چهارشنبه، 1 خرداد 1387 - شماره 1682
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
معرفي کتاب

سيري در زندگي حافظ

حافظ و شاخه نبات

امير فرهي

انتشارات اتاق آبي

چاپ اول؛ 1386

قيمت؛ 1200 تومان

حافظ و شاخه نبات سيري است در تاريخ قرن هفتم و هشتم ايران، حاکميت مغولان و زندگي و غزليات حافظ براساس کتاب تفسير و تصويري نو از غزليات حافظ. اين کتاب توسط «امير فرهي» و با همکاري محمود طهماسبي لاريجاني در قالب فيلمنامه يي تاريخي، ادبي، موزيکال نوشته شده است.«امير فرهي» از روزنامه نگاران قديمي است و روزگاري مدير روزنامه اتحاد مردم بوده است.

راهنماي حل جدول

کليد طلايي جدول

سهيلا سرائيان

انتشارات نقش مهر

چاپ اول؛ 1386

قيمت؛ 4000 تومان

تعداد؛ 3000 نسخه

«کليد طلايي جدول» کتابي است مخصوص جدول بازها و آنها که حل جدول يکي از سرگرمي هاي اصلي زندگي روزمره شان است. مولف در اين کتاب بسياري از اطلاعات لازم براي حل جدول و اطلاعات مربوط به هر حوزه را در بخش مربوط به آن آورده. کتاب به هفت فصل جغرافيا، ادبيات و هنر، علوم، تاريخ، ديني- مذهبي، ورزش و عمومي تقسيم بندي شده است. مولف اين کتاب در مقدمه درباره انگيزه تاليف آن نوشته است؛ «هميشه دچار مشکل بودم و به اين فکر مي کردم که چگونه مي شود تمام جدول ها را حل کرد. چون در آن زمان انتهاي مجلات جدول راهنمايي وجود نداشت، لذا براي پيدا کردن يک واژه زحمت زيادي لازم بود ولي اين کار را با علاقه انجام مي دادم. به اين ترتيب پانزده سال گذشت و موفق به جمع آوري اطلاعات بسياري شدم.»

سرگذشت هايي که قصه شدند

هفت قصه در يک سوئيت

امير فرهي

انتشارات اتاق آبي

چاپ اول؛ 1386

قيمت؛ 1200 تومان

تعداد؛ 5000 نسخه

هفت قصه در يک سوئيت، قصه هايي است که به گفته مولف کتاب در مقدمه يي که بر آن نوشته، ايده اصلي شان بر مبناي سرگذشت بيماراني شکل گرفته که در «اتاقي سه تخته که بي شباهت به سوئيت نبود»، با آنها هم اتاق بوده. مولف در اين مقدمه مي نويسد؛ «غير از قصه آخر که در محوطه بيمارستان به آن برخوردم، بقيه قصه ها ماحصل سرگذشت بيماراني است که در اين اتاق براي من بازگو کردند.»

درباره مفهوم مرگ

حلاوت مرگ

محمود سلامت

انتشارات آرون

چاپ اول؛ 1386

قيمت؛ 2500 تومان

تعداد؛ 3000 نسخه

«حلاوت مرگ» تلاشي است براي بازسازي يک مفهوم در قالب داستاني بلند. اين داستان در چند بخش مختلف نوشته شده و در مقدمه آن آمده است؛ «همه ما هنگام روبه رو شدن با واژه مرگ ترسي ناخودآگاه وجودمان را تسخير مي کند؛ ترس از مرگ، قبر، جهان ناشناخته باقي و اينکه چه چيز در انتظارمان خواهد بود، ولي آيا ديد ما نسبت به مرگ صحيح است؟ آيا مرگ واقعاً ترسناک است؟» نويسنده در قالب اين داستان تلاش کرده پاسخ اين پرسش را بدهد.

شعرهاي محمدضياء قاسمي

باغ هاي معلق انگور

سيدمحمدضياء قاسمي

انتشارات سوره مهر

چاپ اول؛ 1386

تعداد؛ 2200 نسخه

«باغ هاي معلق انگور» تازه ترين مجموعه شعر «سيدمحمدضياء قاسمي» است. مجموعه 88 شعر که «آهوي خراسان»، «سرگردان»، «تماس»، «رود»، «دريا»، و «باران» از جمله آنها است. شعر «سلطان جنگل» را از اين مجموعه با هم مي خوانيم؛ «يک هفته مي شود/ که نشسته است کنار رودخانه/ و از همه چيز دست شسته است/ نه تعظيم روباه ها و گرگ ها را مي بيند/ و نه به سلام فيل ها جواب مي دهد/ مورچه ها/ از سر و دستش/ بالا مي روند/ خرچنگ ها/ ناخن هايش را مي جوند/ اما او/ نشسته است کنار رودخانه/ و فقط به شن هاي کف آب نگاه مي کند/ سلطان جنگل / عاشق شده است.»
درباره ترجمه دو نمايشنامه «سام شپارد» و ارتباط آنها با دنياي فيلمسازي مهرجويي
تاثير دلنشين مهرجويي



سجاد صاحبان زند

«هامون» براي نسل من فيلمي عجيب بود. نسلي که در ميان شان کوچک ترين بودم، بعد از ديدن اين فيلم کيف رو دوشي با بند را نشاني از روشنفکري جوانانه و پرتحرک مي دانستم، زمزمه کردن شعرهايي زير لب را يک فضيلت مي دانستم. شايد کمي سطحي نگري باشد، اما بعد از «هامون» بود که نگاه ما به شعر تغيير کرد، چون با «ابراهيم در آتش» و شاملو آشنا شده بوديم. هامون چند کتاب ديگر هم به ما معرفي کرد، کتاب هايي که در زندگي آينده ما سهم مهمي داشتند. کشف يکي از بهترين نويسنده هاي دنياي ما با همين فيلم اتفاق افتاد. پيش از آن کمتر کسي بود که نامي از سلينجر و «فراني و زويي»اش براي ما برده باشد. «آسيا در برابر غرب» و آشنايي با انديشمندي مثل داريوش شايگان، «ذن و فن نگه داشتن موتورسيکلت» و چند کتاب ديگر محصول ديدن «هامون» بودند. اين فيلم بود که به ما نشان داد ادبيات تا چه اندازه اهميت دارد.

چندي بعد فيلمنامه «هامون» منتشر شد. بسياري از ما شيفته وار اين کتاب را به بستر تنهايي مان کشانديم. گفت وگويي که مهرجويي با رامين جهانبگلو انجام داده بود، دريچه يي ديگر از سينما و ادبيات را پيش روي ما گشود. در اين گفت وگو بود که نوجواني نسل من براي نخستين بار «راسکلنيکف» و «استاروگين» را شناخت و دانست که غول هايي مثل داستايوفسکي هم وجود دارند. کمي بعد ترجمه هايي از مهرجويي را خوانديم، کتاب هايي مثل «خدايان و انسان مدرن يونگ»، «بعد زيبايي شناختي» و چند کتاب ديگر که هر کدام دنيايي بودند. در اين ميان خواندن «بعد زيبايي شناختي» هربرت مارکوزه لطفي ديگر داشت. ما شنيده بوديم که جوانان نسل دهه 1350، وقتي مي خواستند نشان از روشنفکري داشته باشند، «انسان تک ساحتي» اين نويسنده را دست مي گرفتند. ما نيز به تبعيت از ايشان چنين کرده بوديم و از اتفاق ضرري در کار نبود. کشف مارکوزه درست به اندازه کشف قاره امريکا يا آمپول پني سيلين براي ما اهميت داشت. اين بود که نام مهرجويي در کنار مارکوزه کمتر شکي را برايمان باقي مي گذاشت.

گذاشتن اين داده ها در کنار هم سبب شد نسل من مهرجويي را در هر دو مقوله کتاب و فيلم ببيند. او با فيلم هايش کتاب را به پرده نقره يي مي آورد و با کتاب هايش سينما را مهمان کاغذ مي کرد، تا از همنشيني اين دو، «مهمان مامان» زاده شود. «درخت گلابي»، «گاو»، «پري» و چند فيلم ديگر متولد شوند. ترجمه ها، نوشته ها و فيلم هاي مهرجويي از يک جنس هستند و در ادامه هم. همين است که پاي ترجمه هايش هم مي توان امضاي فيلمساز را ديد. البته نه به اين معني که او در ترجمه هايش امانتدار نيست، نه. امضاي فيلمساز در ترجمه هايش انتخاب هايي است که انجام مي دهد. او هرگز خود را ملزم به ترجمه کتابي نديده و اين سبب مي شود در ميان کتاب هايي که مي خواند آنهايي را ترجمه کند که باب ميلش است. ترجمه دو نمايشنامه سام شپارد را هم بايد در ادامه اين روند دانست. شايد عجيب باشد اما خواندن سطر سطر اين دو نمايشنامه من را به ياد فيلم هاي قبلي مهرجويي مي انداخت؛ فيلم هايي که چه بسا پيش از آشنايي او با شپارد و چه بسا پيش از نوشته شدن نمايشنامه ها ساخته شده بودند.

داريوش مهرجويي در مقدمه يي که بر کتاب نوشته، آشنايي خود با شپارد را به 12 سال قبل برمي گرداند. او براي نمايش يکي از فيلم هايش (احتمالاً پري) به جشنواره توکيو رفته بود. سام شپارد هم مهمان جشنواره بود. او در فيلمي از شلندرف بازي کرده بود. کمي بعد مهرجويي از شلندرف مي شنود که شپارد نمايشنامه هم مي نويسد و اتفاقاً نمايشنامه هايي عالي هم مي نويسد. او از دخترش مي خواهد که فهرستي از کتاب هاي نويسنده را برايش تهيه کند و بفرستد.

تم اصلي «کودک مدفون» که يکي از دو نمايشنامه سام شپارد در ترجمه اخير مهرجويي به حساب مي آيد، شباهت غريبي به «هامون» دارد. در هر دو اثر ما با خانواده يي رو به ويراني روبه روييم؛ خانواده يي که براي حفظ بنيان هايش انگيزه يي ندارد. تفاوت ها به هر حال وجود دارند، اما هسته اصلي کار، همان موقعيت تکرارشونده خانواده است. از سوي ديگر نقش زبان در «کودک مدفون» بسيار شبيه به «هامون» است. ما در هر دو فيلم، نهايتي براي کارکرد زبان نمي يابيم. در «هامون» زبان کارکردي ارجاعي مي يابد و در «کودک مدفون» به شکل بارزي به سوي ضدزبان حرکت مي کند و طرفه آنکه اين دو بدل به استعاره يي براي عدم ارتباط مي شوند. استعاره آب- مرگ نيز از نکات ديگري است که مي توان در اين اثر هنري يافت. در ابتداي «کودک مدفون» مي خوانيم که مرد داستان، داج، زماني که باران مي بارد، بدحال مي شود. دست کم به گمان هالي همسرش چنين است. استعاره آب در هامون هم کارکردي مشابه دارد. وقتي حميد هامون در انتهاي فيلم از فرط نااميدي خود را به دريا مي زند، مرگ در انتظار اوست. حتي اسم او که يادآور کوير است، با دريا انگار تعارض دارد. شباهت هاي اين دو اثر هنري بدون شک بيش از اينهاست. نقش ساز، پوشش، غذا و بسياري ديگر از همسان هاي نشانه يي را مي توان يافت که در هر دو اثر کارکردي يگانه دارند.

در «غرب وحشي» نيز مي توان شباهت ها و نزديکي فراواني با «درخت گلابي» يافت. نماد درخت عقيم در فيلم مهرجويي با استعاره صحرا در نمايشنامه شپارد شباهت بسياري دارد. هر دو نشانه در روايت بدل به سيلاني مي شوند تا داستان اصلي شکل بگيرد. در «درخت گلابي» راوي به ياد روزهاي کودکي، عشق نافرجام، مبارزه سال هاي جواني و همين طور ساير وقايع زندگي اش مي افتد و در «غرب وحشي» صحرا به پيدايش طرحي مي انجامد که به مذاق تهيه کننده هاليوودي خوش مي آيد. اما نکته آنجاست که در هر دو روايت، فرجامي براي راوي متصور نيست. در «غرب وحشي» برادر بزرگ تري که طرح داستاني متفاوت را کشف مي کند، توانايي نوشتن آن را ندارد و در «درخت گلابي» راوي انگار دليلي براي نوشتن نمي يابد. او تنها به کشف خود برمي آيد. تغيير موقعيت دو برادر در «غرب وحشي» سام شپارد نيز در تقابل باغبان با راوي روي مي دهد.

به شهادت طلبيدن اين نکته ها از آن رو صورت مي گيرد تا نشان دهيم مهرجويي اين دو نمايشنامه شپارد را به طور اتفاقي براي ترجمه انتخاب نکرده است. اگر بنا بر انتخاب اتفاقي بود، او اين فرصت را داشت که دست کم از ميان چند نمايشنامه ديگري که از سام شپارد در دست داشت، کاري ديگر را ترجمه کند. به طور حتم انتخاب هايش براي ترجمه را با سنجش و شباهت هايي که ميان آنها و آثارش وجود دارند، معطوف نمي کند. اين نکته را بايد در آبشخور فلسفي و نوع نگاه او به جهان جست، چرا که به گفته يکي از دوستان سينماگرم، مهرجويي فلسفه خوانده، آن را به خوبي فهميده و دور انداخته است. نتيجه اين اتفاق، فيلم هايي است که به ظاهر هيچ نشاني از فلسفه ندارند، اما به شدت با اين مقوله در ارتباطند.

ترجمه هاي مهرجويي از نظر فني نيز قابل بررسي اند. او مترجمي است که به خوبي زبان را مي شناسد و مي داند چگونه بايد آن را به کار گيرد. سابقه مترجم در عرصه سينما، او را با مقوله گفتار به خوبي آشنا کرده است. همين نکته سبب مي شود او در برگردان ديالوگ هاي متن نمايشي، بسيار خوب عمل کند. البته در کنار تجربه فيلمسازي، مهرجويي سابقه زندگي در امريکا را نيز دارد و اين نکته يي است که به طور حتم به ترجمه هايش کمک مي کند. او فراتر از ترجمه هاي مبتني بر فرهنگ لغت، فرهنگ زبان را به فارسي برمي گرداند و اين براي ما که بخشي از فرهنگ مکتوب مان بر قاعده ترجمه است، تحفه يي ارزنده است.
درباره «کوتوله» نوشته «پرلاگر کويست»
ناخودآگاه تاريخ سرکوب
علي شروقي

رمان هايي که با تمرکز روايت بر شخصيت شرور و بزهکار يا به قول معروف «شخصيت منفي» نوشته شده اند، در تاريخ رمان کم نيستند. رمان هايي که در آنها يا شخصيت هاي شرور راوي هستند يا راوي سوم شخص پشت آنها ايستاده و وقايع را از ذهن آنها روايت و تحليل مي کند. اين راويان شرور به خصوص در آن دسته از رمان هاي پليسي که در آ نها راوي، خود قاتل است و همچنين در رمان هاي سياسي که در آنها ديکتاتوري مضمون اصلي رمان بوده، بيشتر حضور داشته اند. معروف ترين نمونه اين شخصيت ها در رمان پليسي، راوي رمان «قتل راجر آکرويد» آگاتا کريستي است و از نمونه هاي سياسي هم مي توان به «پاييز پدرسالار» مارکز اشاره کرد که در آن راوي سوم شخص روي يک ديکتاتور کهنسال امريکاي لاتين متمرکز شده است. از نمونه هاي ايراني اين نوع از رمان نيز مي توان به «روزگار دوزخي آقاي اياز» رضا براهني اشاره کرد که راوي آن اياز غلام جان فداي «محمود غزنوي» است که با تمرکز بر يک دوره تاريخي و بسط آن، راوي روايت بي زمان تمام تاريخ استبداد مي شود. «کوتوله» «پرلاگر کويست» هم، رماني است از اين گونه که راوي آن «کوتوله» شرور دربار يکي از پادشاهان ايتاليايي قرون وسطي و از نزديک ترين شخصيت ها به اين پادشاه است.

«کوتوله» افشاگر مناسبات قدرت و ابزارهاي اعمال و القاي آن در جامعه يي استبدادزده است. قدرتي که با برانگيخته شدن شوق مردم به حاکميت و با سامان يافتن توحش بنيادين در راستاي منافع آن، تثبيت مي شود و رابطه مردم با آن به رابطه يي عاشقانه بدل مي شود که تخطي از آن با احساس گناه همراه است. ذهن و جسم مسخ شده و تقليل يافته و چروک خورده «کوتوله»، محل تلاقي قدرت حاکم و توده بي شکل مردمي است که عاشقانه از آن تبعيت مي کنند و فقر، تحقير و فلاکت خود را نه از چشم آن که از چشم عواملي بيرون از اين رابطه مي بينند و حتي فلاکت خود را هم تقديس مي کنند. «کوتوله» راوي و تجسم هر دو سر اين رابطه مرگبار عاشقانه است. در روايت او است که هم ساخت بنيادين حاکم و صاحب قدرت افشا مي شود و هم ساخت بنيادين ملت محکوم. شوق صاحب قدرت به حفظ و بسط آن و شوق تسليم آميز ملت به خشونت و تمام شمايل هاي برسازنده رابطه کاذب ملت با حکومت سلطه گر، هر دو در نهاد کوتوله هست و «کوتوله» وجودي است که شرارت در آن متمرکز شده است. او هم ناخودآگاه طبقه حاکم است و هم ناخودآگاه ملت محکوم و در نهايت رانده از هر دو سو. مردم کتکش مي زنند و در پايان رمان، حاکم او را به سياهچال مي اندازد و به بند مي کشد، چرا که او راوي عريان و بي ملاحظه روح شروري است که در پس چهره موجه انواع آيين ها، تصويرها و مراسم و شعارهاي پرزرق و برق و فريبنده پنهان شده و تصويري مقبول از خود ارائه داده است؛ تصويري که خشونت را آييني مي کند.

«کوتوله» هم شيفته اين آيين است و هم با اعتراف ساده و عاري از زرق و برق به اين شيفتگي، شکلي واقعي و منزجرکننده از اين تصوير را که در وجود خودش متمرکز است، افشا مي کند. او، با سني به قدمت تاريخ، در فاصله از تمام انسان ها ايستاده و اين فاصله همان شکافي است که ساخت رابطه حاکم و محکوم در طول تاريخ از ميان آن آشکار مي شود. «کوتوله» درباره تبار خود مي گويد؛ «با اينکه ما جزء اين تباريم اما به آن تعلق نداريم. ما مهماناني در حال ديداريم؛ مهماناني قديمي و پرچين و چروک در ديداري هزاران ساله و بدون وقفه.»

رمان «کوتوله» به صورت يادداشت هاي روزانه «کوتوله»يي که به دليل به چشم نيامدن، ناظر تمام اتفاقات پنهان و آشکار دربار است، روايت مي شود. جنگ، توطئه، روابط پنهاني، خشونت، پايه هاي تحکيم قدرت و نحوه اعمال آن، درونمايه هاي اصلي اين رمان هستند. «کوتوله» راوي شروري است که هيچ وقت نمي خندد و اصراري در پنهان کردن احساسات شريرانه اش ندارد و ابايي ندارد که آنها را با شوقي ديوانه وار بيان کند. حاکم از معدود کساني است که «کوتوله» از آنها متنفر نيست. در اوايل رمان، «کوتوله» در مورد حاکم و در واقع «ارباب» خود مي گويد؛ «ميل دارم در خدمت اربابي باشم که تحسين برانگيز است. نمي خواهم انکار کنم که مرد بزرگي است، ولي هيچ کس در برابر کوتوله خود بزرگ نيست.» اين جمله آخر، بيانگر موقعيت «کوتوله» در رمان و تمرکز روايت بر او است. او برخلاف جثه و موقعيت ظاهري اش در دربار که او را به موجودي ناديده انگاشته بدل کرده، بر تمام اطرافيان به ظاهر درشت خود مسلط است چرا که او، خود تاريخ سلطه و ساخت بنيادين اين تاريخ است و آنچه را که حاکم و محکوم هر دو از خويش پنهان کرده اند لو مي دهد. بي دليل نيست که در پايان رمان، «حاکم» اين ذات شرور عريان شده خود را با انداختن به سياهچال و بستن به غل و زنجير سرکوب مي کند و باز، بي دليل نيست که «کوتوله» که همچنان از عمق سياهچال بر همه چيز مسلط است به ريشخند مي گويد؛ «اگر اربابم را به درستي شناخته باشم مي دانم که نمي تواند مدت درازي بدون کوتوله اش سر کند. به اين ترتيب در اين دخمه زيرزميني در درياي افکارم فرو رفته و حال و روز خوشي دارم. به آن روزي مي انديشم که مرا از غل و زنجير آزاد مي کنند چون که او دوباره کسي را به دنبالم فرستاده است،»

ساختن شمايل هاي مقدس از درباريان براي تحکيم رابطه عاشقانه ملت با حکومت، کاربرد دانش به عنوان ابزاري براي ايجاد حس رعب آميخته به ستايش، آييني کردن هرچه که به نفع تثبيت حاکميت است، القاي حس گناه به دليل سرپيچي از چارچوب هايي که مناسبات قدرت تعيين مي کنند و فرافکني بدبختي به عواملي بي ارتباط به حکومت، مکانيسم هايي است که «کوتوله» با روايت مستقيم و بي پرده آنچه رخ مي دهد به همان شکلي که در بنياد هست، از آنها پرده برمي دارد و جسارت «پرلاگر کويست» در اين رمان، در آن است که او نه از زبان شخصيتي مخالف تمام اين مکانيسم هاي سرکوب و تسليم که از زبان شخصيتي همدست و همسو با آنها و در واقع توسط ضمير پنهان خشن، چروکيده و بي ريخت شده سرکوبگر و سرکوب شده، هر دو را لخت و عور در زمينه يي گند گرفته و طاعون زده از تاريخ به تماشا مي گذارد. «کوتوله» نه روايتگر يک دوره خاص تاريخي، که افشاگر ساخت هاي سرکوبي است که در هر دوره با ابزارهايي متفاوت اعمال مي شود. «کوتوله» ناخودآگاه تاريخ سرکوب است.
نقدي بر استنباط هاي نجومي
آقاي فريدون جنيدي
«بخش پاياني»



رضا مرادي غياث آبادي

www.ghiasabadi.com

بخش اول اين نقد روز دوشنبه در صفحه 11 منتشر شد، اکنون بخش پاياني آن را مي خوانيد.

---

در زبان پهلوي نيز واژه «برنا» به معناي جوان و واژه «اîبرنا» در معناي بچه به کار رفته است. همچنين است واژه «پًرًنايو» در زبان اوستايي که معناي جوان را مي دهد؛ «من نابïرنا هستم و نه بïرنا، آنگاه که من برنا شوم، زمين را چرخ کنم و آسمان را گردونه سازم.» (زامياد يشت، بخش ششم، بند 43؛ همچنين بنگريد به يسناي 62 ،بند 2 و يسناي 8، بند 4)

اين بيت نيز در نسخه خالقي اصيل دانسته شده و در تمامي نسخ خطي بدون استثنا آمده است. (دفتر يکم، ص 4)

آقاي جنيدي در بخش ديگري از گفتار خود ضمن آوردن پاره يي از متن اوستايي ونديداد که در آن اشاره يي به دستمزد پزشکان شده است، نتيجه گيري کرده اند که محصول تعميم باورهاي ايرانيان در مکان و زماني خاص، و تعميم آن به همه مکان ها ، زمان ها و اشخاص ديگر بوده است. انگاري که تمامي مردمان سرزمين هاي ايراني در همه زمان ها و در همه مکان ها، دستورات ونديداد را به کار مي بسته اند. هر چند با اين حال حتي نقل قول ايشان از ونديداد نيز نادرست و ساختگي است؛ «اگر دهقاني را درمان کرديد، بايد بهاي يک گوسفند يا خود آن را بگيريد، درمان کدخدا يک خر، درمان حاکم شهر يک گاو، درمان پادشاه گردونه چهار اسبه، درمان زن پادشاه يک شتر ماده.»

اين نقل از ونديداد که در نتيجه آن بيت ديگري از شاهنامه فردوسي حذف شده است، مطابق با واقعيت نيست. تا آنجا که اين نگارنده مي داند، ايشان تاکنون متن اوستايي ونديداد و هيچ متن ديگر اوستايي را ترجمه نکرده اند تا بتوان اعتبار آن را بررسي و سپس بدان استناد کرد. در نتيجه لازم است تا به گزارش هاي موجود ونديداد که به زبان هاي گوناگون ترجمان شده استناد کرد که همگي بدون هيچ تفاوتي در مفهوم، دستمزدهاي بالا را به شکل زير آورده اند؛ «دستمزد براي درمان مرد معمولي يک گاو نر ارزان يا معادل آن، درمان دهخدا يک گاو نر ميانه، درمان شهربان يک گاو گران، درمان پادشاه يک گردونه چهاراسبه، درمان زن معمولي يک خر ماده، درمان زن دهخدا يک گاو ماده، درمان زن شهربان يک اسب ماده، درمان زن پادشاه يک شتر ماده». (ونديداد، فرگرد هفتم، بندهاي 41 تا 43)

اين نگارنده تاکنون هيچ کتاب يا مقاله يا پژوهشي از ايشان که در زمينه ستاره شناسي باشد، نديده است. همچنين تاکنون هيچ نمونه يي از ترجمه متون پهلوي به همت ايشان ديده نشده است. به اين ترتيب در رد يا تاييد و درستي يا نادرستي چنين ادعاهايي نمي توان سخني گفت مگر آنکه ايشان محصول چنين پژوهش هاي تخصصي را پديد آورده باشد.

نکته نگران کننده ديگري که از گفتار ايشان برمي آيد چنين است که چون خود را «از توان فرهنگي زيادي برخوردار دانسته اند» به خود اجازه داده اند نه تنها بيت هاي به زعم خود الحاقي را از شاهنامه فردوسي بزدايند، بلکه در صورت نياز واژه ها را نيز عوض کنند و بيت ها و واژه هايي به تشخيص خود بدان بيفزايند. شيوه يي که هرگز هيچ يک از مصححان متون کهن به کار نمي برند و به خود اجازه نمي دهند که حتي يک حرف الفبا را به تشخيص شخصي به متن بيفزايند؛ «در جايي که نويسندگان بيتي را نفهميده اند و واژه يي را نادرست و نادرخور نوشته اند، اين واژه بايد عوض شود. پس هم ويرايش و هم آرايش در کار است. آرايش يعني زيباتر کردن چيزي با افزودن به آن، مانند آرايش عروس.» خواننده چنين نسخه ويراسته و آراسته يي، به جز حذف هاي نابجا، مي بايد نگران افزوده هاي دلخواهانه ايشان نيز باشد.

نادرستي هايي از اين قبيل که محصول استنباط شخصي ايشان و حذف و افزايش بيت هاي شاهنامه از روي ذوق و سليقه و بي توجهي به اصول تصحيح انتقادي متون و خرده گيري هاي نادرست به روش دکتر جلال خالقي مطلق بوده در سراسر اين گفتار فراوان است. از اين رو به نظر مي آيد که شاهنامه تهيه شده به کوشش ايشان نه يک تصحيح يا ويرايش علمي و انتقادي، بلکه تنها يک متن کتابت شده به روش کاتبان گذشته است که هر بيتي را از روي استنباط شخصي و بي توجه به نسخه بدل ها تغيير و تحريف کرده و اي بسا آن را به کلي حذف کرده يا به دلخواه و تشخيص شخصي بدان افزوده اند. چنانچه ايشان در همه جا از چنين روشي پيروي کرده باشد، انتشار چنين متني مي تواند آسيبي جدي به ساختار شاهنامه و سخن فردوسي بزند.
عناوين اين صفحه
معرفي کتاب
تاثير دلنشين مهرجويي
ناخودآگاه تاريخ سرکوب
آقاي فريدون جنيدي
بني مجيدي در بيمارستان

بني مجيدي در بيمارستان

ايسنا؛ منصور بني مجيدي دوباره در بيمارستان بستري شده است. اين شاعر که سال گذشته هم در روزهاي ارديبهشتي در بيمارستان مدائن تهران بستري شده بود، از روز جمعه (27 ارديبهشت) به دليل خونريزي معده، حالت تهوع و درد شديد در ناحيه شکم در بخش داخلي بيمارستان شريعتي شهرستان آستارا بستري شده است و احتمالاً تا چند روز آينده در بيمارستان خواهد بود. او با اشاره به اين مطلب، همچنين درباره آثارش به ايسنا گفت؛ برگزيده شعرهايم با انتخاب و مقدمه داريوش معمار و با عنوان «خيزاب هاي ساعت» مدت 9 ماه است که از سوي انتشارات آهنگ ديگر براي دريافت مجوز ارائه شده است. همچنين «رخنه در خواب» و «فرياد بي صدا» از سوي نشر فرهنگ ايليا براي دريافت مجوز رفته اند.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام