مسعود بهنود

اگر هر واقعه را درونه يي هست؛ بيرونه يي، و اگر هر انسان را زير کلاهي که بر سر مي نهد سري هست؛ سودايي هم هست. واقعه سه شنبه مجلس و آدم هاي درگير آن نيز بيرونه يي داشتند و درونه يي. اما خوشا به دل مردم سالاري که امکان مي دهد چنين درونه آدم ها بيرون زند. انگار محشر بود.
من يکي را مي شناسم که تا 30 سالش شود، دو بار دکتراي افتخاري از دو دانشگاه اروپايي گرفته بود با ورقه و مراسم، يکي غيابي و يکيش با عکس و تفصيلات.
يکي از اين دو دانشگاه جز ورقه يي ممهور و زرتاب که قاب شده برايش فرستاد، هر سال کتاب ها و جزواتي با عنوان آقاي دکتر...هم مي فرستد براي او.33 سال گذشته و او اگر اين جزوات را جمع کرده بود به نظرم الان چمداني را پر مي کرد. سايت هر دو دانشگاه که سال ها بعد از دکتراي او برپا شده نام اين «يکي» را در خود دارد. به ترتيب هشتاد و چهارم و نوزدهم نفر ثبت کرده از جمع دکاتره. اما اين «يکي» هرگز در عمر خود جرات نکرد چنين عنواني به خود بدهد. همه جا در بيوگرافي خود نوشت به دانشگاه نرفته ام. در حالي که در سال هايي اجازه يافت که در دانشگاه درس بدهد، اما شرمش مي آيد از فخر فروختن به عنواني که شايد زحمتي هم برايش کشيده شده باشد، اما درسي نخوانده برايش.
يکي را مي شناسم که در همين مجلس به استيضاح کشيده شد. براي گرفتن راي از دويست و چند نفر که دويست نفرشان همسلک او نبودند، اکثر مجلس از جناحي ديگر بودند و او از جناحي ديگر. اما او سخنداني مي دانست و سخنراني کرد. مردمي در بيرون مي شنيدند و گوش ها به راديو مجلس بود. او خدنگ ايستاد، زاري نکرد. گفت راي مجلس محترم است اما من اينم خواه راي بدهيد يا نه. هيچ دستي را نبوسيد، تملق از آسمان و زمين نگفت. هنگام سخن گفتن و دفاع از خود شعر به صلابت خواند و از هر چه کرده بود به محکمي دفاع کرد. و راي گرفت.
يکي را مي شناسم که در عالم فرنگ دانشگاه رفت - نه در دانشگاه آکسفورد که آقاي کردان گمان مي کند در لندن است اما نيست و در شهري ديگرست به همان نام، بلکه در دانشگاه معتبري در آلمان . او در دوره دکترا پذيرفته شد، تز نوشت و فرستاد، استاد راهنما تز را رهنمايي و تصحيح و تصويب کرد، اما وقت دفاع از تز دکترايش، در وطن جنگ بود و گرفتاري، نرفت. اين «يکي» 17 سال بعد وقتي همه دکترش خطاب مي کردند، با يک خبر کوتاه روبه رو شد در روزنامه رسالت، مدير روزنامه گفته بود اين «يکي» دکترا ندارد. آن «يکي» فوراً اعلام داشت راست مي گويد. زمان انتخابات بود، پوستر ها نوشته و ساخته شده بود و فرم ها و نوشته ها آماده بود در عين بي پولي، همه را جمع کردند. و راي گرفت.
اين «يکي» ها هيچ کدام به صلابت و قاطعيت مشهور نبوده اند و نيستند. و هيچ جا درباره خود نگفته و ننوشته اند که «من به يک صفت اشتهار دارم و همه مي دانند و آن هم قاطعيت و نترسي است». اين «يکي»ها همواره از خدا و گاهي هم حتي از بندگان خدا مي ترسند.
اما سه شنبه روزي، فارغ از همه جدل ها و گفته ها، باندها و بندها و بست ها و گسست ها، وقتي شنيدم آن دفاع را. با خود گفتم نکند آن قاطعيت و اقتدار هزينه اش چنين زاري است. اگر چنين است که هست، هزار نرمي و تسامح را به يک لحظه اين اقتدار و قاطعيت ندهيم و نمي دهيم به گمانم. اين راي نگرفت.