پنج شنبه، 7 آذر 1387 - شماره 1831
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: نقد
موسيقي؛ آلبوم «بانگ مهر» اثر گروه ضربانگ
ضربه بر ضربه

علي رنجي پور

بي انصافي است اگر از معرفي و ظهور رسمي نسل جديد تنبک نوازان و دف نوازان و کلاً کوبه يي نوازان به سادگي بگذريم. پژمان حدادي، نويد افقه، مجيد خلج، بهنام ساماني، کامبيز گنجه يي و... با حضور خود طي اين چند سال اخير روي صحنه در واقع کاري کردند که بتوان مدعي شد تعريف جديدي از شخصيت سازهاي کوبه يي در ارکستر ايراني به دست آمده است؛ سازهايي که در خيلي از موارد نه به عنوان يک همراهي کننده صرف و نگهدارنده و حافظ ريتم گروه، بلکه به عنوان سازهايي با شخصيتي مستقل ايفاي نقش مي کنند و در خيلي از موارد همپاي ديگر سازها و هم رديف بقيه، بخش قابل توجهي از بار موسيقايي کار را متحمل مي شوند. در غالب کارهاي موفقي که در اين چند سال اخير روي صحنه رفتند و آلبوم هاي خوبي که منتشر شدند، ديگر تنبک و دف (و در مرحله بعدي دايره هاي کوک شونده و کوزه و دهل و...) فقط تار و سه تار و کمانچه و سنتور را همراهي نمي کردند بلکه گاهي به تنهايي در قامت سوليست گروه ظاهر مي شدند و يک تنه در کار ميدان داري مي کردند، به گونه يي که مي طلبيد تا سازهاي ديگر گاهي به همراهي با آنها برخيزند و پشت زمينه و بک گراند کار را براي سولوي تنبک يا دف نقاشي و رنگ آميزي کنند. شايد نمونه بارز در اين ميدان داري را بتوان در آلبوم «آن و آن» حسين عليزاده جست؛ جايي که به رغم برخي منتقدان سرشناس به کارگيري عنوان نوازنده همراه براي پژمان حدادي کم لطفي بود چرا که در بخش هايي از کار اين حسين عليزاده بود که با همه تجربه و مهارت فوق العاده اش در موسيقي (نوازندگي و آهنگسازي) به کمک تنبک حدادي مي آمد و فضا را براي يکه تازي او فراهم مي آورد. يا در اجراي خوب دستان در تهران نيز رد اين شخصيت مستقل سازهاي کوبه يي را مي شد در نقش موثر حدادي و بهنام ساماني ديد و به تماشا نشست. دونوازي بداهه تنبک و کوزه به رغم اجراي موفق همايون و ديگر اعضاي گروه در طول برنامه يکي از جالب توجه ترين بخش کار بود، به گونه يي که فضاي سالن و شنوندگان و تماشاچيان در طول چند دقيقه دونوازي اين دو ناگزير از آن شدند که چند بار سکوت سالن را بشکنند و برانگيخته از اجراي شورانگيز سازهاي کوبه يي، نوازندگان را تشويق کنند.اما چه شد که نسل جديد نوازندگان سازهاي کوبه يي به درک و کشف و شهود تازه يي از سازهاي خود دست يافتند هم حکايت خاص خود را دارد. مروري بر کارنامه کاري و سابقه آموزشي اين افراد شايد گامي کوچک در اين حکايت باشد که خود مجال مفصلي و مقاله تحليلي و تحقيقي مي طلبد. سال هاي پرجوش و خروش موسيقي در دهه 60 آغاز ورود غالب اين نوازندگان به عرصه موسيقي بود تا در قامت نوجواناني بااستعداد در محضر بزرگان مقدمات نوازندگي را فرا بگيرند و با زير و بم نواختن تنبک و دف البته در چارچوب هاي رسمي آن به خوبي آشنا شوند. چند تن از اين نوازندگان جوان در اين سال ها به کشورهاي ديگر سفر کردند و چيزهاي تازه و جديد را ديدند. نقش محوري سازهاي کوبه يي در همه جاي دنيا- به خصوص در جريان جهاني تلفيق موسيقي ملل- شايد عاملي شد تا آنها به جست وجوي در خود برآيند و ظرفيت هاي تازه را در ساز هاي خود بجويند. در چنين شرايطي و در چنين فضايي اين نوازندگان جوان در پي تعريف و بازتوليد ظرفيت هاي تازه در سازهاي کوبه يي برآمدند. از يک سو در تنبک و دف کمي جسارت به خرج دادند و پا را از برخي چارچوب ها فراتر گذاشتند. 10 انگشت و10نوازنده، ايده آنها شد و همه جاي تنبک و دف با رو و پشت در معرض ضربه هاي موسيقايي دست ايشان قرار گرفت. از سوي ديگر اين نوازندگان جوان براي تثبيت موقعيت خود در گروه، دست به يکسري تغييرات در تکميل بخش ريتميک ارکسترها زدند و تعداد اين سازها را افزايش دادند. کوزه، دايره هاي کوک شونده، دمام، نقاره و... را از دل تاريخ موسيقي ايراني و فولکلور بيرون کشيدند و پايشان را به ارکستر ايراني باز کردند، به گونه يي که امروز حتي در کلاسيک ترين کارها هم حداقل دو، يا سه ساز کوبه يي با يک يا دو نوازنده حاضرند و با استفاده از تکنيک هاي نو در ارکسترها ايفاي نقش و ميدان داري مي کنند.

***

انتشار آلبوم «بانگ مهر» کار جديد گروه «ضربانگ» بهانه يي بود تا به اختصار کمي درباره سازهاي کوبه يي صحبت شود. در اين کار «پژمان حدادي»، «بهنام ساماني» و «رضا ساماني» به همراه «حکيم لودين» کوبه يي نواز افغاني و «مرشد مهرگان کلامي حقيقي» نوازنده ضرب زورخانه يي، نوازندگان سازهاي کوبه يي هستند. تنها نوازنده ساز ملوديک هم «جاويد افسري راد» است که آن هم فقط در قطعه سوم ساز مي زند. کار در سه بخش است. بخش اول کار «خانه دل» نام دارد که ملودي آن به روايت مرشد مهرگان و تنظيم پژمان حدادي است. اين قطعه مبناي باستاني دارد و ضرب زورخانه، دف و نقاره، آواز زورخانه يي مرشد مهرگان را همراهي مي کنند و فضاي جالبي را ايجاد مي کنند. بخش دوم اجراي گروه ضربانگ تحت عنوان «روبه رو» بازخواني ريتم هاي جنوب هند است. در اين بخش حکيم لودين به عنوان سوليست ظاهر مي شود و در مراحل مختلف نوازندگان ديگر با سازهاي خود که کاملاً رنگ ايراني دارد به گفت وگوي موسيقايي با حکيم لودين برمي خيزند. اما بخش سوم کار که همان عنوان «بانگ مهر» را بر پيشاني خود دارد، متفاوت از ساير بخش ها است و شايد بتوان گفت جمع بندي دو بخش قبلي است که چهارگاه نوازي سنتور در ايجاد فضاي اساطيري بيشتر، به آن کمک مي کند. کار با سنتور شروع مي شود. سازهاي کوبه يي سنتور را دوره مي کنند و پس از غلبه کامل اين زورخانه يي نوازي و زورخانه خواني، مرشد مهرگان است که به ميان مي آيد و ميدان داري مي کند. اما دوباره کار به همان شکل که بالا رفته فرود مي آيد و مثل يک منحني کامل به همان نقطه آغازين بازمي گردد. ملودي بانگ مهر ساخته نوازنده سنتور جاويد افسري راد است و در آن اعضاي گروه با ايجاد وارياسيون هاي مختلف کل کار را ايجاد مي کنند. بانگ مهر شايد به سبب حرکت و سير سهمي گونه يي که دارد بيش از دو قطعه و بخش اول و دوم دلنشين باشد. اگرچه به نسبت دو کار قبلي فضايي گرم تر و پرانرژي تر هم دارد. شايد هم هنوز عادت ملوديک گوش هاي ما است که بخش سوم را به بخش هاي اول و دوم و بخش اول را به سبب ملودي آواز مرشد مهرگان به بخش دوم ترجيح مي دهد. به هرحال به نسبت نسل جديد نوازندگان سازهاي کوبه يي، نسل شنوندگان نيز بايد ظرفيت هاي جديد گوش خود را بيابند و آنها را تقويت کنند.

تئاتر؛ «نيمکت خوشبختي» نوشته کبرا ملانژاد و کارگرداني فرهاد شريفي
چقدر عجيب
مهدي نصيري

محتوا و ساختار دو گستر ه متفاوت از دنياي نمايش هستند که هر يک شيوه هاي بيان و اجراي متفاوتي دارند و شکل پرداخت آنها نيز براساس ضرورت و اهميت جايگاه صورت مي پذيرد. زماني يک اثر هنري ـ در اينجا نمايشي - را اثري زيبايي شناسانه مي ناميم که ساختار و محتواي آن منطبق بر هم باشند و هنرمند در پرداخت هر يک به تاثير و کارکردهاي متقابل توجه داشته باشد.

در برخي از آثار نمايشي هم هر يک از دو حوزه ساختاري و محتوايي بر ديگري غلبه بيشتري دارند؛ شايد محتوا دستمايه اوليه قرار گرفته يا ساختار محتوا را به دنبال آورده باشد. اما بدترين نوع نمايش، نمايشي است که در آن يکي از دو حوزه مذکور فداي ديگري شده باشند، در اين صورت تماشاگر نه شاهد ساختاري هدفمند و منسجم خواهد بود و نه محتوايي مطلوب و مناسب را درک خواهد کرد. در مورد نمايش فرهاد شريفي بر اساس آنچه از اجراي آن برمي آيد مي توان حدس زد که کارگردان بيشتر به دنبال قالبي براي طرح مضامين و محتواي مورد نظرش بوده است. انتظار و بيهودگي تم هاي اصلي«نيمکت خوشبختي» هستند، در واقع اين طور به نظر مي رسد که ساختار و مجموعه اجراي نمايش، مرعوب انتقال و احياي اين محورهاي تماتيک شده اند و بيش از آنکه در پي اجراي يک نمايش و مولفه هاي ديداري اجرا باشند، در قيد و بند اهميت دادن و برجسته کردن تم هاي اصلي محتوا هستند. اين ساده ترين شيوه انتقال انديشه در يک نمايش است و متاسفانه بسياري از نمايش هاي ايراني چسون محتوا را غالب بر ساختار مي دانند و به دنبال طرح ژرف ساخت و محتواي مهمي هستند به دام چنين رويکردي مي افتند و به مجموعه يي پرگو تبديل مي شوند.

«نيمکت خوشبختي» اما برخلاف آثار مشابهش به هيچ وجه موعظه گر به نظر نمي رسد؛ دليل اين امر هم شايد بيشتر به خاطر نمونه برداري و کپي کاري فرهاد شريفي و نويسنده نمايشنامه از روي متون و نمايش هاي غيرايراني باشد. در چنين صورتي ما در اين نمايش شاهد برداشت، ديدگاه و سليقه هنرمند ايراني درام در قالب کپي برداري شده نمونه هاي مدرن تئاتر هستيم. شايد درست نباشد که در اين مورد حکم قطعي صادر کنيم، اما تقريباً مي توانيم تظاهر نمايش براي گرايش به سمت تئاتر پوچي يا عبث نما را به راحتي در هر لحظه اجرا و در ميان همه واژه ها و جملات زبان متن پيگيري کنيم.

مرد و زني که هر روز همديگر را روي نيمکت يک پارک ملاقات مي کنند، در صحبت هايشان مدام به دنبال يافتن نقاط مشترک يا به قول خودشان تفاهم بزرگ هستند تا به هم نزديک شوند، اما به رغم ديدار و گفت وگوهاي هر روزه به نتيجه يي نمي رسند و اين ملاقات ها را هر روز تکرار مي کنند.

بيهودگي، تکرار و انتظار محورهاي مهم «نيمکت خوشبختي» است و مجموعه اين مفاهيم بايد به عنوان مفهوم و محتواي نمايش مورد توجه قرار گيرند. اما شريفي براي بيان اين ژرف ساخت به هيچ وجه شيوه خودش را به اجرا نمي گذارد؛ او حتي به دنبال آزمودن شيوه هاي آشنا و معرفي شده در مورد اين محورهاي تماتيک هم نيست و تنها به کپي برداري ناشيانه يي از نمونه هاي مشابه تن در داده است. رويکرد تقليدي از شيوه غيرايراني و کاملاً آشناي تئاترپوچي، حتي در نگارش نمايشنامه و از سوي کبرا ملانژاد نيز دنبال شده است. کبرا ملانژاد نويسنده نمايشنامه، شگردها و تکنيک هاي نخ نما و کاملاً آشناي تئاترپوچي را مهم ترين شاخصه پرداخت زبان نمايشنامه اش قرار داده است. تکرار، تاخير و تناوب در به کارگيري واژه ها و مضامين يکي از نشانه هاي چنين پرداختي است. مثلاً در بخش هاي مختلف نمايشنامه ها، شخصيت ها، موضوعات بي اهميت و پيش پا افتاده را مرکز گفت وگوهاي طولاني شان قرار مي دهند و بدون هيچ انگيزه و هدفي بحث بيهوده درباره اين موضوع را ادامه و گسترش مي دهند. نمونه ديگر اين تقليد در زبان و نمايشنامه تکرار مداوم است؛ به عنوان مثال در يکي از بخش هاي نمايشنامه واژه «عجيب» بارها و بارها و تقريباً در 14 ديالوگ پشت سر هم تکرار مي شود.

مرد؛ چقدر عجيب،

زن؛ بله، خيلي عجيبه، ببخشيد چي عجيبه؟

...

مرد؛ بله، گفتم چقدر عجيبه،

زن؛ بله، ولي نگفتيد چي عجيبه.

بحث در مورد يک موضوع بيهوده و ادامه و گسترش عبث نمايانه آن خود عملي بيهوده است که در نمايشنامه «نيمکت خوشبختي» با کشدارشدن گفت وگوي زن و مرد نمايش درباره خوشحالي، در مورد ادب و نزاکت، درباره رنگ لباس، نوع لبخند، جاي پاي روي نيمکت و... مدام در جريان پيشرفت روايت خطي متن ادامه پيدا مي کند. همه اين بحث ها براي رسيدن به تفاهم بزرگ مطرح مي شوند و نمايش در پيام ژرف ساختي که قصد انتقال آن به تماشاگر را دارد، مي خواهد بگويد صحبت بي فايده در مورد اين موضوعات هيچ گاه منجر به دستيابي به تفاهم بزرگ نخواهد شد.

مرد؛ مث اينکه اين جاي پا، خيلي براي شما مهمه ها؟،

زن؛ فکر کردم شايد، اين جايً پا، بتونه نقطه خوبي براي شروع تفاهم بزرگ باشه.

شخصيت هاي «نيمکت خوشبختي» با اطوار تقليدي، در مورد چيزهاي بزرگ به سادگي به تفاهم مي رسند و بر سر موضوع هاي کوچک مثل تفاوت چراغ و ماه در جملات عاشقانه، رسيدن و نزديک شدن و... به هيچ نتيجه يي نمي رسند و با هم دعوا مي کنند.

نمايش «نيمکت خوشبختي» تماشاگرش را واقعاً آزار مي دهد؛ چه آنجا که ناچار به تماشاي روابط و رويدادهاي تقليدي و کپي برداري شده است و چه آنجايي که در تلاش بيهوده براي پيدا کردن درگيري و داستاني براي دنبال کردن بي نتيجه مي ماند. نمايش فرهاد شريفي هيچ داستان، تعليق و درگيري ندارد؛ طبيعي هم هست. روايت اين نمايش قرار نيست داستانگو باشد بلکه برعکس قصد دارد بيهودگي و کسالت مضموني را وارد ساختار خطي پيشرفت اش کند. اما مشکل اينجاست که قواعد ساختار هم بر اساس اهداف مضموني و محتوايي پرداخت نشده اند و تنها مخاطب را اذيت مي کنند. از همه اينها گذشته بزرگ ترين کاستي «نيمکت خوشبختي» را بايد در ريتم و لحن روايت آن جست وجو کرد و باز هم از آن بدتر دخالت دادن تصاوير ساده و سطحي در زمينه پردازش تغيير و مسير زمان است که فرهاد شريفي را مجبور به استفاده ناشيانه از فلاشر همزمان با حرکت هاي بازيگران در صحنه کرده است. فلاشر صحنه چند بار و آن هم به مدت طولاني در صحنه خاموش و روشن مي شود و اگر مجبور باشيم با چشمان باز به صحنه نگاه کنيم بعيد است که سردرد نگيريم. نمايش 45 دقيقه يي فرهاد شريفي واقعاً نمي تواند مثل «حکايت ناتمام آن زن خوشبخت» که کاري تک پرسوناژه از همين کارگردان بود، تماشاگرش را راضي کند. همه ضعف ها و کاستي هاي «نيمکت خوشبختي»، حتي بازي بازيگران نمايش را هم تحت تاثير قرار داده، مثلاً رويا افشار در اين اجرا به هيچ وجه شبيه ديگر نقش هايش ظاهر نشده، هرچند پيداست که روي صحنه تلاش زيادي براي رسيدن به نتيجه مطلوب انجام مي دهد.
کتاب؛ ريشه هاي رومانتيسم (اثر آيزايا برلين با ترجمه عبدالله کوثري)
آن جنون گمشده
فرهاد اکبرزاده

جوليان جينز در «خاستگاه آگاهي در فروپاشي ذهن دو جايگاهي» مثال جالبي مي آورد از چيزي که آگاهي مي تواند به آن آگاه باشد و براي توضيح اين مساله از مثال «چراغ قوه» استفاده مي کند. يک چراغ قوه روشن درک درستي از تاريکي نخواهد داشت اگر به اين نکته توجه کنيم که او به هر طرف که نگاه کند روشن خواهد بود و به تعبيري او همواره اسير و به نوعي آغشته به بخش روشن حضور خويش است يا به زبان فني تر، شناخت او محدود به امکانات شناختش است.

هنري هاردي ويراستار کتاب «ريشه هاي رومانتيسم» در پيشگفتار صراحتاً بر اين نکته که کتاب حاضر آن کتابي نيست که آيزبابرلين در جريان سخنراني هاي سال 1965در گالري ملي هنر واشنگتن آرزوي نوشتن آن را داشت و سال ها بعد از بازنشستگي از رياست کالج وولف سن آکسفورد 1975 سوداي نوشتن آن را در سر مي پروراند تاکيد کرده و اضافه مي کند که اگر آن کتاب نوشته مي شد اين کتاب که ويراسته آن سخنراني هاست هرگز منتشر نمي شد. اين توضيح که بر وجه «بازيافتي» اثر فوق تاکيد مي کند افق قابل بحثي را در مورد اين کتاب و موضوعات طرح شده در آن مي گشايد.

«من بر اين عقيده ام که جنبش رمانتيک چنان تحول عظيم و بنيانيني بود که بعد از وقوع آن ديگر هيچ چيز به حال خود باقي نماند. اين ادعا کانون گفتار من است.» (ص25)

عبور از يک وضعيت و نگاه کردن به گذشته از طريق آگاهي که آن وضعيت به بار آورده است همواره کنشي «بازيافت» محسوب مي شود که نيازمند طي نوعي فرآيند سلبي است. به زبان ساده براي بازگرداندن وضعيتي اينچنين گسترده و عميق به ريشه و خاستگاه هاي اوليه کاري که براي انجام دادن ضروري مي نمايد ارائه تعريفي دقيق و جامع از چيزي ا ست که مي خواهيم آن را به اصل خويش بازگردانيم و سوال اساسي شايد در اينجا اين باشد که آيا اين کار ممکن است؟ آيا مي توان آن را کاملاً تمييز داد در حالي که نگاه ما آغشته به اين جنبش است.

«آنچه در نظر دارم يک نگرش دائمي بشري نيست، تحول خاصي است که در مرحله يي از تاريخ رخ نموده و امروز بر ما تاثير مي نهد.» (ص26)

شايد يکي از جذاب ترين بخش هاي کتاب به چند صفحه از توصيفاتي بازگردد که سعي در تعريف و تشريح اين بخش از تاريخ ذهني بشري با عنوان رومانتيسم دارند. چيزي حدود 30 صفحه در جست وجوي تعريفي براي اين مساله بر قطر کتاب مي افزايد با اين وجود که خود برلين در اولين سطر هاي اين بخش تاکيد مي کند که قصد ندارد پا به اين تله بگذارد و با باور به گفته نورتوپ فراي معتقد است هرگونه کلي گويي درباره رومانتيسم نابجا و بي فايده است و با اقدام به جمع آوري برخي نظرات در توصيف اين جنبش گويي خود نيز در جذبه اين توصيفات شاعرانه غرق شده و سطرهايي را بدان مي افزايد؛ «رومانتيسم بدوي است، تعليم ناديده است، جواني است، زندگي است، احساس پرشور و شر زندگي طبيعي است اما در عين حال افسرد گي است، بيماري است، انحطاط است، ناخوشي قرن است و زيبايي سنگدل، رقص مرگ است يا به درستي خود مرگ.» (ص42) يا به تعريف ويکتور هوگو؛ «رومانتيسم عرفان شورمندانه طبيعت گرا و نيز زيبايي شناسي ضدطبيعت است در شکل افراطي آن. رومانتيسم توان و قدرت اراده، جواني، حيات و عرضه کردن خويش است، و نيز شکنجه کردن خويش است و نيست کردن خويش و خودکشي.» (ص44)

تعاريف ضد و نقيض که از آثار و مولفان مختلف گرداگرد اين مفهوم را گرفته اند گويي برلين را در جايي ناگزير به مکانمند کردن اين جنبش و به نوعي خوانش سپتوماتيک از يک جريان سياسي، اجتماعي و تبلور آن در آثار هنرمندان بخشي از تاريخ مي کند. او با اين کار دامنه هاي گسترده اين تفاسير را از اعماق دور تاريخ بيرون کشيده و به يک اختلال مکانمند محدود مي کند. با اين کار دقت يک تحقيق را به روند توصيفات خود مي بخشد. به باور او ريشه هاي رومانتيسم را نه در فرانسه يا انگليس بلکه در يک سرخوردگي عمومي در آلمان مي توان جست. او در اين زمينه با يوزف نادلر منتقد فرهيخته آلماني هم راي است که نوعي دلتنگي و نوستالژي براي آلمان مرکزي قديم که در خيالپردازي آلماني هاي مهاجر نمود يافته موجب زايش اين جنبش بوده است. نکته جالب ماجرا درست همين جاست. کسي که رومانتيسم را بزرگ ترين تحول در آگاهي انسان غربي مي بيند آن را جايي در يک حقارت ملي و غرور زخم خورده عمومي جست وجو کرده و مي يابد «بدين سان آلمان گرفتار اندوه و حس حقارتي هميشگي شد که در ادبيات کم و بيش محزون عاشقانه و نيز در ادبيات مردم پسند اواخر قرن هفدهم تجلي مي يابد و نيز در هنرهايي قلمرو بي رقيب آلمان بود، حتي در موسيقي که در اين دوران به نوعي موسيقي محلي، مذهبي، شورمندانه و درون نگر تبديل شده بود که با هنر پرجاذبه درباري و دستاورد هاي زميني و پرشکوه آهنگسازاني چون «رامو» و کوپرن تفاوت بسيار داشت.» (ص70)

گردش قابل ملاحظه يي که در اين جملات ديده مي شود، گردشي که از هنر فاخر و درباري به سمت مردم و لايه هاي زيرين جامعه سوق مي يابد واژه هايي مثل درون نگري و شورمندي همگي از آن تحول مهمي مي گويند که به نوعي مي توان از عناصر اصلي اين جنبش پرشور و گسترده به شمار آورد. اين روند را برلين با نوعي حالت شبه عرفاني توضيح مي دهد و متذکر مي شود که در جايي چون حرکت به سمت ايده آل ها براي انسان مسدود مي شود، او به درون مي گريزد و مي کوشد آن چيزي که دنياي بيرون از او دريغ داشته است در درون خويش محقق سازد. بعد از پروژه مکانمند کردن اين جنبش که دلايل قانع کننده يي را در عقبه خويش دارد برلين به آبشخورهاي انساني و اولين طلايه داران نيز مي پردازد. فصلي با نام پدران واقعي رومانتيسم دقيقاً در پي همين مدعاست. او با معرفي چهره ناشناخته يي که سخت ترين ضربه را به روشنگري وارد کرد يعني «يوهان گئورگ هامان» در کنار گوته، هوگو و ديگران مي کوشد به نوعي اولين جرقه هاي اين جنبش را به او منتسب دانسته و آموزه هاي اصلي او را در جهت اين مدعا به ميان مي کشد «آموزه هاي بنياني هامان که من کوشيدم فشرده يي از آن را بيان کنم، اين است که خداوند نه مهندس و نه رياضيدان، بلکه شاعر است و تلاش ما در اينکه تمهيدات انساني، منطقي عجزآميز خود را به او نسبت دهيم چيزي جز کفرگويي نيست.» (ص90)

شنيدن صداي خداوند در طبيعت و بسط اين باور که «هنر شجريه حيات است و علم شجره ممات» در منطق خود نوعي خردگريزي را در پي دارد که اين نيز در باور برلين نوعي جهت گيري آلماني سرخورده در مقابل فرانسوي خردگراست. مفهوم نابغه هنرمند که همواره به جنون پهلو مي زند نيز به اين باور استوار شده و فرديت و پرداختن به آن به عنوان يکي از بنيان هاي اصلي رومانتيسم جان مي گيرد و از همين روست که برلين، هامان را به عنوان يکي از اصلي ترين پدران جنبش رومانتيسم در کنار افرادي چون «هردر» و کانت مي نشاند. « هامان مي گويد همه آن بزرگاني که در عرصه تلاش انساني به جايگاهي والا رسيده اند، انسان هاي بيمار و زخم خورده يي بوده اند. هرکولس، آژاکس، سقراط، پولوس قديس، سولون، پيامبران يهود، پيروان باکوس و برخي شخصيت هاي اهريمني هيچ يک از اين آدم ها از عقل سليم برخوردار نبوده اند. به گمان من اين هسته اصلي آموزه هاي خشونت بار تشخص طلبي (ابراز وجود) است که خود کانون جنبش توفان و تنش است.» (ص103) ستايش نبوغ در مقابل خردگرايي مفرط و پا فشاري بر نوعي بي همتايي به مثابه فرديتي غيرقابل درک که به افکار «روسو» نيز تنه مي زند گويي با هر نوع نظم مستقر و ساختار قابل درک در تضادي عميق درمي آيد؛ درک ناپذيري که از اساسي ترين آموزه هاي «هردر» به شمار مي رفت درست در جايي به مقابله با روشنگري مي شتابد که به اين نکته توجه کنيم که اساس روشنگري باور به اين مساله است که براي هر سوالي مي توان پاسخي مناسب يافت. ترجمه ناپذيري و باور بر اين اعتقاد که هر چيزي مي بايد بيشتر همان چيزي باشد که هست و نمي توان آن را در شبکه يي از داده ها به شکل کامل و درستي درک کرد، از مضامين قابل توجهي است که به همان موضع اساسي رومانتيسم يعني تاکيد بر «فرديت» و يگانگي ها بازمي گردد. دو فصل رمانتيک هاي ميانه رو و رمانتيک هاي تندرو با عبور سريعي از افکار و عقايد فيشته، شنگل و شيلينگ سپري مي شود البته اين گذار همراه با ريزبيني هاي مخصوص برلين در گشودن دريچه هاي تازه يي است بر عقايد اين متفکران که در برخي موارد به داوري آنها نيز مي انجامد. شايد تمام بحث هاي برلين بايد در فصلي که با عنوان «تاثيرات پايدار» نامگذاري شده تجلي يافته و سامان بيابد؛ جايي که خواننده با اين گزاره ها برخورد مي کند

«کل جنبش رومانتيسم تلاشي است براي تحميل الگوي زيبايي شناختي بر واقعيت و بيان اينکه همه چيز بايد از قواعد هنر پيروي کند. شايد بخشي از دعواي رومانتيسم در چشم هنرمندان معتبر بنمايد، اما تلاش ايشان در تبديل زندگي به هنر مستلزم پذيرش اين فرض است که انسان چيزي است همچون مواد و مصالح، همچنان که رنگ و صدا از مصالح هنر به شمار مي آيند. اما از آنجا که اين فرض درست نيست ، از آنجا که انسان ها براي برقراري ارتباط ميان خود ناچارند برخي ارزش هاي مشترک و برخي واقعيت هاي مشترک را به رسميت بشناسند تا بتوانند در جهاني مشترک زندگي کنند و از آنجا که همه آنچه علم مي گويد بي معني نيست و همه آنچه عقل سليم حکم مي کند، نادرست نيست - زيرا پذيرفتن اين گزاره يي متعارض با خود و بي معني است - باري در اين حد از افراط، رومانتيسم در شکل کلي خود و حتي شاخه هاي آن يعني اگزيستانسياليسم و فاشيسم، در نظر من نادرست و گمراه کننده است.» (ص232)
عناوين اين صفحه
ضربه بر ضربه
چقدر عجيب
آن جنون گمشده
زيبا ترين جهنم دنيا
جاودانگي با قلب ستاره
به خاطر وسعت بي پايان طراحي

سينماي جهان؛ در بروژ
زيبا ترين جهنم دنيا
آرش خوشخو

1- آدمکش مسن، قبول مي کند همدست جوان تر را بکشد. صبح در يک پارک خلوت سراغ او مي رود. مي دانيم احساس پدرانه يي نسبت به او دارد اما انضباط حرفه يي اش او را وادار مي کند اين ماموريت را قبول کند. از پشت سر به او نزديک مي شود. درست در لحظه يي که آدمکش مسن مي خواهد شليک کند همدست جوان نيز بي خبر از او، اسلحه را به سمت سر خود مي گيرد تا خودکشي کند. آدمکش ، شوکه از اتفاقي که جلوي رويش شکل مي گيرد حيرت زده فرياد مي زند. مرد جوان از فرياد همدست خود هراسان از جا مي جهد؛

- تو اينجا چي کار مي کني؟

- تو مي خواستي خودتو بکشي،

- تو هم مي خواستي منو بکشي؟، عجب روز گنديه،

اگر «در بروژ» فقط همين يک فصل را به عنوان متاع قابل عرضه داشت، باز هم در خاطر مي ماند. اين فصل به شکلي نمادين، تمام حس و حال فيلم را نيز در خود حمل مي کند. حرکتي بازيگوشانه ميان تراژدي و کمدي. خودکشي مرد جوان در عذاب وجدان قتل ناخواسته يي که انجام داده و کشمکش دروني آدمکش مسن براي کشتن او (در حالي که مي دانيم دوستش دارد)، بار تراژيک باورنکردني براي تماشاگر ايجاد مي کند اما از آن سو همزماني اين دو کنش و ديالوگ هايي که در صحنه بعد شکل مي گيرد با خنده دارترين فصول سينماي کلاسيک قابل مقايسه است. اين طعمي است که در تمام دقايق فيلم وجود دارد. عذاب وجدان کاتوليکي مبالغه شده ايرلندي، در برابر منطق بي معني حوادث و شخصيت ها، تناقضي ايجاد مي کند که در کمتر فيلمي مشابه آن را به ياد داريم.

2- در فيلم «در بروژ»، چيزي که در درجه اول اهميت قرار دارد، همين طعم است. همين حس و حالي است که شايد مديون سابقه سال ها نمايشنامه نويسي کارگردان و نويسنده اين فيلم باشد. وگرنه مضمون فيلم را مي توان به سادگي مرور کرد؛ قرار دادن يک شهر تاريخي اروپا به عنوان نشانه يي از برزخ و شايد جهنم ذهني که آدمکش جوان فيلم (با بازي کالين فارل) در آن گرفتار شده است. يک ايرلندي متعصب که در عذاب وجدان قتل اتفاقي يک کودک، در آستانه فروپاشي ذهني و جسمي است و حالا اقامت اجباري اش در «بروژ» برزخ ذهني اش را به تمامي به تصوير مي کشد. او در نقاشي ها و ابزارآلات قرون وسطايي موزه هاي اين شهر، آن عذابي را مي بيند که خود تجربه کرده است. بروژ همان جهنم است؛ جهنمي که قاتل جوان، با کشتن کودک در آن گرفتار آمده است.

3 - اما تقليل فيلم به اين مضمون، راهي خطاست. در بروژ فيلمي است که در آن با جشنواره يي بي پايان از ذکاوت، نکته سنجي و سينما روبه روييم. فيلمنامه فيلم به شکلي خودکفا، شخصيت هاي جذاب و متفاوت خود را درگير همديگر مي کند و سپس براي هر نواي نواخته شده در نيمه ابتدايي، پژواک راضي کننده يي را در نيمه پاياني فيلم در نظر مي گيرد. کارگردان موفق مي شود اتمسفر بي نظيري خلق کند که شايد تنها در برخي فيلم هاي برادران کوئن بتوان مشابهش را يافت (به خصوص لبوفسکي بزرگ) يا فيلم نوآر Kisskiss BangBang. دنياي عجيبي که يک آدمکش پرسابقه(برندان گليسون)، علاقه بي حد و حصري به فرهنگ و مسائل تاريخي دارد. يا در حال بازديد از موزه هاست يا کتاب مي خواند و آن يک همدست جوانش (کالين فارل) ايرلندي به ظاهر سبک مغزي که گشت و گذار فرهنگي آن يکي را نمي تواند هضم کند (در يک ديالوگ به يادماندني مرد مسن از او مي خواهد براي ديدن منظره شهر از صدها پله يک برج قديمي بالا روند. مرد جوان پاسخ مي دهد؛ چرا بايد اين همه پله بالا بروم تا از آن بالا پايين را ببينم. من که همين الان پايين هستم،) و از همه دلنشين تر موضع ضدامريکايي پايدار اوست که در جاي جاي فيلم و با ارجاعات تاريخي مستمر (از ويت کنگ ها گرفته تا آپارتايد و مرگ جان لنون) به نمايش درمي آيند.او در جايي يک امريکايي را نقش زمين مي کند و مي گويد؛ اين به خاطر جان لنون. (قاتل جان لنون، امريکايي بود.) و از همه جالب تر رئيس اين دو آدمکش، سلطان تبهکاران دوبلين با بازي رالف فاينس، يک قاتل سنگدل که به شدت به اصول حرفه يي خود پايبند است. حتي وقتي مي خواهد آدمکش خطاکار خود را به قتل برساند يک تور فرهنگي يک هفته يي در بروژ براي او در نظر مي گيرد تا قبل از مرگ به آرامش برسد. او اعتقاد دارد اگر کسي کودکي را بکشد نبايد به زندگي ادامه دهد و با اين اصل در انتهاي فيلم خود را گرفتار مي کند.

4- طبيعي است که پس از پايان فيلم اولين حس تماشاگر کششي بي پايان براي سفر به بروژ است. مشخص است که اهداف سياحتي و گردشگري غيرقابل انکاري در ساخت اين فيلم وجود داشته است. روايت است که شوراي شهر بروژ آخرين آذين بندي کريسمس را تا دو ماه بعد يعني تا اواخر ماه مارس به خاطر فيلمبرداري «در بروژ» در سطح شهر حفظ کرده بود.حتي غر زدن هاي مداوم مرد جوان به غيرقابل تحمل بودن فضاي شهر و تشبيه آن به جهنم را مي توان نشانه يي از زيرکي سازندگان فيلم دانست تا بار تبليغاتي فيلم را مهار کنند.وقتي فيلم تمام مي شود شهر بروژ به يکي از شهرهاي شناسنامه دار و جذاب تاريخ سينما بدل مي شود. چيزي در رديف پاريس موزيکال هاي هاليوودي و رم نئورئاليست ها و نيويورک وودي آلن و البته يک وعده ضمني به توريست ها که در اين شهر باستاني هر چيزي مي توانيد پيدا کنيد.هر چيزي،

5 - زماني يکي از دلخوري هاي ما از ميامي وايس (فيلم غيرمنصفانه ستوده شده مايکل مان) تلاش کالين فارل براي نمايش نوعي مردانگي بي مهار و کلاسيک در ميميک صورت و لحن صدا بود. حالا در اين فيلم (در بروژ) مي بينيم که کالين فارل رها از قيد و بندهاي هاليوودي چه جواهر بي همتايي در عرصه بازيگري است. کمتر بازيگري را به ياد دارم که اينچنين راحت و رها، فاصله بعيد ميان اشک و خنده و تراژدي و کمدي را طي کند. اينچنين زلال، اينچنين کودک.

6 - قاعدتاً نتيجه «در بروژ» بايد اين باشد که همه ما نگران کودک درون مان باشيم. اما بياييد از اين نتيجه گيري ها خود را رها کنيم. «در بروژ» ستايشي است از هنر نمايش. از بازيگري، درام و ارزش گريستن و خنديدن. در ستايش ارزش احساسات. درجه ارزشيابي؛ ****


سينماي جهان؛ غبار ستاره
جاودانگي با قلب ستاره
آرش حقيقي

1- فيلم را از آخر شروع کنيد. اول آخر فيلم را ببينيد، خود فيلم را که نه، ساند ترک فيلم را اول گوش بدهيد. يک ترانه عاشقانه است با استعاره هايي از جاودانگي و نور و روشنايي. ستاره يي که زندگي ات؛ روحت را روشن مي کند و با او بودن و ماندن يعني ماندن براي هميشه و جاودانه شدن. ترانه زيبايي است با موسيقي تاثيرگذار و عشق را در بعد ذهني و انتزاعي خود به تصوير مي کشد. بعد که ترانه را هضم کرديد فيلم را بزنيد عقب و از اول به تماشايش بنشينيد. اتفاقي که مي افتد اين است؛ همه مفاهيم و ابعاد انتزاعي ترانه پاياني عينيت پيدا مي کند. همه آنچه هميشه تخيل بوده حالا واقعيت پيدا مي کند و اصل روياسازي سينما را جابه جا مي کند. اينجا ما با رويايي کلاسيک و قصه يي قديمي مواجهيم که پاي به پهنه امر واقعي مي گذارد و خودش را از دالان نمادها و تعابير بيرون مي کشد. آن ستاره يي که ازش مي خوانيم حالا جلوي چشم مان است و نورش را نه از فاصله ميليون ها سال نوري که از چند قدمي مي بينيم. آن حسي که با هزار تعبير و استعاره نهايتاً به توجيهي براي فرار از مرگ و جاودانه شدن مي انجامد اين بار در شمايل به دست آوردن قلب ستاره- قلبي که براي سه جادوگر فيلم بعدي فيزيکي و براي تريستان بعدي متافيزيکي دارد- رخ مي نمايد و عشق و قدرت به هم گره مي خورند چون ستاره گردنبندي که تاييدکننده جايگاه سمبليک پادشاه «استورم هولد» است را هم بر گردن دارد.

2- داستان از کليشه يي آشنا در ادبيات فانتزي مغرب زمين آغاز مي شود. دلداده يي به سفري مي رود تا براي اثبات عشقش به معشوقه اش کوه ها و درياها را پشت سر بگذارد و با خطرات بزرگ و کوچک زندگي کند و بعد در دل اين کنش فعال ذوب شود و باز از نو ساخته شود و دست آخر به خانه بازگردد و اين بار در جايگاهي بالادست، نه پايين دست، دست معشوقه اش را بگيرد. در اواسط داستان کم کم نشانه هاي شکستن اين روايت ثابت به چشم مي خورد و هرچه به پايان نزديک تر مي شويم اطمينان مان از يک ساختارشکني کوچک بيشتر مي شود. يک شوک فوق العاده که در واقع حاصل سوءتفاهمي مسخره بين تريستان و مردي مست است يک لحظه کل تصورمان را به هم مي ريزد و بوي کليشه را باز هم بلند مي کند. اما پايان داستان دقيقاً هماني است که بايد باشد. شواليه جوان در جريان سفر اديسه وارش براي آوردن ستاره سقوط کرده و پيشکش آن به عنوان هديه ازدواج عاشق خود ستاره مي شود و به پوچ بودن عشق سابقش پي مي برد. به بياني روانکاوانه ابژه ميل جاي خودش را به دليل ميل مي دهد و بتي که بايد شکسته شود مي شکند. اين همان آگاهي است که خيلي سخت به دست مي آيد و معمولاً منشاء آن نه خود که يک ديگري است؛ اتفاقي که در داستان مي افتد سازگاري شديدي دارد با ذهنيت مدرن. نقطه اوج روايت شبيه بناهاي تاريخي مي شود که نماي بيروني اش حفظ شده است و دکوراسيون داخلي اش بنا بر مقتضيات دوراني که در آن زندگي مي کنيم تغيير کرده است. اين همان شکي است که اوج ذهنيت مدرن را نشان مي دهد. ذهنيت مدرن نه شکستن همه کليشه ها و پشت کردن به سنت هاست که اتفاقاً زيستن در همان محيط و فضا با شکي نسبت به همه کليشه ها است. ساختارشکني تخريب گذشته نيست و به نوعي مي تواند بازسازي آن باشد. فضاي فيلمنامه «غبار ستاره» همه اين مفاهيم را در خود دارد و در عين سادگي و به سر بردن در اتمسفري فانتزي مدرن ترين ذهنيت را بروز مي دهد.

3- ديواري که روستاي «ديوار» را به عنوان منطقه يي مرزي از سرزمين فانتزي «استورم هولد» جدا مي کند شخصيت خود را تا آخر فيلم حفظ مي کند. ساکنان استورم هولد نمي توانند از اين مرز بگذرند و وقتي چند تار موي «ايوين» (همان ستاره) از ديوار رد مي شود غبار مي شود و اثري از آن نمي ماند. فيلم هم به هيچ وجه قصد اين توهم زدايي جعلي را ندارد که اين دو دنيا را به هم وصل کند. اصلاً شخصيت «استورم هولد» از همين جدايي مي آيد و اگر قرار باشد با ديدگاهي تکنولوژيک و عقلاني مردم انگلستان به اين پهنه هم پا بگذارند و فانتزي آن را بدل به روزمرگي خودشان کنند و آن را فتح کنند ديگر فانتزي باقي نمي ماند که بتوان به اميد آن خوابيد و در تلخ ترين لحظات در رويايش غرق شد. دنياي فانتزي عظيم تر و غني تر از آن است که تن به اين روابط روزمره و منطق خاکي بدهد.

4- آخرين صفحه روايت پاسخ به همان سوال هميشگي مرگ است. اگر در «ارباب حلقه ها» سواحل دوردست و سرزمين الف ها و در «نيروهاي اهريمنش» سرزمين مردگان و در اسطوره هاي اسکانديناوي «والهالا» را داريم که توجيهي براي مرگ است و اميدي براي جاودانگي، «غبار ستاره» با به آسمان رفتن تريستان و ايوين به پايان مي رسد و صداي «ايان مک کلن» (راوي) اين جمله را در ذهنمان جاودانه مي کند؛ «فقط کسي که قلب يک ستاره فتح کرده است مي تواند تا ابد زنده بماند و ايوين همه قلبش را به تريستان داد تا با هم تا ابد در شادي زندگي کنند.»


تجسمي؛مجموعه آثار ايرج زند در فرهنگسراي نياوران (از 30 آبان تا 11 آذرماه)
به خاطر وسعت بي پايان طراحي
هدي امين

نمايشگاه مروري بر آثار ايرج کريم خان زند در حالي در سالن هاي فرهنگسراي نياوران برگزار شده است که اين مجسمه ساز و نقاش دومين سال خاموشي خود را مي گذراند. با اين حال نمايش نزديک به 150 اثر نقاشي و مجسمه او - از نقاشي ها و مجسمه هاي گچي سال هاي دهه 60 تا تابلوهاي سه لته يي اوايل دهه 70، مجسمه هاي برنجي سال 76، مجسمه هايي با ورق آهني اوايل دهه 80 و در نهايت آثار پلکسي گلاس او در سال 85 - فرصت خوبي است براي به نظاره نشستن عمر حرفه يي هنرمندي که به عنوان پيشروترين و بهترين مجسمه ساز نسل خود شناخته شد.

نمايشگاه مرور آثار ايرج کريم خان زند با اثر نقاشي سلف پرتره هنرمند - مربوط به سال 69 - آغاز مي شود؛ سال هايي که او تنها نقاشي را براي بيان هنري خود انتخاب کرده بود. زند اگرچه در زمان تحصيل در بوزار پاريس، چند مرتبه فرصت کار و تجربه در آتليه سزار - مجسمه ساز مشهور- و همچنين آتليه يک مجسمه ساز ديگر را داشت، اما به گفته خود1 ميلي به خلق يک اثر حجمي در او به وجود نيامده بود. او در تمام سال هايي که بعد از اتمام تحصيلاتش در دانشکده هنرهاي زيباي تهران براي اتمام تحصيلات خود عازم پاريس شد و بعد از به پايان رساندن بوزار نيز مدت 10 سال در آنجا اقامت داشت، نقاشي را به عنوان تنها وسيله بياني خود انتخاب کرد. اين روند در سال هاي بازگشت به ايران (1369) نيز ادامه پيدا کرد؛ نقاشي هايي که انسان، همواره موضوع اصلي آنها به شمار مي رفتند و البته در فضايي عرفاني- ايراني غوطه ور بودند. عشق نقاش به فرهنگ شرقي- خصوصاً ايراني- و توجه او به اين مضامين و همچنين شعر و ادبيات ايران همواره در تابلوهاي او موج مي زد، اگرچه منتقدان عموماً نقاشي هاي او را - از حيث ويژگي هاي منحصر به فرد يک اثر هنري- همپاي مجسمه هايش ندانستند. پرتره هاي زند در فضايي کوبيستي که محصول عملکرد آکادميک او بود و با جلوه يي از عشق و دلدادگي که نگاه او به کل جريان هستي را نمايان مي ساخت، طي اين سال ها در نقاشي ها و طراحي هايش - که بسيار به اين مديوم عشق مي ورزيد و اعتقاد داشت- حضور پيدا مي کردند؛ صورت هايي متاثر از نگارگري هاي ايراني، دلداده و مدهوش، مست در فضايي عاشقانه و بيخود از خويشتن خويش. طبيعي است که ايرج زند همچون هر هنرمند ديگري، در خلق آثار خود از هر آنچه در پيرامونش او را تحت تاثير قرار دهد بهره جويد. آنچنان که در کارگاهش مي شد نوشته ها و يادداشت ها و گاه شعرهايي را در حاشيه اتودهايش ديد. بنابراين اگرچه شيوه او را در بسياري از آثارش شيوه يي انتزاعي خوانده اند، اما آثار او در انتزاع محض خلق نمي شد. او همواره روايتي را با خود به همراه داشت که عموماً طبق علايقش از بستر ادبيات و فرهنگ ايران سرچشمه مي گرفت. زن و پرنده، مرد و بوته، زن و درخت و داستان واره ها و قصه هايي از جن و پري و افسانه هاي کهن عموماً مضامين آثارش به شمار مي آمدند. شايد توجه او به موضوعي همچون «زن» براي بيان نگاه عاشقانه، عارفانه او لازم مي نمود. آخرين آثار او نيز ضمن برخورد با اين جمله تفسير عتيق نيشابوري

- زليخا شفاف بود- با ورقه هاي پلکسي گلاس شکل گرفت تا شفافيت و زلاليت يک عشق ناب که همواره وجود هنرمند از آن بهره مي جست، را جلوه گر سازد.

زند در سال 69 مجسمه هاي گچي خود را در ابعاد کوچک ارائه داد؛ آثاري که حد فاصل مجسمه و نقاشي به حساب مي آمدند. آنها در حقيقت پيکره هايي بودند که از محل خطوط پيراموني از زمينه خود بريده شده بودند و باقي اعضا در سطح آنها با يک ابزار نقاشي، مشخص و بعضاً برجسته تر يا فرورفته تر نيز شده بودند. در اين دوره همچنان نقاشي به عنوان اولين وسيله بيان هنري او به شمار مي رود و اين پيکره هاي گچي تجربياتي است که در ميان نقاشي ها خودي نشان مي دهند، اما صحنه را به طور کلي مال خود نمي کنند.

در سال هاي اوايل دهه 70 نيز هنرمند عمدتاً به نقاشي و نيز طراحي مي پردازد. طراحي به عنوان يکي از عمده ترين شيوه هاي بيان هنري براي او به شمار مي رود. شايد در کمتر مجسمه سازي اين گونه توجه و اعتبار به خط نمايان باشد که در آثار زند وجود دارد چرا که او نقاشي بود که طي روند کارش مجسمه ساز شد، از همين رو شيوه بياني او در مجسمه هايش منحصر به فرد مي نمايد.

«مهدي سحابي» در توصيفي در خصوص شخصيت هنري او و مقايسه دو وجه نقاش و مجسمه ساز در او چنين مي گويد؛ «اين ويژگي ها غسادگي همراه با پختگي و کمالف در نقاشي هاي او بسيار کمتر است، تا جايي که مي توان به آساني گفت ايرج زند مجسمه سازي است که نقاشي هم مي کند، و نه برعکس آنچنان که شايد در نگاه اول از مقايسه کمي و زماني مجسمه ها و نقاشي هايش به نظر برسد.»2

ايرج زند خود در بيان علاقه اش به طراحي و در حاشيه نمايشگاهي از طراحي هاي خود در سال 76 مي گويد؛ «به خاطر وسعت بي پايان طراحي، به خاطر پي بردن به ضعف در طراحي و رفع آن خميره ام را شکل دادم. به خاطر طراحي زياد خميره ام شکل گرفت. به خاطر طراحي شخصيتم شکل مي گرفت. به خاطر طراحي، به خاطر وسعت بي پايان طراحي مي خواهم در فضا شکل بگيرم. خود را مجسم کنم. حرکت دهم. جان بگيرم. شخصيت دهم. زندگي کنم. به خاطر طراحي.»3

نمايشگاهي که در سال 81 از نقاشي هايي يکسر متفاوت با آنچه پيش از اين کار کرده بود ارائه داد، توجه و علاقه عميق او به خط را هويدا ساخت. اين تابلوها گويي همه در ستايش خط خلق شده بودند؛ تابلوهايي متاثر از ذهن يک هنرمند آکادميک که آموخته هايش را به شيوه يي تثبيت شده در تابلو مي آورد. اين آثار اگرچه ته مايه هاي ذهني هنرمند را نشان مي دهد و مسيري که به بيرون آمدن پيکره ها از سطح تابلوها از طريق توجه به خطوط پيراموني مشخص مي سازد، اما کليت شان با ذهنيت شرقي و تفکر عرفاني او همراهي نشان نمي دهد. «در اين سري از کارها عنصر خط را انتخاب کردم. بهانه يي براي بياني صريح تر و سريع تر. خط در اين آثار ديناميک است. عنصري خوب و محکم براي بيان است. کثرت به معناي زيادي خطوط و ريتم زاييده آن و کسرت به معناي شکست و کسر و ايجاد فضاي تمثيلي به واسطه اين شکستن ديده مي شود.» 4

«محمدابراهيم جعفري» - نقاش و شاعر- در مراسم رونمايي از اثر «مرد و بوته» که توسط ايرج زند در آخرين روزهاي حياتش به موزه امام علي اهدا شد، در خصوص شخصيت هنرمند به سه عنصر عشق، پرکاري و تشويش اشاره کرد. شايد همين تشويش بود که زند را سال ها از رفتن به سمت هنر مجسمه سازي بازداشت و شايد اين تشويش براي رسيدن به يک بلوغ هنري و سرانجام ارائه آثاري منحصر به فرد در مجسمه سازي ضروري مي نمود. مجسمه هاي زند آن طور که خود بارها گفته بود از يک اتفاق حاصل شدند؛ يک نقاشي از دو پيکر مادر و فرزند زير آسماني آبي رنگ که آسمان در روند خلق اثر خراب مي شود و نقاش که حيفش مي آيد از مادر و فرزند دل بکند، با قيچي آنها را از زمينه جدا مي کند و با يک تاي کوچک برايش پايه يي ابتدايي درست مي کند و بعد در کمال شگفتي به اولين مجسمه خود - به اين شيوه- روي ميز کارش مي نگرد. گويي او در تمام اين سال ها براي رسيدن به چنين مقصودي گام برمي داشته است. در همين دوره نقاشي هاي دوربري شده روي ورقه هاي آهن خلق مي شوند. اينها شايد نخستين تجربه هاي حد فاصل از سطح به حجم به شمار آيند؛ پرتره هايي در ابعاد بزرگ که بر ورقه هاي آهن نقاشي و توسط پايه يي ايستا شده اند.

تا اينکه در سال 76 مجسمه هاي برنجي اش در ابعاد کوچک پديد مي آيند. طراحي ها گويي اتودهايي براي برش هاي نهايي اين دوره به شمار مي آمدند. انگار خطوط پيراموني در اين طراحي ها با تاکيد بيشتري اجرا شده بودند تا طراح در گام بعد آنها را از همين خطوط دوربري کند و سياليت و تعليق آنها را در فضا مشاهده کند و نيز به نمايش درآورد. از اينجاست که بي واسطه ترين و في البداهه ترين مديوم هنري - طراحي- با ترفندي که به شدت دروني شده است، به خلق ساده ترين و خالصانه ترين آثار هنري زند رهنمون مي شود. زند در آفرينش حجم هاي خود نوعي رهايي را به طور کاملاً ناخودآگاه و غريزي به نمايش درمي آورد که در نقاشي هايش ديده نمي شدند. گويي پيکره هاي اسطوره يي در سطوح رنگين تابلوها به اسارت درآمده بودند و اکنون با چنين ترفندي به يکباره موجوديت ناب خود را ارائه مي دهند.

ورقه هاي فلزي او که به پيکره هاي اساطيري اش جان مي بخشند، ديگر هرگونه تلاشي را در جلوه گري سطحي و دو بعدي باطل مي کنند. اينها ديگر به وضوح سه بعدي شده اند و مسيري را طي سال ها پيموده اند که قابل پيگيري است.

زند دلبسته حافظ بود، از اين رو تغزل گونگي مجسمه هايش - به خصوص- از آبشخوري اينچنين برمي آيد، اگرچه مجسمه هاي او پيچيدگي شعر حافظ را(در مقايسه با غزلسرايي چون سعدي که رواني و سادگي را سرلوحه خود قرار مي دهد) ابداً در خود نشان نمي دهند. آنها پيکره هايي عاشقند که عشق شان را بي هيچ پوششي با پيچ و خم ها و کرشمه هايي ابراز مي کنند. گويي واژه هاي ريتميک، آهنگين و باشکوه کلام حافظ به عينيتي حجم گونه درآمده اند تا همان مضامين طلب، شور، عشق، استغنا، تمنا و... در شعر حافظ را جلوه يي پلاستيک و ملموس ببخشند.

ايرج زند آخرين آثارش را بر اساس جمله يي که از دوستي شنيده بود شکل داد؛ «زليخا شفاف بود.» اين بار ورقه هاي پلکسي گلاس جايگزين مناسبي براي ورقه هاي برنجي و آهني بودند. شايد اين تعبير که آثار اصيل يک هنرمند درونيات او را به خوبي جلوه گر مي سازد، مصداق هنرمندي همچون ايرج زند و 14 پرتره شيشه يي اش باشند که در حقيقت زلاليت وجود خالق شان را جلوه گر ساختند.

کارگاه زند در هفته هاي آخر حياتش مملو از مرواريدهاي غلتان و سپيدرنگي بود که قرار بود ماده آثار آينده اش باشند، نمايشگاهي ترکيبي از مجسمه، چيدمان، موسيقي و گفت وگو؛ اتفاقي که خود هنرمند اميد داشت در ارديبهشت 86 به وقوع بپيوندد و به نمايش درآيد؛ اتفاقي که هرگز به وقوع نپيوست.

پي نوشت ها؛-------------------

1 - «اصلاً به خاطر آن فضا طرف مجسمه نرفتم. آن فضاي سنگين برايم غيرقابل تحمل بود. چطور مي شود هي بتراشي و بتراشي تا به آن فرم نهايي برسي.» و «اصلاً آن فضا و سختي را - که گل بيار و بريز و بپاش- براي درآمدن يک مجسمه دوست نداشتم. راستش را بخواهيد اصلاً مجسمه دوست نداشتم.» از گفته هاي مرحوم زند در آخرين گفت وگوي خود، چاپ شده در روزنامه آينده نو، 29 آبان 85، شماره 71

2 - از يادداشت مهدي سحابي چاپ شده در بروشور نمايشگاه اخير در فرهنگسراي نياوران

3 و4 - از يادداشت هاي ايرج زند که در نمايشگاه اخير آمده است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام