شنبه، 2 آذر 1387 - شماره 1826
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
اجتماع
فداکاري بقال ما؛ ساده لوحي خود ما
رها ايزدي

چند روز پيش اتفاقي از جلوي بقالي محل رد مي شدم که با پارچه بزرگي بر سردر مغازه اش روبه رو شدم؛ «فروش فوق العاده پودر ماشين لباسشويي». صفي هم مقابل مغازه بسته شده بود که ياد روزگار دوران ميرحسين موسوي را زنده مي کرد. رفتم جلو و پرس و جويي کردم. فروشنده گفت چون ارتباطات خوبي با رئيس شرکت (...) دارد تعداد زيادي پودر ماشين از او خريده است که به اهالي محل ارزان تر بفروشد و ثوابي ببرد. نرخ تخفيف هم 500 تومان به ازاي هر دانه پودر بود. تعجب کردم در چنين زمانه يي که هر روز صبح منتظريم خبر گران شدن يکي از کالاهاي روزمره مان را بشنويم چطور بقال محل ما چنين فداکاري مي کند و حيرتم وقتي مضاعف شد که گفت؛ «اگر بخواهي آخر وقت برايت يک کارتن پودر مي آورم. فقط ماشين بياور که ديگران نبينند.» و گفت اگر کارتني بخرم تخفيف کلي تري هم مي دهد. من هم مسرور از اين پارتي بازي، ذوق زده قبول کردم و گفتم حتماً آخر وقت با ماشين مي آيم. بعدازظهر همان روز آمدم روزنامه و ديدم خبرگزاري ها از قول معاون وزير بازرگاني خبر داده اند انواع پودر شوينده از اول آذرماه ارزان مي شود. شستم خبردار شد که فداکاري بقال محل از کجا آب مي خوره و به ساده لوحي خودم و همسايگانم خنديدم.

به گمانم اين ماجرا گذشته از اينکه ما ايراني ها بسيار جوگير هستيم و اگر ببينيم چند نفر جايي صف کشيده اند دنبال شان راه مي افتيم ريشه در بي ثباتي و عدم استقرار وضعيت سياسي و اجتماعي مان دارد. چندين دهه و سده است که ما روي ثبات نديده ايم و هر روز که برخاسته ايم ديده ايم صحنه عوض شده و صحنه گردانان تغيير کرده اند. مشاهده کرده ايم قيمت ها بالا و پايين شده و مسوولان جايشان را با يکديگر تعويض کرده اند و همه اينها به اضافه بدبيني تاريخي مان نسبت به آينده که «وضع از اين بهتر نخواهد شد» دست به دست هم داده اند که هر کس هر طور بخواهد مي تواند سر ما را کلاه بگذارد.
بين الملل
اتا چيست

آرمين منتظري

چند روز پيش وزير کشور فرانسه با صدور يک بيانيه رسمي اعلام کرد رئيس شاخه نظامي اتا در فرانسه دستگير شده است. در بيانيه وزارت کشور فرانسه به اين نکته اشاره شده بود که «گاريکويتس اسپياسو روبينا» موسوم به «تکسروکي» در منطقه «کاوترتس» واقع در منطقه کوهستاني «پيرنه» در جنوب شرقي فرانسه تحت بازداشت درآمده است. تکسروکي از زمان دستگيري ميکل آنتکسا و سولداد ايپاراگيره مسوول اصلي گروه اتا محسوب مي شد.

اتا مخفف اسم يک گروه تروريستي اسپانيايي با نام کامل يوسکادي تاآسکاتاسونا (آزادي وطن باسک) است. هدف اصلي اين گروه جدايي منطقه باسک از اسپانيا و تاسيس يک کشور مستقل در تمام مناطق باسک از جمله ناوار است، در رسانه ها اين گروه با نام جدايي طلبان باسک نيز شناخته مي شوند. با وجود اعمال اصلاحات در قانون اساسي جديد اسپانيا (پس از مرگ فرانسيسکو فرانکو در سال 1975) که امکان خودمختاري محلي در آن قيد شده، جدايي طلبان باسک خواستار رد هرگونه ارتباط با دولت اسپانيا هستند. اين گروه جدايي طلب سازمان يافته اين قدرت را داشته است تا در موقعيت هاي گوناگون ساختار عملياتي و امنيتي خود را تغيير دهد. سازمان اين گروه براساس سلسله مراتب استوار است. به طوري که يک فرد رهبري اين گروه را برعهده دارد و در راس هرم قدرت قرار مي گيرد و اين فرد نمايندگاني را به عنوان روساي شاخه هاي زيرين انتخاب مي کند. شاخه هاي مختلف اين گروه را معمولاً شاخه هاي تدارکات و لجستيک، شاخه نظامي و شاخه سياسي تشکيل مي دهند. گزارش هاي منتشرشده از نيروهاي پليس اسپانيا، باسک و فرانسه نشان مي دهد اين گروه در سال هاي اخير تغييرات عمده يي در ساختار خود صورت داده است. اتا در سال هاي اخير سه شاخه نظامي، لجستيکي و سياسي خود را به 11 شاخه افزايش داده است. اين تغييرات در پاسخ به دستگيري هاي اخير رهبران اين گروه هاي اسپانيايي و فرانسوي صورت گرفته است. اتا سعي دارد با اين اقدام تاثير مخرب و منفي اين دستگيري ها را بر سازمان خود کاهش دهد. براساس تغييرات جديدي که اتا صورت داده است کميته رهبري اين سازمان جدايي طلب متشکل از 7 تا 11 نفر است و تمامي اسناد داخلي اتا از اين کميته با نام «زوبا» ياد مي کنند که مخفف عبارت اسپانيايي Zuzendaritza Batzordea به معناي «کميته مديريتي» است. کميته ديگري نيز در ساختار اتا وجود دارد که نام آن «زوبا هيتو» است و کار آن مشاوره دادن به اعضاي ارشد اتا است. ساختارهاي زيرين يازده گانه اتا نيز عبارتند از؛ شاخه لجستيکي، شاخه سياسي، شاخه روباط بين المللي، شاخه عمليات هاي نظامي، شاخه منابع انساني، شاخه حمايت از زندانيان، شاخه سلب مالکيت، شاخه اطلاعاتي، شاخه استخدام و سربازگيري، شاخه مذاکره و گفت وگو و شاخه مالي و اقتصادي.

چاشت
تهران شب هاي سرد و سياهي دارد
پوريا سوري

محبوبم سلام، ديشب اصلاً نخوابيدم. از سر شب که تاريکي خودش را روي شهر ولو کرد مدام در من بود و آزارم مي داد.

شايد فکر کني ماليخولياي هر از گاهم بالا زده است اما به اين جملات دقت کن؛ ديشب مدام پيش رويم بودند و نبودند، چنارهاي خيابان وليعصر... مدام در من تکرار مي شد که اگر روز آمد و چنارها نبودند اگر مرده بودند چه بر سر خاطراتمان مي آيد.

آن وقت ما در اين زمهرير پيش رو قدم هايمان را با کدام درخت هر جايي - اگر درختي جايي مانده باشد- قسمت کنيم، شايد خنده ات بگيرد اما اين روزها همان حوالي ظهر که چشم باز مي کنم و زندگي آغاز مي شود هم، ديگر ياراي کنده شدن از ديروزم را ندارم، دلهره اينکه امروز چه بر نداري هايم اضافه مي شود - خانه نشين که بودم - خانه خرابم کرده است، همين هفته پيش مجله يي که هفته يي با آن سر مي کردم به محاق رفت و شنبه که به دکه روزنامه فروشي براي تهيه اش رفتم پسرک روزنامه فروش مثل اصحاب کهف نگاهم کرد و يادم آمد که ديگر شهروند امروز را هم بايد مثل شرق و هم ميهن و ياس نو و ديگران جزء نداري هايم حساب کنم يا همين چند روز پيش خواستم براي ديدن يک فيلم دعوتت کنم که آنتراکتش را با يک چاي و اندکي لقمه ايراني با تو بگذرانم ولي دود شهر را برداشته بود، بوي نگاتيو سوخته و خاکستر صندلي لهستاني هاي دور از وطن، سينما جمهوري و آنتراکتش را مثل فيلم هاي دور و دير به خاطره يي از نداري هايم بدل ساخته بود و همين ديشب که طولاني بود و سياه، مدام هراس از دست دادن رهايم نمي گذاشت.

تو خواب بودي گمانم از خانه بيرون زدم، تهران شب هاي سرد و سياهي دارد. به هر درو ديوار زدني بود خودم را به خيابان ولي عصر رساندم و تا صبح در پناه چنارها قدم زدم و شعر خواندم، مي ترسيدم مثل دخترک کبريت فروش يخ بزنند.

تک تکشان را تکان دادم و وعده دادم که خورشيد چند ساعت ديگر طلوع مي کند و آفتاب هميشه طالع مي شود، دروغ هم نگفتم اما خودت که مي داني روز شرمساري جبران ناپذيري است و به شب ختم مي شود، بگذار تا حوالي ظهر بخوابم و بعد بيدارم کن تا براي شب شعرهاي جديد بنويسم. هنوز اواسط پاييزيم و تا بهار درختان تنهايند، خاطراتمان تنهايند و سبد نداري هايمان لبريز.
دولتمردان در برابر آرمانخواهان
مسعود بهنود

درست شصت و هفت سال پيش بود، وسط جنگ جهاني دوم که متفقين ايران را اشغال کردند. صبح سوم شهريور از شمال و جنوب ارتش هاي روسيه و بريتانيا يورش آوردند. برخلاف آنکه در بيشتر منابع نوشته شده چنين نبود که ايراني ها مقاومت نکنند. در گوشه و کنار کشور مقاومت ها شد، تنها تيمسار بايندر فرمانده نيروي دريايي نبود که ايستادگي کرد و به تير توپ ناوهاي انگليسي کشته و در راه وطن شهيد شد، در تمامي مناطق غرب و جنوب پايداري هاي پراکنده بود گرچه ارتش روز بعد فرمان عدم مقاومت داد.

اما اينها همه به کنار. حادثه سوم شهريور 1320 ماجراي ديگري در بطن داشت. جايي که آرمانخواهان در مقابل دولتمردان و ديپلمات هاي حقوقدان ايستادند. آنها شعار دادند و اينها تدبير کردند. ماجرا چه بود. محمدعلي فروغي اهل فضل که از زمان کشف حجاب از چشم شاه افتاده و فحشي شنيده و خانه نشين شده بود، در سطح بين المللي چهره يي شناخته شده بود و در عين حال مقام ارشد فراماسونري. رضاشاه وقتي خبر يورش متفقين را شنيد به فروغي ملتجي شد. غرور را گذاشت و به خانه وي رفت. نوه فروغي که پدربزرگ ديگرش را رضاشاه در مشهد اعدام کرده بود در را به روي شاه خميده پشت باز کرد.

فروغي که حکم نخست وزيري گرفت، مردم و هم متفقين آرامش گرفتند. سه هفته بعد درايت فروغي کار خود کرد و سرانجام در يک روز هم متفقين وارد تهران شدند و هم رضاشاه مستعفي شد و رفت و هم فرزندش در مراسمي خشک و بي تشريفات سوگند خورد و شاه شد. مهم ترين کار فروغي اما اين نبود که رفتن رضاشاه و آمدن فرزندش را - و هم اخراج آلمان ها را - امکان پذير کرد بلکه شاهکارش در انعقاد قراردادي بود که سهيلي مامور امضايش شد. قراردادي که بايد به تصويب مجلس مي رسيد و متفقين قانع شده بودند که از نظر حقوقي لازم است. با اين قرارداد حضور نظاميان خارجي تحت قاعده رفت. همين قرارداد را چندي بعد که ارتش امريکا هم آمد به امضاي او نيز رساندند. مانده بود مجلس را آرام کردن.

نمايندگان منصوب ارکان حزب و نظميه رضاشاه ناگهان آرمانخواهي پيشه کرده و نگران عزت کشور شده بودند. فروغي با التماس از آنان خواست سخني نگويند و رئيس مجلس هم به آنها که خود را آماده نطق هاي غرا کرده بودند التماس کرد بگذارند براي وقت بهتر. دشنام ها شنيدند رئيس دولت و رئيس مجلس و وزير خارجه علي سهيلي. يزدانبخش قهرمان هم صدا با صادق هدايت شعري ساخت و فروغي را سخنداني خواند که هيچش غم بيچاره ايراني نيست و به او گفت به عمل کار برآيد، به سخنداني نيست. گروه هاي چپ و ضدچپ به خيابان ها ريخته بودند عليه دولت و قراردادش شعار مي دادند که ننگين است. دوازده سال بعد از آن بود، دولت مصدق درگير مبارزه براي اجراي قانون ملي کردن صنايع نفت، گروه هاي چپ در خيابان ها مردم را مي شوراندند که مصدق مي خواهد پول ملت را به عنوان غرامت به شرکت نفت بدهد. فرياد مي زدند کدام غرامت چرا غرامت. در حالي که تضمين حقانيت ايراني ها در گرو همان بود که از اول حاضر شدند غرامت صاحب امتياز را بدهند تا برود. اين را امروز مي دانيم.

اهميت عمل فروغي که متجاوزان را واداشت تا قراردادي امضا کنند و به قاعده يي درآيند هم وقتي معلوم شد که موقع غرامت گرفتن بود و وقت شکايت از استالين که مي خواست نرود تا آذربايجان تکليفش جدا شود. آنجا که اهميت قرارداد با متفقين خود را نشان داد. آرمانخواهان در طول تاريخ کم در مقابل دولتمردان متعهد نايستادند. المالکي تنها دولتمردي نيست که از گروهي دشنام مي شنود. چنان که القاعده و بن لادني ها به آيت الله سيستاني هم خرده مي گيرند که چرا اوضاع عراق را چنان نمي پسندد که القاعده در آن امکان رشد بيشتر پيدا کند. در جريان نهضت هم فدائيان اسلام - اسلاف مقتدا صدر - بر آيت الله کاشاني خرده گرفتند که چرا دولت امريکايي مصدق را تکفير و طرد نمي کند.
عناوين اين صفحه
فداکاري بقال ما؛ ساده لوحي خود ما
اتا چيست
تهران شب هاي سرد و سياهي دارد
دولتمردان در برابر آرمانخواهان
صفحه آخر

صفحه آخر


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام