پنج شنبه، 30 آبان 1387 - شماره 1825
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
کي و چگونه نامزد واحد را معرفي کنيم
مرتضي حاجي

هر چه به دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري نزديک مي شويم مباحث مربوط به کانديداها و چهره هايي که احتمال حضور آنان در عرصه انتخابات، وجود دارد، بيشتر مي شود. طبيعتاً هر کس با توجه به مقتضيات جامعه و شرايط و آمادگي خود مي تواند وارد اين عرصه شود. در مقابل نيز ممکن است افرادي کانديداتوري در اين دوره از انتخابات را به هر دليلي نپذيرند.

اما روي سخن با کساني است که قصد کانديداتوري دارند و برنامه هايي جهت شرکت در انتخابات درنظر گرفته اند. يکي از نکات مهمي که در اين خصوص بايد مورد توجه تمامي کانديداها قرار گيرد، زمان اعلام قطعي تصميم و نتايج شان است. بالاخره هم مردم و هم ساير کانديداها بايد بدانند چه افرادي با چه برنامه ها و تصميماتي قصد کانديداتوري دارند. از اين رو به گمان من نهايتاً تا يک ماه و نيم آينده بايد تصميم نهايي افراد در اين خصوص روشن و به افکار عمومي اطلاع داده شود. هر چند برخي از کانديداها از هم اکنون آمادگي خود را براي حضور در انتخابات رياست جمهوري اعلام کرده اند. اگر تا نيمه دي ماه تکليف نهايي اين موضوع روشن شود آنگاه مي توان در فرصت باقي مانده تا برگزاري انتخابات بحث ها و راهکارهاي رسيدن به ائتلاف و انتخاب نامزد واحد جهت حضور در انتخابات را مورد بررسي قرار داد. مثلاً راهکار ارائه شده توسط آقاي کروبي مي تواند در اين زمينه راهگشا باشد.

در فرصت در نظر گرفته شده مي توان افراد مقبول از گروه ها و احزاب مختلف اصلاح طلب را گرد هم آورد و در خصوص رسيدن به يک نامزد واحد از سوي اصلاح طلبان بحث و بررسي کرد. طبيعي است افرادي که در اين جمع حاضر مي شوند هم بايد در بين گروه هاي اصلاح طلب مقبوليت داشته باشند و هم بايد خود جزء توانمندترين و مجرب ترين نيروهاي بدنه اصلاح طلبان باشند.

اما نکته ديگري درباره زمان اعلام قطعي نامزد واحد اصلاح طلبان مطرح است و آن اينکه اگر اين نتيجه گيري مثلاً زودتر از اواخر فروردين ماه باشد ممکن است حق ساير کانديداها در معرفي خود و شناخت جايگاه شان بين مردم محفوظ نماند. اگر اين کار با عجله صورت گيرد مشخص نمي شود يک نامزد خاص تا چه ميزان مي تواند مورد استقبال مردم قرار گيرد. تعيين اين جايگاه بايد با زمان کافي و دقت لازم انجام گيرد. از اين رو معتقدم از نيمه دي ماه تا اواخر فروردين ماه تمامي نامزدهايي که مصمم به حضور در عرصه انتخابات هستند بايد با تمام توان و تلاش فعاليت کنند و با ارائه برنامه ها و شعارهايشان ميزان استقبال مردم را اندازه بگيرند. بي ترديد اقدامات نامزدها در اين فرصت و نتايج عملکرد آنها و ميزان استقبال مردم مي تواند هم براي خودشان مفيد باشد و هم براي آن جمعي که موظف است تا نامزدي واحد از بين اصلاح طلبان معرفي کند جهت حضور تاثيرگذار در انتخابات رياست جمهوري.

برنامه ها و زمان بندي پيشنهادي اينجانب در يک روال طبيعي مي تواند در پيروزي نامزد اصلاح طلبان موثر واقع شود. با ذکر اين تبصره که اگر خاتمي تصميم داشته باشد در اين دوره از انتخابات شرکت کند، اين زمان براي ايشان چندان معنادار نيست چرا که ايشان چهره شناخته شده يي هستند و تقريباً مواضع و برنامه هاي کلي ايشان نيز براي عموم مشخص است. در هر صورت حضور خاتمي در انتخابات شرايط جديدي را به وجود مي آورد که بايد در آن شرايط تصميمات جديدي نيز اتخاذ شود. ولي شکي نيست که با آمدن ايشان تصميم گيري راحت تر مي شود، هر چند خاتمي همواره بر خردجمعي احترام مي گذارد و نظرات و پيشنهادات ساير دوستان در مجموعه اصلاح طلبان را مورد توجه قرار مي دهد اما همان تاکيدي که براي ساير نامزدها وجود داشت براي ايشان نيز به قوت خود باقي است. يعني اگر خاتمي هم قصد کانديداتوري دارد بايد ظرف يک ماه و نيم آينده اين تصميم را اعلام کند تا نه فرصت ساير نامزدها از بين برود و نه آنها بلاتکليف بمانند زيرا خيلي از نامزدهاي اصلاح طلب اگر بدانند کانديداتوري خاتمي قطعي است، انصراف مي دهند و به کمک و ياري ايشان مي آيند.اما اگر ايشان به هر دليلي نمي خواهد کانديدا شود، اين شانس براي ساير نامزدهاي اصلاح طلب وجود دارد که بتوانند با فعاليت هاي خود و گروه هاي حامي، پيروز نهايي دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري باشند. گرچه تمام اين مباحث مهم است و بايد به آنها در فرصت باقي مانده پرداخت اما فراموش نکنيم مهم تر از همه اين مباحث ائتلاف و اتحاد کليه اصلاح طلبان است تا در اين دوره از انتخابات بتوانند به دستاوردهاي مطلوب خود برسند. از اين رو تمام برنامه و راهکارهاي گروه ها و احزاب اصلاح طلب بايد در راستاي رسيدن به يک نامزد واحد باشد.
لبه تيغ

ابهام هاي راي اعتماد استثنايي

ماجراي راي اعتماد روز سه شنبه مجلس پر از پرسش و ابهام بود. درست است که از سوي علي لاريجاني اعلام شد با نيم راي اکثريت، محصولي به وزارت نفت رسيد اما به صورت جدي جاي اين پرسش از حقوقدانان مطرح است که آيا نيم راي برتري براي راي اعتماد کفايت مي کند؟ علاوه بر اين،پرسش هاي ديگري هم مطرح است. چرا هيات رئيسه مجلس براي انتخاب مخالفان وزير کشور شيوه مناسبي انتخاب نکرد؟ اصولگراياني که به ارزشگرايي خود مي بالند و ادعاهاي زيادي در خصوص اصولگرايي شان دارند چطور به خود اجازه دادند براي محدود کردن قدرت عمل مخالفان محصولي به اسم مخالف ثبت نام کرده و سپس نطقي حمايتي از وزير پيشنهادي کشور به عمل آورند؟ آيا اين مصداق بي صداقتي سياسي نيست؟ علي لاريجاني چرا از درخواست معقول خبرنگاران براي نمايش فيلم راي گيري به خشم آمد و عصباني شد؟ آيا نکته خاصي در اين فيلم مطرح است که لاريجاني و هيات رئيسه نمي خواهند به نمايش عمومي در بيايد؟ نمايش اين فيلم قطعاً به همه شبهات خاتمه مي دهد اما عدم نمايش آن همه را به اين فکر مي اندازد که شايد تخلفي در فيلم ثبت شده که از نمايش آن جلوگيري مي شود.

احسنت به اين اقليت

جلسه علني روز سه شنبه مجلس گرچه با راي اعتماد بسيار شکننده نمايندگان به صادق محصولي همراه بود اما اين جلسه در حاشيه خودش يک راي اعتماد ديگر را هم به همراه داشت که ربطي به اصولگرايان و محصولي نداشت. روز سه شنبه بايد به فراکسيون اقليت مجلس هم راي اعتماد داد که در اين جلسه برخلاف گذشته بسيار فعال و پرانرژي ظاهر شده و در تحولات پارلمان تاثيرگذار نشان دادند. جلسه روز سه شنبه از معدود جلساتي بود که در آن اصلاح طلبان مجلس به موقع تذکر دادند، به موقع اعتراض کردند و به موقع مخالفت شان را نشان دادند. پس از اعلام نتيجه راي گيري هم اعلام تشکيک کردند تا از ابزارهاي نمايندگي و تاکتيک هاي تاثيرگذار در پارلمان بهترين استفاده را کرده باشند. هرچند جا دارد در روزهاي آينده هم نسبت به ابهامات شمارش آرا موضع گيري نشان دهند.

داريوش قنبري، مصطفي کواکبيان و قدرت الله عليخاني، شاخص ترين نمايندگان فراکسيون اقليت بودند که در سراسر جلسه بسيار فعال ظاهر شده و جلوه متفاوتي از فراکسيون اصلاح طلبان مجلس را به نمايش گذاشتند.انتظار مي رود اين رويه در روزهاي آينده هم تکرار شود و ديگر نمايندگان تازه وارد اصلاح طلب هم در مجلس فعال شده و موضع گيري هاي قاطعانه يي از خود نشان دهند.

فرضيات امروز
مصطفي پورمحمدي (رئيس سازمان بازرسي کل کشور)؛ علت دقيق بسته شدن شهروند را نمي دانم و نمي توانم قضاوت دقيق داشته باشم ولي معتقدم که نبايد با ابزار تندوتيز با رسانه ها برخورد کرد. شخصاً سعي مي کنم با برخي شيطنت ها از سوي رسانه ها برخورد نکنم و از کنار آنها عبور کنم مگر جايي که به طور مستقيم با مرزها برخورد دارد. به دليل نداشتن اطلاعات کافي در مورد علت بسته شدن اين نشريه، نمي توانم قضاوت کنم.

فرضيه اول؛ پورمحمدي مانند بسياري از مسوولان دولتي، هر روز بولتني حاوي اخبار عادي و ويژه درباره مسائل جاري کشور دريافت مي کند و اگر اين بولتن ها را به طور مستمر مطالعه کرده باشد، دليل بسته شدن مجله شهروند را نيز مي داند. بنابراين مي توان فرض کرد او با ابراز بي اطلاعي از دلايل توقيف مجله شهروند تلاش کرده تا به نوعي از پاسخ صريح در اين باره خودداري کند.

فرضيه دوم؛ ممکن است توقيف مجله شهروند براي رئيس سازمان بازرسي کشور از اهميت خاصي برخوردار نبوده که بخواهد دلايل آن را جويا شود، شايد هم مشغله کاري وي آنقدر زياد شده که فرصتي براي دنبال کردن اين مسائل ندارد. اگر اين فرض ها درست باشد، بايد نتيجه گرفت که حساسيت پورمحمدي نسبت به مسائل رسانه ها بسيار اندک است.

حبيب الله عسگراولادي (دبير کل جبهه پيروان خط امام و رهبري)؛ سياست ورزي و سياستمداري به معناي هنر کار با مخالف است. اگر کسي اين هنر را نداشته باشد بايد با دنياي سياست خداحافظي کند. بايد بدانيم تصور اينکه همه مثل هم فکر کنند آن هم در موضوعي که اندازه آن «توزيع قدرت» است، تقريباً محال است؛ چه رسد به اينکه کسي تصور داشته باشد همه مثل او فکر کنند. افرادي که با چند و چون نقد و آداب آن آشنا هستند مي توانند در سالم سازي فضاي سياسي کشور موثر باشند.

فرضيه اول؛ عسگراولادي با نگاهي واقع گرايانه به مساله قدرت مي خواهد پيامي را به گروه هاي رقيب بدهد مبني بر اينکه وي حاضر است در صورت لزوم بر سر « توزيع قدرت» مذاکره کند. او با پيش بيني پيروزي اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوري سال آينده، پيامي حاکي از سازش به اردوگاه رقيب فرستاده است.

فرضيه دوم؛ شايد منظور عسگراولادي از گروه هاي مخالف اصلاح طلبان نباشد. ممکن است او به طيف هايي از جريان اصولگرا اشاره داشته که به مرور زمان از هم دورتر مي شوند. با توجه به اينکه اکنون توزيع قدرت در ايران صرفاً توسط محافظه کاران صورت مي گيرد، منظور عسگراولادي هم از گفت وگو با مخالفان، احتمالاً مخالفان درون جناحي بوده است.
خبرهاي فردا
1- اسفنديار رحيم مشايي با پذيرش استعفاي معاون خبرساز خود، در مقابل انتقاد برخي مراجع تقليد تسليم شد اما به نظر مي رسد وي و نهاد تحت مديريتش باز هم در کانون انتقادها قرار گيرد. پذيرش استعفاي جهانگيري معاون سرمايه گذاري سازمان گردشگري و ميراث فرهنگي پس از آن صورت گرفت که در مراسمي، 12 زن کردزبان سياهپوش همزمان با نواختن دف يک جلد قرآن را به قاري قرآن تحويل دادند.

سازمان ميراث فرهنگي ابتدا در دفاع از عملکرد خود اعلام کرد مراسم حمل قرآن و نواختن دف سنتي رايج در مناطق کردنشين است اما با استعفاي معاون اين سازمان به نظر مي رسد مشايي درصدد خواباندن اعتراض ها برآمده است. با اين حال با توجه به حساسيت هاي به وجود آمده پيرامون اظهارنظرها و مديريت مشايي، به نظر مي رسد وي در آينده يي نزديک باز هم خبرساز شود. پيش بيني مي شود ايجاد جنجال تازه يي از سوي وي،حلقه يارانش را در کابينه کم شمار تر خواهد کرد.

2- صادق محصولي که با آرايي شکننده در مراسم راي اعتماد روز سه شنبه مجلس موفق به کسب کرسي وزارت کشور شد اکنون احتمالاً تلاش مي کند چهره يي مردمي تر از خود در ميان افکار عمومي به نمايش بگذارد. ثروت هنگفت محصولي عاملي است که مي تواند به تضعيف چهره او منجر شود.

با آنکه محصولي در مراسم راي اعتماد استفاده از هرگونه رانت دولتي را تکذيب کرد اما پيش بيني مي شود ثروت وي پاشنه آشيل اصلي اين شخصيت سياسي باشد. محصولي ممکن است براي رفع اتهام ها از خود، در آينده يي نزديک، فعاليت هاي خيريه قابل توجهي را آغاز کند تا به افکار عمومي نشان دهد ثروت خود را در اختيار انجام کارهاي عام المنفعه قرار داده است.

3-اعضاي هيات دولت که امروز در دور دوم سفرهاي استاني در زنجان به سر مي برند مطابق روال تمام سفرها طرح هايي را از تصويب خواهند گذراند.

پيش بيني مي شود در اين سفرها نيز مانند ساير سفرهاي استاني، بالغ بر 200 طرح از تصويب هيات دولت بگذرد و انبوهي از نامه هاي مردمي نيز براي بررسي و پاسخگويي جمع آوري شود. حتي بعيد نيست که در سفر زنجان نيز مانند بسياري از سفرهاي استاني ديگر چند تن از مسوولان استاني به دليل کم کاري در اجراي برنامه ها از سوي رئيس جمهور مواخذه شوند تا دولت بازهم اراده يي براي مقابله با سوءاستفاده کنندگان از بيت المال ارائه دهد.
سايه دايي يوسف بر فراز ايران

ثمينا رستگاري

براي اين حقيقت که صدر تاريخ ما در ذيل تاريخ غرب است هر روز و هنوز مي توان مصداق هاي دردآوري پيدا کرد. چندي پيش که نشر اختران جلد سوم جريان هاي اصلي مارکسيسم را منتشر کرد عباس ميلاني در پي گفتار صفحات آخر از وقفه 15 ساله ميان ترجمه کتاب و انتشار آن نوشته بود و اينکه چندين صفحه از آن بعد از تحويل به انتشارات گم شد و او دوباره آن را ترجمه کرد.

خود کتاب درباره استالينيسم و نقد توتاليتاريسم و چگونگي به زانو درآمدن آن است و ظاهراً ترجمه فارسي اش هم تاوان اين موضوع را پس داده است. اما بعد از چند سال اين دعوا سال ها پيش در غرب خاتمه يافته است. خود مارکسيست ها هم فهميدند معماري فرهنگ دروغي است که در پي آن فقط جنايت خلق مي شود و هنر قرباني. اما تا ما بخواهيم اين درس تاريخي را که بهاي کمي هم براي آن داده نشده به کار ببنديم،سال ها وقت لازم است.

کولاکوفسکي مانند بسياري از منتقدان مارکسيسم در ابتدا خود يکي از دلدادگان به آرمان برابري بود اما او هم مانند پوپر فهميد جمع ميان سوسياليسم و آزادي فردي تنها يک روياي شيرين است و آزادي مهم تر از مساوات است.

او در جواني به سوسياليسم و پس از چندي به حزب کمونيست پيوست چرا که زمانه، زمانه يي بود که «شجاع ترين و معتمدترين انسان ها» جملگي در صف جنبش چپ بودند. در دانشگاه فلسفه خواند و پس از چندي به تدريس در اين رشته پرداخت. تا سال 1950، يعني تا وقتي که به مسکو نرفته بود از متفکران مارکسيست اروپاي شرقي به شمار مي رفت اما آن هنگام که به سرزمين استالين آنجا که کتاب مارکس کتابي مقدس بود پا گذاشت براي نخستين بار به واقعيت ستروني استالينيسم پي برد.

پس از بازگشت از شوروي به تدريج و به زباني سخت محتاط به نقد مارکسيسم لنينيسم رايج پرداخت و با گذشت زمان به خصوص پس از سرکوب جنبش کارگري لهستان در سال 1956، اختلافات کولاکوفسکي با حزب هر روز بيشتر و ژرف تر شد. در سال 1966 از حزب و در سال 1968 از دانشگاه و کشور اخراجش کردند. در آن زمان بود که فهميد ايدئولوژي کمونيستي در سکرات موت افتاده است و نظام هايي که از آن کماکان استفاده مي کند چنان مشمئزکننده اند که احياي اين ايدئولوژي را قاعدتاً يکسره ناميسر کرده اند.

اما او که مخالف هرگونه کلي گويي و پيش بيني تاريخي است با احتياط مي گويد کسي چه مي داند، چه بسا روزي شرايط اجتماعي که مولد اين ايدئولوژي بود دوباره پديدار شود. بعيد نيست اين ايدئولوژي بسان ويروسي که در حال سکون است صرفاً در انتظار فرصتي تازه باشد. او هنگام نوشتن اين جمله نمي دانست همين ويروس خفته 15 سال ترجمه فارسي کتابش را ممنوع الانتشار مي کند. او نمي دانست حتي برخي روشنفکران آزاديخواهي را ويروسي مي دانند که بايد مهارش کرد .

البته در فرانسه (چهار دهه پيش) هم فقط جلد اول و دوم آن چاپ شد و ناشر هيچ گاه به کولاکوفسکي توضيح نداد چرا جلد سوم را منتشر نکرد. خود کولاکوفسکي مي نويسد؛«دليلش را تنها مي توانم به حدس بگويم. جلد سوم قاعدتاً خشم فراوان محافل چپ را برمي انگيخت و ناشر هم به همين خاطر از چاپش مي هراسد.»

آيا اينجا و امروز هم ناشر از چاپ آن کتاب هراسيده است؟

آيا اين کتاب که سراسر نقد توتاليتاريسم است در ايران از وزارت ارشاد مجوز مي گيرد اما توسط نيروهايي که خود بايد از مخالفان سانسور باشند سال ها در گوشه يي بايگاني مي شود؟

آيا در هيچ کشوري اقليتي اپوزيسيون مي تواند از نقد توتاليتاريسم آشفته شود؟

تجربيات جهان را رها کنيم آيا ما در ايران نفهميده ايم آنگاه که سرچشمه مشروعيت و حقانيت کلامي، گوينده آن مي شود چه فجايعي به بار مي آيد؟ آيا آنها که با انتشار يک کتاب مخالفند نمي دانند توتاليتاريسم معناي حقيقت و دروغ را عوض مي کند؟ آيا هنوز در ايران کساني وجود دارند که اسرار خانه دايي يوسف را بخوانند اما در سر سوداي تطهير او را داشته باشند؟

خرد و آرزويمان پاسخش منفي است اما ظاهراً واقعيت چيز ديگري است.

در هر صورت چه ادعاي ميلاني درست باشد، چه دفاعيات طرف مقابل يک نفر بايد پاسخگوي آن 15 سال وقفه باشد. 15 سالي که جامعه ايراني در حال سپري کردن بخشي از تاريخش بود که حتماً آموزه هاي کولاکوفسکي به دردش مي خورد.

اين 15 سال خود نشان مي دهد که هيچ چيز را نبايد بر آزادي مقدم دانست.

و...

توضيح ميلاني وافي و شافي است
- نظر شما درباره ترجمه کتاب جريان هاي اصلي مارکسيسم چيست ؟

ترجمه يي است بسيار فصيح و روان. ترجمه اين کتاب به ويژه با توجه به بحث هاي فلسفي عميقي که در کتاب وجود دارد کار مشکلي بوده است که آقاي ميلاني با موفقيت اين کار را انجام داده است.

-پس تاخير در چاپ کتاب به کيفيت کار مترجم ربطي نداشته است؟

من از اين مسائل اطلاعي ندارم. ولي مي دانم اين کتاب در اوايل انقلاب ترجمه شده بود اما چاپ آن به تاخير افتاد.

-در خصوص دعواي ناشر و مترجم شما اطلاعي داريد؟

آقاي دکتر ميلاني مساله را به طور کامل و وافي و شافي تشريح کرده است.

-بر اساس روايت عباس ميلاني از اين ماجرا پس از انتشار دو جلد نخست کتاب فشارهايي از جانب برخي از افراد باعث شد انتشارات آگاه از چاپ جلد سوم کتاب امتناع کند.

من از اين موضوع مطلع نيستم اما همان طور که از عناوين کتاب برمي آيد، جلد سوم به فروپاشي اختصاص دارد و لذا ممکن است کساني از انتشار جلد سوم کتاب ناخشنود بوده باشند.

-يعني جنابعالي تلويحاً مي فرماييد ممکن است بحث فروپاشي مطلوب برخي از مارکسيست هاي ايراني نبوده باشد.

من نمي دانم که ناشر به ترجمه جلد سوم کتاب اشکالاتي داشته يا اينکه فشارهايي بر ناشر وجود داشته است. اما آن نوشته دکتر ميلاني خيلي روشنگر است.

-آقاي ميلاني مدعي شده اند استالينيست هاي ايراني مانع از چاپ جلد سوم اين کتاب شده اند. جنابعالي به عنوان فردي که در حوزه ترجمه و نشر کتاب ارتباطات گسترده يي با افراد مختلف داريد، درباره مشکلات مترجم و ناشر جريان اصلي در مارکسيسم داوري خاصي داريد؟

خير، فقط مي توانم بگويم اسباب تاسف است که انتشار اين کتاب اين همه سال به تاخير افتاد. اي کاش اين کتاب زودتر منتشر مي شد چون کتاب ارزنده يي است و ما در حال حاضر در زبان فارسي کتابي به اين جامعيت و با اين عينيت درباره کل جنبش مارکسيسم از زمان مارکس و انگلس تا زمان فروپاشي شوروي نداشته ايم. نويسنده اين کتاب به هيچ وجه نخواسته حمله يي به مارکسيسم کند، بلکه واقعيت جنبش مارکسيسم را با علم و اطلاع بسيار عميق و جامع توصيف کرده و شرح داده است چرا که کولاکوفسکي خودش استاد فلسفه بوده و سال ها در لهستان فلسفه تدريس مي کرده است. کولاکوفسکي يک فيلسوف واقعي است و فقط مورخ نيست.

-جنابعالي از ديدگاه يک مارکسيسم شناس جايگاه اين کتاب را در جهان چطور ارزيابي مي کنيد؟

دامنه اين بحث بسيار وسيع است. فقط مي توانم بگويم اکثر کتاب هايي که در زبان انگليسي يا فرانسه درباره مارکسيسم نوشته شده اند به مقاطع تاريخي مختلف مارکسيسم پرداخته اند اما کتاب کولاکوفسکي سراسر اين جنبش و پيدايش شاخه هاي مختلف مارکسيسم را دربر مي گيرد و بازنگري ها و اختلاف عقايد پديدآمده در مارکسيسم را عميقاً بررسي مي کند.
تاريخ غمبار ترجمه جريان هاي عمده مارکسيسم
عباس ميلاني

حدود 20 سال پيش، هنگامي که کار ترجمه جريان هاي اصلي مارکسيسم را با همکاري انتشارات آگاه آغاز کردم، برخي از دوستان از اين کار بر حذرم مي کردند. مي گفتند نفوذ استالينيست هاي وطني در دستگاه هاي فرهنگي مملکت - چه آنها که رسماً سانسورچي بودند، چه آنها که با چماق تکفير «خلقي» مخالفان را از سر راه برمي دارند - مانع از چاپ کتاب خواهد شد. مي گفتند شايد توطئه يي در کار است و مي خواهند با پرداخت حق الترجمه، حقي نسبت به کتاب پيدا کنند و از اين راه از چاپش ممانعت کنند. آن روزها همين نيروها سراغ دکتر مصطفي رحيمي رفته بودند چون جرات کرده بود کتابي در نقد جزميات استالينيستي ترجمه و چاپ کند.

هرگز به تئوري توطئه باور نداشته و ندارم. به علاوه آن روزها نقدآگاه - که در آن چند مقاله به چاپ رساندم -يکي از بازترين نشريات مملکت بود. در عين حال مي ديديم که استالينيست ها بر سر دوست نازنينم دکتر رحيمي چه آوردند. در هر حال قرارداد را با آگاه امضا کردم. بعد از دو سال دستنويس متن کامل ترجمه سه جلد را تحويل انتشارات آگاه دادم. تا آن زمان حتي جلد اول به همت يکي از فرزانگان روزگار و به خرج انتشارات آگاه ويراستاري شده بود. قرار بود آن جلد به زودي زير چاپ برود و مجلدات ديگر هم به ترتيب به چاپ برسند.

15 سال گذشت و به رغم تماس هاي مکرر از طرف من و دوستانم از کتاب خبري نشد. حتي در روزگاري که عملاً مميزي چنداني در کار نبود، آگاه از چاپ کتاب امتناع کرد. هربار هم بهانه يي مي آورد. يک بار مي گفت کاغذ گران است و قابل دسترسي نيست. بار ديگر فضاي مميزي را مستمسک قرار مي داد. بالاخره به ستوه آمدم. نامه يي به شکل وکالت به دوستي دادم و از او خواستم دستنويس کتاب را از آگاه باز پس بگيرد. گفتم حاضرم همه پولي را که آگاه به عنوان حق ترجمه به من داده، به نرخ دلار زماني که پول پرداخت شد، باز پس بدهم. دو ناشر در ايران و يکي هم در خارج آماده چاپ کتاب بودند.

آگاه پيشنهادم را نپذيرفت. ادعا کرد به کتاب سخت علاقه مند است و براي چاپش سرمايه گذاري فراوان کرده. مدعي شد کار ويراستاري هر سه جلد تقريباً تمام شده. اما حال مي گفت حدود 200 صفحه از ترجمه گم شده. به زحمت فراوان صفحات ناياب را از نو ترجمه کردم و دوباره با مساعي آگاه کار حروفچيني اين صفحات پايان گرفت. بالاخره جلد اول و دوم کتاب همزمان به بازار آمد و به گفته آگاه در فرصتي کوتاه و به سرعتي غيرمترقبه به چاپ دوم رسيد. بعد از چندي نمونه چاپي جلد سوم هم به دستم رسيد.

مدتي گذشت و از جلد سوم خبري نشد. شنيدم که از وزارت ارشاد اجازه گرفته ولي از چاپش خبري نبود. دوباره بعد از مدتي نه از آگاه که از همان دوستانم شنيدم آگاه رغبتي به چاپ جلد سوم ندارد. گويا ادعا کرده بود چون منتقدان کتاب فرصت پاسخ گفتني ندارند، آگاه هم رغبتي به چاپ کتاب ندارد. شگفت اينکه در تمام اين مدت، آگاه حتي يک سطر هم در مورد اين تصميم به من ننوشت. در استدلال آگاه و «آگاهاني» که گويا به اين کار ترغيبش کرده اند چند فرضيه زيانبار نهفته است.

اولاً، اگر آگاه نگران «پاسخگويي» منتقدان کتاب بود چرا در سال هايي که عملاً هر کس مي توانست مطلب خويش را به چاپ برساند کتاب را به چاپ نرساند. حتي امروز هم در داخل و خارج هستند وسايلي که استالينيست ها به مدد آن گاه حرف خود را مي زنند و گاه هم به اقتضاي طبيعت «فکر»شان، از آن براي ترور شخصيت استفاده مي کنند. جريان هاي عمده مارکسيسم اثري دانشگاهي است. نقدش بر مارکسيسم و نحله هايش از نوع حملات باسمه يي «ضدمارکسيست ها» نيست. نقد و نظر کسي است که عمري را به غور و تامل در مارکسيسم سپري کرده و مدتي نزديک به 20 سال از برجسته ترين نظريه پردازان مارکسيسم جهان بود. لاجرم پاسخگويي به نظرات و انتقاداتش شناختي بيشتر از شنيده هاي دست دوم از منابع دست سوم استالينيستي مي طلبد. شايد علت واقعي واهمه استالينيست ها از چاپ کتاب هم دقيقاً همين است. مي دانند چيزي در چنته ندارند و چون خود را قيم و ولي «توده» مي دانند، وظيفه خود مي دانند که جلوي چاپ اين گونه آثار را بگيرند، مبادا توده «فريب» بخورد. پيش فرض ممانعت از چاپ جلد سوم جريان هاي عمده مارکسيسم اين فرض يکسره باطل است که آگاه و «آگاهاني» که داعيه دموکراسي و آزادي دارند مصلحت مردم را بهتر از خود آنها مي دانند. شرط اول دموکراسي باور به حس تميز توده مردم است. نمي توان ادعاي دموکراسي و روشنفکري داشت و در عين حال منادي سانسور شد. تاريخ نشان داده خطرناک ترين نوع سانسورچي آنهايي هستند که مدعي اند سانسور را به «مصلحت» خلق و «تاريخ» مي کنند. اگر همت اختران نبود جلد سوم اين کتاب پراهميت که منتقدان آن را جامع ترين شرح تاريخ مارکسيسم دانسته اند به اين زودي به بازار نمي آمد.
چه کسي سانسورچي است
هوشنگ ماهرويان

وقتي پوپر کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» را نوشت، موريس کنفورت هم کتابي در نقد کتاب پوپر نوشت. کنفورت که يک مارکسيست اروپايي بود فقط به کتاب پرداخته بود و نه به زندگي خصوصي و بيوگرافي پوپر. روشنفکر اروپايي از جمله مارکسيستي آن نيک آموخته است که براي نقد يک شعر بايد فقط به آن شعر پرداخت. براي نقد يک رمان به خود رمان پرداخت و براي نقد يک نوشته تئوريک به همان تئوري ها پرداخت. و اگر ترجمه است به ترجمه پرداخت. هر نوشته و هر ترجمه يي قابل نقد است، در صورتي که خود نوشته و ترجمه نقد شود.

براي همين هم نوشته هاي سلين که ضديهود بود و با نازي ها نزديکي داشت مستقل از او ارزيابي و خوانده مي شد. سلين توانسته بود با تمامي گذشته و انديشه ها و رفتارهاي ضديهودش مصائب جنگ را هنرمندانه تصوير کند و خواننده هم بيابد. براي نقد فلان رمان سلين بايد به همان رمان پرداخت و در جاي ديگر مي توان زندگي او را هم نوشت. اصلاً بيوگرافي او را نوشت و ضعف هايش را نشان داد. اما کتاب هايش را مستقلاً ديد و نقد کرد. همانطور که در فرانسه کردند. همانطور که سارتر با تمامي تمايلات تند و تيز چپي اش کرد.

بدون شک کتاب لشک کولاکوفسکي به نام «جريان هاي اصلي در مارکسيسم» هم قابل نقد است. ترجمه آن نيز همانطور. بدون ترديد کاستي هايي دارد که بايد همت کرد و پاراگراف به پاراگراف انگليسي و فارسي آن را خواند و ايراد گرفت. ايراد گرفت که چرا فلان واژه را مترجم برگزيد و مي توانست واژه بهتري برگزيند.

اما خود متن را هم بايد نقد کرد. اين کتاب نامي از آلتوسر، مارکسيست ساختارگرا نبرده است. به پولانزاس اشاره هر چند مختصر ندارد. نامي از شارل بتلهايم نويسنده مبارزه طبقاتي در شوروي و رئيس انجمن فرانکو- چاپنيز در کتاب نيست. قلم زنان مانتلي ريويو همچون سوئيزي و مگداف و پل باران و غيره هيچ جايي در کتاب ندارند.ارنست مندل نويسنده «سرمايه داري متاخر» و عضو بين الملل چهارم تحليل و بررسي نشده است. با اين همه کتاب قابل توجه است و بسيار هم قابل توجه است. کولاکوفسکي که در زمان مارکسيست بودن تمايل به لوکاچ داشته است بهترين نقد را به لوکاچ و لوسين گلدمن کرده است.«کليت» لوکاچ و بي توجهي به جزء را کولاکوفسکي به شکلي جالب توجه نقد کرده است که خواندني است.

و ما که در جواني مان جز چند کتاب همچون «اصول مقدماتي فلسفه» و «مسائل لنينيسم» نوشته استالين و کتاب هاي انتشارات پروگرس همچون «اقتصاد سياسي» نيکتين و غيره در دست نداشتيم اکنون کتاب سه جلدي و پر باري در دست داريم که مي توانيم همچون فرهنگي از نحله هاي گوناگون مارکسيستي از آن سود جوييم. نويسنده براي نوشتن کتاب به نوشته هاي بي شماري رجوع کرده است. مثلاً براي نقد استالين حتي «زبان شناسي» استالين را خوانده است و در مقابل تئوري «مار» که زبان را هم طبقاتي مي داند، نظر و نقد استالين را تاييد کرده است. ما اما هنوز نقد را نياموخته ايم. فرهنگ نقد هنوز در جامعه ما جا باز نکرده است. ما بايد يا به کتابي مطلقاً بله بگوييم يا آن را طرد کرده و نه بگوييم. راه ميانه يي در دست نيست. اين کتاب با نگاه مارکسيستي به تاريخچه انديشه هاي مارکسيستي ننگريسته است، پس به هر روشي که شده در راه تخطئه آن مي کوشيم و در اين راه هيچ اصلي را رعايت نمي کنيم. پرنسيب بي پرنسيب، چرا که روشنفکر جهان سومي هستيم. روشنفکر کشور عقب مانده هستيم. پس به ترجمه کتاب کاري نداريم، به مترجم آن مي پردازيم. مترجم دکتر عباس ميلاني است که در اين 30 ساله ده ها هزار صفحه ترجمه و نوشته دارد. که بلاشک همگي را مي توان و بايد نقد کرد. اما اين نوشته ها مهمند و نقد آنها کار و زحمت مي خواهد. پس ما به ترجمه ها و نوشته ها نمي پردازيم.

چرا؟ شايد سوادش را نداريم. شايد در چنبره عقب ماندگي هامان هنوز نمي دانيم که در نقد «تکست» فقط بايد به خود «تکست» پرداخت. پس شروع به حمله مي کنيم. اما نه به نوشته نه به ترجمه، بلکه به شخص ميلاني. عباس ميلاني زندگي سياسي داشته است، در جواني با فراز و فرودهايي، با ضعف ها و قدرت هايي. اما نه مي توان ضعف ها را در نقد نوشته هايش دخيل دانست و نه قدرت ها را دليل بر درستي نوشته ها و ترجمه هايش از زمان چاپ «جريان هاي اصلي در مارکسيسم». نقدي چشمگير بر متن کتاب و ترجمه آن نداشته ايم. اما تا بخواهيم مبتذل ترين حمله ها و برخوردها به کتاب را داشته ايم. مثلاً شبي دکتر مرتضي محيط در ماهواره مي گفت، عباس ميلاني از فلان موسسه امريکايي دلار گرفته تا کتاب کولاکوفسکي را ترجمه کند. آيا اين نقد براي کسي که خود را يک مارکسيست انديشمند مي داند، کسي که سابقه بيش از 40 سال تفکر مارکسيستي دارد، کسي که سال ها در زندان سياسي شاه بوده است، تاسف آور نيست؟ بدون شک بايد به چنين برخوردي تاسف خورد. که ما همچنان در چنبره عقب ماندگي هامان مانده ايم. هرچند پزشک و پاتولوژيست باشيم. هرچند عمري در اروپا و امريکا به سر برده باشيم، اما توان نقد را نداريم. پس به وسيله يي چنگ مي اندازيم که ميلاني را تخطئه کنيم. اين کار هم سريع تر نتيجه مي دهد و هم راحت تر است. سمپات ها و مستمعان هم زودتر مي پذيرند و از زحمت انديشيدن راحت مي شوند. طرف کتاب هم نمي روند و زحمت بيهوده به خود نمي دهند. کتابي که به مزد دلار ترجمه شده نبايد طرفش رفت. نبايد به آن دست زد. اگر هم دستمان رسيد جلوي نشر کتاب را مي گيريم. سنگ اندازي مي کنيم تا کتاب چاپ نشود. تا کتاب خوانده نشود. آخر کتاب کل مارکسيسم را زير سوال برده است. و آلوده به ويروس ليبرالي است. ما هم کسي را نداريم که نقد بر کتاب بنويسد. انگليسي مان هم که در حد عباس ميلاني نيست که ترجمه اش را نقد کنيم. پس از چهار طرف دنيا هماهنگ مي شويم و ميلاني را زير ضرب مي بريم. به بازجويي هاي زمان شاه اش مي پردازيم تا او را از رو ببريم. اما او از رو نمي رود. مرتباً مي نويسد و ترجمه مي کند. همه جا هو مي اندازيم که ميلاني ساواکي بوده است. اما او باز مصاحبه مي کند. نقد شعري مي نويسد. از نيما و فروغ مي گويد. کستلر را طرح مي کند. و ما مي مانيم که چه کنيم. در ظاهر طرفدار آزادي قلم هستيم و اساساً سانسورچي.

ما سانسور را به دو بخش کرده ايم. بخشي را سانسور حکومتي، سانسور بورژوازي و سانسور ارتجاعي مي دانيم و مي گوييم بايد با آن ستيز کرده و بخشي را سانسور مترقي، سانسور خلقي و سانسور مارکسيستي- لنينيستي و سانسورسوسياليستي مي دانيم که اجازه رشد انديشه يي بورژوازي را نمي دهد. اين را لنين و مائو هم مي گفتند. همه حکومت هاي سوسياليستي اين سانسور را قبول داشتند. پس ما هم قبول مي کنيم. اين سانسور را از الزامات ديکتاتوري پرولتاريا مي دانيم.

پس قبل از رسيدن به چنين ديکتاتوري و قبل از رسيدن به جامعه سوسياليستي آن را تمرين مي کنيم. در زندان هاي سياسي شاه هم ما تعيين مي کرديم که چه کسي حق دارد کتاب بخواند و چه کسي حق ندارد کتاب بخواند. در زندان کتاب هاي کتابخانه را که مهر زندان هم خورده بود مخفي مي کرديم. به کساني که دوست داشتيم بدهيم مي داديم و به کساني که دوست نداشتيم نمي داديم. وسيله ديگري در دست نبود. اين کتاب ها وسيله اقتدار بود. وسيله ترويج ايدئولوژي مان بود. تازه شلوار نو زندان را هم که زندانبان مي داد، تميز نگاه مي داشتيم تا به جوان تازه وارد هديه کنيم تا بتوانيم مخ او را هم بزنيم. تا انديشه ديگري را که در زندان بود در کنجي قرار دهيم تا اجازه بروز نيابد و جالب اينجا است که همان انديشه در اقليت هم به همين وسيله متشبث مي شد و همه هم در ظاهر طرفدار آزادي و دموکراسي و مخالف سانسور بودند. از آزادي قلم بدون حصر سخن مي گفتند و در باطن سانسورچي هم بودند.تفکري که سانسور را به خلقي و ضدخلقي تقسيم مي کند و بخشي را مي پذيرد، توان مبارزه با سانسور را ندارد. اين تفکر دروغ مي گويد که طرفدار آزادي قلم است؛ تفکري که در اساس با سانسور و تخطئه و شارلاتانيسم در پي اقتدار تفکر خود است. سواد نقد را هم ندارد. فقط جوسازي عليه کتاب مخالف را آموخته است.

اين تفکر به جاي نقد کتاب کولاکوفسکي مي گويد عباس ميلاني ساواکي بوده است. عباس ميلاني در سلول فلان حرف را زده است يا فلان حرکت را کرده است. به بازجويش فلان حرف را زده و غيره و غيره. چنين تفکري خود سانسورچي قهاري است.

با تمامي اين تفاصيل کتاب کولاکوفسکي با ترجمه روان عباس ميلاني خواندني و بسيار خواندني است. حتي مارکسيست هاي وطني هم شايد مخفيانه کتاب را مي خرند و مي خوانند. مخفيانه، چرا که مي ترسند دوستان شان ايراد بگيرند که چرا اين کتاب را مي خواني. آخر جوسازي ها قبلاً صورت گرفته اند و من اميدوارم در اين خواندن ها هم نقد کردن را بياموزند. حتي شده نقد مارکسيستي را و کتاب و ترجمه آن را نقد کنند و به خاله زنک بازي ها پايان دهند.
گفت وگو با ناصر زرافشان
مارکسيسم استالينيسم ندارد
حسين سخنور

رايج است، مي گويند گفت وگو با اهالي حقوق و قانون ظرافت ها و پيچيدگي هاي خاص خود را دارد. گفت وگو با ناصر زرافشان و دقت و وسواس وي در پاسخ به سوالات؛ تا جايي که او را به بازنويسي واداشت، مهر تاييدي بود بر آن گفته رايج. حال تصور کنيد موضوع گفت وگو قرار است راجع به کتابي باشد که نويسنده (کولاکوفسکي) به نقد برخي از قرائت هاي مارکسيستي پرداخته است. حال به اين ماجرا اضافه کنيد ابهاماتي پيرامون انتشار کتاب که مترجم آن (عباس ميلاني) مطرح کرده است و شائبه هايي در خصوص تلاش زرافشان جهت عدم انتشار جلد سوم کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم». خلاصه آنکه پيش بيني کنيد چه اتفاقاتي ممکن است بيفتد اگر قرار باشد با يک وکيل درباره نقد تفکراتش، آن هم با چاشني اتهام بر وي، گفت و گويي صورت گيرد. اما خيالتان راحت، اتفاق خاصي نيفتاد. ما پرسيديم و او پاسخ داد، داوري هم با شما.

---

-قرائت ها و برداشت هاي زيادي تاکنون از مارکسيسم صورت گرفته است که بخشي از آنها در ايران همچنان مشوش و مبهم است. به نظر شما کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» تا چه حد توانسته است اين آشفتگي را سامان ببخشد؟ علاوه بر اين شما در اين آشفته بازار انديشه، قائل به کدام قرائت مارکسيسم هستيد؟

من هنوز فرصت نکرده ام اين جلد آخر کولاکوفسکي را بخوانم تا بتوانم به آن قسمت از سوال شما که راجع به حدود تاثير اين کتاب است جواب دهم. اما اگر به قول شما قرائت ها و برداشت ها از مارکسيسم مشوش و مبهم است. با وجود دسترسي نسبي به آثار کلاسيک و دست اول بنيانگذاران مارکسيسم و نظريه پردازان و مفسران مارکسيست نسل هاي بعدي يعني از خود مارکس و انگلس و بعد لنين و لوکزامبورگ و پلخانف و گرامشي و لوکاچ و... امثال آنها گرفته تا انديشمندان و نويسندگان معاصر مانند سوئيزي، امين، هاروي، مگداف، گالي نيکوس، بلامي فوستر، پانيچ و صدها نويسنده و محقق و متفکر ديگر من نمي فهمم چرا کولاکوفسکي بايد به اين آشفتگي سامان بخشد؟ آشفته بازاري را که شما از آن صحبت مي کنيد عمدتاً کساني به وجود آورده اند که در جهت تحريف و تخريب مارکسيسم تقلا مي کنند. مگر براي پي بردن به اينکه مارکسيسم چيست و چه مي گويد، منبعي موثق تر از خود مارکس و مارکسيست ها وجود دارد؟ شما اگر در زمينه تفکر و نگرش مثلاً ابن سينا دچار ابهام بوديد. براي رفع اين آشفتگي و ابهام بايد ابن سينا را بخوانيد يا محمد غزالي را؟ من که مجبور نيستم به مارکسيسم حتماً از همان پنجره يي نگاه کنم که کولاکوفسکي ساخته است.

من تا همين حد که خوانده ام معتقدم کتاب کولاکوفسکي با يک جهت گيري خاص ايدئولوژيک نوشته شده و انتخاب آن براي ترجمه هم با همان جهت گيري خاص صورت گرفته است و امروز هم همان جهت گيري خاص ايدئولوژيک و سياسي است که مي خواهد با سازماندهي يک جلسه بحث و بررسي مطبوعاتي براي اين کتاب آن را مطرح و تبليغ کند. اين در اساس کار خيلي خوبي است به شرطي که براي همه و بدون حذف و تبعيض و جهت گيري هاي ايدئولوژيک انجام شود، اما براي آنکه به شما نشان دهم چنين بي طرفي در کار نيست مثالي مي زنم؛ عقل و منطق حکم مي کند که وقتي قرار است ديدگاهي نقد شود، ابتدا بايد خود آن ديدگاه مطرح و معرفي شود تا پس از آن امکان نقد آن وجود داشته باشد. کتاب نخوانده را نمي توان نقد کرد. اين گفته در مورد مارکسيسم هم صدق مي کند. همين پنج، شش ماه گذشته ترجمه جلد اول کتاب سرمايه منتشر شد. سرمايه، کتاب کوچک و کم اهميتي نيست. در ميان آثار کلاسيک مارکسيستي شايد برجسته ترين و معروف ترين باشد؛ اثري دوران ساز که حاصل حيات مارکس است. مطبوعاتي که امروز به قصد مطرح کردن کتاب کولاکوفسکي پرونده جدا تشکيل مي دهند و برنامه نقد و بررسي مي گذارند کدام يک دو کلمه در نقد و معرفي ترجمه «کاپيتال» نوشتند. آيا فکر مي کنيد اين سکوت تصادفي بود؟ بياييد يک مقداري بي طرفانه و بي تعصب به محيط اطراف مان و آنچه در آن جريان دارد نگاه کنيم.

اما در مورد قسمت دوم سوال تان که مي پرسيد در اين آشفته بازار انديشه من قائل به کدام قرائت مارکسيسم هستم من بايد از شما بپرسم مگر چند قرائت از مارکسيسم وجود دارد؟ اگر بخواهم خيلي ساده جواب بدهم من به مارکس و پيروان او معتقدم.

-اما در حوزه انديشه سياسي، انديشه هاي مارکسيستي قابل تفکيک به نحله ها و گرايش هاي متفاوتي است. از جمله مارکسيسم ارتدوکس، انقلابي، انتقادي، هگل گرا و ساختگرا يا لنينيسم و استالينيسم.

اين صفات متعدد و مختلف که برشمرديد مبناي تفکيک انديشه هاي مارکسيستي به قول شما به نحله ها و گرايش هاي متفاوت نيست. مارکسيسم ذاتاً يک جهان بيني انقلابي است. مارکسيسم غيرانقلابي يا ضدانقلابي نداريم. بنابراين مطرح کردن مارکسيسم انقلابي به عنوان يکي از گرايش هاي مختلف مارکسيسم بي معنا است. مارکسيسم ذاتاً در حال انتقاد و انتقاد از خود رشد مي کند. بنابراين مطرح کردن مارکسيسم انتقادي به عنوان يک گرايش جداگانه مارکسيستي معنا ندارد. مارکسيسم از يک جهت هگلي است زيرا ريشه هايي در نگاه تاريخي و ديالکتيک هگل دارد، همان طور که ريشه هايي هم در انديشه هاي سوسياليستي سوسياليست هاي فرانسوي يا اقتصاددانان کلاسيک انگليس دارد. بنابراين نمي توان از مارکسيسم هگلي آن هم به عنوان يک گرايش تفکيک شده از مارکسيسم صحبت کرد.

لنينيسم از يک سو ادامه و بازتاب مارکسيسم در يک دوره تاريخي خاص يعني عصر طلايي سرمايه داري در آغاز قرن بيستم است که سرمايه داري ليبرال پس از انقلاب صنعتي دوم (صنايع سنگين) در اولين موج جهاني سازي خود درست مثل امروز شعار پايان تاريخ مي داد و براي خنثي کردن و اخته سازي مارکسيسم خيز برداشته بود و با تکيه بر سازشکاري ها و فرصت طلبي هاي برخي جريان هاي بين الملل دوم و بعضي جريان هاي سابقاً چپ و واداده آن روزگار مي خواست مارکس را هم مسخ و دفن کند و از او يک امامزاده بي معجزه و بي خطر و خاصيت مثل بسياري از «علماي علوم اجتماعي» ديگر درست کند و لنين در برابر چنين جريان هايي قدعلم کرد و ايستاد.

بنابراين تفکيک جهان بيني مارکسيستي با عناويني از قبيل مارکسيسم انقلابي، مارکسيسم انتقادي، مارکسيسم هگل گرا، مارکسيسم لنينيسمي و... بي معني است و طرح مساله به اين شکل اساساً نادرست است.

-شما که تمام نحله هاي انديشه مارکسيستي را يکسان مي دانيد، علي القاعده نمي توانيد مرزي هم بين مارکسيسم و استالينيسم قرار دهيد.

براي مارکسيسم چيزي به اسم استالينيسم وجود

ندارد. بحث پيرامون دوره حکومت استالين در شوروي و نقد آن از سال ها پيش جريان داشته و هنوز هم ادامه دارد و بحثي چنان ساده نيست که بتوان اينجا طي چند سطر به آن پرداخت . عقيده شخصي من اين است که انقلاب اکتبر از دهه30 به بعد از شاهراه خود منحرف شد و آنچه بعداً در شوروي به وجود آمد، هرچه بود، سوسياليسم نبود؛ اگرچه انقلاب اکتبر خود حاصل مبارزات انقلابي مارکسيست هاي آن روزگار بود که جريان اصلي و مرکزي اين جنبش را در جهان در آن زمان تشکيل مي دادند . نظير آنچه با حکومت استالين براي انقلاب اکتبر پيش آمد، در تاريخ جنبش هاي اجتماعي ديگر هم روي داده و در هر جنبش اجتماعي احتمال وقوع آن هست، اما ضمناً فراموش نکنيد که قربانيان آن دوره را در درجه اول بلشويک هاي طراز اول تشکيل مي دادند و به هر حال بيش از هر کس ديگر اين خود مارکسيست ها بودند که در برابر آن کژي ها ايستادند، کشته شدند و آن را نقد و افشا کردند.

دوره استالين بايد بي رودربايستي و بي ملاحظه اما صادقانه و عادلانه بررسي و نقد شود. اما رويداد هاي دوره استالين و «استالينيسم» براي برخي بهانه يي شده است براي سفسطه کاري ها و عقده گشايي هاي ضدمارکسيستي، اما حساب مارکسيسم از اين شيوه هاي مزورانه جدا است.

-يعني الان بهار مارکسيست ها است؟

خير، اما دوران بره کشان ليبراليسم نو هم که با فروپاشي شوروي و فرو ريختن ديوار برلين آغاز شده بود، نزديک به پايان است. اتفاقاً همين بحران اخير دنياي سرمايه داري به اندازه ده ها سال کار نظري چشم ها را باز کرد. کجاست آن دست پنهان بازار که ادعا مي شد در صورت عدم مداخله، دولت منابع را به بهترين شکل ممکن، توزيع و بازار را تنظيم خواهد کرد؟ چگونه است که سردمداران سياست «آزادي مطلق بازار از هرگونه دخالت دولت» شرکت هايي را که با بالا کشيدن اندوخته هاي مردم از طريق شارلاتان بازي هاي مالي و شعبده بازي با اوراق بهادار و افزارهاي مشتقه اعلام ورشکستگي کرده اند، دوباره به ريش همان دولتي بسته اند که تا ديروز مداخله آن را در بازار اکيداً منع مي کردند و از جيب ماليات دهندگان و قشرهاي پايين جامعه به وسيله دولت ارقام صدها ميليارد دلاري از ثروت هاي عمومي جامعه را به آن شرکت هاي ورشکسته تزريق مي کنند. مگر قرار نبود دولت در بازار هيچ گونه مداخله يي نکند؟ و کجا هستند مدافعان وطني اين سياست هاي عوامفريبانه که امروز براي مخاطبان سابق خود توضيح دهند چه اتفاقي افتاده است.

-البته برخي معتقدند مارکسيست ها نبايد از اين بحران خوشحال باشند چون ديري نمي پايد که اين بحران تمام مي شود. اين عده بحران اخير را جزء بحران هاي ادواري سرمايه داري مي دانند که دير يا زود برطرف مي شود.

بحث تکامل تاريخ و سرنوشت و آينده انسان، بحث شرکت در يک جشن تولد يا مراسم قرعه کشي بليت هاي لاتاري نيست که بتوان با اين زبان درباره آن صحبت کرد که مارکسيست ها نبايد از اين بحران خوشحال يا دلخور باشند. نگراني از آينده انسان مطرح است. پاي سرنوشت انسان و اين کره خاکي که روي آن زندگي مي کند در ميان است. شما مي گوييد برخي معتقدند اين بحران تمام مي شود. اتفاقاً هدف تمام مبارزه يي که مارکسيسم و مارکسيست ها تاکنون با نظام سرمايه داري کرده اند همين بوده است که اين بحران ها تمام شود. اما براي هميشه تمام شود، نه اينکه بحراني تمام شود تا بحران بعدي آغاز شود. اما رهايي از اين بحران ها براي هميشه مستلزم رهايي از نظام سرمايه داري است، زيرا بحران هاي ادواري همان طور که تلويحاً در سوال خود شما هم پذيرفته ايد جزء ذاتي نظام سرمايه داري است. اين نظام با بحران زندگي مي کند و با بحران هم ادامه حيات مي دهد و در همه عمر تاريخي اين نظام يک دوره تعادل وجود نداشته است. حرکت ذاتي و دروني اين نظام که اتفاقاً مارکس کاشف آن است بي ثباتي دائمي است و از يک عدم تعادل به يک عدم تعادل ديگر مي رسد.

تاريخ آن را تاريخ عبور از يک بحران به بحران بعدي تشکيل مي دهد و از اين رو سرانجام دوران آن هم با يکي از همين بحران ها به سر مي رسد. اما اينکه مي گوييد بعضي معتقدند بحران اخير جزء بحران هاي ادواري سرمايه داري است، من تاکنون چنين اظهارنظر خوش بينانه يي از هيچ يک از سلسله جنبانان اصلي خود اين نظام نشنيده ام. به اصطلاح خود اقتصاددانان سرمايه داري اين يک recession نيست، يک Depression است. امثال جوزف استيگليتز و آلن گرينسپن،فقط مي گويند حيرت زده ايم و در مورد مراحل بعد آن نيز هيچ گونه پيش بيني نمي کنند. اين گونه پيش بيني هاي سنگين و قاطعي که شما نقل کرديد خاص کاتوليک تر از پاپ هايي است که فقط در ايران يافت مي شوند.

در مورد چگونگي حرکت نظام سرمايه داري و اين مسابقه انباشت رقابتي سوزان جرج تمثيل بسيار گويايي دارد. او مي گويد هر فرد سرمايه داري در فضاي رقابت مانند دوچرخه سواري است که چون فقط روي دو چرخ قرار گرفته تا زماني که پا مي زند و در حرکت است مي تواند تعادل خود را حفظ کند و به زمين نيفتد. اما ضمناً چون دوچرخه سواران ديگري هم با او در حال مسابقه اند، ناگزير است هرچه مي تواند سريع تر پا بزند تا از آنها هم عقب نماند. مجموع اين دوچرخه سواران که با يکديگر در حال رقابت اند، به تنها چيزي که فکر نمي کنند ديوار سنگي عظيمي است که به سرعت به سوي آن در حال حرکت اند. انباشت رقابتي سرمايه شبيه چنين مسابقه يي است.

-شما بسياري از اقدامات نئوکان ها را به پاي کل تفکر سرمايه داري گذاشتيد در اين صورت مي توان فجايع استالين را به کل مارکسيسم تعميم داد.

خير، قياس شما يک قياس مع الفارق است. آنچه من در قسمت هاي قبلي و در زمينه ديناميسم ذاتي سرمايه داري و انباشت رقابتي سرمايه توضيح دادم ارتباطي به نئوکان ها ندارد و برخاسته از ماهيت ذاتي اين سيستم است. در تمامي آنچه تا اينجا توضيح دادم از جنبه هاي اساسي صحبت کردم که مربوط به ماهيت عمومي و خصوصيات ذاتي نظام سرمايه داري است و اسمي از نئوکان ها نبرده ام. اما اتفاقاً جا دارد از نئوکان ها و سياست هاي آنها و معلم و مرشد آنها ميلتون فريدمن هم يادي بکنيم، زيرا اتفاقاً آنچه نئوکان ها و باند بوش و چني کردند و مي کنند سرمايه داري ناب و خالص است نه الگوهاي تعديل شده کينزي که امروز سرمايه داري به ضرورت جلوگيري از نرخ نزولي سود با آنها فاصله گرفته است.

نظريه فريدمن و مکتب شيکاگو که متنفذترين خط فکري اقتصادي نيمه دوم قرن بيستم در امريکا است به سرمايه داري فاجعه، سرمايه داري بلاهاي ناگهاني موسوم است. فريدمن معتقد است (يا معتقد بود) که زمينه تغييرات اساسي و عمده در زمان بحران ها و بلاهاي بزرگ اجتماعي و طبيعي فراهم مي شود، زيرا جامعه در اين مقاطع در نتيجه شوکي که مثلاً پس از يک کودتاي خونين، اشغال نظامي، زلزله، توفان هاي مهيب، سونامي و نظاير اينها به آن وارد مي شود، براي مدتي چنان دستخوش اضطراب، گيجي و پريشاني مي شود که در برابر تغييرات مقاومت نمي کند و از اين رو بهترين زمان براي اجراي تغييرات مورد نظر همين مقاطع است. او که اول بار به عنوان مشاور ارشد پينوشه در جريان کودتاي شيلي نظرات خود را در بستر کودتاي خونين و خائنانه پينوشه عليه مردم شيلي در عمل به امتحان گذاشت و تجربه کرد، معلم بسياري از مهره هاي کليدي نئوکان ها بوده است و آنچه امريکايي ها طي دهه هاي اخير در بالکان، خاورميانه، آسياي جنوب شرقي پس از سونامي در لوئيزيانا پس از توفان کاترينا و در مقياس بزرگ تر در خود امريکا بعد از حوادث 11 سپتامبر با مردم امريکا کردند، اجراي عملي نظريات فريدمن و مکتب شيکاگو بود. رامسفلد دوست و شاگرد فريدمن تا وزارت دفاع امريکا را هم خصوصي سازي کرد و کار ارتش را هم به شرکت هاي خصوصي که مزدور و آدمکش جمع آوري و استخدام مي کردند واگذار ساخت.

خانم نائوتي کلاين اخيراً در آخرين کتاب خود «دکترين شوک» به نقد و تحليل نظرات فريدمن و مکتب شيکاگو و عملکرد شاگردان آن پرداخته است که اميدوارم ترجمه فارسي آن را به زودي تقديم خوانندگان فارسي زبان کنيم.

ده ها هزار نفر در جريان کودتاي امريکايي پينوشه کشته و سر به نيست شدند و يک ملت سال ها در اسارت رژيم کودتا دست و پا زد. 30 هزار نفر از فعالان چپ را در يک حرکت در آرژانتين سر به نيست کردند و اکنون سال ها است جنبش مادران اين ناپديد شده ها به دنبال سرنخي از سرنوشت آنان است. در يک توطئه سياه در اندونزي بين 500 هزار تا يک ميليون نفر را سلاخي کردند. در گواتمالا، ويتنام جنوبي، هاوايي و... همه جا همين قصه بوده است و امروز پرچم دموکراسي و حقوق بشر بلند کرده اند و در لباس بوداهاي نيک سيرت و مصلحين انسان گرا نسل جوان کشور را که با پيشينه آنها کمتر آشنايي دارد، در معرض بمباران تبليغاتي خود قرار داده اند. آيا شما به عنوان يک روزنامه نگار که پيدا است نظر مساعدي هم نسبت به نظام سرمايه داري داريد، خبر داريد که اين واردکنندگان دموکراسي و حقوق بشر به عراق، اسکادراني از هموسکسوئل هاي منحرف امريکايي سازماندهي کرده و آن را با ماموريت تجاوز به کودکان 10 تا 16 ساله عراقي به عراق فرستاده اند؟ آيا خبر داريد دو اسکادران از مزدوران جنگي را به همراه سگ هاي تربيت شده يي که به آلت تناسلي زندانيان دست بسته حمله مي کنند، براي جوانان بالغ عراقي که بازداشت مي شوند به اين کشور فرستاده اند؟ آيا از شرکت بلک واتر و فعاليت هاي مزدوران آدمکشي که اين شرکت استخدام کرده و به عراق گسيل داشته چيزي شنيده ايد؟

اينها اقدامات خاص نئوکان ها است، اما همين ها هم جدا از نظام سرمايه داري و عوارض آن نيست.

-شما يک قرائت از سرمايه داري را انتخاب مي کنيد که در آن همه چيز بر اصل سود بيشتر است در حالي که ليبراليسم يک طيف است که يک سر آن هم پوپر و راولز قرار مي گيرند که تاکيدات فراواني بر عدالت دارند.

به نکته خوبي اشاره کرديد. نظامي که در آن همه چيز بر اصل سود بيشتر متکي است» اما برخلاف تصور شما اين اصل مربوط به يک قرائت از سرمايه داري نيست. پدر ليبراليسم اقتصادي - اسميت - مي گويد اين اصل (سود بيشتر) محور اصلي فعاليت در آن نظام است و هيچ يک از گرايش هاي مختلفي که در نظام سرمايه داري وجود داشته تاکنون منکر اين اصل نبوده است، نيروي محرکه کل اين نظام تعقيب سود بيشتر است. اين اجماع همه نظريه پردازان سرمايه داري است. از اين گذشته ساختار اقتصادي و اجتماعي موجود نظام چيزي نيست که ما بتوانيم به ميل خود آن را تغيير دهيم و اگر به فرض محال پوپر يا راولز الگوي ديگري را پيشنهاد کردند بشود از الگوي آنها تبعيت کرد. آنچه در واقعيت روي مي دهد اقتضاي عيني اين نظام است نه انتخاب ذهني. نيروي عظيم تحول تاريخي را که يک نيروي عيني و پيوسته است، انتخاب و پسند من و شما يا پوپر و راولز تعيين و هدايت نمي کند. جامعه يک سوپرمارکت نيست با جنس هاي متنوع و متفاوت در غرفه هاي گوناگون آن که هر چه را با ذائقه ما هماهنگي داشت برگزينيم يا هر وقت خواستيم از الگوي نوليبرالي مثلاً به الگوي کينزي تغيير شکل دهيم، آنچه در عمل اتفاق مي افتد تابع اقتضائات عيني اقتصادي و اجتماعي است.

-بهتر نيست با اين مقدمات، اشاره يي صريح تر به نسبت مارکسيسم و دموکراسي داشته باشيم.

نظام هايي که در دوران حکومت شوروي پس از دهه 30 در شوروي و بعدها در اروپاي شرقي و مرکزي روي کار آمدند دموکراتيک نبودند و اين يکي از مسائل ذهني من با اين نظام ها و يکي از تجارب منفي آن دوره است.

اما در مورد رابطه دموکراسي با سرمايه داري و افاضات نوليبرالي چند دهه اخير در اين زمينه مي گويند شرط تامين و تضمين دموکراسي وجود بازار آزاد است. اين هم از آن موهومات نوليبرالي است که بي هيچ دليل و توضيحي در چند دهه گذشته تبليغ شده است. در گفت وگوي امروز بسياري از مسائل مهم عبوري مطرح شد که تمامي وقت گفت وگوي امروز هم براي بحث درباره هيچ يک از آنها کفايت نمي کند و هر يک مجالي به مراتب بيش از اينها مي طلبد، اما همه مسائلي هستند که ما درباره آنها حرف داريم و البته به مرور و در يک جبهه گسترده ايدئولوژيک با همه آنها برخورد خواهيم کرد. از جمله اين مسائل يکي هم همين رابطه دموکراسي و بازار است. عدالت و برابري شرط اصلي وجود و بقاي آزادي و دموکراسي است. انقلاب فرانسه بر پرچم خود شعار آزادي، برابري و برادري را نقش کرده بود. قرار گرفتن آزادي و برابري در برابر يکديگر در اين شعار امري تصادفي نيست و معني دار است. آزادي و برابري به عنوان دو ارزش همپايه و برابر، لازم و ملزوم يکديگرند. منتسکيو يکي از برجسته ترين نظريه پردازان سياسي ليبراليسم مي گفت حد آزادي هر کس آنجا است که مخل و مانع همين آزادي براي ديگري نباشد. آزادي آنجا متوقف مي شود که برابري را نقض کند، يعني ديگري را برده خرد خود سازد. آزادي عمل هيچ کس تا آنجا نيست که منتج به اسيرکردن و استثمار کردن ديگري شود، زيرا در اين حالت به اصل برابري تخطي شده است که همپايه اصل آزادي است. در تفکر اصيل و اوليه ليبرالي برابري تضمين دوام آزادي است. اما چگونه نظامي که ذاتاً توليد کننده نابرابري است مي تواند مدعي آزادي باشد؟ مالکيت خصوصي بنا به تعريف، مستلزم داشتن يک عده و نداشتن بقيه است. اين انحصار است؛ انحصار مالکيت به تعدادي خاص و نه همه. مالکيت منحصر به يک اقليت است. اما همين نظام در مرحله معيني، تا سپري شدن عصر رقابت آزاد، در ميان همان اقليت دارندگان سرمايه نيز مجدداً انحصار ايجاد مي کند؛ انحصار مالکيت به بخش کوچکي از جامعه يعني انحصار برخورداري از همه نعمت ها و مواهب زندگي به آنها که «مالکيت» دارند و سپس رقابت بين همين «دارنده ها» با يکديگر و مجدداً ايجاد انحصار به سود بزرگ ترين دارنده ها و... تا آخر. نظامي که حرکت ذاتي آن در جهت توليد و بازتوليد انحصار و نابرابري است، نظامي که نطفه اش در بستر رقابت در بازار و هرج و مرج ناشي از اين رقابت و نابرابري حاصل از مجموعه اين شرايط بسته شده است، نظامي که انباشت رقابتي سرمايه مانند مسابقه يي بي رحمانه بر آن حاکم است که لزوماً بايد برنده و بازنده يي داشته باشد، نظامي که توليد و بازتوليد انحصار خاصيت ذاتي آن است، چگونه ادعاي آزادي و دموکراسي دارد؟

-طبيعي است که تبيين و تشريح بيشتر نسبت دموکراسي با مارکسيسم و ليبراليسم وقت بيشتري مي طلبد و مي تواند موضوع يک گفت وگوي مستقلي باشد اما در بخش آخر سوالي مربوط به حواشي کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» وجود دارد که آن را مطرح مي کنم. مترجم کتاب مدعي است سال ها اين کتاب در نشر آگاه بايگاني شده است و جنابعالي به عنوان مشاور اين انتشارات از مسببان اين اقدام بوده ايد. آيا واقعاً اراده يي وجود داشت که اين کتاب منتشر نشود؟

طبيعي است که تبيين و تشريح بيشتر نسبت دموکراسي با مارکسيسم و ليبراليسم وقت بيشتري مي طلبد و... ادعاي سخيفي است و من بعيد مي دانم آقاي ميلاني چنين ادعايي کرده باشد. من در بخش قابل توجهي از اين مدت در زندان اوين بوده ام. حتي اگر شخصاً چنين تفکر يا منشي داشتم آيا واقعاً چندان قدرتمند بوده ام که از درون زندان اوين مانع انتشار کتاب کسي باشم؟ من شخصاً معتقدم حقيقت فقط در شرايطي مي تواند برملا شود که همه بتوانند حرف هايشان را مطرح کنند. آقاي ميلاني در يکي از مراکز بزرگ تبليغاتي غرب نشسته که آن مرکز 40 سال است در پوشش کار آکادميک فعاليت نظري ضدمارکسيستي مي کند، با امکانات مالي و رسانه يي گسترده و ارتباطات فراوان با مراجع قدرت مسلط و اين گونه دم از غربت و مظلوميت مي زند. پس ما چه بايد بگوييم؟ مطلقاً انتظار چنين حرفي را نداشتم. موسسات انتشاراتي تا آنجا که من مي دانم قبل از هر چيز با توجه به وضع بازار و احتمال فروش سريع يک کتاب يا ماندن آن روي دست شان در مورد چاپ و نشر يک کتاب تصميم مي گيرند.

-چپ هاي داخلي اگرچه در تصميمات قدرت و حاکميت نمي توانند تاثيرگذار باشند اما ترديدي نيست که چپ ها نفوذي گسترده در کانون نويسندگان و به تبع آن در بسياري از مراکز انتشاراتي دارند. ميلاني نيز مي گويد کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» سال ها از وزارت فرهنگ مجوز گرفته بود ولي همين نفوذي که مطرح کردم چاپ آن را 15 سال به تاخير انداخت.

نيروي چپ در داخل اگرچه خود نيز زير فشار است اما ترديدي نيست که نفوذي گسترده در محافل فرهنگي، کانون نويسندگان، موسسات انتشاراتي و مانند اينها دارد. ميلاني مدعي است کتاب «جريان هاي اصلي...» طوري از نيروي چپ صحبت مي کند که گويي چپ در حاکميت است. در حالي که در اين دو دهه سيل نوشته هاي تبليغاتي ضدچپ و ضدمارکسيستي در ايران جريان داشته است. بعضي از مطبوعات و ناشران ما که نشر آثار نوليبرالي و ضديت با چپ در اين سال ها گويي عرصه تخصصي آنها بوده است.

-اگر شما بحث صرفه اقتصادي را مطرح مي کنيد چرا ناشر دوم(اختران) از اين منطق پيروي نمي کند؟

من نه در ذهن و مغز نشر اختران هستم که به جاي آنها صحبت کنم، نه حق دارم و نه مايلم در مورد اشخاص ثالث بحث کنم.
گفت وگو با مدير نشر آگاه
تکذيب مي کنم

هومان دورانديش

حسين حسين خاني مدير انتشارات آگاه، هرگونه نقش چپ گرايان ايراني،در عدم انتشار جلد سوم کتاب جريان هاي اصلي در مارکسيسم از سوي انتشارات آگاه را گاه با عصبانيت و گاه با خنده تکذيب مي کند.وي ملاحظات شخصي و سياسي خود را دليل اصلي عدم تداوم همکاري اش با مترجم کتاب کولاکوفسکي مي داند.

---

-جناب حسين خاني، قصه جلد سوم کتاب جريان هاي اصلي در مارکسيسم چيست؟

ما حروفچيني اين کتاب را انجام داده بوديم اما من جلد سوم کتاب را تا پيش از حروفچيني نخوانده بودم. آقاي ميلاني در متن پي گفتاري که براي انتشارات آگاه نوشته اند، اذعان کرده اند بنده و ويراستار کتاب در سال 1383 از هيچ گونه کمک و همکاري به ايشان دريغ نکرديم. البته ايشان اين جمله را از متن پي گفتار کنوني کتاب خارج کرده اند و علاوه بر اين، جملات ديگري را نيز چه از پي گفتار و چه از مقدمه مترجم در چاپ کنوني حذف کرده اند که بنده متن اين جملات حذف شده را تقديم شما مي کنم. اما در همين جمله يي هم که از ايشان نقل کردم، قولي ناصواب وجود دارد. چرا که آن 70 صفحه مفقودشده جلد دوم را ويراستار کتاب ترجمه کرد. ترجمه آن 150 صفحه يي هم که ايشان مي گويند مجدداً ترجمه کردند، بدين صورت انجام شد که ايشان ترجمه متن انگليسي کتاب را با صداي خودشان روي نوار ضبط کردند و نوارهاي ضبط شده را براي ما فرستادند. اين نوارهاي ضبط شده نيز توسط ويراستار و دستيار ويراستار پياده شد. من متن کتاب را در اين مرحله ديدم.

-در آن زمان ايشان در ايران نبودند؟

نخير، اين صحبت مربوط به سال 83 است.

-ايشان مدعي اند که 200 صفحه از متن ترجمه شان گم شده بود.

نخير، خودشان در پي گفتار کتاب گفته اند 150 صفحه از کتاب گم شده بود يعني 70 صفحه از جلد دوم و 150 صفحه از جلد سوم. همان طور که خود آقاي ميلاني در بخش حذف شده پي گفتار کتاب گفته اند، ما پس از اخراج ايشان از دانشگاه به ايشان پيشنهاد کرديم که در ازاي دريافت مبلغي معادل حقوق دانشگاهي شان اين کتاب را ترجمه کنند. اما کار به اينجا ختم نشد. ايشان ويراستاري به نام منوچهر صفا را انتخاب کردند و قرار شد من ماهيانه به او هم حقوق پرداخت کنم. زماني که آقاي ميلاني در حال ترک کشور بودند مقداري از متن جلد اول کتاب در اختيار ما بود ما آن را به حروفچيني داديم. حروفچيني آن موقع هم حروفچيني سربي بود.

-شما به خاطر داريد که ايشان چه سالي از دانشگاه اخراج شدند؟

در همان ايام انقلاب فرهنگي. در آن زمان شرايط نامطلوبي بود. من به ياد دارم که يک بار گروهي آمدند و از انبار انتشارات ما کتاب بردند؛ يعني آن کتاب را توقيف کردند. يک بار هم که خودم در چاپخانه حضور داشتم براي توقيف يکي ديگر از کتاب هاي ما آمده بودند و من به يکي از آن افراد گفتم شما براي توقيف نشر اين کتاب بايد مجوز داشته باشيد. او هم تفنگي را که روي دوشش قرار داشت نشان داد و گفت اين مجوز من است، الحق هم که آن مجوز خيلي قوي بود. در آن زمان جلد اول کتاب کولاکوفسکي را که ما در حال حروفچيني آن بوديم، بردند و کار نشر کتاب به اين ترتيب متوقف شد. من تعجب مي کنم که آقاي ميلاني چطور اين اتفاقات را به خاطر نمي آورد. به هر حال کتاب توقيف شد و ايشان هم از اين موضوع اطلاع داشتند و مي دانستند نمونه هاي کارشده کتاب را پاره يي از افراد منتسب به حاکميت با خودشان برده اند و ما چيزي در اختيار نداريم. در همان زمان همسر آقاي ميلاني هنوز در ايران بودند. همسري که بعدها از ايشان جدا شدند. اتفاقاً قسمت هاي آخر کتاب نزد همسر ايشان بود، يعني جلد دوم و شايد حتي جلد سوم.

-توقيف غيررسمي کتاب در چه سالي صورت گرفت؟

در همان ايام حروفچيني بود.

-يعني همکاري عباس ميلاني با شما احتمالاً در سال هاي 61- 60 شروع شد.

درست به خاطر ندارم چه سالي بود اما در همان ايام انقلاب فرهنگي بود.

-به هر حال ايشان پس از اخراج از دانشگاه همکاري اش را با شما شروع کرد.

بله ايشان در همان زمان به ما اطلاع دادند که از دانشگاه اخراج شده اند.

-احتمالاً از زمان آمدن ايشان به سراغ شما تا زمان اتمام ترجمه کتاب نيز چند سالي سپري شد.

دو سال طول کشيد.

-پس کار ترجمه ايشان در حوالي اواسط دهه 60 به پايان رسيد.

بله همان سال ها بود. به هر حال پس از توقيف اين کتاب در زمان حروفچيني جلد اول ما اين کتاب را کنار گذاشتيم. در آن زمان ديگر آقاي ميلاني از ايران رفته بود اما از موضوع رها شدن کار نشر اين اثر از سوي ما به دليل توقيف کتاب اطلاع داشتند.

-شما از وزارت فرهنگ و ارشاد درخواست مجوز نشر کرده بوديد؟

نه در آن زمان اصلاً اين مسائل در ميان نبود. ما اول کتاب را چاپ مي کرديم و بعد استعلام مي کرديم. حالا يا اعلام وصول مي شد يا اينکه کتاب را جمع مي کردند. اما گاهي اوقات نيز افراد ديگري از سازمان هاي ديگري مي آمدند و کتاب را جمع مي کردند و ما کاري از دست مان برنمي آمد.

-توقيف کتاب مربوط به چاپ کدام جلد بود؟

جلد اول. به همين دليل ما به اين نتيجه رسيديم که اين کتاب را الان نمي توان منتشر کرد.

-شما با عباس ميلاني قرارداد امضا کرده بوديد؟

زماني که قرار شد ما جلد سوم را به نشر اختران تحويل دهيم، دنبال قرارداد با ايشان گشتم اما واقعاً قراردادي پيدا نکردم. من ترديد دارم که با ايشان قرارداد امضا کرده باشم. همچنين ترديد دارم که اگر قراردادي هم با ايشان امضا کرده باشم، اين قرارداد براي هر سه جلد بوده باشد. چون من در همان زماني که ايشان پيشنهاد ترجمه اين کتاب را دادند، فقط جلد اول و دوم کتاب را ديدم.

-آقاي ميلاني پس از آنکه جلد اول کتاب خمير شد از کشور خارج شدند؟

بله به نظرم ايشان پس از آن اتفاق از کشور خارج شدند. به هر حال روند انتشار کتاب متوقف شد تا اينکه پس از گذشت چندين سال گشايشي در فضاي سياسي و فرهنگي کشور حاصل شد و کتب توقيف شده قبلي تا حدي اجازه انتشار يافتند. ما هم جلد اول و دوم را از نو حروفچيني کرديم و اين دو جلد را به ارشاد ارائه کرديم و اتفاقاً کتاب مجوز چاپ گرفت. 70 صفحه کسري جلد دوم را هم از نو ترجمه کرديم.

-يعني به صورت پياده کردن کلام آقاي ميلاني از روي نوار؟

نه اين 70 صفحه را خود ويراستار ترجمه کرد.

-پس در واقع جلد دوم کتاب از نوعي دوگانگي در نثر رنج مي برد.

نه اين طور نيست چرا که يک ويراستار ديگر نثر متفاوت اين 70 صفحه را با نثر آقاي ميلاني يکنواخت کرد. اما ما آن 150 صفحه جلد سوم را نداشتيم و به ايشان اطلاع داديم که ما اين بخش از کتاب را نداريم. ايشان هم گفتند شايد اين 150 صفحه نزد همسر قبلي من باشد، اما پس از اينکه اين صفحات را پيدا نکردند، مجدداً آن را ترجمه کردند که البته اين ترجمه به صورت شفاهي و روي نوار صورت گرفت. ما اين نوارها را در انتشارات آگاه داريم. به هر حال من جلد سوم را در زمان آغاز همکاري با آقاي ميلاني نديده بودم.

-يعني شما جلد سوم را در چه سالي مطالعه کرديد؟

در همين سال هاي اخير در سال 82 يا 83.

-اما جلد اول و دوم را در دهه 60 خوانده بوديد.

بله در آن زمان اين دو جلد کتاب را ديده بودم و تشخيص هم دادم که اين کتاب، کتاب خوبي است. اما اين نکته هم مهم است که خود کولاکوفسکي مي گويد؛«در فرانسه فقط دو جلد اول و دوم چاپ شد و ناشر کتاب (که شرکت فايارد بود) هرگز توضيح نداد چرا جلد سوم را منتشر نکرد.» اما من به شما دليل آن را مي گويم؛ جلد سوم بي ارزش بود. اما مساله من بي ارزش بودن جلد سوم نيست. مساله من اين بود که تصميم گرفتم اصلاً با آقاي ميلاني کار نکنم.

-قبل از اينکه به آقاي ميلاني بپردازيم، لطفاً بفرماييد شما به چه دليل جلد سوم کتاب کولاکوفسکي را بي ارزش مي دانيد؟

دو جلد اول کتاب مسائل را به گونه يي اصولي طرح و رد و تحليل و نقد مي کند ولي جلد سوم اين گونه نيست.

-يعني بار محققانه جلد سوم کمتر است؟

بله بسيار کم است. اما در جلد اول و دوم بار محققانه کتاب بسيار زياد است. تحقيق خيلي خوبي صورت گرفته و تحليل هاي بسيار خوبي مطرح شده است. ولي جلد سوم اين طور نيست و فرانسوي ها هم حاضر به چاپ آن نشدند. اما دليل من در عدم چاپ اين کتاب ضعف کيفي جلد سوم نبود. دليل من عدم تمايلم نسبت به ادامه همکاري با آقاي ميلاني بود. من در سال83 درباره ايشان متوجه چيزي شدم و به نماينده ايشان هم گفتم نمي خواهم با ايشان کار کنم.

-شما به آقاي ميلاني توضيح داديد چرا تمايلي به ادامه همکاري با ايشان نداريد؟

به نماينده ايشان توضيحاتي دادم که الان ديگر دليلي نمي بينم آن توضيحات را در اينجا تکرار بکنم.

-در واقع مواضع يا کنش سياسي ايشان را نمي پسنديديد؟

بله، فرض کنيم اين گونه بوده است. ببينيد من در طول فعاليت 40 ساله ام به عنوان ناشر، همواره از کارکردن با افرادي که ممکن است شائبه هايي را هم براي من ايجاد کنند، احتراز کرده ام.

-اگر شما جلد سوم را باارزش ارزيابي مي کرديد، باز هم همکاري تان را با ايشان قطع مي کرديد؟

بله، چرا که من مي خواستم ارتباطم با آقاي ميلاني قطع شود.

-اگر با مواضع سياسي ايشان مشکلي نداشتيد اما جلد سوم را همچنان بي ارزش مي دانستيد،چطور؟

ما معمولاً کتاب هايي را که سفارش ترجمه آنها را مي دهيم، قبلاً ديده ايم. اما با اين حال من بسياري از کتاب هايي را که شخصاً با آنها مخالف بوده ام، چاپ کرده ام. يک نمونه اش، کتاب فلسفه کانت است. من شايد با اين کتاب مخالف باشم اما دليلي براي عدم انتشار آن نمي بينم.

-نطفه ترجمه اين کتاب چطور شکل گرفت. انتشارات آگاه به عباس ميلاني ترجمه اين کتاب را پيشنهاد کرد؟

نه. آقاي ميلاني جلدهاي اول و دوم کتاب را آوردند و من اين دو جلد را ديدم و به عنوان ناشر به ايشان پيشنهاد دادم که اگر ترجمه اين کتاب را تمام کند، ما معادل همان حقوق دانشگاه را به ايشان پرداخت مي کنيم.

-در واقع ايشان مي خواست کتاب را ترجمه کند و در جست وجوي ناشر مناسب بود.

بله. ضمناً در آن زمان ما «نقد آگاه» را منتشر مي کرديم و آقاي ميلاني در اين زمينه نيز نوعي همکاري با ما داشتند. يعني مقاله مي دادند و مقالات آن زمان ايشان، الان هم موجود است.

-ظاهراً عباس ميلاني معتقد است جلد سوم کتاب به دليل پرداختن به دوره استالين و نقد استالينيسم، با فشار مارکسيست هاي ايراني به مرحله چاپ از سوي انتشارات آگاه نرسيد.

نه، اين طور نيست.

-در اين ميان، مشخصاً آقاي ناصر زرافشان متهم هستند.

من براي آقاي زرافشان احترام خاصي قائل هستم ولي ايشان گرفتارتر از آن است که مورد مشاوره ما قرار بگيرد. من هرگز به ياد ندارم که ما درباره کتابي با ايشان مشورت کرده باشيم. دسترسي به ايشان هم کار ساده يي نيست، چرا که آدم بسيار گرفتاري است. البته مرسوم است که بسياري از اهل قلم طرف مشاوره ناشران قرار مي گيرند ولي ما هرگز اين شانس را نداشته ايم که ايشان حتي مورد مشاوره ما قرار بگيرد. آقاي زرافشان هيچ نقشي در اين قضايا نداشتند.

-آقاي ميلاني در يادداشت کوتاهي مدعي شده اند پس از عدم انتشار جلد سوم، از شما به عنوان ناشر کتاب در اين باره توضيح خواسته اند و شما هم گفته ايد چون منتقدان کتاب فرصتي براي پاسخ دادن به آن ندارند، انتشارات آگاه هم رغبتي به چاپ کتاب ندارد. ظاهراً منظور ايشان از منتقدان کتاب هم مارکسيست هاي ايراني بوده است که تريبوني براي نقد کتاب نداشتند.

يعني من اين پاسخ را به ايشان داده ام؟

-بله، اما ظاهراً گفت وگوي شما و ايشان در اين باره، غيرمستقيم و با واسطه بوده است. يعني شما با واسطه به ايشان گفته ايد منتقدان کتاب در ايران تريبوني براي دفاع از مارکسيسم ندارند و انتشارات آگاه نيز در چنين شرايطي تمايل به چاپ کتاب ندارد.

اين حرف ممکن است درست باشد اما چنين چيزي را به خاطر ندارم.

-عباس ميلاني همچنين گفته است در سال هاي عدم انتشار کتاب، به رغم تماس هاي مکرر من و دوستانم، از چاپ کتاب خبري نشد.

اين حرف درست نيست. حتي به نظر من ناروا است. اولاً من زماني که فرصت حروفچيني مجدد و امکان اخذ مجوز چاپ کتاب را به دست آوردم، به زحمت آدرس اي ميل آقاي ميلاني را پيدا کردم. زماني هم که ما مي خواستيم در شرايط جديد کتاب را به دست نشر بسپاريم، متوجه شديم ويرايش منوچهر صفا بسيار قديمي است و به درد کار امروز نمي خورد يعني با توجه به غناي واژگان پديدآمده در ادبيات سياسي امروز، اين کتاب بسيار عقب مانده است و از لحاظ ترجمه در سطح بسيار قديمي و پاييني قرار داشته و نياز به ويرايش مجدد دارد. بنابراين من از يکي از همکارانم خواهش کردم کتاب را مجدداً ويراستاري کند و به همين دليل بايد موافقت آقاي ميلاني را هم براي اين کار اخذ مي کردم. من به زحمت توانستم آقاي ميلاني را پيدا کنم و اين موضوع را به اطلاع ايشان برسانم.

-تصميم به ويرايش مجدد کتاب مربوط به چه سالي بود؟

اوايل دهه 80 بود. به هر حال ما اين موضوع را به اطلاع ايشان رسانديم و ايشان هم اعلام موافقت کردند. حتي از امکان چاپ کتاب اظهار خشنودي کردند. در هر صورت ما ويرايش مجدد کتاب را براي آقاي ميلاني فرستاديم و ايشان هم آن را تاييد کردند و جلدهاي اول و دوم زير چاپ رفت. اما جلد سوم به دليل آن کسري 150 صفحه يي اش ،زير چاپ نرفت. البته من هم هنوز آن را نخوانده بودم. اما همان طور که گفتم، دليل عدم چاپ اين کتاب از سوي انتشارات آگاه، مواردي از اين دست نبود. دليل اين امر، تصميم من مبني بر عدم تداوم همکاري ام با آقاي ميلاني بود.

-شما تمايلي نداريد راجع به چرايي اخذ اين تصميم، توضيح بيشتري بدهيد؟

نه، چون مي ترسم من هم مثل آقاي ميلاني شوم.

-آيا اين نگرش شما که چون فلان پژوهشگر در فلان موسسه امريکايي مشغول فعاليت است، پس ما با او همکاري نمي کنيم، نگرشي چپگرايانه نيست؟

بايد ديد اين پژوهشگر در آنجا چه کاري انجام مي دهد. ممکن است فعاليت اين پژوهشگر در حوزه ايران شناسي باشد اما گاهي نيز ممکن است اين فعاليت در خصوص پروژه دموکراسي سازي در ايران آن هم با راهنمايي بعضي از نهادهاي بسيار عجيب و غريب باشد.

-يعني شما از باب مخالفت با پروژه دموکراتيزاسيون در ايران با آقاي ميلاني قطع همکاري کرديد؟

اجازه بدهيد وارد اين بحث ها نشويم. من به عنوان آدمي که در اين کشور دارم کار مي کنم بايد اين حق را داشته باشم که از برخي آدم ها خوشم نيايد و نخواهم با آنها کار کنم.

-آخر ممکن است اين فرمايش شما اين شائبه را ايجاد کند که شما از باب مخالفت با دموکراسي با آقاي ميلاني قطع همکاري کرده ايد.

من گمان نمي کنم در اين کشور شاغلان هيچ شغلي بيش از ناشران احتياج به دموکراسي داشته باشند. ما ناشران خيلي به دموکراسي نياز داريم.

-پس در واقع شما با موسساتي که در راستاي پررنگ کردن نقش امريکا در گذار به دموکراسي در کشورهاي جهان سوم فعاليت مي کنند، مخالف هستيد و تز عهده داري دموکراتيزاسيون در سطح جهاني از سوي امريکا را رد مي کنيد. يعني شما چنين نقش و ديدگاهي را نمي پسنديد.

البته قرار نيست ما بحث سياسي کنيم اما بله، من چنين ديدگاهي را نمي پسندم و تمايلي ندارم با کارگزاران اين ايده همکاري کنم.

-آقاي ميلاني اين نکته را هم گفته اند که انتشارات آگاه با طرح بهانه هايي نظير مميزي کتاب، گراني کاغذ يا عدم دسترسي به کاغذ، از چاپ کتاب سر باز مي زد. شايد استدلال مربوط به مميزي کتاب را شما در دوران پيش از دوم خرداد با ايشان مطرح کرده باشيد. اما آيا واقعاً دلايلي نظير گراني کاغذ يا عدم دسترسي به کاغذ را هم مطرح کرده ايد؟

من به خاطر ندارم چنين چيزهايي را به ايشان گفته باشم. البته ما در کار نشر همواره گرفتار گراني و نايابي کاغذ بوده ايم. ولي من به ياد ندارم چنين حرف هايي را به آقاي ميلاني زده باشم. من گفتم که کتاب را پس از توقيف ، کنار گذاشتيم تا زماني که گشايشي در کار نشر کتاب پديد آمد.

-البته شايد کسي غير از شما چنين حرفي را به ايشان گفته باشد و آقاي ميلاني هم آن را حمل بر راي و موضع شما کرده باشند. يعني شايد کل ماجرا محصول يک سوءتفاهم است.

بله، متاسفانه کساني که در خارج از کشور هستند از آنجايي که دسترسي مستقيم به داخل کشور ندارند گاهي دچار توهم مي شوند.

-يعني مي خواهم بگويم مدعيات عباس ميلاني عليه شما -که شما آنها را از اساس تکذيب مي کنيد- بر فرض عدم صحت نيز ممکن است سخناني غيرمغرضانه باشد؟

ممکن است.

-ايشان همچنين گفته اند پس از اينکه کار نشر کتاب به مشکل برخورد، به انتشارات آگاه اعلام کرده اند حاضرند کل مبلغي را که به عنوان حق ترجمه دريافت کرده اند به دلار زمان ترجمه کتاب به انتشارات آگاه پس بدهند و کتاب را خودشان در اختيار بگيرند.

آقاي ميلاني هرگز چنين حرفي را به من نزدند. يعني با واسطه گفته اند؟

-در اين باره توضيحي نداده اند. شما اين سخن ايشان را هم تکذيب مي کنيد؟

اصلاً هرگز چنين بحثي بين من و ايشان نبوده است.

-اجازه بدهيد اين سوال را هم مطرح کنم که شما به عنوان مدير انتشارات آگاه از طرف فرد يا افرادي يا يک جريان سياسي يا فرهنگي براي عدم چاپ جلد سوم اين کتاب تحت فشار قرار داشتيد يا نه؟

مطلقاً خير.

-پس اين مدعا را که اعمال نفوذ يا فشار استالينيست هاي ايراني مانع از چاپ اين کتاب شد، تکذيب مي کنيد و آن را در بهترين حالت، نوعي توهم مي دانيد؟

قوياً تکذيب مي کنم. الان استالينيست هاي رسمي هم ديگر اين گونه به استالين وابسته نيستند. استالينيست هاي رسمي قديمي مان را عرض مي کنم.

-در مورد ناصر زرافشان اين نکته هم مطرح است که ايشان به رغم اينکه قدرتي در نظام سياسي ايران ندارد اما به عنوان يک عضو بلندپايه کانون نويسندگان ايران داراي نفوذي است که مي تواند يک ناشر را از نشر کتابي در نقد مارکسيسم بازدارد. شايد اشارات تلويحي عباس ميلاني در مورد نقش زرافشان در عدم چاپ اين کتاب از سوي انتشارات آگاه، مبتني بر چنين استدلالي است.

من گمان مي کنم آقاي ميلاني در تنهايي و غربت چيزهايي را براي خودشان تصور کرده اند که با واقعيات اينجا اصلاً تطبيق نمي کند. متاسفانه بعضي از اين تصورات نيز ناروا و به کلي نامربوط است.

-البته عباس ميلاني هم در يادداشت خودشان اسمي از ناصر زرافشان نياورده است اما تا جايي که من اطلاع دارم اشاره ايشان به ناصر زرافشان يا لااقل افرادي نظير آقاي زرافشان است.

تا جايي که من به خاطر دارم آقاي ميلاني مصاحبه يا مقاله يي در مورد نقش روشنفکران چپ در ايران به چاپ رساندند و آقاي زرافشان به اين مقاله پاسخ دادند. شايد اين پاسخ آقاي زرافشان، عباس ميلاني را به ورطه اين توهم انداخته است که آقاي زرافشان با توجه به محتواي پاسخ شان، احتمالاً مانع از چاپ کتاب جريان هاي اصلي در مارکسيسم از سوي انتشارات آگاه شده اند. يعني چيزهايي مثل چپگرايي آقاي زرافشان، عضويت ايشان در کانون نويسندگان و مثلاً نفوذ احتمالي اش بر انتشارات آگاه را جفت و جور کرده اند و به نتيجه مذکور رسيده اند. به نظر من اين تصورات واقعاً ناروا است.

-اين کتاب پس از مناظره قلمي زرافشان و ميلاني از انتشارات آگاه به نشر اختران تحويل داده شد؟

بله. احتمالاً اين کتاب بعد از آن مناظره به نشر اختران تحويل داده شد. البته من اين را دقيقاً به خاطر ندارم.

-به عنوان کلام آخر حرف خاصي درباره اين ماجرا داريد؟

فقط متاسفم که آقاي ميلاني اين گونه فکر کرده است. واقعاً باعث تاسف است. ايشان که خودشان را طرفدار دموکراسي مي دانند. بايد به ديگران هم اين حق را بدهند که تمايلي به انجام پاره يي از کارها نداشته باشند يا اينکه نخواهند برخي از ارتباطات را با پاره يي از افراد ادامه بدهند.

عناوين اين صفحه
کي و چگونه نامزد واحد را معرفي کنيم
لبه تيغ
فرضيات امروز
خبرهاي فردا
سايه دايي يوسف بر فراز ايران
توضيح ميلاني وافي و شافي است
تاريخ غمبار ترجمه جريان هاي عمده مارکسيسم
چه کسي سانسورچي است
مارکسيسم استالينيسم ندارد
تکذيب مي کنم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام