شنبه، 16 آذر 1387 - شماره 1838
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه سياسي
نگاهي به کتاب اسلام سياسي در ايران
پروژه ناتمام اسلام سياسي در ايران
سيدعلي ميرموسوي

اسلام سياسي در سال هاي اخير از ديدگاه هاي گوناگوني مورد بحث و بررسي قرار گرفته و آثار متعددي درباره آن به انتشار رسيده است. در اين ميان کتاب اسلام سياسي در ايران نوشته دوست دانشمند جناب آقاي دکتر حسيني زاده داراي برجستگي هاي ويژه يي است که آن را بر ديگر آثار امتياز مي بخشد.

نخست اينکه در اين پژوهش کوشش شده است با رهيافت تحليل گفتماني موضوع اسلام سياسي مورد بررسي قرار گيرد. از بين الگوهاي مختلفي که در چارچوب اين رهيافت مطرح مي شود حسيني زاده الگوي ارنستو لاکلا و موف را برگزيده است زيرا به نظر مي رسد در قياس با الگوهاي رقيب از ظرفيت بيشتري براي تحليل اين موضوع برخوردار است.

تلقي اسلام سياسي به مثابه گفتمان با توجه به امکانات و ظرفيت هاي آن، پژوهشگر را قادر مي کند با نگاهي بي طرفانه و بدون درگير شدن در ادعاهاي حقيقت و صدق چگونگي پيدايش و سير تحول آن را بررسي کند چرا که برخلاف نگاه هاي درجه يک که به بررسي دعاوي و استدلال هاي ارائه شده مي پردازد و در نهايت ادعاها را طرد يا تقويت مي کند، الگوي تحليل گفتماني پژوهشگر را قادر مي کند که از ديدگاهي فراتر به موضوع بنگرد.

البته پيش از اين نيز بابي سعيد در کتاب هراس بنيادين، اسلام سياسي را به مثابه گفتمان تلقي و در چارچوب همين الگو بررسي کرده است. ولي موضوع بابي سعيد عام تر بوده و به کليت پروژه اسلام سياسي در جهان اسلام پرداخته است، حال آنکه حسيني زاده موضوع خود را محدود و تلاش کرده است در پرتو مطالعه آثار اصلي طراحان اين الگو آن را در مورد ايران به کار بندد. بنابراين چارچوب نظري اين پژوهش بر اساس روايتي از لاکلا و موف طرح شده است که با چارچوب بابي سعيد تفاوت دارد.

دوم اينکه مولف توانسته است اين الگو را در عمل به کار برد و با پرهيز از پيچيدگي ها و دشواري هاي اصطلاحي وضعيت اسلام سياسي در ايران را تحليل کند. اسلام سياسي در ايران حاصل تلاقي سه خرده گفتمان سنت گرايانه، مارکسيسم و بومي گرايي است که با استعاره مفاهيمي از آنها و مفصل بندي اين مفاهيم حول مفهوم مرکزي اسلام درصدد ارائه الگويي براي اداره اجتماع و حکومت با استناد به آموزه ها و تعاليم ديني است. اسلام سياسي ايراني گرايش هاي گوناگوني اعم از چپ، راست و ميانه و فقاهتي را در درون خود جاي مي دهد که همگي در اين اصل اشتراک دارند. خصلت ايدئولوژيک اين گفتمان و نيز تلاش آن براي چيرگي و استيلا، جايگاه و نقش قدرت را در آن برجسته مي کند.

سوم اينکه نويسنده ماجراي اسلام سياسي در ايران را از آغاز تا کنون به خوبي شرح داده است. مولف به خوبي نشان داده است که چگونه اسلام سياسي توانست با بهره مندي از تقاضاهاي اجتماعي تامين نشده مانند آزاديخواهي، عدالت خواهي، رفاه و فقرزدايي، ارزش هاي ديني، استقلال طلبي و استعمارستيزي، فضاي اسطوره يي را شکل دهد و گونه يي ايدئولوژي را ارائه کند که قادر به تامين اين نيازها است. تا پيش از چيرگي با ابهام در مرزبندي و فاصله گذاري چهره يي از اسلام ترسيم مي شد که تمامي اين تقاضاها را پوشش مي داد و همين امر دستيابي اين گفتمان به قدرت را تسهيل کرد. غيريت سازي در اين مرحله بسيار عام و فراگير بود به گونه يي که کم وبيش همه گروه هاي رقيب و معترض به حکومت را دربر مي گرفت. آرمان هاي دموکراسي، آزادي در طيف گسترده آن که حتي آزادي فعاليت احزاب کمونيست را نيز دربر مي گرفت، شعارهاي استقلال،آزادي، رفاه اقتصادي، آباداني، نيکبختي در دنيا و آخرت، از بين بردن اعتياد و فقر و فحشا و ساير نابساماني هاي اجتماعي همگان را زير چتر اسلام سياسي گرد آورد.

پس از چيرگي مرزبندي و غيريت سازي وارد مرحله يي تازه شد و سازوکار هاي حاشيه راني و طرد عليه خرده گفتمان هاي رقيب جديت يافت و به مرور گرايش هاي ميانه و غيرفقاهتي مجبور به ترک عرصه به نفع گرايش هاي راديکال و فقاهتي شدند. در دهه نخست پس از انقلاب اسلام فقاهتي با گرايش چپ سلطه يافت ولي در دهه دوم گرايش چپ نيز به نفع محافظه کاري در حاشيه قرار گرفت. اين امر سبب شد در اواسط اين دهه ائتلافي متزلزل بين گرايش ميانه و چپ در مقابل محافظه کاري شکل گيرد و جريان اصلاح طلبي پديد آيد.

اصلاح طلبان در معارضه و مقاومت در برابر سلطه محافظه کاران ناکام ماندند. اين ناکامي از يک سو ناشي از محافظه کارانه بودن ماهيت گفتمان اسلام سياسي بود و از سوي ديگر به ناسازه هاي آرمان هاي اصلاح طلبي بازمي گشت. به اين ترتيب در دهه سوم در نهايت اصلاح طلبان مجبور شدند عرصه را به محافظه کاري راديکال واگذارند.

کنار رفتن برخي از افراد و گروه هايي که از کارگزاران اصيل اسلام سياسي بودند از قدرت زمينه را براي دشوار شدن اين گفتمان فراهم کرده است. اين واقعيت ها تفاوت آرمان و واقعيت را به خوبي روشن کرده و پشت پرده و بازي پنهان قدرت را آشکار ساخته است. در چنين شرايطي بي قراري هاي جديدي پديدار شده که اسلام سياسي در صورتي که نتواند خود را بر اساس آن از نو بازسازي کند با دشواري ها و چالش هاي بزرگي روبه رو خواهد شد.

کتاب اسلام سياسي در ايران چالش هايي که به تدريج بين گرايش هاي گوناگون اسلام سياسي در ايران رخ داده را نيز بررسي کرده است. در اين راستا سعي نويسنده بر آن بوده است تا ضمن آنکه سنتي که ايده حکومت اسلامي در چارچوب آن شکل گرفت را بررسي کند، چگونگي بروز شکاف در اين سنت را نيز نشان دهد. اين شکاف نه تنها بين روشنفکران و نوانديشان ديني و روحانيت بلکه حتي در بين خود فقيهان پديد آمده است.

به هر حال اين کتاب نخستين اثري است که به طور جدي و منصفانه و بر اساس روش علمي به شکلي بديع ماجراي ظهور اسلام سياسي در ايران را مورد بررسي قرار داده است.

گستره مباحث مربوط به اين موضوع به قدري است که فراتر از گنجايش يک کتاب است و از اين نظر اين پژوهش نتوانسته است تمامي ابعاد نظري و عملي مربوط به اين موضوع را به بحث بگذارد. افزون بر اين تاريخ سياسي ايران پس از انقلاب اسلامي هنوز تا حد زيادي نانوشته است و به همين دليل شايد برخي رخدادها از ديد مولف پنهان مانده باشد. در بررسي گرايش هاي موجود در اسلام سياسي به نظر مي رسد موعودگرايي سياسي گرايشي مستقل است که با وجود اشتراک با محافظه کاري با آن تفاوت دارد، ولي در اين کتاب به آن پرداخته نشده است. در نهايت فضاي ناسالم تهمت و انگ هاي بيجا شايد سبب شده است که مولف نتواند آن گونه که آزادي بيان اقتضا مي کند به تحليل و بررسي بپردازد.

با وجود اين کتاب اسلام سياسي مي تواند افقي جديد براي خواننده بگشايد که در پرتو آن بسياري از رخدادها را به گونه يي متفاوت با تفسير رايج قرائت کند. خواندن اين اثر صرف نظر از اهميت علمي آن، براي رها شدن از پيش فرض هاي جزمي ايدئولوژيک مفيد است.

ہ استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه مفيد
گفتمان اسلام سياسي
سيد محمد علي حسيني زاده

اسلام سياسي يک ايدئولوژي سياسي است که با قرائتي تماماً سياسي از اسلام ايجاد حکومت اسلامي را در صدر خواسته هاي خود قرار داده است. اين خواسته در دهه 20 شمسي در ايران و تقريباً در همين زمان در برخي ديگر از کشورهاي اسلامي مطرح شد. اسلام سياسي در ايران در چالشي سخت و طولاني نگرش هاي رقيب را پشت سر گذاشت و با به زير کشيدن سلطنت پهلوي قدرت و حکومت را در اختيار گرفت. اين کتاب فرآيند پيدايش و تحول اسلام سياسي ايراني را بررسي کرده است. در ميان نظريه ها و چارچوب هايي که براي بررسي ايدئولوژي هاي سياسي ارائه شده اند نظريه گفتماني لاکلا و موف که از بسط نظريه هژموني گرامشي و تحليل سازوکارهاي پيچيده قدرت در انديشه فوکو پديد آمده از قابليت بالايي در تحليل فرآيند ظهور و افول گفتمان ها و به عبارتي ايدئولوژي هاي سياسي برخوردار است. اين کتاب کوشيده است با تکيه بر اين نظريه فرآيند ظهور و استقرار اسلام سياسي در ايران را بررسي کرده و علاوه بر اين چالش هاي پيش روي آن را تحليل کند. کاربرد اين نظريه مستلزم نوعي نگاه فراگفتماني و نسبتاً بي طرفانه در بررسي ايدئولوژي هاي سياسي است که مولف کوشيده است بدان وفادار بماند. نگاه مذکور با خارج کردن محقق و خواننده از فضاي ايدئولوژي امکان انديشيدن دوباره به آن را فراهم مي کند و با قدسيت زدايي از ايدئولوژي ها و حکومت ها راه را بر نقد و بازسازي آنها مي گشايد. اين نظريه از يک سو تاکيد مي کند که اداره جامعه پيچيده کنوني جز با تکيه بر نظريه ها و گفتمان هاي سياسي امکان پذير نيست و از سوي ديگر نقد و بازسازي دائمي را به دليل خصلت پويا و متحول جامعه معاصر براي تداوم هژموني گفتمان ها و ايدئولوژي ها ضروري مي شمارد. اصولاً ايدئولوژي هاي سياسي بعد از استقرار چنان عيني و طبيعي جلوه مي کنند يا در مواقعي چنان قدسي به نظر مي رسند که راه را بر هرگونه نقد و بازسازي مي بندند و همين امر آنان را در سامان دادن جامعه پويا و پيچيده مدرن دچار مشکل ساخته و به وادي زوال سوق مي دهد. چنين بررسي هايي مي تواند ماهيت سياسي و منازعه آميز ايدئولوژي هاي سياسي را برملا کرده و راه هاي توسعه و امکان هاي نهفته بازسازي را پيش روي طراحان و نظريه پردازان قرار دهد. از اين منظر اسلام سياسي همچون هر ايدئولوژي سياسي ديگر با چالش هاي متنوعي در حوزه نظر و عمل روبه رو است که مولف کوشيده است به اجمال آنان را توضيح دهد. در اين ارتباط چالش هاي نظري و عملي اسلام سياسي بررسي شده اند. در عرصه نظري به ظهور نظريه ها و گفتمان هاي رقيب اشاره شده است. اصولاً پيچيدگي و تکثر جامعه مدرن مستلزم توليد نظريه ها و ايدئولوژي هاي سياسي است که همواره نظريه ها و ايدئولوژي هاي مسلط را به چالش کشيده و آن را به پاسخگويي و بازسازي هاي نظري فرامي خوانند. در اين شرايط توسل به طرد و انسداد فضاي نظري راهگشاي گفتمان مسلط نيست چرا که موجبات دور شدن از واقعيت هاي اجتماعي را فراهم کرده و راه را بر شناخت آسيب ها و مشکلات مي بندد و با ايجاد نوعي فضاي تخيلي گفتمان مسلط را در توهمي مرگ آور گرفتار مي سازد. از اين منظر تقويت هژموني گفتماني و توسعه سياست و قدرت محصول تاملات نظري و بازسازي هاي مداوم گفتماني است. در عرصه عملي نيز اشاره شده است که گفتمان هاي سياسي با چالش هاي بسياري در ساماندهي جامعه پيچيده مدرن روبه رو هستند و آنچه تاريخ مصرف آنان را در عرصه سياست تعيين مي کند موفقيت عملي آنان در مديريت اجتماعي و تحقق آرمان ها و وعده ها است. در واقع موفقيت و تداوم ايدئولوژي هاي سياسي نه محصول اعتبار و وثاقت گزاره هاي آنان که نتيجه ساماندهي موفق جامعه است و از اين منظر ناکامي در مديريت جامعه مرگ گفتمان هاي سياسي را رقم خواهد زد. بنابراين اسلام سياسي نيز چون هر گفتمان ديگري به موفقيت و کارآمدي در عرصه مديريت اجتماعي به عنوان عنصر حياتي تداوم هژموني سياسي نيازمند است. ہ نويسنده کتاب
مداقه يي در عقل ارتباطي يورگن هابرماس
هابرماس فيلسوف گفت وگو
حامد زارع

يورگن هابرماس با وجود تعلق هاي مارکسيستي اش و بستگي اش با انديشمندان دبستان فرانکفورت، از جديت و جذابيت خاصي برخوردار است. اگر براي دانش به مجموعه آرا و افکاري که آن را «مدرنيته» مي خوانيم، کمتر اعتنايي به متفکران انتقادي لازم مي آيد، اما داستان يورگن هابرماس داستان ديگري است و هموست که از پروژه ناتمام مدرنيته سخن گفته است. اهتمام اين مقاله به بررسي عقل ارتباطي و چگونگي قوام يافتگي آن است و پرواضح است که سپهر انديشگي هابرماس از گستره يي مفهومي و تئوريکي برخوردار است که همزمان و با پيوستگي فيلسوفانه يي به اموري همانند «حوزه عمومي»، «عقلانيت ابزاري»، «عقلانيت مفاهمه يي»، «گفت وگو»، «زيست جهان»، «علوم هرمنوتيکي» و امور مطروحه در علوم اجتماعي مدرن مي پردازد و ما نيز به ضرورت دريچه نگرش مقاله به اين امور خواهيم پرداخت اما جهد اصلي نگارنده به «خرد ارتباطي» نزد هابرماس محدود شده است.

يورگن هابرماس در مقام نظريه پرداز اصلي تفکر انتقادي نو، نقطه عزيمت فکر خود را متوجه دو امر يا به عبارت بهتر، نقد دو امر مي کند؛ نقد پوزيتيويسم و نقد مارکسيسم جزم گرايانه. در مورد نقد هابرماس به نگاه پوزيتيو و اثبات گرايانه بايد متوجه نوع پرداخت وي به علوم اجتماعي شد؛ همان چيزي که باعث فاصله وي از آدورنو و هورکهايمر نيز شده است. اگر بپذيريم که پوزيتيويسم و تحصل گرايي داعيه شناخت را دارد و آن هم شناخت صرفاً واقعيت، به طوري که از هرگونه ارزشي تهي باشد، هابرماس مقابل اين داعيه قد علم مي کند. «به گفته هابرماس علوم تجربي حاوي اطلاعاتي درباره واقعيت از زاويه ديد کنترل تکنيکي ممکن هستند. يعني علاقه ما به جهان طبيعي اساساً اين است که مي خواهيم از آن در جهت مقاصد انساني خود استفاده کنيم و علوم طبيعي پاسخگوي اين علاقه ما هستند.»1

نزد هابرماس ساده لوحي پوزيتيويسم در آن است که رابطه ميان شناخت واقعيت و علاقه کساني که کمر به شناخت واقعيت بسته اند را ناديده مي گيرد. اين نقد هابرماس در کتاب «شناخت و علايق انساني» به خوبي توضيح داده شده است. قصد ديگر هابرماس از هدف گيري پوزيتيويسم نشان دادن اين نکته اساسي است که نوع رابطه يي که در جهان اجتماعي و ميان انسان ها برقرار مي شود، تفارق و تفاوت جدي با جهان طبيعي و نوع رابطه يي که انسان با طبيعت و دنياي اطراف خويش برقرار مي کند، دارد. چه اينکه در ارتباط ميان انسان ها و اصولاً يک انسان با انسان ديگر «تعامل» مطرح مي شود و ابزار اين تعامل نيز «زبان» است که مورد منفک کننده ميان انسان و حيوان است. نقش زبان در شکل گيري ارتباط نزد هابرماس از اهميت خاصي برخوردار است که بعداً به آن خواهيم رسيد، اکنون بايد ببينيم نقد هابرماس بر پوزيتيويسم چه نتايجي را به بار آورد. «در پيگيري انتقاد از اثبات گرايي، هابرماس به مقوله بندي جديدي از شناخت همت مي گمارد. او سه نوع شناخت براساس موضوعات سه گانه تشکيل دهنده آنها را از هم بازشناخت؛

1- موضوع «فني» مبتني بر نيازهاي مادي و کار که گستره عيني «علوم تجربي» را به وجود مي آورد. 2- موضوع «عملي» در فهم ارتباط بين افراد که گستره علوم «تفسيري» را به وجود مي آورد. 3- موضوع «رهايي بخشي» مبتني بر شناخت اعمال تعريف شده و تعريف کننده که گستره علوم «انتقادي» را به وجود مي آورد.»2

موضوع نخست مورد شناخت هابرماس، يعني موضوع «فني» از علاقه انسان به تصرف در اطراف خويش يا همان خردابزاري حکايت مي کند. خردابزاري براي کنش غايت گرايانه دلالت مي آورد. کنش غايت گرايانه از طريق انتخاب وسايل مناسب قصد رسيدن و وصول به يک هدف مشخص را دارد. «در اين نوع عمل کافي است که يک عامل دخيل باشد و رو به سوي جهان طبيعي کند تا از آن به عنوان منبع و وسايل لازم براي رسيدن به اهداف يا مقاصدش استفاده کند.»3 يورگن هابرماس نقد وزين تري از عقلانيت ابزاري نسبت به نقد ديگر اعضاي دبستان فرانکفورت به عمل مي آورد. درست است که همگي اعضاي دبستان فرانکفورت کمر به طرد پوزيتيويسم بسته اند، اما به هيچ وجه نمي توان نقدهاي آلوده مارکوزه را با نقدهاي ايجابي و اصلاح کننده هابرماس يکي دانست. آنچه هابرماس را در بحث نقادي اثبات گرايي و عقلانيت ابزاري متمايز مي کند، تاکيدش بر «عامل» است. به بيان ديگر در به کارگيري خرد ابزاري يک «عامل» بسنده مي کند تا به هدف خويش برسد. اما آنجا که هابرماس در برابر «عقلانيت ابزاري» از «عقلانيت ارتباطي» سخن مي گويد، به چندين عامل توجه دارد. پرواضح است که خرد ارتباطي که براي کنش ارتباطي معطوف به مفاهيم دلالت مي آورد، ناظر به مفروض کردن چندين عامل است. چه اينکه تنها در صورت وجود بيش از يک عامل است که عمل تعامل صورت مي گيرد. «عمل ارتباطي به تعامل دست کم دو عامل اشاره دارد که قادر به سخن گفتن هستند و روابط شخصي برقرار مي کنند. عاملان در پي رسيدن به درکي درباره وضعيت عمل و نقشه هاي عمل خودشان هستند تا اعمال شان را براساس توافق هماهنگ کنند.»4 موضوع دوم مورد شناخت هابرماس، موضوع «عملي» بود که گستره علوم تفسيري را فراهم مي آورد. نيازي به ذکر نگارنده نيست که کنش ارتباطي ناظر بر اين مورد شناخت است. پرپيداست که وقتي هابرماس از تعامل دست کم دو عامل که قادر به «سخن» گفتن با هم باشند، صحبت مي کند، بحث «زبان» برجسته مي شود و همين جاست که گستره علوم تفسيري فربه مي شود.

پس تاکنون متوجه گذار نظريه هابرماس از خرد ابزاري به خرد ارتباطي و نقدهايش بر پوزيتيويسم و نيز بازنمايي نقش «زبان» در عمل ارتباطي شديم. اما اينجا از ذکر يک نکته نبايد غفلت کرد؛ خرد ابزاري و عقلانيت ابزاري که هابرماس از آن به نفع ( به سمت) خرد ارتباطي و عقلانيت ارتباطي گذار مي کند، برخاسته از تحليل هاي جامعه شناختي ماکس وبر از تمدن غربي است. وبر تمدن غرب را براساس عقلاني شدن عمل و انديشه به طور همزمان تحليل مي کرد و از افسون زدايي خبر مي داد. البته رفع شأن آدميت و پرمايگي بوروکراسي و برساختگي قفس آهنين از جمله زاويه هاي تلخ نگاه وبر به تمدن و عالم مغرب زمين است. انديشمندان تشويش (اعضاي دبستان فرانکفورت) با برگيري اين ايده وبر، به گسترانيدن اين قفس آهنين به همه اعصار غرب و عقب بردن تا عصر روشنگري (قرن 18) اهتمام کردند تا پوچي مدرنيته را تاکيدي دوباره زنند، اما يورگن هابرماس با هوشياري خويش هم وبر را به سبب ناديده گرفتن روند عقلاني شدن در «جهان نگري ها» سرزنش مي کند و هم با تخطئه فکر خيال انگيز فرانکفورتي ها از نئومارکسيسم آنها گذار مي کند.5 چه اينکه هابرماس نه تنها عصر روشنگري را آغاز آنچه فرانکفورتي ها تصلب عقل و گرفتاري آدمي مي نامند، نمي داند بلکه آرزوي بازگشت به عصر روشنگري را مي کند. «او حسرت دوران اوليه سرمايه داري را مي خورد که مردم مي توانستند شاهد شکل گيري شايسته افکار عمومي باشند. چه معدودي از مردم در مکان هاي عمومي، کافه ها و در مقام مقايسه تعداد زيادي از آنان در مجلات و روزنامه ها مي توانستند با آزادي، موضوعات همگاني را در مواردي که اطلاعات مشترک داشتند، به بحث بگذارند. در بريتانيا اين دوره تقريباً با خاتمه سده هجدهم مقارن بوده و مي توان گفت «وضعيت آرماني گفتار در آن زمان وجود داشته است».6

پيداست که هابرماس «وضعيت آرماني گفتار» خود را که در آن کنش هاي ارتباطي به قصد مفاهمه صورت مي گيرد و عقلانيت هم معنا با توافق و اجماع مي شود به ظهور مدرنيته بازمي گرداند و از اين نظر تفاوت فاحشي و فاصله فاخري را با فرانکفورتي ها و متفکران هيجان و تشويش که نظريات خيال انگيزي را در باب سرمايه داري و جهان عقل داده اند، حفظ مي کند.7

اما در تريلوژي شناخت هابرماس اشاره شد که پس از موضوعات «فني» که ناظر به علوم تجربي مي شود و موضوعات «علمي» که علوم تفسيري را برمي سازد ما به موضوعات «رهايي بخشي» که علوم انتقادي را مدنظر قرار داده است، مي رسيم. اما اين علوم انتقادي چيست؟ اصولاً «رهايي بخشي» که يورگن هابرماس مطرح مي کند چيست؟ دليل اينکه هابرماس به علوم تجربي و تفسيري بسنده نمي کند، چيست؟ «دليلش اين است که اين علوم انتقادي نيستند. آنها خودشان را به سنت هاي موجود محدود مي کنند و به يک معنا آنها را مي پذيرند. آنها به مسائل قدرت اجتماعي و قيدهاي اجتماعي و به سوالات مربوط به مشروعيت که از اين مسائل ناشي مي شوند، نمي پردازند. به بيان ديگر علوم هرمنوتيکي نمي توانند پاسخگوي سومين علاقه از «علايق انساني شناخت بنياد» باشند، يعني علاقه رهاننده.»8

هوشياري هابرماس و دقت و توجه وي در زمينه يي که بحث خويش را به پيش مي برد، باعث آن است که به کنش ارتباطي و نقش زبان و همچنين مفاهمه و اجماع عاملان متعدد بسنده نکند و به قدرت هاي تاثيرگذار بر اين کنش هاي ارتباطي انگشت نهد. با انتقال ارتباطات از سپهر عقل ابزاري به عقل ارتباطي نمي توان اطمينان داشت که اجماع و توافق در يک محيط سالم ناظر به گفت وگوي ميان عاملان صورت مي پذيرد. چه اينکه در اين صورت نقش «قدرت هاي مشروعيت بخش» ناديده گرفته شده است. هابرماس نه تنها به عمل تفسيري معتقد است که يک پله بالاتر مي رود و بر پالايش اين عمل تفسيري از هرگونه تعريف و کج روي صحه مي گذارد.

در اين نقطه از سير فکري پروژه هابرماس، وي درگيري تئوريکي با گادامر نيز پيدا مي کند.9 چه اينکه گادامر به عنوان يکي از سردمداران هرمنوتيک در فکر معاصر از عوامل تحريف کننده فرآيند تفسير و گفت وگو غفلت مي کند و هابرماس اين غفلت وي را مورد تذکر قرار مي دهد؛ تذکري که بحث هاي درازدامني را ميان اين دو انديشمند فراهم مي آورد. اما نکته هابرماس و تذکر وي به گادامر در صورت فهم اين نوع تفکر تفهيم مي شود که درست است که موضوعات عملي به واسطه کنش ارتباطي توسعه مي يابند و عمل اجماع سريع تر به ذهن متبادر مي شود اما آنچه براي هابرماس مهم است، موضوعات رهاننده و رهايي بخش است. به عبارت ديگر شيوه هايي که کنش متقابل ارتباطي و فرآيند مفاهمه بين عاملين توسط ساختارهاي اجتماعي موجود و قدرت هاي موجود به تعريف کشيده مي شود و مبهم و نارسا مي شود، نزد هابرماس از اهميت خاصي برخوردار است چرا که وي به دنبال غني سازي فضاي زيست جهاني است که در افق آن عمل ارتباطي و کنش هاي منبعث از خرد ارتباطي روان و جريانمند مي شوند. در فرآيند اين غني سازي هابرماس با مشکلاتي روبه روست «چنان که مي گويد؛ مردم مي توانند در فهميدن همديگر در اشتباه باشند، چون به طور منظم تعريف، دستکاري، کور و کر مي شوند. بنا به ادعاي هابرماس در کار گادامر چنين تعريف مداومي نمي تواند مورد درک واقع شود.»10

يورگن هابرماس در بحث هاي خود به خوبي نشان مي دهد اگر اين موضوعات فني و علوم تجربي هستند که نگاه ما را به موضوعات عملي و علوم تفسيري رهنمون مي سازند، به همين طريق موضوعات عملي، موضوعات نوع سوم را که رهايي بخش خوانده مي شوند، به وجود مي آورند. «اين نوع از شناخت که علوم انتقادي را پديد مي آورد، موجب ايجاد کنش هاي متقابل و پيدايي ارتباطي مي شود که با آگاهانيدن و اصلاح عناصر تعريف شده، توسعه و بهروزي را به ارمغان مي آورد.»11 آنچه هابرماس را ستودني مي کند، بحث در مرزهاي درون مدرنيته و عدم خروج بر مدرنيسم است،

به عبارت ديگر وي به همان سان که با چپ هاي نو و هرمنوتيسين ها مرزبندي عقيدتي محکمي دارد، به همان اعتبار با پست مدرن ها نيز نمي تواند يک کاسه شود، چه اينکه اگرچه نگاهي تازه به ذات دارد اما همانند پست مدرنيست ها ناذات انگار نيست و در چارچوب مفهومي مدرنيته بحث مي کند. از همين روست که وي نه تنها مدرنيته را رد و ابطال نمي کند، بلکه سخن از پروژه ناتمام مدرنيته به ميان مي آورد. هابرماس با اذعان به صحت مدرنيته، سخني اصلاحي از باب اتمام پروژه نا تمام آن مطرح مي کند.

عقل ارتباطي و گفت وگوي ميان عاملان حاضر در زيست جهان نه تنها به مثابه راهکار و نتيجه پروژه فکري هابرماس محسوب است، که پيش فرض وي نيز به حساب مي آيد. آرزوي برگشت به دوران اوليه سرمايه داري از فهم همين ايده قابل دريافت است. به عبارت ديگر در گفت وگوي عقلاني يک جايگاه مرکزي در انديشه هابرماس دارد، تا جايي که وي بر آن است که «اگر درستي و حقيقت احکام از اساس مورد ترديد و معارضه قرار بگيرد، تنها از طريق کلام استدلالي که به وفاق نشأت گرفته از عقلانيت منتهي مي شود، مي توان به بازسازي آن پرداخت.»12

در يک جمع بندي کلي بايد گفت يورگن هابرماس با توجه نقادي پوزيتيويسم که به ايجابي ترين نگاه هاي هابرماس در فلسفه سياسي و علوم اجتماعي مي انجامد (برعکس اعضاي دبستان فرانکفورت که تنها سلبي مي انديشند) و همچنين فاصله گيري از مارکسيسم کلاسيک (با برجسته کردن مفهوم زبان به جاي مفهوم پراکسيس) و گذار از مارکسيسم نو (با بي اعتنايي به صنعت فرهنگ) بيشترين خدمت را به تحکيم نظري مدرنيته از يک رستنگاه چپگرا و همزمان يک نگرش پساکانتي کرده است. در عصري که هايدگري ها، پساساختارگراها، نئومارکسيست ها، نسبي گراها و طرفداران نيچه بيشترين هجمه ها و حمله ها را به سوژه خردورزشناسا وارد کرده اند، هابرماس با بين الاذهاني کردن سوژه، مدرنيته را سرپا نگه داشته است. «در واقع، هابرماس مي خواهد نقد عقل را از مجراي ايمان به هدف آغازين و اصلي مدرنيته، يعني روشنگري، دنبال کند.»13 اينگونه است که عقل ارتباطي هابرماس را بايد در مدرنيته فهميد.

پي نوشت ها؛ --------------------------------

1- فيلسوفان سياسي قرن بيستم، مايکل ايچ لسناف، ترجمه خشايار ديهيمي، نشر ماهي، چاپ اول 1385، ص 388

2- خرد، عدالت، نوگرايي، استيون وايت، ترجمه محمد حريري اکبري، نشر قطره، چاپ اول، 1380، ص 15

3- فيلسوفان سياسي قرن بيستم، مايکل ايچ لسناف، ترجمه خشايار ديهيمي، نشر ماهي، چاپ اول 1385، ص 396

4- همان

5- ر.ک. مايکل ايچ لسناف، ترجمه خشايار ديهيمي، فيلسوفان سياسي قرن بيستم، نشر ماهي، چاپ اول 1385

6- خرد، عدالت، نوگرايي، استيون وايت، ترجمه محمد حريري اکبري، نشر قطره، چاپ اول 1380، ص 15.

7- ر.ک. کارل پوپر و هربرت مارکوزه، انقلاب يا اصلاح، انتشارات خوارزمي، چاپ اول 1354

8- فيلسوفان سياسي قرن بيستم، مايکل ايچ لسناف، ترجمه خشايار ديهيمي، نشر ماهي، چاپ اول 1385، ص 39

9- ر.ک. رابرت مولاب، ترجمه حسين بشيريه، هابرماس نقد در حوزه عمومي، نشر ني، چاپ اول 1376

10- خرد، عدالت، نوگرايي، استيون وايت، ترجمه محمد حريري اکبري، نشر قطره، چاپ اول 1380، ص 19.

11- همان، ص 20

12- مکتب فرانکفورت، تام باتامور، ترجمه محمود کتابي، نشر پرسش، چاپ اول 1373، ص 81

13- يورگن هابرماس، ال اي هاو، ترجمه جمال محمدي، انتشارات گام نو، چاپ اول 1386، ص 107
عناوين اين صفحه
پروژه ناتمام اسلام سياسي در ايران
گفتمان اسلام سياسي
هابرماس فيلسوف گفت وگو

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام