دوشنبه، 4 آذر 1387 - شماره 1828
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه سياسي
تفارق افکني مارکسيسم
حامد زارع

انديشه سياسي از سقراط تا هابرماس با فراز و فرودهاي فراواني روبه رو بوده است. اين فراز و فرودها ترسيم خطي را سبب شده است که امروزه به آن منطق دروني انديشه مي گوييم. منطق دروني انديشه باعث آن است که فکر افلاطوني و هابزي و هگلي در يک راستا فهم شده و تفاوت هاي آنان در حکم ميل به هارموني بيشتر فضاي انتزاعي تفکر و سير انديشه سياسي تحليل مي شود. آنچه در منطق دروني انديشه ستبر مي شود، تحول مفاهيم است. يعني نقاطي که مفاهيم اساسي انديشه سياسي شکل گرفته است و اين نقاط الزاماً دربازه زندگي و مردگي يک انديشمند قرار ندارد. به عبارت ديگر هنگامي که ما سير و خط انديشه را يک فرآيند پيشرفت گرا و تاريخي فرض کنيم، تمامي انديشمندان و فيلسوفان در يک محيط مشترک تفهم مي شوند و مفاهيم مورد استفاده آنان در يک بزنگاه هاي فکري منعقد مي شود که نمي توان به راحتي آن را ثمره تلاش يک نفر پنداشت، به طور مثال در انديشه سياسي زماني که از دولت ملي مبتني بر منافع ملي سخن مي رود بايد از ماکياولي، ژان بدن و هابز، هر سه سخن گفت و غيبت فکر هر يک از اين انديشمندان مدرن باعث عدم بالندگي و فربگي مفاهيم مربوط به دولت - ملت مي شود. جدا کردن حوزه سياست از حوزه هاي مزاحم اين علم(همانند مذهب و اخلاق) توسط ماکياولي، واشکافي صوري و محتوايي جمهوريت توسط بدن و همچنين انتقال حقوق متفرق جامعه به يک منبع منسجم به اسم دولت توسط قرارداد اجتماعي هابزي، مسبب شکل گيري مفاهيم اوليه حوزه انديشه سياسي مدرن با محوريت دولت ملي شد. ارائه اين تصوير يکپارچه و همپوشان خودساز از تاريخ انديشه سياسي براي ورود به بحث مارکسيسم لازم به نظر مي رسد.

ملاصدرا جمله يي دارد در اين حوالي که هر چيز را با ضد آن چيز مي توان فهميد. قصه مارکسيسم نيز از همين دست است يعني فهم مارکسيسم مسبب فهم تاريخ انديشه سياسي رودرروي آن مي شود. نگارنده به دوگانه هاي مارکسيسم، ليبراليسم هيچ اعتقادي ندارد. چه اينکه مارکس رودرروي کل تاريخ انديشه سياسي مي ايستد و يک جريان منحرف و جاده انحرافي را به سمت ماده گرايي باز مي کند. به اين اعتبار نگارنده معتقد است در مقابل مکتب مارکسيسم بايد از تمامي مکاتب مدرنيته و تاريخ انديشه نام برد تا حق مطلب ادا شود.

پر هويدا است که وقتي اين گونه شد، ليبراليسم نيز در صف مقابل مارکسيسم قد برمي کشد. اگر تا قبل از مارکس بنا بر اصالت ايده و تفکر فلسفي بود با مارکس ما شاهد اصالت ماده و رويکردهاي سخيف جامعه شناختي و سياست مبتذل هستيم که اين خط منحوس توسط ديگر مارکسيست ها نيز ادامه يافته است. يکي از خيانت هاي کارل مارکس به جريان تاريخ انديشه و فکر فلسفي اين بود که طوري سخن گفت و نوشت که ما بعد از مارکس هيچ گونه فيلسوف غيرسياسي نداريم. مارکس تمام فلاسفه بعد از خود را مجبور به موضع گيري سياسي کرد. آن هم سياستي مشحون از ابتذال و هيجان، واضح است که تاثيرات مارکسيسم در ديگر حوزه ها همانند ادبيات داستاني و شعر(به طور مثال در ايران) نيز پيامدهاي ويرانگري داشته است که موضوع مقاله حاضر نيست و تنها به «من قطاري ديدم که سياست و چه خالي مي رود» سهراب سپهري اشاره مي شود که در بحبوحه اشعار چپ و ادبيات مارکسيستي سر برآورد و فريادي نحيف کشيد.

پس مدعاي اين نوشتار آن است که مارکسيسم نه تنها روندي از فرآيند تاريخ انديشه سياسي نيست که نقطه يي است که کل تاريخ انديشه روبه روي آن ايستاده است. بي شک اين به اپيستميولوژي چپ بازمي گردد. به بيان بهتر يک سير تکاملي دراز در قلمرو انديشه سياسي وجود دارد که طي آن معرفت شناسي باليده است که به طور مثال در نظريه دولت، پس از گذر از آموزه هاي اراده مطلق هابزي، اراده اکثريت لاک، اراده همگاني بنتام، اراده عمومي روسو، اراده اخلاقي کانت و در نهايت اراده عقلاني فريدريش ويلهلم هگل به يک مسير بي نهايت قوي و خودسامان برخورد مي کنيم. اما اين مسير با ظهور مارکس بلامعني مي شود، البته خود مارکس نيز به اين «بي وقتي» و «مزاحم بودن» خويش اشعار دارد. آنجا که مي گويد تاکنون فلاسفه در پي فهم جهان بوده اند اما امروز نوبت تغيير جهان است. نقطه نحس انحراف از اينجا آغاز مي گيرد که کارل مارکس در پي تغيير آدم و عالم برمي آيد و در سوداي خام بهشت خيالي خويش، جهنم استالينيسم را پي ريزي مي کند. چيزي که پوپر تذکر آن را مي دهد و به دلايلي خاص در ايران پوپر داعيه دار مبارزه با مارکسيسم شد. در حالي که دوگانه پوپر و مارکس نيز از صحت برخوردار نيست. چه اينکه پوپر با بازخواني تاريخ انديشه نقاط گنگ و خيال انگيز و توتاليتر را تذکر مي دهد و پر پيداست که مارکس داعيه دار فکري است که هم گنگ است و هم خيال انگيز است و هم توتاليتاريسم را برقرار مي کند. مارکسيسم جايگاه خروج از فلسفه و انديشه و روي آوري به منطق ماده گرايي است و نه تنها پوپر که آيزايا برلين و لئو اشتراوس و هر متفکري که اصالت انديشه برايش اهميت دارد از مارکس و مارکسيسم دوري مي گزيند.

به مقتضاي وقفه يي که مارکسيسم در مدرنيسم مي اندازد و تفرقه يي که مي افکند، ما به هيچ طريقي نمي توانيم مارکسيسم را در کنار عقايد ديگر برآمده از تاريخ انديشه بنشانيم. گوهر انديشه مارکس از آنچنان فاصله دوري با جريان هاي فکري مدرن برخوردار است که فقط مي توان ذيل تيتر «تفارق افکني مارکسيسم» از نسبت مارکسيسم با مدرنيسم نام ببريم. با اين توضيحات نمي توان هم مارکسيست بود و هم هگلي انديشيد. نمي توان هم از مارکس توشه گرفت هم دلداده تفکر مدرن بود. نمي توان هم مارکس را خواند و هم آزادمنش باقي ماند. وقتي جا براي مارکس باز شد، وقت رفتن «آزادي»، «انديشه»، «عقل» و «فلسفه» فرا رسيده است.

از جانب ديگر اگر بخواهيم به نسبت مارکس و فلاسفه قبل از او بپردازيم بايد به يک نکته ديگري نيز اشاره کنيم و آن هم فاصله مارکسيسم با توضيح واقعيت هاي پيش رويش است. نه مارکس و نه مارکسيسم هيچ گونه تلاشي را در جهت فهم نهادها و روابط و انديشه هاي پا گرفته در جريان تاريخ انديشه سياسي نداشته اند و نخواسته اند که داشته باشند، مارکسيسم دائماً خود را در دام آنچه بايد باشد گرفتار ساخته است و رهايي از اين دام تنها با برگشت به انديشه مدرن است که امکان دارد. در غير اين صورت راهي که مارکس باز کرده است خطرها در آن است و از گذرگاه هاي صعبي همچون انقلاب، خشونت، ترور و تغيير جهان و ذات انسان مي گذرد. راهي درازي نمي خواهد پيمود تا به اين نتيجه رسيد. استالينيسم پيش روي ماست. بله، مارکسيسم استالينيسم دارد. چه اينکه مارکسيسم عين استالينيسم است و وقتي خواسته باشيم در قدرت باشيم و مارکس را سرلوحه خود داشته باشيم تنها مي توانيم آن کنش هايي را انجام دهيم که استالين انجام داد. آري...
هرمنوتيک در انديشه سياسي
جهان متن و جهان مخاطب

حامد زارع

هرمنوتيک عمري به درازناي «متن» دارد. هر کجا که متني تصنيف شده و بياني پايان يافته باشد، بايد چشم به راه هرمنوتسين ها ماند، اما «هرمنوتيک» از چه با ما سخن مي گويد؟ قصد اين دانش از واکاوي متون و بيان هاي ثبت شده چيست؟ چرا بشر بايد به هرامسه و علم هرمنوتيک معتمد باشد؟ آيا آنچه که هرمنوتيک مي گويد، در صحت کامل است؟ آيا کاويدن معنا به دست هرمنوتسين ها و ورود به دنياي متن الزاماً منجر به دستيابي به حقيقت و معناي متن مي شود؟

اين چند پرسش در کنار چندين سوال ديگر، در حول و اطراف هرمنوتيک وجود دارد و البته پاسخ دادني است.

دانستن اين نکته که همگي ما به گونه يي بر سر سفره گسترده هرمنوتيک زانو زده ايم و از آن بهره ها مي بريم، شايد يک دستاورد علمي نباشد، اما بي شک بازيافت امري فلسفي در روزمره زندگي انساني است که في نفسه جالب مي نماياند. انسان در زمانه و زندگي خود، بي خبر و ناخواسته، بارها و بارها از فن هرمنوتيک براي پيشبرد زندگي روزانه خود سود مي جويد. نويسنده ايراني در کتابي موجز که مجموعه درس گفتارهاي اوست، کنش هاي انساني را در گستره هرمنوتيک جاي مي دهد. «شخصي که مي کوشد از گفته هاي دوستش به رازي پي ببرد، دانش آموزي که مي کوشد مساله يي هندسي را حل کند، سياستمداري که مي کوشد گفته هاي قبلي خود را تصحيح کند و عاشقي که مي خواهد عشق خود را ابراز کند، شاعري که شعر مي گويد، همگي داخل قلمرو گسترده هرمنوتيک فعاليت مي کنند.»1 اما پيوند هرمنوتيک با دانش سياسي و علم سياست در کجاست؟ هرمنوتيک در علوم سياسي چه معنايي مي تواند متبادر کند؟ آيا اصولاً تفسير در سياست از معنايي برخوردار است يا خير؟ شايد پاسخ مستقيم اين پرسش ها نيز در مقاله حاضر يافت نشود، سياست به عنوان علم قدرت، بي نهايت در متن جامعه نفوذ کرده است. پرواضح است که نظام هاي معرفتي گوناگون نيز، آنگاه که قصد گره خوردگي با روش هاي مشخص جهت ارائه طريق و قواعد نيل به معني و حقيقت هستي داشته باشند، با «سياست» پيوندي همبسته برقرار مي کنند. سعي اين مقاله عيان کردن نقاطي است که تفکر هرمنوتيکي، نتايج سياسي بار مي آورد. همچنين نگاه سياسي به فلسفه هرمنوتيک باعث پديدآيي روش ها و انگاره هايي شده است که در طول مقاله بدان ها اشاره مي رود. نيز بايد اضافه کرد که هرمنوتيک به عنوان روشي براي فهم انديشه سياسي نيز مورد عنايت مقاله حاضر واقع مي شود. شايد اين نکته واپسين، بيان موجهي باشد بر اين گزاره که ما قصد بررسي «هرمنوتيک در علوم سياسي» را خواهيم داشت،

هرمنوتيک از واژه يوناني هرمس گرفته شده است. هرمس در اساطير يوناني خدايگان پيام رسان بوده است که پيام خدايگان هاي گوناگون را به هم مي رسانده و نيز حلقه واسط انتقال پيام از خدايگان ها به آدمي بوده است. دانش هرمنوتيک از عمر درازي برخوردار نيست. چه اينکه مي توان از افلاطون و ارسطو مثال هايي در تاييد وجود تفکر تفسيرگرايانه آورد و آنچه مسلم است نگاه تفسيري به متن (به ويژه متن مقدس) از قديم (به ويژه قرون وسطي به اين سو) رواج داشته است، اما هرمنوتيک به عنوان يک دانش از قرن نوزدهم مطرح شده است. «در اوايل قرن نوزدهم هرمنوتيک از صورت مجموعه يي از حکمت ها و قواعد پسيني خارج و به شکل يک علم با قوانين خاص خويش ظاهر شد. اين علم يا فن جديد که در بنيانگذاري اش فريدريش شلايرماخر نقش تام داشت، طي دو سده گذشته مراحلي را پشت سر گذاشته است.»2 اشاره شد که هرمنوتيک بيشتر در طول فهم متن مقدس کارايي يافته بود، آن هم يک تاويل متصلب که کليسا متعين و متولي آن بود. ولي در طول تاريخ تفهم، اولين کسي که هرمنوتيک را از وادي متن ديني رهانيده و دست به بسط آن در گستره علوم انساني زده است «شلايرماخر» است. پس از وي و با ظهور «ويلهلم ديلتاي» و با دقت و توجه در «حيث تاريخمندي آدمي» موج جديدي در تفسير آغازيدن مي گيرد و در نهايت با «هايدگر» و سپس شاگردش «گادامر» هرمنوتيک معرفت شناسانه به هستي شناسانه متغير مي شود. شلايرماخر و ديلتاي در تفسير متون محدود بودند و در چارچوب مشخصي به کاويدن مي پرداختند و معناي دست يافته را عيني مي پنداشتند. اما در نظر هايدگر و گادامر هيچ گونه تفسير نهايي و عيني وجود ندارد. چيزي که وجود دارد معنادهي مداوم است. بدين سان است که امر معرفت شناسانه در دستگاه هرمنوتيکي شلايرماخر به امر هستي شناسانه نزد گادامر مبدل مي شود. اگر در هرمنوتيک معرفت شناسانه رسيدن به معناي متن اهم توجه را بر مي انگيزد، در هرمنوتيک هستي شناسانه هدف تبييني از نحوه وجود آدمي است. در سير تکاملي هرمنوتيک مدرن پس از گادامر به پل ريکور مي رسيم که دست به تکميل نظريه رايج در هرمنوتيک زد. به راحتي مي توان از فوکو، اکو، درانيوس و... نيز سخني در باب تاويل گرايي آورد، اما آنچه به خلاصگي هر چه تمام تر آورده شد، سير تاريخي تکامل دانش هرمنوتيک فلسفي بود. اما معناي هرمنوتيک و فهم هرمنوتيکي چيست؟ هرمنوتيک در واقع به معناي دستيابي به معناي پنهان متن است. «هرمنوتيک با معناهاي پنهان سر و کار دارد، اين خود موجب دشواري بزرگي است.»3 در اين تعريف يک اصل بايد مسلم داشته شود و آن «زباني بودن» متون است. به عبارت ديگر «زبان واسطه هرگونه فهمي است».4 زباني دانستن متون يا در مرتبه فراتر هر کنش، اشاره و رويدادي، شرط بهره گيري از هرمنوتيک براي رسيدگي به معناست. مفهوم کانوني ديگر در هرمنوتيک «فهم» است. در واقع «هدف در هرمنوتيک فهم است نه تبيين.»5 عمل تفهم (در مقابل فهم مولف) عملي است که هرمنوتيک را به عنوان يک دانش فلسفي بر مي سازد. حال فهم چيست؟ «فهم در مقام فن عبارت است از دوباره تجربه کردن اعمال ذهني مولف متن. عمل فهم غتفهيمف عکس تصنيف است، زيرا فهم از بيان پايان يافته و ثابت آغاز مي شود و به آن حيات ذهني بازمي گردد که آن بيان از آن برخاسته است.»6 فرد هرمنوتيک خواهان سفري معناکاوانه از سوي مخاطب به درون جهان متن است. اين معناکاوي البته در سفر صعب خود به موانعي برمي خورد که به «دايره شناخت» مي انجامد. دايره شناخت يا همان دور هرمنوتيکي در واقع به حلقوي بودن فهم از سوي مخاطب اشاره دارد. آنجا که براي فهم جزء بايد به کل نگريست و براي دانستن از کل نيز بايد به جزء رجعت کرد. «حلقه هرمنوتيک بر اين نکته تاکيد دارد که چگونه جزء و کل در فرآيند فهم و تفسير به صورت حلقوي به يکديگر مربوط هستند. فهم اجزا براي فهم کل ضروري است. در حالي که براي فهم اجزا ضرورتاً کل را بايد درک کرد. بر اين اساس شناخت انسان بدون درک سخن او و مدرک سنجش بدون شناخت او ممکن نيست. فهم غدر هرمنوتيکف ضرورتاً با چنين دوري روبه رو است.»7 با گذر از گذرگاه سخت و دشوار دور هرمنوتيکي (که البته واجد تناقض منطقي در درون خويش هست) استکمال معنا صورت مي پذيرد و ما به معناي نهايي در متن خواهيم رسيد. (البته اگر قائل به نهايي بودن يا شدن معنا در متن باشيم.) چه اينکه اصولاً معنا در گرو فهم است و فهم نيز دچار دور هرمنوتيکي، البته هرمنوتسين ناچار از رويارويي با اينچنين دوري است زيرا آشکار ساختن اعمال ذهني مولف برابر با برملاساختن حيات ذهني و رواني است که اثر از آن برخاسته است و اين فراشد تنها در مواجهه مخاطب با متن (يا هرمنوتسين با تکست) و در رابطه متقابل انديشه و ساختمان دستوري است. اگر خواستار ساده سازي مسائل پيش گفته باشيم بايد بگوييم «هرمنوتيک اگر روش باشد، دو کليدواژه اصلي دارد؛ معنا و تفسير. ما بايد به دنبال معناي در پس موضوع و تفسير آن باشيم. مهم براي ما نيت مولف، معناي متن و زمينه آن است.»8 حال که معنايي منسجم از «هرمنوتيک» داده شد، سزاوار است که هرمنوتسين ها و اسلوب هايشان را مورد مداقه قرار دهيم. «شلايرماخر»، «بوئک»، «ديلتاي»، «هايدگر»، «گادامر»، «بتي»، «هرش»، «هابرماس»، «ريکور» و... همه شان از هرمنوتيک به مثابه روشي براي تفهم متن بهره جسته اند اما بحث ما بي شک حول «کوئينتن اسکينر» درمي گيرد. چه اينکه وي در انديشه سياسي از هرمنوتيک بهره برد. اسکينر حين استفاده از هرمنوتيک براي فهم انديشه سياسي، از «زمينه گرايي» (روشي که تفکر را در بازه زماني تولدش به بررسي مي نشيند) نيز سود جست. اسکينر براي توضيح و تبيين «ماکياولي» و «هابز» از اين روش التقاطي (تفکر هرمنوتيکي و تفسير زمينه گرايانه) استفاده کرده است. نگاه دقيق تري به اين روش فهم آن را آسان تر مي کند. «اثر اسکينر بر سه محور تکون يافته است؛ تفسير متون تاريخي، بررسي شکل گيري و تحول ايدئولوژيک و غآخرين محورف تحليل روابط ايدئولوژي با کنش سياسي تبلوربخش آن ايدئولوژي.»9 يکي از شارحين اسکينر اين روش وي را در قالب پنج مرحله که الهام بخش هرمنوتسين هاي سياسي مي تواند باشد، دسته بندي کرده است؛ 1- ارتباط عمل نويسنده با زمينه ايدئولوژيک 2- ارتباط عمل نويسنده با زمينه عملي (کنش سياسي) 3- تحول و تعريف ايدئولوژي ها 4- ارتباط ايدئولوژي سياسي و عمل سياسي 5- نقش انديشه و عمل سياسي در مرسوم ساختن تحولات ايدئولوژيک.10

در مورد مثالي ماکياولي بايد اذعان داشت که برداشت مدرني که وي از مفاهيمي مانند «قدرت» و «سياست» داشت، بي ترديد به جا مانده از تاثير زمينه تاريخي و ايدئولوژيک دوران زيست آن فيلسوف سياسي بوده است.

«فلسفه مدرسي و اومانيسم زمينه عام ايدئولوژيک دولت شهرهاي ايتاليا را طي دوران رنسانس تشکيل مي دهند.»11

همچنين فروپاشي جمهوري فلورانس و اختلاف دولت شهرهاي شمالي ايتاليا، زمينه عملي بوده است که تفکر ماکياولي در بستر آن نقش بسته است و اين زمينه پيوند مستقيم با متوني دارد که ماکياولي در مقام آفريننده آن قرار دارد. درواقع فهم ما از نوشته شهير ماکياول؛ «شهريار» بدون دقتي هرمنوتيکي راه به سرمنزل مقصود نخواهد برد. (البته در نظر اسکينر) هرمنوتيک و سياست اين گونه است که به هم مي رسند و گرانيگاه نوشته حاضر مي شوند، درواقع نقطه تلاقي بحث ما آنجايي است که با چشمي فلسفي به رويدادي سياسي نگريسته شود و هرمنوتيک اسکينر از نتايج اين نوع نگاه است. اما از ذکر يک نکته نمي توان گريزان بود که قريب به اتفاق فيلسوفاني که به هرمنوتيک پرداخته اند، مطالعات جدي در انديشه سياسي نداشته اند. اما انديشمندان سياسي بوده اند که گوشه نظري به فهم هرمنوتيکي داشته اند. «لئواشتراوس» از جمله آنان است. البته چون اشتراوس در ابتداي امر يک فيلسوف سياسي است و با نگاهي سياست گرايانه (نه الزاماً فلسفي) به تفهم متن پرداخته است، الزاماً به هرمنوتيک نرسيده است اما روشي که منسوب به وي است، خويشاوندي نزديکي با هرمنوتيک دارد. «پنهان نگاري» دستاوردي است که اشتراوس آن را در مسير فهم فلسفه سياسي اسلام (به خصوص فارابي) کشف مي کند. پنهان نگاري يا نگارش بين خطوط به آن روشي اطلاق مي شود که عامداً توسط مولف اتخاذ مي شود و بدين ترتيب متن دچار رازآميزي و افسون مي شود. «پنهان نگاري شيوه و هنري از نگارش است که در آن فيلسوف سياسي به دلايلي ايده ها و افکار خود را به گونه يي به نگارش درمي آورد که فهم واقعي آن براي همگان مشخص نيست.»12 اشتراوس در مقام بيان دليل اين پنهان نگاري به «تعقيب و آزار»، «وظيفه سياسي» و «آموزش فلسفي» اشاره مي کند.13 در اين ميان مترجمي آگاه و تاويلگري دانا مي تواند گوهر اصلي متن را يافته و بين خطوط را بخواند. چه اينکه کار مترجم نزديکي زيادي به کار تاويلگر دارد. البته نمي توان به راستي و درستي کار اشتراوس را هرمنوتيکي دانست اما مي توان پنهان نگاري را به مثابه انگاره يي دانست که مستخرج از نگاه سياسي به متن و تفهم آن است. چيزي که هرمنوتيک هم به دنبال آن است از جنبه ديگر نيز مي توان تعاطي و تلاقي «هرمنوتيک» و «سياست» را به نظاره نشست و آن در برپايي نرم افزاري مقدمات جامعه باز به واسطه به رسميت شناختن تعدد فهم و تکثر آرا است. همانگونه که مذهب پروتستان زاييده شکست تاويل متصلب کليساي کاتوليک است. در واقع کاري که لوتر و کالون در برسازي پروتستانتيسم کردند، ارائه فهم ديگري از متن مقدس (متضاد و مخالف با آنچه مرجعيت کليسا در انحصار داشت) بود. «بدين ترتيب مذهب پروتستان سلسله جنبان هرمنوتيک خاص کتاب مقدس در دوره جديد بوده است.» در واقع «...جامعه متکثر که به صورت غيرقابل تعليلي، کثرت گرا و چندمرکزي است، با هستي شناسي هرمنوتيکي... بستگي پيدا مي کند. مرکززدايي از حقيقت و تفسير و آموزه هرمنوتيکي معطوف به گفت وگو، خاستگاه هرمنوتيکي براي جامعه باز فراهم مي نمايد.»15

در پايان مقاله سخني جز اعتذار از عدم پرداختي همه سونگر به دانش هرمنوتيک نمانده است، باشد که مخاطب خود به دنياي متن سفر کند. آن وقت است که انبوه سوالات وي را دربر مي گيرند و در مقام پاسخ، فربه تر و پردانش تر از گذشته مي شود. البته پاياني بر اين سوالات نمي توان متصور بود، چرا که «هرمنوتيک ما را با قانون بنيادين سخن فلسفي که ما بسيار مي پرسيم و به ندرت پاسخ مي يابيم روبه رو مي کند. هر پاسخ هم راهگشا و آغازگر پرسش هاي متعدد بعدي است.»16 هرمنوتيک اگر وادي بي پاسخي باشد، ليک وادي جذابي است و بايد آن را تجربه کرد.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- ساختار و هرمنوتيک، بابک احمدي، تهران، انتشارات گام نو، چاپ سوم، 1383، صفحه 64

2- گزيده هرمنوتيک معاصر، ژوزف بلايشر، ترجمه سعيد جهانگيري، آبادان، نشر پرسش، چاپ اول، 1380، صفحه 7

3- ساختار و هرمنوتيک، بابک احمدي، تهران، انتشارات گام نو، چاپ سوم، 1383، صفحه 65

4- هرمنوتيک، وان ا. هاروي، ترجمه همايون همتي، نامه فرهنگ، شماره هاي 14 و 15، صفحه 124

5- روش شناسي علوم سياسي، سيدصادق حقيقت، قم، انتشارات دانشگاه مفيد، چاپ اول، 1385، صفحه 310

6- علم هرمنوتيک، ريچارد ا پالمر، ترجمه محمدسعيد حنايي کاشاني، تهران، نشر هرمس، چاپ سوم، 1384، صفحه 97

7- هرمنوتيک و سياست، مهدي رهبري، تهران، انتشارات کوير، چاپ اول، 1385، صفحه 37

8- روش شناسي علوم سياسي، سيدصادق حقيقت، قم، انتشارات دانشگاه مفيد، چاپ اول، 1385، صفحه 358

9- همان

10- اين مراحل پنج گانه تقرير درس گفتارهاي سيدصادق حقيقت در ترم نخست سال تحصيلي 87-86 در دانشگاه مفيد است.

11- روش شناسي علوم سياسي، سيدصادق حقيقت، قم، انتشارات دانشگاه مفيد، چاپ اول، 1385، صفحه 358

12- اشتراوس و روش شناسي فهم فلسفه سياسي اسلامي، محسن رضواني، فصلنامه علوم سياسي، شماره 28، صفحه 17

13- همان

14- هرمنوتيک، محمدرضا ريخته گران، تهران، نشر کنگره، چاپ اول، 1378، صفحه 46

15- هرمنوتيک و سياست، مهدي رهبري، تهران، انتشارات کوير، چاپ اول، 1385، صفحه 235

16- ساختار و هرمنوتيک، بابک احمدي، تهران، انتشارات گام نو، چاپ سوم، 1383، صفحه 64

عناوين اين صفحه
تفارق افکني مارکسيسم
جهان متن و جهان مخاطب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام