سه شنبه، 30 مهر 1387 - شماره 1800
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با حافظ موسوي
اوضاع مايوس کننده نيست

علي حسن زاده

شعر امروز ما «ناشر» اندک دارد و آن اندک ناشراني که گهگاه اثري از شاعري منتشر مي کنند، البته در تيراژي اندک، هزينه چاپ کتاب را از شاعر مي گيرند؛ نشريات ادبي و هنري اندکي هستند که به شعر امروز بها بدهند؛ شعر امروز ما «منتقد» اندک دارد و بسياري از منتقدان حرفه يي دهه هاي قبل در خصوص شعر امروز ما سکوت کرده اند. شاعران حرفه يي شعر امروز ما مثل مهرداد فلاح، ابوالفضل پاشا، علي باباچاهي، بهزاد خواجات، مسعود احمدي و... در مصاحبه ها و سخنراني ها و نوشته هايشان از اين وضعيت ابراز نارضايتي مي کنند و اين طبيعي است که با وجود اين وضعيت به اينترنت پناه ببرند و آثارشان را در آنجا منتشر کنند و از همه مهم تر اينکه شعر امروز ما «مخاطب» اندک دارد. به نظر مي رسد اين عوامل و عواملي ديگر دست به دست هم داده اند و منجر به توليد گسستي بين مخاطبان و شعر امروز شده اند که اين گسست منجر به ايجاد بحراني بسيار اسفناک با عنوان «بحران مخاطب» شده است. موضوع «بحران مخاطب در شعر امروز ما» بهانه يي شد تا در خصوص آن با حافظ موسوي به گفت وگو بپردازم. حافظ موسوي (شاعر معاصر و ناشر) در 15 اسفند 1333 به دنيا آمد. او از اعضاي کانون نويسندگان ايران است، وي مدتي دبير هيات تحريريه مجله کارنامه بود و اکنون به همراه شمس لنگرودي و شهاب مقربين، مدير انتشارات آهنگ ديگر است. آثار او عبارتند از؛ دستي به شيشه هاي مه گرفته دنيا (برنده جايزه ادبي گردون)، سطرهاي پنهاني، شعرهاي جمهوري، چهره هاي قرن بيستمي ايران، مهدي اخوان ثالث، زن، تاريکي، کلمات.

---

-نخست از بحثي جدال انگيز که در اين سال ها مطرح شده است آغاز کنيم؛ گسستي بين مخاطبان و شعر امروز ما افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاريخي دارد؟

