ناهيد طباطبايي

-خانم داوري، خواهش مي کنم خودتان را براي خوانندگان اين صفحه معرفي کنيد. البته مطمئناً همه آنها شما را مي شناسند، اما شايد هنوز کساني در امريکا يا اروپا باشند که بخواهند بيشتر با شما آشنا شوند، بنابراين از ابتدا شروع کنيد.
فرزانه داوري هستم، متولد 1350 در تهران، در يک خانواده مرفه به دنيا آمدم، يکي يک دانه هستم و از کودکي محبوب تمام خانواده پدري و مادري. نه که بچه خوشگل و خوش اخلاقي بودم، همه مرا دوست داشتند.
-پس براي همين است که شما عادت کرديد.
بله. من عادت دارم دوستم داشته باشند. در هفده سالگي دوست پدرم فالگيري به خانه آورد که فال همه را گرفت. او گفت من با اين صورت زيبا و اخلاق خوب حتماً به مدارج بالا مي رسم.
-در چه زمينه يي؟
در هر زمينه يي که بخواهم. همين طور که مي بينيد، فالگير راست گفت. در تمام طول مدرسه با وجود اينکه خيلي هم درس نمي خواندم، شاگرد اول بودم، مامان و بابام برام غش مي کنند و بعد که بزرگ شدم همه کساني که به نوعي با من همکاري داشتند، تحت تاثير هوش و استعداد من حمايتم کردند.
- و البته، زيبايي تان. خب چه شد که به عالم هنر رو آورديد؟
طبيعي است که هر زن زيبا و باهوشي دلش مي خواهد وارد عالم سينما بشود. تازه مامان جانم هم خيلي دوست داشت. براي اولين بار در شش سالگي يک فيلم تبليغاتي براي آدامس خروش نشان بازي کردم که خيلي موفق بود و اين جوري بود که وارد عالم بازيگري شدم.
-خودتان هم اين حرفه را دوست داشتيد ؟
من اصلاً عاشق هنرم. همين طور که مي بينيد بعداً در رشته هاي مختلف مثل نقاشي، گرافيک، ساختن فيلم مستند، معرق و خاتم، کارگرداني، عکاسي، منجوق دوزي و ادبيات هم فعاليت هايي داشتم که در همه موفق بودم.
-پس بايد وقت زيادي را صرف ياد گرفتن کرده باشيد. به هر حال آدم بايد اول ياد بگيرد.
اولاً بايد بگويم که اين طوري ها هم نيست. ثانياً با وجود اينکه اين طوري ها هم نيست، من خيلي وقت صرف آموزش خودم کرده ام. من آدمي خودآموخته هستم. البته غريزه هم خيلي به من کمک کرده.
-مي شود در مورد مراحل خودآموزي تان توضيح بدهيد؟
به جز بازيگري که توي خونم است، شش ماه نقاشي ياد گرفتم. يک سال زبان انگليسي و فرانسه و آلماني. عکاسي را از بچگي بلد بودم. تازگي ها يک نمايشگاه از عکس هاي چهارده سالگي ام گذاشتم. فيلم مستند را با يکي از پسرهاي کوچه مان با هم شروع کرديم. ادبيات هم که ياد گرفتن نمي خواهد. جمعاً پنج سال آموزش ديده ام.
-خيلي خوب است. پنج سال و اين همه هنر.
خب، با استعداد هستم.
-و زيبا.
اختيار داريد.
-حالا مي خواهم بپرسم که از بين تمام هنر ها به کداميک بيشتر علاقه داريد؟
راستش به هنر داوري.
-داوري؟
بله. به اين نتيجه رسيدم که داوري اصلاً توي خون ماست. پدرم داور فوتبال هستند و هر کس توي فاميل با همسرش دعوا مي کند مي آيد پيش مادر من تا او تعيين کند که تقصير کيست. بعدش هم که داوري در عين اينکه مهم است خيلي ساده هم هست، فقط بايد ببيني بزرگ ترت چه مي گويد. در ضمن خيلي هم اعتبار دارد، يعني همه بهت احترام مي گذارند، چون فکر مي کنند در رشته مورد نظر از بزرگاني. تازه تمام کانديد اها هم بهت علاقه مند مي شوند.
-اما بعد از داوري چه؟
آنهايي که به آدم اعتبار مي دهند مي دانند چطوري حفظش کنند.
-آخرين داوري شما در چه رشته يي بود؟
در مورد داستان کوتاه جوانان زير پنجاه سال بود.
-و بعدي؟
بعدي يک داوري جهاني است در نمايشگاه جهاني نقاشي که همه ساله در پاريس برگزار مي شود.
-شما تا به حال در اين رشته داوري کرده ايد؟
بله. هفته پيش در مهد کودک خواهرزاده ام.
-دوست داريد در آينده داور چه جشنواره يي باشيد.
جشنواره بورکينافاسو را خيلي دوست داشتم که رفتم اما حالا خيلي دلم مي خواهد يک بار هم که شده مسابقه پيروزي- استقلال را داوري کنم. اي کاش مي شد. اين طوري در هر رشته يي که دوست داشتم داوري کرده بودم.
-خيلي بعيد است.
خب، آدم بايد آرزوهاي بزرگ داشته باشد تا پيش برود.
-براي جوانان توصيه يي نداريد؟
چرا. توصيه مي کنم با سماجت تمام دنبال خواسته هايشان بروند و از هيچ چيز پروا نکنند. در ضمن هر جا داور خواستند مي توانند روي من حساب کنند.
-خيلي ممنونم.
خواهش مي کنم.