مسعود بهنود
.jpg)
درست شصت و هفت سال پيش بود، وسط جنگ جهاني دوم که متفقين ايران را اشغال کردند. صبح سوم شهريور از شمال و جنوب ارتش هاي روسيه و بريتانيا يورش آوردند. برخلاف آنکه در بيشتر منابع نوشته شده چنين نبود که ايراني ها مقاومت نکنند. در گوشه و کنار کشور مقاومت ها شد، تنها تيمسار بايندر فرمانده نيروي دريايي نبود که ايستادگي کرد و به تير توپ ناوهاي انگليسي کشته و در راه وطن شهيد شد، در تمامي مناطق غرب و جنوب پايداري هاي پراکنده بود گرچه ارتش روز بعد فرمان عدم مقاومت داد.
اما اينها همه به کنار. حادثه سوم شهريور 1320 ماجراي ديگري در بطن داشت. جايي که آرمانخواهان در مقابل دولتمردان و ديپلمات هاي حقوقدان ايستادند. آنها شعار دادند و اينها تدبير کردند. ماجرا چه بود. محمدعلي فروغي اهل فضل که از زمان کشف حجاب از چشم شاه افتاده و فحشي شنيده و خانه نشين شده بود، در سطح بين المللي چهره يي شناخته شده بود و در عين حال مقام ارشد فراماسونري. رضاشاه وقتي خبر يورش متفقين را شنيد به فروغي ملتجي شد. غرور را گذاشت و به خانه وي رفت. نوه فروغي که پدربزرگ ديگرش را رضاشاه در مشهد اعدام کرده بود در را به روي شاه خميده پشت باز کرد.
فروغي که حکم نخست وزيري گرفت، مردم و هم متفقين آرامش گرفتند. سه هفته بعد درايت فروغي کار خود کرد و سرانجام در يک روز هم متفقين وارد تهران شدند و هم رضاشاه مستعفي شد و رفت و هم فرزندش در مراسمي خشک و بي تشريفات سوگند خورد و شاه شد. مهم ترين کار فروغي اما اين نبود که رفتن رضاشاه و آمدن فرزندش را - و هم اخراج آلمان ها را - امکان پذير کرد بلکه شاهکارش در انعقاد قراردادي بود که سهيلي مامور امضايش شد. قراردادي که بايد به تصويب مجلس مي رسيد و متفقين قانع شده بودند که از نظر حقوقي لازم است. با اين قرارداد حضور نظاميان خارجي تحت قاعده رفت. همين قرارداد را چندي بعد که ارتش امريکا هم آمد به امضاي او نيز رساندند. مانده بود مجلس را آرام کردن.
نمايندگان منصوب ارکان حزب و نظميه رضاشاه ناگهان آرمانخواهي پيشه کرده و نگران عزت کشور شده بودند. فروغي با التماس از آنان خواست سخني نگويند و رئيس مجلس هم به آنها که خود را آماده نطق هاي غرا کرده بودند التماس کرد بگذارند براي وقت بهتر. دشنام ها شنيدند رئيس دولت و رئيس مجلس و وزير خارجه علي سهيلي. يزدانبخش قهرمان هم صدا با صادق هدايت شعري ساخت و فروغي را سخنداني خواند که هيچش غم بيچاره ايراني نيست و به او گفت به عمل کار برآيد، به سخنداني نيست. گروه هاي چپ و ضدچپ به خيابان ها ريخته بودند عليه دولت و قراردادش شعار مي دادند که ننگين است. دوازده سال بعد از آن بود، دولت مصدق درگير مبارزه براي اجراي قانون ملي کردن صنايع نفت، گروه هاي چپ در خيابان ها مردم را مي شوراندند که مصدق مي خواهد پول ملت را به عنوان غرامت به شرکت نفت بدهد. فرياد مي زدند کدام غرامت چرا غرامت. در حالي که تضمين حقانيت ايراني ها در گرو همان بود که از اول حاضر شدند غرامت صاحب امتياز را بدهند تا برود. اين را امروز مي دانيم.
اهميت عمل فروغي که متجاوزان را واداشت تا قراردادي امضا کنند و به قاعده يي درآيند هم وقتي معلوم شد که موقع غرامت گرفتن بود و وقت شکايت از استالين که مي خواست نرود تا آذربايجان تکليفش جدا شود. آنجا که اهميت قرارداد با متفقين خود را نشان داد. آرمانخواهان در طول تاريخ کم در مقابل دولتمردان متعهد نايستادند. المالکي تنها دولتمردي نيست که از گروهي دشنام مي شنود. چنان که القاعده و بن لادني ها به آيت الله سيستاني هم خرده مي گيرند که چرا اوضاع عراق را چنان نمي پسندد که القاعده در آن امکان رشد بيشتر پيدا کند. در جريان نهضت هم فدائيان اسلام - اسلاف مقتدا صدر - بر آيت الله کاشاني خرده گرفتند که چرا دولت امريکايي مصدق را تکفير و طرد نمي کند.