دوشنبه، 11 آذر 1387 - شماره 1834
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ بدون افسانه بدون راز
تاريخ بدون افسانه،بدون راز
مرگ، کسب و کار آنها بود
arash7980@yahoo.com
آرش خوشخو


طبق آنچه اسناد تاريخي در اختيار ما قرار داده اند شما در حال نگاه کردن به تصوير دو هيولا هستيد. اين دو زنداني آرام و مفلوک در پانتئون جنايتکاران بزرگ قرن بيستم قرار مي گيرند. آنها نه آدمکش هايي رواني هستند و نه متجاوزان به زنان و دختران. مردان باهوش و خودساخته يي هستند که در ژانر جنايت هاي ايدئولوژيک پرونده قطوري براي خود ساختند و خب همه مي دانيم در جنايت هاي ايدئولوژيک ارقام قربانيان به سادگي از مرز هزار، صد هزار و ميليون مي گذرد...

مرد سمت چپ رودولف هس است؛ معاون سرسپرده هيتلر که در تمام تصميم هاي ويرانگر هيتلر به عنوان مشاور اصلي او انجام وظيفه کرد. اما او به شکل احمقانه يي در هنگامه جنگ جهاني دوم گرفتار متفقين شد. هيتلر در سال 1941 به اين فکر افتاد که مي تواند با انگليسي ها به شکل محرمانه قرارداد صلح امضا کند و با آسوده شدن خيال از جبهه شمالي با فراغ بال خدمت روس هاي سمج برسد. پس در اقدامي ديوانه وار معاون سرسپرده خود را با پروازي مخفيانه در اسکاتلند فرود آورد به اين اميد که در مذاکره با چرچيل نظر او را جلب کند. اما انگليسي ها به سادگي او را دستگير و تا آغاز محاکمات نورنبرگ او را حبس کردند.

سمت راست مارشال گورينگ مشهور است، فرمانده نيروي هوايي هيتلر و نايب فرمانده پيشوا. مردي که صراحتاً مي گفت؛ «من وجدان ندارم، آدولف هيتلر وجدان من است.»؛ يک جنايتکار خودشيفته و تجمل پرست و با اعتماد به نفسي ديوانه وار که هيچ گونه تصوري از حجم جنايت هاي خود نداشت. او فردي بسيار باهوش بود (با ضريب هوشي 147) و هرگز زير بار نرفت که مسوول جنايت هايي است که در آلمان نازي صورت گرفته است. در طول محاکمات نورنبرگ او جسورانه محاکمه کنندگان خود را به سخره مي گرفت و با آنان بازي مي کرد. او بهاي اين سياست تهاجمي خود را با محکوم شدن به اعدام پرداخت. هرچند با استفاده از يک قرص سيانور ساعاتي قبل از اعدام، خود به زندگي اش پايان داد.اما آن يکي رودلف هس در عملياتي محيرالعقول خود را به ديوانگي زد. وانمود کرد حافظه اش را از دست داده است. در تمام طول محاکمات با نگاه هايي گيج و گنگ به اطراف مي نگريست، کتاب مقدس مي خواند و جواب هاي پرت و پلا مي داد. رفتار او حتي ديگر مقامات آلماني رژيم نازي را نيز کلافه کرده بود.او پاداش اين نقش بازي کردن استادانه اش را با فرار کردن از حکم مرگ دريافت کرد. اما نمي دانست سرنوشت چگونه او را به سنگدلانه ترين شکل ممکن مغلوب خواهد کرد. او به حبس ابد محکوم شد و از سال 1946 تا 1987 در زندان برلين حبس شد. در 10 سال آخر حبس بارها تقاضاي عفو کرد اما روس ها به گذراندن ادامه دوران محکوميت او اصرار داشتند. دست آخر در سال 1987 اين جنايتکار باهوش نازي پس از 40 سال حبس، خود دست به کار شد و با استفاده از يک رشته سيم برق خودش را حلق آويز کرد. او هنگام مرگ 93 سال داشت. گويي از سماجت خود براي زنده ماندن خسته شده بود. سرنوشت با 40 سال تاخير او را به جزاي خود رساند.
آنچه در زير پنهان است
همه چيز به نظر در صلح و شادماني است. چه کسي از روي اين عکس مي تواند کمترين اختلافي را ميان اين دو سياستمدار پيش بيني کند. تصوير مربوط به تابستان 1968 است. لئونيد برژنف (وسط) و الکساندر دوبچک رهبر اصلاح طلب چکسلواکي (سمت چپ) اين گونه قهقهه يي دوستانه سر داده اند. ماجرا دقيقاً 7 آگوست 1968 است. درست دو هفته قبل از آنکه تانک هاي روسي به بهار پرشور پراگ پايان دهند و الکساندر دوبچک و يارانش را به همان سرنوشتي دچار کنند که 12 سال پيش از آن بر سر ايمره ناگي و دوستانش در مجارستان آورده بودند. هرچند دوبچک از مرگ رهايي يافت و با سازش با اشغالگران آنقدر زنده ماند تا فروپاشي پرده آهنين را به چشم ببيند.برژنف سنگين و محافظه کار حتي آن ژست هاي دموکراتيک خروشچف را نيز نمي گرفت. به دستور او 200 هزار سرباز پيمان ورشو طي 24 ساعت، با کشتن 72 سرباز چک و زخمي کردن 270 نفر به راحتي چکسلواکي را تسخير و دولت دوبچک را سرنگون کردند. مردم پراگ هرگز خاطره بهار 1968 را فراموش نخواهند کرد؛ دوراني که شور و سراب آزادي آنها را از خود بيخود کرده بود. اما انقلاب کوچک آنها اتفاقي زيبا در زماني اشتباه بود. آن ميوه هنوز نرسيده بود. وعده ديدار آنها با آزادي 20 سال بعد بود. زماني که ديگر بلوک شرق حياط خلوت روسيه محسوب نمي شد.
زني براي تمام فصول
رابرت کاپا، ارنست همينگوي، روبرتو روسليني ، آلفرد هيچکاک و... اينها شماري از دلباختگان مشهور اين زن فرازميني بودند. اين سوئدي بلندقامت که در اواخر دهه 30 به امريکا آمد و جا پاي هموطن خود گرتاگاربو گذاشت و در کمتر از يک دهه آوازه يي فراتر از او پيدا کرد؛ ترکيبي نادر از هوش، حساسيت، ظرافت، قدرت بازيگري و وقار. حتي مرور نام فيلم هايي که اينگريد برگمن در آنها نقش آفريني کرده، شماري از به يادماندني ترين پرتره هاي زنان سينما را به ذهن متبادر مي کند؛ کازابلانکا، زنگ ها براي که به صدا درمي آيند، بدنام، چراغ گاز، ژاندارک، استرومبولي، آناستازيا، سفر در ايتاليا و... حتي در گذر ده ها سال از آن دوران طلايي، کاراکترهاي او همچنان مدرن، امروزي و جذاب هستند، اما زندگي واقعي او خود ابعادي دراماتيک تر از فيلم هايي که بازي کرد، پيدا کردند. رابطه عاشقانه او با روبرتو روسليني ايتاليايي، مهاجرت ناگهاني او به ايتاليا و ازدواج بي سر و صداي آن دو نفر- که لازمه اش جدايي برگمن و روسليني از همسران شان بود- و سپس بازگشت دوباره اش به امريکا در ميانه دهه 50 ، ديگر از داستان هاي کلاسيک دنياي سينماست. او را در پشت صحنه فيلم در «برج جدي» مي بينيد؛ در يکي از معدود لحظات شادي بخشي که ميان او و فيلمساز بزرگ سينما آلفرد هيچکاک رخ داد. آن طور که روايت شده پشت صحنه اين فيلم آکنده بود از مجادلات، بي پايان برگمن و هيچکاک. اما خدا را شکر که به جاي آن همه مجادلات، چنين تصوير شادمانه يي از همکاري اين دو نابغه مسلم سينما به يادگار مانده است. عکس مربوط به تابستان 1948 است. کمي قبل از مهاجرت برگمن به ايتاليا.
عناوين اين صفحه
مرگ، کسب و کار آنها بود
آنچه در زير پنهان است
زني براي تمام فصول

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام