سه شنبه، 14 آبان 1387 - شماره 1811
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نقد جويس کرول اوتس بر رمان «ورنون خداي کوچک برنده بوکر 2003، اثر دي بي سي پي ير
به نظرت شبيه گناهکارها هستم

مريم محمدي سرشت

«با اينکه هواي مارتيريو عين جهنم داغ است، اما روزنامه هاي روي ايوان پر از اخبار يخ اند.»، «ورنون خداي کوچک» با اين جمله آغاز مي شود. نخستين رمان نويسنده يي با نام مستعار دي بي سي پي ير و برنده دور از انتظار بوکر پرايز امسال، اثري پرجوش و خروش و در عين حال به طرزي نامنتظره تکان دهنده. داستان از زبان پر از اصطلاح راوي ورنون گرگوري ليتل نقل مي شود؛ پسر تگزاسي 15ساله يي که از بداقبالي گناه کشتار شبه کلمبيايي 16 محصل دبيرستاني به دست رفيق صميمي اش به گردنش افتاده. ورنون خداي کوچک، پرشور و غم انگيز، خشن و غنايي، تلخ و احساساتي به يک اندازه است. دي بي سي (حروف اول Dirty But Clean کثيف اما پاک) پي ير با نام پيتر فينلي در سال 1961 در استراليا متولد شد، اما دوران طفوليتش را در ايالات متحده و سپس مکزيک و نوجواني اش را در مکزيکوسيتي سپري کرد. و پس از آن در بزرگسالي در لندن، استراليا و ايرلند زندگي کرده است. يکي از دلمشغولي هاي پي ير کشيدن کاريکاتور است؛ پيشينه ايده آلي براي خالق ورنون بددهان اما باريک بين که نگاهش به دنياي بزرگسالان پيرامونش به شدت طنزآميز است؛ «اين ريختي بزرگ مي شوم، اين ريختي دارم براي کسب معرفت و عزت نفس کوفتي تلاش مي کنم. زندگيم معجوني از دروغ و دبنگ، زن هاي خيکي و «عجب عجب،»هاي لعنتي است.» پي ير گوش بي نقصي براي شنيدن صحبت هاي پسران نوجوان دارد. براي راوي جوانش تقريباً هر صفتي «گند» است و نگاهش به هر بزرگسالي توام با بيزاري است، به خصوص بزرگسالان صاحب اقتدار؛ «اول از همه نوار چرم بوفالو (اشاره به جلد تپانچه دارم) که دور هيکل کلانتر پورکورني دوخته شده مي خورد تو چشم.»با اينکه ورنون مادر خيکي اش را، که به طرز خنده داري به حال خودش دل مي سوزاند، دوست دارد اما در دل از او خشمگين است چون او را به لحاظ عاطفي تهديد مي کند. ورنون با نگاه زيرکانه اش رفتار مادرش را روشي مادرانه براي سرکوب و بچه شمردن پسري بالغ و بالقوه طغيانگر تلقي مي کند؛ «انگاري وقتي من را زاييده کاردي پشتم کاشته و حالا هربار که به جانم نق مي زند کارد را يک دور مي پيچاند.» خشم ورنون از مادرش بعضي از خنده دارترين بخش هاي رمان را مي آفريند؛ «بگذار بگم چي فهميده ام؛ آدم هايي مثل مامانم که کارد پشت آدم مي کارند و مي پيچانندش در واقع در ساعت هاي بيداري شان گندکاري هات را به صورت تارعنکبوت عظيمي به هم مي تنند، عين عنکبوت ها. راست مي گويم به خدا. هر حرفي که تو اين دنيا بزني بل مي گيرند و مي چسبانندش به کاردت. طوري که آخرش فرقي نمي کند که چي مي گويي، هرچي بگويي رو تيغه کاردت حسش مي کني. مثلاً؟ مي گويي؛ واي، ماشينه رو ديدي؟

«خب، درست رنگ اون کت آبيه س که تو برنامه کريسمس روش عق زدي، يادته؟ کشف کرده ام که بابا ننه ها با استفاده از حماقت ها و لجن کاري هات يک پايگاه داده درست مي کنند تا حرف شان را به کرسي بنشانند و براي جنگ و دعوا تا دندان مسلح باشند. ايکي ثانيه مي زنندت زمين، خطامطاتو کارشان نيست؛ تا بياي آتشبار رويايي ات را عليه شان به کار بندازي، زدنت زمين.» ورنون از هولدن کالفيلد (راوي ناتور دشت) هم پر شر و شورتر است، با «يک کپه موي نامرتب قهوه يي، مژه هاي شتري و چشم هاي درشت يک سگ توله، همچنين درشت که انگار خدا اسباب صورتم را از پشت يک ذره بين بدمصب درست کرده. با اين اوصاف فوري به اين نتيجه مي رسي که اگر قرار بود نقشي به من تو يک فيلم بدهند حتماً آني را مي دادند که من عق مي زدم رو پاهام.» ماجراهاي ورنون خداي کوچک پس از کشتار دبيرستان روي مي دهد. پي ير با هوشمندي تلاش چنداني براي زنده کردن صحنه کشتار و خودکشي متهم نمي کند. خزوس ناواروي مسکين (يا مکزيکي. معمولاً در امريکا براي تحقير مکزيکي ها به عنوان مردماني فقير و بيچاره، آنها را Meskin مي خوانند.م) و افسرده را فقط به طور گذرا از نگاه دلسوزانه ورنون مي بينيم؛ «هرچند هنوز بدجوري خشن است، ذهن خامي هم دارد؛ قطعيت منطق کودکانه ما شسته شده و رفته و سنگريزه هاي خشم و ترديدي به جا گذاشته که با هر موج تازه احساسات به هم ساييده مي شوند... اسرارش را از من قايم مي کند، کاري که قبلاً هيچ وقت نمي کرد. عجيب شده. کسي نمي داند چرا.» رمان آميزه يي است از نمايشي خنده دار، پرسروصدا و پرشتاب شبيه بازي هاي ويدئويي و آنتراکت هاي جدي و آرام که در طول آن ماسک نويسنده فرو مي افتد.رمان شرح حال «ورنون» پسري داراي دغدغه هاي فلسفي است.حتي زماني که راوي امريکايي ساخته شده از ابلهاني نيمه بي سواد و مسخ شده در برابر رسانه ها را نشان مي دهد که هرآنچه را که مي گويند باور کنيد از دل و جان باور مي کنند، واکنش آکنده از بيزاري اش در برابر اين تصوير گويي برخاسته از جايي عميق در روح و روان نويسنده است؛ «کشفي مثل غده تو دلم پا مي گيرد. اينکه چطور هر آدم محتاجي سريع ترين راه را براي جلب توجه تو زندگي فلاکت بار وامانده اش پيدا مي کند. اين برهنه نمايي ها، يأس ناشي از اينکه پوسته شکننده حيواني مثل انسان کذايي باشي گاهي وقت ها حالم را به هم مي زند، به خصوص الان. شرايط انساني، اسمي است که مامان رويش گذاشته. مواظب اين لاکردار باش که کار دستت مي دهد.» خنده دارترين صحنه هاي رمان که در آن ورنون از هميشه مايوس تر است در مکزيک روي مي دهد. ورنون براي اينکه به عنوان شريک جرم قتل عام دستگير نشود فرار مي کند و به مکزيک پناه مي برد. روزي که تولد 16سالگي اش است، دختر لوند دانشجويي اغواش مي کند و با تحويلش به پليس به او خيانت مي کند. ورنون را به تگزاس برمي گردانند تا در ميان فوران توجه رسانه ها محاکمه شود. «به صندلي تسمه پيچم مي کنند و نصف ماشين هاي پليس دنيا تا شهر اسکورتمان مي کنند. تمام هلي کوپترهاي عالم بالاسرمان پرواز مي کنند و پسر، مثل شب اول هاليوود، منظورم مراسم اسکار لجن لعنتي است، زمين را نورافشاني مي کنند،» و چنين کساني در انتظار آدم کش رواني مظنون هستند؛ «يک گله آدم عصباني، از آنها که هر وقت به آدم هاي عصباني احتياج باشد سروکله شان پيدا مي شود.»

در فصل هاي پاياني رمان، ورنون گرگوري ليتل به طرزي نگران کننده تبديل به تصويري مي شود که تلويزيون هميشه از بچه قاتل هاي رواني نشان مي دهد؛ سرو کله يي تراشيده، عينک ته استکاني و زنجيري با آويز صليب به دور گردنش. نگران کننده تر اين است که ورنون ديگر «فحش» نمي دهد. او در زندان تگزاس حبس شده که- با اين تصور خيلي منطقي که تماشاي رئاليتي تي وي (ژانري از برنامه هاي تلويزيون که از موقعيت هاي دراماتيک و خنده دار و رويدادهايي واقعي، با حضور آدم هاي عادي، به جاي بازيگران حرفه يي، تشکيل شده است. نمونه آن سريال تلويزيوني «برادر بزرگه» يا مسابقه امريکايي «لحظه حقيقت» است. فيلم هاي مستند و برنامه هاي غيرداستاني مثل اخبار و نمايش هاي ورزشي در اين ژانر قرار نمي گيرند.م) مد است حقوق پخش برنامه يي را که در آن زنداني ها 24 ساعته براي سرگرم کردن و خوشامد مردم از تلويزيون نشان داده مي شوند، به تهيه کننده فروخته. تهيه کننده برنامه اشاره مي کند که؛ «نگهداري از مجرم ها هزينه بر است. تلويزيون هاي معروف پول سازند. مجرم ها تو تلويزيون طرفدار دارند. رو هم بگذارشان و اجي مجي لاترجي، مشکل حل است.»

ورنون به زودي خود را در رقابت با ديگر زنداني ها مي بيند و مادرش او را وادار به نقش بازي کردن مقابل دوربين هاي تلويزيون مي کند؛

- آخه اين هفته مقابل اون چلاق ملوسه که ميگن پدر مادرشو کشته قرار مي گيري. همش هم گريه مي کنه. همش ها،

- يعني ميگي قيافه من مث گناهکارس؟

- خب آخه جلوي دوربين هميشه فقط خوابيدي و زل زدي به سقف، ورنون. زيادي بي تفاوت به نظر مي رسي.

- اما من که کاري نکرده ام.

- دوباره شروع نکن ها. دلم نمي خواد اون روز برسه و تو چيز نباشي، مي دوني که، آه... ماده نباشي.

ورنون خداي کوچک، با وجودي که پرشور و نوآورانه است، گاهي تحليل مي رود. طنزگزندهاش تناسب چنداني با تغييرات پيرنگ اسلپ استيکي اش ندارد و بايد پذيرفت که موضوعات مورد تنفر پي ير برنامه هاي عامه پسند تلويزيون، حماقت فرهنگ مصرفي، امريکايي هايي که فکر و ذکرشان سردرآوردن از گرفتاري هاي بقيه است، ماديات و «ايماژ»- چندان بديع نيستند. جاناتان سوييفت زماني گفته بود؛ «طنز يک جور شيشه است که تماشاگرها اغلب چهره هرکسي را مي بينند غير از خودشان.» و بنابراين شايد بايد طنزنويس ها را متهم کرد که ديگران را به باد انتقاد مي گيرند اما خودشان را بي عيب و نقص مي دانند. خشم نسبت به کساني که «لجن کاري را تبديل به کار قانوني مي کنند.» انگيزه خلق ورنون خداي کوچک شده، اما به نظر مي رسد اين کاري است که خود پي ير با مهارت و زبردستي انجام داده است. همان گونه که ورنون مي گويد؛ «الان ديگه مطمئنم تو کار خدمات مدمات رساني مي افتم. فقط بايست جايگاهش را تعيين و معرفيش کنم.»

گزارشي از گفت وگوي اما بروکز با دي بي سي پي ير (گاردين، 16 اکتبر 2003)

يک روز پس از دريافت من بوکر پرايز 2003، دي بي سي پي ير در توصيف خود اين کلمات را به کار مي برد؛ شوکه شده، کله پوک، آشغال، خرفت، وحشتناک و گيج و ويج. صبح فرداي دريافت جايزه، اين استراليايي 42ساله که چشمان زل اش از شدت بي خوابي و بي قراري در چهره يي که چين و چروک هاش يادآور پستي و بلندي هاي نقشه سازمان نقشه برداري کشور است مي سوخت، نتيجه گيري مي کند؛ «بايد خفقان بگيرم.» با شنيدن نامش از سکوي رئيس هيات داوران، اولين فکري که به سرش زد اين بود؛ «حالا مگه چه غلطي کرده ام؟» با اين حال و هوا، پي ير شبيه نسخه بزرگسال قهرمان 15ساله اش، هم نام با عنوان رمان است؛ ورنون خداي کوچک. بلاغت زباني اش به لحاظ تلخي با امينم، طنزش با ساوت پارک (سريالي کارتوني که از تلويزيون امريکا پخش مي شد.م) و نثر محاوره يي تند و تيزش با رابليس (نويسنده مشهور دوره رنسانس فرانسه که آثار فانتزي، طنز، گروتسک و لطيفه هاي رکيک و اشعار مستهجن اش معروف است. م) مقايسه شده است. همچون ليتل، پي ير مي داند «داشتن صد تا مشکل و دردسر» چه حالي دارد؛ معتاد به کوکائين بوده و با تيغ زدن دوستش بدهي سنگيني حدود 30 هزار پوند بالا آورده است. دريافت برجسته ترين جايزه ادبي کشور به ارزش 50 هزار پوند سبب نمي شود پي ير درس عبرتي را که از زندگي اش طي 20 سال گذشته گرفته بود، از ياد ببرد؛ اينکه زندگي «حرامزاده سختي» است و «بايد براي همه چيز، از جمله نفس کشيدن، خودمان را خوش شانس بدانيم.» در کافه يي در غرب لندن، سيگاري آتش مي زند و شگفتي تغيير جهت تازه زندگي اش او را در فکر فرو مي برد. ازش مي خواهم اين اتفاق را روي کاغذ نشان دهد. (قبلاً کاريکاتوريست بوده). پس از چند دقيقه خط خطي کردن دستمالي، کاريکاتوري مي کشد که به قول خودش؛ «عکس من است که دارم از روي تاپاله هاي حيوانم رد مي شوم.» طرحش را «احمقانه و بوالهوسانه» مي خواند- کمي شبيه زندگي خودش. پي ير به عنوان نويسنده يي کم شانس در رقابت بوکر شرکت کرد و در حالي که با پخش شدن خبر کتابش شانس اش کمتر مي شد، ناشرش به او هشدار داد که نبايد انتظار برنده شدن را داشته باشد. رمان هاي خنده دار، مخصوصاً اگر پر از حرف هاي رکيک از زبان نوجواني تيزبين باشند، معمولاً هيات داوران ادبي را تحت تاثير قرار نمي دهد. بنابراين شب سه شنبه وقتي خبر موفقيت پي ير به اردوي فيبر اند فيبر رسيد، چنان همهمه يي به پا شد که انگار در فينال جام جهاني گل زده بودند. فرياد يکي از مديران فيبر از پشت گوشي شنيده شد؛ «حلقه نامزديت درشت تر شد.» اما تا پيش از اين، دنياي پي ير از جنس ديگري بوده. در واقع او تلاش مي کند خود را با هر محيطي وفق بدهد، اعيان و فقير بوده، درستکار و خلاف بوده (مانند اسم مستعارش «کثيف اما پاک») و مليت مشخصي ندارد. در استراليا از والديني انگليسي متولد شده، پدرش به خاطر ادامه کارش به عنوان دانشمند، خانواده اش را به مکزيک برد و پي ير در آنجا بزرگ شد. پي ير لهجه اش (کمي مثل راسل کرو حرف مي زند، لهجه اش بيشتر استراليايي است و گاهي با لهجه امريکايي و جنوب لندن قاطي مي شود) را با «خانه يي ناتمام» مقايسه مي کند که در کل توصيف خوبي براي تصوير اوست؛ ظاهراً کلنگي اما با امکانات نهاني اساسي و محکم.

او مي گويد؛ «من با احساس حقيقي آوارگي فرهنگي بزرگ شدم. تا حالا نتوانستم خودم را با جايي وفق بدهم. مسلماً مکزيکي نبودم اما مثل هرجاي ديگر راحت مي توانستم خودم را با آن فرهنگ تطبيق بدهم. مليت من بريتانيايي است اما کاملاً اينجايي نيستم و با خيلي از امريکايي هاي مهاجر هم کلاس بودم. بچه که بودم، بدمصب، برام خيلي سخت بود بفهمم جزء کدام دار و دسته ام. صد دفعه لهجه عوض کردم. تو مکزيک به چشم امريکايي نگاهم مي کنند، بعد که واسه تعطيلات به انگليس مي روم به خاطر يانکي بودنم، دستم مي اندازند. اوايل 20سالگي ام يکدفعه ميهن پرستي ام گل کرد و فکر کردم چون استراليا زادگاهم است شايد هماني است که دنبالش هستم. جاي قشنگي است اما پدرت درمي آيد تا خودت را آنجا جا بندازي. عاشق هيچي به اندازه اين نيستم که متعلق به چيزي باشم، تا يکي باشد حالت را بپرسد.» با افشاي جزئيات گذشته پي ير- اعتياد سابقش به مواد مخدر و بدهکاري هايش- متهم به اين شد که نقاب شخصيتي ديگري داشته، ولي اين بار سعي نمي کند خودش را با آن وفق بدهد بلکه در برابرش مقاومت مي کند. اما به گفته پي ير، تنها دروغي که او گفته به خودش بوده، او بار خودفريبي بزرگي را به سختي به دوش کشيده. به گفته او زندگي مرفه و امنش در کودکي با خدمتکاران و درک محدودي از «شيوه عملکرد زندگي يا مفهوم واقعيت» در 16سالگي، زماني که مشخص شد پدرش تومور مغزي دارد و براي معالجه به نيويورک منتقل شد، دچار اغتشاش و آشوب شد. پي ير يا به طور ساده پيتر فينلي سابق در خانه يي اعياني با خدمتکاران و با حس فزاينده جنون، همچنان که حال پدرش رو به وخامت گذاشته بود، به حال خود رها شد. او مي گويد؛ «زماني رسيد که رفقام اسباب کشي کردند به خانه ما و با اون همه پولي که تو دست و بال مان ريخته بود شروع به تجربه مواد مخدر کرديم و کسي نبود جلومان را بگيرد. 19 سالم بود که عاقبت پدرم فوت کرد.» به طرز غم انگيزي مکث مي کند. «از جهتي» دوباره مکث و پشت خم مي کند؛ «شوک بزرگي بود.»

دو سال بعد وضع خانواده به سرعت بدتر شد. پي ير مي گويد؛ «گمانم پنجشنبه بود که دولت مکزيک همه بانک ها را بست و يک شبه ملي شان کرد و ارزش پول تا شش برابر کاهش يافت. بعد اوراق قرضه منتشر کرد. در واقع... همه چيز را از دست داديم.» به گفته پي ير، 21ساله بود و نه فقط تستوسترون (هورموني مردانه که سبب بلوغ مي شود.م) بلکه تستوسترون مکزيکي رگ غيرتش را به جوش آورد و حس کرد بايد از خانواده اش حمايت کند، يا دست کم نبايد بگذارد آنها متوجه آن همه گرفتاري بشوند. از آنجا که هيچ کدام شان از مسائل مالي سر درنمي آوردند بنابراين پي ير شروع کرد به قرض کردن و دروغگويي و هرچه بيشتر قرض مي کرد بيشتر دروغ مي گفت. مرتب به خودش مي گفت شايد فردا دري به تخته خورد و شايد فردا بتواند بدهي هايش را پرداخت کند. اما بدهي ها رو هم کود مي شد و براي اينکه وحشت برش ندارد بيشتر مواد مصرف مي کرد و قرض و قوله هاش بيشتر مي شد. اين جريان تا چند سال ادامه داشت تا اينکه به گفته پي ير، اعتياد شديدي به کوکائين پيدا کرد، به اندازه صدها هزار پوند قرض بالا آورد و همه اينها به کنار، گناه نابود کردن مردي مهربان به نام رابرت لنتون نيز بر وجدانش سنگيني مي کرد؛ با اغفال کردن او (بستگي دارد حرف کدام طرف را باور کنيد) 30 هزار پوند از او قرض گرفته بود و قادر نبود آن را پس بدهد. و به اين ترتيب پي ير با وحشتي کور به 30سالگي رسيد، از خود مي پرسيد؛ «مرده شور ببرند، آخه چطور کارم به اينجا رسيد؟ هدفم تو زندگي اين بود به کسي آزار نرسونم. چند تا دوست و رفيق داشته باشم و ديگران ازم به خوبي ياد کنند و همه اين کارهاي روزمره را که مردم انجام مي دهند من هم بکنم. در عوض مي بينم درست برعکس اين فرمول عمل کردم. چطور ممکنه چنين اتفاق گندي بيفته؟ مرده شور ببرند، جداً يک جاي کار مي لنگد.»

او قصه 20 سالگي اش را تشبيه مي کند به؛ «جمبوجتي حسابي سوخت گيري شده که آماده پرواز است اما مجبور است محکم بکوبد رو ترمز. با اين نيروي عظيم تو وجودت مثل برق مي روي تا ته باند، از حصار، از خانه بغلي رد مي شود و يکدفعه منفجر مي شوي. مي خزم بيرون و زخم هام را تا 10 سال پاک مي کنم. ديگر نمي خواهم پرواز کنم.»

اين يک حرف سرسري و سطحي نيست. تجربه آن سال ها که پي ير خود را خوار مي شمارد، با خودکشي بازي بازي مي کرد و سرانجام، شايد نشود گفت خوشبخت، اما به زندگي خوشبين مي شود، اين بود که او «هيچي نيست.» يک الاغ تمام و کمال، آنقدر بي ارزش که نمي تواند حس خوبي به هيچ جنبه خودش داشته باشد. پي ير به طرز منحصر به فردي مخالف اين نظر عمومي فرهنگي است که هر کس هر چقدر فاسد و خلاف حق دارد در سطحي ابتدايي عزت نفس داشته باشد. پي ير به تندي مي گويد؛ «آخه اين عزت نفس بايد يک «پشتوانه يي» داشته باشد. مجبورمان مي کنند عقايد محکمي داشته باشيم و براساس شان عمل کنيم و فکر کنيم کسي هستيم و گند بزنند، تو چنين وضعيتي معلوم مي شود نه کسي هستم، نه قوه تشخيص خوبي دارم و در واقع اصلاً عددي نيستم. اما فرهنگ جامعه ام ساز ديگري زده بود؛ تا وقتي با اعتماد به نفس و حق به جانب عمل کني مهم نيست چه غلطي مي کني. عاقبت به اين نتيجه رسيدم که اگر بخواهم به جايي برسم بايد با فروتني، صداقت و احتياط عمل کنم.» اصول تازه او که آثارش بر مبناي آنها نوشته مي شود، همين ها هستند. از آنجا که يک کار معمولي، حتي اگر «900 سال» جان بکند، هرگز بدهي هاش را صاف نمي کند، تمام نيروش را وقف «حرکتي بزرگ و جسورانه» کرد؛ نوشتن رمان. و فهميد استعدادش را دارد. پي ير مي گويد؛ «امروز در اوج اميدم.» يک روز پيش از اعلام پيروزي اش به رابرت لنتون زنگ زد و قول داد همه طلبش را با عوايد رمانش پرداخت مي کند. لنتون محتاطانه او را بخشيده. پي ير بر اين باور است که در روابط متقابل انساني چيزي زيباتر از آن لحظه ناجور يا گاف دادن حين صحبت نيست، لحظه توصيف ناپذيري که دوستي پا مي گيرد يا به آخر مي رسد. به هر حال يکي از اين دو احتمال وجود دارد اما دست کم پي ير مي تواند به خاطر صداقتش خود را تسکين بدهد. به گفته پي ير؛ «زندگي آدم ها هماني مي شود که در ذهن مجسم مي کنند.» پس از عمري خودفريبي هر روزه، پي ير تخيلاتش را صرف رمان هايش مي کند.

اثري پيشگويانه

ليز هوگارد در گزارش خود از گفت وگو با دي بي سي پي ير مي نويسد (اينديپندنت، 22 آوريل 2007)؛ امروز اين کتاب به طرز خوفناکي پيشگويانه به نظر مي رسد اما با در نظر گرفتن اينکه پي ير آن را در سال 1999 نوشته، تنها چند ماه قبل از کشتار دبيرستان کلمباين، بيش از پيش اثري درخور توجه و استثنايي مي شود. پيداست که پي ير دستي در روح زمانه دارد. او در مورد اينکه چه چيز الهام بخش اثرش بوده، مي گويد؛ «در دهه 90 خيلي از بچه هاي مرفه و جوان اسلحه به مدرسه مي بردند و يکدفعه عنان اختيار از دست مي دادند.» ديگر اتفاقي هفتگي شده بود. آن سال حوادث زيادي رخ داد و ناگهان اين نکته به ذهنت خطور مي کرد که؛ «اين اتفاق، موضوع اصلي اخبار هفتگي شده.» پي ير به جاي اينکه فرهنگ استفاده از اسلحه را مسبب کشتارهاي اخير دانشگاهي بداند، توصيه مي کند ما بايد فشار عظيمي را که بر نسل جوان امريکاست مدنظر داشته باشيم. «در ورنون خداي کوچک، من اين ايده را مطرح کردم که اين حوادث ناشي از سرخوردگي است، مثل اين مي ماند که براي سگت گوشت تکان بدي اما بهش ندي. امروز در فرهنگ مصرفي، بر حجم وعده هاي داده شده به مردم، که چه به لحاظ سياسي چه از سوي بازار هرگز محقق نشده اند، افزوده شده. نمي خواهم بگم من مخالف سرمايه ام اما در کل، بازار براي رشد اقتصادي، متکي به انتظارات برآورده نشده ماست و البته اين وسط بعضي آدم ها، هريک به شکلي، يکهو از شدت سرخوردگي مي ترکند.» همچنين در مه 2007، با اقتباس از رمان ورنون خداي کوچک تئاتري به کارگرداني روفوس نوريس در سالن تئاتر يانگ ويک لندن روي صحنه رفت.

دومين اثر پي ير

به نوشته دايره المعارف ويکي پديا، دي بي سي پي ير دومين رمانش را «انگليسي دست و پا شکسته لودميلا» در مارس 2006 منتشر کرد. اين رمان شامل دو روايت در ابتدا مجزاست که يکي در انگلستان و ديگري در اروپاي شرقي رخ مي دهد. يکي شرح زندگي دوقلوهاي به هم پيوسته يي است که به تازگي در 33سالگي از هم جدا شده اند و تلاش مي کنند از پس زندگي در لندن کاملاً خصوصي شده بربيايند. و ديگري روايت زندگي لودميلا دروف، زن جوان فقيري است که در جنوب قفقاز جنگ زده زندگي مي کند. او براي ديدن دوست پسرش در شهرستان و فرستادن خرجي براي خانواده اش، خانه اش را در کوهستان ترک مي کند. اما در اين ميان اتفاقات ناگواري مي افتد و او عاقبت ناچار مي شود عکس اش را در وب سايت عروس هاي روسي مکاتبه يي بگذارد. به تدريج زندگي او و دوقلوها به هم گره مي خورد. اين رمان به خاطر جزئيات پيکارسک وارش، تلخ تر و تندتر از ورنون خداي کوچک است.

پي نوشت؛ رمان ورنون خداي کوچک را نگارنده ترجمه کرده است و نشر افق آن را چاپ مي کند. اين کتاب همچنان در انتظار دريافت مجوز از وزارت ارشاد است.

گفت وگو با محبوبه ميرقديري
نشاني راه هاي ديگر
کم نيستند و نبوده اند نويسندگاني مانند محبوبه ميرقديري که جايزه هاي معتبر ادبي را دريافت کرده اما از اين رهگذر صاحب مخاطبان خاص آثار خود نشده اند. بي شک دليل اين پديده را مي توان در عوامل بسياري جست وجو کرد. يکي از آنان شايد عدم توجه جدي مردم در جمعيت حداقلي 20 هزار نفري به ادبيات جدي و درگيرکننده است که قصد نقد شرايط اجتماعي امروز را دارد. عامل ديگر عدم ارتباط مخاطبان ادبيات با رسانه ها است؛ رسانه هايي که در دهه 70 به نقد و بررسي اين آثار مي پرداختند اسباب ايجاد انگيزه در ميان مخاطبان بودند اما انقطاع هاي مکرر در چاپ و تداوم کار نشريات به گسست ارتباط کمک کرد. در اين ميان گرايش هاي پاره يي از نويسندگان به ادبيات تجربي و متن هاي آغشته به زبان ورزي و نيز اعطاي جايزه هاي رنگارنگ و با اسامي عجيب و غريب به چنين متن هايي باز هم مخاطبان را به روند ادبيات جدي و چالش برانگيز مشکوک کرد. اما باز در اين ميان از عوامل آسيب شناسانه ديگر هم نبايد غفلت کرد. بخشي از ادبيات همواره آينه زمانه بوده است. هنرمند نگاه هميشه بيدار جامعه خويش است اما اين برش جامعه شناسانه در آثار ادبي چند سال اخير بسيار کمرنگ شده است. کسي با خواندن رمان هاي به چاپ رسيده به راحتي نمي تواند بخشي از خودش يا افرادي را که مي شناسد در آنها بازشناسد. در سلسله گفت وگوهايي که با شاعران و نويسندگان انجام مي دهيم به چرايي تار شدن آينه يي که از آن سخن رفت بيشتر مي پردازيم. محبوبه ميرقديري با رمان «و ديگران» به خوبي نشان داده آينه اش شفاف است و خط و ربط هاي جامعه امروز ايران را به خوبي مي شناسد.



- به گمان شما دلايل قطع ارتباط مخاطبان امروز (به خصوص جوانان) با ادبيات چيست؟

جواب اين سوال را به نظرم يک نفر به تنهايي نمي تواند بدهد. بايد از خيلي ها پرسيد. از جامعه شناس و روانشناس تا خود اين جوان ها. به نظر من دلايل زيادي براي اين قطع ارتباط يا تغيير شکل آن وجود دارد. يکي اش ماهواره و جاذبه هاي خاصي که دارد، آن هم براي جامعه ما. آدمي که از بچگي توي خانه و دست بزرگ ترهايش کتاب نديده، مدرسه هم که رفته خبري از ادبيات - ادبيات معاصر - نبوده و معلمش هم صحبتي نکرده، چون خودش هم در اين زمينه بي اطلاع است خب اين آدم چه لزومي دارد بنشيند کليدر يا مدار صفر درجه را بخواند؟ با يک حساب سرانگشتي آدم امروزي چه پير و چه جوان مي فهمد به نفعش است بنشيند پاي ماهواره و اينترنت. هزينه کمتر، وقت کمتر، سرگرمي بيشتر، درک و دريافت سريع تر و آسان تر و از همه مهم تر به روز بودن. چند تا خبر از اينجا و آنجا داشته باشد، جزء قشر روشنفکر و آگاه و... هم به حساب مي آيد. يک جنبه ديگر قضيه وجود «وصله ناجور» است. تقريباً همه ما يک وصله ناجور سراغ داريم. آدمي که زياد کتاب مي خوانده و حالا هم مي خواند - به هر جان کندني.

اطرافيان اين آدم هنوز برايشان معلوم نيست که کار اين آقا يا خانم شايست است يا ناشايست. مات مانده اند که اين چه کاري است؟ چون اين آدم اغلب خانه ندارد، ماشين ندارد، نمي تواند برود سفر، در زندگي زناشويي اش هم چندان موفق نيست چون همسرش دچار تغيير ارزش شده است و پشيمان است. به همين خاطر وصله ناجور گاهي مجبور مي شود کتابخانه عزيزش را به حراج بگذارد. بچه هاي فاميل بدشان نمي آيد پاي حرف هاي او بنشينند اما بزرگ ترها چندان مايل به اين کار نيستند. پس وصله ناجور در انزوا قرار مي گيرد. در جمع همان جوان ها هم زياد پذيرفته نمي شود. او آدمي است که شب هاي بسيار را با کتاب گذرانده اما خبرگير اينترنتش نيست. بنابراين بايد سرش را بگذارد زمين و محترمانه بميرد. اين حال و روز کارمند يا کارگر و معلمي است که دل به کتاب و ادبيات بسته. مورد ديگر فراواني دانشگاه است و دانشجو. لفظ دانشجو معمولاً مترادف است با کتاب و ادبيات. بنابراين همين قاعده دستوري دانشجوي امروزي - نه همه دانشجوها- را کفايت مي کند. هزينه سنگين دانشگاه و تغيير ارزش ها باعث مي شود او هم چندان ميل و رغبتي به ادبيات نشان ندهد. البته تمام ماجرا هم اين نيست. اين دانشجو هم از همان خانه و مدرسه يي آمده که با کتاب قهر بوده و هستند. بنابراين با دانشگاه رفتنش نمي توان انتظار معجزه داشت. آدمي که به خواندن - مطالعه آزاد - عادت نکرده، رشته تحصيلي اش را هم که اغلب دوست ندارد و براي فرار از خانه نشيني، سربازي و دورشدن از خانواده و تجربه زندگي مستقل دانشگاه و ادامه تحصيل را انتخاب کرده، خب اين آدم داستان به چه کارش مي آيد؟ تازه درس هم نمي خواند، يعني درست و حسابي نمي خواند. فکر مي کنم زود درسم را تمام کنم بيايم بيرون که چي؟ کو کار؟ پس چند سال بيشتر با عنوان دانشجويي بچرخم و بگردم بهتر است. اين آدم بي فردا مي خواهد در حال باشد. روزش با مترو شروع مي شود و تا آخر شب دنيايش با چت، پيامک، فست فود، گاه قصه يا شعرهاي کوتاه کوتاه کوتاه، عشق هاي کوتاه کوتاه و ترانه هايي که تاکيد مي کنند در حال بودن را، مي گذرد. آخر شب هم ديگر کي حال دارد با کتاب برود توي رختخواب؟ و تازه فردا که شد همه از چي حرف مي زنند؟ چه خبرهايي دارند؟ او هم بايد همراه بقيه باشد.

- شما به عنوان نويسنده يي که رمان تان توسط منتقدان ستايش شده و جايزه ادبي مهرگان را دريافت کرده است چه رويکردي را ميان مخاطبان شاهديد؟ اصولاً دستاورد اين جايزه ها براي يک نويسنده چيست؟

نويسنده هاي ديگري هم هستند که پيش از من جايزه گرفته اند و حتي چند بار. شايد بهتر باشد آنها به اين سوال پاسخ دهند. به هر حال من در حد و اندازه تجربه خودم مي گويم. جايزه توجه مردم را جلب مي کند. کنجکاو مي شوند که بدانند خب، اين داستاني که جايزه گرفته چي بوده؟ در اين بين خبررساني مطبوعات هم کمک مي کند. اينکه مي گويم براي من نيست، مي تواند کمک خوبي باشد براي جلب نظر مردم و به هر حال وضع کتاب و کتابخواني. به هر حال جايزه ديگران را وامي دارد تا بروند دنبال کتاب، نويسنده و آثارش را ببينند، درباره اش حرف بزنند، نظر بدهند که البته بعضي هم حسابي مستفيض ات مي کنند. ديگي که براي من نجوشد سر سگ در آن بجوشد. اين چيزها را هم دارد ولي به هر حال بودن اين جوايز از نبودن شان بهتر است. صدايي است از ديار نويسنده و کتاب و در مقابل اين همه صدا و هياهو و فريادي که مثلاً از ديار ورزشکاران يا بازيگران سينما مي شنويم. نويسنده ها هم آدم هاي همين مملکتند.

- چرا در آثاري که به تازگي به چاپ مي رسد شما اثري از فضاهاي بيروني و محيط شهري يا روستايي يا اشاره به آداب و آيين هاي ايراني نمي بينيد؟

من همه آثار جديد را که نمي خوانم. هر نويسنده يي به فضاها و آدم هايي مي پردازد - يعني بايد اين جور باشد - که خوب مي شناسدشان و بعد کم و کيف شخصيت خود او هم تاثيرگذار است. مثلاً گينز بورگ و ساروت يا ويرجينيا وولف و کاترين منسفيلد و از نويسنده هاي هموطن مثلاً احمد محمود و دولت آبادي و گلشيري. هر کدام اينها کارشان منحصر به فرد است، چون خودشان بوده اند و هستند. وارث ژن هاي اجدادي و نوع تعليم و تربيت و زندگي، کار، خوانده ها و... مي خواهم بگويم تقليدي در کار نبوده. بنابراين چه از روستا بنويسند و چه از شهر، چه مردم گرا باشند و چه ذهنيت گرا کارشان زيبا و خواندني است و ماندگار. اما اگر غير از اين و بنا به تقليد و مد باشد، نه. به هر حال تنوع زندگي در ايران زياد است اما زندگي روستايي يا زندگي شهرستاني، آن هم شهرهاي کوچک و دورافتاده به نظرم رقم بالاتري را دارد. ما در شهرهاي بزرگ بسياري آدم ها را مي بينيم که طبق همان روال سابق خودشان - اهل هر شهر و روستايي بوده اند - زندگي مي کنند. يعني در آپارتمان هستند اما روابطشان و مناسبات شان به همان شکل مانده و اينها خوب است که نشان داده شود؛ اينها و به قول شما آداب و آيين هاي ايراني، اصلاً شکل زندگي ايراني.

- آيا مردم همواره علاقه مند به مضامين خاصي هستند؟ آيا آنها مي خواهند ردي از دغدغه هاي خويش در آثار داستاني ببينند يا به دنبال خواندن از جهاني هستند که نشانه هاي آشنا نداشته باشد؟ به طور مثال چون مشکل معيشتي دارند دوست دارند درگير شخصيت هايي مرفه و بي مساله شوند؟

جواب دادن به اين جور سوال ها کمي سخت است. لااقل براي من که دوست ندارم بروم رو صندلي وعظ و موعظه و نظر دادن و...، به هر حال به عنوان آدمي که کتاب خواندن را دوست داشته و دارد و چند کتاب هم نوشته، در همين حد مي گويم. مردم همه يک جور فکر نمي کنند، يک جور زندگي نمي کنند و علايق و خواسته هايشان عيناً شبيه به هم نيست و اگر به زور بخواهيم مثل هم باشند آن وقت شاهد رشد ادبياتي مثل نينا و گارد جوان و... خواهيم بود. من هر دو مورد را ديده ام و مي بينم. بعضي ها دوست دارند ادبيات فراز و نشيب و کاستي هاي زندگي شان را نشان دهد. به نظرم تعداد اينها بيشتر است چرا که هنوز چخوف و داستايوفسکي خواننده دارند. اما گروه دوم، شايد خستگي و يأس حاصل از تکرار، افسردگي دوران جنگ، نااميد بودن نسبت به هر تغيير و بهبود اوضاع مالي و کاري خانواده ها و در کنار اينها تيراژ بالاي کتاب هاي روانشناسي و دستورالعمل هايشان که تاکيد دارند روي شاد بودن و در لحظه بودن و نمي دانم معاشرت با آدم هاي شاد و سرزنده و... همه اينها باعث مي شود خيلي ها جذب داستان هايي بشوند که فضاي روشن و شاد دارند و با زندگي خواننده بسيار متفاوتند. نظير اين فرار و گريز را در سينما بيشتر مي بينيم. آدمي که تو يک خانه چهل، پنجاه متري زندگي مي کند خب شايد بدش نيايد کتابي بخواند که آدم هايش تو ويلا زندگي مي کنند يا محصلي که نسبت به فردايش بدبين است دوست دارد در يک داستان خودش را ببيند که چه راحت بعد از سربازي مشغول به کار مي شود و با دختري که دوستش دارد ازدواج مي کند و... جذابيت داستان در همين است. خواننده از زندگي خودش بيرون مي آ يد و مي رود توي يک عالم ديگر مي شود يک آدم ديگر. حالا بر حسب اينکه در کجا و چه شرايط و چه مقطع زماني است يک وقت دلش مي خواهد بيشتر بداند و براي اين بيشتر دانستن تا ته چاه هم مي رود و يک وقت هم آنقدر خسته است که مي خواهد يک رختخواب راحت و گرم و نرم گير بياورد و بخوابد. بخوابم بلکه در خوابت ببينم.

-چرا در سال هاي اخير نويسندگان جوان به روايت هاي ذهني روي آورده اند؟ دلايل گريز از واقعيت در چيست؟

نوشتن از واقعيت ممکن است بشود ستاره دنباله دار. شما اين دنباله را نساختيد. يک جورهايي ساخته مي شود، ظاهر مي شود. به هر حال اينجوري است و نويسنده بايد مواظب ستاره يي که خلق مي کند باشد. نمي دانم اين مواظبت بيش از حد است که به ذهني گرايي مي انجامد يا پيروي از مد و موج هاي ادبي. به هر حال چندي پيش يک نفر سي، چهل تا داستان داد من بخوانم. نويسنده ها همه جوان بودند و به قول شما اکثرشان اين ذهني گرايي را داشتند. برايم جالب بود که همه شان دانشجو بودند و هيچ کدام از خوابگاه هاي دانشجويي ننوشته بودند. بعضي شان هم خيلي شعارگونه و به قول معروف رو از مسائل سياسي نوشته بودند. يک جايي خواندم که اتهام اصلي دولت آبادي در رژيم سابق اين بود که قصه هايي مي نويسد تاثيرگذار. گفته بودند خيلي از اين جوان هايي که مي گويم مي گويند قصه هاي دولت آبادي را مي خوانيم. خلاصه کنم، اظهار فضل خصوصيت عالم جواني است. خودمان هم اين دوره ها را گذرانده ايم. منتها شايد بخت ياري ما در نبود بعضي از اين کلاس ها و همايش ها و جشنواره ها و وبلاگ ها بود. اينها نبود و ما بايد راه زيادي مي رفتيم تا برسيم مثلاً به چاپ يک داستان در يک نشريه ادبي. دود چراغ- دود چراغ ها- خوردن خيلي هم بد نيست.

- تا چه اندازه يک نويسنده هنگام نوشتن مي تواند به مخاطب فکر کند؟ در اين صورت آيا نويسنده يي است که از متن خلاقانه دور شده است؟

من خودم هيچ گاه به مخاطب خاصي فکر نکرده ام و نمي کنم. دوست دارم نوشته هايم را آدم هاي مختلف بخوانند ولي با اين نيت هم نمي نويسم. آن موردي که گفتم درباره ويژگي شخصيتي آدم ها و... من دوستان و آشنايان متفاوتي داشته و دارم. هم روشنفکر و کتابخوان و هم آدمي که اصلاً و ابداً کتاب نمي خواند. هم آدم مذهبي و مقيد و هم آدم بي اعتقاد يا سهل انگار و... اين انتخاب مخاطب خاص به نظرم يک جورهايي به سفارشي نويسي هم مي رسد. سفارش هم به هرحال سفارش است. آيا در دهه هاي قبل آثار نويسندگان همواره چند قدم از مردم جلوتر بوده اند؟ نويسنده که خود يکي از همين مردم است چگونه مي تواند ضمن بازتاب زندگي عادي و واقعي همسو با امواج پوپوليستي يا حتي سليقه هاي مد روز نخبه گرايانه حرکت نکرده و صرفاً به خود وفادار باشد؟ جلوتر بودن به چه معنايي؟ نشان دادن پايان راهي که هست يا نه نشان دادن راه يا راه هاي ديگر يا آينه گشتن يک آينده جادويي که بتواند هم کم و کاستي ها و پلشتي روح بعضي آدم ها را نشان دهد و هم نمايشگر زيبايي ها و پاکي هاي درون و بيرون بعضي ديگر باشد و البته اين همه را همراه با چرايي هر بد و خوبي بنماياند. ما در هر کدام از اين سه شکل داستان داشته ايم؛ داستان هايي که البته عالي و شاهکار نيستند - کدام داستاني هست؟ - اما به هرحال جذاب و خواندني اند.

اما خود نويسنده. به قول شما نويسنده که خود يکي از همين مردم است. گمان مي کنم بد نيست هر استاد نويسنده يي که کلاس تشکيل مي دهد به عنوان درس اول اين را به شاگردانش ديکته کند که در اين وادي نه پول هست نه شهرت و نه آرامش صوفيانه و... و ميانبر زدن هم نتيجه پايدار و شفافي ندارد. بد نيست مثالي هم بزنم. احمد محمود در جواب کسي که مي پرسد اگر يک بار ديگر به دنيا بيايد چه کاره مي شود، مي گويد؛ لابد نويسنده نمي شوم و اين آدمي بود که وقتي از دنيا رفت بزرگي درباره اش گفته؛ آمدنش به اين دنيا براي نويسنده شدن بود و عزيزي ديگر گفته بود؛ وجود او براي من حکم نجات غريق را داشت و چه بسا کسان که از مناعت طبع و بزرگواري او گفتند و نوشتند و اين جوري است ديگر.

در کنار يک زندگي معمول مثل ديگران خواندن و نوشتن و انتظار براي پسند ناشر و انتظار براي پسند مميزي ارشاد و انتظار براي چاپ توزيع و کتابت و آن وقت ناشنيده گرفتن حرف و حديث ها چه تعريف و چه تکفير - که غره نشوي به خود و باورت شود - و باز انتظار براي تمام شدن دو هزار جلد کتاب در يک کشور 70 ميليوني و باز انتظار براي چاپ دوم و باز...

به قول اراکي ها از اين همه اًبرم،1

پي نوشت؛---------------------------

1- ابرام، اصرار، پافشاري
عناوين اين صفحه
به نظرت شبيه گناهکارها هستم
نشاني راه هاي ديگر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام