پنج شنبه، 9 آبان 1387 - شماره 1807
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: صفحه آخر
پرده نئي
لهجه ها پاسداران زبان و مروري بر اشعار بيژن سمندر
عليرضا معتمديwww.alirezamotamedi.com

چند قرن است هر کس «تهروني» سخن نگويد از نظرمان لهجه دارد. به کسي که لهجه غليظي دارد مي گوييم «متوجه منظورت نمي شوم. فارسي بگو» و البته منظورمان از فارسي، لهجه نه چندان حلال زاده «تهروني ست». سال ها پيش شاملوي بزرگ درباره شکسته نويسي و ديالوگ نويسي در متون داستاني و نمايشي گفته بود به غلط جا افتاده که براي محاوره نوشتن و شکستن افعال و واژگان، به «تهروني نويسي» روي مي آوريم، بي آنکه متوجه اين نکته باشيم که «تهروني» سخن گفتن الزاماً به معناي فارسي را محاوره حرف زدن نيست و البته ادله و براهين بسياري در دست است که ثابت مي کند گويش متداول تهراني، فرزند چندان خلفي براي زبان فارسي نيست. گويشي که ساخته و پرداخته خرده فرهنگ هاي تجمع کرده در پايتخت است که هر کدام با گرامر و قواعد زباني و گويشي خود، چيزي به زبان فارسي افزوده اند يا از آن کاسته اند و بالاخره که لهجه تازه يي پديد آورده اند. مثال زنده و آزاردهنده اش هم همين واژه واقعاً منحوس «براي» به جاي «متعلق بودن» است که چون جاي دملي چرکين بر صورت چون قرص ماه زبان فارسي جا انداخته و اخيراً چنان متداول و عام شده که در روزنامه ها و خبرگزاري هاي رسمي هم به کرات استفاده مي شود، درحالي که هر کس اندکي زبان فارسي بداند، مي داند «اين ليوان براي حسن است» مطلقاً غلط است و هرگز نمي تواند جايگزين و ترجماني باشد براي «اين ليوان مال حسن است». اين يک نمونه رايج از بلايايي ا ست که لهجه «من درآوردي» تهراني - و نه طهراني - بر سر زبان فارسي آورده است.

اما مقصودم از اين مقدمه طولاني ناگزير اشاره به جايگاه لهجه ها بود که علاوه بر آنکه حامل خرده فرهنگ هاي «ايرانشهر» هستند، با استيلاي همه جانبه لهجه و گويش تهراني بر زبان و ادب

فارسي - که به مدد گسترش رسانه ها و امپراتوري بلامنازع ايشان اتفاق افتاده است - پاسداران راستين زبان فارسي و قابليت هاي آوايي و زباني و واژگان اصيل و به شدت کاربردي آن هستند. اکنون اين لهجه هاي فارسي هستند که فارسي تر از لهجه پايتخت نشينان اند. يکي از سرفرازترين اين لهجه ها، لهجه شيرازي ا ست؛ لهجه يي که گره خورده و عجين شده است با شعر و ادبيات و بيش از ساير لهجه ها آهنگين و خوش آواست. تصور اينکه شاعران بزرگ و مفاخر ادبي مان سعدي و حافظ نيز به اين لهجه - البته نه دقيقاً همين لهجه معاصر ما- سخن مي گفته اند، شوق انگيز است. حتي بنابر قولي شيخ اجل نيز روزگاري اشعاري به لهجه شيرازي گفته است. اما سنت شعر گفتن به لهجه محلي - که در فرهنگ فولکلور ريشه دارد و عشاير و ايلات کوچ نشين سردمدار اين سنت هستند - در قرن اخير به دلايلي که مهم ترينش تثبيت جايگاه شاعران صاحب ديوان از طريق نشر گسترده تر اشعارشان بود، رونق بيشتري گرفته است. مشهدي ها، کرماني ها، اصفهاني ها، يزدي ها، دليجاني ها و بسياري ديگر از مردم نواحي مختلف ايران، شاعران شهره و محبوبي دارند که به زبان محلي شعر مي گويند. در ميان اين شاعران شايد جدي ترين و محبوب ترين شان بيژن سمندر شاعر خوش قريحه شيرازي ا ست.

او در ميان مردم شيراز محبوبيتي شگفت انگيز دارد و کمتر خانه يي هست که دفتري از سروده هاي او در آن نباشد و کمتر شيرازي تباري هست که شعر يا دست کم ابياتي را از اشعار او از بر نباشد. شهرت او البته محدود به زادگاهش نيست، او در ميان غيربومي ها نيز شناخته شده است و اشعار شيرازي اش به سبب محتوا و نوآوري هاي شعري اش خواننده بسيار دارد. دکتر بيژن سمندر برخلاف اغلب شاعران «بومي سرا» که افرادي عامي و اغلب فاقد سواد و دانش آکادميک بودند- و حتي هنوز هستند- و شعرهايشان را از روي غريزه و بيشتر به قصد ترويج واژگان و لهجه محلي خود مي سرايند، شعرهاي شيرازي خود را با جديت و تسلطي که بر شعر و قوانين و قواعد کلاسيک آن دارد، سروده است. اشعار او به دور از غلط ها و سکته هاي وزني هستند و مي توان آنها را به معناي واقعي کلمه شعر توصيف کرد. او در شعرهاي خود علاوه بر بازي زباني و به کار بردن لحن و گويش و کلمات بومي در فضاسازي و توصيف تصويرها نيز به شدت شيرازي ا ست. اشعار اغلب شاعراني که شعر به لهجه مادري خود مي سرايند تنها در شکل و صورت بومي است و کمتر محتوايي نشأت گرفته از فرهنگ خطه متبوع خود دارد. تا حدي که مواجهه با اين اشعار را نمي توان به مواجهه يي جدي در حيطه فرهنگ و ادب تبديل و توصيف کرد. اين قبيل اشعار اغلب مضاميني تکراري دارند که به هر لهجه و گويش و زبان ديگري نيز مي توانستند سروده شوند. اما فرهنگ غني شيرازي چنان در اشعار بيژن سمندر تنيده شده که حتي مخاطب غيربومي را نيز تحت تاثير قرار مي دهد، گويي شهر شيراز خود به زبان آمده باشد. تصويرها، دغدغه ها، کنايات و اشارات، عکس ها، توصيفات، آداب و آيين ها، غذاها، روابط، رفتارها و اطوارها و مکان ها در شعر سمندر به شدت شيرازي است. عطر بهارنارنج را مي توان در ميان کلماتش حس کرد آن هم با تغزل و شاعرانگي که گذشته از اشعار فولکلور محلي، در اشعار شاعران بومي سراي سده اخير کم نظير است. در اشعار بيژن سمندر معشوق و بهشت و مخاطب شهر شيراز است و همين ويژگي ا ست که شعرهاي او را به سمبل شيراز امروز تبديل کرده است. سمندر نزديک به نيم قرن است که شعر مي گويد و اکنون مي توان ادعا کرد که بومي سرايي پس از او مرتبه و منزلتي تازه يافته است. او با همان جديتي اشعار شيرازي خود را سروده که هر شاعر موفق و پيگيري اشعاري به زبان فارسي متداول. به همين سبب است که مي توان از او و شعرهايش به عنوان متر و معيار و سنگ محک آزمودن اشعار محلي ديگر خطه ها استفاده کرد.

سمندر که از سال هاي پيش از انقلاب در امريکا زندگي مي کند و اکنون به سبب بيماري پارکينسون خانه نشين شده، در حوزه هاي ديگري نيز فعال و صاحب منزلت است. او ترانه سراست و ترانه مشهور «گل سنگ» از سروده هاي اوست. او در دانشگاه هاي شيراز و ملي واشنگتن تحصيل کرده، سال ها در راديو در شوراي شعر و ترانه بوده، سردبير کميته هاي نمايش و جوانان راديو ايران بوده و در دهه 50 نيز مجله پربار «فرهنگ و مردم» را سردبيري کرده است. او تار نيز مي نوازد و دو آلبوم با ساز و شعر خواني اش منتشر شده.

کتاب هايش پرندوش، شعر شهر، شعر شيراز، شيراز از گل بهتر و به ياد شيراز نام دارند. به اضافه فرهنگ کوچکي از لغات و اصطلاحات شيرازي. يکي از مشهورترين اشعار سمندر مثنوي «سفره شيرازي» است که در آن نام غذاها، خوراکي ها و اسباب و ابزار سفره مرم شيراز برده شده و اغلب شيرازي ها آن را از بر هستند. اين شاعر توانا اکنون مدتي ا ست به دليل شدت گرفتن بيماري اش در بيمارستاني در لس آنجلس بستري است، به همين دليل تلاشم براي سخن گفتن با او به قصد غني تر کردن اين معارفه به نتيجه نرسيد. به اميد آنکه زودتر سلامت خود را بازيابد و بتواند مردمي را که سال هاست منتظر انتشار اثر تازه يي از او هستند سيراب کند. چند سطر از شعري را که من غيرشيرازي نيز مجذوب و شيفته آن شده ام، نقل مي کنم.

«اي شهر شاعر پîروîرو، شيراز از گل بهترو/ کو شاعرو، کو دلبرو، کو ساقيو، کو ساغرو/ کو پîرگلو، کو بلبلو، کو دشتً ياسم و سمبلو/ کو نهرً آبو، کو پïلو، کو زمزمه شاخه تîرو/ جïمعوي تابسون داغً داغ، شيرازياي گïل، هم اياغ/ دلخوش زيرً بïنگاه تو باغ، يار ئي بîرو، تار او بîرو/ اي شهر شاعر پروîرو، اي شهر ازعالم سîرو، شيرازً چون گل پîرپîرو/ کو عاشقت، عاشق تîرو، کو بيژن سمندرو؟
به راستي در موقعيت هاي عادي احتمال وقوع چه حوادثي هست
اميرحسين خورشيدفر

اصلاً نمي خواهم روغن داغش را زياد کنم. همه مي دانند که وقتي دو روز پشت سر هم باران ببارد کم کم دل و روده شهر به هم مي ريزد و لشکريان پرصلابت و خشمگين گند و کثافت از مخفيگاه هاي هميشگي شان مي ريزند بيرون و تا جايي که دست شان برسد را فتح مي کنند. اولش از حمله هاي چريکي کوچک به خانم هاي شيتان پيتان آغاز مي شود. گند و کثافت دسته هاي کوچکي تشکيل مي دهند که آماده جهش و به گند کشيدن مانتو خانم ها و شلوارهاي خط اتودار آقاياني هستند که دوست دارند شبيه مردان موفق روي تبليغات تيغ هاي خودتراش باشند. فحش و بد و بيراه فقط مال چند ساعت اول است. بعدش همان هايي که از کوچک ترين لکه يي روي لباس شان به هم مي ريزند مجبور مي شوند شالاپ شالاپ در مسيرهاي آب گرفته راه بروند. حتي وسواسي ترين آدم ها هم وقتي آب از سرشان بگذرد وقتي ببينند دور و برشان همه دارند دست و پا مي زنند يک جوري ته دل شان خوش شان مي آيد. اما حمله هاي لشکر متعفن و بوگندو لحظه به لحظه بيشتر مي شود. همه مان ديده ايم جوي ها و کانال هاي فاضلاب که دريچه هاي مشبک دارند، همان ها که با کمال احترام و آرامش زباله هاي ما را فرو مي دهند وقتي باران ببارد و طغيان کنند، چقدر زننده و دل آشوبه کننده هرچه خورده اند را پس مي دهند وسط خيابان و بعدش هم انواع سرو صداي بي ادبانه و غيرقابل تحمل را تحويل مي دهند. بدتر از همه، حتي بدتر از اينکه پشت چراغ قرمز چهارراهي باشي که مسير همه تهراني ها يک جوري به آن مربوط مي شود، اين است که سوار ماشيني باشي که راننده اش خريت مي کند و دل را به دريا مي زند و در يک زيرگذر که آب جمع شده بقيه را که توي شيش و بش هستند، کنار مي زند و زرتي هم ماشينش خاموش مي شود. اين آشوب سالي يکي دو بار اتفاق مي افتد نه بيشتر به همين خاطر است که وقتي باران مي گيرد پيرمردهايي مثل خسرو صبري که در اعماق وجودشان بي تاب هر به هم ريختگي و پريشاني هستند با اميد فراوان به آسمان نگاه مي کنند و مي گويند؛ « بزار بباره براي کشاورزان و دامداران.» انگار طرف مقابل شان که مثلاً شاپور باشد و نگران که عصري ترافيک مي شود ناخواسته در روند تحويل برکت به زمين اخلالي ايجاد کرده باشد و لازم باشد پيرمرد سرد و گرم چشيده يي مثل خسرو صبري به او تذکر بدهد؛ «بزار بباره...» خسرو صبري احتمالاً خودش را در صف طويلي از آدم هاي معقول و دورانديش مي بيند که بسته باران را دست به دست مي کنند تا به کشاورزها و دامدارها برسد. اين صف متشکل است از پيرمردهاي منصف و خوش قلب و موسفيد که انگار روي پلکان نامرئي تا آسمان ايستاده باشند. هرکدام که محموله را دريافت مي کند با لبخند و تعظيم و رضايتمندي آن را به کسي که روي پله پاييني ايستاده، تحويل مي دهد. هيچ بعيد نيست کل اين جماعت همزمان مشغول خواندن ترانه هاي محلي باشند اما در همان سالي يکي دو بار که باران دو سه روز بدون انقطاع مي بارد و همه شهر کلافه مي شوند خسرو صبري و ديگر کسبه منطقه از اينکه پياده رو باريک جلوي مغازه شان به شکارگاه تبديل شده، لذت مي برند. شاپور صبري ديده است که پدر 70ساله خرازش و البته بقيه مغازه دارها سيخ هاي درازي را که براي بالا بردن کرکره به کار مي رود، دست مي گيرند و روي پله جلوي مغازه مي ايستند و موش هاي خاکستري چاق و چله يي را که آب از اعماق فاضلاب و جوب ها بيرون کشيده، شکار مي کنند. خسرو صبري شکارچي قابلي است. با آن سن و سال و چشم و چارش خوب ياد گرفته که نيزه اش را زير گلوي موش هايي که آمده اند روي جدول سيماني فرو کند. همه يادشان هست که سه سال قبل خسرو صبري در باراني ترين شب سال لاشه سه تا موش را کنار هم چيد. قبول دارم اين حرف اصلاً منطقي نيست که بگويي خسرو صبري آرزوي باران در سر داشت که بايستد روي پله جلوي خرازي اش و نيزه پرت کند سمت موش ها. چيزي که دنبالش هستم و قاعدتاً اين راه خوبي براي اثباتش نيست، اين است که مطمئنم به رغم تمام غرغرها، بد و بيراه ها، نچ نچ کردن ها، دير به مقصد رسيدن ها، به هم خوردن برنامه ها، کثيف و زشت و نامنظم شدن ها و غيره و با وجود اينکه خانم هاي زيادي هستند که بدون برو برگرد راست مي گويند که توي ترافيک سردرد مي گيرند يا مرداني که از عصبانيت بي خود و بي جهت وسط خيابان کنار مي زنند و با هم گلاويز مي شوند و خيلي چيزهاي ديگر تهراني ها از هر به هم خوردن نظمي و جا به جايي و بالا و پايين شدني مثل لحظه رگ به رگ شدن يا وقتي خلال دندان در پيچ و خم دندان کرم خورده يي به عصب برخورد مي کند، لذت مرموزي را تجربه مي کنند.
اين هم از اين
سروش صحت

دور و برمان پر از ماشين است. گاهي يکي از ماشين ها کمي جلو مي رود و ماشين ديگري جايش را مي گيرد و کنار دستمان مي آيد، گاهي ما چند قدم جلو مي رويم و به ماشين ديگري مي رسيم. خيلي از ماشين ها يک سرنشين دارند. توي اين ترافيک، اين همه وقت تک و تنها حوصله شان سرنمي رود؟ شايد به موسيقي گوش مي دهند، يا به کار و بارشان فکر مي کنند، يا به مشکلاتشان. چه همه فکر، چه همه مشکل. توي خيلي از ماشين ها هم دو نفر نشسته اند. بعضي از اين دونفرها با هم حرف مي زنند، بعضي از اين دونفرها مي خندند، بعضي هايشان هم با هم حرف نمي زنند. چه همه ماشين، چه همه آرم، چه همه ارتباط دور و بر تاکسي ماست. مردي که جلوي تاکسي نشسته بود به ماشين بغلي که زن و مردي در آن با هم حرف مي زدند، نگاه کرد و گفت؛ «خوش به حالشون. من که تمام زندگي ام تنها بودم.» مردي که پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «خوش به حال شما.» مرد جلويي گفت؛ «چه خوش به حالي؟ مردم از تنهايي. تمام عمرم تنها بودم، تو رستوران تنها، تو کافي شاپ تنها، تو خانه تنها. کوه مي رم تنها، دريا مي رم تنها، سينما مي رم تنها، مي خوابم تنها، بيدار مي شم تنها، مردم ديگه، دلم مي خواد يکي باشه که باهاش حرف بزنم...» مردي که پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «الان دارين حرف مي زنين ديگه. من بدبخت هيچ وقت تنها نيستم. دلم لک زده براي يه ذره تنهايي. تو رستوران چهار نفر دور و برم اند، کافي شاپ ميرم هستن، تلويزيون مي بينم هستن، سينما ميرم هستن، کوه ميرم هستن، دريا هستن، تو دشت هستن، تو دره هستن، مي ترسم موقع مردنم هم تنها نباشم، دارم خفه ميشم.» راننده گفت؛ «هر دوش بده.» مردي که پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «پس ما چه غلطي بکنيم؟» راننده گفت؛ «نمي دونم والله... زندگي همينه ديگه. صبح تا شب فقط بايد بدوي، خسته هم که شدي باز بايد بدوي.» جواني که آن طرف من نشسته بود، گفت؛ «دويدن هم فايده يي نداره. من دونده ام. امکانات براي دونده ها هم خيلي کمه. نه زمين، نه مربي، نه حمايتي. الان شما نگاه کنيد ما اين همه جوان بااستعداد داريم ولي هيچ وقت تو دو که مادر ورزش ها هم هست حرفي براي گفتن نداشتيم.» راننده گفت؛ «بفرماييد. اين هم از اين.»
عناوين اين صفحه
لهجه ها پاسداران زبان و مروري بر اشعار بيژن سمندر
به راستي در موقعيت هاي عادي احتمال وقوع چه حوادثي هست
اين هم از اين

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام