گروه سياسي ضميمه؛ پوريا ديدار: خشايار ديهيمي در انديشه و منش خويش عميقاً به ليبراليسم پايبند است. چه آن زمان که ليبرال بودن فحش آبکشيده يي بود و چه اکنون که به آن نوع ديگري مي نگرند. ديهيمي آرام و متين در گوشه اتاق کارش کمر به ترجمه هاي خويش از متون مدرن غربي بسته است تا شايد از اين طريق فرهنگ روايي و نوشتاري و منطق حاکم بر مناسبات قدرت را متساهل تر و متشابه تر به آن چيزي کند که ليبراليسم نام دارد. وي همان گونه که در اين گفت وگو نشان مي دهد به ليبراليسم به مثابه يک ارزش باورمند است؛ آنجا که دامنه انديشه هاي اصلاحي را تا يونان باستان به عقب مي برد و از ضرورت اصلاحات و دوري از انقلاب و خشونت سخن مي گويد.ديهيمي که دست توانايي در ترجمه معاصر ايران دارد، در انبان خود توشه پرباري از آثار ترجمه يي دارد که بدون آنها فلسفه سياسي در زبان و فهم فارسي شکل نمي گرفت. انتخاب آثار براي ترجمه توسط ديهيمي نيز از هوشمندي خاص وي خبر مي دهد. آنجا که وي «فيلسوفان سياسي قرن بيستم» مايکل ايچ لنساف را که به دور از اغراق پرارج ترين اثر موجود در زمينه نظريات جديد در علم سياست است به زبان فارسي برمي گرداند و اين برگردان از دقت و توجه خاصي نيز برخوردار است.ترجمه آثار جان گري به زبان فارسي نيز توسط ديهيمي از ديگر خدمات شايسته اين روشنفکر به جامعه دانشگاهي و قشر کتابخوان و روشنفکر کشور محسوب مي شود. «فلسفه سياسي فون هايک»، «فلسفه سياسي آيزايا برلين»، «فلسفه سياسي هانا آرنت» و «فلسفه سياسي جان استوارت ميل» از تاليفات جان گري است که همگي آنها به کوشش ديهيمي به زبان فارسي برگردانده شده است. به اين کتاب ها «فلسفه سياسي» همپتون را نيز که اضافه کنيد به علاوه کلي آثار ديگر به همراه مجموعه ماندگار و عظيم نام آوران فرهنگ و فلسفه که کار ترجمه آن هنوز ادامه دارد و توسط انتشارات طرح نو پيگيري مي شود، نشان از عزم و توان بي نظير اين مترجم سختکوش و پرکار دارد که به دور از هياهو و رسانه و سياست و نيز خارج از فضاي آکادميک به کار خويش مشغول است. خشايار ديهيمي از اين بابت جور کم کاري دانشگاهيان را نيز بر عهده گرفته و متون زيادي را در انديشه سياسي در دسترس آنان قرار داده است.روش خشايار ديهيمي نيز همانند منشش برخاسته از مشي شخصي وي است. اين چنين است که ديهيمي اگر در نظر به ليبراليسم پايبند است، در عمل نيز اصلاح طلبي را سرلوحه کار خود قرار داده است. وي تا آن لحظه که بتواند دست از اصلاح طلبي نمي شويد و معتقد است «اصلاحات تداوم دارد. اصلاحات در پي آن نيست که آدمي را از نو بسازد. همچنين در پي آن نيست که عالم را هم از نو بسازد.»ديهيمي در نقطه مقابل نظريات مارکسيستي و در منتهي اليه راست قرار مي گيرد و همزمان زاويه خود را با معتقدان «انقلاب مداوم» حفظ و بر اصلاحات مداوم تاکيد مي کند. اين ديدگاه وي را بر آن مي دارد که تا حد ممکن در عرصه هاي سياسي گام هاي اصلاح طلبانه بردارد. چه اينکه در انتخابات دور پيشين رياست جمهوري نيز او از موضع تحريم روشنفکرانه به دفاع از معين و هاشمي رفسنجاني رسيد و عملگرايانه ترين مواضع را در سپهر اصلاح طلبي اتخاذ کرد. وي هماره گفته است پايبندي به حداقل ها و اتحاد حول آن قدم اولي است که مي تواند ليبراليسم را به عنوان يکي از ايدئولوژي هاي موجود، در ميان افراد جامعه قابل پذيرش کند. درواقع ديهيمي با شناخت ميدان سياست معاصر و وضعيت ايران امروز و با توجه به واقعيات جامعه روند پذيرش انگاره هاي ليبرال را نيز در بستري حداقلي پيگيري مي کند و برخلاف بسياري از روشنفکران قائليتي به چيرگي و هژموني گفتمان خود که تجربه نشان داده است به سمت اقتدارگرايي سوق پيدا مي کند، نداشته و ندارد.اينچنين فردي محق تر از هر کسي است که درباره «ليبراليسم» و انديشه اصلاحي سخن بگويد. مصاحبت با ديهيمي و شنيدن حرف هاي او و خواندن سخن هاي او اين حسن را دارد که شما مطمئن هستيد، آب را از سرچشمه برگرفته ايد، گفت وگوي اعتماد را با ديهيمي از دست ندهيد.
---
- به عنوان اولين سوال بفرماييد منشاء اصلاحات از کجا ناشي مي شود و انديشه اصلاحات از چه زماني در تاريخ قابل پيگيري است؟
براي انديشه اصلاحات در طول تاريخ نمي توان زمان مشخصي را تعيين کرد. انديشه اصلاحات متعلق به کساني بوده است که پيشروتر از زمان خويش بوده اند. از دوران يونان باستان تاکنون لايه هاي مختلفي از مردم در جوامع وجود داشته اند که نسبت به توده مردم، ساخت موجود و قدرت موجود نگاه پيشروتري داشته اند و انديشه هاي اصلاح طلبانه يي براي تغيير ساختار و بهبود شرايط و اوضاع مطرح مي کردند. البته بايد در نظر داشت خيلي هم با زمان شان تفاوت جدي و اساسي نداشته اند. تفاوت انديشه انقلابي و اصلاحي هم در همين است. انديشه اصلاحي به نوعي در تداوم همان سنت گذشته انجام مي گيرد منتها با يک نگاه منتقدانه و پيشرو در حالي که انديشه انقلابي به دنبال آن است که ساختارهاي گذشته را کن فيکون کند و از نو و دوباره بسازد. البته با ورود به دوران کاپيتاليسم و دوره سرمايه داري از آنجا که در انديشه اصلاحي خواسته هايي همچون اعتناق حقوق شهروندي، حقوق فردي و در کانون قرار گرفتن مساله استقلال افراد، خودمختاري افراد و محفوظ ماندن حريم شخصي افراد مطرح مي شود، اين انديشه هاي اصلاحي جلوه بيشتري پيدا مي کند.
-
اين اصلاحات معمولاً در چه نوع جوامعي شکل مي گيرد و اساساً ضرورت انجام اصلاحات در چه جوامعي مطرح مي شود؟

خشايار ديهيمي مترجم آثار فلسفي و فعال سياسي و روشنفکري است که رابطه خود را با واقعيات اجتماعي و سياسي قطع نکرده است. او در دوره اصلاحات و پس از آن همواره از مدافعان سرسخت اين مفهوم بوده است.
---
- به عنوان اولين سوال بفرماييد منشاء اصلاحات از کجا ناشي مي شود و انديشه اصلاحات از چه زماني در تاريخ قابل پيگيري است؟
براي انديشه اصلاحات در طول تاريخ نمي توان زمان مشخصي را تعيين کرد. انديشه اصلاحات متعلق به کساني بوده است که پيشروتر از زمان خويش بوده اند. از دوران يونان باستان تاکنون لايه هاي مختلفي از مردم در جوامع وجود داشته اند که نسبت به توده مردم، ساخت موجود و قدرت موجود نگاه پيشروتري داشته اند و انديشه هاي اصلاح طلبانه يي براي تغيير ساختار و بهبود شرايط و اوضاع مطرح مي کردند. البته بايد در نظر داشت خيلي هم با زمان شان تفاوت جدي و اساسي نداشته اند. تفاوت انديشه انقلابي و اصلاحي هم در همين است. انديشه اصلاحي به نوعي در تداوم همان سنت گذشته انجام مي گيرد منتها با يک نگاه منتقدانه و پيشرو در حالي که انديشه انقلابي به دنبال آن است که ساختارهاي گذشته را کن فيکون کند و از نو و دوباره بسازد. البته با ورود به دوران کاپيتاليسم و دور سرمايه داري از آنجا که در انديشه اصلاحي خواسته هايي همچون اعتناق حقوق شهروندي، حقوق فردي و در کانون قرار گرفتن مساله استقلال افراد، خودمختاري افراد و محفوظ ماندن حريم شخصي افراد مطرح مي شود، اين انديشه هاي اصلاحي جلوه بيشتري پيدا مي کند.
- اين اصلاحات معمولاً در چه نوع جوامعي شکل مي گيرد و اساساً ضرورت انجام اصلاحات در چه جوامعي مطرح مي شود؟
اساساً هيچ جامعه يي بي نياز از اصلاحات نيست. اگر جامعه يي پويا باشد خود به خود به ساختارهاي موجود خويش رجوع خواهد کرد و به انتقاد از خود خواهد پرداخت و درصدد برخواهد آمد تا ضعف هايش را برطرف کند. در جامعه يي که ساخت قدرت صلب نيست و هسته سفت و سخت ندارد، انديشه اصلاحي در دل اين ساختار پذيرفته مي شود اما برعکس در جامعه يي که ساخت قدرت صلب است، انديشه اصلاحي بيرون از دايره قدرت و بيرون از پوليتي شکل مي گيرد و به نوعي شکل اپوزيسيون پيدا مي کند. در جوامع دموکراتيک نيازي به برخوردهاي خشونت آميز براي پذيرفته گردانيدن انديشه هاي اصلاحي وجود ندارد چون در دل ساختار قدرت مکانيسم هايي تعبيه شده است که از طريق اين مکانيسم ها مي توان انديشه هاي اصلاحي را وارد ساختار کرد. اما در جوامع توتاليتر يا استبدادي ساخت قدرت نسبت به هرگونه اصلاحي، از خود مقاومت نشان مي دهد و از آنجا که انديشه اصلاحي را عليه خود تعبير مي کند در نتيجه اين انديشه را طرد مي کند. بنابراين اين انديشه هاي اصلاحي بيرون از اين دايره قرار مي گيرند و در مقام اپوزيسيون ظاهر مي شوند.
- آيا فکر نمي کنيد همين عامل باعث شود جريان اصلاح طلبي تغيير چهره دهد و به چهره انقلاب درآيد و اصلاحات توام با خشونت شود؟
کساني که انديشه هاي رفرميستي دارند طبيعتاً هرگز به سمت انقلاب نمي روند. اما در جوامعي که راه بر انديشه اصلاح طلبي بسته مي شود در واقع به انديشه انقلابي ميدان داده شده است. در اين حالت چون هيچ اصلاحي در امور انجام نمي گيرد در نتيجه انباشت نارضايتي منجر به انقلاب مي شود. به طور نمونه مي توان از انقلاب 1357 ياد کرد. انديشه هاي رفرميستي که در دهه هاي 40 و 50 وجود داشت هرگز در پي تغيير رژيم يا انقلاب نبود، اما از آنجا که به اين انديشه هاي اصلاحي پاسخ مثبتي داده نشد در نتيجه راه براي انديشه هاي انقلابي گشوده شد. از نظر رفرميست ها، انديشه هاي انقلابي خطرناک است زيرا اصل و اساس را زير و رو مي کند و احتمال دارد در چرخه انقلاب، آن طور که در طول تاريخ جهان ديده ايم، نه تنها اصلاحاتي انجام نگيرد بلکه ديکتاتوري و استبداد نيز بازتوليد شود. به اين ترتيب اصلاحات نوعي ضمانت است براي آنکه اين بازتوليد انجام نگيرد.
- تفاوت اصلاحات و انقلاب را در چه مواردي مي دانيد؟
اصلاحات تداوم دارد. اصلاحات در پي آن نيست که آدمي را از نو بسازد. همچنين در پي آن نيست که عالم را هم از نو بسازد. اصلاحات به نقطه ضعف هاي وارد بر ساختارهاي موجود همچون ساختار اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي نگاه مي اندازد و در پي آن است که راه حل هاي مسالمت آميزي براي برطرف کردن اين عيب ها و ضعف ها پيش نهد. اما انقلاب مي خواهد کل ساختارها را در هم بکوبد و آن را از نقطه صفر و از نقطه آغازش بسازد و اين در عمل ناممکن است و ناشدني. هر ساختاري با وجود همه عيب هايش از مقدار زيادي تجربه بهره مند است که اگر همه اين تجربه ها دور ريخته شود منجر به صرف هزينه هاي زيادي مي شود و در پي آن به خشونت دامن زده مي شود. در نتيجه از دل انقلاب به طور حتم خشونت هاي تازه يي پديد خواهد آمد. حتي در مواردي که وقوع انقلاب تا حدود زيادي به صورت مسالمت آميز بوده است و پيروزي با هزينه هاي گزافي به دست نيامده است باز هم شاهد آن بوده ايم که اين خشونت ها در پي وقوع انقلاب ها رخ داده است.
- اخيراً ما با شکل جديدي از انقلاب روبه رو بوده ايم تحت عنوان انقلاب مخملين که به نظر مي رسد نه آن ويژگي خشونت آميز انقلاب هاي کلاسيک را دارد و نه حتي آن ويژگي ساختارشکنانه که مي خواهد ساختارها را زير و رو کند، اين وضعيت را شما چگونه ارزيابي مي کنيد؟
انقلاب مخملي فقط در يک شرايط خاص امکان تحققش وجود دارد. بنابراين اين طور نيست که اگر عده يي خواستار انقلاب مخملي باشند خود به خود انقلاب محقق شود. انقلاب مخملي در شرايطي ايجاد مي شود که حاکميت توانايي يا اراده سرکوب نداشته باشد ولي اگر حاکميت اراده يا توانايي سرکوب داشته باشد اين انقلاب ممکن است تبديل به يک شورش خونين شود. يعني در اين شرايط قدرت موجود مي تواند يک تظاهرات مسالمت آميز را به يک شورش خونين تبديل کند. از اين نوع انقلاب (انقلاب مخملي) در تاريخ داشته ايم که تبديل به شورش هاي خونين شده است. اما دليل موفقيت انقلاب هاي مخملي اخير در اين است که در اين کشورها اراده سرکوب يا امکان سرکوب وجود نداشته است. بنابراين نمي توان گفت، انقلاب مخملين يک پديده تازه است و اساساً نمي توان آن را يک پديده دانست. بلکه مي توان گفت يک موقعيت است که مي تواند اتفاق بيفتد يا نيفتد.
- فکر مي کنيد اين عدم اراده سرکوب در اين کشورها از کجا ناشي مي شود؟
مجموعه يي از عوامل در اين امر نقش دارند؛ 1- موقعيت بين المللي. اين مساله باعث شد جامعه بين الملل اجازه چنين سرکوب گسترده يي را در اين جوامع ندهد. 2- تعارض و تضادي که درون ساخت قدرت اين کشورها وجود دارد يعني ساخت قدرت يکپارچه نيست بنابراين اراده سرکوب که بايد از يک اراده واحد نشات بگيرد، در اين کشورها وجود ندارد. تقابل و تضادي در دل حکومت موجود است که اجازه نمي دهد سرکوب گسترده و وسيع و خونين انجام بگيرد. 3- نوپا بودن حکومت هاي اين کشورها. انقلاب هاي مخملين در جوامعي اتفاق افتاد که پشتوانه قدرت از آنها سلب شده بود. اولين انقلاب هاي مخملين در اروپاي شرقي رخ داد. يعني در زماني که اراده اتحاد شوروي که پشت اين کشورها بود با روي کار آمدن گورباچف از آنها سلب شده بود. در نتيجه رژيم اراده سرکوب و پليسي کردن فضا را نداشت و به همين دليل انقلاب مخملين در جمهوري هاي جداشده از شوروي اتفاق افتاد. به اين جمهوري ها اصطلاحاً مي توان جمهوري هاي جزيره يي گفت. يعني آنقدر جزاير قدرت در آنها پراکنده بود که امکان شکل گيري يک اراده واحد در آنها وجود نداشت.
- رويکرد به اصلاحات و نگاه هر شخصي به اصلاحات مي تواند متفاوت باشد، آيا شما با اين نوع نگاه موافقيد و آيا معتقديد انديشه اصلاحات از نگاه هر شخص مي تواند متفاوت باشد؟
به نظر من اصلاحات شامل يکي دو رويکرد اصلاح طلبانه و ديگري اجزاي اصلاحات است که در اصلاحات بايد انجام بگيرد. رويکرد اصلاح طلبانه تقريباً در همه جا واحد است يعني استراتژي خود را بر اصلاح و عدم پذيرش وضع موجود مي گذارد و اساساً با استراتژي انقلابي مخالف است. اين رويکرد اصلاح طلبانه با اين مشخصه ها شناخته مي شود. اما اينکه چه چيزهايي مشمول اين حرکت اصلاحي مي شوند در هر جامعه يي متفاوت است. اين امر بستگي به اين دارد که جامعه در چه زمينه يي نيازمند اصلاحات بيشتري است. ممکن است در جامعه يي اصلاحات در ارکان قانوني و در جامعه ديگري در ساخت سياسي يا در جايي ديگر اصلاحات در ساخت اجتماعي ضرورت بيشتري پيدا کند.
-به نظر شما در جامعه ما کدام يک از اين اجزا ضرورت بيشتري دارد؟
اينکه ما در دوره اصلاحات دائماً بر توسعه سياسي تاکيد مي کرديم به اين علت بود که سياست بيشترين اجزاي مدنيت را در برمي گيرد. جامعه ما به دليل وجود ساختارهاي صلب در آن، از مشارکت مدني بسيار کم و همچنين از حقوق مدني و حقوق شهروندي کمتري برخوردار است. به همين دليل اينها مي تواند اهداف اصلي يک جنبش اصلاح طلبانه باشد.
ما هم در جنبه قانونگذاري يعني، گذاشتن قانون هايي که مشارکت مدني، حقوق مدني و حقوق شهروندي را تقويت مي کند و هم به اصطلاح جايگير کردن نهادهايي که به وسيله اين قوانين فضا را ايجاد کنند، داراي ضعف هايي هستيم از اين رو اين جريان بايد با اعمال خود جامعه را از حالت انفعال بيرون آورد. اين ضرورت امروزين جنبش اصلاح طلبانه ما مي تواند باشد. در نتيجه هدف جنبش اصلاح طلبانه بايد تحقق اين امر باشد. پيرو اين خواهد بود که اصلاحات اقتصادي و اصلاحات فرهنگي انجام مي گيرد. ما بدون توسعه سياسي، امکان توسعه اقتصادي را نخواهيم داشت اصلاحات اقتصادي جز از طريق توسعه سياسي و توسعه سياسي جز از طريق مشارکت مدني و مشارکت مدني جز از طريق آزادي هاي قانوني به دست نمي آيد. در نتيجه تاکيد بر توسعه سياسي تاکيدي نيست که دل بخواهي صورت گرفته باشد بلکه تاکيدي است که ضرورت آن در عمل مشاهده شده است.
-ناکامي و شکست اصلاحات که از دوم خرداد شروع شده بود را در چه مي دانيد؟ آيا اصلاً با اين تعبير که «اصلاحات ناکام ماند» موافق هستيد؟
در اين مورد نمي توان يک حکم کلي صادر کرد. اصلاحات دستاوردهاي زيادي داشت و انتظار مي رفت اين دستاوردها در يک تداومي عميق تر شود اما تداومش از يک جايي قطع شد. به نظر من اصلاحات ناکام نبود و دستاوردهايي داشت و همين که در حال حاضر ما مي توانيم راجع به اين مسائل صحبت کنيم نشان دهنده دستاوردهاي آن است. اما در پاسخ به اين سوال که چرا نتوانست ادامه پيدا کند؟ يکي اينکه جريان اصلاح طلب يک نيروي مقاومت را روبه روي خود داشت که از قدرت کمي هم برخوردار نبود و ديگر اينکه جنبش اصلاحات جنبش نوپايي بود که نتوانست با بدنه خودش ارتباط درستي برقرار کند. چون معتقدم توسعه سياسي که از اهداف جنبش اصلاحات بود جز از طريق ارتباط ميان عاملان يا سياست ورزان با بدنه جامعه و نيرو گرفتن از آنها امکان پذير نيست اين ارتباط به درستي برقرار نشد و به همين دليل انرژي اصلاحات تحليل رفت و تخليه شد و در نتيجه اين جنبش در برابر نيروي مقاومتي که اهرم هايش را از جامعه نمي گيرد بلکه از ارکان قدرت مي گيرد و کاملاً اتصال بلافصل به همه ابزارهاي قدرت دارد، از پيشروي بازماند. در حال حاضر هم اگر اصلاحات بخواهد دوباره احيا شود بايد انرژي بگيرد وگرنه آن مقاومت وجود دارد و با اين انرژي اندک نمي توان بر آن مقاومت فائق آمد. در نتيجه مشکل اصلي اصلاحات در زمان حاضر کمبود انرژي، هيجان و نيرو است.
-اصلاحاتي که از دوم خرداد 76 آغاز شده بود را اصلاحات از بالا يا اصلاحات از پايين ارزيابي مي کنيد؟
انرژي اصلاحات از مطالبات مردم شروع شد. اين يعني اينکه انديشه اصلاح طلبانه از بالا شکل نگرفته بود بلکه مطالباتي در دل جامعه ايجاد شده بود و اين مطالبات ابراز مي شد و در نتيجه اين مطالبات به دنبال کسي مي گشت که راهبري اش بکند و مطالباتش را به ثمر برساند. اما پس از اينکه اين امر شکل گرفت اينها ارتباط منطقي شان را از دست دادند و سياست ورزي ناقص شد. در اين جريان بايد تز حجاريان «فشار از پايين و چانه زني از بالا» که تز اصلي اصلاحات محسوب مي شد (و مي تواند همچنان محسوب شود) پي گرفته مي شد. در ابتدا فشار از پايين شروع شد و سپس چانه زني از بالا صورت گرفت ولي مدتي بعد چانه زني از بالا به تنها نوع سياست ورزي تبديل شد و نسبت به فشار از پايين بي اعتنايي به وجود آمد. اين پايين هم خود به خود آن انگيزه کافي را نداشت که به خودي خود آن فشار را بياورد. در نتيجه اصلاحات صرفاً به چانه زني از بالا تبديل شد و از آنجا که فشار دائماً کم مي شد در نتيجه چانه زني ها از بالا به توفيقي نمي رسيد. به اين ترتيب مي توان به اين پرسش که چرا آقاي خاتمي نتوانست آن دو لايحه يي را که به مجلس برده بود، به ثمر برساند، اين گونه پاسخ داد. زيرا لايحه ها نوعي چانه زني بود و طرف مقابل وقتي مي ديد اصلاح طلبان نيرويي ندارند در نتيجه لايحه ها را به راحتي حذف کرد. بدين ترتيب اصلاح طلبان ديگر قدرت چانه زني نداشتند. يعني طرف مقابل زماني در چانه زني به طرف خودش امتياز مي دهد که احساس کند آن طرف قدرتي دارد. بدين ترتيب اگر جرياني خودش را از قدرتي محروم کرده باشد در واقع ابزار چانه زني اش را از دست داده است و درنتيجه چانه زني هايشان مثمرثمر واقع نخواهد شد.
-سرنوشت و آينده اصلاحات را در ايران چگونه خواهيد ديد؟
در عالم سياست اگر ما به عامليت قائل باشيم نبايد پيش بيني کنيم. عامليت يعني اينکه عاملين سياست چه برنامه يي دارند و با چه ابزاري اين برنامه ها را پيش خواهند برد. اينکه آيا اصلاحات موفق مي شود بستگي به اين دارد که اصلاح طلبي در سير اتفاقات و در روند کار خود چه خط مشي هايي در پيش خواهد گرفت. به نظر مي رسد کساني که پيشتر متولي اصلاحات در درون حکومت بودند، بازخوردي پيدا کرده اند و متوجه نقاط ضعف شان شده اند. اما طرف مقابل هم قدم به عقب نخواهد برداشت بلکه مقاومت بيشتري از خود بروز خواهد داد چرا که آنها هم نقاط ضعف جريان اصلاح طلبي را شناسايي کرده اند بنابراين راحت تر مي توانند در برابرش مقاومت کنند. اين مواجهه يي است که پيروزي در آن بستگي به نيروي دو طرف خواهد داشت. اصلاح طلبان هيچ نيرويي جز پشتوانه مردمي ندارند. طرف مقابل به عکس اصلاً به پشتوانه مردمي فکر نمي کند. اينها در واقع گروه سازمان يافته يي هستند که از اهرم هاي قدرت کاملاً برخوردارند بنابراين اصلاح طلبان به شرطي در اين مواجهه پيروز مي شوند که بتوانند از اين نيروها به نفع خودشان استفاده کنند و اين بستگي به اين دارد که چقدر توانايي اقناع داشته باشند يعني مردم بفهمند که سرنوشت شان به اصلاح طلبي گره خورده است و اين پيوند ايجاد شود. هر قدر اين پيوند محکم تر باشد قطعاً نيروي اصلاح طلب بيشتر خواهد بود و امکان موفقيتش نيز بيشتر خواهد شد و هر قدر اين پيوند سست تر و ناکامل تر باشد امکان موفقيت اصلاح طلبي کمتر خواهد شد.
-اينکه گفته مي شود تندروي ها عامل شکست اصلاحات است، تعبير شما چيست و چقدر با اين گفته موافقيد؟
به نظر من اين گفته نوعي فرافکني و رفع مسووليت است. من بارها در مصاحبه هاي خود گفته ام کساني که مي گويند تندروي صورت گرفته بايد نمونه هايش را مطرح کنند. اينکه گفته مي شد آقاي خاتمي و جريان اصلاح طلبي بايد بر وعده ها و شعارهاي خودشان ايستادگي مي کردند تندروي محسوب نمي شود. اگر مثلاً شعار افراطي تري مطرح مي شد شايد بشود گفت تندروي صورت گرفته بوده اما چيزي که از اصلاح طلبان مطالبه مي شد اين بود که بر سر اين شعارها و برنامه هايي که مطرح کرده ايد، ايستادگي کنيد و دائماً عقب نشيني نکنيد و در عمل ديديم که اين عقب نشيني ها منجر به شکست شد. بنابراين اگر به صورت بي حد و حصر بخواهيد عقب نشيني کنيد که ديگر اصلاح طلبي معنايي ندارد. اگر اصلاح طلبي بخواهد فقط به چانه زني تعبير شود پس بهتر است جامعه به کساني که توانايي چانه زني بيشتري دارند رجوع کند. در اين شرايط به طور مثال آقاي رفسنجاني که قدرت چانه زني اش خيلي بيشتر از آقاي خاتمي بود بايد در راس اصلاحات قرار مي گرفت. اصلاح طلبي فقط چانه زني نبود بلکه چانه زني با ابزارهاي مدني و چانه زني در چارچوب تقويت نهادهاي مدني بود. پس اصلاح طلبي تنها چانه زني نبود آن هم چانه زني که فقط منجر به امتياز دادن مي شد و نه امتياز گرفتن. بنابراين من اين تعبير را که شکست اصلاحات ناشي از تندروي ها بود واقعي نمي دانم و نديده ام کسي براي اين، مثال واقعي و آشکاري آورده باشد. بلکه به نظر من اين تعبير سلب مسووليت از خود است.
- ارزيابي شما از کانديداتوري آقاي خاتمي در انتخابات چيست و اينکه آيا شما تصور مي کنيد آقاي خاتمي مي تواند ادامه دهنده اصلاحات باشد؟
همه چيز را به يک شخص ختم کردن به نظر من نادرست است. اصلاح طلبي را نبايد فقط به آقاي خاتمي فروبکاهيم. آقاي خاتمي شخصي با ظرفيت هاي بالاست. تجربيات زيادي در دوره هشت ساله رئيس جمهوري کسب کرده است و محبوبيت زيادي در ميان مردم دارد. اما آقاي خاتمي فقط يکي از عناصر در جريان اصلاح طلبي است. همه چيز را در ايشان خلاصه کردن باعث شکست سنگين و سرخوردگي اصلاحات مي شود. اصلاحات در صورتي مي تواند به موفقيت اميدوار باشد که انرژي موجود در جامعه را آزاد و رها کند. در حال حاضر اگر کسي يا نيرويي منجمله آقاي خاتمي بتواند به آزاد شدن اين انرژي نهفته کمک کند ما چاره يي جز حمايت از وي نداريم. انرژي نهفته يي که عملاً نزديک به چهار سال است کاملاً تحت الشعاع پوپوليسم و برنامه هاي کاذب قرار گرفته است و مردم هم با تمام وجودشان اين مساله را حس کرده اند. آنهايي که معتقد بودند با يکدست شدن حاکميت خيلي از مشکلات برطرف مي شود و در هر 9 روز يک بحران درست نخواهد شد چون تقابل نيرو نيست، عملاً ديدند چه اتفاقي افتاده است و چون تقابل و رخنه يي وجود ندارد ديگر کسي هم به فکر آنها نيست. تقابل نيرو و دوقطبي شدن در درون سياست کارکردش اين است که نيروها همديگر را مهار مي کنند و امکان خودسرانه عمل کردن را از طرف مقابل سلب مي کنند در حالي که حاکميت يکدست بي اعتنايي به کارشناسان، مخالفان و حتي موافقان است به طوري که مي بينيم آقاي احمدي نژاد به هيچ کارشناس موافق يا مخالفي اعتنايي ندارد و هر چيزي را که وعده کرد درست عکس آن عمل شد. مردم نه تنها مرفه نشدند بلکه بسيار فقيرتر و تنگدست تر شدند. البته اين براي کسي که با سياست آشنا باشد کاملاً قابل پيش بيني بود براي آنکه ساخت قدرتي که مبتني بر مشورت نباشد طبيعي است که نه تنها نمي تواند مشکلات جامعه را حل کند بلکه مشکلات زيادي را هم در دامن جامعه مي گذارد. در حال حاضر بعد از اين تجربه مردم مطالبات شان بيشتر شده است. مردم گرفتاري هاي معيشتي شان بيشتر شده است. مردم در سطوح مختلف مطالبات فرهنگي بيشتري پيدا کرده اند. همه اينها انرژي هاي نهفته يي را ايجاد کرده که مجرايي براي بروز ندارد. جنبش اصلاح طلبي به صورت يک مجموعه بايد بتواند مجرايي براي بروز اين انرژي باشد. آقاي خاتمي هم به تنهايي نمي تواند از پس آن برآيد. نه فقط آقاي خاتمي که رستم دستان هم به تنهايي نمي تواند از پس آن برآيد. آقاي خاتمي فقط مي تواند محوريتي در جنبش اصلاح طلبي داشته باشد. کل عناصر جنبش اصلاح طلبي بايد دست به دست هم بدهند و در يک مسير حرکت کنند تا مجرا و ماخذي براي بيرون روي اين انرژي پيدا شود و دوباره جنبش اصلاح طلبي جان بگيرد. البته بايد در نظر داشته باشيم حتي اگر اين اتفاقات هم بيفتد باز هم ما نسبت به چهار سال پيش به عقب رفته ايم براي آنکه بسياري از زمينه هايي که ساخته شد بود خراب شده است بنابراين انرژي زيادي بايد صرف شود که دوباره به نقطه اول برسيم تا بتوانيم از آن نقطه دوباره حرکت کنيم. البته باز هم تاکيد مي کنم نيروي مقابل هم به اين راحتي تسليم نخواهد شد و تا آخرين لحظه و با شدت و حدت تمام مقاومت خواهد کرد.
-توقع و انتظارات شما از رئيس جمهور اصلاح طلب آتي که مي تواند شخص آقاي خاتمي باشد يا هر شخص ديگري چيست؟
از همه کساني که خودشان را همدل اصلاح طلبي مي دانند و از همه کساني که به نحوي مي توانند در هدايت جنبش اصلاح طلبي نقش داشته باشند - چه آنهايي که به ساختار قدرت راه پيدا کنند و چه آنهايي که به ساختار قدرت راه پيدا نکنند - مي خواهم همچنان به همان شعارهاي اوليه اصلاحات پايبند باشند. به نظر من آن شعارهاي اوليه اصلاحات جامع و کامل و تمام بود و براي موقعيت فعلي ما بيش از آن انتظار نمي رود. به دست آوردن حقوق شهروندي، مشارکت مدني، رفع تبعيض از افراد در مقام شهروندي، پرداختن به مساله فساد چه مالي چه سياسي، دفع مافياي قدرت، حفظ حرمت و کرامت انساني و برابري قانوني همه اينها شعارهاي اصلاحات بوده است. اينها آفاتي است که در جامعه وجود دارد و ما از داشتن اينها بي بهره هستيم و اصلاح طلبان بايد اينها را در دستورالعمل خود قرار دهند. متاسفانه جنبش اصلاح طلبي در طول چهار سال گذشته بسيار کم به اين مطالبات پرداخت و علت آن هم اين بود که از قدرت خارج شده بود در حالي که در هيچ نقطه يي از دنيا يک حزب يا يک جرياني که شکست مي خورد فعاليت هاي خود را از فرداي آن روز تعطيل نمي کند و به رغم همه گرفتاري ها و مشکلاتي که هست اين فعاليت ها را به شکل سازمان يافته پيگيري مي کند.
اتفاقاً گروهي که شکست مي خورد فرصت مي يابد دوباره خود را بازسازي کند و متاسفانه اين عمل اتفاق نيفتاد. البته مي دانيم در مملکت ما مشکلاتي وجود دارد و اجازه نمي دهند که سازماندهي صورت گيرد ولي کسي هم نبايد منتظر اجازه باشد بلکه بايد اين دشواري ها و گرفتاري ها را در نظر گرفت و تلاش بيشتري کرد.
-به عنوان يک جمع بندي به نظر مي رسد شما با اصول اوليه جنبش اصلاح طلبي کاملاً موافق هستيد و اين اصول را همچنان کارگشاي مشکلات مي دانيد ولي در پيشبرد اين اصول ضعف هايي را بر دولت اصلاحات متوجه مي دانيد.
نه تنها دولت بلکه کل جنبش يعني حتي ماهايي که در بيرون از اين دايره بوديم و با جنبش اصلاحات همدلي داشتيم در پيشبرد اين اهداف به قدر کافي فعال نبوديم. اگر براي اصلاح طلبي يک مجموعه يي قائل شويم اين انتقاد برکل مجموعه وارد است. منتها چون آنهايي که در دولت بودند دست گشاده تري داشتند و از امکانات بيشتري برخوردار بودند طبيعتاً انتقادات بيشتري متوجه آنها مي شود. از آنها انتقاد مي شود که از اين امکانات به درستي براي پيشبرد اين اهداف استفاده نکرده اند.