شنبه، 18 آبان 1387 - شماره 1814
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دانشگاه
موضوع جنجالي دانشگاه تهران

امير يعقوبعلي

فرهاد رهبر، رئيس دانشگاه تهران، 11 آبان ماه در جمع دانشجويان دانشگاه تهران حاضر شد، و پيشاپيش مي شد حدس زد که جنجالي ترين موضوع بحث جلسه رياست دانشگاه تهران و معاونانش با دانشجويان «نصب گيت هاي امنيتي در ورودي هاي دانشگاه تهران» است. مساله يي که مدت ها مورد انتقاد دانشجوياني قرار گرفته است که معتقدند اين گيت ها کاربرد امنيتي دارند و جهت کنترل ورود و خروج دانشجويان، به ويژه در روزهاي خاصي چون روزهاي برگزاري تجمع هاي اعتراضي در ورودي هاي دانشگاه نصب شده اند. فرهاد رهبر در اين جلسه اگرچه به سابقه فعاليت خود در وزارت اطلاعات اشاره کرد اما آن را بي ارتباط با نصب گيت هايي دانست که از نظر وي به هيچ عنوان کاربرد امنيتي نداشته و ندارند، و نصب آنها نه در دوره وي که پنج سال پيش طراحي شده است. فرهاد رهبر کاربرد اين گيت ها را ممانعت از استفاده از امکانات محدود دانشگاه تهران توسط ديگران مي داند، امري که خود، محل نقد است چراکه دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر مي تواند امکاناتي چون کتابخانه را در دسترس دانشجويان ديگر هم قرار بدهد، اما موضوع اصلي همچنان کاربرد امنيتي اين گيت ها است؛ چه تفاوتي مي کند که رئيس دانشگاه تهران نصب گيت هاي ورود و خروج دانشگاه هاي تهران را داراي کارکردي امنيتي بداند يا نداند ؟

دکان آشنا
صابون هاي جامانده از ديروز
مهسا حکمت

تنها صابون فروش خيابان گمرک، حاجي بود که شاگردش نيز هم سن خودش بود. هر دو موهايشان سفيد بود و پرپشت. حاجي خندان بود و شاگردش اخمو. حاجي اجازه مي داد عکس بگيريم و شاگردش پشت به دوربين مي کرد. کل مغازه پر از صابون هايي با رنگ سفيد، سبز و خردلي بود. صابون هاي سفيد تنها براي شستن لباس استفاده مي شد، صابون هاي سبز، بوي زيتون مي داد و صابون هاي خردلي با پيه و مغز استخوان گوسفند ساخته مي شد.حاجي سال ها پيش هر روز بعد از مدرسه پيش پدرش مي آمده و کمکش مي کرده است. «آن سال ها اين راسته تنها و تنها صابون سازي بود و الان جاروسازي است.»حاجي صابون ها را کيلويي مي فروشد البته به دوستانش يعني همان مشترياني که سال ها است به سراغش مي آيند، دانه يي هم مي دهد. مي گويد؛ «هنوز هم که هنوزه فرزندانم با همين صابون ها حمام مي کنند. سرآخر يک بار هم با صابون و شامپو خودشان را مي شورند.»

