حامد زارع

انديشه سياسي از سقراط تا هابرماس با فراز و فرودهاي فراواني روبه رو بوده است. اين فراز و فرودها ترسيم خطي را سبب شده است که امروزه به آن منطق دروني انديشه مي گوييم. منطق دروني انديشه باعث آن است که فکر افلاطوني و هابزي و هگلي در يک راستا فهم شده و تفاوت هاي آنان در حکم ميل به هارموني بيشتر فضاي انتزاعي تفکر و سير انديشه سياسي تحليل مي شود. آنچه در منطق دروني انديشه ستبر مي شود، تحول مفاهيم است. يعني نقاطي که مفاهيم اساسي انديشه سياسي شکل گرفته است و اين نقاط الزاماً دربازه زندگي و مردگي يک انديشمند قرار ندارد. به عبارت ديگر هنگامي که ما سير و خط انديشه را يک فرآيند پيشرفت گرا و تاريخي فرض کنيم، تمامي انديشمندان و فيلسوفان در يک محيط مشترک تفهم مي شوند و مفاهيم مورد استفاده آنان در يک بزنگاه هاي فکري منعقد مي شود که نمي توان به راحتي آن را ثمره تلاش يک نفر پنداشت، به طور مثال در انديشه سياسي زماني که از دولت ملي مبتني بر منافع ملي سخن مي رود بايد از ماکياولي، ژان بدن و هابز، هر سه سخن گفت و غيبت فکر هر يک از اين انديشمندان مدرن باعث عدم بالندگي و فربگي مفاهيم مربوط به دولت - ملت مي شود. جدا کردن حوزه سياست از حوزه هاي مزاحم اين علم(همانند مذهب و اخلاق) توسط ماکياولي، واشکافي صوري و محتوايي جمهوريت توسط بدن و همچنين انتقال حقوق متفرق جامعه به يک منبع منسجم به اسم دولت توسط قرارداد اجتماعي هابزي، مسبب شکل گيري مفاهيم اوليه حوزه انديشه سياسي مدرن با محوريت دولت ملي شد. ارائه اين تصوير يکپارچه و همپوشان خودساز از تاريخ انديشه سياسي براي ورود به بحث مارکسيسم لازم به نظر مي رسد.
ملاصدرا جمله يي دارد در اين حوالي که هر چيز را با ضد آن چيز مي توان فهميد. قصه مارکسيسم نيز از همين دست است يعني فهم مارکسيسم مسبب فهم تاريخ انديشه سياسي رودرروي آن مي شود. نگارنده به دوگانه هاي مارکسيسم، ليبراليسم هيچ اعتقادي ندارد. چه اينکه مارکس رودرروي کل تاريخ انديشه سياسي مي ايستد و يک جريان منحرف و جاده انحرافي را به سمت ماده گرايي باز مي کند. به اين اعتبار نگارنده معتقد است در مقابل مکتب مارکسيسم بايد از تمامي مکاتب مدرنيته و تاريخ انديشه نام برد تا حق مطلب ادا شود.
پر هويدا است که وقتي اين گونه شد، ليبراليسم نيز در صف مقابل مارکسيسم قد برمي کشد. اگر تا قبل از مارکس بنا بر اصالت ايده و تفکر فلسفي بود با مارکس ما شاهد اصالت ماده و رويکردهاي سخيف جامعه شناختي و سياست مبتذل هستيم که اين خط منحوس توسط ديگر مارکسيست ها نيز ادامه يافته است. يکي از خيانت هاي کارل مارکس به جريان تاريخ انديشه و فکر فلسفي اين بود که طوري سخن گفت و نوشت که ما بعد از مارکس هيچ گونه فيلسوف غيرسياسي نداريم. مارکس تمام فلاسفه بعد از خود را مجبور به موضع گيري سياسي کرد. آن هم سياستي مشحون از ابتذال و هيجان، واضح است که تاثيرات مارکسيسم در ديگر حوزه ها همانند ادبيات داستاني و شعر(به طور مثال در ايران) نيز پيامدهاي ويرانگري داشته است که موضوع مقاله حاضر نيست و تنها به «من قطاري ديدم که سياست و چه خالي مي رود» سهراب سپهري اشاره مي شود که در بحبوحه اشعار چپ و ادبيات مارکسيستي سر برآورد و فريادي نحيف کشيد.
پس مدعاي اين نوشتار آن است که مارکسيسم نه تنها روندي از فرآيند تاريخ انديشه سياسي نيست که نقطه يي است که کل تاريخ انديشه روبه روي آن ايستاده است. بي شک اين به اپيستميولوژي چپ بازمي گردد. به بيان بهتر يک سير تکاملي دراز در قلمرو انديشه سياسي وجود دارد که طي آن معرفت شناسي باليده است که به طور مثال در نظريه دولت، پس از گذر از آموزه هاي اراده مطلق هابزي، اراده اکثريت لاک، اراده همگاني بنتام، اراده عمومي روسو، اراده اخلاقي کانت و در نهايت اراده عقلاني فريدريش ويلهلم هگل به يک مسير بي نهايت قوي و خودسامان برخورد مي کنيم. اما اين مسير با ظهور مارکس بلامعني مي شود، البته خود مارکس نيز به اين «بي وقتي» و «مزاحم بودن» خويش اشعار دارد. آنجا که مي گويد تاکنون فلاسفه در پي فهم جهان بوده اند اما امروز نوبت تغيير جهان است. نقطه نحس انحراف از اينجا آغاز مي گيرد که کارل مارکس در پي تغيير آدم و عالم برمي آيد و در سوداي خام بهشت خيالي خويش، جهنم استالينيسم را پي ريزي مي کند. چيزي که پوپر تذکر آن را مي دهد و به دلايلي خاص در ايران پوپر داعيه دار مبارزه با مارکسيسم شد. در حالي که دوگانه پوپر و مارکس نيز از صحت برخوردار نيست. چه اينکه پوپر با بازخواني تاريخ انديشه نقاط گنگ و خيال انگيز و توتاليتر را تذکر مي دهد و پر پيداست که مارکس داعيه دار فکري است که هم گنگ است و هم خيال انگيز است و هم توتاليتاريسم را برقرار مي کند. مارکسيسم جايگاه خروج از فلسفه و انديشه و روي آوري به منطق ماده گرايي است و نه تنها پوپر که آيزايا برلين و لئو اشتراوس و هر متفکري که اصالت انديشه برايش اهميت دارد از مارکس و مارکسيسم دوري مي گزيند.
به مقتضاي وقفه يي که مارکسيسم در مدرنيسم مي اندازد و تفرقه يي که مي افکند، ما به هيچ طريقي نمي توانيم مارکسيسم را در کنار عقايد ديگر برآمده از تاريخ انديشه بنشانيم. گوهر انديشه مارکس از آنچنان فاصله دوري با جريان هاي فکري مدرن برخوردار است که فقط مي توان ذيل تيتر «تفارق افکني مارکسيسم» از نسبت مارکسيسم با مدرنيسم نام ببريم. با اين توضيحات نمي توان هم مارکسيست بود و هم هگلي انديشيد. نمي توان هم از مارکس توشه گرفت هم دلداده تفکر مدرن بود. نمي توان هم مارکس را خواند و هم آزادمنش باقي ماند. وقتي جا براي مارکس باز شد، وقت رفتن «آزادي»، «انديشه»، «عقل» و «فلسفه» فرا رسيده است.
از جانب ديگر اگر بخواهيم به نسبت مارکس و فلاسفه قبل از او بپردازيم بايد به يک نکته ديگري نيز اشاره کنيم و آن هم فاصله مارکسيسم با توضيح واقعيت هاي پيش رويش است. نه مارکس و نه مارکسيسم هيچ گونه تلاشي را در جهت فهم نهادها و روابط و انديشه هاي پا گرفته در جريان تاريخ انديشه سياسي نداشته اند و نخواسته اند که داشته باشند، مارکسيسم دائماً خود را در دام آنچه بايد باشد گرفتار ساخته است و رهايي از اين دام تنها با برگشت به انديشه مدرن است که امکان دارد. در غير اين صورت راهي که مارکس باز کرده است خطرها در آن است و از گذرگاه هاي صعبي همچون انقلاب، خشونت، ترور و تغيير جهان و ذات انسان مي گذرد. راهي درازي نمي خواهد پيمود تا به اين نتيجه رسيد. استالينيسم پيش روي ماست. بله، مارکسيسم استالينيسم دارد. چه اينکه مارکسيسم عين استالينيسم است و وقتي خواسته باشيم در قدرت باشيم و مارکس را سرلوحه خود داشته باشيم تنها مي توانيم آن کنش هايي را انجام دهيم که استالين انجام داد. آري...