پنج شنبه، 2 آبان 1387 - شماره 1802
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: صفحه آخر
افسانه فريدون


عليرضا معتمديwww.alirezamotamedة¾ة³ص;i.com



صبح باراني سي ام مهر 1384که شوکت خانوم خدمتکار خانواده گله، جسد «آقاي دکتر» را در سرسراي ويلاي کوچک و قديمي اش در متل قو پيدا کرد، بار اولي نبود که فريدون گله مي مرد. او بيست و چند سال پيش از آن نيز مرگ را تجربه کرده بود. زماني که در اوج جواني و پويايي، خلاف جهت مهاجرت گسترده هنرمندان به خارج از کشور و اغلب به لس آنجلس، با هزار اميد و آرزو A.L به تهران بازگشت تا بتواند در جامعه يي با ارزش هاي انقلابي جديد باز هم فيلم بسازد و سخن بگويد. او پيش از انقلاب در اغلب فيلم هايش تزلزل پايه هاي اجتماعي حکومت پهلوي را که با مدرنيزاسيون بي مهار از ارزش هاي عرفي و سنتي فاصله گرفته بود، پيش بيني کرده بود. اما محاسبات او اشتباه از کار درآمد، او نه در آغازين سال هاي دهه 60 که با مرگ پدر به شدت در ايران تنها شده بود و فشارهاي اقتصادي فراواني را تحمل مي کرد، اجازه کار يافت و نه در دهه هاي 70 و 80 که بسياري از همکاران و هم سلکان پيش از انقلابش به سينما بازگشته بودند، اجازه فعاليت و فيلمسازي به دست آورد. در حالي که او نه تنها جزء فيلمسازان فيلمفارسي سازي که به عنوان نمادهاي سينماي پيش از انقلاب از آنها ياد مي شود دسته بندي نمي شد بلکه از جمله کارگردان هاي معترض به مناسبات اجتماعي حاکم بر کشور به حساب مي آمد. او براي ادامه فعاليت هايش موقعيت و جايگاه مناسبي را که در امريکا داشت رها کرد و به وطن بازگشت، اما سرنوشت براي او تقدير ديگري رقم زده بود. او اجازه کار نيافت اما اميدش را از دست نداد و ماند به اميد روزي که سوءتفاهم ها برطرف شود و بتواند دوباره پشت دوربين قرار بگيرد. زيرا هرچه که نبود او از بسياري «سمبل هاي فيلمفارسي» که در سينماي پس از انقلاب همچنان بازي مي کردند و فيلم مي ساختند، کمتر مستوجب تنبيه و محروميت به نظر مي رسيد. شاهين اقبال اما هرگز بر شانه هاي اين تحصيلکرده سينما در امريکا ننشست. صبر و اميد و ايمانش به آينده، راه به جايي نبرد و در عوض رفته رفته منزوي و تنها شد. در روزگاري که هر کس کلاهش را دودستي چسبيده بود که توفان تحولات سر و کلاه را با هم نبرد، ديگر نه همکاران و دوستان قديمي يادي از او مي کردند و نه مطبوعات اندک سينمايي رغبت و دليلي براي سراغ گرفتن از او داشتند. اينچنين بود که رفته رفته هاله يي از افسانه گرد زندگي و شخصيت او تنيده شد. نسل جديد علاقه مندان به سينما و حتي منتقدان جوان فيلم، ديگر با نام او آشنا نبودند و در مجامع جدي سينمايي و مطبوعاتي هم وقتي ندرتاً سخن از او مي رفت کسي چندان خبري از او نداشت. نه مي دانستند او در شمال ايران نفس مي کشد و نه حتي مطمئن بودند که زنده است. 10 سال بعد چند سينماگر که در شمال کشور فيلم مي ساختند، و از بازي روزگار فيلمي هم نام يکي از واپسين ساخته هاي او ، ويلاي بزرگ و ساحلي مادرش را که پيش از انقلاب لوکيشن برخي از فيلم هاي فريدون و دوستانش بود و اکنون سال ها بود که ديگر چندان از آن استفاده نمي شد، به عنوان محل فيلمبرداري خود انتخاب کردند و چنين شد که سينماي ايران پس از سال ها از يکي از با استعدادترين فيلمسازان خود خبر گرفت. فريدون گله عوامل آن فيلم را به ناهاري ميهمان کرد تا عطش دانستن آنها را پيرامون خود فرونشاند. اما او در سال هاي عزلت و تنهايي چنان تغيير کرده بود و در عرفان شخصي و ديدگاه فلسفي که زمينه هايش را هم به وضوح پيش از آن داشت، غرق شده بود که با تصويري که ميهمانانش از او در ذهن خود داشتند کوچک ترين شباهتي نداشت. چنين بود که شرح اين ملاقات کوتاه دهان به دهان در دفاتر سينمايي نقل شد و بنا بر سنتي نامطلوب، هرکس چيزي بر جزئيات آن افزود و از آن کاست، تا بالاخره داستان به اينجا رسيد که فريدون گله در سال هاي تنهايي اش در جنگل زندگي کرده و چنان تعادل روحي و رواني خود را از دست داده و خلوت گزين شده است که تمايلي به حضور در جمع و صحبت با آدم ها ندارد و اين افسانه عامه پسند و باب طبع اذهان تلخ انديش و روياپرداز نزديک به يک دهه تمام آن چيزي بود که سينماي ايران از فريدون گله مي دانست، البته اگر کسي او را به ياد مي آورد. رفته رفته کيفيت آن ديدار نيز به دست فراموشي سپرده شد و باز فريدون گله که همکاران تازه اش را در آن نيمروز سرد پاييزي به ضيافت فراخوانده بود تا شايد پيوندي دوباره ميان او و سينمايي که همچو ديوي تمام زندگي اش را به کام خود کشيده بود برقرار شود، به فراموشي سپرده شد. فراموشي که مهرش چون سرنوشتي محتوم بر پيشاني تقدير او نقر شده بود.10 سال ديگر هم گذشت و اين بار نسل تازه يي از علاقه مندان به سينما پا به عرصه گذاشتند که به مدد فراگير شدن نوارهاي ويدئو اغلب فيلم هاي گله را ديده بودند و حيرت زده از اين که چرا از چنين فيلمساز توانايي کمترين اثر در تحليل ها و تاريخ نگاري هاي سينماي ايران ديده مي شود به جست و جوي او پرداختند. اين بار اما افسانه ها از اين فيلمساز دورافتاده تصويري کم و بيش شبيه به تارزان يا دست بالا عارفان فيلم هاي ماوراءالطبيعه ساخته بود. جست وجوها بالاخره نتيجه داد و گروهي از گزارشگران جوان مجله اکنون توقيف شده گزارش فيلم پرسان پرسان فريدون گله را در متل قو، اين شهر سياحتي و زيباي شمال کشور يافتند. مردي که نه تنها منزوي و مردم گريز نبود بلکه مردمان بومي شهر-که اکنون سلمان شهر نام گرفته بود- به خوبي او را مي شناختند. با او حشر و نشر داشتند و او را به سبب کارهاي نيکوکارانه اش خوب به ذهن سپرده بودند. او را «آقاي دکتر» لقب داده بودند و مفتخر بودند به اينکه مردي چون او همسايه شان است. گزارش اين ملاقات منتشر شد و دوران عزلت و تنهايي به سر آمد. فضاي سياسي و اجتماعي باز شده بود و حالا بسياري از رفقاي قديمي برخلاف گذشته به ديدن او راغب بودند. رفقا او را دوباره به جمع خود کشاندند و اميدش دادند به روزگار تازه يي که پيش رو دارد. او ثروتمند بود و همين کافي بود که رفقايي که در اوج شهرت و موفقيت در دهه 60 هيچ سراغي از او نگرفته بودند، حالا در عصر بازنشستگي و بيرون از گود ماندن، او را احاطه کنند. فريدون با قلب پاک و افکار بزرگي که در سر داشت به رفاقت ها اعتماد کرد و خود را به دست آنها سپرد. با اين وجود اين دهه تازه نيز که واپسين سال هاي زندگي او را دربرمي گرفت، برايش با محنت و دشواري همراه بود. هرچه که بود او باز هم نتوانست به مقصود برسد. سينما همچو رويايي دور از دسترس او بود و او هرچه مي دويد به آن نمي رسيد. شرح مصائبي که در اين سال هاي آخر از جانب رفقاي قديمي تازه يافته بر او گذشت - و من خود از نزديک شاهد و ناظر همه آنها بودم- در اين يادنامه کوچک نمي گنجد، اما نمي توان از گفتن اين جمله گذشت که فريدون گله، مردي که مي توانست سينما و فرهنگ سينمايي مان را غني تر از پيش کند، قرباني فرهنگ دون پرور و منفعت طلبانه يي شد که در آن هر کس به فکر خويش است. او از دل افسانه ها آمد و هرچه تلاش کرد و جنگيد تا تصويري واقعي از خود بسازد باز به افسانه ها تبعيد شد. حتي مرگ غافلگيرکننده اش در 62سالگي نيز طعنه به افسانه ها مي زد. اين بار اما افسانه مردي که پس از خوابي بيست ساله همچو اصحاب کهف، دوباره به ميان آدمياني بازمي گشت که روزگاري آنها را مي شناخت اما غريب اينکه ديگر به جاي شان نمي آورد. آنها عوض شده بودند و ارزش هاي شان رنگ و بوي تازه يي به خود گرفته بود. فريدون گله اما تغيير نکرده بود. در تنهايي و عزلت براي آنکه خودش بماند جنگيده بود و ارزش هاي متعالي اخلاقي و فرهنگي اش را حفظ کرده بود، اما حيرت آور آنکه آنقدر همه چيز تغيير کرده بود، که او که شبيه ترين و وفادارترين فرد بود به ارزش هاي موصوف، غريب و گمشده به نظر مي رسيد. او با اکنون به زبان گذشته سخن مي گفت و کدام اکنون است که گذشته خود را بازشناسد؟ چنين بود که او براي آخرين بار مرد درحالي که رفته رفته افسانه هاي تازه يي پيرامون مرگش در حال ساخته شدن است. روحش شاد.
بي استعدادها
اميرحسين خورشيدفر

مدتي است هيچ کدام مان کار نمي کنيم. من مي گفتم کارمان پيش نمي رود. هادي که با وجود تند تند حرف زدن و فرزبازي اش در تغيير جهت هاي ناگهاني بحث کردن به هرحال حرفش را به در و ديوار نمي زند و سالم به مقصد مي رساند تذکر داد؛ «نمي کنيم. درسته؟ هيچ کاري نمي کنيم نه اين که پيش نمي ره. و در نتيجه پيش هم نمي ره.» البته راستش من خيلي در «ما» گفتنم او را، هادي را، لحاظ نکرده بودم. اما اگر «ما»ي من زير صاعقه قضا و قدر بود که شعاع و وستعش نامعلوم است «ما»ي او- همان که کاري نمي کند- سرشماري شده و دقيق بود. به همين خاطر بلافاصله عضويت در قبيله آدم هايي را که مدتي است هيچ کاري نکرده اند و در اين هيچ کاري نکردن شان اگر نه تعمد دست کم آگاهي بوده است پذيرفتم. تنها مساله جزيي يادآوري اين بود که هادي دقيقاً چکار مي کرده که حالا نمي کند. هادي ده، دوازده سال و سه، چهار سال پيش دو دفتر شعر چاپ کرده بود و از قبل آنها همان ميزان توجهي را جلب کرده بود که هر کس از جيب مبارکش سرمايه بگذارد ککش نگزد جلب مي کند. در واقع راستش براي شعر گفتن هادي ضرباهنگ لاک پشت وار تفنني را منظور کرده بودم و فکر نمي کردم وقفه يي در مسير پيش بيايد. براي او چشمه خلاقيتي قائل نبودم که خشک شده باشد احتمالاً کلمني چيزي تو ذهنم بوده که روزي هم خالي مي شود و دمرو مي گذارندش در معرض آفتاب. اما ظاهراً همين جوري ذره ذره و زنبوري براي خودش بالاخره مرتبه يي دست و پا کرده بود. اين از ادب و متانت هادي بود که غفلت مرا از وضعيت خودش چپانده بود در چنين جمله يي که با دلسوزي و تاسف آميخته شود و حالت درد دل داشته باشد. من که بين دوستان و هم دوره يي ها مقسم نقش و مقام بودم در مورد بعضي ها کوتاهي کرده بودم. يعني به شامه خودم اعتماد کامل داشتم و ديگر استعلام نمي کردم که فلاني چه کرده و چه نکرده. هادي از آن اقليتي بود که به شرافتمندانه ترين وجه خودش را بالا کشيده بود. مرا هم محترمانه در جريان گذاشته بود که مدار سابق کفاف چرخ اوضاع فعلي را نمي دهد. بايد از بعضي ها قطع اميد کرد. هادي نمي آيد بگويد عبدي تو اصرار داري که شاعر بودن مرا نبيني در حالي که ما پا گذاشته ايم به ميانسالي و بايد تا کي صبر کنيم که شاپور صبري نقاش بشود؟ ( و معلم نقاشي نماند.) منظورم اين است که اصولاً تهاجمي نيست و نمي آيد توي شکم آدم. ولي خوب فکر مي کند که آن تاييدها شامل زيرسبيلي رد کردن و ارفاق و محبت بوده و بنابراين مشکوک است. شاپور صبري که جربزه يک دانشجوي

20 ساله را ندارد که تابلوهايش را جمع کند و نمايشگاه بگذارد و کارش شده سابيدن يکي تو پرده آخر پس کي بايد به لقب شکست خورده مفتخر شود. هادي مظلوم نمايي هم مي کند ولي بالا غيرتاً نظرش اين نيست که شاپور صبري زمين بخورد براي من بلکه مثل شاگرد مدرسه يي است که فکر مي کند چون ته کلاس نشسته بايد موقع حاضر و غايب سرپا بياستدو داد بزند که از بدشانسي غيبت نخورد. آن هم چون روزهايي پيش آمده که معلم مرتکب اشتباه شده. هادي که 10 سال پيش شعرهايش از فرط بي مزگي و ساده لوحي گوش و جان مشتاق ما را مي پلاساند حالا لابد دست و ذهنش را آنقدر تربيت کرده که تکه هاي ملايم تلنگرواري در بزنگاه چرت و پرت هايش سوار کند که به به و چه چه ملت را در بياورد. (قبول دارم که لحنم درست نيست اما خيلي حرصم مي گيرد از اين تله هاي کلامي که مي تپانند وسط يک جمله بي دردسر، مثل يک اسباب بازي که بسته اش شبيه آدامس بود و ضامنش بر مي گشت روي انگشت آدم) اما مهم تر از همه اينها، مدتي است هيچ کدام مان کار نکرده ايم. در واقع اگر هادي وارد بحث نمي شد و در اين وانفسا اين حجم را به احراز هويت هنري اش اختصاص نمي داد چيزي که از اول توي سر من بود يک جور کاريکاتور است. هفت، هشت نفر آدم که حرفه شان يا مشغوليت شان مثلاً کار هنري يا فکري است و از يک روزي به بعد يا در طول مثلاً يک هفته همه شان متوجه مي شوند که از کار افتاده اند و دريغ از يک لحظه آفرينش و خلاقيت و اينها. همه مسدود شده کله شان. باز شايد درست تر باشد بگويم گرفتار چنان تنبلي و کم تحرکي شده اند که دستشان به کار نمي رود. براي خود من اينجوري است که هر چيزي را بر کار اصلي ام مقدم مي دانم با اين استدلال که از اين حواشي خلاص شوم و بروم سر اصل مطلب اما اصل مطلب هيچ وقت فرانمي رسد بس که کار بيهوده مي کنم. در واقع حرفه اصلي ام مثل هويجي مرا خرانه پيش مي برد در حالي که حقيقتاً بايد اراده کنم و جستي بزنم و هويج را ببلعم.
منتظرم
سروش صحت

مردي که کنارم نشسته بود گفت؛«پس واقعاً تاکسي سوار مي شين» «بله» مرد گفت؛«اول ها نوشته هاتون بد نبود ولي تازگي ها عجيب و غريب شدن» پرسيدم؛«عجيب و غريب يعني چي؟» گفت؛«يعني ادا، اطوارش زياد شده» بعد گفت؛«داستان بايد ساده و کوتاه و تاثيرگذار باشه» گفتم؛«اگه مي تونستم کوتاه و ساده و تاثيرگذار بنويسم که خوب بود» مرد گفت؛«اگه دور و برت را نگاه کني، پر اينجور چيزهاس». بعد نگاهش را از من گرفت و گفت؛«يه نفر بود که من خيلي دوستش داشتم، خيلي... يه روز اومد گفت ما ديگه نبايد همديگه رو ببينيم، من گفتم باشه... الان چند ساله که از صبح تا شب ميرم سرکار، شب ها که ميام خونه تنهايي يه شامي درست مي کنم، مي خورم و زود مي خوابم که زودتر فردا بشه.» پرسيدم؛«واقعاً؟»
عناوين اين صفحه
افسانه فريدون
بي استعدادها
منتظرم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام