شيما زارعي

گروه غرب شناسي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، براي تبيين برخي از مهم ترين مولفه هاي فکري و فلسفي معاصر در غرب، مجموعه مقالاتي را با عنوان «رهيافت هاي فکري- فلسفي معاصر در غرب» گرد آورده که از مناظر گوناگون به واکاوي فرهنگ غربي پرداخته است. تاکنون چهار مجلد از اين مجموعه منتشر شده و دو مجلد ديگر در راه است تا اين فرآيند به سامان برسد. نشست هفتگي شهر کتاب به معرفي اين مجموعه اختصاص داشت.
صبغه دانشگاهي شرق شناسي
دکتر حسين کلباسي اشتري که ويراستاري علمي اين مجموعه را برعهده دارد، سخن خود را با بيان تفاوت هاي شرق شناسي و غرب شناسي آغاز کرد؛ غرب شناسي قرين يا متناظر با شرق شناسي نيست، بلکه اصطلاح جديدي است که وارد زبان فارسي شده و شايد با اندکي تسامح و ممارست ذهن در آينده بتواند به شکل دقيق تري عرضه شود. اصطلاح Orientalism در ادبيات انگليسي با سابقه يي که پشت سر نهاده هم به لحاظ مبادي، هم به لحاظ روش ها و غايات، ساحات و مجموعه يي از بايسته ها و محصولات علمي را يافته و به مثابه يک رشته و عرصه تخصصي در مجامع علمي و دانشگاهي مطرح شده است. البته وضع کنوني شرق شناسي در محافل و مراکز پژوهشي غرب با گذشته اندکي متفاوت است. حدود چهار يا پنج دهه قبل- پيش از پديدار شدن جريان ها و نحله هاي جديد ادبي، فرهنگي، تاريخي و فلسفي- شرق شناسي در محافل غربي و دانشگاه ها وضع به خصوصي داشت. امروزه دست کم مي توان گفت آن روش هاي سنتي و کلاسيک شرق شناسي تقريباً زائل شده و به جاي آن حوزه هاي جديدي گشوده شده که زيرشاخه هاي آن شرق شناسي است يعني شرق شناسي به مثابه يک رشته آکادميک چند صد ساله جاي خود را به فروعات تخصصي تر داده است. براي نمونه، در برخي از دانشگاه ها و محافل تحقيقات بزرگ دنيا، شرق شناسي تبديل شده است به هندشناسي، چين شناسي، ايران شناسي، آسياي ميانه شناسي و... بنابراين حوزه هاي انضمامي تخصصي تر در زيرمجموعه شرق شناسي خود را نشان داده است. اما پرسش اين است که شرقي که چهارصد سال پيش در ذهن غربي ها پديدار و سپس به عنوان موضوعي پژوهشي و علمي رايج شد، فقط حيثيت جغرافيايي دارد يا فقط ميراث عرفاني، ادبي، هنري و ديني در آن است که بايد کشف شود؟ اين پرسش ها براي هر محقق و علاقه مندي بايد موضوعيت داشته باشد. کتاب «شرق شناسي» ادوارد سعيد نوعي نقد روش ها، مبادي و غايات شرق شناسي است و در آن به طور خلاصه آمده است که شرق شناسي در مقطع خاصي از صورت آکادميک و علمي محض خارج شد و به صورت بهانه يي براي مقاصد سياسي غربي ها درآمد. گرچه شرق شناسان بزرگي نقدهايي بر اين نظر داشتند اما ديدگاه او در بعضي موارد کاملاً صحت داشت. به هر حال نمي توان در دو يا سه سده اخير از اين واقعيت چشم پوشي کرد که شرق شناسي به برخي از اغراض سياسي پيوند خورده است.
غرب شناسي، متکي بر تاريخ و فرهنگ غرب
با توجه به اين مقدمه آيا چيزي به معناي «غرب شناسي» که بديلش در سنت هاي غربي هم به سختي پيدا شود، مي تواند معادل شرق شناسي باشد؟ اگر غرب شناسي به اين عنوان باشد که در ساحت و در قلمرو جغرافيايي مشرق زمين يا سنت هاي شرقي نوعي توجه به سنت هاي غربي صورت بگيرد، آيا اصطلاح غرب شناسي تکافوي اين مساله را مي کند يا نه؟ من به عنوان يک دانشجوي فلسفه به اين استنتاج قطعي نرسيدم اما غرب شناسي مي تواند براي کوشش و تلاش علمي و دانشگاهي محض پذيرفته شود. فقط بايد تاکيد کرد که غرب شناسي به مثابه يک تخصص، رشته يا زمينه علمي دانشگاهي در ابتدا و در آغاز راه است. اگرچه ما سابقه قابل توجهي در مواجهه با فرهنگ و تمدن غرب داريم و کوشش هايي هم انجام داده ايم اما واژه «غرب شناسي» را بايد به عنوان يک فرض در نظر گرفت که معادل و بديل شرق شناسي نيست، اگر هم به مرور زمان بتواند صورت علمي، دانشگاهي و تخصصي بيابد حداقل در مبادي، روش ها و غايات بايد چکش بخورد، سخته شود و به لحاظ روش شناسي به طور مشخص جايي در ميان رشته هاي دانشگاهي بيابد که همه اينها مستلزم کوششي مستمر است. با فرض اين واژه به مثابه کوشش علمي مشخص، بايد گفت مقصود از غرب، غرب جغرافيايي يا سياسي و صرفاً سمت چپ کره زمين نيست بلکه يک پديده است. در تلقي نادرستي که وجود دارد، غرب را يک پيکره مشتمل بر اجزاي متعدد در نظر مي گيرند که تلقي چندان درستي هم نيست. غرب يک پيکره به هم پيوسته و کليتي است که مي توان از زوايا و مولفه هاي مختلفي به آن پرداخت. غرب يک جدول يا پازل نيست که آن را کنار هم بگذاريم، بلکه تجربه تاريخي بشري است که در مقطعي اتفاق افتاده و استمرار قابل توجهي در پيکره تاريخ دارد و مقاطع و تحولات مختلفي را تجربه کرده است. هر چيزي که جنبه انساني دارد، با گذشته خود در ارتباط و پيوند است. پس براي شناخت غرب بايد به سراغ مولفه هاي پديد آورنده آن به عنوان يک پديده انساني، تاريخي و فرهنگي برويم.
فيلسوفان؛ معماران غرب جديد
در گروه غرب شناسي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي از حدود يک دهه پيش کوشش شده است که اين مولفه ها به نحو نظري و علمي کار شوند و با توجه به تجربه يي که در غرب وجود داشته، معرفي نسبتاً امانتدارانه يي صورت بگيرد. بنابراين عنواني که براي اين مجموعه انتخاب شده «رهيافت هاي فکري- فلسفي معاصر در غرب» است. واژه معاصر نيز به اين اعتبار لحاظ شده که از منابع، متون و مدارکي که امروزه در اختيار ما قرار دارد، براي معرفي اين حيثيت تاريخي و انساني استفاده شده است. در اين مجموعه چهار جلدي که دو مجلد ديگر آن هم در راه است، غرب از چهار حيث فرهنگي- تاريخي، ديني- اسطوره شناختي، فلسفي- معرفت شناختي و جامعه شناختي بررسي شده که در حقيقت رهيافت هاي گوناگوني اند که با کمک آنها امکان تقرب به ماهيت و سرشت تجربه تاريخي مغرب زمين ممکن مي شود. اگر قرار است غرب شناسي به صورت رشته يي دانشگاهي اتفاق بيفتد و از سطحي نگري و برداشت ها و قضاوت هاي شتابزده فاصله بگيرد، به ناچار بايد رنگ و صبغه فلسفي داشته باشد. حرفي به گزاف نيست اگر بگوييم معماران غرب معاصر، فيلسوفان بودند. واقعيت اين است که بنيادهاي معرفت شناختي غرب جديد در تفکرات فيلسوفان بزرگي مثل کانت و هگل ريشه دارند. گرچه براي پديد آوردن يک تاريخ و تمدن، فقط فلاسفه موثر نيستند اما فيلسوفان به لحاظ اينکه در مبادي و شرايط امور تامل مي کنند، استحقاق اين را دارند که به شايستگي معماران تاريخ و تمدن شناخته شوند و اگر فرهنگ و تمدني ريشه فلسفي به خود بگيرد، قطعاً قوام بيشتري هم مي يابد. پس جايي که تفکر جدي مطرح است، از نگاه و منظر فلسفي نمي توان غفلت کرد.
نگاه فلسفي، سرد و بي روح نيست
در اين نوشته ها نگاه فلسفي غالب است چراکه يک تعريف بسيار کوتاه فلسفه جست وجوي مبادي و شرايط و امکانات ظهور يک چيز است. حالا اين چيز مي تواند جنبه فردي، اجتماعي يا کلي داشته باشد. هر پديده يي اگر در مبادي و امکاناتش جست وجو بشود، با نگاه فلسفي ارزيابي شده است. اما نبايد فراموش کرد که نگاه فلسفي، نگاهي بي روح و سرد نيست. اتفاقاً اگر قرار است تفکر جاي واقعي خودش را بيابد بايد از ريشه ها و مبادي آغاز کند تا ثمرات را بهتر درک کند. بنابراين ما به ناچار اين کوشش را بايد به عنوان يک کوشش جدي، مستمر و بي طرفانه و با نگاه دوستانه به اين معنا که از سر علاقه و اشتياق به چيزي است که به هر حال هويت ما را مي سازد، دنبال کنيم. اينجا هم ناچار به قيود فلسفي هستيم. البته قيود فلسفي الزاماً پيمودن درجات دانشگاهي در رشته فلسفه نيست. اگر فلسفه به عنوان يک رشته دانشگاهي مطرح شده است، به اين معنا نيست که ديگران از تفکر فلسفي محروم اند. فلسفه تفکر مستمر و جدي و رياضت و سلوک نظري است. هرکسي که طالب است، مي تواند وارد ميدان شود. امروز اگر مساله اول ما حتي در لايه هاي سياسي و اجتماعي مساله غرب است، اين پژوهش، به شناخت خودمان کمک مي کند. اگر خودشناسي غايت ممدوح فرهنگي- تاريخي براي هر قومي است، براي ما شناخت غرب به مثابه تنها راه ممکن براي رسيدن به آن خودشناسي دقيق است.
مقالاتي براي نزديکي به تجربه تاريخي غرب
اين مقالات کوششي است براي تقرب به مولفه هاي تجربه تاريخي غرب. البته اين کار خيلي بزرگ است. نگاه تاريخي در ما مفقود و کمرنگ است. البته منظور اين نيست که فقط بعد باستان شناسانه را در نظر بگيريم، بلکه اين روح تاريخي است که بايد خودش را نشان دهد و امروز هم به نحو دقيق تري بايد شناخته شود. از آنجا که غرب در آينه دريافت و تفکر ما انعکاسي دارد که نمي توان نسبت به آن بي اعتنا بود، بنابراين فکر کرديم اين کوشش بايد دوجانبه باشد؛ هم ترجمه و برگرداني از منابع دست اول و خوب غربي صورت بگيرد، هم اين کوشش صورت بگيرد که تلقي ما از پديده يي به نام غرب در ساحات مختلف نمايانده و ادبيات آن ايجاد شود. با گذشت يک دهه از فعاليت گروه پژوهشي غرب شناسي، ما در آغاز کاريم. حاصل کار مي تواند مقدمه يي براي کارهاي آتي باشد. اين «غرب شناسي» هم هيچ ادعايي در شناخت کامل، دقيق و تام غرب ندارد بلکه کوشش و جست وجويي است که اميدواريم به ثمر بنشيند.
شرق شناسي انتفاعي
ديگر سخنران اين نشست، دکتر کريم مجتهدي، توضيح واژگاني را مدخل بحث خود قرار داد؛ با اينکه مخالف کاربرد لغات خارجي در زبان فارسي هستم اما به ناچار لفظ Occidentalism و Orientalism را که شرق شناسي و غرب شناسي است، بايد به کار ببرم. اين دو از لحاظ صورت، يک لغت هستند و به دو صورت به کار مي رود. Orientalism به معناي گرايش به شرق است، براي مثال اگر کسي در انگلستان به سبک خيام شعري بگويد، اين شعر سرودن، گرايش به شرق است. اين مطلب را درباره لغت Occidentalism هم مي توان گفت که گرايش به غرب است و اين گرايش به معناي شناخت آن نيست. گرايش و ميل به طرز زندگي است. حتي ممکن است خودنمايي و تظاهر و دروغ باشد. مصاديق ادبي و هنري بسياري را مي توان آورد که نوعي گرايش را نشان مي دهد اما بحث ما شناخت است. اين شناخت چه شناخت غربي ها از شرق و چه شناخت احتمالي ما از غرب باشد، همراه با غرض، نيت و قصد است. براي شناخت هميشه نظر، نقشه و طرح وجود دارد و حتي شايد نوعي نفع در ميان باشد. اگر از اين لحاظ به غرب رجوع کنيم، از گذشته هاي دور، شرق در مقابل ممالک غربي قرار مي گرفت و مساله استفاده کردن از دستاوردهاي شرقي بود. زمان هارون الرشيد آنها با بغداد معامله تجاري مي کردند تا نفعي ببرند. در شهرهاي قديمي آلمان وقتي زباله داني ها را بررسي کردند، نوعي دانه هاي گندم را پيدا کردند که فقط در بين النهرين مي توانست رشد کند. بنابراين استفاده هاي مختلفي از آسيا شده است. هرچند شرق شناسي بعد از تجديد حيات فرهنگي غرب با پيشرفت راه هاي دريايي و سودهايي که از اين طريق عايد غربي ها مي شد، خود به خود مطرح شد و اگر مطالعاتي در اين زمينه ها صورت گرفت خارج از جنبه سياسي، اقتصادي، کاربردي و استفاده و انتفاع نبود.
هنگام آگاهي غرب، شرق در خواب بود
پيش از مرگ دکارت «گلستان» سعدي به فرانسه ترجمه شده بود، حتي لافونتن به سبک داستان هاي انوار سهيلي شعر گفته است. نامه هاي منتسکيو هم به رغم جنبه تخيلي و انتقادي اش به غرب، کاملاً زيربناي شناخت شرقي دارد. بالزاک از داستان هاي هزار و يک شب داستان هايي را اقتباس کرده است. ويکتور هوگو از منطق الطير عطار خبر داشته است. آنکتيل دوپرون پس از آمدن به ايران نوشته هاي زرتشتي ها را ترجمه مي کند و پس از آن به هندوستان مي رود تا نوشته هاي اوپانيشادها را ترجمه کند. پس از بازگشت به اروپا، فيلسوفان و سردسته آنها شوپنهاور، فلسفه اش را بر اساس نوشته هاي او مي نويسد. «چنين گفت زرتشت» نيچه تصادفي نوشته نشده است. گرچه نيچه زرتشت واقعي را شرح نمي دهد اما اين انتخاب تصادفي نبوده است. اين مبادله يک طرفه و اقتباسي که غربي ها از آثار ما و ديگر کشورهاي شرقي کرده اند، گرچه غناي فرهنگي ما را نشان مي دهد اما به يک معناي ديگر هوشياري آنها را نشان مي دهد. وقتي آنها آگاه مي شدند ما خواب بوديم. در قرن دوازدهم ميلادي، پيش از مارکوپولو، يک مسافر يهودي راجع به الموت و اسماعيليان در اسپانيا گزارش داده است. اين کسب اطلاعات و جمع آوري اطلاعات خواه از طريق مبادلات اقتصادي و تجاري بوده، خواه از طريق مبادلات فرهنگي، در عين حال راه هاي مختلف استعماري را هم فراهم کرده است.
آغاز شناخت غرب با شناخت مسيحيان
پيش از آنکه غرب را از منظر جغرافيايي يا ديگر مناظر بشناسيم، با مسيحيان آن را شناختيم. از نظر ما همه غربيان مسيحي بودند و به اين صورت به غربي ها توجه کرديم. اما در دوره صفويه اتفاقي رخ داد و در تمام دوره پادشاهي شاه عباس و قبل و بعد از آن، بي آنکه خود بدانيم در ميدان جنگي قرار گرفتيم که در اروپا شروع شد. اين فقط ترک هاي عثماني نبودند که حمله مي کنند تا وين را بگيرند. طبق مدارک فرانسواي اول و ريشليو به تر ک ها کمک مي کردند تا اتريش مسيحي را مغلوب کنند. يعني ما بدون آنکه خودمان بدانيم در ميدان وسيعي از اوضاع و احوال غرب و اروپا قرار مي گيريم و به عنوان يک مهره از ما استفاده مي شود. مساله عثماني خيلي پيچيده تر از آني است که فکر مي کنيم. برخلاف آنها، ما هيچ گاه نکوشيده ايم بفهميم با چه کساني روبه روييم. سعي نکرده ايم زيربناي فکري آنها را به دست آوريم و فقط سطحي نگري کرده ايم. غافل از اينکه بدون حوصله، تفکر و علم ايجاد نمي شود. غرب در درجه اول براي ما صنايع و سياست بوده است اما زيربناي آن تفکر است و الزاماً نمي خواهم بگويم اين تفکر، فلسفه است اما مي توانم بگويم فلسفه، تفکر را حرفه يي مي کند.
آجري براي ساختن بنا
مقالاتي که در اين چهار جلد جمع شده اند، بي عيب نيستند و فکر نمي کنم مسائل را حل مي کنند اما يک قدم کوچک است. براي ساختن هر بنايي يک آجر هم مي تواند کمک کند. در اين راهي که هنوز هيچ کاري صورت نگرفته، مي توان اميدوار بود روزي اتفاقي بيفتد و براي اينکه شروع درستي داشته باشيم، بايد آسيب شناسي بکنيم. همه افرادي که اين مقالات را نوشتند به کار خودشان وارد هستند اما در کاربرد لغات گاهي از موجودي زبان فارسي استفاده نکرده اند و لغات خارجي بسياري را به کار برده اند.
شناخت خود از مجراي شناخت ديگري
اگر گمان مي کنيد فلسفه نمي تواند به ايران خدمت کند، در اشتباه هستيد. براي اينکه ايراني بمانيم و هويت خودمان را حفظ کنيم، بايد غيرخودمان را بشناسيم. «من»، به تنهايي معنا ندارد. «من» در مقابل «غيرمن» است که معني مي يابد. ما اين طرف دنيا يک فرهنگ هستيم و آنها هم فرهنگ ديگر. غرب شناسي مي تواند خودشناسي باشد و ما خود را در آينه غيرخود بشناسيم. به چيزي نگاه کنيم که ما نيستيم و در برابر آن خودمان را بهتر بشناسيم و به نوعي خودباوري و اتکا به نفس برسيم نه اينکه مبلغ غرب باشيم. ما بايد براي رسيدن به خودباوري آنها را در واقعيت شان به صورت عميق تحليل کنيم و سطحي انديش نباشيم. هويت به تنهايي هيچ معنايي ندارد. هويت وقتي معنا دارد که شخصيتي باشد. براي رسيدن به اين نقطه بايد غيرمن را شناخت. اين کارها بايد با دقت و با اميد انجام گيرد. هيچ کس نمي تواند عجولانه و با خواندن چند کتاب و مقاله ادعا کند مسائل را حل کرده است. کار درست تر اين است که دسته جمعي براي اعتلاي خودمان و بالا بردن سطح معلومات و گريز از سطحي انگاري مشارکت کنيم. اين مساله نيازمند همت عمومي، دقت، همکاري و دوستي است تا به مرور اين کمبودها و کسري ها برطرف شود.