شعر چه در گذشته و چه امروز هنري نخبه گرا است. خوانندگان شعر طيف گسترده و عمومي مردم نبوده اند. بنابراين اگر بخواهيم مشکل را آناليز کنيم و ببينيم از چه بخش هايي تشکيل شده، يک بخش اين است که در ذات شعر نخبه گرايي وجود دارد، يعني شعر هنري نيست که به راحتي با توده مردم تماس بگيرد، مگر اينکه از مسيرهاي پيچيده يي عبور کند و به فرهنگ مردم تبديل بشود آن وقت در اختيار بخش وسيع تري از مردم قرار مي گيرد. دومين مساله در طرح چنين سوالي از طرف شما و ديگراني که وضعيت امروز را با استقبالي که از شعر نو فارسي مثلاً در دهه هاي 40 و 50 شد مقايسه مي کنند، اين است که آن يک دوره طلايي در شعر فارسي بود. اين دوره از ديدگاه رويکرد مخاطب به نظر من استثنا بود و يکي از دلايلش هم در واقع اين بود که جامعه، جامعه يي بسته بود، رسانه ها وجود نداشتند؛ ساير هنرها کاربردهاي قوي نداشتند و شعر به علت خاصيت استعاري که داشت مي توانست همه اين وضعيت را پوشش بدهد و مخاطبان بالنسبه گسترده يي هم براي شعر فارسي وجود داشت. بنابراين وضع فعلي را اگر با آن دوره مقايسه کنيم، بايد اين تفاوت ها را در نظر بگيريم. سومين مساله هم اين است که ما نمي توانيم انکار کنيم که شعر بخش جدايي ناپذير از فرهنگ فارسي و فرهنگ مردم ايران است و طبيعتاً وقتي اين کشور به تنهايي پنج، شش شاعر بزرگ در سطح دنيا در کارنامه ادبيات کلاسيک خودش دارد؛ در کشوري که ديوان حافظ به اندازه قرآن در خانه هاي مردم وجود دارد، انتظار از شعر فارسي بيشتر است اما اگر در مقياس کلي در سطح جهان نگاه کنيد در نقاط ديگر جهان هم وضعيت بهتر از اين نيست يعني در فرانسه هم کتاب هاي شاعران سرشناسي که ما اخبارشان را مي شنويم در همين تيراژ پانصد، ششصد يا دست بالا هزارتا منتشر مي شود. دليل ديگر اين است که در دنياي مدرن و در حوزه ادبيات، رمان هنر اول است. مثلاً تئاتر هم در اغلب کشورهاي دنيا با حمايت هاي دولتي سرپا است. در نتيجه يک وضعيت عمومي هم در کل شعر وجود دارد. باز به اينها اگر بخواهيم چيز ديگري اضافه کنيم بايد اشاره کنيم اساساً مردم ايران کتابخوان نيستند يعني شما در وهله اول بايد انبوهي کتابخوان داشته باشيد تا از اين ميان انبوه يک درصدي هم شعر بخوانند. تيراژ رمان هاي ما چهار، پنج هزار است يا مثلاً اگر يک رماني خيلي شانس بياورد بيست هزار نسخه فروش کند که آن هم استثنا است. غير از يکي، دو کاري که اين سال ها به اين تيراژ دست پيدا کردند معمولاً رمان ها در حد سه، چهار هزار نسخه فروش مي رود اما در همين وضعيت فعلي کماکان هم آثار شاعران تثبيت شده ما مثل شاملو، فروغ و اخوان فروش مي کند و در اين بين آثار شاعران نسل هاي بعدي هم فروش مي کند. من به بحران مخاطب به آن شدت و حدتي که شما مطرح مي کنيد عقيده ندارم که بحران خاصي است و يک اتفاقي افتاده است که اين گونه شده، اين موضوع در گذشته هم وجود داشته است. اکنون فاجعه به آن صورت رخ نداده است و اگر فاجعه يي است به نظر من اين است که مردم ما کتاب نمي خوانند. اگر فاجعه هست به واقع اين است که فرهنگ در مملکت ما متاسفانه رو به افول است. به هزار و يک دليل؛ دلايل اقتصادي وجود دارد، دلايل سياسي وجود دارد، دلايل تاريخي وجود دارد، اين است که ما ملتي هستيم که به فرهنگ مان مي نازيم و مي باليم. متاسفانه اکنون در سطح کشورهاي منطقه خودمان عقبيم و نبايد انکار کنيم همين مردم همسايه ما در ترکيه تيراژ رمان هاي مثلاً نويسندگان شان مثل اورهان پاموک پيش از اينکه جايزه نوبل بگيرد يک چيزي حدود 10 برابر تيراژ بهترين آثار رمان نويس هاي ما است. يا شما اگر باز همين کشور هاي عربي را نگاه کنيد، عرب هايي که از ديد ما مثلاً مردماني عقب مانده اند تيراژ کتاب هاي شاعران شان برايمان غبطه برانگيز است. البته اين هم هست که آنها مجموعه يي از کشورهاي عرب زبان هستند. مثلاً در مصر آقاي نجيب محفوظ نوبل هم گرفته است و به تيراژي دست نيافتني شايد براي نويسندگان کشور ما دست يافته است، اين مجموعه را با هم در نظر بگيريم و فقط قضيه را آوار نکنيم سر شعر و فکر کنيم شعر دچار بحران است.

-از جايزه نوبل سخن به ميان آورديد، بي شک نويسندگاني که چنين جوايز جهاني را دريافت مي کنند، ادبيات شان جهاني شده است و خود اين جوايز معتبر هم تاثير بسزايي در جهاني شدن آثار يک نويسنده دارد؛ آثار اين نويسندگان در کشورهاي ديگر «ترجمه» مي شود و خود مساله «ترجمه» هم در افزايش تيراژ يک اثر نقش دارد، البته اين موضوع را از اين جهت مطرح مي کنم که ما براي مثال مثل ترک ها شاعري چون ناظم حکمت نداريم که آثارش جهاني شده باشد و آيا خود اين مساله گوياي اين نيست که ادبيات ما ظرفيت جهاني شدن ندارد؟

به نظر من حرف شما درست است، واقعيت اين است که در عرصه جهاني، شاعران عرب و ترک خيلي معروف تر از شاعران ما هستند. ببينيد اخيراً يکي از دوستان ما که از امريکا آمده بود، مي گفت يک آنتولوژي از شعر دنيا همه ساله درمي آيد که حتي شاعران پاکستان به زبان اردو در آنتولوژي شعر دارند اما شاعران فارسي در آن شعر ندارند حتي شاملو در آن شعر ندارد، فروغ در آن شعر ندارد. اين هم باز دو دليل دارد؛ يک دليلش اين است که متاسفانه حمايتي از ادبيات چه توسط اهل فرهنگ چه بنگاه هايي که اين کار را مي توانند بکنند، صورت نگرفته است. در حالي که ادبيات عرب يا همين ترک ها کارهاي بسياري براي شناخته شدن ادبيات خود کرده اند. در ايران کسي کاري نکرده است. دولت ها حمايت از فرهنگ و ادبيات را وظيفه خود نمي دانند. به اين دليل که هميشه نويسندگان و شعرا را رقيب خودشان مي دانند. در حالي که نويسنده و اهل قلم اصلاً دغدغه قدرت گيري سياسي ندارد. ولي به طور سنتي اين ديدگاه وجود دارد و ديگر اينکه متاسفانه در فرهنگ ما هيچ کسي چشم ديدن ديگري را ندارد يعني اگر کسي رفته در مثلاً اروپا نشسته است، ترجيح مي دهد کار خودش را ترجمه کند، کار دوستش را ترجمه کند و...

-احتمالاً اسمش مي شود باندبازي، درست است؟

بله درست است، يک بخشش هم اين است که متاسفانه در خود اهالي فرهنگ ايران هم حالا به هر دليلي يک مقدار تنگ نظري هايي وجود دارد که به شکلي ترجيح مي دهند کار خودشان و دوستان شان را انجام بدهند. يعني جرياني که بخواهد دغدغه ملي داشته باشد و ادبيات و فرهنگ ايران را در جهان عرضه کند عملاً وجود ندارد. اما شايد از همه اينها مهم تر اين است که چرا در دوره معاصر ادبيات ما مثل ادبيات کلاسيک جهاني نشده است. يکي از دلايلش اين است که در دويست سال گذشته در توليد فکر در دنيا مشارکت نداشتيم؛ شعر از خلأ در نمي آيد. ادبيات، داستان و رمان از خلأ درنمي آيد. اگر يک جامعه در مجموع در حال توليد فکر باشد بدون شک در سطح نخبگان فکري جامعه ايده هاي فلسفي شکل مي گيرد، جامعه شناسي توليد مي شود و همچنين علوم طبيعي. قاعدتاً در اين وضعيت شعر و هنرها رشد مي کنند. اما در آنچه اکنون وجود دارد هم به نظر من بارقه هاي اميد هست. يعني برعکس کساني که معتقدند شعر ما در حال اضمحلال است، اتفاقاً معتقدم با وجود فشارهايي که از همه سو بر انديشه ما ايرانيان وارد شده و تلاشي که مردم ايران- البته نخبگان و روشنفکران- براي تعريف مجدد مفاهيم زندگي، تفکر و هستي خودشان انجام مي دهند به همين سياق مي شود در مورد ادبيات هم نمونه هايي را نشان داد که خيلي نااميدکننده و مايوس کننده نيست.

-ابوالفضل پاشا در کتاب «حرکت و شعر» نوشته است؛ «براي مثال در سال 73 در جلسات «شعر امروز» که در خانه حسن صفدري برگزار مي شد، محمد حقوقي در خصوص شعر من و علي عبدالرضايي به اظهارنظر پرداخت و به نوعي متفاوت بودن اين شعرها را يادآوري کرد، اما حاضر نشد اين موضوع را بنويسد.» اين موضوع مصداقي از رويکرد منتقدان حرفه يي دهه هاي قبل نسبت به شعر امروز ما است که مي شود به عملکرد منتقدان ديگري مثل سيروس شميسا و... نسبت به شعر امروز تعميم اش داد. با توجه به اين مشي به نظر شما عملکرد اين منتقدان حرفه يي چه تاثيري در ساز و کارها و توليد «بحران مخاطب» دارد؟

در مورد نقد ادبي درست است. يکي از مشکلات ما در دو دهه اخير اين بوده که نقد ادبي همپاي توليد ادبي حرکت نکرده يک دليلش هم مربوط به گذشته است. نقد ادبي در ايران يک جريان نوپاست. يعني نقد مدرن به معناي جديد خود در ايران از زمان نيما شکل گرفته است، منتها نيما بيشتر نظريه پردازي کرده بعدها کساني آمدند و ما شاخه هايي از نقد داشتيم ولي نقد در ايران هميشه ضعيف بوده است. در دهه 50 با آقاي براهني و اسماعيل نوري علا و دستغيب و حتي آقاي آيتي و تعداد ديگري نقد جاني گرفت و دوراني از اين نظر هم مي شود گفت دوران طلايي به حساب مي آيد. هر کتابي که منتشر مي شد بلافاصله بازتاب داشت و موافقان يا مخالفانش ابراز نظر مي کردند. در همان دوران رويايي سپانلو، مجابي و ديگران در عين حال کار ژورناليستي مي کردند و نقد مي نوشتند. از دهه 60 به اين طرف اين وضعيت تضعيف شده است و دليلش اين است که آن منتقدان قبلي به ادبياتي که در روز توليد مي شد کمتر توجه کردند و اين شايد طبيعي بود.

-گاهي هم برخورد اين منتقدان با آثار شاعران سليقه يي بوده است، نه تکنيکي.

بله. شايد. اما اين انتقاد بيشتر از آنکه به آن گروه از منتقدان وارد باشد به خود نسل تازه وارد است که چرا از دلشان منتقدان جدي و تاثيرگذار متولد نشد.

-اما اين نسل، منتقدي مثل ابوالفضل پاشا را دارد و شاعر ديگري مثل مهرداد فلاح که با مقاله هايش و علي عبدالرضايي با سخنراني هايش در دهه 70 شعر امروز را به مخاطبان معرفي کردند.

يکي از کساني که در بررسي جريان نقد ادبي ايران در دهه 60 نبايد نام او را از قلم انداخت، عنايت سميعي است. عنايت سميعي تعداد زيادي نقد نوشت و بعضي وقت ها هم اصول نقد را تئوريزه کرد. در واقع جرياني که از دهه 60 پا گرفت، به نظر من نقش مهمي داشت. از آن دوره به بعد نسل ما به همراه همين دوستاني که نام برديد و ديگراني مثل رضاچايچي شروع کرديم در مطبوعات نقد نوشتيم. يک دوره در دهه 70 بخش زيادي از وقت مرا نقد نوشتن مي گرفت. در مطبوعات دوم خردادي، فضايي براي نقد ايجاد شد و چندين مجله ادبي به راه افتاد. من هم نقد مي نوشتم اما اينکه ما گناه را به گردن منتقدان حرفه يي قبلي بيندازيم با توجه به اينکه در بين خود همين نسل هم کم نقد و بررسي روي کتاب ها نوشته نشد...

-من با منتقد حرفه يي به مثابه کسي برخورد مي کنم که فعاليت مستمر در زمينه نقد ادبي داشته باشد. امروز رضا براهني و محمد حقوقي در زمينه نقد ادبي فعاليت نمي کنند و اين مساله اين سوال را به وجود مي آورد که آيا شيوه براهني در نقد آثار شاعران ديگر در آن دوران و محمد حقوقي در دهه هاي قبل مثبت بوده است؟

آنها همين الان هم فعاليت مي کنند.

-تصور مي کنم فعاليت آنها هم بيشتر معطوف به هم نسلان و دوستان خودشان است.

آقاي حقوقي در خانه نشسته است، نقد مي نويسد و کتاب منتشر مي کند و پولش را مي گيرد.

-محمد حقوقي براي سيمين بهبهاني مي نويسد؟

بله، چون چنين اثري با استقبال مواجه مي شود و فروش مي کند. شما اين جنبه ماجرا را در نظر بگيريد که يکي از مشکلات ادبيات ما اين است که وارد چرخه اقتصادي نشده است. زماني که به کارنامه آمدم مطلبي نوشتم و گفتم آقا ما منتقد حرفه يي نداريم. دلمان مي خواهد در کارنامه يک جريان نقد حرفه يي راه بيندازيم. نقد حرفه يي هم مستلزم اين است که بنده يا مثلاً فرض بفرماييد آقاي مشيت علايي که نقد رمان مي نوشت و دوره يي هم خيلي فعال بود تمام وقت و جدي برويم سراغ نقد. مشيت علايي مخصوصاً در حوزه رمان نقدهاي خوبي مي نوشت ولي خب مشيت علايي کسي است که مي خواهد زندگي کند. وقتي شما به مشيت علايي مي گوييد آقا اين رمان مثلاً 800 صفحه يي را بخوان و رويش يک نقد 10 صفحه يي بنويس خب مشيت علايي بايد 20 روز وقتش را سر اين کار بگذارد. سوال من اين است پس زندگي اش را از کجا تامين کند. ادبيات ما بايد بتواند يک جوري مخصوصاً در حوزه رمان از نظر اقتصادي راهي پيدا کند. اثر ادبي کالاي فرهنگي است و کالاي فرهنگي هم بايد تقاضا داشته باشد يعني کسي بتواند سفارش بدهد، ناشر بتواند پول پايش بگذارد و کالا توليد شود. در حوزه شعر هم با همين مشکل مواجهيم. به نظر من فقط در اين صورت است که جريان نقد فعال و پويا به وجود مي آيد وگرنه بايد بنشينيم و منتظر باشيم تا...

-فکر مي کنم باز هم مثل دهه 70 باري که بر دوش منتقدان بايد باشد بر دوش شاعران گذاشته شده.

بله، در قبل هم اينجوري بوده است

-اين درست است يا غلط؟

درست يا غلط بودنش دردي دوا نمي کند.

-من مي خواهم به نتيجه برسم.

من مي گويم اين مشکلي را حل نمي کند چون اين وضع موجود است. من توصيفي حرف مي زنم. من مي گويم بايد منتقد از دل يک جريان دربيايد يعني مثلاً فرض بفرماييد که در همين جريان شعر دهه 70 و جرياني که از دهه 70 درآمد بايد چهار تا منتقد متولد مي شد. البته من فکر مي کنم آن جريان کار خودش را کرده و به ثمر رسيده است و در جامعه بازتاب دارد. نگاه مي کنيد ميانگين دستاوردها در بدنه شعر فارسي به طور کلي جذب شده است، منتها ممکن است کساني در مسيرهايي پيش رفته باشند که آنقدر که فکر مي کردند به مقصد نرسيد. چه آقاي حقوقي چه آقاي براهني تاييد يا تکذيب مي کردند نتيجه فرقي نمي کرد نمي خواهم بگويم بي تاثير است. در اين نسل که شما مي گوييد منتقدي ندارد شاپور جورکش هم هست. مطالبش را بخوانيد در اين سال ها نقدهاي درجه يکي نوشته. نگوييد نقد نوشته نشده.

-منظور من اين است که نقدي خارج از رابطه در ادبيات نوشته نشده است و بي شک در اين باندبازي حق خيلي ها ضايع شده است.

من به عنوان يک شاعر دلم مي خواهد در جامعه يک جريان نقد ادبي پويا وجود داشته باشد و با کار من برخورد بکند و بنويسد و يک چشم اندازي را برايم باز کند. اتفاقاً من آدمي هستم که اصلاً با منتقدان هيچ گونه خصومتي ندارم و يکي از دلايلش اين است که در طول اين سال ها همواره بخشي از انرژي ام را صرف نقد ادبي کرده ام. همه اينها را در کنار هم بايد ديد. در مملکتي که کتاب شعر مثلاً فرض بفرماييد هر شاعري با هر مقدار اسم و رسمي که در طول اين سال ها پيدا کرده به سه هزار نسخه هم نمي رسد. شما نمي توانيد انتظار نتايج عجيب و غريب داشته باشيد. در رمان هم همين است. اين همه رمان نويس در طول اين سال ها شروع کرده اند به کار. جامعه به طور غريزي به رمان نويسي ما واکنش نشان مي دهد. ببينيد خيلي از دوستان شاعر ما گله مي کنند مي گويند آقا چرا اين همه جايزه رمان وجود دارد اما يک جايزه شعر وجود ندارد. خب اين دليلي دارد يعني ببينيد در واقع چه دستور ناگفته يي هست چه توافق اعلام نشده يي هست که براي رمان هم چنين کاري مي کنند اما براي شعر کاري انجام نمي شود. به نظر من همه اين عوامل را در کنار هم بسنجيم در نتيجه من قبول دارم. مثلاً فرض بگيريد شما در مورد آقاي براهني مي گوييد آقاي براهني در دوره يي در مجله تکاپو آمد، گزارش به نسل بي سن فردا را نوشت که خب آن سال ها بخش عمده يي از شعر آن موقع دهه 60 از نيمه هاي دهه 60 تا اواخر دهه 60 را در آن گزارش بررسي کرد. به يک سري نام ها پرداخت و به يکسري نام ها نپرداخت. اصلاً کاري ندارم که ديدگاه هايش به نظر من درست است يا نه. اما اين چيزي که بعضي از دوستان، مثلاً هم دوره هاي ما فکر مي کنند که مثلاً اگر آقاي حقوقي در مورد علي عبدالرضايي نقد مي نوشت عبدالرضايي الان شاعر درجه يک مملکت بود به نظر من درست نيست.

-ولي حقوقي سکوت کرده است و سند من هم براي اثبات صحت ادعايم کتاب «حرکت و شعر» نوشته ابوالفضل پاشا است.

من در آن جلسه حضور داشتم. داستان اين جوري هم نيست. همين حرف را آقاي حقوقي در مورد من زدند و متن مکتوب هم وجود دارد. در همان دوره آقاي حقوقي جايي اظهار نظري کردند در مورد شعر من، شعر چند نفر را بررسي مي کردند و يکي دو پاراگراف هم به شعر من پرداختند. من در آن جلسه بودم و آن حرفي را که آقاي پاشا مي زدند يادم نمي آيد. آقاي حقوقي هميشه با حسن نظر نسبت به شعر جوان حرف زده اند. يعني الان هم اگر آقاي حقوقي جايي بنشيند از چهار نفر از همين مجموعه هايي که خوانده و مال جوان هاست و احتمالاً چيزي ازش پسنديده، مي گويد. اتفاقاً حقوقي يکي از آدم هايي است که هيچ گونه ملاحظه غيرادبي در نوشته هايش به کار نبرده است. به نظر من حقوقي آدمي است که با حسن نيت کامل اگر چيزي را ديده، گفته است. از خيلي ها هم تعريف کرده است.

-اما شفاهي درست است؟

چه الزامي براي منتقد وجود دارد که کار و زندگي اش را ول کند و راجع به من بنويسد؟

-اثر هنري خوب و وجدان منتقد.

به هرحال آقاي حقوقي به عنوان يک آدم حرفه يي برنامه کاري براي خودش دارد.

-مساله همين است. در برنامه کاري بسياري از منتقدان جايي براي شاعران نسل تازه وجود ندارد.

جامعه پر از حسد، کينه و رياست. مگر همين دوستان جواني که شما مي گوييد کم از اين کارها کردند. مگر کم بوده مصاحبه گري که با خودش مصاحبه و در مطبوعات چاپ مي کند، مگر کم بوده مواردي که خودش راجع به کار خودش نقد مي نويسد و به اسم دوستانش چاپ مي کند، اما در نهايت هيچ کدام از اينها کارساز نيست. به نظر من يک اثر اگر درخشان باشد، اگر قابليت داشته باشد، در طول زمان راه خودش را باز مي کند و مي آيد جلو. چقدر خوب است يک منتقد آنقدر باهوش باشد که اين را تشخيص بدهد و رويش سرمايه گذاري کند، مثل بلينسکي اما اين يک الزام نيست.

-سخن از رضا براهني به ميان آمد. آيا رضا براهني و شاعران منتسب به کارگاه او در آنچه بحران مخاطب مي ناميم، نقش دارند؟

تا حدودي، اما اگر بر سر آن جواب اوليه من اتفاق نظر داشته باشيم که فاجعه آنچناني در حوزه شعر رخ نداده است. به هرحال ايده ها و پيشنهادهاي آقاي براهني در باب شعر سويه هاي منفي داشت و سويه هاي مثبت. اما به گمان من اگر بخواهيم بخشي از مخاطبان عمومي تر شعر فارسي را در نظر بگيريم، مي توانيم بگوييم شعر بخشي از مخاطبان خود را از دست داده اما آن هم براي يک مقطع کوتاه.

آرمانشهر در رمان فارسي
بازگشت به آينده
شاپور بهيان

آرمانشهر را به عنوان بديلي در نظر مي گيريم که به زعم نويسنده يا گروه و طبقه يي که نويسنده به آن تعلق دارد بايد جانشين جامعه فعلي شود يا به صورت آينه يي در برابر آن قرار گيرد و کژي ها و کاستي هاي آن را نشان دهد. آرمانشهر هميشه يک امکان است. يک امکان ممکن يا يک امکان ناممکن. آرمانشهر يک برساخته اجتماعي و فرهنگي است. هيچ گاه در واقعيت و در زمان و مکان خاصي وجود نداشته است. برساخته شدن آرمانشهر تابع گفتمان مسلط دوره يي است که آرمانشهر به آن تعلق دارد. رمان هاي فارسي در هر دوره که نوشته شده اند آرمانشهر را به شکل هاي متفاوتي نشان داده اند. در اين نوشته ما حوزه بررسي خود را محدود به آستانه انقلاب مشروطيت تا وقوع انقلاب اسلامي مي کنيم. به بحث درباره آرمانشهر در رمان فارسي بعد از انقلاب اسلامي در فرصتي ديگر خواهيم پرداخت. پيداست که تقسيم بندي دوره يي ما براساس رويدادهاي بزرگ سياسي - اجتماعي تاريخ کشورمان است و از تقسيم بندي مرسوم - با اندکي تسامح- نويسندگان تاريخ ادبيات داستاني و منتقدان ادبي و جامعه شناسان ادبيات پيروي مي کند.

مرحله اول از آستانه انقلاب مشروطيت تا ظهور رضا شاه. مرحله دوم دوران حکومت رضا شاه تا 1320 و مرحله سوم از1320 تا 1340 و مرحله چهارم از 1340 تا آغاز انقلاب اسلامي.

رمان همزمان با ورود انديشه هاي مدرن غربي به ايران شکل گرفت. بعد از شکست ايرانيان از روس ها فکر پيشرفت و رسيدن به مدارج تمدن به وير ذهني تقريباً بيشتر ايرانيان تبديل شد. در واقع جامعه غربي همچون بديلي براي جامعه ايراني حي و حاضر در برابر چشمان ما قرار گرفت. شناخت جامعه غربي به يک ضرورت تبديل شد. نخست از راه ترجمه رمان هاي غربي و سپس از راه نوشتن رمان هايي به فارسي، روشنفکران ما کوشيدند به اين نياز پاسخ دهند.

آرمانشهري که در نخستين رمان هاي فارسي متجلي مي شود يک آرمانشهر غربي با توجه به موازين اسلامي است. در «سياحت نامه ابراهيم بيگ» نوشته زين العابدين مراغه يي، ابراهيم بيگ که در مصر زندگي مي کرده است به وصيت پدر به ديدن ايران مي آيد با اين تصور که ايراني خواهد ديد آباد و آزاد. اما در همان نخستين لحظه ورود او از توهم بيرون مي آيد. از اين پس داستان ابراهيم بيگ داستان يک توهم زدايي است. ديدار با يک جامعه فقرزده و خرافاتي و اسير دست مشتي آدم رياکار و متملق و وطن فروش. ابراهيم بيگ چاره کار را بازگشت به اصول پاک دين اسلام و رهايي از جهل و خرافات و توسعه علم و دانش مي داند. اگر اروپاييان به اين مرحله از پيشرفت و سعادت رسيده اند به خاطر آن است که آنها همين اصول را به کار گرفته اند. عبدالرحيم طالبوف در «کتاب احمد» يک جامعه علمي را تصوير مي کند که مردم در آن بر مبناي دستاوردهاي علمي و به دور از جهل و خرافات زندگي مي کنند. «کتاب احمد» يک کتاب درسي و آموزشي است. راوي يافته هاي علمي را به زباني ساده براي احمد که کودکي ده ساله است بازمي گويد. احمد همان ايراني در مرحله کودکي است که بايد وضع فعلي اش را ترک کند و به بلوغ اجتماعي و سياسي برسد تا درخور زندگي در يک جامعه متمدن شود.آرمانشهر در دوره رضا شاه با ايدئولوژي مسلط حکومت همخواني دارد. آرمانشهر اين بار در دنياي قبل از اسلام قرار دارد. دنيايي که نژاد ايراني هنوز در آن به انقياد اعراب درنيامده است و ايرانيان قومي کوشا و نيرومند و سرور اقوام ديگر هستند. شايد متناقض نما باشد اگر بگوييم «بوف کور» اين مدرن ترين رمان فارسي محل تبلور اين آرمانشهر باستاني است. در «بوف کور» ما دقيقاً با دو دنيا روبه روييم. دنياي آرمانشهري جهان باستان که ري يا رگاي آن، زماني عروس شهرهاي جهان بود و دنياي کنوني رجاله ها که در آن همه «شاگرد کله پزند». مظهر آرمانشهر هدايت زن اثيري يا همان پروين دختر ساسان است و مظهر جامعه رجاله ها باز همين زن در هيئت تباه و آلوده اش است. با سقوط رضا شاه در سال 1320 شمسي فضاي جديدي به وجود مي آيد. دوره تيره و تار بوف کوري به پايان مي رسد و به نظر مي رسد که آزادي و رهايي چندان دور از دسترس نباشد. احزاب و گروه هاي مختلف سياسي در اين دوره شکل مي گيرند و به فعاليت مي پردازند. اما حزبي که به هژموني فرهنگي و اجتماعي دست مي يابد حزب توده است که تقريباً اکثر قريب به اتفاق روشنفکران ايراني دوره به آن مي گروند يا به آن احساس همدلي مي کنند. باز عجيب مي نمايد که سرشت نما ترين رمان اين دوره را صادق هدايت مي نويسد؛ يعني «حاجي آقا». در اينجا هدايت تصويري موهن و نفرت انگيز از آدمي رسم مي کند که تا مدت هاي مديد به عنوان يک سرمايه دار در گفتمان سياسي، فرهنگي و فکري کشور باقي مي ماند. او در واقع يکي از همان رجاله هاي بوف کوري است که با زد و بند و دسيسه و خيانت و تملق و دروغ به مال و مکنت رسيده است. ويژگي او نفرت از بلشويک ها و طرفداري از هيتلر است. هدايت آرمانشهر دوره را در قالب حرف هاي منادي الحق تجسم مي بخشد. او مي خواهد با انقلاب و خونريزي به اين فقر و بدبختي مردم پايان دهد و زالوهايي مثل حاجي آقا را نابود کند. در رمان «چشم هايش»، بزرگ علوي استاد ماکان را به منزله نماينده آرمانشهر سوسياليستي نشان مي دهد که درگير مبارزه يي در بيرون با رضاشاه به عنوان نماينده سياسي بورژوازي وابسته و مبارزه يي در درون با فرنگيس به عنوان نماينده اشرافيت رو به زوال است.

آرمانشهر دهه 1340 همچنان تا حدي آرمانشهري سوسياليستي است. آثار احمد محمود و محمود دولت آبادي هنوز حاوي آن «لحظه يوتوپيايي» سوسياليستي اند. در اين آثار و نيز در آثار غلامحسين ساعدي، مردم- روستاييان، کارگران، کارمندان- حضور بيشتري نسبت به آثار دوره قبل مي يابند. در اينجا هدف بيشتر اين است که فقر و فلاکت مردم، به هم ريخته شدن سامان آبا و اجدادي آنها، بر اثر نفوذ سرمايه داري لجام گسيخته وابسته نشان داده شود و به طور ضمني ضرورت دگرگوني اوضاع و جانشين شدن بديل آن بيان شد.

اما گفتمان مسلط دوره گفتمان غرب زدگي است که با اثر معروف جلال آل احمد به همين نام شکل مي گيرد و کساني مثل علي شريعتي، داريوش شايگان، سيدحسين نصر و احسان نراقي آن را دنبال مي کنند. در گفتمان غرب زدگي، جامعه غربي به عنوان يک آرمانشهر نفي مي شود. اين آرمانشهر مظهر همه بلايا و مفاسدي شمرده مي شود که اکنون بر ما عارض شده است. براي خلاصي از اين وضع بايد به خود و خويشتن خود بازگشت و ارزش هاي بومي و ديني خود را احيا کرد.

در رمان معروف «سووشون»، باز با دو گونه جامعه روبه رو مي شويم. جامعه بسامان و ارگانيک گذشته که در آن همه «شاعر بودند» و نظام اربابي بر آن حاکم بود و کسي مثل يوسف شوهر زري در آن با مهرباني و الفت با رعيت هايش برخورد مي کرد و باغ خانه زري اکنون مظهر آن است و جامعه کنوني که زير سلطه نظامي انگليسي ها است. اينها مي خواهند با مغزشويي، با آموزش مسيحيت، با فروش چرخ سينگر(همان ماشين مخوف آل احمدي) و حتي با ارائه خدمات پزشکي، تسلط خود را کامل کنند. در نهايت با کشته شدن يوسف، زري درمي يابد که مهرباني بي فايده است و بايد با خشم و کينه به مبارزه با تجاوز گران بپردازد. در واقع با رفتن يوسف که کاري حسيني مي کند او بايد اکنون کاري زينبي کند.

در رمان «بره گمشده راعي» از هوشنگ گلشيري بي اعتباري آرمانشهر غربي با يأس و سرخوردگي و تباهي و از هم پاشيدن خانواده در ميان گروهي از روشنفکران نشان داده مي شود که در اميد سراب هاي واهي حاصل از ايده هاي غربي و سوسياليستي ايمان کهن خود را وانهادند و در نتيجه از بهشت «مجموعه» بيرون نهاده شدند. راعي بيمناک از اين دوره عرياني و بي حجابي از فکر اينکه مبادا زني که خيال دارد با او ازدواج کند به او وفادار نماند از خير تشکيل خانواده مي گذرد. آرمانشهر گلشيري - راعي يک آرمانشهر سلسله مراتبي است که هر چيزي در سر جاي خودش قرار دارد. چه از وجه سياسي اش و چه از وجه فرهنگي و هنري اش. همه يکي و يکي همه است. با ظهور دنياي گاليله و کپلر و بولدوزر و آهن و شيشه و صف اتوبوس و کار در اداره و پشت ميزنشيني اين نظام سلسله مراتبي ويران مي شود. نظامي که سايه خنک شبستان هايش بر تن خسته زائران مطبوع مي افتاد و رعايت آدابش جاي پرسش درباره چيزي نمي گذاشت. مساله وجود نداشت و در نتيجه اضطرابي هم در کار نبود. پيداست که بين آرمانشهر گلشيري و راعي و آرمانشهر دانشور و زري تفاوت چنداني وجود ندارد و حلقه اتصال آنها هم جلال آل احمد است که لحن سخن گفتن او را حتي در حرف هايي که وحدت يکي از قهرمانان «بره گمشده راعي » مي زند، مي توان شنيد.
عناوين اين صفحه
اوضاع مايوس کننده نيست
بازگشت به آينده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام