صبا قاسمي / Sabaghasemi72@yahoo.com
يک ستون کوتاه و جمع و جور کنار صفحه 8 پنجشنبه هاي اعتماد را به عنوان اولين شروع نسل ما ثبت کنيد. نسلي که قرار است حرف هايش را از همين امروز و با همين نوشته ها شروع کند. نسلي که مي خواهد بنويسد تا جواب بگيرد براي نادانسته هايش، نقد شود براي اشتباهاتش و ثابت کند آمده تا بماند. اگر خوب شروع نکرده، اگر در انشايش هنوز ايرادي هست، اگر بايد چيزي را بداند، اگر... بگوييد. ما مي شنويم و مي خوانيم. سال هاست اين وظيفه نسل مان است و هنوز هم خواهد بود تا وقتي کسي بگويد.
---
سخت است، سخت است که اطرافت، هر نسل و هر فردي از روزمرگي ها و خستگي ها بگويد و تو و نسلت بخواهيد از شروع و کار و رفتن و رسيدن بنويسيد و سخن به ميان آوريد. به قول دوستي «ما بايد پشت هم باشيم، نه پشت به هم» و اين پشت به هم بودن ما را خسته کرده. نوشته بودم نمي خواهم در اين دنياي نوجواني از خستگي بنويسم و بگويم و بخوانم اما نه؛ انگار نمي شود.
گاهي خسته ايم، بي حوصله. تلنگري مي خواهيم تا لب به اعتراض بگشاييم و شکوه. نشسته ايم در انتظار معجزه و از اين آسمان باران هم نمي بارد. خسته ايم و اين خستگي تنها سهم يک نسل و يک روز نيست؛ به قول شاعر؛
«اين خستگي / مال امروز و ديروز نيست / ارثي است / که از اعقابم رسيده است »1
روزمرگي هايمان؛ هر روز چندين ساعت ماندن در ترافيک اتوبان هاي شمال - جنوب و شرق - غرب خسته مان کرده. هر روز مرور اخبار و تورق روزنامه ها که تمامش را خبرهاي رفتن و سوختن و حوادث پر کرده است، از ما آدم هايي بي حوصله ساخته.
قلم را دست مي گيرم و قلمم مي شود هدف هجوم کلمات براي مرثيه سرايي؛ براي نوشتن از اين رفتن ها و سوختن ها. سخت است سد شوم جلوي تک تک کلمات و تکرار مکررات نکنم. سخت است؛ وقتي خودم هم در همين کليشه ها و چارچوب ها گير افتاده ام و هر روز ساعتي در بزرگراه شمال - جنوب به انتظار مي مانم؛ وقتي حتي زمان به من اجازه نمي دهد جز در اين ستون کوچک و وبلاگ شخصي ام به کتابت بپردازم و قلم در دست گيرم و زمان مرا گير مي اندازد در بين درس ها و امتحانات و مجال استراحت و نفسي نمي دهد؛ وقتي آنتراکت هم در آتش مي سوزد؛ سخت است که از خستگي ننويسم. اصلاً ديگر جز خستگي از چه مي توانم بنويسم؟ تنها مانده ام تا اين روايت ها را بنويسم؛ که قلم آغاز حرکت است.
پي نوشت؛-------------------------
1-گرگي در کمين - عباس کيارستمي