دوشنبه، 18 آذر 1387 - شماره 1840
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
کانت وارث عصر روشنگري
مينا شاهميري

سخنراني دکتر کريم مجتهدي با موضوع کانت و عصر روشنگري در تالار مولوي دانشگاه تهران، روز سه شنبه هفته گذشته برگزار شد. اين استاد ممتاز فلسفه با ابراز خرسندي از برگزاري مراسم سخنراني، جلساتي را که بتوان در آن بدون غرض و دوستانه و سازنده بحث کرد، نهايت آرزوي هر معلم فلسفه توصيف کرد. او از خصايص عصري سخن گفت که هيچ گاه در تاريخ بشر نمونه اش تکرار نشد و کانت را برترين فيلسوف اين عصر ناميد.

---

مدرنيته مقابل تجدد

در ابتدا دکتر مجتهدي به رويارويي تفکر ايراني و مدرنيته پرداخت و گفت؛ «شما بايد امکانات گذشته تان و تفکر ايراني را به ياد بياوريد و جست و جو کنيد که چگونه اين تفکر مي تواند تجدد پيدا کند بدون اينکه تجددش کاذب باشد، يعني درباره آن چيزي که مدرنيته مي گويند. مدرنيته در زبان امروز ما معناي تجدد منفي را دارد. وقتي مي خواهيم بگوييم چيزي خراب شده يا از بين رفته يا ويراني در فرهنگ صورت گرفته، يعني چيزي که مال ما نيست و از بيرون وارد شده و بدون اينکه بدانيم گرفتارش شده ايم. من معتقدم لفظ مدرنيته نزد ما در شرايط فعلي يک بار معنايي دارد که در تجدد نظير آن نيست. تجدد، تجديد حيات است. اما وقتي مي گوييم مدرنيته يعني چيزي خراب و ضايع شده و مدرنيته و تجدد را مترادف نمي دانيم. اين نوعي تجدد کاذب است و چيزي که به زندگي گفته مي شود در واقع مرگ است. وقتي در اين مدرنيته الفاظ خارجي به کار مي بريم زبان مان و سنت مان و گرايشات واقعي مان را از دست مي دهيم. مثلاً به کار بردن بي محاباي لغات خارجي يا تظاهر به فرهنگ خارجي، عين بي فرهنگي و علاوه برآن سفسطه گري است. بهتر است کمي تعصب ملي داشته باشيم. ايراني بودن، سعي در ايراني ماندن است و وقتي منفعل هستيم ،ايراني نيستيم. »

ويژگي هاي عصر روشنگري

او با بررسي اجمالي مساله روشنگري از لحاظ تاريخي به تفاوت ميان اين مفهوم و مساله تجديد حيات فرهنگي پرداخت؛ «مساله روشنگري و عصر جديد در تجديد حيات فرهنگي در قرون وسطي و از ايتاليا شروع شد و در فرانسه و کشورهاي ديگر به وقوع پيوست و نوزايي رخ داد. ولي قرن هجدهمي که در آن صحبت از روشنگري است با تجديد حيات فرهنگي فرق مي کند. تجديد حيات فرهنگي برمي گردد به ريشه هاي يوناني و رومي. محاورات افلاطون را در فلورانس ترجمه و ارسطو را بازخواني کردند و اين به سبکي که در قرون وسطي خوانده مي شد، نبود. در سه ربع آخر قرن شانزدهم اين تجديد حيات بازگشت به ريشه هاي باستاني و احياي فرهنگ باستاني حتي در معماري و بازگشت به ارزش هاي سابق بود و اتفاق افتاد. اما قرن هجدهم، قرن بسيار عجيبي است که ما تبعاتش را در غرب تا به امروز مي بينيم. در اواخر اين قرن سه ويژگي وجود داشت؛ يکي انقلاب صنعتي انگلستان که صنايع و اقتصاد و حکومت را دگرگون کرد. اين استعمار به کشورهاي آسيا و امريکا دست اندازي کرد و سوء استفاده ها آغاز شد. خود انقلاب صنعتي زيرمجموعه و فلسفه عجيبي دارد و مثلاً آدام اسميت اصول اقتصادي اش را بيان کرد و سنت هاي قبلي در زمينه اقتصاد کنار رفت. در سال 1789انقلاب اجتماعي- سياسي فرانسه شروع مي شود و 10 سال تمام ادامه مي يابد. نوعي نهضت فرهنگي نيز در آلمان رخ مي دهد. مقدمات اين سه واقعه از چه زماني آغازشده بود؟ با توجه به اين موارد و نکات ما مي توانيم سير امور در قرن هجدهم را ارزيابي کنيم. اين عصر وقتي به انتها رسيد، سه نتيجه بالفعل سرنوشت ساز از لحاظ تجديد قوا کردن و فروپاشي نظام هاي گذشته داشت.»

