چهارشنبه، 13 آذر 1387 - شماره 1836
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سينما
سينماي کنوني ايران و معضل ابتذال- بخش اول
زرشک زرين، حلقه مفقوده سينماي ما
امير پوريا

جايي از فيلم «سوغات فرنگ» از محصولات موسسه پويافيلم در سال هاي اخير، شخصيت پدر (با بازي سعيد پيردوست) که دارد با دستگاه نمايش خانگي فيلم مي بيند و تخمه مي شکند، کسالت اش را نسبت به فيلمي که مي ديده، اين گونه ابراز مي کند؛ «يا تخمه ها الکي شده ن، يا فيلما آبکي شده ن»،

البته که در اين صحنه، او فيلم ايراني نمي بيند. چون ظاهراً - و نکته هولناک اين است که - ميان سينماگران و به ويژه مسوولان، کسي نمي پذيرد که فيلم هاي اين سينما به شدت و با سرعت به سمت هر دو کيفيت «الکي» و «آبکي»شدن پيش (در واقع، پس) مي رود. اين روزها، بعد از اکران داغ فيلم هاي به هر حال قابل بحثي چون «کنعان»، «دعوت»، «آواز گنجشک ها» و فيلم هاي متوسط اما بي آزاري چون «سه زن» و «خواب زمستاني»، حالا چند فيلم شبه کمدي سردستي بر پرده سينماها هستند که همچون بسياري محصولات اين سال ها، نفس ساخته شدن و به نمايش درآمدن شان تعجب آور است، چه رسد به اکران همزمان و پرفروش شدن شان. در حالي که مدت هاست در فرهنگ واژگان مسوولان و حتي منتقدان سينمايي، به ندرت به واژه «ابتذال» به عنوان نشانه ضعف، سخافت و بي رمقي فيلمي استناد شده، در اين مجموعه مطالب که از امروز شروع مي شود و ادامه خواهد داشت، به جلوه هاي بحران فعلي سينماي ايران در اين زمينه مي پردازيم. طبيعي است که در اين زمينه، نظرات متفاوت سينماگران و نويسندگاني از گرايش هاي فکري و سليقه يي مختلف را خواهيم خواند و به برخي اظهارنظرهاي مرتبط با موضوع در دهه هاي گذشته سينماي ايران بعد از انقلاب نيز سري خواهيم زد؛ بابت يادآوري و قياس وضعيت اکنون با افق هايي که زماني تعريف و تبليغ مي شد.

---
«سينماگر ما بايد به جايي برسد که اين تعهد اخلاقي را داشته باشد؛ وقتي تماشاچي را به سالن سينما مي کشاند و دو ساعت وقتش را مي گيرد، لااقل يک قدم او را به جلو برده باشد... با خيلي از اين فيلمسازان که صحبت مي کنيم، به اين نتيجه مي رسيم که اين آدم بايد شاگرد مدرسه سينما باشد، در حالي که از بد حادثه معلم شده،»
سيدمحمد بهشتي / سال 1362

«من دست آن سانسورچي را مي بوسم که پاي ابتذال را از اين سينما کوتاه کند.»
عبدالله اسفندياري / سال 1363

«همه مي دانيم که عدالت در بسياري از حرفه هاي سينمايي وجود ندارد. يعني سره از ناسره تشخيص داده نمي شود و يک فيلمبردار، فيلمساز يا تدوينگر از خيلي امتيازهايي که مي توان در اين رشته برايش فراهم کرد، محروم مي شود و آدمي که شرايط برخورداري از اين امتيازها را ندارد، با وجود کيفيت نازل کارش، از آن بهره مند مي شود.»
سيدمحمد بهشتي / سال 1365

«ديگر فيلم مبتذل در سينماهاي کشور اکران نخواهد شد.»
محمود اربابي / سال 1384

«اگر به توازن طبيعي عرضه و تقاضا تن بدهيم، فاجعه هاي فرهنگي اتفاق مي افتد و به جاي اينکه سينما به تماشاگر مسير بدهد، همان عوام زدگي ها، همان هيجان طلبي ها و همان سطحي نگري هاي تماشاگر، هدايتگر سينما مي شود و اين همان چيزي است که شما سينمادوستان هم موافقش نيستيد... اين منتهاي آرزوي ماست؛ فيلم هايي داشته باشيم داراي ارزش هاي فرهنگي که بسيار هم تماشاچي داشته باشد.»
عبدالله اسفندياري / سال 1367

بازخواني اين اقوال، در روزهايي که فيلمي ظاهراً کمدي با داستان و تصوير دو برادر به هم چسبيده بر پرده سينماهاي پايتخت است و عجيب تر آنکه روز جمعه هفته گذشته را با فروشي 30 ميليوني گذرانده، بس طعنه آميز مي نمايد. ظاهراً مصداقي که از ابتذال و جلوه هاي آن در ذهن هاست، به پديده هايي چون حجاب، پوشش، تماس فيزيکي و عناصر صوري و ظاهري مشابه محدود مي شود. ظاهراً فيلمنامه، روابط آدم ها، باورپذيري موقعيت ها، بامعنا بودن کل روايت، خط و ربط درست و معقول اتفاقات و کنش ها و از همه مهم تر، دست کم نگرفتن شعور مخاطب و حتي خود سينماگر، دخلي به ابتذال ندارد. ظاهراً غيراخلاقي ترين رفتارها، از جمله ورود دزدکي يک عاشق فضول مزاحم به خانه دختري که دل از او ربوده، با آنکه کوچک ترين نمک و مزه يي به «شاخه گلي براي عروس» نمي بخشد، فقط با رعايت همان ملزومات صوري، از دايره ابتذال و انحطاط اخلاقي خارج مي شود و مي تواند به قهرمان مثبت فيلم نسبت داده شود، ظاهراً درآوردن پا از کفش يا جوراب از پا، و در ادامه آن «پيف پيف»کردن اطرافيان از بوي ناخوش پراکنده در هوا، براي قهرمان مثبت فيلم «شارلاتان» ويژگي منفي به حساب نمي آيد و گنجاندن اين شوخي سخيف در فيلمي که 40 سال بعد از فيلمفارسي هاي تحمل ناپذير رضا بيک ساخته شده، موجبات ابتذال را فراهم نمي آورد. ظاهراً اگر رقابت بين مردان يک فيلم بر سر جلب نظر دختري به گستره يي چهارنفره برسد و تازه يکي از آنها دوربين به دست و قهقهه زنان، ديگران را به زدن و کوفتن همديگر ترغيب کند، در صورتي که فيلمي مثل «تيغ زن» به هوا و هپروت بزند و با هيچ گوشه يي از وضعيت جامعه و جوانان معاصر نسبت جدي و بامعنا نداشته باشد، در چارچوب تجليات واژه ابتذال قرار نمي گيرد. ظاهراً موقعيت لورفتن مردي که به تصور مسافرت رفتن همسرش، با زني ديگر در خانه خلوت کرده، به دليل اينکه زن دوم هم همسر شرعي اوست و اتفاقي در مسير روي دادن منعيات در فيلم رخ نداده، مي تواند بدون نگراني از ابتذال، در «زن ها فرشته اند» تصوير شود و موجبات طيب خاطر مردم اندوه زده و افسرده حال اين زمانه را فراهم سازد. ظاهراً ديگر هيچ نگراني و احتياطي در قبال اتصال به ابتذال در اين سينما و محصولاتش جاري نيست چون استناد به آمار توليد و آمار فروش فيلم ها، به مهم ترين رکن ادعاهاي مسوولان سينمايي وقت بدل شده است.

واکنش احتمالي برخي از خوانندگان اين نوشته - تا اينجا- مي تواند چنين باشد که اولاً اين حرف ها در نهايت به نفع نظارت قيم مآبانه دولت بر سينما تمام خواهد شد و ثانياً ميان مشکلات عديده اين سينما، انگشت گذاشتن روي حد و سطح تکنيک و مضمون و روايت اين شبه کمدي هاي بفروش، نه تنها به منزله رها کردن اصل و گرفتن فرع است، بلکه اساساً به بازايستادن چرخه اقتصاد همين چيزي که از اين سينما باقي مانده، خواهد انجاميد.

عرض مي کنم که تکيه اين سينما به فروش فيلم هايي در ابعاد «ده رقمي» از آن نجات هايي است که بدتر از سقوط در چاه مي نمايد. فيلمي که قهرمان زن و مردش براي فرار از دست رئيس دزدها و نوچه هايش، در ليوان آنها داروي خواب آور مي ريزند، اما بعد که آنها از خواب بيدار مي شوند و به خود مي آيند، در کمال حيرت مي بينيم که مرد با فرش گرانبها دررفته و زن آنجا مانده است بي آنکه دست يا پايش بسته باشد و دليلي براي ماندن و نگريختن اش در ميان باشد. اين ميزان پرتي و بي منطقي يا تکيه بر تغيير رنگ فرش به دليل شکم روش کودک نوزاد به عنوان شوخي کليدي فيلم که مسير داستان را عوض مي کند، صرفاً به دليل فروش نيم ميليوني فيلم در اکران تهران قابل توجيه و تحمل مي شود.

وقتي امکان ورود به عرصه هاي پيشتر ممنوعي چون طرح آسيب هاي جنگ، طرح معضلات اجتماعي، طرح گير و گرفت هاي ميان زن و مرد را طلب مي کرديم، هدف مان دستيابي به فيلم هايي در اين قد و با اين جنس بود. رونق بخش خصوصي بنا بود با نمونه هايي چون «عروس فراري» به دست آيد که آدم خوبش به آدم بدش مي گويد؛ «همچين گردن تو مي شکنم که از روي کلفتي گردن خر يه ربع واسه خودت ديکته بگي.» رها شدن از غرقاب فيلمفارسي بنا بود در اين مقياس تعريف شود که آن سال ها آرتيست اول فيلم با دست خالي به جنگ چاقوکش هاي بي مرام کينه توز مقابلش مي رفت و حالا در «آکواريوم» فقط براي ترساندن حريف به او در خصوص «تيزي» توي جيب باراني اش هشدار مي دهد و بعد رو مي کند که در جيبش يک دوزاري بوده. همين که واقعاً دست به چاقو نبرده به همه چيز ساحت اخلاقي مي بخشد و موقعيت و صحنه و فيلم را از حيطه شمول ابتذال به درمي آورد؟ اگر مي خواستيم و مي خواهيم به کمدي در جايگاه گريز راه اين سينما از رکود اقتصادي متوسل شويم، درک و تلقي مان از اين قالب کهن قصه سرايي را چنين بايد نشان دهيم که «مارمولک» و «مکس» را با وجود فيلمنامه و روابط و معاني سنجيده پيش از موعد اتمام اکران شان از پرده به زير بياوريم؟ و بعد شوخي نويسي در کمدي هايمان به اين سطح برسد که مادر فيلم «سوغات فرنگ» به پسرش بگويد «دختره جوابش مثبته» / «من که نشنيدم چيزي گفته باشه مادر» / «خب همين ديگه پسرم. سکوت علامت رضاست.» / «مادر، من که نمي خواهم با رضا عروسي کنم، مي خوام با اين خانوم عروسي کنم.»
يا مرد فيلم «تلافي» که آدم ربايي برنامه ريزي شده يي را تدارک ديده تا مردانگي اش را به زنش ثابت کند. تلفني به دزدان بگويد «اگه يه مو از سر زنم کم بشه پدرتونو درمي آرم» و زن زير لب بگويد «توي اين حال و روز، آقا به فکر موهاي منه.»
کمدي نمونه يي دهه 60 ما «اجاره نشين ها» و کمدي پيشتاز دهه 70 مان «مرد عوضي» بود. مي توانستيم در دهه 80 رويکرد
- و نه مصرف يک بار مصرف - «مارمولک» و ساختار و فيلمنامه حساب شده اش را به الگوي نمونه يي کمدي اين دوران بدل کنيم.
چگونه شد که از «مادرزن سلام» سردر آورديم؟ و چگونه شد که خارج از عرصه کمدي، تلقي مان از سليقه مردمي به فيلمي چون «سربلند» رسيد که بر شبح رنگ پريده مرحوم فردين 30 سال و 40 سال پيش متکي است و در نهايت حدود 20 ميليون تومان مي فروشد.
تلخ است که بازگشته ايم به آن راه حل هاي قديمي دهه شصتي؛ که راه رهايي از اين سخافت، ممنوعيت است؛ که نگاه و مواضع رسمي بايد مراقب هويت سينما و شعور عمومي مخاطب آن باشد؛ که اين سقوط همان قدر به نبود خلاقيت در اهل سينما برمي گردد که به مديريت و برداشت محدودي که از ابتذال در ابعاد پوششي و ظاهري صرف دارد.
با اکران همزمان «چارچنگولي»، «دلداده» و «خواستگار محترم» و در راه بودن «دلباخته» و «احضارشدگان» جلوه هاي بديع ديگري از سايه يي که اين بختک بر سينماي معاصر ما افکنده و فيلمفارسي را به امتدادي بس بلندتر از قامت کوتاه فرسوده اش رسانده، پيش رو خواهد گذاشت. شايد اين دوره بار ديگر دل مان را براي عنوان افتخاري «زرشک زرين» که ابداع بنده و چند تن از دوستان همفکر در دوران مديريت انجمن منتقدان بود، تنگ کند. عنواني که بدون شبهه قيم مآبي و غيره که بحق درباره نگاه دولتي و سياست هاي هدايتي- حمايتي- نظارتي گذشته مطرح مي شد، مي توانست ناشي از نگراني چند سينمادوست از ويراني و تباهي و انحطاط و انحراف خود سينما و طراوت و لطافت و اقتدار و اثراتش باشد و اين روزها به شدت بدان نيازمنديم.
عناوين اين صفحه
زرشک زرين، حلقه مفقوده سينماي ما

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام