چهارشنبه، 11 ارديبهشت 1387 - شماره 1664
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
بيش از 60 درصد از کارگران ايراني قرارداد موقت کار دارند
ساکنان سرزمين قراردادهاي سفيد

مينا کامران

موقت بودن؛ کار کردن براي شش ماه شايد هم يک سال، نداشتن بيمه بيکاري و شايد هم بيمه، معلق بودن بين زمين و زمان، بين داشتن و نداشتن کارفرما، حيران بودن ميان ثبات اقتصادي دولت و ميزان بدهکاري ها و بستانکاري ها.

آن روز که کارگران امريکايي سنگفرش خيابان را با خون خود سرخ کردند تا به جاي 12 ساعت کارکردن به سان يک انسان 8 ساعت کار کنند، نمي دانستند در آستانه هزاره سوم هستند کارگراني که معمولاً فقط براي 6 ماه از ادامه کار خود، زندگي خود و زيستن خود امنيت رواني دارند.

سال 1384 بيش از 50 نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي طرح دوفوريتي را براي رئيس مجلس ارسال کردند که در آن به استناد قسمت پاياني بند چهارم از اصل 43 قانون اساسي دولت مکلف است به منظور جلوگيري از بهره کشي از کار ديگري و اجراي تبصره (1) ماده هفت قانون کار جمهوري اسلامي ايران ظرف مدت 6 ماه مواردي را عملي سازد که در اين موارد شرايط به نفع کارگران با قرارداد موقت تغيير کند. در يکي از موارد مورد اشاره آمده بود؛ بيمه بيکاري، طرح طبقه بندي مشاغل و ساير مزايا بدون تبعيض براي همه کارگران اعم از قرارداد دائم و موقت بايد به اجرا درآيد و آرا، مقررات و دستورالعمل هاي مغاير لغو مي شود.

از شهريور 1384 ماه هاي بسياري گذشت. فعالان کارگري در آخرين مجال باقيمانده و پيش از تغيير شرايط براي آنها، تلاش زيادي را به کار بستند تا نمايندگان را از اهميت تغيير اين مساله آگاه سازند. مقالات زيادي نوشته شد. اين تصور پيش آمده بود که در ميانه دولت عدالت محور چانه زني براي ابتدايي ترين مسائل حقوقي و انساني فاقد دليل است و درک کرامت انساني در اين دولت بيش از هر زمان ديگري مورد توجه قرار خواهد گرفت. فعالان کارگري به عقب رانده شدند. فضا باز شد براي آنان که باقي مانده بودند؛ بدون هيچ دغدغه يي. غيرقانوني ها رفتند و قانوني ها ماندند. سيب روزگار يک بار ديگر براي 50 درصد از کارگران ايران چرخيد و چرخيد و اين اتفاق و اين درخواست يک بار ديگر در دي ماه سال گذشته تکرار شد. درست در شرايطي که اين تصور در ميان کارگران پيش مي رفت که زمين و زمان دست به دست هم داده اند تا به برکت هر بشکه نفت بيش از 100 دلار، روزگار اندکي حتي کوتاه بر آنها لبخند بزند، سيب روزگار کارگران به يکباره از چرخيدن دست کشيد.

کسي انتظار چنين نتيجه يي را نداشت. درست يک روز قبل از تصميم گيري مجلس براي طرح دوفوريتي وضعيت کارگران قرارداد موقت حميد رضا حاجي بابايي عضو هيات رئيسه مجلس اظهار اميدواري کرده بود؛ «در صورت تصويب نهايي اين طرح کليه کارگاه هاي مشمول قانون کار و همچنين دستگاه هاي مشمول قانون استخدام کشوري و لشگري و قوانين خاص موظف اند آن دسته از کارگران و کارکنان شاغل که بيش از 10 سال سابقه قرارداد موقت کار به صورت مستمر يا متناوب دارند از تاريخ تصويب اين قانون به قرارداد دائم تغيير وضعيت دهند.»

اما مجلس با فوريت تبديل قرارداد موقت کارگران و کارکنان داراي 10 سال سابقه کار به قرارداد دائمي مخالفت کرد. دوفوريت اين طرح 76 راي موافق، 54 راي مخالف و 30 راي ممتنع از مجموع 199 راي مأخوذه را کسب کرد. همچنين يک فوريت اين طرح نيز تنها 79 راي موافق، 3 راي مخالف و 15 راي ممتنع از مجموع 200 نماينده حاضر را کسب کرد. بر اساس ماده واحده اين طرح و در صورتي که اين طرح به تصويب مي رسيد، تمامي کارگاه هاي مشمول قانون کار و همچنين دستگاه هاي مشمول قانون استخدام کشوري، لشگري و قوانين خاص موظف مي شدند آن دسته از کارگران و کارکنان مشاغل که بيش از 10 سال سابقه قرارداد موقت کار مستمر يا متناوب مستقيماً يا توسط پيمانکاران نيروي انساني يا هر شکل ديگري را که دارا باشند را به قرارداد دائم تغيير وضعيت دهند.

اين طرح پيش از آن به امضاي 114 نماينده رسيده بود اما در زمان راي گيري براي دوفوريتي شدن آن، 38 نفر از امضاکنندگان طرح حاضر به اعلام راي مثبت خود نشدند تا رسيدگي به يکي از بزرگ ترين دغدغه هاي فکري و معيشتي کارگران همچنان در انتهاي صف تصميم گيري باقي بماند.

اما اين پايان بازي نبود. همين نمايندگان چند روز پيش طي نامه يي از وزير کار براي ايجاد اشتغال و اجراي طرح هاي زودبازده تشکر کردند.

منصور احمدزاده نايب رئيس کانون سراسري انجمن صنفي کارگران خباز کشور نيز بر اين باور است قرارداد موقت کار ابزاري براي سوءاستفاده بعضي از کارفرمايان شده است. او در گفت وگو با فارس ارائه راهکارهاي منطقي، تفکيک کارهاي مستمر و غيرمستمر و تدوين آيين نامه جديد را براي ساماندهي قراردادهاي کار ضروري مي داند و معتقد است با اين روند جلوي هرگونه سوءاستفاده هاي احتمالي گرفته مي شود.

جلوگيري از بروز هرگونه سوءاستفاده احتمالي با محوريت کارگران و به طور مشخص کارگران داراي قرارداد موقت آن هم بعد از گذشت بيش از 150 سال از مبارزه و تلاش جهاني براي داشتن حداقل ها در ميان کارگران و دستاوردهاي قابل توجه در عرصه هاي مختلف، حس و درد تلخ و گزنده يي را منتقل مي کند که نتيجه سال ها تلاش انجام شده در اين سرزمين براي احقاق حقوق حداقل ها براي کارگران را زير سوال مي برد.

از سال 1364 که قراردادهاي موقت کار بنا به دلايل و شرايط خاص آن زمان شيوع پيدا کرد، راهکاري براي کنترل و مهار آن ارائه نشده است، تا آنجا که امروز به عنوان يکي از عوامل ناامنيتي شغلي در ميان جامعه کارگري مورد ارزيابي قرار مي گيرد.

هرچند چند روز پيش دبير خانه کارگر مدعي شده در اين چند ماه تلاش هاي بسياري را به کار بسته تا مابقي نمايندگان مجلس را براي پذيرش طرح دوفوريتي تغيير قراردادهاي موقت کار آماده کند اما واقعيت اين است همه اين تلاش ها در يک فضاي بسته و در دور باطل انجام مي شود. بي اطلاعي جامعه از واقعيت ها و دلايل مخالفت مجلس نسبت به اين اتفاق تنها بخشي از محدوديت هاي پيش روي دبيرکل خانه کارگر براي تحقق خواسته و آرزو هاي بزرگ اوست که تا به حال کمترين آن محقق شده است. عقب رانده شدن تشکل هاي قانوني کارگري و سنديکاها و ناديده گرفتن نقش مشارکتي آنها در روشنگري اذهان جامعه کارگري براي دانستن حق و حقوق شان، منجر شده به اينکه 30 نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در مواجهه با چنين مقوله مهمي، راي ممتنع بريزند.

روز ها و سال هاست که از لحظه آغاز و تحول تازه و حرکت رو به جلو و دگرگوني در خواسته ها و شرايط مطلوب تر جهت زندگي نيک تر براي همه اقشار جامعه گذشته است. فقر ديگر در جامعه امروز به معناي داشتن يک دلار در روز تعريف نمي شود. نداشتن اوقات فراغت، مسکن، سفر و حتي نداشتن مجال براي خواندن کتاب و تماشاي فيلم و گوش کردن به موسيقي از جمله معيارهايي است که اعلام مي کند اين فرد از جامعه فقير است.

در اين شرايط اکنون جامعه کارگري متاثر از اتفاقات رخ داده در دو سال اخير، به ناچار به صورت تک صدايي، که صداي همه ما نيست، خواسته هاي صنفي و قانوني خود را فقط طرح مي کند. درگيري ذهني جامعه کارگري براي امرار معاش و کم رنگ شدن همه تلاش هاي انجام گرفته در چند سال اخير براي تغيير پايگاه اجتماعي و ارتقاي سطح معيشتي کارگران منجر شده به اينکه امروز کارگران ايران به عنوان سرمايه هاي انساني - همان سرمايه هايي که به تعبير معاون وزير کار ارزش کاري 766 کارگر نمونه کشور در سطح استاني بيش از 600 ميليون يورو است - جامعه کارگري ايران بعد از بازنشستگان و مددجويان کميته امداد و عشاير در ليست دريافت سهام عدالت قرار بگيرند. دريافت سهام عدالت به طور قطع ثمره سال ها تلاش تشکل هاي صنفي کارگران براي ارتقاي سطح معيشتي کارگران نيست چراکه آنچه در تمام اين سال ها مورد درخواست بوده و براي آن تلاش و مبارزه صنفي شده، ارتقاي جامعه کارگري در مناسبات اجتماعي و اقتصادي و مشارکت در تصميم گيري هاي مرتبط با اين گروه بوده است.

اکنون پس از سال ها تلاش جامعه کارگري که پس از واقعه دوم خرداد مجالي براي بيان خواسته هاي خود پيدا کرده بود و عقب راندن ناگهاني آنها، هنوز درگير و نگران اجرا نشدن ماده 148 قانون کار هستيم که بر اساس آن کارفرمايان مکلف به بيمه کردن کارگران هستند ولي هنوز هم در بعضي از کارگاه ها اين قانون رعايت نمي شود. در اين شرايط کارگر به دليل وجود قرارداد موقت کار و آيين نامه کارگاه هاي زير 10 نفر قادر به هيچ گونه احقاق حقي نبوده چراکه در غير اين صورت از کار اخراج و بيکار مي شود. اما نايب رئيس کانون سراسري انجمن کارگران نانوايي هاي کشور هنوز با اميدواري مي گويد؛ «درست است که تشکيلات کارگري حالت اجرايي در قوانين ندارد اما انتظار مي رود مسوولان و شرکاي کاري، تشکيلات کارگري را به عنوان بازوان توانمند مجموعه خويش قلمداد کنند و از طرفي تشکيلات کارگري از هيچگونه کمک، راهکار و مجاهدتي در راستاي اهداف والاي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران دريغ نکنند.»

اما راهکارهاي ديگري براي ارتقاي سطح اجتماعي کارگران نيز پيشنهاد شده است که نايب رئيس کانون سراسري انجمن کارگران نانوايي هاي کشور از آن بي خبر بوده است.

مسعود کاظم زاده مدير امور اجتماعي و سهام وزارت کار و امور اجتماعي خبر داده است؛ سعي بر اين است که شرايط به گونه يي شود تمام کارگران از سهام عدالت بهره مند شوند و اولويت بعدي ما براي دريافت سهام عدالت کارگراني هستند که حقوق آنها زير 300 يا 400 هزار تومان است ولي به هر حال بايد اين کار کارشناسي شود و بعد از تصويب رياست جمهوري اين کار صورت گيرد.

مديرکل اداره امور اجتماعي و سهام وزارت کار و امور اجتماعي همچنين تاکيد کرده است؛ کارنامه دولت نهم در مورد واگذاري سهام در سال 86، نمره 20 بود که البته در سال هاي گذشته اين گونه موثر نبود و اين به دليل اصلاح يک آيين نامه بود.

آمار دقيقي از تعداد کارگران قرارداد موقت در دست نيست. شوراهاي اسلامي کار اين رقم را بيش از 60 درصد کل کارگران اعلام مي کنند و در مقابل وزير کار بدون هيچ واکنشي به اين رقم بالا فقط اظهار اميدواري دارد تا با اصلاح قانون کار هرچه سريع تر وضعيت قرارداد هاي موقت روشن شود. خبرگزاري ها خبري ر ا مخابره کرده اند که کارگر برتر و نمونه کشور بيش از 7 سال است که قرارداد موقت کار دارد.

دولت درصدد يافتن راهکارهاي تازه يي براي ايجاد اشتغال و طرح هاي زودبازده براي رهايي از آمار دورقمي نرخ بيکاري در کشور است و قراردادهاي موقت در شرايط اقتصادي موجود تنها مجالي است که اجازه مي دهد کارگران ايراني سر کارهاي خود باشند، حقوق دريافت کنند و زندگي کنند بدون اينکه هيچ اميدي به آينده شغلي خود داشته باشند. آنها نمي دانند فردا چه خواهد شد. پس سکوت مي کنند، در سکوت، تحمل مي کنند و در اين تحمل، زندگي مي کنند.
موانع خلاقيت دانش آموزان
اقدس خورشيدي عين الدين



براي اينکه بتوانيم خلاقيت را پرورش دهيم، بايد بتوانيم موانع خلاقيت را بشناسيم و آنها را از سر راه خود برداريم. به همين دليل معلمان ابتدايي بايد بدانند چه موانعي بر سر راه خلاقيت آنها وجود دارد زيرا گام اول در برطرف کردن موانع خلاقيت شناسايي نقاط ضعف خود و موانع دروني و بيروني خلاقيت ها است.

اولين مانع خلاقيت، ارزيابي منفي از خود است. وقتي يک معلم احساس کند استعداد ندارد همين تصوير ذهني منفي او باعث مي شود قدرت خلاقيت او هم کاهش يابد. تصويري که ما از خودمان داريم در احساسات، عواطف و رفتار ما تاثير مي گذارد. تاثير ذهني منفي ما را نسبت به خودمان نااميد مي کند. بنابراين بهتر است با ايجاد اعتماد به نفس اين مانع را از بين ببريم و ارزيابي مثبتي از خود داشته باشيم زيرا انساني که خودش را مثبت ارزيابي مي کند فضاي مثبت انرژي هاي رواني اطراف او موجب افزايش انگيزش و فعاليت هاي خلاق او مي شود.

يکي ديگر از موانع خلاقيت آموزشي معلمان و شاگردان، ترس از آينده است. وقتي ما از آينده مي ترسيم قدرت پيش بيني آينده را نداريم و نمي توانيم شاد، اميدوار و خلاق به آينده نگاه کنيم و برخورد خوبي با موقعيت هاي خلاق داشته باشيم. در حالي که اگر به جاي ترسيدن از آينده به آن فکر کرده و بتوانيم از مهارت هاي خود براي کنترل آن استفاده کنيم، نه تنها نگران از دست دادن انرژي ها نخواهيم بود بلکه برخوردي راحت با آينده و حال حاضر خواهيم داشت.

وقتي ما از يادگيري لذت نبريم، يادگيري عميق و پايدار را تجربه نمي کنيم و اگر بخواهيم اين دانش را به فهم کاربرد، تجزيه و تحليل و ترکيب که عالي ترين سطح خلاقيت در يادگيري است تبديل کنيم خيلي مشکل خواهيم داشت. در يادگيري غيرلذت بخش رفتارهايي مانند کنجکاوي، پرسشگري، تفکر نقاد، تفکر خلاق و جست وجوگري ذهني کم مي شود پس بايد با دقت، حوصله، تمرکز حواس، مهارت خوب گوش دادن، خوب نگاه کردن، شيرين صحبت کردن، استفاده از نمايش در روش تدريس و بهره برداري از الگوي يادگيري مشارکتي، ميزان لذت يادگيري در کلاس را افزايش دهيم تا زمينه هاي خلاقيت در کلاس درس ما فراهم شود.

نبود برنامه ريزي باعث مي شود ساعت هاي زندگي خود را بدون کاربرد مثبت و موثر از دست بدهيم. همين امر مي تواند کل برنامه ها و فعاليت هاي هوشي و ذهني ما را مختل کند. معلمان ابتدايي هميشه از شاگردان خود مي خواهند برنامه داشته باشند، ولي اگر خودشان برنامه يي نداشته باشند نمي توانند به اهداف موردنظرشان در مدرسه، جامعه و خانواده برسند.

براي خلاقيت به دو نيمکره مغز نياز داريم. افرادي که بيشتر از يک نيمکره استفاده مي کنند مانع پرورش تمام استعداد خلاق خود در دو نيمکره هستند. به همين دليل بهتر است فعاليت دو نيمکره مغز را تقويت کنيم و باعث خلاقيت شويم.

يادگيري از طريق دو نيمکره، لذتبخش تر است. گرچه عملکرد نيمکره چپ براساس الگوهاي نظم دادن، از هوش منطقي رياضي استفاده مي کند ولي با نظم دادن به فرآيند سخن گويي، هوش لفظي - زباني را هدايت مي کند. نيمکره راست با درک تناسب ها و فضا، از هوش تجسمي - فضايي استفاده مي کند يا در ارتباطات و معني يابي به هوش درون فردي و برون فردي کمک مي کند و با هماهنگي و تعادل بخشي به تحريکات بدن باعث توسعه هوش بدن - حرکتي مي شود و در کنترل احساسات به هوش درون فردي ياري مي رساند.

به همين علت لازم است ما کارکردهاي دو نيمکره مغز را خوب بشناسيم و با يادگيري موسيقي، منطق و رياضي، استدلال، هماهنگي و نظم خلاقيت خودمان را افزايش دهيم.

يکي ديگر از موانع خلاقيت مقايسه خودمان با ديگران است در حالي که اين مقايسه کردن نه تنها انرژي هاي رواني ما را هدر مي دهد، بلکه سطح انگيزش و تلاش ما را کاهش مي دهد. براي رفع اين مانع مي توانيم سعي کنيم خود را با خودمان مقايسه کنيم تا بيشتر از اينکه با ديگران مشغول باشيم به خود فکر کنيم و باعث رشد و شکوفايي استعداد خلاقيت خود شويم. انسان وقتي ياد مي گيرد از مقايسه خودش با خودش لذت ببرد ديگر احساس منفي، حقارت، حسادت، نفرت و رقابت نادرست در وجودش شکل نمي گيرد. در اين صورت به رشد و تعالي مي رسد.

بسياري از معلمان ابتدايي، خلاقيت را بسيار دشوار مي پندارند و تصور مي کنند آنها نمي توانند فردي خلاق، مبتکر و آفريننده باشند. ولي در بررسي نتايج عملکرد آنها تغييرات زيادي در سازماندهي ذهني و ادراکي آنها نسبت به اين موضوع ايجاد شده است. تا زماني که يک معلم، يادگيري خلاقيت و رفتار خلاق را بسيار دشوار و دست نيافتني مي پندارد، براي به دست آوردن آن تلاش نمي کند در حالي که وقتي پي ببرد مانند همه انسان هاي دنيا استعداد خلاقيت دارد راحت تر به خلاقيت مي پردازد.

نبود اعتمادبه نفس

معلمي که نسبت به خودش، کارش، بودنش و تصوير ذهني خودش احساس خوبي ندارد، به تدريج اعتماد به نفس خود را از دست مي دهد. اگر باور کنيم قادريم خلاق عمل کنيم، اعتماد به نفس، حس پرجاذبه و دلنشيني براي ما به وجود مي آورد. احساس ما را قوي تر مي کند و بر رفتار آموزشي ما در کلاس درس موثر است. معلم با اعتمادبه نفس بهتر مي تواند اعتماد شاگردان خود را به دست بياورد و تاثير آموزشي او چند برابر معلمي است که با صداي ضعيف و با احساس خودکم بيني و سردي عاطفي رفتار مي کند. معلم با اعتماد به نفس بيشتر به اهداف آموزشي خود دست پيدا مي کند و شاگردان را طوري تربيت مي کند که بتوانند مسائل شان را خودشان حل کنند، نه اينکه مسائل بيشتري را براي خانواده و مدرسه ايجاد کنند.

منبع؛----------------------------

1- موانع خلاقيت و روش هاي برطرف کردن آن، دکتر عبدالرضا کردي، نشر مطالعات خانواده
يکي از جمعه ها

امين بهروزي

در دلتنگي عجيب و غريب غروب هاي جمعه مانده ام؛ کسالت بي حد و حصر. راستي چرا عصرهاي جمعه اينقدر دلگيرند؟ اين دلگيري از کجا مي آيد؟ از پايان هفته بودنش؟ خب اگر قرار باشد با پايان هفته دلتنگ شويم چرا روز آخر ماه دلتنگ نيستيم؟ اين يک تجربه تاريخي است که در ناخودآگاه ما نهادينه شده است؟ چه فرقي بين جمعه و سه شنبه يا مثلاً يکشنبه وجود دارد؟ جواب اين سوال ها هر چه باشد نمي تواند مانع دلتنگي و فرورفتگي مان شود... در آپارتمانم تنها هستم، هر چقدر ذهن را جمع و جور مي کني که به آن سمت نرود امکان ناپذير است؛ سمت ازدست رفته ها. مرور مي کنم جاهاي خالي آدم ها را و به آستانه گريه نزديک تر مي شوم. نمي توانم در خانه بمانم، هر چقدر اسامي درون گوشي ام را بالا و پايين مي کنم نامي براي همسفر شدن نمي يابم. لباس مي پوشم و آپارتمانم را ترک مي کنم. پارکينگ تقريباً خالي است، همسايه ها هم ترجيح داده اند در خانه نمانند.

بي هدف و بي مقصود وارد خيابان ها مي شوم، حالا باران هم مي بارد و تهران کمي نفس مي کشد. زيبا است تهران، اما من دلتنگم. به مادربزرگ سوگوارم فکر مي کنم، به او که مجموعه آدم هاي از دست رفته است ذهنش، به او که اشک هايش بي وقفه سرازير مي شوند. به مهرداد عزيزمان فکر مي کنم که ناجوانمردانه کشته شده، به روزهايي که نمي دانستيم کجاست و سرگردان شهر و بيابان را به دنبالش بوديم و هيچ گاه... بغض امانم نمي دهد، به کوچه خلوتي مي روم. سرم را روي فرمان مي گذارم و هاي هاي... دايي مهردادم به کسي کمک مي کند. او به گمان پولدار بودنش او را مي کشد. به همين سادگي و به همين هولناکي... زني از کنار ماشينم مي گذرد، من را در آن وضعيت مي بيند، گريه را تمام مي کنم و حرکت مي کنم. حالا ساعت حدود دوازده شب است. هوا به شدت سرد است و بارش باران به بيشترين حد ممکن رسيده. جلوي پارک ملت، پشت چراغ قرمز مانده ام. پسربچه فال فروش حالا خيس آب است، از سر و رويش آب مي چکد، مي آيد کنار من، شيشه ماشين را پايين مي کشم. پسرک چهره زيبا و چشمان نافذي دارد، سلام مي کند و فال هايش را جلوي من مي گيرد. چراغ سبز مي شود. ماشين پشتي بوق مي زند، به پسرک مي گويم بيا آن طرف چهارراه، حرکت مي کنم. در آينه پسرک را مي بينم که ايستاده. فکر کرده است سر کارش گذاشته ام، از جايش تکان نمي خورد. آن طرف چهارراه توقف مي کنم.

پسرک را صدا مي کنم. با دو خودش را مي رساند به من، مي پرسد؛«چند تا مي خري آقا؟» مي گويم؛«من منتظر تو وايسادما.» مي گويد؛«خيلي ها آدمو سرکار مي ذارن.» همچنان باران روي سر و صورتش مي بارد، از سرما مي لرزد.

«دونه يي چند؟»

«صد تومن.»

ناگهان فکري به ذهنم مي رسد، مي پرسم چند تا داري؟ پسرک فال هايش را مي شمرد، بيست و دو تا. دوباره مي پرسم؛ «اگه بخواي همه اينارو بفروشي چقدر وقت مي بره؟» «فکر نکنم امشب بتونم بفروشم ولي يکي دو سه ساعت طول مي کشه.» مي پرسم؛ «مي آيي يه معامله يي با هم بکنيم؟ » انگار بهش توهين شده، کمي عقب مي کشد و مي گويد؛«بي خيال بابا ما اهل خلاف ملاف نيستيم.»

«کسي نخواست خلاف کني.»

«پس چي؟»

«من گفتم بيا معامله کنيم.»

«يعني چي؟»

«يعني اينکه من همه فال هاتو مي خرم در عوضش اين دو ساعتو بيا با هم حرف مي زنيم، اين جوري هم تو فال هاتو فروختي هم من از تنهايي دراومدم.»

«همه رو مي خري؟»

«آره.»

«نمي خواي مخ منو بزني که خلاف کنم؟»

«نه بابا اصلاً به من مياد خلافکار باشم؟ مي شه دو هزار و دويست؟»

«آره.»

پول فال هايش را مي دهم، مي آيد و سوار مي شود.

«صندلي ماشينت خيس خيس شد.»

«بي خيال.»

لحظاتي در سکوت سپري مي شود، پسرک مي پرسد که حالا با اين همه فال چي کار مي تونم بکنم، جواب مي دهم به دوستانم هديه مي دهم. نامش حسام است، دست کم به من اين را مي گويد. مي پرسد؛ «مجردي؟» بعد اضافه مي کند «معلومه که مجردي». مي گويم «از کجا معلومه؟» «خب اگر زن داشتي که نمي تونستي اين وقت شب تنها تو خيابون باشي. شايدم با زنت دعوا کردي.» نه مجردم... کرج زندگي مي کند. دوازده سال دارد. خود کرج که نه، اطراف کرج. فال ها را از پدرش مي گيرد، تاکيد مي کند که پدرش معتاد نيست. وسط حرف هايش از من مي پرسد که پلي استيشن دارم يا نه، مي گويم که نه. «خيلي چيز توپيه.» «آره خيلي باحاله، بهش مي گن PS3 اون ديگه خيلي گرونه.» «آره خيلي گرونه، ما که هم سن و سال شما بوديم، آتاري بازي مي کرديم.» «اون که خيلي زاغارته بابا، گرافيک نداره.» پسرک را رها مي کنم، پرت مي شوم به کودکي. پدرم از دايي جمشيد که او هم ديگر نيست برايم يک دستگاه آتاري خريده است شش هزار تومان. جهان مال من است. مدرسه را در روياي آتاري سپري مي کنم تا به سرعت خودم را به تلويزيون برسانم. گاهي دوستانم را نيز دعوت مي کنم تا هم شکست شان دهم هم جلويشان کلي قيافه بگيرم که من آتاري دارم. بعد از مدتي دوباره وسوسه مي شوم که بروم سر کوچه و در مغازه بازي کنم. حالا که حدود بيست سال هم گذشته هنوز نمي دانم چرا اين کار را مي کردم، من که خودم آتاري داشتم، اما لذت بازي کردن و شکست حريفان در مغازه و جلوي جمع چيز ديگري بود.

يک روز مادرم مرا مي بيند، مي ترسم. الان است که مرا دعوا کند ولي فقط مي خندد...

به بي نهايت مهرباني و ايثار مادرم فکر مي کنم که پسرک مرا صدا مي زند «ضبط ماشينت خرابه؟» و بعد ناگهان «اًسعيد خل مشنگ ها،» به پسرکي اشاره مي کند که گوشه خيابان نشسته است، مي گويم؛ «مي خواي سوارش کنيم؟» و سرعتم را کم مي کنم. «نه بابا خلافکاره.» با هم حرف مي زنيم، پسرک از فقرش مي گويد، از آرزوهايش که آنقدرها هم دست نيافتني نيستند، اما براي او دور از دسترس اند و بزرگ. به اين فکر مي کنم که ما هيچ تصوري از فقر به معناي واقعي کلمه نداريم و اينکه نگاه مان به فقر کاملاً توريستي است. روياي رستوران هاي گران قيمت، روياي لباس هاي رنگي، روياي سينما، روياي کافه گلاسه، روياي پلي استيشن، روياي پيتزا، روياي کار نکردن و بازي کردن و روياهاي...

شغلم را از من مي پرسد. دروغ مي گويم. مي گويم مسافرکشي مي کنم. مي گويد؛ «خب برو آژانس کار کن خيلي درآمدش بهتره. اگر مي تونستم پول فال ها رو برا خودم نگه دارم ندم به بابا بيست سالم مي شد پرايد مي خريدم...»

شروع مي کنم به درددل. هر چه را دارم و ندارم به پسرک مي گويم. لحظاتي بعد برمي گردم پسرک خواب است، معصومانه و پاک خوابيده است، آرام آرام. نمي دانم چه بايد بکنم، دلم نمي آيد بيدارش کنم...

ساعتي بعد، حالا رسيده ايم کرج. بيدارش مي کنم، مي گويم پاشو. خيلي تشکر مي کند، فال هايش را پس مي دهم و فقط يکي را براي خودم نگه مي دارم. وقتي مي خواهد پياده شود مي گويد؛ «سخت نگير آقا، اينقدر هم غصه نخور، درست مي شه.»

گرسنگي هنوز موضوعي تازه است
دکتر بابک زمانيہ

پيرزن خيلي پير نبود يعني اصلاً پير نبود، تنها چهل و دو سال داشت، اما هفتاد ساله مي نمود. روي تخت نشسته و به جايي دور، به جايي که هيچ جايي نبود، مي نگريست. صورت استخواني اش زير روسري رنگ و رورفته از آنچه بود هم کوچک تر مي نمود و چهره بي جانش به رنگ پريده يي مي نمود که آثاري از خون در خود نداشت. مات بود و انگار هيچ فکري در سر نداشت. نه تکان مي خورد، نه چيزي مي گفت و نه حتي پلک مي زد. دور تخت را دستياران، انترن ها و دانشجويان احاطه کرده بودند و من بعد از معاينه مختصري در فکر بودم که چه تشخيصي بدهم و همه منتظر من. سندرم ها و بيماري هاي نادر و عجيب و غريب در ذهن من موج مي زدند، اما هيچ کدام به درستي با علائم اين بيمار منطبق نبود. بايد بيماري نادري باشد. ياد يک صحبت قديمي مي افتم که وقتي به راحتي تشخيص نمي دهي يا با تظاهر شايع يک بيماري نادر روبه رو هستي يا با تظاهر نادر يک بيماري شايع، اسم چند تا سندرم را مي برم و دست آخر به دستياران مي گويم؛«اما في الواقع نمي دانم. بگذاريد آزمايش هاي روتين بيايد تا بعد ببينيم.»

چند ساعت از بعدازظهر گذشته. يکي از دستياران زنگ مي زند. تمام اندکس هاي خوني بيمار به شدت کاهش نشان مي دهند. کم خوني شديد، کمبود قند، سديم و کلسيم؛ ترکيبي که فقط مي تواند تغذيه يي باشد. حالا سرم زده اند، يک سرم حاوي بروتين زده اند و بيمار يواش يواش دارد غذا مي خورد. او بيوه دوم مردي بوده که يک سال پيش فوت کرده است. عقل درستي نداشته. يک دختر در مقطع راهنمايي و دو پسر کوچک تر دارد که همگي با مستمري ناچيزي از يک سازمان خيريه زندگي مي کنند. مستمري که به تنهايي کفاف زندگي را نمي دهد و معمولاً به صورت کمک خرج به کار مي رود. روي صندلي ام خشک مي شوم و عرق مي کنم. پيرزن حتماً مي مرد اگر درمان نمي شد يا بهتر بگويم به غذا نمي رسيد. تصور اتاقي که شب هاي قبل را او به اتفاق سه کودک خردسال در خانه يي پرت در زاغه يي دور بسيار دورتر از جنوب در آن گذرانده بود، روح را مي آزارد. تصور چهره رنجور کودکاني که مادر نزار را مي نگرند انسان را کلافه مي کند.

حالا با خود مي انديشم که ننگ بر من که سال ها است نام خود را استاد مغز و اعصاب دانشکده پزشکي گذاشته ام و نمي دانم انسان براي زندگي نياز به غذا دارد، شرم باد بر من که بر استادي خود شادم و نمي فهمم در شهري که زندگي مي کنم اين امکان هست که انساني تا حد مرگ غذا نخورد،

با خود مي انديشم که اي کاش من و پزشکان جوان همکارم فراستي بيابيم که ضمن گرفتن شرح حال بيماري شرح حال غذا خوردن يا نخوردن را هم بگيريم. چشمان مان سويي بيابد فراسوي علائم و نشانه هاي پزشکي،

باز مي انديشم اي کاش مردم آن محله دوردست همسايه هاي پيرزن مختصر فراغتي از آسياب سنگين روز بيابند تا در ساير همسايه هاي ديگر را بکوبند شايد باز هم زني در حال غذا نخوردن باشد،

خدايا بر دلبستگان خوني آن کودکان، آنان که زن را به جرم «دوم» بودن به تقدير سپردند ترحم و ملاطفتي بيفکن. خدايا به داد تمام «دومي » ها و «گناهکاران» و «کم عقلان» برس. خدايا اندکي تدبير و مقدار زيادي پول براي خيرين مسوول برسان. بر دل هنرمندان و نويسندگان بتابان که اگرچه از فقر نوشتن از مد افتاده است و اگرچه در زير پوستين «گورکي» ، «گورک» ديگري بوده است و اگرچه تعهد هنري راه به جايي نبرد و تشت رئاليسم سوسياليستي سال ها است از پشت بام افتاده، اما ساده ترين رنج بشري، «گرسنگي» هنوز موضوعي تازه است. خدايا به آنان که سياستي دارند کياستي بيشتر عطا فرما تا نعمت هاي تو را به گونه يي بهتر از اين در رودخانه شهر به گردش درآورند تا رودخانه پرآب مواهب در بستر خود آنچنان بطوفد که در هيچ گوشه يي از کناره هاي آن مردابي ساکن پديد نيايد.

به راستي هيچ کدام از ما مردم شهر در هر جايي که هستيم، مي توانيم از گناه پيرزن دست بشوييم؟

ہ متخصص مغز و اعصاب
عناوين اين صفحه
ساکنان سرزمين قراردادهاي سفيد
موانع خلاقيت دانش آموزان
يکي از جمعه ها
گرسنگي هنوز موضوعي تازه است
مقررات ويژه ترافيکي در نمايشگاه کتاب

مقررات ويژه ترافيکي در نمايشگاه کتاب
پليس راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ در اطلاعيه يي مقررات ويژه ترافيکي در محدوده نمايشگاه بين المللي کتاب از 12 تا 22 ارديبهشت را اعلام کرد. به گزارش ايسنا، پليس راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ اعلام کرد؛ با توجه به اينکه محل برگزاري نمايشگاه کتاب در داخل محدوده طرح زوج و فرد قرار دارد، تنها اتومبيل هاي داراي مجوز طرح ترافيک و آن دسته از اتومبيل هايي که به مقتضاي آخرين رقم پلاک خودرو (زوج در روزهاي زوج و فرد در روزهاي فرد) اجازه عبور در محدوده اضطرار را دارند، مي توانند به محل نمايشگاه عزيمت و مراجعت کنند. همچنين با در نظر گرفتن محدود بودن فضاي پارک نمايشگاه به بازديدکنندگان توصيه مي شود، حتي الامکان از وسايل نقليه عمومي و مترو جهت تردد استفاده کنند. محل پارک خودروهاي سواري و موتورسيکلت ها در پارکينگ ضلع شرقي مصلي و همچنين پارکينگ طبقاتي واقع در تقاطع خيابان هاي قنبرزاده و شهيد بهشتي تعيين شده و محل پارک پيش بيني شده براي تاکسي ها، پارکينگ واقع در تقاطع شهيد بهشتي و خيابان پاکستان است. بر اساس اعلام پليس راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ، ساعت کار نمايشگاه از ساعت 10 تا 21 تعيين شده که زمان اجراي محدوديت توقف نيز از ساعت هشت تا خاتمه ساعت کار نمايشگاه است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام