مصطفي پورنجاتي
طبق يک تعريف، سبک شاعر، مجموعه يي از رفتارهاي غيرمعمول و هنجارگريز (ضدنرم) با زبان است که بسامد بالايي داشته باشد. البته اينکه آيا هرگونه خروج از شيوه متداول کاربرد زبان در شعر، منجر به پيدايش سبک مي شود يا نه، پرسشي اساسي است که در زبان فارسي، دکتر محمدرضا شفيعي کدکني در مقدمه پژوهش «موسيقي شعر» به برخي ابعاد آن پرداخته است. بحث سبک، البته در متون زبان شناسيک نيز مطرح شده است. اما آنچه مورد توافق است، اين است که اگر شاعري صاحب سبک باشد، گويا بدون وجود نامش در کنار شعر نيز شناختني است؛ چرا که امضاي شاعر، سبک اوست. طنين عشق حماسي در شعر شاملو حتي بي ذکر نام او آنقدر سنگين و شنيدني است که نه فقط در کارهاي خود او، که در آثار متاثر از شعر او پژواک دارد.
«روياهاي کاغذي ام»، گزينه شعرهاي شهاب مقربين از سال 53 تا 85 است. در اين دفتر شعر، چند عنصر به مثابه اجزاي امضاي شعري او يافتني است، که منتقدان نيز به آنها اشاره مي کنند؛ سادگي زبان (هرچند اين سادگي بايد توصيف شود و ابعاد ويژه آن در شعر مقربين نمايانده شود)؛ درونه غمگين، بيان روايي و تصاوير تازه. اما گمان مي کنم در نقدها به چند ويژگي شعر او چندان يا تاکنون توجه نشده است؛ طنز ملايم، تصويرهاي يگانه تفصيلي و گسترده (در مقابل تصاوير پراکنده و پرشمار)، پرداخت نوعي قافيه در شعر سپيد، ساختار روايتي مينياتورگرا، تکنيک غافلگيري و تصاوير زباني.
در اين نوشته، بر دو ويژگي سبکي آخر (تکنيک غافلگيري و تصاوير زباني) در شعر او درنگ مي شود.
وقتي زبان تصوير مي سازد
ديگر چيزي نمي خواهم/ مگر صداي نجوايي/ که چيزي بگويد پنهان/ پنهان کند سکوت مرا...(ص 134)
«پنهان» در بند سوم شعر با بند چهارم چه تفاوتي در کاربرد يافته است؟ در بند سوم «پنهان» به معناي آهسته و در بند چهارم در ترکيب با فعل «کردن» به معناي مخفي کردن به کار رفته است. اين شيوه سرايش، تصويرسازي با زبان است. وقتي واژه ها در کاربردي تقابلي- تکراري، معناهاي ديگر خود را فاش مي کنند، اين گونه تصاوير ساخته مي شوند. اين تصاوير، در ظاهر مغاير ايماژهايي هستند که با کمال گستردگي، در کار بسياري از شاعران امروز منتشر مي شوند و فرآورده صنايع بديعي مانند مجاز، تشبيه و استعاره هستند. تصويرهاي زباني، شايد هيچ ردي از ايماژ در ظاهر شعر بر جاي نگذارند و تصور زباني خالي از تصوير را به ذهن متبادر کنند. اما به کارگيري آنها نمادي از تسلط شاعر بر رموز و امکانات پنهان هر زبان و در واقع دانستن «بازي هاي زباني» است؛ مهارتي که در آثار سعدي بسيار ديده مي شود؛ فرق است ميان آن که يارش در بر/ با آن که دو چشم انتظارش بر در. اين بيت سعدي نمونه يي از شگرد زباني بازي با حرف اضافه است که در آثار او فراوان پيدا مي شود. اين بازي هاي (تصاوير) زباني، صورت هاي متعدد دارد؛ بازي با اسم ها، فعل ها و ترکيب ها و اصطلاحات.
بايد گفت از نقطه هاي سبک گريز شعر، استفاده از همين تکنيک هاست؛ بدين معنا که گويا هيچ شاعري نمي تواند آگاهانه و با قصد قبلي، از اين بازي هاي زباني بهره گيرد؛ زيرا شعر او را ساختگي و غيرطبيعي مي سازد. شعر شهاب مقربين با وقوف بر چم و خم امکانات زبان فارسي به شکل دلپذير و البته عميقي از اين تصاوير زباني برخوردار است؛ افتادم/ به جاده يي که دوست مي داشتم/ و جاده مرا برد /برد/ برد/ به جايي که دوست نمي داشتم (ص 98)
فعل «دوست مي داشتم» در اوايل شعر، چگونه در پايان شعر به «دوست نمي داشتم» منتهي مي شود؟ چگونه با کاربرد تقريباً يکسان يک فعل در فاصله سه بند (فقط با تغيير پيشوند «نـ») روايت به آنجا ختم مي شود که انتظارش را نداشته ايم،
...ديگر هيچ باراني نخواهد باريد/ و بادي نخواهد وزيد/ زيرا که توفان ها/ يک باره/ يک جا/ تپيدند/ در قلب تو/ و زان پس/ در گل و لاي لاي خواب ابدي (ص 81)
در بند پاياني، پس از «در گل و...»، خواننده منتظر ديدن «لاي» است تا تعبير هميشگي «گل و لاي» را ببيند؛ تعبيري مالوف و آشنا با ذهن. اما باز غافلگير مي شود و به جاي «لاي»، مي بيند؛«لاي لاي خواب ابدي» و جا مي خورد. اين يعني نهايت استخدام امکانات زبان براي خلق لحظه تصويري شاعرانه؛ تصويرهايي زبان محور.
اين صناعت ويژه شعري- که زبانگراست- گاه به واج آرايي (جناس) مي زند.
من که با هر راز/ زماني دراز/ مانده ام... (ص 97)
يا در اين نمونه؛ چه کسي تو را کشت/ چه کسي مرا کشت/ چه کسي با هزار پاي عقربه وار/ دم و ساعت/ گرداگرد من/ قدم مي زند/ مرا مي کشد/ مرا مي کشد/ مرا و تو را/ به هزارتوي تار و تور درون... (صص 90 و 91)
که در آن «مي کشد» و «مي کشد» در نزديکي هم به کار رفته، و شعر در دو سطر بعدي، با فعل «مي کشد» ادامه يافته است. و نيز؛ کاربرد «تار» و «تور» در يک بند همين شعر.
گاهي نيز واج آرايي و بازي هاي زباني، ترکيب مي شوند و شکل هايي ديگر پيش مي آورند.
... ديگر روياي سوزان ستارگان سوسوزن/ از لابه لاي سوزن هاي کاج ها/ مرا در خود نمي برد/ مرا از خود نمي برد... (ص75)
«سوزان»، «سوسوزن» و «سوزن ها» در يک خوشه تصويري ـ زباني؛ و «مرا در خود نمي برد» با «مرا از خود نمي برد» در خوشه يي ديگر.
يا در بخشي از شعري ديگر... مي خواهم با باران ها سفر کنم/ از هرچه بگذرم/ روي درياها چادر زنم/ ميان شن شنا کنم/ از هوا جدا شوم/ به خلاء عشق بپيوندم/ که مرا مي آکند/ که مرا مي کند/ از زمين و هوا/ و مي پراکند / آنجا که هر چه رها شده است... (ص 73) در اين اثر «مي کند»، «مي کند» و «مي پراکند» در يک سمت، و «شن» و «شنا» را در کنار هم ببينيد.
در مواردي هم عيناً و درجا کلمه يي تکرار مي شود، اما با دو معنا... خسته ام از خسته ام... (ص 72)
غافلگيري؛ همنشيني داستان و شعر
ابن سينا در فن الشعر يکي از وظايف و کارکردهاي شعر را به شگفت آوردن (تعجيب) مي دانست و خواجه نصير در اساس الاقتباس گفته بود هر چه تخيل، غريب تر و بديع تر باشد، لذيذتر است. اين گزاره ها تاکيد مي کنند که از رازهاي تاثير و شعريت شعر، نوعي حس نامنتظر است که از تازگي رفتار شعر با زبان و نيز با ذهن خواننده دست مي دهد. شايد علت ناپسند بودن بهره گيري شاعران از تصاوير قالبي و نيم مرده و کم حس شده، همين آشناشدگي تعابير براي مخاطبان باشد.
اين ويژگي در ادبيات داستاني با گره افکني و گره گشايي بروز مي کند و آن را از خصايص ذاتي داستان مي کند.
به نظر مي رسد لذتي که از شگفت زدگي در خوانش شعر دست مي دهد، از جمله ناشي از، يا همجنس با تکنيک هايي باشد که غافلگيرکننده است. اين غافلگيري در شعر شهاب مقربين، مرتبه يي خاص دارد که گاه مبتني بر گردش هاي روايي و پيچ هاي گره افکنانه از جنس داستانگويي است؛ هفت سر دارد/ هر يک بازيچه دستي/ بر باد مي رود/ تنها با يکي فرياد مي کشد... تا اينجاي شعر، تصور شما از تصاوير چيست؟ يک هيولاي هفت سر؟ جادوگري هولناک؟ اما ادامه شعر اين است؛ پيرمرد بادکنک فروش (ص 194)
در اين شعر، پايان پيش بيني ناپذير، موجد جا خوردن خواننده شده است.
اقيانوسي بود روياي ما/ در آن غرق شديم و/ ...
تا اينجاي شعر، سخن از روياست. نقطه مقابل کابوس که ماهيتي دهشتناک و بدآيند دارد و غرق شدن در اين اقيانوس، چه لذت هايي که ندارد و تو داني. پس بايد با روايت طربناکي رو به رو باشيم انگار. ادامه اين است؛ امواج/ به ساحل اين جزيره حقير/ چيزي جز جسدهاي بادکرده نياورد (ص 190) پس قضيه چيز ديگري است. ما به خواب خرگوشي رفته بوديم، و در خواب مرديم.
چقدر ساده/ شب/ مدادي سياه/ شعري آماده (ص 183) به واژگان اين شعر دقت کنيد؛ چقدر (تعبيري محاوره يي و از زبان روزمره)، ساده (کلمه نماد سادگي)، شب؛ مدادي سياه (وسيله نوشتن کودکان). اين کلمات خبر مي دهند که همه چيز رو به سادگي دارد. اما سطر آخر شعر مي گويد؛ شعري آماده. و به يکباره و بي درنگ، گويا بهمن سنگين «شعر» بر زمينه ساده سطرهاي پيشين (در واقع بر ذهن خواننده بي خبر) آوار مي شود.
ديگر چيزي نمي خواهم/ مگر صداي نجوايي/ که چيزي بگويد پنهان/ پنهان کند سکوت مرا/ مثل زمين گورستان/ که چيزي نمي خواهد / مگر صداي خش خش برگي از باد (ص 134)
از سطر اول تا؛«که چيزي بگويد پنهان» آراميم و اتفاقي نمي افتد. روايت، خطي پيش مي رود. اما گره اول اين است که آن صداي ملايم، فلسفه اش پوشاندن سکوت راوي است، جنبه روح نواز هم ندارد. و گره دوم؛ مثل زمين گورستان که....
ضربه اين جمله، در کنار ضربه گره اول، تقريباً تمام ثبات و سکون مخاطب را درهم مي شکند و همنوا با شعر، او را از فضايي به کلي آرام به فضايي مرده و مضطرب مي کشاند، در فاصله فقط چهار سطر.