شنبه، 11 آبان 1387 - شماره 1808
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه سياسي
انديشه سياسي فارابي درگفت وگو با دکتر فرناز ناظرزاده کرماني
رابطه مدينه تضادها و دموکراسي

کيوان مهرگان

دکتر فرناز ناظرزاده کرماني پژوهشگر، نويسنده،مترجم و استاد دانشگاه در رشته هاي شعب فلسفه از جمله فلسفه علوم اجتماعي، فلسفه سياست و جامعه شناسي حقوقي است. ناظرزاده کرماني در رشته حقوق قضايي در دانشگاه تهران به تحصيل پرداخته و کارشناسي ارشد خود را در روابط بين الملل در ايالات متحده گرفت و دکترايش را در علوم سياسي در دانشگاه تربيت مدرس اخذ کرد. همچنين دوره چهارساله فلسفه کلاسيک يونان را در دانشگاه آتن گذراند. وي هم اکنون عضو هيات علمي و استاد دانشگاه الزهرا است. از دکتر ناظرزاده کرماني دو کتاب با عنوان فلسفه سياسي فارابي و ترجمه معرفي مکتب هاي فلسفي هند و فاطمه الگوي آسماني براي زنان زميني منتشر شده است. از مقالات او مي توان به «کي ير که گور فيلسوف از ياد رفته» (1370)، «فلسفه سياسي هراکليتوس» (1372)، «دوره معرفت ديني از ديدگاه فارابي» و «نگاهي به مفهوم پلوس يوناني» اشاره کرد. وي در گفت وگو با «اعتماد» به پرسش هايي درباره فلسفه سياسي فارابي پاسخ مي دهد. در اين گفت وگو دکتر ناظرزاده کرماني معتقد است فارابي بي آنکه به مدل حکومتي مشخصي اشاره کند، در مدينه تضادهايش به نوعي از جامعه يي که مشابهت هايي با جوامع دموکراتيک با مولفه هاي امروزي دارد، دفاع مي کند.

---

-مي خواهم از يک پرسش شخصي از شما شروع کنم. چه شد که به فلسفه علاقه مند شديد؟

راستش من از کودکي همواره انديشه درباره امور متافيزيک را تقديس و تمرين مي کردم، اما هيچ گاه نمي دانستم به فعاليت فلسفيدن مشغولم. به هر حال من تحصيلات دانشگاهي ام را از رشته حقوق آغاز کردم و فارغ التحصيل دانشکده حقوق دانشگاه تهران هستم. بعد در خارج از کشور در رشته روابط بين الملل تحصيلاتم را ادامه دادم. البته افکاري در خصوص ماهيت اشيا، چيستي و هدف زندگي، واقعيت مرگ و جهان پس از آن، خير و شر و پرسش هايي از اين دست همواره فکر مرا مشغول مي داشت. گاه به پاسخ مي رسيدم و گاه در اوج ناکامي آنها را رها مي کردم. سرانجام در رشته علوم سياسي و فلسفه سياسي فارغ التحصيل شدم. براي نوشتن پايان نامه دکترايم سال هايي را در يونان گذراندم و به مدرسه فلسفه در دانشگاه آتن رفتم و به معناي حرفه يي مطالعه فلسفه کلاسيک يوناني را زير نظر پروفسور بودوريس استاد فلسفه دانشگاه آتن و رئيس آکادمي فلسفه يونان آغاز کردم. به هر حال در اين فرآيند تحصيلي و نيز با آشنا شدن با ماهيت و جايگاه فلسفه، دريافتم که براي فهم همه رشته هاي علوم اجتماعي داشتن پيشينه يي از فلسفه يک ضرورت تام است. چنان که مي دانيد فلسفه ما در دانش هاي بشري است (به غير از معرفت حياتي و شهودي). دانش هاي عقلاني و تجربي بشر تحت عنوان «حکمت» در دوران باستان طبقه بندي شدند توسط ارسطو و اين تداوم يافت تا طي قرون متمادي که گزاره هاي فلسفي، تبديل به گزاره هاي اثبات پذير و ابطال پذير شدند و يکي پس از ديگري از دل فلسفه بيرون آمدند و عنوان علم گرفتند. حال با آنکه حوزه علم يا علي الظاهر از فلسفه جدا شده است، اما هنوز هم همه علوم اجتماعي به فلسفه وابسته و نيازمندند و اگرچه شاخه هاي پوزيتيويستي دارند، اما ريشه آنها در خاک فلسفه آرميده است و اصول و کليات و بايد و نبايدهاي اين علوم از فلسفه اخذ مي شوند. به تجربه دريافتم که آن دسته از متخصصان علوم اجتماعي که چندان به تاملات فلسفي گرايش نداشته و خود را از فيلسوفان اين رشته بي نياز مي بينند، در دامان موارد و مصاديق فرو مي افتند و به دشواري به نظريه پردازي روي مي آورند. مي دانيم که همه نظريه پردازان مطرح و نامدار در طول تاريخ تفکر اجتماعي و در حوزه علوم اجتماعي يا اصالتاً خودشان فيلسوف بوده اند يا به خوبي با فلسفه آشنايي داشته اند. هم اينک نيز چنين است. بنابراين زندگي من از تفکر فلسفي خام و کودکانه فلسفي آغاز شد و به حوزه آکادميک فلسفه انجاميد. اينک در دانشگاه يکي از رشته هايي که تدريس مي کنم فلسفه علوم اجتماعي و تفکر اجتماعي است. نسبت به اين حوزه معرفتي، نوعي قرابت احساس مي کنم. فخامت و صلابت فلسفه در من احساس احترام و فروتني برمي انگيزد. تفکر ناب و خالص درباره کليات و اشياي متافيزيکال که ما به ازاي بيروني ندارد ولي ذهن يا فطرت انسان آنها را از مصاديق جزيي استخراج و استحصال کرده و به آن واقعيت عيني بخشيده، برايم جاذبه و گيرايي و هيجاني خاص دارد. فلسفه عبوس اما واقعي است. هيچ طنزي در آن نيست اما لذت بخش است. فلسفه مرا از سطح به ژرفا مي برد. پرواز از زمين به آسمان. گردشي دلفريب است، نيست؟

- شما يک کتاب درباره فلسفه سياسي فارابي داريد و ظاهراً وقتي صحبتي از انديشه اسلامي مي شود، به انديشه هاي فارابي توجه داده مي شود چون او از پي انديشه هاي سياسي افلاطون و ارسطو به عنوان فيلسوف اسلامي به طرح سياست پرداخت. آيا مي توان او را فيلسوف ناميد؟

اگر فارابي «فيلسوف» نباشد، پس ديگر چه کسي را مي توان فيلسوف ناميد. فارابي نه فقط از بزرگ ترين و مهم ترين فيلسوفان حوزه تمدن اسلامي، بلکه چنان که استاد دکتر رضا داوري به درستي مي گويند، بنيانگذار يا موسس فلسفه اسلامي است. به ياد بياوريم که درست است که واژه «انديشه» به بسياري از انواع تاملات و فعاليت هاي ذهني اطلاق مي شود اما ماهيت انديشه فلسفي کاملاً متفاوت از ساير وجوه انديشه ورزي است. يکي از تفاوت هاي عمده فيلسوف با ساير انديشه ورزان و نظريه پردازان اين است که فيلسوف به کليات، مبادي و اصول متوجه است. نظريه هاي فلسفي بر ستون هايي از گزاره هاي هستي شناختي، مابعدالطبيعي، معرفت شناختي، اخلاقيات، روانشناختي و... استوار است و صرف تفکر مجرد درباره موضوع يا پديده يي خاص نيست. نظريه سياسي «مدينه فاضله» فارابي، در واقع برآيند و اوج تفکر فيلسوفانه او و چکيده همه آراي وي در شعبات گوناگون فلسفه است.

فارابي براي رسيدن به اين نظريه، مفاهيم و گزاره هاي خود را از همه شعبه هاي فلسفه اخذ کرده و درست مانند چيدن منظم آجرها روي يک فونداسيون محکم، يک يک آنها را تعريف و از نظر منطقي به هم متصل و مربوط کرده است. کاخ رفيع نظام فلسفي فارابي آنقدر دقيق طراحي شده که همه آجرها به دقت بر هم منطبق و سوارند و هيچ خلل و روزنه يي هم در کار نيست. اوج و نقطه فراز اين بنا، نظريه «مدينه فاضله» است. بنابراين فلسفه سياسي فارابي چنان که گفتم مخرج و غايت تفکر فيلسوفانه اوست. نظريه فيلسوف- پادشاه افلاطون نيز از همين خصيصه برخوردار است. به هر حال فارابي نه فقط يک فيلسوف بزرگ است بلکه همه فيلسوفان بعدي جهان اسلام، چه در زمينه روش و رويکرد و چه در رابطه با موضوعات خاصي که او براي نخستين بار طرح و ابداع کرد، به گونه يي وامدار اويند.

-از دل فلسفه فارابي چه نوع مدل حکومتي بيرون مي آيد؟

گمان ندارم که از دل فلسفه فارابي يک نوع مدل حکومتي به معناي امروزه آن بيرون بيايد، هرچند اين امکان هست که وي به سبب زندگي در دوران هرج و مرج و بي اخلاقي ها و کشمکش بر سر قدرت که به نام جانشيني پيامبر اکرم(ص) در جامعه مسلمانان عصر او صورت مي گرفته، با طرح نظريه «مدينه فاضله» گوشه چشمي به مدينه النبي داشته و مي خواسته با زبان فلسفي هم کيشان خود را به الگويي از يک جامعه ايده آل متوجه سازد. به خصوص خصوصياتي که براي جانشينان «رئيس اول» مدينه فاضله مي شمارد، مي تواند يک شبيه سازي فلسفي از ولايت امامان شيعه(ع) باشد. ولي به ياد داشته باشيم که فيلسوف سياسي با مصلح سياسي تفاوت ماهوي دارد. افلاطون نيز با آنکه در آفرينش نظريه «فيلسوف- پادشاه» خود به جامعه در هم ريخته آتن توجه داشت، وقتي از او پرسيده مي شود که؛ «پس اين شهري که از آن نام مي بري کجاست و اين حکومت در کجا تشکيل خواهد شد؟» جواب مي دهد؛ «در آسمان» تا هرگاه خواستي يک سرمشق يا يک الگو براي عدالت در يک جامعه آرماني بيابي، به آن نگاه کني. بنابراين به دنبال يک مدل حکومتي مشخص نباشيم که انديشه سياسي فارابي آن را برنمي تابد. قامتي تنومند و بلند را نمي توان جامه يي تنگ و کوتاه پوشانيد. جامعه آرماني فارابي بيش از هر چيز ديگر، جامعه يي اخلاقي و فضيلت مند است. برخي در تبيين فلسفه سياسي فارابي مي کوشند کار برجسته او را به شمارش ويژگي هاي يک حاکم خوب فروکاهند. آنها بر اين بخش از فلسفه سياسي فارابي متمرکز مي شوند که او خواهان پاسخ به اين پرسش است که؛ «چه کسي بايد حکومت کند؟» آنها با اين تفسير غير کامل، او را در واقع تا حد يک تقليدگر تام و تمام افلاطون تقليل مي دهند. اما به نظر من اين همه حرف فارابي نيست. دقت کنيم به عنوان مهم ترين کتاب سياسي او؛ نام اين کتاب «مبادي آراء اهل المدينه الفاضله» است که به معناي «ريشه ها و اصول انديشه هاي ساکنان شهر برتر» است. يعني او خواهان پاسخ به اين پرسش است که؛«بر چه کساني بايد حکومت کرد؟» دقت بفرماييد نکته بسيار مهمي است و مفهوم آن اين است که مردم شريف و برتر، خواهان حکومتي شريف و برترند. تا هنگامي که بذر اخلاق و فضيلت ميان مردمان به شکوفه ننشيند و آنها خواستار حاکمي نشوند که تجليات عالم بالا را به روي زمين بياورد، کسي به سعادت راستين نخواهد رسيد. اما شرط نخست وجود مردماني است که خواستار حاکمي خوب باشند. مردماني اخلاق گر و فضيلت مند که ظرفيت و بالندگي يک زندگي شريف و سعادتمند را داشته باشند. بنابراين به نظر مي رسد از ديدگاه فارابي، ماهيت اهل يک شهر (جامعه سياسي)، تعيين کننده ماهيت حکومت آن است و نه برعکس و در واقع حاکمان صرفاً تجلي و جلوه گر نيات دروني شهروندان و تفسير آنان از ماهيت زندگي و هدف آنند. من فقط فهم خود را از انديشه سياسي فارابي به طور بسيار اجمالي بيان مي کنم و چه بسا ديگر فارابي شناسان در اين باره الزاماً با من هم راي و همدل نباشند. به هر حال معتقدم فلسفه سياسي فارابي مانند همه آثار بزرگ جهان قابليت تفسيرپذيري گسترده يي دارد و ساده انديشي است اگر صرفاً با تکيه بر خصايص رئيس اول مدينه و انواع مدينه هايي که او برشمرده است، بتوان به بلندا و ژرفاي آن پي برد.

-شما در کتاب خود غايت مدينه فاضله فارابي را سعادت ذکر کرده بوديد. سوال اين است که بدون توجه به عدالت و آزادي مفهوم سعادت مي تواند عينيت بيابد؟

مفاهيم آزادي و برابري از مفاهيم کليدي در فلسفه سياسي مدرن به شمار مي آيند، اما در فلسفه کلاسيک يا به قولي نزد «قدما» اين مفاهيم اساساً يا طرح نمي شوند يا به گونه يي از آنچه امروزه مورد نظر ماست تعريف و تفسير مي شوند. اما پارادايم عدالت از پرسش هاي نهادين و هميشه مطرح انديشه سياسي (و ديني) در جهان بوده است و خواهد بود. چنان که مي دانيد مهم ترين کتاب سياسي افلاطون کتاب جمهور است (هرچند عنوان اصلي آن پوليتيا يا قانون اساسي يک شهر ايده آل است).

اما عنوان فرعي اين کتاب «درباره عدالت» است. اين کتاب با اين پرسش بنيادين آغاز مي شود که؛«عدالت چيست؟» طرف هاي ديالوگ افلاطون هر يک تعريفي ارائه مي دهند. اما او بر همه آنها اشکال وارد مي کند و بالاخره با تکيه بر همه شعب فلسفه به پاسخ مي رسد و مي کوشد تا عدالت در فرد انسان و عدالت در يک جامعه سياسي را تعريف و تبيين کند. متاسفانه به ديدگاه فارابي درباره عدالت بسيار کم توجهي شده است يعني از آنجا که او «سعادت» را به عنوان غايت قصواي مدينه فاضله برگزيده است، کمتر پژوهشگران به جست وجوي خطوط انديشه او در باب عدالت پرداخته اند. پژوهش هاي من حکايتگر اين است که فارابي بسيار عميق تر از افلاطون به عدالت متوجه بوده است اما از آنجا که سبک او ايجاز و اختصار است توجه فارابي شناسان را چنان که شايسته و بايسته بوده برنيانگيخته است. يافته هايم نشان مي دهد فارابي دست کم به پنج نوع يا تعريف از عدالت اشاره کرده است.

نوع اول کاملاً متافيزيکال و به معناي وجود عدالت در هستي است و در رابطه با نظام علت و معلولي در کائنات تفسير مي شود. به نظر او مقتضاي عالم خلقت وجود عدالت است. نوع دوم هم ماهيتي متافيزيکال دارد. به نظر او در هر ماده اهليت قبول صورتي گذاشته شده که او را به کمال مي رساند. امکان نيل به کمال به معناي وجود عدالت است. نوع سوم ماهيتي اخلاقي دارد و بيشتر از انديشه ارسطو برگرفته شده است. به ديدگاه فارابي عدالت يک فضيلت اخلاقي ويژه نيست بلکه يک حالت است که به دنبال رعايت فضايل اخلاقي در انسان پديد مي آيد. اما دو نوع ديگر ماهيتي کاملاً سياسي و اجتماعي دارند. به نظر او عدالت از ارکان و تار و پودهاي اصلي مدينه فاضله است.

فارابي اين عدالت را به معناي «تقسيم مساوي خيرها» (منافع، امتيازات) تعريف مي کند. اين خيرها به تعبير فارابي عبارتند از امنيت، سلامت (بهداشت)، کرامت (شاخه ها و اقسام حقوق بشر)، مراتب (منزلت، جايگاه اجتماعي) و همه ديگر خيرهايي که قابليت شراکت داشته باشند يعني در حوزه مالکيت و حريم خصوصي قرار نگيرند. به اين ترتيب ملاحظه مي کنيد که اين تعريف بيشتر به عدالت اجتماعي به تعبير امروز نزديک است و نيز مي تواند با مسامحه با مفهوم برابري در فلسفه غرب نيز شباهت هايي اصولي داشته باشد. دقت بفرماييد که فارابي بر اين پاي مي فشارد که هيچ کس از رئيس مدينه تا بعد از او حق اعطا، امتناع، ارتفاع، انحلال، استثنا، نقص و استرداد اين خيرها (حقوق) که همه افراد جامعه بايد به طور برابر از آن برخوردار باشند را ندارد و بالاخره پنجمين نوع عدالت کاملاً به وظايف حکومت برمي گردد. به نظر فارابي وظيفه اصلي حکومت پاسداري از اجراي اصل تقسيم مساوي خيرها است. علاوه بر آن به نظر او حکومت وقتي عادلانه است که به اين وظايف عمل کند؛ حمايت از حقوق مالکيت (اعم از قراردادها و حمايت در برابر غصب و سرقت)، جبران ضرر و زيان، مجازات خاطيان و تناسب جرم و مجازات و برابري همه شهروندان در برابر قانون. همه اين نکات در انديشه سياسي فارابي مشهود و قابل تفسير است که به روشي موجز و با زباني فلسفي از آنها سخن رانده است و من نيز در کتابم نشاني همه اين آرا را به تفصيل ذکر کرده ام.

-دموکراسي نه بهترين شيوه حکومتداري بلکه برترين شيوه حکومتداري موجود است؛ فلسفه فارابي چه نسبتي با دموکراسي برقرار مي کند؟

مشکل مي توان تفسيري مدون از انديشه کلاسيک کرد اما به طور کلي همان طور که مي دانيد فارابي از شش مدينه ديگر نام برده و خصوصيات آنها را برشمرده که با مدينه فاضله او در تضاد است. يکي از آنها به نظر من با ويژگي هاي جامعه دموکراتيک مشابهت هاي زيادي دارد. فارابي آن را به نام هاي «مدينه جماعيه»، «مدينه تضادها» يا «مدينه احرار» هم مي خواند. او اين مدينه را بهترين مدينه بعد از مدينه فاضله مي داند. چون ماهيت آن به گونه يي است که هر شهروند آزاد و مختار است تا به هر وسيله به هر هدفي که خودش برگزيده است نائل شود. مدينه مزبور «کثيرالذات» و «مختلف الغايت» و محل رشد و بروز هر گونه استعداد و طبيعت انساني است. در مدينه احرار آزادي و مساوات کامل برقرار است.

اين مدينه تابلوي زيبا و رنگارنگي است از نژادها، آداب و رسوم، آيين ها و مناسک و سبک هاي زندگي. فارابي مدينه احرار را بهشت روي زمين مي نامد که همه ديگر انواع مدينه هاي غيرفاضله بر آن رشک مي برند. وظيفه حاکم در مدينه جماعيه صرفاً پاسداري از حق آزادي شهروندان و استقرار امنيت براي آنان جهت حصول آسان به هدف هايي است که خودشان انتخاب کرده اند. همچنين حاکم در مدينه جماعيه حق تعيين مسير يا آموزش شهروندان را ندارد. وظيفه او ارضاي تمايلات آنها است. فارابي مي گويد که مدينه جماعيه يا احرار مرکز آمال همه نژادها و فرهنگ ها است و همين نيز بر توسعه و آباداني آن مي افزايد. از آنجا که در آن آزادي کامل برقرار است، محل گرد آمدن هنرمندان و شاعران و صنعتگران مي شود. يعني هر کس که به دليلي تاب زندگي در مدينه هاي خود را ندارد، به آنجا هجرت مي کند. فارابي به فيلسوفان که مظهر کمال و فضايل اخلاقي اند، اما در ديگر مدينه ها مي زيند، توصيه مي کند که حتماً به مدينه جماعيه يا احرار کوچ کنند. نکته يي که مي خواهم بر آن تاکيد کنم اين است که ميان مدينه هاي غيرفاضله نگاه فارابي فقط به اين مدينه بسيار مثبت است و چنان که گفتم آن را بهترين و مناسب ترين جامعه براي فيلسوفي مي داند که ماهيت مدينه يي که او در آن مي زيد با اخلاق فضيلت مندانه سازگار نيست. لذا او را تشويق و ترغيب مي کند که به مدينه احرار هجرت کند تا در پرتو آزادي و تنوع فرهنگ ها و بدون عوامل مختل کننده به انديشه ورزي و تاملات فلسفي بپردازد.

-مدينه فاضله فارابي چه تفاوتي با مدينه فاضله افلاطون دارد؟

ببينيد، ايده حکومت حکيم فيلسوف که عقل او با عالم مجردات پيوند خورده و مي تواند حقايق عاليه را مشاهده کند اصالتاً افلاطوني است. ايده اينکه تنها راه رسيدن به سعادت و کمال از مدينه(جامعه مدني سياسي) مي گذرد، نيز آموزه يي يوناني است. بنابراين نمي توان انکار کرد که شيوه تفکر و نوع رويکرد او به جامعه يي به نام شهر از نگرش يونانيان به پوليس اخذ و اقتباس شده است. اما مدينه فاضله فارابي ترجمه اسلامي شده جامعه آرماني يا «شهر خوب» افلاطون نيست يعني کمال بي انصافي است که فارابي را مقلد مسلمان افلاطون يا ارسطو بناميم(چنان که والتزر چنين کرده است). مدينه فاضله فارابي ماهيتاً اسلامي است نه يوناني. حتي اندازه و متراژ آن هم با يوناني ها تفاوت دارد. يوناني ها حد جمعيت و وسعت يک شهر ايده آل را چهار، پنج هزار نفر و در مساحتي در حدود آتن مي دانستند. اما مدينه فاضله فارابي مي تواند با جمعيت جهان و به اندازه کره مسکون(کل زمين) باشد. به فيلسوف- پادشاه افلاطون وحي نمي شود، اما «عقل فعال» يا به تعبير فارابي «فرشته وحي» يا جبرئيل بر رئيس اول مدينه نازل مي شود و حقايق عالم بالا را براي او آشکار مي سازد. حاکم مدينه فاضله نه فقط فيلسوف که «نبي» هم هست. از سوي ديگر مساله دو فيلسوف هم به لحاظ ماهوي و هم از نظر خاستگاه تاريخي يکسان نيست. افلاطون خواهان بازگرداندن حکومت به اريستوکراسي فضيلت پيشه در آتن بود. او به خصوص از دموکرات ها که استاد او سقراط يا به قول خودش «فرزانه ترين مرد زمانه» را وادار به خودکشي کرده بودند، نفرت مي ورزيد. همچنان از رسوخ انديشه هاي تشکيک آميز و مخاطره آلود سوفيست ها در جوانان آتني بيمناک بود. نگراني از آن بود که دولتشهر آتن در پي لرزه هايي که بر ارکانش افتاده بود در هم فرو ريزد. اما فارابي دلمشغول اين مسائل نبود.

به نظر من او حکومت هايي که به نام جانشيني پيامبر(ص) برقرار مي شدند را نامشروع مي دانست. هدف او ترسيم ابعاد جامعه يي آرماني براي مسلماناني بود که از پي رواج بي اخلاقي و رذيلت هاي پنهان و آشکار ديگر به غير از پوسته يي از اسلام چيز ديگري از ارزش هاي شرافتمندانه با خود حمل نمي کردند. البته هر دو فيلسوف فضايل اخلاقي را شرط تحقق کمال و سعادت و عدالت مي دانستند و راه هر دو نيز از «پوليس» يا «مدينه» مي گذشت.

جامعه آرماني افلاطون خشن و طبقاتي بود. در واقع او طبقه جنگاوران را خلق کرد تا از حکومت فيلسوف بر توده ها پاسداري کند. اما فارابي «تعاون» و «تسالم» را حافظ حکومت رئيس اول مدينه مي دانست. به هر حال وظيفه هر دو حاکم، ارشاد و مساعدت به شهروندان براي نيل به کمال بود. حاکمان دو جامعه آرماني، بهترين و فضيلت مندترين شهروندان آنها بودند که هيچ علاقه يي به کسب قدرت و بهره برداري از منافع و امتيازات آن نداشتند اما به سبب همين فضيلت اخلاقي شان موظف به بالاترين و برترين هنر، يعني سياست ورزي بودند.

عناوين اين صفحه
رابطه مدينه تضادها و دموکراسي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام