شنبه، 18 آبان 1387 - شماره 1814
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: جهان
گفت وگو با پروفسور اريک فونر تاريخ شناس حامي اوباما
پيروزي تحول بر تجربه

ترجمه؛ بهرنگ داودي

پروفسور اريک فونر استاد تاريخ دانشگاه کلمبيا امريکا در گفت وگويي با اشپيگل با محوريت قراردادن موضوعاتي نظير کاهش اعتماد مردم امريکا به دولت اين کشور، ريشه هاي استثنا بودن اين کشور در مناسبات جهاني و تغيير مفاهيم آزادي به بررسي شرايط فعلي امريکا پرداخت.

---

- حدود 80 درصد از مردم امريکا عقيده دارند اين کشور تحت هدايت جرج بوش مسير نادرستي را طي کرد. آيا شما اين عقيده غالب را که امريکا محکوم است همواره به عنوان يک کشور استثنايي به حيات خود ادامه دهد و در واقع اين نظريه با «روح امريکايي» نيز مطابقت دارد را براي آينده کشور خطرناک نمي دانيد؟

ممکن است موقتاً اين طور باشد. هيچ وقت در تاريخ امريکا با عدد بزرگي که شما در ابتداي سوال به عنوان يک آمار بيان کرديد مواجه نبوديم و بنابراين اگر بخواهيم حتي از منظر عقيده عمومي به اين قضيه نگاه کنيم خطر را احساس مي کنيم. دليل اصلي به وجود آمدن چنين جوي نيز در وهله اول جنگ عراق و سپس فاکتورهاي ديگر است. مواردي از قبيل تزلزل اقتصادي، جهاني شدن، کاهش دستمزدهاي خالص حتي در بين افرادي که شغل ثابت دارند، تغيير رويه واحدهاي صنعتي و... در مجموع زندگي را در امريکا دشوارتر کرده است، ضمن اينکه نبايد فراموش کرد اکنون اعتماد به دولت تقريباً به طور کامل از بين رفته است. رئيس جمهور جديد در قدم نخست با اين ماموريت دشوار مواجه است که به مردم بقبولاند يا اطمينان دهد که قادر به تغيير شرايط است. با نگاهي به اشتباهات بوش در طول دوران حضورش در کاخ سفيد و جمع بندي آنها به اين نتيجه رسيده اند که برخي از آنها نتيجه «بي کفايتي مطلق» او بوده است.

- در تاريخ امريکا مقاطعي که با شرايط اکنون برابري کند، ديده مي شود؟

البته. اگر زياد به عقب برنگرديم و از دوره تحولات عظيم اجتماعي و اقتصادي حتي در قرن گذشته بگذريم، دهه 70 بهترين مثال در اين زمينه است. در آن زمان تلفيقي از بحران هاي اقتصادي در کنار جنگ ويتنام مشکلات و دغدغه هاي فراواني را به وجود آورده بود، البته نبايد اين موضوع را دور از نظر داشت که در آن زمان مردم به شکل باورنکردني به دولت اعتقاد داشتند و اميدوار بودند سياستمداران بتوانند از پس مشکلات برآيند. بنابراين شرايط آن دهه با مسائل اکنون از جهاتي کاملاً متفاوت است.

- بنابراين مهم ترين ابزار گذر از اين بحران بازگشت اعتماد مردم به دولت و سياستمداران است، آن هم در شرايطي که طبق گفته خودتان وضعيت هر روز بدتر و مشکل تر از قبل مي شود.

موضوعات نگران کننده مورد بحث در اين دوران ريشه هاي بسيار عميق تري نسبت به موارد مشابه قبلي دارد. بحران هاي برخاسته از جهاني شدن، کار بسيار دشواري را پيش روي رئيس جمهور آينده قرار داده است. اکنون گرايشات مختلفي در زندگي روزمره مسائل را تحت تاثير قرار داده اند که به راحتي نمي توان ردپاي آنها را پيدا کرد و براي حل کردن شان راه هاي آسان پيشنهاد داد. همين باعث شده که حدس بزنم امريکا در آينده يي نه چندان دور نتواند بازيگر نقش اول مسائل جهاني باشد و تمايلات سياستمداران بيشتر به «ملت» و مشکلات درون معطوف شود. بحث بازگشت اعتماد شهروندان به دولت نيز به همين فاکتور وابسته است و به نظرم اکنون اين مهم ترين موضوعي است که بايد درخصوص آن بحث شود، هر چند در محافل سياسي صحبت چنداني از آن نمي رود.

- تاريخ امريکا چه درسي به ما مي دهد؛ اينکه در شرايط وخيم و متزلزل اقتصادي مردم خواهان رئيس جمهوري باتجربه بالا هستند يا کسي که تحولات گسترده به همراه داشته باشد؟

فکر مي کنم در اين برهه مردم خواهان تغيير و تحول هستند. من انتخابات 2008 را بسيار شبيه انتخابات سال 80 مي دانم. در آن سال کارتر بار ديگر به صحنه انتخابات بازگشته بود اما رونالد ريگان با وعده تحول وارد بازي شد. مک کين مي گفت اوباما چهره يي ناشناخته در سياست، بي تجربه و تا اندازه يي افراط گرا است؛ همان ايراداتي که کارتر از ريگان مي گرفت. يک هفته قبل از انتخابات نظرسنجي ها هم با کارتر موافق بود اما ظاهراً سه روز مانده به انتخابات همگي تصميم گرفتند به کانديداي خواهان تغيير و تحول راي دهند... فکر مي کنم اين بار «تحول» از «تجربه» پيشي گرفت.

- در اروپا و هنگام بروز بحران هاي اقتصادي مردم بيشتر چشم انتظار دولت و راهکارهاي سياستمداران هستند، چرا اين موضوع در امريکا نمود ندارد؟

اول اينکه در اروپا مردم عادي در اين مواقع در انتظار دولت ها هستند و در امريکا معمولاً صاحبان صنايع و طبقه يي که در بورس و تجارت فعال است. ضمن اينکه مي توانيد به سرنوشت بسياري از شرکت ها و موسسات سرمايه گذاري که هيچ ترديدي نداشتند دولت آنها را از بحران نجات داد، نگاه کنيد. صدها بيليون دلار تزريق شد اما توفيقي به دست نيامد...

- اما در اروپا هم شرايط اين چنيني پيش آمد، چرا مردم امريکا کمک بيشتري از دولت نخواستند يا در واقع انتظار نداشتند؟

وابستگي که مورد نظر شما است در دهه 60 به اوج رسيده بود. در آن زمان نسلي که وابستگي شديد به دولت داشت در اکثريت بود. بيل کلينتون در کاهش اين وابستگي نقش عمده يي داشت. او با بيان اينکه زمان «دولت بزرگ» به سر رسيده است فضاي جديدي را به وجود آورد. اين نظريه از آن جهت اهميت داشت که آشکار کرد دموکرات ها از نظر قبلي خود مبني بر کمک دولت تحت هر شرايطي صرف نظر کرده اند. پس از آن هم جمهوريخواهان و هم دموکرات ها روي اين موضوع اتفاق نظر داشتند. هر چند اکنون مي پذيرم مردم با توجه به شرايط به وجود آمده انتظار بيشتري از دولت دارند.

- برمي گرديم به اولين موضوع مورد بحث. چه توجيهاتي براي اين باور که امريکا هميشه يک کشور استثنايي است در بين مردم وجود دارد؟

اين موضوع عميقاً ريشه در فرهنگ امريکا دارد و از دو جنبه ديني و سکولار قابل بررسي است.

- از جنبه ديني؟

در طول قرن هاي گذشته عقايد شديداً مذهبي ايده تبديل امريکا به شهري در بهشت را داشتند. يعني يک جامعه سرشار از احساسات بشردوستانه و نيکوکارانه که در آن، فرد آزاد فردي است که بتواند خود را با معيارهاي صحيح اخلاقي هم طراز کند.

-و باور سکولار اين ايده؟

اين باور بيشتر از خارج امريکا وارد شد و هدف آن تبديل شدن امريکا به سمبلي از آزادي در جهان ظالمانه بود.

-آيا به نظر شما امريکا سمبل آزادي براي تمام دنيا محسوب مي شود؟

هم بله هم خير. آزادي هاي فردي در زندگي عادي مردم امريکا به شدت رسوخ کرده است البته در همه جاي دنيا مردم آزادي را ستايش مي کنند. در عين حال در امريکا برخي اين عقيده را دارند که چون ساکن کشوري استثنايي هستند لازم نيست هيچ چيز را از ديگران الگوبرداري کنند که با اين نظر مخالف هستم.

-ترکيب دين و سياست که در امريکا از آن صحبت مي شود داراي سابقه تاريخي طولاني است؟

نه. سياستمداران قديم اصلاً دوست نداشتند دين وارد سياست شود و برعکس. آبراهام لينکلن هيچ وقت فردي مذهبي نبود و اگرچه در بيان از مذهب حمايت مي کرد اما عملاً از اين فاکتور از سياست استفاده نمي کرد.

-پس دقيقاً ترکيب دين و سياست از کدام نقطه آغاز شد؟

به طور دقيق نمي توان به اين سوال پاسخ داد اما اولين کسي که به طور جدي پايه گذار اين حرکت شد جيمي کارتر بود.

-در اين زمينه چه تفاوت هايي بين امريکا و اروپا وجود دارد؟

شايد پدران ما به خاطر تثبيت نکردن کليسا و مذهب غالب در امريکا دچار اشتباه شدند. وقتي در کشوري مذهبي تثبيت شده وجود نداشته باشد به خصوص در کشورهايي با وسعت و جمعيت فراوان، عقايد و گوناگوني فراواني به وجود مي آيد که گاهي اوقات مشکل ساز مي شود. اکنون در امريکا فضايي باز در اين خصوص وجود دارد و رقابت هايي در همين زمينه به وجود آمده است.

-شما اخيراً کتابي در خصوص مفهوم آزادي در فرهنگ امريکا منتشر کرده ايد. آيا اين به معني آن است که مفهوم آزادي طي قرون مختلف در امريکا دچار تغييرات فراواني شده است؟

آزادي به مفهومي که مردم امروز به آن مي انديشند با آنچه در ذهن پدران مان وجود داشت کاملاً متفاوت است. به عقب برمي گرديم. آزادي در گذشته به مفهوم حق مشارکت سياسي، راي دادن و حقوق شهروندي بود، اما اکنون آزادي بسيار شخصي تر از قبل شده است. نوع لباس پوشيدن، نوع تعيين زندگي شخصي، شغل، رعايت مسائل اخلاقي و... که در نوع خود جالب هستند اما در مجموع با آنچه توماس جفرسون از آزادي مي گفت بسيار تفاوت دارد.

-نکته قابل توجه همين است. توماس جفرسون هميشه از حق بي قيد و شرط تمام انسان ها براي برخوردار بودن از آزادي حرف مي زد در حالي که خود از برده داران بزرگ محسوب مي شد.

آن زمان اعتقاد داشتند برده داري باعث آزادي بيشتر مي شد، يعني برده داري آزادي را تقويت مي کرد و برعکس.

-اما چطور؟

«آنها» عقيده داشتند آزادي واقعي يک انسان به ميزان مستقل بودن او بستگي دارد، کسي که براي زنده ماندن و ادامه حيات به شخص ديگري وابستگي نداشته باشد. به عبارت ديگر جفرسون و هم عصرانش عقيده داشتند فردي که ناچار است تمام عمر به خاطر دريافت حقوق کار کند واقعاً آزاد نيست و آنها با در اختيار گرفتن برده ها در حقيقت آزادي بيشتري براي خود فراهم مي آوردند، با اين توجيه که برده ها به دليل اينکه هيچ وقت نمي توانند مستقل زندگي کنند نمي توانند به معني واقعي کلمه آزاد باشند.

-اکنون پس از تغييرات گسترده در قوانين شهروندي و موج برخاسته از آن به خصوص در اواخر دهه 60 رئيس جمهور امريکا «سفيدپوست» نيست. برآورد شما از اين جريان چيست؟

اينکه يک سياهپوست به عنوان رئيس جمهور امريکا انتخاب شود در بين مردم امريکا نکته بسيار قابل توجهي است. اکنون در امريکا کسي که دوران برده داري را به ياد داشته و در آن دوران زندگي کرده باشد وجود ندارد اما اين موضوع هنوز مورد بحث بسياري از افراد در امريکا است. اخيراً توجه بيشتري به اين موضوع شده و هنگامي که صحبت از عصر برده داري مي شود بسياري از سفيدپوستان هنوز خود را در مظان اتهام مي بينند.

-يعني احساس گناه مي کنند؟

نمي توان گفت احساس گناه، اما هنوز هم با وجود پيشرفت هاي فراوان، سياهپوستان و حتي افرادي که نژادي نيمه سفيد - نيمه سياه دارند در بسياري موارد از جمله درآمد، اميد به زندگي و بهداشت در سطح پايين تري قرار دارند و همين موضوع اختلافاتي را به وجود آورده است که نمي توان کسي را در جريان آن مقصر دانست. اين موضوعات ريشه در نابرابري و تبعيض قرن گذشته دارد و بايد از منظر ديگري به آن نگاه کرد. به نظرم وسواس داشتن روي موضوع «برده داري» در اين عصر اصلاً درست نيست.

-اين داستان چقدر روي پيروزي اوباما تاثيرگذار بود؟

با وجود اينکه سياهپوستان اوباما را هم نژاد خود مي دانند اما او در رقابت انتخاباتي هيچ وقت خود را به عنوان يک «کانديداي سياهپوست» معرفي نکرد.

-اوباما در يکي از نطق هاي انتخابي معروفش جمله يي معروف را خطاب به جامعه آفريقايي تبار بيان کرد؛ «شما فقط قرباني نيستيد، به تغيير و اصلاحات نياز داريد.» اين جمله از سوي کسي که روي راي سياهپوستان حساب مي کند تعجب برانگيز نيست؟

اين فقط يک تاکتيک هوشمندانه انتخاباتي است براي اينکه سفيدپوستان تصور نکنند اوباما يک سياهپوست متعصب است که قصد دارد شرايط ويژه يي را براي هم نژادانش فراهم کند. بيان اين گفته فقط سمبليک بود.

-سياهپوستان امريکا چه توقعي از اوباما مي توانند داشته باشند؟

هر کاري که باعث افزايش سطح زندگي آنها شود. موضوعي که در 30 سال اخير بيش از همه سياهپوستان را آزار داد شرايط بد مالي بود. پس از تغيير و تحول در حقوق شهروندي که هدف عمده آن فعال شدن بسياري از افراد در بخش هاي صنعتي و کاهش نرخ بيکاري بود اوضاع کمي بهتر شد اما در دهه 80 بسياري از کارخانه ها و صنايع دچار تغييرات فراواني شدند که بيشترين ضربه در اين تغيير به سياهپوستان وارد شد.

-در اروپا ظاهراً اوباما بسيار محبوب است و او وعده داده در صورت پيروزي در انتخابات به بهبود چهره امريکا در جهان کمک خواهد کرد. براي امريکاييان چقدر مهم است که مردم نقاط مختلف جهان درباره آنها چه فکر مي کنند؟

بستگي به اين دارد که سوال خود را با چه ژستي بيان کنيد. اگر شما از مردم سوال کنيد که مثلاً اهالي فرانسه با چه ديدي به ما نگاه مي کنند جواب منفي است، اما اگر سوال کنيد آيا دوست داريد از سوي جامعه جهاني مورد احترام قرار بگيريد جواب مثبت است.

-تصويري که اکنون از امريکا در جهان مطرح است به دليل جنگ عراق چندان جالب توجه نيست و اکنون اوباما از افزايش نيروهاي نظامي در افغانستان سخن مي گويد.

بله و در اين صورت خود را به چاله بزرگي خواهد انداخت.

-چطور؟

تاريخ نشان داده است جنگ در افغانستان ايده مناسبي نيست و هر کشوري که اين تلاش را داشته شکست خورده است. اگر اين کار را انجام دهد در مدت شش ماه وجهه اش نابود خواهد شد چون پس از آن نام «جنگ اوباما» بر آن قرار خواهد گرفت و نه «جنگ بوش».

گفت وگو با رابرت کي گن حامي سياست هاي بوش
مدافع بوش نيستم
رابرت کي گن از محققان و چهره هاي برجسته نومحافظه کار در امريکا است که اکنون يکي از مشاوران ارشد مک کين نامزد رياست جمهوري امريکا بود. نشريه آلماني اشپيگل اخيراً گفت وگوي جالب توجهي با وي انجام داده که کي گن در طول آن بارها از عملکرد جرج بوش در قبال مسائل مختلف به انحاي مختلف دفاع کرده، هرچند دقت و زيرکي خبرنگار اشپيگل در به چالش کشيدن گفت وگو اغلب سخنان کي گن را از سطح «پاسخ هاي منطقي» به «توجيهات واقعيت گريز و ناملموس» تنزل داد. کي گن که از اعضاي کليدي مشاوران مک کين در سياست بين الملل است، در اين گفت وگو درباره ميراث دوران سياسي جرج بوش و ديک چني، طرح تشکيل اتحاديه دموکراسي، بازگشت اروپا به آغوش امريکا براي مقابله با روسيه و چين و البته «خطر بزرگ» اقدام نظامي عليه ايران سخن گفت.

---

-بسياري از روشنفکران پيشرو و دوستان سابق بوش اکنون در تلاش هستند به نوعي از او فاصله بگيرند يا به عبارتي عقايد خود را متفاوت با افکار بوش نشان دهند و حتي گاهي از او به عنوان يک «بازنده» ياد مي کنند. در بين نومحافظه کاران و حاميان بوش، آيا تاکنون توصيه يي به بوش کرده ايد که از گفتن آن پشيمان باشيد؟

من بيشتر ناراحت توصيه هاي نگفته هستم تا حرف هاي زده شده. اما مي دانم منظور شما چيست. حتماً سوال بعدي راجع به جنگ عراق است.

-شما يکي از افرادي هستيد که از تغيير رژيم عراق و استفاده از زور براي کنار زدن صدام از قدرت صحبت کرده بوديد.

فقط من نبودم که چنين ايده يي داشتم. حکومت کلينتون و اکثريت مجلس سنا هم با اين عقيده موافق بودند. البته من هميشه عقيده دارم استفاده از ابزار نظامي براي تغيير يک دولت خارجي گزينه مناسبي نيست اما در مورد صدام قضيه تا حد زيادي تفاوت داشت. او با سياست خارجي سلطه طلب و ستيزه جوي خود خطر بزرگي براي همسايگانش محسوب مي شد. به نظر من اين مداخله نظامي لازم بود. فکر نمي کردم کسي عقيده داشته باشد بهتر بود آرام مي نشستيم و حکومت غيرانساني اين ديکتاتور ادامه پيدا مي کرد.

-بيش از چهار هزار نفر از هموطنان شما تاکنون در عراق کشته شده اند. صدها هزار عراقي جان خود را از دست دادند و 5/4 ميليون نفر ديگر مجبور به فرار از کشورشان شدند. شما اين نتايج را «مثبت» ارزيابي مي کنيد؟

مسلماً خير. تبعات جنگ براي همه سنگين بود و به خصوص براي مردم عراق. از اينکه طرز هدايت کردن جنگ توسط بوش به اين مسير کشيده شد متاسفم. اشتباهات پيش آمدند. نمي خواهم اکنون اين موضوع را موشکافي کنم اما يکي از افرادي بودم که از همان ابتدا و در مدت کوتاهي پس از اشغال عراق هشدار دادم بايد ساختار نيروهاي نظامي در عراق تقويت شود. مشکلاتي که انتظار نظاميان امريکايي را مي کشيد بيشتر از حد تصور بود.

-اينکه بوش، چني و رامسفلد «خشم و غضب» به وجود آمده پس از حوادث 11 سپتامبر را به دستاويزي براي حمله به عراق تبديل کردند تا چه اندازه درست است؟ اصولاً اين نکته را نمي توان انکار کرد که جنگ عراق بر پايه اظهارات و مدارک اغراق شده و بعضاً «غيرواقعي» شکل گرفت.

اين ادعاها مزخرف است...

-اما ديدگاه غالب و نظر جهاني اين است.

اطلاعات سري که بوش از عراق داشت يا به دست آورد درست مشابه اطلاعات کلينتون بود. حتي فرانسه و آلمان هم نظرات اينچنيني داشتند. اکنون مي دانيم صدام قصد داشت به دنيا بقبولاند که تسليحات غيرمتعارف زيادي داشته و در نهايت همه چيز روشن شد.

- اما برخلاف واشنگتن، پاريس و برلين دوست نداشتند جنگ بدون نظر سازمان ملل در اين خصوص آغاز شود. ضمن اينکه در آن زمان آژانس بين المللي انرژي اتمي در تلاشي ناموفق از امريکا خواست براي تکميل تحقيقات چند ماه بيشتر کار دقيق انجام شود، اما امريکا به دلايل استراتژيک اين جنگ را شروع کرد.

با نگاهي به گذشته آشکار مي شود امريکا براي شروع اين جنگ مدت زيادي انتظار کشيد. هميشه اين سوال مطرح است که امريکا زمان مناسبي را براي جنگ انتخاب کرد يا خير؟ اما به نظرم هوشمندانه تر اين است که اکنون درباره چالش هاي امريکا در عراق بحث کنيم، نه ادامه جنجال بر سر زمان درست جنگ.

- امريکا از افرايش نسبي امنيت در عراق مي گويد، اين در حالي است که بخشي از اين «امنيت» شامل «رشوه »هايي مي شود که امريکا به ده ها هزار ستيزه جو پرداخت مي کند تا دست از حمايت از القاعده و حمله به نظاميان امريکايي بردارند.

در اينجا «پول» موضوع بحث نيست. نکته مهم استراتژي جديد نظامي امريکا است که باعث ارتقاي سطح امنيت و زندگي مردم عراق شده است. اخيراً نيويورک تايمز گزارشي را منتشر کرده که حاوي نکته قابل توجهي بود. بسياري از ترور يست هاي القاعده ديگر به عراق به عنوان نقطه امن براي فعاليت هاي تروريستي خود نگاه نمي کنند و اين کشور را ترک کرده و به دوستان شورشي خود در افغانستان پيوسته اند.

- اما اين موضوع اصلاً موفقيت محسوب نمي شود. مشخص است که پناهگاه يا در واقع مخفيگاه تروريست ها افغانستان و نقاط مرزي پاکستان است و طبيعتاً بسياري از آنها از عراق به چنين جاهايي مي روند يعني در واقع جنگ عليه تروريسم، همان طور که اوباما به آن اشاره مي کند بايد بيشتر در افغانستان دنبال شود تا عراق.

شما نمي توانيد «موفقيت» ما را در عراق درک کنيد چون اروپايي ها هيچ وقت تاييد نمي کنند که بوش کار درستي انجام داد.

- خيلي خوشحال مي شديم بدانيم بوش چه کار درستي انجام داد، همان طور که شما روي آن تاکيد داريد. پس چرا موفقيت هاي به دست آمده در زمان بوش را آن طور که در ذهن داريد توضيح نمي دهيد؟

سياست هاي بوش امريکا را به طرز باورنکردني از حملات تروريستي نظير آنچه در يازدهم سپتامبر رخ داد حفظ کرد. مي دانم اين موضوعي نيست که مورد علاقه اروپاييان باشد اما براي امريکا تکرار نشدن حملات تروريستي بسيار حياتي است و اين نتيجه مهم يعني ناکام ماندن تروريست ها در ابتدا موضوع قابل انتظاري نبود چون بسياري از کارشناسان پيش بيني کرده بودند پس از حملات تروريستي به برج هاي دوقلو و پنتاگون، ظرف شش ماه پس از آن حملات بيشتري در انتظار امريکا خواهد بود اما اکنون هفت سال بدون حمله را پشت سر گذاشتيم و من اميدوارم اين روند در دولت آينده نيز ادامه پيدا کند. من نمي دانم در آينده چه اتفاقاتي رخ خواهد داد اما شايد روزي مردم امريکا به گذشته خود نگاه و عنوان کنند سياست درست بوش و چني ما را از خطرات بزرگ تروريستي حفظ کرد.

- دستاورد مثبت ديگري وجود ندارد؟

شما باور نمي کنيد؛ تشريک مساعي با اروپا و مخالفت با افکار عوام پسندانه. سياست بوش در بيشتر و محکم کردن روابط با اروپا در مجموع پيشرفت قابل توجهي داشت.

- و نکات منفي حکومت بوش؟

درباره هدايت نادرست جنگ عراق صحبت کرديم. در مجموع جنگ عراق و تبعات آن به شکلي مفرط قضاوت درباره عملکرد بوش را تحت الشعاع خود قرار داد. از موارد ديگر مي توان توجه ناکافي به تحولات روسيه و چين را که باعث قدرت گرفتن بيشتر آنها شد نام برد.

- وقتي درباره جوانب منفي سياست هاي بوش صحبت مي کنيم اسامي مثل «گوانتانامو» و «ابوغريب» توجه شما را جلب نمي کند؟

البته که اين طور است اما فکر نمي کنم حوادث رخ داده در آنها به صورت جدي به آبروي امريکا لطمه وارد کرده باشد. اين درست که اتفاقات ناخوشايندي رخ داد اما تبعات آن قابل جبران است. کسي نمي تواند اين ادعا را مطرح کند که وجهه امريکا در گذشته هميشه فوق العاده بوده است. ما امريکايي ها آن طور که برخي مردم فکر مي کنند هيچ وقت فرشته هايي نبوديم که از بهشت وارد زمين شده باشيم. گاهي اوقات در طول تاريخ مثلاً هنگام جنگ يا هنگامي که تهديدات خارجي امريکا را تهديد مي کرد شرايطي بسيار بدتر از اين (گوانتانامو) را تجربه کرده بوديم.

-عبارت بازگشت به شرايط عادي شامل حال گوانتانامو هم مي شود؟

اين زندان بسته خواهد شد و اين اتفاق در اولين روزهاي پس از انتخابات رخ خواهد داد. حالا فرقي نمي کند نام رئيس جمهور اوباما باشد يا مک کين. در اينجا موضوعي مطرح مي شود. باز هم تاکيد دارم قصد توجيه بحث گوانتانامو را ندارم اما دوست دارم به يک سوال که هنوز برايم بي پاسخ مانده است پرداخته شود. با تروريست هايي که خود را جزء هيچ کشوري نمي دانند و در تمام نقاط با اقدامات وحشيانه تروريستي افکار خود را پياده مي کنند چه بايد کرد، آنها را چگونه بايد مهار کرد، آيا اين ستيزه جويان لياقت آن را دارند که تحت حمايت قرارداد ژنو قرار بگيرند؟

-با توجه به حمايت قاطع شما از بوش و شناختي که از اوضاع کنوني داريد فکر نمي کنيد اوباما که خود را داراي ايده هايي متفاوت از حکومت قبل مي داند در سطح بالاتري قرار بگيرد؟

شما اشتباه مي کنيد. من هميشه و در هر حال مدافع بوش نيستم. در بسياري موارد سياست هاي او را نقد مي کنم. هيچ شکي وجود ندارد که بوش در حال حاضر چندان محبوب نيست و به همين دليل مک کين با توجه به اينکه سياستمداري کهنه کار و خبره است براي متمايل کردن افکار به سمت خود، خود را به نوعي جدا از بوش و تفکرات او معرفي مي کرد اما نه چندان اغراق آميز. اين يک واقعيت است.

- يکي از بزرگ ترين چالش هاي پيش روي رئيس جمهور امريکا چگونگي رفتار با ايران براي جلوگيري از تبديل شدن اين کشور به يک قدرت هسته يي است. آيا شما پيشنهادات جامعه براي مذاکره با تهران را توصيه مي کنيد يا برخوردهاي ديگر براي جلوگيري از غني سازي اورانيوم؟

عقيده دارم گزينه نظامي بايد همچنان روي ميز باشد اما خب در عين حال فکر کردن به چنين اقدامي هم بسيار خطرناک است. من نمي دانم ايران به پيشنهاد مذاکره چگونه پاسخ خواهد داد اما در هر صورت به نظر مي رسد صدور قطعنامه هاي جديد و شديدتر در حال حاضر تنها راه برخورد و جانشين مذاکرات است.

-اما اوباما حداقل تلاش مي کند به تهران پيشنهادات جديدي را ارائه کند. با توجه به گذار از دوران بوش به نظر نمي رسد در مقطع فعلي، زمان حل موضوع با مذاکره فرا رسيده باشد؟

ابتدا بايد مطمئن باشيد آيا اوباما مي تواند از ترکيب قطعنامه هاي شديد و مذاکره به فرمول مناسبي دست پيدا کند يا خير.

-اکثريت اروپاييان از پيروزي اوباما راضي اند؟

به عنوان رئيس جمهور امريکا بله. اگرچه آنها خود هيچ وقت در کشورهايشان به چنين فردي راي نمي دهند اما آنها را درک مي کنم. اوباما براي اروپا انتخاب جذاب و تاريخي و در عين حال ريسک بزرگي است. تجربه سياست خارجي او با مک کين غيرقابل مقايسه است. مک کين با شرايط اروپا و مشکلات سياسي دنياي کنوني بسيار بيشتر از اوباما آشنا است.
عناوين اين صفحه
پيروزي تحول بر تجربه
مدافع بوش نيستم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام