پنج شنبه، 14 آذر 1387 - شماره 1837
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
فرضيات روز
غلامعلي حدادعادل (رئيس سابق مجلس)؛ حزب حقيقي و برآمده از متن مردم انقلابي که دولت ساز باشد نه دولت ساخته، هنوز در کشور ما به وجود نيامده است، اين در حالي است که در عموم کشورهايي که به شيوه دموکراتيک اداره مي شوند، مجلس و دولت برخاسته از حزب هستند. منظور من از حزب، جماعتي است تشکيلاتي با مرامنامه و ديدگاه هاي مشخص در چارچوب قانون اساسي که براي تدوين برنامه هاي خود کار علمي و کارشناسي مي کنند و براي رسيدن به قدرت و اجراي آن برنامه ها کار سياسي. مردم با ترجيح مرامنامه و برنامه يک حزب به احزاب ديگر و ارزيابي عملکرد گذشته آن به نمايندگان متعلق به آن حزب راي مي دهند و دولتي متعلق به همان حزب از آن مجلس راي اعتماد مي گيرد.

منبع؛ فارس

فرضيه ؛ ديدگاه حدادعادل درباره شيوه حکمراني در تضاد با ديدگاه محمود احمدي نژاد است. حداد با تمجيد از شيوه اداره کشور توسط احزاب، مقابل احمدي نژاد قرار مي گيرد که يکي از افتخارات خود را غيرحزبي بودن مي داند. تقابل حداد و احمدي نژاد در موضوع احزاب، گوياي يکي از اختلاف هاي اساسي محافظه کاران در شيوه حکمراني است.

مصطفي پورمحمدي (رئيس سازمان بازرسي کل کشور)؛ «بايد آستانه تحمل را بالا برد و حوصله کرد، چرا که به هر حال فضاي دانشجويي و جواني تند و پرخاشگرانه است و ما در مديريت سياسي و اجتماعي بايد اين فضاها را تا حدودي مديريت و تحمل کنيم. پس اين طور نيست که با محدود کردن و بستن کار پيش برود و سازوکاري دوجانبه است که هم بايد از طرف خود محيط و هم حوزه مديريتي براي آن برنامه ريزي شود.»

منبع؛ ايسنا

فرضيه اول؛ پورمحمدي به عنوان يکي از چهره هاي شناخته شده جناح محافظه کار ايران به تجديد نظر در ديدگاه هاي خود پيرامون فعاليت هاي حوزه مدني دست زده است. او به صراحت مي پذيرد که بايد فضاي تند و پرخاشگرانه جنبش دانشجويي را تحمل کرد و بدين ترتيب خود را در زمره مخالفان برخورد با جنبش دانشجويي قرار مي دهد. او به اين نتيجه رسيده که مطالبات حوزه عمومي را نمي توان با اقدام هاي قهري مهار کرد.

فرضيه دوم؛ پورمحمدي طي سال هاي گذشته هيچ نشانه يي از مخالفت با اقدام هاي قهري در حوزه اجتماعي از خود نشان نداده است. او هيچ گاه در مقابل احکام تعليق و محروميت از تحصيل و ساير فشارها بر جنبش دانشجويي سخني به اعتراض بر زبان نياورده است. سخنان وي در حمايت از فعاليت هاي جنبش دانشجويي را نيز بايد با توجه به ميل وي براي کانديداتوري در انتخابات رياست جمهوري سال آينده تاويل کرد. او مي خواهد تصويري تازه از خود در ميان دانشجويان به نمايش بگذارد.
پيش بيني
1- پيش بيني مي شود محمود احمدي نژاد فردا دستان «رافائل کوره آ» همتاي اکوادوري خود را به گرمي خواهد فشرد و از او پذيرايي شاياني به عمل خواهد آورد. کوره آ که فردا در راس هياتي عالي رتبه وارد تهران خواهد شد از آن دسته رهبران چپ گراي امريکاي لاتين است که در بيان اظهارات آتشين عليه ايالات متحده همتاي هوگو چاوس و اوو مورالس است. به نظر مي رسد احمدي نژاد و کوره آ در مذاکرات خود در تهران نيز بر تقويت همگرايي براي مقابله با واشنگتن تاکيد کنند و همکاري هاي خود در حوزه هايي نظير انرژي، مسکن و شهرسازي را نيز گسترش دهند.

2- پيش بيني مي شود جمعي از هواداران محمود احمدي نژاد غروب فردا در يزد، دور هم جمع شوند و در اظهارت خود، رئيس جمهوري ايران را فردي شايسته براي گسترش فرهنگ عدالت پروري و مبارزه با ظلم معرفي کنند. نشست هواداران احمدي نژاد در يزد که عنوان آن «احمدي نژاد، راه طي شده و بزرگراه آينده» است، حلقه يي از سلسله تلاش ها براي تقويت پايگاه حاميان رئيس جمهور است.

به نظر مي رسد با نزديک شدن به زمان رقابت هاي انتخابات رياست جمهوري، حلقه حاميان احمدي نژاد نيز تلاش هاي خود را براي دفاع از کانديداي مورد نظر خود شدت بخشند.
سکوت و انتظار کافي است
طولاني شدن اعلام نظر خاتمي براي حضور يا عدم حضور در انتخابات، همه فعالان سياسي اصلاح طلب را با مشکل مواجه کرده است. خاتمي البته در صورت اعلام حضور در انتخابات خودش براي تبليغ مشکلي ندارد اما اگر پاسخ وي منفي باشد آن وقت مدت زمان باقي مانده براي فعاليت تبليغي کانديداهاي ديگر اصلاً کافي نيست. پيشتر اعلام شده بود خاتمي نظرش را اواسط آذر ماه اعلام مي کند اما شواهد جديد حاکي از آن است که وي قصد دارد اعلام نظر نهايي اش را تا بهمن ماه به تعويق بيندازد. چنين روندي به سردرگمي بيشتر فعالان سياسي تحول خواه منجر شده و امکان برنامه ريزي را از گروه هاي سياسي سلب مي کند. تاخير خاتمي تا اواخر آذر را مي توان پذيرفت اما انتظار اين است شش ماه مانده به روز برگزاري انتخابات تکليف همه روشن شده باشد. ادامه بلاتکليفي در جبهه اصلاحات پس از پايان فصل پاييز اصلاً قابل قبول نيست و خاتمي مسوول ادامه يافتن اين وضع است. خاتمي نبايد فراموش کند عبدالله نوري، مهدي کروبي و از اينها مهم تر افکار عمومي منتظر اعلام نظر وي هستند و طبيعي است پس از اين همه انتظار اگر خاتمي به سکوت خود درباره کانديداتوري ادامه دهد، همه اين سکوت را نوعي بي احترامي به درخواست شان تلقي کنند.
صدآفرين براي ضرغامي
عزت الله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما اين روزها باب تازه يي را گشوده و در هر محفلي که حضور مي يابد مصرانه از همه مي خواهد صدا و سيما را بي رحمانه نقد کنند.

وي بدون آنکه مثل ساير فعالان سياسي، انتقاد را به دو گروه انتقادهاي مغرضانه (يا تخريبگر) و انتقاد هاي سازنده تقسيم بندي کند، شديداً به دنبال آن است که از نقدهاي سطحي پرهيز شود و اصل مطلب به صريح ترين شکل گفته شود.

به همين خاطر است که مي گويد بسياري از نقدهاي فعلي را قبول ندارد چرا که به اعتقاد وي انتقاد بايد بي رحمانه باشد.

رويکرد جديد رئيس سازمان صدا و سيما جاي تحسين فراوان دارد و به همين خاطر راي اعتماد امروز به وي تعلق گرفت. ديدگاه هاي جديد ضرغامي در حالي مطرح مي شود که به خاطر فرهنگ ريشه دار تملق گويي در ايران، مديران و مسوولان اساساً نگاه خوبي به منتقدان ندارند و همواره با خط کشي و مرزبندي بين آنچه انتقاد سازنده و غيرسازنده مي نامند از پاسخگويي به بسياري از نقدها طفره مي روند. ضرغامي اگر بتواند روحيه نقدپذيري اش را به مجموعه سازمان صدا و سيما و مديران زيرمجموعه اش تسري دهد خدمت بزرگي به اين سازمان کرده است.
اپريم مردي که توان نه گفتن داشت

ثمينا رستگاري

اگر خواننده اين صفحات با ديدن نام اپريم اسحاق گمان مي برد ما چهره بي نام و نشاني را نبش قبر کرده ايم تا بر او مدال شهرت بياويزيم، سخت در اشتباه است.

اپريم فردي بي نام و نشان نيست ، هرچند خواسته اند باشد. اگر ميزان اهميت يک فرد آثار و اثرگذاري نقش سياسي و اجتماعي اوست؛ اپريم به مراتب از جلال آل احمدي که ما بسيار مي شناسيمش بااهميت تر بوده است، اما آل احمد برايمان نام آشناست و اپريم غريبه. اگر نام او را به فارسي جست وجو کنيد مطالب زيادي نخواهيد يافت، اما کافي است نام لاتين او را در صفحه جست وجوگر بنويسيد تا صدها پنجره به رويتان گشوده شود؛ پنجره هايي که زيرش نام گاردين، دانشگاه آکسفورد، تايمز و... نوشته شده است.

شايد او مثال خوبي باشد تا باور کنيم شهرت با موفقيت نسبت چنداني ندارد. شايد اپريم نمونه بارزي باشد براي آنکه بفهميم به موقع دامن برچيدن از جدال هاي فرومايگان، انسانيت آدمي را محفوظ مي دارد هر چند برايش شهرتي نمي آورد.

اپريم مانند بسياري از مردان زمانه اش توده يي شد اما توده يي نماند.

او براي مبارزه کردن در راه آرماني انساني پا به اين حزب گذاشت اما تحمل نشد. براي او آسان ترين راه درگير شدن در جدال هاي روزمره سران حزب بود اما بعد از نوشتن رساله «چه بايد کرد» و «حزب توده بر سر دوراهي» به سراغ زندگي خود رفت و آن جدال ها را به اهلش سپرد.

و آن وقت هم که رفقاي حزبي اش سرخورده در خانه هاي خود بست نشستند و هوا برايشان ناجوانمردانه سرد شد او در زمره بزرگ ترين اقتصاددانان جهان به کينز انتقادهايي وارد ساخت که از پاسخ به آنها درمانده شد.

شايد دانشجويان بسياري نام اپريم را يک بار در کتابي ديده باشند اما همه آنها اقبال اين را نداشته اند که به دنبال افرادي بگردند که اپريم را ديده اند يا از او بسيار شنيده اند.

شايد زندگينامه نوشتن کار مطلوب يک قلم مبتلا به سياست عملي نباشد اما اپريم ديگر گونه مردي است که آشنايي با او از ما چيزي نخواهد کاست.

اپريم اسحاق در روزهاي پاياني جنگ جهاني اول در يک خانواده آسوري در اروميه به دنيا آمد. پدر او کشيش بود و زمان کوتاهي پس از تولد اپريم به آن سوي رودخانه ارس نقل مکان کرد ولي در سال 1305 به خاک ايران بازگشت. اپريم تحصيلات ابتدايي اش را در اروميه به پايان رساند و براي تحصيل در دبيرستان به پايتخت نقل مکان کرد. در سال 1315 با بورس تحصيلي بانک ملي ايران براي تحصيل رشته حسابداري به انگلستان رفت. او در آنجا رشته حسابداري را تمام کرد و هنگامي که عزم بازگشت به وطن کرد جنگ جهاني دوم آغاز شده بود و راه هاي ايران مسدود. به همين دليل او بدون اتلاف وقت در رشته اقتصاد و در مدرسه اقتصاد و علوم سياسي دانشگاه لندن معروف به «ال ا س اي» نام نويسي کرد و در آن روزهايي که دنيا از شهوت جنگ طلبي اروپاييان غرق در ناآرامي بود، اپريم در کلاس درس آلفرد مارشال و جان مينارد کينز نشست. در آن زماني که کلاس هاي دانشگاه از هراس بمباران آلماني ها به کمبريج منتقل شد براي اپريم فرصتي فراهم آمد تا از درس ها و سمينارهاي اقتصاددانان برجسته مکاتب چپ و ميانه آن زمان مانند جون رابينسون نيز بهره بگيرد. و اين در حالي بود که در زادگاه اپريم هنوز نهال نحيف تجددگرايي و مدرنيزاسيون ريشه ندوانيده بود.

اپريم در سال 1324 به ايران بازگشت و در بانک ملي مشغول به کار شد و با خيال اينکه در ايران سنديکا و اتحاديه تنها نام هايي روي کاغذ نيستند براي تشکيل سنديکاي کارکنان بانک اقدام کرد که با برخورد تند رئيس بانک مواجه و منجر به اخراج او شد.

او که پيش از رفتن از ايران با مجله دنيا و اراني و انورخامه يي آشنا شده بود در بازگشت به حزب توده پيوست. حزبي که اجازه تاسيس اش از سفارت شوروي صادر شده بود و در آن سياست بازاني قهار، نمايندگي آرمان هاي ترقي خواهان ايران را به دست گرفته بودند و به همين دليل بود که او با تمام کمالات و تحصيلاتي که داشت در اين حزب مورد استقبال سران آن قرار نگرفت. کيانوري در خاطراتش درباره او مي نويسد؛ «دکتر اپريم، پيش از سفر به انگلستان با گروه روشنفکران اراني ارتباط داشت، در انگلستان با حزب کمونيست انگليس رابطه داشت و بعد به ايران آمد. از همان ابتدا که نزد ما آمد درست مثل جاه طلب هاي معروف، شلوغ کردن را شروع کرد و يک «چه بايد کرد؟» نوشت و مدعي شد بايد حزب را عوض کنيم و يک گروه آوانگارد تاسيس کنيم که يک توده وسيع دموکرات را رهبري کند... اپريم به گروه ملکي نزديک شد.»

همان طور که کيانوري مي نويسد او بعد از پيوستن به حزب توده، و با ديدن کاستي هاي آن، کتاب «چه بايد کرد؟» را نوشت چرا که فکر مي کرد «مي توان» کاري کرد. غافل از اينکه در حزب توده انتقادي کوچک مي توانست در طرفه العيني فرد را از «سرباز دلير وطن» به عنصري خودفروخته و «دشمن خلق هاي تحت ستم» تبديل کند. اما سرسپردگي براي اپريم تحصيلکرده چگونه ممکن بود ؟در حالي که هميشه لازمه شيفتگي و سرسپردگي، جهل و بي خردي است و چنين انتظاري از کسي که سال ها پيشتر از زمانه خود قرار گرفته بود تنها از نوچه پروران حزب توده برمي آمد.

کتاب ديگر اپريم حزب توده بر سر دوراهي بود که با ويراستاري جلال آل احمد و با نام مستعار آلاتور به چاپ رسيد و در مدت کوتاهي اهميت خود را در جامعه فکري آن دوره پيدا کرد.

اپريم اولين کسي است که کلمه آوانگارد را به دايره لغات ايراني ها اضافه کرد و در رساله هاي خود خواستار تغيير مشي و استراتژي حزب توده شد.

در همين دوران اصلاح طلبي در درون حزب توده و به رهبري خليل ملکي جان گرفته بود و احتمال مي رفت در کنگره دوم حزب توده، رهبري را به دست بگيرد. به همين دليل رهبري حزب به دستور سفارت شوروي از برگزاري کنگره امتناع کرد.

کامبخش و نورالدين کيانوري که موقعيت دوستان خود را در خطر مي ديدند موضوع را با علي اف عضو سياسي سفارت و دبيرکل بعدي حزب کمونيست آذربايجان در ميان گذاشتند و مانع تشکيل کنگره شدند.

و بعد از اين بود که جناح اصلاح طلب به رهبري خليل ملکي تصميم به انشعاب از حزب توده گرفتند.

اما ما نام اپريم را در ميان انشعاب کنندگان نمي بينيم. چرا؟

او خود به کاتوزيان مي گويد؛ «در همان زمان من به ملکي گفتم حزب توده نه به وسيله ادامه بحث و انتقاد در داخل آن اصلاح خواهد شد، نه با انشعاب دسته جمعي از آن. چنين انشعابي چماقي به دست سران حزب خواهد داد که با آن مغز ما را پريشان کنند. در نتيجه من اعلاميه حزب را امضا نکردم و پس از يکي دو ماه با يک استعفاي ساده خودم را از حزب کنار کشيدم.»

او که نسخه دست اول آنچه را در ايران وجود داشت، در اروپا ديده بود، به ملکي هشدار داد؛ «بنابر آنچه که از احزاب کمونيست در اروپا ديده ام، اگر غافرادي راف اخراج کنند، از اخراج شدگان شياطيني مي سازند که وصف آن مشکل خواهد بود. در صورت انشعاب هر چقدر هم که انشعاب کنندگان خوب بوده و به سوسياليسم مومن باشند، شوروي آن را با تمام قوا خواهد کوبيد.»

اما ملکي مانند اپريم نمي توانست بي صدا از حزب توده خارج شود و از آن انشعاب داد و پس از آن از حزب زحمتکشان ملت ايران هم منشعب شد تا بداند در ايران کار حزبي آنقدر دشوار است که ممکن است خليل هم از ملکي انشعاب دهد.

به اين ترتيب اپريم دو ماه بعد از انشعاب اصلاح طلبان از حزب توده بيرون آمد و براي هميشه رهسپار انگلستان شد. آل احمدي که «حزب توده بر سر دوراهي» را ويراستاري کرده بود در ايران ماند تا ايمانش را از سوسياليسم برگيرد . آل احمد بي آنکه به اندازه اپريم باسواد باشد، ماند و تبديل به ستاره يي شد که هر ساله برايش يادمان بگيرند و نامش را بزرگ بدارند اما اپريم رفت تا به قول انور خامه يي دورش خطي کشيده شود که از خاطره ها هم محو شود. او به کمبريج بازگشت و کتابي با نام از مارشال تا کينز را منتشر کرد و در سال 1332 در دبيرخانه ملل متحد در نيويورک مشغول به کار شد. همان سالي که روشنفکر ايراني در سوداي مقابله با مدرنيته، بازگشت به خويش را تئوريزه مي کرد. در سال 1339، در هياتي به منظور تهيه گزارش درباره وضع اقتصادي کنگو به آنجا رفت و گزارش محکوم کننده اش درباره سياست هاي استعماري حاکم بر اين کشور در شرف استقلال، بار ديگر او را رودرروي روسايش قرار داد و بعد از آن به انگلستان بازگشت و استاد کالج وادهام آکسفورد شد.

دومين کتاب او سياست هاي مالي و پولي در کشورهاي رو به توسعه است که سه سال بعد از انقلاب ايران در انگلستان منتشر شد و هيچ گاه به زبان فارسي ترجمه نشد.

او تا پايان عمر به سوسياليسم مومن ماند .اما سوسياليسم براي او مبارزه يي بود عليه سنت هاي خودبينانه راست امروزي و در عين حال روش ها و تمايل هاي غيردموکراتيک رايج در ميان برخي از عناصر چپ. اپريم که در تمام دوران تدريس مجرد باقي مانده بود و در همان کالج وادهام زندگي مي کرد، پس از بازنشستگي به خانه اش در شمال آکسفورد که آن را«اروميه» مي ناميد، نقل مکان کرد و پس از سال ها تنها زيستن، با دوست و همکار اقتصاددان قديمي اش ليندا لوئيس ازدواج کرد. اپريم در زندگي حرفه يي و شخصي يک خردگراي محض بود و هميشه با غرورش فرومايگاني را که کوچکي برايشان فروتني آورده بود، آزار داد. حال چه اهميت دارد تاريخ جولانگاه همان ها شده و اپريم در غربتي تلخ به خاک سپرده شده است؟

گفت وگو با محمدعلي همايون کاتوزيان
اهل تئوري بافي نبود

حسين سخنور

دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان از جمله افرادي است که با اپريم دوست بوده است.وي در کتاب خاطرات سياسي خليل ملکي در چند صفحه به اپريم اشاره کرده است. او اپريم را باسواد و محقق مي داند که در اثر تغيير نسل ها و فراموشي خاطرات و شايد هم توطئه سکوت مارکسيست ها به فراموشي سپرده شده است.

---

-با توجه به سابقه دوستي و آشنايي شما با اپريم اسحاق، اگر ممکن است مختصري از حيات فکري و فعاليت هاي ايشان بگوييد.

سابقه آشنايي من با اپريم به دوران تحصيل ايشان در انگلستان بازمي گردد. او بعد از آنکه در ايران ديپلم گرفت به انگلستان آمد و آنجا به تحصيل حسابداري و اقتصاد پرداخت. او ابتدا در دانشگاه لندن مشغول شد ولي به واسطه وضعيت ناآرام لندن در جريان جنگ هاي آن زمان در انگليس به دانشگاه کمبريج آمد و در آنجا از استادان بنامي چون کينز و خانم رابينسون استفاده کرد. بعد از آنکه تحصيلاتش به پايان رسيد به ايران آمد که در اين مقطع فعاليت هاي خود را در حزب توده پي گرفت. اپريم بعد از آنکه مجدد به انگلستان بازگشت من با او در ارتباط بودم تا سال 1998 که او فوت کرد. او در اين مدت از دوستان و همکاران نزديک من بود.

-عضويت اپريم اسحاق در حزب توده با تفکرات وي در آن زمان خصوصاً آنکه فرموديد از شاگردان کينز بوده است، نسبتي داشت يا همچون ساير فعالان آن زمان حزب توده را صرفاً تنها محمل فعاليت هاي فرهنگي و سياسي مي دانست؟

تقريباً همين طور بود. آن زمان بسياري از روشنفکران، فعالان و افراد آزاديخواه هم عضو حزب توده بودند که شايد کمتر قرابتي به لحاظ فکري با حزب و رهبران حزب داشتند. تقريباً در حزب توده از هر نوع فکر و سليقه يي، نماينده يي يافت مي شد. هر چند اپريم از نظر ديد سياسي، به چپ ها گرايش داشت ولي خيلي ايدئولوژيک و اهل تئوري بافي نبود. همان طور که مطرح شد در اقتصاد بيشتر پيرو نظرات کينز بود و در عمل نيز مي توان گفت کينزي يا حتي چپ تر از کينز بود. البته اپريم به هيچ عنوان ديدگاه هاي کمونيستي و استالينيستي نداشت.

-نقش و جايگاه اپريم اسحاق در حزب توده چه بود؟ برخي همچون انورخامه يي معتقدند او نيروي تاثيرگذاري در حزب به حساب مي آمد.

اپريم از ابتداي تاسيس حزب توده در ايران نبود. او سال 1324 به ايران آمد و همان طور که مي دانيد حزب توده در مهرماه 1320 تشکيل شد. در آغاز تشکيل حزب نيروها و تفکرات مختلف و متعددي حضور داشتند که اپريم با ورود به حزب بيشتر با جناح موسوم به اصلاح طلب حزب توده همکاري داشت به همين دليل به رغم وجود تفکرات نزديک به گرايش هاي چپ سوسياليستي، اپريم با خليل ملکي، جلال آل احمد و انورخامه يي همراه شد. جناح اصلاح طلب حزب که بعدها نيز انشعابي را به وجود آوردند. اپريم و خليل ملکي نخستين و جدي ترين انتقادات خود را در جريان آذربايجان ابراز داشتند و نسبت به رهبري حزب و موضع گيري آنان در اين رابطه اعتراضاتي را مطرح کردند. اين واگرايي جناح اصلاح طلب حزب توده ادامه يافت تا به انشعاب معروف دي 1326 منجر شد.

-چرا اپريم اسحاق تا پايان با خليل ملکي و گروه انشعاب باقي نماند؟ آيا او اختلاف نظر جدي و قابل طرحي با خليل ملکي داشت؟

خير. اپريم هيچ مشکلي با خليل ملکي نداشت. اما من بعدها در ماجراي گفت گوي اپريم با خليل ملکي قرار گرفتم و از جزئيات آن مطلع شدم که چرا اپريم پاي اعلاميه انشعاب را امضا نکرد. خلاصه ماجرا از اين قرار است که در شب انشعاب خليل ملکي سراغ اپريم مي آيد و به او مي گويد ما قصد داريم از حزب انشعاب کنيم.

اپريم مي گويد اگر شما اين کار را کرديد و شوروي همه مان را به جاسوسي و خيانت متهم کرد، چه مي کنيد؟ خليل ملکي گفته بود من فکر نمي کنم چنين اتفاقي بيفتد. شوروي لزومي ندارد چنين کند. اپريم پاسخ داده بود؛ «حالا اگر اين اتفاق افتاد، تکليف چيست؟ آيا تصميمي براي اين اتفاق داريد و جلوي آن را گرفته ايد؟» خليل ملکي مي گويد؛ «اگر چنين شد آن هنگام واکنشي مناسب نشان مي دهيم.» اپريم قانع نشده بود و گفته بود در اين صورت من در انشعاب شرکت نمي کنم تا اين ابهامات برطرف شود.

اما وقتي انشعاب انجام شد، رهبران حزب توده اپريم را تحت فشار قرار داده بودند تا اعلاميه يي را تنظيم کند و انشعاب را محکوم کند. او گفته بود به اين شکل قبول ندارم اما حاضرم بگويم انشعاب کار درستي نبوده است و اگر بود، خود چنين مي کردم ولي دلايل آنها را نيز منطقي مي دانم و ايرادات شان به رهبري حزب را نيز وارد مي دانم اما درنهايت انشعاب را صحيح نمي دانم. اما رهبري حزب تاکيد داشتند فقط بخش اول نظرات اپريم در اعلاميه بيايد و بخش دوم که تاييد ايرادات خليل ملکي و ساير نيروهايي که انشعاب کردند، است در اعلاميه نيايد و در برابر خواسته اپريم مقاومت کرده بودند و گفته بودند اين نمي شود، اپريم هم گفته آن نمي شود، همين اختلافات موجب شد اپريم بعد از 12- 10 روز به کلي استعفا دهد و از حزب بيرون آيد.

-وقتي اپريم اسحاق از حزب بيرون آمد، به خليل ملکي نزديک شد؟

آن زمان که خليل ملکي و همراهان وي انشعاب کردند حزب و گروه خاصي شکل نگرفت تا اپريم بخواهد وارد آن حزب شود. هر چند کساني که انشعاب کردند درصدد بودند تا جمعيت سوسياليست ايران را سازماندهي کنند ولي به محض انشعاب و اعلام بيانيه آنها راديو مسکو آنها را جاسوس و خائن معرفي کرد و به همين دليل همه اعضاي انشعاب از انسجام و سازماندهي جديد منصرف شدند تا اينکه افرادي چون خليل ملکي در جريان نهضت ملي مجدد به عرصه سياسي کشور بازگشتند يا انورخامه يي نيز با عده يي از دوستان خود در قالب احزاب جديدي، فعاليت هايش را پي گرفت. اپريم نيز بعد از جدايي از حزب توده پس از مدتي به انگلستان بازگشت و سمتي هم در سازمان ملل در نيويورک داشت و در اواخر عمر خود نيز در دانشگاه آکسفورد مشغول بود.

-گويا رابطه اپريم اسحاق و جلال آل احمد نيز نزديک و دوستانه بوده است تا جايي که کتاب «حزب توده بر سر دوراهي» را با کمک جلال تاليف مي کند.

بله. اپريم و جلال آل آحمد رابطه بسيار خوبي با هم داشتند. اپريم دو کتاب درباره حزب توده دارد که «چه بايد کرد؟» اولين جزوه وي بود و با امضاي خود اپريم منتشر شده بود و بعد از آ نکه يکي از رهبران حزب در جواب به اين جزوه، متني را تنظيم کرده بود، اپريم به فکر تاليف کتاب «حزب توده بر سر دوراهي» افتاد که آن را با کمک آ ل احمد تنظيم کرد. او خود مي گفت آل احمد در بخش فارسي اين کتاب بسيار موثر بود. امضاي مشترک آنها نيز موسوم به «آلاتور» بود که «آل» آن از آل احمد گرفته شده بود و «آتور» آن شبيه به اسم ارمني و آشوري به معناي آذر بود. قابل ذکر است در خود حزب توده نيز رايج شده بود که جزوه هاي انتقادي پخش مي شد و رهبران حزب نيز نسبت به اين قضيه معترض شده بودند. سوال ها و پاسخ هاي منتقدان و رهبران حزب توده امري رايج بود که بسيار هم با استقبال روبه رو مي شد.

-جلسات مناظره اپريم اسحاق هم در همين قالب بوده است؟ ظاهراً او در مناظرات خود با سران حزب توده يا حتي خليل ملکي، بسيار حاضر و مسلط بوده است. در صورتي که شما در بخش هاي قبلي اين گفت وگو اظهار داشتيد اپريم اسحاق چندان تئوريک نبود.

منظور من از تئوريک معناي خاص آن بود يعني چندان در چارچوب نظريات و تفکرات مارکسيستي قرار نمي گرفت اساساً خيلي هم علاقه نداشت در چارچوب مباحث تئوريک قرار بگيرد. ولي اگر معناي عام تئوريک مدنظر شما باشد، اپريم بسيار هم باسواد و محقق بود. ولي من از جلسات مناظره او با خليل ملکي خبر ندارم. هر چند در جريان اصل جلسات مناظره بودم. خليل ملکي جلساتي در حزب توده ترتيب داده بود با عنوان «جلسه بحث و انتقاد» که بعدها نيز افرادي چون کيانوري به تقليد از وي «جلسات پرسش و پاسخ» را ترتيب دادند. آن زمان افراد زيادي در اين جلسات بحث و انتقاد شرکت مي کردند و جزء برنامه هاي محبوب اعضا محسوب مي شد. اپريم نيز طبيعتاً بايد در اين جلسات حضوري جدي مي داشت ولي اين طور نبود که خود اداره کننده جلسات باشد.

-اپريم اسحاق به رغم قدرت تاثيرگذاري اش، در ايران چندان چهره شناخته شده يي نيست. شما که از دوستان وي بوديد دليل اين گمنامي را چه مي دانيد؟

شايد تغيير نسل ها و فراموشي خاطرات گذشته يکي از اين دلايل گمنامي باشد. غير از آن اپريم بيشتر عمر خود را در خارج از ايران گذراند و وقتي مجدد به انگلستان بازگشت، تنها سفرهاي کوتاه دو سه هفته يي به ايران داشت و تا زماني که درگذشت در خارج بود. البته شايد بتوان نداشتن تاليفات فارسي وي را نيز يکي از دلايل گمنامي اپريم تلقي کرد.

-به اين دلايل مي توان توطئه سکوت از سوي حزب توده جهت ناديده گرفتن اپريم اسحاق را اضافه کرد؟

بالاخره حزب توده هر زمان لازم مي دانست از توطئه سکوت استفاده مي کرد. آن اواخر که حزب سقوط کرده بود و شوروي نيز در حال فروپاشي بود عده يي از مارکسيست ها همچون امير خسروي که در اروپا به جنگ و جدال با مخالفان خود مشغول بودند به مخالفان خود هشدار مي دادند مبادا به سرنوشت اپريم و ملکي دچار شويد. آنها مي گفتند عاقبت اين دو يادتان باشد که چگونه فرصت طلبي ويراني مي آورد. البته اپريم چون چندان در مواجهه با آنان قرار نمي گرفت، خيلي هم مغضوب نبود اما خليل ملکي به مراتب بيشتر از جانب آنها مورد اتهام و افترا قرار مي گرفت.

-برخي در مورد شخصيت اپريم اسحاق و خصوصيات رفتاري او بر غرور و تکبرش تاکيد مي کنند. شما اين ويژگي رفتاري او را تاييد مي کنيد؟

نمي دانم مغرور مي توان گفت يا نه ولي اپريم بسيار از خود مطمئن بود، وقتي نکته يي را مي يافت صريحاً و بي هيچ تعارفي آن را بيان مي کرد ولي اصلاً آدم بدرفتاري نبود. ضمن آنکه او چندان هم شناخته شده نبود که بخواهد اين حساسيت ها را براي ديگران به وجود آورد.

به ما گفتند دور اپريم خط بکشيد

انورخامه يي

متن زير حاصل گفت وگوي دوساعته ما با دکتر انور خامه يي است. او اکنون پيرمردي است که قدرت حافظه اش را همچنان حفظ کرده است و بسياري از وقايع تاريخي را با ذکر جزييات به ياد مي آورد.انور خامه يي آخرين بازمانده 53 نفر است که جست وجوي اطلاعاتي درباره اپريم ما را به در خانه او در کرج کشاند.

---

اسحاق اپريم از آسوريان اروميه بود. تحصيلات ابتدايي اش را در همين شهر تمام کرد و تحصيلات متوسطه اش را در تهران در مدرسه ثروت به اتمام رساند. و بعد از اخذ ديپلم متوسطه به دليل تسلط بر زبان انگليسي، در کنکور بانک ملي شرکت کرد و موفق شد به همراه چند نفر ديگر که همگي از اقتصاددانان بنام ايران شدند براي آموختن حسابداري به انگلستان برود. اين دوره را در مدت سه سال تمام کرد و در سال 1315 به ايران بازگشت و در بانک ملي مشغول به کار شد. حسن قائميان هم در همان زمان براي آموختن حسابداري به فرانسه رفت.

اپريم از يک استعداد خارق العاده يي بهره مند بود و در زمينه هاي مختلف از جمله زبان (مسلط بر انگليسي و فرانسه) و درس هاي ديگر هميشه سرآمد بقيه شاگردان بود و در تمام طول سال هاي تحصيل هميشه شاگرد اول مدرسه بود. و علاوه بر رشته هاي حسابداري همزمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان دوره اقتصاد را هم شروع کرده بود و ليسانس و دکترايش را هم گذرانده بود.

در جريان نوشتن تز دکترايش به ايران فرا خوانده شد. و دکترايش ناتمام ماند و به ايران آمد. در اينجا هم به علت اينکه روحيه کارهاي سياسي و اجتماعي داشت و علت آشنايي من با او و معروفيتش هم همين خصيصه بود. او به دليل داشتن اين روحيه در بانک ملي شروع به جمع کردن کارمندان و تشکيل دادن يک اتحاديه کرد با اين توجيه که شما بايد بتوانيد از حقوق خودتان دفاع کنيد و همه کارمندان بانک هم از اين کار وي استقبال کردند و اتحاديه را تشکيل دادند.

اين مساله وقتي به گوش ابوالحسن ابتهاج رسيد، سخت برآشفته شد و گفته بود اين پدرسوخته را بيرون مي کنم. و آنها را از طرف رئيس بانک ملي دعوت مي کند که در جايي جمع شوند و صحبت کنند. در اين جلسه ابتهاج شروع به صحبت مي کند و مي گويد حرف حساب شما چيست؟ اينجا ما همه وسايل راحتي شما را فراهم کرديم. اين اعتراضات شما معني ندارد. آنها هم گفته بودند که ما طبق قانون اساسي حق داريم براي منابع صنعتي خودمان سازماني داشته باشيم.

ابتهاج با توپ و نشر برخورد کرده بود. اپريم هم بلند شده بود و روي سني رفته بود که ابتهاج ايستاده بود. و درمقابل او قرار گرفت و خيلي محکم جواب او را داده بود و او را به ديکتاتوري منتسب کرده بود.

اينجوري که من شنيدم ابتهاج هم قبلاً دربان هاي بانک ملي را مجهز کرده بود و تنها در اطراف سالن ايستاده بودند. ابتهاج در کتابش البته اين گفته من را رد کرده بود و گفته بود گفته انور خامه يي درست نيست و زماني که اپريم جواب سوالات مرا با بي ادبي داد، من گفتم «اين پدر سوخته را بيرون کنيد» و دربان ها هم اپريم را پايين کشيدند و بعد هم جلسه به هم خورد.

وقتي من به اپريم گفتم که ابتهاج چنين ادعايي کرده اپريم گفت که او چنين حرفي به من نزده و اگر چنين مي گفت من او را از آنجا پرتاب مي کردم.

موقعي که ما در اطراف«مجله دنيا» جمع شده بوديم و من با دکتر اراني رفت و آمد داشتم غدر آن زمان دکتر انورخامه يي 18 ساله بودف يک روز دکتر اراني به من گفت که تو بايد يک کاري انجام بدهي. يک دانشجوي با استعداد هست که مجله دنيا را هم خوانده و به آن علاقه هم پيدا کرده. تو بايد بروي با او ارتباط برقرار کني چرا که من نمي خواهم خودم با او ارتباط برقرار کنم. به او گفتم چطوري؟ اراني گفت مدرسه ثروت انجمني دارد که در آن مباحثه و گفت وگو مي کنند و حول يک موضوع با هم بحث و جدل مي کنند و جمع هم در نهايت نظرشان را نسبت به آن نظرات مي دهند. اپريم در آنجا عرف جبر را گرفته و طرف مقابلش محمدرضا خليلي طرف اختيار را. بيشتر اشخاص نظر اپريم را تاييد کرده اند. تو هم يک روز دم مدرسه آنها برو و بعد از تعطيلي مدرسه نزد او برو و بگو در آن جلسات بر حسب اتفاق حضور داشتم و حرف هاي تو را شنيده ام و به نظرات شما علاقه مند شدم. و دلم مي خواهد با همديگر بيشتر صحبت کنيم و به اين ترتيب با او آشنا شد. من هم همين کار را انجام دادم و او هم خيلي از آشنايي با من استقبال کرد و به من گفت براي اينکه اين مسائل را متوجه شوي و بعد بتوانيم بيشتر با هم بحث کنيم، يک مجله يي به تو مي دهم.

و مجله دنيايي را که من خودم داشتم و کهنه کرده بودم و به ديگران داده بودم (به طبري و...) به من داد. و قرار شد هر دو هفته يک بار همديگر را ببينيم. من خيلي با او صحبت مي کردم و نتيجه صحبت هايمان را به دکتر اراني اطلاع مي دادم و ايشان تقريباً پنج شش ماه بعد از آشنايي در آن کنکور قبول شد و به انگلستان رفت. و رابطه ما قطع شد. زماني هم که به ايران برگشت من از ايران رفتم.

در ايران با آن سوابق و آشنايي با اتفاقاتي که در آن مدت براي ما رخ داده بود خيلي طبيعي بود که جذب حزب توده شود. در همان زمان مساله آذربايجان و کابينه ائتلافي قوام و حزب توده و اعتراض حزب توده و حزب دموکرات، آذربايجان و... در جريان بود. دکتر اپريم در چنين شرايطي وارد حزب توده شد. دوستان ديگرش را که با آنها در انگلستان حسابداري خوانده بودند و در بانک ملي شاغل بودند، به حزب راهنمايي کرد.

اپريم مثل يک فرد عادي به حزب آمد و فرم پر کرد در حالي که سران حزب او را به خوبي مي شناختند. اما چون يک نابغه بود و استعداد بسيار زيادي که در فهم مسائل علمي و ادبي داشت پس از گذراندن دوران آموزشي وارد يک حوزه خاص شد و هر کس که در حوزه او بود بعد از شنيدن مختصري از حرف هاي او متوجه مي شد که استعداد او بيشتر از يک عضو عادي است. بنابراين او هر روز پله هاي ترقي را پيمود. آن موقع در حزب توده کلاس ژ کادر وجود داشت براي فلسفه، اقتصاد و...

و همه حتي رهبران حزب مثل عبدالحسين نوشين به اين کلاس ها مي آمدند مي نشستند. طبري هم در قسمت ادبيات و اجتماعيات تدريس مي کرد. به اپريم پيشنهاد مي شود در يکي از اين کلاس ها بنشيند. سر کلاس که مي نشيند همانجا همه شاگردهاي کلاس را جذب خودش کرده بود. يکي از اين شاگردها جلال آل احمد بود. از طرف ديگر پيش از آمدن اپريم جريان اصلاح طلبي در حزب توده آغاز شده بود و کساني مثل من و خليل ملکي فهميديم که اين حزب آن چيزي که ما فکر مي کرديم و مي خواهيم، نيست. اين سوال ما بود که چرا شما بايد براي تاسيس حزب از سفارت شوروي اجازه بگيريد؟ آنها هم به شما بگويند اصلاً صحبتي از سوسياليسم نکنيد و رسماً بگوييد طرفدار مشروطه سلطنتي هستيد. چه دليلي داشت که آنها قبول کردند عضويت زنان را در حزب توده نپذيرند تا اقشار سنتي با آنها مخالفت نکنند؟

در اين شرايط اپريم که سخنوري توانا و زبردست بود و بسياري اصلاح طلبان سران حزب توده به طرف او جذب شدند و اپريم هم خيلي زود فهميد حزب توده، حزبي که او تصور مي کرده نيست و بنابراين تصميم مي گيرد اين حزب را اصلاح بکند. اپريم فرد بسيار مغروري بود زماني هم که من با او آشنا شدم، محصل هاي ديگر را اصلاً قابل صحبت کردن نمي دانست. وقتي از انگلستان برگشت هم شروع کرد به انتقاد از اطرافيانش و رهبران حزب کم و بيش براي او حساب باز کردند. اپريم به اين رسيد که بايد راساً حزب را اصلاح کند. بعد از آن به اين نتيجه رسيد که حزب مي تواند به همين شکل باقي بماند اما يک هسته مرکزي از اشخاص داراي جهت صحيح و فکر سوسياليستي و معتقد به منطق ديالکتيکي لازم است وقتي درون حزب اين هسته تشکيل شود به مرور حوزه خودشان را گسترش دهند و بقيه افراد حزب را به معايب حزب و اصلاحي که بايد صورت گيرد آگاه کنند. و آن وقت کنگره حزب را تشکيل دهند. اپريم اسم آن هسته مرکزي را گروه آوانگارد گذاشته بود. او ايده اين کار را از لنين گرفته بود. لنين هم در کتاب «چه بايد کرد» شرح داده که نمي توان سطح آگاهي توده مردم را بالا برد بلکه بايد افراد معدودي را تربيت کرد تا ظرفيت و توانايي اداره جامعه را پيدا کنند. البته اين نظريه کاملاً با مارکسيسم متفاوت است. اپريم ملکي را شاگرد کوچک خودش هم نمي دانست و همين باعث شد اين دو نفر با هم سخت مخالف باشند. او کتابي به نام چه بايد کرد با پول خودش منتشر کرد و در همه جا پخش شد و هيات حاکمه حزب توده را به وحشت انداخت، و چنان موضوع را به شوروي گزارش دادند که با اپريم به شدت مخالف شدند.

بعد از «چه بايد کرد» حزب توده کتاب بر سر دو راهي را با آل احمد و با اسم مستعار «آلاتور» منتشر کرد.

او با اينکه ارمني بود تسلط عجيبي به زبان فارسي داشت.

پيشنهادي که او کرد قبلاً ما داده بوديم و به بن بست خورد.

اپريم و آل احمد از اين کار ما اطلاع نداشتند. در عين حال خيلي از جوان هاي حزب جذب حلقه اپريم شدند.

وقتي چه بايد کرد منتشر شد با واکنش هاي زيادي روبه رو شد؛ اولاً پخش اين کتاب باعث شد در حوزه ها انتقاد نسبت به حزب شروع شود و شروع اين انتقادها تقريباً مصادف شد با جريان آذربايجان و همه ايده آل ها و آمال افرادي که منتظر بودند تا آشوب آذربايجان به تهران بکشد و حکومت را تقديم حزب توده بکند، به باد مي رود.

اين تکان بزرگي به بدنه حزب وارد کرد. در اين شرايط کتاب اپريم تبديل به کتاب مقدس افراد منتقد شد. از طرف ديگر از کادر رهبري حزب افراد زيادي باقي نمانده بود. کام بخش، طبري و... رفته بودند. خليل ملکي، کشاورز و رادمنش باقي مانده بودند و اينها بايد اين مساله را حل مي کردند و هم جواب ايرادهاي فعالان حزب را مي دادند و هم جواب دکتر اپريم. نتيجه اين شد که جلسات بحث و انتقاد تشکيل شد و همه فعالان (150 نفر) آمدند. اپريم يک نفر مي نشست و سخنگويان مخالف او (ملکي و رادمنش و کشاورز) در سمت مقابل مي نشستند و جواب او را مي دادند و باز دکتر اپريم نظر آنها را رد مي کرد و همه حضار براي او کف مي زدند.

اما جريان اصلاح طلبي به ما گفتند دور اپريم را خط بکشيم چرا که هر چه ما مي گفتيم، او اين توانايي را داشت که ما را نقد بکند. بعد هم که او به خارج از کشور رفت و با حزب توده خداحافظي کرد.

شرح ملاقات با اپريم
هر نبردي مردي مي خواهد

علي دهباشي

براي من نخستين آشنايي با دکتر اپريم اسحاق از طريق نامه هاي جلال آل احمد و کتاب «در خدمت و خيانت روشنفکران» او حاصل شد. اپريم برايم يک معما بود و هر چه کنجکاوي مي کردم کمتر درباره او مطلبي به دست مي آوردم. در تحقيقاتي درباره او به اينجا رسيده بودم که استاد دانشگاه آکسفورد است. سال 1358 بود که از دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان کمک گرفتم و او نشاني پستي اپريم را در اختيارم گذاشت. نامه هايم بي جواب ماند. نزديک يک سال بعد پاسخي از دکتر اپريم دريافت کردم که در انگلستان نبوده و تصور مي کنم نوشته بود با همسرش به مصر رفته بود.

هيچ عکس از او در ايران چاپ نشده بود. تصوري از هيئت او نداشتم. بر اساس يادداشت جلال آل احمد تصوري از شخصيت او براي خود درست کرده بودم. آل احمد چنين طرحي از شخصيت دکتر اپريم داده بود؛

«دکتر اپريم مرد ترسويي نبود. و بي نام و نشان نبود و چه حق ها که برگردن خود من دارد. او کسي بود که در آن سال هاي جبروت ابتهاج در بانک ملي، جلوي روي او ايستاده بود، وگرچه حالا معلم آکسفورد است اما من حتم دارم که تا بيست سال ديگر تمام وزراي دارايي مملکت بايد شاگردي مکتب او را بکنند. بله چنين است که از تن روشنفکري مملکت مدام کاسته مي شود.

اپريم اسحاق متولد1297 در اروميه بود. از پدري که مي گويند کشيش نسطوري بوده. در سال هاي پاياني دبيرستان در تهران شاگرد دکتر اراني مي شود و گسترش آشنايي با اراني همفکري و نويسنده مجله دنيا را به همراه مي آورد. در سال 1315 در آزمون بانک ملي براي اعزام سه دانشجو براي خواندن حسابداري خبره در انگليس موفق شد و به انگلستان رفت و به تعبير دکتر کاتوزيان «اگر چند ماه ديگر در تهران مانده بود پنجاه وسه نفر معروف 54 نفر مي شدند.»

در طول چند سال با دکتر اپريم مکاتبه داشتم که بخش مهمي از خاطرات خود را طي اين نامه برايم نوشت. در زمستان 1992 به لطف دکتر کاتوزيان نخستين ديدار با دکتر اپريم انجام شد. يادم است که زمستان بود. با چاي و شيريني پذيرايي کرد. در خانه اش يک تابلو ميخکوب به ديوار شده بود که با حروف لاتين «اورميه» را حک کرده بود. بعد از خداحافظي از دکتر کاتوزيان وجه تسميه«اورميه» و آن تابلو را پرسيدم. اپريم اهل اروميه بود و اين شهر را خيلي دوست داشت.

اپريم در لندن علاوه بر حسابداري در مدرسه اقتصاد و علوم سياسي، اقتصاد خواند و در همين دوران با «کينز»، «اسرافا» و «جون رابينسون» از اقتصاددانان مهم قرن آشنا مي شود. در سال 1324 اپريم به ايران باز مي گردد و ادامه فعاليت هاي سياسي که شرح مفصل آن را دکتر کاتوزيان در مقدمه خاطرات خليل ملکي داده است را در نامه يي به تاريخ 22 مارس 1986 از آکسفورد برايم نوشت؛ « من در نظر دارم، بعد از بازنشستگي (شايد در دو سه سال آينده) خاطرات خود را درباره حزب توده، از سال 1945 که از انگليس به ايران برگشتم تا انشعاب به اختصار بنويسم که البته شامل همکاري هايم با جلال خواهد بود. و اگر سرکار در آن تاريخ هنوز به چاپ کتاب اشتغال داشته باشيد مي فرستم خدمت تان تا اگر پسنديديد به چاپ برسانيد... جوان هاي ايران حق دارند اطلاعات دقيق تري از وقايع در دسترس داشته باشند.»

از دکتر اپريم درباره گزارشي که به کميته مرکزي حزب توده ارائه داده بود، پرسيدم. در بخشي از نامه برايم نوشت؛ ... «گزارش نبود» و «نامه يي سرگشاده» بود که به قصد جواب به رهبران حزب توده نوشته شده بود که مرا متهم به جاسوسي انگليس و به هم زدن حزب توده از راه انشعاب مي کردند. در اين نامه شرح مختصري از تاريخ خانواده و تحصيلات ايران و انگليس و به خصوص از فعاليت هاي خود در حزب توده داده بودم که من با راه (option) انشعاب براي اصلاح طلبان در هر دو کتابي که نوشته ام («چه بايدکرد؟» و «حزب توده سر دو راه») ابراز مخالفت کرده ام ولي مسبب اصلي و واقعي انشعاب همان رهبران حزب توده هستند که حاضر نشدند حزب را اصلاح نمايند و يک عده از بهترين عناصر آن را وادار به انشعاب کردند. عين اين مطلب را هم در استعفانامه خودم که چند روز بعد از انشعاب به کميته مرکزي حزب توده فرستادم نوشته بودم.»

از دکتر اپريم درباره کتاب «حزب توده سر دو راه» پرسيدم و اينکه نام «آلاتور» را چرا به عنوان نام نويسنده کتاب گذاشتند. پاسخ داد؛ «ترجمه رمز «آلاتور» اين است؛ «آل» به معناي خانواده و ايل و «آرتور» به معناي آشور- آشوري ها به خودشان «آرتوري» خطاب مي کنند.»

براساس آنچه که اپريم و آل احمد نوشته اند هر دو در تاليف کتاب «حزب توده سر دو راه» دست داشتند. در نامه يي ديگر برايم نوشت؛ «من کتاب ديگري را هم درباره تئوري پولي و مالي به جلال ديکته کرده بودم که به علل مختلف منجمله مسافرت من به انگلستان چاپ نشد. هنوز manuscript آن را که به خط جلال نوشته شده است، دارم.» و در بخشي ديگر از همين نامه برايم نوشت؛ «جلال يک جوان صميمي و شرافتمند و با شهامت بود، اصولاً اديب و قصه گو بود. و نه اهل منطق و استدلال سياسي و فلسفي.»

طي نامه هايم مکرر از دکتر اپريم مي خواستم به نگارش خاطراتش بپردازد. يک بار برايم نوشت؛ «درباره نوشتن خاطرات حزب توده، همانطور که در کاغذ پيش نوشته بودم، متاسفانه اين کار را نمي توانم قبل از اتمام «پروژه هاي» جاري تتبع اقتصادي انجام بدهم. اين نوع کارها را که جزء وظايف دانشگاهي من است، نمي توان به تاخير انداخت. ضمناً خاطرات هم نبايد با عجله چاپ و منتشر شود. شما اسم خانوادگي تان ترکي است و شايد اين گفته مشهور آذربايجاني را که من به آن عقيده دارم، شنيده باشيد. مي گويند؛ «صبîرنîن حîلوا بيشîه».

متاسفانه بخش مهمي از نامه هاي دکتر اپريم اين روزها در اختيارم نيست تا از قلم خودش روايت هاي متفاوتي را از تاريخ معاصر بخوانيم.

دکتر اپريم پس از يک دوره بيماري که سرطان ستون فقرات بود در سوم آذر 1377 در يکي از بيمارستان هاي آکسفورد درگذشت.

چند ماه قبل (شهريور 87) که براي کنفرانسي به آکسفورد رفتم. غروبي در باغ « WADHAMCOLLEGE » قدم مي زديم. در گوشه يي از باغ که معروف به گوشه عشاق است آجري به اندازه همين ضميمه اعتماد ديدم که نام اپريم روي آن حک شده بود. مزار اپريم بود. در نهايت سادگي عکسي از او و سنگ مزارش را همراه اين يادداشت در اختيار خانم رستگاري مي گذارم تا در ويژه نامه اپريم به يادگار منتشر کنند. خاک بر او گوارا باد.

به ياداپريم اسحاق
نقشي از صراحت پرجرات بود

ابراهيم گلستان

اپريم وصيت کرده بود در مراسم تدفينش تنها موسيقي باخ، موتسارت، بتهوون و پوچيني نواخته شود و خطابه تدفين را ابراهيم گلستان بنويسد و ايراد کند. متن زير ترجمه خطابه گلستان در مراسم تدفين اوست.

---

دکتر اپريم اسحاق روز 24 نوامبر 1998 پس از دوره کوتاه بستري بودن در بيمارستان نفيلد در آکسفورد از سرطان درگذشت. بيماري او دير تشخيص داده شده بود. چون سرشادي فطري، پرکاري فکري و توانايي جسمي او جاي شک بردن به تندرستي او نگذاشته بود و ضعف تدريجي سرطان را پنهان کرده بود تا وقتي که فهميدند به سرطان گرفتار است. بيماري کار خود را کرده بود و در کمتر از يک ماه مرگ او را آورد.

اپريم در ششم نوامبر 1918 در اروميه به دنيا آمده بود. از اين قرار سه هفته پيش از مرگ به سن 80 سالگي رسيده بود. در جشن تولدش کسي از سرطان او خبر نداشت. دوران کودکي را در اروميه بود، براي دبيرستان به تهران آمد و در امتحانات نهايي شاگرد اول تمام تهران شد. در دبيرستان معلم مورد علاقه او دکتر تقي اراني بود. اپريم پايان نامه تحصيلي دکتراي خود را «درباره نظريه پولي مکتب اقتصاد کمبريج» نوشت.

اپريم در سال هايي که با رتبه Fellow در آکسفورد استاد بوده که اين رتبه مسوول اداره امور دانشگاهي نيز هست، براي تدريس دوره هايي را در دانشگاه هاي بوئنوس آيرس (آرژانتين) و کانبرا (استراليا) به تعليم گذراند و همچنين کارهاي تحقيقاتي و عملي در هند، پاکستان، سريلانکا، تايلند و فيليپين انجام داد. او همچنين مشاور چندين بانک و از آن جمله در ايران (بانک توسعه صنعتي بالاخص) بود. در اوايل دهه 80 مشاور عالي مديرکل سازمان ملل در کار برگزاري کنفرانس شمال - جنوب شد. در سال 1986 از استادي دانشگاه بازنشسته شد اما به کار در انستيتوي مطالعات آماري آکسفورد ادامه داد. همچنين مدتي براي تدريس در دانشگاه چين در آن کشور بود.

از کارهايش مقاله هاي بسياري است در نشريه هاي گوناگون (تايمز، گاردين و...) و همچنين مطالعه و تهيه قسمتي از برنامه هاي حزب کارگر انگلستان. از کتاب هايي که نوشته بايد «از مارشال تا کينز» را نام برد. همچنين از يک دوباره نويسي مفصل از پايان نامه دکترا، همچنين «سيستم هاي کنوني معامله و پرداخت در برابر کار براي همه» و «سياست هاي مالي و پولي» که اينها همه به زبان هاي گوناگون از جمله چيني و ژاپني ترجمه شده اند. اپريم چند قطعه آواز نيز تصنيف کرده است. او زبان هاي فارسي، ترکي، روسي، انگليسي، اسپانيايي و آسوري مادري خود را خوب مي دانست و به ارمني و فرانسوي کاملاً مسلط بود.

تا چند لحظه ديگر تن اپريم به خلوص عنصرهاي اساسي بدل مي شود. ليکن خاطره انساني که او بود نزد بعضي از ما باقي مي ماند. اين خاطره بازتاب وجود او در آيينه صيقلي يا غبار گرفته ذهن هر يک از ماست. نقشي که من در ذهن خود از او دارم نقش يک صراحت پرجرات است. او تشخص صداقت استوار بود. صداقت او هميشه مي سنجيد. او چشمگيري سنجش و درستي بود. تحليل هاي زبل و چابکي که او از مسائل و مردم مي کرد و سنجش هاي سريع و بي فاصله اش از رويدادها و وضعيت ها، بيشتر اوقات به چشم ديگران زبر و زورگويانه مي آمد؛ اين ديگران تنبلي که پابند رسوم پيش پا افتاده اند. او فردي بود که به اعتقادهاي اخلاقي مسلح بود. تعصبات خود را داشت اما اين تعصبات قسمتي از قوت محرکه اش بودند، قوتي که سبب محکم بودن بيان و شديد بودن حس و حفظ و اداره صداقت او مي شد زيرا اين تعصبات ميوه اعتقادهاي او بودند. من هيچ وقت از او دروغ نشنيدم، هيچ وقت حرص و خستي از او نديدم، هيچ وقت از او قبول بي انصافي و آنچه که به نظرش نادرست مي آمد، نديدم. با خويشان و دوستان و معارضان خود به همان قاطعيت و درستي رفتار مي کرد. او يک آدم سياسي محض بود که درست به خاطر آن چيزي که بود و آن چگونگي که داشت در هيچ يک از انضباط هاي سياسي و سازمان هاي سياسي موجود جا نمي افتاد. اين خود قسمت ديگري از شخصيت قدرتمند او بود. استقلال اخلاقي او از اين وضع تاکيد و تشديد مي يافت.

برخورد من با او 53 سال پيش بود که تازه برگشته بود از 10 سال اقامت در انگلستان و آن سال هاي پرحوادث از نيمه هاي دهه 1930 تا 1945 و انتخابات عمومي آنجا. هنوز بيست سال نداشت که بانک ملي ايران او را به انگلستان فرستاده بود براي تحصيل حسابداري عالي. خانواده او آسوري بودند. پدرش يک کشيش بود که قدرت مالي چنداني نداشت. تحصيل او به سرعت پيش رفت اما چون جنگ در جريان بود بازگشت او به ايران ميسر نمي شد بنابراين از ماندن در انگليس استفاده کرد براي تحصيل اقتصاد. وقتي که جنگ تمام شد او هم تحصيل خود را در مدرسه اقتصاد لندن به پايان رسانده بود. او هنوز در لندن بود که رئيس پرقدرت بانک ملي ايران ابوالحسن ابتهاج که رفته بود به کنفرانس برتون وودز به رياست هيات نمايندگي ايران، با کينز که رئيس هيات اقتصادي انگليس در همان کنفرانس بود، ملاقاتي داشت. وقتي کينز دانست ابتهاج از کدام کشور آمده است به او گفت؛ «ايران يک اقتصاددان بسيار درخشاني دارد که جواني است به نام اسحاق که يکي دو نکته از نظريه هاي مرا انتقاد کرده است که متاسفانه درست هم کرده است.» (اين داستان را خود آقاي ابتهاج بيست و خرده يي سال پيش وقتي که بانک خصوصي خودش، بانک ايرانيان را در تهران اداره مي کرد براي من تعريف کرد. آقاي ابتهاج اکنون و طي پانزده سال گذشته در لندن زندگي مي کند.)

اپريم پر از شور و اميدهاي سياسي که نتيجه ترقي عمومي نهضت هاي چپ در دنيا بود و او آن را طي انتخابات 1945 انگلستان ديده بود به ايران بازگشت. در بانک ملي ايران به او شغل مهمي دادند و او بلافاصله ابتهاج را از خود ناراضي کرد چون بلافاصله اتحاديه يي براي کارمندان بانک ترتيب داده بود. او را مجبور کردند و بعد به او دستور دادند اتحاديه را منحل کند، او در نگاهداري اش اصرار ورزيد. او را از بانک اخراج کردند.

در همان زمان او دست زد به انتقاد از سازمان و سياست هاي حزب توده که قرار بود در پنهاني حزب کمونيستي باشد. در اين زمينه او رساله يي نوشت که در بناي سياسي و گروه بندي هاي حرکت چپ در ايران اثر گذاشت. در اين رساله نامي از مولف نمي آيد و اين به علت يک نوع ترس يا دودلي از سوي او نبود بلکه باز درست به اين جهت بود که او جاه طلبي براي شخص خودش نداشت. او اين عقيده معقول را داشت که مردي از يک گروه اقليت بسيار کوچک نبايد در موضع چشمگير رهبري يک نهضت وسيع توده يي باشد.

اپريم در سال 1949 از ايران رفت و پس از چندي به کارمندي سازمان ملل متحد در نيويورک درآمد. در 1960 دبيرکل آن سازمان که داک هامرشولد بود او را به سمت کارمند برجسته امور اقتصادي فرستاد به کنگو تا گزارش بنويسد از وضع اقتصادي آن مستعمره که مي رفت اصطلاحاً استقلال به دست آورد.

حاصل کار او باز خالصاً اپريم بود. او براساس کاوش هاي کامل و دقيقي که کرده بود گزارشي جامع نوشته بود از غارت آن کشور به وسيله دستگاه هاي معلوم و معمول بين المللي. اينچنين گزارشي باب طبع دبيرکل نبود. او از اپريم خواست گزارش تازه يي بنويسد با بازبيني و با نرم کردن مطلب. اپريم در جواب گفته بود اعداد را نمي شود نرم کرد. اختلاف نظر ادامه يافت نتيجه اين شد که اپريم از سازمان ملل بيرون رفت.

او آمد به آکسفورد. در اينجا او خوش مي زيست. موريس بارا رئيس نام آور کالج مرد محکم، فراوان فرهيخته و بسيار دلپذير بود که خرد و شيرين زباني بسيار داشت. اپريم به او و کار خودش دل بست. بعد هم همسري گرفت که به وجه باورنکردني با او جور بود. کارهاي بسيار جالبي براي کالج وادهام کرد. از جمله ترتيب هايي داد و سرنخ هايي را جنباند تا از ايران مبلغ فراواني براي کتابخانه کالج فراهم کرد. همچنين به عنوان افسر ارشد تحقيقات در انستيتوي آمار اقتصادي کار کرد.

يک ماه پيش به من تلفن زد و بي هيچ مقدمه يا به حاشيه رفتن گفت سرطان دارد و نزديک به مرگ است و از من خواست به دوست ديگري که در لس آنجلس داريم تلفن کنم و بگويم. به سرعت رفتيم به بالينش. باز همان خود اپريم خالص بود. نه شکوه يي داشت و نه اداي حزن و غم و سوز و ناله از وضعش. رئاليسم، چشم در چشم واقعيت انداختن. از حفظ سرتاسر يک قصيده بلند سعدي را خواند که از سال هاي دبيرستان به يادش مانده بود و از بزرگ ترين کارهاي آن بزرگ ترين همه شاعران و نثرنويسان فارسي زبان است.

بس بگرديد و بگردد روزگار

دل به دنيا در نبندد هوشيار

اي که دستت مي رسد کاري بکن

پيش از آن کز تو نيايد هيچ کار

اين همه رفتند و ماي شوخ چشم

هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار

آنچه ديدي برقرار خود نماند

و آنچه بيني هم نماند برقرار

دير و زود اين شخص و شکل نازنين

خاک خواهد بودن و خاکش غبار

نام نيکوگر بماند زادمي

به کزو ماند سراي زرنگار

صورت زيباي ظاهر هيچ نيست

اي برادر سيرت زيبا بيار

آدمي را عقل بايد در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

ديو با مردم نياميزد مترس

بل بترس از مردمان ديوسار

سعديا چندان که مي داني بگوي

حق نبايد گفتن الا آشکار

شايد اپريم طي 60 و چند سال گذشته فرصتي نداشته به اين دوباره خواندن يا باز به ياد آوردن اين اثر محتشم، اما موقعيت و قبول انتهاي عمر که از آن نمي شود اجتناب کرد، کليد زده بود و اين قصيده را از پرونده هاي ياد بيرون کشانده بود. بسيار زنده بود در اين بستر مرگ و تنها دريغي که بر لب داشت از وضع جامعه و آنچه روي داده بود در انگلستان و روسيه و ايران در نيمه دوم اين قرن. هيچ چيز شخصي، همه چيز اجتماعي. او بسيار خودش بوده زنده.

روزي پيش از مرگ در 24 نوامبر صبح به او تلفن کردم و گفتم «داريم مي آييم.» گفت؛ «نياييد. پيش از اينکه برسيد من رفته ام.» آخرين وداعش با من به همان اندازه شوخ و تيز زبان بود که عرفاني و از روي واقعيت. گفت «يا حق». به اين معني که «اي نيکويي»، «اي خدا»، «اي حقيقت». همه به هم بافته در اين دو هجا.

«يا حق، اپريم،»

عناوين اين صفحه
فرضيات روز
پيش بيني
سکوت و انتظار کافي است
صدآفرين براي ضرغامي
اپريم مردي که توان نه گفتن داشت
اهل تئوري بافي نبود
به ما گفتند دور اپريم خط بکشيد
هر نبردي مردي مي خواهد
نقشي از صراحت پرجرات بود
آقاي رئيس جمهور، مخاطبان ود را جدي بگيريد

سرمقاله
آقاي رئيس جمهور، مخاطبان ود را جدي بگيريد
علي محمد نمازي*

کل صحبت هاي آقاي رئيس جمهور در گفت وگوي تلويزيوني سه شنبه شب جاي نقد و بررسي جدي دارد اما موردي که ايشان در چند نوبت به آن پرداخته و دولت هاي گذشته را مسوول عدم اجراي آن معرفي کرده همان پرداخت نقدي يارانه ها است که امروز تحت عنوان تحول اقتصادي مطرح است.

با عنايت به توضيحاتي که در زير خواهد آمد اصل موضوع نادرست بوده و لذا اصرار بر آن جفا به ديگران محسوب مي شود.

از طرفي در پاسخ به سوال چرا شما بدون پشتوانه قانوني طرح واقعي کردن قيمت ها و پرداخت نقدي يارانه ها را آغاز کرده ايد آقاي رئيس جمهور پاسخ مي دهند که هدفمند کردن يارانه جزء احکام برنامه هاي سوم و چهارم بوده و دولت پشتوانه قانوني داشته است.

همچنين در پاسخ به اين سوال که چرا دولت در سال آخر فعاليت خود و در آستانه انتخابات رياست جمهوري اجراي طرح را آغاز کرده و ممکن است اين پول دادن به مردم شائبه جلب آراي مردم از اين طريق را ايجاد کند، اظهار مي دارد اين سوال را بايد از دولت هاي گذشته کرد که چرا پرداخت يارانه ها را هدفمند نکرده اند و ما تا آمديم کار کارشناسي بکنيم اجراي آن به اين زمان وصال داد.

براي مزيد اطلاع آقاي رئيس جمهور و کساني که چنين ذهنيتي دارند بايد يادآوري کرد اولاً آيت الله هاشمي رفسنجاني موضوع واقعي کردن قيمت ها و پرداخت نقدي يارانه ها را آغاز کرد.

ثانياً هدفمند کردن يارانه ها جزء احکام برنامه سوم توسعه نبود بلکه هنگام تصويب قانون تشکيل وزارت رفاه و تامين اجتماعي يکي از وظايف مهم اين وزارتخانه پرداخت هدفمند يارانه ذکر شد.

ثالثاً واقعي کردن قيمت نفت کوره، نفت گاز و بنزين و در نتيجه حمايت مستقيم از اقشار آسيب پذير، توسعه ناوگان حمل و نقل عمومي، اصلاح جاده ها و بهينه کردن مصرف انرژي از محل مابه التفاوت درآمد حاصل از محل واقعي کردن قيمت کالاهاي مذکور در ماده 3 برنامه چهارم توسعه مورد تصويب مجلس دوره ششم قرار گرفت و جهت اجرا ابلاغ شد.

قطعاً آقاي رئيس جمهور اطلاع دارند شروع برنامه چهارم از ابتداي سال 1384 بود که سال شروع به کار دولت خود ايشان بوده است.

اما مجلس دوره هفتم با تصور اينکه گراني هاي موجود در جامعه معلول افزايش چند درصدي حامل هاي انرژي است که سالانه در قالب قانون بودجه صورت مي گرفت لذا با تصور جلوگيري از گراني ها تصميم گرفت در قانون بودجه سال 1384 قيمت 16 کالا و خدمات دولتي را ثابت نگه دارد و براي اين کار حکم واقعي کردن قيمت سه کالاي مذکور و پرداخت هدفمند يارانه ها را از ماده 3 برنامه چهارم توسعه حذف کرد و بعد از چند ماه که قيمت ديگر کالاها و خدمات افزايش يافت به اشتباه خود پي برد و براي سال 1385 به سنت گذشته که همان واقعي کردن قيمت ها به تدريج بود، بازگشت. اما اين تصميم مجلس هفتم عواقب زير را در پي داشت ؛ 1- محروم کردن دولت به مدت يک سال از درآمد افزايش فرآورده هاي نفتي و حامل هاي انرژي. 2- کمک به افزايش بي رويه مصرف کالاهاي مذکور به ويژه مصرف بنزين که به تبع آن مجلس و دولت مجبور به اجراي سياست سهميه بندي شدند.

3- تغيير ماده 3 برنامه چهارم و حذف حکم هدفمند کردن يارانه ها از برنامه چهارم توسعه.لازم به ذکر است وزير وزارت رفاه و تامين اجتماعي و شخص آقاي رئيس جمهور نيز به فکر نيفتادند در چارچوب اجراي وظيفه اين وزارتخانه که هدفمند کردن يارانه ها است ابتدا حکم ماده 3 برنامه چهارم را احيا و سپس لوايح مورد نياز را تهيه و براي تصويب به مجلس ارائه کنند و حداقل از سال 1385 پرداخت هدفمند يارانه ها را آغاز کنند. لذا ملاحظه مي شود که بر اساس قانون برنامه چهارم توسعه دولت هشتم مسووليت اجراي قانون پرداخت هدفمند يارانه ها را نداشته و اگر مجلس هفتم اين حکم را از برنامه چهارم حذف نمي کرد اين وظيفه بر عهده دولت نهم بود.

اشکال ديگر دولت نهم اجراي با تاخير طرح هدفمند کردن يارانه ها بدون ساز و کار قانوني است و بايد پاسخگوي جو رواني بي اعتمادي که در جامعه در اين رابطه شکل گرفته و هزينه هايي که صورت گرفته، باشد.

*نماينده دوره ششم مجلس شوراي اسلامي


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام