|
|
|
|
|
|
|
|
|
injasafheakharast@yahoo.com |
|
|
|
|
|
|
|
دزدان دريايي - 2 |
|
|
نبرد تکنولوژي با دزدان دريايي |
|
|
|
آرش مومنيان
با رويدادهايي که در يک ماه اخير رخ داده اند، به نظر مي رسد مي توان تاريخ دريانوردي جهان و تجارت قديمي و پرسود دزدان دريايي را به دو قسمت تقسيم کرد؛ دوران پيش از تصرف نفتکش عربستاني «سيريوس استار» توسط دزدان دريايي خليج عدن و دوران پس از اين حادثه. در واقع اين رويداد عجيب که اواسط آبان ماه سال جاري رخ داد به نوعي مبداء تاريخ در اين زمينه تبديل شده و پس از آن مي توان حس کرد جهان دريانوردي شاهد تحولات چشمگيري به ويژه در زمينه مبارزه با دزدان دريايي خواهد بود.
در واقع پس از اين رويداد بود که برخي از مشاوران امنيتي شرکت هاي حمل و نقل دريايي پيشنهاد کردند از اين پس خدمه کشتي هايي که از خليج عدن عبور مي کنند، مسلح شوند. اما به چندين دليل حقوقي و امنيتي ديگر اغلب شرکت هاي کشتيراني تمايلي به اين کار ندارند. از اين رو، تقريباً با فاصله ناچيزي از تصرف نفتکش غول پيکر عربستاني با محموله دو ميليون بشکه نفت، شرکت هاي پيشرو در امور مختلف فناوري از جمله شرکت هاي الکترونيک به ميدان آمده و مدعي شده اند که سلاح هاي مناسبي براي مقابله با دزدان دريايي ساخته اند.
بلندگوي دوربرد و دستگاه صوتي مغناطيسي از جمله اين محصولات جديد فناوري در مقابله با دزدان دريايي هستند.
شرکت هاي سازنده مدعي هستند اين دستگاه ها در واقع سلاح هاي غيرکشنده يي هستند که مي توانند به طور موثر دزدان دريايي را از کشتي ها دور نگه دارند. واهان سيميديان مدير شرکت «اچ پي وي تکنولوژي» که سازنده بلندگوي دوربرد است، مي گويد اولين خاصيت اين دستگاه اين است که به خدمه کشتي اجازه مي دهد زماني که کشتي مشکوک دزدان دريايي را در فاصله دوري مي بينند با بلندگو به آنها اخطار دهند.
به عقيده سيميديان برخي از دزدان دريايي وقتي متوجه شوند از فاصله دور رويت شده اند و ديگر از فاکتور غافلگيري نمي توانند استفاده کنند از ادامه حمله منصرف مي شوند. اما با توجه به اينکه در مورد دزدان دريايي عدن دست کم در يک سال گذشته مواردي وجود داشته است که ناخداي کشتي پيش از تصرف با دزدان دريايي مکالمه راديويي داشته است، به نظر مي رسد کاربرد دوم بلندگوي دوربرد موثرتر و براي شرکت هاي کشتيراني جالب تر باشد.
سيميديان در اين باره مي گويد؛ «در صورتي که در حالت اول بلندگوي دوربرد موثر نبود و کشتي مشکوک نزديک تر شد، آن وقت ناخداي کشتي مي تواند اين دستگاه را در وضعيت «تون» قرار دهد. در اين حالت دستگاه صدايي توليد مي کند که آزاردهنده است و موجب اخلال در عمليات دزدان دريايي مي شود.
در حال حاضر بلندگوهايي که روي کشتي هاي تجاري نصب شده اند نمي توانند صدايي توليد کنند که براي انسان ها آزاردهنده باشد اما اگر مي خواهيد بدانيد محصولات ما مي توانند موجب آزار شده و دزدان دريايي را از ادامه عمليات منصرف کنند، بايد بگويم کاملاً همين طور است.»
با اين حال کارشناساني مانند نيک ديويس از موسسه «راه هاي مقابله امنيتي عليه دزدان دريايي» که مدتي است در زمينه تجهيز کشتي هاي عبوري از خليج عدن فعاليت مي کند، معتقدند شيوه هاي قديمي و مرسوم مانند استفاده از سيم خاردار گرداگرد کشتي و استفاده از فشار قوي آب در شلنگ هاي آتش نشاني روي عرشه (که دزدان را به دريا پرتاب مي کند) مي توانند مکمل مناسبي براي اين گونه ابزارهاي جديد باشند. |
|
|
|
|
|
|
|
جامعه |
|
|
|
|
|
|
|
کامبيز نوروزي
لابد راي درست بود که اجرا شد. صاحبان خون هم قصاص خواستند. سحرگاه يک روز پاييزي، طناب مرگ بر گلوي زن حلقه بست. کافي بود دقيقه يي آويزان بماند تا اجراي عدالت تکميل شود.
---
زن در گريز از ترس تنهايي صيغه مرد مي شود. دو دختر نوجوانش را به خانه مرد مي برد. روياي دور يک زندگي ساده مي تواند آسوده اش کند... در آن شامگاه جاي مرد را در کنارش خالي مي بيند. شايد حس غريب آوار تنهايي حرکتش مي دهد. کمي آن سوتر، در گوشه پنهان اتاق، مرد را مي بيند که هوسناکانه چشم در اندام تازه رس دخترک دوخته است. چيزي در حال اتفاق است. چاقو را ارزاني تن مرد مي کند، تا تن و جان دخترک به تيغ حرص چاک نشود.
روزهاي بعد تکه هاي تن مرد در کنار رودخانه تاب مي خورد. چه بايد مي کرد در آن تنهايي بي ثمر؟
---
مثل فيلم هاي هندي است، نه؟ همه چيز را براي يک گريه دارد. فقر، بي نوايي، بي پناهي، مرگ، دادگاه، زندان، اعدام زن، دختران بي پناه. (شايد برنامه آينده مادر) بشتابيد. غفلت موجب پشيماني است. بهترين فيلم. يک درام کامل. تماشاي اين فيلم به اطفال توصيه نمي شود.
هيچ کس اما حوصله نگاه ندارد. اصلاً کسي ديگر از اين قصه ها گريه اش نمي گيرد. خيلي تکراري است. همه ديده اند. زياد هم ديده اند. شايد اصلاً خودشان به شکلي بازيگر همين جور فيلم ها باشند. البته کارگردانان و تهيه کننده ها هم معمولاً هيچ وقت فيلم نمي بينند. راحت باشيد، سخت نگيريد، زياد هم فکر نکنيد. اعدام فاطمه ح. چيز ساده يي است. |
|
|
|
|
|
|
|
موسيقي |
|
|
هر چه باشد پاييز است ديگر |
|
|
|
پوريا سوري
حتماً براي شما هم پيش آمده که احساس کنيد عواطفتان را به بازي گرفته اند. حتماً براي شما هم پيش آمده که در داد و ستدي حس کنيد فروشنده شما را احمق فرض کرده و دارد با علم روانشناسي رفتار يا تحليل اظهارات شما چيزي را به قول معروف به شما مي اندازد. اين احساس که از عواطف انساني نسبت به هر فرضيه يي بهره برداري سوء شود هر کسي را متاثر مي کند و البته نبايد فراموش کرد اين نکته بسيار ظريف است و اکثر آدم ها مطمئناً آن را به حساب نمي آورند و تنها شايد عده يي را منقلب کند.
اينها را نوشتم تا به سراغ اين ايده در آثار منتشر شده موسيقي بپردازم. همه شما خواننده هاي زيرزميني را مي شناسيد. همين طور خواننده هاي روي زمين آمده را هم مي شناسيد. منظورم از روي زمين آمده يعني آن دسته از خواننده هاي غيرمجاز که با نشر اثري مجاز شده اند و ديگر زيرزميني نيستند. همه شما سه محسن زيرزميني خوان ديروز و مجاز امروز را مي شناسيد. منظورم محسن نامجو، محسن يگانه و محسن چاوشي است. عمده شهرت اين هنرمندان به واسطه زيرزميني بودن شان است. البته سبک و سياق متفاوت و برجسته اين آقايان را فراموش نکنيد. آنها به واقع خوب هستند و هرکدام طي يک پروسه آسانسوري در يک سال گذشته اولين آلبوم هاي رسمي شان را منتشر کرده اند و به طبقه همکف آمده اند، هر سه هم توانسته اند بازار را از آن خود کنند و به عبارتي در جداول فروش و خبر شماره يک نام گيرند. همه اينها درست، اما عطف به شروع يادداشت من مخاطب پس از انتشار آلبوم سومين محسن (چاوشي) بدون هيچ گونه داوري در مورد اثر، احساس رضايتمندي بيشتري کردم چرا که او در آلبوم خود نکته يي را نسبت به ساير زيرزميني ها لحاظ کرده بود و آن هم بکر و تازه بودن کل آثار بود. يعني نيامده بود از آثار قبلي خود که با آنها به شهرت رسيده در جهت تقويت اثر جديد خود و افزودن بار خبري و نوستالژياي بيشتر به آلبوم يه شاخه نيلوفر استفاده کند و قطعاتي جديد را منتشر کرده بود، هرچند سه اثر از دوازده اثر اين آلبوم پيش از انتشار لو رفت و روي بعضي سايت ها قرار گرفت اما تنظيم مجدد اين سه اثر و تغييراتي کوچک توانست آثار را زنده نگه دارد. در مقابل آلبوم هاي مجاز محسن نامجو و محسن يگانه مملو از آثار قديمي بود؛ آثاري که براي حداقل جمعي از ما خاطره يي به همراه دارد و ما را سريع تر با اثر اخت مي کند. اما خب و اينجا است که من مخاطب کمي حساس، احساس مي کنم از اعتمادم سوء استفاده شده. احساس مي کنم عاطفه من را لحاظ قرار داده اند براي جلب نظر بيشتر و البته امساک در نشر قطعات جديدتر، شايد خيلي ظريف باشد. |
|
|
|
|
|
|
|
محيط زيست |
|
|
|
|
|
|
|
حميدرضا ميرزاده
من يک «زمين داغ کن» هستم و يک روز از زندگي ام را برايتان تعريف مي کنم.
داخلي- خانه من - ساعت 7 صبح
ساعت زنگ مي زند و ناگهان از خواب مي پرم. چشمم به آباژور قرمز رنگ اتاقم مي افتد که روشن است. از تخت پايين مي آيم. چاي ساز را به برق مي زنم و به طرف دستشويي مي روم. هواکش از ديشب روشن مانده اما نمي توانم خاموشش کنم چون الان شديداً به کار کردنش احتياج دارم، دوباره به آشپزخانه برمي گردم و از فريزر نان در مي آورم. نان هاي يخ زده را داخل مايکروويو مي گذارم تا يک دقيقه دور خودشان چرخ بخورند.
صبحانه را مي خورم و از خانه مي زنم بيرون.
داخلي- راهرو خانه من- ساعت 30/7 صبح
دکمه آسانسور را مي زنم. چند لحظه بعد، در آسانسور باز مي شود و من هنوز وارد نشده ام که خانمي مي گويد «طبقه دوم». دکمه G را فشار مي دهم تا در بسته شود. به طبقه همکف مي رسم و از آسانسور خارج مي شوم. چراغ راهرو روشن است. به طرف تابلوي اعلانات ساختمان مي روم و قبض برقم را نگاه مي کنم. چه خبره، 25 هزار تومان...
غ...ف و غ...ف گويان از راهرو خارج مي شوم،
خارجي- حياط خانه من- ساعت 32/7 صبح
سوار ماشينم مي شوم تا ماشين را روشن کنم و از پارکينگ بيرون بيايم. دکمه دربازکن برقي را مي زنم تا در دولنگه را باز کند.
خارجي- خيابان- ساعت 45/7 صبح
اهل گوش کردن راديو پيام نيستم وگرنه از اين خيابان نمي آمدم، معلوم نيست اين ترافيک کي تمام مي شود. وقتي به محل کارم مي رسم حداقل 10 ليتر بنزين را در ترافيک هدر داده ام. آخر ماه بايد سري به علي بزنم تا به طريقي راضي اش کنم که کارت سوخت دايي جانش را بدهد بنزين بزنم،
داخلي- راهرو محل کار من- ساعت 30/8 صبح
به اندازه يک اتوبوس آدم جلوي در آسانسور ايستاده. با هر جان کندني که هست، سوار مي شوم. طبقه اول تقريباً همه پياده مي شويم، فقط پيرمردي که قصد دارد طبقه نهم را فتح کند داخل آسانسور باقي مي ماند.
داخلي- فضاي داخل شرکت- ساعت 33/8 صبح
منشي دفتر سلام مي کند. مي پرسم؛ «چه خبر؟» چند تا تلفن داشته ام با چند تا فکس. دخترک مي گويد؛ «هيجده تا اي ميل داشتيم آقاي مهندس». با اينکه مي دانم خيلي هايش چرند هستند، ولي مي خواهم که پرينت آنها را برايم بياورد. داخل اتاق که مي رسم، لپ تاپم را روشن مي کنم. پيغام «Low battery» مي دهد. مجبورم از آداپتورش استفاده کنم. کامپيوتر روميزي ام را هم روشن مي کنم. هنوز فرصت نکرده ام براي آن اسپيکر بخرم به خاطر همين لپ تاپم را مي آورم تا موسيقي گوش کنم. حوالي ساعت 11 است که دوستم تماس مي گيرد و به ناهار دعوتم مي کند. کارهايم را راست و ريس مي کنم تا ساعت 12 از شرکت بزنم بيرون.
خارجي- خيابان - ساعت 50/13
استيک خوبي خورده ايم. فقط اسمش را ياد نگرفته ام، خيلي سخت است، حميد پيشنهاد مي دهد کمي خيابانگردي کنيم. البته خودش مي داند که به خاطر پيشنهادش بايد 20 ليتر بنزين به من بدهد، حدود سه چهار ساعتي را در خيابان ها مي گذرانيم. حوالي ساعت 6 بعدازظهر حميد را جلوي محل کارش پياده مي کنم چون ماشين اش را جلوي دفتر کارش پارک کرده است.
خارجي- خيابان جمهوري، راسته فروشندگان وسايل صوتي و تصويري- ساعت 15/19
يک تلويزيون پلاسما چشمم را گرفته است. داخل مغازه مي روم «سينماي خانگي، با دي وي دي پلير و باند و ميز، روي هم چهار ميليون و 200 هزار تومان» با طرف چانه مي زنم. صد هزار تومان تخفيف مي گيرم و با يک برگ چک به تاريخ فردا، صاحب سينماي خانگي جديدتري مي شوم. تلويزيون قبلي ام را فروخته ام. 42 اينج بود، سمساري 400 هزار تومان مي خريد ولي فاميل مان خريد 450 هزار تومان.
داخلي- خانه خودم- ساعت 21
يک نفره جعبه تلويزيون و باقي قضايا را داخل آورده ام. حسابي از نفس افتاده ام. اتاق خوابم روشن است، يادم رفته است آباژور را خاموش کنم. خانه بسيار گرم است. از وقتي موتورخانه را تعمير کرده اند، خانه ام گرم تر شده. پنجره را باز مي کنم تا هوا متعادل شود. گرسنه ام، بايد زنگ بزنم تا برايم پيتزا بياورند. چون در يخچال به آن بزرگي، فقط آب پيدا مي شود، البته نه اينکه من آب داخل يخچال گذاشته باشم، خودش آب سردکن و يخ ساز دارد. سريع تلويزيون را برپا مي کنم. 60 اينچ، صداي عالي، کيفيت خوب. از خريدم راضي ام، همان طور که تلويزيون روشن است، مجله يي را که روي ميز است نگاه مي کنم. اين امريکايي ها مجله دارند، ما هم مجله داريم، مجله را ورق مي زنم، چشمم به يک آگهي تبليغاتي مي افتد. عکس يک چراغ مطالعه که معلوم نيست چرا يک بابايي سعي کرده پنج شش تا لامپ را با فشار داخل حباب آن بچپاند، زير عکس چراغ مطالعه نوشته است؛«اگر براي خواندن اين آگهي بيش از يک لامپ روشن کرده ايد، شما يک زمين داغ کن هستيد،»
به بالاي سرم نگاه مي کنم. هر هشت شعله لوستر روشن است. چراغ جلوي در ورودي، چراغ آشپزخانه و البته آباژور اتاق خوابم هم روشن است، دلبر چهار ميليوني ام هم که دارد بازيگران خارجي را نشان مي دهد. پايين همان جمله نوشته است؛ «به زندگي تان فکر کنيد، به زندگي فرزندان تان هم فکر کنيد. شما در اين جهان تنها نيستيد،» |
|
|
|
|
|
|
|
|