
آرش خوشخو
شايد آغاز يک بحث انتقادي از نکته يي که قاعدتاً بايد نقطه قوت يک اثر هنري محسوب شود، عجيب به نظر برسد؛ شواليه تاريکي از چنان انسجام و توازني برخوردار است که امکان تبديل آن به يک شاهکار هنري و حتي يک فيلم بزرگ را از بين مي برد.رابين وود زماني در برابر انتقادات منطق گرايان از شاهکارهاي بزرگ سينما، مثل طلوع، اگتسو مونوگاتاري و سرگيجه، يکي از آن جملات خارق العاده خود را بيان کرده بود؛ «اين آثار بزرگ، مثل تمام شاهکارهاي هنري، نامتوازن و نامنسجم هستند. عدم انسجام کامل، لازمه ظهور يک شاهکار سينمايي است.» شايد در تضمين اين جمله رابين وود بشود کاغذهاي فراواني سياه کرد. اينکه يک اثر نبوغ آميز قاعدتاً بيش از آنکه حاصل نوعي دقت منطقي و رياضي وار باشد، بايد- و الزاماً- حاصل نوعي کشف و شهود انساني باشد. جرقه هاي ناگهاني از نبوغ که در تاريکي قرار گرفته پيرامون ما، مي درخشند و لحظه يي بعد خاموش مي شوند.خلق يک شاهکار هنري مانند اختراعات و اکتشافات بزرگ دنياي فيزيک است. بر بستري از اطلاعات و معلومات و عرق ريزان روح و جسم شکل مي گيرند اما در نقطه عطف ماجرا، در لحظه شگفت تبديل شدن به اثري ماندگار، نيازمند نوعي کشف و شهود انساني است. نوعي بروز ناگهاني نبوغ که از بند منطق موجود خارج است چرا که بايد به مرحله وراي آن برسد. نوعي عدم تعادل محض. طلوع، سرگيجه و بسياري از شاهکارهاي دنياي سينما، آکنده هستند از اين تلاطمات نبوغ آميز که حتي ديگر دقايق همان فيلم ها را نيز کمرنگ مي کنند و بي اهميت جلوه مي دهند. براي همين است که يک شاهکار هنري نمي تواند در محک عقل و منطق نقادانه و خرده گير، بي نقص و کاملاً سربلند خارج شود چرا که نبوغ نهفته در آن در وراي عقل و منطق قرار مي گيرد. مثل لبخند مبهم موناليزا.اما شواليه تاريکي مثل يک ماشين عظيم است با مجموعه يي از چرخ دنده ها و پيچ ها و مهره ها. حاصل محاسبات زيرکانه و رياضي وار سازندگان آن روي واکنش مخاطبان. همه چيز محاسبه شده است؛ ظرفيت نمايش صحنه هاي اکشن، کشمکش هاي اخلاقي، مثلث عاشقانه، گوشه کنايه هاي سياسي اقتصادي به سلطه امپرياليسم چيني، نمايش سهل الوصول گزاره هاي مرد م پسند از نيچه، احساسات خاموش و فروخورده انگليسي وار...شواليه تاريکي دستگاه رعب آوري است که بر پايه هوشمندي برادران نولان شکل گرفته و به يک اثر حماسي هاليوودي تبديل شده است. نشانه هاي اين اتفاق را در همان «بتمن آغاز مي کند» ديده بوديم. در همان فيلم هم کريس نولان شائبه هاي مرسوم يک اثر کميک استريپ را مي زدايد و با تزريق نوعي تعهد سياسي مورد پسند هاليوود (که بر پايه هراس جمعي پس از 11 سپتامبر شکل گرفته) فيلم را به اثري «مهم» در معيارهاي جريان اصلي سينماي امريکا بدل مي کند. در شواليه تاريکي- همچون يک درس مجسم فيلمنامه نويسي- نولان بسيار بيشتر از قسمت قبل موفق شده يک کميک استريپ مشهور را با مفاهيم سياسي و اجتماعي و حتي فلسفي تزيين کند. مثل يک سرآشپز ماهر در تهيه غذايي استاندارد و سهل الهضم براي هر ذائقه و هاضمه يي.برگ برنده فيلم، ژوکر است؛ موجودي سنگدل و تيزهوش که قرار است وجودش در فيلم منادي نوعي ابهام و آشفتگي اخلاقي در فيلم باشد. نوعي کائوس. ژوکر به شکلي مستمر کم مايگي انسان مدرن را به رخ مي کشد؛ موجودي کريه المنظر که به ما يادآوري مي کند نيکوکاري و بي آزاري ما چقدر ناشي از بزدلي ماست و نه پايه گرفته، برنهادي نيک انديش و شجاع (سکانس بد کشتي هاي تفريحي و قرار گرفتن چاشني بمب در دست مردم و آزادي آنها در انتخاب زندگي خود يا ديگران) موجود بدذاتي که با قدرتي رب النوع وار انسان ها را تحقير مي کند تا ما را به مفهوم غيرمتعارفي از ابرمرد نيچه يي رهنمون سازد. او تمام انگاره هاي دنياي سرمايه داري را به سخره مي گيرد، پليس، قدرت، نظم اجتماعي، پول و پس از اينکه خدمت اين مفاهيم رسيد به سراغ ذات انساني مي رود و خوشبيني ما را بازيچه اميال خود قرار مي دهد.اما ابهام و آشفتگي اخلاقي که فيلمساز در وجود ژوکر منادي آن است، در ساختاري جداگانه از فيلم و مفهوم آن قرار مي گيرد. اينجاست که مي توان هوشمندي سازندگان فيلم را کشف کرد. آنها در ساختاري دگم، کلاسيک و حتي مدرن، به مفهومي پست مدرن اجازه شلنگ اندازي مي دهند اما در نهايت آن را تحت کنترل خود قرار مي دهند. براي آنکه مخاطب زياد با دگرانديشي ژوکر آزار نبيند، در تمهيدي کودکانه مفهوم شواليه روشنايي و شواليه تاريکي را مي تراشند و با پافشاري بر اين مفهوم سطحي از خير و شر، در کنار ديگر خوراک هاي نوجوان پسند مشهور سينمايي امريکا قرار مي گيرند مثل جنگ ستارگان، هري پاتر و ارباب حلقه ها.براي تماشاي يک نمايش برانگيزاننده از تمام مفاهيمي که شواليه تاريکي ادعاي به تصوير کشيدن آنها را دارد(حتي مفهوم ابرمرد نيچه يي) بهتر است «باشگاه مشت زني» فيلم متفاوت ديويد فينجر را ببينيد. نگاه دگم و خط کشي شده فيلمساز را در نمايش صورت نيمه سوخته بازرس مي توان ديد. يک نيمه فرشته، يک نيمه هيولا، ديو و دلبر، زشت و زيبا. در بينش فيلمساز زشتي و زيبايي و خير و شر همين گونه قابل لمس هستند. (اينجا مي توان به لحاظ ايدئولوژيک اين فيلم را در کنار سريال هاي سيروس مقدم قرار داد يا چهره نيمه سوخته بهناز جعفري در فيلم آب و آتش که قرار بود نمايش ذات دوگانه انسان و کشمکش ازلي خير و شر باشد،)آشفتگي اخلاقي به وجود نمي آيد. موقعيت هاي اخلاقي فيلم در نهايت با کمترين آشفتگي به پايان مي رسند. شواليه تاريکي بر مبناي تعهد اجتماعي اش بازرسي را از مرگ نجات و معشوقه اش را از دست مي دهد و دست آخر به عنوان حامي نظام سرمايه سالار و به عنوان نماينده اردوگاه خير، پيروز از ميدان خارج مي شود و تنها براي آنکه افکار عمومي را بيشتر تسلي ببخشد، فعلاً (تا قسمت بعدي بتمن) ناپديد مي شود تا اسطوره بازرس باقي بماند. آن صحنه هاي خشونت بتمن نسبت به قرباني اش را نيز نبايد چندان جدي گرفت. خشونت ناگزير قهرمان هاي مثبت، ديگر در سينماي امريکا به يک ژانر تبديل شده اند. از جان وين و کلينت ايستوود گرفته تا کيفر ساترلند سريال 24.نه، شواليه تاريکي فيلمي تماشايي است که در قراردادهاي مرسوم هاليوودي جاي مي گيرد. چيزي در رديف بن هور و تايتانيک. آن دغدغه هنرمندانه فيلم هاي بزرگ در شواليه تاريکي جايي ندارد. شواليه تاريکي به ظاهر تلاش فيلمساز براي ارتقاي يک کميک استريپ نوجوان پسند به فيلمي باب طبع بزرگسالان است، اما در نهايت به مفاهيمي پافشاري مي کند که باب طبع نوجوانان است.به 15 سال قبل بازگرديم وقتي تيم برتون، وفادارانه به قالب کميک استريپ، شاهکاري به ظاهر کودکانه به نام بتمن بازمي گردد، خلق کرد. پر از موجودات افسانه يي نيمه انسان، نيمه حيوان، ارتش پنگوئن ها، زن گربه يي و... اما حالا مي توان با خيال راحت گفت که آشفتگي اخلاقي و ابهامي که دنياي ماليخوليايي بتمن بازمي گردد، خلق مي کند، بسيار برانگيزاننده تر از تمام نمايش پر آب و تاب و تماشايي کريس نولان است. درک «بتمن بازمي گردد» به ذهن بزرگسال احتياج دارد؛ ذهن هاي بالغ. بي پناهي زن گربه يي، مرگ غم انگيز مرد پنگوئني و تنهايي بتمن (مايکل کيتون) در انتهاي بتمن بازمي گردد، منادي واقعي آن آشفتگي و ابهام اخلاقي است که شواليه تاريکي به اشتباه مدعي آن است.
درجه ارزشيابي؛**