يكشنبه، 19 آبان 1387 - شماره 1815
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: نگاه ويژه
بحثي در شگون يا نحوست عدد 44براي ما
آيا او با ماست

دکتر محمدعلي الستي

از قديم گفته اند؛ «الملک عقيم» که به زبان خودمان مي شود، سياست پدر و مادر ندارد، يا به زبان علمي، عوامل و متغيرهاي بي شمار موثر بر پديده هاي سياسي آنچنان متنوع، متعدد، متکثر، پيچيده و در بسياري از موارد ناپيدا عمل مي کنند که احتمال پيش بيني دقيق يا حتي تا حدودي دقيق نتايج بسياري از فرآيندهاي سياسي عملاً ناممکن و منتفي است. اين قضيه شايد مثلاً در پيشگويي نتايج مسابقات ورزشي، آنها را هيجان انگيزتر و دلپذيرتر کند اما در سياست چندان خوشايند نيست. ميليون ها نفر در ايران و در ساير نقاط جهان روند و نتايج مسابقات فوتبالي را دنبال مي کنند که ظاهراً رقابت کنندگان هيچ نسبتي با آن ندارند. به عنوان نمونه در ايران جزئيات رقابت هاي جام ملت هاي اروپا توسط بسياري از طرفداران اين ورزش پيگيري مي شود و نگارنده در ميان هموطنان با کودکان، نوجوانان، جوانان و حتي ميانسالان و سالمندان فراواني مواجه شده ام که خود را هوادار بارسلونا، رئال مادريد، چلسي، ليورپول، منچستر يونايتد يا ده ها باشگاه اروپايي ديگر مي دانستند بدون اينکه مثلاً يکي از آنها از سهامداران يکي از اين باشگاه ها باشد يا حتي يک ايراني در آن تيم ها عضويت داشته باشد.

آنچه در اين ميان مشهود است علاقه صرف به فوتبال و لذت بردن از پيشگويي ها و پيش بيني ها و هيجانات مربوط به آن است اما همين افراد هم در مسابقه فرضي تيم خارجي محبوب شان با يکي از تيم هاي گمنام و کم هوادار وطني يا حتي رقابت تيم خارجي مورد علاقه شان با تيم صاحب نام ولي رقيب تيم دلخواه وطني شان، بدون شک يا بهتر بگويم با احتمال زياد، به سمت تيم هموطن گرايش مي يابند. اگر همين وضعيت را در مورد علاقه ميليون ها نفر در ايران و ساير نقاط جهان به پيگيري روند و نتايج رقابت هاي انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده امريکا بررسي کنيم، احتمال علاقه صرف به سياست و جدال هاي سياسي بيشتر رنگ مي بازد و جست وجوي نسبت نتايج اين انتخابات با وضعيت ايران و اهميت آن آشکارتر مي شود. پس پرسش ساده تر و واضح تري مطرح مي شود که انتخاب کانديداي کدام حزب مي توانست يا مي تواند منافع و مصالح ما را بيشتر تامين کند يا به خطر بيندازد و به عبارت ديگر حال که چند روزي از قطعي شدن پيروزي دموکرات ها و تعيين باراک حسين اوباما به عنوان چهل و چهارمين رئيس جمهوري امريکا مي گذرد، انتخاب او چه تاثيري بر مردم و کشور ما خواهد گذاشت؟

توماس کوهن فيلسوف امريکايي علم دو اصطلاح سودمندي تعليماتي(Pedagogic Utility) و مطلوبيت انتزاعي(Abstract Plausibility) (که از اين پس آنها را به اختصار پواپ خواهم ناميد)، را براي بيان ماهيت مطالبي عنوان مي کند که از جذابيت و دلپسندي خاصي برخوردارند که به مخاطب احساس دريافتن چيزي را مي دهند و به ارضاي حس حقيقت جويي او کمک مي کنند، هرچند آن مطالب، لزوماً و ضرورتاً با عينيات جهان واقع، همبستگي معني داري نداشته باشند.

داستان تفکيک و تمايز ميان جمهوريخواهان و دموکرات ها نيز دسته کمي از ساير پواپ ها يا «سودمندي هاي تعليمي و مطلوبيت هاي انتزاعي» ندارد. ظاهراً اهداف کلان و استراتژي بلندمدت هر دو حزب آنچنان که از اساسنامه ها، مانيفست ها، بيانيه ها و دست آخر شعارهاي تبليغاتي آنان برمي آيد، تامين منافع ملي و تحقق اهداف ناشي از آن است . اما وجه اساسي تمايز اين دو حزب، استراتژي هاي کوتاه مدت و به تعبيري تاکتيک هاي آنهاست. جمهوريخواهان در پي دستيابي به منافع ملي از طريق افزايش اقتدار نظامي و سياسي ايالات متحده و تقويت سرمايه گذاري هاي کلان، بنيادي و رشد صنايع مادر و زيرساختي و به تعبيري بالا دستي اند. در حالي که دموکرات ها منافع ملي را در مسير ارتقاي اعتبار و مشروعيت امريکا، گسترش حقوق بشر، عفو بين الملل، تنش زدايي و رفاه براي همه جهانيان، توسعه صنايع متوسط و خانگي جست وجو مي کنند. بنابراين قاعدتاً بايد حاميان بزرگ جمهوريخواهان را در ميان صاحبان صنايع نظامي و صنايع سنگين و پشتيبانان قابل ملاحظه دموکرات ها را در ميان مالکان صنايع خودروسازي و لوازم خانگي يافت. جمهوريخواهان با افزايش جنگ طلبي در جست وجوي بازار براي محصولات صنايع تسليحاتي و بهره برداري از منابع ديگران و به ويژه جهان سومند و بنابراين تقويت مضمون و مصداق دشمن خارجي نقش مهمي را در ميل به اهداف شان ايفا مي کند حال آنکه دموکرات ها در پي کسب حيثيت هر چه بيشتر براي ايالات متحده در پي گسترش دموکراسي و اعطاي هر چه بيشتر حق تعيين سرنوشت ملت ها و گسترش و توسعه صادرات محصولات صنايعي متوسط و سبک و البته موج سوم دموکراسي و انقلاب ديجيتالي هستند.

اين متن سرشار از «پواپ» مي تواند الهام بخش تحليل هاي زيادي باشد. مثلاً اصلاح طلبان اميدوار باشند که فضاي سياسي جهاني تا حدودي براي تنش زدايي مناسب تر شود تا همان گونه که سيدمحمد خاتمي از فرصت پيش آمده در نتيجه حاکميت دموکرات ها بهره گرفت و انديشه و گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها را گستراند، روندي که با قدرت گرفتن جمهوريخواهان و ايجاد فضاي رعب از تقويت خاورميانه اسلامي و ايران هسته يي به بهانه گسترش تروريسم جهت معکوس به خود گرفت و حمله نظامي به افغانستان و پاکستان از عواقب آن بود، باز هم سمت و سوي سابق را بپذيرد و اين مثلاً احتمال قدرت گرفتن چپ را در ايران تقويت کند، اما زماني که بر اساس منطق کوهن، مبناي اين تحليل را صرفاً يک «پواپ» بدانيم آنگاه همه رشته ها پنبه مي شود. به ياد ما مي افتد که جيمي کارتر دموکرات در انتهاي سال 56 براي تحکيم رژيم ديکتاتوري پهلوي به ايران سفر مي کند تا حمايت کامل واشنگتن را به شاه ايران ابلاغ کند و در جريان گروگانگيري به گزينه يي که قاعدتاً بر اساس تحليل گذشته، غريب و از دموکرات ها بعيد است يعني حمله نظامي روي مي آورد و رونالد ريگان جمهوريخواه قاعدتاً جنگ طلب، به عنوان پيشنهاد صلح و گفت وگو براي رهبران ايران انجيل مي فرستد و به گفت وگو با اردوگاه شرق مي نشيند تا به جنگ سرد پايان دهد و آقاي بيل کلينتون دموکرات طبعاً صلح طلب، يکي از بزرگ ترين حملات نظامي تاريخ را به بالکان ترتيب مي دهد. آن گاه است که ديگر به گفتمان قالب حزبي و تمايزي آن چنان واضح و شيرين با نظر شک و ترديد خواهيم نگريست.

شايد تفنناً بازي با ارقام براي رفع خستگي بد نباشد، بياييد تفال بزنيم؛ روساي جمهور امريکا که شماره ترتيب به قدرت رسيدن آنها تکرار يک رقم است تاکنون چگونه بوده اند؟

سرهنگ جرج واشنگتن پيش و بيش از آنکه اولين رئيس جمهور امريکا باشد «پيش رئيس جمهور» يا رئيس جمهور00 ايالات متحده امريکا بود. در جنگ بين هندي ها و فرانسوي ها خودي نشان داد، آن چنان که سرفرماندهي ارتش امريکا را به دست آورد و با بسيج مردم مسلح و حمايت فرانسوي ها و اسپانيايي ها، نيروهاي بريتانيايي را در جنگ انقلاب امريکا به شکست کشاند و بدين ترتيب موفق به کسب استقلال مستعمرات، تشکيل حکومت فدرال و در نهايت ايجاد جمهوري و تاسيس ايالات متحده امريکا شد.

11- جيمز ناکس پولک يازدهمين رئيس جمهور ايالات متحده امريکا، نامزد دموکرات ها در سال 1844 بود. با جنگ افروزي و پيروزي در ايالات مکزيکو، مقدمات ايجاد شکاف بين شمال و جنوب و زمينه جنگ هاي داخلي امريکا را فراهم آورد.

22- گراور کليولند بيست و دومين رئيس جمهور امريکا، نامزد دموکرات ها در سال 1884 بود، ابتکارات وي در جنگ مرزي با انگليس در ونزوئلا و پيروزي در اين نظام از جمله افتخارات وي به شمار مي رود.

33 - هري ترومن، سي و سومين رئيس جمهور امريکا و نامزد دموکرات ها در سال 1944 بود، ترومن دستور پرتاب بمب هاي اتمي به شهرهاي هيروشيما و ناکازاکي ژاپن را البته براي پايان دادن به جنگ در سال 1945 صادر کرد. دکترين وي براي تحديد کمونيسم از عوامل اصلي آغاز جنگ سرد با اتحاد جماهيرشوروي بود. و انعقاد و اجراي پيمان آتلانتيک شمالي (ناتو) و استقرار پليس سازمان ملل در کره را نيز در کارنامه دارد.

44 - باراک حسين اوباما چهل وچهارمين رئيس جمهور ايالات متحده امريکا و نامزد دموکرات ها در سال 2008 است. سياهپوست است، پدرش کنيايي است، يک ريشه مسلمان هم دارد، تبعيض نژادي را هم چشيده اما هيچ تضميني براي دوستي (و يا دشمني) او با ما وجود ندارد.

قدرت گرفتن اوباما مي تواند هم يک فرصت و هم يک تهديد تلقي شود. اوباما درحالي که در جريان رقابت هاي انتخاباتي اخير عبارت «ما به تغيير نياز داريم» را سرلوحه شعارها و پيام هاي انتخاباتي خود قرار داده بود، در نخستين سخنراني پس از پيروزي، اعلام کرد در چهار سال اولين دوره رياست جمهوري، بعيد است بتواند شعار خود را عملي سازد. قطعاً کانديدايي که بلافاصله پس از پيروزي، پاسخ هواداران خود را اين گونه مي دهد، در شرايطي نيست که با الگويي قطعي رفتارهاي سياسي اش قابل پيش بيني و به سادگي تحليل پذير باشد.

هيچ پديده يي در جهان سياست تعهدي الزام آور و تضمين قابل اعتماد براي دوستي يا دشمني نيست. منظور من تبعيت از توصيه «با دوستان مروت با دشمنان مدارا» نيست، بلکه اشاره من به اين پند قديمي عالم سياست است که؛ براي سياستمدار دوست دائمي و دشمن دائمي معنا ندارد، سياستمدار در پي منافع دائمي است همان گونه که اوباما يا هر کس ديگر که مي توانست جانشين او باشد يا جانشينان آينده او به جاي اصرار بر دوستي و دشمني بر منابع دائمي تاکيد داشته اند، دارند و خواهند داشت ما هم بايد در پي منافع دائمي خود باشيم.

گفت وگو با عباس عبدي به بهانه پيروزي اوباما در انتخابات امريکا
بازي در زمين ايران است
عباس عبدي در جريان اين مصاحبه بارها تاکيد کرد تمايلي ندارد خيلي وارد مباحثي شود که در مورد انتخابات امريکا در داخل اين کشور روي داده است. در اين گفت وگو درباره ارتباط ميان انتخاب باراک اوباما و تاثيري که مي تواند روي ايران به عنوان رئيس جمهوري دموکرات بگذارد صحبت کرده ايم.

---

-رسانه هاي وابسته به اصولگرايان به خصوص در اين مدت، يعني حدود يک سال قبل از انتخابات، شب انتخابات و در نهايت بعد از پيروزي باراک اوباما نگاه جالبي به او داشتند. مک کين بارها با صفت هايي نظير «مرد پرحرف» يا «پيرمرد خرفت» در اين رسانه ها مورد انتقاد قرار گرفته اما اوباما هرگز، او را دوست دارند، اما خب در عين حال نمي توانند به اين مساله اشاره کنند.

در جناح حاکم هر دو نفر طرفداران جدي وجود دارند. شايد براي اولين بار است که مي بينيم هم در داخل حکومت و هم منتقدان دو ديدگاه نسبت به اين نامزدها وجود دارد. در گذشته حکومت طالب انتخاب يک نفر بود و منتقدان هم انتخاب ديگري را ترجيح مي دادند، چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن. اما اين بار مي توان گفت در هر دو جناح آدم هايي وجود دارند که با توجه به ديدگاه شان طالب حضور يکي از نامزدها در کاخ سفيد بودند. آنهايي که در جناح حاکم حضور دارند شايد با اين اعتقاد که اوباما مي تواند بهبود رابطه را براي ايران رقم بزند، از ابتدا به حضور او در کاخ سفيد تمايل داشتند. در همين جناح هم بودند کساني که تمايل داشتند مک کين رئيس جمهور امريکا شود چرا که به اعتقادشان اوباما مواضع تندتري نسبت به ايران اتخاذ خواهد کرد. در ميان منتقدان هم هر دو گروه وجود دارند.

-اينکه بگوييم باراک اوباماي دموکرات شرايط را براي ايران سخت تر مي کند، حرف درستي است؟

ببينيد به نظر من انتخابات امريکا تاثير ذاتي و مستقيم در داخل ايران ندارد و آن چيزي که تاثيرگذار ناميده مي شود واکنشي است که نسبت به موضوع در داخل وجود دارد. در واقع انتخابات امريکا فرصتي است تا ببينيم دولت ايران چگونه از آن استفاده خواهد کرد يا چه برخوردي با آن مي کند، ضمن اينکه الان هم زمان خوبي براي نتيجه گيري نيست.

الان انتخاب اوباما همان طوري که مي تواند اوضاع را بدتر کند در عين حال مي تواند شرايط را هم بهبود بخشد. هيچ چيزي در اين مقطع قطعي نيست. فقط بستگي دارد به اينکه دولتمردان ايران دنبال چه چيزي هستند. اوباما که گفته به دنبال گفت وگو است، تمايل به حمله نظامي ندارد و نيروهاي امريکايي را هم از عراق خارج مي کند. او مواضع مثبتي دارد. اين فرصتي است که دولت ايران مي تواند به خوبي از آن استفاده کند و بگويد، ما که روابط مان با قبلي ها حاد بود ناشي از رفتار قبلي ها بود اما حالا سعي مي کنيم در اين فرصت جديد به گفت وگو و حتي توافق برسيم اما نکته مهم اينجاست که در توافق هم اين طور نيست که دو طرف از تمام مواضع قبلي عقب نشيني يا بر آنها اصرار کامل کنند. ايران در اين مقطع صاحب فرصتي شده تا بتواند سياست هايش را تعديل کند.

-شما مي گوييد ايران صاحب يک فرصت کليدي شده. حالا فکر مي کنيد از اين پس و با توجه به حضور اوباماي دموکرات در کاخ سفيد چه سياستي اتخاذ مي کند؟

اينکه ايران چه مي کند، با توجه به شرايط متفاوتي که در داخل وجود دارد، خيلي قابل پيش بيني نيست، اما در نهايت تصور من اين است که فرصت به دست آمده براي ايران به ضد خودش تبديل مي شود. به اين دليل که ايران هنوز آمادگي مصالحه روي موضوعاتي که مدت ها است در موردش با غرب اختلاف دارد را در خودش نمي بيند و چون آمادگي اين کار را ندارد گامي که باراک اوباما و امريکا براي مصالحه برخواهند داشت عملاً با بن بست مواجه خواهد شد و چون چهره و سياست منطقه يي امريکا با حضور اوباما تا حدي بازسازي مي شود، ممکن است آنها با قدرت بيشتري مواضع تندتري عليه ايران اتخاذ کنند، در نتيجه بهبود روابطي از نظر من شکل نخواهد گرفت. هرچند اميدوارم برداشت درستي نباشد و دولت ايران از اين فرصت استفاده کند و نوعي تحول را در مواضع خودش نسبت به نظام بين الملل ايجاد کند.

-در مورد شخصيت اوباما مردي که يک سالي در دنيا چهره يي مطرح بوده، چه نظري داريد؟

من شخصاً خيلي پيگير اين اخبار نيستم و فکر هم نمي کنم در ايران بتوان به يک شناخت مطلوب در مورد رئيس جمهور امريکا رسيد.

ما رئيس جمهور خودمان را هم به سختي مي شناسيم چه رسد به رئيس جمهور امريکا. اما آنچه براي من اهميت دارد اين است که 40 تا 50 سال پيش در داخل برخي ايالت هاي امريکا آنقدر روابط نژادي حاد بوده که ازدواج سياه و سفيد ممنوع بود و در داخل اتوبوس وقتي مردي سفيد بدون صندلي مي ماند، حتي يک زن سياه، بايد کنار مي رفت و مي ايستاد تا مرد سفيد بتواند روي صندلي بنشيند. اگر 40 سال پيش کسي پيدا مي شد و مي گفت ممکن است آيا روزي رئيس جمهور امريکا فردي سيه چرده باشد، همه مي گفتند نه يا اعلام مي کردند 200 سال ديگر احتمالاً اتفاق خواهد افتاد. اما وقتي مي بينيم اين اتفاق در داخل يک نسل روي مي دهد مساله جالب به نظر مي رسد. اوباما از نسلي است که آن تبعيض ها را لمس کرده، اما حالا که رئيس جمهور مي شود، اين خيلي حس مهمي را به مردم مي دهد که بدون انقلاب و درگيري و خونريزي نه تنها فرد سياه تبديل به نفر اول شده بلکه سفيدپوستان هم به او راي داده اند.

خب اين نشان مي دهد اين جامعه بسيار جامعه پويا و متحول شده يي است. فردي سياه، آفريقايي تبار و فرزند يک مسلمان به شکلي کاملاً دموکراتيک رئيس جمهور امريکا مي شود و اين نکته بسيار مهمي است. اين به نوعي چهره امريکا را هم در دنيا تقويت مي کند و اين حالا يک فرصت براي امريکا است.

-در ايران انتخابات رياست جمهوري در پيش است. فکر مي کنيد انتخابات امريکا تاثيري روي انتخابات ما دارد؟

مي تواند تاثيرگذار باشد از اين حيث که دولت ايران در قبال اين مساله چطور عمل کند. اگر چنانچه فضا را وارد گفت وگو و ديالوگ کنند يک جور تاثير مي گذارد و اگر انعطاف ناپذير باشند، تاثيري ديگر. اما پيش بيني آن به نظر من کار بسيار سختي است اما خود انتخابات امريکا تاثير خيلي زيادي در ايران ندارد. گفتم که همه چيز به داخل برمي گردد و واکنش مسوولان به رويدادي که در امريکا رقم خورده است.

-فکر مي کنيد براي آنها خيلي اهميت دارد که کدام جريان در ايران قدرت بگيرد؟

خب براي هر کشوري اهميت دارد. البته نه اينکه چه شخص خاصي حکومت مي کند. مهم اين است که طرفدار چه ايده يي وارد حکومت مي شود. تفاوت مهمي ميان انتخابات ايران و امريکا وجود دارد. در امريکا نامزدهاي دو حزب با هم رقيبند. اما به محض اينکه انتخابات تمام مي شود تنها هفت دقيقه بعد از اعلام نتايج اوليه مک کين به اوباما تبريک مي گويد. اين يک معنايي دارد؛ اينکه آنجا رقابت واقعاً رقابت است و نه خصومت. در اين رقابت قاعده کلي وجود دارد که هم مک کين و هم اوباما از آن پيروي مي کنند. اما در ايران اين طور نيست. همه نگاه مي کنند کسي که سر کار مي آيد به کدام قاعده عمل مي کند و به آن پايبند است. اگر رقابت ميان افراد جناح حاکم باشد، برايشان خيلي فرق نمي کند که احمدي نژاد رئيس جمهور باشد يا فردي ديگر از آن جناح.

-چند مساله کليدي ايران را مطرح مي کنيم. شما به ما بگوييد امريکا چه موضع گيري در قبال آن خواهد داشت؛ مساله انرژي هسته يي و تحريم ها عليه ايران؟

آنها اساس سياست کنوني خود را به هيچ وجه تغيير نخواهند داد و حتي اوباما مساله را تشديد خواهد کرد ولي در کوتاه مدت قضيه حمله را مطرح نخواهد کرد، چون بايد راه هاي زيادي را آزمايش کند تا به نتيجه گيري برسد.

-برخورد آنها در مورد حمايت ايران از حزب الله چيست؟

بحث حزب الله و فلسطين عملاً داخل يک مجموعه قرار مي گيرند. فکر مي کنم حتي اگر ايران در مورد لبنان حاضر به مصالحه باشد، در مورد فلسطين به هيچ عنوان چنين چيزي را نمي پذيرد.

-چه برخوردي با انتخابات ايران خواهند داشت؟

از اين پس در اين زمينه کار ايران سخت تر از زمان بوش است. به دلايل متعدد و موقعيتي که اوباما دارد عملاً مي تواند جدي تر و محکم تر با انتخابات ايران برخورد کند.

-فکر مي کنيد اين احتمال وجود دارد که مساله حمله نظامي به ايران مطرح شود، آن هم از سوي اوباماي دموکرات؟

او اين مساله را در ابتدا مطرح نمي کند اما اگر رفتار قبلي را دو طرف و حتي تندتر ادامه دهند مساله حمله نظامي هم در ذهن دولتمردان امريکا نقش مي بندد.

-چه اتفاقي در مورد مذاکرات دو طرف مي افتد؟

حالا بازي در زمين ايران پيگيري مي شود و اين به نظر دولتمردان ايراني بستگي دارد که در مورد مذاکره پا پيش بگذارند يا نه. اما نکته حائز اهميت اين است که مذاکره معناي مقدمي دارد و آن اين است که طرفين حاضر به مصالحه شوند و با توجه به آن اراده، مذاکره خواهند کرد اما اگر در مورد چنين مصالحه يي طرفين به توافق نرسند يا اراده يي به مصالحه نداشته باشند مذاکره آغاز نمي شود يا اگر شروع شود جز دعوا و افزايش اختلاف نتيجه يي ندارد.

-با توجه به انتخاب باراک اوباما پيش بيني کل شما از آينده ايران چيست؟

قضيه آقاي کردان به ما نشان داد چيزي در ايران قابل پيش بيني نيست. پيش بيني براساس يک عقلانيت شکل مي گيرد. آقاي کردان و کليت جناح حاکم مي توانستند خيلي زودتر از اينها اين قضيه را تمام کنند اما برخلاف عقلانيت چنين نکردند تا باعث نشوند دولت آقاي احمدي نژاد هم به اين شکل حقير شود. من شرمنده ام که با توجه به چنين رفتاري که در ايران وجود دارد قدرتي براي پيش بيني ندارم.

-جالب است که چاله را براي خودشان عميق تر مي کنند، مثلاً چرا آقاي احمدي نژاد در شرايطي که همه موافق استيضاح کردان هستند اعلام مي کند چنين اقدامي غيرقانوني است؟

اين حرف ها که شوخي است. در هر حال رفتار آينده دولت ايران را خودشان هم نمي توانند پيش بيني کنند چه برسد به ما.

- و به بهانه هاي مختلف هم همان صحبت هاي قبلي در سفرهاي استاني و سخنراني ها اعلام مي شود.

بله، البته فشار روي مطبوعات با توجه به نزديک شدن انتخابات به زودي آغاز مي شود.

-با توجه به نزديک شدن به انتخابات؟

بله، ضمن اينکه اينقدر فشار و انشعاب روي دولت است که هيچ روزنامه يي نمي تواند از موضع اش کوتاه بيايد و کسي هم که انتقاد نمي کند عملاً تبديل به رسانه يي بي خاصيت مي شود.

-اما خب انتقادها در مورد دولت احمدي نژاد و انتقادات سياسي آنها باعث چشم پوشي از بعضي حرکت هاي مثبت آنها شده.

نگران نباشيد. تلويزيون و راديو براي منعکس کردن اقدام هاي مثبت آنها هستند.
گفت و گو با ابراهيم يزدي درباره انتخاب اوباما
حکومت مقبول
دکتر ابراهيم يزدي در اين يک سال به شيوه خودش فرآيند انتخابات امريکا را پيگيري کرده است. او در اين گفت وگو علاوه بر اشاره به شباهت هاي جريان حضور اوباما در کاخ سفيد با قدرت گرفتن سيدمحمد خاتمي در خرداد 76، به دو مساله حکومت «مقبول» و «مطلوب» اشاره کرده است. به اعتقاد او نظام سياسي امريکا با رويداد کليدي اش، انتخابات،به نوعي مي تواند تداعي گر حکومت مقبول روي کره خاکي باشد.

---

-انتخابات امريکا به مفهوم کاملاً ساده و مستقيم نمايش دموکراسي است؟

در انتخابات اخير امريکا نزديک به يک سال فرآيند تاييد نامزد هاي انتخاباتي به طور گسترده يي در دنيا منعکس شد. صرف نظر از اشکالاتي که در مورد انتخابات امريکا همواره وجود داشته و دارد و اتفاقاً در مواردي هم کاملاً درست است، نظام اين کشور ساخته و پرداخته مردم است. با وجود همه آن ايرادهايي که بعضاً وارد هم هست، در اين کره خاکي و در مقايسه با کشورهاي جهان سوم و همين ايران خودمان، موضوعي مهم و قابل توجه براي مطالعه کساني است که براي تحقق مردم سالاري در ايران فعاليت مي کنند. ابتدا در درون هريک از احزاب نامزدهايي مطرح مي شوند و به رقابت با هم مي پردازند. طي اين مبارزات درون حزبي توانمندي کانديداها و ميزان فهم و درک آنها در معرض ارزيابي عمومي قرار مي گيرد. در واقع در فرآيندي آرام، تدريجي و طولاني ابتدا در داخل احزاب سياسي، فرد صاحب صلاحيتي که به طور نسبي جوابگوي نظرات مردم امريکا باشد، معين مي شود. در انتخابات اخير حسين اوباما و هيلاري کلينتون در جبهه دموکرات ها به مرحله رقابت نهايي در حزب شان رسيدند. در طول مبارزات انتخاباتي سوابق شخصي و خانوادگي آنها، همه روي صحنه آمد. کساني که مي خواهند راي بدهند، به شکل حقيقي و درست نامزد ها را مي شناسند و با شناختي که پيدا کرده اند، راي مي دهند. در چنين سيستمي امکان ندارد کسي بتواند با ارائه مدارک تقلبي و مطرح کردن ادعاهاي بي سر و ته آراي مردم را به دست آورد. در چنين سيستمي کسي نمي تواند با داشتن سوابق نامطلوب و يک زندگينامه ساختگي وارد رقابت هاي انتخاباتي شود. جزئيات زندگي نامزدها براي مردم رو و کاملاً مشخص مي شود. در مرحله بعد رقابت ميان کانديدا هاي اصلي صورت مي گيرد. مجدداً فرصتي به دست مي آيد تا اگر نکات نامعلومي از زندگي کانديدا ها باقي مانده باشد، مطرح شده و به سطح آگاهي عمومي برسد. در رقابت مک کين و اوباما همه فهميدند مثلاً مک کين در ارتش امريکا و در جريان جنگ ويتنام چه سوابقي داشته يا در مورد اوباما پي بردند اصليت کنيايي دارد و پدرش مسلمان بوده است.

براي فهم اهميت اين فرآيند آن را با ايران خودمان و روش مرسوم در مورد انتخابات مقايسه کنيد. راي دهندگان ايراني واقعاً چقدر با جزئيات سوابق نامزد ها آشنا مي شوند و راي مردم در انتخاب افراد چقدر موثر است؟ انتخابات در ايران تا چه ميزان آگاهانه و منصفانه است.

بر اين باورم که در قالب امکانات انساني و در غياب حکومت امام معصوم که شيعيان در انتظار آن هستند، اين نوع انتخابات و جابه جايي قدرت بهترين چيزي است که در دنياي کنوني وجود دارد. نمايشي است از اينکه روي کره خاکي به طور نسبي نظام مردمي وجود دارد. و در چنين شرايطي است که باراک اوباما تبديل به يک نماد براي تغيير مي شود. ميليون ها امريکايي هم با شوق در انتخابات شرکت مي کنند و به او راي مي دهند. چنين رويدادي را بايد منصفانه مورد بررسي قرار داد و داوري کرد. در اينجا مساله اساسي تفکيک ميان دو مفهوم دولت مطلوب و مقبول است. در انديشه شيعي هيچ حکومتي در غياب امام زمان مطلوب نيست. اما به هر حال تا روي اين کره خاکي زندگي کنيم، به زندگي آرام انسان مدارانه و آدم وار نياز داريم. پس نياز به حکومتي داريم که حداقل مقبول باشد يعني با راي خود مردم بر سر کار بيايد و با راي خود مردم هم برود؛ به مردم جوابگو باشد و مردم حق داشته باشند او را مورد سوال قرار بدهند و برکنار کنند.

- شيوه يي که در امريکا مي بينيم، مقبول است؟

بله، براي ميليون ها نفر از مردم امريکا قابل قبول است و از هر بديل ديگري مقبول تر است. سال ها پيش در مناظره يي ميان پوپر و مارکوزه درباره انقلاب يا اصلاح، مارکوزه به پوپر ايراد مي گيرد و او را متهم مي کند که دلش براي جامعه امريکايي لک زده است. پوپر پاسخ مي دهد؛ «امريکا جامعه ايده آل من نيست اما نسبت به بسياري از کشور ها از مقبوليت برخوردار است. کجا بروم که بتوانم آزادانه حرف هايم را بزنم؟ مسکو؟ تو حاضري بروي مسکو؟» شايد فضاي اجتماعي و سياسي امريکا خيلي ايده آل نباشد، اما بدون شک از مقبوليت نسبتاً بالايي برخوردار است.

-اگر هم هنوز خيلي ها به اين موضوع اعتقاد داشته باشند و تاکيد کنند امضاي چنين رويدادي در امريکا نمايش دموکراسي است، امروز و در سال 2008 شما مي توانيد اين موضوع را بپذيريد؟ خيلي ها معتقدند اين تحليل ها در مورد انتخابات امريکا، اين روزها تنها در حد شعار است.

چه شعاري؟ يک مسلمان آفريقايي به امريکا مهاجرت کرده است، فرزند او در اين جامعه از صفر شروع کرده و باپشتکار خود به سناتوري رسيده است. حالا هم موفق شده حمايت هاي مردمي را به خود جلب کند، از سياه و سفيد و مسيحي و غيرمسيحي به او راي داده اند، اين شعار است؟ ما مسلمان هستيم. خداوند به ما مي گويد حتي در مورد دشمنانمان هم قضاوت منصفانه داشته باشيد. بله، ما با عملکرد سياست خارجي امريکا در مورد ايران و منطقه مخالفيم اما اين ربطي به مردم امريکا ندارد و اين دليل نمي شود جايي که حق با آنهاست، قضاوت منفي در موردشان داشته باشيم.

- الگوبرداري از انتخابات امريکا؟ شما موافقيد؟

خير، با تقليد و الگوبرداري موافق نيستم. ما مي توانيم از انتخابات امريکا درس هاي زيادي بياموزيم. اما اگر بخواهيم عيناً همان روش را پياده کنيم، نه ممکن است و نه مفيد. انقلاب امريکا از يک بستر تاريخي متفاوتي شکل گرفته است. ساختارهاي سياسي و حزبي، دموکرات ها و جمهوريخواهان، در يک فرآيند تاريخي به اينجا رسيده اند. جامعه ما با امريکا فرق دارد. جامعه ما در مرحله انتقال تاريخي است. در يک جامعه انتقالي، روند هاي فکري، سياسي، فرهنگي همگي از تنوع بيش از حدي برخوردارند. در اين فضا طيفي از جريانات شکل مي گيرند. در شرايط ايران به هيچ وجه نمي توان مانند امريکا همه چيز را در قالب دو حزب قرار داد. هرچند معتقدم اگر فضاي سياسي باز شود و آزادي ها نهادينه شوند، ممکن است تنوع و گوناگوني احزاب نهايتاً به چهار يا پنج حزب اساسي برسد. در امريکا معرفي نامزد ها از جانب احزاب است. مي توانيم ببينيم انتخابات حزبي به مراتب بهتر از روش معمول ايران است. حق نداريم به راحتي آن روش را محکوم کنيم. در آن سيستم مردم داور هستند. جالب است که ما شيوه انتخابات آنها را رد مي کنيم، بعد خودمان مي آييم در انتخابات رياست جمهوري يا مجلس شوراي اسلامي تنها به کساني اجازه مشارکت مي دهيم که با خودمان هماهنگ باشند. در اصلاحيه قانون انتخابات آمده است که نامزد ها مي بايستي مثلاً استاندار يا نماينده مجلس بوده باشند. اينکه اين افراد چقدر از حمايت مردمي برخوردار باشند، مطرح نيست. به نظر من نامزدها بايد از طرف احزاب معرفي شوند. بايد به حزب متکي باشند نه اينکه خودشان شخصاً براي حضور در انتخابات صرفاً به خاطر موقعيت سياسي که مثلاً در گذشته داشته اند در انتخابات حاضر شوند. جالب است که به موجب قانون انتخابات کانديدا ها فقط حق دارند يک هفته مانده به روز راي گيري تبليغ کنند. معلوم نيست اين تصميمات روي چه اصولي گرفته مي شوند.

- شرايط به وجود آمده در امريکا و سياست خارجي اين کشور و به خصوص تندروي هاي جرج بوش، امريکا را تا حد زيادي بدنام نکرده است؟

ارزيابي منفي دو دوره حضور بوش پسر در امريکا تنها در ذهن تحليلگران غيرامريکايي نقش نبسته است. او به شدت در خود امريکا هم مورد انتقاد قرار گرفته و خيلي ها را در اين کشور به اين نتيجه رسانده که يکي از بدترين دولت هاي تاريخ امريکا را بايد به نام او تمام کرد.

«برژينسکي» در کتاب «شانس دوم» که هنوز هم به فارسي ترجمه نشده، معتقد است بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي از ميان سه رئيس جمهوري که در امريکا قدرت گرفتند يعني بوش پدر، کلينتون و بوش پسر، او نسبت به دو رئيس جمهور قبل از خود عملکرد بسيار بدي داشته است. نکته مهمي که به بهانه عملکرد بوش مي توان اشاره کرد، برخوردي است که در اين کشور با منتقدان بوش مي شود. به هر شکلي که مي خواهند رئيس جمهور کشورشان را دست مي اندازند و در نشريات، سينما، موسيقي و... او را تا سرحد تحقير نقد مي کنند، اما نه به جرم تشويش افکار عمومي بازداشت مي شوند و نه به جرم اخلال در امنيت ملي به زندان مي افتند. همين آزادي نقد حکومت است که موجب بقاي آن شده است. در شوروي سابق اجازه نقد حاکمان داده نمي شد و نظام فرو ريخت.

حاکميت حق طبيعي مردم است. پذيرفتن آن به اين معناست که حکومت ناسوتي است نه لاهوتي و هيچ نوع قداست هم ندارد و هيچ گرداننده اداره يي هم مقدس و مصون از نقد نيست. پس هر زمان لازم باشد، بايد آنها را به نقد کشيد و تغيير داد. جالب است که امر به معروف و نهي از منکر از مباني ديني ما مسلمانان است اما در عمل حکومت هاي اسلامي تاب تحمل نقد اعمال شان را ندارند.

-هشت سال پيش قبل از اينکه جرج بوش به عنوان رئيس جمهور امريکا انتخاب شود، فضاي انتخاباتي اين کشور به اين شکل امروز درنيامده بود، اما وقتي ماجراي ال گور و شکست باورنکردني اش در اين انتخابات اعلام شد، بعضي ها به سلامت آن شک کردند... اصلاً چنين مساله يي را در مورد انتخابات امريکا قبول داريد؟

انتخابات در امريکا فرآيند مردمي است. آدم ها هم آدم هستند و حب جاه و مقام دارند. بنابراين سيستم ايراد دارد. بدون شک آنچه در آن دوره در امريکا اتفاق افتاد، بسيار مشکوک و انحرافي بود. ال گور در آراي عمومي برنده شده بود ولي در آراي الکترال با بوش تقريباً مساوي بود. هر دو، 3 راي براي انتخاب شدن کم داشتند. اگر آراي ال گور در فلوريدا از بوش بيشتر مي شد، سه راي الکترال اين ايالت به او تعلق مي گرفت و برنده مي شد. برادر بوش که استاندار فلوريدا بود، به نفع برادرش در اخذ و شمارش آرا تقلب کرد. وقتي به دنبال شکايت ها کار به ديوان عالي کشيد، شايد براي اولين بار در تاريخ امريکا، قضات اين ديوان راي سياسي دادند. فراموش هم نکنيد که در آنجا پنج عضو ديوان، جمهوريخواه و چهار عضو ديگر دموکرات بودند. اگر ديوان عالي راي فلوريدا را باطل اعلام مي کرد، بوش پسر هرگز در انتخابات پيروز نمي شد. اما ما چرا مي خواهيم کار بد آنها را تقليد و تکرار کنيم و به نام دموکراسي هر کاري که دلمان مي خواهد انجام دهيم؟

اگر مي پرسيد آن مقطع در انتخابات امريکا تقلب شده بود، پاسخ اين است بله. به همين دليل هم ال گور سيستم انتخاباتي کشورش را به نقد کشيد و حتي با وجود محبوبيت فراوانش بعد از بردن جايزه صلح نوبل، با وجود اصرار فراوان دموکرات ها حاضر به شرکت در انتخابات نشد.

-چرا در جايي مثل امريکا جمعيت تحت عنوان Silent Majority (اکثريت خاموش) با وجود اينکه کمتر از 15 درصد جمعيت اين کشور را تشکيل مي دهند، اينقدر در انتخاب رئيس جمهور اين کشور تاثيرگذارند؟ مساله اينجاست که سياست آنچنان دغدغه جدي مردم اين کشور نبوده، اما اين بار آنها مقتدرانه دست به انتخابي کليدي زدند. چه اتفاقي براي امريکايي ها افتاده؟ به سياست علاقه مند شدند يا اوباما با جذابيتش آنها را جادو کرده است؟

فکر مي کنم ما در ايران تا حدود زيادي گرفتار مطلق گرايي هستيم. ما ساليان دراز مبتلا به نظام استبدادي بوده ايم. فرهنگ استبدادي در اعماق وجودمان رسوب کرده است. در فرهنگ استبدادي همه چيز سياه و سفيد است. ما در ايران به امر نسبي اعتقادي نداريم. همه يا خوب خوب هستند، يا بد بد. شما مي گوييد مثلاً 15 درصد مردم در امريکا نسبت به سياست بي تفاوتند، من مي پرسم مگر در فرانسه و ايران نيستند؟ آمار مشارکت در انتخابات در اين کشور ها به مراتب پايين تر از جايي مثل امريکاست.

-خب شايد آن شهروند فرانسوي مساله را براي خودش تحليل کرده و به اين نتيجه رسيده که نبايد راي بدهد، پشت همين مساله فکر هست. واقعاً اينکه يک امريکايي تا زمان رسيدن به صندوق موضع آنچنان محکمي نسبت به کانديداي دموکرات يا جمهوريخواه مورد نظرش ندارد، صرفاً به دليل حضورش پاي صندوق، مثبت ارزيابي مي کنيد؟

اين درست است که بخشي از مردم امريکا مردد پاي صندوق ها مي روند. اما نمي توان يک حکم کلي صادر کرد. اوباما در اين انتخابات توانست موج تازه يي از توجهات مردمي را به سياست ايجاد کند. بيشترين کمک هاي مالي به اوباما از طرف مردم عادي و در مقادير کم، اما به تعداد زياد، بود. شايد اگر بخواهم مقايسه کنم، شباهت زيادي به دور اول حضور سيدمحمد خاتمي در انتخابات سال 76 داشته باشد.

-اين مساله يي است که در همين چند روز خيلي ها به آن اشاره کردند.

وقتي مقايسه مي کنيم وجه مشابهي ميان انتخابات دوره اول خاتمي و حضور اوباما در انتخابات اخير وجود دارد اما اين مقايسه يي انحرافي است. آقاي خاتمي مانند اوباما از درون يک جريان سياسي سازمان يافته بيرون نيامد. اتفاقاً به همين دليل هم نتوانست همه آنچه را که به مردم وعده داده بود، عملي کند. نتوانست در برابر نيروهاي بازدارنده مقاومت کند. اوباما اما از درون مجموعه يي سياسي و حزبي ريشه دار بيرون آمد. وقتي هم رئيس جمهور امريکا مي شود، به معناي واقعي کلمه نفر اول است. نيروهاي بازدارنده در امريکا هم هستند اما نقش اساسي در بازدارندگي ندارند.

-خاتمي و اوباما شباهت هايي با يکديگر ندارند؟ مثلاً اينکه هر دو به عنوان پديده هايي ناشناس مطرح شدند...

همان طور که گفتم در مجموع اين مقايسه کار درستي نيست. ما در ايران ساختارهاي حقوقي و حقيقي داريم که بازدارنده دموکراسي هستند. در ايران نهادهاي دموکراتيک ريشه يي ندارند. بنابراين در غياب ساختارهاي سياسي مطلوب هر عملي انجام مي گيرد، با کارشکني ها روبه رو مي شود. به عنوان مثال اگر به مشروح مذاکرات مجلس خبرگاني که قانون اساسي ايران را در سال 58 بررسي و تصويب کرد، مراجعه کنيم، در آنجا درباره ضرورت شوراي نگهبان در نظارت بر انتخابات بحث هاي مفصلي وجود دارد. ضرورت نظارت به اين دليل بوده است که در دوران حکومت پهلوي اول و پهلوي دوم، دولت در انتخابات دخالت مي کرده است.

به دليل همين سابقه، براي جلوگيري از دخالت دولت در انتخابات و صيانت از آراي مردم، نظارت شوراي نگهبان پيش بيني شد. اما حالا خود شوراي نگهبان به يکي از مهم ترين عوامل بازدارنده يک انتخابات منصفانه تبديل شده است. در قانون اساسي شوراي نگهبان پيش بيني شده است تا نگذارد قدرت هاي حاکم در انتخابات دخالت و تقلب کنند. اما حالا خود به مانعي اساسي تبديل شده است.

-مساله اينجاست که اوباما چقدر براي رسيدن به اهداف کلانش آزادي عمل دارد؟

اوباما نيامده که امريکا را تغيير دهد. او خودش محصول تغيير در جامعه آمريکاست. چهل سال پيش کسي تصورش را هم نمي کرد روزي يک فرد سياهپوست رئيس جمهور امريکا شود.

- اوباما براي خيلي ها تا حدي تداعي گر چهره هاي چپي دهه هاي 60 و 70 ميلادي نيست؟ مثل کندي... اصلاً وقتي در سال 2008 به خصوص در مورد امريکا از اصطلاح چپ استفاده مي کنيم، حرف غلطي نيست؟

اصطلاح چپ و راست در هر کشوري در بستري تاريخي مطرح مي شود. به کارگيري آن در يک جامعه ديگر نادرست است. اين اصطلاح براي اوباما نادرست است. جامعه امريکا مثل هر موجود زنده يي در حال تغيير است. در دهه 1960 شاهد تشنج هاي زيادي در امريکا بوديم؛ ترور مالکوم ايکس، لوترکينگ، کشتار دانشجويان، زد و خوردها و... اما آرام آرام تغييرات در عميق ترين لايه هاي اجتماعي شکل گرفت و امروز به شکل فردي همچون اوباما تجلي پيدا کرده است. البته اوباما هم در اين روزگار زير ذره بين است و خطراتي جدي، مانند کندي او را تهديد مي کند.

-ترور؟ يعني واقعاً در امريکاي امروز کسي به ترور رئيس جمهور فکر مي کند؟

نه مثل دهه 60 اما او در خطر ترور است.
انتخاب متفاوت و مهم مردم امريکا
محمدعلي ابطحي

اوباما بالاخره رئيس جمهور بزرگ ترين و قدرتمندترين کشور دنيا شد. انتخاب باراک اوباما از چند جهت مهم و متفاوت بود. اين انتخاب بعد از دوران رياست جمهوري بوش اتفاق افتاده است. دوران 8 ساله گذشته پرخشونت ترين دوران تاريخ معاصر بود که امريکا در همه آن خشونت ها حاضر بود. و همه دنيا درگير اين خشونت شدند. بعضي به صورت مستقيم و بعضي به صورت غيرمستقيم. مردم امريکا در 11 سپتامبر و مردم افغانستان و عراق در جنگ مستقيم، قربانيان اين خشونت گسترده بودند. اين خشونت ها دنيا و مردم امريکا را خسته کرده بود. در حقيقت پيروزي اوباما نتيجه خستگي دنيا از اين خشونت طلبي ها بود که رهبران جمهوريخواه امريکا در راس هرم سياست اين خشونت طلبي ها قرار داشتند. اما در کشوري که چند دهه پيش حضور يک سياه در مراکز مختلف کنار سفيدان ممنوع بود، انتخاب يک جوان سياه طرفدار تغيير، قطعاً يک «اتفاق» مهم بود. به همين دليل جامعه سنتي امريکا که حتي با رفتارهاي آقاي بوش مخالف بودند نيز با آمدن اوباما مخالف بودند و اعتقاد داشتند اوباما - به عنوان يک رنگين تبار - شأن و جايگاه تاريخي ملت امريکا را خدشه دار مي کند. اما واقعيت جهاني شدن و ارتباطات تاثير خود را بر نسل جوان امريکا بيش از ديگران گذاشته بود. آنها خود را پايبند باورهاي سنتي امريکايي نمي ديدند و بر اساس ارزش هاي نوين بشري به ميدان آمدند و انتخابي جوانانه با شعار تغيير انجام دادند. اين اتفاق بسيار مهمي براي دنيا بود. اوباما البته براي شعار تغيير در امريکا با سياست به هم پيوسته يي که سنتي هاي سياسي بر آن حکومت مي کنند با دشواري هاي فراوان روبه روست. اما نگاه جوانان امريکايي و نياز جامعه بشري که سرنوشت بسياري از آنان به سياست هاي امريکايي مرتبط است از تغيير در سياست هاي امريکا که شعار اوباما بود استقبال مي کنند. همه از رئيس جمهور متفاوت جديد امريکا انتظار دارند در مهم ترين تغيير، آرامش و گفت وگو و مدارا را جايگزين خشونت هاي جهاني دوران بوش کند. خاورميانه به مهم ترين تغيير در نگاه سياست خارجي امريکا نياز دارد. اگر کاخ سفيد اوبامايي مسائل خاورميانه، منافع ملي امريکا و ارزش هاي آن را بناي نگاه خود قرار دهد و از عينک منافع اسرائيل به خاورميانه نگاه نکند، حتماً در حل مشکلات اين منطقه موفق خواهد بود. در صورت جدي بودن ايده تغيير اوباما در اين سوي جهان هم بجاست اوباما به عنوان صاحب ايده سياست پذيرفته شود و مجال تغيير را براي امريکا ممکن سازند و او را در برابر قدرت داران خشونت طلب ياري دهند. تنظيم رابطه ايران و امريکا هم مي تواند به تخفيف اين خشونت جهاني کمک کند. گرچه پيش بيني مي شود مسوولان ايران اين تغيير را جدي تلقي نکنند و در هر صورت ترجيح دهند مخالفت با امريکا همچنان ادامه يابد. پايان دادن به دوران خشونت طلبان و انتخاب اين رئيس جمهور متفاوت را از سوي نسل جديد امريکا بايد به فال نيک گرفت و به مردم امريکا تبريک گفت.
ماترک سنگين بوش روي دوش تفکرات دموکراتيک
باراک اوباما يا جان اف کندي سياه پوست
بهرنگ داودي

صبح بخير آقاي رئيس جمهور. دکترين شکست خورده و منفور بوش سه شنبه همانند خودروهاي ازکارافتاده به انبار آهن آلات بي مصرف فرستاده شد. باراک اوباما انتخابات را با نواي خوش آهنگ خود براي مردم امريکا برد. ديگر کانديداها صداي بلندتري داشتند؛ تجربه بيشتر و ايده هاي نافذتر. اما اوباما در بحبوحه بحران به مردم امريکا قول داد و اکنون بايد اثبات کند لياقت اين اعتماد را داشته است. طرفداران پرهيجان اوباما که از اين برد منقلب شده بودند، آن را به زايش بزرگ امريکاي نوين تعبير کردند. اکثريت با اشتياق دموکرات ها همراه شدند حتي جان مک کين شکست خورده با عبارتي جالب اوباما را «رئيس جمهور من» ناميد.

پرداختن به زواياي پنهان و آشکار اين انتخابات در نوع خود جالب توجه و قابل تامل است. اوباما به دليل برنامه هاي سياسي اش به عنوان چهل وچهارمين رئيس جمهور ايالات متحده انتخاب نشد، چه هيلاري کلينتون برنامه هاي بسيار دقيق تري را ارائه داده بود، جان ادواردز مواضع تندتري داشت و مک کين بسيار باتجربه تر بود اما هيچ کدام از آنها نتوانستند همانند اوباما و درست مانند جان اف کندي فرياد نسل خود و جو غالب را تشخيص دهند. بدون شک شعارهاي اوباما که با استقبال مردم روبه رو شد، نمي تواند به سرعت مشکلات را حل کند اما بدون شک از آلام کاست و برعکس بوش که با ادبيات تند خود آتش افروخت، اوباما حداقل تاکنون آرامش را بسط داده است. امريکا در مقطع بسيار حساسي قرار گرفته است. بحران چندوجهي اين کشور را به خصوص در لايه هاي دروني فرا گرفته است و با اين وجود صحبت هاي تازه يي در شعارهاي او ديده مي شود. باراک اوباما قول «همدردي» داده است، قول «کنکاش» و بررسي مشکلات. همه مي گويند «من مي خواهم...» اما اوباما از ترکيب «ما مي توانيم» تا آخرين روز انتخابات استفاده کرد؛ نکته يي که اغلب کارشناسان به عنوان يکي از بزرگ ترين تفاوت هاي او با اسلاف قبلي اش نام بردند. بوش صدايي «آهني» داشت و از ابتدا به سياست هاي آهنين خود تکيه کرد و در نهايت کار را به جايي رساند که هيچ گوشي پذيراي سخنانش نبود. اوباما پيشنهاد آشتي با جهان را داده است؛ پس از تمام سال هاي تحريکات سياسي در سراسر جهان، حملات نظامي بي پشتوانه کافي و روياي سلطه بر جهان با تز امريکايي.

اوباما نظر مساعد راي دهندگان را جلب کرد اما مشکلات مثل کوه پشت سر او قرار دارد؛ يافتن راهکاري براي مخمصه عراق، بحران سياسي و مسائل اجتماعي درون امريکا. اين درست که بوش از کاخ سفيد خداحافظي مي کند اما دردسرهايي که در طول دوره زمامداري اش آفريد، گريبان رئيس جمهور بعدي را خواهد گرفت. اوباما در يکي از حساس ترين فصل هاي تاريخ امريکا قدرت را در دست گرفت و تاکنون با «زبان» قول هاي فراواني داده است. اکنون اين ابهام مطرح است که با توجه به سياست کلي دموکرات ها و مهم تر از آن، نظام کلي امريکا آيا وعده هاي زيبا مي توانند فضا را تغيير دهند؟

اوباما يا جان اف کندي سياهپوست؟

شرايط پيشي گرفتن دموکرات ها از جمهوريخواهان کاملاً مشخص بود. يأس و سرخوردگي طبقه متوسط امريکا از تدابير بوش که به طرزي افسارگسيخته به مسائل و بحران هاي جهاني دامن زد و بسيار ديرتر از حد تصور به شرايط درون امريکا توجه کرد، باعث رويگرداني بسياري از افراد اين طبقه از بوش و همفکرانش شد و ورق به نفع دموکرات ها برگشت؛ درست همان فاکتور تعيين کننده يي که باعث شد سال 90 بيل کلينتون بر مسند قدرت تکيه زند. در اين بين نکته يي ظريف خودنمايي مي کند. انتخابات امسال ايالات متحده «تفاوت» را به عنوان بارزترين وجه خود در متن رويدادها داشت. پس از «کندي» که در زمان خود با حمايت بي نظير چهره هاي روشنفکر و دانشگاهي و البته جوانان عصر خود به قدرت رسيد، هيچ رئيس جمهوري مانند «اوباما» در بدو گام نهادن به کاخ سفيد با اين حجم از مشکلات روبه رو نبوده است و اين مشخصه اولين روايت از داستاني است که شباهت- ولو نه چندان فراوان- انتخاب باراک اوباما با انتخاب جان اف کندي را ترسيم مي کند. با گسترش فرآيند جهاني شدن، اقتصاد نقش خود را تا قواره مرکز ثقل معادلات نظام بين الملل بالا آورده است و با وجود اينکه با قدرت گرفتن روزافزون کشورهايي نظير چين، ژاپن و برخي کشورهاي اروپايي، امريکا اکنون ديگر ابرقدرت مطلق اين حوزه محسوب نمي شود، ولي از ديد بسياري از مردم و کارشناسان امريکا در بحران اخير بازنده يي بزرگ تر از امريکا وجود نداشت. پس اوباما توانست با طرح هاي ارائه شده اقتصادي خود و چرخش- هرچند فعلاً در حد حرف- آشکار به سمت معضلات دروني، شعاع حمايت ها از خود را افزايش داد تا جايي که برخي از چهره هاي سرشناس جمهوريخواه و در راس آنها کالين پاول- بزرگ ترين بازنده از بين نزديکان سياسي بوش- حمايت خود را از اوباما اعلام کردند. اوباما همانند کندي با انگشت گذاشتن روي مشکلات پيش روي خود را در هيئت مهره يي که قادر است فضاي متشنج امريکا را از قيد سياست هاي قبلي خارج کند معرفي کرد و توانست گوي سبقت را از رقبا بربايد.

در کشوري که مردمش خود را در جهان يک استثنا مي دانند و تغيير پارامترهاي مختلف تاثيري شگرف بر ساير نهادها و حوزه هاي اجتماعي و اقتصادي دارد، تابوي اشتباهات سياسي توسط يک رئيس جمهور خيلي سريع شکسته مي شود. اکنون جو غالب در ايالات متحده اين است که شهروندان اين کشور «جان اف کندي» ديگري را انتخاب کرده اند. کندي انتخاب ملت امريکا در دوران سخت ديگري بود. پشتيباني قشري فعال از جامعه آن زمان امريکا شعارهاي کندي را به مهم ترين ابزار غلبه بر رقيب تبديل و وعده «انعطاف پذيري بيشتر، واقع بين گرايي در جهت تغييرات اساسي» او را به قدرت هدايت کرد. اکنون نيز اوباما تغيير را به عنوان اولين ديپلماسي خود مطرح کرده است اما در اين راه يک علامت سوال بزرگ وجود دارد.

همسويي يا تقابل با استراتژي کلان

اوباما و کندي هر دو در شرايط سختي انتخاب شدند. نمي توان شرايط کلي آنها را کاملاً يکسان دانست اما موضوعي که همواره محل ترديد بوده، اين است که آيا رئيس جمهور جديد خواهد توانست آرمان هاي مطرح شده در شعارهايش را جامه حقيقت بپوشاند يا اينکه استراتژي کلان امريکا که به ويژه در حوزه امنيت اين کشور مبناي تصميم گيري هاي زيادي است، اين شعارها را در حد يک لفاظي باقي خواهد گذاشت؟ در سيستم پيچيده هدايت و رهبري امريکا، امنيت ملي اين کشور در اولويت استراتژي قرار دارد و با توجه به ديدگاه خاص سياستمداران اين کشور به مناسبات جهان، اين استراتژي به وسيله تعداد زيادي از افراد که در قالب سازمان، نهاد و لابي هاي مختلف فعاليت مي کنند، تعيين مي شود و بالطبع اختيارات رئيس جمهور از هر حزب مرزي معين داشته و بستگي به رعايت چارچوب ها در اين استراتژي دارد. اولين موضوع در اين بحث رويگرداني از توجه به مسائل خارجي و پرداختن بيشتر به مسائل درون امريکا است. سياست غالب دموکرات ها نرم و انعطاف پذير با مانيفست گفت وگو و استفاده از راه حل هاي ديپلماتيک براي حل موضوعات مختلف است. اوباما که اکنون با بحران اقتصادي فزاينده در امريکا روبه رو است، مطالبات مردم اين کشور در اين خصوص بارسنگيني را روي دوش او تحميل خواهد کرد. بنابراين طبيعي است که در اين شرايط حتي در صورتي که فردي نزديک به ديدگاه هاي بوش به کاخ سفيد راه مي يافت، بايد به نوعي «دست از سر دنيا» برمي داشت و عمده تمرکز خود را به درون امريکا معطوف مي کرد. اوباما که اکنون با ميراث شوم بوش در عراق و افغانستان روبه رو است، آشکارا تمايلي به ادامه حضور نظاميان امريکا در اين کشورها ندارد و ترجيح مي دهد پس از حل اين مشکل اکنون به زخم تبديل شده، ساير موضوعات سياسي حساس جهان نظير تعامل و گفت وگوي احتمالي با ايران، سامان دادن بيشتر به اوضاع فلسطين و اسرائيل - که به دليل نزديکي بيشتر دموکرات ها به اسرائيل و لابي هاي صهيونيست قطعاً با جديت بيشتري دنبال مي شود - و جلوگيري از اوج گيري دوباره روسيه را با استفاده از سياست هاي انعطاف پذيرتر با محوريت ديپلماسي حل کند تا به اين ترتيب همانند آنچه در شعارهاي انتخابي خود مطرح کرده بود بيشتر از قبل به «صداي» مردم امريکا و دغدغه هاي آنها توجه کند. در دهه هاي قبل و سرشناس ترين روساي جمهور دموکرات مثل جان اف کندي و جيمي کارتر نيز بسيار از اسلاف جمهوريخواه قبل و بعد از خود به مسائل داخلي امريکا توجه داشتند و تا حد قابل ملاحظه يي هزينه هاي دخالت در موضوعات جهاني را از دوش امريکا برداشتند. اما در اين برهه مساله يي که ممکن است اوباما را براي پيشبرد دقيق چنين نقشه يي با چالش مواجه کند وضعيت به وجود آمده در نظام جهاني به خصوص طي دو دهه اخير است. نقشي که امريکا و به خصوص پس از سياست هاي سلطه جويانه جرج بوش در نظام جهاني پذيرفت و البته بهاي سنگيني بابت آن پرداخت، باعث خواهد شد اوباما خواه ناخواه تا حدي قابل توجه درگير مسائل سياست خارجي امريکا شود و ايجاد توازن دقيق بين اين دو مولفه - توجه به مشکلات داخلي با توجه به نارضايتي 80 درصدي مردم اين کشور از سياست دولت قبل و بازپس گرفتن وجهه تخريب شده امريکا - يکي از دشواري هاي پيش روي اوباما است.

هژموني تاريخي

بدون شک جان اف کندي همانند آنچه اکنون پيش روي باراک اوباما است با امريکايي تخريب شده در بعد و جبهه جهاني روبه رو نبود. امريکا که پس از فروپاشي شوروي و با هدف سلطه و نفوذ بيشتر در جهان و با آرزوي «نظم نوين جهاني» حجم مداخلات گسترده خود در نقاط مختلف جهان را به شدت افزايش داد اکنون و با وجود اينکه آماج انتقادات فراواني قرار گرفته است به دلايل فراوان نمي تواند خود را به طور کامل از اين نقش هژمونيک تاريخي رها کند.

مهم ترين دليل قدرت گرفتن روزافزون روسيه، چين، هند، ژاپن و البته اتحاديه اروپا به خصوص در بعد اقتصادي است. سران اين کشورها با مشاهده تجارب ناموفق سياستمداران عمدتاً خشک و نومحافظه کار جمهوريخواه در سراسر جهان به اين نتيجه رسيدند که تقابل سنتي با ايالات متحده و حرکت به سوي دو يا چندقطبي کردن جهان جز فرسودگي سياسي در کنار صرف و پرداخت هزينه هاي سنگين نتيجه درخور توجهي به همراه نخواهد داشت و به همين دليل ترجيح دادند امريکا با تداوم سياست هاي اشتباه خود، ستيزه جويي و رفتار در قالب خشک، نقش ابرقدرتي سلطه جو را ايفا و آنها با پيشرفت هاي اقتصادي در کنار فرآيند جهاني شدن بسياري از مناسبات را به نفع خود تغيير دهند. واضح ترين نتيجه اين تئوري کاهش محبوبيت و مشروعيت امريکا در سراسر جهان بود. در عين حال امريکا که نمي خواهد به خصوص در تقابل با روسيه بازنده لقب بگيرد به دنبال اين است که جايگاه تاريخي خود را در جهان حفظ کند اما اين بار با سياست هاي متفاوت.

بهترين گزينه نيز براي نيل به اين هدف استفاده از الگوي سنتي و مشي غالب دموکرات ها است. اکنون بهترين فرصت فراهم شده است که اوباما با ديپلماسي گفت وگو و خارج کردن امريکا از پوسته سياست هاي قبلي که غالباً به مذاق جامعه جهاني خوش نمي آمد ضمن ايجاد توازن براي جلب دوباره افکار عمومي نسبت به امريکا، به نحو مناسب تري از سيطره بيشتر قدرت هاي نوظهور و غول تازه بيدار- روسيه- جلوگيري کند. اما پيشرفت اين پروسه بستگي به اين نکته دارد که اوباما در تفکرات خود چه اندازه به سياست خارجي توجه کند. اکنون استراتژي کلان امريکا که پيش از اين صحبت آن رفت، خواهان چنين رويکردي است چون به زعم آنها- تصميم گيران سياست هاي کلان اين کشور- امريکا پس از جنگ عراق و افغانستان، فجايع گوانتانامو و ابوغريب و اخيراً بحران مالي و اقتصادي جهان نمي تواند بيش از اين چهره يي منفي در جهان داشته باشد، اما در سوي ديگر رئيس جمهور منتخب باراک اوباما است که قبل و بعد از انتخابات، بيش از همه، واژه «تغيير» و «توجه به مسائل داخلي» از زبانش خارج شده است. سياست تاريخي دموکرات ها چيزي جز اين نمي گويد.

تغييرات بنيادي؛ خيال يا واقعيت

اما به رغم تمام گمانه زني ها و با توجه به اينکه موضوع مورد بحث امريکا است نمي توان انتظار داشت انتخاب اوباما الزاماً همراه خود تغييرات فراوان و زودهنگامي در اين کشور به وجود آورد. سياست کلان امريکا هدف را يکي تشخيص مي دهد، خواه مجري آن جمهوريخواه باشد يا دموکرات و اين نکته ظريف را نبايد در کنار فضاي قابل انتظار از اوباما دور از نظر داشت. با بررسي تاريخي مي توان بهتر و عميق تر به اين مفهوم پي برد. در «ظاهر» دموکرات ها هميشه به گفت وگوي انتقادي نزديک بوده و جمهوريخواهان نمايش قدرت را سرلوحه کار قرار مي دهند. دسترسي به منابع نفتي و فروش تسليحات محور اقتصاد جمهوريخواهان است و دموکرات ها بيشتر روي صنايع تکيه دارند، اما با وجود همين تفاوت هاي آشکار تاريخ به خوبي واکنش هاي متفاوتي را از دموکرات هاي «صلح طلب» ثبت کرده است. جان اف کندي که پشتوانه جوانان و محافل دانشگاهي و روشنفکري را به عنوان مهمترين ابزار به قدرت رسيدن خود داشت با وجود اينکه هميشه بر اتخاذ سياست هاي نرم تاکيد مي کرد اما در عين حال در قبال برخي مسائل رفتارهايي را از خود بروز داد که نشان مي داد هيچ وقت نمي توان تفکرات دموکرات و جمهوريخواه را دو فاز کاملاً متقابل دانست. بحران موشکي کوبا، کابوس کمونيسم و برخورد شديد با مبارزات استقلال طلبانه که آنها را تروريستي مي خواند با ديدگاه هاي غالب حزب دموکرات تفاوت داشت يا به عنوان مثال جيمي کارتر دموکرات نيز با وجود تز غالب توجه بيشتر به مسائل داخلي تا خارجي، براي حفظ برخي منافع امريکا به ويژه در جنوب شرق آسيا و خليج فارس «نيروهاي واکنش سريع» را تشکيل داد. نوام چامسکي منتقد و انديشمند برجسته امريکايي در اين خصوص اعتقاد دارد؛هميشه رقابت هاي انتخابي در امريکا بر پايه لفاظي، ابراز اميد به آينده، طرح هاي تغيير و مواردي اينچنيني استوار است اما معمولاً شعارها به صورت کامل تحقق پيدا نمي کنند. البته تفاوت هايي بين افکار موجود در دو حزب دموکرات و جمهوريخواه وجود دارد اما نه به اندازه يي که با کنار رفتن يکي و روي کار آمدن ديگري بتوان انتظار تغيير سياست هاي عمده را داشت. با توجه به شرايط کنوني امريکا تصور تغييرات فوري و عميق دور از عقلانيت است.

اوباما تا چند هفته ديگر دست خود را روي انجيل خواهد گذاشت و با اداي سوگند کليد کاخ سفيد را تحويل خواهد گرفت. رئيس جمهور 47 ساله و آفريقايي تبار همانند جان اف کندي در شرايط دشواري به اين منصب رسيد و مثل او با تکيه بر دگرگوني فضا و اتخاذ سياست هاي منفعلانه در داخل و خارج امريکا نظر مثبت بيشينه هموطنانش را جلب کرد. اينکه بحران هاي پيش رو و اکنون ديگر «حجم يافته» امريکا در جهان و درون مرزهاي اين کشور که بسياري از آنها ميراث سنگين به جا مانده از دوران حکومت بوش هستند، تا چه اندازه سياستمدار کم تجربه امريکا را آزار خواهند داد ابهامي است که زمان به تدريج از آن پرده برداري خواهد کرد.
نگاهي به مواضع حزب دموکرات امريکا در مورد ايران
ديپلماسي سرسختانه
نيما ملک محمدي

با پيروزي باراک اوباما نامزد حزب دموکرات در انتخابات تاريخي و تعيين کننده رياست جمهوري اخير امريکا، اکثر کشورهاي جهان در پي بازتعريف و ترميم روابط خود با کشور امريکا در پي هشت سال زمامداري جمهوريخواهان و جرج بوش هستند. باراک اوباما نيز که در پي تثبيت گفتمان جديدي در صحنه سياسي امريکا است، از در پيش گيري منطق گفت وگو و ديپلماسي در مقابل تمامي کشورهاي جهان، از جمله کشورهايي مانند ايران، سخن گفته است. هر چند اغلب مسوولان ايراني واکنش محتاطانه يي به پيروزي اوباما و ابراز تمايل او براي گفت وگو با ايران نشان داده اند، اما روشن است که با پيروزي اوباما فصل جديدي در روابط دو کشور ايران و امريکا آغاز شده است. در اين ميان گروهي از تحليلگران ايراني نيز معتقدند تفاوت عمده يي ميان سياست هاي جمهوريخواهان و دموکرات ها وجود ندارد و سياست هاي امريکا مبتني بر منافع ملي اين کشور است، اما واقعيت اين است که دو نگاه متفاوت نسبت به نقش امريکا در جهان در اين دو حزب حاکم است که اين امر به نوبه خود منجر به اتخاذ سياست هاي متفاوتي از سوي دو حزب مي شود. با مروري بر سياست خارجي دولت امريکا طي 20 سال اخير، اين تفاوت در ميان دولت هاي جمهوريخواه و دموکرات روشن تر مي شود. دولت هاي جمهوريخواه بوش پدر و بوش پسر در صحنه جهاني رويکردي تهاجمي تر از دولت دموکرات بيل کلينتون داشته اند و از هر بهانه يي براي توسل به منطق نظامي گري سود جسته اند. جنگ اول خليج فارس، حمله به عراق و افغانستان همه طي دوران زمامداري جمهوريخواهان روي داده است، اما تنها درگيري نظامي عمده امريکا طي دوران حکومت کلينتون دموکرات، مداخله اين کشور در بحران بالکان بوده که آن هم با اجماع جهاني و تاييد سازمان ملل اتفاق افتاد و مانع ادامه نسل کشي مسلمانان در بوسني و هرزگوين از سوي نيروهاي صرب به رهبري ميلوشويچ شد. در واقع مي توان به ضرس قاطع گفت اگر در زمان وقوع حملات 11 سپتامبر رئيس جمهوري دموکرات ساکن کاخ سفيد بود، وضعيت جهان اکنون به کلي متفاوت بود. دموکرات ها هرچند حامي حمله به افغانستان و سرنگوني حکومت طالبان بودند، اما در مورد حمله نظامي به عراق کاملاً موضعي منفي داشتند و در نهايت نيز دولت بوش با جعل سند و مدرک و ايجاد يک جنگ رسانه يي مبني بر وجود سلاح هاي کشتارجمعي در عراق، توانست افکار عمومي امريکا را براي حمله به عراق آماده کند. با توجه به اينکه پيروزي اوباما موجب بازگشت حزب دموکرات امريکا به کاخ سفيد پس از هشت سال زمامداري جمهوريخواهان خواهد شد، بازخواني مواضع حزب دموکرات و چهره هاي سرشناس آن در مورد ايران طي سال هاي اخير مي تواند ما را در شناخت بيشتر رويکرد دولت اوباما ياري دهد. دولت اوباما در حالي از روز 20 ژانويه 2009 کار خود را آغاز مي کند که کنگره امريکا متشکل از دو مجلس نمايندگان و سنا نيز در کنترل دموکرات ها قرار گرفته است و به اين ترتيب اين حزب هيچ مانعي براي پيگيري سياست هاي خود در صحنه داخلي و خارجي در پيش نخواهد داشت. اوباما در نطق هاي مختلف خود طي دو سال اخير از تعامل با ايران در چارچوب يک «ديپلماسي قاطع، مستقيم و بدون پيش شرط» سخن گفته و اعلام کرده است ايالات متحده بايد نه تنها با دوستان بلکه با دشمنانش (از جمله ايران) مذاکره کند. وي از ضرورت بررسي پيشنهاد عضويت ايران در سازمان تجارت جهاني به ازاي کنار گذاشته شدن برنامه هسته يي نيز سخن گفته است.دموکرات ها که از سال 2006 به يک اکثريت نسبي در کنگره امريکا دست يافته اند، طي اين مدت تلاش کردند دولت بوش را وادار به اتخاذ موضعي نرم تر در قبال ايران کنند و همچنين بارها بر مخالفت خود با هرگونه اقدام نظامي عليه ايران سخن گفتند. جوزف بايدن معاون اول اوباما و رئيس سابق کميته روابط خارجي سنا يکي از حاميان سرشناس اتخاذ رويکرد «ديپلماسي سرسختانه» در برابر ايران شناخته مي شود. در جولاي 2008، سناتور بايدن از ضرورت تکرار مدل کره شمالي به صورت تعامل امريکا با ايران ابتدا در چارچوب مذاکرات گروه موسوم به 1« 5 و نهايتاً به صورت دوجانبه سخن گفت. وي در کنار حمايت از اجراي «تحريم هاي هماهنگ بين المللي» عليه ايران، از ضرورت تکميل اين فشارها با تدوين ديدگاهي تفصيلي و مثبت براي روابط ايران و امريکا در صورت عمل کردن تهران به خواسته هاي واشنگتن سخن گفته است.هيلاري کلينتون سناتور دموکرات و رقيب اصلي اوباما در انتخابات درون حزبي دموکرات ها، هرچند به نسبت اغلب هم حزبي هاي خود مواضع تندتري در قبال ايران داشته است، اما در عين حال طي سال هاي آخر رياست جمهوري بوش که با افزايش احتمال اقدام نظامي دولت امريکا عليه ايران همراه بود، بارها مخالفت خود را با چنين اقدامي اعلام کرده است. هيلاري کلينتون در سپتامبر 2007 در مجلس سنا به لايحه يي که سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را گروهي حامي تروريسم مي خواند، راي مثبت داد و به اين دليل که لايحه مذکور مي تواند بهانه يي به دست دولت جنگ افروز بوش براي حمله به ايران بدهد، مورد انتقاد شديد هم حزبي هايش قرار گرفت. به اين ترتيب در اکتبر همان سال خانم کلينتون که تحت فشار اعضاي ميانه رو حزب دموکرات قرار گرفته بود، به همراه چند سناتور دموکرات ديگر لايحه يي را پيشنهاد داد که اقدام نظامي کاخ سفيد عليه ايران پيش از کسب مجوز صريح از کنگره را ممنوع مي کرد. جان ادواردز، مايک گراول، دنيس کوسينيچ و بيل ريچاردسن که در سال 2008 از رقابت هاي انتخابات رياست جمهوري امريکا کناره گيري کردند، ديگر سياستمداران سرشناس حزب دموکرات هستند که مواضع کم و بيش مشابهي را درخصوص ايران بيان کرده اند.در اين ميان، ادواردز از امضاي «پيمان عدم تجاوز» با ايران و مذاکرات مستقيم در کنار گزينه اقدام نظامي حمايت کرده است؛ گراول در پايگاه اينترنتي خود با رويارويي نظامي شديداً مخالفت کرده و در نطق انتخاباتي در آوريل 2007 سخنان رقيبانش را که هيچ گزينه يي را در قبال ايران مطرود نمي دانند، به منزله رمزي براي به کارگيري سلاح اتمي دانسته بود؛ کوسينيچ نيز با بيان اينکه دليلي براي جنگ با ايران وجود ندارد، از برقراري مجدد روابط ديپلماتيک ميان تهران و واشنگتن حمايت کرده بود. ريچاردسن نيز در ژوئن 2007، از مذاکرات غيرمشروط همراه با تحريم هاي قاطع حمايت کرد. ريچاردسن اعلام کرد براي آغاز مذاکرات، امريکا بايد به اشتباهاتش در حمايت از رژيم شاه و صدام در جنگ ايران و عراق و همچنين سکوت در قبال به کارگيري سلاح شيميايي توسط رژيم عراق اعتراف کند و حق مشروع ايران براي دستيابي به انرژي هسته يي صلح آميز را به رسميت شناخته و در عين حال تاکيد کند که به ايران هرگز اجازه دستيابي به سلاح هسته يي داده نخواهد شد.با مقايسه اين سخنان با سخنان اعضاي سرشناس حزب جمهوريخواه طي همين دوره که اکثراً بر طبل جنگ کوفته اند و خواهان برخورد نظامي با ايران شده اند، تفاوت عمده يي ميان رويکرد حزب هاي دموکرات و جمهوريخواه در مورد ايران آشکار مي شود. با توجه به اينکه اوباما طي دوران نامزدي خود بارها از مذاکره بدون پيش شرط با ايران حمايت کرده است و مسوولان جمهوري اسلامي نيز به دفعات پيش شرط هاي دولت امريکا را مانع اصلي آغاز مذاکرات ميان دو کشور عنوان کرده اند، اکنون بايد منتظر اقدامات جديد اوباما در قامت رئيس جمهور امريکا و آغاز فصل جديدي در روابط دو کشور باشيم. در اين ميان مسوولان ايراني نيز نبايد از شيطنت هاي اسرائيل و لابي پرنفوذ يهوديان در امريکا و همچنين برخي کشورهاي عربي حوزه خليج فارس غفلت کنند که به هيچ وجه خواهان برقراري روابط ديپلماتيک ميان ايران و امريکا نيستند.
مقايسه اجمالي سياست هاي جمهوريخواهان و دموکرات ها
داستان دو حزب

وحيد نمازي
پيروزي باراک اوباما در انتخابات رياست جمهوري امريکا تاريخي قلمداد شده است. حضور مردي سياهپوست، آفريقايي- امريکايي و از جامعه اقليت در اين کشور در کاخ سفيد، به تاريخي شدن اين ماجرا کمک مي کند. برنامه هاي متفاوت و «تغييرمحور» او در تبليغات انتخاباتي اش هم به تاريخي تر شدن مساله کمک بيشتري مي کند ولي آنچه مسلم است اوباماي جوان از سياست هاي حزب متبوع خود عدول نخواهد کرد. گرچه مخالفت با سياست هاي جمهوريخواهان و شخص جرج بوش (به عنوان سمبل جمهوريخواه نومحافظه کار تندرو) از اهم فعاليت هاي رئيس جمهور جوان و جديد کاخ سفيد خواهد بود ولي در بين دموکرات ها هم کساني هستند که به شدت با برنامه هاي اوباما مخالف بوده و مهم ترين عامل براي کشيدن ترمز تغييرمحوري او محسوب مي شوند.

براي آگاهي از چند و چون سياست هاي دو حزب حاکم و بزرگ امريکا، مروري کلي بر اين سياست ها خواهيم داشت.

پيشتازان مغلوب

در طول تاريخ امريکا دموکرات ها با فراز و نشيب هاي عجيب و فراواني روبه رو بوده اند. گرچه آنها با قدمت خود در تاريخ سياسي ايالات متحده قديمي ترين حزب به شمار آمده و از قديمي ترين حزب هاي سياسي در جهان هستند ولي قدرت يافتن جمهوريخواهان به خصوص در نيم قرن گذشته باعث در حاشيه قرار داشتن آنها شده است اما دموکرات ها نشان داده اند هر بار که از سايه بيرون آمده و قدرت را در امريکا به دست گرفته اند رفتارهاي تاثيرگذاري بر امريکا و جامعه بين الملل از خود بروز داده اند و حالا با به قدرت رسيدن اوباماي سياهپوست و فراگير شدن قدرت دموکرات ها در کنگره و مجلس سنا بايد منتظر اتفاقات تعيين کننده يي در تاريخ اين کشور بود.

توماس جفرسون و جيمز مديسون دو تن از قديمي ترين و در عين حال تاثيرگذارترين روساي جمهور امريکا به همراه دوستان همفکرشان در سال 1792 ميلادي با مخالفت هاي شديد در برابر فدراليست ها، حزب دموکرات را با پيشينه يي با نام دموکرات- جمهوريخواه بنا نهادند. البته دموکرات هاي مدرن در دهه 1830 با انتخاب اندرو جکسون به رياست جمهوري امريکا به عرصه آمدند و حالا به عنوان اصلي ترين حزب امريکا (به لحاظ مشارکت مردم در راي گيري ها و ثبت نام براي حضور در انتخابات رياست جمهوري سال هاي 2004 و 2008) به شمار مي آيند. آنها در سال 2004 با 72 ميليون عضو ثبت شده از جمهوريخواهان با 55 و مستقل ها با 42 ميليون عضو ثبت شده پيشي گرفته بودند.

به لحاظ تاريخي اعضاي حزب دموکرات و طرفداران آنها را طبقات کشاورز، کارگر، اعضاي اتحاديه هاي کارگري و اقليت هاي مذهبي و نژادي تشکيل مي دادند که با افزايش ماليات هاي اقشار پردرآمد جامعه موافق بوده و هميشه از آنهايي که از راه هاي نامشروع و رانت هاي سياسي به کسب درآمد مي پرداختند، شکايت داشتند. حمايت از فعاليت ها و اختيارات مدني، قوانين حمايتي حقوق بشر و حضور آفريقايي- امريکايي ها در کانون هاي قدرت در امريکا از مهم ترين اصولي است که دموکرات ها از آن تبعيت کرده اند. دخالت دولت در امور اقتصادي هم از ديگر اصول آنها براي کنترل بازار و در نتيجه عدم ضربه خوردن به قشر کم درآمد جامعه است که از طرف آنها به شدت حمايت مي شود.

سياست هاي اقتصادي و زيست محيطي

دموکرات ها از طرفداران سرسخت بالا بردن حداقل دستمزدها و قانوني کردن آن به منظور بالا بردن سطح درآمدهاي قشرهاي ضعيف جامعه همچون کارگران و کشاورزان بوده و هستند و طي چند سال اخير آنها در کنگره تلاش هاي فراواني براي قانوني شدن بالا رفتن حداقل دستمزدها (حداقل براي چند ايالت) به خرج داده بودند که بيشتر اين تلاش ها در دولت بوش بي ثمر ماندند. آنها همچنين به شدت مخالف کاهش شديد ماليات هايي هستند که دولت بوش سياستش را بر مبناي آن قرار داده بود. در عوض عقيده دارند چندک هاي بالاي جامعه درآمد بيشتري دارند بايد ماليات بيشتري بدهند. اين سياست ها در تبليغات باراک اوباما به شکل کاملاً پررنگي ترويج مي شد و از مهم ترين سياست هاي رئيس جمهور جديد امريکا خواهد بود. آنها همچنين در زمينه حمايت از گسترش به کارگيري انرژي هاي نو به جاي نفت و کم کردن حمايت دولت از شرکت هاي بزرگ نفتي (مثل برداشتن حمايت هاي مالياتي و تخفيف به آنها) فعاليت هاي فراواني انجام داده اند و معتقدند دولت بايد از ارگان هايي که سوخت هاي جانشين نفت را توليد يا استخراج مي کنند، حمايت ويژه يي داشته باشد و ميزان وابستگي کشور به نفت و فرآورده هاي نفتي را کاهش دهد. ولي شاه بيت سياست هاي آنها در ضديت با افزايش بودجه نظامي کشور و برقراري نظام عدالت مالياتي به جاي پرداختن به پروژه هاي حجيم و هزينه زاي نظامي- دفاعي متمرکز شده است. باراک اوباما به شدت با سياست هاي مالياتي دولت بوش مخالف است و مي گويد عدالت در پرداخت ماليات ها رعايت نمي شود. به نظر او افراد متوسط به بالاي جامعه (از لحاظ درآمد) بايد ماليات بيشتري نسبت به قشرهاي ضعيف و کم درآمد پرداخت کنند.

يکي ديگر از سياست هاي دموکرات ها حمايت از محيط زيست به منظور بهتر شدن زندگي مردم است و در راستاي همين سياست است که آنها از شعار هواي تميز براي تنفس و آب پاک براي نوشيدن حمايت مي کنند. آنها مي گويند تمرکز روي انرژي هاي نو باعث بهتر شدن وضع اقتصادي و محيط زيست خواهد شد و در نهايت به بالا رفتن امنيت اجتماعي هم کمک خواهد کرد. به باور آنها محيط پاک تر، اقتصادي قوي تر را به دنبال خواهد آورد و باعث رشد اقتصادي خواهد شد. يکي از مهم ترين حضورهاي آنها در فعاليت هاي زيست محيطي به فعاليت هاي ال گور (معاون کلينتون و رقيب بوش در انتخابات رياست جمهوري سال 2000) در برابر «گرم شدن زمين» مربوط مي شود که در نهايت به کسب جايزه صلح نوبل در سال 2007 توسط او منجر شد که به خاطر فعاليت هايش در برابر توسعه فعاليت هاي بشر در تغيير اقليم و گرم شدن زمين به او اهدا شده بود.

سياست هاي اجتماعي

بدون شک وجه تمايز اصلي دموکرات ها و جمهوريخواهان (حداقل در داخل امريکا و بين مردم اين کشور) در سياست هاي اجتماعي اين دو حزب خلاصه مي شود. اعتقاد راسخ دموکرات ها به گسترش خدمات رفاهي و برنامه سلامت عمومي از مهم ترين اصول آنها طي چندسال گذشته بوده است. آنها براي بالا بردن سطح عدالت اجتماعي و برداشتن تبعيض هاي رايج در جامعه امريکا برنامه هاي خاصي داشته و دارند. توجه به رفاه و گسترش بيمه هاي خدمات درماني از مهم ترين سياست هاي بيل کلينتون و باراک اوباما بوده و حالا که اوباما به عنوان اولين رئيس جمهور سياهپوست امريکا برگزيده شده بسيار محتمل خواهد بود که از گسترش برنامه هاي ضدتبعيض خود دفاع کرده و براي همه گير شدن رفاه پزشکي- اجتماعي در امريکا تلاش کند. به ويژه حالا که او اکثريت مجلس هاي سنا و قانونگذاري را هم پشت سر خود مي بيند، در جا انداختن سياست هاي رفاهي خود تلاش بيشتري خواهد کرد.

يکي ديگر از مهم ترين سياست هاي دموکرات ها، حمايت از همگاني شدن و البته ارزان شدن آموزش دانشگاهي در امريکاست. آنها معتقدند شهريه دانشگاه هاي امريکا هم بايد مثل دانشگاه هاي اروپايي و کانادايي ارزان شود تا تعداد بيشتري از شهروندان امريکايي به ادامه تحصيل ترغيب شوند. بنابراين سطح علمي و فرهنگي جامعه با اين حرکت بالاتر مي رود و همين مساله به طور خودکار به رشد اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي کشور کمک خواهد کرد.

البته آنها در جمع خود اختلاف هاي سنتي ويژه يي هم دارند. جناح تحصيلکرده اين حزب به جهاني شدن و گسترش فعاليت با کشورهاي ديگر توجه ويژه يي دارد ولي جناح کارگر حزب دموکرات بيشتر طرفدار توجه به اقتصاد و رفاه داخلي است.

يکي ديگر از وجوه تمايز دموکرات ها و جمهوريخواهان، توجه آنها به زنان و مقوله سقط جنين است. درحالي که جمهوريخواهان با سابقه مذهبي تندتر خود هرگز با سقط جنين موافق نبوده اند، دموکرات ها مي گويند زنان با اجراي سقط جنين مي توانند سهم عمده يي در کنترل افزايش جمعيت داشته و به دولت در اجراي اين برنامه کمک کنند.

سياست هاي نظامي و امنيت ملي

در عرصه مداخله نظامي و فعاليت هاي امنيتي، بين دموکرات ها شکاف فراواني وجود دارد. بسياري از آنها با دخالت نظامي در افغانستان و همکاري با ناتو در اين کشور موافق بوده اند. تعدادي از آنها هم از ريشه با اين مساله مشکل داشته و دارند. در مورد مساله عراق هم وضعيت به همين شکل است. براساس نظرسنجي موسسه گالوپ، 55 درصد از اعضاي دموکرات کنگره معتقد بوده اند دخالت نظامي امريکا در عراق يک اشتباه بزرگ بوده است.

بنابراين باراک اوباما به خروج سريع نيروهاي امريکا از عراق نظر داشته و از حمايت نانسي پلوسي (رئيس مجلس نمايندگان) در اين نظريه هم برخوردار است. البته گرچه به نظر مي رسد سياست هاي امنيتي و نظامي امريکا تابع قانون نانوشته و پشت پرده خاصي است که حتي دموکرات هاي طرفدار صلح و مخالف جنگ هم از آن تبعيت مي کنند ولي احتمال کاهش دخالت هاي نظامي امريکا طي دوران رياست باراک اوباما بسيار محتمل به نظر مي رسد. مورد ديگري که دموکرات ها را از جمهوريخواهان متمايز کرده، به نظر آنها در قانون حمل اسلحه در ايالات متحده مربوط مي شود. بسياري از آنها مخالف حمل اسلحه هستند ولي شکست آنها در ايالت هاي روستايي و کشاورزمدار در انتخابات گذشته، باعث شده فعلاً سياست متعادلي (براي محدوديت در اين قانون) داشته باشند.

باراک اوباما با شعار تغيير و گفت وگو به کاخ سفيد رسيده است. مي گويد بايد براي بهتر کردن وضع موجود به تغييرات عمده يي دست زد و سياست هاي مداخله جويانه دولت هاي اخير در جهان را محدود کرد. مي گويد بايد با ايران و کشورهايي که با امريکا مشکل دارند، گفت وگو کرد ولي بايد ديد آيا سنت گرايان قدرتمند امريکايي به او اجازه انجام اين تغييرات را خواهند داد يا نه؟ زمان بهترين عامل براي فهميدن اين مساله خواهد بود...

دوم هاي تندرو

در خلال فعاليت هاي ضدبرده داري در تاريخ امريکا، تعدادي از فعالان جنبش ضدبرده داري تلاش کردند حزب مستقلي داشته باشند. آنها در نتيجه در سال 1854 حزب جمهوريخواه را تاسيس کرده و آرام آرام با کنار زدن حزب whig، خود را رقيب درجه اول دموکرات ها معرفي کردند. اولين حضور مستقل آنها در قدرت و در کاخ سفيد به انتخاب آبراهام لينکلن به رياست جمهوري امريکا در جريان جنگ هاي داخلي امريکا و تجديد بناي سياسي اين کشور برمي گردد ولي امروز اين حزب شامل دو شاخه اصلي محافظه کار و نومحافظه کار مي شود.

براساس آمارهاي استخراج شده از انتخابات سال 2004 رياست جمهوري امريکا، جمهوريخواهان با واريز 55 ميليون راي به صندوق ها، دومين حزب اصلي ايالات متحده به شمار مي آيند و در مجالس سنا و قانونگذاري و همچنين فرمانداري هاي ايالت هاي مختلف در امريکا هم در رتبه دوم، چه از نظر کميت و چه از نظر قدرت قرار گرفته اند.

ساختار اصلي حزب جمهوريخواه به صورتي است که کميته يي مرکزي به نام کميته ملي جمهوريخواهان (RNE) تمام فعاليت هاي انتخاباتي راهبردي آنها را تحت پوشش دارد. رئيس اين کميته يا توسط رئيس جمهور جمهوريخواه تعيين مي شود يا کميته هاي ايالتي حزب او را انتخاب مي کنند.

يکي از مهم ترين تفاوت هاي ميان آنها و رقباي بزرگ شان يعني دموکرات ها در طرز نگرش آنها به ايالت ها و ميزان قدرت آنهاست. جمهوريخواهان بيشتر قائل به تمرکز قدرت در دست دولت مرکزي بودند و مايلند دولت هاي فدرال ايالتي تمام فعاليت هايشان را با دولت ايالات متحده هماهنگ کرده باشند. جرج بوش هم در دو دوره پياپي رياست جمهوري اش يکي از طرفداران سرسخت «تئوري مديريت واحد» بر کشور بوده و هميشه درگيري هاي فراواني با مخالفان اين نظريه داشت. براساس اعتقاد طرفداران اين نظريه، دولت مرکزي و شخص رئيس جمهور به عنوان فرد اول اين دولت بايد از اختيارات اجرايي بيشتري در به کرسي نشاندن اهداف و نظراتش داشته باشد.

سياست هاي اقتصادي و زيست محيطي

جمهوريخواهان به هر دو بخش فعاليت هاي خصوصي و صنفي در رشد اقتصادي توجه ويژه يي داشته و از آن حمايت مي کنند. حمايت آنها از فعاليت بخش خصوصي در تجارت به شکلي است که به نوعي «ليبراليسم اقتصادي» منجر شده است. آنها طرفدار بازار آزاد و آزادي مطلق اقتصادي هستند و بيشتر ترجيح مي دهند دولت روي فعاليت هاي نظامي تمرکز کند. به همين جهت طي چند دهه اخير و پس از به قدرت رسيدن رونالد ريگان، واژه «Reaganomics» به عنوان اقتصاد ريگاني توسط آنها رواج يافت. براساس سياست هاي اقتصاد ريگاني، اين اقتصاد طرفدار عرضه است (برخلاف اقتصاد کينزي که روي مديريت عرضه تمرکز داشت). در اقتصاد ريگاني (طرفدار عرضه) از کاهش ماليات به عنوان يک محرک اقتصادي که باعث افزايش توليد و عرضه و در نتيجه رونق اقتصادي مي شود، حمايت مي شود. اين حمايت در مناظره جان مک کين و باراک اوباما در مناظرات رياست جمهوري همين دوره نمود فراواني داشت و مک کين معتقد بود ضرايب مالياتي باز هم بايد کاهش پيدا کنند تا اقتصاد امريکا رشد بيشتري داشته باشد. البته آنها در فعاليت هاي اقتصادي شان وجه مشترک قابل توجهي با دموکرات ها دارند که نمونه بارز آن حمايت از برنامه هاي رفرم اقتصادي، اجتماعي، رفاهي سال 1996 است که در دولت بيل کلينتون تصويب شد و به اجرا درآمد.

البته جمهوريخواهان در طرفداري از سياست هاي امنيت اجتماعي و بيمه پزشکي همگاني که در راستاي گسترش برنامه مراقبت هاي بهداشتي جهاني قرار دارد، کمي يک بام و دو هوا رفتار کرده اند. بوش و تعداد فراواني از اعضاي جمهوريخواه کنگره با اين برنامه مخالفت داشته اند ولي البته از سوي ديگر، آنها برنامه هاي حمايتي سلامت و دارو در سال 2006 را هم به تصويب کنگره رسانده بودند. يکي ديگر از مخالفت هاي سرسخت جمهوريخواهان با «اتحاديه هاي کارگري» و قوي شدن آنهاست و براي اين منظور قوانين کشوري و ايالتي فراواني براي محدود کردن کارگران جهت عضو شدن آنها در سنديکاها و اتحاديه هاي کارگري وضع کرده اند. آنها همچنين به شدت هر چه تمام تر با افزايش حداقل حقوق کارگران مخالفت کرده اند چرا که مي گويند در صورت افزايش حداقل حقوق براي شغل هاي سطح پايين، امکان از بين رفتن فرصت هاي شغلي و اخراج کارگران، افزايش بيکاري و بالا رفتن قيمت تمام شده کالاها به وجود خواهد آمد و اين حرکت بيشتر به منفعت طلبي صاحبان مشاغل و سرمايه داراني که به دنبال سود بيشتري از توليد کالايشان هستند، منجر خواهد شد.

يکي ديگر از سياست هاي يک بام و دو هواي جمهوريخواهان به محيط زيست و قوانين جهاني مربوط به آن برمي گردد. آنها معتقدند اين سياست ها باعث محدود کردن صنايع مختلف شده و در نتيجه سياست اقتصاد آزاد را دچار مشکل مي کند. البته طي سال هاي اخير آنها به دنبال راه هاي جايگزين بوده اند ولي فشارهاي داخلي و بين المللي باعث تغيير رويه آنها شده و کار به جايي رسيد که جرج بوش در جولاي سال جاري اعلام کرد از برنامه جلوگيري از تغيير اقليم جهاني حمايت مي کند و جان مک کين هم يکي از طرفداران جلوگيري از گسترش و انتشار گازهاي گلخانه يي به شمار مي رفت. دولت بوش به اين نتيجه رسيده بود که بايد براي حفاظت از محيط زيست جهاني دست به کار شد بنابراين سرمايه گذاري براي تحقيق روي سوخت هاي جانشين و پاک مثل اتانول که هم به محيط زيست کمک کرده و هم باعث استقلال و خودکفايي انرژي در کشور مي شود، از مهم ترين فعاليت هاي جمهوريخواهان در سال هاي اخير در حوزه محيط زيست به شمار مي رود.

سياست هاي اجتماعي

يکي از مهم ترين فعاليت هاي جمهوريخواهان طي چند سال اخير، حمايت از قانون ازدواج و همچنين مخالفت شديد با سقط جنين بوده است. آنها همچنين با شدت هر چه تمام تر مخالف فعاليت هاي اقليت ها و زنان بوده اند. همچنين حمايت آنها از قانون حمل اسلحه در بعضي از ايالت ها هم به اندازه کافي طي چند سال اخير سروصدا به راه انداخته و حتي فجايع مدارس کلمباين و دانشگاه ويرجينيا - تک هم مانع اين حمايت آنها نشده است.

آنها در زمينه آموزش همگاني هم سياست هاي دوگانه يي داشته اند. جمهوريخواهان در سال 1979 با تاسيس وزارت علوم مخالفت شديدي داشتند ولي حالا کار به جايي رسيده که مدارس خصوصي را قبول نداشته و از قانوني حمايت مي کنند که طي آن تمام مدارس (يا بيشتر آنها) بايد ملي شوند و سيستم آموزش و پرورش هم به شدت تحت کنترل دولت مرکزي قرار داشته باشد.

شاخه مذهبي جمهوريخواهان از سرسخت ترين طرفداران گسترش فعاليت هاي مذهبي در مدارس کشور هستند و طرح هاي مختلفي همچون آموزش هاي ديني و مذهبي و گنجاندن زماني براي دعا و نيايش در برنامه هاي روزانه مدارس را هم براي قانوني کردن آنها به کنگره پيشنهاد داده بودند.

سياست هاي نظامي و امنيت ملي

از زماني که جمهوريخواهان در جنگ جهاني اول از ورود رئيس جمهور وقت امريکا به جنگ حمايت کرده بودند تا همين امروز، آنها از موافقان سرسخت پرداختن به برنامه هاي دفاعي و نظامي امريکا در تمام جهان بوده اند. البته در زمان مداخله نظامي امريکا در سومالي يا بالکان، مخالفت هايي از سوي آنها با حضور امريکا در اين مناطق به چشم مي خورد ولي آنها الان به اين نتيجه رسيده اند که امريکا بايد بدون حضور ديگر کشورها و سازمان هاي بين المللي (مثل ناتو) به بسط و گسترش فعاليت هاي نظامي اش در جهان بپردازد. طرح مبارزه بوش با «محور شرارت» هم بر اساس همين تئوري به وجود آمد و جمهوريخواهان تندرو از اين طرح به منظور رهبري نظامي - سياسي امريکا بر جهان به شدت حمايت مي کردند. آنها بر اين عقيده اند که کنوانسيون ژنو در مورد سازمان هايي همچون القاعده و رژيم صدام حسين در عراق کاربردي ندارد و امريکا در چنين مواردي که وجود يک سازمان تروريستي يا رژيم خودکامه (از ديد امريکا) به منافع آنها در جهان لطمه مي زند، بايد وارد عمل شده و راساً اقدام به سرکوبي آنها کند. بنابراين به راه انداختن جنگ هاي اخير در افغانستان و عراق هم بر اساس همين سياست طرح ريزي شده بوده است.

عناوين اين صفحه
آيا او با ماست
بازي در زمين ايران است
حکومت مقبول
انتخاب متفاوت و مهم مردم امريکا
باراک اوباما يا جان اف کندي سياه پوست
ديپلماسي سرسختانه
داستان دو حزب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام