دوشنبه، 11 آذر 1387 - شماره 1834
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مديريت به وقت گرينويچ
امير حسين ناصري

استاد هيچ گاه پاسخ روشني براي ما نداشت. لحظه يي درنگ مي کرد، شانه يي بالا مي انداخت، برمي گشت و به درس مي پرداخت. استاد هيچ گاه نخواست يا نتوانست آنچه مي خواست را بگويد. اين پرسش هيچ گاه به پاسخ روشني منجر نشد که «چرا با وجود تئوري هاي علم مديريت و نتايج مثبت آن در کشورهاي توسعه يافته، در ايران، ما کمتر از آنها بهره مي گيريم؟» استاد که پاسخ نداد اما اي کاش يکي پاسخ دهد اين شيوه چگونه شيوه مديريتي است در ورزش کشور؟ چگونه، چطور، در پي کدام مطالعات و تحقيقات، براساس کدام بررسي ها و با در نظر گرفتن کدام معيارها، رئيس ورزش کشور تصميم مي گيرد باشگاه هاي فوتبال به شهرستان ها منتقل شوند؟

اين علم مديريت که در سطوح مختلف آموزش داده مي شود، شايد بي معني ترين علم روزي باشد که ما در ايران و البته در ورزش يک عده دانشجو برايش مي گيريم، کلي هزينه مي کنيم و دست آخر افراد متوهمي به جامعه مي فرستيم که مي خواهند با شيوه هايي که آموخته اند، کار کنند ولي وقتي به طور مثال وارد حوزه يي مثل ورزش مي شوند، درمي يابند که نه، يا آنچه آموخته اند بيهوده است يا مديريت مثلاً ورزش در ايران يک چيزي شبيه «و» است در کلمه «خواندن» که نوشته مي شود ولي خوانده نمي شود. از اين واوها تا دلتان بخواهد در مديريت ورزش داريم. يکي از همين واوها مطالعات، تحقيقات و بررسي آماري پيش از اتخاذ شيوه يي در مديريت است. چند سوال که نوشته مي شوند ولي خوانده نمي شوند يا اصلاً به کار نمي آيند، اينها است.

1-کدام مطالعه تحقيقاتي نشان داده است فوتبال در فلان استان يا شهر مثل همدان، قزوين، زاهدان يا... از سوي افراد جامعه آن شهر پذيرفته مي شود؟

2- کدام بررسي اقتصادي نشان داده است اگر فوتبال حرفه يي و اصل 44 اجرا شود، بخشي از هزينه هاي باشگاه داري پيکان در قزوين توسط بليتي که مردم آن شهر علاقه مندانه خريد مي کنند، تامين مي شود؟

3- براساس کدام آمار و تحقيقات، مردم قزوين يا همدان داشتن تيم فوتبال را جزيي از نيازهاي جامعه شهري شان مي دانند؟

4- کدام اصل مديريتي، مديران ما را متقاعد کرده است در کاشان ورزشگاه 15 هزار نفري بسازيم ولي تيم فوتبال را به شهري منتقل کنيم که گنجايش ورزشگاهش هفت هزار نفر است؟

5- براساس طرح آمايش ورزش کشور که توسط رئيس سازمان تربيت بدني در حال اجرا است، شهرهايي که به طور ميانگين در رشته هايي قهرمان پرورند، تمرکزشان هم روي آن رشته ها بيشتر از ساير ورزش ها خواهد بود. در پي کدام بررسي طرح آمايش به اين نتيجه مي توان رسيد که همدان در رشته فوتبال مي تواند توليدکننده باشد؟ اصولاً چند همداني در تاريخ فوتبال ايران سراغ داريم يا چند فوتباليست همداني در ترکيب تيم پاس همدان به چشم مي خورند؟

6- چگونه انتقالي است، کوچ تيم ها از تهران به شهرهاي مختلف وقتي به طور مثال تمرينات هرروزه پيکان در تهران انجام مي شود يا راه آهن با برخورداري از امکانات حرفه يي و کم نظير در اکباتان مجبور است به فکر ساخت استاديومي در شهرري باشد که با هزينه يي گزاف آماده مي شود و صد البته ورزشگاه هاي تختي و شيرودي تقريباً استفاده حرفه يي ندارند؟ کدام اصل مديريتي مي گويد ورزشگاه يادگار امام تقريباً 15 سال در حال تکميل باشد و ما ورزشگاه هايي بيهوده بسازيم که مثلاً آمارمان بالا برود؟ ساخت ورزشگاه در کاشان براي جوانان اين شهر کاملاً منطقي است اما آيا صحيح است ما در شهرهاي فوتبالي کشورمان مثل شيراز، اصفهان و تبريز دو استاديوم کامل، مطابق استاندارد دنيا نداشته باشيم و در کاشان براي 15 هزار نفر سکو بسازيم. آيا نمي شد در کاشان ورزشگاه هفت هزار نفري ساخت و در قزوين 15 هزار نفري؟

---

استاد شانه بالا مي اندازد و پاسخ نمي دهد. مثل تمام سوال هايي که نوشته مي شوند ولي خوانده نمي شوند، خوانده مي شوند و به ياد سپرده نمي شوند. علم مديريت ورزش ايران پر است از اين «واو»ها. پرسپوليس و استقلال را به قزوين مي فرستيم تا در ورزشگاهي مسابقه بدهند که هفت هزار نفر گنجايش دارد و مسوولان شوراي تامين مجبورند با فروش پنج هزار بليت موافقت کنند تا بيشتر از 10 هزار نفر وارد استاديوم نشوند. از اينکه چند 10 هزار نفر موفق نمي شوند وارد ورزشگاه شوند که بگذريم، در مورد وضعيت تماشاگران براي نشستن روي سکوها فکري کرده ايم؟ آيا اين طرح ها احترام به مردم و جوانان يک شهر است وقتي بدون بررسي و آماده سازي مقدمات، يک تيم بزرگ را به آن شهر منتقل مي کنيم؟ بهتر نيست قبل از دعوت مهمان، جيب مان را نگاه کنيم که پول داريم يا نه؟ مديريت يعني همين. يعني هر وقت شب هنگام فکري به سرمان زد، قبل از آنکه فردا اول وقت اجرايش کنيم کمي در مورد آن فکر کنيم. به همين سادگي.
سکوت و اين طرح تازه
علي اکبر قاضي زاده

ظاهر پيرمرد مثل بيشتر مردم اکباتان، داد مي زد حقوق بگير است. يک نان سنگک را تا زده بود و در خود فرورفته، مي رفت. فقط پرسيدم؛ نانوايي خلوت بود؟ همين، مثل تخته يي که در برابر آب بگذاري و يکباره برداري، فغان برداشت؛ بله خلوت، سنگک پونصد تومني، هفتصد تومني که صف نمي خواد... باورم نشد. پونصد تومن،

توضيح داد که قرار شده آرد را اين نانوايي آزاد بگيرد و نان را هم آزاد با مردم حساب کند؛ معمولي 500 تومان و کنجدي 700 تومان. چطور است؟ پيرمرد از خشم مي لرزيد و مي گفت. من را به جاي آمر و عامل اجراي طرح گرفته بود و حرف هايي بار من کرد که بازنوشت آنها شامل کاربرد عبارات رکيک مي شود و عاقبت خوبي ندارد. يک کلمه درآمدم که لابد اين طرح مزايايي هم دارد. که ديگر کوک مرد بر هم خورد. بيهوده در سوراخ و سنبه هاي کت از مدل افتاده اش دنبال فيش حقوقي گشت و پيدا نکرد. لزومي هم نداشت.

به يقين تمام زمامداران، در همه جاي دنيا مي خواهند که به مردم و سرزمين خود خدمت کنند. اين طرح تازه اقتصادي هم، آن طور که پيامدهاي آن را جسته و گريخته وعده مي دهند، جنبه هاي مثبتي هم دارد. مثل اينکه يارانه را فقط به محروم تران بپردازيم، تعهدهاي دولت را کم کنيم، ماليات را از آناني بيشتر بگيريم که بيشتر بهره مند مي شوند، شبکه و شيوه بانکداري را اصلاح کنيم و... اما چگونه؟

روحيه اين دولت چند محور مهم دارد؛ پافشاري تا سرحد امکان بي اعتنايي به افکار عمومي- دست کم آن بخش که نقدي يا مخالفتي ابراز مي کنند- بي اعتمادي به اهل استدلال، سپردن امور مهم به گروهي محدود از محرمان، حساسيت فراوان نسبت به قياس عملکرد دولت با دولت هاي ديگر و...

اجراي برنامه تازه اقتصادي دولت حتي پيش از طرح در مجلس، با حذف تدريجي برخي يارانه ها آغاز شده است- مثل يارانه لبنيات، شوينده ها، سوخت و نان- آن هم با آهنگي غافلگيرکننده؛ غافلگيرکننده براي قشرهايي که تخصص خود، مهارت خود يا پيشينه تحصيلي خود، در سال هاي عمر را به بخش دولتي يا خصوصي فروخته اند.

مردم مي توانند سختي امروز را با منطق رسيدن به آينده يي بهتر و زندگي در جامعه يي توسعه يافته و پيش رونده با شکيبايي از سر بگذرانند؛ به يک شرط، يکي پيدا شود و توضيح دهد اين طرح چگونه اجرا مي شود؟ در کوتاه زمان نياز به چه گذشتي دارد؟ در بلندزمان چه موهبتي را در پي مي آورد؟ به کدام دليل وضع اقتصادي دهک هاي پايين تر بهبود مي يابد؟ و چگونه ما به آن آرزوي ديرين، يعني بي نيازي از صادرات نفت مي رسيم که تنها دارايي ماست، اما برخورداري از اين دارايي به هيچ شکل در اختيار ما نيست؟

قبول کنيد که وقتي دستگاه اجرايي انتظار دارد مردم با صبوري براي پودر و رب و سوخت و ماست و قند و ميوه و... هر روز بيشتر بپردازند، لابد بايد اين حق را هم به مردم بدهد که بپرسند، چرا؟ تا کي؟ چگونه؟

پيرمرد هم شهرکي من مي گفت؛ گراني، 10 درصد، 20 درصد، 30 درصد؛ نه يکباره دو سه برابر، و همچنان با يک دست و با دستپاچگي دنبال سند اثبات آور مي گشت؛ فيش حقوق آبان ماه،

در همين 10 ، 20 سالي که گذشت، چند برنامه اقتصادي بزرگ و متروک مانده را آزموده ايم؟ طرح جايگزيني صادرات صنعتي به جاي صادرات سنتي، طرح خودکفايي دستگاه هاي دولتي، طرح واردات با هدف رقابت پذير شدن توليد داخلي، طرح خصوصي سازي، طرح خودکفايي کشاورزي، سند چشم انداز، برنامه هاي اول و دوم و سوم و... بسياري از اين برنامه ها درست در افق مقابل قبلي بايد اجرا مي شد و شد. من با اعتماد به حسن نيت طراحان آن برنامه ها به ياد آنان که باز هم طرح تازه و صد البته پر از حسن نيت را براي اجرا آماده مي کنند، مي آورم که آغاز و اجراي اين طرح هاي نيمه تمام رهاشده، جماعت کم تعدادي را بهره مند کرده، اما به گروه هاي پرتعدادتري هم آسيب زده است.

من از اقتصاد چيز زيادي نمي دانم- اين را بايد اول مي نوشتم- اما اين را مي دانم که امثال من، چون کالايي براي معامله کردن- يعني گران تر فروختن در جريان هر گراني همگاني- نداريم، با هر برنامه تازه، ضرر ديده ايم و چون با جا به جا شدن آن گروه مجري، آن برنامه هم لاي پرونده ها فراموش شد، آن توسعه وعده داده شده هم حاصل نشد و باز برنامه تازه تر.

اگر پذيرفته ايم که توفيق در اجراي هر طرح اقتصادي به آمادگي رواني مخاطبان آن طرح ها نياز دارد، بد نيست براي مردم توضيح داده شود؛ يعني خيلي هم خوب است. متوجه هستم که گشادن پنجره به سوي اين طرح، آغاز پرسش هاي بي پايان بعدي مي شود. اما نبايد از پرسيدن، پروا کرد. مردان بخش اطلاع رساني دولت، خوب است در مورد برنامه تازه، مخاطبان پرتعداد برنامه را روشن کنند.

پيرمرد کاغذ هايي را با لب نگه داشته بود و با تنها دست آزاد مانده اش، همچنان مي گشت. مي گشت و از روزنه باريکي که در دهانش باقي بود، همچنان داشت من را روشن مي کرد. گفتم؛ چشم و دل ما از سند سير شده؛ نان 500 توماني را عشق است،
اتفاق
وقتي تصوير خشونت برايمان عادي مي شود
پدرام الوندي

يک نوجوان امريکايي در برابر وب کم کامپيوترش با شليک گلوله به زندگي خود پايان داد. اهميت خبر وقتي دوچندان مي شود که مي فهميم ده ها نفر از طريق اينترنت لحظه مرگ او را ديدند و پيشتر پيامي از او دريافت کرده بودند و به تماشاي مجازي اين مرگ واقعي دعوت شده بودند. محتواي خشونت آميز رسانه ها به خصوص تلويزيون گاه آنقدر مخاطبان را دربرمي گيرد که جايي براي دنياي واقعي باقي نمي گذارد. احتمالاً برخي مخاطبان اين پخش مستقيم آن را يک شوخي يا يک حقه ديگر، نظير ساير مرگ هايي که روي صفحه تلويزيون يا ويدئوهاي موجود روي سايت هاي اشتراک ويدئو مشاهده مي کنند، تلقي کرده اند و حتي آن طور که در خبر آمده است وي را به انجام خودکشي ترغيب نيز مي کرده اند. از ميان رفتن مرزهاي ميان فضاي مجازي و واقعي زنگ خطري را براي والديني که نگران رفتارهاي اجتماعي فرزندان خود هستند نيز به صدا درآورده است؛ رفت و آمدهاي مجازي گاه آنقدر رنگ و بوي جدي به خود مي گيرند که بازگشت از نتايج آنها غيرممکن مي شود. روي ديگر اين سکه مخاطباني هستند که به تصوير خشونت عادت کرده اند و آنقدر به آن خو گرفته اند که حتي وقتي با موردي واقعي روبه رو مي شوند ديگر حساسيتي از خود نشان نمي دهند.

«سوزان سانتاگ» انديشمندي بود که همواره به اين بي تفاوتي در نگريستن به رنج ديگران معترض بود و نسبت به آن هشدار مي داد. اشاره او به عکس هاي فجيعي بود که انساني را بي تفاوت در حال تماشاي مرگ يا شکنجه انساني ديگر نشان مي دادند، بدون آنکه ذره يي از آن وجود انساني مورد انتظار در آنها ظهور و بروز پيدا کند. شايد حساسيت سانتاگ امروز نيز درباره مخاطبان اين ويدئوي اينترنتي غمبار صادق باشد، با اين تفاوت که ديگر خود سانتاگ زنده نيست تا بار ديگر به همه ما يادآوري کند چقدر به تصوير خشونت عادت کرده ايم.
عناوين اين صفحه
مديريت به وقت گرينويچ
سکوت و اين طرح تازه
وقتي تصوير خشونت برايمان عادي مي شود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام