پنج شنبه، 9 آبان 1387 - شماره 1807
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
گفت وگو با مهرداد فلاح
«بحران مخاطب»

ترکيب غلطي است

مهرداد فلاح (متولد 1339) شاعر، منتقد و نظريه پرداز معاصر است. آثار او عبارتند از؛ تعليق، در بهترين انتظار، چهار دهان و يک نگاه، گزينه اشعار، دارم دوباره کلاغ مي شوم، نسل پنجم؛ چشم اندازهاي تازه در شعر امروز، از خودم، بريم هواخوري، شناسنامه هاي تازه مي خواهند کلمات (گزينه شعر، که در دست چاپ است) و شاعر از آسمان به خيابان قدم گذاشت ( مجموعه يي از نقدها، مقالات و نظريات او در زمينه تغيير و تحولات شعر فارسي که در دست چاپ است). ناگفته نماند آن چيزي که در سه، چهار سال اخير از فعاليت هاي ادبي او بازتاب پيدا کرده است، در فضاي مجازي (اينترنت) و وبلاگ هاي سه گانه يي است که در يکي از اين وبلاگ ها کارهاي شعري جديدش را با عنوان «خوانديدني» ارائه مي کند که ويژگي هاي گرافيکال و برجسته يي دارد. دو وبلاگ ديگر هم در حوزه نقد و نظر و صحبت هاي ديگر درباره شعر است. موضوع «بحران مخاطب» در شعر امروز فارسي بهانه يي شد تا با او به گفت وگو بپردازم.

علي حسن زاده

- گسستي بين مخاطبان و شعر امروز ما افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاريخي دارد؟

«بحران مخاطب» در زمينه شعر وجود ندارد؛ تا زماني که شعر توليد مي شود و نوشته مي شود. ما نمي توانيم از «بحران مخاطب» سخن بگوييم زيرا همراه با توليد شعر، مخاطب هم توليد مي شود. زماني که من شعر مي نويسم اگر در درون خودم يک مخاطب فرضي نداشته باشم که سخن مرا درک کند و نسبت به من واکنش مناسب نشان بدهد، نمي توانم اثري توليد بکنم. اگر در کار هنري طرف گفت وگو وجود نداشته باشد اثر هنري شکل نمي گيرد؛ من در اثر تجربه يي که در طول سال ها در زمينه آفرينش شعر به دست آورده ام به اين نتيجه رسيده ام که جايگاه مخاطب با جايگاه خواننده متفاوت است. اين چيزي که اکنون و طي اين سال ها به عنوان «بحران مخاطب» در فضاي ژورناليست ادبي ما رواج يافته است به اشتباه نامگذاري شده است. ما بايد بگوييم آيا شعر امروز دچار بحران خواننده است يا نه؟

- البته در گفت وگويي که اخيراً با علي باباچاهي داشتم او درخصوص اين موضوع گفت؛« ترکيب «بحران مخاطب» را خود من در دهه 70 در عرصه شعر امروز مطرح کردم.»

علي باباچاهي اشتباه کرده است زيرا اين ترکيب غلط است. مخاطب با شعر توليد مي شود. يکي بيشتر نيست و با هر شعري که توليد مي شود مخاطبش هم در درون همان شعر توليد مي شود و جزء عناصر متشکله يک شعر هست. پس همواره وجود دارد اما بحث خواننده فرق مي کند يعني شما شعري را که توليد مي کنيد ممکن است آن مخاطبي که در درون شعر توليد شده است بعداً در بيرون با خوانندگان خاصي که آن شعر را مي خوانند منطبق بشود و ممکن هم است که عکس اين قضيه پيش بيايد، يعني خواننده مي تواند مخاطب باشد، مي تواند مخاطب نباشد زيرا الزامي وجود ندارد. موضوع «بحران خواننده» مساله يي متفاوت است که مي شود راجع به آن بحث کرد که چرا ارتباط شعر امروز فارسي با خوانندگان دچار اخلال و اختلال شده است. من پيش از اينکه به اين بحث بپردازم بايد بگويم خوانندگان شعر در هر نقطه از جهان گروه نسبتاً کم شماري هستند زيرا اگر کارکردهاي جانبي شعر مثل کارکردهاي آموزشي، اخلاقي، فلسفي و جامعه شناسي و... را از شعر سلب کنيد از تعداد مراجعان به شعر کاسته خواهد شد اما اگر شما شعر را در حوزه زيبايي شناسي پيگيري کنيد به نظر من به ماهيت بحث خودمان نزديک تر مي شويم زيرا من معتقدم شعر هميشه هنر خاصي بوده است و خواندن شعر و درک و ارتباط گيري با آن به پس زمينه هايي نياز دارد که آن پس زمينه ها بايد در خواننده مفروض وجود داشته باشد تا بتواند آن ارتباط شکل بگيرد يعني ما نمي توانيم صرفاً به اين دليل که شعر هنري است که با کلام نوشته مي شود و همان زباني را که ما با آن گفت وگو مي کنيم کم و بيش در شعر هم مي بينيم، پس تصور کنيم مي شود با شعر ارتباط گرفت. شعر يک سازمان زيبايي شناسي وسيع دارد و تمام تاريخ شعري که امروز نوشته مي شود و شعر حرفه يي که در هر روزگاري نوشته مي شود، چکيده يي از آنچه را که در شعر گذشته به وجود آمده است در خودش دارد و خواننده يي مي تواند از آن شعر لذت بيشتري ببرد که نسبت به آن چکيده پيشين آگاهي داشته باشد تا بتواند آنها را در درون شعري که امروز دارد مي خواند کشف کند يا به عبارت ديگر يک شعر حرفه يي که امروز در زبان فارسي نوشته مي شود بي شک تمام سرگذشت زبان فارسي را که در شعر فارسي اتفاق افتاده است به نوعي به خوانندگان تذکر مي دهد و اينها به مقدماتي نياز دارد، به آموزش نياز دارد. من به تجربه خودم رجوع مي کنم؛ من در آغاز نوجواني که شروع کردم به خواندن اشعار حافظ، در اشعار حافظ روي من بسته بود، بعداً که با ادبيات کلاسيک خودمان محشور شدم و نسبت به آن آگاهي کسب کردم، آهسته آهسته اين در باز شد و دنياي شاعرانه حافظ را درک کردم. اين اتفاق در زماني که به خوانش آثار نيما يوشيج مي پرداختم هم افتاد يعني هنگامي که خوانش را آغاز کردم، در اين اشعار به رويم بسته بود اما در عين حال در همان زمان با شعر شاملو مي توانستم ارتباط بگيرم يا همين طور شعر فروغ. اين به معناي اين نبود که اشعار نيما يوشيج بد بوده است بلکه من هنوز خواننده شعر نيما نمي توانستم باشم زيرا مقدماتي را بايد طي مي کردم که مي رسيدم به آنجا که آن سازمان زيبايي شناسي را بتوانم هضم کنم. منظورم اين است که خوانندگان تقسيم بندي مي شوند زيرا خوانندگان متفاوتند و ما سطوح گوناگوني را در بين خوانندگان شعر داريم همان طور که شعر ما سطوح مختلفي دارد. اکنون شعر کلاسيک توليد مي شود، شعر نيمايي، شعر سپيد و همين طور هم تجربه هاي جديدتر. من اکنون ديگر نمي توانم خواننده غزل امروزي باشم زيرا به من لذت کافي نمي دهد و برانگيختگي کافي در من توليد نمي کند يا حتي من از شعر محافظه کار و رايج نئوکلاسيکي که در حوزه شعر سپيد توليد مي شود و ممکن است خيلي ها از آن لذت ببرند، لذت نمي برم پس من خواننده آن شعر نيستم. البته ممکن است آن کتاب را تهيه کنم و تورقي هم بکنم اما اين حرکت من براي کسب اطلاع است، نه براي کسب لذت هنري. شاعر در لحظه سرودن شعر فقط مي تواند دغدغه آن مخاطبي را داشته باشد که در درون شعر توليد مي شود و نمي تواند دغدغه خوانندگان احتمالي شعر را داشته باشد زيرا آن خوانندگان احتمالي را بايد فرض بکند و اصلاً آن خواننده احتمالي کي هست؟ شمايي يا يک شاعر ديگر يا بقال سر کوچه است، کي هست؟ من چگونه مي توانم حدس بزنم خواننده اين شعر چه کسي خواهد بود. من نمي توانم لحظه آفرينش شعري را با اين دغدغه منحرف بکنم و به شعر خودم لطمه بزنم. در لحظه سرودن شعر مبحث خواننده و غيره و ذلک نمي تواند دغدغه شاعر باشد. اين مساله يي است که پس از توليد شعر ممکن است بروز کند و وقتي شما از من شاعر در مورد اين مي پرسيد که چرا خوانندگان شعر امروز فارسي کم هستند يا چرا کتاب ها به چاپ هاي متعدد نمي رسند و... به نظر من شاعر نبايد پاسخ اين سوال ها را بدهد. پاسخ اين سوال ها را ممکن است جامعه شناس بدهد يا دست اندرکاران حوزه نشر و سياست هاي نشر کشور، زيرا بايد آمار گرفت، بررسي کرد و اطلاعات دقيق تري به دست آورد و به نتايج دقيق تري رسيد که راهگشا باشد. من بر حسب تجربه ام و حدس و گمانم مي گويم اگر ما چيزي به عنوان «بحران خواننده» داريم بخشي از آن محصول نابساماني هايي است که در حوزه نشر کتاب و سياست هاي فرهنگي کشور با آن درگير هستيم؛ از سانسور و مميزي بگيريد تا فقدان ناشر براي شعر.

ما چهار تا ناشر درست و حسابي نداريم که براي شعر کار کنند يا بخشي از کار اصلي شان مربوط به شعر باشد يا در اين زمينه برنامه يي ريخته باشند، نظرسنجي و بازارسنجي کنند يا چهارتا کتاب شعر توليد کرده باشند که پس از آن ببينم چه واکنشي توليد مي شود. اول بايد کتاب شعر به درستي توليد شود بعد عرضه شود تا آن وقت ببينيم چهارتا خواننده دارد يا نه. بخش ديگر آن مربوط است به منتقدان، نظريه پردازان و مفسران شعر که چقدر توانسته اند فعاليت کنند يا فعاليت مي کنند تا بستر گسترده تري را براي تجربه هاي جديد شعري ايجاد بکنند تا بدين سان زيبايي ها و محسنات آن را دريابند و آن را به ديگران شرح بدهند و توصيه بکنند.

- آيا عملکردهاي منتقدان شعر امروز سبب توليد اين بحران شده است؟ البته اين موضوع را با توجه به اين مساله مطرح کردم که منتقدان حرفه يي دهه هاي قبل مثل محمد حقوقي و... درخصوص شعر امروز ما سکوت کردند که نمونه يي از عملکردهاي منتقدان و شاعران اينچنيني را ابوالفضل پاشا در کتاب «حرکت و شعر» شرح داده است و البته ناگفته نماند در گفت گويي که اخيراً با حافظ موسوي داشتم او درخصوص اين موضوع گفت؛ «بيش از اينکه به آن منتقدان قبلي انتقاد بکنيم بايد به خود اين نسل انتقاد بکنيم که چرا منتقدان خودشان را از دل خودشان بيرون نداده اند و البته کم نبوده است مواردي که شاعري که خودش راجع به کار خودش نقد بنويسد و در مطبوعات چاپ کند و کم نبوده است مواردي که شاعري خودش با خودش گفت وگو کرده باشد و در مطبوعات چاپ کند.»

من راجع به اين قضيه در گذشته سخن گفته ام که زماني که شعر دچار تغيير و تحول هاي مهم و اساسي مي شود، اين تغيير و تحولات به گونه يي هست که شکل شعر را بسيار تغيير مي دهد يا به عبارت ديگر تازه مي کند. اين اتفاق سبب مي شود بخشي از خوانندگان حرفه يي شعر نتوانند با اين پديده تغييريافته و دگرگون شده ارتباط مناسبي پيدا کنند و اينجا است که نقش منتقدان پراهميت مي شود براي اينکه اين خلاء و اين گسست رابطه بين خواننده حرفه يي و شعر پيشرو و تجربي و دگرگون شده هر روزگار را منتقد تيزهوش و تيزبين مي تواند سريع پر بکند يا به عبارت ديگر اين منتقد است که مي تواند با درک منشاء اين تغيير و تحولات در الگوهاي زيبايي شناسي تازه يي که در شکل يافتن شعرهاي پيشرو معاصر دخيل هست، آگاهي را که يافته است نسبت به اثر،به خوانندگان حرفه يي منتقل کند و برايشان شرح دهد که آقا اين است ماجرايي که در اين شعر ها اتفاق افتاده و اگر شکل اين شعر ها تغيير کرده است معنايش اين نيست که اين اشعار نسبت به آن اشعاري که تو دوستش داشتي از خلاقيت کمتري برخوردارند. اين شعرها به اين سبب به نظر تو اين گونه مي نمايند که بر اساس الگوهاي زيبايي شناسي که تو به آن عادت کردي توليد نمي شوند و اين باعث مي شود هنر تغيير شکل بدهد. به نظر من خود زندگي هم اين گونه است زيرا زندگي مدام در حال تغيير است و آدم ها با شيوه ها و گونه هاي تازه تري با زندگي برخورد و اين زندگي را تجربه مي کنند و در نتيجه واکنش شان هم متفاوت مي شود که در کار هنري شان هم بازتاب اين تغيير و تحولات را مي بينيم. سخن ديگر اينکه اگر شعري از روي دست شعرهاي موفق قبلي نوشته شود، کار خلاقي نيست و خواندنش هم نياز به زحمت و خلاقيت ندارد. من معتقدم شعر خلاق به خواننده خلاق و تيزبين نياز دارد و خواننده خلاق و تيزبين را منتقدان خلاق و تيزبين مي توانند توليد کنند يا به آنها کمک بکنند که سريع تر به خلاقيت لازم براي مواجهه با اين کار خلاقه جديد در زمانه شعر برسند. اين اتفاقي بوده است که در دو دهه قبل در شعر فارسي افتاده است ،يعني شکل شعر فارسي بسيار تغيير کرده و همين طور هم محتوايش و ديگر اينکه رويکردهايش هم بسيار تغيير کرده است. اما منتقداني که بتوانند اين تغيير و تحولات را در قالب نظريه ادبي و نقد دسته بندي کنند و شرح بدهند نتوانستند با اين شتابي که شعر دچار تغيير و تحول کرد خودشان را منطبق کنند اما ما در آغاز راه و هنگامي که اين تغيير و تحولات را در شعرمان احساس و اجرا مي کرديم از منتقدان نسل هاي گذشته توقع داشتيم بتوانند زيبايي هاي نهفته در اين شعر را دريابند و اين را براي خوانندگان توضيح بدهند اما ظاهراً اين توقع بيجا بود زيرا آن منتقدان به آن تيپ شعر خواندن و شعر نوشتن عادت کرده بودند و سن و سال شان هم متفاوت بود و نوع زندگي هايشان هم به گونه يي نبود که بتوانند خودشان را به اين زندگي که نسل جوان تر در زمينه شعر داشت تجربه اش مي کرد، برسانند. منظورم اين است هر نسلي در شعر همچنان که شاعران خلاق خودش را به وجود مي آورد بايد منتقدان خلاق خودش را هم به وجود بياورد اما در تاريخ شعر معاصر دنيا يا به عبارت ديگر از دوره مدرنيسم به اين طرف به هر نقطه از جهان که شما نگاه بکنيد شاعران برجسته و بزرگ که سبک جديدي را آغاز کرده اند خودشان نقش منتقدان و نظريه پرداز را ايفا کرده اند.

- مانند تي اس اليوت

بله، از اليوت تا نيما يوشيج و هرکس ديگري. البته ممکن است بعضي ها کتاب نظري مدوني توليد کرده باشند و بعضي ها هم ممکن است اين کار را نکرده باشند اما هنگامي که گفت وگوها و نوشته هاي پراکنده شان را مي گذاري در کنار هم به يک نظريه ادبي نزديک مي شوي پس هيچ عيبي ندارد که شاعر در عين حال راجع به کار خودش سخن بگويد، خاصه شاعراني که تجربه هاي جديد و اوضاع جديد را پيشنهاد مي کنند بي شک موظفند حتي از ديد من و ناچار ند که راجع به چند و چون آثارشان سخن بگويند و اگر قرار باشد منتظر بمانند که منتقداني اين وظيفه را به عهده بگيرند، ممکن است آن رابطه گسسته بين خواننده و شعر، گسسته تر از اين چيزي که هست، بشود و بعد اين را در نظر بگيريم که هنر، هر هنري که باشد و در هر ژانري که توليد شود براي اينکه بتواند زندگي کند به محيط و فضاي کافي و مناسب براي زيستن خودش احتياج دارد که بخشي از اين فضا از طريق همين گفت وگو کردن ها، نوشتن ها در مورد تجربه ميسر مي شود زيرا در کشورهاي پيشرفته تر که نهادهاي حامي هنر در آنها کاملاً جا افتاده است و سازمان هاي اجتماعي نقش مناسبي در زمينه هنري ايفا مي کنند خود به خود فضا توليد مي شود ولي در کشورهايي مثل مادر زمينه شعر، دانشگاه ها کمترين نقش را ايفا مي کنند. در مورد هنر معاصر و غيره و ذلک خب طبيعي است که بار مسووليت بر دوش خود هنرمند ها هم بيشتر مي شود. در اين زمينه خاص يعني هنرمند علاوه بر اينکه بايد بر کار خودش تمرکز بکند و آن را توليد بکند، ناچار است براي فضاسازي کار خودش کوشش بکند و اين مي تواند توانفرسا باشد ولي من بر خلاف حافظ موسوي که در آن گفت وگو گفته است؛ اين نسل نتوانسته است منتقدان بزرگي توليد بکند معتقدم اين نسل منتقدان برجسته يي توليد کرده است، اما همان مشکلي که دامنگير شاعران اين نسل شده است براي چاپ و عرضه مناسب آثارشان، دامنگير آن منتقدان و نظريه پردازان شده است. در 15 ، 16ساله اخير مقالات درخشان بسياري توليد شده است. در شعر فارسي خود من خيلي فعاليت داشتم، مقالات متعددي نوشته ام و کتاب من هم که مجموعه يي از آن مقالاتم در زمينه تغيير و تحولات شعر فارسي است قرار است توسط نشر نويد شيراز چاپ شود. در نيمه دوم دهه 70 بخش عمده يي از مقالات من در نشريات ادبي آن دوره چاپ مي شد و گفت وگو هاي مستمري که من يا علي عبدالرضايي يا ابوالفضل پاشا داشتيم در زمينه همين تغيير و تحولات موثر بوده است و آدم هاي ديگري مثل محمد آزرم و... خيلي فعال بودند.

-عنايت سميعي چه؟

سميعي تا يک جايي توانست همسوي اين تغيير و تحولات پيش بيايد. اما پس از آن در نوشته هايش رويکرد به گذشته دارد و محافظه کاري آزارنده يي در نوشته هايش به چشم مي خورد و آن آدم ها از نسل چهارم به هيچ عنوان نتوانستند خودشان را با اين تغيير و تحولات همسو بکنند. يک زماني سپانلو از کتاب دوم من با عنوان در بهترين انتظار، خيلي خوشش آمده بود و در کتاب هزار و يک شعرش هم هشت تا از آن شعرها را گذاشته است و سبب نزديکي من با ايشان همين کتاب بود يا هوشنگ گلشيري يا حتي خود حقوقي، بعضي ها از آن تجربه هاي من بيشتر خوش شان آمده بود تا اين کارهايي که بعداً در کتاب «چهار دهان و يک نگاه» و «دوباره دارم کلاغ مي شوم» انجام دادم که باعث دشمني شد. آنها من را در آن کتاب شاعر مي ديدند اما در «چهار دهان و يک نگاه» شاعر نمي ديدند. در «دوباره دارم کلاغ مي شوم»، مي گفتند؛ «اينها ديوانه اند.» حتي رضا براهني که در چهره خودش و در نسل خودش واقعاً راهگشا بود بعداً در اين سال ها هيچ نقشي در اين ماجراها که در شعر ما گذشت، نتوانست ايفا کند. آن چشمداشت از منتقدان نسل هاي قبل توسط شاعران نسل هاي ما چشمداشت نادرستي نبود به هر حال ما از زيردست همان شاعران بيرون آمده بوديم و طبعاً دلمان مي خواست آنها آثار ما را ببينند و اگر لذت و زيبايي و خلاقيتي در آثار است آنها هم تاييد کنند.

اين خواست غيرطبيعي نيست ولي به لحاظ تاريخي من گمان مي کنم هر نسل اين توقع را بايد از خودش داشته باشد، همان طور که آثار خودش را توليد مي کند در تفسير و تاويل و نقد هم کوشا باشد و منتقدان خودش را بيافريند که اين اتفاق افتاد و سخن ديگر اينکه براي من به عنوان يک شاعر که سال هاست که در لحظه سرودن شعر به هيچ وجه مخاطب شعر خودم را شاعران و منتقدان نسل هاي پيش نمي بينم پس از سرودن شعر هم هيچ دغدغه يي ندارم اين شعري را که توليد کردم حقوقي ببيند يا نبيند، براي من حتي رضا براهني و ديگران هم مهم نيستند زيرا من در حال حاضر ارتباطم را با نسل پيش از خودم گسسته ام و اين به اين سبب است که من رو به جلو دارم و آن مقداري که از آنها بايد مي آموختم و ياد مي گرفتم، آموختم و ياد گرفتم و اکنون مي بينم که آنها چيزي ندارند که به من اهدا بکنند البته من همچنان کنجکاوي خودم را دارم و آثارشان را کم و بيش دنبال مي کنم يعني اين طور نيست که من خودم را در يک انزواي خودساخته گرفتار کرده باشم ولي مي خواهم بگويم به عنوان يک شاعر ديگر انتظاري از شاعران و منتقدان آن نسل ندارم. من دلم به اين خوش است که تو و امثال تو شعر من را بخوانند و لذت ببرند. يا به عبارت ديگر من خواهان اين هستم که شعر من خلاق به نظر برسد براي نسل جديد تر از من؛ براي بچه هاي جواني که بسيار هم خلاق هستند و اصلاً ارتباطم معطوف شده است به همين بچه ها، جوان هايي که خيلي خوب فعاليت دارند و اذهان شان باز تر است و با کارهاي جديد خلاقانه تر برخورد مي کنند و دانش بيشتري هم دارند. حتي بسياري مواقع مي بينم دانش وسيع تري دارند نسبت به آدم هاي نسل هاي قبل و اين خوب است و مزيتي است براي نسل شما، وقتي من با شماها محشور هستم، با نسل بعد از خودم محشور هستم و اين کمک به من مي کند در جايگاه يک شاعر؛ يکي اينکه من را متوجه حساسيت هاي نسل جديد تر مي کند که از دل زندگي شان دارد بيرون مي آيد و متعلق به آينده است و اگر من به عنوان يک هنرمند قرار است اين حساسيت ها را در آثارم بازتاب بدهم بايد اين حساسيت ها را درک کنم دومين اين است که اين اتفاق من را جوان تر مي کند يعني من وقتي با نسل هاي جوان تر از خودم در ارتباط هستم اين انرژي و جسارتي را که در اين نسل مي بينم جذب و خودم را تقويت مي کنم و در آثارم هم سعي کرده ام اين ويژگي را بازتاب دهم و کار من و شعر من بيش از اينکه معطوف به گذشته باشد مربوط به آينده است و بيشتر از سوي نسل جوان تر استقبال مي شود تا آدم هاي سن و سال دار تر و اکنون هم اين را تو بهتر مي داني که بخشي از مباحث ادبي و قلمرو نقد و نظر در زمينه شعر منتقل شده است به فضاي مجازي (اينترنت) و در وبلاگ هاي ادبي، سايت هاي ادبي، بيشترين فعاليت را منتقدان در مورد شعر انجام مي دهند.

- و البته با بيشترين مخاطب ها.

و بيشترين مخاطب ها را. همان طور که در جاي ديگر هم صحبت شد اينترنت محسنات مهمي دارد که از جمله بهترين ويژگي اش اين است که آنجا مميزي حداقل به آن شدتي که در فضاي کاغذي رسمي اينجا وجود دارد آنجا وجود ندارد و مافيا، دسته بندي ها و محفل گرايي هاي کاذبي که در فضاهاي رسمي وجود دارد آنجا شکسته مي شود خود به خود و ارتباط گيري با خواننده ها و شاعران ديگر به سهولت ممکن است و به راحتي مي شود نظر داد و نظر گرفت و واکنش ها را سنجيد که به نظر من يک موقعيت ويژه است که مي شود از آن بهترين بهره ها را برد و سخن ديگر اينکه ما اکنون نمي توانيم زندگي شعر فارسي را محدود کنيم به حوزه کتاب و نشريات و اگر از اين موضوع شناخت نداشته باشيم و دنبالش نکنيم از بخش عمده يي از چيزي که در شعر فارسي امروز دارد اتفاق مي افتد غافل مي مانيم و اگر داوري کنيم داوري ما داوري ناقصي است.

اگر نسل من پانزده سال پيش نياز به اين داشت که توسط بعضي از آدم هاي مهم نسل قبل از خودش تاييد شود که تاييد را گرفتيم با پشتکاري که در نوشتن داشتيم و با همه سختي هايي که وجود داشت براي چاپ کتاب و عرضه آثار توانستيم آثارمان را عرضه کنيم و کتاب ها را چاپ کرديم و البته حمل بر خودستايي نشود ولي يکي از کتاب هايي که بسيار در موردش نقد نوشته شد در بين کتاب هاي خودم کتاب «دارم دوباره کلاغ مي شوم» بود که اينها نشان دهنده اين است که بر خلاف صحبت هايي که برخي از دوستان سابق و دشمنان کنوني شعر پيشرو اين روزها در نشريات عنوان مي شود مثل آقاي مسعود احمدي که در جايي صحبت کرده بود و نسل ما را به بي سوادي و فقدان خلاقيت متهم کرده بود بر خلاف آن نظر، آن سه چهار چهره شاخص نسل ما در شعر نه تنها خودشان و شعرشان را تثبيت کردند بلکه به شهرت کافي هم رسيدند. گيرم اين شهرت برايشان سودي نداشت ولي به هر حال اين شهرت وجود دارد و خيلي از شاعران نسل هاي قبل که سن و سال بيشتري دارند و کتاب هاي بيشتري توليد کردند نه شعرشان آنقدر تاثيرگذار بوده است نه ايده هايي که مطرح مي کردند. هنرمند با خلاقيت و جسارت و تجربه گري مي تواند جايگاهي به دست آورد و نمي تواند با دست نويسي و تقليد کردن شعر رايج و عادي شعر گفتن جايگاه ويژه يي در هنر پيدا کند. حتي اگر بهترين مطبوعات و بهترين آدم ها و بيشترين امکانات پشت شعرشان باشد ولي اگر شعرشان فاقد خلاقيت و تازگي باشد زود از بين مي رود. و آن دشمنان موضوع «بحران خواننده» را براي سرکوب جريان هاي شعري پيشرو، مطرح مي کنند.
از خودم تا همه
اسباب بازي
ناهيد طباطبايي

حميد که از راه رسيد، بابک جيغ زد و تند تند چهار دست و پا، رفت طرفش. حميد کفش هايش را درآورد و جعبه کادو را گذاشت جلوي بابک. بابک يک کمي اين طرف و آن طرف شد و بالاخره نشست و با مشت هايش محکم زد روي جعبه کادو. بابا و عمو که کنار شوفاژ نشسته بودند و شطرنج بازي مي کردند، با حميد سلام و احوالپرسي کردند، زيرچشمي نگاهي به جعبه انداختند و به بازي ادامه دادند. حميد گوشه کاغذ کادو را پاره کرد تا بابک ياد بگيرد. بابک گوشه کاغذ را گرفت و محکم به طرف خودش کشيد و تکه يي از آن را توي دهانش کرد. عمو که زن و بچه ندارد، گفت؛«باز رفتي و برايش آشغال خريدي، حيف پول نيست که مي دهي به اين خرت و پرت ها؟» حميد که سرکيف بود، گفت؛«آدم پول را مي خواهد که خرج زن و بچه اش بکند ديگر.» و با ديدن بابک که دست هايش را مثل بال کبوتر تکان مي داد، خنديد. من که مي ترسيدم عمويم از حرف حميد ناراحت بشود، به او چشم غره رفتم. اما حميد اشاره کرد که بي خيال و از بابا پرسيد؛«آقاجان چند دست برديد؟» بابک که تمام کاغذ ها را کنده بود و توي دست هايش مچاله کرده بود، حالا از صداي خش خش کاغذ غش غش مي خنديد. اين بار بابا و عمو هر دو به او نگاه کردند و خنديدند. توي دلم گفتم؛«چه عجب،» و رفتم تو آشپزخانه که به مامان کمک کنم. مامان براي شام خورش آلواسفناج درست کرده بود، و حالا گذاشته بود تا جا بيفتد و داشت آب روغن پلو را مي داد. از توي يخچال کاهو و خيار و گوجه فرنگي درآوردم تا سالاد را درست کنم. مامان گفت؛«بابات اينها هنوز مشغول شطرنج هستند؟» گفتم؛«بله، چه جور هم. حميد هم براي بابک اسباب بازي خريده و آورده. عمو هم باز غر زد.» مامان خنديد. عمو عادت داشت. ما هم اين را مي دانستيم. مامان گفت؛«آن وقت ها هم هر وقت براي تو چيزي مي خريديم، غر مي زد.»

وقتي رفتم سفره را بيندازم. بابک کاغذ را کنار انداخته بود و داشت با خود جعبه بازي مي کرد. هنوز نتوانسته بود در جعبه را باز کند. به حميد گفتم؛«بابا در اين جعبه را باز کن، بچه دلش آب شد.» يکدفعه بابا گفت؛«داداش، مات» و با ذوق دست هايش را به هم کوبيد و چهار دست و پا رفت کنار بابک نشست و گفت؛«حالا خودم برايت باز مي کنم.» انگار از اينکه به اندازه کافي سر برادرش را گرم کرده بود، وجدانش راحت شده بود و حالا ديگر مي خواست با نوه اش بازي کند. وقتي رفتم توي آشپزخانه مامان گفت؛«باز ماتش کرد؟» سر تکان دادم. مامان زير لب گفت؛«اين بابات هم مثل بچه ها است، هر چي بهش مي گويم اقلاً وقتي اينجا مهمان است يک دست بهش بباز، به گوشش نمي رود.» خنديدم و گفتم؛«ظاهراً ماجرا خيلي مهم تر از اين حرف ها است.» مامان دو ظرف خورش کشيد و به من هم گفت که برنج را بکشم. وقتي برگشت، داشت مي خنديد. گفت؛«بابات دارد جعبه را باز مي کند و بابک دست مي زند. حميد هم نشسته با عموت شطرنج مي زند.» برنج را که بردم تو ديدم يک آدم آهني دارد روي فرش راه مي رود و کنترلش دست حميد است. بابا هم چهار دست و پا دنبال آدم آهني راه افتاده و بابک غش غش مي خندد. عمو هم ديگر حواسش به شطرنج نيست و زيرچشمي آدم آهني را نگاه مي کند. حميد با ديدن من پيروزمندانه خنديد. انگار خودش آدم آهني را اختراع کرده بود. داشتم بشقاب ها را مي چيدم که عمو گفت؛«نگاه کن تو را به خدا، بچه هاي حالا چه کيفي مي کنند. باباي ما يک سال تمام وعده مي داد که اگر نمره هات خوب بشود، اگر پسر خوبي باشي، اگر چنين و چنان باشي، عيد برايت توپ مي خرم. بعد هم نمي خريد.» برگشتم به آشپزخانه و فکر کردم حالا لابد بابا ماجراي فوتبال بازي کردن با کاج را پيش مي کشد و بعد عمو از توپ پسر حاج آقا مي گويد که به هيچ کس نمي دادش و بعد...

داشتم برنج را مي کشيدم که صداي خنده بابا و عمو و بابک پيچيد تو هال. به مامان گفتم؛«مي گويي ياد چي افتاده اند؟» مامان شانه بالا انداخت و خورش را کشيد توي ظرف و گفت؛«کشيدي؟ بجنب الان يخ مي کند.» هول هول برنج را کشيدم و رفتم ببينم چه خبر است. دم در سالن، شاخ درآوردم. بابا و عمو دو طرف اتاق نشسته بودند و حميد آدم آهني را نوبتي تا جلوي آنها پيش مي برد و تا مي خواستند بگيرندش، از آنها دورش مي کرد. بابا به عمو مي خنديد و عمو به بابا. حميد هم به جفت شان. بابک هم کنار صفحه شطرنج نشسته بود و با اشتهاي تمام فيل سفيد را مک مي زد. من و مامان نگاهي به هم کرديم و سر تکان داديم.
عناوين اين صفحه
«بحران مخاطب»
اسباب بازي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام