سه شنبه، 5 آذر 1387 - شماره 1829
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
نگاهي به برخي آرا و آثار آيزايا برلين
دشمنان آزادي

سيد مسعود رضوي

چرا خوانش آثاري خاص، در برخي مقاطع تاريخي براي همه ما ضرورت دارد يا حداقل اين طور تصور و بدان توصيه مي کنيم. البته هر کس مي تواند از منظر علائق خود در اين باب نظر دهد و آنچه را مي پسندد به مثابه اولويت فرهنگي مطرح کند. اما مساله ديگري هم هست و آن اينکه تجارب اجتماعي و فرهنگي ما مي تواند برخي کمبودها يا ضرورت ها را به ما گوشزد کند و جهت اصلي نيازهاي فرهنگي ما را نمايان سازد. بر همين اساس، برآيندي از نظرات و گرايشات اهل فرهنگ و صاحبنظران و قوام يافتگان عرصه فرهنگ اين سمت و سو را نشان مي دهد و اعتمادي وثيق مي توان به داوري ايشان ابراز کرد.

آيزايا برلين و آثارش، يکي از همين ضرورت هاي معاصر براي اهل فرهنگ و سياست و علوم انساني در کشور ماست. او از نکات و مسائلي سخن گفته و زاويه هايي گشوده که مي تواند به ما در بهکرد پندار و رفتار اجتماعي و فرهنگي و سياسي مان ياري رساند و کيفيت آن را اعتلا بخشد. البته او در بستر و زمينه يي سخنان خود را مطرح کرده که با وضع ما تفاوت بسيار دارد. قابليت و امکان پذيرش آن، در آن جوامع بسيار فراتر از آن ما بوده و هست، اما مگر فرهنگ و تجربه و دانش مرز مشخصي دارد يا مالکيت گروه و آحاد خاصي را برمي تابد که ما از آن محروم شويم يا آن را غريبه تصور کنيم؟ بي شک هيچ خردمندي چنين نمي انديشد و چنين امساکي را برنمي تابد. از همين نقطه اگر عزيمت کنيم، ارزش کار مترجمان برجسته را درمي يابيم. کساني که ملتقاي فرهنگ هاي متفاوت و حامل و عارض يکي براي ديگري هستند. سفر فرهنگ ها و دانش ها، اينچنين ميسر مي شود. سياحتي است دوسويه که اگر بهره صحيح از يک سو گرفته شود، امکان عرضه و بازگشت ارزش ها و دستاوردهاي تازه به مبدأ نيز دور از دسترس نخواهد بود. اين خصوصيت در کشور ما مسبوق به سوابقي طولاني است، زيرا همواره فرهنگ ايراني با تعاطي و تعامل فرهنگ ها و زبان هاي ديگر و تسامح و پذيرش آنها به باروري و اعتلاي تمدني رسيده و جوهر خود را عرضه کرده است. دوره هاي طلايي فرهنگ ايراني، محصول بده بستان هاي عظيم علمي و فلسفي و فرهنگي در ظل بلندنظري و فرهنگ دوستي و درجه يي از تساهل آييني بوده است. زايش تمدن ايراني، پس از اين هم راهي جز اين طريق ندارد.

دکتر عزت الله فولادوند مترجم برجسته آثار فلسفي، يکي از حاملان و انتقال دهندگان دستاوردهاي فکري و فلسفي جهان معاصر به فرهنگ ايراني است. کيفيت برگردان و نوع گزينش آثار از سوي وي به همراه توضيحات و تسلط بر موضوعات، کار او را از ترجمه به بازآفريني و گسترش متن و افزوني اصطلاح در زبان پارسي استعلا بخشيده است. اين ويژگي ها محصول سال هاي طولاني درنگ و مطالعه و پژوهش است و اميدواريم همچنان تداوم داشته باشد. آخرين تراوش قلم دکتر فولادوند، ترجمه کتاب آيزايا برلين به نام «آزادي و خيانت به آزادي» با عنوان دوم «شش دشمن آزادي بشر» است که توسط نشر ماهي منتشر شده و باکيفيت و سنجيده هم انتشار يافته است. چندين اثر ديگر هم از مجموعه آثار برلين توسط همين ناشر و به همين سياق چاپ شده که احتمالاً سنگ بناي ترجمه کل آثار وي تواند بود. خاصه که قبلاً هم رجل بزرگ فرهنگ ايران، استاد محمدعلي موحد نيز «چهار مقاله در باب آزادي» را ترجمه کرده و برخي ديگر از مترجمان قابل اعتماد نيز چند اثر برلين را به فارسي برگردانده و منتشر کرده اند. مجموعه نشر ماهي به جز «شش دشمن آزادي بشر»،کتاب هاي ديگري از جمله «کارل مارکس» به ترجمه رضا رضايي، «مجوس شمال» همين مترجم و «ريشه هاي رمانتيسم» که جناب عبدالله کوثري مترجم آن بوده، به چاپ رسانده است. افزون بر اينها خشايار ديهيمي قبلاً دو کتاب «فلسفه سياسي آيزايا برلين» و «فيلسوفان سياسي قرن بيستم» را که حاوي مطلب جالبي درباره اوست ترجمه و منتشر کرده است.

آيزايا برلين در سال 1909 متولد شد و در سال 1997 درگذشت. او يکي از ارکان نظريه پردازي سياسي در عصر ما و از نوابغ ليبراليسم معاصر محسوب مي شد. نويسنده يي صاحب سبک بود و در تاريخ انديشه ها تسلطي بي مانند داشت. «آوازه بلندش در بيشتر عمر مرهون گفت وگوهاي درخشان، دفاع از ليبراليسم، حمله به تندروي سياسي، تعصب و تحجر روشنفکري و نوشته هاي قابل فهم و پرتلالو وي در زمينه تاريخ سير انديشه ها بود.» برلين در لتوني که بخشي از امپراتوري روسيه بود متولد شد و همراه پدرش در سال 1915 م به روسيه رفت. در آنجا در خلال سال هاي بعد، شاهد طغيان کمونيست ها در روسيه و صعود بلشويک ها به قدرت بود. در سال 1921 م خانواده آيزايا به بريتانيا مهاجرت کردند و از آن پس او در آن کشور به تحصيل و تحقيق و تاليف و تدريس پرداخت. در دانشگاه آکسفورد تحصيل و تدريس کرد و مدتي هم در سفارت بريتانيا در امريکا کار کرد. او در خلال سال هاي پس از جنگ دوم جهاني به روسيه سفر کرد و مشاهدات شخصي اش، خاصه در برخورد با ادباي مغضوب و نابغه شوروي بوريس پاسترناک و آنا آخماتوا، وي را در مخالفت با کمونيسم و رژيم هاي توتاليتر و تمرکز گرا مصمم تر کرد. برلين درباره مارکسيسم، سوسياليسم، کمونيسم، تاريخ انديشه در روسيه و نهضت روشنگري و منتقدان آن آثار مهمي نوشت. وي به تدريج به يکي از قله هاي نظريه پردازي و فلسفه سياسي در بريتانيا بدل شد. اما او بر سودمندي اجتماعي نظريه تاکيد مي کرد. در باب فلسفه هم همين گونه بود، او معتقد بود؛ «فلسفه، پيش فرض هاي ناخودآگاه ما را آشکار مي سازد و صحت و اعتبار آنها را مي سنجد و از اين راه، خطاها و اشتباهاتي را مشخص مي کند که به بدفهمي و کژنمايي تجربه ها منجر مي شوند و آسيب واقعي مي رسانند. فلسفه در آنچه تاکنون مسلم گرفته شده چون و چرا و شبهه مي کند و مخالف کهنه انديشي است و بر بنيادها تيشه مي زند و به اين جهت، تشويش برانگيز است ولي همين کيفيت، در عين حال آن را ارزشمند و حتي ضروري و رهايي بخش مي سازد.» به گفته برلين، هدف فلسفه «ياري به انسان ها براي فهم خويشتن است تا بتوانند آشکار و روشن عمل کنند، نه بي نظم و نابخردانه در تاريکي.»

يکي از مهم ترين موضوعات زمينه هاي آثار برلين، آزادي بود. نظريات او در اين باب، معطوف و متکي بر مفاهيم فلسفي، اخلاقي و انسان شناسانه يي بود که او با تامل و ژرف انديشي به آنها پرداخته و براساس همان نظريات، ديدگاه هاي سياسي خويش را اعتبار بخشيده بود. مفهوم جبر، اراده، تاريخ، چندگانگي ارزش ها، مفاهيم بنيادي اخلاق و بسياري مفاهيم ديگر در آثار او با دقت به کار رفته و بدون توجه به آنها شايد نتوان عظمت و کيفيت انديشه ها و نظريات وي را دريافت. در حيطه فلسفه اخلاق، برلين بر اين باور بود که «ارزش ها چيزهايي نيستند که از پيش در عالم وجود داشته باشند و آدميان فقط موفق به «کشف» آنها شوند. ارزش را انسان برپايه بعضي ويژگي هاي دگرگوني ناپذير طبيعت بشر و به دليل اهميت و ضرورت آن براي خود «مي آفريند». يکي از مهم ترين ارزش ها، آزادي است که از نياز عميق انسان به آزادي انديشه و پژوهش و خلاقيت برمي خيزد و سلب آن به معناي نفي سرشت بشري است و به ناکامي هاي جبران ناپذير مي انجامد.»

اين شالوده ها، برلين را به مفاهيمي مهم رهنمون ساخت. از جمله «دو مفهوم آزادي» که نام يکي از معروف ترين آثار او هم هست. او در تحقيقاتش درباره روشنگري و تاريخ انديشه ها به تدريج ميان دو مفهوم آزادي منفي و آزادي مثبت تفاوت نهاد. طبق تعريف برلين، آزادي منفي (يا آزادي از) به معناي عدم تحميل مانع و محدوديت از ناحيه ديگران است و آزادي مثبت (يا آزادي براي) از سويي به معناي توان (و نه فقط امکان) تعقيب و رسيدن به هدف، و از سوي ديگر به معناي استقلال يا خودفرماني در مقابل وابستگي به ديگران است.

برلين منتقد و آسيب شناس آزادي مثبت بود. امري که روسو بسيار آن را مي ستود و آزادي را برابر با خودفرماني و آن را مساوي اطاعت از «اراده کلي» مي دانست. اين امر از نظر برلين مترادف بود با نفي فرد واقعي انسان و جانشيني امر کلي يا مجموعه يي موهوم از ترتيبات و انتظامات که فراتر از افراد يا جميع آحاد انسان اند. همچنين بود فيشته که مفاهيم ناسيوناليستي و گروه گرايي منحل در فاشيسم و نازيسم از انديشه ها و نظرياتش مي تراويد به نحوي که انسان قرباني گروه هاي بزرگ تر و قاهرتر يا اصول و شعارهاي آرماني يک گروه عالي تر مي شد. برلين با تحقيق و تحليل در اين عرصه به هواداري از فردگرايي و طرح نظريات خود درباب پلوراليسم ارزش ها در مقابل تمرکزگرايي و کل گرايي و مذهب جمعي اهتمام ورزيد. او روشنفکري يگانه بود در دوراني که ايدئولوژي هاي کل گرا و آرمان طلب و متکي بر آزادي مثبت و پيرو موجبيت تاريخي، مطلوب تلقي مي شد. برلين مقهور فضاي راديکال و ايدئولوژيک ميانه قرن بيستم نشد. او يک خردمند و يک پژوهشگر آکادميک با درنگ هاي طولاني بر مفاهيم اساسي و تکيه بر مشاهده و مکتب تجربي باقي ماند. اندک بودند داناياني که چنين کردند. از جمله رمون آرون و کارل پوپر و فردريش فون هايک و مايکل اکشات و آرتور شلزينگر و جان رالز و... که آفات آزادي و تبعات انديشه هاي کل گرا و معطوف به توجيه خشونت و تماميت گرا را مورد بحث قرار مي دادند. برلين درنتيجه فراست و مشاهدات دريافته بود مطلوب هاي آرمانگرايانه يي که در پوشش اين گرايشات تندروانه ايدئولوژيکي عرضه مي شود تا چه حد خطرناک و مقدمه فجايع بشري است. او به زندگي انسان ها، انسان در همين لحظه و روز و سال و عصر، حساس بود و رنج هاي آنان را موجد نمي دانست. او زندگي را مي ستود و محبتي زايدالوصف به همين انسان حقيقي و واقعي و عيني داشت. در کتاب شش دشمن آزادي، برلين درباره روسو، فيشته، هلوسيوس، سن سيمون، هگل و دومستر بحث کرده است. اينها در فاصله يي نيم قرني از هم مي زيسته و اندکي قبل و کمي بعد از انقلاب فرانسه در عرصه جهان حضور داشته اند. آنچه برلين را به اين بحث مشتاق کرده، توجه همه اين متفکران به آزادي بشر و داشتن مريدان بسيار است. آنها ظاهراً مدافعان پرشور آزادي بودند، اما شگفت آنکه انديشه ها و آثار و نظريه هاي آنان درباره آزادي درست برضد آزادي فردي و آزادي سياسي از آب درآمد. برلين از آن جهت که مساله آزادي در قرن بيستم به صورت حادترين مشکل درآمد، معتقد است بايد ازطريق اين ريشه ها به بررسي آن پرداخت «زيرا هر شش متفکر با آزادي سر عناد داشتند، نظريات شان از حيثي واضح در تناقض مستقيم با آن بود و در بشر نه تنها قرن 19، بلکه به ويژه در سده بيستم در جهت ضديت با آزاديخواهي تاثير قوي گذاشت.»

آيزايا برلين در اين کتاب شش گفتار عرضه کرده که ابتدا در سال 1951 به صورت خطابه هايي در راديو بي بي سي عرضه شد. اين گفتارها با استقبال عظيم شنوندگان روبه رو شد. در سال 2002 اين کتاب با همين نام در سلسله انتشارات پرينستون منتشر شد. برلين در هر بخش پس از ذکر مقدمه يي تاريخي درباره شش متفکر مذکور با موشکافي و دقتي ويژه در باب نظريات هر يک همراه با دقت در ريشه هاي اين نظريات و بصيرت در نتايج برآمده از آن بحث کرده است. خوانش اين اثر همان نکته يي است که در صدر اين مقال گفته شد؛ ضرورتي براي درک ريشه مهم ترين مفاهيم فلسفه سياسي و نيز مصطلحات بنيادين در اين عرصه است. بايد نتايج مترتب بر عقايد افراطي، ايدئولوژي هاي راديکال و نامقيد نسبت به رنج هاي جاري بشري و فرصت طلبي هايي که تحت شعارهاي کلان و نامفهوم و غالباً به نام آزادي و امور قدسي ارائه مي شود، سنجيده و بهتر درک شود. براي نمونه اين نقد و تحليل ناب را که در جستاري از بحث برلين درباره هگل آمده مرور مي کنيم؛ «خطاي واقعي هگل اين بود که او گمان داشت کل عام نوعي اثر هنري است که خود، آفريننده خويش است و بنابراين بهترين وسيله توصيف آن اين گونه مصطلحات برگرفته نيمي از زيست شناسي و نيمي از موسيقي است. در نتيجه، او بسياري نظرهاي غلط و ناصواب به بشر تحميل کرد، از اين قبيل که ارزش عين واقعيت است و خوب آن چيزي است که به موفقيت بينجامد؛ قضيه يي که همه اشخاص برخوردار از احساس اخلاقي، چه از مدت ها پيش از هگل و چه پس از او آن را بحق مردود شمرده اند. جرم بزرگ او ايجاد منظومه اسطوره يي پرعرض و طولي بود که هم دولت در آن يک شخص انگاشته مي شود و هم تاريخ و تنها يک الگو وجود دارد که فقط با بينش مابعدالطبيعي مي توان به تشخيص آن کامياب شد. هگل مکتب تاريخ مستقل از تجربه يي به وجود آورد که امور واقع عادي در آن ناديده گرفته مي شد...»

«... در چنين الگوي درهم بافته يي، جايي براي آزادي نيست. جايي که يگانه شکل عرض اندام اطاعت از الگو باشد، جايي که آنچه به آن آزادي نام مي دهيد به معناي نوعي فضاي خالي، ولو کوچک نباشد که در آن حق انتخاب شخصي داشته باشيد و ديگران مزاحم شما نشوند، در چنين جايي امکان آزادي وجود ندارد...»

اينها نظرات يا نتايج نظرات هگل است. تحليل برلين از هگل و پنج متفکر ديگر، نه فقط بسيار بديع، بلکه اعجاب انگيز است. او در جست وجوي آزادي واقعي و مقارن با کرامت انساني و کاهش رنج بشري در تقابل با سيستم ها، نظريه ها و امور مسلط است. از نظر او؛ «جوهر آزادي، همواره در اين بوده که بتوانيد آنگونه انتخاب کنيد که مي خواهيد، زيرا خواسته ايد بدون اجبار، بدون زور، بدون بلعيده شدن در دستگاهي عظيم آنگونه انتخاب کنيد. جوهر آزادي در اين بوده که حق داشته باشيد مقاومت کنيد، عامه پسند نباشيد، به پاي اعتقادات خود بايستيد، زيرا آن اعتقادات را از آن خود مي دانيد. اين يعني آزادي راستين و بدون آن، نه هيچ نوع آزادي وجود دارد و نه حتي توهم آزادي.»

همين مقدار براي درک اهميت برلين کافي است همراه با اين تاکيد از دکتر فولادوند در پايان مقدمه خواندني اش؛ «... مطالعه پيگير آثار برلين با ذهن باز مسلماً بي پاداش نخواهد ماند.»

مهم يعني چه

سام محمودي

اهميت هايدگر در چيست؟ اين پرسش پيش فرضي را مسلم گرفته است؛ اهميت هايدگر، بدون اين پيش فرض نيز پرسش ديگري را در ميان مي آورد؛ ملاک اهميت چيست؟ و باز از دل اين پرسش ممکن است پرسشي ديگر سر برآورد؛ آيا اهميت مي تواند ملاک کلي داشته باشد؟ به بياني ديگر آيا کسي يا چيزي مي تواند في نفسه مهم باشد؟

اينک پرسشي که بدواً پرسشي ژورناليستي بود به پرسشي فلسفي تغيير صورت داده است. وقتي پيشاپيش اهميت هايدگر مفروض گرفته مي شود، مسموعات و اطلاعات شايع بايد محتمل ترين نقش را در تثبيت اين پيش فرض ايفا کرده باشند. پرسنده مي پرسد؛ اهميت هايدگر يا X يا Y در چيست؟ مخاطب پرسش حق دارد بپرسد؛ اصلاً چه کسي گفته است که هايدگر يا X يا Y مهم است؟ نزديک ترين و محتمل ترين پاسخ اين است؛ چنين مي گويد. به بياني ديگر در افواه چنين آمده است.

امروزه روزنامه ها قول افواه را معمولاً ملاک مي گيرند. هايدگر را فيلسوف مهمي خوانده اند، شرح و تفسير ها درباره فلسفه او کثير است. له و عليه او چيزهاي زيادي گفته اند. از او بسيار استشهاد مي کنند. مريدان و منتقدان فراواني دارد. هايدگر يک نام است، اما نه هر نامي. صفاتي از قبيل مشهور، پرآوازه، جنجالي و تاثير گذار اين نام را از نام يک کارگر ساده متمايز مي کند، وزن و شمار ستايش ها و ناسزاهايي که بر اين نام حمل مي شود از او سوژه جالب و مقرون به صرفه يي براي روزنامه ها مي سازد. يک نشريه فلسفي نمي تواند به آساني بي اهميت و ناديده اش گيرد.

اين است که مي گوييم پرسش اول پرسشي ژورناليستي است بي آنکه غرض تخفيف واژه ژورناليستي باشد. ليکن از اين پرسش به پرسشي رسيديم که آن را فلسفي خوانديم زيرا در آن نه از آنچه بر افواه مي رود بلکه از مهم بماهو مهم يا اهميت في نفسه پرسش مي شود.

در اين متافيزيک هستندگان اعم از مهم يا پيش پا افتاده همچون تصور و Vor- Stellung يا فراپيش- نهاده حاضر مي شوند. اين درست که سوژه هستنده را مي فهمد، اما متافيزيک اين فرض را منتفي ندانسته است که سوژه ابژه را آنگونه که هست تصور کند. تاريخ متافيزيک نمايشگاهي از اين في نفسه هاست؛ از علت العلل ها و اقانيمي چون آب و آتش و اتم و عدد در يونان باستان بگيريد تا مقولات و جواهر و موناد و اراده. کانت نخستين فيلسوفي بود که توجه را از ابژه به سوژه جلب کرد. ابژه يي که صرف نظر از قرار گرفتن فراپيش سوژه همچون حقيقتي نفس الامري و لايزال در آن بيرون باشد در فلسفه کانت به ساحت دسترس ناپذير نومن رانده شد.

کانت همه هم خود را بر نقد سوژه نهاد. نقد در اينجا يعني تحديد حدود هنگام بروز بحران. کانت حدود فهم فاهمه و حس را تعيين کرد. پرسش فلسفي را از حقيقت نفس الامري چيست به اين پرسش تغيير داد؛ حس و فاهمه بر حسب ساختار ذاتي اش چه چيزهايي را مي تواند بفهمد و چه چيز هايي را نمي تواند بفهمد. به بياني ديگر؛ ذهن مختار است هر حکمي را صادر کند. ذهن مي تواند حکم کند که اجنه، شياطين و ارواح جهان را اداره مي کنند. ذهن حکم مي تواند کرد و تاکنون نيز کرده است که همه چيز از نسبت عددي يا وضعيت ستارگان يا يک اکسير جاودانه سرچشمه مي گيرد. کار کانت رسيدگي به اعتبار همه احکامي است که در تماشاخانه تاريخ فلسفه دفيله مي روند و رسيدگي در اين باب که توانايي سوژه در صدور احکام معتبر مسبوق به چه شرايطي است. نتيجه پژوهش کانت آن شد که حس و فاهمه يا در يک کلام سوژه ذاتاً از صدور حکم معتبر درباره امور نفس الامري ازجمله هستي بماهو هستي عاجز است. اگر حرف کانت درست باشد پس با پژوهش او هرآنچه قبل از او مهم بماهو مهم شمرده شده است متلاشي و ويران مي شود. او يک خلط مبحث و اشتباه دو هزار و پانصد ساله را اصلاح مي کند. مي توانيد چنين اصلاح عظيمي را مهم بخوانيد، اما شايد بدون اين اصلاح نيز هيچ کس از فرط اشتباه ديرينه نمي مرد. پس کار مهم کانت مي توانست و مي تواند براي مردم بسياري هيچ اهميتي نداشته باشد. چنان که هنوز هم جهان با انبوهي خرافه به کار خود ادامه مي دهد. شلينگ، شوپنهاور و نيچه به کشف ديگري نائل آمدند. مهم يا بي اهميت بودن اين کشف خود چه اهميتي دارد. به علاوه اين کشف شايد براي من مهم و براي شما بالسويه باشد. چيزي که آنها کشف کردند هستي همچون اراده بود. نزد نيچه اراده به سوي قدرت رانه و انگيزه رفتار سوژه با جهان است، اما سوژه اسير نگاه صاحب خويش است.

نه فقط في نفسه ها، مطلق ها، و ساحات لايزال فرا انساني قدرت است. انسان يا به بياني دقيق تر هر انساني جهان را جز از ديدگاه خود نمي بيند و نمي سازد. اگر اين فلسفه درست باشد پس مطابق آن بزرگ ترين فيلسوفان و در صدر همه افلاطون قرن ها سر انسان ها شيره ماليده اند، اما اين کشف براي ميليون ها انساني که بي اعتنا به افلاطون زيسته اند مي تواند علي السويه باشد. اصلاً براي انسان هايي که با رسوم و عادات اجدادي کنار آمده و زندگي را در تامين نان روزانه و ارضاي غرايز ساده سپري کرده اند فرياد هاي بي وقفه و پرطمطراق نيچه مي تواند مايه تعجب شود. نيچه در قطعه بشر شوريده سر (ديوانه) در دانش شادمانه وقوف خود از اين امر را نشان داده است. اين وقوف در نظريه منظر انگاري يا پرسپکتيويسم او نيز خود را نشان مي دهد.

بنابر اين نظريه مهم چيزي است که براي من اهميت دارد. هايدگر براي ميليون ها انسان هيچ اهميتي ندارد. آنها حتي نام هايدگر را نمي دانند. هايدگر که سهل است. اصلاً فلسفه را امري زائد مي دانند و مي پرسند پرسش هاي فلسفي چه سودي براي ما دارد وقتي بدون آنها زندگي را به خوشي و خرمي مي گذرانيم.

به هايدگر مي رسيم. تفکر يا فلسفه او تا آنجا که به هستي و زمان محدود است هر حکمي را چه درباره اهميت و چه راجع به زيادت منوط به هستي دازاين مي کند. اصلاً اين هستي سوژه يي نيست که جدايي آن از ابژه، از جهان، از مطلق ها، في نفسه ها و حقايق فرازماني و فراتاريخي مفروض باشد. اين هستي از آغاز خود در- جهان- بودن است. نظريه حکم، بازنمود و ثنويت سوژه و ابژه امري است که بعداً نظريه پردازان آن را جعل کرده اند. بنابر اين فلسفه سوژه نه سوژه دکارتي است و نه سوژه کانتي.

سوژه نه اگوي استعلايي هوسرل است، نه نفس ارسطو يا آگوستين. اين سوژه اصلاً مبدأ و مرجعي خودآيين که جدا از اشياي ديگر باشد و چون خدايي آنها را تحت سيطره و سامان بخشي از جانب خود درآورد، نيست. اين سوژه به محض بودن بودن در يک جهان با ديگران، و در يک فرادهش است. در- بودن، آنجا بودن، به سوي بودن در جوار بودن تعيين کننده هستي اين سوژه اند. پس ديگر نام Sub-ject يا زيرافکنده مناسب آن نيست. آن را بايد Da-sein ناميد. Da يعني هم اينجا و هم آنجا. اين حرف براي کسي که پرسش از وجود خودش بر او چيره شده است بسي مهم و رهگشاست. در غير اين صورت هيچ اهميتي ندارد. فلسفه يي که سوژه به مفهوم موضوع شناسايي را امري صرفاً تئوريک مي داند نمي تواند با زباني که قرن ها بر وفاق اين سوژه بوده است سخن گويد. چنين فلسفه يي زباني ديگر مي طلبد. هستي و زمان زباني بر وفق دازاين دارد. اگر اين نکته عميقاً درک نشود؛ زبان اين کتاب هنجارشکن و مجنونانه مي نمايد. برعکس اگر اين نکته درک شود، همراهي با اين زبان چه بسا جذاب و ستايش انگيز باشد و هنجار شکني آن در قياس با زبان آثاري چون اوليس و بيداري فنيگان هاي جيمز جويس يا اشعار دادائيستي و سوررئاليستي به غايت سامانمند بنمايد.

انسان در هستي و زمان نورگاه عالم است.

اين بدان معناست که متعلق شناخت آدمي تاکنون صرفاً دگرديسي هستندگان به صورتي بوده است که بتوانند منتقد سوژه، فراپيش نهاده و بازنمود باشند. اين شيوه تفکر که پيشينه آن به پارمنيدس و ارسطو برمي گردد، سوژه را در مقام خواجگي کون و مکان مي نشاند. ليکن پارمنيدس مي گفت؛ بگذار هستنده آن گونه که هست فراپيش تو قرار گيرد. لوگوس که به لوگيک يا منطق تبديل شد فعل لازم قرار داشتن به فعل متعدي قرار دادن و نهادن تبديل شد. انسان حقيقت را تابع سوژه پنداشت. اين پنداشت صرفاً خيالي محبوس در ذهن نبود، مبناي عمل گشت نسبت انسان با اشيا، طبيعت و ديگران نسبت سوژه و ابژه شد. سوژه ماسواي خود را قلب به ابژه کرد. تعدي به جهان آغاز شد. هستي و زمان مي گويد انسان نورگاه عالم است نه ارباب يکسويه و بالانشين آن. انسان درون حقيقت و گشوده بر آن است. حقيقت هرگز در مشت انسان نيست و نمي تواند بود. بسيار خب. اين چه اهميتي دارد؟ بدون وقوف بر آن چه فاجعه يي رخ مي دهد؟ پاسخ را بايد در آثار پس از هستي و زمان جست، تفکر بازنمودين تفکري که جهان را دست نخورده نهاده باشد،نيست. اين تفکر به باور هايدگر برخلاف نظر مارکس چيزي نيست که از جمجمه آلماني ها فراتر نرفته باشد.

هايدگر مي گويد اگر اين تفکر نبود موتور هواپيما، توربين و بمب اتم ساخته نمي شد، با طبيعت همچون منبع و اندوخته دائم انرژي رفتار نمي شد، يک کلمه از خرد ناب نوشته نمي شد، کين و ستيزي که حتي صلح را به آتش بس و جنگ پنهان و بالقوه تبديل کرده است، مجال بروز نداشت. به باور هايدگر تکنيک به صورتي که اکنون هست، زاده متافيزيک بازنمودين است. اينک تکنولوژي ديگر ابرازي تحت اختيار انسان نيست. انسان سوار ماشين نيست. ماشين سوار انسان است و هنوز انسان راهي براي کنار آمدن با آن نيافته است.

انسان اگر بناست بر زمين زندگي کند، اصلاً تا دازاين نباشد هيچ چيز نه مهم است، نه بي اهميت حتي خدا، هستي و حقيقت، که البته بدون انسان مجال ظهور و حتي غيبت ندارند. به جاي مسلم گرفتن اين فرض که فلسفه هايدگر مهم است مي توان درباره اين نتايج انديشيد، و اگر درست از آب درآمدند آن گاه پرسيد آيا صدور دموکراسي با بمب و توپ و تانک، حفظ صلح به يمن زرادخانه هاي عظيم، اتکاي قدرت به مغز شويي تکنيکي و نابودگري فضاي زندگي انساني مي تواند بي اهميت باشد؟ آيا باز هم مي توان گفت با ادامه رويه ديرينه رفتار با هستندگان هيچ گزندگي بر هيچ جاني وارد نشده و وارد نخواهد شد؟

عناوين اين صفحه
دشمنان آزادي
مهم يعني چه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام