
اولين جلسه نقد « اعتماد» به مجموعه داستان « برف و سمفوني ابري» نوشته پيمان اسماعيلي اختصاص داشت. اين مجموعه که پس از « جيب هاي باراني ات را بگرد» دومين کتاب اسماعيلي به شمار مي آيد از طرف نشر چشمه به بازار عرضه شد و نظر منتقدان و خوانندگان پيگير داستان فارسي را به خود جلب کرد.« برف و سمفوني ابري» شامل هفت داستان کوتاه است که از بين آنها داستان هاي « مرض حيوان» و « ميان حفره هاي خالي» پيش از انتشار «برف و سمفوني ابري» در جايزه هاي ادبي اصفهان ( بخش تک داستان) و مسابقه داستان کوتاه شهر کتاب برگزيده شده بود. اين جلسه با حضور بلقيس سليماني، ناتاشا اميري، مهسا محبعلي و امير احمدي آريان برگزار شد. منتقدان کتاب را از جنبه هاي مختلف بررسي کردند.
تعليق و جلوه شر طبيعت
بلقيس سليماني که دومين رمانش «خاله بازي» اخيراً منتشر شده، جلسه را آغاز کرد. نويسنده رمان «بازي آخر بانو» با اشاره به اينکه داستان هاي اسماعيلي نسبت به جريان غالب داستان کوتاه فارسي که به خلق فضاهاي بسته، محدود و شهري ميل دارد متفاوت است، گفت؛ «من هميشه از خواندن داستان هاي پيمان اسماعيلي لذت مي برم اما در مورد اين مجموعه فکر مي کنم يک علتش اين باشد که در روزگاري که با انبوه داستان ها و رمان هاي آپارتماني مواجهيم اين مجموعه يک صداي تازه بود. از طرف ديگر غلامحسين ساعدي و همچنين بهرام صادقي (به لحاظ سياه نويسي) در ادبيات ما بي دنباله اند. البته قبول دارم که کارهاي اسماعيلي با ساعدي متفاوت است اما به نظر من اين را مي توان گفت که ساعدي دنباله دار شده است.» سليماني در بخش ديگري از صحبت هاي خود عنصر داستان پردازي و تعليق مجموعه را تحسين کرد و گفت ؛ « من از اين جهت از کارهاي اسماعيلي لذت بردم که در درجه اول قصه دارد. مخصوصاً عنصر فراموش شده در داستان هاي کوتاه امروز عنصر تعليق است. به بهانه هاي مختلف اين عنصر غايب است اما داستان هاي پيمان اسماعيلي حس کنجکاوي شما را هم ارضا مي کند. نثر بسيار روشن و پرحرکتي را در اين کتاب مي بينيم و با خواندن اولين جمله پرشتاب به سراغ جمله هاي بعدي مي رويم که شما را با شتاب تا آخر قصه مي برد. داستان هاي پيمان اسماعيلي از جهت درونمايه هم براي من خوشايند هستند. چون فکر مي کنم در داستان نويسي فارسي کمتر به عنصر طبيعت و ارتباط آن با انسان پرداخته شد. طبيعت گهگاه دکور و زمينه داستان بوده يا بهانه يي براي توصيف هاي رمانتيک ولي طبيعت به مثابه عنصري که با آن درگيري وجودي پيدا کنيم نبوده يا من نديده ام اما در داستان هاي پيمان اسماعيلي اين نکته ديده مي شود. نکته ديگر نگاه هاي کلاسيک غربي که طبيعت پناهگاه آدمي است اما به نظر من طبيعت پناهگاه و ماواي آدمي نيست. طبيعت با آن وجه شر وجود آدمي همراه مي شود و انسان را به جايي مي کشاند که راه برون رفتي ندارد. اين بخش کار براي من خيلي اهميت داشت. اعتقاد ديگر من اين است که داستان وهم آلود اصولاً توصيف جزيي پردازانه جايگاهي ندارد زيرا جزيي پردازي شفاف سازي مي کند. ولي وقتي مي خواهيد فضاي وهم آلودي بسازيد بايد نشانه ها را به دقت انتخاب کنيد. مثلاً در کارهاي آپارتماني که مکان وقوع داستان بسيار محدود است نويسنده قدرت مانور کمتري دارد و از اين رو جزيي پردازي مي کند. اما در مجموعه داستان اسماعيلي اين کار لزومي ندارد.
روايت فاجعه
امير احمدي آريان نويسنده مجموعه داستان « تکه هاي جنايت» ديگر منتقد اين جلسه نيز نقش ويژه عنصر فاجعه و حضور طبيعت در داستان هاي شاخص اين مجموعه را تحليل کرد. آريان گفت؛ «در کتاب آقاي اسماعيلي من چهار داستان را خيلي دوست داشتم؛ سه داستان اول و داستان آخر. با آن سه تاي ديگري که بين اينهاست خيلي ارتباط برقرار نکردم و براي همين هم مي خواهم نقاط مشترک آن چهار داستان را بيابم و از آن مهم تر سعي دارم مشخص شود که چرا اين چهار داستان نه فقط با سه داستان ديگر که با ميانگين داستان کوتاه نويسي سال هاي اخير ايران فاصله دارد. يکي از مهم ترين خصلت هاي اين مجموعه داستان روايت فاجعه است که در هر چهار داستان هم وجود دارد. مصداق فاجعه در داستان اول تنها ماندن شخصيت اصلي در روستايي در نزديکي کرکوک، در داستان دوم تعبير غالب اين است که راوي قاتل است و همچنين داستان سوم و آخر. در اين داستان ها يک فاجعه بسيار بزرگ مي بينيم که بيشتر به قتل انسان مربوط است. پرداخت پيمان اسماعيلي بسيار مهم است و نقطه قوت اصلي داستان هاست. به جاي روايت از طريق افزايش دادن او به سراغ روايت از طريق کاهش رفته است. به اين معنا که ايده غالب براي روايت فاجعه بسط جزييات فاجعه است. يعني ارائه تصاوير از وجوه وحشتناک و عميق فاجعه از طريق نشان دادن شکل هاي مختلف توحش و وحشتي که در هر فاجعه وجود دارد. نويسنده به صورت متعارف اين وجوه را برجسته سازي مي کند. اما پيمان اسماعيلي همه وجوه خشن و عريان فاجعه را يک به يک حذف مي کند. در اين تکنيک جاه طلبي جالبي وجود دارد. به اين خاطر که نويسنده از امکانات طبيعي و عادي روايت چشم پوشي مي کند. پتانسيل هايي که خشونت و توحش براي هر نويسنده يي وسوسه بر انگيز است زيرا مستقيماً با عواطف خواننده سر و کار دارند. اسماعيلي بعد از حذف اين پتانسيل ها اقدام به روايت فاجعه کرده است. شيوه يي که انتخاب کرده شيوه جالبي است. راوي فاجعه را روايت مي کند که از فاجعه بودن موقعيت آگاه نيست. در داستان اول با اينکه خودش در وضعيت وحشتناک گرفتار آمده اما خودش شرايط را درک نمي کند. به نظرش اتفاقي روتين و معمولي در شرف وقوع است. فاجعه را يک راوي آگاه بسط نمي دهد. فاجعه خود به مثابه يک فيلتر در برابر چشم راوي عمل مي کند. به اين خاطر است که نمي تواند بفهمد. اين وحشت فاجعه را بيشتر نشان مي دهد. ولي در آن سه داستان ديگر اين وضعيت را نمي بينيم. در آن داستان ها البته فاجعه يي به آن معنا وجود ندارد. »
داستان هاي گوتيک
سومين منتقد جلسه مهسا محبعلي بود. اين داستان نويس که به خاطر مجموعه داستان «عاشقيت در پاورقي» برنده جايزه گلشيري شده و همچنين رمان «نفرين خاکستري» را از او خوانده ايم در بخش ديگري از جلسه به مقايسه اين مجموعه با مجموعه اول پيمان اسماعيلي پرداخت. محبعلي گفت؛ «فکر مي کنم اسماعيلي نويسنده يي است که دغدغه اش تجربه تکنيک هاي نوشتن و تجربه در ژانرهاي مختلف داستان نويسي است. به همين دليل خيلي دلم مي خواهد اين دو مجموعه را توامان ببينم و روند حرکت نويسنده را در هر دو کتاب رديابي کنم. در حقيقت من آن مجموعه و به خصوص فضاهاي آن را بيشتر از اين مجموعه دوست داشتم. هرچند که فکر مي کنم در اين مجموعه نويسنده بسيار تکنيکي تر است و داستان ها استخواندار است. اما جسارت و تجربه گرايي مجموعه «جيب هاي باراني ات را بگرد» جاي خود را به يک نويسنده حرفه يي در اين مجموعه داده است. تمام داستان ها در يک فضاي وهمي مي گذرد. در فضاسازي داستان ها از زمستان، برف و سرما بسيار ماهرانه استفاده شده. جالب است که اسم مجموعه برآيندي از فضاي داستان هاست و نه نام يک داستان خاص. با حرف خانم سليماني خيلي موافقم که ادامه کار ساعدي را در پيمان اسماعيلي مي بينيم اما ساعدي که از فضاي آفتاب زده و برهوت جنوب به سرما و کوهستان تبعيد شده. اما به نظر من براي کساني که در آن اقليم زندگي نکرده اند درک اين فضا دشوار باشد. تمام داستان ها به نوعي در ژانر وهمي وحشت يا درست تر گوتيک هستند. قرار است که عامل ناشناخته يي را در تقابل با انسان ها قرار دهد. آن چيزي که باعث مي شود اين چهار داستان برجسته تر باشند شايد ديدن وحشت از درون باشد. کسي وحشت را روايت مي کند که خود در دورن وحشت قرار دارد. وحشت ابژه نيست بلکه وحشت حرف مي زند. اين داستان ها را جذاب مي کند. داستان ها ما را درگير مي کند. در داستان «مرض حيوان» متوجه مي شويم آنچه ما را تا آخر داستان همراه مي کند خود وحشت است. به نظر من در داستان اول خير و شر در هم ادغام مي شود. يعني دگرديسي راوي معصوم به نفس شر. براي همين به نظر من بهترين داستان اول مجموعه است. داستان آخر به خاطر همان از دورن ديدن وحشت اين خصوصيت را دارد. فضاي غريبي که تاکنون در داستان فارسي سابقه ندارد. انگار که نوعي داستان آخرالزماني است. حالت آخرالزماني داستان آخر جذاب است.
تجلي اوهام بدوي
ديگر سخنران اين جلسه ناتاشا اميري بود. اين داستان نويس که مجموعه هاي «هولا هولا »، «عشق روي چاکراي دوم» و رمان «با من به جهنم بيا» را در پرونده دارد، در ابتدا تاکيد کرد که در نقد اين مجموعه برخلاف ديگر نقدهايش از شيوه قياسي استفاده مي کند. اميري ويژگي هاي کلي مجموعه را ادغام باورهاي خرافي با واقعيات روزمره، ساختار خردستيز رسوم و مناسک کهن، افسانه هاي موهوم، اعتقادات به لحاظ منطقي بي بنيان که بروز هر پديداري در آن ممکن است، ضديت با نظام علي دانست و ادامه داد؛ «اين مولفه جزيي از پيکربندي و حتي پررنگ تر از ديگر عناصر داستان ها است. بن مايه هاي برگرفته از طبيعت مولفه هاي سرما، اضطراب و دغدغه شخصيت هاي بومي صحنه هايي که به طور سمبليک جريانات بطئي افراد را منعکس مي کند، لابه لاي وقايع و تصاوير داستان تکوين مي يابند تا در عين حفظ ساختار مستقل شان با شيوه يي تلويحي يا به شکل روابط تمثيلي به مثابه سرنخ هايي عمل کنند که روشن کننده معنايي ويژه از شمار کثيري از معاني داستان باشند. جهان معاصر با اين ترفند نوسازي مي شود و در مضمون داستان ها نوعي موازنه وهم گرايي ميان اعتقادات زندگي ابتدايي و معاصر متجلي شده است. اما تلفيق ميان تضادها و عناصر متباين ماهرانه شکل مي گيرد. به تاسي از همين امر فضا برجسته شده. فضا مولفه شاخص بعدي است. بافت و زمينه هاي اجتماعي اثر در فضايي کاملاً بومي شکل مي گيرد. اين طبيعت است که برجسته شده. عنصر مشترک در اغلب داستان ها همين طبيعت است. يعني روايت چنان با فضا درآميخته که جز آن بافت سلسله وقايع داستان در جاي ديگري نمي تواند اتفاق افتاده باشد. شهري است وهم انگيز با غار و کوه هاي مرتفع و برف و يخبندان و تلاش انسان ها در مبارزه با پديده هاي طبيعي حتي در عصر حاضر. محدوده زماني و مکاني مشخص و تاکيد در موضوع داستان ها انعکاس پيدا کرده. يعني پيوند موضوع و فضا تفکيک ناپذير به نظر مي آيد. البته در کنارش بر فضاي غالب مردانه هم اشاره مي کنم. مثلاً در داستان «ميان حفره هاي خالي»، «مرض حيوان» و «لحظات 11گانه سليمان» و «مردگان» اين مساله خيلي برجسته است. در اين داستان ها علت العلل پا در ناشناخته دارد. چيزي هست که با حساب هاي دم دستي نمي خواند.
حتي در داستان «يک هفته خواب کامل» طبيعت حضوري پررنگ دارد. در «گراي پنجاه و پنج» اين عنصر کاملاً همه چيز را مقهور مي کند. راوي با ناملايمات بسياري روبه رو مي شود؛ از جمله فضايي نااميدکننده. اما اين داستان و داستان «يک تکه شازده در تاريکي» در حد موقعيت مي مانند. از نظر محتوا چيز زيادي منتقل نمي کنند ولي از حيث روايت نو و پرداخت شده به شمار مي آيند. از طرف ديگر معرفت شناسي انسان هاي کنده شده از زندگي شهري امر پيچيده يي است و هميشه قسمتي از آن توضيح ناپذير باقي مي ماند. اين بخش غير قابل فهم روان اهالي شهر حاصل گره خوردن با همين فضاست. فهم چندساحتي بايد از آنها داشت، نه صرفاً از خرد منطقي شان، چون عملاً به نظر مي رسد فاقد چنين تعقلي به معناي متعارف باشند منظور عقل و فهم مشترک يا مورد توافق متعارف. اين به معني نفي اصالت نيروي تفکر و منطق از آنها نيست. اين قدرت را دارند يعني اين انتخاب را مي کنند که فکر و منطق خود را تحت تاثير جاذبه شرايط بيروني و بومي و سنت قرار بدهند. در داستان ميان حفره هاي خالي دقيقاً همين نکات را مي توان استخراج کرد. داستان کم کم از آن رخوت اوليه که شامل توصيف فضا و همين شخصيت هاست و فضا و زمان و روابط عيني و ذهني انسان با محيطش را بيان مي کند، درمي آيد و گره اصلي ايجاد مي شود ولي خيلي زيرکانه مسير ر ا منحرف مي کند. درک اين براي راوي ممکن نيست در پي کشف چيزي برمي آيد که از معناهايي اضافه سرشار مي شود. اين شبهه ايجاد مي شود که خطر سقوط از کوه براي راوي وجود دارد ولي اين طور نمي شود. خطر جاي ديگري است.
در داستان «ميان حفره هاي خالي» فتح غار به دست راوي يک سطح ديگر و جديد را در داستان باز مي کند. راوي ساختارشکني مي کند. يک خط تحولي در اهالي ايجاد مي شود که احترام را به دنبال دارد. ولي آگاهي راوي به گستره انگاره هاي غيرواقعي نقب مي زند. از اين قسمت به بعد چندان تطابق با روابط علي و معلولي نداريم. انگار وارد فضاي ساختاري قصه يي مي شويم که از واقعيت زميني کنده شده. رابطه يي است که ميان يک عنصر طبيعي و يک عامل فراواقعي ايجاد مي شود. پيوند ظريفي بين واقعيت و فرا واقعيت ايجاد مي شود. اين پيوند بين اين دو گستره نسبتاً موفق بود. اما انتها مبهم بود و کل قصه واقعيتي مبهم به نظر مي آمد. پيام نهايي گنگ است و انديشه نهفته در پس کنش هاي داستاني روشن نبود. منطق قابل دفاعي ندارد اما اين ويژگي چنين بافت هايي است توي خود متن اين منطق بايد شکل بگيرد. هر پديداري را بايد در مناسباتش با مجموعه پديدارهايي که خود بخشي از آن است، بررسي کرد. اين رخداد در اين بافت بومي اتفاق مي افتد و پيوندي ناگسستني با آن دارد و موقعيت هاي بيروني، عناصر متباين را به هم مي چسباند. قبول دارم مسائلي هستند که بايد گشوده شوند، مانند؛ «کي چه مي گويد به کي و با چه نتيجه يي؟» «چه کسي، چه چيزي را، به چه کسي، چگونه، چرا و با چه تاثيري مي گويد؟» مقوله هاي چه گفته شده است، از مقوله هاي چگونه گفته شده است، متمايز مي شود. چه و چگونه مورد ندارد، چرا را هم مي توانيم بگوييم پا در عوامل مافوق طبيعي دارد و خلاص. اما در روند انتقال پيام به نظرم نتيجه پيام يا تاثير نهايي مبهم بود. البته اندک ابهامي بد نيست. ولي قضيه با شناخت عيني ابعاد مختلف قصه است که محتواي پيام را آشکار مي کند. در موارد بسياري پيام هاي موجود در شکل ظاهري واژه ها يا داده ها و کنش ها نيست بلکه بايد از وراي اينها به کشف واقعيت درون پيام ها و ارزيابي آنان پرداخت. حالا يا روش هاي استقرايي يا هر چيز ديگري. تبيين به گشايش و بسط آنچه به جهت ايجاز مبهم مانده، مي انجامد از مرحله ساده پذيري يا سطحي نگري و درک عميق تر از آنچه ظاهراً در برابر اوست، دور مي شود. در هر حال تبيين يک متن نوشتاري هم شامل عناصر کلي است مانند صور مختلف واژگان يا ساير داده هايي که از صورت ظاهر متن قابل تشخيص اند و هم شامل مفاهيم يا عناصري هستند که در پس آرايش ظاهري واژه ها و جمله ها،گفته ها، تصويرها، نمادها پنهان شده اند. يعني چيزي که در نگاه اول ديده نمي شود. قضيه اين بود که سرنخ براي رسيدن از اين سطح به عمق کم بود. نمي گويم نبود. يعني نقش صالح چرخش فکري راوي در قسمت آخر تحول اهالي جاي کار داشت و عمق لازم را نداشت. شايد بتوان اين طور گفت که هر چقدر فرد نيرومند باشد باز نمي تواند بر جوهره غالب امري که پا در منطق ندارد، فائق آيد. در پايان مقهور باورهاي خرافي و بومي مي شود. اين پيام واضح و منطقش را هم دارد ولي نمي دانم چرا براي من قانع کننده نبود. اصلاً چه اتفاقي افتاد؟ نتيجه سنت شکني چه بود؟ منظورم قطعيت نيست. هيچ متني معناي مطلقي ندارد. پايان بندي مساله داشت که خيلي سريع جمع شده بود؛ يک دايره يي بايد کامل مي شد که نشد.

گريز از شهر
امير احمدي آريان در بخش بعدي اين جلسه مساله حضور طبيعت در داستان را طرح کرد. آريان گفت؛ به جز جلوه و بروز طبيعت در داستان هاي عامه پسند فارسي دو جريان اصلي را مي توان شناسايي کرد که طبيعت در داستان فارسي حضور دارد و خبري از آن برخورد احساساتي که خانم سليماني اشاره کردند، نيست. همان طور که مي دانيد طبيعت به مثابه ماواي انسان در ادبيات عامه پسند حضور دارد. در سنت داستان نويسي فارسي طبيعت در داستان هاي دو نويسنده بزرگ ايراني حضوري برجسته دارد. يکي احمد محمود که به تبع نگاه و جهان داستاني اش طبيعت را به شکلي رئاليستي و عريان نمايش مي دهد و البته از اين طريق خشونت و توحش طبيعت را مي نماياند و از طرف ديگر غلامحسين ساعدي که طبيعت را با راز و رمز و امور هولناک توصيف مي کند و البته اين توصيف به آن معني نيست که فقط توصيف مي کند بلکه به عنصري بنيادين در داستان تبديل مي شود. اما مساله شر، خطر يا خشونت طبيعت در آثار هر دو اين نويسندگان حضور دارد. در اينجا نکته ديگري قابل توجه است که مساله رازآميز يا متافيزيکي يا هرچه منطق جهان واقع را برهم مي زند در باور و ذهن نويسنده ايراني کمتر در فضاهاي شهري بروز مي کند. از اين منظر شايد اين انتقاد به پيمان اسماعيلي هم وارد باشد اما نه به عنوان نقد فني داستاني بلکه از اين نظر که او هم مساله رمز و راز را در دل طبيعت طرح مي کند. يعني انگار نويسنده مدرن ايراني نمي تواند شهري را به جز از طريق واقع گرايي مرسوم توصيف کند و اگر امر خيالي يا غيرواقعي را توصيف مي کند ناچار است آن را به دل طبيعت ببرد.