
وحيد نمازي
کوالالامپور هواي عجيب و جالبي دارد. شهري استوايي که باران هاي سيل آساي معروفش فقط ظرف چند ثانيه سر تا پايت را خيس مي کند و هوايي هميشه شرجي دارد که باعث کلافه شدنت مي شود. ولي همين شهر گرم و شرجي با جاذبه هاي توريستي و خنک شدن هاي گاه و بيگاهش روي خوش هم به ميهمانانش نشان مي دهد. تابستان سال 86 وقتي تيم ملي ايران به حکم قرعه در گروهي از رقابت هاي جام ملت هاي آسيا قرارگرفت که ميزباني اش را کوالالامپور بر عهده داشت، مسوولان فدراسيون موقت از اين خوشحال شدند که اين شهر زيبا بسيار بهتر از جاهايي مثل جاکارتا، هانوي و حتي بانکوک مي تواند ميزبان ايران باشد. تيم روزهاي پرفراز و نشيبي دارد ولي به هر حال از گروهش صعود مي کند تا به ديدار کره جنوبي برود. ما باز هم در کوالالامپور مي مانيم و حتي با بردن کره در بازي نيمه نهايي هم همان جا خواهيم ماند. تماس هاي هر روزه مان با تهران و نکاتي که همکاران نکته بين مان از هزاران کيلومتر آن سو تر به ما گوشزد مي کنند به جاهاي جالب و البته عجيبي رسيده است. از سال 1996 به بعد، در سه دوره پياپي در مرحله پلي آف جام ملت ها به کره رسيده ايم و يک بار در ميان آنها را برده يا از آنها باخته ايم و حالا بر اساس اين فرمول نوبت فرارسيده...
کره يي ها از جاکارتا به هتل پرينس کوالالامپور مي آيند. آرام و بي صدا کارشان را مي کنند و از کنار ما رد مي شوند ولي يک نفر از آنها به اين هتل نيامده. او افشين قطبي است. دستيار ايراني الاصل پيم فربيک که تبعه امريکاست و ترجيح داده به جاي اسکان در هتلي که تيم ملي ايران هم در آنجا حضور دارد به هتل ديگري برود که مخصوص اسکان کارمندان AFC و مسوولان برگزاري بازي هاست. چند ماه پيش که کره براي بازي هاي مقدماتي همين جام به تهران آمد او در دوبي جا ماند و به دليل فراهم نشدن رواديدش فرصت ورود به سرزمين مادري را نيافت. اخباري که از تهران مي رسد حکايت هاي جالبي به همراه دارد. حاج حبيب کاشاني مديرعامل تازه پرسپوليس به شدت به دنبال به خدمت گرفتن چهره 30 سال دورمانده از وطن است و مي گويند با او حرف هم زده و قرارهايش را هم گذاشته. اما نزديکي به بازي مرگ و زندگي موجب مي شود سوژه فعلاً از تيررس ما خارج باشد.
بازي را مي بازيم. حکايتش را بارها خوانده ايد. اينجا کار ديگري داريم. کنفرانس پس از بازي تمام مي شود. با همکارم به سراغ فربيک مي رويم و از آينده قطبي مي پرسيم. فربيک فقط يک جمله مي گويد؛ «هر کس افشين را مي خواهد بايد اجازه اش را از من بگيرد. من او را به شما نمي دهم.»
بايد برگرديم. يکي از دوستان پرکار مطبوعاتي مان دو روزي بيشتر از ما ميهمان کوالالامپور است. يکي دو بار براي ديدن قطبي با هم به هتل محل اقامتش رفته ايم ولي مرغ او يک پا دارد؛ «بگذاريد براي بعد. فعلاً کار دارم.» واضح است که خبرهايي است. رفتارش نشان مي دهد تهران پشت سر اين ماجراست. دو روز بعد ما در تهرانيم و اولين گفت وگوي کوتاه با افشين قطبي روي صفحه اول بخش ورزشي يک روزنامه سياسي خودنمايي مي کند؛ «فعلاً به ايران و پرسپوليس فکر نمي کنم». فعلاً...
ولي حاج حبيب دست بردار نيست. او مي گويد قطبي سرمايه يي ايراني است و بايد در اين مملکت هم خرج شود. کره در نيمه نهايي جام ملت ها به عراق مي بازد. فربيک و دستيارانش عملاً از کار بيکار مي شوند و قطبي به تهران نزديک تر. حالا کاشاني و مشاورانش به راحتي با گزينه هدايت پرسپوليس صحبت خواهند کرد. البته در اين ميان، جايگاه تشکيلاتي او هم بايد مشخص شود. استيلي و کاشاني به دوبي مي روند و ديداري کوتاه با افشين قطبي ترتيب مي دهند. حاج حبيب از قطبي درخواست مي کند مربي پرسپوليس شود و دستياري استيلي را بپذيرد و به تهران بيايد ولي قطبي با تعجب نگاهي به او و همراهش مي کند و مي گويد؛ «ببخشيد من الان در يکي از بهترين تيم هاي ملي آسيا کمک مربي يک مربي بزرگ در کلاس بالاي جهاني هستم. درآمد بالايي دارم و تنها به شرطي به ايران مي آيم که هم سرمربي باشم و هم درآمدم بيشتر از حقوقم در تيم ملي کره باشد.» ماجرايي تازه در حال شکل گيري است ولي مي گويند استيلي که از دوستان نزديک و قديمي کاشاني است به خاطر پرسپوليس حاضر مي شود نفر دوم باشد و دم بر نياورد. اين در حالي است که او به همراه عليرضا مرزبان، تيم را آماده کرده، به اردو برده و همه چيز را براي شروع فصل مهيا کرده است.
12 مرداد سال گذشته، پرسپوليسي ها رسماً او را به عنوان سرمربي جديدشان معرفي مي کنند. قطبي خواستار پرداخت قسط اول قراردادش مي شود تا به تهران بيايد. چند روز بعد او وسايلش را به تهران مي فرستد و معلوم مي شود پول را به او داده اند. مرد نيمه ايراني - نيمه امريکايي روز هجدهم مرداد در دوبي است. تنها دو ساعت براي آماده شدن گذرنامه ايراني و ويزاي ورودش وقت تلف مي کند. حاج حبيب کار خودش را خوب بلد است. همه راه ها براي ورود افشين به خانه مادري آماده است و او روز 19 مرداد 86 به تهران مي آيد. مي گويد 30 سال است که منتظر اين لحظه بوده و براي ديدن ايران لحظه شماري کرده است. پرچم ايران را به دورش مي پيچند و او را با سلام و صلوات وارد خاک کشوري مي کنند که در 13سالگي و در سال 1356 به مقصد امريکا ترکش گفته بود. دو روز بعد براي اولين بار به تمرين پرسپوليس مي رود. استيلي باز هم تاکيد مي کند که قطبي تصميم نهايي را خواهد گرفت و قطبي هم بر نفر اول بودنش تاکيد مي کند. نوع حرف زدن، لهجه عجيب و به کارگيري تقريباً غلط کلمات فارسي اولين چيزي است که ستاره هاي سر به هواي قرمز را به تکاپو مي اندازد. آنها سوژه جديدي براي خنده پيدا کرده اند و همين براي پيدا شدن کدورت کافي است. همان روزها و بعد از پيروزي سه گله بر ابومسلم، او براي اولين بار از لفظ «فوتبال بين المللي» براي نوع بازي پرسپوليس صحبت مي کند و حرف از قهرماني مي زند. کارت معافيت و شناسنامه و کد ملي او هم به همين سادگي آماده شده و حالا او به يک ايراني کامل تبديل شده است. پرسپوليس از پيروزي بر ابومسلم مسرور است و آماده ادامه تمريناتش که قطبي همه چيز را تعطيل مي کند و به دوبي مي رود. شايعه شيث بين خبرنگاران پيامک مي شود ولي او برمي گردد و با آرامش هرچه تمام تر از پذيرفتن رابرت ساها براي حضوري دوباره در ترکيب قرمزها سر باز مي زند. آتش اختلاف با هيزم همين سوژه در حال شعله ور شدن است. باز هم مي گويند او هفته بعد را در برج العرب و ساحل جميراي دوبي سپري خواهد کرد ولي باشگاه خيلي سريع وارد ماجرا مي شود و ماجرا را تکذيب مي کند. اما تمام خبرنگاران ورزشي مي دانند که خبرهايي هست.
چند روز بعد قطبي با به کار بردن واژه «فوتبال علي اصغري» خودش را بر سر زبان ها مي اندازد. مي گويند کاشاني کسي را مامور مهار او و کلمات عجيبش کرده تا گزک به دست خبرنگارها ندهد ولي نزديکي به روزهاي داربي و هيجان ناشي از آن باعث مي شود خيلي ها خيلي چيزها را فراموش کنند. داربي اول قطبي مساوي مي شود و قطبي باز هم تاکيد مي کند که تيمش با «سازمانداري» خوب به قهرماني مي رسد و اين واژه سوژه يي مي شود تا عادل فردوسي پور در برنامه زنده 90 براي اولين بار به او يادآوري کند که بايد «سازماندهي» را درست تلفظ کند.
قطبي به آبان 86 مي رسد و پرسپوليس به مس. بي نظمي هاي شيث رضايي باعث واکنش قطبي مي شود و او شيث را از ترکيب تيم بيرون مي گذارد. حاشيه به اردوي قرمزهايي که چند ماهي است محمود خوردبين باتجربه را به دليل بيماري شديد قلبي به همراه ندارد پاگذاشته و جولان مي دهد. پرسپوليس هنوز روي خط نباختن است و قطبي اين نتايج را به برنامه ريزي درست و تمرينات خوبش ربط مي دهد و از قهرماني مي گويد. اما کاشاني، خسته از بي مهري هاي مسوولان سازمان تربيت بدني ساز رفتن را کوک کرده است. قطبي و ساير پرسپوليسي ها خواهان برگشتن حاج حبيب هستند و او برمي گردد.
حرف هاي جديدي در تهران به گوش مي رسد. مسوولان فدراسيون دنبال مربي براي تيم ملي هستند. قطبي با پرسپوليس مي برد و جلو مي رود. استيلي با او نمي سازد و تمام اينها دست به دست هم مي دهند تا او به نيمکت تيم ملي نزديک شود. خودش مي گويد نشان داده ام که مي توانم مربي خوبي براي تيم ملي باشم. پرسپوليس 16 هفته است که در ليگ نباخته ولي حاشيه هاي شيث و اختلافات قطبي با مرزبان باعث واکنش قطبي مي شود؛ «خودفروش ها را بيرون مي کنم. جاي مرزبان را هم به يک دستيار خارجي مي دهم.» ديو حاشيه لبخند پيروزي مي زند ولي حاج حبيب خسته از جفاي دوستان، زير بار اين حاشيه ها قد خم نمي کند. مرزبان دوباره برمي گردد و البته به گفته قطبي فقط به خاطر گل روي کاشاني. نيم فصل و تعطيلاتش از راه مي رسند. پرسپوليس و سپاهان به صدر جدول چسبيده اند و براي قهرماني کورس مي بندند ولي مسوولان فدراسيون به سراغ قطبي مي روند و با او براي نشستن روي نيمکت ايران توافق مي کنند. خود قطبي مي گويد به تيم ملي فکر نمي کند. مي گويد؛ «مربي تيم ملي بايد قوي باشد، نه دلال هايش، تيم ملي مربي خارجي مي خواهد ولي من پاسپورت ايراني دارم.» کلمنته اسپانيايي با آن ماجراي عجيب آمدن و رفتن و مذاکره اش با ناصر شفق، همه و همه را سر کار مي گذارد و افشين قطبي به نيمکت تيم ملي بسيار نزديک مي شود. او به شيراز مي رود و منتظر است تا بعد از يک پيروزي ديگر و به کار بردن واژه «قلب شير» براي بازيکنان قرمزپوش، با وداعي خاطره انگيز در شهر محبوبش به تيم ملي برود ولي نام علي دايي به عنوان مرد اول نيمکت تيم ملي از جيب مردان تصميم ساز خيابان سئول خارج مي شود و سايه هوويي به نام قطبي همچنان بر سر استيلي باقي مي ماند.
پرسپوليس با همه گير و دارهايش ادامه مي دهد. سال جديد هم از راه مي رسد و قطبي فقط از قهرماني مي گويد. سپاهان ول کن صدر جدول نيست ولي اعتماد به نفس عجيب قطبي و ادبيات مبتني بر احترامش به حريف و طرف مقابل همچنان برترين سلاحش براي ادامه کار است. پرسپوليس در ديداري جاودانه قهرمان ليگ برتر مي شود. قطبي به دست سردار رادان از دست پرسپوليسي هاي دوآتشه يي که به چمن آزادي سرازير مي شوند، نجات پيدا مي کند و براي ديوانه هاي ارتش سرخ به امپراتوري مقتدر و دوست داشتني تبديل مي شود.
چند روز پس از پايان فصل او باز هم به دوبي مي رود و مي گويد ديگر باز نخواهم گشت. خيلي ها مي گويند استيلي عامل اصلي اين جدايي است و خيلي هاي ديگر معتقدند او به قهرماني دست يافته، قيمتش را بالا برده، رزومه اش را تکميل کرده، بين مردم به اسطوره تبديل شده و به همين دلايل ديگر پايش را هم به ايران نخواهد گذاشت. خبر از پيش شرط هايي سنگين براي ادامه همکاري است. خبر از رفتن کاشاني است. خبر از خالي شدن زير پاي حميد استيلي است و همه اينها با هم مي روند تا علي آبادي و دوستانش داريوش مصطفوي را مديرعامل پرسپوليس کنند. از سويي ديگر تيم حسين هدايتي از رسيدن به ليگ برتر عاجز مانده ولي صاحب متمولش به گزينه يي مناسب براي پول خرج کردن در فوتبال تبديل شده است. او را به عنوان رئيس هيات مديره پرسپوليس منصوب مي کنند. روزنامه ها به او لقب عابر بانک فوتبالي مي دهند و کاريکاتورش را چاپ مي کنند ولي مردان تصميم ساز به اين کارها کاري ندارند و حالا مجالي مي يابند تا پروژه يي جديد را کليد بزنند؛ بازگرداندن قطبي با ترفندهاي مالي براي تکرار قهرماني و اثبات اين مساله که مديران منصوب سازمان هم مي توانند پرسپوليس را با قطبي و بي استيلي و البته حاج حبيب قهرمان کنند.
هدايتي با دسته چکش به دوبي مي رود و قطبي که در اقدامي نمايشي با الوصل به توافق نرسيده با دسته چک هدايتي به توافق مي رسد و باز هم به ايران باز مي گردد. اين بار با اختيارات تام تر، بدون استيلي و مرزبان و باز هم با همان پرچم سه رنگ بر دوش. مي گويد دستيار برزيلي مي آورد و اين کار را هم مي کند. مي گويد بازيکن بين المللي باکلاس به جاي خليل مي آورد و دستيار برزيلي اش مارکو را مامور آوردن آن منجي مي کند. ولي اين بار ديگر از قهرماني نمي گويد و قول قهرماني نمي دهد. ادبيات امپراتور تغيير کرده و پرخاشگرتر از فصل قبل شده است. از مربيان تيم ملي به دليل فراخواندن چند بازيکن اصلي پرسپوليس براي بازي با فلسطين انتقاد مي کند. به هيات مديره و مديران باشگاه حمله و تهديد به کناره گيري مي کند. به داوري حمله مي کند و داوري را عامل اصلي گرفتاري هاي پرسپوليس مي داند. واژه CRAZY را براي خبرنگاران معني مي کند و هرچه دلش مي خواهد به داور چهارمي که باعث اخراج دستيارش مارکو شده نثار مي کند. در اين ميان محمد مايلي کهن هم به ميدان مي آيد و به او اينچنين طعنه مي زند؛ «آقاي قطبي، شما راست مي گوييد، اگر ديوانه نبوديد به ايران عزيزمان نمي آمديد.» و اين شروع جنگي است که سرنخش گويا در دست مشاوران کارنابلد قطبي بوده که او را از نتايج چند سال پيش مايلي با فولاد مطلع کرده بودند؛ «افشين قطبي؛ آقاي مايلي کهن، سرنوشت شما در تيم فولاد چه شد؟» جنگ دارد مغلوبه مي شود ولي به هر حال اتفاقاتي رخ مي دهد که قطبي داوران ايراني را بهترين در آسيا مي نامد ، ولي آوار جديدي در راه است. او در جمله يي عجيب به خبرنگاران توهين مي کند و تلويحاً آنها را حيوان خطاب مي کند. اوضاع به هم مي ريزد و افشين باز هم عذرخواهي مي کند. داربي از راه مي رسد و او باز هم در داربي نه مي برد و نه مي بازد ولي آتش اختلاف او با نيکبخت باز هم زبانه مي کشد و به شکستي ديگر در مشهد منتهي مي شود. بحران به اردوي قرمزها رسيده و آتش اختلافات زبانه کشيده است. آنها در اهواز هم مي بازند. بين قطبي و نيکبخت شکرآب است و ماجراي دي کارمو هم که جاي خودش را دارد. فشار رسانه ها و عملکرد افتضاح برزيلي ها باعث جدايي آنها از پرسپوليس مي شود. قطبي خودش را تنها مي بيند و زير بار فشارها تسليم مي شود و مي رود. شبانه هم مي رود. بدون خداحافظي و با ارسال پيامي براي مردم که در آن از خنجر جدايي حرف مي زند و نامرادي روزگار.
اين سرنوشت مردي است که با پرسپوليس قهرمان ليگ برتر شد، رفت تا اسطوره بماند و شايد طمع کرد و برگشت تا به دست خودش به نابودي کشيده شود. رفتارهاي او طي دوسال گذشته مرا به ياد شخصيت آلن دلون در فيلم «سامورايي» مي اندازد. سرنوشت او و قطبي شبيه به هم است. مرداني که تقريباً از هيچ چيز به اوج شهرت (و شايد قدرت رسيدند) و همه چيز رسيدند و «طمع افسارگسيخته اعتماد به نفس بيش از حد» آنها را از يک قهرمان (حداقل در حوزه ها و مرام خود) به يک ضدقهرمان تبديل کرد.
خدا کند سکانس پاياني فيلم افشين قطبي در پرسپوليس و ايران با سرنوشت آلن دلون در پايان سامورايي، زمين تا آسمان فرق داشته باشد...