دوشنبه، 4 آذر 1387 - شماره 1828
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: نگاه ويژه
از قطب مثبت به قطب منفي

وحيد نمازي

کوالالامپور هواي عجيب و جالبي دارد. شهري استوايي که باران هاي سيل آساي معروفش فقط ظرف چند ثانيه سر تا پايت را خيس مي کند و هوايي هميشه شرجي دارد که باعث کلافه شدنت مي شود. ولي همين شهر گرم و شرجي با جاذبه هاي توريستي و خنک شدن هاي گاه و بيگاهش روي خوش هم به ميهمانانش نشان مي دهد. تابستان سال 86 وقتي تيم ملي ايران به حکم قرعه در گروهي از رقابت هاي جام ملت هاي آسيا قرارگرفت که ميزباني اش را کوالالامپور بر عهده داشت، مسوولان فدراسيون موقت از اين خوشحال شدند که اين شهر زيبا بسيار بهتر از جاهايي مثل جاکارتا، هانوي و حتي بانکوک مي تواند ميزبان ايران باشد. تيم روزهاي پرفراز و نشيبي دارد ولي به هر حال از گروهش صعود مي کند تا به ديدار کره جنوبي برود. ما باز هم در کوالالامپور مي مانيم و حتي با بردن کره در بازي نيمه نهايي هم همان جا خواهيم ماند. تماس هاي هر روزه مان با تهران و نکاتي که همکاران نکته بين مان از هزاران کيلومتر آن سو تر به ما گوشزد مي کنند به جاهاي جالب و البته عجيبي رسيده است. از سال 1996 به بعد، در سه دوره پياپي در مرحله پلي آف جام ملت ها به کره رسيده ايم و يک بار در ميان آنها را برده يا از آنها باخته ايم و حالا بر اساس اين فرمول نوبت فرارسيده...

کره يي ها از جاکارتا به هتل پرينس کوالالامپور مي آيند. آرام و بي صدا کارشان را مي کنند و از کنار ما رد مي شوند ولي يک نفر از آنها به اين هتل نيامده. او افشين قطبي است. دستيار ايراني الاصل پيم فربيک که تبعه امريکاست و ترجيح داده به جاي اسکان در هتلي که تيم ملي ايران هم در آنجا حضور دارد به هتل ديگري برود که مخصوص اسکان کارمندان AFC و مسوولان برگزاري بازي هاست. چند ماه پيش که کره براي بازي هاي مقدماتي همين جام به تهران آمد او در دوبي جا ماند و به دليل فراهم نشدن رواديدش فرصت ورود به سرزمين مادري را نيافت. اخباري که از تهران مي رسد حکايت هاي جالبي به همراه دارد. حاج حبيب کاشاني مديرعامل تازه پرسپوليس به شدت به دنبال به خدمت گرفتن چهره 30 سال دورمانده از وطن است و مي گويند با او حرف هم زده و قرارهايش را هم گذاشته. اما نزديکي به بازي مرگ و زندگي موجب مي شود سوژه فعلاً از تيررس ما خارج باشد.

بازي را مي بازيم. حکايتش را بارها خوانده ايد. اينجا کار ديگري داريم. کنفرانس پس از بازي تمام مي شود. با همکارم به سراغ فربيک مي رويم و از آينده قطبي مي پرسيم. فربيک فقط يک جمله مي گويد؛ «هر کس افشين را مي خواهد بايد اجازه اش را از من بگيرد. من او را به شما نمي دهم.»

بايد برگرديم. يکي از دوستان پرکار مطبوعاتي مان دو روزي بيشتر از ما ميهمان کوالالامپور است. يکي دو بار براي ديدن قطبي با هم به هتل محل اقامتش رفته ايم ولي مرغ او يک پا دارد؛ «بگذاريد براي بعد. فعلاً کار دارم.» واضح است که خبرهايي است. رفتارش نشان مي دهد تهران پشت سر اين ماجراست. دو روز بعد ما در تهرانيم و اولين گفت وگوي کوتاه با افشين قطبي روي صفحه اول بخش ورزشي يک روزنامه سياسي خودنمايي مي کند؛ «فعلاً به ايران و پرسپوليس فکر نمي کنم». فعلاً...

ولي حاج حبيب دست بردار نيست. او مي گويد قطبي سرمايه يي ايراني است و بايد در اين مملکت هم خرج شود. کره در نيمه نهايي جام ملت ها به عراق مي بازد. فربيک و دستيارانش عملاً از کار بيکار مي شوند و قطبي به تهران نزديک تر. حالا کاشاني و مشاورانش به راحتي با گزينه هدايت پرسپوليس صحبت خواهند کرد. البته در اين ميان، جايگاه تشکيلاتي او هم بايد مشخص شود. استيلي و کاشاني به دوبي مي روند و ديداري کوتاه با افشين قطبي ترتيب مي دهند. حاج حبيب از قطبي درخواست مي کند مربي پرسپوليس شود و دستياري استيلي را بپذيرد و به تهران بيايد ولي قطبي با تعجب نگاهي به او و همراهش مي کند و مي گويد؛ «ببخشيد من الان در يکي از بهترين تيم هاي ملي آسيا کمک مربي يک مربي بزرگ در کلاس بالاي جهاني هستم. درآمد بالايي دارم و تنها به شرطي به ايران مي آيم که هم سرمربي باشم و هم درآمدم بيشتر از حقوقم در تيم ملي کره باشد.» ماجرايي تازه در حال شکل گيري است ولي مي گويند استيلي که از دوستان نزديک و قديمي کاشاني است به خاطر پرسپوليس حاضر مي شود نفر دوم باشد و دم بر نياورد. اين در حالي است که او به همراه عليرضا مرزبان، تيم را آماده کرده، به اردو برده و همه چيز را براي شروع فصل مهيا کرده است.

12 مرداد سال گذشته، پرسپوليسي ها رسماً او را به عنوان سرمربي جديدشان معرفي مي کنند. قطبي خواستار پرداخت قسط اول قراردادش مي شود تا به تهران بيايد. چند روز بعد او وسايلش را به تهران مي فرستد و معلوم مي شود پول را به او داده اند. مرد نيمه ايراني - نيمه امريکايي روز هجدهم مرداد در دوبي است. تنها دو ساعت براي آماده شدن گذرنامه ايراني و ويزاي ورودش وقت تلف مي کند. حاج حبيب کار خودش را خوب بلد است. همه راه ها براي ورود افشين به خانه مادري آماده است و او روز 19 مرداد 86 به تهران مي آيد. مي گويد 30 سال است که منتظر اين لحظه بوده و براي ديدن ايران لحظه شماري کرده است. پرچم ايران را به دورش مي پيچند و او را با سلام و صلوات وارد خاک کشوري مي کنند که در 13سالگي و در سال 1356 به مقصد امريکا ترکش گفته بود. دو روز بعد براي اولين بار به تمرين پرسپوليس مي رود. استيلي باز هم تاکيد مي کند که قطبي تصميم نهايي را خواهد گرفت و قطبي هم بر نفر اول بودنش تاکيد مي کند. نوع حرف زدن، لهجه عجيب و به کارگيري تقريباً غلط کلمات فارسي اولين چيزي است که ستاره هاي سر به هواي قرمز را به تکاپو مي اندازد. آنها سوژه جديدي براي خنده پيدا کرده اند و همين براي پيدا شدن کدورت کافي است. همان روزها و بعد از پيروزي سه گله بر ابومسلم، او براي اولين بار از لفظ «فوتبال بين المللي» براي نوع بازي پرسپوليس صحبت مي کند و حرف از قهرماني مي زند. کارت معافيت و شناسنامه و کد ملي او هم به همين سادگي آماده شده و حالا او به يک ايراني کامل تبديل شده است. پرسپوليس از پيروزي بر ابومسلم مسرور است و آماده ادامه تمريناتش که قطبي همه چيز را تعطيل مي کند و به دوبي مي رود. شايعه شيث بين خبرنگاران پيامک مي شود ولي او برمي گردد و با آرامش هرچه تمام تر از پذيرفتن رابرت ساها براي حضوري دوباره در ترکيب قرمزها سر باز مي زند. آتش اختلاف با هيزم همين سوژه در حال شعله ور شدن است. باز هم مي گويند او هفته بعد را در برج العرب و ساحل جميراي دوبي سپري خواهد کرد ولي باشگاه خيلي سريع وارد ماجرا مي شود و ماجرا را تکذيب مي کند. اما تمام خبرنگاران ورزشي مي دانند که خبرهايي هست.

چند روز بعد قطبي با به کار بردن واژه «فوتبال علي اصغري» خودش را بر سر زبان ها مي اندازد. مي گويند کاشاني کسي را مامور مهار او و کلمات عجيبش کرده تا گزک به دست خبرنگارها ندهد ولي نزديکي به روزهاي داربي و هيجان ناشي از آن باعث مي شود خيلي ها خيلي چيزها را فراموش کنند. داربي اول قطبي مساوي مي شود و قطبي باز هم تاکيد مي کند که تيمش با «سازمانداري» خوب به قهرماني مي رسد و اين واژه سوژه يي مي شود تا عادل فردوسي پور در برنامه زنده 90 براي اولين بار به او يادآوري کند که بايد «سازماندهي» را درست تلفظ کند.

قطبي به آبان 86 مي رسد و پرسپوليس به مس. بي نظمي هاي شيث رضايي باعث واکنش قطبي مي شود و او شيث را از ترکيب تيم بيرون مي گذارد. حاشيه به اردوي قرمزهايي که چند ماهي است محمود خوردبين باتجربه را به دليل بيماري شديد قلبي به همراه ندارد پاگذاشته و جولان مي دهد. پرسپوليس هنوز روي خط نباختن است و قطبي اين نتايج را به برنامه ريزي درست و تمرينات خوبش ربط مي دهد و از قهرماني مي گويد. اما کاشاني، خسته از بي مهري هاي مسوولان سازمان تربيت بدني ساز رفتن را کوک کرده است. قطبي و ساير پرسپوليسي ها خواهان برگشتن حاج حبيب هستند و او برمي گردد.

حرف هاي جديدي در تهران به گوش مي رسد. مسوولان فدراسيون دنبال مربي براي تيم ملي هستند. قطبي با پرسپوليس مي برد و جلو مي رود. استيلي با او نمي سازد و تمام اينها دست به دست هم مي دهند تا او به نيمکت تيم ملي نزديک شود. خودش مي گويد نشان داده ام که مي توانم مربي خوبي براي تيم ملي باشم. پرسپوليس 16 هفته است که در ليگ نباخته ولي حاشيه هاي شيث و اختلافات قطبي با مرزبان باعث واکنش قطبي مي شود؛ «خودفروش ها را بيرون مي کنم. جاي مرزبان را هم به يک دستيار خارجي مي دهم.» ديو حاشيه لبخند پيروزي مي زند ولي حاج حبيب خسته از جفاي دوستان، زير بار اين حاشيه ها قد خم نمي کند. مرزبان دوباره برمي گردد و البته به گفته قطبي فقط به خاطر گل روي کاشاني. نيم فصل و تعطيلاتش از راه مي رسند. پرسپوليس و سپاهان به صدر جدول چسبيده اند و براي قهرماني کورس مي بندند ولي مسوولان فدراسيون به سراغ قطبي مي روند و با او براي نشستن روي نيمکت ايران توافق مي کنند. خود قطبي مي گويد به تيم ملي فکر نمي کند. مي گويد؛ «مربي تيم ملي بايد قوي باشد، نه دلال هايش، تيم ملي مربي خارجي مي خواهد ولي من پاسپورت ايراني دارم.» کلمنته اسپانيايي با آن ماجراي عجيب آمدن و رفتن و مذاکره اش با ناصر شفق، همه و همه را سر کار مي گذارد و افشين قطبي به نيمکت تيم ملي بسيار نزديک مي شود. او به شيراز مي رود و منتظر است تا بعد از يک پيروزي ديگر و به کار بردن واژه «قلب شير» براي بازيکنان قرمزپوش، با وداعي خاطره انگيز در شهر محبوبش به تيم ملي برود ولي نام علي دايي به عنوان مرد اول نيمکت تيم ملي از جيب مردان تصميم ساز خيابان سئول خارج مي شود و سايه هوويي به نام قطبي همچنان بر سر استيلي باقي مي ماند.

پرسپوليس با همه گير و دارهايش ادامه مي دهد. سال جديد هم از راه مي رسد و قطبي فقط از قهرماني مي گويد. سپاهان ول کن صدر جدول نيست ولي اعتماد به نفس عجيب قطبي و ادبيات مبتني بر احترامش به حريف و طرف مقابل همچنان برترين سلاحش براي ادامه کار است. پرسپوليس در ديداري جاودانه قهرمان ليگ برتر مي شود. قطبي به دست سردار رادان از دست پرسپوليسي هاي دوآتشه يي که به چمن آزادي سرازير مي شوند، نجات پيدا مي کند و براي ديوانه هاي ارتش سرخ به امپراتوري مقتدر و دوست داشتني تبديل مي شود.

چند روز پس از پايان فصل او باز هم به دوبي مي رود و مي گويد ديگر باز نخواهم گشت. خيلي ها مي گويند استيلي عامل اصلي اين جدايي است و خيلي هاي ديگر معتقدند او به قهرماني دست يافته، قيمتش را بالا برده، رزومه اش را تکميل کرده، بين مردم به اسطوره تبديل شده و به همين دلايل ديگر پايش را هم به ايران نخواهد گذاشت. خبر از پيش شرط هايي سنگين براي ادامه همکاري است. خبر از رفتن کاشاني است. خبر از خالي شدن زير پاي حميد استيلي است و همه اينها با هم مي روند تا علي آبادي و دوستانش داريوش مصطفوي را مديرعامل پرسپوليس کنند. از سويي ديگر تيم حسين هدايتي از رسيدن به ليگ برتر عاجز مانده ولي صاحب متمولش به گزينه يي مناسب براي پول خرج کردن در فوتبال تبديل شده است. او را به عنوان رئيس هيات مديره پرسپوليس منصوب مي کنند. روزنامه ها به او لقب عابر بانک فوتبالي مي دهند و کاريکاتورش را چاپ مي کنند ولي مردان تصميم ساز به اين کارها کاري ندارند و حالا مجالي مي يابند تا پروژه يي جديد را کليد بزنند؛ بازگرداندن قطبي با ترفندهاي مالي براي تکرار قهرماني و اثبات اين مساله که مديران منصوب سازمان هم مي توانند پرسپوليس را با قطبي و بي استيلي و البته حاج حبيب قهرمان کنند.

هدايتي با دسته چکش به دوبي مي رود و قطبي که در اقدامي نمايشي با الوصل به توافق نرسيده با دسته چک هدايتي به توافق مي رسد و باز هم به ايران باز مي گردد. اين بار با اختيارات تام تر، بدون استيلي و مرزبان و باز هم با همان پرچم سه رنگ بر دوش. مي گويد دستيار برزيلي مي آورد و اين کار را هم مي کند. مي گويد بازيکن بين المللي باکلاس به جاي خليل مي آورد و دستيار برزيلي اش مارکو را مامور آوردن آن منجي مي کند. ولي اين بار ديگر از قهرماني نمي گويد و قول قهرماني نمي دهد. ادبيات امپراتور تغيير کرده و پرخاشگرتر از فصل قبل شده است. از مربيان تيم ملي به دليل فراخواندن چند بازيکن اصلي پرسپوليس براي بازي با فلسطين انتقاد مي کند. به هيات مديره و مديران باشگاه حمله و تهديد به کناره گيري مي کند. به داوري حمله مي کند و داوري را عامل اصلي گرفتاري هاي پرسپوليس مي داند. واژه CRAZY را براي خبرنگاران معني مي کند و هرچه دلش مي خواهد به داور چهارمي که باعث اخراج دستيارش مارکو شده نثار مي کند. در اين ميان محمد مايلي کهن هم به ميدان مي آيد و به او اينچنين طعنه مي زند؛ «آقاي قطبي، شما راست مي گوييد، اگر ديوانه نبوديد به ايران عزيزمان نمي آمديد.» و اين شروع جنگي است که سرنخش گويا در دست مشاوران کارنابلد قطبي بوده که او را از نتايج چند سال پيش مايلي با فولاد مطلع کرده بودند؛ «افشين قطبي؛ آقاي مايلي کهن، سرنوشت شما در تيم فولاد چه شد؟» جنگ دارد مغلوبه مي شود ولي به هر حال اتفاقاتي رخ مي دهد که قطبي داوران ايراني را بهترين در آسيا مي نامد ، ولي آوار جديدي در راه است. او در جمله يي عجيب به خبرنگاران توهين مي کند و تلويحاً آنها را حيوان خطاب مي کند. اوضاع به هم مي ريزد و افشين باز هم عذرخواهي مي کند. داربي از راه مي رسد و او باز هم در داربي نه مي برد و نه مي بازد ولي آتش اختلاف او با نيکبخت باز هم زبانه مي کشد و به شکستي ديگر در مشهد منتهي مي شود. بحران به اردوي قرمزها رسيده و آتش اختلافات زبانه کشيده است. آنها در اهواز هم مي بازند. بين قطبي و نيکبخت شکرآب است و ماجراي دي کارمو هم که جاي خودش را دارد. فشار رسانه ها و عملکرد افتضاح برزيلي ها باعث جدايي آنها از پرسپوليس مي شود. قطبي خودش را تنها مي بيند و زير بار فشارها تسليم مي شود و مي رود. شبانه هم مي رود. بدون خداحافظي و با ارسال پيامي براي مردم که در آن از خنجر جدايي حرف مي زند و نامرادي روزگار.

اين سرنوشت مردي است که با پرسپوليس قهرمان ليگ برتر شد، رفت تا اسطوره بماند و شايد طمع کرد و برگشت تا به دست خودش به نابودي کشيده شود. رفتارهاي او طي دوسال گذشته مرا به ياد شخصيت آلن دلون در فيلم «سامورايي» مي اندازد. سرنوشت او و قطبي شبيه به هم است. مرداني که تقريباً از هيچ چيز به اوج شهرت (و شايد قدرت رسيدند) و همه چيز رسيدند و «طمع افسارگسيخته اعتماد به نفس بيش از حد» آنها را از يک قهرمان (حداقل در حوزه ها و مرام خود) به يک ضدقهرمان تبديل کرد.

خدا کند سکانس پاياني فيلم افشين قطبي در پرسپوليس و ايران با سرنوشت آلن دلون در پايان سامورايي، زمين تا آسمان فرق داشته باشد...

قطبي بيشتر يک شوک بود
با حسين قندي درباره فراگير شدن پديده افشين قطبي در مدت زمان حضورش در ايران گفت وگو کرديم. اين روزنامه نگار قديمي معتقد است، فرهنگ بومي ايران بيشترين تاثير را روي فوتبال گذاشته و اين مساله در مورد روزنامه نگاران حوزه ورزش هم صدق مي کند.

---

- دليل به شهرت رسيدن قطبي در رسانه هاي ايران چه چيزي بود؟

فکر مي کنم يکي از دلايلش اين بود که از ابتدا به عنوان کمک مربي در فوتبال مطرح بوده و در چنين شرايطي هم به پرسپوليس آمد. تيم مشکلي داشت به نام مربي که اين شخص توانست تا حد زيادي آن را حل کند. موفقيت فصل اول و قهرماني در ليگ به مطرح شدن قطبي ميان فوتبال دوستان ايراني کمک کرد. همه فکر مي کردند يکي از مربيان ايده آلي است که مي تواند دائم پرسپوليس را قهرمان ايران کند. يکي ديگر از دلايل مهمي که باعث شد قطبي مورد توجه قرار بگيرد، همسرش يوروم کره يي بود. کسي که وقتي نمايشگاهش را در ايران دايرکرد، مورد استقبال عموم جامعه قرار گرفت. از طرفي در مورد قطبي معتقدم که با حضورش در پرسپوليس از نظر مالي سود زيادي نصيبش شد. قراردادش نزديک به يک ميليارد تومان بود و شايد پيش از نيم فصل بهترين زمان براي خروج از پرسپوليس و به دست آوردن چنين مبلغي پيش از اتمام قراردادش بود.

در مورد بحث جذابيت قطبي اما يکي ديگر از دلايل مهمش فلسفه رفتاري بود که او داشت. برعکس مربيان ايراني بسيار خونسرد بود. او حتي نسبت به خارجي هاي ديگر هم بيشتر مورد توجه بود که البته علاوه بر ويژگي هاي رفتاري اش به تيمي که مربي اش بود هم ربط داشت.

مساله نام پرسپوليس هم بود که در کنار خوش سيما و خوش بيان بودن قطبي از او چهره يي مطرح مي ساخت.

- معتقديد او فرهنگ جديدي را به فوتبال آورده بود؟

بله، اين خود فرهنگ است. در ايران غير از چند نفر مانند بيژن ذوالفقارنسب که درجه دکتراي تربيت بدني هم دارد، مربيان ديگر کمتر سواد درست دانشگاهي دارند. شما افرادي مثل قلعه نويي، فيروز کريمي حتي علي دايي را ببينيد.

- شما مدرک را معيار قرار مي دهيد. مگر دايي تحصيلکرده و دانشگاهي نيست؟

چرا اشکال کار هم همين جا است. مساله گاهي فراتر از تحصيلات مي رود. يک چيزهايي مربوط به فرهنگ است. فرهنگ فرهيختگي که در ميان اهالي فوتبال کمتر ديده مي شود.

- يک مربي فوتبال پيش خودش مي گويد، چه دليلي دارد وقتي در مربيگري مدارج را کامل طي کرده، در دانشگاه هم تحصيل کند...

فرهيختگي که گفتم به نوعي در همين دانشگاه شکل مي گيرد. محيط اجتماعي و فضايي که دانشگاه دارد روي آدم ها تاثيرگذار است. مربيان فوتبالي که با بيان چنين اظهاراتي ضعف هاي بزرگ خودشان را ثابت مي کنند. البته بايد بگويم تحصيلات در همه يک فرهنگ ايجاد نمي کند. بايد به ريشه هاي خانوادگي هم توجه کرد. بازيکني داريم که ديپلم ندارد و آدم بددهني است در جام جهاني با لگد توي صورت لوئيس فيگو هم مي زند. مشکل کجاست؟ من مي گويم مساله به فرهنگ گذشته اين افراد برمي گردد. چون معمولاً فوتبال از ميان افراد ضعيف جامعه شکل مي گيرد.

- همه جاي دنيا همين طور است اما چرا نمونه هاي خارجي به اين شکل درنمي آيند؟

دليلش فرهنگ بومي ماست. در همين دانشگاه ها اساتيدي وجود دارند که با وجود داشتن مدرک تحصيلي ايده آل و سواد بالا در رفتار عادي خودشان با يک دانشجو ضعف دارند. مساله در مورد دانشجويان هم صدق مي کند. خود من بارها در کلاس هايم با دانشجوياني برخورد کردم که به تندترين شکل ممکن با من برخورد کردند. هر چند من هميشه مي خنديدم و حرفي هم به آنها نمي زدم. اين مجموعه رفتارها بومي هستند و به گذشته اين افراد برمي گردد. فرهنگ ها محيط را به اين شکل درآوردند و وقتي به فوتبال مي رسيم عملاً اوضاع وخيم تر هم مي شود. بعضي از اين فوتباليست ها فکر مي کنند اگر بد حرف بزنند بازي را برده اند. در استاديوم ها هم وضع به همين ترتيب است. يادم مي آيد وقتي جوان بوديم و به امجديه مي رفتيم، کمتر کسي در ورزشگاه فحاشي مي کرد.

- رسانه ها چرا اينقدر تحت تاثير قطبي قرار مي گيرند؟

نوع رفتار قطبي به روزنامه نگاران ايراني شوک بزرگي وارد کرد. نوع بيانش طوري بود که به راحتي از امثال قلعه نويي و کريمي جلو مي افتاد. چنين پديده يي سال ها بود که در فوتبال ايران ديده نشده بود. سال ها پيش يادم مي آيد شيرزادگان و بهزادي وقتي مربيان فوتبال اين مملکت بودند، صاحب ادبيات و فکر بودند و اصلاً طوري حرف نمي زدند که شخصيت شان زير سوال برود.

- همين رسانه ها هستند که رفتار حرفه يي در قبال اشخاصي مثل قطبي هم ندارند.

گفتم، چون قطبي در فضاي فوتبال ايران به شدت آدم حسابي است. خو ش بينانه و درست حرف مي زند. طبيعي است يک ورزشي نويس کاملاً تحت تاثير او قرار بگيرد. چرا در مورد پيرواني چيزي نمي نويسند. بالاخره قطبي بايد فرقي با ديگران داشته باشد. نمي توانم بابت اين تحليل ها به ورزشي نويسان ايراد بگيرم يا بد و بيراه بگويم.
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
مهدي رستم پور

علي پروين نيم قرني در گود بي عطوفت اين فوتبال شمشير زد، سپر گرفت و کباده کشيد تا سلطان شود. افشين قطبي اما از گشاده دستي ملتي که قدرشان را ارج نگذاشت، شش ماهه امپراتور شد.مگر خواب سخاوتي مشابه را تا پايان دوران مربيگري اش ببيند، اگر که ببيند.

قطبي رفت. نه به خاطر درک اشتباه ما از کريزي و داگ هاوس و انيمال، يا نافرجام ماندن جد و جهد مترجماني که براي پا در مياني و خواباندن دعوا، ديکشنري ها را از سليمان حييم تا آکسفورد، سر دست گرفتند تا انيمال ها و کريزي هاي مکرر قطبي را «ر.ک» بدهند به معاني محترمانه تر.

قطبي به خاطر فراخواني به کميته انضباطي و دوش نداشتن زمين تمرين پرسپوليس نرفت. گريختن افشين تقصير کميته داوران نبود. ربطي به مصاحبه گزنده اش بين دو نيمه بازي با کره شمالي هم نداشت که کجا تشريف مي بريد آقاي قطبي، نيمه دوم را نمي مانيد مگر؟،

- نخير، چون راهروهاي استاديوم تنگ است و صندلي ها هم شکسته اند،

حال آنکه به جان يکان يکان آن صدهزار نفر، دريغ از يک خراش روي صندلي هاي VIP . عرض راهرويش هم بي مزاحمت، کفاف عبور تن قطبي را مي داد که،

ضمناً کسي سرکي در زندگي افشين نکشيده بود. اصولاً اين خود افشين قطبي بود که يکسر زندگي خانوادگي اش را کشيده بود پاي حرفه يي ترين قرارداد عمرً ورزشي اش. يوروم بانو مگر قرارداد سيصدهزار دلاري امضا نکرده بود با پرسپوليس؟ پس چرا افشين قطبي بي هوا دررفت؟

افشين رفت چون دلش اينجا نبود. مگر پارسال حبيب کاشاني نگفت يوروم بانو رغبتي به زندگي در ايران ندارد؟ خب خوشش نيامد از ما. زور که نيست.

افشين خودش هم اين اواخر، سرزمين مادري اش را دست پايين گرفت. درباره کژي هاي آغشته به ترانسفر دي کارمو، توضيحي به ملت نداد و تازه بدهکارمان هم کرد که مهمان نواز نيستيم، افشين نگاهش به جنوب بود و فراق غم انگيز از مرواريد زندگي اش در خليج فارس. افشين حتي از روي تخت امپراتوري هم تاب هجراني را نياورد.

دل افشين اينجا نبود.

از تابستان دنبال بهانه مي گشت براي رفتن. کاش با شهامت مي گفت که ترجيحاً پي عشقم مي روم. اين ملت شايد مفاهيم داگ هاوس و انيمال و کريزي را نداند، اما زبان عشق را خوب مي فهميم که، کاش با ما با همان زبان صحبت مي کردي. کاش تو يک نفر که مي گفتيم دلپذيرترين رفتارها را براي فوتبال ما سوغات آورده يي، زبان تازه آورده يي، فرهنگ حرفه يي آورده يي، رفتار متفاوت آورده يي و همه را في الفور يادمان داده يي، تو که سمبل تغيير در فوتبال ايران بودي، کاش قبل از اينکه براي آخرين بار بروي،... جرات ابراز عشق را هم يادمان مي دادي.

ما ايرانيان، متخصص اختفاي عشق در نهانخانه دل هستيم. اما تو که ميانه يي با کتمان حقايق نداشتي. تو که سنگ خارا را آشکارا موم ديده بودي در کف يار، هر وقت هرچه خواسته بودي صادقانه گفته بودي، موقع رفتن هم کلامت را نمي بوييدند که مبادا چه گفته باشي. تو همچنان هم امپراتور مي ماندي بعد از رفتن؛ اگر اين دم آخري سر نمي سپردي به سر کار گذاشتن جماعتي که امپراتورشان شده بودي.
آه؛ پيکان...

فرزاد حبيب اللهي

ما خيلي دوست داريم خيلي مواقع نفهميم. فهميدن هر چقدر هم لذيذ باشد، محدودکننده است اما اگر تلاش کنيم نفهميم، هميشه بدون ترمز عقل مي توانيم جلو برويم و حرف بزنيم و عاشق شويم و از عشق مان متنفر شويم و جا بخوريم و دوباره گïر بگيريم و به يکي وابسته شويم و دوباره همان جا خوردن و شوکه شدن و داغ کردنً پشت دست و دور درجا زدن. چرا ما اينقدر عاشق «ناگهان» هستيم؟ ناگهان به اين نتيجه مي رسيم که؛ «اين يکي ديگر خودش است، همان قهرماني که دنبالش بوديم.» خب بد نيست کمي جلوي خودمان را بگيريم. مريض نمي شويم اگر يک ترمز براي منطق مان بخريم. داريم از همه آدم هاي دور و برمان، کاراکترهاي سريال هاي ايراني مي سازيم. هر کس سيگار بکشد، بد است و هر کس شب زود برگردد خانه و به دختر هفت ساله اش ديکته بگويد، مرد رستگار داستان است. خب کساني که نمي خواستند منفي هاي قطبي را بپذيرند و شنيدن اين منفي ها برايشان مثل شنيدن خبر مرگ اقوام درجه يک بود، چه تفاوتي با نويسنده سريال ها دارند. آن سر پاره خط هم متفکرانه افاضه مي کنند که؛ «فصل قبل هم اين آقا هيچ کاره بود. اصلاً چيزي بارش نبود.» چرا ما هميشه دو طيف هستيم؟ چرا طيف سومي که وسط پاره خط افراط و تفريط بايستد، وجود خارجي ندارد؟ اين همه اشتياق به حکم صادر کردن، چرا؟ از کجا؟ از کي شروع شد اصلاً؟ همه اش زير سر اين «ميل فرار» است. مي خواستي از ادبيات امير قلعه نويي فرار کني، مي خواستي از اعتراض مايلي کهن به همه چيز و هرچيز فرار کني. مي خواستي از توجيهات مربي کلاسيک ايراني بعد از هر باخت فرار کني، مي خواستي از بي رنگي اين فوتبال قراضه فرار کني. وقتي تشنه فراري، ناخودآگاه شروع مي کني به مقايسه. هر آدم تازه يي را با قبلي ها مقايسه مي کني و اگر تفاوتي ببيني، عاشقش مي شوي و شايد هم آويزانش که؛ «من را با خودت ببر. از دست اينها راحتم کن.» آويزان مي شوي و نمي خواهي منفي هاي قهرماني که آويزانش شده يي را ببيني. چشم هايت را وسط پرواز مي بندي و از ترس خراب شدن آرزوي رفتنت، تا لحظه نشستن روي زمين، چشم ها را بسته نگه مي داري. فرود که آمدي، با لبخندي مليح، چشم هايت را آرام آرام باز مي کني و شوکه مي شوي؛ «اينجا که همان جاي قبلي است. همان جايي که مي خواستيم ازش فرار کنيم.» بعد هم شروع مي کني به بد و بيراه گفتن به قهرماني که قرار بود جاي ديگري پياده ات کند و از دست خيلي ها راحتت کند و اين کار را نکرده. بهش مشت مي زني و بعد هم مي افتي توي بغلش و شروع مي کني به اشک و زاري. خب اين همه خيالبافي کودکانه، تا کجا؟ تا کي؟ ايرج کريمي «ناگهان» عصبي مي شود و مي گويد؛ «اين مملکت در همه چيز پيکان است، عاشق شدنش، زندگي کردنش...» در قهرمان يابي هم انگار دنبال يک پيکان سفيد يخچالي هستيم. چرا هيچ کدام از ما عاشق ايويچ نشديم؟ آنقدر با موتور گازي اين ور و آن ور رفتيم که هميشه به يک پيکان قانع بوديم، هستيم. ما ناخودآگاه عاشق پيکانيم و اگر يکي جلويمان بايستد و بگويد از لاي درهاي پيکانت، هوا مي آيد توي ماشين، ترمز مي کنيم و با عربده يي لطيف ازش مي خواهيم پياده شود و گورش را گم کند؛ که ديگر صدايش را نشنويم؛ که ديگر نشنويم ضعف هاي پيکان عزيزمان را. اصلاً اين آقا که دارد از پيکان ما انتقاد مي کند، مي داند براي راحت شدن از دست موتورگازي و رسيدن به همين پيکان چقدر عذاب کشيديم؟ چرا همه چيز ما پيکان است؟ اصلاً چرا قانعيم به اين پيکان؟ افشين قطبي دوست داشتني است، اميد به زندگي اش به درد تيم هاي بزرگ مي خورد، قدرت فني اش کم نيست. از آن طرف هم ضعف مديريت دارد. حتي وسوسه مي شود به گول زدن توده. التماس مي کند که به دي کارموي 21 ساله فرصت بدهيد تا خودش را پيدا کند و ستاره پرسپوليس شود. اگر قرارداد دي کارمو سه ساله بود و بعد از دق دادن چند هزار هوادار پرسپوليس، يک مهاجم دو ميلياردي براي اين تيم مي شد، مشکلي نبود اما اين آقا قراردادش شش ماهه بود. يعني آمده بود به ايران که کلي فرصت تک به تک خراب کند و به زور فوتباليست شود و بعد به عنوان بازيکن آزاد از پرسپوليس برود. قطبي که در فوتبال اروپا بزرگ شده، نمي فهمد دارد چه بلايي سر پرسپوليس مي آورد؟ اين فريب دادن توده نيست؟ انگليسي ها يک ضرب المثل فوتبالي دارند؛ «اگر تمرين را يک روز تعطيل کني، يک روز را از دست مي دهي و اگر دو روز تمرين را تعطيل کني، يک هفته عقب مي افتي.» افشين قطبي سه روز تمرين را تعطيل مي کند و تمرکز پرسپوليس را نابود مي کند. توجيه؛ «اين همان کاري است که گاس هيدينک مي کند.» گاس هيدينک در تيم ملي اين کار را مي کند، نه تيم باشگاهي. هيدينک در تيمي اين کار را مي کند که 8 تا 12 بازي در سال دارد، نه 40 تا 50 بازي. هدف اين نيست که از قطبي «بدمن» بسازيم. قطبي در بدترين حالت هم يکي از بهترين مربيان ليگ برتر بود، اما بهش راه داديم که کلاه هم سر اين فوتبال بگذارد. آنقدر چشم ها را وسط پرواز بستي که وقت فرود، با همان جاي قبلي مواجه شدي، همان زمين لخت و سرد و نفرت انگيز. مي خواهي اينقدر زود عاشق نشوي؟ باور کن مريض نمي شوي. رابطه تو با قطبي، رابطه مريضي بود. رفت چون ديد همه دارند مريض مي شوند، حتي خودش. دوست داشتن و زندگي کردن و کمتر پرواز کردن و دير به دير سقوط کردن، کار سختي است؟ شايد آن مردي که شب زود برمي گردد خانه و به دختر 7 ساله اش ديکته مي گويد، مرتکب قتل هم بشود. اصلاً تو عاشق پيکانت بمان اما قبول کن از درز درهايش باد مي زند توي ماشين و پهلوي آدم را اذيت مي کند.

مشکلي برايمان پيش نمي آيد
داريوش مصطفوي

استنباط من اين است که استعفاي قطبي به دليل مسائل داخل باشگاه نبود و در آينده شما متوجه خواهيد شد که همه اين فشارها از خارج از باشگاه بوده است و از جهات مختلف قطبي را تحت فشار گذاشتند و شرايط ادامه کار را براي او سخت تر کردند تا جايي که به اين نتيجه رسيد که «پرسپوليس با بودن من نتيجه نمي گيرد». خود قطبي بايد اين عوامل خارجي را معرفي کند.در مجموع معتقدم بايد شرايط را به گونه يي حفظ کرد که افشين قطبي همچنان شخصيت محترم و محبوبي باقي بماند. ما قطبي را بنا به درخواست مردم و هواداران به باشگاه آورديم و وقتي که او قصد ترک پرسپوليس را دارد نمي توان به زور او را نگه داشت. در شرايط کنوني نيز قطبي بايد همچنان محترم بماند چرا که در دو سال گذشته هيچ شخصيتي به محبوبيت قطبي در فوتبال ايران نبوده و شايد او روزي باز به فوتبال ايران بازگردد. ما در درون تيم بحران نداريم و مجموعه يي از بهترين هاي ايران در تيم مشغول فعاليت هستند، ممکن است اين بحران ها از بيرون ايجاد شود تا مردم را نگران کند ولي تيم پرسپوليس از اين اتفاق ها ضربه نخواهد خورد چرا که فوتبال به افراد متکي نيست و از مجموعه يي از عوامل تشکيل مي شود و اين گونه نيست که با رفتن يک نفر يک تيم 11نفره به مشکل بر بخورد. هرچند اگر قطبي در تيم مي ماند شرايط بهتر بود. قطبي نامه يي براي باشگاه نوشت که از نظر من چيز مهمي در اين نامه نيست و شايد مطرح کردن آن هم به صلاح نباشد ولي در اين نامه به مسائل سخت افزاري و نرم افزاري اشاره شده که بهتر است تعريف اين مسائل از سوي خود قطبي انجام شود. من نبايد از عملکرد مديران پرسپوليس دفاع کنم ولي خود قطبي از اين اعضا دفاع کرده و گفته است هيچ مشکلي با اعضاي هيات مديره و مديرعامل نداشته و هرچه خواسته در اختيار او قرار گرفته است. تمام تلاش ما بر اين بوده که بهترين ستاره هاي ايران را چه در جمع بازيکنان و چه کادر فني براي پرسپوليس فراهم کنيم و هيچ اختلافي با قطبي نداشته ايم تا جايي که خود قطبي گفته صميمي ترين رابطه را با مديرعامل و هيات مديره باشگاه داشته است.
رفتار قطبي حرفه يي نبود
محمد پنجعلي

من سال گذشته رابطه خوبي با قطبي داشتم و با توجه به حضورم در مسووليت تيم هاي پايه يي باشگاه پرسپوليس کمک هاي فکري به قطبي انجام مي دادم. در هر صورت اين يک واقعيت است که پرسپوليس و استقلال همواره حاشيه هايي دارند که سرمربي اين تيم ها بايد با آن حاشيه ها کنار بيايند و تصور مي کنم اقدام قطبي در تنها گذاشتن پرسپوليس در اين شرايط يک اقدام کاملاً احساسي بود. به هيچ عنوان کار قطبي توجيه پذير نيست. او در فوتبال ايران پول حرفه يي مي گرفت و بايد مانند يک مربي حرفه يي تا پايان قراردادش پرسپوليس را اداره مي کرد. اقدام او به هيچ عنوان مبتني بر شرايط حرفه يي نبود، ضمن آنکه معتقدم پرسپوليس در شرايط فعلي بسيار بهتر از دوراني که ما در آن بوديم اداره مي شود و از نظر امکانات و بازيکنان نيز وضعيت خوبي دارد. هيات مديره باشگاه پرسپوليس بايد هر چه سريع تر در اين زمينه تصميم گيري کند، در صورتي که قطبي قصد بازگشت ندارد با استفاده از کادر فعلي و اضافه کردن يکي دو نفر از پيشکسوتان صاحب نظر پرسپوليس تيم را براي ادامه رقابت ها آماده کند. تصور مي کنم يکي از اشتباهات قطبي آوردن دي کارمو بود که نشان داد بازيکن بسيار ضعيفي است. با اين حال قطبي از او حمايت مي کرد و معتقد بود بايد به دليل جواني به اين بازيکن فرصت دهيم اما نمي دانم چرا فوتبال ايران بايد به اين بازيکن فرصت مي داد تا با کسب تجربه در کشور ما به يک بازيکن خوب براي برزيل تبديل شود. ما مي توانيم به بازيکنان جوان خودمان ميدان دهيم و با فرصت به آنها جوانان خوبي براي باشگاه پرسپوليس و تيم ملي تربيت کنيم. البته نحوه اداره باشگاه پرسپوليس نسبت به سال گذشته نيز افت کرده است و من نيز به همين دليل از کار در تيم هاي پايه يي پرسپوليس استعفا دادم. در هر صورت تيم هاي بزرگ دنيا چون بايرن مونيخ نيز دچار بحران مي شوند اما ديديم که پس از مدتي با زمان دادن به کلينزمن اين مشکلات برطرف شد، اما قطبي حاضر نشد اين دوره بحراني را تحمل کند.
قطبي تا آخر راه سهيم است
افشين پيرواني

قطبي شخصيت قابل احترامي است که براي پرسپوليس زحمات زيادي متحمل شد. اينکه چرا از تيم ما جدا شد را بايد از خودش جويا شويد، من نمي توانم در اين باره اظهار نظري داشته باشم.من سال ها در پرسپوليس بازي کرده ام اما آنچه در فصل جاري مشهود است از سوي هيات مديره و مديريت باشگاه بهترين امکانات براي موفقيت تيم فراهم شده است.به عنوان همکار قطبي و کسي که چند ماه در کنار او حضور داشته است، تاکيد مي کنم هر نتايجي که در فصل جاري کسب کنيم قطبي نيز در آن سهيم است.اين سخت ترين مسووليت در پرسپوليس است که به من رسيده و اميدوارم بتوانم با کمک همکارانم نتايج خوبي با اين تيم بگيريم. خوشحالم که به عنوان سرمربي موقت پرسپوليس انتخاب شده ام. من به عنوان يک پرسپوليسي به خودم افتخار مي کنم که خادم اين تيم در هر پست و سمتي باشم.من به عنوان فردي که بيشترين بازي را در تيم پرسپوليس داشته است هر جايگاهي که در اين تيم به من بسپارند با افتخار آن را قبول مي کنم. امروز دشوارترين مسووليت تيم به من واگذار شده و بايد تلاش کنم به نحو احسن در انجام وظايف محوله موفق عمل کنم.خوشحالم اولين بازي من در تيم پرسپوليس به عنوان سرمربي سخت ترين بازي ام خواهد بود. ما روز شنبه ديداري مشکل مقابل صدرنشين ليگ برتر در قزوين پيش رو داريم که بايد در آن مسابقه بهترين نتيجه را کسب کرده و روند رو به رشد خود را از سر بگيريم.امروز در حرف مي گويم که پرسپوليس سه جام قهرماني را کسب مي کند. اينکه حرف من تا چه حد به عمل نزديک شود با نتايج تيم مشخص خواهد شد، سعي مي کنيم با تلاش بسيار در پايان فصل نتايجي شايسته کسب کنيم.در حال حاضر با آقايان کماسي و عابدزاده به کار خود ادامه خواهيم داد چرا که فرصت تغيير و تحول در کادر فني نداريم. بعد از بازي با پيکان به احتمال زياد به کادر فني نفراتي اضافه خواهد شد.«قطبي پيش از جدايي از تيم فوتبال پرسپوليس مدعي شده بود اين تيم شرايط مساعدي نداشته و نسبت به عملکرد بازيکنان پرسپوليس در بازي با صباباتري ابراز ترديد کرده بود.» (افشين پيرواني اين مطالب را چند روز پيش بيان کرده بود)
گفت وگو با اردشير لارودي درباره رفتار رسانه ها با افشين قطبي
بازنده در خيابان نه زمين فوتبال

اردشير لارودي به عنوان يکي از باتجربه ترين روزنامه نگاران ورزشي تحليل هاي جالبي درباره رفتار رسانه ها با افشين قطبي و خروج او از فوتبال ايران دارد.

---

-موضوع چه بود. چطور شد افشين قطبي به عنوان سوژه مطالب يک سينمايي نويس، روزنامه نگاري در حوزه سياست يا خبرنگاري در حوزه اجتماعي در اين يک سال در تريبون هاي مختلف سياسي ديده شد؟ چرا قطبي اينقدر مورد توجه رسانه هاي مختلف قرار گرفت؟ بارها شد حتي در يک روزنامه سياسي نقدهاي به مراتب قوي تري نسبت به يک روزنامه ورزشي در مورد او نوشته شد.

افشين قطبي آدمي بود توانا با ايده هاي جديد البته در موضوعي به نام فوتبال که جديد نبود. به اين ترتيب قطبي تبديل به يک پديده شد و حتي يک ستاره. منهاي قدرت بالاي تيمي که در اختيار داشت، با عملکردش تبديل به موضوعي دوست داشتني و البته پرداختني شد. قطبي براي خيلي ها با توجه به فضاي ورزش ايران پديده يي بود که باعث مي شد فازهاي غيرعادي را در موردش رو کنند و روکنندگان هم نويسندگان حوزه هاي مختلف بودند فقط ورزشي نويسان مطبوعات. هر کسي با توجه به حيطه کاري اش به قطبي شناسي مي پرداخت و اين مساله تا به حال در مورد هيچ مربي سابقه نداشته است.

-مساله چقدر به جذابيت هاي رفتاري قطبي برمي گشت؟

موضوع کاملاً به همان جذابيت ها برمي گشت. اما در اين مدت کمتر کسي از برنامه هاي مثبت او در زمينه فني نوشت. کمتر کسي وارد حيطه تخصصي مربيگري فوتبال او شد و هميشه همه به ويژگي هاي شخصي او پرداختند.

-واقعاً چند نفر از روزنامه نگاران ايراني توانايي نقد نوشتن روي مسائل فني را دارند؟

مطمئن باشيد خيلي ها هستند که اين کار را انجام مي دهند. وارد شدن در حوزه فني هم مانند وارد شدن درون ديگر حوزه ها است. به اين معنا نيست همه آدم هايي که وارد چنين حوزه يي مي شوند، توانايي هايشان بالا باشد، اما به هرحال وارد مي شوند. حالا در ميان اين افراد کساني هم هستند که قادرند مساله را حلاجي کنند. عده يي هم پرسش مطرح مي کنند بدون اينکه حتي اگر جواب غلط شنيدند، قدرت تشخيص غلط بودن موضوع را داشته باشند. من مي گويم در مورد قطبي اصلاً کسي وارد حوزه تاثيرگذاري اش نشد. اما برعکس هميشه رفتار و ادبياتش مورد توجه بود. چه زماني که همه مشتاقانه و حتي گاهي عاشقانه در موردش حرف مي زدند و چه اين اواخر که عليه او با بي انصافي شمشيرها را از رو بستند. در نهايت هم چيزي که از قطبي مورد توجه قرار گرفت، طرز استفاده او از دانسته هايش بود؛ يک جور هنر نمايشي در حيطه کاري اش. قطبي در فوتبال ما به معناي بار علمي نيست. او تا اين لحظه به معناي زبان متفاوت بوده؛ يک گويش متفاوت و رفتار بي زبان. رفتار بي زبان يعني وقتي که بلند به آسمان پريد، يعني وقتي دستش را داخل موهايش مي کرد، يعني وقتي که به نقطه يي خيره مي شد و در گويش زماني که منصفانه حرف مي زد، شجاعانه وعده مي داد. اين مجموعه رفتارها کاري است که ما نمي توانيم انجام دهيم و آن را نشان ناقص بودن عقل مي دانيم. قطبي با استفاده از زمان غيرفني توانست جذاب شود.

-قطبي در چه شرايطي تبديل به يک جور نماد فرهنگي در فوتبال مي شود؟ فکر نمي کنيد تنها در سطح بسيار پايين رفتاري و فرهنگي فوتبال ايران فردي مثل قطبي تبديل به ستاره مي شود.

در مورد سطحي که گفتيد خيلي با شما موافق نيستم. ببينيد ما در فوتبال و جامعه يي که داريم، آدم هايي هستيم که به هرحال محافظه کارانه در مورد بسياري از مسائل رفتار مي کنيم. وقتي هم به نتيجه مطلوب نمي رسيم، نمي گوييم ما بد کرديم. دنبال صد تا دليل مي گرديم تا اشتباه خودمان را بپوشانيم. کاروان ورزش ما مي رود پکن، مردم يک چيزي مي گويند، فلان مسوول حرف ديگري مي زند، مربي يک تيم سخن ديگري به زبان مي آورد. قطبي اما اين طور نبود. آنجايي که اشکال داشت، به راحتي اعتراف مي کرد.

-پس يعني در فضاي ورزش ما به راحتي سر بود؟

اگر اين وجه رفتاري او را نوعي فضيلت اخلاقي حساب کنيم، بله، من مي گويم سر بود. کوشش مي کرد صادق باشد. مي دانست با بيان مشکلات عملاً راه مثبت تري را طي مي کند.

-شکي نيست قطبي هم ميان مردم و هم روزنامه نگاران تبديل به چهره يي ويژه شد اما بالاخره بايد ميان فردي عادي و يک روزنامه نگار تفاوتي هم وجود داشته باشد؟ وقتي مردم در کوچه و خيابان به قول شما مشتاقانه از قطبي حرف مي زدند، باز هم به قول خود شما روزنامه نگاران و به خصوص ورزشي نويسان اين مملکت عاشقانه قطبي را مورد ستايش قرار مي دادند. آقاي لارودي چرا اينقدر اغراق شده؟

چرا مي گوييد اغراق شده؟ مگر شما مامور کنترل احساسات و هدايت ديگران هستيد؟ جالب است ما هميشه از سانسور ناله مي کنيم و بعد خودمان نوعي سانسور در قبال ديدگاه هاي هم انجام مي دهيم. قطبي شرايط ويژه يي داشت واقعاً چه مي شد کرد؟

-پس تعادل چه مي شود؟

اصلاً تعادلي قرار نيست وجود داشته باشد.

-اصلاح مي کنم. حالا صرفاً نه تعادل ولي سياستي در نوشتن که باعث مي شود زماني که قطبي ايران را ترک مي کند...

بعضي ها که دوست دارند نقد منفي در موردش بنويسند، خجالت نکشند. خجالت از اينکه روزي اينقدر اغراق شده ستايش اش کردند که حال عملاً راه برگشتي ندارند. به عقيده من فردي که در اين حيطه کار مي کند، تا روزي که خوب است خوب از او نوشته مي شود. وقتي هم که بد شد مساله تغيير مي کند. الان هم در اين مقطع ايراد گرفتن به او وارد است همان طور که فصل پيش تعريف کردن در مورد قطبي اشتباه نبود. زماني مربي خارجي داشتيم که وقتي به همراه تيم ملي ناکام شد، از او پرسيديم «آقا چرا اوت شديم؟» ما را پاي تخته سياهش مي برد و با کشيدن خطوط نشان مي داد تيمش تنها در نتيجه بازنده بوده. ما که نمي خوايم چنين فضايي داشته باشيم. ما مي گوييم قطبي امسال تغيير کرد، وارد حيطه داوري شد، مصاحبه هاي جالبي نداشت، با خبرنگاران رفتار مناسبي نکرد و در مجموع ايرادهايي داشت که فصل قبل از او ديده نمي شد.

-شما به ما بگوييد در مجموع رفتار ورزشي نويسان در اين مدت با قطبي چگونه بوده؟

من مي گويم رفتار رسانه هاي ورزشي در مورد قطبي رفتار خوبي بوده که در ادامه تبديل شد به رفتاري که اشکالاتش را آگرانديسمان کنند و پدر صاحب بچه را دربياورند.

-قبول داريد فضاي مطبوعات ورزشي به طور ويژه يي نزديک به پرسپوليسي است؟ دليلش پرسپوليسي بودن اکثر سردبيران اين روزنامه ها نيست؟ حتي دبير سرويس هاي ورزشي روزنامه هاي سياسي اکثراً طرفدار پرسپوليس هستند.

قبول دارم الان مطبوعات پرسپوليسي اند. البته دوره يي واقعاً اين طور نبود. روزنامه نگاران واقعاً تلاش ويژه يي مي کردند تا مستقل کار کنند. اين براي آنها نوعي خواسته و هدفي آرماني بود. روزهاي اول ايجاد و پيدايش رسانه هاي ورزشي وفاداري وجود داشت نوعي توجه که جزء اصول اعلام نشده بود.

-يادآوري دوران گذشته در مقايسه با امروز معمولاً هر وقت از زبان تحليلگران حوزه هاي مختلف مطرح مي شود، نقطه اشتراکي دارد که ماحصلش مي شود دو کلمه؛ ديدگاه فني و تخصصي. معمولاً هم دوره يي هاي شما معتقدند اين کمبود بزرگ نسل جديد است اما واقعاً چند نفر از همين منتقدان که شايد دانش فني بالايي هم داشته باشند، مي توانند در يک مطلب با نثري استاندارد مخاطب را آماده خواندن مطلب فني کنند. مدعي مي شوند در روزنامه ها ديدگاه فني نداريم. چرا خودشان نمي توانند درست وارد ميدان شوند؟

موافقم. امروز ديگر نمي شود همه چيز را از يک زاويه بررسي کرد. همه چيز چندوجهي شده. واقعاً ديگر نمي شود مطلب فني از فوتبال نوشت بدون اينکه اشاره يي به جذابيت هاي اطرافش شود. فراموش نکنيد ما در دنياي فرماليستي زندگي مي کنيم که بيشتر به شکل توجه مي شود و اساساً فوتبال کار نمايشي است. برايتان مثالي مي زنم. همين مساله فرماليستي در فدراسيون فوتبال برزيل به شکل يک دستورالعمل درآمده است.اعلام شده مربيان و دست اندرکاران تيم بايد چهره هايي زيبا، مردانه و مقتدري داشته باشند با موهايي قهوه يي رنگ که کاملاً حال و هواي برزيل را تداعي کند. بله، شکي نيست فوتبال به راحتي پديده يي چندوجهي است. تيم ملي ايران مقابل امارات قرار مي گيرد، از 90 دقيقه بازي، 58 دقيقه اش قابل دفاع نيست، 31 دقيقه را مي شود استاندارد حساب کرد، 13 دقيقه بازي هم مطلوب است. حالا پرداختن به اينکه چرا آن 13 دقيقه عملي شد، اين طور نيست که به تعداد محدودي در رسانه هاي ختم شود. اتفاقاً خيلي ها هستند که مي دانند. در هر رسانه چند نفري توانايي بررسي اش را دارند. منتها اين اشکال را داريم که در آسان گيري و هضم فکري مردم به جاي آنها تصميم مي گيريم و مي گوييم تيپ مسائل سنگين است. خودمان، خودمان را محکوم مي کنيم. کسي را که صاحب ايده شده و آن را عملي مي کند مي بينيم اما باز هم پرسش قطبي برايمان مهم تر است. اين مسائل مهم است ولي نه به قيمت اينکه از فوتبال دورمان کند. جلال چراغپور وقتي در تلويزيون حاضر مي شود ما را با يک فاجعه روبه رو مي کند. چراغپور ثابت مي کند گلزن هاي شيک را خارجي ها تشکيل مي دهند. خب اين مساله مهمي است اما ما براي خودمان اسارت فکري درست کرديم. خودمان را در مورد ورود به بسياري از حوزه ها محدود کرديم. در حالي که ورود به اين حوزه ها کار واقعاً سختي نيست و تجربه 42 ساله ام چنين چيزي را به من ثابت مي کند.

-در بحث قطبي نکته يي وجود دارد. آقاي لارودي سال 2006 که ليپي ايتاليا را قهرمان جهان کرد، بسياري از تحليلگران فوتبال ايتاليا، آن هم با شک و ترديد نوشتند به دليل جايگاهي که ليپي با اين موفقيت پيدا کرده بهتر است براي مقدماتي يورو 2008 روي نيمکت تيمش ننشيند. حالا اما در سال 87 و در کشور ايران بسياري از روزنامه نگاران ما بعد از قهرماني پرسپوليس در ليگ برتر که اصلاً ربطي به ابر رويدادي مثل جام جهاني ندارد، با قهرماني سرخ ها قطبي در نوشته هاي خيلي ها تبديل به اسطوره يي مي شود که بهتر است فوتبال ايران را ترک کند تا جايگاهش خراب نشود. شما واقعاً اسم اين نگاه را چه مي گذاريد؟ يعني چه؟

از حرف شما استفاده مي کنم. اين چيزي که گفتيد تفکر آدم هاي بي فلسفه و بي آرمان است. آدمي که آرماني دارد، مي داند موقعيت ها تمام شدني نيست و هيچ موفقيتي نمي تواند دليل خالي کردن ميدان باشد. من آنهايي که به ليپي هم چنين پيشنهادي دادند را نقد مي کنم و مي گويم اشکال دارند مثل همان هايي که قطبي را به چنين تصميمي تشويق مي کردند. روزي محمد دادکان، حشمت مهاجراني را به عنوان نماينده اش وارد سازمان فوتبال تيم ملي کرد تا از تجربياتش به تيم برانکو کمک کند. در حالي که علاوه بر آن نفوذ معنوي و مادي هم براي تيم ملي داشت. اما برانکو از اين قصه چطور استفاده کرد. آمد و گفت اگر تيم ملي ببازد، مقصر منم اگر پيروز شد، مهاجراني. همان ابتداي کار قضيه را منفي گرفت. فلسفه اش هم منفعت طلبانه بود و نکته اينجا است که هنوز هم فوتبال ما با اين مشکلات درگير است. امروز که قطبي از فوتبال ما جدا شده، يکي از مهم ترين دلايلش تحمل نکردن فشارها در فضاي جديد بود. قطبي آمادگي مقابله با انتقادهاي جديد را نداشت. وقتي بعد از رفتارهاي مثبت فصل قبل با فرم جديد آشنا شد، متاسفانه خودش را باخت. شايد فيروز کريمي و امير قلعه نويي و حتي پروين ده برابر قوي ترش را ديده باشند اما پوست کلفت بودند و کم نياوردند. قطبي نتوانست مشکلش را حل کند. گاهي فکر مي کنم قطبي در خيابان باخته و نه زمين فوتبال. پارسال مسوولان باشگاه در بدترين حالت به او حمله نکردند اما امسال پشتش را خالي کردند و بعد هم داستان دستيارش و دي کارمو پيش آمد که در اين قضايا همه حيثيت حرفه يي اش زير سوال مي رود. قطبي حاضر نشد قرباني کند و بماند. او مثل دنيزلي نبود که قهرماني را قرباني کرد و حاضر نشد اصول تيمداري را کنار بزند. اما همان زمان وقتي دنيزلي را از دست داديم چه کسي را جايگزين کرديم. حالا که قطبي را از دست داديم، چه کسي را جايگزين مي کنيم؟ ما در اينجا حاضر نيستيم سختي هاي علم را بپذيريم. قطبي ايراني است که مي توانست تبديل به آدم درجه دو فوتبال جهان شود.ما اين فرصت را از خودمان گرفتيم. شايد مي توانستيم طور ديگري به او نگاه مي کنيم و بگوييم او هم يکي از بچه هاي ما است و بايد هوايش را داشته باشيم؛ يکي مثل حميد جلالي، جهانپور، بهمن فروتن، بيژن ذوالفقارنسب و خيلي هاي ديگر. اما اصولاً در فوتبال با جريان سازها چه مي کنيم. قطبي امروز نيست قبول. خب فرهاد کاظمي کجا است؟ همان جرياني که قطبي را مي راند، کاظمي را هم خانه نشين مي کند. ناصر حجازي کجاست؟ جهانپور و کربکندي چرا در فوتبال حاضر نيستند؟ رويه خوبي براي جريان سازها در فوتبال مان نداريم به خصوص آنهايي که مدرن هستند و نوگرا.آن روزها بلاژ را مي زديم حالا هم قطبي. سه سال است محمد مايلي کهن تيم ندارد، عين خيال مان نيست. قطبي که يکباره تغيير نکرد. مثل مريضي بود که روز به روز حالش بدتر شد. خشک شدن بدن، مات شدن چشم ها و مراحل ديگري. نهايتاً رسيدند به بيماري وخيم او. اما هيچ گاه شد در اين مراحل از او بپرسيم آقاي قطبي مشکلت چيست؟خود من اين اواخر که بازي پرسپوليس و استيل آذين را از نزديک ديده بودم، نوشته يي محتاطانه در مورد قطبي نوشتم که او در زمين همچنان برنده است و بيرون از زمين بازنده.براي بحث کمک به امثال قطبي مثالي دارم؛ در دهه 70 ميان دو بازيکن بايرن مونيخ و سرمربي باشگاه مساله يي پيش مي آيد. نويسنده کيکر از مدير باشگاه اجازه مي گيرد يک هفته با تيم زندگي کند. در اين زمان ريشه ها را پيدا مي کند و دو طرف را با هم آشتي مي دهد يعني يک فوتبال نويس واسطه آشتي دو عنصر حرفه يي فوتبال مي شود.شبيه به اين موضوع باز هم در دهه 70 در سن اتين رخ مي دهد. اختلافي ميان دو برادر پيش مي آيد که يک نفر از فرانس فوتبال واسطه مي شود و مشکلات دو برادر را حل مي کند. رسانه ها اين رويکرد را براي خودشان قائلند. حرف من اين است که چرا وقتي نيکبخت با تيم ملي به امارات نمي رود، مشکلش را حل نمي کنيم و همين طور تيترهاي جنجالي مي زنيم.

-شما مونيخ و سن اتين را مثال زديد. واقعاً بازيکني مثل نيکبخت همانقدر حرفه يي است؟ او حالتي را براي يک روزنامه نگار به وجود نمي آورد که به او کمک کند.

من مي گويم يک روزنامه نگار از نفوذ کلامش بايد براي حل مشکلات هم استفاده کند. همين حرف را در مورد مربي موفقي مثل قطبي هم مي زنم. کافي است شما به سرنوشت همه مربيان موفق ما توجه کنيد. مي بينيد که گرفتار بي سوادي مديريتي ورزش ايران شدند. که البته ريشه هم دارد. مسوولان باشگاه پرسپوليس هيچ گاه فکر کردند به پرسپوليس لطمه وارد مي کنند؟ بيژن ذوالفقارنسب روزي که به پگاه گيلان رفت فقط يک خواسته داشت. اتفاقاً به او وعده هم دادند اما چقدر در ادامه راه به او احترام گذاشتند؟ چقدر به وعده هايشان عمل کردند؟ بيژن را از سال 46 مي شناسم و معتقدم بدترين حرف هاي ممکن را به او زدند و اين رفتار کلي ورزش ايران است.

عناوين اين صفحه
از قطب مثبت به قطب منفي
قطبي بيشتر يک شوک بود
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
آه؛ پيکان...
مشکلي برايمان پيش نمي آيد
رفتار قطبي حرفه يي نبود
قطبي تا آخر راه سهيم است
بازنده در خيابان نه زمين فوتبال

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام