پنج شنبه، 16 آبان 1387 - شماره 1813
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: نقد نامه
سينماي جهان؛سقوط (کارگردان؛تارسم سينگ)
درخشش ابدي ذهن پاک

آرش حقيقي

1- خواب، نه رويا. خوابيدن با بيداري ارتباطي مرموز دارد و فقط کافي است رمزگان خواب را شناخت تا آن را جزيي از بيداري دانست. گاهي دم صبح وقتي از اين پهلو به آن پهلو مي شويد، يا دم ظهر که هنوز درست خواب تان نبرده است اين بي مرزي بين خواب و بيداري را درک مي کنيد. شما تصويري را جلوي چشمان تان مي بينيد، خيلي هم واضح که متعلق به دنياي بيداري نيست و در عين حال بيداريد. تجربه غريبي نيست. خيلي ها براي تفسير و رمزگشايي اين حالت کوشيده اند که البته هنوز هم به رغم توجيهات مکتب «ان ال پي» و بحث از حالت آلفا و گاما براي بررسي منطقه بين خواب و بيداري، تفسير خواب فرويد قابل اتکا ترين کتاب رمزگشا براي نفس خواب است.

2- خواب، نه رويا. سوررئاليست ها علاقه زيادي به فرم روياهايشان داشتند و سعي مي کردند اين علاقه را در سطح همان مصداق هايش نگه دارند و آن را به زيباترين شکل ممکن به آثاري هنري تبديل کنند. بونوئل و ژان کوکتو با همين فرمول و تعريف روياهايشان براي يکديگر به تجربيات نابي چون «سگ آندلسي» و «خون شاعر» رسيدند. در خون شاعر کوکتو يک روياي مخدوش را مي بينيم با همه معيارهاي لازمش و هيچ سعي براي نشانه گذاري و کد دادن هم در آن نمي شود. ژان کوکتو با اگزجره کردن تصاوير رويايش به فرمي سوررئاليستي-اکسپرسيونيستي مي رسد که تاکيدش بر اغراق است. اما سال ها بعد ميشل گوندري مي آيد و يک قدم جلو مي گذارد.

3-«علم خواب» نه «علم رويا». گوندري به خوبي تفاوت خواب و رويا را درک مي کند و براي همين اسم فيلمش را «علم خواب» مي گذارد نه «علم رويا». استفان (گائل گارسيا برنال) زندگي دوگانه يي بين دو جهان خواب و بيداري دارد که گاهي ديگر مرزي بين شان باقي نمي ماند و باهم يکي مي شوند. گوندري بعد از تجربياتي که در ويدئوکليپ هايي که براي بيورک ساخت از سر گذراند به مرور از رويا به خواب رسيد و براي همين «علم خواب» ملموس تر و زميني تر از «درخشش ابدي...» از کار درآمد و بعد نوبت تارسم سينگ رسيد و فيلم «سقوط». «سقوط» بي شک از منطق خواب پيروي مي کند و نمونه يي درخشان از شکستن مرزهاي بين عالم خواب و عالم بيداري پديد مي آورد. راوي داستان که سعي دارد با سکته انداختن ميان روايتش دختربچه را وادار به کمک بکند تا برايش مورفين بياورد، خود يکي از شخصيت هاي داستانش است و در واقع نقش اول را دارد. زن فيلم يا همان معشوقه اصلي فيلم هم در شمايلي پرنسس وار وارد داستان مي شود تا فيلم فوق العاده تارسم منطق خودش را پيدا کند. بهترين صحنه هاي فيلم بخش هايي است که خود دختر هندي هم وارد دنياي موازي مي شود و ديالوگ هاي بين اين دو ديگر مرزي نمي شناسد و گاه سوال در يک دنيا و جواب در دنياي ديگر ثبت مي شود. حرکت تارسم در جريان فيلمنامه اش ورود به نظريه جهان هاي موازي و البته روانکاوي با استفاده از کشف جاودانه آلبرت هافمن، يعني «اسيد» است.

4- نظريه جهان هاي موازي با استفاده از فيزيک کوآنتوم شايد آخرين تلاش انسان براي رسيدن به جاودانگي باشد و يافتن معنا و مفهوم فراتر از منطق روزمره. تريلوژي «نيروهاي اهريمني اش» اثر فيليپ پولمن عالي ترين نمونه استفاده از اين تئوري بود. در مجلد سوم اين سه گانه «لايرا بلاکوا» شخصيت اصلي داستان در خواب با دوستش که در سرزمين مردگان است، حرف مي زند و همين خواب باعث مي شود جرات اين را پيدا کند که پا در اين سرزمين بگذارد و هزاران روح سرگردان را نجات دهد. شخصيت فيلم تارسم هم به صورت ناخودآگاه و البته با اصرار دخترک هندي خود را در تقابل با جهاني موازي روانکاوي مي کند و نهايتاً ذهنش پاک مي شود و شوک آخر وارد مي شود و فکر خودکشي به پايان مي رسد. وقتي آخر فيلم در سالن نمايش فيلم در بيمارستان مي بينيم همه شخصيت هاي فانتزي داستان موازي او هم در سالن هستند و آدم هايي هستند که راوي آنها را مي شناسد، آنگاه منطق خواب روشن و روشن تر مي شود. شخصيت ها بابت عبور از اين جهان به جهان موازي تغييراتي کرده اند و با فضاي جديد هماهنگ شده اند. تاکيد روي مورفين هم مسلماً در فيلم بي دليل نيست. مورفين در واقع پاياني است بر اميد و ادامه. مورفين عمر را به کوتاه ترين زمان ممکن مي رساند و در همان روزهاي باقيمانده تصويري جعلي از دنيايي که در آن هستيم، تنها دنيايي که در آن هستيم، ارائه مي دهد تا ديگر درد نکشيم و بعد تمام. مورفين طناب عصبي گره خورده را با خيال راحت مي برد و قطع مي کند و هرگز به باز کردن گره ها کمک نمي کند. خود راوي اين را مي داند، اما جرات ادامه دادن روانکاوي خود را ندارد و دوست دارد هرچه زودتر دنياي موازي اش را فراموش کند و ديگر خواب نبيند و فقط بخوابد؛ خوابي ابدي. اما تارسم سينگ نظر ديگري داشت.

موسيقي؛ همراه با باد (پيمان يزدانيان)
نسل نو حکايت مي کند

امير ملوک پور

چند سالي است پيمان يزدانيان تبديل به يکي از قطب هاي مهم و اساسي در نسل نو و جوان آهنگسازان ايراني شده است. نسلي که بايد سال ها منتظر ماند تا از زاويه يي ديگر و با فاصله زماني طولاني تر آن را مورد بررسي قرار داد چرا که نه تنها از نظر زيبايي شناسي، که از ديدگاهي صرفاً جامعه شناختي نيز يکي از نقاط عطف در تاريخ فرهنگي ايران شمرده مي شود.

يزدانيان سال ها پيش کار حرفه يي خود را در زمينه موسيقي فيلم آغاز کرده و ادامه مي دهد و در خلال موسيقي هايي که براي فيلم هاي گوناگون مي نويسد، به کار نوازندگي نيز بي توجه نيست (برگزاري رسيتال پيانو، همکاري با گروه زهي پارسيان در آلبوم مرگ و فرشته و...) و نشان داده چه در نوازندگي و چه در آهنگسازي، موزيسيني خوش ذوق و چيره دست به حساب مي آيد. رويکرد يزدانيان به پديده موسيقي فيلم در نوع خود بسيار درخور توجه است. نمونه هايي که او ارائه داده همگي حکايت از درک عميق وي از مقوله موسيقي فيلم دارند؛ مقوله يي که البته از ديد يزدانيان بيشتر از آنکه تصويري باشد، محتوايي است. در واقع يزدانيان در آثار خود کمتر به دنبال خلق افکت هاي صوتي خاص يا همراهي با تصوير و نوشتن موسيقي براي «ديده شدن» بوده و بيش از هر چيز سعي در خلق فضاهاي صوتي خاص متناسب با موضوع و محتواي فيلم و داستان دارد که در نوع خود پديده يي نو و متفاوت نيست، اما يزدانيان در غالب آثار خود اين کار را به بهترين نحو ممکن انجام داده است که از آن ميان مي توان به موسيقي فيلم هايي چون چهارشنبه سوري (اصغر فرهادي)، شب هاي روشن (فرزاد موتمن) و گاهي به آسمان نگاه کن (کمال تبريزي) اشاره کرد.

آخرين آلبوم ارائه شده از آثار اين آهنگساز جوان و خوش آتيه، همراه با باد نام دارد که حاوي قطعاتي است که او براي فيلم هاي پاداش سکوت (مازيار ميري)، يک تکه نان (کمال تبريزي) و سربازهاي جمعه (مسعود کيميايي) ساخته است. فيلم هايي با مضمون و محتوايي متفاوت که طبعاً از آهنگسازي چون يزدانيان رويکردهاي متفاوتي براي هر يک از اين فيلم ها طلب مي کنند؛ رويکردهايي که در هر يک از اين آثار نمودي کاملاً ويژه و مشخص دارند، مانند استفاده از دودوک در موسيقي پاداش سکوت، گريز به مقام سحري و موسيقي باستاني در موسيقي يک تکه نان و نزديک شدن به نوعي پاپيولاريسم در موسيقي فيلم سربازهاي جمعه.

در واقع اگر مجموعه موسيقي هاي نوشته شده براي هر فيلم را به نوعي يک سوئيت موزيکال مستقل به حساب آوريم و نگاهي صرفاً موسيقايي به اين قطعات داشته باشيم، گذشته از جاذبه هاي تصويري و فضاسازي هاي خاصي که به هر حال در موسيقي نوشته شده براي يک فيلم بايد حضور داشته باشند، با نوعي وحدت و انسجام موزيکال روبه رو هستيم که شنونده را حتي از ديدن تصاوير يا از به يادآوري آنها بي نياز مي کند. در موسيقي پاداش سکوت، اين انسجام با استفاده يي به شدت حرفه يي از سازي مانند دودوک و همراهي استادانه سازهاي زهي حاصل شده؛ در موسيقي يک تکه نان شاهد حضور فضايي کاملاً آبستره و ويژه هستيم که در آن آهنگساز (همان طور که در کاتالوگ اين مجموعه نوشته شده ، به کمک کيا طبسيان از مقام فراموش شده سحري استفاده کرده و حضور ني و سه تاري با کوک ويژه و متفاوت، به آن رنگ و بويي کاملاً متفاوت بخشيده است؛ و در موسيقي فيلم سربازهاي جمعه با نوعي از موسيقي به شدت ساده و روان مواجه مي شويم که در پاره يي از مواقع يادآور بعضي نمونه هاي نوشته شده توسط بابک بيات در سال هاي دور است. ولي به طور کل فضاسازي هاي اين مجموعه را چه از نظر موسيقايي چه از ديدگاهي صرفاً حسي، مي توان ادامه يي، البته نه چندان قوي بر موسيقي شب هاي روشن (ساخته همين آهنگساز) به حساب آورد.

پيمان يزدانيان را مي توان يکي از مهم ترين و برجسته ترين آهنگسازان موسيقي فيلم در ايران به حساب آورد؛ آهنگسازي که با شناختي عميق از موسيقي نويسي براي فيلم رفته رفته مي تواند رخوت و يکنواختي غالب در اکثر موسيقي فيلم هاي دهه هاي 70-60 را کنار زند و ديدگاه نويني را در اين زمينه پديد آورد. ديدگاهي نوين که پايه هاي آن را بزرگاني چون حسين عليزاده و احمد پژمان از سال هاي ابتدايي دهه 70 بنا کرده بودند و امروز شاهد شکل گيري آن هستيم. ديدگاهي که در آن ملودي گرايي افراطي آهنگسازان دهه هاي پيشين در کمترين حد ممکن حضور دارد و بيش از هر مساله يي گرايش به سوءاستفاده از موتيف هاي موزيکال و تلاش در جهت خلق فضاهاي متناسب با تصوير و محتواي فيلم مد نظر است. البته ذکر اين مطلب لازم است که اساساً گرايش يزدانيان به آهنگسازي بسيار بيشتر از عليزاده و پژمان به پديده ملوديسم متمايل است، اما يزدانيان از افراط در اين گرايش اجتناب مي کند و بر عکس بسياري از ديگر آهنگسازان، مبناي کار خود را بر استفاده تکراري و چندباره از يک ملودي قرار نمي دهد که اين مطلب در کنار به کارگيري هوشيارانه وي از سازهاي آکوستيک در دوره يي که تکنيک و صداسازي نزد بسياري از کساني که خود را آهنگساز به حساب مي آورند، جايگزين دانش و تفکر شده است، بسيار ارزشمند و شايسته تقدير است.

تئاتر؛ «آتن- مسکو» (نوشته ؛ ادکيموس تسولاکيديس و کارگرداني کتايون فيض مرندي)
هزارسال بعد هم آدم ها آه و ناله مي کنند

رحيم عبدالرحيم زاده

«من معتقدم که خود زندگي همين جور مي ماند. باز هم سخت اما پر از رمز و شادي خواهد بود. هزار سال بعد هم آدم ها آه و ناله مي کنند که اين مشغله زندگي چه سخت است.»

«آنتوان چخوف؛ سه خواهر»

هر چند شخصيت پردازي در تمام نمايشنامه هاي چخوف سهم عمده يي را برعهده دارد، اما شايد در هيچ کدام از نمايشنامه هاي او عنصر شخصيت به اندازه نمايشنامه «سه خواهر» حضور پررنگي نداشته باشد.

اگر در نمايشنامه يي همچون «باغ آلبالو» فضا و مکان نقش اصلي را بر عهده مي گيرد در نمايشنامه «سه خواهر» همان گونه که از نامش برمي آيد همه چيز پيرامون شخصيت ها و بالاخص شخصيت سه خواهر اولگا، ماشا و ايرنا شکل مي گيرد.

در واقع هيچ حادثه مشخصي در اين نمايشنامه وجود ندارد مگر مجموعه يي از حوادث جزيي. مکان نيز فقط يک پس زمينه است، همه چيز در اين نمايشنامه شخصيت است و تمي که به واسطه اين شخصيت ها به وجود مي آيد يعني آرزوي بازگشت به مسکو.

به همين دليل شخصيت هاي اين نمايشنامه کاملاً شخصيت هايي تفکيک شده و داراي خطوط هويتي بارز و مجزا هستند و شايد کمتر در تاريخ نمايش بتوانيم شخصيت هايي تا اين حد زنده و جاندار را سراغ بگيريم.

براساس همين ويژگي است که وقتي نويسنده يوناني تسولاکيديس سراغ متن چخوف مي رود تا آن را دستمايه کار خود قرار دهد، قبل و بيش از هر چيز به سراغ شخصيت مي رود.

در نمايشنامه «آتن- مسکو» آنچه از سه خواهر چخوف باقي مي ماند همان سه شخصيت اصلي نمايشنامه يعني اولگا، ماشا و ايرنا است. با همان ويژگي ها و خصوصيات چخوفي اما نه با دغدغه هايي فارغ از دغدغه هاي قرن نوزدهمي، بلکه با دغدغه هايي متعلق به اواخر قرن بيستم يعني مهاجرت، تروريسم، مواد مخدر، تنهايي آدم ها و... اما با همان آرزوي مشترک يعني بازگشت به مسکو يا بهتر بگوييم به زادگاه.

انگار تسولاکيديس قصد داشته پيش بيني چخوف را در زمانه ما تحقق ببخشد که هنوز زندگي به همان گونه حتي امروز براي سه خواهر ادامه دارد اگر چه با ظاهري متفاوت.

در نمايشنامه«آتن- مسکو» اولگا همچنان اولگاي چخوف است؛ زني مديرمآب، فداکار اما در عين حال مرموز و پنهانکار. ماشا همچنان زني جسور، بي قيد و عاشق پيشه و هميشه ناراضي است و ايرنا نيز کماکان همان دخترک معصومي است که در پي کسب يک هويت مستقل براي خويش است. شايد همين معصوميت است که او را بيش از هر کدام از خواهرهايش دلبسته زادگاه ساخته است.

هر چند، شخصيت هاي نمايشنامه «آتن- مسکو» به تبعيت از زمانه ما شخصيت هاي پيچيده تري هستند و در عين تضادي که با يکديگر دارند، سرشار از تضادها و کشمکش هاي دروني نيز هستند. از جمله آنکه اولگا در عين شخصيت منظم و مديرمآبانه اش، آدمي تنبل و بدقول نشان مي دهد و ماشا در عين لاقيدي روشنفکرانه اش، آدمي است متعهد و زحمتکش که حتي به خدمتکاري نيز تن در مي دهد و ايرنا در عين معصوميت کودکانه اش، جنبه هايي از موذي گري از خود بروز مي دهد و حتي خواهرهايش را به جان هم مي اندازد. اين خصوصيات باعث مي شود با شخصيت هاي پيچيده تري سر و کار داشته باشيم که جان بخشيدن به آنها بر صحنه دشواري هاي خاص خود را نيز دارد.

هر چند متن تسولاکيديس يک طنز نرم چخوفي را نيز از نمايشنامه هاي چخوفي وام گرفته است، اما به لحاظ ساختاري نيز تفاوت هاي عمده يي با آثار چخوف دارد و مهم تر از همه آنکه برعکس آثار چخوف ساختار اوجگاهي در نمايشنامه «آتن- مسکو» بسيار پررنگ تر از ساختار اوجگاهي نرم و ناملموس چخوف است و رويدادها و رويدادمحوري حضوري بارز در نمايشنامه تسولاکيديس دارد.

اما با تمام اين تشابهات و تمايزها آنچه دو نمايشنامه را به هم گره مي زند، شخصيت هاي هر دو نمايشنامه است.

براساس همين تحليل است که کتايون فيض مرندي نيز در مقام کارگرداني بيش از هر چيز در اجرايش بر عنصر شخصيت تاکيد مي ورزد و اين تاکيد خود را در عناصر گوناگون اجرا نشان مي دهد.

1- اولين گامي که فيض مرندي در راستاي شخصيت پردازي اثرش برمي دارد کستينگ بجا و مناسب وي است؛ چنان که بازيگران چه به لحاظ فيزيکي و چه به لحاظ خطوط چهره در نقش ها جا افتاده و براي مخاطب قابل قبول و قابل باور مي شوند.

2- نحوه بازي گرفتن از بازيگران کاملاً خصوصيات متضاد آنها را به نمايش مي گذارد چنان که گاهي اين تضاد و تمايز به مرز اغراق کشيده مي شود و اين بالاخص در د و شخصيت اولگا و ايرنا نمود برجسته تري دارد.

البته اين نکته را نمي توان فراموش کرد که جنس بازي اغراق آميز دو شخصيت اولگا و ايرنا بازي آنها را به طنز نرم چخوفي و فانتزي پنهاني که در متن هست نزديک مي کند اما جنس بازي ماشا يک بازي دروني و رئاليستيک است که تا حدودي باعث ناهمگوني جنس بازي بازيگران مي شود.

3- طراحي لباس در اين نمايش بر تفاوت ميان شخصيت ها تاکيدي مضاعف مي گذارد چنان که خوش پوشي و مرتب بودن اولگا نشان از شخصيت مديرمآب او و لباس شلخته ماشا بر شخصيت بي قيد و راحت او و هر دو لباس ايرنا چه لباس راهبه و چه لباس آبي در نيمه دوم نمايش بر معصوميت کودکانه او تاکيد دارد.

اما با اين همه فيض مرندي در اين نمايش بيش از آنکه در مقام يک کارگردان طراح وارد عمل شود بيشتر او را در مقام يک کارگردان- بازيگردان مي بينيم بدين معني که عمده تلاش او در اين نمايش معطوف به بازي بازيگران، حس ها، نحوه بيان آنها و خصوصيات بازيشان است. حال آنکه مي توانست از جنبه طراحي خطوط، کمپوزيسيون و ايجاد ترکيب بندي هاي معنادار و خلق تصاوير زيبا نيز بر عناصر شخصيت پردازي در اجرايش تاکيد کند و از سوي ديگر با توجه به اين عناصر اجرايي زيباتر و ماندگارتر و البته تاثيرگذارتر نيز خلق کند.

فيض مرندي در اين اجرا چنان در جنبه هاي خلق شخصيت توسط بازيگران پيش مي رود که بسياري از جنبه هاي مهم و تاثيرگذار اجرايش همچون خلق تصوير را از ياد مي برد و به رغم شخصيت پردازي خوبش، نمي تواند به اجرايي با تاثيرگذاري و ماندگاري طولاني دست يابد.

تجسمي؛ نقاشي هاي مصطفي دشتي در گالري ماه مهر (10تا19 آبان)
گدازه هاي منهدم شده

هدي امين

مصطفي دشتي بيست و دومين نمايشگاه انفرادي خود را در گالري ماه مهر با نمايش هجده تابلو از تازه ترين آثارش در ابعاد 5/1 در 5/1 و 2 در 2 متر برگزار کرد.

در يک نگاه کلي نقاشي هاي جديد دشتي را مي توان ادامه همان مسيري دانست که از حدود سال هاي 83-82 شکل گرفت، هرچند تغيير چهره آثارش، نزديک شدن به فضايي وهم آلود و فاصله گرفتن از اتمسفر واقعي موضوع از سال هاي قبل تر (اواخر دهه 70) آغاز شده بود. شايد نگاهي گذرا به آثار متاخر دشتي، اين پندار را در بيننده ايجاد کند که نقاش در پي ثبت غليان هاي روحي، احساسات و عواطف دروني خود از طريق وسيله يي چون رنگ و بوم برآمده است، اما بيننده پيگير آثار دشتي با مرور دوره هاي مختلف کاري او به چيزي فراتر دست پيدا مي کند. دشتي، (شايد به سبب جغرافياي زيستگاهش، بلوچستان) نقاش فضاهاي باز است؛ بيابان هاي بي کران، جاده هاي بي پايان، وهم آلود، دلهره آور و نامطمئن. در دوره هاي اوليه آثارش، با نقاشي هاي واقع گرايانه او از اين فضاها روبه رو مي شويم، هرچند شايد به دليل نامانوس بودن آن فضاها براي بيننده شهري، آنها موضوعاتي ساخته در ذهن نقاش به نظر آيد، اما دشتي در آن سال ها آنچه را مي ديده است نقاشي مي کرده، درست همانند همه نقاشان در آغاز راه. بيابان هاي اطراف يزد (شهر اجدادي او)، سگ هاي ولگرد و لاشه هايشان در حاشيه جاده ها، لاستيک هاي آتش گرفته و بشکه هاي قير موضوعات نقاشي هاي دشتي در سال هاي آغازين بود که از سويي واقعي بودند و از سويي به سبب انتخاب آنها از طرف هنرمند حتماً ارتباطي دروني بين آن فضاها و هنرمند وجود داشته است. اين فضاها به مرور و در دوره هاي بعد آرام آرام در ذهن نقاش رسوب کردند و چهره تغيير دادند تا به فضاهايي به کل انتزاعي رهنمون شدند.

درست است که دشتي در يک روند طبيعي از واقع گرايي به انتزاع رسيده است، اما در آثار متاخر او نيز مي توان فضاهاي اوليه آثارش را بازشناخت و همين نکته وجه مميز او با نقاشان انتزاعي به شمار مي رود. در برخورد با آثار او با دو تفسير متناقض روبه رو مي شويم؛ اين نقاشي ها از طرفي در گروه آثار اکسپرسيونيسم انتزاعي محض قرار مي گيرند، و از طرفي همان بيابان هاي سياه و دودهاي غليظ ناشي از آتش گرفتن لاستيک ها را به خاطرمان مي آورند. اگرچه نقاشي هاي آبستره او ديگر به ظاهر موضوعي ندارند، اما نقاش، خود ما را به صرافت مي اندازد که فضاهاي گذشته را در آثارش رديابي کنيم؛ «حال در آستانه 50 سالگي درست مثل روزهاي اول بعد از اجراي کارم سرم را با دست مي گيرم، روبه روي نقاشي مي نشينم و فکر مي کنم کي و کجا اين را ديده بودم، کدام کوه، کدام دشت و دريا.»1 چنين برخوردي با آثار دشتي شايد سودي نداشته باشد، اما تنها نشان دهنده اين نکته است که هنرمندي بر يک موضوع متمرکز شده و تغييري اگر حاصل مي شود در همان مسير است. اين البته هم خوب است و هم بد. براي خيلي ها سال هاي متمادي کار کردن بر يک موضوع محال و بي فايده مي کند و براي گروهي ديگر نتيجه بخش؛ «وقتي موضوع در اولويت قرار مي گيرد تو نه تنها مسيرت را به سمت يک شيوه شخصي آغاز مي کني بلکه لذت ناب واکنش بصري به جهان پيرامونت را در امتدادش کشف مي کني. اين بسياري از شک ها را برطرف مي سازد، همه پريشاني ها و شلختگي ها.»2

نقاشي هاي اخير دشتي همان توده هاي غليظ و متراکم گدازه هاي آتشفشاني، رنگ هاي سنگين و تيره و فضاهاي سياه دوره هاي قبل ترش را (نمايشگاه سال 85 در گالري اثر) به نمايش مي گذارد، اما از تراکم توده ها اندکي کاسته شده است. توده هاي سنگين و غليظ گدازه ها در آثار اخير دشتي منهدم شده اند و از اين رو سطح بيشتري از تابلو را اشغال و يکدستي بيشتري را در گستره اثر القا مي کنند. در اين ميان قدرت تکنيکي نقاش نيز به کمکش مي آيد و اين موضوع از آنجايي اهميت بيشتري مي يابد که به اندازه عظيم کارها توجه کنيم. قدرت تکنيک البته نزد نقاش اهميت ويژه يي دارد، هرچند ديگر به نمايش اين قوت علاقه يي ندارد و حتي گاه در پي مخدوش کردن آن با تاشي سريع يا لکه يي غليظ بر مي آيد. (بنا به صحبت هاي مصطفي دشتي، نقل به مضمون)3

در هجده تابلوي تازه دشتي، رنگ ها همچنان تيره اند، اگرچه رنگ ارغواني بيشتر از گذشته در آنها وارد شده و گاه نوري سپيد يا آسماني آبي از گوشه يي از تابلو نويد حضور فضاهاي روشن تر را مي دهد، اما هنوز با تعدادي تابلوي سراسر سياه نيز مواجه مي شويم. از اين رو هنوز دشوار است در مورد تغيير فضاهاي نقاشي هاي دشتي پيش داوري کنيم. شايد او همان طور که آرام آرام بيابان ها و جاده هاي تاريک را به انبوه تيرگي و ترس و وهم و دلهره تبديل کرد، اکنون شگرد ديگري در پيش گرفته است، اگرچه در اين راه شتابي از خود نشان نمي دهد و باکي از اين ندارد که گاه تکراري در کارش پديد آيد. پس تا نمايشگاه بعدي منتظر مي مانيم.

پي نوشت ها؛--------------------------

1 - يادداشت هنرمند در بروشور نمايشگاه حاضر در گالري ماه مهر

2 - از گفت وگوي بيل جي و ديويد هورن «در باب انتخاب موضوع»، فصلنامه حرفه - هنرمند، شماره 25، صفحه 31

3 - از صحبت هاي هنرمند در گفت وگو با مجله هفت، شماره 28، صفحه 65

تجسمي؛ نقاشي هاي فلورا فيض بخش (گالري هما)
اوراد يک رويا
بهنام کامراني

استفاده از خط و نوشته در نقاشي ايران سابقه يي کهن دارد. کشف قابليت هاي تجسمي خط نيز علاوه بر آثار شناخته شده در سياه مشق ها و طلسم ها و نمودارهاي جفر و رموز حروف قابليت هاي وسيع و همه گير اين عنصر تصويري را بيش از پيش نشان مي دهد. در نقاشي معاصر نيز کساني مانند حسين زنده رودي، فرامز پيلارام، رضا مافي، صادق تبريزي، ژازه طباطبايي و محمد احصايي به آزمايش گري هاي تازه يي دست يافته اند و در بسياري از آنان خصلت خطاطانه بر نقاشانه پيشي مي گيرد که کمتر در عرصه هنر معاصر مورد قضاوت قرار مي گيرند. بسياري از خطاطان به واسطه منش سنتي که از ديرباز در اين هنر وجود داشته ترجيح مي دهند در همان فضا به فعاليت ادامه دهند و پشتوانه يي باشند براي ادامه اين هنر.

در نقاشي معاصر استفاده از خط را مي توان به دو شکل کلي ديد؛ يا «هنرمند» بر وجود معنايي و نوشتاري خط تاکيد مي کند يا بر وجوه شکلي آن مانند آثار هنرمنداني چون ساي توميلي، بروس نومان، جني هولزر، شيرين نشاط، يوکينوري ياناگي (ژاپن)، والگ يوشن و زوبينگ از چين و بسياري ديگر. بنابراين امروز هنرمندان از مليت هاي مختلف با روش ها و ارائه تازه از خط و نوشته در آثارشان استفاده مي کنند. گاهي نيز متن يا نوشته در چشم انداز يک نقاشي جاي مي گيرد مانند آثار اد روسا. در هنر معاصر ايران به خصوص در جريان موسوم به سقاخانه بهره گيري از خط بيشتر معطوف به شکل آن است و از قابليت هاي تصويري آن بهره گيري مي شود. در سال هاي اخير از وجوه معناشناسانه و زبان شناسانه خط نيز در تعدادي از هنرمندان مي توان نام برد مانند آثار باربد گلشيري.

بهره گيري از خصلت هاي زيباشناسانه در هنرمندان شرقي بيشتر ديده مي شود. به هر حال اقبال به خط برخلاف تصور بعضي روحيه يي جهاني است و مساله هويت و رويکرد جهاني- منطقه يي آن را تشديد کرده است. چند سالي است که بازارهاي کشورهاي همسايه و علاقه شيخ نشينان به خط نيز اين توجه را بيشتر کرده و فروش بالاي آثار هنرمنداني که با خط کار مي کنند بسياري از هنرمندان را به اين شکل تجسمي متمايل کرده است.نبايد از نظر دور داشت که يک مد در عين اثرات مختلف و گاه زودگذر قابليت ها و ظرفيت هاي تازه يي را نيز آشکار مي سازد که در آثار تعدادي از هنرمندان نتيجه بخش مي شود.

در ميان هنرمندان زن معاصر استفاده از خط به شکلي خام دستانه تر و آزادتر صورت مي گيرد چه در هنرمندي پيشکسوت مانند منصوره حسيني و چه در آثار «گلناز فتحي» شايد اين وجه بيشتر به خاطر رسميت و مردانه بودن خط در فضاي سنتي است تا جايي که کمتر نامي از زنان خطاط در هنر سنتي مي توان سراغ کرد. در آثار اخير «فلورا فيض بخش» نيز خطوط کمتر از زيباشناسي سنتي بهره گرفته اند و بيشتر بر وجه احساس و همنشيني آنها تاکيد شده است.آثار نمايشگاه اخير «فيض بخش» را مي توان به دو دسته کلي تقسيم کرد؛ آثاري که در آنها وجوه انتزاعي بيشتر نمايان مي شود و آثار متاخرتري که خطوط روي چهره ها و اندام هاي مشخص تري نمايان مي شوند. در دسته اول خطوط بيشتر به شکل بخيه ها و تکه هاي تيره رنگي بر لبه اشکال ظاهر مي شوند و بازمانده و ساده شده يي از شکل هاي انساني و اشکال ديگر فضاي اثر را پر مي کند.

در دسته دوم که آثار کمال يافته تر نقاش را در بر مي گيرد خطوط روي چهره و بدن راه يافته اند و لايه يي شده اند براي مخدوش کردن يا پوشاندن. موضوع اين آثار افرادي هستند که گاه در کنار عنصري هندسي يا گياهي ديده مي شوند. رنگ هايي پخته در کنار اشکال هندسي و چهره هاي ساکت زنان و خطوط روي آنها حالتي غمگنانه به فضاي اثر بخشيده است و انزوايي خواسته يا ناخواسته را نشان مي دهد. جست وجوي فيض بخش هر چند با راهکاري تکراري شکل مي پذيرد اما به فضايي شخصي و منحصر به فردي منتهي مي شود که خاص خود اوست. جنبه هاي نوشتاري خط او نيز فضايي مابين خط اويغوري ترکي و خط پهلوي و خط تعليق است، بي آنکه دقيقاً خوانده شود. شيرين نشاط نيز از نوشته بر چهره زنان عکس هايش بهره مي گيرد که يا ارجاعات شخصي و زنانه دارد مانند اشعار فروغ فرخزاد يا اشاره به فضاي جنگ و موقعيتي اجتماعي مي کند. خطوط فلورا فيض بخش اما معنازدايي شده است، تا تنها چون خاطراتي از ياد رفته چهره ها را بپوشاند و مانند موميايي براي جاودانگي و سکوت زنان نقاشي ها باشد. اين مساله در آخرين کارهاي نقاش بيشتر خود را نشان مي دهد و مي رود تا نگاهي ويژه به او ببخشد. جست وجوي فلورا فيض بخش در کنار نقاشان ديگر براي بهره گيري از امکانات خط و نوشته قرار مي گيرد. او به تدريج از قالب آزمايشگري با خط به سمت ظرفيت هايي شخصي و دروني با بهره گيري از آن نزديک مي شود و دلمشغولي زنانه خود را در کالبد زنان نقاشي هايش که در سکوت ايستاده اند به ما نشان مي دهد. زناني که اوراد خود يا ديگران را به همراه دارند؛ يا رويين تن يا در بند آنها.
ادبيات؛ «دو قدم اين ور خط» (نوشته «احمد پوري»)
هواي تازه*
لادن نيکنام

اگر پا را دو قدم، بله شايد فقط دو قدم آن طرف خط بگذاريد... نه، بد نيست اول بگويم خط چيست. خط همان خط معروف زمان است. رفت و آمد ميان زمان است. ميان پنجاه سال پيش تبريز و باکو و لنينگراد و امروز تهران و لندن. اگر بتوانيد خيال خود را پرواز دهيد، آنگاه با رمان دو قدم اين ور خط همراه شده ايد. کافي است همان دروغ دوست داشتني ابتداي داستان را که با جزئيات فراوان، احمد پوري به خوردتان مي دهد، باور کنيد و بپذيريد که ميان ابناي بشر هستند کساني که از ديروز جا مانده اند و تا فردا و فرداها مي مانند، سرکي مي کشند به کتابخانه ها، کتابفروشي ها، محافل فرهنگي و فکري و دغدغه ماندن و رساندن يک پيام را دارند. پيام نه به معناي متعارف بلکه گويي وارث تجربه فرهنگي بشري هستند و چه نيکو دريافته نويسنده که اين افراد لاجرم بايد به ذخيره فرهنگي متصل باشند، اگر نه مثلاً يک تاجر يا يک کاسب که نمي خواهد و اگر بخواهد، نمي تواند دو هزار سال عمر کند. اساساً پوري در همان ابتداي کار روي مساله عمر خط قرمز مي کشد. خط قرمز او مونتاژ زيبايي مي شود روي خط زمان که قطعي است و جزمي. در حقيقت اورلف نمادي است از يک اتفاقي که به شکل طبيعي رخ مي دهد. اتفاق به اين معنا که در ميان اهالي فرهنگ نوعي از انتقال تجربه صورت مي پذيرد هر بار به بهانه يي. فقط ترفند پوري اين بوده که آدمي به نام اورلف را نماينده اين جريان در نظر گرفته است. فردي که به احمد (راوي اول شخص رمان) در يک کتابفروشي نزديک شده و مي گويد نسخه کتابي که مي خواهد نزد اوست؛ اشعار آنا آخماتووا و بعد آرام آرام به او نزديک مي شود. احمد را با حرف هاي خود مي فريبد. حرف هايي در باب گذشته در ميان مي گذارد که براي راوي باورپذير نيست. اما رگ خواب راوي نزد اوست. گويي او چون خط زمان را درنورديده است، واجد قدرت خواندن افکار و آمال و آرزوهاي افرادي از قبيله خودش نيز هست. به همين دليل است که احمد مي خواهد، دقت کنيد. حتي انتخاب مي کند که اورلف را با تمام عجايب زيستي اش بپذيرد؛ حتي وقتي همسرش گيتي در مقابل اش مي ايستد او باز با کنش آگاهانه به حرف هاي اورلف گوش فرا مي دهد. در برابر همسرش کوتاه نمي آيد. با او بگومگو نمي کند، اما تضاد فکري که براي پيشبرد هسته روايي رمان لازم است، ميان زن و شوهر حفظ مي شود. گيتي نمايندگي عقل و خرد جمعي روزگار خويش به شمار مي آيد و احمد نمايندگي جنسي و عاطفي را به عهده دارد.

اما ميان اورلف و احمد تضاد چنداني درنمي گيرد. شايد به طريقي آنها تکميل کننده همديگرند چنان که چند فصل آن سوتر اين ارتباط ميان عمه تانيا و احمد يا بوريس شکل مي گيرد. احمد پوري بي آنکه اشاره مستقيمي به مفهومي که در نظر داشته، کند، به خوبي نشان مي دهد که افراد با دغدغه هاي مشترک فرهنگي يکديگر را سرانجام پيدا مي کنند و با هم در يک راستا قرار مي گيرند شايد براي زماني کوتاه ولي طول اين جريان اهميتي ندارد. مهم کيفيت نهفته در ماهيت آن است. به هر تقدير وقتي احمد در خط زمان به حرکت درمي آيد، مخاطب مي تواند فکر کند که حالا قرار است شاهد يکي از دستگاه ها يا ماشين هاي زمان باشد با وسايل عجيب و غريب اما باز هوشمندي نويسنده است که به داد روايت مي رسد و اين حرکت از طريق يک قطار معمولي تهران- تبريز صورت مي گيرد و حتي زيباتر آنکه اورلف مي گويد رفت و آمد در خط زمان از طريق بخش فرو ريخته يک پل صورت مي گيرد. رمان براي کساني که هنر دريافت لايه هاي سينمايي اش را دارند، مفرح است و لذتبخش و از همه مهم تر اينکه احمد پوري به خوبي به اين نکته توجه داشته که حالا اگر به زمان داستاني وفادار نمي ماند اما به مکان هاي روايي وفادار باشد. جغرافياي تبريز، لنينگراد و تهران و لندن به خوبي از کار درآمده است. او چنان از جزئيات اين مکان ها، کدها و نشانه هاي مختلف را کنار هم مي چيند که شما حيرت کرده، از خود مي پرسيد يعني براي درآمدن فضاي تبريز نويسنده چقدر اطلاعات ريز را کنار هم قرار داده است و حتي فضاي باکو يا لنينگراد. رويکردي که در ميان نويسندگان جوان به سادگي ناديده گرفته مي شود همين دقت در فضاسازي ها است. آوردن جزئياتي که براي شما کافه يي را در تبريز پنجاه سال پيش باورپذير کند يا بازداشتگاه و زنداني را و کسي را که همه را در زندان مي خنداند، آنقدر خوب مي شناسيد که گويي خود در محفل اش نشسته ايد. اين همه مديون نگاه دقيق راوي اول شخص به اطراف خويش است و اما يک نکته را هم از ياد نبريم که در شخصيت پردازي اين راوي رعايت شده است. راوي اول شخصي که به پنجاه سال قبل سفر مي کند طبيعتاً عنصر غالب در وجودش حيرت است. او متحير فقط تماشا مي کند. سعي مي کند خود را با آنچه مي بيند، وفق دهد. کاري که در ابتدا به سادگي ميسر نيست اما هرچه جلوتر مي رود دو وجه در کاراکترش برجسته مي شود؛ يکي دقت در جزئيات تبريز و ديگري مهارت در دروغگويي. او چنان راحت و به زيبايي به تمام آدم هايي که با او در ارتباطند از خود و همسرش دروغ مي گويد که خودش هم حيرت مي کند. نمي داند اين مهارت را از کجا به دست آورده اما ما مي دانيم که او چنان شوق ديدار آنا آخماتووا را دارد که شايد حتي قادر به انجام کارهايي به جز دروغگويي هم باشد.

آخماتووا انگيزه و نيروي حرکت رمان است؛ زني که به گونه ديگر در يک نظام استبدادي زندگي مي کند و به نظر مي رسد به اجتماع خود بي تفاوت نيست اما راه خود را مي رود. شعر او در خدمت افکار و انديشه هاي خوبي نيست، و زني است که بيش از هر چيز به خويشتن وفادار است و علاقه وافر راوي به شخصيت آخماتووا و اشعارش باز هم در تضادي درخور با علاقه اش نسبت به گيتي قرار مي گيرد. اگر او زني مانند آخماتووا را ستايش مي کند چرا با زني که صد و هشتاد درجه با او متفاوت است زندگي مي کند؟ يعني اين نوع تضادها به برجسته شدن هسته هاي دراماتيک کار کمک مي کند و باز مهم تر آنکه پوري به خوبي رمان را فرصتي مي داند براي به نقد کشيدن يا حداقل به تصوير کشيدن بخشي از تاريخ معاصر ايران. او به حرکت هاي خوب توده در تبريز اشاره مي کند و قلع و قمع هاي حکومتي تهران. از قرباني شدن انسان هاي بي گناهي مي گويد که چگونه بازي مي خورند و هيچ ايده يي از انتخاب هاي خود ندارند. او در حقيقت به ما نشان مي دهد که چگونه هميشه فاصله يي ميان افراد فرهنگي و افراد عادي باقي مي ماند. حتي وقتي يکي از اين اهالي به هم نزديک مي شوند، باز فاصله باقي مي ماند. در صحنه کتک کاري راوي و حميد کاوياني با ايت کريم اين فاصله به خوبي رخ مي نمايد. هر چند راوي با او درگير مي شود اما در تمام لحظه ها مي داند چه مي کند و تا کجا مي خواهد پيش برود. مي داند که سرانجام او نگاه ديگري به پديده ها دارد و از جنس مقابله هايي از اين دست نيست. براي باور کردن آنچه بر سر احمد مي آيد، شما بايد بيش از اينها آماده باشيد. حکايت، حکايت عاشقي مردي است به يک پديده به نام «فرهنگ». او رساندن نامه آيزايا برلين به آنا آخماتووا را بهانه مي کند تا به ما بقبولاند که دغدغه اش انتقال احساسات و ذخيره هاي انساني است. يک نامه در ظاهر يک نامه است اما در حقيقت بيان کننده اهميتي است که در زماني نه چندان دور انسان ها به يکديگر مي دادند؛ اهميتي که هنوز شتاب زمانه آن را نبلعيده بود و فرصتي بود، خاکي بود براي کاشتن دانه هاي فرهنگي. شايد در آن زمان کمتر کسي نياز سفر به گذشته را احساس مي کرد. شايد آن وقت ها همه دغدغه شان رفتن به سوي آينده بود. کسي نمي داند. اما صداي سيمين دانشور در تمام لحظه هاي اين رمان با من بود، وقتي مي گفت؛ «اگر حرف تازه يي داريد کتابي بنويسيد.» و احمدپوري به زيبايي نشان داده که حرف هاي تازه زيادي دارد براي گفتن و اين تازه دو قدم آن سوتر از خط است. اگر چند قدم بيشتر جلو برود، چه اتفاقي در انتظار او و ماست؟

* نام دفتر شعري از شاملو
ادبيات؛ مجموعه شعر«من گرگ خيالبافي هستم»(الياس علوي)
کندوي کلمات تاريک و روشن
علي حسن زاده

«نشانه هاي کلامي، عرصه مبارزه طبقاتي دائمي اند.»

باختين

---

شعرهاي مجموعه شعر «من گرگ خيالبافي هستم»، شعرهايي اجتماعي، سياسي و تغزلي اند در فضاهايي واقع گرايانه و رمانتيستي. براي نمونه از شعرهاي سياسي توجه کنيد به اين شعر؛ دلتنگي/ شعر من/ تو نيز آواره يي/ روزي در «فلوجه» دود مي شوي/ روزي در «پاريس» به زندان مي افتي/ روزي ديگر در«گوانتانومو»، بند بندت/ پاره مي شود...

براي نمونه از شعرهاي اجتماعي توجه کنيد به اين شعر؛ تو را دارم/ ديروز خواهرم را بردند/ امروز خانه ام را ويران کردند/ فردا آواره مي شوم...

البته ناگفته نماند که در دسته يي از شعرهاي اين مجموعه شعر، تم هاي اجتماعي با تم هاي سياسي تلفيق شده اند، براي نمونه از اين دست شعرها توجه کنيد به اين شعر؛ ما مي ميريم/ تا شاعران بيمار شعر بگويند/ «ما مي ميريم» بازي قشنگي است/ وقتي مادر پوتين افسر جوان را ليس مي زند./ و روزنامه ها هي عکس پدر مي نويسند/ کنار آدم هاي مهم... ما مي ميريم/ تا عکاس «تايمز» جايزه بگيرد.

و براي نمونه از شعرهاي تغزلي توجه کنيد به اين شعر؛ زيباي کابلي/ اي زيباي کابلي/ از من مپرس چرا به تو خيره مي شوم؟/ از گونه هايت بپرس/ چرا شراب مي نوشند/ مست مي شوند/ به خيابان مي آيند...

شعرهاي واقع گرايانه با تم هاي اجتماعي، سياسي مجموعه شعر«من گرگ خيالبافي هستم» به صورت کشف واقعيتي بيان مي شوند که تاريخ را زمينه دقيق آگاهي هاي دقيق تلقي مي کنند نه سرچشمه يي براي خيالبافي. از اين رو گذشته يي که در شعرها مطرح مي شود بيشتر گذشته يي نزديک به جامعه يي (جامعه افغانستان) است که خود شاعر متعلق به آن است. به نظر جرج لوکاچ اثر ادبي واقعيت محض نيست بلکه نوعي انعکاس واقعيت است. به نظر او ادبيات، جهان صغيري است که جهان کبير (جهان واقعيت) را منعکس مي کند. اصطلاح او در اين باره اين است که ادبيات واقع گرا يک کليت موجز از يک کليت گسترده و منتشر است. شعرهاي واقع گرايانه اين مجموعه شعر، موضوع خود را جامعه معاصر افغانستان و مسائل آن قرار مي دهد يعني چنين جامعه يي وجود دارد و اثر ادبي را مجبور مي سازد به بيان دقيق و تحليل آن بپردازد. براي نمونه توجه کنيد به اين شعر که چگونه در آن مساله جنگ و تبعات آن روايت شده است؛ تانک ها/ تانک ها از آن طرف آمدند/ تانک ها از اين طرف آمدند، تانک ها بوي ليلا گرفت... ارزش اثر هنري به نظر لوسين گلدمن در اين است که نگرش منسجمي را درباره جهان بيان کند. در علم مطابقت با حقيقت، منجر به بطلان و نادرستي مي شود. در هنر اگر اثر هنري با واقعيت سازگار نباشد، بي ارزش است. شعرهاي واقع گرايانه اين مجموعه شعر با نگرشي منسجم، مي خواهند همه واقعيت را کشف کنند اما در مخاطب يک احساس را توليد کنند که واقعيت است که ظاهر مي شود. براي اين منظور شاعر به هنري غيرشخصي متوسل شده است که شاعر در آن کنار گذاشته مي شود و از تظاهر به حضور در خود اثر، از رازگويي هاي احساساتي و فلسفه بافي احتراز مي کند. براي نمونه توجه کنيد به اين شعر؛ افتخار/ ديروز «تل سياه»/ امروز «تل اسمر»/ تا چشم بر هم زديم/ زيباترين پسران مان در اتاق هاي «پنج دري» بنگ مي کشند/ و از دختران مان فاحشه هاي ده ديناري ساخته اند...

شعرهاي تغزلي مجموعه شعر «من گرگ خيالبافي هستم» به سبک و سياقي رمانتيستي جهاني محسوس را روايت مي کنند و وقتي واقعيت را دربرمي گيرند، با شتاب و ذهنيت به آن مي پردازند. موضوع اين شعرها همچون بسياري ديگر از آثار تغزلي، عاطفه است که اغلب به طور ذهني ادراک و عرضه شده است و سبک آن لبريز است از تصويرپردازي. عشق و طبيعت دو مضموني هستند که شاعر اغلب به آنها پرداخته است.
عناوين اين صفحه
درخشش ابدي ذهن پاک
نسل نو حکايت مي کند
هزارسال بعد هم آدم ها آه و ناله مي کنند
گدازه هاي منهدم شده
اوراد يک رويا
هواي تازه*
کندوي کلمات تاريک و روشن

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام