پنج شنبه، 14 آذر 1387 - شماره 1837
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
آسمان در دستان شماست
حيات در ميان کوير

مي گويند آسمان روستاي مصر در کف دستان توست وقتي دست بلند مي کني تا ستاره ها را ناباورانه بچيني. چشم که مي چرخاني دريايي از داغي شن هاي روان تو را در بر مي گيرد و آفتاب در اين روز هاي پاياني پاييز تو را به گرمي نوازش مي کند.

کوير ايران يکي از پرجاذبه ترين نقاط طبيعي ايران است که چند سالي است مورد توجه طبيعت گردان قرار گرفته و در اين ميان روستاي مصر به واسطه جاذبه هايش و نامش بيش از روستاهاي ديگر مورد توجه قرار گرفته است. داغي هوا و زمين و نفس هاي کويرگردان در اين منطقه به اندازه يي است که گفته مي شود اين نقطه گرم ترين نقطه کره زمين است. هرچند بسياري از تورهاي کويرگردي اطلاعات درستي از شرايط جغرافيايي اين منطقه به گردشگران ارائه نمي دهند و همين امر منجر شده تا گردشگران با تصورات غلطي از منطقه بازديد کرده و از درک زيبايي هاي آن غافل شوند. روستاي مصر که در 45 کيلومتري شرق شهرستان جندق و در 30 کيلومتري شمال شهرستان خور از توابع استان اصفهان قرار دارد به دليل قرار گرفتن در جنوب کوير بزرگ داراي آب و هواي گرم و خشک است. مردم اين روستا از طريق کشاورزي و دامداري امرار معاش مي کنند که از مهم ترين محصولات اين روستا زعفران و گندم است. يکي از سايت هايي که در حوزه گردشگري براي روستاي مصر فعال است، تعريف متفاوتي از اين روستا ارائه داده و در بخشي از معرفي اين روستا نوشته است؛ «شن هاي روان اين منطقه که محلي ها با ترکيب زيباي فارسي (ماسه بادي) رمل از آن نام مي برند همه چيز اين درياست که برخلاف درياي مرسوم کمتر موجودي زنده يا مرده در آن يافت مي شود. اين ماسه بادي ها تا ديوار به ديوار چينه هاي روستا و زمين هاي کشاورزي آن پيش آمده اند و در عين لطافت بسيار چونان آب روان، گويي به انتظار نشسته اند تا روستا را هم درنوردند اما مردمان کوير در دل اين درياي شن، با توسل به کاريز (قنات) اين ابتکار خاص ايرانيان، جزيره يي ساخته اند، بستر نعمت؛ خرما، انار، صيفي و... شايد هم همين نخل هاي استوارند که اين سرسبزي را ميان اين همه بي آبي و داغي به ارمغان آورده اند.

مصر دهکده يي است جدا افتاده از جاده اصلي که بيشتر به آوردگاهي مي ماند که در آن درختان کهن و راست قامت نخل به همراه سازه هاي خشتي و بادگيرهاي آفتاب خورده اش، مدت هاست مشغول زورآزمايي با تپه هاي لغزان شن هستند، آباد بومي با نزديک ترين فاصله باميانه ساحلي جنوبي کويرنمک که در نخستين برخورد با معماري خاص روستا و اندک آدم هاي آن که به نظر نمي رسد هيچ کدام عجله يي براي رسيدن به مقصد داشته باشند.»

طبق گزارش هاي ارائه شده تعداد خانه هايي که به طبيعت گردان خدمات اقامتي ارائه مي دهند بسيار اندک اند. يکي از اين خانه ها، خانه علي ابراهيم است. اين خانه روستايي مجهز به حمام آب گرم، سرويس بهداشتي و آشپزخانه است. هزينه اقامت شبانه به علاوه ماست و نان داغ محلي به ازاي هر نفر 3500 تومان است.براساس گزارش سايت سازمان ميراث فرهنگي از نقاط ديدني اين منطقه مي توان به منطقه اميرآباد در فاصله دو کيلومتري روستا اشاره کرد که داراي تپه هاي شني و پوشش گياه هاي غني از درختچه هاي گز و تاق و نخل هاي زيبا است.

روستاي فرحزاد در شمال روستاي مصر نيز داراي نخلستان هاي زيبا است که توسط شن هاي روان محصور شده است. نيزار مصر در شش کيلومتري شرق مصر قرار دارد که در اثر آب چشمه يي زيبا پديد آمده است. اين نيزار داراي ني هاي بلند است که ارتفاع بعضي از آنها به چهار متر مي رسد. چشمه اين نيزار آبشخور حيوانات منطقه است. از ديگر نقاط ديدني اين منطقه مي توان به درياچه نمک خور واقع در 50 کيلومتري جاده خور- طبس، روستاي گرمه، روستاي محمدآباد کوره گز، روستاي عروسان، جاده کاروان گذر عروسان- بيدستان و کوير بزرگ اشاره کرد.

بازاري با بوي نم و تاريخ
فرناز مرادپور

با همه مدرن شدن شهر و ديارمان، بازار هنوز بوي ادويه و زعفران مي دهد. هنوز هم بوي آجرهاي نم خورده و ادويه هاي هفت رنگي که مثل کوه در ظرف هاي مسي چيده شده اند بي قرارت مي کند. در راسته فرش فروش ها قدم مي زنم. هر چند از فرش و گليم و گبه هاي قديمي اينجا به زحمت چيزي يافت مي شود. اين روزها بيشتر از آنکه قالي هاي زمينه لاکي با گل هاي ريز فيروزه يي را ببيني تابلو فرش هاي ابريشمي با نقش و نگارهاي جديد توجهت را جلب مي کند. يک جورهايي انگار سنت و تاريخ دارد از بازار رخت مي بندد. شايد ديگر قرار نيست خبري از حاج آقاهاي قديمي و تسبيح به دست باشد که توي حجره دور هم مي نشستند و از روزگار جواني گل مي گفتند و گل مي شنيدند.

به راسته پارچه فروش ها مي رسم. اينجا هم بوي نم و ادويه و تاريخ مي آيد. بوي آجرهاي قديمي. صدا مي پيچد توي اين سقف هاي ساده پرنقش؛ صداي بال «يا کريم» هايي که همين سقف ها آشيانه چندين ساله شان است. پارچه هاي زر زري پولک دوزي شده و لباس هايي که با سفره قلمکارهاي سنتي دوخته شده اند از در و ديوار آويزان است. غوغاست. همه جور آدمي را اينجا مي بيني. از عشاير روستايي و پايتخت نشين هاي ايران بگير تا خارجي هاي اروپايي و آسيايي و... هر چند بازار چندان بزرگ هم نيست. سراغ بازار مسگرها را مي گيرم. صندوقچه ذهن را که هم بزني از مسگري، ديگ هاي بزرگ مسي و صداي گوشخراش چکش زني برايت تداعي مي شود. انتظار داري بگويند «طنين ضربه هاي چکش را که بگيري به بازار مسگرها مي رسي» اما کسي اين را نمي گويد. گفتند «بازار مسگرها؟ بازار بزرگي هم نيست. به جز چند مغازه کوچک چيزي از مس و مسگري باقي نمانده است.» راست گفتند. بيش از سه چهار مغازه نيافتم. از صداي چکش هم خبري نبود. اينجا بازار رنگ و بوي سنتي و قديمي ندارد. مسگرها حجره ها را فروخته اند و رفته اند، جز چند نفري که خودشان هم نمي دانند چه چيزي جز عشق به هنر و سنت آنها را اينجا نگه داشته است. مسگري نمي بيني اما تا دلت بخواهد، لباس فروشي، بزازي، عطاري و...

آفتابه، چراغ هاي کوچک، قابلمه، ديگ و ... را از در و ديوار و سقف دکانش آويزان کرده، گويا فرانوگرايي روي دکان او هم تاثير گذاشته چرا که ديگر از آن صداي تق تق که بازار مسگر ها را درمي نورديد خبري نيست. اين بزرگ ترين حجره مسگري بازاري است که حالا فقط نامش مسگري است نه نما و ظاهرش. ما مبهوت سماور و آفتابه هاي مسي شده ايم و مغازه دار مدام مي گويد؛ «مصاحبه خرج دارد.» حسن 50 سال دارد و از بچگي يعني از روزهاي 10 سالگي آمده اينجا وردست پدرش شده، تا نام مسگر و هنر پدر را زنده نگه دارد. مي گويد «بچه هاي ما نمي آيند اينجا کار کنند، مي گويند برايشان نفعي ندارد.»

«ديگر به جز پولدارها که براي دکور خانه هايشان ظرف و ظروف مسي را در حکم عتيقه مي خرند کسي به حجره مسگرها سر نمي زند.»

بيراه هم نمي گويد. راسته مسگر ها، بازار مسگر ها، کوچه مسگر ها حالا رنگ دور افتادگي به خود گرفته. از آن موقع ها که آهن چون آتش، داغ بود و پيرمردي با چکشي سنگين تق تق روي آنها مي کوبيد، خبري نيست. از آن ميراث تنها همين آفتابه ها و ديگ ها و قابلمه هاي نقره يي و برنزي رنگ مانده که با ميخ به دست ديوار سپرده شده اند...

صاحب مغازه آنقدر با اين مس ها بازي کرده که دستانش چون پر زاغ سياه شده. حجره پر از بوي تاريخ است. بوي مس، بوي کهنگي، بوي نم پاشيده توي هوا...

نمي خواهد مصاحبه کند؛ «از راديو آمدند. از تلويزيون هم آمدند اما چه کار کردند ؟هيچ ، مصاحبه خرج دارد.»

دلش خيلي پر است اما بالا خره رضايت مي دهد. «چرا صنايع دستي از ما حمايت نمي کند درحالي که اصفهان بازار بزرگي به نام بازار مسگر ها دارد.» وقتي از سکوت بازار مي پرسم، مي خندد. «خنده دار نيست؟ اينجا بازار مسگري است اما چون چکش زده ام مغازه روبه رو به جرم ايجاد آلودگي صوتي به اداره محيط زيست شکايت کرده بود که چرا در بازار مسگر ها چکش مي زني؟ خنده دار است.»

ادامه مي دهد؛ «مغازه ام 400 ميليون تومان مي ارزد. مي توانم بفروشمش بگذارم در بانک و سود آن را بگيرم اما اين کار را نمي کنم چون نمي توانم در خانه بنشينم، دست روي دست بگذارم و ببينم هنري که 40 ،50 سال از عمرم را پايش گذاشته ام از بين مي رود.»

حسن از گراني مس مي نالد. يک روز اصلاً مس نفروخته و فقط مس هاي کهنه خريده، تکه مسي رنگ و رو رفته دست گرفته و مي گويد؛ «من اين ديگبر و اين کماج دان را کيلويي 17 هزار تومان مي فروشم، چه کسي مي خرد؟ چرا من بايد مس را کيلويي 11 هزار تومان بخرم اما يک اصفهاني همان را به صورت تعاوني کيلويي شش هزار تومان خريداري کند؟ چرا من حمايت نمي شوم.»

از ميان خرواري مس قابلمه يي کوچک و قهوه يي را که با رنگ طلايي پيوند خورده مي آورد و پي صحبت هايش را مي گيرد؛ «اين قابلمه را مي بيني، بيماري هاي زيادي را درمان مي کند، کافي است برنجت را در آن دم بگذاري تا اين را متوجه شوي. به راحت بودن اعصاب کمک مي کند. پزشک ها هميشه مي گويند در مس غذا بخوريد تا سلامت باشيد.»

قابلمه کوچک او با آن سبکي اش 22 هزار تومان قيمت دارد. به نظر مي رسد با اين همه ظروف لوکس تفلون و چيني ديگر کسي حاضر نيست 22 هزار تومان براي داشتن يک قابلمه مسي دسته دار خرج کند.

ته سيگارش را زير پا له مي کند و دوستش را صدا مي زند.

نادر ياالله گويان پا به حجره مي گذارد. او هم مي نالد. از گراني مس و فراموشي اين هنر و بي توجهي مسوولان.

45 سالي مي شود در بازار مسگرها ماندگار است. از روزهاي بچگي مي گويد. او هم چکش مسگري دست گرفته و حالا 45 سال با ضربه و طنين آن رفيق است. اين روزها اما با رفيقش سرسنگين است.

«بازار امروزي شده است. مدرن شده است.» چرا مغازه ات را نمي فروشي که 400 ميليون پول دستت بيايد؟ لبخند تلخي مي زند؛ «مغازه من آنقدر کوچک است که با ديدنش خنده ات مي گيرد.من فقط براي عشق اين کار اينجا مانده ام.»از روزهاي قديمي ياد مي کند که کف بازار گلي بود و حجره ها يکي دو متر بالاتر از سطح زمين بودند.

روزهايي که صداي چکش اگرچه گوش را آزار مي داد اما زندگي، عشق و هنر را تداعي مي کرد.

قلبش براي اين مرز و بوم و هنرش مي تپد. «حاضرم جوان هاي بيکار را رايگان آموزش بدهم تا لااقل هنرمان زنده بماند.»

سرم را بالا مي گيرم. سقف حجره پر از ظرف و ظروف مسي است. آفتابه... سماور... کتري... حتي قهوه جوش مسي هم اينجا يافت مي شود. راست مي گويند. بازار امروزي و مدرن شده است.
کاخ موزه يي آميخته باهنر ايراني
کاخ موزه سعدآباد در دامنه البرز، بين ميدان تجريش و دربند، در ضلع جنوبي ميدان دربند ساخته شده است و از شرق به خيابان دربند، از غرب به سعدآباد و زعفرانيه و از جنوب به نظاميه منتهي مي شود.

مساحت فعلي سعدآباد حدود 400 هکتار است . ساخت آن به درخواست رضاشاه پهلوي به منظور تهيه محلي ييلاقي براي خود انجام گرفت . اميرلشکر خدايار باغ بزرگي را در کرج براي اين امر در نظر گرفت و قرار شد فردي به نام کشتکار از سوي رضاشاه باغ را رويت کند. اما اين فرد به شاه پيشنهاد کرد تا ييلاق سعدآباد را خريداري کند. بعد از خريداري سعدآباد از سردار اعظم تپه علي خان والي نيز از پدر سرتيپ والي به مبلغ هفت هزار تومان خريداري و سپس کاخ شهوند (سبز) بر آن بنا شد. بعد از مدتي باغ هاي نيمه ويران ديگري توسط افراد رضاخان از صاحبان آنها خريداري و به تپه علي خان وصل شدند و به تدريج باغ سعدآباد فعلي به وجود آمد. در باغ سعدآباد در مجموع 14 کاخ ساخته شده است . از اين ميان پنج کاخ بزرگ و بقيه به نسبت کوچک تر هستند. قديمي ترين آنها کاخ شهوند و بزرگ ترين آنها کاخ سفيد است . کاخ سعدآباد داراي 180 هکتار جنگل طبيعي ، چشمه سارها، باغستان ، گلخانه و... است . کاخ دو طبقه شهوند تنها کاخي است که نماي آن به طور کامل از بيرون پيدا است . اين کاخ در زمان سردارسپهي در دامنه کميزدره روي تپه علي خان والي ساخته شد. ساخت اين کاخ در سال 1301 ش شروع شد و در سال 1307 به پايان رسيد. استاد جعفر کاشاني طراح و معمار کاخ بوده و در تزيين آن از هنرمندان و استادان ايراني بهره گرفته شده است . آينه کاري را جعفرخان معمار انجام داده است . آنچه از شاه در اين سالن به جا مانده يک ميز و صندلي و زيرسيگاري او است . طرف راست سالن آينه دو اتاق وجود دارد که يکي از آنها اتاق کار بوده است .

يکي از ساختمان هايي که با ديوارکشي از سعدآباد جدا شده کاخ معروف به احمدشاهي است . از پيشينه کاخ احمدشاهي کسي اطلاع درستي ندارد. در اوايل انقلاب اين کاخ به عنوان مکان تاريخي به ثبت رسيد. در حال حاضر نيروهاي مرکز آموزش علوم و فنون الزهرا در آن ساکن هستند. کاخ سفيد بزرگ ترين کاخ مجموعه ، مخصوص پذيرايي از مهمانان خارجي است . کاخ ديگر مجموعه کاخ محمدرضاشاه است که به سبک بناهاي تازه ساخته شده و طرح آن با کاخ شهوند و کاخ سفيد که روح ايراني بر آنها حاکم است ، اختلاف دارد. کاخ همسر رضاشاه از جمله کاخ هايي است که بازديد آن تنها در 22 بهمن سالروز پيروزي انقلاب براي عموم آزاد است .

موزه هاي موجود در کاخ سعدآباد عبارتند از؛ موزه نگارگري استاد فرشچيان ، موزه جهانگردي برادران اميدوار، موزه مينياتور بهزاد، موزه آبکار، موزه پژوهشي مردم شناسي ، موزه هنرهاي زيبا، موزه هنر ملل و موزه خط و کتاب ميرعماد.

منبع؛ سايت موزه هاي تهران
چقدر زود گذشت اين 30 سال
محمدعلي عسگري

«سرشاااريم.سرشااااريم.سرشار از ترنم باران و بوي خاک.» حاج مصطفي پيش بين که اکنون پس از 30 سال تدريس بازنشسته شده است با همان حال و هواي جواني اين سرود را مي خواند. سرودي برگرفته از نمايشنامه يي به نام «ميلاد» که در بحبوحه انقلاب در تهران روي پرده رفت و آوازه يي آنچناني يافت، به گونه يي که بسياري نام فرزندان خود را «ميلاد» گذاشته اند.

بقيه حضار هم با او زمزمه مي کنند«سرشاااار از ترنم باران و...» و براي يک لحظه با يک فلاش بک ساده، خود را به 30 سال پيش پرتاب مي کنند؛ زماني که همين مصطفي به هيئت جواني نورسته و بازيگوش اين سرود را در گرو ه هاي کوهنوردي مي خواند. پاسخ جمعي آنها در دل کوهستان مي پيچيد و اراده آدمي را براي انجام کارهاي بزرگ و ايجاد تحولات بنيادين در دل جامعه يي پوسيده قلقلک مي داد. آرزوها و آرمان هاي رنگين و فسونگري که اينک پس از سه دهه مي توان به نقد و تحليل آنها نشست. روز جمعه گذشته حدود يک صد تن از فارغ التحصيلان دانشسراي تربيت معلم شهرري به همراه خانواده وتني چند از استادان خود مراسمي را در تهران برگزار کردند که بسيار ساده و بي پيرايه اما در عين حال عميق و تامل برانگيز بود.

اين مراسم ساده که به همت تعدادي از فرهنگيان بازنشسته برپا شده بود يک اتفاق فرهنگي و اجتماعي بي نظير در نوع خود بود زيرا همشاگردي هاي يک دانشسرا را به رغم رشته ها و گرايش هاي متفاوت بر سر يک سفره مي نشاند. گويي ناگهان پرده ها برافتاده و جمعي 30 سال بعد خود را در آينه چشمان خويش مي ديد؛ چقدر پير شده ايم، چقدر فرسوده و شکسته. چه زودگذشت اين 30 سال، چه آرزوها و ادعاهايي داشتيم و اکنون چه دستاوردهايي... هر کدام براي خود يک سينه سخن داشتند اما مثل هميشه فرصت نبود و بايد به يک معرفي ساده بسنده مي کردند. ( مثل همين جا که بايد به يک گزارش ساده و کوتاه بسنده کرد.) بسياري از شهرستا ن هاي دور و نزديک (خمين، گلپايگان، قم و...) آمده بودند. براي خود خانواده و فرزنداني داشتند و حتي گاه عکس نوه هاي خود را به همديگر نشان مي دادند. از همان بدو ورود و به محض تشخيص، همديگر را در آغوش مي فشردند و با تکرار هر خاطره يي اشک از گونه هايشان جاري مي شد. استاد پويان با همان شيدايي و شيطنت هميشگي خود با وجودي که 66 سال عمر و 45 سال تدريس کرده بود، همچنان از اسلام و قرآن مي گفت و معلمي برايش عشقي بي پايان بود.

دانشجويان ساده، فقير و پرشور ديروز که به تعبيري صريح تر در حاشيه تاريخ و جغرافيا قرار داشتند با عبور از سه دهه، بخت خود را در سياست و فرهنگ آزموده بودند. تربيت دست کم چندين هزار دانش آموز اين کشور حاصل بخشي از تلاش هاي آنان بود. اکنون با کمترين حقوق بازنشسته مي شوند و کسي چه مي دانست در دل هاي آنها چه مي گذرد.

30 سال پيش آنها زماني فارغ التحصيل شدند که توفاني کشور را درمي نورديد و جامعه يي را زير و رو مي کرد. حکومتي فرو مي رفت و دولتي ديگر برمي آمد. هر يک از اين دوستان با توفان حوادث به گوشه يي پرتاب شد و سرنوشتي را در پي گرفت. تعدادي در جبهه هاي جنگ به شهادت رسيدند و تعدادي نيز به بلاهاي آسماني و زميني ديگري گرفتار آمدند. جايشان بس خالي بود. تعدادي معلمي را کنار گذاشته بودند و تعدادي نيز کنار گذاشته شده بودند.

اما در اين سال ها هيچ کس در جاي خود توقف نکرده بود. هر کدام با اتکا بر استعدادهاي شگرف خود که تا حدودي از همان حس حاشيه نشيني سرچشمه مي گرفت در کاري پيش رفته بود و اکنون براي خود نويسنده يي، هنرمندي، استادي، وکيلي و کارشناسي شده بود و به قول معروف سري در بين سرها داشت. اما هنوز طالب افق هاي تازه يي بودند. عجيب اينکه هيچ کدام پست و مقامي نداشت و کبکبه و دبدبه يي را يدک نمي کشيد. ظاهراً جز نان معلمي، نان ديگري از گلويشان پايين نمي رفته است.

آنچه اين فضا را سرشار از گرما و انرژي مي کرد طوري که حتي بچه ها نيز آن را حس مي کردند ادامه همان دوستي ها بود؛ معجزه يي که تنها مي توانست عشق آن را تفسير کند و به قول استاد پويان، مگر معلمي جز عشق مي توانست باشد؟، و جز با اين اکسير اهورايي که مي توانست آن همه سال هاي رنج و وحشت را سپري کند و اکنون در کنار همشاگردي اش درست 30 سال بعد پشت يک ميز بنشيند و به روي او لبخند بزند؟، بگذريم که اين دست نشست ها به قول استاد فرخ زادي مي تواند بسيار مثمرثمر باشد و با واکاوي تجربه کساني که سال ها در عرصه آموزشي کشور کار کرده اند، حاصل اين تجربيات را در اختيار نسل هاي بعدي قرار دهد.

بسيار از مشکلات آموزشي امروز کشور را مي توان از زبان همين هايي شنيد که يک عمر زحمت کشيده اند و به قولي گچ خورده اند. از آن گذشته بيان خاطرات تلخ و شيرين همين افراد است که به قول يکي از حضار افسردگي ها را مي زدايد و عشق به زندگي را افزون مي کند.

به راستي اين عشق است که جوانان را پير و پيران را جوان مي کند. بايد بودي و مي ديدي که چگونه اين جمع کوچک صميمي يکصدا با هم مي خواند «سرشاريم؛ سرشار از ترنم باران و بوي خاک. با دست بلند غرورت را سايه کن به روي سرم، مي خواهم از تلاطم اين رود بگذرم.»
از نسل بعد
ميراث گذشتگان
صبا قاسمي / Sabaghasemi72@yahoo.com

يک ستون کوتاه و جمع و جور کنار صفحه 8 پنجشنبه هاي اعتماد را به عنوان اولين شروع نسل ما ثبت کنيد. نسلي که قرار است حرف هايش را از همين امروز و با همين نوشته ها شروع کند. نسلي که مي خواهد بنويسد تا جواب بگيرد براي نادانسته هايش، نقد شود براي اشتباهاتش و ثابت کند آمده تا بماند. اگر خوب شروع نکرده، اگر در انشايش هنوز ايرادي هست، اگر بايد چيزي را بداند، اگر... بگوييد. ما مي شنويم و مي خوانيم. سال هاست اين وظيفه نسل مان است و هنوز هم خواهد بود تا وقتي کسي بگويد.

---

سخت است، سخت است که اطرافت، هر نسل و هر فردي از روزمرگي ها و خستگي ها بگويد و تو و نسلت بخواهيد از شروع و کار و رفتن و رسيدن بنويسيد و سخن به ميان آوريد. به قول دوستي «ما بايد پشت هم باشيم، نه پشت به هم» و اين پشت به هم بودن ما را خسته کرده. نوشته بودم نمي خواهم در اين دنياي نوجواني از خستگي بنويسم و بگويم و بخوانم اما نه؛ انگار نمي شود.

گاهي خسته ايم، بي حوصله. تلنگري مي خواهيم تا لب به اعتراض بگشاييم و شکوه. نشسته ايم در انتظار معجزه و از اين آسمان باران هم نمي بارد. خسته ايم و اين خستگي تنها سهم يک نسل و يک روز نيست؛ به قول شاعر؛

«اين خستگي / مال امروز و ديروز نيست / ارثي است / که از اعقابم رسيده است »1

روزمرگي هايمان؛ هر روز چندين ساعت ماندن در ترافيک اتوبان هاي شمال - جنوب و شرق - غرب خسته مان کرده. هر روز مرور اخبار و تورق روزنامه ها که تمامش را خبرهاي رفتن و سوختن و حوادث پر کرده است، از ما آدم هايي بي حوصله ساخته.

قلم را دست مي گيرم و قلمم مي شود هدف هجوم کلمات براي مرثيه سرايي؛ براي نوشتن از اين رفتن ها و سوختن ها. سخت است سد شوم جلوي تک تک کلمات و تکرار مکررات نکنم. سخت است؛ وقتي خودم هم در همين کليشه ها و چارچوب ها گير افتاده ام و هر روز ساعتي در بزرگراه شمال - جنوب به انتظار مي مانم؛ وقتي حتي زمان به من اجازه نمي دهد جز در اين ستون کوچک و وبلاگ شخصي ام به کتابت بپردازم و قلم در دست گيرم و زمان مرا گير مي اندازد در بين درس ها و امتحانات و مجال استراحت و نفسي نمي دهد؛ وقتي آنتراکت هم در آتش مي سوزد؛ سخت است که از خستگي ننويسم. اصلاً ديگر جز خستگي از چه مي توانم بنويسم؟ تنها مانده ام تا اين روايت ها را بنويسم؛ که قلم آغاز حرکت است.

پي نوشت؛-------------------------

1-گرگي در کمين - عباس کيارستمي
عناوين اين صفحه
حيات در ميان کوير
بازاري با بوي نم و تاريخ
کاخ موزه يي آميخته باهنر ايراني
چقدر زود گذشت اين 30 سال
ميراث گذشتگان
تار و پودهايي در موزه

تار و پودهايي در موزه
موزه فرش ايران در گوشه شمال غربي پارک لاله و روبه روي فروشگاه سپه خيابان فاطمي واقع شده است . اين موزه در 22 بهمن ماه 1356 افتتاح شد.

ساختمان موزه فرش ايران معماري شکيل و چشمگيري دارد که آذين هاي نماي بيروني آن شبيه دار قالي است . سطح نمايشي موزه مساحتي برابر 3400 مترمربع را در بر مي گيرد که شامل دو تالار است و براي نمايش انواع قالي هاي دستباف و گليم مورد استفاده قرار مي گيرد. تالار طبقه همکف به نمايشگاه دائمي اختصاص دارد و تالار فوقاني جهت برگزاري نمايشگاه هاي موقت گليم و قالي طراحي شده است .

پژوهش در سوابق ، تحولات و کيفيت تاريخي هنر و صنعت فرش خاصه در ايران ، گردآوري و خريداري نمونه انواع قالي هاي دستباف ايراني و برگزاري نمايشگاه هاي موقت از فرش ايران و ساير نقاط جهان از اهداف موزه به شمار مي آيد. در موزه فرش انواع گليم ها و فرش هاي دستباف با توجه به مرغوبيت و قدمت آنها و با در نظر گرفتن ويژگي هاي قالي ايران از لحاظ رنگ آميزي ، طرح ، نقش ، بافت و تنوع مناطق قاليبافي حفظ و نگهداري مي شود. مجموعه موزه فرش ايران شامل باارزش ترين نمونه هاي قالي ايران از قرن نهم هجري تا دوره معاصر است و از منابع غني تحقيقي براي پژوهشگران و هنردوستان به شمار مي آيد. معمولاً حدود 135 تخته از شاهکارهاي قالي ايران ، بافت مراکز مهم قاليبافي مانند کاشان ، کرمان ، اصفهان ، تبريز، خراسان ، کردستان و جز آنها در تالار طبقه همکف به معرض نمايش گذاشته مي شود. در کتابخانه موزه حدود 3500 جلد کتاب به زبان هاي فارسي ، عربي ، فرانسه ، انگليسي و آلماني در اختيار هنردوستان و پژوهشگران قرار مي گيرد. همچنين بهترين کتاب ها و نشريات و تحقيقات مربوط به فرش ايران و قالي هاي مشرق زمين به طور کلي و کتاب هايي در زمينه مذهب ، هنر و ادبيات ايران در کتابخانه موزه موجود است . در کنار کتابخانه کتابفروشي موزه نيز مشغول به کار است .

همچنين براي استفاده از بازديدکنندگان موزه فيلم ها و اسلايدهايي در زمينه قاليبافي و گليم و هنرهاي دستي ايران در سالن نمايش موزه به نمايش درمي آيد.

از ويژگي هاي موزه فرش قاليچه دستباف ارزشمند و بي نظير ايراني ، کار فرشبافان کاشان در اندازه هاي 130 در 220 سانتيمتر معروف به قاليچه ميرزا کوچک خان جنگلي است که اين شخصيت روحاني ملي را در لباس نظامي مسلح به تفنگ و اسلحه کمري و قطار فشنگ نمايش مي دهد. در شمسه بالاي تصوير ميرزا، کتيبه يي با عبارت غزنده باد ميرزا کوچک جنگلي ف و نام کارخانه ملامحمود ديده مي شود که احتمالاً با توجه به اين عبارات تاريخ بافت قاليچه سال هاي آخر دوره قاجار است .

قديمي ترين فرش شناخته شده در جهان قالي 2500 ساله پازيريک است که در 1949 م ، در جنوب سيبري کشف شد و آن را بافت ايران در دوره هخامنشي دانسته اند. آشکار است که قاليبافي در ايران در دوره هخامنشي وجود داشته و در قرن پنجم پيش از ميلاد، دوره يي طولاني از تکامل را پشت سر گذاشته است .


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام