به روژ ئاکره يي

عمو سپان. يادم نيست، ميدان آرژانتين بود يا ميدان ديگري در همان حوالي. ولي مطمئن هستم سال 66 بود و تهران خالي بود. من در کاميوني نشسته بودم که بارش بلوک سقفي بود و از همان کارخانه يي راه افتاده بود که در آن کار مي کردم. از سرازيري که پيچيديم سمت ميدان، راننده د ستش را از روي دنده برداشت و گفت «اينجا رو پريشب زدن.» آن روبه رو تپه بود، بعد رديف آپارتمان ها و پايين هم، گود و خراب و خرد و ويران. در ميدان هيچ کس و هيچ ماشين و هيچ هيچ نبود. راننده کاميون را، درست توي ميدان نگه داشت؛ «اين رديف آپارتمانو مي بيني؟»
بخش کاملي از ساختمان - مثل پنيري که با چاقو بريده باشند- از بالاي بالا تا آن پايين پايين، که پايين تر هم رفته بود، فرو ريخته بود.
راننده گفت «مي بيني؟»
و من ديدم که طبقات فروريخته را حتي مي توان ديد و شمرد. هشت طبقه بود و ديوار گچي اش هنوز سراپا مانده بود، تکيه بر همان تپه که پشتش باز هم ساختمان بود و باز هم چندطبقه بود.
راننده «نچ»ي کرد و کاميون را خواست راه بيندازد، گفتم «يک لحظه ،» صبرکرد. در طبقه هشتم، يک تابلو آويزان مانده بود و غير از آن هيچ نبود، جز سفيدي ديوار و ترک هايش. تابلو حتماً بزرگ بود که از آن پايين که ما بوديم، کج ماندنش هم حتي ديده مي شد. بعد کاميون راه افتاد و من به تنها چيزي که فکر کردم، چه بودن تابلو بود. چه بود؟... ديده نمي شد. ميدان را ولي دور که زديم، آفتاب در شيشه تابلو يک چرخ کامل زد.
«خانم زمان» توي کيف دستي ام بود و من عجله داشتم به خانه دوستي برسم که از آنجا، به جايي که نمي دانم کجا بود، اما شما آنجا بوديد، بياييم. و اين اولين ديدار من مي شد با شاعري که در شعرهايش مکان ها و زمان ها را رفته بودم. و نشد. دو خيابان پايين تر از همان ميدان خالي و گودال عميق و تابلوي نمي دانم چه ، از کاميون پياده شدم.
آن دوست که بعدها به خاطر بدقولي ام دلخور هم شده بود، حالا در لندن است. شما در همان تهران و من هم در استکهلم. و دارم همين جمله ها را مي نويسم که بنويسم؛ عمو سپان، هميشه خواسته ام و هيچ وقت نتوانسته ام از آن ميدان و گودال و تابلو برايتان بگويم. و حالا که اينها را نوشتم، اين را هم بنويسم؛ من فقط و هميشه و هنوز، دلم براي تهران در شعرهاي شما تنگ مي شود و اين سال ها و پس از آن همه سال، هر وقت به آنجا برگشته ام، تهران را سراسر همان ديوار سفيد ترک خورده و تکيه بر تپه ديده ام، و تابلويي که آفتاب در آن چرخ مي زند. در بن بست سرو.