.jpg)
علي شروقي
نگاهي به تيراژهاي 1500 تا 2000 و به دشواري 3000تايي کتاب هاي ادبي، گواه اين مدعا است که ادبيات مدت ها است مخاطب جدي خود را از دست داده و کتاب هايي که در اين عرصه منتشر مي شوند، بيشتر توسط منتقدان، نويسندگان و شاعران و آنها که به طور حرفه يي تر با ادبيات سر و کار دارند دست به دست مي گردند تا توسط مخاطبان جدي اما غيرحرفه يي ادبيات. گفتن اين هم که شعر و رمان خوب خواننده اش را پيدا مي کند بيش از آنکه يک داوري واقعاً انتقادي باشد، به چماقي مي ماند که بخواهيم آن را عمداً و با بددلي بر فرق ادبيات ايران بکوبيم. حال آنکه نگاهي به تيراژ ترجمه هاي شاهکارهاي ادبي جهان نشان مي دهد ظاهراً کتاب واقعاً خوب هم مخاطب چنداني نيافته است. سرنوشت چاپ اول رمان هايي چون «تريسترام شندي» لارنس استرن، مشتي است نمونه خروار، مگر اينکه مدعي شويم آنها هم چنان شاهکارهايي نبوده اند و اصلاً هنوز هيچ رمان خوبي نوشته نشده است. اما واقعيت را اگر بخواهيم ببينيم، بيراه نيست سخن گفتن از بحران مخاطب و اين همان اتفاقي است که جواد مجابي در يکي از سخنراني هاي اخيرش با تعبير «مرگ مخاطب» از آن سخن گفت و همين بهانه يي شد تا با او پيرامون اين اتفاق و ريشه هاي آن گفت وگو کنيم. مجابي همان طور که در اين گفت وگو خواهيد خواند، «مرگ مخاطب» را نه به يک عامل که به مجموعه يي از عوامل از نويسنده گرفته تا ناشر و منتقد و انواع سياست هاي ناظر بر نشر کتاب نسبت مي دهد و به قول خودش به «هر چهار ضلع فعال» بازار کتاب. از مجابي آخرين کتابي که منتشر شده، جلد اول مجموعه اشعارش بوده که چندي پيش انتشارات نگاه آن را منتشر کرده است.
---
-آقاي مجابي، در سخنراني اخيرتان از «مرگ مخاطب» سخن گفتيد. ما «مرگ مولف» شنيده بوديم اما مقصود از «مرگ مخاطب» چيست؟
نمي خواهم از اينکه «مرگ مولف» درست است يا نه حرفي بزنم. نظريه پردازان و منتقدان اين مبحث را مطرح مي کردند تا به گمان خود، بتوانند مولف را از اريکه قدرت به زير آرند. شايد منتقدان بدشان نمي آمد به استبداد مولفان در عرصه ادبيات نوشتاري، که هزارها سال پاييده بود، خاتمه دهند.
-يک جور انتقال قدرت از نويسنده به متن...
اوايل کار، اين طور به نظر مي رسيد. البته فرق نمي کرد که نزد خواننده نويسنده مطرح باشد يا اثرش. اين دو تقريباً جدا نشدني ديده مي شدند، دن کيشوت و سروانتس يا بوف کور و هدايت؛ با نام بردن از يکي ديگري با تماميت اش تداعي مي شد. اما کساني آمدند و گفتند خوانش خواننده است که به متن اعتبار مي دهد. بدين ترتيب يک متن به ازاي هر خواننده متني دگرگونه مي شد. در واقع منتقدان محترم آرام آرام سلب اعتبار کردند، اول از نويسنده، بعد به ازاي خواننده به اثر اعتبار بخشيدند. اگر به همين جا توطئه منتقدان تمام مي شد باز حرفي نبود. اما عاقبت هدف اصلي شان را عنوان کردند که متن به ازاي خواننده، مي تواند معتبر باشد و بهترين خواننده کيست؟ معلوم است؛ منتقد.
-يعني معتقديد از اول هدف اين بوده که منتقد را به جاي نويسنده بنشانند؟
شايد از اول هدف اين نبوده. اما تا نويسنده را کشيدند از مقامش پايين ديدند بد نيست حالا انتقام قرن ها گمنامي منتقدان نسبت به نويسندگان را بگيرند. اما آنچه مي خواستم بگويم فرصت طلبي نظريه پردازان و منتقدان نبود که نويسندگان هميشه با تعبيرهايي تحقيرآميز از آنان ياد کرده اند. غرضم مساله يي فراتر از اين دعواهاي صنفي بود.
-من هم منظورم طرح همان به قول شما «مساله يي فراتر» يعني «مرگ مخاطب» بود؛ مساله يي که به نظر مي رسد دست کم در ادبيات امروز ايران به يک بحران جدي تبديل شده...
بله، بازار کتاب در جهان پيشرفته غالباً شکلي سه ضلعي دارد. ضلع اصلي آن پديدآورنده است که همان مصنف کتاب باشد. ضلع ديگر تهيه کننده و عرضه کننده کالاست يا ناشر و پخش کننده. ضلع سوم هم طبعاً خواننده است. در اين مثلث جهاني، در ايران يک ضلع هم به عنوان ناظر دولتي يا سياست فرهنگي رشد کرده، عناصر اين مربع دست به دست هم داده اند و اوضاع کتاب را بي ريخت کرده اند.
-در اين بازار چهارضلعي کتاب، چه اتفاقي افتاده... مخصوصاً در مورد مخاطب؟
ما در بازار نيمه کاره کتاب که از اول هم رونقي نداشت به حد کافي اخلال کرده ايم. ما که مي گويم مقصودم همه مان هستيم. هر چهار ضلع فعال اين بازار؛ از نويسنده و خواننده بگير تا ناشر و ناظر دولتي.
-يعني خود نويسنده را هم جزء اخلالگران مي دانيد؟
اول يک جوالدوز به تن کرگدن خودمان بزنيم؛ به نويسندگان، تا برسيم به ديگران و سوزني که به بادکنک شان خواهيم زد. اول هم از نويسندگان قبل از خود و نسل خودمان شروع مي کنم تا برسيم به جوان ترها.
نسل ما و پيش از ما به ناگزير ادبيات را زيرمجموعه سياست مي ديد و شهرت ادبي اش را از روزن سياست زدگي به دست مي آورد. شما نگاهي به نويسندگان حزبي و چپ رو ايران بکنيد و مراتب تبليغاتي که برايشان شده ببينيد و مقايسه کنيد با وضع نويسندگان مستقل يا به اصطلاح راست گرايي که چهره شان را هم مخدوش کردند و نام شان را با هياهو از دفتر ايام ستردند. اين رويکرد- سياسي بازي نه تفکر سياسي داشتن- در هنر و ادب، از ابتدا غلط بوده و تا امروز و فردا هم ادامه دارد. ادبيات بايد به ازاي خودش و ذات فرهنگ و مسائل آن، مطرح باشد نه به اعتبار فعاليت سياسي فلان چهره اجتماعي- فرهنگي. باري در آن دوران بازاري براي هنر و ادبيات پديد آمد.
-مقصودتان دهه 40 و 50 است ديگر؟
بله. در اين دو دهه ادبيات و هنر بازاري يافت و مخاطباني. يک علتش اين بود که جنبش نوآوري که از 1300 شروع شده بود در اين دو دهه به اوج خود رسيده بود و ميوه مي داد. علت ديگرش گشايش اقتصادي و رفاهي طبقه متوسط شهري بود. عرضه ادبيات و هنر که هميشه بوده و غالباً بي مخاطب مانده بود، حالا تقاضايي مناسب هم برايش در اين بازار پيدا شده بود.
-يادم است در گفت وگوهاي قبلي مان به نقش رسانه ها هم به عنوان ميانجي هاي فرهنگي تاثيرگذار بر بازار کتاب اشاره مي کرديد و به تاثيري که ژورناليسم فرهنگي مي گذاشت.
خوب اشاره يي کرديد. در آن سال ها نويسندگان و هنرمندان در رسانه ها نفوذ کرده بودند و خودشان هم نشرياتي داشتند. منتقدان و نظريه پردازان و گزارشگران مرتب از درون فعاليت ادبي و هنري جامعه به مردم گزارش و تفسير مي دادند. يک فضاي نيمه فعال فرهنگي داشت به وجود مي آمد. قضايايي مثل جشن هنر شيراز و فستيوال فيلم تهران و ايجاد سينماها و تئاترها و فرهنگسراها و فعال شدن نهادهاي کوچک و بزرگ فرهنگي در شهر- حتي کافه ها و پاتوق هاي روشنفکري- به فعال شدن اين فضا کمک مي کرد. شبکه يي از هنرمندان با هم ارتباط متقابل داشتند، همين طور با خوانندگان. مهم تر از همه اينکه زبان مشترکي بين هنرمند و مخاطبان فعال وجود داشت، يک آبشخور مشترک که از مشروطيت مي جوشيد و جاري بود، حالا هنرمند و مخاطبش را سيراب مي کرد. معلومات سوسياليستي (هرچند ناقص)، ملي گرايي توام با اميد، نوآوري و آينده نگري آرماني در بخش هايي از جامعه روشنفکري مطرح بود. اين همه ابزار تفاهم توليدکننده ادبيات و هنر و مصرف کنندگان آن بود. حلقه اتصال اين عناصر گاه ناسازگار، تجربه و دانش فرهنگي نسل به نسل رسيده و کوشش براي فهم فرهنگ نوين جهاني بود. مي دانيد که طبقه متوسط در هر کشوري پل ارتباطي فرهنگ را استوار مي کند.
-با اين حال، ظاهراً نسل شما راضي نبوده.
نسل ما شايد در جامعه گرايي و توده فريبي و سياست زدگي به افراط رسيد، تا جايي که مخالفت با رژيم و موافقت با آن، موضوع ادبيات شد و اين براي ادبيات هدفي مسخره است. مي توان ناقد يک وضع بود اما آن وضع خاص هدف و موضوع ادبيات نيست. حافظ که نمي تواند جهان معرفت شناسي خود را حتي تصوير وضع ايران را در بد و نيک رفتارهاي امير مبارزالدين ببيند. امير نيز گاهي سزاوار تازيانه يي است، همين و بس. شايد سياسي گري اشباعي ما موجب سياست گريزي نسل بعدي شد.
-يعني اين فردگرايي يک جور ادبيات واکنشي است؟
نه، اين نسل سبک و سياق فرهنگي خود را دارد و راه و رسم متفاومتي که از دهه 60 شروع شده است. به نظر من ادبيات مشروطگي تا دهه 60 ما را پرورد و با نسل ما آن جريان آرمانگرا با بد و نيکش به پايان رسيد. نسل انقلاب و جنگ و بقيه حوادث آن، با نوعي فرديت گرايي، عمل زدگي، رفاه پرستي، حل شدگي در نظام ارتباطات جهاني، گسستگي از فرهنگ و مسائل بومي تجربه هايي متفاوت از ما را دنبال مي کند. اگر اين جريان محيط مناسب رشد خود را بيابد، حرکتي است به سوي دموکراسي و آزادي و جهاني شدن و يافتن شأن انساني که حق اوست. اگر مانع رشد طبيعي اين جريان توفنده پرانرژي شوند قطب ديگر انتحار رواني و جسمي و تجربه هاي ويرانگر ضداجتماعي تجربه شده در جهان کنوني است. ادبيات و هنر اين نسل از درون اين تجارب آفريده مي شود و هنوز ناشناخته است.
-برگرديم به بحث خودمان... جوالدوز تمام شد؟
يک نکته باقي است. آيا ما به عنوان نويسنده و شاعر، چه در نسل هفتادسالگان، چه نسل هاي جوان و جوان تر، آنچه را مخاطبان فرهنگي نياز دارند به آنها مي دهيم، يا آنچه را که دلخواه خود ماست مي پنداريم که همان نياز جامعه است.
به نظر من، تيراژ مضحک هزارتايي- از چند کتاب و کتاب نويس پرتيراژ که بگذريم- نشان مي دهد کار ما مصنفان و آفرينشگران با نيازهاي رواني جامعه منطبق نيست، هر کدام ساز خودمان را مي زنيم به دلخواه و با نغمه هاي ناجور با يکديگر آن هم در يک ارکستر.
-به نظرتان اين عدم انطباق ناشي از چيست؟
اين را بايد جامعه شناس جواب بدهد. روزگار ما، شايد روزگار سوءتفاهم و ازخودبيگانگي و بي ارتباطي با ديگران است. به هر حال وظيفه ما بيان درد است نه درمان يابي.
-يعني شما نقش ناشران و پخش کنندگان و کتابفروشان را در اين قضيه «مرگ مخاطب» آنقدر موثر نمي دانيد که نقش نويسنده را؟
يک بار من گفته بودم بعضي ناشران ايراني مثل بقال سرگذر عمل مي کنند، اين حرف برخورده بود به دوستان ناشر و حق هم داشتند. قصدم واقعاً توهين نبود، مي خواستم به شيوه قديمي توليد کالا و عرضه آن اعتراض کنم. چند ايراد دارم و پيشنهاد که ناشران مهم و آگاه ما آن را مي دانند و شايد چاره اش را نمي يابند. اولاً دولت که توي هر کاري دخالت مي کند و با دخالتش هر چيز را از ريخت مي اندازد، در کار نشر هم نشر دولتي را راه انداخته نه به قصد کمک به نشر آثاري که از عهده نشر خصوصي برنمي آيد(در جهان معمولاً دولت ها اموري چون فرهنگنامه ها و متن هاي گرانقدر کم فروش را بر عهده مي گيرند) بلکه دولت آمده کارمندان موظف و گمنام خود را در کار نشر انداخته که هم نبض بازار را به دست داشته باشد، هم آنچه مي خواهد توسط آنها بريزد توي جامعه، هم نشر خصوصي را که با درکي تاريخي تا حدي آثار مورد قبول مخاطبان را مي شناسد ورشکسته و از ميدان خارج کند و چون ابزاري چون کاغذ و زينک و وام و اين اقسام را در اختيار دارد، در حال از ميدان به در کردن نشر خصوصي ريشه دار است. اين ابزار جدا از انواع نظارت ها است که به آن مي رسيم.
-فکر مي کنيد ناشران بايد چه سياستي را در پيش گيرند که اين وضع به قول خودتان
«از ريخت افتاده» بازار کتاب بهتر شود... اگرچه مي دانم ربطي به شغل شما ندارد، اما در تجربه...
نمي دانم تا چه حد عملي است اما هر چقدر ناشران کوچک در هم ادغام شوند و به شرکت هاي سهامي بزرگ تبديل شوند، مي توانند به وظايف امروزي خود که منحصر به چاپ و فروش کتاب نيست بهتر اقدام کنند. يک شرکت بزرگ با سرمايه کافي، مي تواند با کمک مشاوران خود، نويسنده ها و کتاب هاي بهتر را انتخاب کند، ويراستاران لازم را داشته باشد و منتقدان پرورده خود را، تبليغ رسانه يي اش را داشته باشد و بازار کتاب را از حد محدود بومي به سطح فروش جهاني بکشاند با ترجمه آثار پرفروش و معتبرش.
بازار پخش را که کاملاً مشکوک است و مي دانيم چرا مغشوش اش کرده اند تا حد مقدور کنترل کند. نيازمند امدادهاي غيبي و آشکار دولتي نباشد از قبيل وام معوض و بلاعوض که متاسفانه به بعضي سفارش هاي سلبي و ايجابي و ليست هاي سياه و رنگي منتهي شده است.
-يعني بعضي نويسندگان دور از نيازهاي جامعه و ناشران مقهور دولت شده، «مرگ مخاطب» را باعث شده اند يا در واقع به آن روند شدت بخشيده اند؟
در اين شک نکنيد آقا،
-به انواع نظارت ها اشاره کرديد... راستي خسته نشده ايد که 40 سال است از مميزي انتقاد مي کنيد؟ يکايک اهل قلم در عرصه آفرينش و روزنامه نگاري و رسانه هاي ديگر به هر زبان و بيان منتقد اين قضيه بوده اند و غالباً هم مي گويند گشايشي پيدا نشده است.
راجع به نظارت دولتي يا بخشي از آن که اداري است زياد گفته ايم و نوشته ايم.
انواع قدرت ها در جامعه حکمروا هستند از جمله قدرت سياسي، قدرت اقتصادي، قدرت فرهنگي، قدرت ايدئولوژيک، قدرت سنن و آداب و آيين، و در نهايت قدرت افکار عمومي. هر کدام از قدرت هاي فائق، خواستار تثبيت وضعيت موجود هستند که در آن فرمانروايي دارند و هر تغييري براي آنها ممکن است خطرزا باشد. ناگزير آنها مخالف تغيير و تحولي هستند که از شرايط رو به تکامل و اصولاً از ذهن نوانديش و نوآور نشات مي گيرد. بنابراين نه دامنه مميزي تمامي دارد نه مبارزه با آن.
نويسنده کارش رويارويي با وضعيت موجود و نقد آن است براي فرارفتن به موقعيت برتر. معلوم است که هيچ قدرتي حضور فعال او را برنمي تابد. درباره انواع مميزي ها مقالات زيادي نوشته ام اما چيزي که مرا همواره مي ترساند نه مميزي فرمايشي اداري بلکه مميزي افکار عمومي و در دل آن مميزي روشنفکران ايدئولوژي زده است.(از چپ و راست و مصلح و آشوبگرا و...) افکار عمومي اگر در جامعه يي به بند کشيده و در قيودي محاصره شود و مجال رشد نيابد ناگزير در حالت سکون نسبت به حرکت و رشد و تکامل واکنشي منفي خواهد داشت. اگر در بورکينافاسو دولت هم جلوي خيلي چيزها را در ادبيات و هنر نگيرد، آن خلق محروم مانده از رشد و تکامل و نوانديشي پدر صاحب بچه را که همانا هنرمند نوآور باشد درخواهند آورد، چون اينجور عادت شان داده اند و عادت مخالف تغيير است.
-مي رسيم به مخاطب مرگ انديش... راستي شما هيچ وقت به بورکينافاسو سفر کرده ايد؟
من خيلي سفر مي کنم. بورکينافاسو هم جايي مثل يوکنا پاتافا بايد باشد...
مخاطبان ادبيات و هنر عموم مردم نيستند بلکه بخشي از مردمند و بيشتر از طبقه متوسط به بالا که دست شان به دهان شان مي رسد. اين جماعت اگر رفاه نداشته باشند، وقت فراغت کافي نداشته باشند، اگر در فضاي امن و عيش و فکر و اميد حرکت نکنند، اگر تصور فرداشان از تصوير اکنون تيره تر باشد، به فرآورده هاي گوشتي و لبني بيشتر از فرآورده هاي ذوقي و فکري توجه خواهند کرد. حالا شما يک آدم گرفتار معيشت را در نظر بياوريد که مديران جامعه هم براي آموزش عمومي او و پرورش ذوق و انديشه و خيال او مجالي تدارک نديده اند، اين آدم گرفتار بي ذوق و بي خبر از جهان چرا بايد کتاب بخواند و فيلم ببيند و موسيقي ممنوع گوش بدهد؟ کنار او جواني امروزي را درنظر بياوريم که رفاه نسبي و وقت کافي هم دارد، اما ارتباطات وسيع جهاني که عملاً ضدجمعيت خاطر و بيشتر تفرقه زا است او را در گرداب خبر و اثرهاي هجوم آور افکنده است. او توان تشخيص سره و ناسره را ندارد. اينترنت و ماهواره و انواع تلويزيون هاي خويش و بيگانه وقت او را مي گيرد، موبايل هميشه روشن و گيم هاي محرک و چت هاي مفرح و نشئه ها و نشمات وافر، فريبايي هاي خود را دارد اين آدم کجا فرصت مي يابد به کتاب بينديشد و در فضاي خلأ ارتباط انساني، هنر و ادب چه جاذبه و فايده يي برايش دارد؟ بورکينافاسو متاسفانه خود را به شدت در دنيا تکثير مي کند.
-با توجه به اينکه گفتيد ميانجي هاي فرهنگي از منتقد و نظريه پرداز گرفته تا کارکنان فرهنگي رسانه ها در دهه هاي 40 و 50 نقش فعالي را در فضاي فرهنگي ايفا مي کردند به نظرتان اين ميانجي ها امروز در قياس با گذشته چقدر تاثيرگذارند؟
در قياس با دهه هاي 40 و 50 اگر چه تعداد نشريه ها و قلم به دست ها افزوني يافته اما به گمان من سردرگمي مخاطبان آثار هنري در اين زمان بيشتر است نه اينکه منتقد به حد کافي نداشته باشيم بلکه هم آثار چاپي به مراتب بيشتر شده هم خوانندگان به نسبت جمعيت فراوان تر شده اند. اما به همان نسبت منتقد آگاه رشد نکرده و اگر هم ميانجي هاي مستعد فرهنگي پديد مي آيند به علت مغشوش بودن وضع شغلي نويسندگان در رسانه ها قادر به تداوم کار خود نيستند. عدم امنيت شغلي نويسندگان در روزنامه ها به حضور منتقدان و کارشناسان هنري واقعي لطمه زده است اما تا دل تان بخواهد منتقد جعلي و کارشناس قلابي در بعضي رسانه ها به ارشاد عوام مشغولند و مفتخر.
-يعني معتقديد منتقدان به دليل مغشوش بودن وضع شغلي شان قدرت تاثيرگذاري شان را از دست داده اند؟
تا آنجا که مي دانم در غرب منتقدان به گونه يي مستقل با رسانه هاي پايدار و بانفوذ همکاري مي کنند. آنها در امنيت شغلي طولاني رشد مي کنند و اعتبار فرهنگي و اجتماعي مي يابند. جمعي از منتقدان هم در جوار انتشارات بزرگ همراه با آنان به معرفي و نقد آثار منتشرشده مي پردازند. در کشور ما رسانه نهاد يا ناشري در انديشه تربيت و حمايت منتقد نيست و آنها به امان خدا رها مي شوند و هر از گاهي براي آشنايان همفکر خود قلمي مي زنند يا با ترجمه بعضي نظريه ها و تبليغ بي محاباي آن، فضا را مغشوش مي کنند، مثلاً با طرح و اجراي پروژه پسامدرن که از منابع دولتي آغاز شد، موفق شدند صدها آدم مستعد را سرکار بگذارند تا وقتي که تق قضيه (از زبان سياست پيشگان عيار) درآمد. وضع شغلي منتقدان در ايران همواره متزلزل بوده است. تا نقد دقيق بي غرض در کار نباشد، سرگرداني مخاطب در انتخاب آثار همچنان پابرجاست.
-اين احتضار فرهنگي (به قول شما) از چه دوره يي شدت يافت و اصلاً آغاز اين جرياني که به «مرگ مخاطب» انجاميد از کي و چگونه بود؟
شتاب بخشيدن به روال مرگ مخاطب، اين طور شروع شد که کتاب هاي خاصي- متعلق به بدنه اصلي ادبيات معاصر- را از کتابخانه هاي عمومي بيرون ريختند و به آنها اجازه چاپ مجدد داده نشد. بعد کاغذ به عنوان عاملي استراتژيک کم و گران شد و در شرايطي خاص ناپديد شد. آن وقت خيرخواهانه جيره بندي شد. به هر کس خواستند، دادند و شد ناشر، به هر کس نخواستندش ندادند تا بشود ناظر. کاغذ ابزاري کارآمد شد. نيازي نبود کتابي را توقيف کنند و ناروا بشمارند، کافي بود به آن ناشر کاغذ ندهند. خب، عده يي هستند که با کاغذهاي گران قاچاق کتاب هاي قاچاق چاپ مي کنند. براي مدتي قيمت گذاري از ناشر گرفته شد و افتاد دست کساني که سررشته يي از بازار کتاب نداشتند. صدها بلاي کارشناسي شده تدارک شد تا خواننده محتضر احتمالي به کتاب ده باره نظارت شده بدبين تر شود. احتضار کتاب و کتابخوان از همين جا شروع شد. گاهي مخاطبان تقصير ندارند. طي پروژه يي سنجيده، نويسنده و ناشر او از ريتم طبيعي خلق و چاپ و نشر کتاب خارج مي شوند به تبع آنها خواننده نيز. وقتي پنج شش کتاب آدمي که مي خواهد از طريق نوشتن کتابش زندگي مادي و معنوي داشته باشد ماه ها و گاهي سال ها در جايي گير کند و اجازه ظهور نيابد، نويسنده را عملاً از گردونه خارج کرده اند و ناشران بخش خصوصي را هم از کسب و کار انداخته اند چرا که اين ناشران به تجربه دريافته اند خوانندگان و خريداران احتمالي شان بيشتر طالب آثار اين جماعت اند.
-در دوره يي که بازار کتاب رونق داشت، يعني همان سال هايي که به آن اشاره کرديد، آيا رونق اين بازار توانست تضميني مالي را هم براي نويسنده فراهم آورد؟ منظورم فرآيندي است که طي آن نويسنده بتواند از راه نوشتن امرارمعاش کند. آيا در ايران تا به حال چنين اتفاقي به طور گسترده افتاده و اصلاً امکان پديد آمدن نويسنده حرفه يي به اين معنا در ايران وجود دارد؟
نه. رمان نويسي يا قصه و نمايشنامه نويسي، هيچ وقت چنان درآمدي براي نويسنده توليد نمي کرده که به ازاي آن شخص بتواند به صورت تمام وقت خود را وقف حرفه نويسندگي کند. نه در دهه هاي 40 و 50 و نه در دهه هاي جاري. شعر که جاي خود دارد. اما در دهه هاي پيشين و رونق کتاب، نويسندگان مي توانستند با قناعت و درآمد اندک- که ربطي به حق التاليف آنها نداشت- زندگي کنند و بسازند. نوع زندگي طوري بود که اين مشقت و فداکاري را ايجاب مي کرد. حالا با اين وضع درآمدها و تورم و مسائل ديگر، زندگي درويشانه پيشين اصلاً عملي نيست. اين حرفه يي نشدن قلمزنان بزرگ ترين لطمه را به کار آنها مي زند. من، براهني، سپانلو، احمد محمود کدام مان توانسته ايم از طريق آثارمان زندگي کنيم؟ و اگر شغل ديگري وقت ما را بلعيده، توقع خواننده از ما کماکان در بالاترين حدش هست.
-آيا اين غياب ممتد خوانندگان بر خود شما هم به عنوان نويسنده و شاعر، تاثيري داشته؟ مقصودم در لحظه نوشتن است. وقتي مي نويسيد، آيا احتمال بي مخاطب ماندن اثرتان دلسردتان نمي کند يا نگراني از اينکه آنچه نوشته ايد چاپ نشود و نگراني هايي از اين دست؟
من حساب نوشتن را از حساب چاپ و نشر آن جدا کرده ام. دوست دارم مرتب بنويسم، چون اين کار را بلدم و تنها اين کار به من لذت مي دهد و معناي زندگي ام شده نوشتن. خب. مخاطب من کجاست؟ در ذهن من است. فکر مي کنيد هنرمندان ما در طول قرون مخاطب شان چه کسي بوده، جز ذهن تنها مانده شان در يک برهوت. حالا ما هم شده ايم عين آن بزرگواران و غمي نيست. من براي آن که کار مرا مي فهمد و نقد مي کند و دائم هشدارم مي دهد که بهتر و بيشتر بنويسم، دارم قلم مي زنم يعني در واقع تايپ مي کنم. فقط بايد حواسم باشد که به خودسانسوري دچار نشوم.
-چگونه مي خواهيد خودسانسوري را از خود دور کنيد،آيا بخشي از اين خودسانسوري به ناخودآگاه نويسنده برنمي گردد؟
خودسانسوري گاهي نتيجه ترس ها و اميدهاي واهي و تن دادن به انواع محدوديت ها است. گاهي تو مي تواني از آنچه مي شناسي پرهيز کني و دچار محدوديت نشوي به شرط اينکه دندان طمع ات را از چاپ اثرت کنده باشي و خلاص. اما آنچه خودسانسوري اساسي و ناشناخته را مصيبتي سهمناک مي کند، اين است که تو درون فضايي فرهنگي باشي که از انديشيدن و آفريدن عالي ناتوان است. شجاعانه و آزادانه مي نويسي، اما نمي داني که فرهنگي خاص ذهن تو را قالب گرفته مثلاً فرهنگ يک منطقه فرهنگي خاص، تو را به طرح مسائل و ديدگاه هاي خاص خود رانده است. آن چارچوب خود بزرگ ترين قفس براي نوانديشي و نوآوري است. يک هندي يا عراقي بالاخره توي فرهنگ هند يا عراق با تربيت ملي و باورها و انديشه ها و جهت گيري هاي تاريخي آن حوزه فرهنگي مي انديشد. هر چند او بقيه دنيا را خوب ديده و فرهنگ هاي ديگر را دريافته باشد.