بيشتر مشتريانش عطاري ها هستند. ديگر از رخشورهاي قديمي که در محله مي چرخيدند و لباس هاي چرک را از خانه ها جمع مي کردند و صابون هاي برگردان را کيلوکيلو خريداري مي کردند، خبري نيست. الان جاي اين صابون ها را پودرهاي لباسشويي گرفته است و جاي رخشورها را هم خشکشويي هاي محل.مغازه حاجي از زمان زنده بودن پدرش هيچ تغييري نکرده است. حتي ميزي که شکسته است را هم عوض نکرد. تنها، عکس پدرش زير شيشه ميز جاخوش کرده است. ديوارهاي مغازه تيره هستند. همه جا را خاک گرفته اما با اين حال فضا سرد نيست. حاجي مي گويد؛ «زماني صابو ن ها را همين جا مي ساختيم اما الان اين کار را نمي کنيم. مواد اوليه اش را از اطراف قم مي آوريم و در همين نزديکي ها مي سازيم.»صابون هاي اين مغازه هم تغييراتي کرده اند. در قفسه هاي اين مغازه صابون هاي پودرشده يي هم وجود دارد. حاجي عقيده دارد با اين کار بر تعداد خريدارانش اضافه کرده است چرا که مشتريان شکل صابون را نمي بينند و راحت تر برخورد مي کنند. «همه فکر مي کنند اگر از اين صابون ها بخرند، قديمي هستند، بي کلاسند و...»فکر کنم حاجي نمي دانست در استانبول مغازه هاي بسيار لوکسي هستند که همين صابون ها را در قالب هايي فانتزي درست مي کنند و به عنوان صابون هاي طبيعي که مواد شيميايي ندارند، به توريست ها با قيمتي بالا مي فروشند.
اتفاق
چنان که افتد و داني
شبنم رحمتي

17 ساله است دخترک. هر دوشان 17 ،18 ساله اند. گاهي مي ديدم شان که پسر بعد از اتمام زمان مدرسه، دختر را به خانه مي رساند و راستش را بخواهيد به هم مي آمدند. در پرشياي سفيد به لطف جواني

- که کليدي است براي فتح آينده - به ريش جهان مي خنديدند و دنيا را به هيچ مي گرفتند. هفته پيش پدر و مادر دخترک - که همسايه ايم با هم - گفتند سوار ماشيني بوده و راننده چپ کرده. در حيرت فرو رفتيم که چگونه مي توان در خياباني فرعي و بسيار کم عرض با سرعت گيرهاي زياد که به خانه ما منتهي مي شود، چنان با سرعت راند که پژو پرشيا چپ شود و چنين بلايي سر مسافرانش بياورد. از هفته پيش تا امروز پسرک در کماست و دخترک همسايه ما دست و دنده هايش شکسته است و بايد به تجويز پزشکان دو ماهي در فراق مدرسه آه بکشد. پدر پسر را از هلند خواسته اند بالاي سرش و تلويحاً بهش فهمانده اند که اميدها فرو کاسته و بايد که زمزمه هاي آخر را در گوش پسر بخواند. مادر هم نيست. سال ها مي گذرد از جدايي شان و خواسته بي خبر بماند از پسر و پدر. پوآروهاي وطني امروز کاشف به عمل آوردند که به تحريک خانه خالي، پسرک دختر را به ميهماني منزلش دعوت و برايش قرص اکس سرو کرده. بعد هم لابد به هواي عاشقي از طبقه دوم ساختماني که درختان تبريزي ديد پنجره ها را مزين کرده پايين پريده اند. شاخه هاي درخت از سر تصادف يا تقدير مانع از برخورد بي واسطه دختر با زمين شده اند و او فقط دست و دنده هايش شکسته است. پسر اما از همان روز در اغماست و مي گويند غزل را خوانده اما هنوز پدر تاب باور ندارد. مي شد که جواني برومند شود اما در نوجواني به پايان مي رسد و اينهاست که ماجراي عاشقي را غم انگيز و دردناک مي کند.
اين راي نگرفت
مسعود بهنود

اگر هر واقعه را درونه يي هست؛ بيرونه يي، و اگر هر انسان را زير کلاهي که بر سر مي نهد سري هست؛ سودايي هم هست. واقعه سه شنبه مجلس و آدم هاي درگير آن نيز بيرونه يي داشتند و درونه يي. اما خوشا به دل مردم سالاري که امکان مي دهد چنين درونه آدم ها بيرون زند. انگار محشر بود.

من يکي را مي شناسم که تا 30 سالش شود، دو بار دکتراي افتخاري از دو دانشگاه اروپايي گرفته بود با ورقه و مراسم، يکي غيابي و يکيش با عکس و تفصيلات.

يکي از اين دو دانشگاه جز ورقه يي ممهور و زرتاب که قاب شده برايش فرستاد، هر سال کتاب ها و جزواتي با عنوان آقاي دکتر...هم مي فرستد براي او.33 سال گذشته و او اگر اين جزوات را جمع کرده بود به نظرم الان چمداني را پر مي کرد. سايت هر دو دانشگاه که سال ها بعد از دکتراي او برپا شده نام اين «يکي» را در خود دارد. به ترتيب هشتاد و چهارم و نوزدهم نفر ثبت کرده از جمع دکاتره. اما اين «يکي» هرگز در عمر خود جرات نکرد چنين عنواني به خود بدهد. همه جا در بيوگرافي خود نوشت به دانشگاه نرفته ام. در حالي که در سال هايي اجازه يافت که در دانشگاه درس بدهد، اما شرمش مي آيد از فخر فروختن به عنواني که شايد زحمتي هم برايش کشيده شده باشد، اما درسي نخوانده برايش.

يکي را مي شناسم که در همين مجلس به استيضاح کشيده شد. براي گرفتن راي از دويست و چند نفر که دويست نفرشان همسلک او نبودند، اکثر مجلس از جناحي ديگر بودند و او از جناحي ديگر. اما او سخنداني مي دانست و سخنراني کرد. مردمي در بيرون مي شنيدند و گوش ها به راديو مجلس بود. او خدنگ ايستاد، زاري نکرد. گفت راي مجلس محترم است اما من اينم خواه راي بدهيد يا نه. هيچ دستي را نبوسيد، تملق از آسمان و زمين نگفت. هنگام سخن گفتن و دفاع از خود شعر به صلابت خواند و از هر چه کرده بود به محکمي دفاع کرد. و راي گرفت.

يکي را مي شناسم که در عالم فرنگ دانشگاه رفت - نه در دانشگاه آکسفورد که آقاي کردان گمان مي کند در لندن است اما نيست و در شهري ديگرست به همان نام، بلکه در دانشگاه معتبري در آلمان . او در دوره دکترا پذيرفته شد، تز نوشت و فرستاد، استاد راهنما تز را رهنمايي و تصحيح و تصويب کرد، اما وقت دفاع از تز دکترايش، در وطن جنگ بود و گرفتاري، نرفت. اين «يکي» 17 سال بعد وقتي همه دکترش خطاب مي کردند، با يک خبر کوتاه روبه رو شد در روزنامه رسالت، مدير روزنامه گفته بود اين «يکي» دکترا ندارد. آن «يکي» فوراً اعلام داشت راست مي گويد. زمان انتخابات بود، پوستر ها نوشته و ساخته شده بود و فرم ها و نوشته ها آماده بود در عين بي پولي، همه را جمع کردند. و راي گرفت.

اين «يکي» ها هيچ کدام به صلابت و قاطعيت مشهور نبوده اند و نيستند. و هيچ جا درباره خود نگفته و ننوشته اند که «من به يک صفت اشتهار دارم و همه مي دانند و آن هم قاطعيت و نترسي است». اين «يکي»ها همواره از خدا و گاهي هم حتي از بندگان خدا مي ترسند.

اما سه شنبه روزي، فارغ از همه جدل ها و گفته ها، باندها و بندها و بست ها و گسست ها، وقتي شنيدم آن دفاع را. با خود گفتم نکند آن قاطعيت و اقتدار هزينه اش چنين زاري است. اگر چنين است که هست، هزار نرمي و تسامح را به يک لحظه اين اقتدار و قاطعيت ندهيم و نمي دهيم به گمانم. اين راي نگرفت.
عناوين اين صفحه
موضوع جنجالي دانشگاه تهران
صابون هاي جامانده از ديروز
چنان که افتد و داني
اين راي نگرفت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام