دوشنبه، 27 آبان 1387 - شماره 1823
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
يولافوآ
علي اکبر قاضي زاده

کاش تاريخ ما اينقدر غم انگيز نبود. شايد به همين ملاحظه باشد که بچه هاي ما چنين با گذشته خود بيگانه اند. تصور کنيد زن و شوهري از پاريس بيايند تهران، عقل سلطان صاحبقران ما را بدزدند، قراردادي با او ببندند و بعد بروند و با وسايل برگردند و دل خاک باستاني ما را بدرند، صدها صندوق بزرگ، گذشته ما را بار بزنند، ببرند و بعد ما را دست هم بيندازند.

ماجراي گنجي که در دل تپه هاي شوش خوابيده را «مارسل ديولافوآ» و همسرش «ژان» از يک انگليسي شنيدند. گويا آن انگليسي در شوش با مشکلات مربوط به فرهنگ مردم درگير شد و از شوش گريخت.

زن و شوهر حدود 130 سال پيش (1840ميلادي- 1260شمسي) با ميانجيگري دکتر تولوزان پزشک ويژه شاه که خود فرانسوي بود، توانستند موافقت ناصرالدين شاه را براي کاوش در تپه هاي شوش بگيرند. قرارداد بامزه يي هم نوشتند که مهم ترين بخش آن- به نفع دربار- اين بود؛ کاوشگران هرچه طلا يافتند، با شاه به تساوي تقسيم کنند. هيچ سندي در دست نيست که روشن کند در اساس يک مثقال طلا يافت شد يا نه.

مادام ديولافوآ خاطرات اين کاوش ها را نوشته و ايرج فره وشي آن را به فارسي برگردانده است؛ سرشار از ستايش جنس اروپايي و سرکوفت به انسان شرقي و ايراني، که خيلي زور دارد. گويا چهار سال تدارک سفر در پاريس طول کشيد. در سال 1884يک گروه چهار نفري- شامل يک نفر الجزايري وارد شوش شد. حاکم- فرماندار- شوش، مظفرالملک به دستور دربار بايد هم امنيت و آسايش گروه را برمي آورد و هم گروه را از نظر نيروي کار پشتيباني مي کرد و البته کوتاهي نکرد.

شوش سرزمين زمستاني هخامنشيان بود. اگر عقلي بود و اگر کار ميراث باستاني ما حساب و کتابي داشت، قياس ميان معماري، سنگ نوشته ها، ابزار زيست، هنر و... پارسه و شوش نکته هاي پرشماري را از تمدن ايراني مي توانست روشن کند. به مادام و مسيوي فرانسوي در اين غارت آشکار خرده مي گيريم. اما اين هم هست که خود ما در اين بيش از يک قرن در اين زمينه ها کارستاني نکرده ايم. بيشتر در پي نمايش و ستايش هستيم.

بگذريم. از آن خاطرات برمي آيد که گروه با کمترين مقاومت يا پرس و جويي در اين مورد برنخورده اند که چرا؟ ده ها کارگر محلي را با کمترين دستمزد در اختيار گرفتند و با دل فارغ سينه اين تپه تاريخي را هر طور دلخواه آنان بود، دريدند و شکافتند. محسن خان مظفرالملک (خان ناظر) به يکي از آقازادگان به نام ميرزاتقي ماموريت داد تا مراقب باشد گروه تخته هاي طلا را براي خود برندارد. اما گروه در اساس دنبال طلا نبود.

کاوش و بار کردن آثار باستاني شوش نه نمونه اول بود، نه آخر. فرستادگان اسپانيايي در مکزيک، پرو و بوليوي با تمدن هاي آزتک و مايا همين کار را کردند. انگليسيان و همين فرانسويان به همين شکل ميراث باستاني مصريان را بار زدند و بردند و...

مادام ديولافوآ براي خود آتشپاره يي بود. به عنوان سرباز در الجزاير جنگ کرده و زبان عربي را همان جا آموخته بود. در الجزاير و در ايران، مو را کوتاه نگه مي داشت و لباس مردانه مي پوشيد. سرپرستي گروه را هم او داشت، نه مسيو مارسل.

سفر دوم از زمستان 1886 آغاز شد. گروه را اين بار يک ناو جنگي فرانسوي به بوشهر آورد و تحويل داد. به نوشته مادام، سفر دوم تنها 15هزار فرانک هزينه حفاري داشت. گروه توانست به ويرانه هاي کاخ برسد. ديوار بيروني خرابه کاخ اصلي شامل هزاران قطعه سنگ مکعب مستطيل تراشيده بود که ضلع بيروني آن را تراشيده و بعد با فناوري کم نظيري- مثل کاشي- لعاب داده بودند. بي ترديد طراحي، تراش، رنگ آميزي و هماهنگ کردن اين تعداد سنگ و سپس چينش نهايي آن، براي پديد آوردن چنان نقش هاي عظيمي، مي توانست و بايد افتخار تاريخ معماري و هنر ايراني باشد. نقش برجسته سربازان جاويدان هخامنشي که طرح پارچه لباس و جنگ افزار سربازان به روشني پيداست، نيز نقش برجسته شير و نقش برجسته نبرد گاو- شير با سرباز هخامنشي که زماني پشت اسکناس ما چاپ شده بود، از جمله اين کشف هاست. غير از اين، قطعه هاي چندين ستون تراش دار، لوح هاي سنگي به خط ميخي، خمره هاي بزرگ دفن مردگان، زينت ها و ابزارهاي فلزي، جنگ افزارهاي گوناگون و... از جمله يافته هاي آن کاوش است.

تمام اينها و خدا مي داند چه چيزهاي ديگر را در چند صندوق بزرگ بار جا دادند، روي گاري بار زدند و به ساحل کارون رساندند. همه اين کارها زير نظر مقام هاي محلي و به دست نيروي کار ايراني صورت گرفت؛ بدون کمترين مزاحمت و اعتراضي،

يادم رفت يک نکته معنادار را بنويسم؛ عزيزان کاوشگر تا هر جا امکان داشت پيش رفتند و برداشت کردند. اما چيزهايي هم بود که قابل کندن و بردن نبود. شما اگر جاي مادام و مسيو بوديد، چه مي کرديد؟ اشتباه کرديد. نه،

مادام نوشته است که تنديس گاو دوسر- يک تکه- نزديک به 12تن وزن داشت و؛ «نتوانستم بر خشم خود مسلط شوم. پتکي به دست گرفتم و به جان حيوان سنگي افتادم و ضرباتي وحشيانه به آن زدم. سرستون در نتيجه ضربه هاي پتک، مثل ميوه رسيده شکافت.»

مي خواهم يک ماجرا را بنويسم که هم خنده دار است و هم غمبار؛ «ماموران گمرک عثماني روي اروندرود، جلوي کاروان را گرفتند که بايد حق گمرک دولت عثماني پرداخته شود. چند روزي طول کشيد تا حاکمان ايراني و نمايندگان سياسي غربي پا به ميان بگذارند تا کاروان بگذرد،»

بگذريم. يعني چاره يي هم نيست. حدود دو سال بعد ناصرالدين شاه در سفر دوم به اروپا به لوور دعوت شد تا حاصل کاوش هاي شوش را ببيند. شاه نوشته است؛ «داخل اتاقي که اسباب دلافوآ بود، شديم. اسباب زيادي نياورده است، ولي اين که آورده، خوب است. صورت سربازان دارا- داريوش- آورده، سنگ هاي بزرگ که آن وقت ستون عمارت دارا بوده... وشکل گاو داشت، آورده بود و از اين قبيل. خيلي چيزهاي خوب بود،»

صبر کنيد الان تمام مي کنم. موزه لوور در طبقه «بي-2» يعني زير زمين، تالاري دارد به نام «لو پرس». آن يافته ها را در همين تالار چيده اند. اگر رفتيد، جاي ما را هم خالي کنيد.
دکان آشنا
خانواده آپاراتي ها
مهسا حکمت

پنچرگيري شغل خانوادگي آنها است. عثمان پدر خانواده دست چپش دچار مشکل شده و به همين خاطر پس از 13 سال آپاراتي را کنار گذاشته است. حال فرزندانش کار پدر را ادامه مي دهند. صميم 17 ساله و سمير 15ساله مدرسه خود را رها کرده اند. سمير صبح به صبح کرکره هاي مغازه را بالا مي زند. تا عصر پنچري چرخ ها را مي گيرد، بالانس مي کند و تنظيم باد. عصرها به مغازه آبميوه فروشي سر کوچه مي رود و چرخ هاي باقيمانده را به دست برادرش صميم مي سپارد.

بيشتر مشتري ها يا موتورسوارها هستند يا رانندگان تاکسي. اگر چرخ هاي ماشين هاي سنگين به تورشان بخورد عثمان را خبر مي کنند. بيمه نيستند و مغازه را اجاره کرده اند. هر بار ماموران بيمه سراغ شان مي آيند، بچه ها آنها را دور مي زنند و هر بار بهانه يي مي آورند. تاکنون مشکلي پيش نيامده و آب از آب تکان نخورده است.

مغازه شان کوچک است و نقلي. روي ميز جدا از نيازمندي هاي همشهري يک ژل سبز و شانه يي دم باريک جا خوش کرده اند. بالاي هر کدام از وسايل داخل پنچرگيري آينه کوچکي نصب شده است. موهايشان مدل ميکروبي است و برق مي زند. دستکش دارند اما با اين حال دستشان سياه است. خواهر 6 ساله شان از زماني که وارد مغازه شده است در حال توضيح دادن روش پنچرگيري است. انواع روش ها را توضيح مي دهد. عجيب است که تمامش را درست مي گويد. مغازه دارهاي اطراف که همگي همسن و سال سمير هستند، دورش جمع شده اند. جالب است که در اين راسته بيشتر پدران بنا به دلايلي کار نمي کنند و فرزندان شان در مغازه ها مي ايستند. همه بچه ها که به نوعي همکار محسوب مي شوند زماني همبازي هم بوده اند، شايد دليل صميمي بودن زيادشان نيز همين باشد. خانه عثمان در کوچه يي چسبيده به پنچري است. کوچه يي باريک که ديوارهايش با عشقه سبز شده اند.
آب گرفتگي در بلندبالاي بالابلند شهر

حميدرضا ابراهيم زاده

مي گويند در اين دنيا همه چيز به همديگر مرتبط است. براي مثال همين توده هاي ابري که يحتمل الان بالاي سر شما است مي تواند اوضاع و احوال اقتصادي، سياسي و بلکه روحي شهري را به هم بريزد. مصداق بارزش همين برج ميلاد و باران هاي اخير است که رستوران آدم هاي خيلي مهم يا همان از ما بهتران يا همان VIPاش را کمي دچار آب گرفتگي کرد. البته قدما در تواريخي که نوشته اند هرگز از آب گرفتگي در ارتفاع سيصدوخرده يي متري سخني نگفته اند اما اين هم از اقتضائات دنياي مدرن است.

اينکه چرا اين طور شد در بحث هاي کارشناسي چندان مکشوف نشد چرا که يکي از مسوولان برج از اول منکر وجود چنين مشکلي در اين بلندبالاي بالابلند پايتخت شد و بعد از کمي اصرار آب گرفتگي را مرتبط با انزال نابهنگام نازل اطفاي حريق رستوران آدم هاي خيلي مهم برج دانست اما يکي که خيلي مسوول تر بود مشکل را عايق کاري ناقص سقف همان رستوران صدرالذکر دانست. چند منبع آگاه هم که نخواستند نامشان فاش شود اساساً آب گرفتگي را ناشي از تعجيل سازندگان براي افتتاح بهنگام اين برج در يک ماه گذشته دانستند و شرايط شتاب زده را باعث فراموشي امر مهمي مانند عايق کاري عنوان کردند.

در اين ميانه مقدار معتنابهي شهردار از کلانشهرهاي بزرگ 30 کشور دنيا هم قرار است وارد تهران شوند تا در اجلاس کلانشهرهاي آسيايي شرکت کنند و از قضا در همين رستوران VIP با شهردار تهران چاي بنوشند و از ويو يا به قول فارسي زبانان چشم انداز تهران لذت ببرند. حالا آبروي پايتخت پيش اين اجنبي ها بسته به توده هاي پرفشار يا نمي دانم کم فشاري است که آخر ما ملتفت نشديم کدامشان باران زا است. بازهم همان منابع آگاه از عايق نشدن سقف و بي مهري پيمانکار خارجي براي پايان دادن به اجراي نماي شيشه يي خبر دادند که عنقريب باران بيايد و زحمت مهندسان ايراني را پيش چشم شهلاي خارجي ها از رونق بيندازند.

حالا تصور کنيد شهردار فلان کلانشهر آسيايي، بلکم اروپايي در رستوران زيباي برج نشسته است که ابرهاي حامل باران مانند تير جفا و خدنگ بلا روي شهر مي نشينند و نم نم باران زيبايي شب تهران را دوچندان مي کند و آقاي شهردار در خلسه اين زيبايي کلي حال مي کند که سقف چکه مي کند و حال بنده خدا را مي گيرد.

اين اصرار به افتتاح نيمه کاره چند صباحي است که بلاي جان مديريت شهري تهران شده و پروژه هاي تهران را به سرنوشت رستوران برج ميلاد دچار کرده است. هر چه اصحاب رسانه و دلسوزان از سر همان سوزش دل لابه مي کنند که برادران لطفاً اين روزشمارهاي کنار طرح را برداريد در عوض پروژه ها را صحيح و سالم تحويل دهيد متاسفانه خريداري ندارد.

در پايان اشاره به اين نکته هم خالي از لطف نيست که پيگيري ابتدايي اين خبر از مدير محترم روابط عمومي يادمان سازه صورت گرفت و جناب جعفري البته اين خبر را تاييد و فقط درخواست کرد نامي از ايشان آورده نشود اما درست فرداي همان روز در مصاحبه با خبرگزاري ايرنا اين خبر را گاف «روزنامه به اصطلاح اصلاح طلب» اعتماد دانست و رجانيوز و چند سايت ديگر هم با شادماني توضيحات ايشان را منتشر کردند. پيشترها انصاف خبري هم موضوعي در دنياي رسانه بود، يادش به خير.
ايميل صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com
عناوين اين صفحه
يولافوآ
خانواده آپاراتي ها
آب گرفتگي در بلندبالاي بالابلند شهر
ايميل صفحه آخر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام