سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: چهره‌ها
اکبر هاشمي رفسنجاني
سال رياست

سجاد سالک؛ سال 1386 جدا از همه تحولاتي که در پي داشت، براي اکبر هاشمي رفسنجاني سال ويژه يي بود. در اين سال وي توانست پس از سال ها نايب رئيسي مجلس خبرگان به رياست اين مجلس برسد. اين اتفاق هنگامي رخ داد که در مردادماه سال جاري آيت الله علي مشکيني رئيس مجلس خبرگان در سن 86 سالگي درگذشت. در پي اين اتفاق گمانه زني هاي زيادي در مورد رئيس احتمالي مجلس خبرگان شکل گرفت و برخي اصولگرايان حامي دولت درصدد آن برآمدند تا هر گونه که هست از رياست هاشمي رفسنجاني در مجلس خبرگان جلوگيري کنند. تلاش اين دسته البته کارساز نشد و با وجود آنکه در راي گيري نهايي، هاشمي رفسنجاني به نسبت زماني که نايب رئيس مجلس خبرگان شد راي بسيار کمتري را به دست آورد اما در نهايت توانست به مقامي که تا به حال نيابتش را برعهده داشت، دست پيدا کند. به اين ترتيب در گير و دار مناقشه يي که يک طرفش حاميان احمدي نژاد حضور داشتند و در طرف ديگر حاميان هاشمي، مسووليت جديد بر قدرت هاشمي و حاميانش اضافه کرد و باعث شد در معادلات سياسي جايگاه بيشتري داشته باشند. با اين حال اين فقط نشستن بر کرسي رياست مجلس خبرگان نبود که باعث شد هاشمي رفسنجاني سال ويژه يي را پشت سر بگذارد. افزايش فعاليت مجمع تشخيص مصلحت نظام و هشدارهاي مکرر مجمع تشخيص به دولت در مورد رعايت نکردن چشم انداز 20 ساله و نقش ويژه هاشمي در اين هشدارها باعث شد او کاملاً روياروي دولت قرار گرفته و حتي تهديد کند که مجمع تشخيص مصلحت از اين پس در صورت مشاهده نقض برنامه پنج ساله و چشم انداز 20 ساله عملاً وارد شده و دخالت خواهد کرد. از سوي ديگر سخنراني هاي هاشمي هم در تمام طول سال رنگ و بوي اصلاح طلبانه داشت و در مقابل چهره هاي اصلاح طلب نيز نزديکي بيشتري به هاشمي رفسنجاني پيدا کردند. هاشمي البته از زمان انتخابات رياست جمهوري انديشه هاي نوجويانه اش را با صراحت بيشتري نشان داد و در سال 1385 هم نگاه نوگرايانه اش را تعميق داد. در اين شرايط سال 1386 به سال همگرايي و نزديکي کامل هاشمي و اصلاح طلبان تبديل شد؛ چه آنکه هم هاشمي و هم اصلاح طلبان در انتقاد از اقتدارگرايي و سياست هاي انحصارطلبانه هم داستان بوده و به صراحت از نهادينه شدن دموکراسي و آزادي بيان در کشور حمايت مي کردند. هاشمي و اصلاح طلبان در سال 1386 بيشترين مخرج مشترک موجود را با هم پيدا کردند و اوضاع به گونه يي پيش رفت که پيشروترين چهره هاي اصلاح طلب هم که پيشتر نگاه مثبتي به هاشمي رفسنجاني نداشتند نگاه و کلام خود را تغيير داده و در وصف هاشمي سخنان مهربانانه يي به کار بردند. به موازات اين اتفاق، اصولگرايان لحظه به لحظه از هاشمي رفسنجاني دورتر شدند و هرگز نتوانستند پا به پاي انديشه هاي هاشمي جلو بيايند. نتيجه اين اتفاق اين شد که گروه هاي تندرو اصولگرا به تخريب هاشمي روي آورده و تندترين انتقادات موجود را عليه رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام به کار بردند. در سايت ها و وبلاگ هاي اصولگرايان تندرو، وضع از اين هم بدتر بود. فضاي مجازي به عرصه ناسزاها و توهين هاي شديد جوانان اصولگرا عليه هاشمي رفسنجاني تبديل شد و وضعيت به گونه يي پيش رفت که ميان اصولگرايان و هاشمي رفسنجاني فاصله زيادي به وجود آمد.

حسين موسويان
او جاسوس نبود
مهدي تاجيک؛ بي آنکه کسي حتي در حد يک جمله اظهارنظري از حسين موسويان طي 365 روز گذشته شنيده يا ديده باشد، نام او را مي توان با جرات در رده نام هاي مطرح سال 86 قرار داد؛ مردي که از جانب رئيس جمهور و حاميانش متهم به جاسوسي هسته يي براي غرب شده و در سخنراني هاي احمدي نژاد و رسانه هاي اصولگرا هر جا تعبير «جاسوس هسته يي» به کار مي رود، مي توان مراد از اين تعبير را دريافت. داستان زندگي موسويان در سال 86 هم براي خودش و هم براي کساني که عرصه سياست ايران را زير نظر دارند، آموزنده بوده است. اين تاجرزاده کاشاني و دانش آموخته امريکا امسال درست در آغاز پنجاهمين دهه زندگي اش، تجربه هايي تازه را از سر گذراند. او در ارديبهشت ماه در کمال ناباوري همگان توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و بازپرس در کنار عنوان اتهامي او کلمه جاسوسي براي بيگانگان را نوشت. انتشار خبر بازداشت او به اتهام جاسوسي شوکي جدي در فضاي سياسي ايران ايجاد کرد. کسي انتظار نداشت که يکي از سرشناس ترين ديپلمات هاي جمهوري اسلامي با سابقه سفارت در کشورهاي مهمي چون روسيه و آلمان و معاونت شوراي عالي امنيت ملي يکباره سر از اوين دربياورد و از سوي دولتيان متهم به انتقال اطلاعات به بيگانگان شود. با اين حال موسويان راهي اوين شده بود. رسانه هاي نزديک به دولت هر روز تا آنجا که در توان شان بود، موسويان را در نقش يک جاسوس تمام عيار تصوير مي کردند و رسانه هاي منتقد دولت و ساير کساني که باورشان نمي شد موسويان جاسوس باشد، صبر پيشه کردند تا آب ها از آسياب بيفتد. چند روزي نگذشت که موسويان با وثيقه يي دويست ميليوني از اوين آزاد شد اما سريال جاسوس هسته يي ادامه يافت. رئيس جمهور هر وقت قصد مي کرد منتقدان سياست هاي هسته يي اش را مورد شماتت قرار دهد، اشاره يي هم به ماجراي جاسوس هسته يي مي کرد تا نشان دهد منتقدان سياست هسته يي دولت، جاسوسان بيگانه اند. اما تا مدت ها خبري از مراحل بازپرسي موسويان اعلام نشد. مراجع مربوطه تنها به ذکر اين نکته بسنده مي کردند که مراحل بازپرسي از موسويان در حال تکميل است تا اينکه در آخرين ماه پاييز سخنگوي قوه قضائيه در نشست مطبوعاتي هفتگي اش خبر از تبرئه موسويان از اتهام جاسوسي داد و در کيفرخواست او صرفاً اتهام تبليغ عليه نظام را درج کرد؛ اتهامي که در صورت اثبات حداکثر محروميت از خدمات دولتي را به همراه دارد. با آنکه خبر تبرئه موسويان از اتهام جاسوسي در ميان دسته يي از سياسيون ايران زمين با استقبال روبه رو شد اما خاطر دولت و حاميانش را برآشفت. رئيس جمهور با لحني گله مندانه تبرئه موسويان را نمونه اعمال نفوذ برخي افراد در مقابل عدالت دانست. وزير اطلاعات از قصد خود براي اعتراض به اين تصميم قوه قضائيه خبر داد و جمعي از دانشجويان بسيجي هم با تحصن مقابل قوه قضائيه تبرئه موسويان را نتيجه اعمال نفوذ در اين قوه دانستند. با اين حال هنوز 24 ساعت از تصميم قوه قضائيه براي تبرئه موسويان نگذشته بود که سعيد مرتضوي دادستان تهران اين تصميم را نقض کرد و با سپردن پرونده به بازپرسي ديگر، حکم بر ادامه تحقيقات پيرامون اتهام جاسوسي موسويان داد. مرتضوي حدود يک ماه پيش نيز در اظهارنظري درباره پرونده موسويان خبر از طولاني بودن اين دور از بازپرسي ها داد و گفت که کشف بسياري از مسائل در اين زمينه به زمان بيشتري نياز دارد. اکنون نيز که واپسين روزهاي سال 86 را سپري مي کنيم، بازپرسي ها از موسويان ادامه دارد و او راه درازي براي اثبات جاسوس نبودنش در پيش دارد. عده يي از تحليلگران در ايران، موسويان را به سبب نزديکي به آيت الله هاشمي، قرباني اختلاف هاي دولت و رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام مي دانند و عده يي هم هنوز در چرايي ماجرايي که بر موسويان رفته مانده اند. اما از شواهد پيداست که غالب صاحب منصبان جمهوري اسلامي اتهام جاسوسي موسويان را باور نکرده اند. بي باوري به جاسوس بودن موسويان نه تنها در ميان حاميان آيت الله هاشمي بلکه در صف محافظه کاران نيز ديده مي شود. چنان که در آذرماه، زماني که قوه قضائيه موسويان را از اتهام جاسوسي تبرئه کرد، اين اقدام با استقبال کساني چون حدادعادل، ناطق نوري و نبي حبيبي روبه رو شد. در نيمه اسفند نيز علي لاريجاني مردي که تا چندي پيش در کسوت دبيري شوراي عالي امنيت ملي فعاليت مي کرد به دانشجويان بسيجي توصيه کرد دين خود را نفروشند چرا که به اعتقاد وي موسويان جاسوس نيست. ولي فارغ از ديدگاه هايي که سياسيون ايران به پرونده موسويان دارند سرگذشت وي در سال 86 درس بزرگي بود براي کساني که هنوز بي رحمي دنياي سياست را باور نکرده اند.
محمدعلي جعفري
فرمانده جديد
انتخاب سردار محمدعلي جعفري به عنوان فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي يک شوک کامل در سال 1386 به حساب مي آمد. در دهم شهريور اين سال بدون هيچ پيش زمينه قبلي خبرگزاري ها از تغيير سردار يحيي صفوي و جايگزيني جعفري به جاي وي خبر دادند.

هنگامي که اين تغيير رخ داد نظرات گوناگوني در ميان صاحب نظران سياسي مطرح شد اما مهم ترينش اين بود که سردار جعفري به نسبت ساير فرماندهان سپاه مواضع سياسي کمتري گرفته و بيشتر يک استراتژيست نظامي است. از سوي ديگر حضور دوساله سردار جعفري در مرکز مطالعات راهبردي سپاه اين گمانه را ايجاد کرد که وي قرار است مجري برنامه هايي باشد که در مرکز مطالعات راهبردي به تصويب رسيده است. در همان مقطع يک نظر جداگانه هم مطرح شد و اينکه چون سردار جعفري بيشتر محافظ شخصي آيت الله خاتمي (پدر سيدمحمد خاتمي) بوده و در زمان فرماندهي نيروي زميني سپاه هم از سيدمحمد خاتمي براي بازديد دعوت به عمل آورده است احتمالاً حضور او به نزديک شدن رابطه سپاه و طيف هاي تحول خواه جامعه کمک کند. با اين حال چند ماه پس از انتصاب، سردار جعفري سخنراني بحث برانگيزي داشت که طي آن اعلام کرد سپاه بايد از اصولگرايان در کشور حمايت کند. پس از آن واکنش هاي منفي زيادي به اين سخنراني صورت گرفت و کار به جايي رسيد که حسين شريعتمداري مديرمسوول روزنامه کيهان هم از اين اظهارات گلايه کرد.

درنهايت سردار جعفري به توضيح و اصلاح سخنانش روي آورد و گفت منظورش اين نبوده که سپاه وظيفه حمايت از جريان اصولگرايي را برعهده دارد بلکه بايد از انديشه اصولگرايي حمايت کرد.علاوه بر اين اظهارنظر موضوع ديگري که سردار جعفري را در کانون توجهات قرار داد، تغيير حوزه سازماني بسيج و يکي شدن فرماندهي سپاه و بسيج بود. در اين تغيير ساختار جديد جعفري قدرت و اختيار عمل بيشتري يافت و اجازه پيدا کرد به طور مستقيم بر نيروهاي عضو بسيج اعمال مديريت کند. با اين وجود جعفري که در دهم شهريورماه به عنوان فرمانده کل سپاه منصوب شد فرصت کافي نداشت تا همه برنامه هايش را در اين سال عملي کند و به نظر مي رسد بيشتر توانش مصروف تغيير مديريت ها و امور زيربنايي شده باشد. در اين شرايط بايد منتظر ماند و ديد سال 1387 که سال عملي شدن برنامه هاي جعفري به حساب مي آيد چه اتفاقي رخ مي دهد و تغيير صورت گرفته به صورت عيني چه تاثيراتي را به جا خواهد گذاشت. فراموش نبايد کرد که سردار جعفري براساس حکمي که دريافت کرده است ماموريت دارد پيشرفت روزافزون و تحول آميز سپاه در همه ابعاد آن را در برنامه مديريت و فرماندهي خويش برجسته سازد. اينکه چگونه پيشرفت و تحول قرار است برجسته شود، اتفاقي است که همه منتظرند در سال آينده شاهد آن باشند.
محمدرضا مهدوي کني
بي رقيب در خبرگان
پس از اينکه براي اولين بار در يک انتخابات خود را نامزد کرد، گمانه برخي از اصحاب سياست را تا حدودي به واقعيت تبديل ساخت. آنجايي که آيت الله مهدوي کني در انتخابات ميان دوره يي مجلس خبرگان در رقابت بي رقيبي از حالا يکي از نمايندگان مجلس عالمان و فقها است. شايد به همين دليل است که بلافاصله پس از کانديداتوري او، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، به عنوان نهاد تاثيرگذار بر حوزه هاي علميه از وي حمايت مي کنند.

اما آنچه حضور مهدوي کني را در انتخابات ميان دوره يي مجلس خبرگان مهم کرده است، تن دادن وي به رقابتي انتخاباتي در بستري دموکراتيک نيست، بلکه بسياري از اهل سياست معتقد هستند که حضور اين پير سياست در مجلس خبرگاني که آيت الله هاشمي رفسنجاني رئيس آن است، قطعاً مي تواند بر بالانشيني هاشمي تاثير گذارد، چه شيخ مهدوي کني نزد نهادهاي رسمي - حوزوي از جايگاهي بالا برخوردار است.اگر خبرگان را برخاسته از حوزه هاي علميه بدانيم، عضويت فقهاي شوراي نگهبان، امين مرکز رسيدگي به امور مساجد، رئيس هيات امناي جامعه الامام الصادق(ع) و رئيس دانشگاه امام صادق(ع)، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام، عضو شوراي عالي تبليغات اسلامي و توليت حوزه علميه مروي پيشينه يي پربار را براي او به همراه دارد.مهدوي کني در کنار سلسله مراتب روحانيت در دهه 60 چهره يي سياسي نيز بود؛ سرپرست کميته هاي انقلاب اسلامي، عضو ستاد انقلاب فرهنگي، وزير کشور، نخست وزير و نماينده امام(ره) در رسيدگي به جنگ زدگان.

دبيرکل قديمي ترين و پرشاخه ترين حزب سياسي روحانيت يعني جامعه روحانيت مبارز، در حالي به دليل فوت آيت الله مشکيني رئيس سابق مجلس خبرگان بنا بر اصرار آيت الله يزدي که بر لزوم کانديدا شدن فردي در تهران که بتواند خلاء نبود آيت الله مشکيني را جبران کند، تاکيد داشت خود را نامزد مجلس خبرگان کرده است که در خاطره گويي هاي خود از دوران انقلاب، مشي سياسي هاشمي رفسنجاني رئيس مجلس خبرگان را به طعنه مورد انتقاد قرار مي دهد. او در پاسخ به سوالي در مورد مخالفت با تسخير لانه جاسوسي و اعلام آن به امام مي گويد؛ «من به امام چيزي نگفتم، امام در اين مساله خيلي جدي بودند، ما ديگر نمي رفتيم با امام بحث کنيم. آقاي هاشمي مي گفتند ما در مساله رياست جمهوري (بني صدر) رفتيم بحث کرديم، گريه کرديم ولي من رسمم اين نبود، وقتي امام يک چيزي مي فرمودند مي گفتيم چشم سمعا و طاعتا.»
علي لاريجاني
ديپلمات کانديداي پارلمان شد
صبح روز 28 مهرماه 86، حتي شبکه هاي خبري نه چندان معتبر و مشهور بين المللي هم تصويري از علي لاريجاني را نشان مي دادند. خبر فوري آن روز صبح، کناره گيري لاريجاني از دبيري شوراي عالي امنيت ملي بود. مرد نخست پرونده هسته يي ايران نابهنگام و به يکباره از سمتش کناره گيري کرده بود و اين اتفاق براي همه تحليلگران تا بدان حد تامل برانگيز بود که روزها و هفته ها به بررسي اش پرداختند. لاريجاني خود به شيوه يي ديپلماتيک و سربسته در برگه استعفايش نوشته بود که به دلايل شخصي تصميم به استعفا گرفته است اما کساني که کلمه «دلايل شخصي» را رمزگشايي کردند، معتقد بودند که دليل اين استعفا چيزي جز اختلاف لاريجاني با رئيس جمهور بر سر نحوه هدايت پرونده هسته يي نبوده است، خاصه آنکه دو روز پيش از استعفاي لاريجاني، ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه به تهران آمده بود و لاريجاني خبر از پيام پوتين به رهبر انقلاب داد اما کمتر از 24 ساعت بعد، رئيس جمهور روبه روي خبرنگاران حاضر شد و ارسال پيامي از جانب پوتين به تهران را از اساس تکذيب کرد. ساعاتي بعد نامه استعفاي لاريجاني روي ميز رئيس جمهور قرار داشت، احمدي نژاد زير نامه استعفا را به علامت موافقت امضا کرد و به اين ترتيب يکي از مهم ترين رخدادهاي سال 86 به نام علي لاريجاني، آيت الله زاده 50 ساله آملي، رقم خورد. لاريجاني تا هفته ها پس از استعفا همچنان روحيات خاص يک مرد ديپلمات را حفظ کرده بود و حاضر نبود درباره دلايل کناره گيري اش به صراحت اظهارنظري کند اما تقريباً با گذشت دو ماه از استعفايش مهر سکوت از لب برداشت و اذعان کرد که اختلاف سليقه اش با دولت در زمينه پرونده هسته يي دليل اصلي کناره گيري اش از دبيري شوراي عالي امنيت ملي بوده است.

لاريجاني پيش از کناره گيري مطرح ترين چهره سياسي ايران در محيط بين المللي پس از احمدي نژاد بود. او در طول قريب دو سال مديريت هسته يي کشور بارها با خاوير سولانا و ساير رهبران گروه 1«5 به گفت وگو نشست تا شايد راهي براي حل نهايي پرونده اتمي پديدار شود اما پس از چندين دور مذاکره ميان ايران و نماينده 1«5 دو طرف نه تنها نسبت به حل نهايي پرونده اميد چنداني نداشتند بلکه با کشيده شدن موضوع هسته يي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل و تصويب دو قطعنامه اين شورا عليه ايران، يافتن راه حل دشوارتر نيز به نظر مي رسيد. با اين حال به نظر مي رسد اگر لاريجاني قادر بود اختلاف هايش با رئيس جمهور بر سر نحوه مديريت برنامه هسته يي را حل کند، احتمالاً در سمت خود باقي مي ماند تا شايد با ادامه دادن مذاکرات سرانجام راه حلي براي خاتمه پرونده هسته يي بيابد. ولي او مسيري ديگر را انتخاب کرد؛ برگه استعفايش را نوشت. چندي بعد در انتخابات مجلس ثبت نام کرد، به درخواست جامعه مدرسين حوزه علميه کانديداي شهر قم شد و اکنون بيش از آنکه به روزهاي گذشته حضورش در ساختمان شوراي عالي امنيت ملي فکر کند، به روزهاي پيش رو فکر مي کند؛ روزهاي حضور در پارلمان که شباهت چنداني با روزهاي يک ديپلمات ندارد.
سعيد جليلي
تئوريسين سياست خارجي دولت
آيدين مهاجر؛ سعيد جليلي که جانشين علي لاريجاني و دبير شوراي عالي امنيت ملي شد، جزء دانشجويان ورودي اول دانشگاه امام صادق(ع) بوده و از اين دانشگاه دکتراي علوم سياسي گرفته. عنوان پايان نامه دکتراي او «بنيان انديشه سياسي در قرآن» بوده و استاد راهنمايش دکتر حسين بشيريه. جليلي همين پايان نامه را چهارشنبه ها در دانشگاه امام صادق تدريس مي کرده. اما علاقه سعيد جليلي به سياست خارجي وقتي آشکار شد که او موضوع پايان نامه فوق ليسانس اش را «سياست خارجي پيامبر اکرم(ص)» انتخاب کرد. خيلي ها او را تئوريسين ارسال نامه به سران کشورها که از طرف محمود احمدي نژاد اتفاق افتاد، مي دانند و حتي مي گويند نامه يي که رئيس جمهور براي جرج بوش نوشت کاملاً برآمده از ادبيات جليلي بوده است. گفته مي شود ويژگي نوشته هاي جليلي درباره سياست خارجي اين است که جملاتش را از قرآن درمي آورد و دعوت به حق مي کند. سعيد جليلي به همراه برادرش وحيد جليلي که مسوول جبهه فرهنگي انقلاب و سردبير نشريات راه و سوره بوده و هست، جنبش دانشجويان عدالت خواه را رهبري مي کند. جليلي در دولت سيدمحمد خاتمي يکي از کارمندان وزارت خارجه بود، اما نزديکي او به احمدي نژاد زماني روشن شد که در اولين ديدار خارجي رئيس جمهور، جليلي کنارش نشسته بود. آن روزها هنوز کابينه احمدي نژاد معرفي نشده بود و خيلي ها جليلي را وزير خارجه دولت نهم مي دانستند. اما چون علي لاريجاني به عنوان دبير شوراي امنيت ملي مي خواست با منوچهر متکي در وزارت خارجه کار کند، براي هماهنگي بيشتر متکي به عنوان وزير خارجه معرفي شد و جليلي معاونت اروپا و امريکاي او را برعهده گرفت. خيلي ها مي گويند بنياد فکري احمدي نژاد در سياست خارجي بسيار متاثر از جليلي است، مي گويند تاثيري که او در سياست خارجي روي احمدي نژاد مي گذارد، چيزي در اندازه هاي تاثيرگذاري صادق محصولي در سياست داخلي و نزديک به تاثيرگذاري اسفنديار رحيم مشايي و مجتبي هاشمي ثمره است. شنيده مي شود که جليلي مسوول گروه بررسي هاي سياست خارجي معاونت بررسي هاي دفتر رهبري است. او پس از اختلافي که بين محمود احمدي نژاد و علي لاريجاني پديد آمد و منجر به استعفاي لاريجاني شد، يکي از سه گزينه رئيس جمهور براي دبيري شوراي عالي امنيت ملي بود. دو گزينه ديگر اسفنديار رحيم مشايي و مجتبي هاشمي ثمره بودند که در نهايت احمدي نژاد در مشورت با مقامات عالي رتبه نظام، جليلي را به عنوان دبير شوراي عالي امنيت ملي برگزيد. او بلافاصله پس از گرفتن حکم به همراه علي لاريجاني به ديدار خاوير سولانا رفت؛ ديداري که مسوول سياست خارجي اتحاديه اروپا پس از آن حيرت زده در جمع خبرنگاران گفت «آقاي جليلي گفته، هر توافقي را که پيش از اين آقاي لاريجاني با شما کرده، من قبول ندارم.» البته پس از اين، تهران گفته هاي سولانا را تکذيب کرد و گفت که جليلي چنين حرف هايي نزده، اما روشن است که بين او و لاريجاني تفاوت هايي وجود دارد. البته قطعنامه سوم شوراي عالي امنيت عليه ايران، نشان مي دهد ديپلماسي جليلي در راستاي ديپلماسي علي لاريجاني است.
سيدحسن خميني
اهانت به بيت امام
هنوز سي سال تمام نداشت که جمله تاريخي «سينه پدرم مخزن انقلاب است»اش در صحن حرم امام(ره) پيچيد و نشان داد در تدبير و پختگي سياسي ميراث دار راستين پدربزرگ است. داماد آيت الله موسوي بجنوردي و خواهرزاده صادق طباطبايي اقتضائات رفتار سياسي در جهان امروز و پيچيدگي هاي مناسبات دنياي علما را به خوبي مي شناسد.

ماهي بعد از صرف ناهار با اعضاي شوراي مرکزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران ميزبان جوانان موتلفه اسلامي بود و هفته يي از آن در حرم امام، شوراي مرکزي جبهه مشارکت را به حضور پذيرفت. سيدحسن آقا، حالا علاوه بر توليت آستان جدش عضو هيات موسس دانشگاه آزاد اسلامي و از طلاب قوي حوزه علميه قم است. مجتهد جوان پيشنهاد گروه هاي اصلاح طلب براي حضور در ميدان انتخابات خبرگان رهبري را رد کرد تا به احترام بيت خميني به رقابت با مرحوم توسلي برنخاسته باشد. او در جواني به رغم ظاهري متناسب با سن واقعي و داشتن محاسني با رنگ روشن ريش سفيد خاندان خميني در امور سياسي است. چه، گفته مي شود مخالفت او با حضور اعضاي بيت امام در رقابت هاي سياسي باعث عدم ثبت نام دخترعمه و انصراف پسرعمه اش از شرکت در انتخابات بود. ولي در سال 1386 خواسته يا ناخواسته وارد پردامنه ترين ميدان سياسي شد. «منع ورود نظاميان در عرصه سياست» مساله يي بود که بالاخره سيدحسن خميني را هم به کام جدل هاي ژورناليستي و هتک هاي رسانه يي کشاند.

گفت وگوي خميني با هفته نامه شهروند امروز و تقارن آن با سخنراني فرمانده کل سپاه، که پاسداران را به حمايت از اصولگرايان تشويق کرده بود باعث شد سايتي که همواره مطالب فاطمه رجبي روي آن قابل مشاهده است، سطح پرده دري را به دنبال هاشمي و خاتمي و روحاني به نوه بنيانگذار انقلاب ارتقا دهند. انتشار اين مطلب موهن همچون اصل سخنان سردار سرلشکر عزيزجعفري با انتقاد حسين شريعتمداري نماينده ولي فقيه در موسسه کيهان روبه رو شد. به دنبال موضع گيري شريعتمداري سايت «نوسازي» توسط دولت فيلتر شد و دادستاني تهران قرار بازداشت مديرعامل آن را صادر کرد.

تکرار نام اين روحاني جوان، خوشنام و محجوب در زمستان گذشته و حمايت نيروهاي سياسي متنوع از مواضع موجب شد تحليلگران نيم نگاهي هم به انتخابات رياست جمهوري 88 افکنده و اسم فرزند مرحوم حاج احمد آقا به عنوان کسي که در صورت رغبت شانس اول کسب عنوان اولين رئيس جمهور دهه چهارم خواهد بود را زمزمه کنند. سرعت چشمگير تحولات، پيشگويي براي پانزده ماه باقي مانده تا ماراتن 88 را مشکل مي کند.

کسي نمي داند انتساب وي به بيت امام باعث تشويق او از سوي اطرافيان خواهد شد يا به عنوان عاملي در جهت پرهيز وي عمل خواهد کرد؟
احمد بورقاني
مرگ ناباورانه
پر کشيدن بورقاني را هنوز که هنوز است روزنامه نگاران و اهالي قلم باور نکرده اند. درگذشت احمد بورقاني در زمستان سال 1386 آنقدر ناگهاني بود که تمام اصحاب مطبوعات از اصلاح طلب گرفته تا اصولگرا را تحت تاثير قرار داد. همين تاثر از دست دادن احمد بورقاني باعث شد کمتر از چند روز انبوهي ويژه نامه، يادداشت، مقاله و گزارش درباره بورقاني در مطبوعات به چاپ برسد. حجم اين مطالب در وصف و تحسين شخصيت يک فعال سياسي و يک روزنامه نگار کم نظير بود. به گونه يي که بسياري از وزيران پيشين، نمايندگان سابق مجلس و شخصيت هاي نظام در تجليل از بورقاني مطلب نوشتند و به دست چاپ سپردند. بورقاني در حالي جان به جان آفرين تسليم کرد که در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان مشغول فعاليت بوده و همزمان به رسانه هاي اصلاح طلب مشاوره مي داد و البته يار و همدم تمام اهالي رسانه بود. بورقاني اما به خاطر آن در دل و جان جامعه مطبوعاتي اصلاح طلب جايگاه ويژه يي داشت که وي در اولين سال دولت اصلاحات با حضور در معاونت مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به گسترش کمي و رشد کيفي روزنامه ها کمک ويژه يي کرد و در برابر فشارهاي محافظه کاران ايستادگي کرد و اجازه نداد نهال نوپاي مطبوعات مستقل با خطري روبه رو شود. وي پس از خداحافظي از وزارت ارشاد سال 1378 در انتخابات مجلس ثبت نام کرد و به نمايندگي از مردم تهران به پارلمان راه يافت تا اصحاب رسانه ، نماينده يي از ميان خود در مجلس شوراي اسلامي داشته باشند. در اين سال ها با موسسات انتشاراتي هم همکاري نزديکي داشت و چهره شناخته شده يي از اهالي قلم نبود که دست به نوشتن ببرد اما در هنگام بروز مشکل، بورقاني به ياري اش نشتافته باشد. به همين خاطر بود که در مجلس ختم بورقاني هم چهره هاي ارشد نظام حضور يافته بودند و هم منتقدان نظام، هم روشنفکران و نخبگان حضور داشتند و هم توده هاي مردم. هم همفکران سياسي بورقاني حضور داشتند و منتقدان وي. درگذشت بورقاني خيلي ها را متاثر کرد و باعث تاسف و افسوس بخش اعظمي از جامعه رسانه يي شد. اما آيا کسي مي تواند جاي خالي بورقاني را براي اهالي رسانه، روزنامه نگاران و مطبوعات مستقل پر کند؟
آيت الله توسلي
رقابت ناتمام
چند هفته مانده به 24 اسفند همه خودشان را براي تماشاي دو رقابت حساس آماده مي کردند؛ رقابت اول که سروصداي زيادي به پا کرده و فعالان سياسي را به خود مشغول کرده بود انتخابات مجلس بود. اما در همان روز برگزاري انتخابات مجلس قرار بود انتخابات ديگري هم برگزار شود که اهميتش براي فعالان سياسي کمتر از انتخابات اول نبود. در انتخابات ميان دوره يي مجلس خبرگان قرار بود آيت الله توسلي و آيت الله مهدوي کني با يکديگر رقابت کنند. گروه هاي تحول خواه از آيت الله توسلي حمايت کرده و اميدوار بودند با راهي کردن وي به مجلس خبرگان نشان دهند که اگر امکان رقابت ميان روحانيون اصلاح طلب با روحانيون محافظه کار فراهم شود، مردم به روحانيون اصلاح طلب راي خواهند داد. مرگ آيت الله توسلي اما همه محاسبات را به هم ريخت و کانديداي اصلاح طلبان را بي آنکه ردصلاحيتي در کار باشد از دور رقابت خارج و موجي از غم و اندوه در ميان دوستداران وي ايجاد کرد. نحوه فوت آيت الله توسلي به گونه يي بود که حرف و حديث بسياري برانگيخت. چرا که وي در مجمع تشخيص مصلحت نظام در حال انتقاد از توهين ها به خانواده امام و دفاع از بيت ايشان ناگهان دچار حمله قلبي شد و درگذشت. به همين خاطر گفته شد آيت الله توسلي پس از آنکه عمري را در دفاع از امام سپري کرد آخرين روز و آخرين ثانيه و دقيقه را هم در دفاع از خانواده امام گذراند و حين دفاع از خانواده امام درگذشت. وي که سال ها رئيس دفتر امام خميني(ره) بود در سال هاي گذشته در اردوگاه روحانيون اصلاح طلب قرار داشته و از معدود چهره هاي اصلاح طلب حاضر در مجمع تشخيص مصلحت نظام به حساب مي رفت. وي علاوه بر سابقه حضور در مجمع تشخيص مصلحت نظام، سابقه حضور در مجلس خبرگان و شوراي بازنگري قانون اساسي را هم داشت.وي همچنين زماني که امام(ره) به قم وارد شد مسوول ملاقات هاي ايشان بوده و در راديو ايران هم به بيان احکام ديني و پاسخگويي به پرسش هاي فقهي مشغول بود. 27 بهمن سال 1386 آخرين روز زندگي آيت الله توسلي بود. به اين ترتيب همه در حالي که منتظر بودند تا روز 24 اسفند شاهد رقابت جدي آيت الله توسلي و آيت الله مهدوي کني باشند مرگ توسلي مانع اين رقابت شد تا سالي که مرگ بسياري از نويسندگان، فرهيختگان و چهره هاي مطرح سياسي و اجتماعي را در خود داشت با درگذشت يک روحاني مشهور اصلاح طلب به روزهاي پاياني خودش نزديک شود.
عليرضا علي احمدي
آخرين وزير
مردي که در دوم شهريورماه سال 1384 نتوانست در قامت وزير تعاون به همراهي با يار ديرين خود، محمود احمدي نژاد، ادامه دهد، در ماه هاي سرد پايان سال 1386 به يکي از جنجالي ترين چهره هاي حوزه آموزش تبديل شد. علي احمدي که پس از نگرفتن راي اعتماد از مجلس از سوي وزير علوم، فرهنگ و آموزش عالي به عنوان رياست دانشگاه پيام نور برگزيده شده بود، در روزهاي بعد از استعفاي مبهم و ناگهاني وزير آموزش و پرورش، به عنوان سرپرست اين وزارتخانه برگزيده شد. هرچند از هفته قبل از اين استعفا، شايعاتي در محافل سياسي در مورد برکناري فرشيدي و جايگزيني يار غار رئيس جمهوري، مطرح شده بود. چيزي که باعث شد علي احمدي به سوژه داغ خبرنگاران تبديل شود، نه دوستي ديرين او با احمدي نژاد که اظهارات عجيب و غريبش در حوزه آموزش بود. او در روزهايي که سمت سرپرست آموزش و پرورش را بر عهده داشت، هر روز از تغييرات بنيادين جديد در آموزش مي گفت. يک روز کتاب هاي درسي يکسان براي دختران و پسران را يکي از روندهاي استعمار دانست آن هم با استناد به گفته هاي «فردي که يک روزي به من گفت تا سال 1328 برنامه هاي تعليم و تربيتي براي دختران و پسران متفاوت بوده است و از آن به بعد بوده که اين آموزش ها يکسان شده است» و خواستار تفکيک جنسيتي کتاب هاي درسي و تدوين کتاب هايي جداگانه براي دختران و پسران شد. چند روز بعد خواسته هايش را از اين هم فراتر برد و با استناد به تفاوت سن تکليف شرعي دختران و پسران خواستار تفاوت در مقاطع تحصيلي براي دختران و پسران شد و حتي روزنامه نگاران و کارشناسان را براي ترويج اين موضوع به همکاري فراخواند. هرچند قرار بود علي احمدي تا پيش از بررسي بودجه سال آينده به مجلس معرفي شود، اما رئيس جمهور درست در روزهاي بررسي لايحه بودجه، علي احمدي را براي راي اعتماد به مجلس معرفي کرد. برنامه پيشنهادي ارائه شده از سوي علي احمدي براي کسب راي اعتماد از مجلس هم دست کمي از اظهارات او در دوران سرپرستي اين وزارتخانه نداشت. تحول بنيادين مبتني بر فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، اصلاح نگرش و رويکردهاي تربيتي، صدور کارت شناسايي «هويت معلم» براي تمام معلمان سراسر کشور، تقويت نقش مراکز ديني و حوزه هاي علميه در احداث، تجهيز و بهره برداري و مشارکت در اداره مدارس بخشي از برنامه هاي پيشنهادي او بود. علي احمدي در روز گرفتن راي اعتماد و در حالي که براي دفاع از اين برنامه نيم ساعت فرصت سخنراني در صحن علني مجلس داشت، فقط 17دقيقه صحبت کرد و 13دقيقه را هم به رئيس جمهور بخشيد تا از او حمايت کند. هرچند عملکرد علي احمدي به عنوان رئيس پيام نور دلايل اصلي نمايندگاني بود که نمي خواستند به او راي اعتماد بدهند، اما موافقان نيز اين عملکرد را عامل راي اعتماد مثبت او ذکر مي کردند؛ علي احمدي در مدت دو سال، تعداد دانشجويان پيام نور را از 300 هزار دانشجو به بيش از يک ميليون دانشجو رسانده، 252 مرکز را به 457 مرکز، 560 عمليات علمي را به 2500، و سه رشته دکترا را به 24 رشته رسانده بود، علي احمدي در روز 30بهمن ماه و در حالي که حدادعادل از نمايندگان مجلس مي خواست مثل دسته گل بنشينند تا گلدان هاي راي را بر سر ميزشان بياورند، توانست با لابي هاي صورت گرفته از سوي دولت با مجلسيان (طبق اظهارنظر برخي از نمايندگان مجلس) با 133 راي موافق، 92 راي مخالف و 29 راي ممتنع، بر صندلي وزارت آموزش و پرورش تکيه زند برخلاف آنکه دو سال قبل با 105راي موافق، 134راي مخالف و 34راي ممتنع از تکيه زدن بر کرسي وزارت تعاون محروم مانده بود. علي احمدي هرچند اين حسن نيت نمايندگان مجلس را هم ناديده نگرفت و در نامه يي به آنان نوشت؛ «اينجانب رجاي واثق دارم، قلب تمامي نمايندگان مجلس شوراي اسلامي با هر نظر و انديشه يي براي تعامل نسل آينده ساز خانواده 15 ميليوني دانش آموزان و پنج ميليوني خانواده فرهنگيان مي تپد و همواره وزارت آموزش و پرورش را مرهون الطاف خود قرار خواهند داد.»
اسفنديار رحيم مشايي
حوريان بهشتي در ميهماني اسفنديار
بهراد مهرجو ؛«اسفنديار آمد.» اين بار دعواي بنزين يار رئيس دولت را به ميدان نکشيده بود. اسفنديار رحيم مشايي در ميهماني همسايگان ترک نيز شرکت نکرده بود که خبرساز شود. اسفنديار حوريان بهشتي را نيز به ميدان جدال هاي رسانه يي نکشيده بود. او قدم به ميداني گذاشت که بيش از دو دهه مروجان سرشناس آن به حاشيه کشيده شده بودند. اسفنديار هنگامي که رياست سازمان مطالعات جهاني شدن را برعهده گرفت، نويد آينده يي جديد را داد که اساس آن بر مبناي دکترين مهدويت استوار بود که اتفاقاً رئيس دولت نيز سرسختانه به آن اعتقاد داشت. زمستان به نيمه نرسيده بود ولي سرماي هوا آنقدر بود که ميهماني رئيس سابق مرکز جهاني شدن را به تباهي کشاند و سخنراني رئيس جديد را کم اهميت جلوه دهد هرچند اندکي بعد تحليل هاي مردان خارج از دولت اهميت گفتار اسفنديار را نمايان ساخت. اظهارنظرهايي که نويد از اتفاقاتي جديد مي داد؛ تحولاتي که ريشه در تاريخي 30 ساله داشت. دو روز قبل از آنکه همايش برگزار شود، اسفنديار يار صميمي رئيس دولت رداي رياست سازمان مطالعات جهاني شدن را بر تن کرده بود. او آمده بود تا يکسره از ديدگاهي جديد پيرامون پديده يي جهاني سخن براند. اسفنديار رحيم مشايي جايگزين محمد نهاوندياني شد که عده يي او را مردي مذهبي با گرايشات خاص در پديده جهاني شدن قلمداد مي کردند. گرايشاتي که گاهي به فعاليت هاي انجمن هاي ناکام دهه 60 تنه مي زد. اما اسفنديار نيز چندان متفاوت از نهاونديان نبود. اگر رئيس اتاق بازرگاني ايران حوزه رفته يي لقب گرفت که سازماني مطالعاتي را اداره مي کرد، اسفنديار نيز چهره يي به شمار مي آيد که هدايت جلسات اخلاقي کابينه را برعهده گرفته بود. نهاونديان به ياري خاتمي به رياست سازمان رسيده بود هرچند سال هاي حضورش با تحولي همراه نبود و پژوهشي در کارنامه سازمان مطالعات جهاني شدن به ثبت نرساند. گذر از نهاونديان و غلتيدن در دامان اسفنديار نيز با تحولي همراه نبود. چه مشايي بيش از آنکه در بند مطالعات دانشگاهي پيرامون جهاني شدن باشد، در قيد عقايدي گرفتار آمده که نمونه هايي از آن را در اولين روز همايش جهاني شدن به نمايش گذاشته بود. اسفنديار اما چهره ناشناسي نبود، چه او يک سال قبل با شايعاتي در مورد حضور در مراسم رقص و آواز زنان ترک بحران ساز شده بود و اندکي بعد نيز هنگامي که پاي حوريان بهشتي را به مراسم وليمه حج خود گشود، به صدر اخبار بازگشت. روزنامه جمهوري اسلامي يک روز پس از برگزاري مراسم وليمه مشايي خبري را منتشر ساخت که براساس آن ميهمانداران زن در ميهماني معلم اخلاق کابينه حضور يافته بودند ولي اسفنديار از انتشار چنين خبري برآشفت و جوابيه يي بلندبالا روانه ساختمان روزنامه جمهوري اسلامي کرد که خود سرآغاز داستاني جديد شد. مشايي در اين تکذيبيه نه تنها «حضور ميهمانداران زن» در وليمه حج خود را از اساس تکذيب کرد که تاکيد کرده اين خبر «با هدف تخريب وجهه اينجانب و تعدادي از مسوولان محترم دولت و نظام» منتشر شده است. وي در پايان جوابيه خود اين احتمال را به نقل از «ظريفي» مطرح کرد که «شايد در آن شب فرشتگان يا حوريان بهشتي براي خدمت به مومنين آمده بودند که ميزبان و ميهمان از ديدن آن ناتوان بوده ولي صاحبان ديده بصيرت بهره برده باشند.» او کلام خود را نيز با کنايه گشوده بود؛ «خسن و خسين سه دختر معاويه بودند.» اسفنديار مراسمي در رستوران صحرا برگزار کرده بود تا بازگشت از حجي را به جشن بنشيند که حاصلش حکمي جديد در پرونده رفاقت او با رئيس دولت بود. عبور از نهاونديان در سازمان مطالعات جهاني شدن اتفاقي شگفتي ساز نبود چه رئيس سابق اين مرکز شيخي نام گرفت که کليد ورود به جهاني نو را نه در انديشه هاي جديد که در بازسازي باورهاي گذشته جست وجو مي کرد. اما اسفنديار سرفصلي جديد در دفتر جهاني شدن به شمار مي آيد چه او اکنون نه مانند گذشته قصد پرده پوشي دارد و نه مانند ديگر مردمان جهان سوداي پردازش ايده هاي جامعه شناسانه در مورد جهاني شدن را. او آمده تا از ديدگاه مهدويت به جهاني شدن رنگي جديد بخشد؛ رنگي که شايد پيش از اين بسياري ديگر در تکاپوي تحقق آن بودند. اما اسفنديار و محمد شايد هر دو اشتراکي يکسان داشتند چراکه اين دو مرداني ديني به شمار مي آيند که جهاني شدن را نه براي تحقق روياهاي استيگليتز که براي آرماني مي خواهند که به باور مروجان ديني فلسفه ظهور نام گرفته است.

مهدويت، اسفنديار، جهاني شدن

«مهدويت اولويت اول حوزه انديشه است.»رحيم مشايي هنوز رياست سازمان مطالعات جهاني شدن را برعهده نگرفته بود که چنين به بيان ديدگاه هاي خود پرداخت. او حداقل در اين حوزه با رئيس سابق نيز قرابت هايي دارد چراکه نهاونديان نيز نيمه هاي شب بر صفحه تلويزيون جام جم ظاهر مي شود تا اين بار به زبان انگليسي به بيان ديدگاه هاي خود در مورد فلسفه ظهور بپردازد. شايد از همين روي گذر از نهاونديان براي آينده جهاني شدن در ايران اتفاقي شگرف نباشد چه شيخ التجار حوزه رفته قصه اقتصاد ايران نيز خود در جمع ايدئولوگ هاي انديشه اسفنديار به شمار مي آيد؛ «انتظار جريان زلالي است که در تاريخ بشر جاي داشته و آمادگي آن را دارد که در همه بسترها جاري شود. مساله مفهوم ديني و انديشه مهدويت، حقيقت جهان است که مي بايست به درستي مورد توجه قرار گيرد. بايد از ظرفيت هاي موجود خود براي رسيدن به اهداف بهره بگيريم و توجه داشته باشيم که خداوند انسان را به گونه يي آفريده که مجموعه ملاحظات را در نظر بگيرد. آنچه امروز در جهان حادث شده تبيين مهمي دارد. انتخاب انسان، دخالت انسان و مديريت بشري اهميت ويژه يي دارد. امروزه مديريت انسان مديريتي خداگونه نيست. آنچه امروز در دنيا اتفاق مي افتد نبايد به حساب خدا گذاشته شود. خداوند فرموده است ما به بشر اين اختيار را داده ايم که شرايط را انتخاب کند و در ساخت شرايط زندگي موثر باشد، اما گزينه الهي همان ويژگي ممتازي است که ما با نام مهدويت از آن ياد مي کنيم.» اوج گفتار مشايي نيز چنين ادامه مي يابد؛ «بشر زير سايه اين مديريت مهدوي به کمال مي رسد. امروزه مديريت در بسياري از قسمت هاي جهان تحت نظارت شيطان صورت مي گيرد. تحقق جامعه مهدوي يک ضرورت است. ما در عرصه مسائل ديني از اولويت هاي مهمي چون مهدويت غافل شده ايم. در عرصه مديريت ديني بايد اولويت اول تلاش هاي ديني را به مهدويت اختصاص دهيم. اولويت اصلي حوزه انديشه ديني آن است که مهدويت به عنوان اولويت مباحث ديني بررسي شود. بر اين زمينه لازم است هزاران عنوان پژوهش در حوزه و دانشگاه صورت گيرد.» اما اسفنديار چندان هم در کار پرده پوشي نبود. او در همايشي که به مناسبت نيمه شعبان برگزار شده بود، اهداف خويش و بشريت را چنين تبيين کرد؛ «امروز در عرصه جهاني هيچ بحثي به اندازه مهدويت از اهميت برخوردار نيست. اگرچه بسياري از مردم دنيا با موضوع نيمه شعبان و ميلاد امام مهدي(عج) هنوز آشنا نيستند اما به زودي اين بحث جهاني خواهد شد... مهدويت در چارچوب سنت ها و آداب اسلامي و شيعي محدود نيست. بحث مهدويت متعلق به جامعه جهاني است و به زودي اين بحث در چارچوب توسعه ارتباطات جهاني و گفت وگوهاي بين مردم جهاني خواهد شد. اگرچه در دهه هاي گذشته مهدويت در جامعه شيعه نيز مهجور مانده بود اما در دهه هاي اخير مهدويت مبحثي جهاني شده و موضوع مهدويت در جهان اسلام در معرض يک توفان فکري قرار گرفته است.» اکنون جهاني شدن به ياري انديشه هاي جديد در ايران به وادي تازه هدايت مي شود.
محمدرضا نعمت زاده
آقاي کارت هوشمند
سهميه بندي بنزين در سال گذشته قطعاً فراگيرترين و اثرگذارترين اتفاق اقتصادي بوده است؛ اتفاقي که به ظاهر مسوول آن محمدرضا نعمت زاده بوده، هرچند از زمان نخستين اظهارنظرهاي وي روشن شد که او چندان در جريان امور نيست. نعمت زاده که روزگاري وزير صنايع بود و زماني جزء قدرتمند ترين معاونان نفت، اينک در مقام معاون وزير نفت در امور پخش و پالايش در جريان مستقيم تصميم گيري براي پخش مهم ترين فرآورده نفت يعني بنزين نبود. شايد مهم ترين مسووليت نعمت زاده در اين جريان، توليد و توزيع کارت هاي سوخت بود. تهيه و توزيع کارت سوخت البته کاري بود سخت و پردامنه، چه در کشوري که نه آمار گرفتن باب بوده و نه نشر آمار، به ناگاه نعمت زاده ناچار شد براي تمامي خودروهاي کشور کارت صادر کند. در اين ميان هم ضريب ايمني و کيفيت کارت ها مطرح بود و هم اطلاعات لازم براي توزيع آن. در بخش اول تمامي تلاش لازم صرف شد و کار به پله دوم رسيد. متاسفانه به دليل نبود اطلاعات دقيق از خودروهاي موجود براي بسياري از خودروهاي از رده خارج کارت صادر شد و کساني براي خودرو سرقت شده شان کارت دريافت کردند، پس از آن براي کساني کارت دوم و سوم از راه رسيد. برخي براي گرفتن کارت خود کفش آهنين پوشيدند. اما قطعاً مهم ترين جنبه جيره بندي بنزين ميزان سهميه بود؛ سهميه يي که از ستاد تبصره 13 بيرون آمد. در نخستين روزهاي جيره بندي، خاطره تشکيل صف هاي طويل هم در ذهن مردم جان گرفت و چنان در برابر محل هاي عرضه بنزين ازدحام کردند که گويي واپسين قطرات بنزين توزيع مي شود. جيره بندي بنزين با اين هدف انجام شد که اولاً ميزان مصرف و قاچاق مشخص شود و از سويي اميد مي رفت اين تصميم به کاهش مصرف بينجامد. اما به زودي مضار اجرايي جيره بندي مشخص شد و بسياري بر بهتر بودن تصميم اوليه نعمت زاده و گروهش صحه گذاشتند. پيش از طرح سهميه بندي، طرحي ارائه شد که به موجب آن قيمت بنزين به حدود 130 تومان رشد مي کرد و از محل افزايش درآمد دولت قادر به واردات بنزين مورد نياز بود. با انجام اين طرح اولاً دولت در مسير واقعي شدن پلکاني قيمت قرار مي گرفت و از سوي ديگر دولت براي واردات بيشتر نياز به برداشت بيشتر از حساب ذخيره ارزي نداشت. متاسفانه به دليل مخالفت هاي سرسختانه با رشد قيمت بنزين- حتي به ميزان 30 تومان - طرح مذکور مختومه شد و به جاي آن جيره بندي بنزين سربرآورد. از همان نخستين روزهاي سهميه بندي بر همه آشکار شد که با وجود انواع کارت هاي دولتي و سهميه هاي مازاد هيچ کس بدون بنزين نمانده و ميزان مصرف هم مشخص نيست. علاوه بر آن بسياري از رانندگان تاکسي به اين نتيجه رسيدند که به جاي رانندگي يک جا بايستند و بنزين شان را با قيمت آزاد بفروشند. در تمام اين قضايا نامي که به عنوان مسوول برده مي شد، نام نعمت زاده بود و در عمل ستاد تبصره 13 مسوول بود؛ ستادي که چندي بعد رئيس جوان آن ستاد را به قصد وزارت صنايع ترک کرد. علاوه بر تصميمات ستاد براي سهميه ها خرده فرمايشات برخي دولتمردان نيز بر ميزان سهميه ها اثر گذاشت، چنان که در زمان بازگشايي مدارس سهميه مازاد و در آستانه نوروز سهميه بنزين نوروزي به مردم داده شد. سهميه هاي مازاد در کنار وجود بنزين هاي با نرخ آزاد موجب شد مهم ترين هدف جيره بندي هم ناکام بماند؛ هيچ تغيير رفتاري مبني براستفاده کمتر مردم از خودرو شخصي و رويکرد به حمل و نقل عمومي حادث نشده است. علاوه بر اين در شرايطي که نعمت زاده اعلام کرده بود دور دوم سهميه بندي مشابه دور اول آن خواهد بود، سهميه بنزين در دور دوم اضافه شد. اخيراً هم اعلام شده در آينده -که مقارن با انتخابات رياست جمهوري است- سهميه بندي حذف مي شود. اين همه نشان مي دهد سهميه بندي نه با اهداف اعلام شده همراه بوده و نه حتي براساس آن اهداف طراحي شده است.
فيدل کاسترو
مردي که رقباي رفقا را تحمل نکرد
فرزانه روستايي

چند ماه پس از آنکه کاسترو در ژانويه 1959 به قدرت رسيد از سوي اتحاديه روزنامه نگاران امريکا به اين کشور دعوت شد و با يونيفورم چروکيده و ريش کم پشت و زبان تند و تيز و احساسات پرشورش براي چند روز، جنجالي در رسانه هاي امريکا به پا کرد. هر سوالي را با لطيفه و جوکي مي آميخت و اطلاعات وسيع و ادبيات جذابش توجه هر بيننده و شنونده يي را جلب مي کرد. به خصوص وقتي که برخلاف شخصيت هاي مهم سياسي به رستوران هاي گران قيمت نمي رفت و مانند مردم کوچه و بازار همبرگر و هات داگ گاز مي زد.

وقتي به عنوان پيروز انقلاب کوبا که البته هنوز کمونيستي نشده بود از ديدار با پرزيدنت آيزنهاور امتناع کرد ديگر چيزي از يک قهرمان واقعي کم نداشت. اندکي پس از سفر به امريکا راهي اتحاديه شوروي شد تا با نيکيتا خروشچف رهبر شوروي ديدار کند و کمونيست ها نيز از ديدار اين اعجوبه امريکاي لاتين که باتيستا را سحرگاه اول ژانويه 1959 از کوبا فراري داده بود، محروم نمانند. نه در شوروي بلکه در امريکا و حتي در کوبا وقتي از او پرسيده مي شد آيا شما کمونيست هستيد همواره تاکيد مي کرد که «من کمونيست نيستم، من با کمونيسم موافق نيستم، ما دموکراسي هستيم، ما مخالف هر نوع ديکتاتوري هستيم براي همين است که کمونيسم را هم قبول نداريم و به همين دليل با آن مخالفيم.»

تا اين سال ها که فيدل کاسترو چند سالي از مبارزه با ديکتاتوري را حتي در چارچوب قانون اساسي کوبا مبارزه سياسي کرده بود، مبارزه مسالمت آميز را رها کرده و کم کم به سوي مبارزه مسلحانه و جنگ چريکي روي آورده بود، هنوز سوسياليسم و کمونيسم براي کوبا مفهومي نداشت. در 26 جولاي 1953 اولين قيام مسلحانه را عليه مرکز قدرت باتيستا مونکادا باراک آغاز کرد. حمله يي که به فاجعه منجر شد و شصت نفر از 135 نيروي شورشي را به کشتن داد. کاسترو و همه شورشيان دستگير و تعداد زيادي از آنان اعدام شدند. اجراي حکم اعدام کاسترو ظاهراً نصيب کسي شد که قبلاً هم دانشکده يي او بود و همين امر کاسترو را از مرگ حتمي نجات داد. کاسترو محاکمه و به 15 سال زندان محکوم شد. در اين سال ها کاسترو به نام حقيقت، انسانيت، عشق و عدالت مبارزه مي کرد نه به نام سوسياليسم يا پرچم سرخ. دفاعيه غرايي از او بر جاي مانده که در آن مي گويد؛ «اگر اندک عشقي به وطن، انسانيت و عدالت داريد به من گوش فرا دهيد. اين رژيم دارد حقيقت را فدا مي کند، عشق به حقيقت از سينه من شعله مي کشد و نمي شود آن را سرکوب کرد. هرچند ترسوها آن را انکار کنند تاريخ آن را ثابت خواهد کرد.»

او دو سال بعد از زندان آزاد شد هرچند از درون زندان شورش هاي ديگري را هدايت مي کرد. از زندان که آزاد شد راهي مکزيک شد و با کوبايي هاي تبعيدي در مکزيک «جنبش 26 جولاي» را بنيان گذاشت. مردان مسلح جنبش راهي کوبا شدند و شورشي در پلايالاس کلوراداس شکل گرفت ولي باز هم منجر به فاجعه شد و فقط 20 نفر از 82 نفر شورشي تحت فرمان کاسترو و برادرش زنده ماندند. شورش آنها به تدريج به شهرهاي دور و نزديک کوبا سرايت کرد و کم کم نام آن وکيل جوان و پرشور که لايحه هاي جنجالي را در دادگاه هاي هاوانا قرائت مي کرد به عنوان رهبر انقلاب در ميان مردم کوچه و بازار جا گرفت. در اين سال ها کاسترو با چريکي به نام چه گوارا آشنا شده بود و او شورشيان کوبايي را در مبارزه عليه باتيستا کمک مي کرد.

حمله شورشيان در سال 1958 منجر به نبرد ياگواجاي شد. در اين نبرد ارتش باتيستا آنچنان که انتظار مي رفت از ديکتاتور دفاع نکردند و کم کم اين درگيري ها منجر به شکل گيري نوعي مبارزه نظامي شد که بعدها «جنگ چريکي» نام گرفت.صبح روز اول ژانويه 1959 باتيستا از کوبا فرار کرد و هشت روز بعد با فتح هاوانا ديگر رژيم باتيستا عملاً سقوط کرده بود. کاسترو از 16 فوريه 1959 به عنوان فرمانده کل قوا و نخست وزير سوگند ياد کرد.از همان ابتدا کاسترو با ملي کردن صنايع و کارخانه هايي که ملاک بزرگ و سرمايه داران امريکايي در آنها سهمي داشتند اختلاف نظر خود را با امريکايي ها علني کرد و امريکايي ها که تاکنون جنبش مقاومت کاسترو را تحمل مي کردند به تدريج به اين نقطه رسيدند که جنبش انقلابيون 90 مايلي جنوب، جنوب سواحل فلوريدا، کمي نگران کننده است. فقط کمي.هر چقدر بين جزيره کوبا و امريکا اختلاف بروز مي کرد، کارشناسان اتحاد جماهير شوروي بيشتر راهي هاوانا مي شدند، هرچند که کوبا و کاسترو هنوز مارکسيست و کمونيست نبودند. وقتي که امريکا براي واردات شکر از کوبا محدوديت ايجاد کرد عملاً کوبا ديگر در دامن اتحاد جماهير شوروي قرار گرفت و کمک هاي اقتصادي و نظامي شوروي هر کمبودي را بي وقفه و بي درنگ جبران مي کردند.

حضور اتحاد شوروي در کوبا در شرايطي که امريکايي ها از عواقب آن اطلاع داشتند چنان چشمگير شد که دولت امريکا خيلي زود به اين نتيجه رسيد که بهتر است رژيم اين انقلابي جوان پرشور سرنگون شود.

به تدريج فراريان کوبايي با پول و اسلحه امريکا مسلح و مجهز و آماده تصرف خاک اصلي کوبا شدند. امريکايي ها فکر مي کردند اين ضدانقلابيون کوبايي که قدم به خاک کشورشان بگذارند ناگهان همه مردم از آنها حمايت خواهند کرد و کاسترو سقوط خواهد کرد. اما نيروهاي اطلاعاتي کاسترو به اندازه کافي در شورشيان نفوذ کرده بودند که با شکست آنان فاجعه مشهوري به نام «خليج خوک ها» شکل بگيرد.

جالب است کاسترو وقتي در جريان عمليات نظامي ضدانقلابيون قرار گرفت همه مخالفان و مشکوکان را دستگير و همه اين چند هزار نفر مخالف و منتقد را در چند استاديوم در سراسر کوبا نگه داشت. کاسترو نگران بود اين مخالفان به حمايت از ضدانقلابيوني بپردازند که از خارج از مرزها آمده اند.

قيام عليه کاسترو شکست خورد و به آبروريزي امريکايي ها منجر شد. کاسترو هم در يک سخنراني جنجالي خطاب به هزاران نفر از هوادارانش اعلام کرد انقلاب وقت ندارد رفراندوم برگزار کند، در اين امريکاي لاتين هيچ دولتي دموکراتيک تر از دولت انقلابي وجود ندارد. اگر آقاي کندي از سوسياليسم خوشش نمي آيد، ما هم از امپرياليسم خوشمان نمي آيد و از سرمايه داري بيزاريم. حمايت امريکا از کوبايي هاي تبعيدي مقيم امريکا عملاً کوبا را در دامن اتحاد شوروي نشاند و از اين سال ها به بعد کوبا ديگر يک کشور کمونيستي تمام عيار بود. بحران موشکي کوبا تقريباً امريکا و شوروي را به آستانه جنگ اتمي کشاند. در حالي که امريکايي ها به تازگي موشک هاي اتمي خود را در ترکيه نصب کردند که شهرهاي شوروي را هدف گرفته بود، ماهواره هاي جاسوسي موفق به کشف چند سايت موشکي در حال احداث در خاک کوبا شدند. امريکايي ها در 22 اکتبر 1962 اين اقدام را تهديدي عليه امريکا تلقي و طرح قرنطينه و بازرسي همه کشتي هاي به مقصد کوبا را اعلام کردند.در همين مقطع کاسترو به خروشچف اصرار مي کرد که اگر سايت موشکي کوبا مورد تهاجم مستقيم امريکا قرار گرفت اتحاد شوروي حتماً حمله اتمي به امريکا را آغاز کند. خروشچف پيشنهاد کاسترو را نپذيرفت و از در مصالحه با کندي درآمد. موشک هاي

MRBM 12 -R که به مقصد کوبا بارگيري شده بودند به دستور خروشچف به شوروي بازگردانده شدند، چند ماه بعد هم موشک هاي امريکايي از ترکيه برچيده شد. ظاهراً خروشچف و کندي به رغم مخالفت کاسترو با هم به توافق رسيدند، در حالي که نزديک بود به خاطر کوبا جنگ جهاني سوم آغاز شود.از بحران موشکي کوبا به بعد امريکا طرح ترور کاسترو را به صورت جدي پيگيري کرد. CIA تلاش وسيعي را براي نفوذ به دايره نزديکان کاسترو آغاز کرد. طرح سيگاري که منفجر شود، لباس شناي آغشته به مواد کشنده و برنامه ريزي براي ترور مافيايي کاسترو شروع شد. ماريتا لورنس معشوقه يکي از نزديک ترين کساني بود که CIA براي طرح ترور کاسترو با او تماس برقرار کرد. ماريتا موافقت کرد که کرمي سمي را به اتاق خواب کاسترو ببرد. وقتي کاسترو متوجه توطئه براي قتل خود شد اسلحه يي را به دست ماريتا داد و به او گفت اسلحه را بگير اگر مي تواني من را بکش.

در کتابي به نام «638 راه کشتن کاسترو» آمده است که 638 طرح براي ترور کاسترو برنامه ريزي شده است. حتي در يکي از آنها با همکاري سنديکاي قمارخانه داران لاس وگاس يک گروه قاچاقچي مافيايي را براي ترور کاسترو استخدام کردند، اما باز هم نتيجه نداد.

کاسترو گفته است؛ «اگر دفعاتي را که خواستند من را ترور کنند به المپيک ببرند حتماً من مدال طلا کسب مي کنم.»

با اين حال او و دايره محدودي از نزديکانش که بعد از بحران موشکي ديگر همگي کمونيست هاي دوآتشه بودند، اداره کوبا را در دست داشتند. ناگهان چريک هاي کوبايي که عکس هاي کاسترو و چه گوارا را همراه خود داشتند از ويتنام سر در آوردند. شورشيان ظفار را آموزش دادند، به ارتش سرخ ژاپن اسلحه رساندند، در کنگوي آفريقا انقلاب سوسياليستي به راه انداختند.سقوط اتحاد شوروي منجر به ايجاد شوک هاي سياسي و اقتصادي سنگيني براي کوبا شد. بسياري انتظار داشتند پس از فروپاشيدن کشورهاي بلوک شرق، رژيم کمونيستي کوبا نيز سرنگون شود اما اصلاحات اقتصادي و رفرم بسيار نرم سياسي توانست کوبا را از اين گردنه نفس گير نجات دهد.ماه گذشته فيدل کاسترو 86 ساله قدرت را به برادر 81 ساله اش واگذار کرد. او متهم است که يک تنه کوبا را اداره کرده است و تاکنون به هيچ يک از مخالفانش اجازه حضور در صحنه سياسي يا مشارکت در قدرت را نداده است.هيچ معيار دموکراتيکي حضور يک رهبر سياسي را براي 50 سال در قدرت برنمي تابد. گاهي اوقات فاصله بين دموکراسي و ديکتاتوري يک تار مو است. فيدل کاسترو نيم قرن قهرمان ميليون ها جوان پرشور انقلابي در سراسر جهان بوده است. همه هواداران او امروزه پنجاه، شصت ساله اند. طي اين پنجاه سال رهبران سياسي ديگري بايد شانس به قدرت رسيدن در کوبا را تجربه مي کردند ولي از مشارکت سياسي در قدرت فيدل کاسترو محروم شدند.اگر همه شعارها و شور انقلابي و دوران انقلابي گري را کنار بگذاريم، با هيچ يک از معيار هاي دموکراتيک ديگر نمي توان از کاسترو دفاع کرد.تا چند سال پيش رشد اقتصادي و ميزان توليد فولاد و کارايي نظام آموزشي معياري اساسي براي ارزيابي توسعه کشورها محسوب مي شد.بر اساس معيارهاي جديد مشارکت سياسي، شفافيت سياسي و چرخش قدرت سياسي ملاک هاي اصلي توسعه يا عقب افتادگي هستند. بر اساس اين معيارها کاسترو پرشور و انقلابي رهبري است که نتوانست «عشق به قدرت» را کنار بگذارد و مشارکت رقباي رفقا را در عالي ترين سطح سياسي و امنيتي تحمل کند.
تصويري از زندگي بوتو در قابي سه لته
آرش مومنيان

وقتي ذوالفقارعلي بوتو نخست وزير و رئيس جمهور پاکستان در دهه 1970 با کودتاي نظامي ژنرال ضياءالحق از کار برکنار شد، دختر 24 ساله اش هنوز سعي مي کرد خوشبين و اميدوار باشد که ضياء الحق به زودي انتخاباتي دموکراتيک در پاکستان برگزار خواهد کرد و کشور به شرايط عادي بازخواهد گشت. اما ذوالفقارعلي که دخترش را هنوز به خاطر رنگ پوستش در دوران نوزادي با لفظ محبت آميز و پدرانه «صورتي» خطاب مي کرد به او گفت؛ «احمق نباش صورتي، نظامي ها هيچ وقت قدرت را به دست نمي گيرند که بعداً به کسي واگذارش کنند.» کمتر از دو سال بعد در سحرگاه 4 آوريل 1979 (15 فروردين 1358) جسد ذوالفقارعلي بوتو از طناب داري در زندان دولتي راولپندي آويخته بود، ضياءالحق جايگاه خود را در مقام رهبري پاکستان مستحکم تر مي کرد و «صورتي» که پدر برايش «خدايي» بود، اندک اندک و ناخواسته وارد عرصه يي مي شد که او را بي نظيرترين زن تاريخ پاکستان کرد و در نهايت جانش را گرفت. بي نظير نه فقط وارث حزبي (حزب مردم) بود که پدر بنيان گذاشته بود، بلکه ميراث دار بسياري از خصلت هاي او بود؛ مانند او شجاعت و جسارتي داشت که نفس را در سينه ناظران حبس مي کرد، از فرط آرمان گرايي به بدگماني جنون آميز مي رسيد، شخصيتي کاريزماتيک و پوپوليست داشت در حالي که بسياري از رفتارهاي افراطي نخبه سالارانه اش ممکن بود براي مردم عادي پاکستان اهانت آميز باشد و در نهايت مانند پدر بر سر سياست جان باخت تا ثابت کند از خانواده يي است که در سه نسل معاصر آن هنوز هيچ کس در بستر نمرده است. بي نظير در سه دنياي بسيار متفاوت رشد و زندگي کرد؛ اولين دنيايي که او شناخت دنياي آريستوکراسي پاکستان بود، دنيايي مجلل شبيه قصه هاي شاه پريان. او فرزند يک فئودال بود از همسر ايراني اش. امروز هنوز بعد از سال ها خانواده هاي اصيل پاکستاني به داشتن نسبي ايراني افتخار مي کنند و دشوار نيست تصور دنياي دختري که از پدري نجيب زاده و مادري ايراني تبار در اوايل دهه 1950 در پاکستان به دنيا آمده است. داستان هاي دوران کودکي او به جاي داستان هاي فولکلور پاکستان که ريشه در فرهنگ هندي يا ايراني دارند، داستان حيرت چارلز نپير فاتح بريتانيايي ايالت سند بود از وسعت املاک و ثروت بيکران خاندان بوتو. پس از مرگ ذوالفقارعلي، بي نظير پيش از آنکه وارث حزب او شود وارث مقام او به عنوان ارباب چندين پارچه آبادي در لارکانه، خاستگاه خاندان بوتو شد. بي نظير در مدت کوتاهي ميانجي روستايي هايي شد که بر سر تقسيم آب يا دادن و ستاندن دختر از اين و آن خاندان با يکديگر اختلاف داشتند؛ انگار که اين دختر 26 ساله سال ها ارباب و آنها سال ها رعيت او بوده اند. ازدواج بوتو نيز ازدواجي فئودالي بود. عقدي از پيش برنامه ريزي شده با مردي که خود بي نظير در خاطرات خودنگاشت اش او را «وارث رياست ايل 100 هزار نفري زرداري» توصيف مي کند. آصف علي زرداري از قبيله يي بلوچ ساکن در استان سند پاکستان بود. او و بي نظير در لندن يکديگر را ملاقات کردند. حاصل ازدواج آنها سه فرزند بود؛ بيلاوال، عاصفه و بخت وار. بوتو به رغم فسادهاي مالي و اخلاقي زرداري که حتي دوست ها به آن معترف شدند به طرز حيرت آوري به او وفادار ماند. زرداري هرگز در دادگاهي محکوم نشد هرچند دست کم هشت سال را به خاطر اتهاماتش در زندان گذراند. بعدها پس از آن که ضياءالحق در سانحه هوايي مشکوکي در سال 1988 کشته شد، بوتو دوبار به نخست وزيري پاکستان در سال هاي 1988 تا 1990 و 1993 تا 1996 رسيد اما هر دو بار به خاطر اتهامات متعدد فساد مالي از سوي روساي جمهور وقت پاکستان برکنار شد. بسياري به درستي عقيده دارند زرداري در تمام ناکامي ها و رسوايي هايي که گريبانگير بوتو شد نقش اصلي را داشته است. با اين حال پس از آن که بوتو بعد از يک تجمع تبليغاتي در مقابل پارک لياقت باغ در راولپندي ترور شد، رهبران حزب مردم وصيتنامه اش را که دو روز پيش از عزيمت او به پاکستان نگاشته شده بود، باز کردند و در آن زرداري، مردي نه از خاندان بوتو را وارث حزبي شناختند که ذوالفقارعلي بنيان گذاشته بود. بي نظير به رغم تمام اتهاماتي که متوجه زرداري است در اين وصيتنامه او را «مردي شجاع» توصيف کرده است. اين در حالي است که زرداري حتي در قتل مرتضي بوتو برادر بي نظير نيز از جمله مظنون هاي اصلي به شمار مي رود. دومين دنيايي که بوتو تجربه کرد زندگي دانشجويي او بود، البته در مقام دانشجويي از خانواده يي متمول بود. او تحصيلات ابتدايي را در مدرسه مذهبي مسيحي گذرانده بود (از آن دست مدارسي که ميراث دوران استعمار بريتانيا هستند و هنوز مايه مباهات خانواده هاي متمول پاکستاني است که فرزندان شان در اين مدارس تحصيل کنند). او بعدها براي تحصيلات دانشگاهي ابتدا به هاروارد و سپس به آکسفورد رفت. در اين سال ها او مانند همه جوان هاي آن روزها شلوار جين مي پوشيد با تي شرت و در خوابگاه دانشجويي زندگي مي کرد. پس از آن که بوتو کشته شد، دوستان نزديک او در اين دوران خاطراتي از او فاش کردند که حاکي از علاقه بوتوي جوان به رمان هاي عاشقانه عامه پسند و بستني هاي امريکايي بود که در سال هاي تحصيل او در دانشگاه آکسفورد به تازگي شعبه يي در لندن باز کرده بود و بي نظير جوان براي لذت بردن از طعم خوش آنها تقريباً هر روز با ماشين کروکي زرد رنگ اش مسافتي طولاني را تا لندن مي رفت و باز مي گشت. موفقيت هاي تحصيلي او در اين دوران موجب افتخار پدرش شد که خود پيش از ورود به عرصه سياست استاد کالج اسلامي سند بود. دنياي سوم بي نظير دنياي سياست بود. پس از آن که ذوالفقارعلي بوتو از کار برکنار شد، مرتضي بوتو پسر ارشد او که در نظام مردسالار سياست پاکستان بايد بالطبع جانشين پدر مي شد به افغانستان گريخت که در آن دوران با حمايت مسکو حکومتي کمونيست بر آن حاکم بود. اين در زماني که ضياءالحق به عنوان ديکتاتوري نظامي- مذهبي با حمايت امريکا بر پاکستان حکم مي راند به معناي پايان هرگونه فعاليت سياسي براي مرتضي بود. به همين خاطر بي نظير وارث پدر شد تا وارد يکي از آشوب زده ترين، فاسدترين و غيردموکرات ترين محيط هاي سياسي جهان شود. او اندکي پيش از آنکه ذوالفقارعلي را به دار بياويزند فقط و فقط به خاطر اينکه يک «بوتو» بود به زندان افتاد و شش سال از زندگي اش را پشت ميله هاي زندان هاي ضياءالحق و بيشتر آن را در سلول انفرادي گذراند؛ دوراني که خود او بعدها آن را سخت ترين دوران زندگي اش توصيف کرد.عزم راسخ او زماني مشخص شد که پس از آزادي از زندان در حالي که ديکتاتور بزرگ ضياء الحق هنوز زنده و حاکم بود مبارزات خود عليه او را با سخنراني در گوشه و کنار پاکستان آغاز کرد. در اين مدت برادر کوچکتر او شهنواز بوتو که مقيم فرانسه بود و مي کوشيد مجامع بين المللي را به محکوم کردن قتل پدرش در پي محاکمه يي ناعادلانه ساختگي وادارد، مسموم و کشته شده بود. سال ها بعد از سقوط حکومت ضياءالحق معلوم شد که قتل شهنواز توطئه سازمان امنيتي تحت فرمان او بوده و با همکاري همسر شهنواز صورت گرفته است. بوتو در اين شرايط با جسارت به مبارزات سياسي ادامه داد و به لطف جواني و شادابي و خاطره پدري که پاکستاني ها در خفا «شهيد» مي خواندندش به حدي از محبوبيت رسيد که بعد از سقوط ديکتاتور، او اولين و برترين گزينه براي تصدي نخست وزيري پاکستاني بود که گويي از نو متولد شده است.اما دو سال بعد در سال 1990 اولين ناکامي بوتو با اتهام فساد مالي آغاز شد و تاجري از خاندان ضياءالحق يعني محمد نواز شريف جاي او را گرفت. دهه 1990 از اين پس شاهد «پينگ پنگ» قدرت بين شريف و بوتو بود و زماني که بوتو در سال 1999 پس از کودتاي پرويز مشرف پاکستان را براي تبعيدي خودخواسته ترک مي کرد نام او تقريباً مترادف بود با فساد مالي و بي کفايتي در اداره کشور. انگ برادرکشي پس از ميانجي گري بوتو براي آشتي دادن زرداري و نصرت بيگم اصفهاني مادرش پس از مرگ مرموز مرتضي در سال 1996 که در پي مشاجره يي جدي و طولاني با بي نظير و زرداري رخ داد نيز مزيد بر علت شده بود. اسناد مربوط به پولشويي حساب هاي چند ميليون دلاري زرداري و بوتو در بانک هاي اروپايي همچنان بي پاسخ مانده اند.سال 2007 اما برگ ديگري از اين فصل زندگي بوتو ورق خورد که آخرين برگ زندگي او نيز بود. بوتو که انگار آخرين آموزه پدر را فراموش کرده بود به خيال خام شراکت در قدرت با نظاميان به پاکستان بازگشت. بازگشت او در کراچي با شکوه بود اما به خاک و خون کشيده شد. 150 نفر در شب ورود او در دو انفجار همزمان کشته شدند. بوتو عقب ننشست؛ با مشرف درگير شد، در خانه محبوس شد، اعتراض کرد، آزاد شد و در نهايت عصر 27 دسامبر 2007 درست جايي که 56 سال پيش لياقت علي خان اولين نخست وزير پاکستان ترور شده بود، کشته شد تا به يکي از اسطوره هاي ملتي تبديل شود که افسانه اسطوره هاي ابرانساني جهان سياست را بيش از رهبراني با ضعف ها و کاستي هاي انساني دوست دارند و البته در افسانه سرايي در اين زمينه نيز سابقه يي دراز و تبحري خاص دارند. بوتو اولين زني بود که در يک کشور مسلمان با اتکا به ابزار دموکراتيک به راس قدرت سياسي رسيد. او همراه اينديرا گاندي دختر جواهر لعل نهرو از پيروان مهاتما گاندي و اولين نخست وزير هند، حسينه واجد دختر شيخ مجيب الرحمن رهبر جنبش استقلال بنگلادش و آونگ سان سوچي دختر ژنرال آونگ سان رهبر جنبش استقلال برمه (ميانمار) از جمله زناني بود که با توسل به ماهيت فئودالي و موروثي نهاد سياست در شبه قاره هند (و شايد برمه در همسايگي آن) وارد عرصه يي شدند که پيش از آن در انحصار مردان بود و به اين ترتيب به عنوان «اولين» در تاريخ کشورهاي خود ثبت شدند. در اين بين بوتو هرچند پرونده يي به پاکيزگي آونگ سان سوچي نداشت اما پايان خونين اش او را دست کم در نظر مردم پاکستان تطهير کرد.
دکتر عبدالله جاسبي از فشارها بر دانشگاه آزاد مي گويد
ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود
سيد اميرحسين مهدوي ـ علي رنجي پور

در اقتدار مديريتي آقاي رئيس نبايد ترديد کرد. وقتي او مي گويد که تهديدها و هجمه ها را تبديل به فرصت مي کند، بايد حرف او را دربست پذيرفت. تجربه به خصوص در اين دو سال اخير نشان داده، منتقدان از هر در که وارد شوند، اصرارشان بر اعمال فشار به او نتيجه نخواهد داد. آقاي رئيس ظرفيت هاي زيادي دارد که غالباً با استفاده از آنها نتيجه را به نفع خود برمي گرداند، کما اينکه در جريان فشارها براي اصلاح هيات موسس و اساسنامه اين دانشگاه، يا همان بحث شهريه ها که به قوت از سوي رئيس جمهوري پيگيري مي شد، نتيجه يي عايد کسي نشد، جز آنکه رئيس در موضع محکم تري قرار گرفت. ترکيب هيات موسس دانشگاه آزاد هرگز به نفع دولتي ها تغيير نکرد و از وزن سياسي آن کاسته نشد و همين طور هيات امناي منطقه يي و واحدي آن جور که آقايان منتقد مي خواستند، هرگز پا نگرفت. شهريه هايي که نسبت به سرانه آموزشي دانشگاه هاي دولتي بسيار کمتر بود با فشار سياسي پايين نيامد و حتي بحث ساماندهي آن در انتظار بررسي و تصويب مجلس ماند. به هر حال آقاي رئيس داراي مدرک دکترا از دانشگاه آستون شهر بيرمنگام انگلستان، کارکشته يي سياسي است و از تاييد اين مطلب ابايي هم ندارد. بعيد به نظر مي رسد کسي بتواند ذره يي از اقتدار او -لااقل در دانشگاه آزاد- بکاهد به قطع و يقين دکتر عبدالله جاسبي تا زماني که به ميل و خواست خود از عرصه کنار نکشد، همچنان مرد شماره يک بزرگ ترين دانشگاه جهان خواهد بود.


---

ـ اگر موافق باشيد بحث را درباره تاريخچه دانشگاه آزاد و ترکيب هيات موسس اوليه شروع کنيم.

در سال 61، ايده دانشگاه آزاد اسلامي توسط بنده به آقاي هاشمي ارائه شد و قرار شد طرحي تهيه شود که تهيه شد و آمديم با آقاي هاشمي در مورد آن بحث کرديم. بعد آقاي هاشمي آن را در شوراي انقلاب مطرح کردند و بعد در شوراي مرکزي حزب جمهوري اسلامي درباره آن صحبت کرديم که قرار شد اساسنامه يي تهيه بشود. اساسنامه را من تهيه کردم. قرار شد مقام معظم رهبري که آن موقع رياست جمهور بودند و آقاي هاشمي و حاج احمدآقا غخمينيف و مهندس موسوي در هيات موسس حضور داشته باشند. من با آقاي مهندس موسوي صحبت کردم و آقاي هاشمي هم با ساير آقايان و هيات موسس تشکيل شد. بعدها آقاي موسوي اردبيلي هم آمدند و هيات موسس شش نفره تشکيل شد. منتها چون گرفتاري هاي آقايان زياد بود، تمام اختيارات هيات موسس به آقاي هاشمي تفويض شد و ايشان عملاً نماينده هيات موسس بودند. در آن اساسنامه اوليه يک شوراي عالي وجود داشت که بعداً که اساسنامه در شوراي عالي انقلاب فرهنگي تصويب شد، شوراي عالي تبديل شد به چند رکن که يک رکن آن همان هيات موسس بود و يک رکن ديگر هيات امنا شد که در آن من و آقاي هاشمي و حاج احمدآقا به نمايندگي از هيات موسس و نماينده وزارت علوم و استاندار تهران و چهار نفر از شخصيت هاي علمي که ما آنها را تعيين کرديم، اعضاي هيات امنا را تشکيل دادند. بعد کار رسماً از سال 61 شروع شد.

- پس تغيير در هيات موسس امسال براي اولين بار اتفاق افتاد؟

اول اينکه بحث تغيير در هيات موسس نبود، بلکه تکميل و ترميم آن بود. از ترکيب هيات موسس اوليه مرحوم حاج احمدآقا از دنيا رفتند، مقام معظم رهبري هم بعد از اينکه جانشين حضرت امام شدند، از نظر حقوقي توجيه نداشت که در هيات موسس باشند. جلسه يي هم عملاً تشکيل نمي شد، چون آقاي هاشمي نماينده اعضا بودند و عملاً کار هيات موسس از طريق ايشان انجام مي شد. آن بحث که مطرح شد، ما آقايان را دعوت کرديم، جلسه يي در منزل آقاي موسوي اردبيلي برگزار شد که در آن بنده و آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي مهندس موسوي حاضر بوديم و قرار بر اين شد که ترکيب هيات موسس ترميم شود. چند نفر را ما پيشنهاد کرديم به شوراي عالي انقلاب فرهنگي که از بين آنها آقاي دکتر ولايتي، آقاي دکتر حبيبي، آقاي دکتر قمي و حاج حسن آقا غخمينيف راي آوردند يک نفر که نمي خواهم نام ببرم، راي نياورد که بعداً آقاي دکتر ميرزاده به جاي ايشان به شوراي عالي انقلاب فرهنگي معرفي شد که راي آوردند.

- با توجه به اينکه از رحلت مرحوم حاج احمدآقا زمان زيادي مي گذرد، چرا امسال اقدام به تغيير هيات موسس کرديد و اصلاً چرا تعداد اعضا را زياد کرديد؟

در آيين نامه دانشگاه هاي غيردولتي و غيرانتفاعي يک عددي وجود دارد. موضوع ديگر آنکه همان طور که گفتم آقاي هاشمي عملاً نماينده تام الاختيار هيات موسس بود کار هيات موسس توسط ايشان انجام مي شد و ما مشکلي نداشتيم. بعد که بحث ترميم و اصلاح هيات موسس در شوراي عالي انقلاب فرهنگي مطرح شد، ما هم استقبال کرديم. خود آقاي هاشمي هم استقبال کردند. الان هيات موسس تشکيل شده و اين هيات سه ماه يک بار به طور منظم جلسه تشکيل مي دهد.

- اعضاي هيات موسس، چه هيات اوليه و چه هيات موسس جديد، همگي از وزن سياسي بالايي برخوردارند. علت اين قضيه چيست؟

ما از ابتدا سطح کار را خيلي بزرگ مي ديديم. البته خودمان هم فکر نمي کرديم، روزي دانشگاه آزاد اسلامي بزرگ ترين و گسترده ترين دانشگاه دنيا بشود، اما پيش بيني مان يک کار بزرگ بود. لذا هيات موسس هم بايد يک نهاد وزين و متشکل از شخصيت هاي برجسته مي بود که متناسب با حجم کاري که پيش بيني مي کرديم، باشد. دليل دوم آنکه سال هاي اول انقلاب تفکر دولتي بر همه چيز حاکم بود. اصلاً صحبت از بخش خصوصي و دفاع از اين موضوع جرم تلقي مي شد. آن موقع دانشگاه آزاد اسلامي مي خواست خط شکني کند. بنابراين خيلي جو سنگين بود. من صراحتاً عرض مي کنم اگر حمايت حضرت امام(ره) نبود، اين هيات موسس هم حريف فشارها نمي شد. امام بود که در چند مرحله راه را باز کردند. يک بار آن هديه يک ميليون توماني که امام براي دانشگاه آزاد اسلامي به آقاي هاشمي دادند که اين خود به نوعي به معني تاييد کار بود. بار ديگر ديداري که هيات رئيسه آن موقع با امام داشتند و ايشان سخنان بسيار مهمي مطرح کردند که در واقع هم تبيين استراتژي دانشگاه آزاد بود که ما هنوز هم بر اساس آن حرکت مي کنيم و هم تاييد آن. مرحله بعد هم زماني که در دوره مجلس سوم دوباره تفکر دولتي شدن جدي شده بود و فضايي درست شده بود که ما واقعاً تحت فشار قرار گرفته بوديم و مشکلات جدي براي ما به وجود آمده بود، به نوعي که من گمان مي کردم خود همين هيات موسس هم نمي تواند از عهده آن بربيايد. من گزارشي خدمت امام دادم که امام دو کار کردند؛ يکي در سخنراني خود به دانشگاه آزاد اسلامي اشاره کردند و گفتند که مردم مي خواهند مدرسه و دانشگاه آزاد اسلامي داشته باشند، شما نظارت کنيد، مخالفت نکنيد. يکي ديگر اينکه امام بنده را به عنوان رئيس دانشگاه آزاد اسلامي به عضويت در شوراي عالي انقلاب فرهنگي منصوب کردند که اين هم به نوعي تاييد دانشگاه آزاد اسلامي بود. براي اولين بار بود که رئيس يک دانشگاه به عنوان يک شخصيت حقوقي عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي شد.

- در اين دو سال اخير آن شرايط براي شما تداعي نشد؟

از همان سال 61 دائماً ما در معرض تهاجم بوده ايم، منتها اين هجمه ها شدت و ضعف داشت.

- يعني آيا سابقه داشت نفر دوم مملکت، شما يا مجموعه تحت مديريت شما را خطاب کند و انتقادات علني عليه شما مطرح کند.

من الان نمي خواهم وارد اين فاز شوم و دوباره يک باب جديدي در اين باره باز کنم. چيزي که مي خواهم بگويم اين است که ما در طول اين بيست و شش سال، دوران پرفراز و نشيبي را پشت سر گذاشته ايم. مثلاً در مجلس سوم، در مجلس ششم و مثلاً اواخر مجلس پنجم، دوره اول اصلاحات خيلي تهاجمات زياد بود. ما همواره به شکل ها و شيوه هاي مختلف مشکلات داشتيم. آن اوايل اعتراضات خيلي هم جا مي افتاد. ما الان از نظر توسعه فضاي آموزشي دانشگاه هاي دولتي را پشت سر گذاشته ايم و تا چند وقت بعد به لحاظ هيات علمي نيز تا چهار، پنج سال ديگر اين کار را خواهيم کرد، اما آن اوايل ما هيچ چيز نداشتيم و انتقادات خيلي راحت مطرح مي شد. مراحلي اين فشار خيلي شديد بود. مثلاً وقتي ما دوره هاي پزشکي را شروع کرديم، خيلي گسترده هجوم آوردند که آقا تا حالا شما با علم بازي مي کرديد، حالا مي خواهيد با جان مردم بازي کنيد. ولي خوشبختانه اين مراحل را گذرانديم و الان نمي توانند اين ايرادات را مطرح کنند. يا وقتي پذيرش در دکتراي تخصصي را شروع کرديم، وقتي که دانشگاه هاي دولتي مي ترسيدند يا به هر دليلي نمي خواستند دکتراي تخصصي تشکيل بدهند و مي گفتند براي دکتراي تخصصي حتماً بايد خارج رفت. وقتي ما شروع کرديم و از استادان آنها هم استفاده کرديم کلي اعتراض کردند. ما که شروع کرديم، دانشگاه هاي دولتي هم شروع کردند و رقابت گسترده يي ميان دانشگاه آزاد اسلامي و دانشگاه هاي دولتي پيش آمد. به صراحت مي گويم اگر دانشگاه آزاد اسلامي نبود، دانشگاه هاي دولتي ما شايد وضعيت شان خيلي پايين تر از چيزي بود که الان است و اين براي مملکت خوب بود. شما ببينيد اگر تنها 10 درصد دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه آزاد اسلامي خارج مي رفتند، الان چيزي حدود 60ميليارد دلار ارز خارج مي شد. مي دانيد تاکنون دو ميليون و پانصدهزار فارغ التحصيل داشته ايم و در حال حاضر يک ميليون و سيصد هزار نفر هم دانشجو در دوره هاي مختلف داريم.

- قبول داريد که شکل و نوع اين هجمه ها از زمان روي کار آمدن دولت جديد به نوعي فرق کرده است؟ چه به لحاظ سياسي مثل بحث هايي که درباره ترکيب هيات موسس و هيات امنا و اصلاح اساسنامه پيش آمده بود، چه به لحاظ اجتماعي مثل بحث شهريه ها و چه به لحاظ بحث هايي که اخيراً در مورد وضعيت کيفي دانشگاه آزاد مطرح مي شود.

بله، تمام مخالفت ها يکسان نيست و هر کدام يک شيوه خاص و ويژه داشته. سياست ما اين است که هميشه تهديدها را به فرصت تبديل کنيم و الان هم اين کار را کرديم. ما اين فشارها را مغتنم شمرديم و از آنها استفاده کرديم. به شدت در حال افزايش هيات علمي و درصدد اصلاح هرم هيات علمي هستيم. سيستم هاي پاسخگويي مان را دقيق تر مي کنيم. خب به هر حال بيشتر مراجعات درباره شهريه است که ما کار ويژه يي نمي توانيم انجام دهيم، چون ما بودجه دولتي نداريم. و به استناد گفته هاي مسوولان نهادهاي ذيربط عرض مي کنم که سيستم پاسخگويي ما به مراتب بهتر از دانشگاه هاي دولتي بوده و حداقل ما شکايت کمتري داشته ايم.

- اينکه بحث نوع متفاوت هجمه ها در اين دو سال اخير با موضوع شخص شما مطرح مي شود، آيا به اين معني نيست که بسياري از اين مسائل نشأت گرفته از تنش هاي سياسي است؟

بله، در اين ترديد نکنيد. بزرگ ترين وجه مخالفت ها با دانشگاه آزاد اسلامي، سياسي بوده است. اين مربوط به الان هم نيست. از همان روز اول مهم ترين مخالفت ها جنبه سياسي داشت. يادم هست گروهي که نمي خواهم نام ببرم، در آن اوايل مخالف دانشگاه آزاد اسلامي بودند، کساني بودند که به شدت مخالف حزب جمهوري اسلامي بودند. البته بعضي ها هم از روي دلسوزي مواردي را مطرح مي کردند که برخي از آنها الان جزء طرفداران پر و پا قرص دانشگاه آزاد اسلامي هستند.

- به عنوان کسي که دانشگاه را تاسيس کرده ايد، فکر نمي کنيد، به خصوص در اين دو سال اخير که فشارها زياد شده، فشارها به سمت دکتر عبدالله جاسبي است و به خاطر حضور شما در راس دانشگاه، ممکن است دانشگاه هزينه بدهد؟ به هر حال آنها که اين فشارها را وارد مي کنند با اينکه دانشگاهي در اين اندازه در حاکميت وجود داشته، مشکلي ندارند.

من از چند بعد به اين قضيه نگاه مي کنم. اينکه ما نباشيم فشارها کمتر مي شود را من بارها مطرح کرده ام. من از همان چند سال پيش گفته ام هر لحظه يي که تشخيص داده شود که نباشم، دانشگاه براي من مهم است و حاضرم کنار بروم و در کنار هر کسي که هست باشم و کمک کنم، ولي خب آقايان زير بار نرفته اند و تشخيص داده شده که ادامه بدهم. نکته دوم اينکه شخصيت من به گونه يي شکل گرفته که مخالفت ها و فشارها براي من يک چيز عادي است. ما تجربه مبارزه را قبل از انقلاب داشته ايم و بعد انقلاب نيز مسائل مختلف را ديده ايم. منافقان را ديده ايم، ليبرال ها را ديده ايم و خيلي چيزها را. در خود حزب جمهوري اسلامي، موقعي که قائم مقام دبير کل بودم، فشارها کم نبود. خب آن دوران را سپري کرديم. به قول شاعر «شب هاي هجر را گذرانديم و زنده ايم/ ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود». براي من اين مسائل طبيعي است و آن جور نيست که مرا مايوس کند. من آدمي نيستم که به صندلي چسبيده باشم، گاهي فکر مي کنم اين صندلي است که به من چسبيده، بالاخره ما بايد يک روزي برويم، ولي دانشگاه بايد بماند.

- شما گفتيد تهديدها را به فرصت تبديل مي کنيد. مصداق يکي از اين تهديدها فشار براي اصلاح اساسنامه دانشگاه آزاد بود که حتي دولت براي اصلاح اساسنامه خود طرح پيشنهادي به شوراي عالي انقلاب فرهنگي داد. در اين مورد شما چه کرديد؟

روي اين بحث هم داريم کار مي کنيم. شوراي عالي انقلاب فرهنگي يک مصوبه دارد مبني بر اينکه حکم روساي دانشگاه آزاد اسلامي جامع - در هر استان يکي يا فقط جامع خيلي بزرگ ها - نيز مانند دانشگاه هاي دولتي به تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي برسد و هيات امنا براي واحدها تشکيل شود. ما اين را به فال نيک گرفتيم و به هيات موسس برديم. هيات موسس ضمن اينکه اين مورد اولي را پذيرفت البته با اين مکانيسم که با پيشنهاد بنده در هيات امنا تصويب شود و بعد رئيس واحد برود در شوراي عالي انقلاب فرهنگي تاييد شود و سپس حکم توسط من صادر شود. در مورد دوم به جاي تشکيل هيات امنا در هر واحد قرار شد در هر استان هيات امنا تشکيل بدهيم. البته هنوز تشکيل نشده و در حال بررسي است که در هر استان رئيس منطقه و رئيس بزرگ ترين واحد استان و نماينده دبير هيات موسس به اضافه چند نفر ديگر به پيشنهاد من و تصويب هيات موسس اعضاي هيات امنا را تشکيل بدهند. من اميدوارم در سال 87 اين هيات هاي امنا استاني تشکيل شوند.

- خب اين متفاوت با طرح پيشنهادي دولت است؟ اين چيزي که شما مي گوييد با پيش نويس اساسنامه دولت، کداميک در دستور کار شوراي عالي انقلاب فرهنگي قرار خواهد گرفت؟

ببينيد، هيات موسس روي اساسنامه بحث هايي کرده که نيمه کاره است. منتها چون اين مصوبه را شوراي عالي انقلاب فرهنگي مشخص کرده و براي آن زمان گذاشته بود ما اين بحث را در اولويت قرار داديم. دو جلسه هيات موسس صرف همين بحث شد. يک جلسه صرف اين شد که هيات امناي استاني تصويب شود و يک جلسه صرف تصويب آيين نامه آن شد. البته قبل از اينها هم جلسه ديگري هم در اين باره تشکيل شده. انصافاً هيات موسس سال 86 کار جانانه يي کرده است. در آخرين جلسه يي هم که تشکيل شد قرار شد که اصلاً موضوع تشکيل مرکز و واحد جديد در هيات موسس تصويب شود.

- براي اينها نيازي به تغيير اساسنامه نيست؟

نه، نيازي به تغيير اساسنامه نيست.

- بحث هيات امنا چطور؟

آن هم فکر مي کنم نيازي به تغيير اساسنامه ندارد، چون هيات امناي اصلي تغيير نمي کند. ما برداشتمان اين است که در اين مورد هم نيازي به تغيير اساسنامه نيست. ما در سال 87 بنا داريم بحث اساسنامه را هم مطرح کنيم ببينيم چه تغييراتي لازم است انجام بدهيم.

- محورهاي اين تغيير چه چيزهايي خواهد بود؟

يکي خود موضوع تغيير هيات موسس است. به هر حال هيات موسس تغيير پيدا کرده و اين بايد در اساسنامه بيايد. حالا اگر لازم شود ممکن است همين بحث هيات امنا را هم بياوريم. در مورد چيزهاي ديگر هنوز بحث نکرده ايم.

- مواردي که در پيش نويس اساسنامه دولت به آنها اشاره شده چطور؟

نه، ملاک کار ما آن نيست. ملاک کار ما همان چيزي است که مي خواهيم خودمان درباره اش بحث کنيم.

- ملاک دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي چطور؟ اساسنامه پيشنهادي هيات موسس در دستور کار شورا قرار مي گيرد يا پيش نويس دولت؟

نه، ما هر پيشنهادي باشد مورد توجه قرار خواهيم داد، ولي پيشنهاد ديگران نمي تواند ملاک باشد.

- اين به معني اين است که دولت يا هر نهاد ديگري براي پيشنهاد اصلاح اساسنامه به شوراي عالي انقلاب فرهنگي وجاهت قانوني ندارد؟

ببينيد، در اساسنامه فعلي که ملاک عمل است، ماده يي هست که مي گويد هرگونه تغيير در اساسنامه بايد به پيشنهاد خود هيات موسس باشد و مرجع تصويب تغييرات شوراي عالي انقلاب فرهنگي است. بحث ما هم همين است که بالاخره شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم با رهنمودهاي مقام معظم رهبري به همين نتيجه رسيد که پيشنهاد تغيير اساسنامه بايد از طرف خود هيات موسس بيايد. منتها ما از هر پيشنهادي استقبال مي کنيم و آن را حتماً مطالعه و بررسي خواهيم کرد.

- آقاي دکتر جاسبي، شما در اول انقلاب در قالب يک فعاليت حرفه يي سياسي در رده بالاي تشکيلاتي حضور داشته ايد. اما بعد از آن سواي آنکه دو بار هم کانديداي رياست جمهوري شده ايد يا در آستانه انتخابات مختلف گروهي منسوب به شما آمده، يا در کنگره گروهي سخنراني کرده ايد، به نظر مي رسد که از آن وجه سياست ورزي و فعاليت حرفه يي سياسي به نسبت سي سال گذشته فاصله گرفته ايد. آيا نگراني از اينکه وجهه سياسي شما به دانشگاه لطمه بزند، شما را از ورود صريح و حرفه يي به عرصه سياست منع مي کند؟

نه، اينچنين نيست. من از اول سياست را از ديانت جدا نمي دانستم. از قبل از انقلاب تجربه مبارزه سياسي داشتم و بعد انقلاب تجربه معاونت برنامه ريزي شهيد رجايي را داشتم. البته شهيد رجايي اول من را به عنوان وزير بازرگاني پيشنهاد کرد که بني صدر من را رد کرد. شهيد باهنر هم من را به عنوان دبير کل سازمان امور اداري و استخدامي منصوب کرد. بعد آن هم آيت الله مهدوي کني من را با حفظ مقام دبيرکلي سازمان، به عنوان معاونت نخست وزير در امر بازسازي نيروي انساني منصوب کردند. بعد هم آقاي مهندس موسوي آمدند که باز هم مدتي دبير کل سازمان بودم و رفتم قائم مقام حزب جمهوري اسلامي شدم و معاونت نيروي انساني را ادامه دادم. اما بعد که دانشگاه آزاد اسلامي تشکيل شد، دو تا کار را ادامه دادم؛ يکي دانشگاه آزاد اسلامي و ديگري قائم مقام دبيرکل حزب. من همواره در سياست بودم و تحزب و وجود تشکل هاي سياسي قانوني را لازمه يک کشور پيشرفته مي دانم. مدتي بعد از تعطيلي حزب جمهوري اسلامي با ساير گروه ها همکاري داشتم و بعد هم مستقلاً حرکت ها و کارهايي کردم. الان هم بيکار نيستم. بالاخره ما آدم سياسي هستيم و از گفتن آن هم ابا نداريم. منتها تغييراتي در تفکر ما نسبت به تشکل هاي مختلف پيش آمده که اين يک امر طبيعي است. اما مشي اعتدال و روش ميانه روي، خط حرکت ما حداقل در اين ده، پانزده سال اخير بوده است.

- وابستگي تشکيلاتي هم داشتيد و از آن استعفا کرديد. درست است؟

در حزب جمهوري اسلامي بودم که تعطيل شد.

- به جز حزب جمهوري اسلامي؟

بعد از حزب جمهوري مدتي با جمعيت موتلفه اسلامي که از دوستان بودند همکاري داشتم که بعد آنجا را هم رها کردم.

- به همين تغيير تفکرات که اشاره کرديد برمي گردد؟

بله، من احساس کردم با اينکه افرادي خوب و متدين هستند، اما خط مشي من مقداري با آنها متفاوت است. بعد با تشکل هاي ديگر هم مثل جامعه اسلامي دانشگاهيان و چکاد آزادانديشان و مجمع متخصصين همکاري داشتم. از من دعوت کردند و همکاري داشتم. الان هم با همه آنها همکاري مي کنم، منتها فکر مي کنم الان بايد بيشتر بپردازم به نگارش تاريخ جمهوري اسلامي که نمونه اش چهار جلد منتشر شده است.

- آقاي دکتر به خاطر اينکه دوره مديريت شما طولاني شده، طبيعتاً اين شائبه به وجود مي آيد که دانشگاه آزاد به مرور ساخت بسته يي پيدا کرده و با سيستم تک نفره يا خانوادگي اداره مي شود.

نه،به هيچ وجه. اولاً اينکه دانشگاه آزاد اسلامي با وزارتخانه دولتي و يک مديريت دولتي متفاوت است. ما بدون بودجه دولتي شروع کرديم و الان به اين مجموعه عظيم رسيده است. بنابراين دائماً در حال خلاقيت هستيم. دوم اينکه در بخش غيردولتي در همه جاي دنيا همين طور است که هر چقدر ثبات مديريت بيشتر باشد مجموعه موفق تر است. بعد هم ما هيچ وقت چيز مطلق نداريم. ممکن است جايي ثبات مديريت به زيان آنجا باشد و جايي نه. اين بايد ارزيابي شود. مثلاً زمان مجلس ششم ما را متهم مي کردند که سيستم دانشگاه آزاد اسلامي بسته است. ما گفتيم نه، خيلي هم باز است. ما تعداد تشکل هاي دانشجويي مان از دانشگاه هاي دولتي بيشتر است. در هيات علمي هم همين طور يا در اتحاديه هاي دانشجويي. هيچ وقت هم به آنها نگفته ايم بايد اين کار را بکنيد، آن کار را نه. ما الزامات قانوني داريم. يعني مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي و مصوبات مراجع قانوني براي ما خط قرمز است. ما در گرايش تشکل ها دخالت نمي کنيم مثلاً در انتخابات نمي گوييم از کي حمايت بکنيد از کي نکنيد. ولي مي گوييم حق نداريد هيچ گروهي را که به تاييد شوراي نگهبان رسيده تخريب کنيد. در زمان نامزدي خود من بخش عظيمي از تشکل ها از آقاي خاتمي حمايت کردند و ما نه مانعي براي آنها گذاشتيم و نه تسهيلات ويژه يي به بقيه داديم. اما ما اجازه ساختارشکني به کسي نداده ايم و نمي دهيم. به همين دليل در دانشگاه آزاد اسلامي که چند برابر دانشگاه هاي دولتي دانشجو داشته واقعه يي مثل 18تير اتفاق نمي افتد.

- اين ساختار بسته در مديريت دانشگاه و تشکيل خانواده يا تيم ثابت مديريتي چطور؟

هرگز، من هم به خاطر سابقه فعاليت تشکيلاتي بعد و قبل از انقلاب و هم به خاطر اينکه رشته مديريت خوانده ام آفات فعاليت هاي تشکيلاتي را خوب مي شناسم. يکي از اين آفات خانواده است. براي همين بخشنامه کرده ايم هيچ کس حق ندارد منسوبين خود را استخدام کند و در جاهايي هم که احياناً مواردي خلاف بخشنامه بوده برخورد کرده ايم. يکي از دلايل سالم ماندن دانشگاه آزاد همين است. بارها از اقوام خودم به من فشار آورده اند، اما به آنها گفته ام حاضرم توصيه شما را به وزير ديگري بکنم، اما در دانشگاه آزاد نمي توانم. ما نه سيستم بسته هستيم و نه اجازه داده ايم اينجا به صورت خانوادگي اداره بشود.

- در مورد فضاي باز دانشجويي که گفتيد، سياست و راهکار شما براي کنترل و بازدارندگي از ساختارشکني چه بوده؟

همين مقررات موجود. ما وقتي براي تشکيل يک تشکل مجوز مي دهيم، طبق ضوابط شوراي عالي انقلاب فرهنگي و با بررسي هيات نظارت دانشگاه اين کار را مي کنيم. ما تاکيد کرده ايم هم تشکل ها و هم اتحاديه ها طبق مصوبات قانوني هر سال بايد انتخابات برگزار کنند. يکي از آفاتي که در دانشگاه هاي دولتي داشتيم به خصوص اوايل انقلاب همين برگزار نشدن انتخابات بود. اين برگزاري انتخابات منظم کمک مي کند به تحرک و پويايي حرکت هاي دانشجويي. دوم اينکه ما گفتيم به کساني که مشروط و تنبل هستند اجازه ورود به تشکل ها نمي دهيم. ما در دانشگاه هاي دولتي ديده ايم بعضي از دانشجويان تنبل در تشکل ها به مسوولان فشار مي آوردند که نمره بگيرند و اين حرف ها. ما معتقديم کسي که مي خواهد بيايد کار کند، يعني وقت اضافي دارد. ولي کسي که مشروط شده بايد برود درسش را بخواند. دانشگاه اصلاً محل تحصيل است، باشگاه سياسي که نيست.

- فعاليت در بسيج دانشجويي هم قائل به همين قاعده است؟

فرقي نمي کند. ببينيد همه مي توانند عضو بسيج باشند، اما وقتي که تشکل هاي بسيجي ايجاد مي شود، بايد اين چيزها را رعايت کند. باز براي اينها هم شوراي عالي انقلاب فرهنگي ضوابطي دارد. ما ضوابط را براي همه اجرا مي کنيم و کاري نداريم که تفکرها چيستند.

- خب بسيج چون يک مادر واحد بيرون دانشگاه دارد...

ببينيد در اين مورد هم شوراي عالي انقلاب فرهنگي پيش بيني کرده. بايد اينجا انتخاب کنند، آنجا تاييد کنند، اينجا حکم بزنند. البته ما بهترين رابطه را با بسيج داشته ايم. ولي همين بسيج در يکي، دو واحد ما مشکلاتي به وجود آورد و مثلاً مي خواستند اعمال سليقه کنند که طبق ضوابط برخورد شده. سعي ما اين است که ضوابط رعايت بشود. اصلاً ضوابط طوري نوشته شده که اگر اجرا شوند مشکلات به وجود نمي آيد.

- آيا شما براي فعاليت هاي دانشجويي آيين نامه يي غير از آنچه شوراي عالي انقلاب فرهنگي براي همه دانشگاه ها ابلاغ کرده، داريد؟

بله، بعضي از چيزها مخصوص خودمان است و به ما اجازه داده شده ضوابطي را بنويسيم. ولي اکثراً همان ها است.

- مثلاً به غير از آيين نامه تشکل ها براي تشکل هاي سياسي چه چيزهاي ديگري هست؟

مثلاً يک اساسنامه نرم و استاندارد داريم که تشکل ها مي توانند از روي آن اساسنامه خودشان را بر اساس ساختار تنظيم کنند.

- امسال بعد از فروکش کردن اوج تنش هايي که پيرامون همين بحث اساسنامه و هيات موسس و اينها مطرح شد، يک مساله ديگري هم در رسانه ها مطرح بود و آن بحث نظارت جدي تر و گسترده تر شوراي گسترش وزارت علوم درباره توسعه رشته يي بود. دامنه اختلاف نظر دولت و دانشگاه آزاد آيا شامل اين موضوع هم مي شد؟

ما در اين مورد هيچ مشکلي نداشتيم. اين هم از آن چيزهايي است که به فال نيک گرفتيم. در شوراي گسترش بايد رشته ها تصويب شود، اما ما قانوني داريم که در مجلس تصويب شده که يک هيات سه نفره پيش بيني شده متشکل از نماينده وزارت علوم، نماينده شوراي عالي انقلاب فرهنگي و نماينده دانشگاه آزاد اسلامي است. اينها مي توانند جانشين شوراي گسترش بشوند و رشته تصويب کنند. مدتي اين کار را کرديم و کاملاً هم قانوني بود. منتها در زمان آقاي دکتر توفيقي، ايشان گفتند شما بياييد اين مساله را در شوراي گسترش حل کنيد و ما گفتيم مشکلي نداريم، کما اينکه در وزارت بهداشت هيچ وقت از هيات سه نفره استفاده نکرديم. آنها خيلي هم سختگيري مي کردند، منتها در وزارت بهداشت برخورد سياسي يا نبوده يا آنقدر ناچيز بوده که ما اهميت نداديم. سختگيري براي خودشان هم بوده. اما در وزارت علوم مساله فرق مي کرد. به همين دليل ما از هيات سه نفره استفاده مي کرديم. به هر حال با پيشنهاد دکتر توفيقي موافقت کرديم. گفتيم شما بياييد يکي از اين دو کار را بکنيد. يا نيمي از ترکيب شوراي گسترش را نماينده هاي دانشگاه آزاد اسلامي تشکيل بدهند، چرا که حجم ما از وزارت علوم بيشتر است، يا اينکه يک شوراي گسترش جداگانه مخصوص دانشگاه آزاد اسلامي تشکيل بشود.

آقاي توفيقي گفتند با دومي موافق اند، ما هم قبول کرديم. گفتيم اگر اساس کار بر حسن نيت است، ما اصلاً هيات سه نفره را کنار مي گذاريم. الان از آن زمان چهار سال مي گذرد و بعد از حدود شش ماه اول زمان آقاي توفيقي، من استنباطم اين بود که اصلاً اينها برخورد سياسي نمي کنند. به هر حال کارها پيش مي رود. ما هم از آن به بعد کميته سه نفره را تعطيل کرديم و من الان با صراحت اعلام مي کنم ما از شوراي گسترش طي اين چهار سال رضايت کامل داريم. يعني اين شورا برخورد سياسي با ما نکرده است. چه در زمان آقاي دکتر توفيقي و چه در زمان آقاي دکتر زاهدي. حالا يک جا سختگيري مي شود براي خودشان هم هست، ما هم راضي هستيم و اصلاً دلمان مي خواهد که کيفيت بالا برود. با اين وضعيت عملاً هيات سه نفره منتفي شده، ولي به هر حال جايگاه قانوني آن محفوظ است.

- غير از دانشگاه آزاد دانشگاه خودگردان ديگري هم هست که مديريت اش زير نظر دولت است. سواي اختلاف هاي سياسي، اين دانشگاه طبيعتاً روي بازار آموزش روي کار شما تاثير مي گذارد. به نظر شما آينده دانشگاه آزاد با توجه به اين موضوع و با توجه به اينکه هرم سني به مرحله نزول رسيده چگونه خواهد بود؟

من چند موضوع در اين رابطه بايد بگويم. استراتژي دانشگاه آزاد طوري طراحي شده که دور از اين آسيب ها باشد. اول اينکه ما از توسعه آموزش عالي به وسيله دانشگاه دولتي، پيام نور و غيرانتفاعي و آزاد و هر چه باشد استقبال مي کنيم. دوم اينکه شما در مورد کاهش ظرفيت ها مي گوييد اين طور نيست، بلکه ظرفيت ها جابه جا شده. موج درخواست براي ورود به مقاطع کارشناسي تا حدودي کاهش پيدا کرده، اما موج درخواست براي تحصيلات تکميلي دارد به سرعت افزايش پيدا مي کند. بنابراين مجموع ظرفيت ها نه تنها کاهش پيدا نکرده که افزايش يافته. به همين دليل ما داريم براي توسعه تحصيلات تکميلي کار مي کنيم. سوم اينکه آينده نه در ايران، که در همه جاي دنيا به سمت افزايش دانشجو مي رود و همه پيش بيني مي کنند در آينده رقابت بين دانشگاه ها تعيين کننده است. و در اين رقابت کسي برنده است که کيفيت بهتري داشته باشد. من صريحاً در مورد بهبود کيفيت در دانشگاه آزاد اسلامي صحبت کرده ام. ما اگر کيفيت را بالا ببريم من تضمين مي کنم که تا 30 سال آينده مشکلي نداشته باشيم. چرا که معتقدم اگر ما کيفيت را بالا ببريم، مردم دانشگاه هاي ديگر را رها مي کنند، مي آيند دانشگاه آزاد اسلامي. همين الان هم کساني هستند که حتي دانشگاه هاي دولتي را رها کرده اند و به مرکز علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد اسلامي آمده اند، چون کيفيت بالا و امکانات زياد است. بعد هم مقايسه دانشگاه آزاد با پيام نور اساساً اشتباه است. دانشگاه پيام نور يک دانشگاه غيرحضوري است و رقابت ما با آن معني ندارد. رقابت ما با دانشگاه هاي دولتي است و هرچه کيفيت را بالاتر ببريم رقابت ما با دانشگاه هاي معتبر دولتي معني پيدا مي کند.

- و اما سوال آخر اينکه فلسفه تاسيس واحدهاي خارجي شما در لندن و امارات هميشه مورد سوال بوده. دليل تاسيس اين واحدها چيست؟

در امارات به رغم مشکلات اوليه هم دانشگاه آزاد با استقبال خوب ايراني ها مواجه شده است و امکانات بسيار خوبي هم دارد. در انگلستان ما دنبال قضيه نبوديم و يک محلي خريداري شده بود که به آقاي هاشمي پيشنهاد دادند که آنجا را گرفتيم و تبديل به دانشگاه آزاد اسلامي شد. البته آنجا هنوز راه نيفتاده، اما تصور من اين است که آنجا مي تواند محل مناسبي باشد براي بورسيه هيات علمي ما که به دلايل مختلف مثل سن و سال يا کمبود ظرفيت ها مي توانند آنجا بورسيه شوند. ما شرايطي فراهم کرديم که از امسال بتوانند بروند آنجا و با دو، سه دانشگاه معتبر هم در اين زمينه قرارداد امضا شده است.
علي کفاشيان
مدير خوش شانس
علي کفاشيان يکي از خوش اقبال ترين مردان سال 86 بود که در ناباوري بر صندلي رياست فدراسيون فوتبال تکيه زد. در شرايطي که پيش از انتخابات فدراسيون فوتبال خيلي ها رقابت اصلي را بين مصطفي آجورلو و محمد علي آبادي پيش بيني مي کردند، اختلافات رئيس سازمان ورزش و رئيس سازمان ورزش شهرداري تهران، کار را به جايي رساند که نه اين رئيس شد و نه آن و در نهايت اين علي کفاشيان بود که رئيس فدراسيون فوتبال شد. روزي که علي کفاشيان براي انتخابات فدراسيون فوتبال ثبت نام کرد، خيلي ها مي گفتند که او براي اين نامزد انتخابات شده که به عنوان رقيب علي آبادي به انتخابات فدراسيون مشروعيت ببخشد و اينچنين به رئيس سازمان ورزش در راه رسيدن به رياست فدراسيون کمک کند. اما فيفا با نامزدي علي آبادي مخالفت کرد و چون سازمان ورزش پيش از آن با نفوذ خود در باشگاه هاي دولتي از ثبت نام دوباره مصطفي آجورلو جلوگيري به عمل آورده بود، علي کفاشيان و شاهرخ شهنازي در عرصه انتخابات باقي ماندند که کفاشيان در رقابتي آسان به راحتي توانست بر رقيب خود غلبه کند و رئيس فدراسيون فوتبال شود. کفاشيان که پيش از اين در بانک مرکزي مشغول به کار بوده، با رياست فدراسيون دووميداني کارش را در مديريت عالي ورزش ايران آغاز کرد. او سپس در دولت سيدمحمد خاتمي معاونت فني سازمان ورزش را برعهده گرفت و به محسن مهرعليزاده در توسعه ورزش قهرماني کمک کرد. نزديکي او به مهرعليزاده سبب شد در انتخابات کميته ملي المپيک بتواند بر رقيب باسابقه خود بهرام افشارزاده غلبه کند و دبير کميته ملي المپيک شود. او در شرايطي که رياست کاروان اعزامي ايران به المپيک پکن را در اختيار گرفته بود به يکباره در انتخابات فدراسيون فوتبال شرکت کرد و با خوش شانسي به رياست اين فدراسيون رسيد. آنهايي که با کفاشيان کار کرده اند مي گويند او در کار آدم آرامي است و انعطاف بسياري دارد. اين را مي شود در انتخاب سرمربي تيم ملي ايران ديد که کفاشيان در ابتدا تصميم گرفت يک سرمربي خارجي را بر تيم ملي برگزيند، اما با جواب رد خاوير کلمنته به يکباره تغيير موضع داد و تصميم گرفت سرمربيگري تيم ملي را به يک مربي ايراني بسپارد. آدم هايي که اين رفتار را از کفاشيان ديده اند پيش بيني مي کنند او روزهاي سختي را در فدراسيون فوتبال داشته باشد، چرا که فدراسيون فوتبال همواره به مديري مقتدر نياز داشته که بتواند حرف آخر را بزند و آدم هايي که برخورد کفاشيان را با مهدي تاج و ناصر شفق و علي فتح الله زاده ديده اند مي گويند رئيس فدراسيون فوتبال بيش از حد تحت تاثير اعضاي هيات رئيسه است و اين در تصميم گيري هايش اثر مستقيم مي گذارد. اما بايد نشست و تماشا کرد سرنوشت مديريت علي کفاشيان را بر يکي از پرحاشيه ترين نهادهاي ورزش.
علي دايي
سلام ايران بر شهريار
چه کسي فکرش را مي کرد بيست ماه پس از آن روزهايي که مردم ايران با اس ام اس هايشان علي دايي را تخريب مي کردند و او را يکي از عوامل شکست ايران در جام جهاني قلمداد مي کردند کاپيتان تيم ملي ايران در جام جهاني 2006، سرمربي تيم ملي ايران در راه جام جهاني 2010 شود؟ اما علي دايي ناباورانه امير قلعه نويي، افشين قطبي و بيژن ذوالفقارنسب را کنار زد و سرمربي تيم ملي ايران شد.

او روحيه برتري جويي و کشش مبارزه طلبي اش را وقتي به رخ کشيد که پس از جام جهاني در اوج فشارهايي که روي دوشش بود فوتبال را کنار نگذاشت و به سايپا پيوست و پس از رفتن ورنر لورانت رهبري اين تيم را برعهده گرفت و به قهرماني ليگ رساند. روزي که علي دايي به عنوان سرمربي سايپا جام قهرماني ليگ برتر را بالاي سر برد يک روز فراموش نشدني بود. آن روز علي دايي يکي از گل هاي برتري سايپا را به ثمر رساند و پس از بازي از دنياي بازيگري فوتبال خداحافظي کرد؛ چيزي که خيلي ها منتظرش بودند. علي دايي در نيم فصل اول ليگ برتر امسال روزهاي سختي را سپري کرد. قهرمان فصل گذشته به گل نشسته بود و نمي برد و هر روز از اردوگاه سايپا، خبر تازه يي مبني بر برکناري علي دايي شنيده مي شد. اما حضور علي دايي در برنامه نود و حمايت مردم از او که در پاسخ به سوال اس ام اس برنامه روشن شد، فشارها را از دوش علي دايي برداشت. مردم دليل نتيجه نگرفتن سايپا را در نيم فصل اول، عملکرد مديران اين تيم در فصل نقل و انتقالات دانستند و اينچنين روزهاي خوب دايي شروع شد. او به همراه سايپا چند برد خوب در ليگ آورد و جايگاه خود را مستحکم کرد و سپس در شرايطي که خيلي ها او را شايسته سرمربيگري تيم ملي مي دانستند و اين را در پاسخ به سوال اس ام اسي ديگر برنامه نود نشان دادند، بر نيمکت تيم ملي نشست. علي دايي در حالي به سرمربيگري تيم ملي رسيد که از راهروهاي سازمان ورزش خبر مي رسيد امير قلعه نويي سرمربي تيم ملي است و از دل فدراسيون فوتبال خبر سرمربيگري افشين قطبي شنيده مي شد. اما اختلاف سازمان و فدراسيون در نهايت به توافق با علي دايي بر سر اين موضوع منجر شد. تنها مي ماند موضوع شرکت سايپا در ليگ قهرمانان آسيا که با توافق مديران سايپا و مسوولان فدراسيون قرار شد علي دايي همزمان در تيم ملي و باشگاه مربيگري کند. و اين چالش جديدي بود که پديد آمد. علي دايي اما قول داده پس از پايان رقابت هاي گروهي سايپا در ليگ قهرمانان آسيا سرمربيگري اين تيم را به فرد ديگري بسپارد و تمام وقتش را در اختيار تيم ملي بگذارد. از روزهايي که مردم ايران به علي دايي لقب شهريار داده بودند خيلي گذشته. آن روزها، روزهايي بود که مرد شماره ده، يک تنه در بازي هاي سخت تيم ملي را پيش مي برد. اين بار اما علي دايي دنبال آن است که دوباره آن روزهاي خوش گذشته را تکرار کند. او ثابت کرده براي رسيدن به موفقيت هم روحيه اش را دارد و هم لياقتش را.
عزت الله ضرغامي
ايستاده در برابر باد
حسن محمودي

رويکرد سازمان صدا و سيما در سال 84 در حوزه هاي مختلف با واکنش هاي زيادي همراه بود. اگر چه در دوره هاي قبل چالش هاي پيش روي سازمان صدا و سيما مربوط به حوزه هاي سياسي و اجتماعي بود، در سال گذشته چالش اصلي بر سر برنامه هاي نمايشي بود. بخش مهم و قابل دفاع عملکرد ضرغامي از منظر اين يادداشت بيش از هر چيز ديگر مربوط به معاونت سيما در بخش برنامه هاي نمايشي، برنامه هاي ترکيبي و تا حدودي برنامه هاي مستند است. نقش دکتر کرمي در دفتر طرح و برنامه و مرتضي ميرباقري در معاونت سيما را در اين ميان نبايد ناديده گرفت. برنامه هاي مجري محور در سال جاري يکي ديگر از مولفه هاي حاشيه ساز عليه سازمان صدا و سيما و مديريت آن بود. گرچه فرزاد حسني و رشيدپور به رغم برنامه هاي پرمخاطب شان از گردونه اجرا حذف شدند، اما دو برنامه شاخص «يک قدم مانده تا صبح» و «مردم ايران سلام» با حمايت مديريت سازمان صدا و سيما همچنان در کسب رضايت مخاطبان خود تلاش کردند. حضور حداقلي چهره هاي فرهنگي نخبه در اين دو برنامه از جمله مولفه هايي بود که بخشي از مخاطبان فرهيخته را به رسانه ملي اميدوار کرد. انبوه تله فيلم ها و سياستگذاري در بخش سريال ها دو مولفه قابل تقدير است که به طور جداگانه به دستاوردهاي آن مي پردازيم.

سياست توليد تله فيلم گرچه نگراني ها و واکنش هايي به همراه داشت، يکي از اقدامات مهم طراحي شده در سيما است. زماني که شبکه هاي تلويزيوني امريکا در دهه 80 اقدام به ساخت تله فيلم کردند، سينما شديداً گارد گرفت. توليد تله فيلم باعث شد مخاطب 40 ميليوني سينما به 20 ميليون تبديل شود. تصور اين بود که رقيبي جدي براي سينما پيدا شده که آن را به سمت نابودي خواهد کشاند. در آن زمان مخاطب تله فيلم ها تبديل به 60 ميليون شده بود. بعدها سينما يادگرفت به 20 ميليون مخاطب خود قناعت کند و براي نگهداري اين تعداد مخاطب از مزاياي ويژه خود؛ جلوه هاي ويژه، صدا و تصوير بزرگ بهترين بهره را ببرد. مهم ترين امتياز اين رقابت نصيب مخاطب سينما شد که ديگر اثري در قد و قواره توليدات تلويزيوني در سينما نمي ديد و آنچه به تماشايش مي رفت واقعاً سينما بود. توليد حجم بالاي تله فيلم در ايران نيز باعث گرفتن همين گارد از سوي سينما شد. در سال 86 حدود 150 تله فيلم توليد شد و 150 تله فيلم نيز در حال توليد است که عدد 300 را رقم مي زند. اگر اين ماجرا تداوم پيدا کند، سينما دست از توليداتي با کيفيت تله فيلم هاي تلويزيوني برخواهد داشت. از طرف ديگر تلويزيون براي اينکه بي نياز از سينما شود، مجبور است سوپراستارهاي تلويزيوني به وجود بياورد. برد اساسي تلويزيون در اين است که نيروهاي جديدي به عنوان کارگردان، فيلمنامه نويس، بازيگر و عوامل ديگر وارد عرصه کند. با اين وضعيت نيروهاي جديدي وارد کار خواهند شد که بعدها سرمايه هايي براي خود تلويزيون و سينما خواهد بود. توليد تله فيلم ها به مرور زمان فضايي رقابتي نيز پديد خواهد آورد که منجر به بالا رفتن سطح توليدات خواهد شد. عزت الله ضرغامي با حمايت از ايده توليد تله فيلم دست به اقدام مهمي به نام ظرفيت سازي زد که در طول حيات تلويزيون ايران لااقل در سه دهه اخير اقدامي قابل ستايش است. در نظر بگيريد برخي از بهترين کارگردان هاي امروزي سينماي ايران برآمده از ظرفيت محدود دهه 60 هستند؛ کارگردان هايي مانند اصغر فرهادي، داود ميرباقري، بهروز افخمي، حسن فتحي، محمد حسين لطيفي، اکبر خواجويي، محمدعلي نجفي و... ظرفيت سازي بالاي ناشي از توليد تله فيلم در اين سال ها به حتم تربيت کننده نسل ديگري از کارگردانان، فيلمنامه نويسان و بازيگران مطرح خواهد بود. از سوي ديگر توليد انبوه تله فيلم ها باعث برطرف شدن معضل بيکاري هنرمندان شد که در وضعيت نابسامان اقتصادي سينماي ايران معلوم نبود چه سرنوشتي برايشان رقم مي خورد. ايده توليد تله فيلم در تلويزيون داراي امتيازهاي ديگري نيز است، از جمله ايجاد تنوع موضوعي و ايجاد مجالي براي ساخت فيلم هايي متناسب با موضوعات روز؛ امري که صرفاً با توليد سريال ممکن نبود. از سوي ديگر تله فيلم اين مجال را فراهم مي آورد که به جاي کش دادن يک موضوع ساده در قالب يک سريال مي توان تنها به ساخت يک تله فيلم اکتفا کرد. امري که مثلاً مي شد در مورد دو سريال «حلقه سبز» و «پدرخوانده» اتفاق بيفتد.

توليد سريال هاي مناسبتي از ديگر بخش هايي از عملکرد سيما است که با حمايت عزت الله ضرغامي انجام پذير شد. در سال جاري تلويزيون مناسبت هاي رمضان، محرم و دهه فجر و نوروز را پيش رو داشت. تلويزيون در مناسبت ها موفق به خانه نشين کردن مردم شد. آمار چهار و نيم ساعت براي هر ايراني در روز تاييد کننده همين نکته است. جذابيت سريال ها و بالا رفتن سطح کيفي آنها باعث شد در اين ايام درصد زيادي از مردم اوقات فراغت خود را پاي جعبه جادويي بگذرانند. اين اتفاق تا آنجايي قابل تامل شد که سريال ديدن تبديل به يکي از آيين هاي مدرن در خانواده هاي ايراني شد.به عبارتي مي توان گفت تلويزيون عنان مردم را به دست گرفت و با توجه به فضاي فرهنگي بسته تبديل به مهم ترين مولفه جريان ساز در سطح جامعه شد. به گونه يي که برخي از مردم طرز گفتار، رفتار، پوشش و حتي خوراک خود را از طريق برنامه هاي تلويزيون انتخاب کردند. تنوع موضوعي از ديگر مولفه هاي قابل تامل در سال 86 بود. رقابت شديد بين سريال هاي مناسبتي موجب تنوع موضوعي، ساختاري، ژانر و فضا شد. به طوري که به شهادت صاحب نظران کف توليدات به لحاظ کيفي بالا رفت.

در حوزه صدا در سال 84 شايد مهم ترين واکنش ها مربوط به عملکرد راديو جوان است که حجم بالاي برنامه هاي انتقادي آن نسبت به عملکردهاي دولت واکنش هاي زيادي را از سوي حاميان دولت دربر داشت تا جايي که دامنه بحث به بيت برخي از مراجع تقليد نيز کشيده شد. برنامه هايي مورد انتقاد قرار گرفت که جداي از وجه انتقادي آن، از ساختار خلاقه و نو برخوردار بود. پرمخاطب شدن اين دست برنامه ها به جاي آنکه به امتياز مهمي براي برنامه سازانش تبديل شود، خانمان شان را برباد داد يا توقيف شدند يا اينکه دچار تغيير و تحولات گسترده يي شدند. روال نيز در مديريت هاي گذشته همين بود، اما دفاع رياست سازمان صدا و سيما از مدير شبکه جوان در قبال حجم بالاي انتقاداتي که پايه و اساسي منطقي نداشت، نوع نگاه مخاطبان اين رسانه را نسبت به مديريت صدا و سيما دستخوش تحول کرد. آن چيزي که دفاع عزت الله ضرغامي را قابل تامل کرد، پرهيز او از واکنش هاي محافظه کارانه بود. راديو گفتگو که از اقدامات انجام شده مهم صدا در دوره مديريت ضرغامي است، درصد مخاطبان نخبه راديو را افزايش داد. بي انصافي است اگر در اين مورد بخواهيم بر همان عبارت «حضور حداقلي» تاکيد کنيم. هر چقدر ضرغامي در مقام رئيس سازمان صدا و سيما موفق تر شد، حجم فشارهاي حاصل از طيف هاي مختلف اصولگرايي از راست سنتي گرفته تا رايحه خوش خدمت نسبت به برنامه هاي نمايشي و ترکيبي بيشتر شد. سهم خواهي هرکدام از طيف هاي اصولگرا از تلويزيون آنها را به سمت انتقاد و فشار از برنامه هاي پرمخاطب و تاثيرگذار سازمان صدا وسيما کشاند. در اين ميان ضرغامي به جاي کوتاه آمدن در برابر فشارها به دفاع از برنامه ها پرداخت و همين مساله باعث شد او بارها بر سر برنامه هاي قابل دفاعش به مجلس برود و مورد حمله روزنامه ها و سايت هاي منتقد قرار بگيرد. البته ايستادگي ضرغامي در برابر فشارها، حاصل چندان خوبي از منظر مالي براي رسانه ملي به همراه نداشت و در نهايت باعث کم شدن بودجه شد. با توجه به تورم بيش از 50 درصدي بودجه سازمان صدا و سيما افزايش نيافت.
اکبر رادي
چهره پنهان مرگ
فرزانه ميرعليشاهي

مرگ هميشه خود را مثل لحظه يي قطعي و انکارناشدني ثبت مي کند. مثل پديدار شدن يکباره و بي مقدمه. در شکل نمايشي مرگ، بازيگران با لرزشي در لحظه احتضار به نشانه شهود و آگاهي ديرياب و مرموز تصويرش مي کنند. اما آيا مي توان در پديدار شدن قطعي آن ترديد کرد؟ مي توانيم لکه خون مردگي کوچکي را که نمايشنامه نويس در روزهاي اسفندماه 85 در کف دستش ديد اولين نشانه مرگ بدانيم؟ مگر نه آنکه نمايشنامه نويس به درامي معتقد بود که جزييات کوچکش مثل لغزشي ناديدني به فاجعه اندوهبار پاياني مي انجامد. آيا مرگ مي خواست جلوه فروشي کند ؟ نزديکانش اصرار مي کنند که اين نشانه کوچک و مبهم را به پزشک نشان دهد. پزشک مثل منجمان کهن که به آسمان چشم مي دوختند تا پيوند وضعيت سحابي و ستارگان را با تقدير دريابند، به دستان نمايشنامه نويس ( شايد آسمان ) خيره مي شود و لکه کوچک، روشن و شوم را بازمي شناسد. مرگ آغاز شد و بي مهار پيش مي رود. مرگ دوباره صحنه را آرام مي کند. نمايشنامه نويس بيماري مهلک را پنهان مي کند. اهل محافل و مجامع هم نيست که غيبتش به چشم بيايد. نامه يي مي نويسد و از تعدد جايزه هايي که به نامش به راه انداخته اند، شکوه مي کند. مي نويسد انگار بوي حلواي من به مشام شان رسيده که اينقدر از من تقدير و تجليل مي کنند. صحنه تاريک است و بازيگران شبح وار مرگ در ظلمات مشغول چيدن پرده آخرند. تماشاگران اما صحنه را فراموش کرده اند. بعد شعاع نوري بر صحنه مي تابد. اکبر رادي نمايشنامه نويس براي سالروز بهرام بيضايي نامه يي مي نويسد.«در اين عهد بي خصلت بي هويت بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تئاتر، جام خضر زمانه يي و زهي ما که معني تئاتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو بازجسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي.» به نقطه عطف پاياني رسيده ايم. مرگ ماهرانه خود را از ديدرس ما پنهان کرده.در روز وقوع هولناک اش که همزمان است با تولد ديگري (بيضايي) سيماچه جشن بر چهره دارد اما سخت سرگرم کار خويش است. پشت پرده يي ايستاده تا وقتش برسد. تقدير در کار خويش است. اما هيچ کس به او اشاره نمي کند. صحنه سرشار از سرور است. تماشاگران دوباره هوشيار شده اند و مشعوف به دسته پايکوبان روي صحنه نگاه مي کنند. هيچ کس نمي فهمد که مرگ در هيئتي تازه از کنار رديف تماشاگران مي گذرد و وارد صحنه مي شود جز نمايشنامه نويس که خوب مي داند هر حرکت جزيي در نمايشنامه ناگزير در مسير حادثه فرجامين است. صحنه دوباره تاريک مي شود. اما از جايي نامعلوم و خارج از صحنه صداي گلوله يا شيون شنيده نمي شود. سکوتي است که تا ابديت پيش مي رود، انگار همه مان در آن لکه کوچک غرق مي شويم.

اکبر رادي در بامداد روز پنجم دي در بيمارستان پارس تهران بر اثر سرطان استخوان درگذشت. او که در رشته علوم اجتماعي در دانشگاه تهران تحصيل کرده بود اولين نمايشنامه خود را در سال 1338 به نام « روزنه آبي » نوشت. از ديگر آثار او مي توان از نمايشنامه «مرگ در پاييز»، مجموعه داستان «جاده» 1349، «ارثيه ايراني» 1347، «افول»1343، «صيادان»، «لبخند باشکوه آقاي گيل»، «در مه بخوان»، «آهسته با گل سرخ»، «منجي در صبح نمناک»، «هاملت با سالاد فصل»، «آميز قلمدون»، «شب روي سنگ فرش خيس»، «آهنگ هاي شکلاتي» و «پايين گذر سقاخانه» نام برد.
داريوش مهرجويي
با چهره يي خشمگين در کوچه بن بست
سعيد مروتي

هيچ گاه مهرجويي را اينچنين خشمگين نديده بوديم. چه در روزهايي که «بانو» 7 ساله در محاق ماند و چه در زماني که «ميکس» خشم منتقدان را برانگيخت. مهرجويي اين موفق ترين فيلمساز جريان موج نو در سال هاي پس از انقلاب، نه آن بدبيني ذاتي و هميشگي بهرام بيضايي را داشت و نه مثل مسعود کيميايي يک مخالف خوان حرفه يي بود. او را استاد تطبيق با شرايط خوانده بودند؛ چه در دهه 50، که مهم ترين پرچمدار سينماي روشنفکرانه ايران بود و چه در سال هاي پس از پيروزي انقلاب که با «اجاره نشين ها»، «هامون» و «ليلا» تولدي دوباره را جشن گرفت. در ميان فيلمسازان موج نو، او از همه موفق تر بود. چون نسبت به هم نسلانش درک درست تري از شرايط داشت و مي دانست که چگونه مي توان از شرايطي که دوستانش را گيج کرده بود، به بهترين شکل استفاده کرد، تاييد همگان را به دست آورد و در نهايت هم فيلم خود را ساخت. نگاه کنيد که او چگونه در هر دوره يي به صدر نشسته و بيشتر از تمام کارگرداناني که با هم سينماي متفاوت ايران را در اواخر دهه 40 شکل دادند، توانسته فيلم خوب بسازد. چهره مهرجويي معترض را کسي به ياد نمي آورد. امسال اما ابتدا سانسور فراوان فيلم «هامون» در پخش از تلويزيون خشمش را برانگيخت و بعد ماجرايي که بر سر «سنتوري» اش آمد او را در مقام يک منتقد تمام عيار قرار داد. «هامون» به عنوان يکي از شاخص ترين فيلم هاي سينماي پس از انقلاب، در برنامه «سينما 4» با چنان کيفيتي روي آنتن رفت که صداي همه را درآورد، همه آن «هامون بازان» شيفته و شيدا و البته در راس همه شان خود استاد، که تکه پاره کردن فيلمش را برنتابيد؛ فيلمي که در جشنواره هشتم فجر، تقريباً تمام سيمرغ هاي اصلي را از آن خود کرد و در تمام اين سال ها، به جايگاهي در ميان علاقه مندان سينما دست يافته که بعيد به نظر مي رسد فيلمي بتواند جايش را بگيرد. فيلمي که به دليل «ترويج فرهنگ علي خواهي» از سوي مديريت وقت سينما مورد ستايش قرار گرفته بود، بعد از 17 سال با جرح و تعديل فراوان روي آنتن رفت تا مهرجويي آن روي سکه را نشان مان بدهد؛ در قامت فيلمسازي معترض که رفتارهاي غيرمنطقي را برنمي تابد. وقتي «سنتوري» پس از حرف و حديث هاي فراوان در جشنواره فجر به نمايش درآمد، در جلسه مطبوعاتي، او را با همان رندي و خونسردي هميشه ديديم که با اطمينان از نمايش عمومي فيلم حرف مي زد. احتمالاً با همين روحيه بود که به اصلاحات اداره نظارت هم تن داد تا فيلمش رنگ پرده را بر خود ببيند. «سنتوري» پروانه نمايش گرفت. بيلبوردهايش در سطح شهر نصب شد ولي درست سه روز مانده به موعد اکران، جلوي نمايش اش گرفته شد. صفارهرندي نمايش فيلم را فعلاً به مصلحت نديد و مديرکل اداره نظارت هم گفت که از دستور مافوق تبعيت کرده است. اين همان روزهايي بود که در کنار پياده روها، دستفروشان سي دي هايي که خام بودند يا در آنها فيلم ديگري ضبط شده بود را به اسم «سنتوري» مي فروختند. تابستان و پاييز گذشت و زمستان آمد و خبري از اکران «سنتوري» نشد. مهرجويي در روزهاي نزديک به برگزاري جشنواره فجر، چندباري به انتقاد صريح از جعفري جلوه پرداخت تا اينکه سرانجام «سنتوري» هم به شبکه قاچاق فيلم راه يافت و در کمتر از 48 ساعت، نسخه باکيفيت فيلم دست همه کساني بود که يک سال عطش ديدن فيلمي را داشتند که دولت نمايش آن را به مصلحت نمي دانست. اينجا بود که مهرجويي با لحني تند به انتقاد از کساني پرداخت که يک سال جلوي نمايش «سنتوري» را گرفتند. مدير اداره نظارت سعي کرد توپ را در ميدان مهرجويي بيندازد و گفت صاحبان فيلم از نسخه خود مراقبت نکرده اند و بدون اجازه فيلم شان را در خارج از کشور به نمايش درآورده اند و ريشه ورود فيلم به شبکه قاچاق را هم بايد در همين جا جست وجو کرد در حالي که «سنتوري» داراي پروانه نمايش براي حضور در جشنواره هاي خارجي بود. از همه عجيب تر اما، صحبت هاي شخص وزير بود که از نقش عوامل «سنتوري» در ورود فيلم به شبکه قاچاق سخن گفت؛ حرفي که نه تنها مهرجويي که حتي مديران زيردست صفارهرندي را نيز به واکنش برانگيخت. جلوه که در ماه هاي اخير مورد انتقاد مهرجويي واقع شده بود، سعي کرد با صحبت هايش از التهاب ماجرا قدري بکاهد و مدير ستاد مبارزه با قاچاق فيلم هم با حضور در تلويزيون رسماً به دليل ورود «سنتوري» به شبکه قاچاق، از مهرجويي عذرخواهي کرد. هرچند در صورت مساله تغييري ايجاد نشد. سال 86 در حالي به پايان مي رسد که «سنتوري» همچنان در محاق است ولي کمتر کسي است که فيلم را نديده باشد. مهرجويي هم چاره يي ندارد جز اينکه شاهد به تاراج رفتن سرمايه مادي و معنوي اش باشد. برخورد با سد مميزي براي او که از زمان «گاو» و «دايره مينا» تا سال هاي پس از انقلاب با آن درگير بوده، تازگي ندارد ولي او که در طول چهار دهه توانسته بود با هوش درخشانش تقريباً از همه بزنگاه ها به سلامت عبور کند، اين بار در کوچه يي بن بست گرفتار شده است.
حميد فرخ نژاد
ستاره سينماي مستقل
مهدي طاهباز

اگر کارگرداني از ميان آنهايي که به سينماي مستقل تعلق دارند، بخواهد فيلمي بسازد و قصد استفاده از يک چهره شناخته شده و حرفه يي را داشته باشد، يکي از اولين گزينه ها حميد فرخ نژاد است. فرخ نژاد در سال 86 با اينکه چند ماهي در ايران نبود، اما بسيار پرکار ظاهر شد. او در سه فيلم حقيقت گمشده (محمد احمدي)، پوست موز (علي عطشاني) و پوسته (مصطفي آل احمد) بازي کرد و اگر آتشکار (محسن اميريوسفي)، که عمده مراحل آماده سازي اش در سال 86 انجام شد را هم به اين مجموعه اضافه کنيم، تعداد فيلم هاي فرخ نژاد در سالي که گذشت به عدد چهار مي رسد که در نوع خود مي تواند جالب باشد. اين پرکاري از آن جهت اهميت دارد که حميد فرخ نژاد نسبت چنداني با گيشه ندارد و با وجود وسعت دامنه بازيگري اش، هيچ گاه در قامت يک ستاره سينماي تجاري قرار نخواهد گرفت. با اين وجود تعداد پيشنهادهايي که او در طول سال دارد و همچنين دستمزدي که براي بازي در يک فيلم مي گيرد، با خيلي از ستارگان سينماي تجاري برابري مي کند. اگر «آتشکار» محسن اميريوسفي در جشنواره فجر به نمايش درمي آمد آن وقت شايد الان سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد روي طاقچه خانه حميد فرخ نژاد قرار داشت. (البته اگر هيات محترم داوران جايزه را از پيش براي امين حيايي کنار نگذاشته بودند،) با اينکه فرخ نژاد تاکنون دو سيمرغ، يکي به خاطر بازي و ديگري به خاطر فيلمنامه «عروس آتش» از جشنواره فجر دريافت کرده، اما يکي دو سيمرغ هم با وجود شايستگي از او دريغ شده است. کمتر کسي است که سيمرغ بازيگر نقش يک مرد جشنواره بيست و چهارم براي بازي در فيلم «چهارشنبه سوري» را حق حميد فرخ نژاد نداند. يا آنان که «به رنگ ارغوان» ابراهيم حاتمي کيا را ديده اند، متفق القول فرخ نژاد را شايسته سيمرغ مي دانند ولاغير. حميد فرخ نژاد زود شروع کرد، دير ديده شد و به محض ديده شدن، مورد تقدير قرار گرفت. اما بعد از «عروس آتش» که باعث معروفيت فرخ نژاد شد، کارهاي بعدي او اگرچه ديده شدند، اما مورد تقدير قرار نگرفتند. يا فيلم هايش بايگاني شدند يا اينکه جايزه به کس ديگري رسيد. راستي در اين سال ها فرخ نژاد يک فيلم هم ساخت که الان کمتر کسي آن را به خاطر دارد. او در سال هاي 79 - 78 يک فيلم سينمايي (که قرار بود مجموعه يي تلويزيوني هم در کنارش باشد) با نام «سفر سرخ» را کارگرداني کرد که البته هيچ گاه اجازه نمايش نيافت. گويا ديدگاه حميد فرخ نژاد نسبت به جنگ ايران و عراق چندان به مذاق بعضي ها خوش نيامد و همين مساله باعث بايگاني شدن «سفر سرخ» شد. شايد به همين خاطر است که در اين چند سال اخير فرخ نژاد کارگرداني و حتي نويسندگي را کنار گذاشته و تمرکزش را روي بازيگري معطوف کرده است. اگر تا قبل از سال 86، حميد فرخ نژاد براي عامه مردم، چهره چندان شناخته شده يي نبود، اما او در اين سال به خاطر پخش مجموعه «حلقه سبز» ابراهيم حاتمي کيا تبديل به چهره شناخته شده يي براي مردم شد. با اينکه «حلقه سبز» به خاطر ضعف ها و ايرادهاي بنيادي اش چندان مورد توجه قرار نگرفت، اما شخصيت «حسن گلاب» با بازي حميد فرخ نژاد نزد خيلي ها محبوب بود و بسياري از افراد تنها به خاطر «حسن گلاب» به تماشاي «حلقه سبز» نشستند. «حسن گلاب» که يک روح نيمه ديوانه با خصوصياتي کودکانه بود، گوشه يي از انعطاف پذيري بازي حميد فرخ نژاد را به تصوير کشيد. فرخ نژاد با اينکه جايگاه بازيگري خوبي ميان خواص و حتي عوام دارد، اما بايد بيشتر مراقب انتخاب هايش باشد. بازي در فيلم هايي مانند «پوست موز» (که او نقشي کاريکاتورگونه و شبيه به حسن گلاب را در آن بازي مي کند) و حتي «حقيقت گمشده» (که قرار بوده فيلم خوبي باشد اما به دلايلي ميسر نشده) مي تواند به ضرر او تمام شود چرا که گاهي وقت ها کم کاري بيشتر از پرکاري جواب مي دهد. و اما تک خال حميد فرخ نژاد در سال 86؛ فرخ نژاد در «آتشکار» آنقدر خوب و متفاوت است که حالاحالاها از ذهن بيرون نخواهد رفت. بازي در نقش يک آتشکار ميانسال با گريمي کاملاً متفاوت و البته ته لهجه اصفهاني، باعث خلق کاراکتري به يادماندني از فرخ نژاد شده که حتماً در زمان اکران عمومي فيلم، مورد استقبال قرار خواهد گرفت. در «آتشکار» ديگر از آن بازي شلوغ فرخ نژاد با آن حرکت هاي دست و اکت هاي عصبي خبري نيست. تا زمان اکران عمومي صبر کنيد. از ديدن «آتشکار» و فرخ نژادش سر ذوق خواهيد آمد.
غلامحسين ابراهيمي ديناني
مردي تنها در پايان فصلي سرد
حميدرضا ابک

اينکه در ميان هياهوهاي روزمره و دلمشغولي هاي ملال آور، کسي بنشيند و کتابي درباره خواجه نصيرالدين طوسي فيلسوف و متکلم قرن هفتم هجري بنويسد و نامش را بگذارد «فيلسوف گفت وگو»، هر چه نباشد اتفاقي دلپذير و آرامش بخش است. حالا فرض کنيد اين کتاب با نثري ساده اما عميق و در قالبي جذاب و خواندني نگاشته شده باشد. مسلماً چنين کتابي براي اهلش بسيار دلنشين تر از خيلي کتاب هاي ديگري است که اين سال ها در حوزه فلسفه منتشر مي شوند و خلايق نمي دانند که چه حرفي براي گفتن دارند و چرا اصلاً منتشر مي شوند.

بگذاريد يک استدلال ديگر بياورم، خيلي ها در سرزمين ما گمان مي کنند نوشتن کتابي درباره يک شخصيت تاريخي کاري ساده است. چند منبع را زير و رو مي کني و چند شاهد مثال مي آوري و يک فقره بيوگرافي مي چسباني تنگش و يا علي مدد. درست است. اين گرفتاري بسياري از کتاب هايي است که تا به حال در اين حوزه منتشر شده اند.

اما اگر قرار باشد در کتاب به نقش خواجه نصير در تثبيت کلام شيعي و تلاشش براي استوار ماندن کاخ فلسفه اسلامي بپردازي و نشان بدهي در آن آشفته بازار فلسفه و کلام اسلامي در قرن هفتم، فيلسوف گفت وگو چه کار سترگي انجام داده است، قاعدتاً ديگر کار به اين سادگي نيست. آن وقت بايد به خوبي فهميده باشي که ساختن رصدخانه مراغه و نقد عالمانه بر نجوم بطلميوسي در کتاب «علم الالهيه» و احياي کلام اسلامي در «تجريدالاعتقاد» و بازپروردن فلسفه اسلامي پس از سال ها رکود، تنها از پس شخصيتي برمي آيد که بيش از هر چيز عالمانه، به «روش» عالمانه قائل بود و متدولوژي را چونان کيميايي سحرآميز بر هر معرفتي مي زد و از آن طلايي ناب مي ساخت؛ شخصيتي که شاگردش علامه حلي درباره اش گفته است؛ «خواجه نصيرالدين طوسي افضل عصر ما بود و از علوم عقليه و نقليه، مصنفات بسيار داشت. او اشرف کساني است که ما آنها را درک کرده ايم.»

گمان مي کنم اين مقدمات به اندازه کافي مدلل باشند تا نشان دهند چرا دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، فيلسوف نام آشناي سرزمين مان را به عنوان چهره سال در حوزه فرهنگ برگزيده ايم؛ ديناني نويسنده کتاب «خواجه نصير؛ فيلسوف گفت وگو» است.

در ميان استادان فلسفه اسلامي در دانشگاه هاي کشور، مي توان با يک ملاک روشن و واضح، ديناني را از بقيه متمايز کرد؛ او خستگي ناپذير است.

هنوز هم کتاب مي نويسد و به گفته هاي شفاهي اکتفا نمي کند. هنوز هم در جلسه هاي نقد و بررسي کتاب شرکت مي کند و آرميدن در خانه را به آن ترجيح نمي دهد و هنوز هم در هر کلاس و مجلسي با ديگران بحث مي کند و از کنار هيچ موضوع فلسفي به راحتي رد نمي شود.

خوب به خاطر دارم روزي را که به اتاق رضا داوري اردکاني آمد و تمام يک بعدازظهر را صرف بحثي کرد که شايد خيلي از اساتيد دانشگاهي ما در سر کلاس درس هم حوصله اش را نداشته باشند. کتاب کريپکي را خوانده بود و مي خواست درباره اين بحث کند که چرا در فلسفه غربي چيزي به نام «تصور» وجود ندارد و هر چه هست، از جنس «تصديق» است.

گاهي اوقات به پرخاشگري متهمش مي کنند. دوستانش هم مي گويند بالاخره ديناني است و کمي پرخاش هم از او طبيعي است. من اما در تمام اين سال ها که با او بودم، به خوبي دريافتم که پرخاشگري اش، روي ديگر سکه «جديت» اوست. مرد خوش بيان و شوخي است، اما بر سر مسائل فلسفي با کسي شوخي ندارد. راست و حسيني هم حوصله يي براي دانشجوياني به خرج نمي دهد که به قول خودش سن شان به «سي» نرسيده و ريش شان به سينه رسيده.

به همين خاطر است که حتي راي دوستانش را هم نمي پذيرم و اتفاقاً معتقدم اگر در بحثي فلسفي پرخاش مي کند، ناشي از آن است که بحث طرف مقابلش را جدي گرفته و مي خواهد اصل مطلب را روشن کند. انگار اگر تمام عالم هم فلسفه و به خصوص فلسفه اسلامي را به کناري بنهند، او همچنان بر همان مشي و مرام است که بود.

ممکن است خيلي ها به فلسفه اسلامي علاقه نداشته باشند. شايد بعضي هم باشند که کلاً به ميراث فرهنگي ايراني دلبستگي نداشته باشند و تحليل انديشه و جايگاه بزرگان هر قوم را امري بيهوده بدانند. من اما مي پرسم که اگر کتاب ديناني، فقط و فقط همين حسن را داشته باشد که تراز ما را از بحث هاي مبتذلي مثل اينکه حالا خواجه نصير از هولاکو حقوق مي گرفته يا نمي گرفته، بالاتر ببرد، نبايد انتشارش را اتفاقي فرخنده بدانيم؟ نگاهي به بقيه آثاري که در حوزه فعاليت ديناني منتشر مي شوند، بيندازيد. اگر همين کتاب هاي ديناني هم نبود، خدا وکيلي چه مي کرديم؟ کتاب ديگري سراغ داريد؟ ديناني ديگري مي شناسيد؟
بهرام بيضايي
هق هق فراموش شده
باربد اعلايي

و ناگهان در خبرها آمد که قرار است بهرام بيضايي نمايشي را روي صحنه ببرد. بيضايي صحبت از نمايشنامه «سهراب کشي» کرد که بخش هايي از آن را سال قبل و در مراسم «شب بيضايي» که همزمان با روز تولد او در خانه هنرمندان برگزار شد مژده شمسايي روخواني کرده بود. اما در ادامه بيضايي اعلام کرد که بازيگراني مناسب براي ايفاي نقش هاي اين نمايش پيدا نکرده و نمايشنامه يي ديگر را روي صحنه خواهد برد و اين چنين شد که «افرا يا روز مي گذرد» روانه صحنه شد. بيضايي قبل تر هم يک بار تصميم به اجراي اين نمايشنامه داشت. حتي بازيگران نمايش را انتخاب کرده بود و چند جلسه يي تمرين هم برگزار شد. اما در آن زمان به هر روايت تمرين ها متوقف شد و نمايش روي صحنه نرفت. بيضايي اما در جلسه يي در خانه هنرمندان ايران «افرا يا روز مي گذرد» را با صداي خود روخواني کرد. در آن روز که تالار بتهوون مملو از جمعيت بود کمتر کسي تصور مي کرد به تماشاي يک اجراي کامل نشسته است. در آن روز تصور بر اين بود که اين تنها يک جلسه نمايشنامه خواني است که چون بيضايي نتوانسته نمايشنامه را روي صحنه ببرد بايد از اين حداقل استفاده کرد. بيضايي در کار خواندن آن بخش از نمايشنامه بود که شخصيت نويسنده در نقش پسرعموي خيالي ظاهر مي شود که ناگهان بغضش به ميان آمد، هق هقي زد، سکوت در تالار جاري شد، او هق هقش را بلعيد و بعد.... همه اينها جز چند ثانيه کوتاه نبود. حتي اين لحظه هم باعث نشد که انبوه نشستگان تصور کنند به تماشاي اجرايي کامل نشسته اند. براي فهم اين نکته بايد شرايط به گونه يي رقم مي خورد که ابتدا به تماشاي «افرا يا روز مي گذرد» در تالار وحدت بنشينيم. بيضايي ابتدا قرار بود نمايش را در تالار اصلي مجموعه تئاترشهر روي صحنه ببرد که تمرينات نمايش هم زمان شد با پروژه تعميرات اين مجموعه و آنقدر مدت تعميرات تمديد شد که در نهايت «افرا يا روز مي گذرد» سر از تالار وحدت در آورد. اين جابه جايي اما به کام بيضايي خوش نيامد چنان که بعدها زبان آتشينش در کار آمد و از تعميرات تئاترشهر در راستاي شبيه کردن اين مجموعه به تالار چلوکبابي ياد کرد. اين تشبيه خيلي زود در گفت وگوهاي شفاهي و نوشتارهاي مطبوعاتي تکثير شد و احتمالاً در آينده نيز از اين تعبير کم استفاده نخواهد شد. اما «افرا يا روز مي گذرد» به کارگرداني بهرام بيضايي در تالار وحدت حکايت ديگري بود. به زباني ارزان اينکه متني که در روخواني بيضايي در خانه هنرمندان مخاطب را وادار به سکوت و تعمق مي کرد، متني که روي کاغذ و در قالب کتاب از دïردانه هاي بيضايي نشان مي داد، در اينجا به چيزي عظيم تبديل شده بود که به سکوت وادارمان نمي کرد و خراشي بر جان مخاطب نمي کشيد و اين همه از اجرا بود که به تعارض با متن برخاسته بود. شيوه اجرايي بيضايي نشان از آن داشت که او به جايگاهي که بخشي از منتقدان براي نمايشنامه او در تاريخ ادبيات نمايشي قائل شده اند چندان معتقد نيست. بسياري زماني که اين نمايشنامه در رسانه يي ديگر و در قالب کتاب صاحب هويت بود از آن به واسطه شکل روايتش به عنوان تجربه يي يکتا در ادبيات نمايشي ايران ياد کردند. هر چند در همين جا بايد يادآور شويم از نمايشنامه «هذا حبيب الله...» عباس نعلبنديان که در شکل روايت چيزهايي شبيه به «افرا...» بيضايي در خود دارد اما در نهايت هر کدام چيزي ديگرند. بيضايي هر چقدر در جهان متن و روي کاغذ دست به تجربه يي ديگر زده بود در شکل اجرا چيزي از تجربه گري در خود نداشت و البته که تدوينگر «دونده» و «باشو غريبه کوچک» آنقدر ريتم مي داند که براي ساعاتي ما را با خود همراه کند. نکته اين است که بيضاييً کارگردان به گونه يي با متن خود رفتار کرده بود که انگار ناقص است و حالا او بايد به واسطه تصويرسازي هايش چيزي منطقي از آن بسازد. او حتي گاهي تلاش مي کرد نه به تصويرسازي که به تصويرگذاري روي کلام و روايتي بپردازد که از اين همه بي نياز بود و نتيجه آن چيزي نبود جز معمولي نشان دادن يک روايت غيرمعمول. آنگاه بود که اين يادداشت نويس روز زده پرتاب شد به آن بعدازظهر خانه هنرمندان و اين سوال که آن اجرا- روخواني ساده چه چيز در خود داشت که اين اجراي عظيم در مقابل آن ناتوان نشان مي دهد؟ شايد اگر در اجراي عمومي هم بازيگران همچون همان اتفاق روخواني به سادگي در مقابلمان مي نشستند و گزارشي از آنچه بر افرا سزاوار رفته بود ارائه مي کردند، حکايت اين تجربه آخر بيضايي چيز ديگري بود. شايد اگر به جاي تالار خوشگل وحدت در جايي کوچک تر همچون تئاتر مولوي به تماشاي اجرا مي نشستيم حالا چيزهاي ديگري درباره اين نمايش مي نوشتيم. اما در اجراي تالار وحدت هر چند لحظه حضور نويسنده تمرين شده و فکر شده نشان مي داد اما چيزي کم بود؛ شايد همان بغضي که شکسته شد يا همان هق هقي که خورده شد. عجيب تر اينکه شکل اجرايي بيضايي متن را دچار آسيب هاي جديدي کرده بود. مثال اينکه روي کاغذ يا همان تالار کوچک خانه هنرمندان هيچ گاه از خود نپرسيديم، مگر چه اتفاقي افتاده است که براي افرا سزاوار غمگين باشيم، اما در تالار وحدت آنچه براي افرا اتفاق مي افتاد مصيبت بزرگي نبود يا به عبارت ديگر در شکل اجرايي بيضايي و در مقياس تالار وحدت مصيبت بزرگي نشان نمي داد. اما حکايت اجراي «افرا يا روز مي گذرد» به همين جا ختم نمي شود که به رسم اجراهاي بهرام بيضايي نمايشي هم در خارج از محيط متن در جريان بود. بعضي بر او خرده گرفتند که چرا در سال بدً تئاتر با اداره کل هنرهاي نمايشي همراه شده و اجازه داده که مديران، فردا، با ادعاي به صحنه آوردن بيضايي از سال 86 ياد کنند و به اين واسطه افکار عمومي فراموش کنند بخش عمده يي از جامعه تئاتري در سال جاري امکان روي صحنه رفتن نداشتند. از سوي ديگر ابرآوانگاردها وارد ماجرا مي شوند که حتي پيش از آغاز اجراي نمايش از بيضاييً پايان يافته و تکراري سخن مي گويند. غافل از اينکه نقد آنها به بيضايي تکراري ترينً تکراري هاست. اما گروه سوم تنها يک مشکل دارند؛ اينکه بيضايي بزرگ است و آنها نيستند. و آنگاه چه خوب که بيضايي اثري نه در قواره خود ارائه دهد تا همه چيز براي يورش آماده باشد. اما حکايت براي مردي به نام بهرام بيضايي چيز ديگري است. او حق دارد به حکم زنده بودن دلش براي کارگرداني و صحنه تنگ شود. حالا گاهي خوش تراشي همچون «مرگ يزدگرد» را به ميان بکوبد و زماني ديگر چيزي کمتر. مگر خودش در همان روزهاي اجرا نگفت «به نظرم رسيد که اين تنها نمايشي است که مي تواند مجوز بگيرد. پرسيدم، گفتند مي تواند، ما هم اجرا کرديم.»
حميد سمندريان
تدبيرهاي مرد هيجان زده
داوود سينايي

حميد سمندريان در 76 سالگي هم که از تئاتر مي گويد هيجان زده مي شود. ناگهان همان جواني مي شود که در تماشاخانه هاي تهران ذوق زده به تماشاي نمايش هاي عبدالحسين نوشين مي نشست. انگار هنوز در همان سن و سالي است که به عشق فراگيري تئاتر راهي آلمان مي شود هر چند مجبور باشد به احترام پدر و توصيه او ابتدا در رشته ديگري درس بخواند و مهندس شوفاژ سانترال شود. اما تئاتر چنان با زندگي او پيوند خورد که هيچ گاه پيشوند مهندس به نام او نچسبيد و هيچ کس او را مهندس حميد سمندريان نخواند. تحصيل در آلمان و فراگيري تئاتر در آن ديار باعث شد که از او به عنوان متخصص و مفسر آثار نمايشنامه نويسان آلماني زبان ياد کنند. يعني مثلث دورنمات، برشت و ماکس فريش که البته براي سمندريان دورنمات در راس اين مثلث قرار دارد. بي شک از سمندريان مي توان به عنوان معرف و مفسر دورنمات در ايران ياد کرد. در کارنامه کاري او نام آثار دورنمات بيش از همه تکرار مي شود. اين چنين است که وقتي قرار شد سمندريان امسال نمايشي روي صحنه ببرد باز هم انتخاب او متني از «فردريش دورنمات» بود. آن هم نمايشنامه «ملاقات بانوي سالخورده» که يک بار پيشتر و در سال 51 آن را در تالار مولوي با بازي «اکبر زنجانپور» در نقش «آلفرد ايل» روي صحنه برده بود.حميد سمندريان را با سه شاخصه در تئاتر ايران مي توان معرفي کرد. اول اينکه بخش عمده يي از بزرگان تئاتري ايران وابسته به يکي از جريانات تئاتري هستند يا نشاني از گروه تئاتر آناهيتا و اسکويي ها بر خود دارند يا اينکه مي توان ردپاي آنها را در گروه هنر ملي جست وجو کرد يا زماني را در کارگاه نمايش سپري کرده اند. سمندريان در اين ميان استثنايي بر اين قاعده است. جريان گريز است و به دور از حاشيه هاي معمول اين گروه ها نشان مي دهد. دوم زندگي دانشگاهي سمندريان است. کمتر کسي را مي توان در تئاتر ايران پيدا کرد که سالي، ترمي يا حتي ساعتي سر کلاس هاي او حضور پيدا نکرده باشد و جالب تر اينکه معمولاً نمايش هايش را با شاگردان خود روي صحنه مي برد. زماني با عزت الله انتظامي نمايش کرگدن ها را روي صحنه برد. زماني رضا کيانيان در ازدواج آقاي مي سي سي پي درخشيد و حالا پيام دهکردي را در ملاقات بانوي سالخورده مي بينيم. هر کدام از اين نام ها در جايي و به بهانه يي از شاگردان خود سمندريان بوده اند. شاخصه سوم اينکه از او مي توان به عنوان مفسر نمايشنامه هاي مدرن اروپايي ياد کرد. او هيچ گاه روي خوشي به نمايشنامه هاي ايراني نشان نداد، هر چند گاهي از دو نمايشنامه «مرگ يزدگرد» و «فتحنامه کلات» به عنوان نمايشنامه هاي مورد علاقه اش ياد مي کند. او حتي علاقه يي به تئاتر معناباخته از نوع بکتي آن نشان نمي دهد. او خودش اشاره مي کند که آدم هاي نمايشنامه نويسان مدرن از دنيا و محيط اطراف خود طلبکارند و درست در نقطه مقابل آدم هاي درام هاي معناباخته قرار مي گيرند که تسليم شرايط موجود شده اند. اما «ملاقات بانوي سالخورده» چندان مورد استقبال منتقدان قرار نگرفت. بسياري اشاره مي کردند که «ملاقات بانوي سالخورده» در جايگاهي پايين تر نسبت به دو تجربه اخير سمندريان (دايره گچي قفقازي و بازي استريندبرگ) قرار دارد. البته در اين ميان نمي توان چشم به بعضي آسيب هاي اين اجرا بست اما آنچه فراموش مي شود اين است که در نهايت از تئاتر سمندريان مي توان به عنوان تئاتري «سالم» ياد کرد. اين تئاتر سالم و لازم را چنين مي توان توضيح داد که تئاتر ايران چند سالي است گرفتار مخاطبً نه حرفه يي که متخصص شده است. تئاتر اين روزها هر چيزي مي تواند باشد جز تفريح و سرگرمي جدي و ديگرگونه. اين درست است که مخاطب اين رسانه غيرمتکثر در عصر تکثر هميشه مخاطب خاص بوده است اما بسياري از نمايش هايي که در تئاتر ايران روي صحنه مي روند براي مخاطب متخصص طراحي شده اند و يک دانشجوي ادبيات يا علوم سياسي، يک معلم رياضي و... که به هر حال جزء قشرهاي فرهنگي جامعه محسوب مي شوند، نمي توانند با اين آثار ارتباط برقرار کنند. ارتباط با بخش عمده يي از اين آثار نيازمند شناخت تخصصي رسانه تئاتر است. اما «ملاقات بانوي سالخورده» از اين دست نشان نمي دهد و هر شهروند فرهنگ دوستي که به دنبال سرگرمي خاصي باشد مي تواند پاي آن بنشيند و در آن تعمق کند. جالب اينکه بسياري منتقدان بر سمندريان خرده گرفتند که پيش زمينه هاي اسطوره يي متن دورنمات را حذف کرده يا تصوير نکرده است. اين پس زمينه اسطوره يي همان است که درک آن تنها براي مخاطب متخصص ممکن است. از ديدگاهي ديگر حذف اين پس زمينه اسطوره يي تنها نشانه هوشمندي سمندريان است. باور کنيد تئاتر به دو نوع تجربي و لاله زاري تقسيم نمي شود و تئاتر ديدن تنها حق اهالي تئاتر نيست.
حسين عليزاده
الگويي تازه
کيوان فرزين

بي شک در اذهان موسيقيدانان، هنرجويان و دوستداران موسيقي ايران «حسين عليزاده» به عنوان يک موسيقيدان، نوازنده و آهنگساز از جايگاه ويژه يي برخوردار است و حتي بعضاً اين جايگاه فارغ از سليقه شخصي و اينکه آنها آثار او را بپسندند يا نه تعريف مي شود. اما آيا اين جايگاه تنها به واسطه فعاليت هاي هنري اين هنرمند ايجاد شده است؟ هنرمندان را شايد بتوان به دو گروه تقسيم کرد؛ يکي آنهايي که بيشتر اجراگر هستند و توانايي هاي فني بالايي در زمينه کاري خود دارند، ولي در حوزه خود صاحب انديشه هنري يا اجتماعي خاصي نيستند. گروه دوم هنرمنداني هستند که با ذهن خلاق خود علاوه بر مهارت هاي اجرايي لازم - که گاهي شايد در آن به گروه اول نرسند- با شناخت از هنر و اجتماع خود وظيفه توليد فکر و ايده هاي بکر را برعهده دارند. بديهي است که جريان هاي هنري را گروه دوم ايجاد مي کنند. هرچند اعضاي گروه اول ممکن است در جامعه به واسطه همکاري با هنرمندان دسته دوم به ايجاد و ادامه روند جرياني منتسب شوند يا در آن موثر باشند اما اين خويشاوندي براي گروه اول معمولاً سببي باقي خواهد ماند و اين هنرمندان به واسطه قطع اين همکاري ها به دسته خود باز خواهند گشت. البته اين موضوع ناديده انگاشتن نقش مهم گروه اول در عرصه هنر نيست و اين گروه اگر به توانايي هاي خود واقف باشد و از آن به درستي استفاده کند تاثيرش کم از گروه دوم نيست يا به بياني ديگر در بسياري مواقع گروه دوم به تنهايي قادر به انجام رسالت خود نخواهد بود.اما استمرار حضور در گروه دوم نيز چندان آسان نيست؛ حفظ جايگاهي که اين هنرمندان در طول زمان و با تلاشي بسيار به آن دست پيدا کرده اند و انتظار ايجادشده در جامعه و مخاطبان رفته رفته خطرپذيري يک تجربه نو را در ذهن هنرمند افزايش مي دهد. اين روند اکثراً تا جايي پيش مي رود که بعضي خيلي زود و برخي ديگر ديرتر در يکي از قلل زندگي هنري خود باقي مي مانند و در چارچوبي که قبلاً تجربه کرده اند و در آن به موفقيت رسيده اند درجا مي زنند. در نقطه مقابل برخي از اين هنرمندان پس از رسيدن به موفقيت و اقبالي نسبي در جامعه، خود را محق مي بينند تا هرآنچه دلشان مي خواهد- حتي در حوزه هايي که در آن تخصص چنداني ندارند- را با هر کيفيت يا کميتي به مردم عرضه و نام و جايگاه خود را توجيه هنري و اجتماعي آن قلمداد کنند. اين هر دو از آفاتي است که مي تواند جايگاه هنري يک هنرمند را در ذهن هنردوستان و جامعه تنزل بخشد و در اين ميان نبايد از نقش تاثيرگذار و عموماً مخرب مريدان و نوچه هايي که به ويژه در حوزه موسيقي در اين تغييرات و عملکردها بي تاثير نيستند، نيز غافل بود.در ماندگاري و تداوم فعاليت اين هنرمندان در کنار شناخت حوزه فعاليت و جامعه يي که هنرمند در آن زيست دارد، پويايي و جسارت نيز نقشي اساسي ايفا مي کند و اينها فاکتورهايي است که عليزاده از آنها بهره مند است و به واسطه آنها جايگاه ويژه خود را يافته است. او از يک طرف هرگز خود را در چارچوبي خاص محدود نکرده و از ورود به عرصه هاي نو و انجام تجربه هاي جديد نهراسيده و از سوي ديگر اين تجربه ها را با کسب آگاهي و شناخت هنري و اجتماعي انجام داده است و نه صرفاً به واسطه جايگاه و نام خود. هرچند با انتشار آلبوم «زير تيغ»، برگزاري کنسرت «سرود گل» به همراهي گروه «هم آوايان» در امريکا، اروپا و ايران، اجراي قطعات «سواران دشت اميد» و «حصار» توسط گروه خورشيد، اجراي تنظيم جديد قطعه «ترکمن» براي ساز پيانو توسط «هوشيار خيام» و بالاخره ساخت موسيقي فيلم «آواز گنجشک ها» که دريافت سيمرغ بلورين جشنواره فيلم فجر را براي او به همراه داشت، مي توان او را هنرمند برگزيده سال 86 در عرصه موسيقي دانست اما ويژگي هاي فردي، هنري و اجتماعي وي در کنار حوزه وسيع و متنوع فعاليت اين هنرمند و موسيقيدان ايراني جايگاه او را از عناويني مانند هنرمند سال بالاتر مي برد و از او و فعاليت هايش الگو و هويتي نو براي موسيقي معاصر ايراني مي سازد.
محمدرضا شجريان
دود چراغ و شهرت روزگار
علاءالدين حسيني

«سلام به علاقه مندان و دوستداران، من الان در بيمارستان کسري بعد از عمل هستم، حالم خوب است و ان شاءالله چند وقت ديگر کنسرت هايم را برگزار مي کنم. درود بر همه شما.» اين جملاتي است که استاد آواز ايران بعد از عمل جراحي روز 21 بهمن نشسته بر تخت بيمارستان خطاب به علاقه مندان خود بيان کرد تا به صورت صوتي، تصويري و خبر توسط خبرگزاري ها به آنان ابلاغ شود و بدين گونه آخرين خبر مهم مربوط به وي با خبر سلامتي اش ختم به خير شد.

محمدرضا شجريان استاد صاحب نام آواز ايران از چهره هاي خبرساز و فعال در قلمرو موسيقي بود. سواي انتشار دو اثر جديد ساز خاموش و سرود مهر (دو کنسرت اخير) اخباري که از ادامه کارگاه آواز او در سال جديد به گوش مي رسيد مهم ترين خبر درباره برگزاري کنسرت با گروه جديد آوا در تهران و پس از جدا شدن از گروه بي نام قبلي خود(با حضور حسين عليزاده، کيهان کلهر و همايون شجريان) بود. گروه جديد علاوه بر شجريان ها متشکل از مجيد درخشاني، سعيد فرج پوري و محمد فيروزي است. اما در همان روزهايي که مشتاقان موسيقي و هنر شجريان در انتظار بودند گاه و بيگاه اخبار ناخوشايندي به گوش مي رسيد که احتمال به هم خوردن کنسرت او را در اذهان متبادر مي کرد. درگذشت مادر استاد درست حدود دو هفته مانده به زمان شروع کنسرت يکي از آن خبرها بود اما اخبار حاکي از اين بود که برنامه در زمان مقرر اجرا خواهد شد. و بدين ترتيب فروش اينترنتي بليت از اوايل مرداد توسط سايت دل آواز آغاز شد. در حالي که کمتر از 30 ساعت به اولين کنسرت مانده بود خبرگزاري ها گزارش دادند اداره اماکن نيروي انتظامي با ارسال نامه يي به وزارت کشور دستور داده از ورود تجهيزات به سالن ممانعت به عمل آيد. خبرهايي نيز مي رسيد که مطالبه مبلغ پنج ميليون تومان براي هر شب کنسرت براي تامين امنيت و امتناع گروه دليل اين اقدام است و احتمال لغو کنسرت و استرداد 19 هزار بليت فروخته شده وجود دارد، در حالي که نيروي انتظامي دليل ممانعت را عدم انجام هماهنگي هاي لازم عنوان مي کرد. سرانجام با وساطت وزارت ارشاد و مذاکرات طرفين و رفع مشکل، کنسرت شجريان پس از يک سال و نيم دوري از صحنه هاي ايران در روز هشتم مرداد عملي شد. کاست و لوح فشرده قسمت اول برنامه با عنوان غوغاي عشق بازان انتشار عمومي يافت.

حدود يک ماه بعد در 18 شهريور شجريان دومين کارگاه آواز خود را با حضور 270 نفر از پذيرفته شدگان آغاز کرد. حاصل اين کارگاه انتخاب 66 نفر از طريق آزمون عملي بود که قرار است به مرحله سوم کارگاه او راه يابند. اين کارگاه ها مطمئناً براي هنرجويان آواز مفيد و راهگشا خواهند بود و اولين و حداقل ثمري که دارد پي بردن آنان به اين واقعيت است که شجريان يک شبه به اين مقام هنري نرسيده و اينکه صرف تقليد از صداي او (که به شدت رو به فزوني است) نمي تواند به شهرت، موفقيت و استادي بينجامد.

در همان ماه شجريان رياست شوراي عالي خانه موسيقي را عهده دار شد و کورسوي اميدي را در دل موسيقي دوستان براي موثرتر بودن خانه موسيقي (که تاکنون چندان چشمگير نبوده و خود وي نيز از آن گله مند بود) ايجاد کرد، هرچند هنوز براي اظهارنظر در اين خصوص بسيار زود است.در کنار اين فعاليت ها او از پرداختن به پروژه باغ هنر بم که از زمان زلزله به يکي از دلمشغولي هايش بدل شده نيز غافل نبوده است. در يک اقدام انسان دوستانه قرار شد تابلوهاي خوشنويسي اهدا شده به شجريان با امضاي خود او در نمايشگاهي براي فروش عرضه شوند. او زمان عرضه تابلوها را منوط به تصميم گيري شوراي سياستگذاري پروژه باغ هنر بم کرده است.
محسن نامجو
روزگار عجيبي است
امير بهاري

يک؛ يکي از روزهاي ميانه اسفند ماه است. محسن نامجو در کافي شاپ خانه هنرمندان نشسته است. آرام و معذب. مي داند اغلب جواناني که در ميز هاي اطراف مشغول نوشيدن و خوردن هستند او را مي شناسند. اين يعني شهرت. دوستي از روي صندلي کنار او بلند مي شود تا کاري انجام دهد. جوان هجده، نوزده ساله يي يک مرتبه روي صندلي خالي مي نشيند. از شدت هيجان بدنش مي لرزد. خيلي شديد علاقه خود را ابراز مي کند. جوان يک طرفدار حرفه يي است، محبت و ارادت خود را بروز مي دهد و زود مي رود. زمان مي گذرد. دو، سه دقيقه. چند جوان از کنار نامجو مي گذرند. اهل موسيقي هستند و از روزهاي پيش از شهرت، نامجو را مي شناسند. نگاهي خشمگين مي کنند و بدون

سلام و عليک با غيظ از کنار نامجو مي گذرند.

دو؛ در جلسه نقد و بررسي موسيقي زيرزميني ايران با نگاه ويژه به محسن نامجو، بهرنگ تنکابني به عنوان منتقد موسيقي و سردبير مجله فرهنگ و آهنگ حضور دارد و در سخنانش پيداست که موسيقي نامجو را دوست ندارد. سوسن شريعتي جامعه شناس و تحصيلکرده فرانسه در همان جلسه سخنان خود را با اين جمله آغاز مي کند؛ «من چيزي از موسيقي نمي دانم...» درباره دنياي موسيقي نامجو و ارتباط آن با حس و حال يا به بيان دقيق تر بي هويتي دانشجويان ايران صحبت مي کند. هنگام پرسش و پاسخ دختر دانشجويي ميکروفن را مي گيرد و با خشم و ناراحتي فرياد مي زند که واي بر نسل دانشجويي که قهرمانش محسن نامجو است. رضا براهني پايان با شکوهي رقم مي زند و با بيان شيواي خودش از حرکت نامجو تقدير مي کند.

سه؛ «مي خواستم موسيقي ايراني ارائه کنم که احمد شاملو هم آن را گوش کند...» اين جمله يي است که محسن نامجو در يک گفت وگوي صميمانه مي گويد و البته اين جمله نشانه يي براي يک مفهوم کلي است. نامجو، شاملو را دوست داشته و دارد. ظاهراً آن بحث معروف شاملو درباره موسيقي ايران برايش ناخوشايند بوده. مجله هايي که اين بحث در آنها ثبت شده را هنوز دارد. اين به نوعي رويکرد نامجو را نشان مي دهد. از خود موسيقي نامجو پيداست که مي خواهد لحن همه فهمي به موسيقي سنتي بدهد يا حتي موسيقي سنتي را از اتهام خمودگي و کهنگي مبرا کند و به آن جلايي مخاطب پسند بدهد. محسن نامجو راضي، مخاطب اش راضي. ما چه مي گوييم؟،

چهار؛ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با حوزه هنري ( وابسته به سازمان تبليغات اسلامي) درگير مي شود. دعوا هم بعد از انتشار آلبوم ترنج شروع مي شود؛ مناقشه يي طولاني و بامزه. اين طرف ميان مردم ماجرا چيز ديگري بود. موافقان و مخالفان موسيقي نامجو بر سر موسيقي او بحث مي کردند.

پنج؛ يکي از روزهاي سرد زمستان است. به ملاقات محسن نامجو مي روم، يک شماره از ماهنامه مقام روي ميزي نظرم را جلب مي کند. عکس روي جلد مقام تصوير محسن نامجو است در حال گيتار زدن. مجله پخش نمي شود و اين شماره اشانتيون به دست محسن نامجو مي رسد. محسن نامجو مرا هدايت مي کند به اتاق کوچکي که کرسي در آن به راه است. وويس ريکوردر سفيد رنگم را روي لحاف کرسي تيره رنگي که کرسي را پوشانده، مي گذارم. مصاحبه را آغاز مي کنيم.

شش؛ ميانه اسفند ماه است.در تاکسي کنار مرد جوان سفيد پوشي نشسته ام که ريش و موي بسيار بلندي دارد و يک گوشي گران قيمت در دست. حرف هاي دوست بزرگواري يادم مي آيد که بعد از خواندن مطلب مفصلي که چند ماه پيش در مورد نامجو نوشته بودم و دو به شک بودم براي چاپش که مي گفت؛ چرا نامجو؟ راجع به او همه دارند مي نويسند. تو برو دنبال موضوع ديگري... من هم از خير چاپ آن مقاله گذشتم. اين عبارات از ذهنم مي گذرد؛ طرفدار وفادار، موزيسين خشمگين، منتقد موسيقي، استاد جامعه شناس، شاملو، لطفي، درگيري ارشاد و حوزه هنري، کرسي، کامپيوتر، موسيقي مقامي خراسان، گيتار و ... يک مرتبه موبايل گران قيمت مرد سفيدپوش زنگ مي خورد. صداي زنگ، بخشي از آواز ي در آلبوم نواي محمد رضا شجريان است. روزگار عجيبي است.
ژازه طباطبايي
مردي که از آهن فرم مي گرفت
محمدابراهيم جعفري

کشتي چو به درياي روان مي گذرد/ مي پندارد که نيستان مي گذرد

ما مي گذريم از جهان در همه حال/ مي پنداريم کاين جهان مي گذرد

مولانا

گفت؛ «نمي دانم چرا اغلب از رفته ها چنين بي پروا و گاه بي حساب تعريف و تمجيد و قدرداني مي کنند و از نرفته ها، نه،؟»

گفتم براي اينکه قدرداني از رفته ها آن هم در دنياي مه آلود هنر مسووليتي ايجاد نمي کند و مهم تر از آن هيچ زنده يادي توقع اش افزون تر از پيش نمي شود و روي سنگ مزار هر هنرمندي هر درجه يا عنواني را بنويسي اعتراضي نمي شنوي. لحظه لحظه مهرباني و همدلي است. افسوس که اين همدلي ناگزير، بين تو و زنده ياد هميشه يکطرفه است وگرنه دوستي که با تو همدلي مي کند تو را مي سازد.

شهريارا اگر آيين محبت باشد/ چه حياتي و چه دنياي بهشت آگيني

يادداشت کوتاهي از من در اولين روز خبر درگذشت زنده ياد ژازه طباطبايي با عنوان «مزاحم سال بالايي ها نشويم» در روزنامه اعتماد چاپ شده بود. در همان صفحه يادداشتي کوتاه تر از خسرو سينايي خواندم، گويي آنچه را که در روزهاي آخر در جان و دل ژازه مي گذشته است بر من روشن شد. خسرو پس از اظهار تالمي عميق در آن شرايط نوشته بود در موقعيتي نيست که بتواند اين باغ توفان زده زندگي هنري اش با ژازه را سامان دهد و بخشي از آنچه را که در کوچه پس کوچه هاي پاييز ناگفته گذاشته است، بنويسد. اما از همه کساني که مي توانند و امکان دارند خواسته بود که مواظب تنها فرزند رشيد ژازه که تمامي عمر پرثمرش را در پايش ريخته است، باشند...،

باور کنيد من هم مثل شما از خاطرم گذشت، چرا من خبر نداشتم که ژازه چنين فرزند بزرگي دارد. خسرو سينايي به آثار ژازه نام تنها فرزند او را داده بود و بيننده حساس به خصوص اگر دست اندرکار زايشي مي بود بعد از ديدن فيلم «کوچه پاييز» در چنين احساسي با ژازه شريک مي شد. ژازه در اين فيلم به خصوص در جريان بحثي شديد که بين او با گيزلا، خسرو و مهدي احمدي در مي گيرد مرتب اظهارنظرهاي اطرافيانش را رد مي کند. او از جمله کساني بود که از نيروي عدم اطاعت، اطاعت مي کرد و چيزي که دلش را نمي لرزاند مقصد او نبود. ژازه دوست نداشت مثل گل مجسمه سازي حتي با مهرباني هم فرمي را که نمي خواست به خود بگيرد. او به ماده آهني فرم نمي داد بلکه از آهن فرم مي گرفت. قطعاتي را که هرگز در زندگي معمولي به درد نمي خورند گير مي آورد و با بدبختي به هم جوش مي داد و آنها را به کام هم مي نشاند و آنقدر در کارگاهش نگاهشان مي داشت و با آنها زندگي مي کرد تا سر از کارشان درمي آورد. و لااقل مي فهميد دلشان مي خواهد با کدام مجسمه ديگر همراه و همنشين باشند. او اگر توان داشت با بعضي از دوستان و آشنايانش هم چنين مي کرد. او به جز جمله اول اين سروده من، بقيه را دوست داشت. نه اينکه دلش را مي لرزاند، بلکه گويي چيزي از زندگي خود را در آن مي ديد (روزگار خوبي دارم، قفسم را/ در باغ ياد تو آويخته ام/ بر شاخه يي مبهم./ وضوح آفت شور و شوق است) فکر نمي کنم هيچ کس مثل خسرو سينايي که دوستي اش را از شاگردي او شروع کرده و سال هاي سال فرزندان خسرو او را عموي خود مي دانستند، بتواند صفحات خيال ژازه را ورق بزند اما اين صفحات گاهي چنان پر از اجق وجق و به هم چسبيده اند که گويي با آهن جوش خورده اند و خود ژازه هم نمي توانست آنها را از هم باز کند. چند روز پيش فيلم کوتاه شرح حال را که سال 47 ساخته شده است و بعد از انقلاب هر سال چند بار من به بهانه جلسات درس آشنايي با رشته هاي هنر معاصر آن را در سالني از سالن هاي دانشگاه هنر همراه با دانشجويان مي بينم بار ديگر تماشا کردم. در اين فيلم زيباترين مجسمه هاي ژازه با کمک خسرو سينايي، يک کبوتر و صداهاي ژازه و ديگر دوستان هم دلشان موفق به خلق ماجراي پرابهامي مي شوند که تا جهان باقي است، مانند غزلي جادويي مي توان با ديدن آن فال گرفت. من به تمام کساني که در زمان حيات ژازه اين فيلم را ديده اند پيشنهاد مي کنم با توجهي دروني يک بار ديگر در اين فيلم همراه با کبوتر سفيد از مجسمه هاي ژازه تباتبايي* ديدن کنند. به نظر من اين فيلم که حاصل همدلي و همراهي خسرو سينايي و ژازه طباطبايي راهنماي خوبي براي معمار هنرمندي است که داوطلب طراحي (يک موزه تئاتر) براي کارهاي ژازه خواهد شد؛ موزه يي که در آن همه آرزوهاي ژازه به ثمر خواهد رسيد. آرزوي اينکه موزه بايد فضايي فرهنگي- هنري باشد با برنامه هايي زنده و روزانه که کوچک و بزرگ براي ديدن و شرکت کردن در جريان خلاق آن بي قراري مي کنند و هدف اصلي موزه ضمن بالا بردن سطح فرهنگ مردم، کشف گوهر خلاقيت، شناساندن اين گوهر به مردم ايران و جهان و نگهداري اين گوهر براي آيندگان باشد؛ موزه يي که مثل باغي در بهار هر روز که همراه با همسر و بچه هايت به آن سر بزني گلي خلاق بر شاخي روييده باشد. خدا را شکر که توانستم اين يادداشت کوتاه درباره ژازه را آن گونه که روح شاد ژازه مي خواست بي گفت وگو از جريان غم انگيز روزهاي آخرش به پايان رسانم؛ روح شادي که حضورش را در آخرين پلان فيلم «کوچه پاييز» مي بينيم پيش از آنکه به پيشاني شاعر و عاشق کنار دستش، از شوق بوسه يي بزند. روحش شاد و باغ هاي خاطره اش آباد باد.

* نام طباطبايي به احترام امضايش در اينجاي نوشته تباتبايي نوشته شده است.
مارکو گريگوريان
آخرين چيدمان

ژانت لازاريان*

امسال جهان نقاشي معاصر پيشکسوتي را از دست داد. مارکو گريگوريان نه تنها هنرمند ايران و ارمنستان بلکه فرزند هنر معاصر جهان بود. بزرگداشت و حفظ ميراث او حق تمام کساني است که جايگاه بلند هنرش را درک کردند. اين نامه يي بود که آماده کرده بودم که هنرمندان ايران بيش از صد امضا به پاي آن گذاشتند و تحويل سفارت ارمنستان در ايران شد تا توسط سفير از وزير فرهنگ ارمنستان سوال شود چه بر سر آثار و اشياي ابداعي او که تمام عمر جمع کرده و تحت عنوان «موزه خاورميانه مارکو و سابرينا گريگوريان» به شهر ايروان هديه کرده بود خواهد آمد؟

در جواب طي اطلاع نامه مفصلي آمده بود که تا زماني که جاي مناسبي براي اين موزه در نظر گرفته نشود در موزه ادبيات شهر ايروان خواهد بود. پيشنهاد به وراث مارکو کرده بودند که خانه شخصي مارکو را با کمک وزارت فرهنگ تبديل به موزه کنند، آثاري که 15 سال از هديه آنها مي گذرد اينک در انتظار آن است که وراث چشم طمع از آن خانه بردارند تا آنجا را تبديل به موزه کنند. سوال اين است اگر اين هنرمند جهاني صاحب خانه نبود وزارت فرهنگ ارمنستان چه تدبيري مي انديشيد و آيا بعد از 15 سال طبيعي نبود که جاي مناسبي براي موزه خاورميانه در ارمنستان در نظر مي گرفتند.

من که حدود 40 سال دوست و ناقد کارهايش در مطبوعات فارسي زبان و انگليسي زبان تهران بودم و طي 15 سال گذشته شاهد نگراني او بابت بلاتکليف بودن اين موزه و آثارش که در امريکا بود و علاقه اش به برگرداندن آنها به ايران بودم حالا بعد از مرگ او نمي دانم چگونه بايد اين آرزوي بزرگش را جامه عمل بپوشانم.

درست است که مارکو به علت ايست قلبي درگذشت ولي اتفاقي که 10 روز پيش از مرگش برايش افتاد هم بي تاثير نبود. دزدان به طمع پول وارد خانه شده دست و پاي او را بسته و ساعت ها تا طلوع خورشيد با ضرب و شتم درخواست 50 هزار دلار پول مي کردند که او نداشت. صبح وقتي در بيمارستاني در ايروان او را ديدم با روحيه بالا مي گفت؛ «آخرين چيدمان من بايد همان صندلي باشد که مرا به آن بسته بودند و عکس خون آلود من روي صندلي ديده شود.»

ولي بعد از آمدن از بيمارستان وقتي داستان را براي خواهرزاده اش در امريکا تعريف مي کرد قلبش طاقت نياورد و زندگي را بدرود گفت.

مارکو نه فقط کارش جهاني بود بلکه با اولين کارش با کاهگل بستگي اش را به خاک و آثاري که به زيباترين و شايسته ترين وضع از آن استفاده کرده بود، نشان داد. او اولين بار آثار هنرمندان ايران را به بي ينال ونيز برد. آثارش را جدا از ديگران نمي کرد. با خوشرويي و خوشحالي از اينکه ديگران هم در اين راه قدم مي زدند صحبت مي کرد و آرزو داشت که اين کارها يکجا جمع شود. البته دو سالي صحبت اينکه کارهاي مارکو جمع و کتابي برايش نوشته شود و در موزه به نمايش درآيد، بود. ولي هر بار به بهانه اينکه براي آوردن آثارش مبلغ گزافي بايد پرداخت شود چون بسته بندي کردن آنها گران تمام خواهد شد بلاتکليف ماند. حتي حاضر شده بود در مقابل مخارج از کارهايش به موزه ببخشد. چندي از مرگ مارکو نگذشته پيشکسوت ديگري، ژازه طباطبايي، با بلاتکليفي آثارش از ميان ما رفت اما آيا بايد چنين سرنوشتي بزرگان هنر ما داشته باشند؟

اينک (پس از مرگ سهراب) موزه هنرهاي معاصر تهران برنامه يي در نظر گرفته که مراسمي در سالمرگ مارکو براي بزرگداشت شخصيت او در موزه برگزار کند. کارهايش از امريکا و قبرس جمع آوري و از موزه ارمنستان که حاصل يک عمر تلاش او براي احترام گذاشتن به گذشتگان بود وام گرفته شود. کتابي درباره اش نوشته شود و جلسات بحث و گفت وگو در مورد آثارش که با جرات و شهامت در مدرن بودن و تازگي، احترامش را به خاک و هنرهاي سنتي به شدت و با جرات نشان مي داد، برگزار شود. بين هنرمندان زمان خودش کمتر کسي را مي شناسيم که اين همه شهامت به خرج داده باشد.نه فقط هنر او جهاني بود بلکه زندگي او که در گروپتکين روسيه به دنيا آمده، به ايران مهاجرت و در ايتاليا تحصيل کرده و در ايران هنر مدرن را به دانشجويان آموخته در مينه سوتاي امريکا تدريس و نمايشگاه تابلوهاي خاکي خود را ارائه کرده و همراه آن آثار به گرجستان و قبرس رفته و دست آخر در ارمنستان سکونت گزيد نيز مثل آثارش جهاني بود.

خيال داشت بعد از نمايشگاه در تهران آثار را به ارمنستان برده براي آنها مکاني به فراخور حال تهيه کند. دوازده تابلوي آشويتس را سال گذشته از امريکا به ايروان آورده آنها را قاب و آماده نمايش کرده بود. سال گذشته که او نمايشگاهي از مرور آثار پنجاه ساله خود برگزار کرد فکر نمي کرد آخر کار هنري اش باشد. هنوز در 82 سالگي خيلي آرزو و برنامه داشت. روحش شاد.

*روزنامه نگار و دوست مارکو گريگوريان

جي کي رولينگ
نوک چوبدست جادوگر
حسين شهرابي

جوآن موراي يا تا چند سال قبل جوآن رولينگ مشهور به جي کي رولينگ (متولد 1965)؛ شخصي که کتاب نخستش را از مجموعه هري پاتر خيلي از ناشرها رد کردند و در آخر هم بلومزبري مشروط به اين پذيرفت که او نام کوچکش را با حروف اختصاري بنويسد. حالا او دوازدهمين زن ثروتمند بريتانيا است و در ميان عامه خلايق به جرات يکي از محبوب ترين ها.اگر دو سال قبل از من مي پرسيدند يکي از چهره هاي سال رولينگ است، احتمالاً مخالفت مي کردم و هري پاتر را پيشنهاد مي دادم. اما با چاپ کتاب هفتم مجموعه هري پاتر (انگار که يهوه از کار خلقت هفت روزه فارغ شده باشد و نوبت استراحت رسيده باشد) دور به خانم رولينگ، خالق هري پاتر، رسيد. خانم رولينگ امسال از جايگاه نويسنده کمي پايين آمد و به دنياي تبليغات بازيگران آن ور آب نزديک تر شد؛ انتشار ديرهنگام هري پاتر هفت و در انتظار نگه داشتن مخاطب، ارائه آراي سياسي اش در مورد انتخابات امريکا (نشريه ال پائيس اسپانيا)، شرکت در فعاليت هاي خيريه متعدد از مبارزه با ام اس گرفته تا حمايت از کودکان در اروپاي شرقي و شايد از همه مهم تر اعلام رسمي غريب الاطوار بودن دامبلدور، جادوگر نيک هاگوارتز که حيرت بسياري را برانگيخت و آدم را ياد اخبار فلان بازيگر يا خواننده در مورد بچه دار شدنش يا ازدواج مجددش يا اين جور خبرسازي هاي مخصوص مجله OK، و امثالهم مي انداخت. با اين همه چيزي از تاثيرگذاري او در سال 2007 - 1386- کم نشد. نشريه تايم او را به عنوان يکي از کانديداهاي «شخصيت سال 2007» معرفي کرد؛ آن هم به سبب درونمايه هاي سياسي و اخلاقي آثارش و ميزان تاثير آن بر خوانندگانش. فوربس و ساندي تايمز و نشريات ديگر هم هر کدام به نوعي او را در فهرست هاي مهم خود جاي دادند. در روز نخست توزيع کتابش يازده ميليون نسخه فروش رفت که لقب «سريع الفروش ترين کتاب تاريخ» را به خود اختصاص داد که البته دومين قلم در اين فهرست فروش سريع هم از آن کتاب قبلي خود او بود، ضمن آنکه در اين آمار فروش آمار دانلودهاي غيرقانوني اينترنتي دخيل نشده.گفته اند ميزان فروش مجموع کتاب هاي رولينگ به تمام فروش کتاب مقدس در تاريخ پهلو مي زند؛ هرچند در اين حرف قدري اغراق هم به چشم مي خورد، ولي صرف جرات به چنين اظهارنظري نمايانگر چيست مگر اينکه قدرت مخلوق انسان به قدرت کتابت خالقش پهلو زده؟ حتي اگر رولينگ در مصاحبه هايش بگويد؛ «به خدا اعتقاد دارم، به جادو نه.» معلوم نيست ديگر مادران بزرگ تاريخ تا چه اندازه از تاثيرگذاري فرزندانشان بر تاريخ بشر آگاه بوده اند، اما هر چه باشد رولينگ (که فرزندش هري پاتر است) بر سر رقابت با آن زنان تاريخ ساز ترديد نکرده است. آثار رولينگ کودکان را صرفاً به دنياي خيال نمي برد يا صرفاً آنها را درگير نبرد خير و شر نمي کند. نوعي جهان بيني را پيش پاي نوجوان (يا حتي بزرگسال) مي گذارد، سياست را برايش به تصوير مي کشد، خيال نوجوان را براي رويارويي با مشکلات عظيم آينده آماده مي کند، دنيا را به طرزي احمقانه زيبا نشان نمي دهد. از اين جهات، مجموعه داستان هاي او واقعيت ملموسي است که از نوک چوبدست جادوگري بيرون مي زند. وجه خيالي آثار او بيشتر از آن که در جادو باشد در اين است که چنين مدرسه دلپسندي که خبري از رياضي و انشا و علوم ديگر در آن باشد، بيشتر شبيه جادوست، گمان کنم بخش عظيمي از تاثير رولينگ در شهامت به تصوير کشيدن چنين دنيايي است. اما اگر لازم باشد تنها يک دليل براي گذاشتن نام رولينگ در ميان شخصيت هاي تاثيرگذار سال 1386 بيان کرد (خصوصاً در ايران)، دليل من نوجواني سيزده - چهارده ساله بود که روز رونمايي ترجمه هري پاتر هفت، پنجاه متر از کتابفروشي دورتر آمده بود و روي پله هاي يک بانک چنان محو خواندن کتاب شده بود که حتي نگاهي به ما نکرد که از او عکس مي گرفتيم. تقريباً به آخر کتاب رسيده بود، به هر حال شايد بد نباشد تا سال 1486 صبر کنيم و ببينيم تاريخ چه اندازه رولينگ را در فهرست شخصيت هاي مهم خود نگه خواهد داشت.
قيصر امين پور
دوستان و منتقدان شاعر
سجاد صاحبان زند

قيصر امين پور امسال درگذشت. روزها و هفته هاي بعد، بزرگداشت ها، يادبودها و حرف هاي زيادي درباره اش گفتند. اما هيچ کدام اينها در حد قيصر نبود. او سال هاي آخر عمر کوتاهش را به بيماري و انزواي خودخواسته گذرانده بود، مصاحبه نمي کرد، جايزه يي را نمي پذيرفت و هيچ جايي هم به عنوان مدير حضور نداشت. سال هاي قبل ترش هم اين گونه بود. با اين همه بعد از مرگش تيتر يک روزنامه ها شد. بسياري در موردش نوشتند و بسياري به اظهارنظر درباره اش پرداختند. به حافظه ام که رجوع مي کنم، تصوير گريان دکتر محمدرضا شفيعي کدکني پيش رويم ظاهر مي شود که کمتر از خانه اش خارج مي شود و حرف مي زند. يک بار که به استاد زنگ زدم، آنقدر عصباني بود که گفت؛ «من حضور خارجي ندارم. من نيستم»، اما او در مراسم قيصر امين پور آمد و حتي به اظهارنظر هم پرداخت. خيلي هاي ديگر هم بودند. اما به نظرم همه اينها در حد قيصر نبود. نمي خواهم طبق يک کليشه نخ نما بنويسم که او بزرگ بود و از اهالي امروز هيچ قلمي در وصفش نوشتن نتواند. نه، منظورم اينها نيست. به چيز ديگري فکر مي کنم. به اينکه کمتر کسي به شناخت درست قيصر نائل شد. يکي اش من که بارها در حضورش به هيئت قيصر، درباره اش نوشتم و هميشه به جاي پيچش مو، مو را ديده ام و دريغ. هرچند که همه تلاشم را کرده ام. قيصر امين پور به خوبي شناخته نشد، چه به وسيله دوستانش و چه توسط منتقدانش. از منتقدها چه گله که اگر حرفي مي زدند و اغلب بر پايه هاي بي استدلالي بنا شده بود، اما هميشه قصد پافشاري داشتند و نپذيرفتن گمان درست. مي گفتند قيصر شاعري دولتي است. چه دليلي بر اين حرف شان داشتند؟ آيا او مقام و منصبي دولتي داشت؟ آيا صله يي براي شعرش گرفته بود که به قامت شاعر دولتي ارزنده است و به تن شاعر حقيقي زار مي زند؟ قيصر در همه زندگي اش چه داشت؟ به جز سال هاي دانشجويي که تا 30 سالگي اش را مقيم خوابگاه دانشجويي بود و بعدها هم در يک خانه کوچک چه داشت؟ اينکه به اعتقاداتش تاسي مي جست و شعر مي نوشت، آيا دليلي بود بر دولتي بودن او؟ و حالا چه فرقي مي کند ميان شعري براي دوستي که قطار او را مي برد و مردمي که جلد کهنه شناسنامه شان درد مي کند؟ اين از منتقدانش. اما دوستان قيصر، کساني که عاشقانه هاي او را مدام در خلوت شان زمزمه مي کنند نيز از سوي ديگر همان کردند که منتقدان بي دليل. يکي از دوستان از مرگ شاعر نوشت و بي توجهي کانون نويسندگان ايران. قيصر اين حق را داشت که اين کانون پيام تسليتي برايش بفرستد. با اين توضيح که به گمان من، نشان شاعرانه او بسي بيش از اين بود. استدلال و نتيجه يي که اين دوست به آن رسيده بود نيز درست بود، همان گونه که بسياري صداي روشنفکران را برنمي تابند روشنفکران هم صداهاي بسياري را خفه مي کنند، اگر بتوانند. نکته اما در جاي ديگري است. آيا کانون نويسندگان ايران اکنون حضوري دارد؟ جلسه يي دارد؟ آخرين بيانيه اش چه وقت صادر شده؟ اينهاست که استدلال منتقدان قيصر را رو مي آورد، چرا که به نام بزرگ شاعر «دستور زبان عشق» نقد کردن ديگري، ظلم است به او آن هم به قيصر امين پوري که بد کسي را نمي گفت و بد کسي را نمي خواست. به شاعري که واقعاً شاعر بود و تنها زندگي اش در قالب کلمه هاي شاعرانه اش معنا مي يافت.
محمدرضا شفيعي کدکني
مهربان تر از برگ
محمد صادقي

اگر نگاهي به آثار دکتر محمدرضا شفيعي کدکني در سال 1386 بيندازيم، مي بينيم پيش از انتشار (و تصحيح) ادامه مجموعه آثار عطار نيشابوري کتاب «زمينه اجتماعي شعر فارسي» را پديد آورده که برخي از مطالب کتاب ها و مقاله هاي منتشر شده او را دربر دارد و با دقت و ظرافت در کنار هم چيده شده، شعر فارسي را در دوره قديم و جديد نگريسته و کتابي فراهم آورده تا راهنما و راهگشاي پژوهشگران و دوستداران ادبيات ايران باشد...

اما آنچه در اين نوشتار کوتاه به آن خواهم پرداخت، دقت و توجه دکتر شفيعي کدکني به ادبيات عرفاني سرزمين مان است و تاکيد او بر روشنايي هاي خاموش فرهنگ و ادبيات ايران که بدون ترديد نمي توان به سادگي از آن گذشت و جاي انديشيدن فراوان دارد. شناخت و آگاهي از ميراث بزرگ عارفان به درک درست و منصفانه ما از گذشته خودمان کمک مي کند تا در گريز از سرگرداني در دايره هاي هراس، فراموش نکنيم تمام آنچه از گذشته به ما رسيده خالي از معنا نيست (و البته اين نکته هم که ميراث گذشته و به ويژه ادبيات عرفاني ما گاهي آلوده به خرافه است نبايد مورد غفلت قرار گيرد) و همچنان به کار امروز ما مي آيد. ابتدا شايد پرسشي به ذهن ما آيد که چرا دکتر شفيعي کدکني نسبت به ادبيات عرفاني ايران توجه ويژه يي داشته و دارد؟ هرچند اگر نگاهي ژرف به دنياي امروز و جامعه خودمان داشته باشيم و نيک بينديشيم، سفرهاي پي در پي او به آن سوي مرزهاي باور و ترديد و قدم زدن در کوچه باغ هاي نيشابور چندان مبهم به نظر نمي رسد. دنياي نو در جهت سامان سياسي و اجتماعي جوامع گام هاي بزرگي برداشته اما اين تجربه در ايران همواره با مشکل ها و موانعي روبه رو بوده و ما را ميان دو دنياي قديم و جديد قرار داده و راه ورود به دنياي نو را ناهموار ساخته... پس انديشيدن پيرامون اشاره روشن دکتر شفيعي کدکني به ميراث عرفاني ايران از آن رو که عرفان و ادبيات عرفاني از مفاهيم و آموزه هاي درخشاني چون بردباري، مدارا، تقدم جان بر عقيده، عشق ورزي، همزيستي مسالمت آميز و... سرشار است و بر پايه عدم خشونت استوار گرديده ضرورتي دوچندان مي يابد. البته اينکه بتوان بر اساس انديشه هاي عرفاني نسخه يي براي بهبود و سامان سياسي و اجتماعي پيچيد و به کار بست، نکته يي است که جاي ترديد فراوان دارد و جدي به نظر نمي آيد، ولي با توجه به مفاهيم امروزي مانند گفت وگوي فرهنگ ها، دموکراسي و... مي توان زمينه ها و بسترهاي پيشبرد و تقويت آن را در عرفان و ادبيات عرفاني جست وجو کرد. عرفان مکتب اعتراض بوده و هست و تعصب ورزي و خودکامگي را برنمي تابيده، واکنشي به خودخواهي ها و خشونت هاي رايج و فراگير بوده، مرزهاي مشخص را درهم شکسته و هم چنان که به خاطر محدوديت ها و وضع ناگوار گذشته فلسفه، هنر و... گاهي در تنگنا بوده و مجال سخن نيافته و از بستر مناسبي که زبان فارسي فراهم آورده، بهره برده و در قالب شعر فارسي ماندگار شده و بار خود را بر دوش زبان فارسي و شعر فارسي نهاده، انديشه اعتراض نيز در عرفان و ادبيات عرفاني فرصت رشد و بالندگي يافته است. عرفان در کمتر زباني به گستردگي زبان فارسي پرورانده شده و انساني تر از آن انديشه يي در دوران قديم به چشم نمي آيد و خود نشانه بارز انديشه نيک و مداراجويانه ايرانيان از گذشته تاکنون به شمار مي رود. همچنين در انديشه ها و نوشته هاي دکتر شفيعي کدکني موضوع ادبيات عرفاني برجستگي خاص و نقش ممتازي دارد. دکتر شفيعي کدکني سال هاي درازي است با نگاهي محققانه به بازانديشي، بازنگري و جست وجو در فرهنگ و ادبيات ايران پرداخته، کتاب هاي بسيار ارزشمندي را پديد آورده، بر غناي فرهنگ و انديشه در اين سرزمين افزوده و در روزگار قحطي وجدان که آواز باد و باران در گفت وگوهاي برگ ها به ترانه يي غمگين و سوزناک بي شباهت نيست جوانمردانه ايستاده و ايستادگي را با رنج هاي عميق خويش جان تازه بخشيده تا راهي به رهايي بگشايد.
حسين مرتضاييان آبکنار
باز هم اين قطار خون چکان
فرشته احمدي

در سال هشتاد و شش، نام حسين مرتضاييان آبکنار را در کنار نام کتابش «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک يا از اين قطار خون مي چکه قربان»، زياد شنيديم. گويي «عقرب...» اين شانس را داشت که به مذاق سليقه هاي متفاوت و گاه ناسازگار خوش بيايد. فضاسازي و به قول فتح الله بي نياز «دگرگونه نمايي» آن و وفاداري به خصلت هاي داستان مدرنيستي، منتقدين و جماعت مشکل پسند را راضي مي کند و خوش خواني و موفقيت در ايجاد احساس همذات پنداري با قهرمان داستان، با وجود فضاي نامتعارف و به هم ريختگي توالي زماني، کتاب خوان هاي بي ادعا را نيز تا پايان نه چندان دورش با خود همراه مي کند شايد به اين علت که به قول ناتاشا اميري «توصيفات در عين غرابت شفافند و شکيل و موجز و موثر عمل مي کنند». و نيز «بيان و لحن شخصيت ها، فضا را ملموس و باورپذير مي کند». چنين ويژگي هايي قطعاً در جذب خواننده عام موثرند زيرا جنگ در اين داستان به يک «رويداد دروني و وهمي» تبديل شده و قصه ميان دو دنياي انتزاعي و واقعي در نوسان است، بنابراين نبود چنين ويژگي هايي به خوش خواني رمان لطمه مي زد و باعث مي شد رمان انبوهي از خوانندگانش را از دست بدهد. آنهايي که نگاهشان به جنگ کلي و جهاني است، از همان منظر لانگ شات و فارغ از زمان وقايع و جغرافياي ويژه داستان، آن را با رمان «سفر به انتهاي شب» نوشته سلين قياس مي کنند و همچون امير احمدي آريان نگاه هستي شناسانه رمان را به جنگ مي ستايند، در حالي که اصولگرايان اين نوع نگرش را در مغايرت با آرمان هايشان ارزيابي مي کنند و با ارجح شمردن محتوا بر فرم، بر کليه تعابيري که به مدد فرم حاکم بر اثر امکان دارد به ذهن متبادر شوند، خط بطلان مي کشند و مصرانه آثاري را پسنديده و نيکو مي شمرند که با يک خط مستقيم و اشتباه ناشدني، هدف داستان را به آرمان هايشان پيوند دهند. به همين دليل در برابر کانديدا شدن «عقرب...» براي جايزه دفاع مقدس، واکنش هاي تند و منفي نشان مي دهند و شايد از اين نکته غافلند که اگر سينماي دفاع مقدس با فيلم هاي معين و ايدئولوگ مي کوشد مانع غفلت بازماندگان از موضوع جنگ شود، در سطح ديگري «از کرخه تا راين» نيز همين هدف را براي مخاطبان ديگري انجام مي دهد و «عقرب...» به نوبه خود توجه آنهايي را به موضوع جنگ معطوف خواهد کرد که با مستقيم گويي ميانه يي ندارند. بنابراين با نگاهي اندکي خوش بينانه تر «عقرب...» نيز در دايره «آنهايي را که جنگيدند و فدا شدند تا ما نجنگيم و زنده بمانيم، فراموش نکنيم،» جايگاه خود را در خدمت همان آرمان هايي که به زعم طرفدارانشان فراموش شده اند، بازمي يابد. خلاصه عقرب را از هر سو کاويدند و حتي خليل درمنکي درباره فونت خاص کلمه «عقرب» روي جلد کتاب، حرف زد و بخش هايي از داستان را موفق دانست که با پيش فرض «هراس از ديده شدن» همخواني دارند، مانند فصل پنهان شدن سربازهاي فراري در ميان بوته ها. اما به احتمال زياد همه متفق القولند که آبکنار در اولين رمانش علاوه بر حفظ بسياري از ويژگي هاي قصه پردازي خود، چه به لحاظ دراماتيک و چه به لحاظ فرمي، موفق شده مهر انحصاري خود را بر اثر حک کند و برخلاف داستان هاي کوتاهش تا حدود زيادي از انتساب داشتن با نوع خاصي از داستان نويسي گروهي خاص، نجات يابد. اين درست است که همان نگاه نامعلوم داستان «تخته سنگ»، همان زاويه ديد داستان «کوچه شهيد»، همان انتزاع داستان «تانک» و... به داستان «عقرب...» راه يافته اما گويي همه اين درونمايه ها در گسترش شان براي تبديل شدن به رمان( يا داستان بلند) قوام يافته اند و اگر چه حسرتي بر دل خواننده مي ماند براي خواندن داستاني طولاني تر، اما جاي انکاري برايش نمي ماند که داستاني به ياد ماندني را خوانده. آبکنار در سالي که گذشت نامزد دريافت جوايز «روزي روزگاري»، «مهرگان» و «منتقدان مطبوعات» بود و جوايز «گلشيري» و «واو» را دريافت کرد. نمي شود منکر اين نکته شد که به علت محدوديت کمي و کيفي کتاب هاي منتشر شده در سال 86 کانديداها و برندگان اغلب جوايز، نام هايي بودند که مدام تکرار مي شدند اما رمان آبکنار لااقل از اين نظر که توقعات عده زيادي را برآورده کرد، جايگاه خاصي پيدا کرد.
نيکول فريدني
کسي که به زمين بازگشت
علي اتحاد

اگر نويسنده يي در زماني دور بخواهد به سنت روايي «مجمع الجزاير گالاپاگوس» چيزي درباره زمانه و سرزمين ما بنويسد و احياناً اگر به اندازه شخصيت راوي رمان «کرت ونه گوت» باريک بين هم باشد؛ قطعاً بايد تصاويري از اين سرزمين جست وجو کند که نشان مي دهد در کجاي جغرافياي آن چه مي رويد و آدم ها چه شکلي دارند و به شما اطمينان مي دهم که در اين راه ناگزير است سري هم به عکس هاي نيکول بزند. بايد عکس هاي فريدني را زير و رو کند تا براي خود خاطراتي از زماني که «آدم ها مغزشان بزرگ» بود، بسازد. و قطعاً از آن آدم مغرگنده يي که اين تصاوير را براي او فراهم آورده سپاسگزار خواهد شد.

---

درباره نيکول فريدني به عنوان عکاسي که چندين شاخه عکاسي را تجربه کرده مي توان بسيار سخن گفت. مي توان از تجربيات مردم نگاري و تصاوير شهري اش نوشت و مي توان براي اندوه از دست دادن تدريجي اش که چقدر براي نزديکان او دردناک بود و چند سالي بود که براي خودش هم درد بسيار به همراه داشت، سوگواري کرد. مي شود باز هم بلافاصله پس از مرگ يک شخصيت فرهنگي تمامي خوبي هاي جهان را به او نسبت داد اما بهتر است چنين نکنم چرا که تا همين جا هم نيمي از آنچه بايد مي نوشته ام، رفته است.

---

نيکول فريدني يک عکاس طبيعت بود. و شايد اين کوتاه ترين جمله يي باشد که بتوان درباره زندگي يک عکاس گفت. فريدني عکاسي را از کودکي و به صورت تجربي آغاز کرد و مجموع اين تجربيات سبب شد در جواني تمايلي به تحصيل دانشگاهي نشان ندهد. اما از آنجايي که توان خواندن متون فرانسوي و انگليسي را داشت هرگز مطالعه در اين زمينه را رها نکرد. نيکول خود درباره آغاز زندگي عکاسانه اش چنين مي گويد؛ «پدر من در طرح معروف «ترومن» شاغل بود و شخصي به نام «حسين شريفي» هم متصدي عکاسي «اصل چهار» بود. او گاهي از من مي خواست در خشک کردن عکس ها کمکش کنم. در آن چهارديواري تاريک، تمام عشق و علاقه من به عکاسي زاده شد. بعد از مدتي با اصرار از حسين آقا خواستم اجازه دهد عکاسي کنم. ابتدا مخالفت کرد و گفت؛ «تو عکاسي بلد نيستي.» راست مي گفت، بلد نبودم اما قول دادم زود ياد بگيرم. او هم سرانجام يک دستگاه دوربين «زايسي ايکون 6+6» و يک حلقه فيلم «ارتوکروماتيک گورت» به من داد و من که مي خواستم از ابرهاي درهم پيچيده در زمينه آسمان آبي عکس بگيرم، روي لنز دوربين فيلتر قرمز گذاشتم؛ غافل از اينکه فيلم ارتوکروماتيک در مقابل نور قرمز حساسيت ندارد و در نتيجه کل فيلم ها خراب از آب درآمد. پدرم وقتي علاقه مرا به عکاسي ديد، يک دوربين 35 ميلي متري آرگوس برايم خريد؛ بعدتر هم يک نيکون اس-2. شب و روزم شده بود عکاسي؛ با چند تا از دوستانم، سوار دوچرخه مي شديم و رکاب زنان فاصله شش فرسنگي کرمان - ماهان را طي مي کرديم. بعدازظهر خسته و خاک آلود به تاريکخانه کوچکم مي رفتم و فيلم ها را ظاهر مي کردم. آن تاريکخانه را با خون دل از مقواي کلفت درست و چند تشک و يک تانک ظهور کوچک و يک دستگاه آگرانديسور هم برايش تهيه کرده بودم...»

نيکول فريدني به واسطه پشت سر گذاردن چنين دوره کاري طولاني يعني از روزگار کودکي تا آستانه هفتمين دهه زندگي اش (که با ابتلا به پارکينسون متوقف مي شود) جايگاه خود را در عکاسي طبيعت به جايگاهي يکه و بي رقيب بدل ساخت. تا جايي که امروز اگر بخواهيم مجموعه تصاوير قابل توجهي از طبيعت و زيست بوم ايران گرد آوريم و براي چنين گزينشي سخت ترين معيارهاي بصري را هم در نظر بگيريم تقريباً غيرممکن است که بخش عمده تصاوير مجموعه ما حاوي عکس هاي نيکول نباشد. اما در پايان اينکه چرا نيکول عکاسي طبيعت را از ميان ديگر شاخه هاي عکاسي برگزيده است پرسشي است که مي توانيد از خود عکاس بپرسيد و مطمئن باشيد همين پاسخ را خواهيد شنيد؛ «اين سوال خوبي است ولي جواب آن کمي مشکل است... براي اينکه عکاســي اصولاً هميشه با طبيعــــت ارتباط دارد. من به جز اينکه به عکاسي از طبيعت علاقه دارم به خود طبيعت نيز علاقه مندم. در عکاسي از طبيعت از عکاس انتظار نمي رود که حتماً صحنه هاي خاصي را ثبت کند يا نکند، تنها عکاس بايــــد از عکس هايش، هرچقدر هم که عجيب باشند، لذت ببرد.»1

پي نوشت؛------------------------------------

1- متن گفت وگوها از همشهري آنلاين و سايت عکاسي است.
فرزاد حسني
در دام نسبي گرايي
مهدي پورعليرضا

مثل معروفي هست که مي گويد انسان ها از همان جايي ضربه مي خورند که فکر مي کنند نقطه قوت شان است. فرزاد حسني نمونه بارز اين مثل است. تا پيش از برنامه فرزاد حسني با سردار رادان (فرمانده پليس پايتخت) او به هر شکلي که مي خواست بر ميهمانان خود مي تاخت، آنها را به سخره مي گرفت و اگر پا مي داد تحقير مي کرد. هر چقدر هم که ديگران به اين شيوه اجرايي او انتقاد مي کردند به همان نسبت شاهد تشديد اين حرکات و رفتار او در برنامه هايش بودند. حمايت هاي آشکار و پنهان مديران شبکه سه سيما هم از او مزيد بر علت شده بود، به گونه يي که تصور روئين تن بودن نزد او هر لحظه پررنگ تر مي شد غافل از اينکه پاشنه آشيل يا چشم اسفندياري هم وجود دارد. اگر چند سال قبل اين فرزاد حسني بود که براي مديران شبکه ناز مي کرد و نازش هم خريدار داشت اما اکنون وضعيت به گونه يي ديگر است. اين بار بحث ناز و نياز نبود بلکه ظاهراً قرار بود اين فرزند عزيزدردانه و خاطي تنبيه شود، اما گويا تنبيهش تناسبي با خطايش نداشت تا حدي که به مرور و به شکلي کاملاً حساب شده، کانال هاي ارتباطي او کم و کمتر مي شود. حسني کارش را از کلاس هاي بازيگري امين تارخ شروع کرد، به راديو رفت و اولين حضورش در تلويزيون در يکي از برنامه هاي نوجوان تلويزيون بود که در ادامه برنامه پرطرفدار نيمرخ ساخته و پخش مي شد. او در چند سريال تلويزيوني از جمله مسافري از هند بازي کرد ولي عموماً فرزاد را با کوله پشتي شناختند و در اين برنامه بود که ديده شد. اين نکته را هم اضافه کنم که فرزاد حسني به همان نسبتي که مخالف و منتقد دارد، به همان نسبت هم موافق و طرفدار براي خودش دست و پا کرده است. کافي است سري به وبلاگ هواداران او بزنيد تا اين نکته دستگيرتان شود. در سال هايي که حسني به کار اجرا مشغول بود موقعيت هاي کم نظيري نصيبش شد که کمتر نصيب يک مجري مي شود. او سال 85 در ويژه برنامه جشن هاي پيروزي انقلاب مجري برنامه يي بود با نام فوق العاده که با شخصيت هاي طراز اول کشور و مبارزان سياسي پيش از انقلاب گفت وگو مي کرد و انصافاً هم برنامه يي جذاب و ديدني بود. در ادامه همين برنامه بود که ميزان اعتماد به نفس او بيشتر و بيشتر شد و رسيد به گفت وگو با سردار رادان. هرچند اين گفت وگو باعث شد بسياري از منتقدانش نظر خود را درباره او تعديل کنند اما کار از کار گذشته بود چون تا اين لحظه او امکان حضور در برنامه يي ديگر را نيافته است. حسني برنامه يي هم در راديو جوان داشت با عنوان هفت شنبه که روزهاي جمعه صبح پخش مي شد. او در اين برنامه علاوه بر بازيگري، کارگرداني آن را هم برعهده داشت و برنامه بسيار پرشنونده يي هم بود ولي اين برنامه هم در ادامه فشارهاي بيش از حد به شبکه جوان و عملکرد مديريتي آن چند هفته يي است تعطيل شده است. اکنون فرزاد حسني مانده است و يک برنامه در شبکه جوان با عنوان «سïندïس» که در ادامه ويژه برنامه هاي جشن تسنيم شبکه جوان توليد مي شود و اجراي يک برنامه در شبکه جهاني صداي آشنا با عنوان بهترين شکل ممکن که روزهاي دوشنبه از ساعت 9 شب به وقت تهران پخش مي شود و چند برنامه کوتاه ديگر. حواشي فرزاد حسني همچنان ادامه دارد. شنيده مي شود قرار بوده اجراي مراسم اهداي جوايز جشن تسنيم را او برعهده داشته باشد ولي به دليل حضور مسوولان دولتي در مراسم و حساسيت هاي موجود از اين کار صرف نظر شده است. همچنين قرار بود او در سريالي بازي کند و خبرش هم در مطبوعات درج شد ولي ظاهراً آن هم منتفي شده است. گويا تنبيه اين فرزند خاطي رسانه هنوز ادامه دارد. و نکته آخر؛ فرزاد حسني مجري توانايي است و سخت ترين منتقدانش هم به اين مساله اذعان دارند. ايراد از او نيست که فرجام کارش چنين مي شود بلکه ايراد از سيستمي است که به گونه يي با نيروهاي خود برخورد مي کند که فکر مي کنند هر کاري بکنند و هر حرفي بزنند درست است. مسوولان رسانه تا وقتي که حرف ها و رفتار فرزاد حسني به نفع شان بود يا به مجموعه مورد علاقه آنها برنمي خورد، حامي رفتار او بودند ولي در جايي که او سرکشي کرد، تنبيهي اين گونه را شاهدش بود. اکنون ديگر فرزاد حسني به خوبي مي داند که همه چيز نسبي است.
محمدصالح علا
روشنفکر خسته
جواد طوسي

محمد صالح علا با واژگان و ادبيات خاص خود و اجراي پرمهر و صميمي برنامه تلويزيوني دو قدم مانده به صبح (در اين دوران کم مهر و شفقت) و طرح مباحث جدي و بااهميت حوزه ادب و فرهنگ و هنر يکي از مطرح ترين و تاثيرگذارترين شخصيت هاي فرهنگي- هنري سال 86 بود. صالح علا در کارنامه ادبي- هنري گذشته و حال خود، حضور متفاوتي داشته است. در دوران جواني اش در «کارگاه نمايش» و تلويزيون با اجراي نمايشنامه هايي چون «زير چادر اکسيژن» و «اسکي روي آتش» و... نوعي تئاتر آوانگارد و متمايل به فرم را تجربه کرد و در کنارش اهل شعر و ترانه سرايي نيز کم و بيش بود. نمي دانم خودش حالا چقدر آن کارها را قبول دارد و چقدر نفس تجربياتي از نوع نمايشنامه هاي اسماعيل خلج را در کنار نمايشنامه ها و کارهاي خودش و «عباس نعلبنديان» و آشور باني پال بابلا و آربي آوانسيان در محيطي چون «کارگاه نمايش» منطقي و هم سو با شرايط فرهنگي- اجتماعي و دغدغه هاي واقعي روشنفکري آن دوران مي داند. آيا فرضاً «تئاتر پوچي» از نوع «ساموئل بکت» و «اوژن يونسکو» براي فضاي فرهنگي جامعه ايران دهه 50 و طبقه بندي اجتماعي- سياسي اش نسخه مناسبي بود يا نه؟ از زاويه يي ديگر کشش جواني با ريشه هاي سنتي محمد صالح علا و پايگاه مذهبي خانوادگي اش به اين نوع آثار تجربي شيفته فرم مي تواند قابل بحث باشد و ما را متوجه پارادوکس عيني جامعه آن دوران کند. اما بعضي از ترانه هاي صالح علا در گذر زمان براي نسل مياني اين دوران به يک نوستالژي تبديل شده است.

صالح علا در دوران بعد از انقلاب، بازيگري در سينما را نيز در سه، چهار فيلم تجربه کرد که نقش «جمشيد اختري» در فيلم «تيغ و ابريشم» (مسعود کيميايي)، بهترين و ماندگارترين اش است. هنوز بحث و جدل عاطفي او و بازپرس جلالي (فرامرز صديقي) و برخورد عصبي و معترضانه او با پدرش (مرحوم نرسي گرگيا) در کنار حوضچه ماهي ها و نگاه دلتنگ و توام با بغض اش از پشت پنجره که گويي عشق از دست رفته اش (سوسن مکاشي) را جست وجو مي کند، از يادمان نرفته است. صالح علا در حضور و شمايل فرهنگي کنوني خود، پيري و پختگي اش را بي تکلف نشان مي دهد. البته نقش روشن بينانه مدير شبکه چهار (دکتر پورحسين) و نيز حضور سازنده کارگردان و ديگر عوامل برنامه «دو قدم مانده به صبح» را در پرمخاطب بودن آن نبايد ناديده گرفت. منتها در کنار جنبه هاي مثبت و غيرقابل انکار اين برنامه، چند ايراد و انتقاد به آن وارد است؛ 1- در مباحث مختلف مربوط به سينما، تئاتر، موسيقي، هنرهاي تجسمي، روانشناسي، فلسفه و... از نسل هاي مختلف جامعه دعوت شود. چه اشکالي دارد که مجري و کارشناس برنامه با يک فيلمساز و فيلمنامه نويس يا نمايشنامه نويس و کارگردان تئاتر يا آهنگساز و عکاس و نويسنده جوان يا قديمي و پا به سن گذاشته يا ترکيب توام اين نسل ها در يک برنامه به بحث بپردازد؟ 2- در مباحث مربوط به سينما، دوستمان فريدون جيراني اجازه صحبت کردن به بعضي از ميهمانان دعوت شده را بدهد و به قول معروف بگذارد کلام منعقد شود. تو دل حرف هاي همديگر رفتن تا جايي مي تواند در ژورناليسم رسانه يي توجيه پذير باشد و برنامه را (به قول معروف) گرم کند که تمرکز سخنران به هم نخورد و باعث از اين شاخه به آن شاخه پريدن نشود. گاهي اوقات اين گونه به نظر مي رسد که جيراني عزيز با قطع کردن رشته کلام بعضي از ميهمان ها مي خواهد در يک برنامه زنده کار مميزي را انجام دهد و «کات محترمانه» بدهد. 3- دوز اخلاقي برنامه کم کم دارد زياد مي شود. مي توان در تداوم اين نگاه اخلاقي و دعوت به هنجارهاي اجتماعي، متقابلاً ناهنجاري ها و تناقضات عيني و آشکار جامعه معاصر را نيز به شکلي عريان و بي پرده يادآور شد. 4- بعضي از مباحث جدي و موضوعي را بهتر است از حالت «مونوپلي» به وضعيتي متکثرتر و تعميم پذيرتر تبديل کنيد. به هرحال ما در گستره فرهنگي و هنري و ادبي جامعه، افراد صاحب نظر ديگري هم داريم که حرف هايي براي گفتن دارند. 5- و ختم کلام جاي مباحث جامعه شناختي و حقوقي نيز در اين برنامه خالي است.
رضا رشيدپور
رودرروي ستاره ها
نگار باباخاني

يکي دو سال پيش، شايد باور اين مساله که «رضا رشيدپور» به اين زودي ها به يکي از چهره هاي رسانه يي سال تبديل شود، ممکن و مقدور نبود و تصور اين نکته که اين مجري خنده رو و خوش سيما، در مسيري چنين کوتاه راه شهرت و موفقيت را پيموده و در مقطعي حتي به تک چهره مجري گري سيما تبديل شود، از آن تصورات محال به نظر مي رسيد که حتي در باور خوش بين ترين و اميدوارترين هواداران رشيدپور هم نمي گنجيد. هر چه باشد، بالا رفتن از نردبان ترقي در صدا و سيما و تلويزيون دولتي ايران نياز به ملزوماتي دارد و به نظر نمي رسيد رضا رشيدپور اين نکات لازم را براي پيمودن يک شبه يک مسير صدساله دارا باشد. او نه آن شلوغ بازي ها، منم منم کردن ها و تظاهرات بيروني چهره يي چون فرزاد حسني را داشت- که همين ها هم در نهايت به ضررش تمام شد و به حاشيه اش راند- و نه مي شد او را در قالب جريان رسمي مجري گري سيما، با آن مجريان هميشه مثبت و اتوکشيده يي تجسم کرد که فقط تعارف هاي لوس و تکراري بلدند و بيش از يک چهره تلويزيوني، شبيه به- مثلاً- نمايندگان مجلس هستند. برخلاف مخالفت هايي که در زمان پخش برنامه «شب شيشه يي» به عمل آمد- که اين حکايتي ديگر است و عوامل و دلايلي دارد که جاي آن در اين مطلب نيست- «رشيدپور» نه تنها راه خودش را با اين برنامه باز کرد، بلکه تاثيرگذاري برنامه اش، راه و جرياني جديد را در تلويزيون ايران باز کرد که نتيجه اش را در حضور چهره يي چون مسعود کيميايي در برنامه دو قدم مانده به صبح صالح علاء شاهد بوديم.مخالفت ها با برنامه «شب شيشه يي» (به جز مورد احمدرضا درويش) بيشتر بر اين مضمون استوار بود که مي گفتند رشيدپور نان محبوبيت ميهمانان برنامه اش را مي خورد- که خودش هم هيچ گاه اين مساله را تکذيب نکرد- اما مخالفان اين را نگفتند. همين که يک مجري تلويزيوني دولتي و محافظه کار مي تواند چهره هايي چون محمدرضا گلزار، بهرام رادان، گلشيفته فراهاني، مهران مديري، رضا عطاران، علي دايي، فريبرز عرب نيا، تهمينه ميلاني، ابراهيم حاتمي کيا، رضا کيانيان و ده ها تن ديگر را به برنامه اش دعوت کند کاري کرده است کارستان. رشيدپور به عنوان يک چهره تلويزيوني- که با ژورناليسم پهلو به پهلو است- حتي اگر در برنامه اش يک کلام هم نمي گفت و فقط کارش را محدود به دعوت کردن از چهره هاي مطرح مي کرد، باز هم کارش را کرده و نقش خودش را در تکوين يک جريان تلويزيوني به بهترين وجهي ايفا کرده بود و بي انصافي است اگر در مطالعه پيشرفت هاي تلويزيون در سال هاي اخير، سرفصلي به اين اقدام جالب و جسورانه او اختصاص نيابد.البته نبايد فراموش کنيم جسارت و نوآوري در عرصه فعاليت هاي فرهنگي و هنري در ايران همواره يک امتياز مثبت و با ارزش محسوب نمي شود و در مواردي نيز به قرباني شدن افراد مي انجامد. (مثل مورد مصاحبه جنجالي فرزاد حسني با سردار رادان که به محو شدن اين مجري از صفحه تلويزيون انجاميد.) قدرناشناسي مسوولان صدا و سيماي دولتي در مواجهه با رضا رشيدپور اما به شکلي ديگر و در پخش برنامه مثلث نمايان شد. آنها خيلي زود فراموش کردند که اين مجري در مدت زمان کوتاهي توانسته بود آمار مخاطبان شبکه تهران را به بالاترين حد ممکن برساند و از اين رو همه اعتراض هايشان از برنامه شب شيشه يي را بر سر برنامه مثلث خالي کردند و پخش اين برنامه را بعد از دو قسمت ابتدا به طور موقت و سپس براي هميشه متوقف کردند و جايش را با برنامه خنثي و سفارشي 1404 پر کردند و موفقيت هاي قبلي «رشيدپور» را تا حد زيادي زير سوال بردند.نمي توان انکار کرد که رشيدپور هم ايراداتي داشت. جاهايي کم آورد، جاهايي احترامي بيش از حد براي کساني که لايقش نبودند قائل شد، گاه در جاهايي عليه عده يي ديگر، با پيشداوري گارد گرفت و عامدانه خواست حضورش را به رخ بکشد و جاهايي خودش نبود، اما اينها در اهميت کاري که «رشيدپور» انجام داده بود، کوچک ترين خللي وارد نمي کند. او به عنوان يک آغازگر، نقش خود را ايفا کرد و تاثير خودش را گذاشت.شکست برنامه يي چون 1404، شايد اين فرضيه را که «رشيدپور» موفقيت برنامه اش را بر پايه حضور ميهمانانش بنا مي کند و خودش قادر به جذابيت بخشيدن به برنامه يي نيست، يک بار ديگر مطرح مي کند .بازي در فيلم «سوپراستار» به کارگرداني تهمينه ميلاني و سردبيري دوهفته نامه «رويش» تجربه هاي جديد «رضا رشيدپور» در عرصه هاي سينما و ژورناليسم هستند.
گفت وگو با بهرام بهراميان کارگردان ساعت شني
آئينه يي در برابر جامعه
مهدي علي نقي پور، حسن محمودي


- به رغم حاشيه ها و بحث ها و کنجکاوي هايي که براي شما با «ساعت شني» به وجود آمد تا حد ممکن از انجام مصاحبه پرهيز کرديد.

شخصاً علاقه يي به مصاحبه ندارم و حضورم در اينجا صرفاً به خاطر اداي ديني است که بر گردنم بوده است. هر شخصي مي تواند به چند طريق خودش را مطرح کند. جنجال درست کردن بسيار ساده است. اگر من در مرکز يک جنجال قرار بگيرم، بيشترين نفع را خواهم برد. يک شيوه اين است که با کارم جنجال درست کنم و شيوه هاي متفاوتي براي اين کار وجود دارد. تفکر من اين است که کار کنم و از طريق کارم گوشه هاي نه چندان روشن را بازگو کنم. ضمن اينکه معتقدم اين جنجال ها به هيچ چيزي ختم نخواهد شد. مشکلي که وجود دارد اين است که هيچ گاه حرفي که از طرف يک شخص زده مي شود، حمل بر دلسوزي و انتقاد نمي شود و عمدتاً حمل بر معارض بودن و غرض ورزي مي شود و به دنبال آن هم جنجال آ فريني مي شود. شخصاً علاقه يي به دنبال کردن اينگونه مباحث ندارم و ترجيح مي دهم چندان به آنها نپردازم.

-توضيحي در مورد کارهاي قبلي خود بدهيد.

سال ها تجربه دستياري داشتم. بعد سريالي به اسم مشق عشق را ساختم. سپس فيلمي به اسم شبح و در ادامه هم سريال ساعت شني را ساختم.

-مشق عشق را چه سالي کار کرديد؟

فکر کنم سال 84 بود.

-و بعد از آن در سينما کار کرديد؟

بله، فيلمي بود که محصول مشترک بود و در دوبي کار شد که متوقف شد و به سرانجام نرسيد.

-سابقه دستياري شما بيشتر در تلويزيون بود؟

نه، البته در تلويزيون هم چند کار به عنوان دستيار دارم؛ روزگار جواني، همسايه ها، سفر سبز، کت جادويي.

-بيشتر با آقاي لطيفي کار کرده ايد؟

چهار سريال را با آقاي لطيفي کار کرده ام.

- با نگاهي به ساعت شني مي توان متوجه شد که شما علاوه بر اينکه رسانه تلويزيون را به خوبي مي شناسيد، کارگرداني در تلويزيون را هم جدي تلقي مي کنيد و برايتان کم اهميت نيست.

تلويزيون جايي است که اگر از منظر وظيفه به آن نگاه کنيد و کار خود را در آن با علم به اينکه يک رسانه همگاني است که بودجه خود را از عموم مردم دريافت مي کند، انجام بدهيد قطعاً تاثيرگذار خواهد بود. شايد اين شناخت ناشي از دانش زياد نباشد بلکه ناشي از همين نگاه باشد که من نسبت به پولي که صدا و سيما بابت ساخت سريال ها و از بودجه عمومي هزينه مي کند، احساس تعهد مي کنم. نکته ديگر اينکه در سينما، فيلم يک اثر شخصي است با مخاطبان بسيار کمتر نسبت به تلويزيون. در واقع ساخت يک اثر در تلويزيون مانند موجي است که بسيار تاثيرگذار است و من وقتي که اين تاثير را روي مخاطب مي بينم خيلي احساس لذت مي کنم به همين دليل فکر مي کنم بايد بهترين کارهايم را براي تلويزيون انجام بدهم.

-يعني شما به اين نکته معتقد هستيد که تلويزيون در مقايسه با سينما و تئاتر و... رسانه جريان ساز است؟

به اعتقاد من، در اين چند ساله تلويزيون به عنوان يک رسانه سازنده بسيار بيشتر از وظيفه و سهم خود، در سازندگي و شکل دهي فرهنگي جامعه، انجام وظيفه کرده است. و اين را به عينه مي توان در پوشش، گفتار و... ديد. طبعاً اين تاثير را سريال ها هم به عنوان بخش کوچکي از توليدات تلويزيون دارند.

-آيا شما با اشراف به اين نقش تلويزيون سراغ ساخت ساعت شني رفتيد؟ يا به تعبير ديگر آيا فکر مي کرديد که ساعت شني اينقدر دچار حواشي شود؟

بحثي که من طرح کردم وجه کلان رسانه تلويزيون است و الان نمي توانم اين بحث را با سريال ساعت شني قياس کنم. جديداً به اين نکته رسيده ام که وقتي يک اثري از تلويزيون پخش مي شود مردم تعريف جديدتري از آن ارائه مي کنند. براي ساعت شني هم همين اتفاق افتاد و وقتي پخش شد هر بخشي از جامعه براساس درک و انتظارات خود يک عياري براي آن تعيين کرد.

-يکي از مسائلي که حساسيت ها را روي سريال بالا برد خبرهايي بود که قبل از پخش از طريق روابط عمومي سريال منتشر مي شد و روي جسارت آميز بودن موضوع تاکيد داشت.

يکي از دلايل اين نوع خبررساني حساسيت هايي بود که خودم روي موضوع داشتم. در رده بعدي کارشناسان و پزشکاني بودند که روي اين موضوع نظر داشتند. وقتي قرار است يک موضوع پزشکي که داراي خط قرمز هايي است، در قالب يک قصه مطرح بشود بايد به گونه يي باشد که اولاً قابل طرح باشد درثاني حريم خانواده در آن حفظ شود. در اينکه در ساعت شني، تمام انرژي و وقت سازندگان و مسوولان سازمان صرف حفظ حريم خانواده شد، شکي نيست. اما به طيف جامعه که مي رسيم، ساعت شني دغدغه بخشي از اين طيف است و از ديدن اين قصه هم لذت مي برند ولي براي بخشي ديگر از جامعه در حال حاضر دغدغه ذهني نيست ولي مطمئناً در آينده به آن فکر خواهند کرد.

-يعني شما پيش بيني کرده بوديد که ساخت اين سريال ممکن است باعث ايجاد حساسيت در بخشي از جامعه شود؟

در بخش کوچکي از جامعه. ولي سعي شده بود که حساسيت هاي اين بخش کوچک هم به حداقل برسد.

-طرح بحث ممنوعيت تماشاي زير شانزده سال هم در همين راستا بود؟

هرچند جاي طرح اين موضوع در اين بخش نيست ولي در هر حال جواب شما مثبت است. از نظر پزشکي درک بعضي از مسائل در سنين پايين ممکن نيست يا به سختي ممکن است. هرچند معتقدم اين موضوع در سنين پايين تر هم درک مي شد منتها به خاطر رعايت حريم خانواده ها ترجيح داديم از خانواده ها بخواهيم که از تماشاي افراد زير شانزده سال جلوگيري شود. مشکلي که در تلويزيون ما وجود دارد عدم تقسيم بندي مخاطب براي سريال هاست و اين تصور وجود دارد که يک سريال براي مخاطب عام ساخته مي شود. امروزه در دنيا اين تقسيم بندي ها وجود دارد. اتفاقي که در ساعت شني افتاد حاصل درايت و روشن بيني مسوولان صدا و سيما بود که دست به اين تقسيم بندي زدند. اين مساله حاصل يک کار کارشناسي است که توضيح آن در حوصله اين بحث نمي گنجد. نکته ديگري که در مورد بحث زير شانزده سال طرح شده بود و من نگران آن بودم، اين بود که اين اقدام در جهت بالا بردن تعداد بيننده صورت گرفته است. در صورتي که اصلاً چنين چيزي مورد نظر نبود و فکر مي کنم سازندگان يک اثر بايد خيلي کوچک باشند که بخواهند از اين طريق اقدام به جذب مخاطب کنند.

-آيا انتخاب شبکه يک به عنوان شبکه يي ملي به همراه سه نوبت پخش در هفته با هدف جذب مخاطب بيشتر نبود؟

اين بحثي که شما مي کنيد از يک منظر ديگر است. اگر اين حرکتي که در سريال ساعت شني شروع شد، ادامه پيدا کند قطعاً تاثيرگذار خواهد بود.

-اما چگونه مي توان از فرزند زير شانزده سال خواست که با شروع اين سريال آن را نبيند؟

اگر يک فرزندي از اين خواسته پدر و مادر خود سرپيچي مي کند نمي توان آن را به کل جامعه تعميم داد. ضمن اينکه به هر حال اين فرهنگ بايد از يک جايي شروع شود. تصميمي که در ساعت شني گرفته شد اين بود که جامعه نياز به طرح اينگونه مسائل دارد ضمن اينکه سنين پايين نبايد آن را ببينند، راهکاري که تعيين شد همين توصيه به والدين بود. نگراني من اکنون اين است که اين روند ادامه پيدا نکند و اين حرکت دلسوزانه پيگيري نشود. دليل آن هم استدلال هاي غلطي است که پيرامون اين حرکت مي شود.

-حذف تکرار سريال به نوعي عقب نشيني صدا و سيما از اين رويه نبود؟

نه، اين عقب نشيني نبود. اصلاح مسير بود. در طول اجراي اين طرح به مرور معايب آن مشخص شد. يکي از اين معايب هم تکرار سريال در روز بعد بود که به مرور اصلاح شد. در هر حال صدا و سيما دائماً در پي اصلاح و تغييرات مثبت است و امروزه بار خيلي از مسائل را به دوش مي کشد از جمله حفظ و ارتقاي استفاده صحيح از گفتار و زبان فارسي که در اين بخش خيلي موفق بوده است.

-البته يکي از ايرادات به سريال ساعت شني همين استفاده از زبان نامناسب و کاربرد واژگان کوچه و بازار در آن است.

کاربرد غلط واژگان يک بحث است، استفاده عيني از گفتار و واژگان مردم کوچه و بازار بحثي ديگر. اتفاقي که در مورد ساعت شني افتاد بحث دوم بود. تا اين لحظه که من خدمت شما هستم اعتراضي از جانب کاربرد ناصحيح زبان نديده ام و موارد زيادي هم اظهار لطف و تشکر از بابت شيوه کاربرد زبان در سريال داشته ام. طبعاً ايران داراي زبان ها و گويش هاي متفاوت و فراواني است که برآيند اين گفتارها و گويش ها در تهران تجميع شده است و نوعي از آن هم ممدوح نيست. هوشمندي رفيع زاده به عنوان نويسنده، استفاده از گويشي است که علاوه بر منطبق بودن بر واقعيت جامعه، قابل استفاده بوده و غيرممدوح نيست.

- يکي از دلايل اين حساسيت ها روي زبان، واقع گرايي اثر است چون در نمونه هاي طنز و غيرواقعي هم از اين گونه رفتارها با زبان ديده ايم اما تا اين حد حساسيت زا نبوده اند.

در اينکه اين نوع کار باعث گزنده شدن آن شده است شکي نيست و معتقدم اگر به بنياد زبان لطمه بزند پسنديده نيست اما معتقدم که ساعت شني آينه يي است در مقابل جامعه براي پند گرفتن.

- علاوه بر انتخاب موضوع که حساسيت برانگيز بود، انتخاب ساختار هم در اين اثر همراه با نوعي هوشمندي است. بيننده شاهد يک موضوع بکر و ساختاري بديع و نوآورانه است. ضمن اينکه عموماً در تلويزيون از روبه رو شدن با ساختارهاي اينچنيني پرهيز مي شود و ساختارهاي خطي و ساده به اين گونه ساختارها ترجيح داده مي شود.

موضوع سريال ساعت شني جزء مفاخر ما است. طرح اين موضوع که ما به قدري به روز هستيم و همزمان با تحولات دنيا به حل مشکلات خود مي پردازيم از ويژگي هاي سريال است. حل مشکل نازايي به اين شکل از ويژگي هاي فقه شيعه است و طرح اين موضوع به نوعي مانور روي قابليت هاي فقه شيعه است و کساني که حساسيت هاي کاذب پيرامون سريال را دامن زدند به نوعي از طرح اين قابليت و تبحر فقه شيعه در به روز بودن در حل مشکلات غافل ماندند. در مورد ساختار سريال هم قاعدتاً هر کاري ساختار خودش را به فيلمساز تحميل مي کند. هر موضوعي ساختار خودش را با خودش دارد. در سريال هاي تلويزيوني عوامل مختلفي در شکل گيري ساختار دخيل هستند. از لحظه تصميم گيري توسط مديران تا ارائه فيلمنامه و شروع به ساخت يک سريال ساختار آن شکل مي گيرد. بخشي از اين ساختار هم سليقه فيلمساز است که تصميم مي گيرد اثر خود را چگونه ارائه بدهد. دليل انتخاب اين نوع ساختار تاثيرگذاري آن روي بيننده بود.

- به نظر شما آيا انتخاب اين نوع ساختار ريسک نبود؟

نه، چون قبلاً موفقيت اين ساختار در کارهايي مانند داستان يک شهر ساخته اصغر فرهادي و دوران سرکشي ساخته کمال تبريزي آزمايش شده بود. در ساعت شني سعي کرديم مقلدهاي خوبي باشيم.

- البته به جز اين دو نمونه در سينماي جهان هم نمونه هاي فراواني از اين نوع روايت وجود دارد. آيا اين آثار هم مورد نظر شما بود؟

نه، چون به قدري قواعد سريال سازي در تلويزيون و فيلمسازي در سينما با هم فاصله دارند که هر کسي از قواعد سينما براي تلويزيون استفاده کند ضربه مهلکي به خودش زده است. قواعد ساخت سريال براي تلويزيون با يک قاب نهايتاً هفتاد اينچي در محيط خانه با قواعد ساخت فيلمبرداري پرده هفتادمتري سينما در يک محيط تاريک و داراي تمرکز محض خيلي متفاوت است.

- البته از منظر تمرکز، سريال شما اين قاعده را رعايت نکرده است و به دليل تنوع در سکانس ها و زمان کوتاه آنها نيازمند تمرکز بيشتر بيننده است.

اين مورد را قبول دارم.

- چون ظاهراً شما سکانس بالاي دو دقيقه نداشتيد.

ما سکانس بالاي يک دقيقه و ده ثانيه نداشتيم.

- اتفاقي که افتاد، همين بود. حواشي پيش آمده پيرامون سريال باعث شد که به بعد زيباشناسي سريال کمتر پرداخته شود.

نکته يي که در مورد ريتم سريال مطرح است، ميزان اطلاعاتي است که بايد به بيننده داده شود. طبعاً ما نمي توانيم با قواعد چند سال پيش براي بيننده سريال بسازيم. يکي از اين قواعد هم حجم اطلاعاتي است که بايد به بيننده بدهيم.

- آيا امکان دارد که روزي از بهراميان يک سريال با ريتم کند ببينيم؟

حتماً امکان دارد. بستگي به حجم معنايي موضوع دارد. فرضاً ساختن سريالي در مورد بوعلي سينا نيازمند تامل بيشتري است.

- مثالي که شما در مورد دوران سرکشي زديد، در آن سريال ما شاهد چند راوي هستيم. در صورتي که ساعت شني يک راوي بيشتر ندارد ولي شاخصه آن شيوه روايت قصه هايي است که در اين سريال وجود دارد به گونه يي که بيننده دچار سردرگمي نشود و هر قصه به نحو احسن روايت شود.

اين ساختار يکي از ابداعات رفيع زاده بود که مي توان آن را ساختار چندضلعي ناميد و تا جايي که من مي دانم براي اولين بار توسط رفيع زاده در اين کار مورد استفاده قرار گرفت. ساختار چندضلعي قصه يي است که چند ضلع متفاوت دارد همراه با قصه هايي که آنها هم اضلاع متفاوتي دارند. انتخاب گزينه هاي ضلع هاي همگرا در يک بخش از سريال به همراه گزينه هاي ضلع هاي غيرهمگرا در بخش ديگر از سريال. به عنوان مثال يک شخصيت يا يک قصه داراي ابعاد متفاوتي است که قصه دوم را که داراي ابعاد متفاوتي است در يک جاهايي کامل و در جاهاي ديگر نقض مي کند. وقتي که بحث ساختار چندضلعي مطرح مي شود معمولاً پنج يا شش قصه است که اضلاع همگرا در ابتدا تعريف مي شود و اضلاع متناقض در آخر قصه. اين تلاشي است که از سوي رفيع زاده صورت گرفته است و تلاشي ستودني هم هست.

- در مورد اجراي يک فيلمنامه چندضلعي در کارگرداني هم توضيح مي دهيد؟

آن چيزي که در کارگرداني يک فيلمنامه چندضلعي خيلي اهميت دارد، انسجام کلي اثر است.

- چگونه اين داستان را اجرا مي کنيد که داراي انسجام باشد و بيننده دچار سردرگمي نشود؟

اجازه بدهيد يک بار ديگر هم توضيح بدهم. ما چند قصه داريم که اين قصه ها هر کدام به اندازه کافي بنيه محکمي دارند. ما ممکن است قصه اول را از پايان شروع کنيم و قصه دوم را از آغاز. يعني آغاز داستان و آغاز اتفاق يکي باشد ولي در ديگري عکس اين باشد. آن جاهايي که اين اتفاق ها مکمل هم هستند، همديگر را کامل مي کنند و در يک بخش قرار مي گيرند و آن بخش هايي که متضاد هم اند در يک بخش ديگر که معمولاً بخش انتهايي است، در کنار هم قرار مي گيرند. مثلاً قصه مهتاب گذشته مينا است. اين دو ضلع مشابه کنار هم قرار گرفته اند. وظيفه سازنده اثر اين است که اين تشابه ها را در کنار هم و تعارض ها را هم در کنار هم نشان بدهد. من سعي خودم را در ساعت شني کردم که اين اتفاق بيفتد. نمي دانم تا چه حد موفق بوده ام.

- در مورد تعامل ميان فيلمنامه نويس و کارگردان هم توضيح مي دهيد؟ آيا تعاملي وجود داشت؟

وقتي بحث تعامل مطرح مي شود تفکر و جهان بيني و ايدئولوژي آدم ها اولين پايگاه تعامل آنها مي شود. لازم نيست خيلي همسو و همانند هم فکر کنند. اگر جهان بيني و آبشخور تفکري آنها يک مقطع زماني و مکاني باشد مي توانند با هم تعامل برقرار کنند. من و رفيع زاده در خيلي از جاها به لحاظ تفکري در تعارض با همديگر بوديم منتها به دليل اينکه آبشخور انديشه يي هر دو طرف يک چيز بود مي توانستيم با هم تعامل برقرار کنيم. در خيلي جاها تعارض موجود بين ما باعث پيشرفت و بهبود کار مي شد. مانند بسياري از نويسنده ها و کارگردان ها که کنار هم قرار مي گيرند ذات موضوع موجود ما را متعهد مي کرد. نوع نگاه ما به ساختار و کليت هم باعث مي شد که ما را به يک وحدت برساند. هر چند در بعضي جاها به لحاظ معنايي با هم در تعارض بوديم.

- رسيدن به ساختار موجود در فيلمنامه چگونه بود؟

اين ساختار حاصل انتخاب هوشمندانه آقاي فرجي مدير وقت گروه فيلم و سريال شبکه يک است و تسلط ايشان بر فيلمسازي باعث شد از ميان گزينه هايي که ما ارائه داديم اين گزينه را انتخاب کنند.

- بحث را در مورد بازي ها ادامه بدهيم. اولين چيزي که از اين سريال جلوي روي بيننده قرار گرفت و بيننده متوجه شد با يک اثر متفاوت روبه رو است بحث بازي ها بود. قبلاً هم از بازيگران اين سريال بازي هاي نسبتاً خوبي ديده بوديم ولي در اينجا شاهد يک مجموعه بازيگر هستيم که همگي يکدست و در خدمت کار هستند. اين مساله در ديگر بخش ها هم قابل توجه است و از اين منظر مي توان آن را ديد که تجربه باارزشي است که در تلويزيون انجام گرفته و مي تواند در کارهاي ديگران هم مورد استفاده قرار بگيرد.

بحثي که شما مطرح کرديد کاملاً درست است و اي کاش به جاي حواشي ايجاد شده براي اين سريال به قابليت هاي تکنيکي و هنري آن پرداخته مي شد و از اين بابت واقعاً متاسفم که اين گونه نشد. در مورد بازي ها هم به شکل کلي نمي توانم پاسخ شما را بدهم. چون از لحظه نگارش متن، انتخاب بازيگران و تمرين ها و درگيري بازيگران با نقش همه اين عوامل در شکل گيري بازي ها و کيفيت آنها دخيل است.

- انتخاب بازيگران چند درصد تصورات اوليه شما به عنوان کارگردان بود؟

همه نقش هاي موجود در سريال را (فارغ از سن و نوع) همه بازيگران مي توانستند بازي کنند. اين نکته به واسطه جنس بازي ها بود اما اينکه اين انتخاب ها براي نقش ها صورت گرفت، يکي از مهم ترين کارهايي بود که انجام گرفت. تمام موضوعات مطرح شده در ساعت شني و حتي موضوع رحم اجاره يي قبل از اين سريال هم در کارهاي تلويزيوني مطرح شده بود اما اينکه چه عاملي باعث شد که اين کار اينقدر مرکز توجه واقع شود همين بازي ها و فضاي واقع گرايي بود که به ويژه در بازي ها موجود بود. يکي از گرفتاري هاي من حتي همين الان اين مساله است که ثابت کنم اين يک قصه است. چون به قدري واقعي با ساعت شني برخورد شد که آن را واقعي تلقي کردند. البته فيلمنامه نوع روايت و ديگر بخش ها هم در اين ويژگي دخيل بودند. يکي از تفاوت هاي بازيگران در اين کار با کارهاي ديگر اين بود که بازيگران قدردان نقش هايي بودند که به آنها محول شده بود.

- انتخاب بازيگران شما برعهده آقاي شريفي نيا بود. در مورد پروسه انتخاب بازيگران و اين همکاري با آقاي شريفي نيا هم توضيح بدهيد. چون نوع نگاه ايشان به نقش ها و انتخاب هايشان خيلي با دقت و ظرافت انجام گرفته است.

انتخاب بازيگر به طور کل يک کار تخصصي است که نيازمند دانش تجربي و دانش علمي است و حساسيت هاي زيادي در مورد درک و فهم نقش هاي نوشته شده لازم دارد. وقتي نام کسي مانند شريفي نيا به عنوان انتخاب کننده بازيگر مطرح مي شود که خودش هم بازيگر است يک وزن اضافه تري را با خودش همراه مي کند.

- آيا تعيين آقاي شريفي نيا به عنوان انتخاب کننده بازيگر هم با نظر آقاي فرجي انجام گرفت؟ چون اين بخش کار هم از انتخاب هاي هوشمندانه سريال است.

الان دقيقاً در ذهنم نيست ولي هر انتخابي که در کار صورت گرفت و هر اتفاقي که در ساعت شني رخ داد نه تنها با نظر و راهنمايي شخص آقاي فرجي که با نظر مجموعه سازمان صدا و سيما بود. حضور شريفي نيا به واسطه توانايي ها و پتانسيل هاي ايشان بار زيادي از روي دوش من برمي داشت. اينکه گفته مي شود اعضاي خانواده شريفي نيا در اين کار حضور داشتند، هم فرض کنيد يک فردي مهندس باشد و همه فرزندانش هم همين شغل را داشته باشند، اين فرد فرزندانش را به يک شغل ديگري بفرستد تا اين شائبه پيش نيايد که چون او مهندس است همه اعضاي خانواده اش را هم وارد همين شغل کرده است. يک نکته را نبايد فراموش کرد، خانم آزيتا حاجيان اگر وارد اين سريال شدند جزء افتخاراتي است که نصيب بنده و اين کار شده است. يا مهراوه شريفي نيا قبل از اين کار نقش هاي مهمي را بازي کرده است و حضورش در اين کار به واسطه توانايي هايش بوده است. تا پيش از ساعت شني در شبه و همسايه ها با هم همکاري داشته ايم و تعامل خوبي با هم داريم. در اين کار هم اين تعامل وجود داشت، ضمن اينکه انتخاب ها و پيشنهادهاي شريفي نيا فکر شده و تحليل شده است. به همين دليل امروز شما از کيفيت بازي ها و باورپذير بودن آنها مي گوييد و اينکه نمي توان جايگزيني براي هر کدام از نقش هاي انتخاب شده در نظر گرفت.

- البته من با اين نکته که صددرصد بازي ها موفق و کامل بوده اند موافق نيستم و معتقدم در جاهايي مي توانسته بهتر ارائه شود. مساله ديگر در مورد بازيگري احياي بازيگراني در اين مجموعه است که اتفاقاً در نقش هاي فرعي هم ظاهر شده اند، مثلاً برزو ارجمند، شهره لرستاني، آزيتا حاجيان و ديگر نقش ها. پيش از اين شاهد بازي هاي فراواني از اين بازيگران بوده ايم ولي در اينجا به نوعي احيا شده اند.

در مورد اينکه بازي ها مي توانسته بهتر از اين باشد قبول دارم. ضمن اينکه فراموش نکنيد اين دومين تجربه تلويزيوني من در مقام کارگردان است.

- و اين البته قابل تقدير است.

در مورد کيفيت بازي ها هم برمي گردد به نوع تعامل با بازيگران و بيشتر بايد آن را از بازيگران پرسيد. در مورد خودم، نوع بازي ها بر اساس استدلالي بود که بر پايه ساختار استوار شده بود. به نوعي برگرفته از واقعيت جاري در جامعه بود که در ذهنم مشابه سازي کرده بودم و سعي و تلاش سر صحنه براي اينکه به اين شبيه سازي برسم و اين توانايي هم در تمام بازيگران وجود داشت که به اين سطح از بازي ها برسند.

- يک مولفه در کارهاي تلويزيوني زمان توليد و شتابزدگي در اکثر کارهاست که طبعاً روي بازي ها هم تاثير مي گذارد. در ساعت شني زمان توليد چقدر بود؟ آيا بيشتر از حد معمول بود؟

در مورد ساعت شني شايعاتي بود که با بودجه آنچناني ساخته شده که اصلاً اين گونه نبود. اين کار در زمان توليد با بودجه سريال هاي طبقه «ب»توليد شد و در زمان پخش به «الف» تغيير کرد. در اين زمينه من گلايه يي از دوستان مطبوعاتي دارم. معمولاً وقتي که از يک سريال انتقاد مي کنند اشاره به بودجه هاي آنچناني مي کنند در حالي که اين مبالغ در مقايسه با نمونه هاي مشابه در کشورهاي ديگر خيلي پايين تر است و اين مساله باعث همين شتابزدگي ها و... مي شود. به نظرم اين دوستان که اتفاقاً در چند سال اخير شاهد پيدايش نسلي جوان و تاثيرگذار از آنها در عرصه مطبوعات هستيم، بايد روي سخن خود را به مراکز و کساني بکنند که بودجه رسانه را تعيين مي کنند. اگر بودجه سازمان افزايش داشته باشد طبعاً مبالغ پرداختي براي آثار نمايشي افزايش يافته و درصد عمده يي از شتابزدگي ها و کم کاري ها کاسته مي شود. در مورد کيفيت ساعت شني و مقايسه با ديگر کارها اين را بايد بگويم که اصولاً انتظارات از هر کاري در تلويزيون متفاوت است. خاستگاه و انتظارات از يک سريال 90 شبي با يک سريال سيزده قسمتي متفاوت است.

- قصد مقايسه با 90 شبي ها را ندارم. دقيقاً منظورم بحث بودجه است و کيفيت. سريال هايي هست با طبقه بندي الف که کيفيت پاييني دارند ولي ساعت شني با طبقه بندي ب شروع و ساخته مي شود و در مرحله پخش تغييراتي در سطح طبقه بندي بودجه يي آن صورت مي گيرد. اين تفاوت در کيفيت و مبلغ خيلي محسوس است.

ساعت شني (فارغ از من) يک استثناست و نمي توان آن را با ديگر کارها مقايسه کرد.

- زمان توليد چقدر بود؟

هفت ماه و ده روز فيلمبرداري داشتيم و با توجه به زمان سريال روزي حدود هفت دقيقه مفيد فيلمبرداري کرده ايم که با توجه به تنوع پلان ها، لوکيشن ها و... زمان معقولي است.

- اتفاقاً زمان بالايي هم هست. چون در کارهايي با بودجه هاي چند برابر شما، روزي 2 تا 3 دقيقه مفيد داشته اند. حال اينکه مطبوعات به اين مسائل اشاره نمي کنند، نمي دانم به چه دليل ولي قطعاً اين تفاوت ها را مي دانند.

من از ديد رسانه مي گويم. اينکه اشاره کنيم يک کار در تلويزيون خوب نشده است، کاملاً بي معناست، چون هدف گذاري هايي که براي يک کار مي شود اگر بعد از پخش به اين هدف گذاري ها رسيد، آن کار موفق است وگرنه الزاماً نمي توان ميزان درصد مخاطب را ملاک دانست.

- ولي از نظر کيفي و حجم بودجه يي مي توان مقايسه کرد و نتيجه کار که شامل بازي ها، تصويربرداري و... مي شود را ديد.

هر کاري سختي هاي خودش را دارد. ساعت شني از نظر اجرايي با توجه به فيلمنامه کار بسيار سختي بود. يا کاري که شما اشاره مي کنيد روزي سه دقيقه توليد کرده اند قطعاً سختي هاي خاص خودش را دارد، ضمن اينکه در ساعت شني همه عوامل دست به دست هم دادند که اين کار موفق باشد. اين الزاماً به اين معنا نيست که کار بعدي من هم با همين کيفيت ساخته شود. قطعاً اغلب کساني که در تلويزيون کار انجام مي دهند با هدف مطرح شدن، رشد کردن و بالا رفتن است. حال اگر اين اتفاق در مورد همه نمي افتد يک بخش اش برمي گردد به مباحث بودجه يي.

- شما اشاره کرديد که ساخت ساعت شني يک استثنا بود. آيا تجربه کسب شده در ساخت اين سريال نمي تواند به يک قاعده در تلويزيون تبديل شود و ديگران هم بر اساس همين تجربيات مشابه، به چنين سطحي از کيفيت برسند؟

حتماً مي تواند اين طور شود و آرزوي شخص من اين است که اين اتفاق بيفتد.

- البته اين کار مي تواند از يک طرف به ضرر کساني باشد که بعد از اين کار مي کنند، چون فرض بگيريم يک فيلمنامه با شرايطي مشابه ساعت شني ارائه شود و با بودجه يي مثلاً دو برابر، ولي چون اين نمونه پيش روي همه است ممکن است اين بودجه براي کار (که معقول و منطقي هم هست) تصويب نشود.

اين نکته يي که من در مورد استثنا بودن ساعت شني اشاره کردم تنها منحصر به متن و کارگرداني نمي شود. تمامي بازيگران سريال، به دليل نوع درک خود از فيلمنامه و همدردي هايي که با اين آسيب هاي اجتماعي داشتند مبالغي حتي تا يک سوم دستمزد واقعي خود را دريافت کردند و اين همدلي باعث پايين آمدن بودجه شد. ولي براي تمام کارها اين اتفاق نمي افتد مثلاً شما براي يک گزارش ارزشي ممکن است پولي دريافت نکنيد ولي براي يک گزارش تجاري مبلغ بالايي دريافت کنيد. اهداف، تعاريف و اعتقادات هنرمند خيلي تعيين کننده است.

- در مورد بازي ها من به بازي دو نفر انتقاد دارم. ماهرخ و حامد ظاهراً نقش اصلي هستند ولي در واکنش هاي موجود روي کار به حاشيه رفته اند و با آن سطحي که از آنها انتظار مي رفت فاصله دارند به ويژه ماهرخ در جاهايي باعث اعصاب خردي تماشاگر مي شد.

همين نکته يي که مي گوييد نشان مي دهد اين بازيگران در نقش خود موفق بوده اند چون هدف از نوشتن و اجراي اين نقش ها دقيقاً ايجاد همين حس در بيننده بوده است.

- ولي اين خيلي تداوم دارد. بازي ها بد نيست ولي تداوم آزاردهنده است.

تداوم را قبول دارم. در فيلمنامه 10 يا 15 سکانس مربوط به اين دو بازيگر بوده است ولي به هر دليلي اين سکانس ها به طور کامل استفاده نشده و همين مساله باعث شده که سکانس هاي مورد نظر همه پشت سر هم قرار بگيرند و اين حس را تشديد بکنند. اين مساله به دليل نوع بازي اين بازيگران نبوده است.

- يعني حذفيات باعث به هم خوردن ريتم کار و لطمه زدن به بازي ها شده است؟

به نوعي همين طور است.

- اين حذف ها به نوعي است که حتي تماشاگر عادي هم متوجه آنها شده است.

هر کاري در هر جاي دنيا به هر دليلي که دچار حذفيات شود باعث آزار بيننده خواهد شد.

- البته در مورد حذفيات، بازيگران شما در مصاحبه هاي خود به تمامي بخش هايي که از نقش آنها حذف شده اشاره کرده اند.

من اگر بخواهم در اين زمينه صحبت کنم بايد به چرايي حذفيات هم اشاره کنم که خودش يک بحث طولاني است و مجالش اينجا نيست. من حاضرم در يک نشست ديگر تمامي اين مسائل را به طور کامل بيان کنم.

- شما به لايه هاي زيرين متن و برداشت هايي که از کار مي شود و تحليل هايي که در مورد کار مي شود و ارجاعاتي که در بيرون براي آن يافته مي شود فکر کرده بوديد؟

صددرصد بله. ساعت شني از بنيان و از مرحله نگارش يک کار ويژه شناخته شد و الان که اينجا هستم فکر مي کنم به بخش عمده يي از اهداف خود رسيد. البته همان طور که گفتم ممکن است اين کار با ذائقه عده قليلي سازگار نباشد.

- نظر خودم اين است که بسياري از ارجاعات بيروني که به ساعت شني داده شد اصلاً تناسبي نداشت و خيلي هم نچسب بودند.

موافقم. اينکه استنباط شخصي و سليقه يي يک فرد از يک کار چيست، ملاک بدي و خوبي يک سريال به طور عام نيست. به عنوان مثال يکي از کساني که همين ديدگاه را داشت وقتي شروع به صحبت کرد گفت که من دو يا سه قسمت کار شما را ديده ام و دوستان اين گونه در مورد کار مي گفته اند. با ديدن دو يا سه قسمت يک کار نمي توان در مورد کليت آن قضاوت کرد. يا يک شخص محترم ديگر که شکي در دلسوزي ايشان ندارم، گفته بودند که من با ديدن دو سه دقيقه از کار به همه چيز آن پي بردم. سريال يک بسته فکر شده است که داراي ابتدا، ميانه و انتهاست و آن چيزي که در شروع ديده مي شود الزاماً در پايان تاييد نخواهد شد. اين شتابزدگي در قضاوت بيشترين ضربات را بر پيکر ساعت شني زد.

- البته بعضي از منتقدان ساعت شني با طرح موضوع مشکلي نداشتند، بلکه با شيوه طرح آن مساله داشتند و عنوان مي کردند که نوعي تلخي را شاهد هستند.

اين واژه ها بايد تعريف شوند. واژه هايي مانند تلخ، سياه نمايي، بدآموزي و... دامنه يي از تعريف دارند. مثلاً اينکه مي گويند اين سريال بدآموزي داشته بايد عيناً و مصداقي نمونه هاي آن را بيان کنند و از کلي گويي بپرهيزند.

- منتقدان مي گويند شما وقتي تا دو قسمت مانده به آخر آسيب ها را مطرح مي کنيد و در دو قسمت يا قسمت آخر نتيجه گيري مي کنيد، آن بخش از کار تاثير خودش را گذاشته است.

من حتي معتقدم که در قسمت آخر همه چيز تغيير نکرده و اين قسمت هم در راستاي ساختار اثر و ديگر قسمت ها بوده است و اتفاق خيلي ويژه يي قرار نبوده در قسمت آخر بيفتد. در مورد سياه نمايي هم بايد بگويم که يک اثر رئاليستي نمي تواند سياه نمايي داشته باشد چون اساساً يک اثر رئاليستي برداشتي است از زندگي واقعي.

- ولي گزينشي مي شود.

مگر اينکه بگوييم گزينشي است از تلخي هاي رئاليسم موجود. بايد ديد چه هدفي از ساخت اين سريال مورد نظر است. اگر هدف طرح مسائل بهزيستي موجود در جامعه است طرح اين گونه مسائل نيازمند بررسي يک زنجيره و چرخه از آسيب هاست. در بررسي سريال ساعت شني، صبر نشد که آموزش همراه سريال کامل شود. همين مساله باعث شد که در قضاوت ها عجله شود.

- البته اين از خاصيت هاي رسانه است که به سرعت و بلافاصله پس از پخش يک فيلم تاثير خودش را مي گذارد.

من يک نکته را در مورد منتقدان ساعت شني بگويم و آن اينکه اکثر اين دوستان در تمام ادارات و ارگان هاي مرتبط، همه دلسوز بودند و من در دلسوزي، دينداري و وطن پرستي آنها شکي ندارم.

- شما به مجلس هم رفتيد؟ در جلسه يي که آقاي ضرغامي در کميسيون فرهنگي حضور داشتند؟

بله.
روايت ناکام ساعت شني
آدم برفي ها و آسياب بادي
احمد رفيع زاده*

«شما را نمي دانم، ولي من ساعت شني را نديدم.» آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. و باز من مثل شب هاي پيشين، ساعت شني را نديدم. کاش مي توانستم در خانه بمانم و با شخصيت هايي که از همان روز نخست به فرجام کارشان مي خنديدند، احساس همدردي کنم. شخصيت هايي که فرجام شان در متن و فيلم را باور نداشتند و از همان روزهاي آغازين به اين روزهاي زمستاني فکر مي کردند، روزهايي که فرجام شان را آدم برفي ها رقم مي زدند. شخصيت هايي که وسعت و عمق نگاهشان از من جلوتر را مي ديد و من ساده دل فکر مي کردم زمستان تمام شده و نسل آدم برفي ها منقرض شده است.

« شما را نمي دانم، ولي من ساعت شني را نديدم.» آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما «ساعت شني» مي ديديد من از کنار آدم هايي رد شدم که سر زير برف داشتند و در برابر اين سرهاي زير برف، توالت پارک سرً راه مامن زنان بي سرپناه و خياباني بود. تلنبار زناني که پس از بهره کشي تاريخ مصرف شان گذشته بود و حالا حکم دستمال توالت را پيدا کرده بودند و روزها را در شهر مي گشتند تا ميان اين تظاهرات رنگ و عشوه، خودي بفروشند و بي نصيب از اين بازار و داد و ستد ناعادلانه، شب ها شجره و سرگذشت خود بر درً توالت ها بنويسند و رک تر از من و شما به تقديري که خود براي خود رقم زده بودند لعن و نفرين بفرستند و مشکل آنجا رخ مي نمود که آدم برفي ها لعن آنها به خود را، نفرين به آدم برفي ها مي شنيدند.

آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما ساعت شني مي ديديد من از کنار آدم هايي رد شدم که با ارتفاع برف زمستاني، حالا بيشتر بدن شان در زير برف بود و علاوه بر چشمان شان که چيزي را نمي ديد گوش هايشان نيز نمي شنيد؛ چشم و گوشي بسته و يخ زده به روي زناني که نه راه بازگشت به خانه داشتند و نه راه آن توالت پارک سر راه را مي دانستند. زناني که با بوق هر آهن پاره سرپناهي که معلوم نبود مقصدش کجاست، برقي در نگاهشان مي زد، به اميد گذر از شب و سرما به روزي ديگر.

آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما ساعت شني مي ديديد من از کنار آدم برفي هاي چاق و چله مي گذشتم که شالي بر گردن داشتند و کلاهي بر سر و با اين حال نه چشم و گوشي برايشان باقي مانده بود و نه قلب و دلي که بلرزد به حال کودکي که با حرارت دريچه موتورخانه بيمارستان سر راه، خود را گرم مي کرد. با اين حال کودک با ديدن آدم برفي، سر انگشتان يخ زده اش را از دستکش بافتني خود بيرون آورد و دو تکه از زغال آتش تازه خاموش شده برداشت و جاي چشمان آدم برفي قرار داد و نمي دانست آدم برفي رويايي دوران کودکي، کابوس فرداي او خواهد بود. با زغال هاي کودک آدم برفي نگاه باز کرد و ديد؛ ولي نه دست و دل بازي حقيرانه پسرک را که با حرارت دهان، دستان خود را گرم مي کرد و شال گردني بر گردن نداشت. بلکه آدم برفي تنها سياهي زغال را که از حدقه چشمانش بيرون زده بود تماشا مي کرد و همه دنيا را به سياهي زغال تاريک مي ديد.

آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما ساعت شني مي ديديد من از بين آدم برفي ها مي گذشتم و نمي دانستم قرار است آنقدر برف ببارد که من همه چيز را روشن و سپيد ببينم و با نقاب خوشبيني که روي شب و شهر و آدم هايش مي نشست، دروغ را جاي باور خود بگيرم و در عمارت قرن بيست و يکمي خود، فيلسوفانه و از سر شکم سيري که کسي هواي خان و خانه مرا نکند به خوشي مردم ساده دل و مهاجر و تنگدست و زندگي سرخوشانه آنها غبطه بخورم.

آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما ساعت شني مي ديديد من از خانه و ساعت شني گريخته بودم که راستي و صراحت روزهاي اول پخش با نديده شدن و مثله شدن بخش هاي زيادي از قسمت هاي بعدي آن، ديگر با دروغ خودساخته آدم برفي ها تفاوتي نداشت. من از ساعت شني و عمارت عنکبوتي خود گريخته بودم و به جامعه و درون قصه خود پناه آورده بودم و به دنبال مهشيد و ماهرخ و نوزادي که معلوم نبود فرزند فقر است يا دانش و ثروت، تنها جاي پاي آنها را روي برف ديدم. برف همه جا را پوشانده بود حتي مهشيد و ماهرخ قصه من را. و از کجا معلوم که گودي چشمان من را نيز پر نکرده بود؟، چرا که خيلي زود احساس کردم پاهايم نافرماني مي کند و بر زمين ميخکوب شده ام و هر چه به خود و اطراف نگاه کردم چيزي جز سپيدي و برف نديدم. قدرت حرکت از پاهايم گرفته شده بود و از گوشه چشمي که حالا تنها وسعت دو پايي خود را مي ديد از ميان کولاک و برف، دخترک گلفروشي را ديدم که بازيگوشانه به من نزديک مي شد و تکه هاي سياه زغال را در چشمان برف گرفته من فرو مي داد و من تازه خوشامد آدم برفي ها را به جمع خودشان مي شنيدم. حتي وقتي کمي گوش تيز کردم درد دل هاي کودک گلفروش برايم گنگ و نامفهوم شده بود و تازه به خود آمدم که از اين به بعد قرار است تنها زبان بيگانه آدم برفي ها را بفهمم.

آن شب برف مي باريد؛ آرام و ريز و تند. درست همان وقتي که شما ساعت شني مي ديديد من هنوز از بين آدم برفي ها نگذشته بودم که در صف ارتش شان درآمده بودم و با بارش برف، سنگين و سنگين تر شدم و ديگر نه پاي رفتن بود نه سويي براي ديدن. با اين حال هنوز مي توانستم به سرنوشت خود و ساعت شني با هم فکر کنم. تمام مشکل ساعت شني اين بود که در زمستان پخش مي شد و در آن برفي نمي باريد و اين عرياني و صراحت در لحن، آدم برفي ها را مي آزرد و آن را به دروغ بستند و همين شد که برف نيز به کمک آنها آمد و مرا و شخصيت هاي قصه ساعت شني را در زير سپيدي خود گم کرد و کسي نپرسيد اگر ساعت شني دروغ مي گويد پس چرا اين روزها به طبل طرح امنيت اجتماعي کوبيديم و شايد به برخورد پليسي و امنيتي با ناهنجار بيشتر مطمئن هستيم تا نگاه دردمندانه و دلسوزانه متاثر از تعهد اجتماعي. اگر ساعت شني دروغ مي گويد پارک هاي تهران و توالت هايي که مامن زنان بي سرپناه هستند دروغ نمي گويند. اگر ساعت شني دروغ مي گويد بيجه حاشيه تهران از کجا سر برآورد؟ اگر ساعت شني دروغ مي گويد پس صف فروش عضو و جسم و غيره چرا روز به روز طولاني تر مي شود و فاصله هاي شمال و جنوب روز به روز زيادتر. اگر ساعت شني دروغ مي گويد پس چرا مردم با همه تلخي اش باورش کردند و تنها آدم برفي ها نه. و مگر نه اين است که ساعت شني هشداري بود به خودمان که بايد فضا را براي آمدن آن نوزاد در راه آماده کرد که به قول تاگور تا وقتي کودکي به دنيا مي آيد هنوز خدا به آدمي اميدوار است. مردم ساعت شني را فهميده اند ولي آدم برفي ها هنوز نه. به خاطر همين هم مردم همين تکه پاره ها را ديدند و بعضي از مديران تلويزيون نيز در نمايش همين مقدار از آن سعه صدر به خرج دادند. و البته تنها به مقداري که آدم برفي ها شب را راحت تر بخوابند. همان هايي که زبان صريح جامعه را نمي فهميدند و از ديالوگ ها به شخصيت ها و سپس وضعيت و موقعيت هايي که آنها را درگير کرده بود، هجوم بردند. آدم برفي ها مي توانند همچنان چشم و گوش ببندند و بگذارند نوزاد مهشيد نيز در همين بستر به دنيا بيايد؛ غافل از اينکه با پايان زمستان نه از برف سپيد خبري است نه از آدم برفي ها، ولي قصه ساعت شني ادامه دارد. ساعت شني راستي و شوريدني بر اين باور دروغين بود و تکه هاي باقي مانده از آن بسان همان فيل و تاريکي است که خودً مخاطب و همت و جسارت و روشن بيني مسوولان تلويزيون بايد کاملش مي کرد. وگرنه به آدم برفي ها اميدي نبود و نيست.

*فيلمنامه نويس ساعت شني
عناوين اين صفحه
سال رياست
او جاسوس نبود
فرمانده جديد
بي رقيب در خبرگان
ديپلمات کانديداي پارلمان شد
تئوريسين سياست خارجي دولت
اهانت به بيت امام
مرگ ناباورانه
رقابت ناتمام
آخرين وزير
حوريان بهشتي در ميهماني اسفنديار
آقاي کارت هوشمند
مردي که رقباي رفقا را تحمل نکرد
تصويري از زندگي بوتو در قابي سه لته
ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود
مدير خوش شانس
سلام ايران بر شهريار
ايستاده در برابر باد
چهره پنهان مرگ
با چهره يي خشمگين در کوچه بن بست
ستاره سينماي مستقل
مردي تنها در پايان فصلي سرد
هق هق فراموش شده
تدبيرهاي مرد هيجان زده
الگويي تازه
دود چراغ و شهرت روزگار
روزگار عجيبي است
مردي که از آهن فرم مي گرفت
آخرين چيدمان
نوک چوبدست جادوگر
دوستان و منتقدان شاعر
مهربان تر از برگ
باز هم اين قطار خون چکان
کسي که به زمين بازگشت
در دام نسبي گرايي
روشنفکر خسته
رودرروي ستاره ها
آئينه يي در برابر جامعه
آدم برفي ها و آسياب بادي
بغض فروخورده
نقش

نگاه
بغض فروخورده
ساعت شني به ناگهان مخاطبان تلويزيون را با اين پرسش روبه رو کرد که بهرام بهراميان کيست؟ اين پرسش از آنجا ناشي مي شد که تماشاي سريالي در اين قد و قواره به لحاظ زيبايي شناسي در تلويزيون ايران باورش به شدت سخت بود. اگر مسائل حاشيه يي که برآمده از موضوع سريال نبود، به حتم بيشترين بحث ها و نقد و نظرها درباره کيفيت متمايز آن صورت مي گرفت. بهراميان با وجود تمام مصائبي که بر سر ساعت شني آمد، همچنان ترجيح داد درباره حواشي حرفي نزند و همه چيز را بگذارد به عهده حاشيه سازان و مخاطبان کارش. از يک زاويه اگر به او نگاه مي کرديم، متوجه بغض فروخورده اش مي شديم؛ بغضي که براي اهالي فرهنگ در اين سال ها در تمامي حوزه ها چيزي آشنا است، با اين تفاوت که برخي حوصله شان سر مي رود و حرف شان به گلايه ختم مي شود، برخي نيز مثل بهراميان دلشان مي خواهد در مجالي که دست داده، درباره چند و چون اثرشان حرف بزنند. سال ها دستياري در سينما و تلويزيون به بهراميان بسياري از قواعد بازي را به خوبي آموخته. او دلش مي خواهد درباره پيشينه اش همان قدر حرف بزند که ديگران مي دانند و نمي خواهد که چيزي ديگر به آن اضافه کند. با اين اوصاف باز هم بايد گفت ساعت شني دومين سريال تلويزيوني بهرام بهراميان است. مشق عشق او در سال 84 از شبکه يک تلويزيون پخش شد که کاري بود مثل تعدادي انبوه از سريال هايي که از تلويزيون پخش مي شود و کمتر در ياد مي ماند. بهراميان تحصيلکرده رشته تئاتر است که چيزي حدود دو دهه در شکل هاي مختلف در تلويزيون تجربه کرده و آنچه مهم است اينکه دومين تجربه تلويزيوني او در مقام کارگردان در سال جاري به موفق ترين چهره تلويزيوني تبديلش کرد. بهرام بهراميان خود نيک مي داند که مهم ترين عامل موفقيت او جداي از مولفه خلاقيتش، مربوط به مديران حامي اش است.


نگاه
نقش
آزيتا حاجيان؛

اينک تصويري واژگون

از تلاشي مربع و تحرکي ممتد،

در کادر بسته اي از هستي جان مي گيرد

و او آغاز مي شود.

کارگردان؛ صدا، دوربين، حرکت...

کلاکت خواهش و پذيرش فرو مي افتد و صدا، بر ضبط آنچه ديدنيست، ثبت مي گردد...

او، استوار بر دانش پر ايهام من،

آغاز مي شود و

حضور سرگردان جاني

(وراي آنچه بود) در بودنم امنيت

مي يابد.

آرام در بستر احساسم، تولدش آغاز مي شود

پا مي گيرد، با ضربان قلب من.

در سايه ذهنم

دستانش

هرچيز با او را رنگ مي زند.

چشمم را مي کاود تا غم را باور کند

لب هايم جايگاه جولان کودکانه اوست

پهن مي شوم به گستره تولد او

اوج مي گيرم در تعمق تازه او

همه عطوفتم ترک مي خورد و با او تکرار مي شوم.

ترجمان زيباي يک آفرينش

در زمان تازه عشق. عشق.

عشق

و باز آن فرياد کوبنده؛ کات...

بر فضاي پويش

ديوانه وار مي کوبد؛ کات...

آغاز دوباره پچ پچه ها و قهقهه ها...

سيگار کشيدن ها و چاي خوردن ها،

و

تلاش اهريمني مولکول ها

در گسيختگي من و

تبعيد مظلومانه او

از يک ارتباط،

او را گم مي کنم

مي گردم

مي خواهم

و در تقسيمً جانم با او سرگردان

مي شوم.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام