يكشنبه، 10 آذر 1387 - شماره 1833
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
به بهانه اجراي دوباره لطفي از چاووش6 و8
حماسه و تغزل

علي رنجي پور

اعلام خبر حضور محمدرضا لطفي و گروه شيدا در جشنواره موسيقي فجر، في نفسه خوب و خوشحال کننده است. به خصوص وقتي گفته مي شود لطفي و گروه جوان شيدا قصد دارند «چاووش» شش و هشت را بعد از سال ها دوباره اجرا کنند، اين حس خوب مضاعف مي شود. اينکه يک بار ديگر فرصتي فراهم است تا آدم بتواند «سپيده» (ايران اي سراي اميد) و «کاروان» (اي شهيد) را از نزديک روي صحنه ببيند و بشنود، چيز کمي نيست. به هر حال بخش زيادي از ذائقه موسيقايي همه ما جنبه نوستالژيک دارد و ناظر به خاطرات غريبي است که به گذشته تاريخي و اجتماعي مان گره خورده، سواي همه احوالي که مشمول گذر زمان شده و در سير ويرانگرش دستخوش تغييرات بنيادي شده است. اين نوستالژي البته فقط براي آنهايي که آن موقع بودند و حضور داشتند نيست. خيلي از ما سال هاي اواخر دهه50 و اوايل دهه60 اصلاً نبوديم، يا اگر بوديم سن و سال مان آنقدر نبود که حال و هواي آن روزگار را درک کنيم. اما بعدها زياد از آن روزگار خوانديم و شنيديم؛روزگار پرجوش و خروشي که هنر و به خصوص موسيقي و شعر و ادبيات - ديگر نه به مثابه کالايي لوکس، بلکه چون بخشي از تعهد عميق اجتماعي- از کنج خانه ها به متن جامعه آمد و همگام با خواست عمومي جامعه براي تغيير و استحاله وضع موجود شد.

به هر حال اجراي دوباره سپيده و کاروان لطفي دارد که مگو و مپرس؛ حتي اگر قرار باشد به جاي شجريان، معتمدي «سپيده» را بخواند، يا به جاي ناظري، شاه محمدي «کاروان» را. البته در اين هيچ حرفي نيست که اگر شجريان و ناظري و نوازندگان قديمي چاووش بار ديگر در کنار لطفي روي صحنه مي آمدند، محشري به پا مي شد، اما خب طبيعتاً بنا به دلايلي اين امکان ديگر نيست که دوستان قديمي دوباره گرد هم بيايند و به معني کامل کلمه ياد خاطره کنند. با اين حال همين هم غنيمت است؛ آن هم چه غنيمتي. مضراب تار لطفي در سپيده را در ذهن خود تصور کنيد؛ آنجا که تو گويي مصداق تلاقي تغزل و حماسه سرايي خلق شده. يا آن شکست ريتم دلنشين کاروان را؛ آنجا که تو گويي حزن و حماسه به يکديگر پيوند خورده اند... به هر حال بازخواني آنها در اجراي عنقريب گروه شيدا و محمدرضا لطفي قطع و يقين ديدني و لذت بخش خواهد بود.

اينترنت
کتاب هاي خود را به سفر بفرستيد
حميدرضا ميرزاده

قديمي هاي اهل کتابخواني مي گفتند؛ «کسي که کتاب قرض مي دهد، بايد دستش را قطع کرد،»

زماني اين جمله بر سر زبان ها افتاد که خانه ها به اندازه خانه هاي حالا نبود و هر کدام حداقل چندصد متر وسعت داشت. پس به اندازه کافي جا براي نگهداري کتاب بود. اما خانه هايي که ما در آنها زندگي مي کنيم، اين چنين نيستند و به تعبيري قوطي کبريت هايي براي در امان ماندن از سرما و گرما و باد و باران هستند. به همين خاطر است که اهل مطالعه و کتاب هميشه با مشکل کمبود جا براي نگهداري کتاب هاي خوانده شده شان روبه رو هستند. اگر دلتان مي خواهد کتابخانه تان را که از حجم کتاب هاي خوانده شده در حال انفجار است، نجات دهيد براي شما دو پيشنهاد اساسي داريم. اول اينکه آن جمله قديمي و معروف را که در ابتدا اشاره شد به کلي فراموش کنيد. سپس سري به سايت اينترنتي کتاب مسافر به نشاني www.ketabemosafer.com بزنيد. در اين سايت قادر خواهيد بود کتاب هايتان را به سفر بفرستيد، گردانندگان اين سايت برچسبي تهيه کرده اند که شما مي توانيد با چاپ و الصاق آن روي جلد، کتاب را به شخصي ديگر امانت دهيد. او نيز پس از خواندن کتاب مي تواند آن را به فرد ديگري امانت دهد يا در يک محل عمومي و مناسب قرار دهد. البته اين سايت به شما امکان رديابي کتاب تان را نيز مي دهد. کافي است نام خود و کتاب تان را در بانک اطلاعاتي سايت ثبت کنيد و يک شناسه بگيريد. شناسه را روي برچسبي که به کتاب الصاق کرديد، بنويسيد. هر کس کتاب شما به دستش رسيد سري به سايت «کتاب مسافر» مي زند و با استفاده از شناسه، محل فعلي کتاب را اطلاع مي دهد. به اين شکل شما مي توانيد از سرنوشت کتاب خود مطلع شويد. به اين شکل مي توانيد هم کتاب تان را براي مطالعه به ديگران امانت دهيد و هم از سرنوشت آن باخبر شويد.
نگاه
لطفاً فکس نفرستيد
سارا فرهمند

اين يک خواهش است. همه کساني که در دفتر روزنامه ها کار مي کنند، در هر گروه و بخشي که باشند، هر روز با خيل عظيم فکس هايي مواجه مي شوند که در بسياري از موارد مطالب منتشره در آن هيچ ارتباطي با تحريريه نداشته و ضرورتي براي چاپ محتويات آن وجود ندارد. هر روزه در تحريريه روزنامه ها کاغذ هاي فکسي از راه مي رسد که دو ساعت جلوتر خبرگزاري ها، اخبار آنها را منتشر کرده اند.

هر روزه در تحريريه روزنامه ها برگه فکس هايي مي رسد که در آن يک سازمان به سازمان ديگري به عنوان مثال حلول سال نو را تبريک گفته است و ما هر روز با ديدن اين برگه هاي فکس که پاي آن را مديرکل روابط عمومي که احتمالاً ارتباطات اجتماعي هم خوانده، امضا کرده، عناصر خبري را در ذهن مان مرور مي کنيم. اين يک خواهش است. لطفاً فقط برگه فکس هاي ضروري را ارسال کنيد. همچون برنامه هاي خبري و دعوتنامه هاي مطبوعاتي که در بسياري موارد براي ارسال به دفتر روزنامه فراموش مي شوند. در دفتر اين روزنامه، هر روز سه رول کاغذ فکس که هر کدام 30 متر است براي اعلام برنامه ها، تبريک ها و... ارسال مي شود که از ميان اين 90 متر شايد فقط 10 متر آن به معناي واقعي براي ارسال به دفتر روزنامه ضروري و داراي ارزش است. چند سال پيش با طرح روابط عمومي الکترونيک قرار بود با استفاده از تکنولوژي، بسياري از اين کاغذبازي ها به حداقل برسد. اما اين روابط عمومي الکترونيک در حد حرف و شعار و برنامه بلندمدت و... باقي ماند و برگه هاي فکس هر روز مي آيند. مي آيند و سطل هاي کاغذ هاي باطله را پر مي کنند و جالب اينجاست که حتي به درد بازيافت هم نمي خورند. هر روز براي حداقل 30 روزنامه همين تعداد برگه فکس ارسال مي شود. هر روز بيش از 90 رول فکس در دفتر روزنامه ها استفاده مي شود و من هر روز از ميان 50 برگ فکس هاي رسيده شايد فقط پنج برگ آن را که دعوتنامه خبري است، مورد استفاده قرار مي دهم. اين يک خواهش است. لطفاً تکنولوژي و اينترنت را به بازي بگيريد و اين همه ارز مملکت را براي خبرهاي غيرقابل استفاده مصرف نکنيد.
براي محمدعلي سپانلو
دوباره منم، سلام
به روژ ئاکره يي

عمو سپان. يادم نيست، ميدان آرژانتين بود يا ميدان ديگري در همان حوالي. ولي مطمئن هستم سال 66 بود و تهران خالي بود. من در کاميوني نشسته بودم که بارش بلوک سقفي بود و از همان کارخانه يي راه افتاده بود که در آن کار مي کردم. از سرازيري که پيچيديم سمت ميدان، راننده د ستش را از روي دنده برداشت و گفت «اينجا رو پريشب زدن.» آن روبه رو تپه بود، بعد رديف آپارتمان ها و پايين هم، گود و خراب و خرد و ويران. در ميدان هيچ کس و هيچ ماشين و هيچ هيچ نبود. راننده کاميون را، درست توي ميدان نگه داشت؛ «اين رديف آپارتمانو مي بيني؟»

بخش کاملي از ساختمان - مثل پنيري که با چاقو بريده باشند- از بالاي بالا تا آن پايين پايين، که پايين تر هم رفته بود، فرو ريخته بود.

راننده گفت «مي بيني؟»

و من ديدم که طبقات فروريخته را حتي مي توان ديد و شمرد. هشت طبقه بود و ديوار گچي اش هنوز سراپا مانده بود، تکيه بر همان تپه که پشتش باز هم ساختمان بود و باز هم چندطبقه بود.

راننده «نچ»ي کرد و کاميون را خواست راه بيندازد، گفتم «يک لحظه ،» صبرکرد. در طبقه هشتم، يک تابلو آويزان مانده بود و غير از آن هيچ نبود، جز سفيدي ديوار و ترک هايش. تابلو حتماً بزرگ بود که از آن پايين که ما بوديم، کج ماندنش هم حتي ديده مي شد. بعد کاميون راه افتاد و من به تنها چيزي که فکر کردم، چه بودن تابلو بود. چه بود؟... ديده نمي شد. ميدان را ولي دور که زديم، آفتاب در شيشه تابلو يک چرخ کامل زد.

«خانم زمان» توي کيف دستي ام بود و من عجله داشتم به خانه دوستي برسم که از آنجا، به جايي که نمي دانم کجا بود، اما شما آنجا بوديد، بياييم. و اين اولين ديدار من مي شد با شاعري که در شعرهايش مکان ها و زمان ها را رفته بودم. و نشد. دو خيابان پايين تر از همان ميدان خالي و گودال عميق و تابلوي نمي دانم چه ، از کاميون پياده شدم.

آن دوست که بعدها به خاطر بدقولي ام دلخور هم شده بود، حالا در لندن است. شما در همان تهران و من هم در استکهلم. و دارم همين جمله ها را مي نويسم که بنويسم؛ عمو سپان، هميشه خواسته ام و هيچ وقت نتوانسته ام از آن ميدان و گودال و تابلو برايتان بگويم. و حالا که اينها را نوشتم، اين را هم بنويسم؛ من فقط و هميشه و هنوز، دلم براي تهران در شعرهاي شما تنگ مي شود و اين سال ها و پس از آن همه سال، هر وقت به آنجا برگشته ام، تهران را سراسر همان ديوار سفيد ترک خورده و تکيه بر تپه ديده ام، و تابلويي که آفتاب در آن چرخ مي زند. در بن بست سرو.
عناوين اين صفحه
حماسه و تغزل
کتاب هاي خود را به سفر بفرستيد
لطفاً فکس نفرستيد
دوباره منم، سلام
صفحه آخر

صفحه آخر


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام