شنبه، 9 آذر 1387 - شماره 1832
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با حسين نوش آذر به بهانه انتشار «پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد»
آرزوي جهاني متعادل

الهه دهنوي

حسين نوش آذر (متولد 1342)، نويسنده. از او تاکنون چندين مجموعه داستان و دو رمان و مقالات متعدد در مطبوعات ادبي منتشر شده است. از بنيانگذاران و از اعضاي تحريريه فصلنامه ادبي سنگ و کاکتوس (چاپ امريکا) بود، رماني به نام سفرکرده ها (نشر ني) و رمان ديگري به نام سايه اش زمين راسياه نخواهد کرد (بررسي کتاب به کوشش مجيد روشنگر/ امريکا) در دست انتشار دارد. رمان «پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد» نوشته ريچارد براتيگان با ترجمه او توسط نشر مرواريد منتشر شده و به چاپ دوم رسيده است. رمان ديگري به نام جاده نوشته کورمک مک کارتي (برنده پوليتزر 2008) نيز ترجمه کرده که هرگاه مجوز انتشارش صادر شود، توسط نشر مرواريد به چاپ خواهد رسيد.

---

-ريچارد براتيگان از آن دسته نويسندگاني است که در دهه 60 ميلادي با استقبال جوانان امريکايي روبه رو شد. دليل اين محبوبيت را چه مي دانيد؟

براتيگان با زبان آوري و گنده گويي، «روشنفکري»اش را به رخ خواننده نمي کشد. او با زباني بسيار ساده و همه فهم تلاش مي کند موضوعات پيچيده را با داستاني جذاب براي خواننده قابل فهم کند. براتيگان به شعور مخاطب احترام مي گذارد و مهم ترين دغدغه اش اين است که با مردم رابطه بگيرد. علاوه بر اين مي دانيم که تحصيلات دانشگاهي نداشت، نويسنده يي بود خودانگيخته و از همان آغاز فعاليت ادبي اش با نخبه گرايي ميانه خوبي نداشت. دايره واژگاني براتيگان، در نخستين دوره نويسندگي اش از دايره واژگاني يک دانش آموز دبيرستاني تجاوز نمي کند. به همين دليل پس از انتشار «صيد قزل آلا در امريکا» برخي منتقدان دانشگاهي با مقايسه براتيگان با نويسندگاني مثل بورخس و ناباکف، ادبيات او را سطحي و پيش پاافتاده تلقي کردند. با اين حال او به شدت روشنفکر و در همان حال فوق العاده مردمي بود. براتيگان به ما نشان مي دهد که مي توانيم ادبيات عامه پسند را با ادبيات نخبه گرا بياميزيم؛ نه خيلي نخبه و مردم گريز باشيم و نه خيلي عامي. براتيگان به خاطر کودکي دردناکي که داشت، تا زنده بود، آرزو داشت در يک جهان متعادل زندگي کند؛ جهاني که هر چيز در جاي خودش و در تعادل با اشياي ديگر قرار داشته باشد. از اين نظر يک نويسنده عدالت خواه بود. روشنفکري را نفي مي کرد بدون آنکه روشنفکرستيز باشد. از شهر به دامن طبيعت پناه مي آورد، بدون آنکه شهرنشيني را نفي کند. علاوه بر اين در دوره يي به نويسندگي روي آورد که تلويزيون به خانه ها راه پيدا کرده بود و رسانه به پيام تبديل مي شد. براتيگان سال ها پيش از آنکه از مشارکت شهروندان در توليد رسانه يي سخن به ميان بيايد، از دموکراتيزه شدن ادبيات سخن مي گفت. سادگي زبان، عدالت جويي نويسنده و مردمي بودن او با خواسته هاي نسل ووداستوک کاملاً مطابقت داشت و داستان هاي او در فاصله يک دهه شکل دروني شده و ادبيت يافته شعارهاي آن نسل بود.

-با توجه به سبک نوشتار براتيگان او را متاثر از چه نويسندگاني مي دانيد؟

براتيگان به خاطر خصلت غيردانشگاهي و روشنفکرگريزش در مکتب خاصي پرورش پيدا نکرده. عاشق طبيعت است و به همين دليل به نظريه تعالي و گفتمان عشق به بدويت توجه دارد. در واقع در بسياري از آثارش، بخصوص در «صيد قزل آلا در امريکا» نظريه تعالي و عشق به بدويت را نقد مي کند. او نشان مي دهد طبيعت غارت شده است و بدويتي ديگر در کار نيست و انسان شهرنشين و خسته از شهرنشيني اگر حتي بتواند به دامن طبيعت پناه بياورد در خطر اضمحلال شخصيتي قرار خواهد گرفت. از اين نظر نويسندگي براتيگان در دوره نخست فعاليت ادبي اش در پيوند تنگاتنگ با نظريه تعالي تورو، اشعار ويتمن و موبي ديک ملويل قرار دارد. در بسياري از داستان هاي کوتاهش کودکي و مصائب جنگ جهاني دوم و همچنين جهان اساطيري امريکا اهميت دارد. منتقدان گمان مي کنند براتيگان در اين داستان ها از هکلبري فين مارک تواين تاثير پذيرفته است. براتيگان براي برجسته کردن يک حالت يا تاکيد بر يک حس از صنعت تکرار يا تکرير استفاده کرده که پيش از او در آثار همينگوي و در اشعار عرفاني و مناجات نامه هاي مشرق زمين سراغ داريم. او اصولاً به فلسفه شرق و ادبيات مشرق زمين علاقه دارد. ساخت هايکووار اشعارش و همچنين رمان هايش که به شکل حکايت هايي کوتاه روايت مي شوند، بيش از آنکه در خاک ادبيات امريکا ريشه دوانده باشد، از ادبيات شرق نشان دارد.

-رمان پس باد... آخرين رمان براتيگان است که شما به تازگي آن را به فارسي ترجمه کرديد و با استقبال خوانندگان مواجه شد. جايگاه و ارزش اين رمان را در کارنامه براتيگان چگونه مي بينيد؟

«پس باد...» آخرين رماني است که دو سال پيش از مرگ براتيگان منتشر شد. براتيگان در دومين دوره نويسندگي اش ژانرهاي ادبي را با هم تلفيق مي کرد. آثار اين دوره، هر کدام پيشنهادي است در ادبيات داستاني؛ «روياي بابل» پيشنهادي است براي نوشتن يک داستان جنايي نامتعارف، «هيولاي هاوکلاين» تلفيقي است از دو ژانر وسترن و فيلم هاي ترسناک، «کلاه مکزيکي» تلفيقي است از رمان عشقي با طنز اجتماعي و سرانجام «پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد» تلفيقي است از فيلمنامه نويسي و رمان موقعيت. بعد از يک دهه که از مرگ براتيگان مي گذشت، دختر او و تنها وارثش رمان ديگري از براتيگان منتشر کرد که در واقع پيشنهادي در سفرنامه نويسي ا ست. در اين دو اثر اخير، يعني در «پس باد...» و «در يک زن بدبخت» براتيگان به مرگ مي پردازد. براتيگان در «پس باد ...» سرانجام بعد از 30 سال نويسندگي باور مي کند که نويسنده است و به يک معنا، مثل راوي داستانش، او هم راه خانه را پيدا مي کند و به خانه برمي گردد. مهم ترين مضامين داستان هاي براتيگان در اين اثر تکرار مي شود. شور جواني و سرخوشي هيپي وار نويسنده جا باز مي کند؛ براي سنگيني تجربه و تامل و فکر در معناي زندگي. اين اثر آخر به نوعي از کودکي براتيگان در سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم هم نشان دارد. در اين اثر حادثه مهمي اتفاق نمي افتد، با اين حال براتيگان موفق مي شود دنياي کودکي اش و اصولاً امريکا را در سال هاي بعد از جنگ از نو بيافريند. نکته بسيار مهم و مهم ترين دستاورد ادبي براتيگان در اين اثر اين است که راوي داستان رشد مي کند و «زبان» او، دايره واژگاني، جنس کلمات و خلاصه نحوه بيانش هم طبيعتاً در سه مقطع پنج سالگي، دوازده سالگي و چهل و دوسالگي تغيير مي کند. براي همين «زبان» رمان نبايد يکدست باشد. اگر «زبان» رمان را به خاطر پسند خواننده يا منتقد ناآشنا با ادبيات داستاني يکدست کنيم به نويسنده خيانت کرده ايم. اين سه مقطع سني در اغلب موارد با هم مي آميزند و مرگ مثل نخ تسبيح اين سه دوره را به هم مي پيوندد. براتيگان بعد از چند تجربه ناموفق، در آخرين رمانش موفق مي شود به شکوفايي و خلاقيت جواني اش دست پيدا کند و علاوه بر اين از نظر جنس زبان به دستاوردي برسد که در کارهاي قبلي او به اين شکل سراغ نداريم. اهميت اين داستان در کارنامه براتيگان يکدست نبودن زبان در يک اثر يکدست است.

-همان طور که خودتان هم در موخره رمان پس باد... گفته ايد شخصيت هاي رمان هاي او انسان هايي زخم پذيرند که در حاشيه جامعه قرار دارند. نگاه براتيگان به جامعه امريکا چطور نگاهي است که اين شخصيت هاي سرخورده با آرزوهاي سرکوب شده محصول آن اند؟

متاسفانه زندگينامه معتبري از اين نويسنده بزرگ در دست نيست. به اين جهت براي يافتن پاسخً پرسش شما، تنها راه اين است که به دريافت هاي شکننده و نه چندان قطعي خود از جهان داستان هاي او اتکا کنيم. همين قدر مي دانيم که براتيگان در پرورشگاه بزرگ شد و کودکي بسيار غم انگيزي داشت. براي همين طبيعي و حتي بديهي است که به روياي امريکايي اعتقاد نداشته باشد. براتيگان با خشونت خانگي و با بي پناهي انسان در يک جامعه مصرفي آشنا است. او به خوبي مي داند که دو امريکا وجود دارد؛ امريکاي غني که در زمان او امريکاي نخبگان سفيدپوست بود و امريکاي فقير با انسان هايي هويت باخته، زخم پذير و سرگردان. براتيگان هم مانند بسياري از نويسندگان فقرآشنا يک نويسنده اجتماعي و مردمي بود. او با ساز و کار ازخودبيگانگي انسان در يک جامعه مصرفي آشنا بود. اما چنان که از رمان «قند هندوانه» برمي آيد، به آرمانگرايي و به آرمانشهر در مفهوم مورد نظر مارکوزه و ديگر نظريه پردازان چپ اعتقادي نداشت. براي همين خودش هم سرگردان بود و به سعادت نوع بشر نمي توانست اميد داشته باشد. ناخانگي انسان امريکايي و يتيم وارگي او در يک جامعه صنعتي خشونت زده در «پس باد ...» بيان داستاني پيدا مي کند. برکه و اتاق نشيمني که يک زن و مرد ماهيگير هر روز کنار برکه فراهم مي آورند، نشانه هايي از بي پناهي و ناخانگي دروني شده در چنين جامعه يي ا ست. توکيو - مونتانا اکسپرس با داستان مردي به نام ژوزف فرانتسل آغاز مي شود که از چکسلواکي به سوداي يافتن طلا به امريکا مهاجرت کرده و در زمستاني سخت از سرما يخ زده است. براتيگان در چنين داستان هايي از اسطوره روياي امريکايي اسطوره زدايي مي کند. براتيگان به زندگي سالخوردگان امريکايي از کارافتاده توجه مي کند تا آن سوي ديگر سکه روياي امريکايي را نشان دهد. اصولاً کساني که طعم بي عدالتي و فقر را چشيده اند، خواه ناخواه نسبت به اين گونه مسائل حساسيت بيشتري دارند. براتيگان به خاطر پيشينه اش با بي عدالتي و فقر آشنا بود، اما متاسفانه به دنياي بهتر اعتقاد نداشت. براي همين هم سرانجام مرگ را بر زندگي ترجيح داد.

-در اين رمان عبارتي است که مدام تکرار مي شود؛ « تا باد همه چيز را با خود نبرد/ غبار، غبار امريکا» کارکرد اين عبارت تکرارشونده را در کل اثر چه مي بينيد؟

رمان هاي براتيگان در واقع مجموعه يي ا ست از داستان هاي کوتاه و گاهي اوقات حکايت هاي به ظاهر منفصل از هم که يک مضمون مشترک آنها را مانند نخ تسبيح به هم مي پيوندد. در «پس باد...» عبارت مورد نظر شما، داستانک هايي را که مثل سلول هاي تشکيل دهنده يک اندام، فصل هايي از مراحل رشد راوي را رقم مي زنند از هم تفکيک مي کند. از اين گذشته باد از يک معناي نمادين برخوردار است و به گمانم نشانگر تحول بايد باشد در جهان داستان که از سال 1947، يعني دو سال بعد از جنگ جهاني دوم تا چهل و دو سالگي راوي را در بر مي گيرد. توجه داشته باشيم که براتيگان بعد از موفقيت هاي چشمگير در سال هاي دهه 60، با بي توجهي خوانندگان و منتقدان ادبي در دهه 70 روبه رو شد. مثل اين بود که بعد از خيزش نسل ووداستوک و مخالفت با جنگ ويتنام، در دهه بعد باد همه آن گفتمان هاي صلح جويانه و عدالت خواهانه را با خود برده بود. براتيگان بعد از 10 سال تلاش هاي نسبتاً ناکام، تازه در رمان «توکيو - مونتانا اکسپرس» موفق مي شود توانايي هايش را از نو به دست بياورد. ظاهراً اين تجربه براي نويسنده دردناک بوده. در «پس باد...» اميد او اين است که در يادها بماند و به يک مفهوم ماندگار شود. از سوي ديگر اين داستان از تلاش راوي - نويسنده براي به ياد آوردن و وحشت او از فراموشي نشان دارد. با بازگشت راوي به خانه، ناخانگي و بي پناهي نويسنده هم به پايان مي رسد. لذا اين احتمال وجود دارد که روايت بر فراموشي و زندگي بر مرگ غلبه کند. اما ديديم که در زندگي واقعي نويسنده، متاسفانه وقايع به گونه ديگري رقم خورد.

-صيد قزل آلا در امريکا دومين رمان براتيگان بود که در سال 1967 به چاپ رسيد. همين کتاب باعث شهرت ادبي او شد و هنوز هم منتقدان اين اثر را شاهکار او مي دانند. چه مولفه هايي اين رمان را چنين برجسته مي کند؟

«صيد قزل آلا در امريکا» اولين رماني بود که براتيگان نوشت اما سه سال بعد از انتشار« ژنرال هم پيمان» منتشر شد. اين اثر را هر چند منتقدان ستوده اند، اما گمان نمي کنم بهترين کار براتيگان در داستان نويسي باشد. به نظرم براتيگان در مجموع سه اثر نمونه دارد؛ «صيد قزل آلا در امريکا»،

«توکيو - مونتانا اکسپرس» و «پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد». از بين اين سه اثر «توکيو - مونتانا اکسپرس» را بر دو اثر ديگر ترجيح مي دهم. براتيگان در سه اثر ياد شده با تشبيه امر مالوف به نامالوف، با تکرارهاي به موقع، با استفاده درست از اساطير امريکايي و با نوآوري در فرم و زبان موفق مي شود دستاوردهايي از خود به جاي بگذارد. در «توکيو - مونتانا اکسپرس» اما توانايي هاي نويسنده با تجربه و انديشه به هم مي آميزد و شور و سرخوشي در زمان تاليف «صيد قزل آلا» جاي خود را به پختگي و نوعي مکث عارفانه مي دهد. برخي کتاب ها اگر در زمان مناسب منتشر شوند، حتماً با اقبال منتقدان روبه رو مي شوند. «صيد قزل آلا در امريکا» چنين کتابي ا ست. شايد اگر امروز منتشر مي شد، آن را نمي ديدند. اما «توکيو - مونتانا اکسپرس» و «پس باد..» تاريخ مصرف ندارند. يکي از مشکلات زندگي براتيگان اين بود که آثار ديگر او را با «صيد قزل آلا در امريکا» مي سنجيدند. بزرگ ترين کاميابي ادبي او اين است که در «توکيو - مونتانا اکسپرس» به اوجي ديگر و به قله يي بلندتر از نخستين اثرش دست يافت. از اين نظر بخت با او بود و اگر مرگ را بر زندگي ترجيح داد، شايد يکي از علت هايش اين بود که حس مي کرد نمي تواند به قله يي بلندتر و اوجي ديگر دست يابد. از طرفي بدون نوشتن هم نمي توانست زندگي کند. با اين حال «صيد قزل آلا» از ويژگي هاي انکارناپذيري برخوردار است؛ زبان ساده، چيدمان هنرمندانه و طراحي دقيق وقايع داستاني، سطوح موازي و تقطيع هاي بجا، تعدد و درهم آميختگي ژانرهاي ادبي و لحن هاي گوناگون از مهم ترين دلايل اقبال «صيد قزل آلا» است. براتيگان در اين کتاب مثل يک آنارشيست خردمند با صبر يک کاهن بودايي بمب هايي از کلمه مي سازد و سر راه خواننده قرار مي دهد و دستگاه فکري او را ويران مي کند. براتيگان در «صيد قزل آلا در امريکا» بيش از هر چيز يک نويسنده واقع گرا اما خيال پرداز است. بي جهت نيست که رولينگ استون مي گويد «کساني که اين کتاب را خوانده اند لبخند عجيبي بر لب دارند.»

شرحي از ديدار با ريچارد براتيگان
زخم هاي دروني يک انسان دوست داشتني
جن کروياک/ترجمه؛ نشميل مشتاق

يک روز صبح من و ميلو در اتاق ناهارخوري هتل جن لوييکن نشسته بوديم - در حالي که تقريباً هنوز هم باور نمي کرديم هر دو باهم در آمستردام هستيم- هر دو آگاه از قدرت چيزها، هر دو خيال پرور و خسته، غرق در رويابافي با اشکال بيگانه زميني که بي شباهت به اسفنج هاي کرات ديگر نبودند. با قوطي هاي کنسرو و قطعات گوشت يخ زده ور مي رفتيم که ناگهان يک موجود غيرعادي ظاهر شد.

به رغم بلندي قدش، هنوز به نظر مي رسيد چيزي در هيکلش کم باشد مثل يک نوجوان غول آسا که گويي شکم گنده اش را زير تي شرت قرمزي با نوشته بزرگ «مونتانا» رويش، قايم کرده بود. موبور و سبيلو... و البته عميقانه آشفته. اين موجود آشکارا امريکايي روي ميز روبه روي ما نشست، غرغري کرد و سرش را در ميان دستانش گرفت. من سريع حدس زدم مشکلش بيشتر به خستگي پرواز با هواپيما برمي گردد.

از آنجايي که ما آدم هاي محترمي بوديم سعي کرديم حضور اين تازه وارد مشکل دار را ناديده بگيريم. در عوض خودمان را با يک فنجان قهوه رقيق هلندي و نان بيات خوشبختي که در کهکشاني از کره و مربا غوطه ور بود سرگرم کرديم. اما لااقل براي من خيلي سخت بود که نسبت به آن موجود که تي شرت قرمز مونتانا را پوشيده بود، بي توجه باشم. به نوعي با او و رنج غيرقابل توضيحش حس نزديکي مي کردم. مي توانستم پيچيدگي هاي درونش را احساس کنم- مي توانستم حس کنم همه سيم هاي داخل مغزش در هم گوريده اند.

او بدون اينکه شخص خاصي را مخاطب قرار دهد شروع به حرف زدن کرد.

طوري حرف مي زد که انگار ما از همه مسائل زندگي اش باخبر بوديم. داشتم در هارلم قدم مي زدم که يک مردک سياه گفت؛«هي تو با آن کلاه الموي مسخره».

بعد دوست جديدمان براي نمايش دادن ماجرا يک چيز سياه را از جيب شلوارش بيرون کشيد و آن را روي موهاي بورش گذاشت. چيزي شبيه يک جعبه قرص که وسطش سوراخ سوراخ بود.

با وحشت برگشتم و البته لبخندي هم تحويل سياهه دادم. نوچه اش به او گفت؛«رئيس، جوونک رو تنها بذار- من با کسي که کلاه الموي مسخره سرشه مشکلي ندارم.» مي بيني اين کلاه امروز- شايدم ديروز صبح بود- زندگيم رو نجات داد. نه... فکر مي کنم در واقع فردا بود. اه... اصلاً نمي دونم. لعنتي اينجا کمي نوشيدني پيدا مي شه.

اين ريچارد براتيگان بود. او هم مثل من براي شرکت درجشنواره شعري که در کافه راه شيري (ملک وگ هلندي ها) برگزار مي شد آمده بود- يک جاي قديمي بدنام و پاتوق هنرمندان ژوليده و بعد هيپي ها که براي ده ها سال يک کافه- گالري- تئاتر پيشرو بود. در سال هاي اخير آنجا دچار دگرگوني هايي شده بود؛ ملخک هايي که به ملخ هاي بزرگ مبدل مي شدند، مثل تبديل شدن بوهيميان هاي پير (هنرمندان ژوليده) به جوانک هاي پانکي. اما اين تغييرظاهر گول زننده بود؛ زيرا درواقعيت بوهيميان ها فقط پيرتر شده بودند؛ هيپي ها يا به راه آمده يا کن فيکون شده و از زمان و مکان قبلي شان پرت افتاده بودند و اين پانکي هاي اروپايي وحشي، پديده يي کاملاً تازه و از تخم و ترکه ديگري بودند... برخاسته از خاکستر عصر اتم و ايمن از هرآنچه خورشيد گرمش مي کرد.

براتيگان آن روز بالاخره کمي نوشيدني پيدا کرد. ساعت دو بعدازظهر وقتي به هتل بازگشتم ميلو و براتيگان روي زمين به خواب فرو بودند، من هم از اين فرصت استفاده کردم و تنهايي در آمستردام چرخيدم.

هنگام برگشتن به هتل، در ميان سر و صدا و هياهوي آشفته ترن هاي ايستگاه قطار رهسپار راه شيري شدم. با درماندگي از چند مسافر ملبس به يونيفورم قهوه يي که بعداً متوجه شدم شاعران مجاري هستند و انگليسي نمي دانند آدرس را پرسيدم. آنها هم مثل من گم شده بودند و دنبال راه شيري مي گشتند. از آنجايي که من هم زبان آنها را بلد نبودم خيلي طول کشيد تا مکان مورد نظرمان را پيدا کنيم. سرانجام به خيابان تاريکي رسيديم که در و ديوارهايش پر از ميخ و زنجير بود.

ريچارد براتيگان داخل کافه نشسته و مشغول نوشيدن بود. او عادت داشت پيش از آنکه خواندن کتابش را شروع کند خود را گيج و منگ نگه دارد. حس بدي از تماشاي آن صحنه- شبيه حسي که نسبت به پدر الکلي ام داشتم- به من دست داد. تا زماني که خواندن را آغاز مي کرد بايد از حالت مستي در آمده بود. بالاخره او روي صحنه رفت و در مقابل هنرمندان بوهيمياني و پانک گرد آمده از سراسر اروپا- آلمان، هلند، ايتاليا، فرانسه و دانمارک- قرار گرفت. حالت او در آن شرايط خيلي شبيه رفتارش بر سر ميز صبحانه بود؛ شرمگين و بي نهايت غمگين.

داستان در مورد يک مورچه بود- مورچه سياهي که از زير کفش هاي سياه صف مردم حاضر در مراسم سوگواري يک مرد ژاپني براي خود راهي پيدا مي کرد. براتيگان با لحني غمگين، آرام و دلتنگ داستان آن مورچه را روايت کرد که براي له نشدن زير پاي آدم ها تلاشي سرسختانه مي کرد. حاضران محو داستان شده بودند طوري که حتي مي توانستي صداي به هم خوردن گوشواره هاي پانکي ها را بشنوي. ريچارد براتيگان بعد از پنج دقيقه و بدون اينکه چيزي بگويد مکث کرد.

خوانندگان فرياد زدند؛«بيشتر،» و هر کدام با لهجه خود نام «براتيگان» را صدا کردند. آنها به خشم آمده بودند و مي خواستند سرانجام داستان را بدانند. براتيگان فروتنانه عذرخواهي کرد و شانه هاي لاغرش را بالا انداخت و گفت که ديگر چيزي براي خواندن ندارد. بعد انگاريک دفعه چيزي به سرش زده باشد توضيح داد که نوشتن بيشتر در اين باره سبب بي حرمتي به مرد ژاپني داستان مي شود زيرا ژاپني ها همه چيز را خلاصه و کوتاه دوست دارند- مثل هايکو. بعد صحنه را ترک کرد.

و اين اولين و آخرين باري بود که من ريچارد براتيگان را ديدم... يک شخص دوست داشتني عجيب و غريب با زخم هاي ناديدني بسيار در درون. يک سال بعد او در اتاقک کوچک خود در ليوينگستون مونتانا خودکشي کرد.
نويسنده يي خودماني
الف.د؛ ريچارد براتيگان نويسنده امريکايي که در سال 1935به دنيا آمد، در دهه 60 ميلادي نويسنده مورد علاقه نسل جوان امريکايي بود. براتيگان دوران کودکي را با مادر و ناپدري ها و دو خواهر ناتني اش سپري کرد. او در فقر بزرگ شد و مدام مورد آزار و اذيت ناپدري هاي مختلف و مادر الکلي اش قرار مي گرفت. تجربيات کودکي اش به وضوح در اشعار و داستان هايش انعکاس پيدا کرده است. اولين کتاب او در سال 1958 منتشر شد که شعري به نام بازگشت رودخانه بود. طي دهه 60 براي روزنامه زيرزميني «چينج» مطلب مي نوشت. با چاپ رمان صيد قزل آلا در امريکا در سال 1967، براتيگان به شهرت ملي دست يافت و منتقدان ادبي او را نويسنده يي ناميدند که بيش از ديگران نماينده جنبش ضدفرهنگ اواخر دهه 60 بود. در دهه 70 ژانرهاي ادبي مختلف را تجربه کرد و چند رمان و يک مجموعه داستان کوتاه به نام انتقام چمن منتشر کرد. اما آثار او همواره با بي توجهي منتقدان ادبي مواجه بود. در ابتداي راه با تمسخر بسيار روبه رو شد. حتي طي سال هايي که آثارش در فهرست کتاب هاي پرفروش امريکا قرار داشت، منتقدان ادبي اقبال خاصي به کار او نشان ندادند. اغلب مطالبي که نشريات درباره براتيگان چاپ مي کردند، تحت تاثير همان نوع پيشداوري بود؛ منتقدان معتقد بودند نوشتار و موضوعات او را نبايد جدي گرفت. او را نويسنده يي مي دانستند که صرفاً درباره ناهنجاري هاي فرهنگي به خيالپردازي مي پردازد و هيچ پيوندي با سطوح مهم زندگي امريکايي ندارد. اما واقعيت چيز ديگري بود. در آثار براتيگان مي شود يکي از مهم ترين واقعيت هاي فرهنگي جامعه امريکا را ديد و آن آدم هايي است که در پايين ترين سطوح جامعه قرار دارند و بي آنکه ديده شوند و به حساب آيند، روزگار سپري مي کنند. در واقع اين طبقه همواره يکي از منابع ادبيات امريکا بوده است. (نمونه اش را مي توان در رمان هاکلبري فين يافت.) آثار او انعکاسي از آشوب هاي جامعه امريکا در دهه 60 است و اوج آن را مي توان در آخرين رمان او، پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد، ديد. «کاش اون روز به جاي فشنگ هوس يک ساندويچ همبرگر مي کردم»، اين جمله را راوي چهل و چند ساله رمان مي گويد که واقعه يي تراژيک را به ياد مي آورد؛ حادثه يي که در سن 12 سالگي زندگي او را دگرگون کرد. شخصيت به ياد ماندني اين رمان محصول امريکايي آشوب زده و گرفتار بحران است. براتيگان خارج از مرزهاي امريکا بيشتر مورد تحسين و توجه قرار گرفت. آثار او به چندين زبان ترجمه شد. در ژاپن، آلمان و فرانسه او را يکي از نويسندگان مهم و تاثيرگذار امريکايي مي دانند. به رغم انتقادهاي منتقدان ادبي در داخل امريکا، براتيگان جايگاه خود را در ميان خوانندگان باز کرد و با توجه به هنجارگريزي که از مشخصه هاي اصلي کارش بود، تحسين جوانان را برانگيخت. براتيگان در سال 1984 که 49 سال داشت، با شليک گلوله يي به زندگي خود پايان داد.

* عنوان يادداشت برگرفته از موخره رمان پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد است.
عناوين اين صفحه
آرزوي جهاني متعادل
زخم هاي دروني يک انسان دوست داشتني
نويسنده يي خودماني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام