سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: يادداشت
ترانه هاي بي هنگام
حميدرضا ابک

روزگاري احمد شاملو در پاسخ دانشجويي که جدايي روشنفکران از توده ها را محور اصلي پرسش اش قرار داده بود، گفت؛ «اگر فقدان رابطه يي ميان روشنفکر و توده هاست، از آن سوست نه از سوي روشنفکر. آن که هدفش تنها و تنها رستگاري توده ها نباشد، درد و درمان توده ها را نداند و نشناسد، يا بر آن باشد که توده ها را براي ربودن کلاهي از نمد قدرت گزک دست خود کند، روشنفکر نيست؛ دزدي است که با چراغ آمده است... شايد تصويري که من از روشنفکر براي خود ساخته ام، کم و بيش ارتدوکسي باشد ولي اگر قرار است ارتباط معيني ميان اين دو صورت بگيرد، قدم اول تفاهم را توده ها بايد بردارند. وگرنه روشنفکر در ميان آنها و براي آنهاست و اين امر صورت نمي گيرد مگر هنگامي که توده ها کاملاً از موقعيت طبقاتي خود آگاه شده باشند و...» (کتاب جمعه، شماره 31، پرسش و پاسخ با دانشجويان دانشکده علوم ارتباطات)

پاسخ شاملو اگرچه پاسخي جديد و در نوع خود منحصر به فرد بود، پرسش اما عمري به قدمت تاريخ روشنفکري داشت. از همان روزهايي که آخوندزاده و ملکم خان و ميرزا آقاخان کرماني، بيرق روشنفکري مشروطه برداشتند، تا زماني که نسل دوم روشنفکران ايراني، مشيرالدوله پيرنيا و ذکاءالملک فروغي و علي دشتي و کاظم زاده ايرانشهر و رضا زاده شفق حين حمايت از اصلاحات به سبک رضاخان، مقدمات تثبيت پايه هاي ناسيوناليسم ايراني را فراهم مي ساختند تا هنگام شکل گيري کانون نويسندگان ايران و تغيير پارادايم روشنفکري در سال هاي پس از انقلاب به روشنفکري ديني، مفهوم و مصداق روشنفکري در سرزمين ما همواره با اين پرسش مواجه بوده است که چرا ميان روشنفکران و مردم، ارتباط روشن و وثيق وجود ندارد؟

اما پروژه نقد و البته نفي روشنفکري هرگز به طرح همين پرسش ختم نشد، نمي شود و با تخميني قريب به يقين نخواهد شد. پرونده روشنفکري، در نظام قضايي منتقدان، حاوي اتهاماتي بس بنيادي تر و بنيان برافکن تر بوده است. اوايل دهه چهل، جلال آل احمد که از روشنفکران بنام روزگار خود به شمار مي رفت، يا لااقل بعدها عده يي چنين گماني بر او بردند، نگارش کتابي را آغاز کرد که هنوز هم مهم ترين منبع و ماخذ براي به سخره گرفتن هر آن چيزي است که نسبتي با روشنفکري دارد. آل احمد دايره روشنفکري را چنان گسترده مي گيرد که سلف نخستين اش «گئومات مغ» باستاني مي شود و تاريخ را در مي نوردد و ماني و مزدک و سلمان فارسي و ابوذر غفاري و منصور حلاج و سهروردي را مشمول عنايت خود مي کند و به امروزي مي رسد که براي جلال، امروز بود. او از ميان همه صفات آنان، اعتراض به وضع موجود و «نپذيرندگي» را برمي گزيند و دست آخر تعريفي از روشنفکر ارائه مي کند که بر اساس آن «روشنفکر کسي است که در هر آني به گردش امر مسلط خالي از انديشه معترض است. چون و چراکننده است. نفي کننده است. طالب راه بهتر و وضع بهتر است. سوال کننده است و نپذيرفتار است. به هيچ کس و هيچ جا سر نسپارنده است جز به نوعي عالم غيب به معني عامش، يعني به چيزي برتر از واقعيت موجود و ملموس که او را راضي نمي کند و به همين دليل است که مي توان او را دنبال کننده راه انبيا خواند». تعريف روشنفکر که اين باشد، تکليف سعدي و قاآني و ذکاءالملک و پيرنيا که هيچ، وضع تقي زاده و کسروي و نويسندگان نشريه ايرانشهر و کاوه روشن است و سند خيانت امثال دهخدا و چوبک و بهار و هدايت، امضا شده و آماده ارسال به دادگستري. بيهوده نيست که آل احمد به کتابي از هدايت استناد مي کند و «سگ ولگرد» را بزرگ ترين استعاره در باب روشنفکران غربزده مي داند که «در اين محيط بومي نشسته اند، اما از آن بيگانه اند و مدام هواي ديگر و ارباب ديگري را به سر دارند». به زعم جلال، روشنفکر امروز ايراني (بخوانيد آن روز يا اگر خواستيد بخوانيد هر روز) خودباخته و غرب زده است و استعمار را پذيرفته و تسليم شده به متروپل. روشنفکر ايراني وقتي در راه صحيح روشنفکري گام مي زند که «غرب و تمدن غرب را نه در حوزه استعماري، بلکه در حوزه ضداستعماري بپذيرد و تبليغ کند». قبايي که جلال آل احمد بر تن روشنفکري پوشاند، هنوز هم هر از گاهي از گنجه تاريخ دهه چهل بيرون مي آيد و جلوه گري مي کند و چونان بوسه يهودا بر تن کساني مي نشيند که به هر دليلي عنوان روشنفکر را براي خود برگزيده اند. روشنفکران اما در اين ميانه، ميدان را خالي نکردند. آنان در ابتداي مواجهه با کتاب جلال، وثاقت نوشته هاي او را زير سوال بردند و بعدها به استناد موضع گيري احمد فرديد، قطب و پيشواي فلسفي جلال، درک نظري و افق نگاه او را در معرض ترديد قرار دادند و سپس با استناد به آنچه در غرب از روشنفکر مراد مي شد، استدلال کردند که اساساً جلال، دن کيشوت وار به جنگ آسياب هايي رفته است که مدت هاست با باد کار نمي کنند و از کار افتاده اند. کتاب آل احمد اما هر چه بود، ضرورت بازتعريف اين مفهوم کلي و کلان را آشکار کرد. اينکه روشنفکران چه خدمت هايي کرده اند يا در لواي خدمت، دست شان به چه خيانت هايي آلوده است، فرع بر اين پرسش بود که روشنفکر کيست، چه جايگاهي دارد و در گيرودار منازعه دولت ها و ملت ها، چه وظيفه يي به عهده دارد؟

اتفاقاً اگر آل احمد هم کمي جدي تر در ماهيت اين پرسش ها تامل مي کرد، به سادگي مفهوم روشنفکري را با مفهوم «تعهد» سياسي گره نمي زد و بازتوليد روشنفکران سياستمدار را به صورت و سيرتي که در دهه هاي بعدي پديد آمد، باعث نمي شد. روشنفکري اما در اردوگاه خودي ها هم با پرسش هاي فراواني روبه رو بود. وقتي هيات دبيران کانون نويسندگان ايران متشکل از باقر پرهام، اسماعيل خويي، غلامحسين ساعدي، احمد شاملو و محسن يلقاني در بيست و سوم آبان ماه 1358 بيانيه يي در خصوص شب هاي شعر و تعليق گروه پنج نفره صادر کرد، مبارزه با غارتگري، خونخواري و روحيه امپرياليستي امريکا را چونان اولويتي انکارناپذير در سراسر بيانيه فرياد کرد و آن را با اين جمله به پايان رساند که «پيروز باد انقلاب ايران و مرگ بر امپرياليسم و سرسپردگان بيگانه».(کتاب جمعه، شماره 20)

راست ستيزي و چپ گرايي نه ويژگي کانون نويسندگان که تقريباً جوهر و گوهر اصلي همه گروه ها و افرادي بود که خود را در جامعه روشنفکري تعريف کرده بودند. اين رويکرد اگر در کانون نويسندگان ايران ماهيتي فلسفي و ادبي داشت، در بسياري محافل ديگر به نفي تکنوکرات ها، مبارزه با اقتصاد آزاد و حمايت از بزرگ شدن دولت انجاميد. گرچه در ميان روشنفکران چپگراي همان روزگار هم تک صداهايي حضور داشتند که مشي و مرامي اينچنين را نمي پسنديدند و گهگاه در برابر اين رويکردها موضع مي گرفتند، اما به هر حال، درست يا نادرست، روشنفکري نسبتي مستقيم با چپگرايي يافته بود و از قضاي روزگار همين جا بود که جامعه روشنفکري، خواسته يا ناخواسته، همان مسيري را براي اعضايش طراحي مي کرد که جلال آل احمد در «خدمت و خيانت روشنفکران» کرده بود.

طرفه اينکه روشنفکران مذهبي سال هاي انقلاب نيز، گرچه مشي و مرام عقيدتي خود را از دين اسلام وام گرفته بودند، در حوزه عمل آرماني بلندتر از عدالت نيافته بودند و از چپگرايي به معناي عامش دفاع مي کردند و اگرنه در مقدمات که در نتايج با روشنفکران عرصه هاي ديگر همداستان بودند. شايد همين اتفاق نظر پراتيک بود که طرح بسياري پرسش ها را به سال هاي پاياني دهه هفتاد موکول کرد و دامنه بحث را تا روزهاي پاياني سال 86 و شايد تا آينده يي دور و نامعلوم گسترش داد. عدالت محوري چپگرايان به معناي مخالفت شان با مفهوم آزادي نبود. اما قطعاً تصوير و تصور آنان از آزادي، لااقل در مسير توسعه اجتماعي، تفاوتي بنيادين با مفاد مانيفستي داشت که روشنفکران ليبرال دهه هفتاد صادر کرده بودند. ليبرال ها اين بار ضرورت بازتعريف مفهوم روشنفکري در عرصه عمومي را خواستار شدند و فرصتي يافتند تا با توسعه اين مفهوم، سويه ارزشمدارانه آن را مشمول حال کساني کنند که تا به حال و بنا به تعاريف موجود از روشنفکري، خارج از حوزه شمول مفهوم روشنفکر بودند. حالا ديگر توسعه اقتصادي به رکن رکين توسعه همه جانبه تبديل شده بود و اقتصاددانان ليبرال در قامت نگاهبانان حيثيت جامعه، رداي روشنفکري به تن کرده بودند و ناچار بودند محافظه کاري را با روشنفکري و راست انديشي را با روشن انديشي گره بزنند و به زعم خودشان به رفع موانعي بپردازند که حضور ديرپاي چپگرايي بر اذهان و قلوب ايرانيان بر سر راه توسعه باعث شده است. اين حضور اما بي مقدمه و ريشه نبود. بخت يار اقتصاددانان روشنفکر بود که در سال هاي پاياني دهه هفتاد، جنبش روشنفکري ديني با صبغه يي کاملاً ليبرال ظهور کرده بود و چنان عرصه را بر انديشه هاي عدالتخواهانه کساني چون شريعتي تنگ کرده بود که در هر خلوتي صحبت از فربه شدن ايدئولوژي ها بود و در هر محفلي پاي تساهل و تسامح و مدارا و مديريت به ميان کشيده مي شد. و همين تعابير بود که چند سال بعد به اقتصاد و سياست و اجتماع کشيده شد و ليبراليسم را به الگوي مسلط روشنفکري اوايل دهه 80 بدل کرد. اتفاقاً در همين سال ها بود که تابوي تاريخي مباحثه در باب برخي افراد شکسته شد و روشنفکران به بحثي دوباره در اين باب نشستند که آيا صديقي ها و خانلري هاي محافظه کار بيشتر به تحقق آرمان هاي روشنفکري مدد رساندند يا آل احمدها و هدايت هاي تنزه طلب و آرمانخواه. روشنفکران چپ همچنان برهمان مشي و مرام پيشين بودند و روشنفکران راست، يا تازه راست شده، زير لب و به آهستگي، نام تقي زاده ها و ذکاءالملک ها و داورها را زمزمه مي کردند. گرچه در همين اردوگاه راستگرايان نيز هرگز آشکار نشد که اين چرخش به سمت محافظه کاري و تکنوکراسي، خواستي اصيل و مبتني بر عقيده بود يا تابعي از منطق موقعيت و به قدرت رسيدن آناني که روشنفکران را اين گونه مي پسنديدند. دولت روشنفکرپسندان اما چندان پاينده نبود. روزگاري روشنفکران گمان مي کردند که تکيه روشنفکرخواهان بر مسند قدرت، سندي بر اثبات حقانيت آنان و تاکيدي بر کارآمدي شان است. اما ظهور يک اتفاق سياسي در عرصه عمومي، همه معادلات را برهم زد. هنوز يک روز از بزرگ ترين زلزله سياسي سال 84 نگذشته بود که روزنامه ها پر شدند از همان پرسش هميشگي. چرا روشنفکران و دولتيان روشنفکرپسند تا اين اندازه از مردم فاصله گرفته اند و چه شد که آن همه تعظيم و تکريم نشريات و روزنامه ها در برابر تصويرهايي که هر روز بر صفحات اول هر جريده يي نصب مي شدند، ناگهان فرو ريخت و هم مشروعيت و هم کارآمدي روشنفکران را با پرسشي بنيادين مواجه کرد. درست که پاسخ هاي آني و فارغ از تامل، بلافاصله ضميمه اين پرسش ها شدند و روشنفکران تنزه طلب، چون هميشه بر محافظه کاران جنبش روشنفکري تسخر زدند که «روشنفکر را چه به همنشيني با قدرت؟»، کارکشته ها اما دوباره دل نگران همان «درد» هميشگي شدند که چرا در سرزمين ما، پرسش ها هميشه ثابتند و همچون ماده و انرژي در جهان طبيعت، تنها از صورتي به صورتي ديگر تبديل مي شوند. پاسخ ظاهرالصلاح ملک الشعراي نوين ادبيات فارسي به راز جدايي روشنفکران و مردم، گرچه در نوع خود پاسخي جديد و منحصر به فرد بود، اما گرهي از کار روشنفکران نمي گشود که اگر گشوده بود، شايد تاکنون فرجي حاصل شده بود و امامزاده روشنفکري، مريضي را شفا داده بود. مردم در چه مکانيسمي بايد پيشگام برقراري ارتباط با روشنفکران باشند؟ روشنفکران چگونه بايد به آگاهي لازم براي برقراري اين ارتباط دست يابند؟ بالاخره نوک پيکان روشنفکري ايراني، بايد همچون روزهاي پرالتهاب انقلاب ها و قيام ها به سمت دولت ها و قدرت ها باشد، يا شايد سرناي انتلکتوئليسم، اساساً از سر گشادش دميده شده و اين مردم اند که بايد هدف اصلي نقد و انتقاد و روشنفکران باشند؟ چگونه است که هرگاه نيمچه ثباتي بر عرصه عمومي حاکم مي شود، دانشگاهيان به سلک روشنفکران مي پيوندند و هرگاه ورق برمي گردد، فاصله ميان آنان و روشنفکران بيرون آکادمي به چنان مغاک غيرقابل رفويي تبديل مي شود که دانشگاه را به مفهومي انتزاعي و ناکارآمد و سازشکار بدل مي کند؟ چگونه است که پس از صد سال که از تاريخ روشنفکري مي گذرد، هنوز هم روشنفکران سوداي بازخواني دارند و در پرتو اين آموزه که شتاب هاي سياست ورزانه، ما را از تاملات واقعي در ايده ها و انديشه ها بازداشته است، حکم به تجديدنظر در مشي و روشي مي کنند که خود، پيش پاي خود نهاده اند؟

هنوز هم آيا بايد به برخي روشنفکران دهه پنجاه اقتدا کرد و تصويري نهان روشانه از منش روشنفکرانه ارائه کرد که اگر مجال سخن باشد، سخني خواهيم گفت که همگان در شگفتي بمانند و نبودن مجال سخن را مجوزي براي گوشه نشيني و عزلت دانست؟ يا بي توجه به راه صعب پيشاروي، چون برخي روشنفکران دهه هفتاد، براي هر معضله و مشکلي نسخه يي يکسان تجويز کرد و چون طبيب مثنوي، راز هر مرضي را در پيري و کهولت جست؟

در سال هاي اخير، سه روشنفکر برجسته ايراني يکي فيلسوف و يکي جامعه شناس و يکي تاريخدان، از ضرورت رويکردي جديد و محققانه به نقش علم فقه در توسعه جامعه ايراني خبر داده اند و تحقق بسياري آرمان هاي مترقي را در گرو اين توجه دانسته اند. زيست بوم روشنفکري اما چنان به واگرايي انديشه ها دامن زده است که اولي و سومي، حتي رخصت ديدار به ديگري نمي دهند و دومي نيز در گوشه يي از جهان متروک دانشگاه تنها افتاده است. روشنفکران ايراني در سال هاي نه چندان دور چندين بار فضاي پرتضارب گفت وگوها و همگرايي ها را تجربه کرده اند؛ فضايي که در آن، نگارش هر مقاله يي با واکنش هايي فراوان مواجه مي شد و طرح هر ايده يي به محک نقد ديگران مي خورد و حجم عظيمي از وقت و حوصله اهل انديشه، مصروف پرداختن به ايده هايي مي شد که ديگرانش پرداخته بودند. امروز اما گويا تقدير روشنفکران، همان جدايي ها و گوشه نشيني هاست. هگل مآبان شايد اين اتفاق را در پرتو جبري ناخودآگاه تفسير کنند و آرزو از دل برآورند که روزي روزگاري دوباره شايد... سرد و گرم چشيده ها ولي دريافته اند که رکن رکين روشنفکري، پرسش مدام و کنجکاوي پايدار است. حتي اگر طرح بسياري مباحث، بازگشت به گذشته يي مبهم و بي سرانجام محسوب شود، حتي اگر خطوط روشنفکري سرزمين ما تنافري هندسي يافته باشند و هر روز فاصله يي بيشتر از ديروز بيابند، حتي اگر عده يي زير فشار ناکامي ها و نامرادي ها، حکم به استقلال روشنفکران از «نظريه»ها داده باشند و پراگماتيسمي من در آوردي را وجهه همت روشنفکري (بخوانيد سياسي) خود قرار داده باشند، حتي اگر تير ريشخند منتقدان، مرکب فرتوت روشنفکري را شرحه شرحه کرده باشد، باز هم روشنفکران اگر روشنفکرند، چاره يي جز اين ندارند که هماره و در هر لحظه روشنفکري کنند که اگر اين گونه نباشد چه مي ماند از روشنفکري جز ترانه هاي بي هنگامي که تنها مي توان سال ها و قرن ها پس از سروده شدن شان، حسرت مهجور ماندن شان را خورد و در آينده يي دور، گرفتار بازخواني همان ترانه هايي ماند که شايد اگر در زمان خود، دقيق و باتامل خوانده مي شدند، حسرتي براي آن روز باقي نمي گذاشتند تا بامداد، دوباره اين زمزمه نسرايد که؛

عاشقان، سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه هاي بي هنگام خويش، و کوچه ها، بي زمزمه ماند و صداي پا. سربازان، شکسته گذشتند، خسته بر اسبان تشريح، و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار، بر نيزه هايشان.

(ترانه هاي کوچک غربت، احمد شاملو)
عناوين اين صفحه
ترانه هاي بي هنگام

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام