي همان برداشتي است که منتقدان دارند، خير بنده بومي نويس نيستم، به اين دليل که معتقدم نويسندگاني که صرفاً از عناصر بومي استفاده مي برند تا فضايي جذاب بيافرينند؛ شبيه يک ويترين پرزرق و برق، به زودي آثارشان در قالب «ادبيات توريستي» جا خواهد گرفت. مي دانيد چرا؟ براي اينکه اغلب آنها نمي دانند چگونه از افسانه ها و مîتîل هاي بومي استفاده کنند تا بدنه ادبيات معاصر را مستحکم دارند. آنها به خيال خود با به کارگيري باورهاي فولکلوريک گونه يي از ادبيات را خلق مي کنند، در صورتي که چنين نيست. اين دسته از نويسندگان بومي هم و غم شان تکرار مکررات است، بدون آنکه در عناصر بومي تغييراتي بدهند. به همين دليل است که اغلب آنها به زودمرگي رسيدند و بعد از مدتي که از مîتîل ها و افسانه ها خالي شدند و ديگر چيزي براي گفتن ندارند. ما بايد بدانيم که عناصر بومي بهانه يي است تا تو وارد قلمرويي شوي فراتر از آن افسانه ها و مîتîل هاي بومي، چون قصد آن داري تا ذهن را در مسير ديگري فعال کني؛ مسيري که ديگران مجبور شوند آثار تو را با دقت بخوانند و دريابند که در عناصر بومي ديناميسمي است که قادر است داستان نويسي معاصر ما را مدرن سازد. نويسندگان امريکاي لاتين هم از عناصر بومي خود سود برده اند و توانسته اند آنها را جهاني کنند؛ کاري که خوان رولفو با ادبيات ديارگرايش انجام داد؛ طوري که امروز ادبيات امريکاي لاتين در جهان تاثيرگذار است. اين منتقداني که به راحتي مي گويند دوران بومي نويسي به سرآمده، اطلاعي از جغرافياي اين کشور ندارند، آنها آنقدر کم حوصله شده اند که وقت شان را براي آناليز يک رمان يا مجموعه داستان از دست نمي دهند. وقتي که زنده ياد غلامحسين ساعدي به جنوب آمد تحت تاثير فضايي قرار گرفت که ژانر جديدي به او داده شد. شما ترس و لرز ساعدي را بخوانيد، مي فهميد آن فضاهاي وهم آلود را ساعدي از تبريز با خودش به جنوب نبرده بود؛ بلکه عناصر بومي آنقدر قدرت داشتند که ريخت و ساختار کارهايش را تغيير دادند. امروز همين که مي خواهي به کمک عناصر بومي فضاي وهم انگيز جنوب را تصوير کني، همه منتقدان مي روند سراغ رئاليسم جادويي. مگر آن زمان که ساعدي قصه هاي جنوبي اش را مي نوشت، ژانر رئاليسم جادويي مطرح بود؟ امروز که داريم آثارش را بازخواني مي کنيم مي فهميم او با چه ظرافتي فضاهاي وهم انگيز را رقم زده بود، به گونه يي که اگر ژانري را هم خلق کرده، متعلق به خود اوست. تا حالا کسي ننشسته مکتب داستان نويسي جنوب را به دقت بررسي کند. خصوصاً مکتب خوزستان که در دهه طلايي چهل بسيار تاثيرگذار بود. در آبادان يکسري نويسنده بودند که تحت تاثير شرکت نفت، زندگي مدرن و زبان انگليسي، ادبيات مدرني را خلق کردند که سايه همينگوي و فاکنر در اغلب آثارشان ديده مي شود. البته مي توان گفت همه آنها مديون دريابندري، صفدر تقي زاده و مرحوم محمدعلي صفريان بودند که در آن زمان ادبيات مدرن اروپايي و امريکايي را ترجمه مي کردند و در روزنامه هاي محلي منتشر مي شد. همه نويسندگان مکتب خوزستان عناصر بومي را وارد داستان هايشان کردند و تاکنون همه آن آثار قابل خواندن است. نويسندگان جنوب به دليل شرايط اقليمي و تجددي که حاکم بر آن فضا بود، هميشه از زمانه خود جلو بوده اند. به داستان هاي صادق چوبک و رسول پرويزي نگاه کنيد، آيا مي توان گفت رمان سنگ صبور ديگر خواندني نيست؟ ما داستان را فداي بومي نويسي نمي کنيم؛ بلکه عناصر بومي را قوام مي بخشيم تا به روز شود و در ارتباط با مخاطب چيزي را از دست ندهد.

-بستر اين ايراد منتقدان را مي توان متاثر از مد در داستان نويسي دانست. مثلاً اغلب نويسندگان در سال هايي درباره روابط دونفره مي نوشتند، بعد مضمون داستان ها به سمت داستان هاي شهري و مناسبات شخصيت ها با يکديگر در شهر کشيده شد. شايد همين نکته باعث شده منتقدان تحت تاثير چنين رويکردي، بومي نويسي را گونه يي قديمي شده بدانند.

ببينيد زنده ياد احمد محمود خوزستاني بود. آن زمان که در آن فضاي داغ شرجي زده زندگي مي کرد يکسري داستان هاي کوتاه درخشان بومي نوشت که واقعاً در آن زمان تاثيرگذار بود؛ مانند «مول»، «زائري زير باران» و «پسرک بومي» وقتي که آن داستان ها را مرور مي کنم در مي يابم او چقدر زيرکانه عناصر بومي را در آيين ها و رسوم مردم جنوب به کار گرفته است. کسي مانند او با زبان مردم فرودست جنوب آشنا نبود، گرچه آن زمان تحت تاثير هدايت و چوبک قرار داشت، با اين حال خيلي زود راه خود را پيدا کرد. در تمام کارهاش هميشه از مردم طبقه خودش دفاع مي کرد. وقتي که از جنوب کنده شد و مرکزنشين شد آثاري همچون «مدار صفر درجه» و «درخت انجير معابد» را نوشت، باز هم عناصر بومي به کارش قوام مي بخشيد. گاهي داستان هاي آپارتماني هم توي کارهايش پيدا مي شود مانند داستان کوتاه تلفن که من در دوران نوجواني در مجله فردوسي خوانده بودم. اگر آخرين رمان هاي او را از نظر بگذرانيم درمي يابيم آدم هاي عصيانگر و ناآرام داستان هاي بومي اش اينک نيز در جغرافياي ديگري با لحن امروزي از حق و حقوق خود دفاع مي کنند و مهم اين است که آدم هاي احمد محمود در هر شرايطي، در هر شهري با هر حکومتي مي خواهند حق خود را بگيرند. اما فراموش نکنيم ديناميسم دروني آثار متاخر او هنوز با جانمايه هاي بومي نوشته مي شد و تازه از اينها که بگذريم هر نويسنده يي اين حق را دارد که موضوعي را برگزيند که برآمده از اوضاع و احوال و شرايط زمانه اش باشد. من رماني دارم که تمامي آن در تهران مي گذرد اما رسالتش در اين است که به مردم فرودست پشت نمي کند و دوشادوش مصائب آنها حرکت مي کند و در ضمن همان ديناميسم عناصر بومي در درونش مي جوشد. اگر خودت را در يک ژانر يا يک تفکر خاص زنداني کني ديگر نمي تواني حرف هاي تازه يي بزني.

-شما نويسنده يي هستيد که به زبان توجه خاصي داريد و زبان در آثارتان عنصري به عنوان روايت نيست بلکه زبان بخشي از روايت شماست. چقدر دغدغه زباني داريد؟

شما وقتي وارد جنوب مي شويد و به گويش جنوبي گوش مي دهيد ناخودآگاه به درون يک ضرباهنگ غريب فرو مي رويد؛ ضرباهنگي که در موسيقي و معماري آنجا وجود دارد، حتي در صداي امواج دريايش. مهم اين است که تو بتواني بين آن عناصر خطوط ارتباطي را پيدا کني. من از اين ضرباهنگ در رمان «مرده يي که حالش خوب است» استفاده کردم. زماني که در مي يافتم جايي از کار فضا دارد از دست مي رود به سراغ ضرباهنگ سازهاي ضربي جنوب مي رفتم مانند دمام. ضرباهنگ دمام ضرباهنگي است که مدام تغيير مي کند؛ يعني در يک زمان ضرباهنگ در ضرباهنگ تغيير مي کند. در صحنه يي از رمان که لنج کارگران کشتي دچار توفان مي شود من هفته ها همزمان با نوشت آن صحنه، به صداي نواختن دمام هم گوش مي دادم، هرگاه که مي شنيدم، آن ضرباهنگ واژه هاي جديدتري را به متن منتقل مي کرد؛ جملات ريزبافت مي شد؛ و هرگاه من عصبي تر مي شدم واژگان تحليل مي رفت و در نهايت زبان، از لايه هاي زير، خودش را بالا مي کشيد و به سطح مي آمد. در ضرباهنگ سازهاي جنوب هزارتويي وجود دارد که در معماري سنتي و گويش مردم نيز مشاهده مي شود. اگر پاي روايت هاشان بنشيني يک ماجراي دريايي را آنقدر تو در تو و بريده بريده مي شنوي که انگار آنها دارند از صناعت جريان سيال ذهن پيروي مي کنند؛ هنوز روايتي را به پايان نرسانده اند روايت ديگري از دل آن روايت بيرون مي آيد و زبان مدام تازه تر و شنيدني تر مي شود. همين ضرباهنگ وقتي وارد روايت مي شود زبان سويه خود را پيدا مي کند و فضا را مي سازد. البته در اين روند بايد محتاطانه عمل کرد؛ زيرا همان گونه که واژگان بومي در قوام بخشيدن فضا سوددهي خوبي دارد، به همان اندازه مخرب هم هستند؛ يعني تو بايد بداني از پتانسيل واژه ها در کجا و چه جوري استفاده ببري؛ چنانچه نتواني قضيه عکس خواهد شد و آن واژگان بومي به بدنه داستان ضربه مي زند و کار را از ريخت مي اندازد. اگر اجازه دهيد براي شما مثالي مي زنم؛ جنوبي ها به «کوسه» مي گويند «بîمبîک» ، اين واژه پر از ضرباهنگ و کارکردش در فضاسازي موثر است. اما همان گونه که پيش از اين اشاره کردم از همه واژگان بومي هم نمي شود استفاده کرد. براي مثال در مقابل خرچنگ ما واژگان ديگري داريم مانند «گîبگو» يا « سîنگو»، من واژه خرچنگ را ترجيح مي دهم زيرا حضورش در کار کارکرد بهتري دارد. بعضي از واژگان بومي فضا را شعله ور مي سازد و بعضي هاي ديگر برعکس عمل مي کنند، بايد به دقت تفاوت هايش را پيدا کرد.
ماريو بارگاس يوسا از ادبيات، سياست امريکاي لاتين و باراک اوباما مي گويد
يک پايم روي خيابان است
پل هاميلوس- ترجمه؛ توفان راه چمني

«ماريو بارگاس يوسا» که با پيراهن صورتي رنگ اتوکشيده و کت بليزر اسپورتش بي هيچ ترديدي آدمي متشخص به نظر مي آيد، مي گويد «ادبيات حرفه من است اما هيچ وقت ايده اتمام در دنيايي از خيال پردازي ها را دوست نداشته ام. علاقه دارم يک پايم توي خيابان ها باشد.»

او که يکي از آدم هاي مهم ادبيـات امريکاي جنوبي است، زندگـي حرفه يي اش را به عنـوان خبرنگار جنايي 15ساله يي آغاز کرد که دنياي کثيف جنايتکاران ليما پايتخت پرو را براي غروزنامهف «لاکرونيکا» پوشش مي داد و تا امروز به عنوان روزنامه نگار به کارش ادامه داده است، براي روزنامه اسپانيايي «ال پائيس» ستون ثابتي مي نويسد که موضوع هاي آن از جنگ عراق گرفته تا هجوم روسيه به گرجستان در تغيير است. با اين حال علاقه مند است بر تفاوت ميان روزنامه نگاري و ادبيات تاکيد کند. زماني که براي پيمودن خيابان ها با گام هاي محکم صرف کرده براي زندگي اش به عنوان يک نويسنده «اساسي» بوده است.

توضيح مي دهد؛ «زماني که مي نويسم، با آزادي قلم مي زنم اما نياز به بستر و شالوده يي قرص و محکم دارم.» همين نياز است که اين نويسنده 72 ساله را در سفر به کنگو به عنوان بخشي از تحقيق براي رمان بعدي اش در اواخر امسال همراهي خواهد کرد. توضيح مي دهد اين سفر به او امکان مي دهد تا «صحنه داستان را بشناسد، بويش کند، احساسش کند» اما بيش از همه «بستري محکم از آسايش خاطر و اطمينان در اختيارم مي گذارد که به من اجازه مي دهد غداستانف سرهم کرده و بنويسم. دنبال صحت تاريخي نيستم با اين حال پي چيزي مي گردم که عدم اعتماد به نفسم را از بين ببرد.»

يوسا هميشه براي تحقيق به سفر رفته است و مي داند تجربه هايش به طور معمول به سوي رفع هر پيشداوري و تعصبي مي روند که ممکن است غدر ذهنف داشته باشد؛ «مي دانم که اين موضوع براي کنگو هم رخ خواهد داد چون پيش از اين خيلي در مورد اين منطقه خوانده ام و مي دانم زماني که با واقعيت روبه رو شوم چيزي متفاوت را خواهم ديد.» او دارد پا جا پاي «راجر کاسمنت» مي گذارد، کنسولي انگليسي که بدل به آزاديخواه و استقلال طلبي ايرلندي شد و به خاطر خيانت به کشور در سال 1916 به دار آويخته شد. دولت بريتانيا به خاطر آنچه او گفته بود در دفتر هاي وقايع روزانه به اصطلاح سياه بنويسند او را به عنوان شخصي داراي ميل جنسي به کودکان معرفي کرد. يوسا با هيجاني واقعي ناشي از دورنما و چشم انداز سفري که در انتظارش است، مي گويد؛ قرار است کاسمنت شخصيت اصلي «رماني باشد که غماجراهايشف در ايرلند، کنگو، برلين و آمازون و از جمله مکان هايي که تا به حال در آنجاها نبوده ام مثل الستر رخ خواهند داد.»

بارگاس يوسا مي گويد؛ «کاسمنت در خانواده يي پروتستان و طرفدار بريتانيا در الستر متولد شد و در زمان کودکي ماجراهاي کاوشگران بزرگ بريتانيايي و خيال امپراتوري مجذوبش مي کردند. در 19سالگي به آفريقا رفت اما اين تجربه هايش در کنگو بود که او را تغيير داد و بدل به يک منتقد امپراتوري و ملي گرايي ايرلندي کرد. با اين حال در همان زمان کنسول بريتانيا هم بود و به امپراتوري خدمت مي کرد.

کاسمنت براي بعضي يک قهرمان اما براي بسياري از مردم آدمي پست و تبهکار بود. و در ايرلند هنوز هم کساني هستند که به خاطر تمايلات جنسي اش او را به راحتي در نظر نمي گيرند. در زندگي او نقطه هاي تاريک بسياري وجود دارد، جنبه هاي بسياري که روشن نيستند و شايد هرگز هم روشن نشوند چون کاسـمنت شخصي بسـيار تودار بود، به خصوص در زندگي شخصي اش. مجادله شديدي درباره زندگي خصوصي او وجود دارد که هرگز خاتمه نيافته اسـت و به احتمال هيچ گاه هم خاتمه نخواهـد يافت؛ شخصيتي به شـدت متناقض. ايده آل براي يک رمان.»

او درخصوص نمود پا گذاشتن در قلمروهاي حساس سرسخت و کله شق است، هم به عنوان سفيدپوستي که درباره آفريقا مي نويسد و يک پرويي که درباره تاريخ انگليس- ايرلند قلم مي زند و خودش به عنوان نژادپرست اين اظهار عقيده را رد مي کند که نبايد به سراغ اين موضوع ها برود. مي گويد «اگر به اين امر باور داشتيم تنها درباره آن چيزهايي مي نوشتيم که در خانواده هاي خودمان جريان دارد.»

هنگامي که بارگاس يوسا درباره سفرش به کنگو صحبت مي کند حس مسووليت هاي اجتماعي نويسندگي اش- به عنوان رمان نويس و روزنامه نگار- عيان است. با وجود اينکه در حال طرح ريزي رماني تاريخي است، اين رمان چيزهاي زيادي براي گفتن درباره زمان حاضر دارد.

مي گويد؛ «چيزهاي بسياري وجود دارند که در کنگو تغيير نيافته اند. کنگو يکي از حزن انگيزترين کشورها در جهان است که تجربه مستعمره بودن وحشتناکي را غاز جانب «لئوپولد دوم» پادشاه بي رحم بلژيکف از سر گذرانده. و از آن موقع تنها بدتر شده است.»

«برآورد مي شود که در 10 سال گذشته چهار تا پنج ميليون نفر در کنگو کشته شده اند، با اين حال به ندرت اين موضوع در روزنامه ها گزارش شده است. کنگويي ها از بسياري جهات هنوز هم دارند با همان مشکلاتي زندگي مي کنند که در دوران کنراد و کاسمنت مواجه بوده اند.»

نگاه و ديد بارگاس يوسا از همان زماني که به عنوان خبرنگاري تازه کار غمشغول کار بودف رو به خارج تغيير مسير داده بود. تغيير عقيده اش از حامي انقلاب «فيدل کاسترو» به حامي سرمايه داري بازار آزاد با تلاشي نافرجام براي رئيس جمهور پرو شدن در 1990 به اوج کمال رسيد؛ برنامه انتخاباتي که معطوف و با الهام از بت سياسي او، «مارگارت تاچر»، بود. و هم اکنون حتي در ميانه بحران بانکداري جهاني آماده دفاع از بازار است و اظهار عقيده مي کند که «هيچ اقتصاددان آزادانديشي ( ليبرال) اهميت مداخله دولت را انکار کرده است.»

«آزادانديشي جديد (نئوليبراليسم) يک مسلک (ايدئولوژي) نيست بلکه يک اصول (دکترين) است. خودش را به حقايق تحميل نمي کند بلکه به عوض خود را با واقعيت وفق مي دهد. در شرايط خاص ميزان اندکي از مداخله دولتي نه تنها مجاز بلکه واجب است.»

او از مشاهده تندروي ها و اجحاف هاي گونه يي سرمايه داري توربو عاجز نيست که باعث شده بازارها آشفته شده و بانک ها تعطيل شوند و اقرار مي کند «بي ترديد منصفانه نيست ماليات دهندگان که عامل اين مشکلات نبوده اند مجبور باشند براي آن ماليات هاي سنگين تري بپردازند» با اين حال استدلال مي کند که اروپايي ها آنقدر خوب جا افتاده اند که از خطر اين ريزش گرد و غبار هسته يي جان به در ببرند.

«اتحاديه اروپا به اروپا کمک کرده از خودش دفاع کنـد... بدون يورو، اين بحران بيشترين صدمـه را به اروپا مي زد.» بارگاس يوسا هيچ گاه کسي نبوده که از مجادله پا پس بکشد و سرباز بزند؛ با وجود مخالفت اوليه بعد از ديداري از عراق در سال 2003 تغيير موضع داده و حامي جنگ عراق شد. با وجود هراس هاي جنگ، اين خط مشي است که هنوز هم آن را حفظ کرده و مي گويد که «غم انگيز بوده اما اين تعادل به طور کامل منفي نبوده است.»

مي گويد؛ «براي نخستين بار غعراقف داراي حکومتي انتخابي است. نظر من اين است که يک شمايل صدام حسين نمي تواند بازگردد. و من عقيده دارم که عراق دارد به سوي گونه يي مردمسالاري کثرت گرايانه مي رود.»

او از چشم انداز تغييرهاي دموکراتيک در ايالات متحده و بريتانيا لذت مي برد و موافق «تغيير نسلي» است که «باراک اوباما» نماينده آن است - «عقيده دارم راي دادن به مردي سياهپوست براي ورود به کاخ سفيد چيزي مهم و عظيم براي ايالات متحده است» - و با وجود آنکه «انضباط و قواعد واقعي» تاچر و «توني بلر» را تحسين مي کند هيچ ناراحتي براي پايان عصر جديد کارگري نشان نمي دهد.

مي گويد؛ «اگر به مردمسالاري عقيده داريد، به انديشه جانشين باور داريد. اين عقيده يي رايج در بريتانيا است که مردمسالارترين کشور در ميان کشورهاي بسياري است که من تاکنون در آنها زندگي کرده ام. مردمسالاري فقط نهاد ها نيست بلکه يک روحيه هم هست.»

اين روحيه يي است که بارگاس يوسا احساس مي کند در امريکاي لاتين در معرض تهديد است، مي گويد رهبران آنجا از «هوگو چاوس» در ونزوئلا گرفته تا «اوو مورالس» در بوليوي «همانند صفحه گرامافون شکسته يي هستند که مفاهيم مشابهي را تکرار مي کنند، حرف هاي تکراري و ترس هايي مشابه، سياست هاي يکسان.» او بيشتر حامي چيزي است که آن را «چپ دموکراتيک» توصيف مي کند، همانند «لولا» در برزيل و «ميشله باشلت» در شيلي و استدلال مي کند آنچه از زمان جواني اش تغيير کرده اشتياق ايالات براي مداخله در امور لاتين است. از آنجا که توجه دولت ايالات متحده به سمت عراق، خاورميانه و خيزش چين معطوف شده است، اين اميد وجود دارد که امريکاي لاتين به حال خود گذاشته شود تا سرنوشت خود را ترسيم کند.

و اما چاوس و مورالس، آنها مطمئن هستند که منبع الهام نسل جديدي از نويسندگان هستند و بايد منتظر قضاوت ادبيات بمانند.

مي گويد؛ «کتاب پيرامون چاوس در يک نقطه يي خواهد آمد. فقط به ونزوئلايي ها زمان بدهيد تا او را در خود تحليل ببرند.»

منبع؛ گاردين
گزارش جلسه نقد مجموعه داستان « آنها چه کساني بودند» در روزنامه اعتماد با حضور طلا نژادحسن، فرشته احمدي، محسن حکيم معاني و احمد آرام
اشباح بالدار درياهاي جنوب
نگار مختاباد

دومين مجموعه داستان احمد آرام « آنها چه کساني بودند» تابستان امسال توسط نشر افق منتشر شد. اولين مجموعه داستان اين نويسنده بوشهري «غريبه در بخار نمک» در سال 80 لوح تقدير جايزه ادبي «يلدا» را دريافت کرد و در همان سال در « جشن فرهنگ فارس» به عنوان بهترين مجموعه داستان سال انتخاب شد. در سال 1383 نشر افق رمان « مرده يي که حالش خوب است» احمد آرام را منتشر کرد. در اين رمان «آرام» فضاي بومي جنوب را با باورهاي خرافي و عناصر وهم انگيز درآميخته است. « مرده يي که حالش خوب است» نامزد دريافت جايزه «منتقدان و نويسندگان مطبوعات» شد. اما «آنها چه کساني بودند» با واکنش هاي متفاوتي از طرف منتقدان روبه رو شد. برخي معتقد بودند نويسنده در خلق فضاهاي بومي بسيار موفق تر از تجربه اندوزي در ساخت هاي روايي داستان است و منقدان ديگري نوجويي احمد آرام را پسنديدند. اين داستان نويس 58 ساله که ساکن شيراز است به دعوت روزنامه اعتماد به تهران آمد و در دومين جلسه نقد داستان « اعتماد» شرکت کرد. فرشته احمدي، محسن حکيم معاني، طلا نژادحسن و جمعي ديگر از علاقه مندان داستان درباره ويژگي هاي اين کتاب و سبک و سياق داستان نويسي احمد آرام گفت وگو کردند. برخلاف تصور نظر منتقدان اين جلسه درباره مجموعه داستان «آنها چه کساني بودند» خيلي مثبت نبود.

باورناپذيري، تکرار و دوگانگي

فرشته احمدي داستان نويس و منتقد جلسه را آغاز کرد. احمدي داستان هاي اين کتاب را به دو گروه تقسيم کرد و خصلت هاي هرکدام را معرفي کرد. نويسنده مجموعه داستان «ساراي همه» گفت؛ «من کلياتي را در ابتدا خواهم گفت. شش داستان اين کتاب را مي شود به دو دسته داستان معين تقسيم کرد. يکسري داستان هاي با فضا و بافت جنوبي و داستان هاي بي مکان. براي من فاصله بين دو اين فضا در کتاب خيلي جالب بود. ناگهان از داستان هايي با مختصات کاملاً محلي و خاص پرتاب مي شويم به داستان هايي بدون هويت مکاني. همين اغراق فاصله يي که بين اين دو دسته داستان وجود دارد تقريباً در تمام عناصر ديگر داستان ها مثل شخصيت ها هم ديده مي شود. من با توجه به اينکه رمان «مرده يي که حالش خوب است» را هم خوانده ام به نظرم مي رسيد اين دوگانگي در داستان نويسي احمد آرام کلاً ديده مي شود. شخصيت هايي که يا تيپ هستند با عمل و عکس العمل هاي قابل پيش بيني يا روان پريش هستند. يعني اثري از يک شخصيت طبيعي با روانشناسي قابل بررسي در داستان ها حضور ندارند. اين بريدگي بين نوع اول و دوم به چشمم آمد. در فضاسازي هم همين دوگانگي ديده مي شود. در داستان هاي نوع اول فضاي بسيار گرمي ساخته شده. خيلي پرشور و حال است و در داستان هاي نوع دوم فضاسازي خيلي سرد است. البته حتماً در اين نوع فضاسازي تعمدي بوده است. در داستان هاي نوع اول اشتراکات مشخصي را با جنس داستان هاي ادبيات جنوب مي بينيم. اغراق در به کار بردن افعال و صفات کوبنده، به کار بردن استعاره هاي فراوان ( من در داستان دوم زير واژه «مثل» خط کشيدم و تعدادش غيرقابل باور است همه چيز به چيز ديگري تشبيه مي شود) يا توصيف جغرافيا و اتمسفر که از آن طريق فضا خود را به ما مي قبولاند. اما در داستان هاي نوع دوم توصيف ها حالت مقطع و بريده پيدا مي کنند. داستان اول مجموعه؛ «جفو» توسط يک راوي روان پريش روايت مي شود. از «خشم و هياهو» فاکنر و «دشت سوزان» خوان رولفو تا بسياري نويسنده هاي ايراني اين تمهيد يا جاه طلبي بارها امتحان شده است و برايم جالب است که هنوز هم طرفدار دارد. در «هيچ» سعيد بردستاني هم اين تمايل را مي بينيم. به نظر من يکي از اصلي ترين دلايل جذابيت اين شيوه روايي براي داستان نويس ها اين است که مي توانند خواننده را در تشخيص اينکه چه چيزي واقعي است و چه چيزي خيالي معلق بگذرانند. خيلي هم راحت داستان را به رئاليسم جادويي نزديک مي کند که باب طبع نويسنده هاي جنوبي هم هست و در واقع يک جور رئاليسم جادويي از منظر ديد اين نوع شخصيت ساخته مي شود. داستان «جفو» به نظر من تکراري است، مخصوصاً اينکه شخصيت در پايان قصه در سردخانه بال درمي آورد ما را ياد خيلي از قصه هاي امريکاي لاتين يا حتي داستان هاي جنوبي خودمان مي اندازد. داستان دوم بخشي از رمان «مرده يي که حالش خوب است» بود. در رمان شخصيت اصلي پدر است و اينجا محور وکيل حسن است. توصيف وجه غالب داستانگويي احمد آرام است. به نظر من اين داستان براي بيان محتوايش کمي کوتاه بود. و چون پيش قضاوتي درباره اين داستان دارم نمي توانم درباره اش چيزي بگويم. اما از داستان بعدي ما وارد دسته دوم داستان هاي احمد آرام مي شويم. فضاها و ذهنيت ها مدرن تر مي شود اما توصيف بيشترين کاربرد را در داستان ها دارند. احمد آرام با نورها، بوها و صداها مي کوشد آدم هايي با ذهن هاي چندپاره را تشريح کند. و البته تاکيد ويژه يي بر نور دارند. اما از اين آسيب نبايد گذشت؛ چيزي که به ياد خواننده مي ماند نه خط داستاني که اين تعابير و تصويرسازي ها است. خود داستان «آنها چه کساني هستند» از زاويه ديد يک زن روايت شده است. اين هم براي نويسنده جذاب است که از منظر مخالف جنس خودش بنويسد اما متاسفانه درست وقتي فکر مي کنيم با شخصيت تازه يي مواجه شده ايم که ذهنش براي ما شکافته خواهد شد و لايه هاي مختلف ذهنش نمايانده مي شود باز هم گرفتار يکي ديگر از روان پريش ها مي شويم. از طرفي مرد بودن نويسنده از برخي جزئيات ناشيانه بيرون مي زند. خيلي مهم نيست اما شايد براي خود نويسنده جالب باشد. يکي نوع تزيين سيني چايي که زن براي شوهرش مي برد يا در خريد خوار و بارش هم اشتباه هاي لپي کم نيست. فرشته احمدي که نخستين رمانش «پري فراموشي» به تازگي از طرف نشر ققنوس منتشر شده در بخش ديگري از صحبت هاي خود گفت؛ «در داستان «نگاه گاو...» هم با اغراق آميزتر شدن فضا مواجهيم. اين داستان ها ظاهراً تحت تاثير کافکا هستند. آدم هاي مستاصلي که مسخ مي شوند و هويت واقعي شان را از دست مي دهند. به نظر من فرم اين داستان ها کمي قديمي و از مد افتاده است هرچند که ظاهراً ارجاعات اجتماعي مشخصي به وضعيت امروز ما دارد. اين نوع نگاه کلي گر و تمثيلي به وضعيت انسان در جهان و جامعه با اشارات و کنايه هاي انتزاعي و... کمي براي روزگار ما کهنه شده است. در داستان آخر «هرگونه حرف زدن درباره برامس و بروکنر ممنوع» هم باز با لامکاني روبه رو مي شوم ولي اشاره مشخصي به واقعه يازدهم سپتامبر در آن ديده مي شود. راوي داستان زني است که ظاهراً کابوس هاي آدم ها را جمع مي کند و براساس آنها فيلم مي سازد. او طوري ميز کار خودش را که خراطي شده و... است توصيف مي کند که انگار براي اولين بار با آن روبه رو شده. من باور نمي کنم چنين ميز حجيم، سنگين و دمده يي در دفتر کار شيکي در نيويورک باشد اما اگر هم هست صاحب آن ميز ديگر مرتب آن را توصيف نمي کند. يا جايي که مي گويد با تلفن هاي پيشرفته ديجيتالي کار مي کنيم، فکر مي کنم او ديگر اينقدر شوق و ذوق ندارد براي تلفن هاي ديجيتالي. به نظر من اين داستان ها هم چندان موفق نيستند.»

زبان، زاويه ديد و روايت

محسن حکيم معاني منتقد ادبي و تهيه کننده برنامه هاي ادبي در راديو ديگر ميهمان اين جلسه بود. حکيم معاني گفت؛ «من البته با دسته بندي خانم احمدي موافق نيستم. به جز داستان اول به نظر من هيچ داستان ديگري در اين مجموعه به فضاي جنوب تعلق نداشت. من خوشبختانه يا بدبختانه رمان را نخوانده ام و به زعم من داستان «چاه» که ظاهراً شخصيت هاي مشترکي با رمان دارد به نظر من يکي از بهترين داستان هاي مجموعه بود. داستان اول بيشتر در فضاهاي بيروني مي گذرد اما از اين داستان به بعد فضاها بيشتر داخلي است. داستان «همين طور است» و « آنها چه کساني بودند» اکثراً در مکان هاي بسته مي گذرد. يکي از خصوصيات اصلي داستان «جفو» تغييرات مدام زاويه ديد است و اينها البته باعث مي شود شخصيت و فضا جلوه پيدا کند و شکل بگيرد اما در کل احمد آرام به زاويه ديدهاي دروني خيلي علاقه دارد اما شايد اگر همه داستان از منظري که در بخش قهوه خانه داستان «جفو» استفاده شده روايت مي شد نه فقط ضرري نداشت نقطه قوتي هم براي داستان بود. همين داستان «جفو» توضيحات قضاوت گري دارد که به نظر من خيلي جاها به داستان لطمه مي زند. در همان صفحه اول داستان آمده؛« چشم هاي خودپسند نيم بازش» که به نظر من نيازي به اين قضاوت گري نبود.در روايت راحتي که از طريق نمايش رفتارها و ديالوگ پيش مي رود اين جمله چه کار مي کند. اين سکته ها در روايت آزار دهنده بود اما توصيف هاي مکرر و مفصل داستان خيلي خوب جا افتاده است. پاورقي هايي که در داستان آمده به نظر من بي مورد است. بسياري از اين واژه ها در جمله مفهوم هستند. داستان «چاه» به نظر من بهترين داستان مجموعه است. اول شخص است اما به نظر من مي توانست توصيفي تر باشد و به نظر من محل سوال است که چرا اين اتفاق نيفتاده. حس التهاب و اضطراب در تمام داستان احساس مي شود. داستان « چاه» از نظر نوع روايت و ديالوگ نويسي يادآور همينگوي است. يک نفر کسي را تعقيب مي کند اما ما نمي دانيم انگيزه و بهانه اش چيست. چنين داستاني با زاويه ديد نمايشي علي القاعده بهتر روايت مي شود و شراکت بيشتري از خواننده طلبيده مي شود. داستان «همين طور است» به شدت روايت گريز است. چيزي که در اين داستان برايم سوال برانگيز است زمان فعل هاست. زمان روايت داستان حال است اما يکدفعه بعضي جاها قطع مي شود و زمان ديگري جايگزين مي شود. اگر در داستان اول اشتباهات زماني افعال را مي توان با توجه به وضعيت ذهني راوي توجيه کرد در اين داستان اين علت هم وجود ندارد.» حکيم معاني قطعه مفصلي از کتاب را خواند و نمونه هايي از ناهماهنگي زمان افعال را تذکر داد. يکي دو مورد را هم از نويسنده پرسيد و احمد آرام جواب داد که احتمالاً اشتباه تايپي است. حکيم معاني در ادامه درباره داستان «آنها چه کساني بودند» گفت؛ « اگر اين ترفند در داستان نبود که راوي صدايش را ضبط مي کند اين داستان هيچ چيزي براي عرضه نداشت. زنان نويسنده در اين سال ها به اين نوع مضمون ها خيلي بهتر و دقيق تر پرداخته اند. در داستان «نگاه گاو سهل الوصول به مونيتورهاي خاکستري» هم با تغيير مداوم زاويه ديد روايت مي شود اما برخلاف داستان هاي ديگر خيلي خوب از کار درآمده. مساله اصلي داستان هويت است و تغيير زاويه ديد اين درونمايه را مي پروراند و نشان مي دهد. داستان خيلي سينمايي شروع مي شود. بدون اينکه دستي در اين قسمت ببريم، مي شود آن را جلوي دوربين برد اما اين پرداخت ادامه پيدا نمي کند. خيلي جاها با کنکاش نويسنده در ذهنيت شخصيت ها اين نوع روايت مختل مي شود اما اين دستکاري در روند روايت خيلي هم زياد نيست. شخصيت ها بي اسم هستند و اين نکته هم درونمايه « بي هويتي» را تقويت مي کند. اما تعريض نويسنده به مسائل جزيي زندگي مدرن مثل بيکاري شايد قابل طرح در اين مضمون نباشد. وسايل ارتباط جمعي مدرن وسايلي هستند يک طرفه و به مخاطب خودشان اجازه واکنش نمي دهند و مخاطب در برابرشان منفعل است. همين مفهوم را در داستان آقاي آرام مي بينيم. انسان مطيع قدرت به صورت مسخ شده در داستان حضور دارد. داستان آخر مجموعه «هرگونه صحبت درباره برامس و بروکنر اکيداً ممنوع» نمايانگر پاياني بر مسير حرکت داستان هاي مجموعه است. تبلور تمام تکنيک ها و مولفه هاي مورد نظر نويسنده در اين داستان به چشم مي خورد.»

اسطوره، هويت و يأس

در ادامه جلسه اميرحسين خورشيدفر با اشاره به صحبت هاي احمدي و حکيم معاني درباره ويژگي هاي اين مجموعه داستان از طلا نژادحسن که ديرتر به سايرين ملحق شده بود خواست درباره نسبت جهان داستاني احمد آرام با مکتب داستان نويسي جنوب صحبت کند. نژادحسن که يک نسخه از چاپ جديد مجموعه «غريبه در بخار نمک» را به همراه داشت، گفت؛ «يکسري نکات خاصي در اين مجموعه هست که بايد به آنها اشاره شود. من صحبت هاي دوستانم را به دقت گوش کردم اما به نظرم اين نکته ها از قلم افتاد. در داستان «جفو» مساله اصلي پيوند داستان با يک مضمون اسطوره يي است. کاربرد واژگان بومي و اشاره به محيط بومي و جغرافيايي خاص ناحيه به هرحال فضاي آشناي ادبيات جنوب را بازسازي مي کند اما جنبه اسطوره يي را نبايد ناديده گرفت. جفو منتظر است که موجودي از آسمان بيايد و او را از زمين ببرد. سقوط آن موجود به زمين به نوعي يادآوري مفهوم هبوط است. جنگ خير و شر را در اين داستان نمي بينيم در عين حال که آدم ها در يک پوسته نيک و بد جلوه مي کنند. جفو نماد رنج و درد و مظلوميت است اما در عين حال به گناه دايي خودش در چاه مي افتد نه به خاطر پليدي افرادي که در قهوه خانه هستند. خط کشي سياه و سفيد بين خوب و بد در اين داستان نيست. نمودي از ادبيات مدرن را در اينجا مي بينيم. و نکته ديگر حضور بارز عناصر طبيعي است که به نوعي نمادين هستند. آب، دريا و آسمان در اين داستان ها حضور پررنگي دارند. «نگاه گاو...» به نظر من باز هم اسطوره يي است. يکي از شخصيت ها خوابي در شکم گاو مي بيند که اشاراتي اساطيري در آن ديده مي شود. من آن را خيلي پسنديدم. جالب اينجاست که در داستان آقاي آرام حتي کساني که از بالاترين ميزان آگاهي برخوردارند هم مسخ مي شوند. مثلاً شخصيتي که روشنفکر است و رمان «اوليس» جيمز جويس را خوانده هم مقاومتي در برابر گاو شدن ندارد. داستان «هرنوع صحبت...» به نظر من خيلي باارزش است. ايراد اصلي من اين است که چرا داستان به برج هاي دوقلو اشاره مي کند. آن اشاره داستان را متزلزل مي کند. بنيادهاي يک داستان پست مدرن در اين داستان هست. اين تجربه ها براي ادبيات ما بسيار لازم است. فضاي داستان غريب است. تنگنا و تنهايي انسان مدرن تصوير شده است. از نظر زباني آقاي آرام تشبيه مرکب را خيلي خوب به کار مي برند. استعاره ها را بجا به کار مي برند. نکته يي که آقاي حکيم معاني اشاره کردند و در کتاب ديگر آقاي آرام هم ديده مي شود اين است که آقاي احمد آرام آنقدر که به تصاوير و فضاها و عناصر سازنده فضا و حرکت آنها توجه دارد به مساله زبان کم لطف است. شخصيت ها با زبان کسي غير از خودشان حرف مي زنند. تغيير زمان افعال هم متاسفانه در همه کارهاي آقاي آرام ديده مي شود که خودشان بايد پاسخگو باشند.اما اجازه بدهيد به داستان «غريبه در بخار نمک» از مجموعه قبلي آرام هم اشاره يي بکنم که خيلي قوي است با چند نارسايي کوچک. در اين داستان سال هاي1330 تصوير شده است. حسي از رنج و غم در اين داستان ديده مي شود. خواننده که فضاي جنوب را بشناسد حتماً با اين داستان ارتباط برقرار مي کند. در داستان شخصيتي با سيانور خودکشي مي کند. فشار سنگين تفتيش و فشار اجتماعي در اين داستان قابل لمس است. اما بافت افقي يا عرضي داستان ضعيف است. خرده رفتار و داستانک هاي فرعي و وقايع روزمره در کنار محور اصلي به درستي پرورانده نشده است. ايشان کلاً از بومي گرايي صرف جدا هستند. البته در داستان هاي ديگرشان هم عناصر و اشاراتي به بوم جنوب ديده مي شود. منتها موضوعي که بايد به آن اشاره کنم اين است که در دو مجموعه آقاي آرام يک ويژگي مضموني دارد. در تمام داستان هاي ايشان به جز «چاه» يک جور يأس و پوچي را احساس مي کنيم. البته در دو داستان «غريبه» و « غريبه در بخار نمک» فضاي بومي احاطه دارد. عناصر محيطي و واژگان محوريت مکان در اين داستان ها را برجسته مي کند. دريا، شرجي و گرما ساختار محيط را تشکيل مي دهد. اما در اين داستان «غريبه در...» عوامل بسيار برجسته يي وجود دارد که اين داستان را به زمان و مکان امروز ما ارجاع مي دهد و اين امتياز داستان است.»

بعد از پايان صحبت هاي منتقدان جلسه نوبت به احمد آرام رسيد. آرام گفت؛ « از اظهار نظرها و نگاه هاي مختلف شما در اين جلسه متشکرم. اين واکنش هاي مختلف به مجموعه داستان براي من خيلي جالب بود. من سعي نمي کنم به کسي جواب بدهم. من داستاني نوشته ام و نظرهايي درباره آن شنيده ام. اما بعضي مواقع منتقد کار را ويراستاري مي کند. ويراستاري در حقيقت ارتباطي به نويسنده ندارد. هر نويسنده يي را که در نظر بگيريد حتماً در زبان و دستور زبان اشکالاتي داشته و دارد. نه وظيفه نويسنده است و نه وظيفه منتقد که بنشيند و اين ايرادها را پيدا کند. اين کار ويراستار است و اما مساله مهمي که امروز فقدانش در نقد ما احساس مي شود آناليز شدن کار است. آقاي حکيم معاني نقدي بر کتاب من نوشته بود و به نظر من لايه هاي تازه يي از آن را حتي براي من نويسنده آشکار کرده بود. مع الوصف اين جلسه ها هميشه به نويسنده کمک مي کند که نگاه عمومي جامعه داستان خوان را بشناسد؛ چيزي که براي من خيلي مهم است کمتر شنيده ام يا خوانده ام. هر وقت به آثار نويسندگان جنوب اشاره مي شود حتماً يک جوري به رئاليسم جادويي ربط پيدا مي کند. من اولين باري که با رئاليسم جادويي برخورد کردم در آثار غلامحسين ساعدي بود. « ترس و لرز» براي من اولين تلنگر بود. من خودم را به گابريل گارسيا مارکز منتسب نمي کنم. شما با جنوب آشنا نيستيد. من در ايتاليا ديدم که خرافاتي مشابه بوشهر و امريکاي لاتين وجود دارد. اين خاصيت زندگي کردن کنار دريا است. اگر نويسنده يي باهوش داشتيم قبل از مارکز آدم هاي بالدار را مي نوشتيم. اين يک باور در مردم بوشهر است. منتقد امروز ما جغرافياي ايران را نمي شناسد. تا با داستان تکان دهنده روبه رو مي شود آن را منتسب مي کند به يک گوشه دنيا. در نهايت بايد اين را بگويم که در اين جلسه چيزهاي زيادي ياد گرفتم.»
عناوين اين صفحه
منتقدان کم حوصله اند
يک پايم روي خيابان است
اشباح بالدار درياهاي جنوب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام