ترجمه؛ مريم محمدي سرشت

نوشته سارا کراون ، گفت وگو با جويس کرول اوتس را با بحث در مورد تعداد چشمگير آثارش که اين روزها موضوع بحث منتقدها شده آغاز مي کنم. جويس در 69 سالگي بيش از 100 کتاب، از رمان و نمايشنامه گرفته تا شعر، داستان کوتاه و نقد نوشته و اثري از کم کاري در او ديده نمي شود. با اين همه رمان طبيعي است آدم فکر کند در دنياي اوتس ديگر موضوع تازه يي براي گفتن وجود ندارد اما ماه پيش در انگليس با انتشار آخرين اثرش، دختر گورکن، ثابت شد اشتباه مي کنيم.
رمان داستان ربکا شوارت، دختر آنا و جيکب شوارت است؛ يهودي هايي که در جست وجوي امنيت و آزادي براي خود و فرزندان شان از آلمان تحت سلطه هيتلر به امريکا گريختند. ربکا در قايقي در اسکله نيويورک به دنيا آمد، بچه جالبي بود، به خاطر تولد نامنتظره اش فردي متفاوت در خانواده و به خاطر عجيب بودن خانواده اش فردي متفاوت در کشورش بود. ناتواني جيکب در سازگاري خود با جامعه يي که با بي اعتنايي با او برخورد مي کرد و رنجش عميقش از تنزل جايگاهش؛ از معلمي فرهيخته به کارگري تنگدست که گورهاي مردماني را که آنها را حقير مي پنداشت مي کند، به تراژدي مي انجامد.
ربکا، زخم خورده از فروپاشي خانواده، ناچار مي شود به پيروي از سنت عظيم امريکايي خودش را عوض کند؛ نخست به عنوان همسري جوان و فداکار، سپس زماني که خشونت شوهرش شدت مي گيرد و به طرز خطرناکي غيرقابل مهار مي شود و با پسرش فرار مي کند، به عنوان مادري شاغل، زيرک و جذاب که مصمم است تمام آثار زندگي گذشته اش را پاک کند تا مطمئن شود شوهرش پيداش نمي کند. نامي که براي شخصيت تازه اش انتخاب مي کند؛ هزل جونز، نماد زنانگي امريکايي است و ربکا خودش را با اين شخصيت و اسباب و لوازمش- موهاي افشان ًمدل پر، گوشواره، پودر و لبخندي که از روي لب محو نمي شود- به راحتي وفق مي دهد. اما با گذشت سال ها پر کردن خلاء اساسي زندگي اش، به خاطر فقدان خانواده، پيشينه و سرگذشت شخصي، سخت و سخت تر مي شود.
در حالي که اغلب آثار اوتس غيرمستقيم مديون گذشته اش است، همچون چشم انداز آشناي شمال نيويورک، شامل طبيعت زيبا و غم انگيز و شهرک هاي صنعتي عظيم که مستقيماً از کودکي خودش گرفته شده اند، دخترگورکن نماد اولين حمله او به قلمرو بيوگرافي است. داستان ربکا به طور نزديکي براساس زندگي مادربزرگ خودش است؛ص زندگي که تا وقتي زنده بود تلاش مي کرد پنهانش کند. بنابراين وقتي اوتس را در سالن هتل شيکي در غرب لندن ملاقات کردم، اولين چيزي که از او پرسيدم اين بود که نوشتن چنين کتاب بسيار شخصي چه حسي داشت.
«پس از مرگ والدينم، در سال 2000 و 2003، حس کردم فرصتي است به گذشته بينديشم و تجسم کنم چه حسي دارد اگر خودم را جاي مادربزرگم بگذارم.» روي کاناپه مخملي پروپيمان، اوتس پيکري باريک و نحيف اما صدايي گرم و گيرا دارد. «رماني تخيلي است اما براساس زندگي مادربزرگم به عنوان دختر گورکن و زندگي او پس از فروپاشي خانواده اش شکل گرفته. مثل ربکا، تو کارخانه کار مي کرده و در سنين پايين ازدواج کرده. شوهري بددهن و الکلي داشته که مادربزرگم را با پسربچه يي- پدر من- ترک مي کند. فقط همين طرح کلي را از تاريخچه خانواده ام داشتم، اما فقط همين بود، هيچ کس درمورد گذشته ها چيزي به زبان نمي آورد. هرگز عکسي از پدربزرگم نديدم، هرگز در مورد او چيزي نمي گفتند و البته در مورد والدين مادربزرگم هم هرگز چيزي نشنيدم. سرگذشت خانواده ام پر از وصله هاي سکوت است. مجبور شدم از تخيلم زياد استفاده کنم.»
فرآيند پر کردن اين خلأ ها چه حسي داشت؟ «پرشور و بسيار مهيج. در آن چند ماهي که مشغول نوشتن کتابم بودم غروب که مي شد ديگر از پا مي افتادم. سعي مي کردم مطالعه کنم اما براي نوشتنش چنان بي قرار بودم که لحظه يي نمي توانستم زمين بگذارمش. اين جريان چندين ماه ادامه داشت. وقتي عاقبت تمام شد، يأس وجودم را فرا گرفت. کنار ميزم رو هره پنجره، قاب عکس مادربزرگم است، دائم نگاهش مي کردم، حين نوشتن حس مي کردم...» مکث مي کند. «يک جور ارتباط روحي با او دارم. دلم مي خواست مي توانستم اين تجربه را تکرار کنم، اما ديگر تمام شد؛ غم انگيزه.» با وجود دانسته هاي ناقصش از سرگذشت مادربزرگ، اوتس آشکارا احساس دلسوزي عميقي نسبت به مادربزرگش که خيلي به او نزديک بود، مي کند. حين گفت وگو مدام اين حس به سراغم مي آمد که اين رمان براي اوتس کم و بيش يک جور تاوان است، راهي براي کاستن عذاب وجدانش از بابت راحتي نسبي زندگي خودش. مي گويد؛ «مادربزرگم هرگز نمي توانست خاطراتش را بنويسد، بنابراين دختر گورکن اداي احترام به زندگي او و زندگي ديگر زنان جوان نسل اوست که به ندرت شرح داده شده. فکر کن؛ مادر جواني هستي با شوهري مثل تيگنور (شوهر اول ربکا)، نمي داني کي مياد خانه، اگر هم بياد خانه آنقدر مست است که ممکنه بکشدت. تصور کن چه حالي دارد اگر پسري داشته باشي و بخواي با تمام وجود ازش دفاع کني، اما شک داري بتواني...» شدت احساسات اين بخش هاي رمان که در آن هول و هراس ربکاي جوان، بدون در نظر گرفتن جريحه دار شدن احساسات خواننده، نشان داده مي شود حاکي از اين است که خود اوتس عميقاً فکر کرده چه حسي داشت اگر خودش را جاي چنين زني مي گذاشت.
اوتس مي گويد؛ «نگاهمان به گذشته احساساتي است، از ياد مي بريم که چقدر سخت و خشن بوده. اما پيچيدگي هاش را مي تواني در رمان نشان بدي. در گذشته هم زيبايي، هم غم و اندوه، هم شور و هيجان، هم کسالت و بدبختي هست... چيزهايي که آدم خوش ندارد بهشان فکر کند. برعکس، من زندگي خيلي مرفهي داشتم. اين زن ها راهگشاي ما بودند.»
تدريس در زندگي اوتس نقشي محوري داشته. او استاد نويسندگي خلاق در دانشگاه پرينستون است؛ جايي که 30 سال تدريس کرده است و اين موضوعي است که بارها و بارها با لذتي آشکار به آن پرداخت است. بنابراين انتخاب نقش معلم براي جيکب، پدر ربکا، جالب توجه است. فروپاشي ذهني او که حسابي از بين مي بردش، به سبب از دست دادن موقعيتش با مهاجرت به ايالات متحده، بسيار عميق و دلخراش است و دلم مي خواهد بدانم آيا خود اوتس مي تواند تصور کند اگر جاي جيکب بود به چنين وضعي دچار مي شد. بعد از اينکه خوب به سوالم فکر مي کند، مي گويد؛ «من آگاهانه تلاش مي کنم متفاوت باشم. جيکب از اينکه قادر به حمايت از خانواده اش نيست خيلي خشمگين است و مردي که نمي تواند از خانواده اش حمايت کند حس مي کند مرد نيست. اين يکي از مضمون هاي زندگي امريکايي است؛ مردي که نمي تواند خانواده اش را از فقر نجات بدهد، تصور مي کند بي عزت شده. جيکب به نظر خودش کم آدمي نبوده؛ به دانشگاه رفته، کتاب هاي هگل را خوانده. حالا گورکن شده و از اين بابت خشمگين است و احساس حقارت مي کند. من اين جوري نيستم، به نظر مي رسد اين رفتار خاص آقايان است، نتيجه غرور مردانه است. گمان نکنم من چنين غروري داشته باشم، مثل ربکا بيشتر خودم را با محيط وفق مي دهم. ربکا کاري در فروشگاه موسيقي پيدا مي کند و با آدم هاي خوبي آشنا مي شود، بلوز قشنگي مي پوشد و گوشواره مي اندازد. اين خيلي بهتر از الکلي شدن، عصبانيت و رواني شدن است.» به او مي گويم تغيير آگاهانه ربکا به کمک آرايش، مدل مو و لباس، از ربکاي آلماني- يهودي به هزل سرتاپا امريکايي منو ياد رمان «گذر» (1929) نلا لارسن مي اندازد که در آن زنان دورگه خود را به عنوان سفيدپوست جا مي زدند و با مردان سفيدپوست بي خبر از گذشته شان ازدواج مي کردند. مي گويم بايد تنهايي عميقي در دل ازدواجي باشد که نمي تواني، مثل ربکا در ازدواج دومش، در مورد گذشته ات با شوهرت حرف بزني. اوتس بلافاصله شباهت رمانش را با اثر لارسن که تحسينش مي کند مي پذيرد اما اظهارنظر دوپهلويي در مورد ماهيت خود ازدواج مي کند. مي گويد؛ «نمي دانم ازدواج در کل چه جوري است اما خيلي چيزها هست که من با شوهرم در موردشان صحبت نمي کنم. ما در مورد مشکلات عملي با هم بحث مي کنيم اما نمي نشينم در مورد گذشته هاي دور باهاش گپ بزنم، برخلاف مرام بقيه امريکايي ها که فکر مي کنند مجبورند همه چيز را لو بدهند. اما من اصلاً اين جوري نيستم. من همه حرف هام را تو کتاب هام مي زنم، همين کافي است. به علاوه شوهرم نوشته هام را نمي خواند.» هيچ کدام را؟ مي گويد؛ «بعضي هاش را چرا، ولي اين يکي را نه.» با بي خيالي اضافه مي کند؛ «راستش زياد در مورد خانواده ام نمي داند.»
مي پرسم آيا خودش اين طور خواسته؟
جواب مي دهد؛ «بله، خودم ازش خواستم کتابم را نخواند. شوهرم ويراستار و ناشر است و تمام مدت دارد مي خواند. دوست ندارم سر شب 600 صفحه نسخه دستنويس کتابم را بهش تحميل کنم يا توقع ندارم در موردش نظر بدهد چون شايد نتواند يا نخواهد بگويد... در واقع، تنها کساني که رمان هاي منو مي خوانند نماينده ام و ويراستارم هستند. اين روزها وقتي به صفحه قدرداني کتاب ها نگاه مي اندازيد، حيرت مي کنيد که چند نفر يک جلد کتاب را خوانده اند. دانشجوهاي من اغلب مي گويند؛ «هم اتاقي ام داستانم را خواند و خيلي خوشش آمد.» و به راحتي نمي تواني حالي شان کني که؛ بابا، کارت ايراد دارد، بهشان مي گويم؛ «خب، کساني که دوستت دارند، دل شان مي خواهد خوشحالت کنند. اما من استادتم و قراره يک چيزي يادت بدم.»
با اين جمله گفت وگوي مان به آخر مي رسد و اوتس مودبانه تا دم در بدرقه ام مي کند تا غروب با شوهرش گشتي در لندن بزند. اگر من جاي شوهرش بودم کتاب را ازش مي گرفتم و مي خواندم. هرچه هست، خاطرات خانوادگي يا غير از آن، اثري به يادماندني و تکان دهنده است.
گاردين، 10 سپتامبر 2007