عصر روشنگري ،عصر استقلال ذهن

مجتهدي با بررسي واژه روشنگري به ريشه هاي نظريات کانت اشاره کرد و گفت؛ «اين قرن روشنگري و منورالفکري ناميده شده اما اين لفظ در انگليسي enlightement گفته مي شود که به معناي روشن شدن و وضوح است. چيزي که در زبان هاي آلماني و فرانسه در اين معني مشترک است لفظ «نور» است که وضوح معني مي دهد. در قرون گذشته از ذهن روشن صحبت مي کردند و ذهن روشن يعني اينکه مقيد به چيزي نيست و مستقل است. اين ذهن از همه چيز رها شده و هنوز فعال است. اين همان «کوجيتو» دکارت است که خودش را از همه چيز رها مي کند به وضوح و تمايز مي رسد. در قرن هجدهم متفکران به انحاي مختلف ادعا مي کنند به استقلال ذهني رسيدند. يعني ذهن انسان مي تواند همه چيز را مستقلاً دريابد. چرا اين را مي گويند؟ زيرا علوم از لحاظ اصولي شکل نهايي خود را پيدا کرده بود. نيوتن کتاب «اصول فلسفه تبعيت و نظام آن» را نوشت و براي جان لاک علم از تجربه شروع شد. اين تجربه ها انعکاس مي يابد و تبديل به تصورات مي شود و معاني تصورات ريشه تجربي دارند. اين ريشه هاي تجربي در اثر مجاورت، توالي زباني و تقارن زماني تداعي مي شوند. مقولات کانت از همين جاست. کانت تمام مدت به لاک فکر مي کرد و ريشه هايش را از او گرفت. کتاب «نقادي عقل محض» کانت از اول تا آخر يا اسم لاک تجربي مسلک يا ولف عقلي مسلک است و مدام مقايسه مي کند و در آخر کتاب هم با اسم اين دو به پايان مي رسد.»

روشنگري تحميلي

اين استاد فلسفه بستر تاريخي عصر روشنگري را در کشورهاي انگلستان و فرانسه خود جوش دانست و گفت؛ «در انگلستان و فرانسه اين روشنگري خودجوش است و در آلمان وارداتي است و تحميل شده. در آلمان فردريک دوم امپراتور بود و خودش تحصيلات فرانسوي داشت و کتاب و شعر نوشت. او «ولتر» را به آلمان دعوت کرد، ولتري که مظهر روشنگري فرانسه است. حکومت فردريک در آلمان استبداد منور ناميده مي شد به اين معنا که به زور مي خواست در فرهنگ آلماني تجديد نظر کند و تحول پديد بياورد. اين تحول اجباري زماني رخ داد که قبل از کانت، ولف فيلسوف رسمي بود. او مي خواست مانند فرانسه و انگلستان در آلمان روشنگري رخ دهد اما وضعيت فرهنگي در آنجا فرق مي کرد و منورالفکري تحميل شده بود. اين تحميل در تاريخ همان کاري است که پطر کبير در روسيه انجام داد. اگر فردريک ولتر را به آلمان دعوت کرد، پطر کبير هم «ديدرو» را دعوت کرد. در اروپاي شرقي، ترکيه و ايران عصر مشروطه نيز چنين اتفاقاتي رخ مي دهد و اين چيزي که ما مي گوييم مدرنيته و درست همان تغيير اجباري است. اما بايد توجه کرد که هيچ جاي اروپا مثل آلمان در آن عصر دانشگاه ها مجهز به فلسفه نبودند. اگر بگوييم فلسفه غرب، فلسفه آلمان است، درست گفته ايم. اين فلاسفه رسمي و دانشگاهي سعي مي کنند در عصر روشنگري سهم داشته باشند. مثلاً قبل از کانت، ولف مي خواست روشنگر باشد و حتي شاعري مثل لامبر طرفدار روشنگري بود. در اين ميان چهره هايي نجيب، عميقاً تحصيلکرده، کارکرده و وطن پرستي بودند که در اعتلاي فرهنگ آلماني کوشش کردند و اين اقدامات ارزش داشت.»

کانت، وارث قرن هجدهم

در بخش بعدي سخنراني، او کانت را وارث عصر روشنگري ناميد و درباره مقاله مشهورش گفت؛ «کانت در سال 1781کتاب «نقادي عقل محض» را چاپ کرد. کانت در اواخر اين قرن شهرت يافت اما آنچه در اين عصر بايد مي شد، شده بود. کانت کمي دير رسيده بود پس او نسبت به عصر روشنگري متاخر و وارث روشنگري است. او به علوم جديد علاقه داشت و تمام فلسفه اش مبتني بر انديشه هاي نيوتن بود. دو سال بعد از چاپ کتاب او، کشيشي پروتستان در يکي از معتبرترين نشريات آن روز به نام «ماهنامه برلين» مقاله يي نوشت. اين روحاني در مقاله اش عنوان کرد که روشنگري چيست؟ اين ظاهر مطلب او بود و نه محتوايش. مفهوم عنوانش اين بود که «آيا روشنگري اين است؟» در آن زمان در روزنامه ها از ازدواج غيرديني حمايت مي کردند و مقاله مي نوشتند و مي گفتند لازم نيست کليسايي براي ازدواج باشد. کشيش پروتستان با اعتراض گفت؛ «روشنگري چيست که مي خواهد خانمان برانداز شود، جامعه را از بين ببرد، بنيان خانواده را متزلزل کند و زندگي ما را از ميان بردارد.» ماهنامه برلين موقعيت را مغتنم شمرد و اين سوال را به اقتراح گذاشت و در سال 1783«مندلسون» که فيلسوف علم و کليمي بود در جوابش، موضوع سوال را تحليل کرد تا معناي روشنگري تحريف نشود و گفت روشنگري اين است که مي خواهيم به علوم و عقل متکي باشيم. مقاله دوم از کانت و دو ماه بعد از مندلسون به چاپ رسيد. به نظر من شهرت اين مقاله چهار صفحه يي کمي کاذب است. در واقع کانت کمي بيش از اين مقاله است و افرادي که راجع به او حرف زده و مي زنند حوصله ندارند کتاب هاي اصلي اش را مطالعه کنند. کانت کتابش را چاپ کرد و به شهرت رسيد و حالا مقاله اش جنجال برانگيز شده بود. به نظر کانت روشنگر شدن رسيدن به حد بلوغ است. اين بلوغ جسماني نيست و اگر مقاله را بخوانيد، مي فهميد که عده يي تا آخر عمر به بلوغ فکري نمي رسند. منظور کانت اين است که روشنگري خروج انسان از حالت نابالغي است. از روزي که از نابالغي خارج شوي روشنگري است. اما اين عدم بلوغ را آدم خودش تحميل مي کند براي اينکه قصد ندارد مسووليت کارهايش را بر عهده بگيرد و مي خواهد به گردن ديگري بيندازد. اين عدم استقلال انسان و سلب مسووليت از خودش است و نقص فاهمه نيست بلکه نوعي عادت نادرست است. ما عادت مي کنيم چطور فکر کنيم و ذهن دچار تنبلي مي شود. عدم روشنگري يک نوع تنبلي ذهن و طبيعت ثانوي است که قبول نمي کند مستقل باشد. انکار وجود عقل نزد خودمان هم به سبب تنبلي است. در آخر مقاله کانت يک عبارت معروف از شاعر مشهور رومي قرون اوليه ميلادي، به اسم هوراس مي آورد و مي گويد؛ «شهامت فکر کردن داشته باش.» کسي که شهامت فکر کردن ندارد هنوز از نظر عقلي نابالغ است.»

شعار عميق روشنگري

مجتهدي در ادامه با طرح اين سوال که «آيا فيلسوفي را مي شناسيم که به ما بگويد استقلال فکري نداشته باش؟» بحث را پي گرفت؛ «چنين فيلسوفي وجود ندارد. مثلاً دکارت قبل از کانت در «کوجيتو» مي گويد استقلال فکري داشته باش. سقراط هم به دنبال اين بود که ذهن را مستقل کند و تا خودت فکر کني، نظر بدهي و قضاوت کني. دکارت حتي عميق تر از کانت پيش رفت. او در «دستور روش اول» مي گويد چيزي را نپذير مگر اينکه واضح و متمايز باشد. يعني خودت وضوح آن را پيدا کن و اگر نکردي نپذير. چيز ديگري که دکارت در دستور روش اول مي گويد اين است که از سبب ذهن بپرهيز. آنچه در ذهنت راجع به آن فکر نکردي، پيش داوري است و جز اين به شتابزدگي هم اشاره مي کند. فلسفه هميشه سعي کرده همين را بگويد و اين مطلب چيز جديدي نيست. حتي اگر با پيام هوراس که مي گويد براي فکر کردن شهامت داشته باش مقايسه کنيم، مي بينيم که اين موضوع بوده و هست. لفظ دکارت عميق تر است زيرا او پرهيز از شتابزدگي و پيش داوري را به آن اضافه مي کند. شهامت همان چيزي است که سقراط در محاوراتش مي گويد و ادامه مي دهد. شهامت در تفکر داشتن شعار توخالي نيست بلکه شناخت و تعمق بيشتر است. از اين لحاظ مي توانيم با کانت موافق باشيم به شرطي که دو شرط دکارت را هم اضافه کنيم.»

فلسفه راه اعتلاي فرهنگ است

دکتر مجتهدي سخنانش را با اشاره به بحث آسيب شناسي به پايان برد و اظهار کرد؛ «اما در اروپاي اواخر قرن هجدهم اين تحول روشنگري و منورالفکري انحطاط پيدا کرد. حالت تمسخر سنت به خود گرفت و برخي از ارزش هاي قديمي را کنار رفت. نوشته هاي طنزآميز ولتر را در فرانسه در داستان هاي مستهجن مي بينيم که توسط ديگران اقتباس شده و اين انحطاط مسلم است. بعداً «هردر»فيلسوف آلماني انتقادهايي از روشنگري مي کند و «هامان» دوست و همکار کانت نيز به همين ترتيب دست به نقد روشنگري مي زند. تحليل هاي هگل درباره قرن هجدهم شاهکار است. او مي گويد روشنايي در روشنگري کاذب بود و نه حقيقي. اين روشنگري ممکن است مثبت باشد و استقلال ذهن و فاهمه عقل اصل است اما جريان آسيب شناسي هم دارد. وقتي قرار باشد به اسم روشنگري کارهايي انجام دهند که در محتواي دروني آن چيزي اصل نيست، اين انتقاد مي تواند بر آن چيزي وارد باشد که ما مدرنيته مي ناميم. روشنگري در اين حالت و زمان کمي منحرف شده و غرب با تبعاتش روبه رو است و بيشتر از آنها ما چون مصرف کننده بوديم و هستيم. در نتيجه بايد جنبه هاي منفي و آسيب شناسي دقيقي از روشنگري داشت. من از مقاله کانت تجليل نمي کنم زيرا او در نوشته هاي کوتاه و کتاب هايش مهم تر است. جوابي که کانت به روشنگري مي دهد به نظر من جديد نيست و حتي کمي هم ناقص است. اما خود فلسفه کانت فوق العاده مهم است. آنچه از قرن هجدهم از فرهنگ بشري مي رسد فلسفه او است. عصر جديدي آغاز مي شود و تاملات جديدي داريم که تا به حال ادامه يافته. افق جديدي روي انسان و فرهنگ بشري باز مي شود که همان فلسفه استعلايي کانت است و شناخت امکانات ماتقدم. بايد برگرديم و اين امکانات ماتقدم را بررسي کنيم و بر اساس آن، آينده را بسازيم. بهتر است مصرف کننده صرف غربي نباشيم و از ريشه دوباره بروييم. اگر روزي کاري بشود براي فرهنگ و اعتلاي آن کرد، با فلسفه است.»
گزارشي از نشست شهر کتاب، رهيافت هاي فکري - فلسفي معاصر در غرب
از چشم غربي
شيما زارعي

گروه غرب شناسي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، براي تبيين برخي از مهم ترين مولفه هاي فکري و فلسفي معاصر در غرب، مجموعه مقالاتي را با عنوان «رهيافت هاي فکري- فلسفي معاصر در غرب» گرد آورده که از مناظر گوناگون به واکاوي فرهنگ غربي پرداخته است. تاکنون چهار مجلد از اين مجموعه منتشر شده و دو مجلد ديگر در راه است تا اين فرآيند به سامان برسد. نشست هفتگي شهر کتاب به معرفي اين مجموعه اختصاص داشت.

صبغه دانشگاهي شرق شناسي

دکتر حسين کلباسي اشتري که ويراستاري علمي اين مجموعه را برعهده دارد، سخن خود را با بيان تفاوت هاي شرق شناسي و غرب شناسي آغاز کرد؛ غرب شناسي قرين يا متناظر با شرق شناسي نيست، بلکه اصطلاح جديدي است که وارد زبان فارسي شده و شايد با اندکي تسامح و ممارست ذهن در آينده بتواند به شکل دقيق تري عرضه شود. اصطلاح Orientalism در ادبيات انگليسي با سابقه يي که پشت سر نهاده هم به لحاظ مبادي، هم به لحاظ روش ها و غايات، ساحات و مجموعه يي از بايسته ها و محصولات علمي را يافته و به مثابه يک رشته و عرصه تخصصي در مجامع علمي و دانشگاهي مطرح شده است. البته وضع کنوني شرق شناسي در محافل و مراکز پژوهشي غرب با گذشته اندکي متفاوت است. حدود چهار يا پنج دهه قبل- پيش از پديدار شدن جريان ها و نحله هاي جديد ادبي، فرهنگي، تاريخي و فلسفي- شرق شناسي در محافل غربي و دانشگاه ها وضع به خصوصي داشت. امروزه دست کم مي توان گفت آن روش هاي سنتي و کلاسيک شرق شناسي تقريباً زائل شده و به جاي آن حوزه هاي جديدي گشوده شده که زيرشاخه هاي آن شرق شناسي است يعني شرق شناسي به مثابه يک رشته آکادميک چند صد ساله جاي خود را به فروعات تخصصي تر داده است. براي نمونه، در برخي از دانشگاه ها و محافل تحقيقات بزرگ دنيا، شرق شناسي تبديل شده است به هندشناسي، چين شناسي، ايران شناسي، آسياي ميانه شناسي و... بنابراين حوزه هاي انضمامي تخصصي تر در زيرمجموعه شرق شناسي خود را نشان داده است. اما پرسش اين است که شرقي که چهارصد سال پيش در ذهن غربي ها پديدار و سپس به عنوان موضوعي پژوهشي و علمي رايج شد، فقط حيثيت جغرافيايي دارد يا فقط ميراث عرفاني، ادبي، هنري و ديني در آن است که بايد کشف شود؟ اين پرسش ها براي هر محقق و علاقه مندي بايد موضوعيت داشته باشد. کتاب «شرق شناسي» ادوارد سعيد نوعي نقد روش ها، مبادي و غايات شرق شناسي است و در آن به طور خلاصه آمده است که شرق شناسي در مقطع خاصي از صورت آکادميک و علمي محض خارج شد و به صورت بهانه يي براي مقاصد سياسي غربي ها درآمد. گرچه شرق شناسان بزرگي نقدهايي بر اين نظر داشتند اما ديدگاه او در بعضي موارد کاملاً صحت داشت. به هر حال نمي توان در دو يا سه سده اخير از اين واقعيت چشم پوشي کرد که شرق شناسي به برخي از اغراض سياسي پيوند خورده است.

غرب شناسي، متکي بر تاريخ و فرهنگ غرب

با توجه به اين مقدمه آيا چيزي به معناي «غرب شناسي» که بديلش در سنت هاي غربي هم به سختي پيدا شود، مي تواند معادل شرق شناسي باشد؟ اگر غرب شناسي به اين عنوان باشد که در ساحت و در قلمرو جغرافيايي مشرق زمين يا سنت هاي شرقي نوعي توجه به سنت هاي غربي صورت بگيرد، آيا اصطلاح غرب شناسي تکافوي اين مساله را مي کند يا نه؟ من به عنوان يک دانشجوي فلسفه به اين استنتاج قطعي نرسيدم اما غرب شناسي مي تواند براي کوشش و تلاش علمي و دانشگاهي محض پذيرفته شود. فقط بايد تاکيد کرد که غرب شناسي به مثابه يک تخصص، رشته يا زمينه علمي دانشگاهي در ابتدا و در آغاز راه است. اگرچه ما سابقه قابل توجهي در مواجهه با فرهنگ و تمدن غرب داريم و کوشش هايي هم انجام داده ايم اما واژه «غرب شناسي» را بايد به عنوان يک فرض در نظر گرفت که معادل و بديل شرق شناسي نيست، اگر هم به مرور زمان بتواند صورت علمي، دانشگاهي و تخصصي بيابد حداقل در مبادي، روش ها و غايات بايد چکش بخورد، سخته شود و به لحاظ روش شناسي به طور مشخص جايي در ميان رشته هاي دانشگاهي بيابد که همه اينها مستلزم کوششي مستمر است. با فرض اين واژه به مثابه کوشش علمي مشخص، بايد گفت مقصود از غرب، غرب جغرافيايي يا سياسي و صرفاً سمت چپ کره زمين نيست بلکه يک پديده است. در تلقي نادرستي که وجود دارد، غرب را يک پيکره مشتمل بر اجزاي متعدد در نظر مي گيرند که تلقي چندان درستي هم نيست. غرب يک پيکره به هم پيوسته و کليتي است که مي توان از زوايا و مولفه هاي مختلفي به آن پرداخت. غرب يک جدول يا پازل نيست که آن را کنار هم بگذاريم، بلکه تجربه تاريخي بشري است که در مقطعي اتفاق افتاده و استمرار قابل توجهي در پيکره تاريخ دارد و مقاطع و تحولات مختلفي را تجربه کرده است. هر چيزي که جنبه انساني دارد، با گذشته خود در ارتباط و پيوند است. پس براي شناخت غرب بايد به سراغ مولفه هاي پديد آورنده آن به عنوان يک پديده انساني، تاريخي و فرهنگي برويم.

فيلسوفان؛ معماران غرب جديد

در گروه غرب شناسي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي از حدود يک دهه پيش کوشش شده است که اين مولفه ها به نحو نظري و علمي کار شوند و با توجه به تجربه يي که در غرب وجود داشته، معرفي نسبتاً امانتدارانه يي صورت بگيرد. بنابراين عنواني که براي اين مجموعه انتخاب شده «رهيافت هاي فکري- فلسفي معاصر در غرب» است. واژه معاصر نيز به اين اعتبار لحاظ شده که از منابع، متون و مدارکي که امروزه در اختيار ما قرار دارد، براي معرفي اين حيثيت تاريخي و انساني استفاده شده است. در اين مجموعه چهار جلدي که دو مجلد ديگر آن هم در راه است، غرب از چهار حيث فرهنگي- تاريخي، ديني- اسطوره شناختي، فلسفي- معرفت شناختي و جامعه شناختي بررسي شده که در حقيقت رهيافت هاي گوناگوني اند که با کمک آنها امکان تقرب به ماهيت و سرشت تجربه تاريخي مغرب زمين ممکن مي شود. اگر قرار است غرب شناسي به صورت رشته يي دانشگاهي اتفاق بيفتد و از سطحي نگري و برداشت ها و قضاوت هاي شتابزده فاصله بگيرد، به ناچار بايد رنگ و صبغه فلسفي داشته باشد. حرفي به گزاف نيست اگر بگوييم معماران غرب معاصر، فيلسوفان بودند. واقعيت اين است که بنيادهاي معرفت شناختي غرب جديد در تفکرات فيلسوفان بزرگي مثل کانت و هگل ريشه دارند. گرچه براي پديد آوردن يک تاريخ و تمدن، فقط فلاسفه موثر نيستند اما فيلسوفان به لحاظ اينکه در مبادي و شرايط امور تامل مي کنند، استحقاق اين را دارند که به شايستگي معماران تاريخ و تمدن شناخته شوند و اگر فرهنگ و تمدني ريشه فلسفي به خود بگيرد، قطعاً قوام بيشتري هم مي يابد. پس جايي که تفکر جدي مطرح است، از نگاه و منظر فلسفي نمي توان غفلت کرد.

نگاه فلسفي، سرد و بي روح نيست

در اين نوشته ها نگاه فلسفي غالب است چراکه يک تعريف بسيار کوتاه فلسفه جست وجوي مبادي و شرايط و امکانات ظهور يک چيز است. حالا اين چيز مي تواند جنبه فردي، اجتماعي يا کلي داشته باشد. هر پديده يي اگر در مبادي و امکاناتش جست وجو بشود، با نگاه فلسفي ارزيابي شده است. اما نبايد فراموش کرد که نگاه فلسفي، نگاهي بي روح و سرد نيست. اتفاقاً اگر قرار است تفکر جاي واقعي خودش را بيابد بايد از ريشه ها و مبادي آغاز کند تا ثمرات را بهتر درک کند. بنابراين ما به ناچار اين کوشش را بايد به عنوان يک کوشش جدي، مستمر و بي طرفانه و با نگاه دوستانه به اين معنا که از سر علاقه و اشتياق به چيزي است که به هر حال هويت ما را مي سازد، دنبال کنيم. اينجا هم ناچار به قيود فلسفي هستيم. البته قيود فلسفي الزاماً پيمودن درجات دانشگاهي در رشته فلسفه نيست. اگر فلسفه به عنوان يک رشته دانشگاهي مطرح شده است، به اين معنا نيست که ديگران از تفکر فلسفي محروم اند. فلسفه تفکر مستمر و جدي و رياضت و سلوک نظري است. هرکسي که طالب است، مي تواند وارد ميدان شود. امروز اگر مساله اول ما حتي در لايه هاي سياسي و اجتماعي مساله غرب است، اين پژوهش، به شناخت خودمان کمک مي کند. اگر خودشناسي غايت ممدوح فرهنگي- تاريخي براي هر قومي است، براي ما شناخت غرب به مثابه تنها راه ممکن براي رسيدن به آن خودشناسي دقيق است.

مقالاتي براي نزديکي به تجربه تاريخي غرب

اين مقالات کوششي است براي تقرب به مولفه هاي تجربه تاريخي غرب. البته اين کار خيلي بزرگ است. نگاه تاريخي در ما مفقود و کمرنگ است. البته منظور اين نيست که فقط بعد باستان شناسانه را در نظر بگيريم، بلکه اين روح تاريخي است که بايد خودش را نشان دهد و امروز هم به نحو دقيق تري بايد شناخته شود. از آنجا که غرب در آينه دريافت و تفکر ما انعکاسي دارد که نمي توان نسبت به آن بي اعتنا بود، بنابراين فکر کرديم اين کوشش بايد دوجانبه باشد؛ هم ترجمه و برگرداني از منابع دست اول و خوب غربي صورت بگيرد، هم اين کوشش صورت بگيرد که تلقي ما از پديده يي به نام غرب در ساحات مختلف نمايانده و ادبيات آن ايجاد شود. با گذشت يک دهه از فعاليت گروه پژوهشي غرب شناسي، ما در آغاز کاريم. حاصل کار مي تواند مقدمه يي براي کارهاي آتي باشد. اين «غرب شناسي» هم هيچ ادعايي در شناخت کامل، دقيق و تام غرب ندارد بلکه کوشش و جست وجويي است که اميدواريم به ثمر بنشيند.

شرق شناسي انتفاعي

ديگر سخنران اين نشست، دکتر کريم مجتهدي، توضيح واژگاني را مدخل بحث خود قرار داد؛ با اينکه مخالف کاربرد لغات خارجي در زبان فارسي هستم اما به ناچار لفظ Occidentalism و Orientalism را که شرق شناسي و غرب شناسي است، بايد به کار ببرم. اين دو از لحاظ صورت، يک لغت هستند و به دو صورت به کار مي رود. Orientalism به معناي گرايش به شرق است، براي مثال اگر کسي در انگلستان به سبک خيام شعري بگويد، اين شعر سرودن، گرايش به شرق است. اين مطلب را درباره لغت Occidentalism هم مي توان گفت که گرايش به غرب است و اين گرايش به معناي شناخت آن نيست. گرايش و ميل به طرز زندگي است. حتي ممکن است خودنمايي و تظاهر و دروغ باشد. مصاديق ادبي و هنري بسياري را مي توان آورد که نوعي گرايش را نشان مي دهد اما بحث ما شناخت است. اين شناخت چه شناخت غربي ها از شرق و چه شناخت احتمالي ما از غرب باشد، همراه با غرض، نيت و قصد است. براي شناخت هميشه نظر، نقشه و طرح وجود دارد و حتي شايد نوعي نفع در ميان باشد. اگر از اين لحاظ به غرب رجوع کنيم، از گذشته هاي دور، شرق در مقابل ممالک غربي قرار مي گرفت و مساله استفاده کردن از دستاوردهاي شرقي بود. زمان هارون الرشيد آنها با بغداد معامله تجاري مي کردند تا نفعي ببرند. در شهرهاي قديمي آلمان وقتي زباله داني ها را بررسي کردند، نوعي دانه هاي گندم را پيدا کردند که فقط در بين النهرين مي توانست رشد کند. بنابراين استفاده هاي مختلفي از آسيا شده است. هرچند شرق شناسي بعد از تجديد حيات فرهنگي غرب با پيشرفت راه هاي دريايي و سودهايي که از اين طريق عايد غربي ها مي شد، خود به خود مطرح شد و اگر مطالعاتي در اين زمينه ها صورت گرفت خارج از جنبه سياسي، اقتصادي، کاربردي و استفاده و انتفاع نبود.

هنگام آگاهي غرب، شرق در خواب بود

پيش از مرگ دکارت «گلستان» سعدي به فرانسه ترجمه شده بود، حتي لافونتن به سبک داستان هاي انوار سهيلي شعر گفته است. نامه هاي منتسکيو هم به رغم جنبه تخيلي و انتقادي اش به غرب، کاملاً زيربناي شناخت شرقي دارد. بالزاک از داستان هاي هزار و يک شب داستان هايي را اقتباس کرده است. ويکتور هوگو از منطق الطير عطار خبر داشته است. آنکتيل دوپرون پس از آمدن به ايران نوشته هاي زرتشتي ها را ترجمه مي کند و پس از آن به هندوستان مي رود تا نوشته هاي اوپانيشادها را ترجمه کند. پس از بازگشت به اروپا، فيلسوفان و سردسته آنها شوپنهاور، فلسفه اش را بر اساس نوشته هاي او مي نويسد. «چنين گفت زرتشت» نيچه تصادفي نوشته نشده است. گرچه نيچه زرتشت واقعي را شرح نمي دهد اما اين انتخاب تصادفي نبوده است. اين مبادله يک طرفه و اقتباسي که غربي ها از آثار ما و ديگر کشورهاي شرقي کرده اند، گرچه غناي فرهنگي ما را نشان مي دهد اما به يک معناي ديگر هوشياري آنها را نشان مي دهد. وقتي آنها آگاه مي شدند ما خواب بوديم. در قرن دوازدهم ميلادي، پيش از مارکوپولو، يک مسافر يهودي راجع به الموت و اسماعيليان در اسپانيا گزارش داده است. اين کسب اطلاعات و جمع آوري اطلاعات خواه از طريق مبادلات اقتصادي و تجاري بوده، خواه از طريق مبادلات فرهنگي، در عين حال راه هاي مختلف استعماري را هم فراهم کرده است.

آغاز شناخت غرب با شناخت مسيحيان

پيش از آنکه غرب را از منظر جغرافيايي يا ديگر مناظر بشناسيم، با مسيحيان آن را شناختيم. از نظر ما همه غربيان مسيحي بودند و به اين صورت به غربي ها توجه کرديم. اما در دوره صفويه اتفاقي رخ داد و در تمام دوره پادشاهي شاه عباس و قبل و بعد از آن، بي آنکه خود بدانيم در ميدان جنگي قرار گرفتيم که در اروپا شروع شد. اين فقط ترک هاي عثماني نبودند که حمله مي کنند تا وين را بگيرند. طبق مدارک فرانسواي اول و ريشليو به تر ک ها کمک مي کردند تا اتريش مسيحي را مغلوب کنند. يعني ما بدون آنکه خودمان بدانيم در ميدان وسيعي از اوضاع و احوال غرب و اروپا قرار مي گيريم و به عنوان يک مهره از ما استفاده مي شود. مساله عثماني خيلي پيچيده تر از آني است که فکر مي کنيم. برخلاف آنها، ما هيچ گاه نکوشيده ايم بفهميم با چه کساني روبه روييم. سعي نکرده ايم زيربناي فکري آنها را به دست آوريم و فقط سطحي نگري کرده ايم. غافل از اينکه بدون حوصله، تفکر و علم ايجاد نمي شود. غرب در درجه اول براي ما صنايع و سياست بوده است اما زيربناي آن تفکر است و الزاماً نمي خواهم بگويم اين تفکر، فلسفه است اما مي توانم بگويم فلسفه، تفکر را حرفه يي مي کند.

آجري براي ساختن بنا

مقالاتي که در اين چهار جلد جمع شده اند، بي عيب نيستند و فکر نمي کنم مسائل را حل مي کنند اما يک قدم کوچک است. براي ساختن هر بنايي يک آجر هم مي تواند کمک کند. در اين راهي که هنوز هيچ کاري صورت نگرفته، مي توان اميدوار بود روزي اتفاقي بيفتد و براي اينکه شروع درستي داشته باشيم، بايد آسيب شناسي بکنيم. همه افرادي که اين مقالات را نوشتند به کار خودشان وارد هستند اما در کاربرد لغات گاهي از موجودي زبان فارسي استفاده نکرده اند و لغات خارجي بسياري را به کار برده اند.

شناخت خود از مجراي شناخت ديگري

اگر گمان مي کنيد فلسفه نمي تواند به ايران خدمت کند، در اشتباه هستيد. براي اينکه ايراني بمانيم و هويت خودمان را حفظ کنيم، بايد غيرخودمان را بشناسيم. «من»، به تنهايي معنا ندارد. «من» در مقابل «غيرمن» است که معني مي يابد. ما اين طرف دنيا يک فرهنگ هستيم و آنها هم فرهنگ ديگر. غرب شناسي مي تواند خودشناسي باشد و ما خود را در آينه غيرخود بشناسيم. به چيزي نگاه کنيم که ما نيستيم و در برابر آن خودمان را بهتر بشناسيم و به نوعي خودباوري و اتکا به نفس برسيم نه اينکه مبلغ غرب باشيم. ما بايد براي رسيدن به خودباوري آنها را در واقعيت شان به صورت عميق تحليل کنيم و سطحي انديش نباشيم. هويت به تنهايي هيچ معنايي ندارد. هويت وقتي معنا دارد که شخصيتي باشد. براي رسيدن به اين نقطه بايد غيرمن را شناخت. اين کارها بايد با دقت و با اميد انجام گيرد. هيچ کس نمي تواند عجولانه و با خواندن چند کتاب و مقاله ادعا کند مسائل را حل کرده است. کار درست تر اين است که دسته جمعي براي اعتلاي خودمان و بالا بردن سطح معلومات و گريز از سطحي انگاري مشارکت کنيم. اين مساله نيازمند همت عمومي، دقت، همکاري و دوستي است تا به مرور اين کمبودها و کسري ها برطرف شود.
عناوين اين صفحه
کانت وارث عصر روشنگري
از چشم غربي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام