چهارشنبه، 22 آبان 1387 - شماره 1818
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با مديا کاشيگر درباره «نويسنده حرفه يي»
سوداي نوشتن نويسنده سودايي
اميرحسين خورشيدفر

با مديا کاشيگر درباره حرفه يي نوشتن در حيطه ادبيات، سازوکار و ويژگي هاي آن و به خصوص مناسبات مالي بين ناشر، نويسنده و ديگر شيوه هاي کسب درآمد نويسنده گفت وگو کردم. «نويسنده حرفه يي» عنوان يکي ديگر از پرونده هايي است که در صفحه هاي ادبيات روزنامه «اعتماد» آن را به طرق مختلف پي خواهيم گرفت.

---

-شايد پربيراه نباشد بگوييم که عموم نويسنده ها اگر هم اين مساله را ابراز نکنند احساس مي کنند که ناشران حق و حقوق واقعي آنها را نپرداخته اند. بدبين ترها مي گويند حتي به تيراژ کتاب هم نمي شود اطمينان کرد. شکل عمومي پرداخت مالي ناشر به نويسنده ها در غرب به چه شکل است؟

واقعيت اين است که يک شکل و شيوه ثابت وجود ندارد. ما در جهاني زندگي مي کنيم که دو شيوه کپي رايت در آن رعايت مي شود که اعتبارشان تقريباً مساوي است. کپي رايت نويسنده و کپي رايت ناشر. در جهان انگلوساکسون کپي رايت حق ناشر است و در جهان اروپاي قاره يي کپي رايت متعلق به نويسنده است. ضمن اينکه در همان نظامي که کپي رايت متعلق به ناشر است، نويسندگاني هستند که حق و حقوق را از آن خودشان مي کنند و در سوي ديگر ناشراني هستند که به هيچ وجه نمي پذيرند صاحب حقوق معنوي اثر نويسنده باشد و تا نويسنده همه حقوق اثر را نفروشد، قرارداد امضا نمي کنند. در حقيقت قانون حاکم بر نشر جهان و با ملاحظاتي در ايران به نظر من قدرت چانه زني نويسنده است و جذابيت اثرش که باعث مي شود يک ناشر حاضر شود کتاب نويسنده يي را کلمه يي صد دلار بخرد و کتاب ديگر را صفحه يي يک سنت هم با اکراه بپذيرد. يا آنکه ناشري حاضر است نيم ميليون دلار به نويسنده يي بدهد و تضمين دهد براي چاپ اول يک ميليون دلار ديگر هم خواهد پرداخت و در طرف ديگر سکه هستند نويسندگاني که ناشر مي گويد اگر خودت پول بدهي و سرمايه بگذاري، اجازه مي دهم از مهر انتشارات من استفاده کني. همه اينها به عوامل متعدد ديگر برمي گردد. در ايران هم مولفاني داريم که15 ، 16 و 20 درصد پشت جلد مي گيرند و مولفان ديگري هستند که سالانه پنج هزار صفحه نوشته مثلاً رمان عامه پسند تحويل ناشر مي دهند و ماهانه 300 هزار تومان و حتي کمتر مي گيرند. ما در ايران مترجمي داريم که از قبل ترجمه هايش ماکسيما خريده و ويلا در شمال و مترجم ديگري که ترجمه اش کيفيت بسيار بالاتري دارد و خوشبختانه فقط اجاره نشين نيست، بنابراين همان که گفتم يعني قدرت چانه زني هم اثر و هم مولف و مترجم.

-يک تلقي رايج اين است که رمان خوب در ايران به اين علت کمتر نوشته مي شود که ما نويسنده تمام وقت حرفه يي که از راه نوشتن امرارمعاش کند، نداريم يا اگر هستند استثنا هستند. با اين تلقي موافقيد؟

اولاً مي دانيد که من شخصاً فکر نمي کنم در ايران رمان خوب نوشته نمي شود. ما تيراژهاي خوبي براي خيلي آثار در ايران داريم که فروش شان از نيم ميليون نسخه گذشته است. در مورد رمان بحث مي کنم. همين امروز صحبت رماني بود که در چاپ جديد قطعاً از مرز 800 هزار نسخه گذشته چون ناشرش روي جلد نوشته است چاپ مکرر. دوستي چاپ هاي اين رمان را جمع زده بود و تعريف مي کرد حتي اگر قرار باشد نويسنده اين رمان فقط يک درصد پشت جلد هم حق التاليف بگيرد قطعاً درآمد خيلي خوبي خواهد داشت. اما به تصور من مشکل ما يک آشفتگي مرزبندي است. اولاً خيلي از افراد براي اين نويسنده نشده اند که نويسندگي را در ذهن خودشان به عنوان يک شغل ديده اند بلکه نويسندگي برايشان سوداست. مي گويم سودا و نمي گويم ايدئولوژيک تا به کسي برنخورد. نويسنده سودايي درصدد تغيير و اصلاح جهان است. مي توانسته فيلسوف باشد، مي توانسته مصلح اجتماعي باشد، فعال مدني يا اجتماعي باشد، اما تصميم گرفته نويسنده شود. آدمي است که ايده هايي نسبت به جهان دارد و مي خواهد ايده هايش را از راه نوشتن بيان کند و پيش ببرد. اگر نسبت به ايده هاي آدم استقبالي نشان داده شود، بعيد نيست به نويسنده حرفه يي تبديل شود اما يادمان باشد هدف او نويسنده شدن نبوده. جمعيتي هم هستند که نويسندگي برايشان شغل است. بعضي پزشک مي شوند که بشريت را نجات دهند و بعضي پزشک مي شوند چون اگر متخصص باشند درآمد خوبي خواهند داشت. کسي که نويسندگي برايش يک شغل است هم به ارتقاي ادبي کارش فکر مي کند، همان طور که اگر پزشکي بخواهد در حرفه اش پيشرفت کند، لازمه اش مطالعه روزآمد و هميشه در جريان آخرين دستاوردهاي علمي بودن است. اما مشکل در اينجاست که در ايران، اگر از چند استثنا بگذريم، تنها يک نوع خاص از ادبيات به تيراژ بالا دست پيدا مي کند. وقتي چاپ اول رمان سيمين دانشور 35 هزار نسخه است، ايشان استثناست همان طور که محمود دولت آبادي استثناست. اما متاسفانه ادبياتي در ايران به فروش بالا دست پيدا مي کند که در اصطلاح فرانسوي به نام «ادبيات ايستگاه راه آهن» معروف است. همچنان که مي دانيد ادبيات ژنريک بازار تضمين شده يي دارد، اما به خاطر ضعف و حتي فقدان توليد ژانرهاي ادبي در ايران ما نتوانسته ايم نويسنده حرفه يي به مفهوم واقعي اش پرورش دهيم. نويسنده حرفه يي واقعي، نويسنده پليسي نويس يا وحشت نويس يا جاسوسي نويس يا حادثه يي نويس است، کسي است که مي تواند در طول سال دو رمان در جنس يا ژانري که در آن تخصص دارد، توليد کند و رمان هايش هم از کيفيت مطلوبي برخوردار باشند. غياب ژانرها به شدت حس مي شود؛ ژانرها خوني براي بقاي نشر است. اما ما مجبوريم اين خون را از خارج وارد کنيم. ژانرها را ترجمه مي کنيم. به همين خاطر نويسنده هاي خوب و مستعد ما همه جذب تلويزيون شده اند. به جاي رمان پليسي ما سالانه ده ها فيلم و سريال پليسي مي سازيم که بعضي وقت ها فيلمنامه هايشان خيلي قلدر و قوي است. ما ژانر جنگي هم نداريم، جالب است. به رغم اين همه سرمايه گذاري هاي کلان، سلطه نگاه ايدئولوژيک به جنگ باعث شده اين ادبيات هم نتواند به ژانر بدل شود. وقتش شده از خودمان بپرسيم چطور است که ما هيچ وقت داستان قهرمان هاي جنگي ايراني را در ادبيات مان نداشته ايم که بروند و دمار از روزگار دشمن خبيث درآورند و نتوانيم کتاب را تا به صفحه آخر نرسيده ايم زمين بگذاريم. هرچند ممکن است حرفم موجب سوءتفاهم شود، اما در هر توليدي، به نگاه بازار هم احتياج است. نزديک به 70 سال از جنگ جهاني دوم مي گذرد اما هنوز اين ادبيات در اروپا و امريکا توليد مي شود و هنوز هم پرمشتري است. امريکايي هاي قهرمان مي روند و آلماني ها يا ژاپني هاي خبيث را مي کشند و دليران نهضت مقاومت فرانسه دليرانه زير شکنجه ها مقاومت مي کنند و رمان هاي جنگي شان هم مثل نقل و نبات فروش مي کند ضمن آنکه البته کار تبليغي شان را هم انجام مي دهد. ما 20 سال بعد از جنگ خودمان هنوز نتوانسته ايم ژانر ادبيات جنگ را راه بيندازيم و در يک توليد بسيار انبوه، دست بالا پنج يا شش کتاب جنگي را مي توانيم سراغ کنيم که واقعاً نفس خواننده را مي گيرد که تازه اين پنج يا شش رمان هم به دليل ضعف پخش و معرفي و تبليغ، هيچ کدام در تيراژ مطلوب منتشر نشده اند و همه به اصطلاح در محاق اند. به تصور من باز مشکل اصلي برمي گردد به اينکه ما نويسنده حرفه يي نداريم. اين نيز ناگفته نماند که در کشورهاي پيشرفته قشري داريم از فرهيختگان که ذاتاً کتابخوان بالقوه است و غيابش در اينجا به شکل دردناکي حس مي شود. وقتي، آن هم در نيم قرن پيش، کتاب کلود لوي شروفس به نام «تب حاره» که يک کتاب فوق تخصصي است، در کمتر از چند هفته بالاتر از 200 هزار نسخه فروش مي کند، اين فروش نشان دهنده وجود يک پشتوانه بالقوه قوي از خوانندگان است که همان علاقه به کتاب سخت خوان اما ارزشمند علمي را در وقت خودش متوجه رمان هم مي کند. البته مي شود به اين دلخوش بود که به دلايل وضعيت اجتماعي و سياسي خاص ايران، کتابي مثل «جامعه شناسي نخبه کشي» هم پرفروش مي شود. اما چنين شانسي براي رمان وجود ندارد. پارسال، يعني در 2007، رمان منتخب کتابفروش هاي فرانسه، کتابي بود که شايد بشود اسمش را به فارسي «خوش پوشي جوجه تيغي» ترجمه کرد. اين رمان بسيار سخت خوان است، خيلي سخت خوان تر از سخت خوان ترين رمان هاي ايراني اما وجود همين قشر فرهيخته کتابخوان بالقوه که صحبتش شد، باعث مي شود رمان فروخته و خوانده شود چون پشت سر رمان اين عنوان هست که «رمان منتخب کتابفروش ها» است. از همين جاست که مي گويم يک مشکل ديگر ما هم نبود يک قشر فرهيخته کتابخوان بالقوه است.

-به جز نويسندگاني که فروش تضميني دارند و دوربين خبرنگاران آنها را مثل ستارگان سينما تعقيب مي کنند، هستند نويسندگان حرفه يي ديگري که اينقدر محبوب و معروف نيستند. تيراژ آثار بسياري از نويسندگان شاخص و نخبه گرا در اروپا چيزي است حدود تيراژ دو سه هزارتايي خودمان، تازه اگر کمتر نباشد. اما آنها هم نويسنده حرفه يي هستند. سازوکار تامين زندگي آنها در نظام نشر و توليد ادبي کشورهاي پيشرفته چگونه است؟

درست مي گوييد. در کشورهاي مختلف بنابر شيوه اداره شان، سيستم هاي متفاوتي براي نگهباني از ادبيات و ذات ادبيات مستقر است. در ايالات متحده که دولت يک دولت حداقلي است، نهادهاي مدني خصوصي براي آنکه شيوه يي از درک و انديشيدن جهان بقا داشته باشد، به جريان هاي ادبي که با اين هدف همسو مي بينند کمک مي کنند. در کشور فرانسه که دغدغه خيلي شديد و شايد مضحک استثنا ماندن در جهان وجود دارد، دولت براي حفظ آنچه شاخص فرانسوي است در زمينه هاي فرهنگي گوناگون سياست هاي حمايتي مختلفي دارد. قطعاً هيچ شاعري نمي تواند با فروش کتاب هايش در فرانسه زندگي کند. وقتي قرار شد اشعار ليونل ر. را به فارسي ترجمه کنم ازم پرسيد؛ «فکر مي کني تيراژ کتاب در ايران چقدر باشد؟» گفتم؛ «دو هزار نسخه.»

گفت؛ «دوهزار نسخه؟ تيراژ من در فرانسه دويست نسخه است،» و ليونل ر. جايزه ملي شعر فرانسه را برده بود و شاعر بسيار بزرگي است. شايد بعد از ايو بون فوا بزرگ ترين شاعر زنده فرانسه باشد. ولي دولت وظيفه خودش مي داند از شعر و شاعري حمايت کند. بنابراين در برنامه درسي دانش آموزان دو ساعت درس شعر مي گذارد و از شاعرها مي خواهد شعر را در مدارس تدريس کنند. هم شاخصه فرانسوي بودن حفظ مي شود، هم به هرحال اين درآمدي براي شاعر است. نه اينکه موافق اين سياست باشم يا آن را توصيه کنم. از باب مثال گفتم. شخصاً هيچ دليل عقلاني نمي بينم براي فيلمي که قرار نيست حتي پانصد هزار يورو هم فروش کند، کمک سه ميليون يورويي پرداخت شود؛ کاري که دولت فرانسه مي کند تا شاخصه يا استثناي فرانسوي حفظ شود. اما اگر شاعري در فرانسه دو يا سه دفتر شعر درآورد، مي تواند اطمينان داشته باشد که برخلاف نيمه اول قرن بيستم از گرسنگي نمي ميرد، تعداد کتاب هاي شعرش مثل يک مدرک دانشگاهي است و باعث مي شود دولت به او کار متناسب بدهد. يک رمان نويس که رمان هايش تيراژهاي کوچکي دارد از همين سيستم هاي حمايتي بهره مند مي شود. بنابراين آفرينش ادامه دارد. بعضاً اين حمايت ها شکل هاي مسخره يي پيدا مي کند. از يک نويسنده فرانسوي ايراني تبار که مي پرسيدم اموراتش چطور مي گذرد، به من گفت؛ « ما بالاخره به فرانسوي مي نويسيم و اينها ما را به مهماني دعوت مي کنند.» پرسيدم؛ « خب چه ربطي دارد؟» گفت؛ « من اوايل به اين مهماني ها نمي رفتم. تا اينکه يک روز دوستي به من گفت با حضور در هر مهماني، اينقدر فرانک حق حضور مي گيرم چون تنها دليل دعوتم اين است که به عنوان نويسنده شاخص دعوت مي شوم،» حالا بماند که با اين «حق حضور در مهماني» حتي نمي شود چهار روز هم در فرانسه دوام آورد، اما کاچي به از هيچي، اين سياست ها ظاهراً در ايران متوجه همه آنهايي نيست که توليد ادبي مي کنند.

-اتفاقاً اخيراً در خبرها آمده بود که قرار است نويسنده هاي ادبيات کودک و نوجوان به مدارس اعزام شوند و براي دانش آموزان قصه بخوانند. اميدوارم فهرست نويسندگان اين پروژه هم اعلام شود.

وزارت آموزش و پرورش به طور سنتي بازترين سيستم در ايران است که کار خوب را مي خرد.

-تعدادي از ناشران خصوصي در ايران اين جسارت را دارند که روي کار نويسندگان تازه کار يا به اصطلاح کار اولي سرمايه گذاري کنند. البته شکل هاي مختلفي وجود دارد. چندين انتشارات سهمي از پشت جلد را به نويسنده مي دهند بابت حق التاليف اما ناشراني هم هستند که مي گويند نويسنده بار اولي حق التاليف ندارد و مثلاً 30 نسخه از کتابش را به او مي دهند. آيا شکل متعارفي براي رفتار ناشر با نويسنده کار اولي در جهان وجود دارد؟

نخير. صنعت نشر هم مثل صنايع ديگر است. مارسل پروست اولين مراجعه يي که به ناشر کرد، آندره ژيد که ويراستار آن ناشر بود، کارش را رد کرد و پروست هم مجبور شد دست در جيب کند و خرج کتابش را بدهد.

-آندره ژيد هم بدشانسي آورده که اين ماجرا ضرب المثل شده است.

اعتراف هم کرد که هيچ وقت خودش را نمي بخشد. يا مارکز با ناشر کوچولويي در بوئنوس آيرس کار مي کرد. بعد «صد سال تنهايي» را براي ناشرش مي فرستد و گروه ويرايش ناشر کتاب را مي خوانند و خبر مي دهند به او که مي خواهند چاپ اول کتاب يک ميليون نسخه باشد. بوئنوس آيرس بعد از مادريد پايتخت ادبيات اسپانيايي زبان است يا همطراز آن. وقتي يک گروه حرفه يي ويرايش به ناشري توصيه مي کند يک نويسنده گمنام يک ميليون تيراژ داشته باشد يعني اين گروه يک پشتوانه رسانه يي دارد، يک پشتوانه بوک ريويو نويس دارد. اما هيچ جايي براي شوخي نيست. هيچ ناشري نمي تواند به يک منتقد يا يک بوک ريويونويس معتبر بگويد بيا و براي اين کتاب يک نقد مثبت بنويس و از اين کتاب تعريف کن چون اتفاقاً اگر بوک ريويونويس يا منتقد معتبر از کتابي تعريف بيجا کند خودش بيکار مي شود. اين شبکه توليد و نشر و عرضه است که تشخيص مي دهد روي چه کسي بايد سرمايه گذاري کرد. نمي گويم اين سازوکار کلاً در ايران وجود ندارد، اما در حد حرفه يي لازم نيست. هيچ ناشر ايراني نمي تواند ادعا کند گروه ويرايشش يک نويسنده تازه کشف کرده که يک استعداد درخشان است و اين قدرت را هم داشته باشد که حرفش را به کرسي بنشاند. البته هستند در ايران کساني که قدرت تشخيص بسيار بالايي دارند، اما من هميشه ياد يکي از اولين برنامه هاي راديو بي بي سي فارسي مي افتم که گوينده اعلام کرد؛ «ايران يک نويسنده بزرگ دارد که ايراني ها او را نمي شناسند؛ صادق هدايت،» گوينده برنامه طبعاً ايراني بود و قدرت تشخيص خوبي هم داشت، اما هدايت تا سال ها بعد از اين برنامه - که زمان جنگ جهاني دوم پخش شد - و تا وقتي زنده بود، نتوانست خوب بفروشد. يا چرا راه دور برويم؟ ما در همين جايزه خودمان، روزي روزگاري، هدف کشف استعداد هم داريم. بدون غرور بيجا فکر مي کنم جايزه مان موثر است و کتابي که از ما جايزه مي گيرد، فروشش بالا مي رود. اما بدون هيچ تواضع کاذب اين را بايد اضافه کنم که جا دارد از خودمان بپرسيم چقدر موثر است ؟ آيا ما قادريم يک يا دو صفر به فروش کتاب در ايران اضافه کنيم؟ نه. دست بالا مي توانيم فروشش را دو و در بهترين حالت چند برابر کنيم. يکي از ناشران بسيار موفق در حوزه ادبيات داستاني در يک گفت وگوي خصوصي مي گفت ايران بهشت داستان نويس هاست. او اشاره مي کرد به اينکه انتشار کتاب يک نويسنده جوان توسط يک ناشر شاخص در ايران راحت تر از ديگر کشورها صورت مي گيرد. ما با پديده يي مواجهيم که غربي ها به آن مي گويند؛ «توليد مازاد بر مصرف» و اين پديده ايراني نيست و جهاني است. شما وقتي برويد «فنک» که بزرگ ترين فروشگاه زنجيره يي کتاب و سي دي و نرم افزار در فرانسه است، اواخر تابستان کارتن هاي محصولات جديد مي آيد تا در پاييز عرضه شود. اگر فرض بگيريم صد کارتن به يک شعبه «فنک» برسد، در آخر پاييز 90 تا از اين کارتن ها حتي برچسبش باز نشده است و «آک بند» به فرستنده عودت داده مي شود، اين يک پديده جهاني است نه ايراني؛ عرضه بيش از تقاضاست، عوامل ديگري تشديدکننده اين وضعيت است. فقدان يک شبکه معرفي و نقد کتاب هم از جمله اين عوامل است. اما بگذاريد بحث را با يک مقدار با اعداد مشخص تر پيش ببريم. اعداد را در ديگر جاهاي دنيا نمي دانم، اما اگر از «بست سلر» و «لانگ سلر»ها بگذريم، متوسط فروش هفتگي کتاب در فرانسه 4000 نسخه است. به عبارت ديگر آنچه خون لازم براي بقا را در رگ هاي صنعت نشر فرانسه تزريق مي کند «بست سلر» يعني کتابي است که در کوتاه مدت فروش بسيار بالا دارد و «لانگ سلر» يعني کتابي است که در ميان مدت يا درازمدت فروش بسيار بالا دارد و همين به ناشر فرانسوي قدرت ريسک و توليد کتاب هاي ديگري را مي دهد که از مجموع شان چيزي حدود 4000 نسخه در هفته فروش خواهد رفت - که ناگفته نماند بخش مهمي از اين 4000 نسخه هم کتاب هاي درسي و دانشگاهي و... است. از يک طرف ديگر، هيچ کجاي جهان قاعده اين نيست که ناشر به دنبال نويسنده جواني براي معرفي بگردد و عکس قضيه بيشتر صادق است. هيچ دليلي ندارد کسي سرمايه اش را به خطر بيندازد تا يک نفر ديگر بتواند ثابت کند که آدم بزرگي است، البته وقتي آدم خودش توانست ثابت کند که آدم بزرگي است، طبعاً بقيه هم تحويلش مي گيرند و نازش را هم مي کشند، اين هم ناگفته نماند که چون مردم هميشه همان نويسندگان را نمي خرند و نويسنده جديد مي خواهند، ناشر در هر حال چاره يي جز ريسک ندارد - البته در حد توان مالي اش - برگرديم به حرف اين ناشر ايراني. هزينه هاي توليد و نشر در غرب خيلي بالاست و آنچه در حقيقت به ناشر غربي اجازه ريسک مي دهد همين خوني است که از رهگذر «بست سلر»ها و «لانگ سلر»ها وارد رگ هاي صنعت نشر مي شود و خوني که ناگفته پيداست در صنعت نشر ايران تقريباً غايب است. اما در مقابل، هزينه توليد و نشر در ايران فوق العاده پايين است، همان طور که قيمت کتاب هم فوق العاده پايين است. ممکن است اين حرف به نظر کساني که درآمدشان ماهي 300 ، 400 هزار تومان است گزاف بيايد، اما واقعيت محض است؛ در ايران، قيمت متوسط کتاب از قيمت متوسط يک ساندويچ کمتر است و در غرب چندين برابر قيمت يک ساندويچ است - ساندويچي که ناگفته نماند قيمتش در غرب، قيمت يک غذاي کامل است در ايران. يک دليل فزوني بيش از حد عرضه بر تقاضا در ايران، هزينه فوق العاده پايين ريسک کردن است، حداقل براي ناشران بزرگ مان. تا جايي که من مي دانم نزديک به شش، هفت ناشر بخش خصوصي ما که در بخش ادبيات داستاني هم فعالند، بيش از صد عنوان کتاب در سال منتشر مي کنند، يعني دو کتاب يا بيشتر در هفته؛ نکته يي که خيلي هم خوب است اگرچه هنوز خيلي فاصله داريم با دو کتاب در روز که ايده آل مي بود و اگرچه سهم ادبيات داستاني در اين توليد انبوه بسيار پايين است. اما تجربه من به عنوان دبير جايزه ادبي اين است که اگر مي خواهيم کار خوب را از دست ندهيم و به داوران مان برسانيم اول از همه بايد برويم به سراغ همين شش، هفت ناشر که اتفاقاً بزرگ ترين پشتيبان ادبيات داستاني ما هستند. طبعاً بيشترين ريسک در زمينه ادبيات داستاني را هم همين شش هفت نفر مي کنند. قطعاً به خاطر علاقه شان به اين ادبيات، اما ضمناً به خاطر اينکه توليد انبوه هفته يي دو کتاب شان به ايشان امکان ريسک در مورد سالي هفت، هشت کتاب را مي دهد. قصدم از اين ملاحظه قطعاً توهين نيست چون هستند ناشران بسياري که همين اندازه کتاب در سال چاپ مي کنند، حتي يکي از اين کتاب ها مجموعه داستان يا رمان نيست و حاضر نيستند يک بار هم ريسک کنند.

-چون به جايزه روزي روزگاري اشاره کرديد اين سوال به ذهنم رسيد. هنوز فکر مي کنيد اينکه امسال جايزه رمان حذف شد کار درستي بود. من آنجا داور بودم و تاييد مي کنم اين تصميم شما نبود و با راي هيات داوران بود اما مي خواهم نگاه خودتان را بدانم ؟

من تصميم گيرنده نبودم. من پيشنهاد را منتقل کردم. اما از اين تصميم دفاع مي کنم. با اتفاقي که براي مهرگان افتاد و امسال برگزار نمي شود فکر مي کنم ثابت شد که اشتباه نکرده بوديم. علت تصميم ما قلت آثار بود. در مصاحبه با لوموند هم گفتم؛ «جايزه ادبي در خلأ داده نمي شود.» وقتي سه تا رمان داري نمي تواني بين شان انتخابي داشته باشي.

-خوب وقتي ما در بخش ترجمه دوازده رمان خارجي را به عنوان پيشنهادهاي جايزه به مخاطبان معرفي کرديم شايد درست تر اين بود که بدون انتخاب رمان برگزيده و اهداي تنديس ليستي از شش رمان خواندني ايراني منتشر مي کرديم.

اين انتقاد از زاويه يي صددرصد وارد است و شايد بهتر بود چنين کاري مي کرديم. اما از طرفي مي شود اين استدلال را هم داشت که وقتي تعداد رمان هاي نشريافته در طول سال که با معيارهاي جايزه بخواند چيزي حدود بيست تاست، ديگر توصيه جايزه نمي خواهد و همه شان بايد خوانده شود،

-نهادها و جايزه هاي خصوصي ادبي هم بخشي از همين شبکه توليد و نشر ادبيات است. ارتباط دولت در غرب با اين نهادهاي خصوصي ادبي و فرهنگي چگونه است.

بستگي دارد به نظام هاي سياسي. در ايالات متحده امريکا بيشتر مردم نسبت به دولت مرکزي بسيار بدبين اند. اگر بدبين نبودند احتمالاً حزب جمهوريخواه حزب حاکم ابدي مي شد، اما آنقدر بدبين اند که گاهي به دموکرات ها هم راي مي دهند، در اروپاي قاره يي (و نه انگلستان که بينابين امريکا و اروپاست)، دولت چاره يي ندارد جز اينکه از نهادهاي مدني حمايت کند. در امريکا تنها حمايتي که نهادهاي مدني از دولت مي خواهند حمايت امنيتي است؛ پاسبان مي خواهند که کسي مخل امنيت شان نشود و تازه پول پاسبان را هم خودشان مي دهند، دولت هم مشکلي ندارد چون اين جريان عظيم مدني هم دليل وجود ايالات متحده امريکاست و هم پرستيژ فرهنگي آن. در اروپاي قاره يي قضيه برعکس است يعني مردم از دولت طلبکارند. يعني اگر کسي کار ندارد فکر مي کند دولت بايد برايش کار پيدا کند. اگر کسي با زنش دعوايش شده فکر مي کند وظيفه دولت است که آشتي شان بدهد يا حقش را بگيرد، شوخي هم نمي کنم. خيلي توقع زيادي از دولت وجود دارد. کمي هم شبيه وضع ماست که زياد هم باعث تعجب نيست چون نظام حقوقي ما بيشتر متاثر از نظام ژرمني-رومي است. اما فرق اصلي ما با اروپايي ها در تفاوتي که آنها ميان مفهوم ظريف قائلند و ما به آن کمتر توجه داريم؛ بودجه عمومي و بودجه دولتي. اين دو مفهوم در اروپاي قاره يي از هم تفکيک شده اند. در نهايت هر دو به يک جا برمي گردند که پول مردم است يا بيت المال. اما حکومت براي اينکه شائبه دخالت دولت نباشد و اينکه کار وزارت فرهنگ، کنترل توليدهاي فرهنگي است، بودجه دولتي را صرف هزينه هاي فرهنگي مشخصي مي کند و سياست هاي عمومي حمايت از توليدهاي فرهنگي، هنري و ادبي بيشتر بر عهده بودجه عمومي است، يعني براي نمونه شهرداري ها. بنابراين در اروپا هم ما به نوعي شاهد حمايت دولت از ابتکارات بخش خصوصي هستيم. ضمن اينکه به هرحال شما چه خوشتان بيايد چه نيايد، نويسنده حکومتي لقب خوشايندي نيست حتي در دموکراتيک ترين نظام جهان. پس بهتر است که حکومت ها وارد اين حوزه ها نشوند.

-پس تکليف ياسمينا رضا با اين رماني که براي آقاي نيکلا سارکوزي نوشته چه مي شود؟

نمي دانم.

-فکر مي کنيد چه راه هايي وجود دارد که نهادهاي ادبي خصوصي در ايران از نظر مالي به درآمدزايي برسند.

نهادهاي خصوصي در ايران از نظر مالي اصلاً در تنگنا نيستند. مشکل ما فقدان پتانسيل فرهيختگي و دومين مشکل ما که خيلي هم جدي تر است برمي گردد به هزارتوي روابط ميان بخش خصوص و دولتي در ايران و اينکه اقتصاد، سياست را تعريف مي کند يا سياست، اقتصاد را که هم چنان که مي دانيد از جمله بحث هايي است که در ايران، اصلاً قابليت طرح هم ندارد،
حرفه؛ نويسنده؟،
يونس تراکمه

دوست داستان نويسم، يارعلي پورمقدم، هميشه مي گويد آدمي که بين دو صندلي بنشيند حداقل آسيبي که مي بيند اين است که شلوارش جر مي خورد و اين حکايت اکثر قريب به اتفاق نويسندگان و شاعران ما است. با نگاهي، حتي اجمالي، به زندگي و گذران نويسندگان و شاعران مان، از هدايت و نيما تا همين امروز، مي توان مصداق هاي فراواني براي اين ضرب المثل در بين آنها پيدا کرد.

گلايه هاي دوستان نويسنده را شنيده ايم که در جواب سوال «شغل شما چيست؟» گفته اند نويسنده ام و طرف جواب داده که مي دانم اما شغل تان چيست؟

اصلاً نويسنده حرفه يي يعني چي؟ آيا به کسي که حرفه و شغلي جز نوشتن ندارد نويسنده حرفه يي مي گويند، يا نويسنده يي که آثارش از چنان کيفيتي برخوردار باشد که از مراحل تجربي گذشته و در سطحي بالاتر قرار گرفته باشد نويسنده حرفه يي است؟ خلاصه اينکه نويسنده حرفه يي ارجاع به نويسنده اثر دارد يا خود اثر؟

ظاهراً جواب اين سوال در نهايت مي رسد به نويسنده و خالق اثر. اثر حرفه يي خلق کردن کار نويسنده حرفه يي است. نويسنده حرفه يي اثر حرفه يي خلق مي کند، و نويسنده حرفه يي يعني کسي که کارش فقط نوشتن است و پرداختن به همه اموري که از ملزومات نوشتن است. در اين سوي جهان، و مشخصاً در کشور ما، چنين کسي يا بايد ثروتي کلان به ارث برده باشد، که مديريت اين ثروت بادآورده براي تامين يک عمر زندگي هم خودش کاري است کارستان و بعد از مدتي مي شود همان صندلي دوم، يا درآمد مکفي و مداومي داشته باشد. اين درآمد مکفي و مداوم هم البته مي شود حقوق ماهانه يي باشد که انساني ثروتمند يا نهادي غيردولتي، که کشته و مرده ادبيات اند و... (چه روياي شيريني،) مي پردازد يا با هر عنواني از نهادي دولتي مي رسد، که تجربه ملموس در دولت هاي قبل و بعد از انقلاب نشان داده است که از ميان اين نويسندگان حقوق بگير و دولتي چيز دندان گيري نصيب ادبيات مملکت نشده است. البته تعدادي از نويسندگان مان هم بعد از تلف کردن اجباري سال هاي فراواني از عمرشان و در پيرانه سري، و آن هم به اجبار، کاري جز خواندن و نوشتن ندارند. مي ماند اينکه پس چرا در اروپا و امريکا، مثلاً، نويسنده يي با چاپ يکي دو کتاب حداقل بخور و نميري تا آخر عمر نصيبش مي شود؟ (راستي سالينجر چند ساله است؟ و اصلاً چند تا کتاب چاپ کرده و چند سال است که ديگر کتاب جديدي از او چاپ نشده است؟ اين را خوانده ايم که او سال هاست در قلعه مانندي در نيويورک زندگي مي کند و با آن خرج و برج ها- مخصوصاً برج ها- ظاهراً زندگي بدي هم ندارد).

در آنجا، و در آن جاها، چه نظامي بر چاپ و نشر آثار ادبي حاکم است که وقوع چنين اتفاقاتي نه تنها محتمل که ممکن است؟ و اين فقط مربوط به تيراژ کتاب است؟ جويس، پروست، سالينجر و... سالي چند هزار يا چند ميليون از کتاب هايشان چاپ و به فروش مي رود که زنده هايشان از درصد حق التاليف آثارشان مي توانند زندگي کنند؟ يا اينکه نه، درآمدهاي ديگري

- و همه هم مربوط به چاپ آثار- در نظام فرهنگي آنجا، و آنجاها، پيش بيني شده است که چنين امکاني را ايجاد مي کند؟

واقع بين باشيم، اکثر نويسندگان ما، از سنين و نسل هاي مختلف، براي بودن و زندگي کردن و در ضمن ايجاد امکاني براي نوشتن، در اکثر سال هاي عمرشان روي دو صندلي نشسته اند. در چنته تاريخ ادبيات معاصرمان کم نيست آثار ارزشمندي که هر نسل مي تواند به آن متکي باشد و با اداي سهم خود اتکاي مستحکم تري براي نسل هاي بعد به جا بگذارد. آثاري که حاصل بخش اندکي از عمر و اوقات خالقان آنها است. آن وقت در اين شرايط صحبت از جهاني شدن ادبيات مان و جهاني بودن نويسندگان مان...؟ ولي موضوع به اين سادگي ها هم نيست. انگار اين بحث جهاني شدن نويسندگان و ادبيات مان به دليل توان بالقوه آنها است و بيشتر از سر حسرت است و شايد اعتراض. اگر حسرتي هست، که هست، همين جاست. حسرت نبودن آن سازوکاري که امکان حرفه يي بودن را ايجاد مي کند و امکان بي دغدغه کار کردن و لذت بردن از کار را. کار خلاقه ابزار و شرايط خودش را مي طلبد؛ در غير اين صورت باز همان ماجراي صيد نهنگ است در حوض کم عمق و کوچک خانگي. آيا کسي نيست که توضيح دهد آن سازوکار مورد اجرا در آن سوي جهان چيست که فکر کردن به آن حتي رويايي شيرين اما اين قدر دور از دسترس است؟

اينکه نويسنده ايراني اين گونه از توان و اوقات روزمره خود، توان و اوقاتي که اول بايد صرف تامين هزينه هاي زندگي شود، مي زند تا بخواند و بينديشد و آرام آرام بنويسد و حاصلش مي شود هدايت و ديگران پس از او، که هويت و شناسنامه ادبيات داستاني معاصرمان هستند، چيزي در حد معجزه است که بايد به آن مباهات کرد. و در آخر اينکه تجربه روزنامه نگاري و فيلمنامه نويسي در مقاطعي امکاني فراروي نويسندگان بسياري در جهان گشوده است؛ اما ديديم و مي بينيم که نويسندگاني، تنها به اين دليل که فقط نوشتن بلد هستند، به اين کارها مي پردازند و به اجبار مي نشينند بر همان صندلي موحش دومي که حاصلي جز فرسودگي و دوري از خلاقيت ندارد.
عناوين اين صفحه
سوداي نوشتن نويسنده سودايي
حرفه؛ نويسنده؟،

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام