سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: گفتارها
چرا امريکا قدرتي غيرقابل چشم پوشي است؟
محمدجواد ظريف


سياست هاي بين المللي در دوره معاصر با تاثيرپذيري از شکاف به وجود آمده ميان ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان، حتي کشورهاي اروپايي، در حال شکل گيري است. اين اختلاف در درجه اول مولود ناتواني امريکا - به رغم برخورداري از توان نظامي بالا - در دستيابي به اهداف مورد نظرش به طور يکجانبه است. اين روند به رغم همدردي تمامي کشورهاي جهان با مردم امريکا به خاطر وقوع حادثه يازده سپتامبر و آن حمله تروريستي وحشيانه همچنان ادامه دارد. نتايج نظرسنجي هايي که اخيراً انجام شده نشان مي دهند که اکثريت اروپايي ها به طور گسترده يي منتقد سياست هاي امريکا هستند و خواهان آنند تا کشورهاي اروپايي در نوع و حجم همکاري هايشان با امريکا تجديدنظر کنند. در خلال ماه هاي ژوئن و جولاي سال 2002 متحدان اروپايي ايالات متحده امريکا با شدت زياد با سياست هاي امريکا در شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص دادگاه بين المللي جنايتکاران جنگي مخالفت کردند. جک استراو وزير امور خارجه انگليس اظهارات جرج بوش مبني بر محور شرارت خواندن کشورهاي عراق، کره شمالي و ايران را رد کرده و از اين اظهارات به عنوان ترفندهايي براي مبارزات انتخاباتي در داخل امريکا ياد کرد. در عين حال شکاف ميان رويکرد امريکا و اتحاديه اروپا در خصوص مساله فلسطين که کماکان در جريان است، بيشتر مي شود. ريشه هاي اين شکاف در گرايش به قسمتي از يک گفتمان مسلط و غالب در درون دولت امريکا برمي گردد که تک روي را موجب مي شود. لذا در اين شرايط رهبري با يکجانبه گرايي اشتباه گرفته مي شود. ايالات متحده امريکا به اين سمت و سو گرايش پيدا کرده است که نگراني ها و دغدغه هاي ديگر کشورهاي جهان را ناديده بگيرد و معيارهايي اعم از درست يا غلط بودن را وضع کند که تنها در راستاي منافع خود باشند. اولين مثال از اين مدعا رد معاهده يي است که بر مبناي آن مکانيسمي از تحقيق چندجانبه در خصوص سلاح هاي کشتار جمعي تعيين مي شود و دنبال کردن راه حل هاي نظامي بر مبناي يافته هاي خود است. در حالي که ايالات متحده بسيار بيشتر از هر کشور ديگري موجب آلودگي محيط مي شود، از همکاري با کشورهاي ديگر در خصوص کاهش آلودگي هاي زيست محيطي امتناع مي کند. واشنگتن همچنين قوانين ايالات متحده را فراتر از سرزمين خود به اجرا در مي آورد و تحريم هايي عليه کشورهايي که با امريکا رويارويي ندارند اعمال مي کند. امريکا همچنين سياست هاي اقتصادي و اجتماعي خود را به ديگر کشورها تحميل مي کند و واشنگتن در حالي که تجارت امريکا را با يارانه حمايت مي کند اما موانع بلند تجاري براي کالاهاي وارداتي وضع مي کند. واشنگتن همچنين در شرايط بحراني سياست تبعيض را در پيش گرفته و با تهديد و ارعاب ديگر کشورها را به پذيرش و اجراي سياست هاي مورد نظرش وادار مي کند. دولت بوش در مدت زمان کمتر از يک ماه متکبرانه از چهار کنوانسيون مهم جهاني خارج شد. اين معاهدات و کنوانسيون ها عبارتند از معاهده ضد موشک هاي بالستيک پيمان کيوتو در خصوص گرم شدن کره زمين. چنين اقداماتي از سوي واشنگتن موجب آسيب رساندن به نظام بين الملل و وارد آمدن ضربه به منافع هر کشوري که پايبند به قانون است، شد. اين راه و روش از سوي دولت بوش با جدا کردن واشنگتن از جريان اصلي جهاني پي گرفته شد. اين رويکرد موجب شد سياست خارجي امريکا تقريباً از تمامي جهات دچار آسيب شود و خطرات اساسي براي نظام بين الملل به وجود آيد. با در نظر گرفتن جايگاه منحصر به فرد ايالات متحده امريکا در جهان به نظر مي رسد ادامه اين روند متضمن مواجهه جامعه جهاني با مشکلات خواهد بود. اين سياست امريکا موجب شده اختلافات در خصوص چگونگي فراهم کردن برخي نيازهاي عمومي نظير امنيت، صلح، محيط زيست، بهداشت، تجارت و مساعدت شدت بگيرد. به معناي گسترده تر اين گونه به نظر مي رسد که ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان در خصوص اين مسائل در دو سوي مخالف ايستاده اند. اگر اين اختلاف ها مورد بررسي قرار نگيرد ممکن است عميق تر شده و آنگاه به شدت بر امنيت بين المللي تاثير منفي بگذارد.

واکنش به هژموني

روندي که در بالا در خصوص سياست امريکا عنوان شد مغاير با نظام جاري بين الملل است بنابراين حتي اگر مظان توزيع قدرت جهاني را که اخيراً مرسوم شده لحاظ کنيم چنين روندي در سياست هاي امريکا ادامه دار نخواهد بود. نگاهي گذرا به جهان نمودار مي سازد که ايالات متحده امريکا به رغم برخورداري از قدرت بسيار به تنهايي فاقد توانايي هاي لازم براي تحقق منافع و خواسته هاي خود در بحران ها و مسائل اساسي در صحنه بين المللي است. چندين شاهد مثال پس از جنگ سرد حاکي از آن است که براي اينکه ايالات متحده امريکا بتواند به طور موثر از پس هر يک از مسائل مهم بين المللي برآيد حداقل به همکاري با يک يا چند قدرت منطقه يي يا جهاني نياز دارد.

در چنين نظامي که جهان از آن برخوردار است خيلي طبيعي است اگر ديگر قدرت هاي بزرگ به صف ايستادگي و مقاومت در برابر سلطه يک قدرت بزرگ تر بپيوندند. در طول تاريخ، قانون سياسي قديمي حاکم بر جهان اينچنين بوده است که اين قدرت بزرگ قدرت ديگري را در برابر خود ايجاد مي کند. چنين بالانسي در عرصه نظامي، حداقل براي آينده يي قابل پيش بيني، ممکن است امکاني واقع گرايانه نباشد اما امروز ايستادگي در برابر تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا پيشتر در بسياري از عرصه ها به وقوع پيوسته است. با توجه به اينکه مفهوم امنيت دچار تغييرات بنيادي شده و مولفه هاي نظامي اهميتي چند باره يافته اند، هدف شکل گيري ائتلافي عليه هژموني نه تنها شکست قدرت برتر و مسلط خواهد شد بلکه مقابله با نفوذ و تاثير ايالات متحده امريکا در جهان نيز هدف ديگري براي اين ائتلاف محسوب مي شود. در دنياي جهاني شدن، چنين تغييراتي مي تواند هزينه هاي بسياري داشته باشد و روند معادلات جهاني را براي مدت زمان طولاني فلج کند. به ديگر سخن ممکن است در حال حاضر رقيب هژمونيک ديگري در عرصه نظامي براي امريکا وجود نداشته باشد اما شکي نيست که ايستادگي در برابر رفتارهاي هژمونيک در حال افزايش است و چه بسا آن قدرت هاي بزرگ در حال شکل دهي ائتلافي تعادلي باشند. ادامه روند فعلي در ارتباطات ميان کشورهاي بزرگ و قدرت هاي منطقه يي با ايالات متحده امريکا نبايد ناديده انگاشته شود.

اگر ديگر قدرت ها متقاعد شوند که ايالات متحده امريکا در حال به کارگيري روشي يکجانبه و غيرقابل تحمل در معادلات جهاني است، مسلماً روابط شان با امريکا دچار تغييراتي خواهد شد. هرچه نفوذ اين هژموني بيشتر باشد مشوق ها براي قدرت هاي بزرگ جهت تشکيل ائتلافي براي مقابله با اين هژموني چه از طريق سياسي و چه با استفاده از روش هاي رواني بيشتر خواهد بود. البته مقابله از طريق نظامي را در نظر نگيريم. اين حقيقت که برخي از صاحب نظران نزديک به دولت بوش فرياد تغيير رژيم را سر مي دهند، نشان دهنده اين حقيقت است که برخي در ايالات متحده امريکا مشتاقند امريکا از قدرت نظامي اش استفاده کند. تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا در تضاد با واقعيت هاي جهاني شدن قرار دارد. اين تمايلات امريکا همچنين در تضاد با مفهوم استقلال در جهان امروز قرار داشته و مفهوم جريان آزاد اطلاعات، مرزهاي باز و تجارت و سرمايه گذاري يکپارچه را به چالش مي کشد. تمايلات هژمونيک امريکا همچنين آسيب پذيري ما را نيز در برابر تهديد هايي چون تروريسم، سلاح هاي کشتار جمعي و شيوع بيماري ها افزايش مي دهد. تهديدهايي که مقابله با آنها نيازمند همکاري هاي نزديک ميان تمامي اعضاي جامعه جهاني چه نهاد هاي دولتي چه نهادهاي غيردولتي است.

بسياري از کنش ها ميان نهاد هاي دولتي و غيردولتي در درون و بيرون مرزهاي ملي نشان دهنده اين واقعيت است که نوعي جامعه مدني جهاني در حال شکل گيري است. چنين نظامي مسلماً لزوم برقراري مسووليت پذيري بيشتر در عرصه جهاني را طلب مي کند. بنابراين مسائل داخلي نبايد در مرکزيت توجه اختصاصي يک دولت ملي مسوول قرار گيرد. شکل گيري افکار عمومي جهان توسط تکنولوژي ارتباطات و گردش گسترده تر اطلاعات بر ارتباط و بستگي ميان مسائل داخلي و خارجي که بر دوش هر دولتي قرار دارد، مي افزايد. امروزه افکار عمومي بيشتر و بيشتر بر روند تصميم گيري در خصوص مسائل داخلي تاثير گذار است. و اين مساله يي است که دولت امريکا تمايل به ناديده گرفتن اش دارد. طرح جديدي که از سوي وزارت خارجه امريکا براي اطلاع رساني بهتر به جامعه جهاني در خصوص سياست هاي امريکا ارائه شده اگرچه کمي دير ارائه شد اما خود به رسميت شناختن نياز براي مسووليت پذيري در عرصه جهاني است. با اين حال تحليل دقيق تحولات جهاني نشان مي دهد خشم و تنفر از سياست هاي امريکا در سراسر جهان تنها ناشي از فقدان اطلاعات يا درک ناصحيح از سياست هاي امريکا نيست، بلکه نشان دهنده درک و فهم جدي مردمي است که چه در داخل امريکا و چه در خارج امريکا کاملاً از افزايش تمايلات يکجانبه گرايانه دولت بوش آگاه هستند.

برخي تحليلگران در امريکا سعي کرده اند تا با يکجانبه گرايي دولت امريکا با استناد به ارزش هاي امريکايي در خصوص آزادي، دموکراسي و بازار آزاد به مخالفت برخيزند. البته هيچ چيزي نمي تواند از واقعيت حاکم بر جهان فراتر رود. برعکس اين تمايلات ايالات متحده امريکا است که ديگران را از برخورداري از ارزش هايي که در سراسر جهان محترم است تنها به خاطر تحقق منافع هژمونيک خود محروم مي کند و اين مساله خشم و نفرت از امريکا را افزايش مي دهد.

سياست هاي امريکا در تحقق هژموني خود همچنين در مغايرت با افکار عمومي امريکا قرار دارد. در نظرسنجي هاي گوناگوني که انجام شده اکثريت قريب به اتفاق مردم امريکا مي گويند از ديدگاه آنها هيچ لزومي براي تلاش و صرف پول براي برقراري هژموني امريکايي وجود ندارد، چراکه اين هژموني تاثير کم يا هيچ تاثيري بر زندگي آنها ندارد.

خطر حال حاضر

الگوي جديد در سياست خارجي دولت امريکا از سوي محافظه کاران امريکايي ترسيم شده است که در طول 30 سال گذشته روند رو به افزايشي داشته است. اين روش محافظه کاري موجب تحقير نظام بين المللي مبتني بر حاکميت قانون شده و به طور سيستماتيک در لحاظ کردن منافع ديگر کشورهاي جهان کوتاهي مي کند. به نظر مي رسد که دولت فعلي امريکا همزمان سياست مداخله و منزوي ساختن را در دستور کار خود قرار داده است. دولت بوش براي افزايش همسويي امريکا در حالي که معيارهاي جهاني و رفتارهاي معمول را رد مي کند و در هرگونه همکاري هدفمند و معنادار بين المللي خلل وارد مي کند در امور ديگر کشورها دخالت مي کند. سياست خارجي امريکا مانند بسياري ديگر از قدرت هاي بزرگ به طور عمده يي از تحولات داخلي تاثير مي پذيرد. با اين حال برخلاف بسياري از دولت ها، دولت بوش از نيروهاي سياسي با انگيزه هاي ايدئولوژيک تاثير مي پذيرد. نتيجه آخرين انتخابات رياست جمهوري امريکا اين گروه مداخله جو محافظه کار را قادر ساخت تا دستورالعمل خود را تا حدودي به پيش برده و سياست خارجي امريکا را با توجه به تعدادي از مسائل حساس از جمله سرنوشت خاورميانه بنيانگذاري کنند.

در کتابي به نام «پيش به سوي سياست خارجي نئوريگاني» مجموعه يي از مقالات آنها در خصوص تحولات خارجي به چاپ رسيده است. گروهي از متفکران عرصه سياست خارجي که حامي اسرائيل هستند امروز در دولت بوش خواستار سياست خارجي «مبتني بر هژموني جهاني خيرانديش» به عنوان راهي براي افزايش منافع و پيشرفت اصول امريکا در جهان هستند. رابرت کيگان و ويليام کريستول در کتاب خود به نام «خطرهاي حال حاضر» به اين بحث مي پردازند که صلح بين المللي به هژموني امريکا و رهبري قدرتمند امريکا در جهان بستگي دارد.آنها دولت امريکا را به خاطر ناتواني اش در درک جنگ خليج فارس در راستاي به دست آوردن نتيجه مناسب مورد انتقاد قرار داده و معتقدند که نتيجه جنگ خليج مي بايست موجب حذف صدام حسين مي شد. آنها اين مدعا را اين گونه توضيح مي دهند که نجات و حيات ديکتاتورهاي خطرناک شکستي بزرگ براي سياست خارجي امريکا محسوب مي شود. نويسندگان اين کتاب همچنين دولت پيشين امريکا را به خاطر تلاش براي تعامل با دولت هاي بدذات به جاي تلاش براي مقابله با چالش هاي اخلاقي و استراتژيکي که از سوي آنها ايجاد مي شود مورد سرزنش قرار مي دهند. يکي از چالش هايي که در اين کتاب از آن ياد مي شود توانايي براي تهاجم به قاره امريکا با سلاح هسته يي است.

اين دو نويسنده همچنين در بخش ديگري از کتاب با ريشخند مفهوم صلح به توبيخ دولت بيل کلينتون مي پردازند که چرا بودجه نظامي امريکا را از نقطه نظر توليد ناخالص ملي کاهش داد. آنها همچنين بودجه دولت فعلي امريکا با بودجه نظامي امريکا در زمان کلينتون مقايسه مي کنند. در نهايت آنچه مهم است اينکه آنها صراحتاً عنوان مي کنند که سياست خارجي امريکا بايد مبتني بر هژموني امريکا بوده و ترکيبي از اصول به همراه منافع مادي باشد. اين بحث کيگان و کريستول معياري از يک ابرقدرت جهاني است که قصد دارد فضايي بين المللي را براساس منافع خود شکل دهد.

نويسندگان اين کتاب به مطرح کردن اين مدعا که تهديدها از ذات رژيم هايي چون کره شمالي و عراق برمي آيد سعي مي کنند تا طرحي به عنوان استراتژي ايالات متحده پيشنهاد کنند که شامل تغيير رژيم به عنوان يک ابزار اساسي است. نويسندگان کتاب همچنين مطرح مي کنند که اثرگذار ترين شيوه منع تکثير سلاح هاي کشتار جمعي سرنگوني رژيم هاي داراي اين سلاح ها است. نويسندگان چنين ايده ها و پيشنهاداتي امروز يا بخشي از دولت بوش را تشکيل مي دهند يا با فعاليت در حاشيه تاثير بسياري بر عملکرد دولت بوش دارند. اتفاق تراژيکي که در يازده سپتامبر سال 2001 افتاد نيز موجب شد دستاويزي قابل قبول براي اين افراد ايجاد شود تا بر سياست هاي ملي امريکا تاثير گذاشته و طرح هاي خود را اجرايي کنند؛ طرح هايي که کمترين ارتباطي با مدعاي مطرح شده از سوي آنان که همان جنگ با تروريسم است، ندارد.

سوءاستفاده از حادثه يازده سپتامبر

شايع شدن نگاه غالب اين گونه يي در واشنگتن موجب تاثيرگذاري بر بسياري از موضوعات در عرصه بين المللي شده است. حمله تروريستي فجيع در يازده سپتامبر 2001 ناتواني هر کشوري، به علاوه ايالات متحده امريکا را براي هژمون بودن در فضايي جهاني که چالش ها و تهديد هاي بسياري در آن وجود دارد به برخي ثابت کرد. عمليات هاي تروريستي در نيويورک و واشنگتن دي سي ثابت کرد حتي قدرتمند ترين و موفق ترين کشورها نيز در مقابل آسيب هاي معمولي از سوي هر کدام از بازيگران ديگر عرصه نظير تروريسم، مواد مخدر و سلاح هاي کشتار جمعي ايمن نيستند. تراژدي يازده سپتامبر همچنين نشان دهنده افزايش احساسات ضدامريکايي بود. اين دو عامل در آميخته با هم مي توانست اين مفهوم را که بايد دوستان بيشتري داشت و دشمنان کمتر، اثبات کند.

اما ايالات متحده امريکا همچنان بر اقدامات نظامي يکجانبه و استفاده از ابزارهاي قهري ادامه مي دهد. از آنجايي که هيچ توجيهي براي استفاده از ابزار تروريسم و خشونت عليه غيرنظاميان بي گناه پذيرفتني نيست، ضروري به نظر مي رسد از ريشه هاي اصلي سوءاستفاده از اين ابزار به منظور منحرف کردن اقدامات بشري درک صحيحي به دست آيد. پس از حادثه يازده سپتامبر بسياري از صاحبنظران در جامعه جهاني اميدوار بودند بازبيني هوشيارانه سياست هاي امريکا جايگزين واکنش بي درنگ، احساسي و غيرقابل درک مقامات اين کشور شود. براي مثال همچنان که نگارنده پيشتر در مجمع عمومي سازمان ملل متحد در تاريخ دوم اکتبر سال 2001 عرض کردم، احساس و عصبانيت تنها خصيصه هايي بشري هستند اما ما نيازمند عکس العملي اجماعي و خردمندانه هستيم تا پاسخي منطقي و از سر دورانديشي به اين حادثه بدهيم؛ پاسخي که نه تنها به اين جنايت وحشتناک معطوف باشد بلکه تروريسم را نيز به طور کلي مورد توجه قرار دهد. اما آنچه که بسيار مهم تر است اين است که بايد ريشه هاي اين بي عدالتي که مي تواند توسط مشتي عوام فريب دستمايه اقدام عليه افراد بي گناه شود، مورد بررسي قرار گيرد. تروريسم به عنوان يک تهديد جهاني نيازمند پاسخي جهاني است که مبناي آن بايد شمول، انصاف و مشروعيت بين المللي باشد. وقتي تراژدي يازده سپتامبر توسط دشمني کورچشم حادث مي شود، پاسخ به آن نمي تواند در چارچوبي تبعيض آميز که جان بسياري از غيرنظاميان بي گناه را در خطر قرار مي دهد بگنجد. بايد به تروريست ها اجازه داد تا دستور کار ما را تعيين کنند يا پاسخي را به ما ديکته کنند.

متاسفانه از تراژدي يازده سپتامبر براي پيشرفت چشم انداز هژمونيک قديمي و منسوخ ايالات متحده امريکا که مدت ها پيش از وقوع حادثه يازده سپتامبر ايجاد شده بود، استفاده شد. اين اقدام امريکا موجب شد خستگي و خمودي جهان و نفرت جهان از سياست هاي امريکا تشديد شود؛ سياست هايي که ممکن است دليل اصلي وقوع چنين تراژدي هايي باشند. مواضع تهاجمي براي همکاري در سطح بين المللي مورد نياز است. اين تنها راهي است که موجب مي شود فضاي بين المللي تبديل به محيطي نامناسب براي ايدئولوژي تروريسم شود.

در خاورميانه دولت بوش خود را همطراز سياست هاي زمان جنگ و اظهارات نخست وزير اسرائيل آريل شارون قرار داد. اتحادي که تا پيش از اين کمتر در سياست هاي امريکا در خاورميانه سابقه داشت. با توجه به اين مساله سخنراني جرج بوش در خصوص سياست هاي امريکا در تاريخ 24 ژوئن سال 2002 ميلادي را مي توان عنوان نقطه عطفي در سياست هاي يکرويه يي که امريکا پيشتر در خاورميانه به اجرا گذاشته بود به حساب آورد. دولت بوش در سال 2003 در حالي که چشمان خود را به انتخابات رياست جمهوري آينده دوخته بود آشکارا از منافع اسرائيل دفاع کرد. به طرز تحيربرانگيزي پس از سخنان بوش اسرائيل از پذيرفتن تمامي خواسته هايي که توسط بوش در تاريخ 4 آوريل سال 2002 مطرح شده بود، سر باز زد. بعدها آريل شارون اما توسط بوش با استقبال مواجه شد و او را مرد صلح ناميد. شارون همان کسي است که با تمامي طرح هاي صلح مخالفت کرده و براي دهه ها در خط مقدم خشونت اسرائيل عليه فلسطينيان بوده است.

دولت امريکا در رويه اشتباه مساله فلسطين قرار گرفته و اعتراضات بين المللي و سياست هاي خشونت آميز اسرائيل و سرکوب حقوق ملي فلسطينيان توسط اسرائيل را ناديده مي گيرد. ايالات متحده هر زمان که سازمان ملل تلاش کرد قطعنامه هايي را که حاوي درخواست هايي کم و حداقلي از اسرائيل است به تصويب برساند، آنها را وتو کرده است.

اگرچه دولت بوش با طرح دولت فلسطيني - که پيش شرط برقراري صلح و ثبات در خاورميانه است - موافقت کرده است اما در عين حال از طرح شارون براي ممانعت از عادي سازي اين روند حمايت کرده است.

سخناني نظير سخنان دونالد رامسفلد وزير دفاع امريکا آنجا که وجود کشوري به نام به اصطلاح سرزمين هاي اشغالي را رد مي کند يا نوعي از سرزمين فلسطيني که در نقطه يي برپا مي شود را رد مي کند در تضاد با سخنان بوش قرار دارد و اين مساله نشانگر اين واقعيت است که ترديد هاي اساسي درباره برپايي دو کشور در فلسطين وجود دارد و اين طرح ها تنها حيله و نيرنگ است. با درک اين مساله که دولت بوش نمي تواند براساس ارزش هاي اخلاقي سياست اسرائيل در اشغال را رد کند، لابي هاي اسرائيلي در امريکا تمام تلاش خود را براي تاثيرگذاري بر سياستمداران امريکا به منظور جلب حمايت شان براي اشغال فلسطين به کار گرفتند و به اين صورت ايالات متحده امريکا تبديل به کشوري در جامعه بين الملل شد که به خاطر حمايت از سياست هاي خشن اسرائيل مورد خشم و تنفر است.

------------------------------------------

* عضو هيات علمي دانشکده روابط بين الملل و نماينده سابق ايران در سازمان ملل متحد

توضيح؛ اين مقاله ناظر به وضعيت ايالات متحده، پيش از حمله به عراق است
يادي از مرحوم سيدجعفر شهيدي
نقادي روشمند
رسول جعفريان

سال 86 خصومتي سرسختانه با سيدجعفر شهيدي داشت. او پس از آنکه در اين سال مدت ها درگير بيماري بود در نهايت در يکي از روزهاي سرد امسال خيل محققان، مورخان و اديبان را ترک کرد. به ياد شهيدي بود که سوالاتي را درباره آثار و شخصيتش طرح کرديم و از رسول جعفريان خواستيم پاسخ مکتوب آنها را برايمان ارسال کند. آثار و شخصيت جعفريان از محققان حوزه و دانشگاه در حوزه تاريخ اسلام است که پس از تحصيل در مدرسه خان و مدرسه رسالت در قم و شاگردي اساتيدي همچون جوادي آملي، ممدوحي، جبل عاملي و مصباح يزدي به تهران آمد و آثار پژوهشي خود را در زمينه تاليف، تصحيح و ترجمه درباره تاريخ اسلام و تشيع پي گرفت. جعفريان مدرس تاريخ در دانشگاه تهران است.

-1 جنابعالي در يادداشتي پس از فوت سيدجعفر شهيدي روش ايشان را انکاري و ترديدزا توصيف کرديد، در حالي که مرحوم شهيدي، در مواردي اعتقاد داشتند تاريخي که با اعتقادات ما نمي خواند، ارزشي ندارد. (مثلاً در باره تاريخ طبري معتقد بودند «پدر ما را در آورده است» و مواردي از اين دست) اين دو توصيف، ناقض يکديگر محسوب نمي شوند؟

2-طبق اظهارات شما، روش نقد مرحوم شهيدي، شبيه طه حسين است. رو آوردن مرحوم شهيدي به آثار طه حسين (يا بنت الشاطًي)، از روي انتخاب بود يا اتفاق، چرا که برخي منتقدان آثار طه حسين را متوسط (يا ضعيف) شمرده و استقبال انديشمندان ايراني از وي را ناشي از فضاي آن روزها دانسته اند. اساساً ترجمه آثار طه حسين چه تاثيري در نوع تفکرات ايشان داشت؟

3-جنابعالي زندگي ايشان را به سه دوره تقسيم کرديد؛ 1- شهيدي دوران دهه بيست، 2- بعد از سال 32 و3- بعد از انقلاب. در ادامه شهيدي دوران اول و سوم را انقلابي معرفي کرده و به ذکر برخي شواهد در اين زمينه پرداخته ايد. در مقابل برخي مرحوم شهيدي را صرفاً يک چهره آکادميک (و به تعبيري ناخوشايند، خنثي) دانسته، که بعد از انقلاب نيز در هيچ فعاليت سياسي قابل توجهي شرکت نکرد. اين عده نيز به کناره گيري ايشان از مجلس خبرگان قانون اساسي يا دوري از سياست به رغم اصرار برخي از گروه هاي سياسي (مثلاً اصلاح طلبان) اشاره مي کنند.

4-در بخشي از نوشته تان اشاره کرديد، که با روش نقادي مرحوم شهيدي موافقيد اما با برخي از نتايج اين روش، خير. جهت فهم بيشتر، مثالي از اين اتفاق، ذکر مي فرماييد؟ (يا چرا کتاب «جنايات تاريخ» را در ضمن تاييد، مناسب براي تدريس در دانشگاه نمي دانيد؟)

5-شاخصه هاي متدولوژي مرحوم شهيدي درباره تاريخ اسلام چيست؟ تفاوت وي با ساير مورخان از حيث نگارش است يا دسترسي به منابع يا نگاه متفاوت و يا ساير عوامل؟

6-اساساً وضعيت تاريخ اسلام پژوهي را در چند سال اخير (و پس از تلاش هاي استاد شهيدي) چگونه ارزيابي مي کنيد؟ آيا اين رشته به عنوان يک معرفت علمي در دانشگاه يا حوزه، جايگاهي يافته است يا کماکان از فقر منابع، ضعف پژوهش و نبود يک متدولوژي مشخص و... رنج مي برد؟ مثال هاي موفق و ارزشمندي در اين زمينه وجود دارد؟

---

پاسخ اول؛ با توجه به مذاکرات قبلي، پاسخ ها در خصوص آثار و شخصيت مرحوم سيد جعفر شهيدي تقديم مي شود؛

مقصود من اين است که وي در بررسي نقل هاي تاريخي شک مي کند. اين ترديد و شک کردن مطابق روال تاريخ نويسي ما ايراني ها در گذشته نيست. اينکه اين روش خوب است يا نه مهم نيست، مهم آن است که ايشان در نقل هاي تاريخي ايجاد ترديد کرده و پس از آن اگر به موضوع اصلي کار وي مربوط باشد به بررسي مي نشيند. در اين زمينه آقاي سيدجعفر مرتضي هم که از ديگر محققان تاريخ اسلام در دهه هاي اخير هستند با ايشان مشترکند، البته مباني ترديد و شک اينها و نيز باورهاي تاريخي شان تا اندازه يي با هم تفاوت دارد. من معتقدم روش هاي ترديدي ايشان بيشتر نشأت گرفته از طه حسين است و هم مرد شکاکي بود. مي دانيد نخستين کسي که درباره عبدالله بن سبا ترديد کرد و آن را ساختگي خواند، طه حسين بود. تقريباً همان زمان آقاي عسکري هم تحقيقي در اين زمينه کرد. طه حسين در بسياري از مسائل ترديد مي کرد که اين البته براي ما خوب است.

پاسخ دوم؛ آن زمان به تدريج آثار نويسندگان مصري به خصوص در بخش تاريخي به فارسي درمي آمد. طه حسين شهرت زيادي داشت. بنت الشاطي و عقاد هم از آن جمله بودند. اين آثار که به فارسي در مي آمد به اين دليل بود که مشابه نداشت، اما علاوه بر آن يک روحيه نقادي و آزاديخواهي و بي تعصبي هم در آنها بود. اين براي ايرانيان شيعه مذهب جالب بود، چون برخي از مطالب آنها کمکي براي نظريات شيعه درباره برخي از مسائل تاريخي بود. يکي از آخرين نمونه ها کتاب عبدالفتاح عبدالمقصود بود که آيت الله طالقاني و محمدمهدي جعفري آن را به فارسي ترجمه کردند اما طه حسين علاوه بر اينها يک محقق هم بود و شهرتي جهاني داشت. اين تاثير همان طور که گفتم به لحاظ روشي، روي نقادي هاي آقاي شهيدي تاثير داشت. من البته با برخي از نتيجه گيري هاي ايشان موافق نيستم اما روحيه نقادي ايشان در تاريخ نويسي اسلامي جالب بود. البته آقاي شهيدي تحت تاثير ديگر نويسندگان مصري هم بود. آن زمان نوشته هاي مصري ها به لحاظ تفکر اخواني و انقلابي هم پرمايه بود و آقاي شهيدي هم در دهه بيست به آن افکار علاقه مند بود. مصري ها نقاد امويان و حتي خليفه سوم بودند و به اين نقادي ها با نگاه اصلاحي مي نگريستند و اين براي آقاي شهيدي و ديگران مطلوب بود.

پاسخ سوم؛ به نظرم تقسيم من بر اساس نوشته هاي ايشان امري مطابق واقع است علاوه بر اينکه شواهد ديگري هم دارد. نوشته هاي دهه بيست ايشان، همان طور که گفتم انقلابي- ديني است. ايشان سخت متاثر از پدر زن خود مرحوم سيد غلامرضا سعيدي است که انسان بسيار شايسته يي بود و تا آخر عمر هم به نهضت هاي اسلامي پاکستان و الجزاير و کشمير علاقه مند بود؛ انساني که به انديشه احترام مي گذاشت و تمام عمرش را به نوشتن صرف کرد. مرحوم سعيدي هم راه دهه بيست را ادامه داد. اما دوره دوم زندگي آقاي شهيدي يک دوره کاملاً آکادميک است. نوشته ها و تصحيحات ايشان بر آن دلالت دارد. معناي اين حرف اين نيست که ايشان خداي ناکرده از تدين فاصله گرفته است، ايشان همان زمان هم انسان بسيار متعبدي بود و اطرافيان ايشان هم مي دانستند که اهل ريا نيست. نماز اول وقت يکي از ويژگي هاي هميشگي آقاي شهيدي بود، اما ديگر آن خط نوشته هاي دهه20 را ادامه نداد. سومين دوره زندگي ايشان در انقلاب است. فرزند ايشان طلبه مي شود و بعد هم به شهادت مي رسد. ايشان در اين زمان موقعيت اجتماعي چنداني نداشت که بخواهد در مجلس خبرگان شرکت کند، مثل آقاي گرجي. اينها سابقه يي در دوره قبل نداشتند و اهل نوشتن آثار فکري- اجتماعي هم نبودند، اما آقاي شهيدي تا سال هاي اخير که توانايي داشت در سمينارها، کنفرانس هاي داخلي و خارجي شرکت مي کرد. چند سال ميهمان شخصي بعثه مقام معظم رهبري در حج بود و بدون اينکه موظف به کاري باشد در آنجا حضور داشت. به نظرم آن حرف هايي که آن آقا در باره رابطه ايشان با روحانيت مطرح کرده درست نيست بلکه کذب است. البته يک مطلبي از قول آقاي مطهري يکي از دوستان نقل مي کرد که ايشان فرموده بود زبان آقاي شهيدي تند است، اما قلبش مطمئن به ايمان است. لحن آقاي شهيدي مخصوصاً برخي از شوخي هاي ايشان قدري تند مي نمود. به علاوه انسان هرچيزي که در يک محفل خصوصي مي گويد معنايش اين نيست که آن را مبناي تمام افکارش قرار مي دهد. اين مطلب در باره بسياري از افراد صادق است. معروف است که از کسي پرسيدند؛ حرف هاي ضد انقلابي چيست؟ گفت؛ همان ها که انقلابي ها در محافل خصوصي مطرح مي کنند، اخيراً ديدم يک کسي که قلبش مريض است جز اينکه زبانش هم مريض است، اين قبيل نکات را براي آقاي شهيدي نوشته است. به هر حال، در دوره يي که انقلاب اسلامي پيروز شد، آقاي شهيدي زنده شد. انقلاب در خدمت آقاي شهيدي بود تا کارهايي که شايد قبل از آن هم در ذهن داشت، بنويسد و بتواند در برنامه هاي سيما به تفصيل مطرح کند و آثارش توزيع و منتشر شود و ده ها جايزه را نصيب خود کند که البته او با بزرگواري غالب آنها را در اختيار محرومان قرار مي داد.

پاسخ چهارم؛ خب در باره برخي از ديدگاه ها و نقدهاي ايشان اشکالاتي وجود دارد و نه بنده بلکه برخي ديگر هم به آنها پاسخ داده اند. مثلاً مطالبي که درباره سن حضرت زهرا(س) آورده است يا مطلبي که در باره اشعار فرزندش درباره امام سجاد(ع) مطرح کرده است يا براي نمونه نکته يي که درباره مادر امام سجاد(ع) يعني شهربانو نوشته است، اما درباره کتاب جنايات تاريخ بايد عرض کنم که آن اثر ديگر کهنه شده است هم به لحاظ نثر و هم به لحاظ محتوا. حتي درباره تاريخ تحليلي اسلام ايشان هم ترديدهايي وجود دارد که به درد تدريس مي خورد يا نه. اين اثري علمي است اما مطابق با شاخصه هايي که براي درس تاريخ اسلام عمومي در نظر گرفته شده نيست. اثر ياد شده، قطعاً در تاريخ نگاشته هاي تاريخ اسلامي بعد از انقلاب جايگاه خاص خود را دارد و معناي اين حرف اين نيست که از ارزش آن بکاهيم هرچند همان هم نقطه نظراتي دارد که قابل نقد است.

سوال پنجم؛ دکتر شهيدي به رغم آنکه رشته اش تاريخ نبود، اما از جواني با تاريخ اسلام محشور بود و همان طور که عرض کردم هم به دليل آشنايي با آثار عرب هاي مصري و هم بعدها به دليل آنکه يک پژوهشگر در عرصه تاريخ و ادب بود، کارهاي تاريخي اش مستند و متکي به مآخذ و منابع و به لحاظ نقادي روشمند بود. نوشته هاي ايشان با توجه به امکانات کتاب هايي که در آن زمان در اختيار بود، کمبودي به لحاظ منابع ندارد. شايد تفاوتي با روش هاي سنتي نگارش در زمينه مباحث تاريخ اسلام در حوزه ها که بيشتر از ديد امامت بود، داشته باشد. ايشان بيشتر تاريخي مي ديد تا کلامي و از اين حيث قدري متفاوت با آنها بود، اما در کل آثار ايشان تنها در حوزه تاريخ نگاري شيعي قابل بررسي است در عين حال که نقادي تاريخي هم در سطح يک محقق و نويسنده کلاسيک در آنها رعايت شده است.

پاسخ ششم؛ به نظرم مثل ساير زمينه ها پيشرفت داشته است، اما اينکه اين پيشرفت مطلوب است يا نه، بايد تحقيقي در همين زمينه صورت گيرد. کارهاي زيادي انجام شد و به خاطر انقلاب، به تاريخ اسلام عنايت بيشتري شد. بسياري از پايان نامه ها به اين سمت سوق داده شد و برخي از آنها نيز منتشر شد. محققاني هم در حوزه و دانشگاه مشغول شدند، اما اينکه عرض کنم يک جهش انجام شده شايد محل تأمل باشد. روش ها هنوز تکراري و کهنه است و تصور بر اين است که اگر کسي چند ارجاع بدهد يک اثر پژوهشي ارائه داده است. شما شاهديد گاه کساني موسسات تاريخ اسلامي درست مي کنند که اساساً نه تحصيلات تاريخي دارند و نه با کارهاي پژوهشي به جد آشنا هستند. البته از ديد تاريخ نويسي سنتي- حوزوي مي توانم عرض کنم که قدري اوضاع بهتر است. دليل آن هم اين است که از گذشته روشي وجود داشته و توسعه يافته است، اما در دانشگاه از گذشته در حوزه تاريخ اسلام روش جدي در کار نبوده و بعداً هم يک صاحب مکتبي که بتواند اصول استواري را مستقر کند پديد نيامده است. البته اين به معناي آن نيست که کاري انجام نگرفته است. در کنار آنها کارهاي بازاري که الي ماشاء الله است.
همزيستي اتحاد و افتراق
سيدعليرضا حسيني بهشتي*

پيامد رشد روزافزون مباحثات علمي در زمينه چندفرهنگي گرايي، هويت فرهنگي و خودگرداني فرهنگي در سه دهه گذشته، مفهوم کشور- ملت و حوزه دولت ملي دستخوش تحولات بسياري شده است که در کنار موج گسترده جهاني سازي، بازنگري در کارکردهاي سنتي دولت هاي ملي را امري ضروري ساخته است. تفسيرهاي گوناگوني که درباره هويت ملي و هويت فرهنگي ارائه شده، لزوم به رسميت شناختن تفاوت هاي فرهنگي و حقوق جوامع فرهنگي که در درون مرزهاي يک کشور زندگي مي کنند و تغيير ماهوي مفاهيمي همچون امنيت و منافع ملي، انديشمندان حوزه سياست را واداشته که به فکر جايگزين ساختن مفهوم سنتي وحدت و يکپارچگي ملي با مفهومي جديد که با تحولات نامبرده سازگار باشد، بيفتند. سيدعليرضا حسيني بهشتي در اين مقاله، پس از توضيح برخي از تحولات نظري و تغييرات مفهومي، طرح پيشنهادي يک اجماع همپوش مابين جوامع فرهنگي موجود در ايران (اعم از اکثريت و اقليت) در چارچوب هويت تاريخمند مشترک ايراني- اسلامي از طريق اعطاي اختيارات براي خودگرداني جوامع و گونه خاصي از تمرکززدايي از بيشتر حوزه هاي فعاليت دولت ملي را ارائه کرده است.

---

اگر زماني بحث در مورد اثبات گوناگوني فرهنگي درون کشورها امري ضروري مي نمود، اين روزها، دست کم در بسياري از کشورهاي توسعه يافته، ديگر درباره وجود يا عدم وجود اين پديده کمتر سخن رانده مي شود و توجه انديشمندان و به دنبال آن افکار عمومي به درک ماهيت آن، پيامدهاي پذيرش اين واقعيت در عرصه عمل سياسي و بازانديشي در نهادهاي رايج در الگوي سنتي دولت ملي معطوف شده است. دامنه پيامدهاي سقوط انديشه «يک ملت، يک فرهنگ» از تلاش براي طرح موجوديت هويت هاي فرهنگي متفاوت پا فراتر گذاشته و به پيدايش ادبيات گسترده روزافزوني در رابطه با حقوق اقليت هاي فرهنگي در زمينه حراست از هويت متفاوت خود در مقابل سياستگذاري هاي ماهيتاً يکسان سازانه دولت ملي انجاميده است. از سوي ديگر موج فزاينده جهاني سازي به ويژه از طريق ايجاد سازمان هاي جديد (مانند سازمان تجارت جهاني) يا گسترش دامنه تاثير سازمان هاي موجود (مانند شوراي سازمان ملل، صندوق بين المللي پول يا بانک جهاني)، توسعه شبکه ارتباطي فراملي و رسانه هايي با مخاطباني جهاني، پيدايش سازمان هاي همکاري منطقه يي (مانند آسه آن يا جامعه متحد اروپا)، الگوي سنتي دولت ملي را با چالش هاي جدي در رابطه با حوزه اختيارات و دامنه اقتدار آن مواجه ساخته است.

در نتيجه پيدايش پرسش اساسي فراروي سياستمداران، سياستگذاران و نظريه پردازان عرصه سياست در چگونگي همزيستي اتحاد ملي و افتراق فروملي از يک سو و بازتعريف منافع و امنيت ملي در چالش با جريان رو به گسترش اثرپذيري از نهادهاي فراملي، از اشتغال به يک انديشه ورزي تفنني به يک دلمشغولي و دلنگراني جدي و ضروري تبديل شده است. بديهي است که در اين ميان کشورهايي توان خروج از موضعي منفعل و ايفاي نقشي فعال در تعامل با وضعيت جديد خواهند داشت که از محصور و محدود ساختن پرداختن به اين مسائل به سلايق، معلومات و تجربه هاي شخصي سياستمداران، متوليان رسمي سياستگذاري و نهادهاي امنيتي خودداري کرده و از تمامي ظرفيت هاي موجود در عرصه انديشه ورزي بهره برده و با آگاهي از ابعاد گوناگون صورت (يا صورت هاي) مساله، پاي به اين ميدان بگذارند. از همين روست که در اين مقاله تلاش خواهد شد پس از طرح مباحثي فشرده در رابطه با مفهوم شناسي تنوع فرهنگي، به بررسي انتقادي ديدگاه هاي موجود درباره همبستگي ملي پرداخته و در پايان، طرح واره يي از يک الگوي مناسب براي سازگاري گوناگوني فرهنگي و يکپارچگي ملي پيشنهاد شود.

---

گام نخست در دستيابي به راه حل هر مساله يي، فهم درست صورت مساله است و توجه به اين مقدمه بديهي در رابطه با مساله تنوع فرهنگي اهميتي دوچندان دارد. براي نمونه، درک علت اهميت يافتن اين مساله در سه دهه اخير براي کسي که مي خواهد به آن بپردازد داراي اهميت است و آن اينکه گوناگوني فرهنگي به هيچ روي پديده جديدي که به اجتماعات بشري معاصر اختصاص داشته باشد، نيست و وجود تنوع فرهنگي، تاريخي به قدمت تاريخ حيات جمعي انسان ها دارد. آنچه به عنوان پديده يي جديد مطرح شده، مطالبات فزاينده براي «به رسميت شناخته شدن» اين تفاوت ها در اجتماعات امروزين است. از همين روست که درک مفاهيم کليدي اين حوزه داراي اهميت بسيار است و اشاره به برخي از آنها ضروري به نظر مي رسد.

1- فرهنگ؛ بايد توجه داشت که در مباحث مربوط به تنوع فرهنگي، فرهنگ به مثابه خصلت هاي مشخص معنوي، مادي، روحي و احساسي اجتماع يا يک گروه اجتماعي در نظر گرفته مي شود که افزون بر ادبيات و هنر، شيوه زندگي، گونه هاي زيست جمعي، نظام ارزش ها، سنت ها و باورها را نيز دربر مي گيرد. بنابراين در اين مباحث، مفهوم فرهنگ از مفهوم متجدد آن، که عمدتاً بر ديدگاهي مردم شناسانه استوار بود، بسيار گسترده تر است. به بيان فلسفي، فرهنگ نشانگر مفهومي از زندگي سعادت بار است که فرد يا جامعه به عنوان ايده آل خود بدان باور دارند و در پي تحقق بخشيدن به آن هستند.

2- تعدد فرهنگي؛ در قبال مساله تعدد، و از جمله گونه فرهنگي آن، دو رهيافت کلي مطرح است؛ اول ديدگاهي که آن را به عنوان خصلت پايدار و تقليل ناپذير اجتماعات امروزين مي پذيرد. اين تعدد مي تواند برخاسته از خوانش هاي متفاوت از يک مفهوم از سعادت باشد و مي تواند ناشي از گوناگون بودن مفاهيم سعادت و زندگي سعادت بار نزد افراد يا جوامع باشد. بر اين اساس احترام به اين تعدد و توجه به آن در سياستگذاري ها از الزامات حکومت هاي مردم سالار به شمار مي رود. به تعبيري ديگر در حالي که در نظريه هاي سنتي مردم سالاري، به عدالت در حوزه عمومي از ديدگاه گفتمان برابري (در مقابل نابرابري) نگريسته مي شد، در ديدگاه پساتجدد از ديدگاه گفتمان تفاوت (در برابر يکسان انگاري) بدان پرداخته مي شود. در حقيقت در اجتماعات متعدد، اين خود مفهوم برابري است که «متعدد» مي شود. ديدگاه ديگر، ديدگاهي است که تعدد فرهنگي را نه تنها به عنوان يک واقعيت، بلکه به عنوان پديده يي ارزشمند که بايد درحراست از آن کوشيد در نظر مي گيرد. اين از آن روست که وجود مفاهيم متعدد خير و سعادت، طيف گزينه هاي انتخاب افراد را گسترده تر مي سازد که اين خود با آزادي آنان سازگاري بيشتري دارد.

3- هويت فرهنگي و ملي؛ در فهم مقوله «هويت» اختلاف نظرها و تفاسير گوناگون وجود دارد. بي آنکه بخواهيم در اينجا از ابعاد فلسفي و جامعه شناختي پيچيده و مناقشه برانگيز اين بحث سخني به ميان آوريم، دست کم مي توان به دو رهيافت کلي نسبت به مقوله هويت اشاره کرد؛ يکي رهيافت بنيان گراست که بر آن است که هويت نشان از چيستي فرد دارد و به معناي استعدادها يا خصلت هاي ذاتي اوست که تعيين کننده هستي و زيست اخلاقي او (به مثابه موجودي انديشه گر) است. اين رهيافت ماهيتاً عام و جهانشمول گراست و غالباً هويت را کم و بيش ثابت فرض مي کند. رهيافت دوم زمينه گراست و هويت را به طور همزمان ساخته اجتماع و خويشتن فرد مي داند. در اين رهيافت، خودآگاهي فرد در تعلقش به يک گروه اجتماعي و وجود او به عنوان يک هستي مستقل، جايگاهي مهم دارد و غالباً هويت چندلايه و سيال شمرده مي شود.

4- تنوع فرهنگي و سياستگذاري؛ نظريه هاي سياسي که سعي در سازگاري با مساله تنوع فرهنگي (حداقل به عنوان يک واقعيت) دارند بر اساس ديدگاهي که نسبت به فهم مقوله هويت فرهنگي دارند، مواضع متفاوتي در شيوه دخالت آن در سياستگذاري ها اتخاذ مي کنند. در اين رابطه به طور کلي مي توان از مواضع اقلي و مواضع اکثري نام برد. ديدگاه اقلي بر آن است که در حکومت هاي مردم سالار، سياستگذاري ها بايد به گونه يي شکل گيرد که نسبت به تفاوت هاي فرهنگي مدارا نشان دهد و از بي احترامي به فرهنگ هاي گوناگون خودداري کند. در طرف ديگر طيف، نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي قرار دارند که پا را فراتر گذاشته و خواهان شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي بر مبناي تعدد فرهنگي هستند. در اينجا ديگر صرف مداراي هويت فرهنگي اکثريت نسبت به اقليت هاي فرهنگي مطرح نيست، بلکه اساساً هرگونه تصميم گيري در عرصه سياست را بر مبناي توجه به تعدد شيوه هاي زندگي، باورها و ارزش ها مشروع مي شمرد.

5- جوامع فرهنگي؛ بايد توجه داشت که نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي گاه مطلقاً فردگراست (مانند ديدگاه ليبرالي کانتي)، گاه کاملاً جمع گراست (مانند طيفي از سوسيالست هاي تنوع گرا)، و گاه به اصالت آميخته فرد و اجتماع باور دارد (مانند جامعه گرايان). در نظريه هايي که هويت فرهنگي را به طور مطلق يا نسبي تابع تعلق فرد به يک جامعه فرهنگي خاص مي داند، جايگاه جوامع فرهنگي (اعم از اکثريت يا اقليت) در سياستگذاري هاي سياسي داراي اهميتي بسيار است. بر اين اساس جوامع فرهنگي شامل جوامع ديني، جوامع مذهبي و اقوام نيز مي شود. در نتيجه حکومت هايي به ميزان بيشتري مردم سالار هستند که امکان مشارکت (به عنوان اصلي ترين معيار مردم سالاري) جوامع فرهنگي را بيشتر فراهم سازند.

6- عقلانيت عملي؛ در رابطه با عقلانيت کاربردي در مردم سالاري ها، به طور کلي مي توان به دو نوع عقلانيت اشاره کرد؛ يکي عقلانيت عمل گرايانه يا ابزاري است که هدف آن ارضاي اهداف و مقاصد است. ويژگي اين گونه عقلانيت در عرصه سياسي، تکيه بر چانه زني و حصول توافق بين ديدگاه هاي گوناگون بوده و ارزش ها يا اصول راهنماي آن کارآمدي، بهره وري و ثبات است. از اين ديدگاه، توافقات همگاني که بر اساس معيارهاي اخلاقي کسب شده ولي فاقد ثبات هستند، توافقات درستي نيستند. در مقابل مي توان از عقلانيت اخلاق گرايانه نام برد که با تکيه بر گوناگوني ارزش ها و باورها، حين احترام و ارزشمند شمردن احساس همبستگي ملي، همزيستي آزادانه جوامع فرهنگي گوناگون را با حفظ هويت هاي فرهنگي خاص خود، در چارچوب سياست هاي ملي خواستار است.

7- بي طرفي حکومت؛ تا يکي دو دهه پيش، يکي از راه هاي پرهيز از درگير شدن در مباحثات مناقشه برانگيز ارزشي در امر سياستگذاري، بي طرفي حکومت نسبت به مفاهيم زندگي سعادت بار شمرده مي شد. اين بي طرفي مي توانست به صورت حفظ بي طرفي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي باشد، يا به پايبندي به سياستگذاري هايي که مبتني بر مفهوم يا مفاهيم خاصي از زندگي سعادت بار نباشند، تفسير شود. اما امروزه ديگر به نظريه هاي بي طرفي حکومت چندان توجه نمي شود و افزون بر باور به ناممکن بودن آن، از سوي بسياري از انديشمندان سياسي نامطلوب نيز دانسته مي شود. در نتيجه پرسش اساسي اين است که فرآيندهاي تصميم گيري سياسي چگونه بايد باشند که گوناگوني مفاهيم زندگي سعادت بار را نيز در نظر گيرند؟

در واقع پاسخ يابي به همين پرسش اخير است که هدف ديدگاه هاي سياسي که در پي حل معضل چگونگي همزيستي جوامع فرهنگي گوناگون (مذهبي، ديني يا قومي) در ملت- کشورها هستند را تشکيل مي دهد. اتخاذ سياست هايي که تنوع فرهنگي را ناديده مي انگارند دست کم به دلايل چهارگانه زير نامطلوب شمرده مي شوند؛

الف- وحدت و يکپارچگي حاصل از اتخاذ سياست هاي همگن ساز صوري است و تجربه هاي تاريخي بسيار نشان دهنده شکنندگي آن در شرايط مختلف است. به فراموشي سپردن تفاوت هاي فرهنگي که ريشه در تاريخ و هويت جمعي اعضاي جوامع فرهنگي دارد، انتظاري نابجاست و حتي اگر حکومت مرکزي با استفاده از ابزارهاي موثري که در اختيار دارد (مانند تدوين قوانين و مقررات، رسانه هاي فراگير و توزيع منابع در فرآيند تنظيم بودجه کل کشور) درصدد تحميل چنين سياست هايي نيز برآيد، شکل گيري هويت فرهنگي واحد را به دنبال نخواهد داشت.

ب ـ اتخاذ سياست هاي همگن سازانه بيش از آنکه به شکل گيري تمايلات همگرايانه در ميان جوامع گوناگون فرهنگي بينجامد، مشوق پيدايش يا تقويت گرايشات واگرايانه خواهد بود. نيم نگاهي به تجربه کشورهاي گوناگون و از جمله ايران در اين زمينه مويد اين واقعيت است که جريانات مرکزگريز، بيشترين بهره را از اتخاذ سياستگذاري هاي همگن سازانه توسط حکومت مرکزي در مشروعيت بخشيدن به ادعاها و مطالبات خود در ميان جوامع (به ويژه اقليت هاي) فرهنگي خود برده اند.

پ ـ افزون بر ناکامي هاي عملي، اتخاذ سياست هاي بي تفاوت نسبت به گوناگوني فرهنگي، به لحاظ اخلاقي نيز مردود شمرده مي شود. چنين سياست هايي با ناديده گرفتن حقوق اقليت هاي فرهنگي، راه را براي حاکميت استبداد اکثريت هموار مي سازند. در باب مذموم شمردن استبداد اکثريت سخن فراوان گفته شده، اما حتي در نظر گرفتن يکي از نتايج آن يعني محدود ساختن زمينه تجلي استعدادها و خلاقيت هاي نهفته در اعضاي اقليت هاي فرهنگي، مي تواند دليل وافي و کافي براي نامطلوب شمردن آن باشد.

ت ـ در شرايط کنوني جهان معاصر که در پي پيدايش امواج سهمگين جهاني شدن، حراست از هويت هاي بومي دشوارتر از پيش مي شود، اعمال سياست هاي همگن سازانه نه تنها منجر به تسري هويت فرهنگي اکثريت به اقليت ها نمي شود، که راه را براي تاثيرگذاري بيشتر جنبه هاي فرهنگي جهاني سازي بازتر مي کند. رويگرداني از رسانه هاي ملي و وابستگي تام به (و نه استفاده آگاهانه از) رسانه هاي خبري و فرهنگي فراملي توسط اقليت هاي فرهنگي در کشورهايي که گوناگوني فرهنگي دروني خود را ناديده مي انگارند، نشان از همين واقعيت دارد.

بنابراين امروزه توجه به گوناگوني فرهنگي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي، از امور ضروري است که حکومت ها را هم به لحاظ شئون اخلاقي و هم به لحاظ پاسداري از منافع ملي، سخت به خود مشغول داشته است. ادعاي اين نوشتار اين است که بازنگري نقش ها و کارکردهاي سنتي دولت ملي گام اساسي است که بايد در اين راه برداشته شود. اين موضوعي است که در بخش بعد بدان مي پردازيم.

---

بايد به ياد داشت که بنا بر قول رايج، ملت- کشور پديده يي است مربوط به دوران جديد و مليت مفهومي است که از سده نوزدهم ميلادي در زبان سياسي عمومي و مباحثات ميان نخبگان مطرح شده است. تذکر اين نکته از آن روست که اين واحد سياسي و خصلت ها و کارکردهايش چنان در دنياي معاصر و ادبيات سياسي حاکم بر آن سايه انداخته که معمولاً هر نقدي بر آن و هر پيشنهادي براي جايگزين ساختن گزينه سياسي ديگر يا تعديل و تغيير سازمان دروني و قلمروي کارکردهايش در ذهن اکثر سياستمداران غريب و در بهترين حالت، نوعي آرمانشهرگرايي واقعيت ناپذير مي نمايد. با اين همه بسياري از نظريه پردازان سياسي معاصر طي مطالعات و بررسي هاي دقيق و مستند خود، به تشريح نقاط ضعف اين الگو و ارائه پيشنهاداتي براي رفع آنها يا حتي جايگزين هاي کامل تر و کم نقص تر پرداخته اند که اين نوشتار به هيچ روي قصد پرداختن به آنها را ندارد چرا که نظر بحث حاضر معطوف به الگوي دولت ملي است که نوع خاصي از کشور- ملت، هرچند بسيار رايج، است. شايد براي شروع لازم باشد ابتدا به مفهوم ملت بپردازيم. مناقشات درباره معني «ملت» فراوان است، اما شايد به طور خلاصه بتوان گفت که «ملت عبارت است از گروهي از مردم که داراي زبان (و در برخي موارد گويشي خاص)، آداب و سنن مشترکي هستند که مي تواند در شکل گيري نظام قوانين موثر باشد و به شکل گيري منافع مشترک و نياز به حاکميتي مشترک بينجامد.» بر اين اساس، کشور- ملت حکومتي است که «به منظور اداره يک ملت (يا گاه دو يا چند ملت به هم پيوسته) سازماندهي شده که قلمرو آن به وسيله مرزهاي ملي معين شده و دست کم اغلب قوانين آن به وسيله آداب و انتظارات ملي تعيين مي شوند». بنابراين در دنياي معاصر، حکومت، حاکميت بر يک قلمرو مستقل به شمار مي رود و مقدمات مفهومي آن عبارتند از جمعيت، سازماندهي اين جمعيت به گونه يي که به صورت مجموعه يي پراکنده از افراد باقي نماند، حاکميت اراده عمومي، و فرمانروايي انحصاري اين حاکميت مستقل بر يک قلمرو.

نکته مهم در رابطه با مليت اين است که از نقطه نظر اخلاق سياسي متجدد، بعيد به نظر مي رسد که بتوان براي آن ارزش اخلاقي قائل شد. اين بدان معناست که مليت نمي تواند به خودي خود به لحاظ اخلاقي ارزشمند شمرده شود يا منبع و منشاء هنجارهاي اخلاقي باشد که به عنوان مبنا و معيار در شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي مورد استفاده قرار گيرد. يکي از دلايل غيراخلاقي (و نه ضداخلاقي) شمردن مليت اين است که به استثناي مواردي که فرد تقاضاي تغيير مليت مي کند، هيچ کس در عضويت در ملت معيني مختار نيست بلکه به واسطه عامل ولادت در قلمروي معين آن را کسب مي کند. حال اگر تحقق امر اخلاقي را منوط به عمل ارادي فرد بدانيم (چنانچه بسياري از مکاتب اخلاقي بر اين باورند)، توسل به اخلاقي بودن مليت (و ملي گرايي) اگر نه ناممکن، دست کم بسيار دشوار خواهد بود.

اما بايد توجه داشت که بعد اخلاقي تعلق به يک جامعه فرهنگي معين از طريق تصديق اهميت آن در هويت فرد نمايان مي شود. به تعبير چارلز تيلر؛ دانستن اينکه من کيستم، دانستن اين است که کجا قرار دارم. هويت من به وسيله پايبندي ها و تشخص هايي تعريف مي شود که فراهم سازنده چارچوب يا افقي است که از درون آن مي توانم در هر مورد تلاش کنم و به تعيين آنچه خوب يا ارزشمند است يا بايد انجام بپذيرد يا بايد از آن حمايت يا با آن مخالفت کنم، بپردازم. به ديگر سخن، افقي است که درون آن قادر به اتخاذ يک موضع هستم.

به نظر تيلر وجه کلي زندگي انساني صفت گفت وگويي اوست و «ما از طريق دستيابي به زباني غني براي ابراز نظرات مان است که به عوامل انساني کاملي تبديل مي شويم و قادر به فهم خود و درنتيجه به تعريف هويت خويش مي شويم.» از همين روست که پايبندي هاي جهانشمول (مانند پيروي از ايمان ديني) و تشخص هاي خاص (مانند مليت) جزيي از هويت فرد را تشکيل مي دهد. بنابراين، نقدي که متوجه نظريه هاي متجدد دولت ملي است را نه در خود مفهوم ملت، بلکه در درک آن به عنوان «يک کشور، يک ملت، يک فرهنگ» بايد جست و جو کرد. اين همان نقدي است که کارل رنر از طريق مقايسه منازعات قومي کنوني با جنگ هاي مذهبي ابتداي تاريخ جديد اروپا مطرح مي کند. در آن زمان، حکومت هاي مستبد آلمان به دنبال توافق صلح آگسبورگ، به تحميل مذهبي خاص بر رعاياي خود اقدام کردند. اصل سازماني آنها در اين منطقه اين بود که هرکه حکمراني مي کند درباره مذهب تصميم مي گيرد، بود که به جنگ هاي طولاني منجر شد. اين مشکل زماني حل شد که مذهب از حاکميت مبتني بر قلمرو جدا شد و حق همزيستي پيروان مذاهب گوناگون در کنار يکديگر به رسميت شناخته شد. اما در حکومت هاي متجدد، اصل سازماني عبارت است از؛ در اين منطقه اين زبان يا هرکه اين منطقه را اداره مي کند درباره زبان آن تصميم مي گيرد، است.

پس نکته مورد نظر، نفي حاکميت مبتني بر قلمرو از دولت هاي ملي نيست، بلکه جايگزين ساختن افسانه يک کشور و يک فرهنگ است؛ افسانه يي که حتي بسياري از نظريه پردازان ليبرال را به اتخاذ سياست هاي همگن سازانه با اتکا به مفهوم ديگ خودجوش کرده است. امروزه دولت هاي ملي بايد واقعيت انکارناپذير وجود جوامع فرهنگي گوناگون در درون مرزهاي خود را بپذيرند و به جاي انکار آن، در جهت سازگاري اين تنوع و افتراق با همبستگي ملي چاره انديشي کنند. چگونه چنين امر متناقضي را بايد حل کرد؟ مسلماً اين نوشتار در پي ارائه پاسخ قطعي به اين پرسش مهم نيست، اما خطوط کلي نظري را پيشنهاد مي کند که مي تواند دولت ها را در طراحي سازوکارهاي مناسب ياري کند؛ کاري که موضوع بخش بعدي اين نوشتار است.

---

گفته شد که ناديده انگاشتن گوناگوني فرهنگي شهروندان توسط دولت ملي، به مثابه پاک کردن صورت مساله است. امروزه تقريباً هيچ کشوري در دنيا نمي تواند ادعا کند مردمش داراي فرهنگي يکسان و يکدست است. تعدد فرهنگي اجتماعات انساني معاصر مي تواند منشأ و خاستگاه هاي گوناگوني داشته باشد. بخش قابل توجهي از تعدد فرهنگي موجود حاصل مهاجرت هاي پردامنه يي است که به ويژه از نيمه سده بيستم ميلادي به اين سو، باعث شکل گيري شماري از اقليت هاي فرهنگي در درون اجتماعاتي شده است که پيش از آن از فرهنگ کم و بيش همگني برخوردار بوده اند. افزون بر مهاجرت ها بايد به گروه هاي فرهنگي اشاره کرد که در بخشي از قلمرو يک کشور، حياتي ديرينه و متمايز دارند که معمولاً ساکنان اصلي آن سرزمين هستند. آنچه اين دسته اخير را از ديگر گونه هاي جوامع فرهنگي متمايز مي کند، تمرکز جغرافيايي و نوع وابستگي آنان به سرزمين خاص است. نوع سوم، جوامع فرهنگي هستند که ممکن است به لحاظ جغرافيايي پراکنده باشند، اما اشتراکات فکري (از جمله باورهاي ديني و مذهبي) و تجليات فرهنگي (مانند زبان، آداب و سنن) آنان را به يکديگر پيوند مي دهد.

يکي از راه هاي تنظيم روابط دولت ملي با اين گونه هاي مختلف، اتخاذ شيوه هاي خاص در مورد هر يک از انواع جامعه فرهنگي (اقليت هاي مهاجر، اقليت هاي سرزميني، اقليت هاي مذهبي- ديني يا زباني) است. اين شيوه يي است که در بسياري از ليبرال دموکراسي ها اعمال مي شود و درباره امتيازات يا مضار آن نيز ادبيات غني توليد شده است که در جاي خود بايد مورد ارزيابي قرار گيرد. اما الگويي که در اين نوشتار از آن بهره برده مي شود، الگوي «خودگرداني فرهنگي» بر اساس نوعي اجماع همپوش يا متداخل است که لازم است درباره هريک به اختصار توضيح داده شود و پس از آن نوبت به طرح کاربرد آن در مورد ايران مي رسد.

الگوي خودگرداني فرهنگي نخستين بار در سال 1899 به وسيله اوتو باوور و کارل رنر و در پاسخ به نياز به الگويي کارآمد براي وضعيت جديدي که امپراتوري اتريش پس از شکست از امپراتوري پروس در سال 1866 در آن قرار گرفته بود و دوپاره شدن آن که تجمع اکثريتي مجار در يک پاره و اکثريت آلماني تبار در پاره ديگر را به دنبال داشت، مطرح شد. رنر اين الگو را در مقاله مشهور خود به نام «حکومت و ملت» تدوين کرد که اخيراً و پس از پيدايش مجدد مساله قوميت ها، به ويژه پس از فروپاشي بلوک شرق مورد توجه دوباره قرار گرفته است. مبناي اين الگو، «اصل تشخص» است که مساله اداره کشور را از مساله حراست از هويت هاي ملي و فرهنگي تفکيک مي کند. بر اساس نظريه رنر، الگوي خودگرداني فرهنگي ايجاب مي کند که شهروندان به هنگام رسيدن به سني که در آن مجاز به راي دادن مي شوند، تعلق فرهنگي خود را اعلام کنند. اعضاي هر جامعه فرهنگي فارغ از سرزميني که در آن زندگي مي کنند، يک پيکره معين اجتماعي را تشکيل مي دهند که داراي يک شخصيت قانوني، حقوق جمعي، حاکميت بخشي و شايستگي تصميم گيري در قبال همه امور فرهنگي ملي در چارچوب يک حکومت چندمليتي واحد است.

پيش از پرداختن به طرح اجماع متداخل مورد استفاده در الگوي پيشنهادي اين نوشتار، لازم است به چند نکته مقدماتي اشاره شود؛

نخست اينکه بايد توجه داشت بين الگوي اجماع متداخل و الگوي مصالحه موقت تفاوت هاي مهمي وجود دارد که مهم ترين آن اين است که در الگوي نخست، مبناي توافق بين طرف هاي مطرح، بنياني اخلاقي است در حالي که موازنه حاصل در الگوي دوم بر شرايطي خاص استوار است و پايداري آن با برهم خوردن قدرت طرف هاي قرارداد، مي تواند شکننده شود.

ديگر اينکه، چنانچه در جاي ديگر مطرح کرده ام، بر اين باور هستم که در اجتماعات چندفرهنگي با دو نوع سياست مواجه هستيم؛ يک نوع بر مباحث اخلاقي فربه درباره مفاهيم خير استوار است و براي به کارگيري در اداره شئون داخلي جوامع فرهنگي مناسب است. نوع ديگر سياست که معطوف به سياست تفاوت فرهنگي است و فاقد بنيان اخلاقي فربه (و اي بسا فاقد هرگونه مبناي اخلاقي) است، مناسب روابط بين جوامع فرهنگي است.

و بالاخره اينکه الگويي که در اينجا ارائه مي شود يک طرح کلي و بديهي است که براي اجراي آن، لازم است بسياري از جنبه هاي آن مورد بررسي و ارزيابي دقيق قرار گيرد. اما به زعم نگارنده اين سطور، اين الگو به ويژه در مورد ايران از ظرفيت عملي بالايي برخوردار است که ضمن تشريح مختصات آن به دلايل آن اشاره خواهد شد. الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي داراي مختصات زير است؛

1- همبستگي مطرح در اين الگو، يکپارچگي کاملي که بر اساس ناديده انگاشتن تفاوت ها شکل گرفته باشد نيست، بلکه به تبيين زمينه مشترکي که جوامع فرهنگي گوناگون امکان اجماع بر آن را داشته باشند، مي پردازد. به نظر من اين زمينه به طور کلي عبارت است از هويت فرهنگي ايراني- اسلامي که هويتي است که به طور طبيعي و طي قرون متمادي در اين سرزمين شکل گرفته است. بايد توجه داشت که عنصر ايرانيت و عنصر اسلاميت در اين هويت هر دو مهم هستند و به واقع نمي توان يکي را بدون ديگري تصور کرد. براي نمونه بايد اذعان کرد که بسياري از آداب و مناسک ديني رنگي بومي گرفته اند که البته با فرامکاني بودن و فرازماني بودن امهات آيين اسلام منافاتي ندارد. در ميان کشورهاي منطقه کمتر مردماني را مي توان يافت که از چنين هويت ملي بهره مند باشند و معمولاً شهروندان اين کشورها خود را در هويت هاي فراملي (مانند عربيت) يا فروملي (مانند علقه هاي محلي) باز مي شناسند. اين هويت مي تواند بخش قابل توجهي از هويت هاي فرهنگي متعدد ايران را دربرگيرد و اين يک واقعيت است که آذري ها، کردها، بلوچ ها، و عرب ها، خود را به طور مشخص ايراني و مسلمان مي دانند. در مورد اقليت هاي ديني نيز بايد گفت با توجه به اينکه کليمي ها و مسيحي ها از پيروان اديان ابراهيمي محسوب مي شوند و به همراه زردشتي ها خود را ايراني مي دانند، هويت ايراني- اسلامي را با اندک تساهل مي توان نقطه مشترکي براي اجماع در نظر گرفت.

2- اساس حکومت در اين الگو خودگرداني کارکردي بر مبناي هويت هاي فرهنگي است و نه خودمختاري سرزميني. بايد توجه داشت که اين الگو نيز ريشه در هويت اسلامي- ايراني دارد و در اين رابطه در تاريخ نظام سياسي ايرانيان کهن و شيوه مديريت سياسي و اجتماعي پيامبر اکرم(ص) در مدينه النبي درس هاي زيادي براي آموختن يافت مي شود. از سوي ديگر، با توجه به خودگرداني فارغ از سرزمين، عملي بودن اين الگو با در نظر گرفتن مهاجرت هاي فراواني که به عللي مانند جنگ تحميلي، برهم خوردن نسبت سنتي جمعيت شهري و روستايي و... که باعث درآميختگي قومي، ديني و مذهبي در بيشتر نقاط ايران شده از يک سو؛ و نگراني هاي واقعي يا غيرواقعي از فراهم شدن زمينه تجزيه طلبي و در معرض خطر قرار گرفتن تماميت ارضي از سوي ديگر، آشکارتر مي شود.

3- تمرکززدايي از قدرت سياسي از دولت ملي به جوامع فرهنگي در زمينه هاي معيني امکان پذير است که دلايل سياسي با جمهوريت نظام و به دلايل ارزشي و انساني با اسلاميت آن سازگار است. فرآيند اين تمرکززدايي به لحاظ زماني تدريجي است تا امکان فراهم شدن ساختارهاي قانوني و زمينه هاي فرهنگي را ميسر سازد و به لحاظ شکل و محتوا از تفويض بخش قابل توجهي از وظايف دولت ملي به نهادهاي مدني، توزيع بودجه و امکانات بر اساس احقاق حقوق حقه و نه امنيت افزايي و

آگاهي بخشي در زمينه گوناگوني فرهنگي در رسانه ها، نظام آموزشي، شيوه هاي مديريت محلي، معماري، هنر و... آغاز مي شود.

4- همبستگي ملي حاصل از اين الگو به دليل ابتنا بر منافع مشترک ملي و توجه برابر به هويت هاي فرهنگي گوناگون از ثبات و استمرار بيشتري برخوردار است و سد محکمي بر سر راه توطئه ها و دسايس دشمنان يکپارچگي کشور خواهد بود. از طرف ديگر، سطح بهره وري از منابع انساني را افزايش مي دهد که مي تواند عامل مهمي در توسعه پايدار و متوازن کشور باشد که اين همه، دولت ملي را در عرصه ميدان هاي بين المللي به بازيگري تواناتر و متکي به سرمايه ملي بيشتر تبديل خواهد کرد.به نظر مي رسد بتوان با استفاده از چارچوبي که به طور فشرده مطرح شد، شيوه جديدي از همزيستي مسالمت آميز تنوع فرهنگي با حفظ همبستگي ملي ارائه کرد. همانگونه که پيش از اين هم آمد، اين طرح واره نياز به تبيين بيشتر با اتکا به مطالعات گسترده در زمينه هاي مربوطه دارد. براي نمونه، تبيين مطالبات مطرح از سوي اقليت هاي فرهنگي و صورتبندي آنها با توجه به محتوا، دامنه، خاستگاه، ميزان عموميت و عواملي از اين دست، بررسي سياستگذاري ها، قوانين، مقررات و آيين نامه هاي اجرايي و نيز عملکرد دستگاه هاي دولتي در قبال اقليت هاي فرهنگي ،و ارزيابي ميزان موفقيت يا عدم موفقيت سياست هاي مديريت تنوع فرهنگي در کشورهاي ديگر، از جمله مطالعات مقدماتي است که بايد پيش از تدوين اين طرح بدان پرداخته شود.

---

در اين نوشتار تلاش شد تا صورت مساله سياست تنوع فرهنگي با استفاده از تمرکز بر مفاهيم بنيادين و نيز نظريه هاي گوناگوني که در اين زمينه مطرح شده تبيين شود. گفته شد که مهمترين وجه مساله، فراتر رفتن مطالبات از مورد مدارا قرارگرفتن اقليت هاي فرهنگي و طرح حقوق برابر براي درنظرگرفته شدن در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي است. بنابراين، مهمترين پرسشي که در اين زمينه در برابر دولت هاي ملي قرار دارد، چگونگي همزيستي تنوع فرهنگي در عين حفظ همبستگي ملي است. به منظور دستيابي به پاسخي براي اين پرسش، پس از بيان برخي از انتقادهايي که به مفهوم سنتي و رايج دولت ملي وارد شده است، با استفاده از نظريه اجماع همپوش و نيز الگوي خودگرداني فرهنگي، مختصات الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي ارائه شد. اميد آنکه طرح مباحثي از اين دست، راه را براي حل معضلات کنوني مديريت تنوع فرهنگي در کشور بگشايد.

-----------------------------------------

*  استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس

منابع در روزنامه موجود است.
حقوق شهروندي
عماد افروغ

در اين مقال مي کوشم تا بحثي در خصوص چيستي حقوق شهروندي، مؤلفه ها، ابعاد، ملزومات فلسفي و فلسفه اجتماعي آن و چالش هاي حقوق شهروندي با نيم نگاهي به حقوق شهروندي در ايران و تهديدها و سياست هايي که بايد در مواجهه با اين چالش ها اتخاذ شود، داشته باشم. تلاشم اين است که يک بحث کاملاً آکادميک و علمي را تقديم شما دبيران محترم علوم اجتماعي کنم، چون فکر مي کنم مسووليت اصلي مواجهه با چالش هاي اجتماعي تا حدي متوجه شما است. به نظر مي رسد جامعه ما مشکل فکري و مشکل انديشه دارد و برخوردهاي احساسي و عاطفي و هيجاني در قالب هاي مختلف بر آن سيطره دارند. بايد توجه داشت که عاطفه و معرفت هر کدام جاي خود را دارند.

به رغم اعتراف به ارتباط عاطفه و معرفت، هيچ کدام قابل تقليل به ديگري نيست اما حق شهروندي چيست و داراي چه ابعاد و مولفه هايي است؟ سعي کرده ام که آخرين تعريف را تقديم کنم. در دايره المعارف فلسفه استنفورد، در تعريف شهروندي به اختصار آمده است که شهروند عضو يک اجتماع سياسي است که بهره مند از حقوقي است، البته وظايف عضويت نيز براي او محفوظ است. در اين تعريف، شهروند با يک اجتماع سياسي پيوند خورده است. اين گونه جا افتاده که منظور از اجتماع سياسي يک دولت سرزميني و يک حاکميت است. پيوندي ناگسستني بين اجتماع سياسي و دولت ـ ملت با يک فضاي جغرافيايي ملي برقرار است. به همين دليل است که بسياري شهروندي را با مليت همسان مي گيرند يعني بايستي دولتي، سرزميني و مرزي باشد تا بتوان از حقوق شهروندي سخن به ميان آورد.

به هر حال، فردي که در يک مليت خاص تابعيتي پذيرفته و زيست مي کند، داراي حقوقي است. سخن در اين است که اين چه حقوقي است؟ آيا صرفاً حقوق فردي است يا حقوق مربوط به گروه ها و جامعه هم هست. در مورد اينکه حقوق، فردي، گروهي يا جامعه يي اند، اختلاف است. ليبرال ها که بر دولت حداقلي پاي مي فشارند بيشتر بر حقوق فردي تاکيد دارند. در برابر ليبرال ها کساني که تفکرات جمع گرايانه دارند و به طور خاص، سوسياليست ها تاکيد بر حقوق اجتماعي و حقوق جامعه يي دارند.

اگر به همين تعريف دقت کرده باشيد به وظيفه و مسووليتي نيز اشاره شده است، يعني نمي توان هيچ شهروندي را بدون مسووليت واجد حق دانست و يکي از چالش هايي که در برابر ليبرال ها مطرح است اين است که شما صرفاً از حق مي گوييد ولي توجهي به مسووليت ها و تکليف هاي بهره مندي از اين حق نداريد يا اين توجه در شما کم رنگ است. فردي که داراي حق است چه مسووليتي دارد؟ يعني شما که از حق آزادي عقيده، آزادي مالکيت، انعقاد آزادانه قرارداد با ديگري، حق حيات و غيره مي گوييد، مسووليت شما در قبال اين حق چيست؟ طبيعي است کسي که دم از حق مي زند، بايستي مسووليت حق مداري خودش را هم عهده دار بشود. حداقل چند مسووليت دارد. مهم ترين مسووليت، آن است که بايد حافظ حقوق ديگران هم باشد. اگر مي خواهد حق خودش محفوظ باشد بايد از حق ديگري هم محافظت و مراقبت کند. ما در خلأ زندگي نمي کنيم، اصولاً انسان منفرد و منهاي زندگي جمعي و اجتماعي نداريم. تمام زندگي فردي بوي حيات اجتماعي مي دهد، چون وجه ربطي دارد. اصولاً انساني که در اجتماع نباشد انسان نيست. نمي تواند دوام بياورد، وجود خارجي هم نخواهد داشت.

بنابراين حتي حقوق فردي شما هم بي ارتباط با حقوق اجتماعي و حقوق ربطي شما نيست. اگر مي خواهيد حق شما حفظ بشود، حتماً بايد حافظ حقوق ديگران هم باشيد. يعني مواظب باشيد تا تضييع حق ديگري صورت نگيرد. ضمن آنکه حافظ حق خودتان هستيد، مراقب باشيد تا پاسدار و مواظب حقوق ديگران هم باشيد. به علاوه وقتي مي گوييم تکليف داري، نسبت به حق خودت هم تکليف داري. تکليفي که انسان نسبت به حق خودش دارد اين است که خود آگاه باشد، يعني فهم عميقي از حق خودش داشته باشد. اينجا يک سوال مطرح مي شود، يک سوال کاملاً ظريف فلسفي که متأسفانه کمتر به آن توجه مي شود و آن اين است که ما در چه صورت مي توانيم از حق انسان سخن بگوييم. اصولاً وقتي مي گوييم انسان واجد حق است، اين ادعا مبتني بر چه ملزوماتي است؟ به نظر نگارنده، مهم ترين پيش فرض اين ادعا اين است که انسان واجد ويژگي ها و ذاتي است که اين ذات و سرشت، حقوق و اولويت هايي را براي او رقم مي زند. به عبارت ديگر، نسبتي بين حق و ذات وجود دارد. اگر قرار است حق بشر يا حق شهروندي که از آن دم مي زنيم يک وجه ثابتي داشته باشد و نگاه ساخت گرايانه و ذات گرايانه به حق داشته باشيم، ناگزير بايد براي انسان يک ذاتي تعريف بکنيم و الا نمي توانيم از حق سخن بگوييم، چون پاي حق که به ميان مي آيد، سخن از يک امر باثبات و يک امر دائمي نيز به ميان مي آيد. اگر نگاه ذاتي به انسان نداشته باشيم و بگوييم اين موجود ذاتاً متغير، متلون و متحول است و نتوانيم يک تعريف ذات گرا و ساخت گرا از انسان بدهيم و نگاه نسبي گرايانه هستي شناختي و روش شناختي به انسان داشته باشيم، کدام حق؟ به هر حال وقتي سخن از حق کسي گفته مي شود، در واقع يک اولويت دائمي يا نسبتاً دائمي و با ثبات را براي او تعريف مي کنيم و اگر اين مورد پذيرش باشد، پس حتماً بايد يک جوهره ثابتي را براي انسان تعريف بکنيم. بنابراين مکاتبي که نسبي گرايانه به انسان نگاه مي کنند، نمي توانند مدعي حق بشوند. نگاهي به نيچه بيندازيد، نگاهي به پست مدرن ها داشته باشيد، اينان مي گويند معرفت و دانشي ثابت وجود ندارد و هر چه هست قدرت است و اين قدرت است که دانش روز و مسلط را رقم مي زند. به يک نيهيليسم و يک هيچ انگاري معرفتي رسيده اند و مدعي اند که جوهري وجود ندارد. به هر حال، اين واقعيت کمتر مورد توجه قرار مي گيرد که نسبتي وثيق بين حق مداري و ذات گرايي انسان برقرار است.

البته حقوق مختلفي را مي توان براي انسان و حتي زندگي گروهي انسان تعريف کرد که به آن خواهم پرداخت. بحث من اين است که اجمالاً بايد نسبت فوق را متوجه شد. به علاوه براي اينکه براي انسان ذات قائل بشويم بايد براي او اصلي قائل بشويم. انسان منهاي اصل، انسان منهاي ذات است. در صورتي شما مي توانيد يک دفاع ساختارگرايانه از انسان بکنيد که براي او يک اصل و يک حقيقه الحقايقي ـ به عنوان سطح اتکاي او ـ قائل بشويد. به عبارتي بين غايت انسان، ذات انسان و اصل انسان يک رابطه وجود دارد. شايد باورش سخت باشد ولي ادعاي ما اين است که فقط خداگرايان و اصل گرايان مي توانند مدعي حقوق بشر باشند. متأسفانه برخي از دينداران متوجه اين معنا نيستند. قاعدتاً تا سخن از حقوق بشر و حقوق شهروندي به ميان مي آيد موضع مي گيرند. متوجه اين معنا نيستند که اصولاً حق شهروندي و حق بشر در دامن انبيا رشد کرده و به وجود آمده است، به دليل همان اصل گرايي، ذات گرايي و غايت گرايي شان. آيات قرآن را نگاه کنيد موج مي زند از غايت گرايي، ذات گرايي و اصل گرايي. اين نکته يي بسيار اساسي است که معمولاً در علوم اجتماعي معاصر که منقطع از فلسفه شده است، مغفول مانده است که البته اين انقطاع و اين ادعا، گزاف و صوري است.

نکته اساسي ديگر اينکه آيا فقط فرد حق دارد؟ گروه حق ندارد؟ جامعه حق ندارد؟ اگر بپذيريم که فرد در کنار آن وجه عامليت و خودآگاه و قصدمند بودنش (که به آن باور داريم و نمي گوييم انسان مسلوب الاختيار است)، يک وجه ربطي و يک زندگي گروهي هم دارد، آيا مي شود از آن وجه اجتماعي غافل شد. مگر هويت انسان فقط هويت فردي است؟ ما هويت گروهي نداريم؟ ما هويت جامعه يي نداريم؟ ما خودمان را به عنوان يک ايراني نمي شناسيم؟ ما خودمان را عضو فلان گروه، فلان قوميت، فلان طبقه، فلان نژاد نمي شناسيم و احساس تعلق به آن نداريم؟ آيا اينها واجد حقي نيستند. ما دو فلسفه اجتماعي متقابل را داريم؛ يکي ليبرال ها هستند که اصالت را به فرد مي دهند و ديگري جامعه گرايان يا اجتماع گرايان هستند که اصالت را به جمع مي دهند. ليبرال ها به يک دولت حداقلي اعتقاد دارند و دولت را يک انجمن و قراردادي داوطلبانه مي پندارند. بنابراين فرد اصالت دارد و مقدم بر دولت است، حدود اختيارات دولت هم محدود است و همواره حق شورش براي افراد محفوظ است اما در برابر اين نگاه، نگاه ديگري است که مي گويد آنچه اصالت دارد، جامعه است. جامعه به مثابه يک ارگانيسم است و ما اعضاي يک کل و يک بدن هستيم. آنچه اصالت دارد اين بدن است، اين جامعه است و جامعه چيزي وراي جمع جبري افراد است. بنابراين اصالت را بايد به جامعه داد و حق جامعه يي را پررنگ کرد.

جامعه گرايان راست و چپ، اعم از فاشيست و سوسياليست مدافع اين نگاه هستند. همه براي يکي، يکي براي همه. اينان اصولاً قائل به تفکيک فرد و جامعه نيستند. دولت هم، دولت حداکثري است. اختيارات گسترده يي دارد و حق شورش هم براي افراد محفوظ نيست. اين دو نحله غالب فلسفه اجتماعي ـ سياسي در مقطعي از تاريخ وجود داشته و با يکديگر منازعاتي هم داشته اند. هر چند مبناي آنها از آنجا که به رنسانس و اومانيسم برمي گردد، يکي است. يک وقت اين نحله غالب بوده است و زماني ديگر، نحله يي ديگر. اما به تدريج شاهد آن هستيم که نحله ها و جريانات تلفيقي بروز مي کند، چه در مباحث محتوايي، چه در مباحث روش شناسي و چه در مباحث فلسفه اجتماعي. در واقع به دنبال يک نگاه و رويکرد سوم هستند، نگاهي که هم فرد را اصالت بدهد و هم جامعه را. چيزي که در فلسفه اجتماعي مرحوم مطهري در کتاب جامعه و تاريخ قابل مشاهده است، هم اکنون به انحاي مختلف خودش را نشان مي دهد.

گيدنز را در نظر بگيريد، با جعل مفهومي به نام Structuration، ساختمند شدن يا ساخت يابي مي کوشد تا متوجه اين تعامل و ارتباط باشد. در فلسفه اجتماعي، مفهومي خلق شده به نام دولت نامحدود بالقوه. اين يک نگاه سوم است. يعني دولت اختياراتش نامحدود است ولي بالقوه نامحدود است، بالفعل محدود است. اما نامحدود بالقوه براي اين تعيين شده است که بتواند در شرايط تعريف شده و به صورت يک روند قابل پيش بيني، از اختيارات بالقوه خودش استفاده کند و حتي براي مثال به فرد بگويد سينما نرو، اين فيلم را ببين، اين فيلم را نبين. فرقش با نگاه دوم اين است که دولت جمع گرا اختيارات نامحدود بالفعل دارد و اختياراتش هم غيرقابل پيش بيني است، ولي در نگاه سوم اختيارات نامحدود بالقوه دارد و قابل پيش بيني است. مثل ميدان ميني است که نقشه اش در اختيار افراد است. اين اختيارات به اين دليل است که اگر تعارض و تناقضي بين فرد و جامعه پيش آيد، جانب جامعه را بگيرد، اما نه به شکل غليظي که نافي حقوق فردي شود.

علاوه بر نگاه فلسفه اجتماعي به حقوق، ما سه فرآيند در جامعه شناسي داريم؛ يکي فرآيند تجمع، يکي تفکيک و ديگري فرآيند انسجام. قبل از اينکه فرآيند تفکيک در جامعه رخ بدهد، يعني گروه بندي هاي مختلف اجتماعي شکل بگيرند، ابتدا بايد تجمع انساني شکل بگيرد. تعدادي از انسان ها به هر دليلي دور هم تجمع کنند. به دليل شرايط آب و هوايي و حمل و نقل نامناسب، جنگ و الحاق يک سرزمين به سرزمين ديگر و غيره. اما وقتي يک تجمعي شکل مي گيرد به دليل تراکم مادي و معنوي ناشي از آن، به تعبير دورکيم تفکيک، تقسيم کار و تخصصي شدن اجتناب ناپذير است. تراکم مادي و تراکم ارتباطي و تراکم اخلاقي، اقتضاي يک تقسيم کار را دارد. اقتضاي يک جدايي و تفکيک يا تمايزيافتگي را دارد. به هر حال گروه هاي مختلف افقي و عمودي شکل مي گيرند. گروه بندي هاي افقي مثل گروه بندي هاي جنسي، نژادي، قومي و مذهبي که شما آن را انتخاب نمي کنيد، بلکه در آن به دنيا مي آييد. شما وقتي در اين گروه ها به دنيا مي آييد، هيچ خودآگاهي نسبت به آنها نداريد، اما در اثر زندگي جمعي به تدريج نسبت به آنها خودآگاهي و تعلق پيدا مي کنيد و براي هويت جويي خود به آنها رجوع مي کنيد و ارجاع مي دهيد. اما علاوه بر آنها يک سري گروه بندي هاي عمودي هم شکل مي گيرد، گروه هايي که شما نسبتاً از روي اختيار و عمل داوطلبانه و اکتسابي به آنها شکل داده، يا برخي را بر مي گزينيد. البته در کل مي خواهم به وجه اکتسابي آنها اشاره کنم و الا منکر وجه تحميلي اين گروه ها نيز نيستم. در اينجا نيز با تنوعي از گروه ها مواجهيم، برخي ارادي تر و برخي تحميلي تر هستند. در مجموع اين گروه ها عبارتند از طبقات اجتماعي، گروه هاي مدني، احزاب سياسي، گروه هاي منزلت و غيره.

حال اگر افراد جامعه فقط به سمت حقوق فردي و حقوق گروهي، اعم از افقي و عمودي آن گرايش پيدا کنند، فلسفه وجودي جامعه چه مي شود، طبيعي است که جامعه از هم مي گسلد. فرض کنيد ما با جامعه يي مواجهيم که فقط فرد و در مرتبت بالاتر گروه ها اصالت دارند، فلسفه وجودي جامعه و انسجام و همبستگي چه مي شود، جامعه چگونه امکان وجودي پيدا مي کند، اينجاست که ضرورت فرآيند سوم يعني فرآيند انسجام دوچندان مي شود. چيزي که بتواند وراي منافع و دغدغه ها و انگيزه ها و تلاش هاي فردي و گروهي باعث پيوند همه گروه ها و آحاد جامعه بشود. اسم اين فرآيند انسجام است و به حق جامعه برمي گردد. بعضي ها فکر مي کنند حق شهروندي تنها ناظر به حق فردي است، اتفاقاً دغدغه کساني که حق شهروندي را در غرب مطرح کرده اند، امروزه انسجام و همبستگي اجتماعي است و مدام از خودشان اين سوال را مي پرسند که اگر بخواهيم در برابر پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي واکنش مثبت و انفعالي نشان بدهيم، مساله اصلي يعني همبستگي اجتماعي چه مي شود، ما نمي گوييم که پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي ناديده گرفته شود اما به ملاک ها و معيارهاي پيونددهنده افراد و گروه ها هم بايد توجه داشت. در اينجاست که در مورد حق شهروندي به حق جامعه مي رسيم و حق جامعه در سه محور حق سياسي، حق اقتصادي و حق فرهنگي خود را نشان مي دهد.

حق اجتماعي ـ سياسي، همان ثبات سياسي، امنيت ملي و اقتدار است. نبايد به نام دفاع از حقوق فردي اقتدار ملي را تضعيف کرد و البته بايد مواظب اتفاق برعکس نيز بود. حق اجتماعي ـ اقتصادي، همان عدالت اجتماعي و رفاه عامه است. همه بايد از يک سطح قابل قبولي از زندگي رفاهي و اقتصادي بهره مند بشوند. حالا اگر کسي تلاش بيشتري کرد و برخورداري بيشتري به دست آورد، حق او است. کسي مخالف تلاش بيشتر و مکتسبات ناشي از اين تلاش نيست. اما به هر حال حق اقتصادي شهروندي اقتضا مي کند که همگان از يک سطح تعريف شده يي برخوردار باشند. اما حق اجتماعي ـ فرهنگي چيست، متاسفانه اين حق کمتر مطرح مي شود. در دنيا کمتر روي حق فرهنگي شهروندي از اين منظر تاکيد مي شود. در غرب وقتي بحث حق فرهنگي مطرح مي شود روي سه حق تاکيد مي شود؛ يکي حق دسترسي به کالاهاي فرهنگي، يکي حقوق معنوي تأليف، ثبت اختراع و اکتشاف و اصطلاحاً کپي رايت و ديگري حق تعلق به يک خرده فرهنگ. يعني توجه و گرايش بيشتر به سمت وجه گروهي حقوق شهروندي است. اما براي جامعه يي که فلسفه اخلاق و فلسفه اجتماعي و پيشينه خاصي دارد حقوق فرهنگي در سطح جامعه در قالب حق دين، حق جهان بيني، حق ارزش ها، هنجارها و نمادها، حق معماري، حق سنت، حق اخلاق، حق برخورداري از يک هويت ديرينه مطرح مي شود که بايد پاسدار آنها بود. البته هنر اين است که بتوانيم اين سه حق را، يعني حقوق فردي، حقوق گروهي و حقوق جامعه يي را جمع کنيم و با هم داشته باشيم.

اما متاسفانه تا کنون هنر جمع اين سه حق را از خود نشان نداده ايم. با نگاهي به نهضت مشروطه به اين طرف، يا گرايشي به حق فردي پيدا کرده ايم و تفکيک گرايانه به حقوق نگاه کرده ايم، يا به حقوق جمعي گرايش پيدا کرده ايم و انسجام گرايانه و بعضاً اقتدارگرايانه و حتي با تقليل حقوق جامعه يي به يکي دو حق، يا به نام نظم و امنيت و يا به نام استقرار عدالت و رفاه اقتصادي و حتي در مقاطعي به نام فرهنگ، دچار يک واکنش افراطي شده ايم. نتوانسته ايم اين سه حق را جمع کنيم. چه کساني بايد پيشگام اين جمع باشند، يعني هم فرد و هم گروه ها و جامعه واجد حق باشند، بدون اينکه جامعه دچار آنارشيسم بشود يا برعکس جلوي تفکيک را گرفته و اقتدارگرايانه برخورد شود.

قطع نظر از رويکرد فلسفه اجتماعي و فرآيندهاي جامعه شناختي که اشاره شد، معمولاً چند نوع چالش پيش روي حقوق شهروندي است. وقتي سخن از حقوق شهروندي مي گوييم با چند نوع چالش روبه رو هستيم. اين چند نوع چالش هم اتفاقاً چالش هايي نيستند که تنها مربوط به ما باشند. معمولاً جوامع مختلف به گونه يي برخوردار از اين چالش ها هستند، البته برخي از اين چالش ها جديدند. يکي همان حق تفکيک و بحث همبستگي و انسجام اجتماعي است که در صورت اعطاي حق به گروه هاي مختلف اجتماعي، ممکن است مطرح بشود که اشاره شد.

يکي از چالش هاي ديگر اين است که ما عملاً مي بينيم که گروه هاي مختلف اجتماعي، حس تعلق يکسان به اجتماع سياسي واحدي ندارند. براي مثال گروه هاي محروم و گروه هاي قومي و بومي بنا به دلايلي، حس تعلق واحدي به اجتماع سياسي ندارند، حال يا به دليل تحريم هاي ساختاري دولتمردان گذشته، يا دولت ـ ملت سازي از بالا و يا عوامل ديگر. چه بايد کرد؟ آيا کماکان حقوق يکسان شهروندي را در نظر دنبال کنيم و در عمل به اين حس هاي تعلق متفاوت نسبت به اجتماع سياسي، بي تفاوت باشيم، يا برعکس اين حس هاي تعلق متفاوت را درک کنيم و تا حدودي از نگاه عام و مساوات گرايانه خود براي تعديل و توازن نابرابري ها و حس هاي متفاوت فاصله بگيريم و به گروه هاي متمايز، نگاه متفاوت داشته باشيم؟ زنان ممکن است بگويند که ما در اثر يک سري نگاه هاي نابرابر تاريخي دچار تبعيض شده ايم و اگر امروز برخورد برابر با ما بشود، آن نابرابري جبران نمي شود. چه کنيم؟ آيا همان نگاه برابر را بدون توجه به نابرابري در وضع موجود دنبال کنيم يا برخورد ويژه کنيم؟ فمينيست هاي جديد يک مطلب علاوه يي هم دارند که قابل تامل است، مي گويند ما تفاوت هايي با مردان علاوه بر تبعيض هاي تاريخي داريم و به همين دليل بايد حقوق ويژه يي به ما داده شود. مشاهده مي شود که تا حدي از نگاه تشابه گرايانه فاصله گرفته و به تساوي مورد نظر مرحوم مطهري گرايش پيدا کرده اند.

علاوه بر نابرابري هاي تاريخي، بحث جديدي مطرح است که حق را بايد متناسب با قابليت ها، تعلق ها و وابستگي به خرده فرهنگ ها و قوميت ها نيز تعريف کرد. دقت کنيد که اين نحوه نگاه در جهت حق گرايي و تبعيض مثبت مطرح مي شود و نه در جهت تضييع حقوق اين دسته از افراد. هر چند جا براي تفسيرهاي محدودکننده نيز باز است.

چالش ديگري که الان مطرح است، چالش جهاني شدن است. جهاني شدن هم يک چالش جديد براي حقوق شهروندي ايجاد کرده است. در حقوق شهروندي مي گفتيم دولت - ملت، سرزمين واحد، جغرافياي تعريف شده، مرزهاي مشخص و حکومت تعريف شده، در واقع، همان تعريفي که وبر از دولت ارائه کرده است، يعني افرادي که در يک سرزمين مشخص سکونت دارند و از يک ديوان سالاري تعريف شده و حق انحصاري استفاده از زور توسط دولت برخوردارند. اما امروزه ما با تعاملات جهاني روبه رو هستيم، با تعاملات فرا ملي مواجه هستيم، با ارتباطات و با پيوندها و اتحاديه هاي جهاني و با مهاجرت گسترده روبه رو هستيم. آيا اين مساله روي تعريف يا هسته اصلي تعريف حقوق شهروندي که محوريت از آنً دولت سرزميني و حاکميت است، اثر نمي گذارد؟ به هر حال اثر گذاشته است. ما اتحاديه هاي مختلف اروپايي را داريم، اتحاديه اروپا و يورو را داريم و در صدد هستيم اتحاديه آسيايي شکل بدهيم، هرچند کماکان هسته مرکزي حقوق شهروندي مبتني بر دولت سرزمين و حاکميتي پر رنگ است. درست است که در يک جاهايي افت و خيزهايي داشته اما هنوز سايه سنگين دولت سرزميني را در تعريف حقوق شهروندي شاهد هستيم.

علاوه بر اين يک سري چالش هاي مفهومي هم وجود دارد که با عنايت به دسته بندي هاي مختلف، به اختصار به آن مي پردازيم. دسته بندي هاي مختلفي از حقوق شهروندي ارائه شده است. تي اچ مارشال به سه حق اشاره مي کند و نگاه نسبتاً جامعي دارد؛ حق مدني، حق سياسي و حق اجتماعي. حقوق مدني همان آزادي هاي اساسي اند، يعني حق آزادي بيان، حق برخورداري از يک عقيده، حق برخورداري از مالکيت، حق انعقاد آزادانه قرارداد و غيره. حق سياسي که در قالب راي دهي و راي آوري يا حق راي دادن و راي آوردن تعريف مي شود و بالاخره حق اجتماعي ناظر بر مشارکت، امنيت و عدالت اجتماعي و برخورداري از رفاه. بعضي به گونه ديگري تقسيم کرده اند، اما در کل متناظر با همين تقسيم بندي است؛ مدني يا قانوني، سياسي و هويتي. مشاهده مي شود که بحث هويت و حق تعلق را وارد تعريف کرده اند که مربوط به گروه بندي هاي مختلف اجتماعي است.

اما به رغم تلاش ها و دسته بندي هاي صورت گرفته، هنوز چالش هايي وجود دارد. کماکان مفهوم حقوق شهروندي يک مفهوم مناقشه بردار است. يعني اين طور نيست که کاملاً ابهامات مفهومي آن برطرف شده باشد. چند چالش مفهومي عمده وجود دارد، يکي اينکه دقيقاً تعريف عناصر مدني، سياسي و اجتماعي روشن نيست. کاملاً نمي شود گفت که اينجا مدني، اينجا سياسي و اينجا اجتماعي اعم از اقتصادي، سياسي يا فرهنگي است، چون اينها به هم ارتباط دارند. مسلماً آن کسي که حق مدني داشته باشد با فراغ بال بيشتري از حق سياسي خودش استفاده مي کند و به طور قطع برخورداري از حق مدني روي حس تعلق او اثر مي گذارد و بالعکس. به اين نکته نيز بايد توجه داشت که مکاتب مختلف تاکيدات مختلفي بر حقوق شهروندي دارند.

علاوه بر منازعه بر سر حقوق فردي و حقوق اجتماعي که اشاره شد، يک دعواي تاريخي هم بين ليبرال ها و جمهوريخوا هان وجود دارد. ليبرال ها بيشتر تاکيد روي حقوق مدني و جمهوريخوا هان بيشتر بر حقوق سياسي تاکيد دارند. ليبرال ها مي گويند اين مهم نيست که تو از حق خودت استفاده مي کني يا نه، مهم اين است که اين حقوق براي تو تعريف شده باشد. اما جمهوريخواهان يا جمهوريت گرايان معتقدند، برعکس، انسان فعال بايد نقش يک سوژه را ايفا بکند. يعني حتماً بايد مشارکت داشته باشد، حتماً بايد در تصميم سازي، تصميم گيري و حتي الامکان تصويب قانون مشارکت کند. ليبرال ها مي گويند مهم نيست که در فرآيند شکل گيري قانون سهيم باشد، مهم اين است که اين قانون براي او تعريف شده باشد. اين دعوا هم دعوايي است که کماکان جاري است و البته نقد جمهوريت گرايان امروزه شنيدني است. ظاهراً ليبرال دموکراسي غرب به رغم تعيين حقوق مدني، به دليل بي تفاوتي سياسي شهروندان خود با مشکل يا حتي بحران مشارکت از سوي شهروندان روبه رو است و اگر ميزان استفاده از حقوق شناخته شده مدني ملاک داوري باشد و نه صرف تعيين اين حقوق، ظاهراً غرب با مشکلاتي روبه رو است و تاکيد جمهوريت گرايان بر حضور فعال مردم در عرصه تصميم گيري ها مي تواند پرده از واقعيت هايي بردارد .

و بالاخره چالش آخر، بحث عام گرا يا خاص گرا بودن حق شهروندي است. آيا بايستي ويژگي هاي فرهنگي و تاريخي جوامع مختلف را در تعيين حقوق شهروندي لحاظ کرد يا صرفاً با آن برخورد عام کرد و اگر قرار است يک برخورد عام داشته باشيم، آيا اين منافات دارد که به حقوق به اصطلاح فرهنگي و تاريخي مخصوص جوامع هم توجه بکنيم و اين هم يکي از چالش هاست. يکي از تجليات اين حقوق، توجه به زمينه هاي مختلف تاريخي و فرهنگي و ارزش ها و حتي زيست جهان هاي مختلف است.

بنابر اين در آينده شاهد توجه بيشتر به تکثر و تنوع فرهنگي و مشارکت کشورهاي مختلف در فرآيند تصويب قطعنامه ها و منشورهاي مربوط به حقوق بشر و حقوق شهروندي خواهيم بود.

*اين مطلب در آينده نزديک در کتاب «حقوق شهروندي و عدالت»، توسط انتشارات سوره مهر منتشر خواهد شد.
دهه آتي ايران دهه بحران کلانشهرهاست
پيروز حناچي

رشد زياد و دنباله دار قيمت نفت براي کساني که با بخش مسکن آشنا هستند و نوسانات اين بخش را و دلايل آن را تعقيب مي کنند، خيلي غيرقابل پيش بيني نبود. از سال 79 به بعد بسياري از کارشناسان بخش مسکن و اينجانب بارها اعلام کرديم که در بخش مسکن شاهد تقاضاي کاذب خواهيم بود. چرا تقاضاي کاذب؟ به اين دليل که متقاضيان واحدهاي مسکوني که عمدتاً در شهرهاي بزرگ هستند ، همگي متقاضي اسکان در واحد مسکوني نيستند . به دليل تورمي که به طور نسبي از سال هاي بعد از انقلاب مخصوصاً از اواخر دهه 60 به اين طرف در کشور وجود داشته، کساني که سرمايه هاي ثابتي داشتند به دنبال اين بودند که سرمايه هايشان را به مسيري هدايت کنند که بتواند جوابگوي اين نوسانات باشد . در حقيقت در جايي سرمايه گذاري مي کنند که ارزش سرمايه گذاري شان حفظ شود و هميشه ارزش واقعي خود را داشته باشد. سابقه تاريخي کشور ما نشان مي دهد که جايي امن تر از بخش زمين و مسکن براي سرمايه گذاري وجود ندارد. بخش عمده يي از سرمايه هايي که در اين بخش وجود دارد سرمايه هايي است که مي خواهد به روز بماند و از گزند تورم به دور باشد. اگر به موضوع به اين شکل نگاه کنيم طبيعتاً اصلي ترين کاري که براي جلوگيري از افزايش قيمت مسکن بايد برداشته شود جلوگيري از افزايش نرخ تورم است . طبيعتاً هر کاري که دولت براي کنترل تورم انجام دهد تاثير خود را در کنترل قيمت زمين و مسکن خواهد گذاشت. البته عوامل ديگري هم موثر هستند مانند ؛ فروش تراکم، آمدن پول هاي کثيف به اين بخش و تثبيت نرخ ارز . تثبيت نرخ ارز باعث شده سرمايه هاي غيررسمي خارج از کشور در بخش مسکن فعال شوند، چون نرخ سود رسمي در کشورهاي آن طرف آب مثل امارات نرخ لايبرك به معناي4تا5 درصدك است. در ايران نرخ غيررسمي خيلي بالاتر است و طبيعتاً اگر کسي آنجا سرمايه داشته باشد يا وامي بگيرد و اينجا تبديل به ريال کند، کار غيراقتصادي انجام نداده است. ولي هيچ مکانيسمي براي کنترل اين مساله وجود ندارد. پس در تورم در بخش مسکن، پول هاي کثيف و سرمايه هاي غيررسمي خارجي هم تاثيرگذار هستند. البته زمينه اصلي آن فروش تراکم در شهر است که تورم در بخش مسکن را به وجود مي آورد. در دهه 60 تراکم نسبي ساختمان ها در تهران در بخش هاي مسکوني حداکثر 180 درصد و عمدتاً 120 درصد بود. 120 درصد يعني دو طبقه روي زمين و 180 درصد( با 60 درصد سطح اشغال) به معناي حداکثر سه طبقه روي زمين است.

الان تراکم نسبي که در شهرهاي ما اتفاق مي افتد، حدود 320 درصد تراکم است. اين عامل باعث گران شدن قيمت زمين شده و متاسفانه بي توجهي به تبعات شهرسازي، در دهه بعد دامنگير کشور خواهد شد. به اين معنا که وقتي تراکم سطوح مسکوني بالا مي رود، تراکم تعداد واحد مسکوني در هکتار زياد مي شود ، يعني امکان افزايش تراکم نفر در هکتار در اين مناطق بالا مي رود. نمي شود با اين نرخ و با اين سرعت، خدمات را براي مناطقي که به سرعت تراکم مسکوني شان بالا مي رود، تامين کنيد. اينها به فضاي سبز نياز دارند. مسيرها و شريان هاي اصلي ترافيکي شان بايد جوابگو باشد. آب و برق مناسب نياز دارند. وقتي بدون برنامه ساخت وساز انجام شود، طبيعتاً شبکه آب، برق، گاز و... هم بايد به تناسب گسترش پيدا کند در غير اين صورت نهايتاً آلودگي و ترافيک و تبعات بعدي ايجاد مي شود که بي توجهي به خود اينها در مقياس کلان شرايط وحشتناکي را در تهران به وجود مي آورد. تهران در آمار سال 1385 بيش از هشت ميليون نفر جمعيت دارد. اين آمار خود شهر تهران است . اگر با همين آهنگ جمعيت رشد کند ، در افق 1400 شما با تهراني داراي بيش از 16 ميليون نفر جمعيت مواجه خواهيد بود . جداي از اينکه اساساً ما شهر 16 ميليوني را( با اين وضع مديريتي) مي توانيم مديريت کنيم يا نه، مشکلات بعدي از لحاظ زيربنايي و تامين آب -که حداقل امکانات براي زندگي است- به وجود مي آيد . در تهران همواره هنگام تصويب طرح هاي کلان موضوع آب مطرح بوده . وزارت نيرو در افق 1400 حداکثر براي 15 ميليون نفر مي تواند آب شرب تامين کند. يعني به سمت بحران مي رويم. حال چه بايد کرد؟ در درجه اول در مقياس سياستگذاران و دولت بايد کنترل نرخ تورم (که ناشي از سياست هاي غلط اقتصادي است) مدنظر قرار بگيرد و تا آن زماني که اين کار را نکرده ايم هيچ اقدام ديگري - از اقدامات کالبدي ما يعني جنس ساخت ساختمان و احداث بناهاي جديد - نمي تواند موثر باشد چون ريشه مشکل آنجا نيست. مشکل حجم ساختمان نيست، مشکل اين است که پول هر روز بي ارزش تر از روز قبل مي شود و اين ناشي از سياست هاي غلط اقتصادي است که بايد مورد تجديدنظر قرار بگيرد. من اقتصاددان نيستم ولي به هر صورت سياست هاي انضباط مالي در داخل دولت، کنترل بودجه جاري، کنترل هزينه کردن بودجه هاي نفتي و نفتي نشدن بودجه و اهتمام به اسنادي که در سند چشم انداز و برنامه چهارم به آن اشاره شده از مواردي است که دولت بايد رعايت کند.

رشد قيمت مسکن و اجاره بها در سال 86 نشان دهنده اين است که آمار غيررسمي تورم خيلي بالاتر از اين است که گفته مي شود. وقتي در محاسبات رسمي تورم عنصر مسکن لحاظ نمي شود و 300 قلمي که نياز روزمره مردم نيست در نظر گرفته شود، افزايش قيمت ناچيز به چشم

مي آيد. مسکن و صنعت ساختمان به دليل اينکه حداقل با 200 صنعت به طور مستقيم و غيرمستقيم در ارتباط است، بر ساير چيزها هم اثر مي گذارد. وقتي اجزايي که بر يکديگر اثر مي گذارند حرکت تورمي را شروع مي کنند و در نهايت افزايش تورم را در قيمت زمين و مسکن مي بينيد. البته دلايل ديگري هم مي تواند به اين سرعت کمک کند. يعني تقاضاي کاذبي به وجود بيايد که عرضه متناسبي در بازار نداشته باشد. در تهران کسي که يک خانه دارد ونياز آني نيز به مسکن ندارد براي اينکه ارزش واقعي سرمايه اش حفظ شود، آن را به يک واحد مسکوني ديگرتبديل مي کند..

وقتي بخش هاي جاذب ديگري نباشد، تورم در همه بخش ها تشديد مي شود. خاطرم هست در سال هاي 80 وقتي سياست هاي انقباضي نسبت به فروش تراکم در شهر اتخاذ شد، بورس وضعيت نسبتاً متعادلي داشت. به محض اينکه ما اين سياست را اتخاذ کرديم قيمت سهام در بورس به شدت افزايش پيدا کرد. عين بادکنکي که وقتي يک جاي آن را فشار مي دهيد جاي ديگر آن متورم مي شود. اين نقدينگي سرگردان به دنبال اين است که ارزش واقعي خودش را حفظ کند. اين دولت است که به عنوان سياستگذار وظيفه دارد نقدينگي را به گونه يي هدايت کند که کمترين عارضه و بيشترين سود را براي کشور داشته باشد ودر ضمن افزايش بي رويه نيز بيابد.

هيچ ايرادي ندارد که فعاليت در بخش ساختمان و مسکن بيش از 95 درصدش توسط بخش خصوصي صورت مي گيرد (در ايران) و در نقاط شهري تاثير دولت 3 تا 5 درصد است. اين نشان دهنده علائمي است و دولت وظيفه دارد اين نقدينگي را که در سطح جامعه پراکنده است به سمتي هدايت کند که نهايت و برآيند آن به نفع مردم و بالا بردن توليد باشد. گزارشي از رئيس کل بانک مرکزي در مطبوعات منتشر شده بود که ايشان هم همين انتقاد را مطرح کرده که برآيند تصميمات ما اين شده که پول و حجم سرمايه ها به سمت بخش مسکن رفته وبخش توليدازسرمايه گذاري خالي شده است.و از ابتداي امر اين موضوع قابل پيش بيني بود.

اجاره بها تابع نرخ مسکن

اجاره بها تابعي از حجم سرمايه گذاري است. وقتي بخش سرمايه گذاري اوليه براي خريد و احداث مسکن متورم شود و حجم بيشتري از سرمايه را دربر بگيرد اجاره بها تابعي از آن سرمايه يي است که در مسکن بلوکه شده است. کسي که با صد ميليون تومان يک واحد مسکوني

مي خرد ، به نسبت رشد بهاي مسکن نرخ اجاره را هم افزايش مي دهد. پس هر چقدر قيمت سرمايه گذاري اوليه براي خريد و ساخت بالا برود طبيعتاً تاثير خود را در اجاره بها هم مي گذارد.

حفظ تراکم موجود

براي حفظ سطح تراکم با توقف فعاليت هايي که منجر به افزايش بار تهران در سطوح مسکوني مي شود، موافقم. يعني بايد سياست هايي اتخاذ شود که جمعيت تهران و جمعيت پذيري تهران افزايش پيدا نکند ولي ساختمان ها نو شوند. نبايد تعداد واحدهاي مسکوني اضافه شود. در مناطقي مثل ولنجک، الهيه و سعادت آباد، جاهايي که قبلاً از مناطق کم تراکم تهران بودند، وقتي يک واحد مسکوني تخريب مي شود، بسته به ضوابطي که مجوز مي دهند، به جايش 10 واحد مي سازند. در بسياري از کوچه هاي ولنجک به دليل ترافيکي که وجود دارد، نمي توانيد صبح از خانه بيرون بياييد. اين کوچه ها براي چنين حجم ترافيکي طراحي نشده اند. اينها قرار بوده خانه هاي ويلايي يک يا دو طبقه باشند. خيلي از نقاط ديگر شهر هم به همين صورت است. شما وقتي تعداد واحدهاي مسکوني در هکتار را بالا مي بريد معني اش اين است که مجوز مي دهيد به تراکم جمعيت در يک نقطه اضافه شود. در اين شرايط ساخت بزرگراه و خيابان هاي جديد در حکم گردش غلطي است که جواب نمي دهد. ما بايد اين سياست را بازبيني کنيم. نرخ رشد مناطق 22 گانه تهران را ظرف چهار دهه مقايسه کنيد. جمعيت تهران در محدوده اين 22 منطقه ظرف 15 - 10 سال اخير دو برابر شده ، ولي محدوده اطراف تهران مثل کرج، کهريزک، رباط کريم، رودهن، بومهن و دماوند جمعيت شان بيش از 10 برابر شده است. اين اتفاق کاملاً بدون برنامه افتاده است. بايد اين اتفاق را با برنامه پيش ببريم. دولت بايد سياست کلان خود براي کنترل سرمايه گذاري و ورود سرمايه را در بخش هاي مسکوني انقباضي تنظيم کرده و فقط از نوسازي و بهسازي حمايت کند نه از افزايش سطوح مسکوني و افزايش تراکم در بخش هاي مسکوني تا به عدم تمرکز در تهران بينجامد و فقط بالا بردن کيفيت مدنظر باشد. بايد علاوه بر توجه به بافت هاي فرسوده و آسيب پذير در برابر زلزله،به سطوح با ارزش شهر نيز در بخش هاي تاريخي توجه کرده و بافت هايي که تراکم نفر بر هکتارش بالاست نيز تعديل شود و بافت شان را اصلاح کنيم ولي نهايتاً جمعيت مناطق 22گانه تهران را افزايش ندهيم. اين سياست، سياست اصلي است. در سال 81 طرحي را در شوراي عالي شهرسازي تحت عنوان مطالعات مجموعه شهري تهران به تصويب رسانديم دولت نسبت به اين مطالعات توجه جدي ندارد. اين امر مربوط به وزارت مسکن مي شد.

ماموريتي بود که بعد از شلوغي هاي اسلامشهر و مشهد در سال 76 دولت به وزارت مسکن داد . ماموريت دولت شناسايي مشکل کلانشهرها و تعيين سياست ها بود. علاوه بر تهران،شهرهاي شيراز، اصفهان، تبريز و مشهد هم جزء کلانشهرهاي ديگري بودند که مورد توجه قرار گرفتند. آمار مشهد آن زمان خيلي وحشتناک بود. خراسان بزرگ بود و سه استان نشده بود. بيش از 90 درصد سرمايه گذاري ها در محدوده شهرستان مشهد انجام مي شد. اين يکي از عواملي بود که به حاشيه نشيني و اسکان غيررسمي دامن مي زد. اسکان غيررسمي مربوط به آن جاهايي است که شما چنين تمرکزهايي را داريد، وقتي موج افزايش قيمت ها اتفاق مي افتد مثل يک گردونه مي ماند که در هر دوري که با سرعت بيشتري مي چرخد يک عده به بيرون پرت مي شوند و آنها به حاشيه شهر مي روند و سرپناهي پيدا مي کنند که عمدتاً به شکل غيررسمي است و نهايتاً مي شوند حاشيه نشين هاي اين شهر. و اگر حجم اين حاشيه نشين ها بيشتر شود خودشان به عنوان جدي ترين تهديد تلقي مي شوند و من اعتقادم اين است که ، دهه آتي در ايران، دهه بحران هاي کلانشهرها خواهد بود يعني حاشيه نشين هايي که در اطراف اين شهرها هستند به دنبال اعاده حق شان خواهند بود. مشابه چيزي که در پاريس اتفاق افتاد. يا شبيه چيزي که در اواخر دهه 80 در اندونزي اتفاق افتاد. اين موضوعي است که غفلت از آن مي تواند مشکلات خيلي جدي را براي کشور به وجود بياورد.

مطالعات مجموعه شهري تهران

در قالب مطالعات شهري تهران در سال 81 سندي تهيه شد که فراتر از اختيارات شوراي عالي شهرسازي بود و به دولت رفت. اين تقريباً مصادف با آمدن شوراي دوم بود . متاسفانه شوراي دوم نامه يي نوشت به هيات تطبيقي قوانين مجلس که آن هيات وظيفه داشت مصوبات هيات وزيران را در انطباق با قوانين را بسنجد ولي به دليلي- که به اعتقاد من دليل کاملاً غيرکارشناسي بود- رياست شوراي شهر آن زمان درخواست کرد که جلو اين طرح گرفته شود. علتش هم اين بود که ما در آن طرح ديده بوديم همه اجزا در تهران بايد هدفمند حرکت کنند.منطقه عمومي تهران که اين مطالعه در آن صورت مي گرفت 16 فرمانداري و 32 شهرداري داشت؛ يعني تهران بزرگ. خود تهران 707 کيلومتر مربع است. آن محدوده يي که من از آن به عنوان تهران بزرگ صحبت مي کنم حدود 11 هزار کيلومتر مربع است. غير از فيروزکوه از دماوند تا هشتگرد و از جنوب تا حسن آباد و از شمال هم تا ارتفاعات البرز، در اين محدوده ما 32 شهرداري و 16 فرمانداري داشتيم که هر کدام کار خودشان را مي کردند. ما در اين سند دولت را موظف کرده بوديم به سمت يک هدف واحد حرکت کنند. بحث مديريت واحد مطرح بود. آن زمان شوراي شهر فکر مي کرد با اين کار شهرداري تهران زير مجموعه بزرگ تري قرار مي گيرد. به هر صورت نامه يي نوشتند و هيات تطبيق قوانين مجلس آن زمان به اعتقاد من به غلط چنين تشخيص داد که اين مصوبه خلاف اختيارات قانوني دولت بود. در حالي که دولت اين وظيفه را داشت که چنين بحراني را پيش بيني کند.

اواخر مجلس ششم و آغاز مجلس هفتم بود. اين طرح يک عزم جدي را در بدنه دولت به وجود آورده بود که فکري در مورد تهران بکنند و حتي بحث اين بود که مفاد قانوني تشکيل شود که مشکلات کلانشهري مثل تهران را قبل از اينکه به وجود بيايد، تشخيص بدهد و شناسايي کند و برايش برنامه داشته باشد. در پاريس مي بينيد دو نهاد اصلي در شهر وجود دارد که يکي در محدوده شهر است و يکي در محدوده حومه پاريس و دائماً مشکلات را شناسايي و تصميم سازي مي کنند.

الان با فشاري که تحت تاثير بخش مسکن بر دولت وارد است و براي اينکه دولت نسبت به اين مسائل به سمت مباحث کارشناسي حرکت کند خيلي اميدوار نيستم و متاسفم. طرح جامع تهران بعد از مجموعه شهري تهران بلافاصله هدف گذاري شد. تهران در دوره هاي مختلف و از دهه 40، سال 49 طرح فرمانفرمايان را تجربه کرد، در دهه 70 طرح جامع تهران را تهيه کردند که آن زمان به طرح ساماندهي تهران معروف شد. مشکلات عديده يي در اين قضيه وجود داشت که در همه اينها طرح از بالا به پايين تهيه مي شد، يعني از وزارت مسکن تهيه مي شد به شهرداري ابلاغ مي شد که برو اجرا کن. در حالي که شهرداري در خلاصه تصميم گيري و تصميم سازي حضور نداشت و طبيعتاً به اجراي آن طرح در عمل هم اعتقادي نداشت. چون نظرش گرفته نشده بود خيلي از مشکلات شايد ديده نمي شد. ما در اوايل دهه 80 شمسي سعي کرديم اين ديدگاه را در وزارت مسکن عوض کنيم. يک نهاد مشترک را با شهرداري به وجود آورديم براي اينکه اين طرح جامع تهيه و زودتر ابلاغ شود.

اين نهاد يک نهاد مشترک بين شهرداري تهران و وزارت مسکن و شهرسازي بود و نهاد برنامه ريزي شهر تهران نام داشت. اين نهاد وظيفه اين برنامه ريزي را برعهده گرفت. الان هم طرحش به آخرين مراحل تصويب در شوراي عالي شهرسازي رسيده است. در اخباري که به من رسيده در آخرين مراحل تصويب طرح جامع ظاهراً نظر دولت اين بوده که 20 تا 30 درصد به تراکم سطوح مسکوني افزوده شود که اين کار، کار خطرناکي است. اين، برخورد آمرانه کردن با مسائل کارشناسي است که به هيچ وجه به مصلحت کشور هم نيست. نمي شود با مسائل کارشناسي اين گونه برخورد کرد.

اجاره 99 ساله

يکي از نتايج مطالعات مجموعه شهري تهران اين بود که به مسکن کم درآمدها بايد توجه کرد. در قانون برنامه چهارم هم دولت موظف شد براي مسکن کم درآمدها طرحي تهيه و برنامه ريزي کند. شايد اين براي اولين بار بود که به طور جدي در اين مقياس دولت زير بار مي رفت، چون در توليد واحدهاي مسکوني در نقاط شهري که بيشترين بحران را هم در کلانشهرها داريم سهم دولت بين سه تا پنج درصد بوده. اوايل انقلاب با توزيع زمين هايي که مربوط به محدوده 25 ساله تهران بود بخشي از اين بحران را جواب داديم و جلو آن را گرفتيم که البته به شکل بهينه نگرفتيم چون زمين هايي که آن زمان آمادگي اين را داشتند که فکر جدي برايشان کنيم و مشکل شهرسازي مان را حل کنيم، به شکل انفرادي در اختيار تعاوني ها و افراد قرار گرفت و حداکثر استفاده از اين زمين ها نشد ولي به هر صورت آن بحران عقب افتاد. الان امکان توزيع زمين به اين شکل وجود ندارد. طبيعتاً دولت تصميم گرفته عمدتاً در شهرهاي جديد که جمعيت پذيري محدودي دارند اين اتفاق در آنها صورت بگيرد و از طريق تعاوني هاي مسکن اين زمين ها را نه به شکل مالکيت بلکه به شکل اجاره 99 ساله بدهد. طبيعتاً کساني دنبال اين موضوع بايد بروند که نيازمند مسکن و عمدتاً از اقشار زير متوسط اجتماع هم هستند. حالا اينکه آيا درست است ما طبقات زير متوسط يا افراد کم درآمد را يکجا متمرکز و جمع کنيم اصلاً يک بحث تخصصي است که من الان وارد آن نمي شوم ولي تجربيات دنيا نشان مي دهد که کار درستي نيست.

در اجراي اين سياست اصل سياست را من تاييد مي کنم. توجه به مسکن کم درآمدها موضوعي است که بايد به طور جدي در کشور مورد توجه قرار بگيرد ولي تجربه وزارت تعاون هم نشان مي دهد که تعاوني هاي مسکن بهترين تجربه را داشتند (ظرف سه دهه بعد از انقلاب) يعني تعاوني هاي موفق محدود بودند يا به دليل عدم اشراف به مسائل تخصصي يا عدم نظارت خسارت هاي مالي براي اعضايشان به وجود مي آوردند.

اين تجربه را اگر بخواهيم مجدداً تکرار کنيم احتمالاً به همان نتيجه يي مي رسيم که قبلاً تجربه کرده ايم.

خود اصل اين موضوع مهم است. ما تجربه يي را مي کنيم که در دو تا سه دهه بعد از انقلاب تجربه مثبتي نبوده و مجدداً اين تجربه ها را مي خواهيم تکرار کنيم. راسل جمله معروفي دارد که مي گويد وقتي اين همه تجربه فراوان است که مي شود انجام داد چرا ما به سراغ چيزهايي برويم که قبلاً تجربه کرده ايم و موضوعي که ما سه دهه تجربه کرده ايم و نتيجه منفي از آن گرفته ايم مجدداً در آن مسير حرکت کردن راه منطقي نخواهد بود.

آينده نامعلوم

اعتقادم اين است که اگر زودتر راجع به اين موضوع حرکتي نکنيم، مساله مسکن از يک مساله اقتصادي و کالبدي ابعادش فراتر مي رود. حتي مي تواند مساله امنيتي شود. ما کشوري هستيم که جمعيت جوان مان زير 30 سال- 50 درصد- جمعيت کشور را تشکيل مي دهند. کمتر از يک دهه آتي سالي يک ميليون متقاضي مسکن داريم و اگر نتوانيم به اينها درست پاسخگو باشيم و جواب منطقي و معقولي بدهيم و سياست هايي را اتخاذ کنيم که اينها هر روز آرزوي خانه دار شدن و يک سرپناه داشتن که در قانون اساسي ما به عنوان يک اصل وظيفه حکومت است در سر داشته باشند و يک آرزوي دست نيافتني تلقي شود و در کنار آن حتي اجاره بها به گونه يي شود که افراد نتوانند با درآمدهاي عادي جوابگوي آن باشند در حقيقت ما به يک مشکل امنيتي دامن زده ايم و موضوع از مسائل اقتصادي و اجتماعي خارج خواهد شد و مشکل جدي تري را در کشور ايجاد خواهد کرد.
اقتضائات دوران گذار روزنامه نگاري
کريم ارغنده پور

روزنامه نگاري محصولي از دوران مدرنيته، و قسمي از آن که به پرسشگري از نهاد قدرت و الزام به پاسخگويي آن منجر مي شود مقتضاي دموکراسي است. از اين منظر مفهوم روزنامه نگاري فقط بازتاب دهنده ساده رويدادها نيست بلکه شاخص مهمي از امکان تحقق عدالت به عنوان يک آرزوي ديرين بشري هم هست. در انديشه سياسي قديم، تحقق عدالت از آنجا که به اراده هاي فردي يا طبقه يي و قشري منوط مي شد، آرزويي دست نيافتني تصور مي شد. از مهم ترين امتيازات مدرنيته يکي هم اين بود که با عرفي کردن بسياري از اين مفاهيم و ارائه راهکارهاي قراردادي توانست روزنه هايي را به سوي امکان پذيري تحقق درجاتي از آمال ديرين بشري از جمله عدالت بگشايد. انديشه دموکراسي در همين مسير اولاً تحقق عدالت را به معناي حاکميت اراده همه انسان ها در سرنوشت خود تعبير و براي آن مکانيسم اکثريت- اقليت را البته به نحوي که به ديکتاتوري اکثريت منتهي نشود تعبيه کرد. دموکراسي بعدها به ويژه وقتي به صورت مدرنيزاسيون در پاره يي کشورهاي پست کلونيال درآمد، تعابير مختلفي پيدا کرد که از جمله هژمونيک ترين آنها مکانيسم انتخابات است، به اين معنا که تصور شد تنها اگر مناسبات کشورها بر اساس انتخابات تعيين شود مردم سالاري حاصل شده است و به همين ترتيب نهادهاي قدرت در اين انديشه افتادند که چگونه مي توانند از اين سد عبور کنند که هم انتخابات وجود داشته باشد و هم منافع آنها در قدرت دستخوش توفان نشود. البته اين قصه در تاريخ سياسي کشورها سر دراز دارد و تا حدي از بحث اصلي اين نوشته خارج است. مع الوصف سخن اين بود که انديشه دموکراسي به معناي حاکميت اراده انسان ها در چارچوبه هاي ملي به جز انتخابات، تضمين کننده هاي ديگري هم لازم دارد تا محقق شود که از جمله آنها پاسخگو شدن حکومت ها در برابر شهروندان- به عنوان صاحبان اصلي حکومت ها- است. پاسخگو بودن حکومت ها امکان فساد را کم مي کند و همچنين تضمين کننده ايجاد رقابت هاي دروني است، بدين معنا که اقليت همواره به پايش حکومت پرداخته و بنابراين ميدان نقد گشوده است. طبعاً حکومتي که مورد پرسش است ناگزير به پاسخگويي و تطهير عملکرد خود است و به اين ترتيب اولاً شهروندان به طور مرتب در جريان همه رويدادها و زواياي کمتر آشکار عملکرد نهاد قدرت قرار مي گيرند و ثانياً امکان تداول قدرت ميسرتر شده و از ايستايي قدرت در دست عده يي محدود اجتناب مي شود.

بنابراين در انديشه يي که انسان را حاکم بر سرنوشت خويش مي داند عدالت نيز مفهومي جز امکان پذيري تحقق اين معنا نخواهد داشت و دموکراسي مهم ترين دستاورد تجربه بشري براي نيل به چنين مقصودي است. از اين نگاه و با عنايت به توضيحات مختصر بالا دموکراسي با امکان پرسشگري نسبتي وثيق برقرار مي کند و بهترين ابزار پرسشگري نيز رسانه هاي مستقل از قدرت هستند، در نتيجه وقتي در انديشه دموکراسي سخن از رسانه مي رود طبعاً مراد نه هر رسانه يي بلکه رسانه هاي مستقل از قدرت و آزاد را شامل مي شود. بنابراين وجود چنين رسانه هايي در همه جاي دنيا از مهم ترين شاخص هاي اندازه گيري کيفيت دموکراسي در هر کشوري است که در کنار نحوه برگزاري انتخابات، امکان پذيري ايجاد جامعه مدني و کوچک کردن دولت قرار مي گيرد. ارتقا در اين شاخص ها طبعاً در جهت امکان پذيرتر کردن تحقق اراده مردم و برقراري نسبت مستقيم آن با احساس ايجاد عدالت است.

در کشور ما روزنامه نگاري اگرچه خيلي زودتر از تجربه دموکراسي وارد شد ولي به دليل فراز و فرودهايي که داشته هنوز در معرض آسيب هاي جدي است. به عبارت ديگر روزنامه نگاري آزاد از آنجا که همواره تابعي از ميزان و کيفيت آزادي بوده بالمآل هميشه از متغيرهاي وابسته آن متاثر بوده است و چون ميزان آزادي به طور مستقيم با مناسبات نهاد قدرت گره مي خورده در نتيجه روزنامه نگاري نيز هميشه به طور تنگاتنگي تحت تاثير عرصه سياست بوده است.

با اين وصف روزنامه نگاري اگرچه في نفسه بيش از آنکه سياسي باشد مي تواند کارکرد فرهنگي- اجتماعي داشته باشد ولي به ميزاني که نهاد قدرت مانع از بروز و ظهور آن شود طبعاً کارکرد سياسي آن برجسته تر مي شود. حال اگر سوال شود که آيا روزنامه نگاري بايد مستقل از عرصه سياست باشد يا وابسته به آن؟ پاسخ طبعاً اين است که اگر اين صرفاً پرسشي نظري باشد، پاسخش اين است که هرچه روزنامه نگاري مستقل تر باشد کارکردش نيز خالص تر و نزديک تر به تعاريف بايسته خود خواهد بود.

حال سوال پسيني اين است که با توجه به تجربه مدرنيته و به ويژه با عنايت به آنچه در کشورهاي پيشرفته و دموکراتيک مي گذرد آيا اصولاً اين تعريف از روزنامه نگاري خيلي آرماني نيست و اصولاً تا چه اندازه دست يافتني است؟ براي آنکه اهميت اين پرسش بيشتر درک شود مثال هايي از فراگيري ابررسانه ها و تعلق آنها به باندهاي ثروت و قدرت مطرح مي شود. از سوي ديگر اين پرسش نيز از ديرباز وجود داشته که استقلال روزنامه نگاري چگونه مي تواند از بي هويتي منفک شود؟ به اين معنا که هيچ کس در خلأ زندگي نمي کند و طبعاً هويتي که مديران رسانه ها از حيث سياسي و اقتصادي و اجتماعي دارند و نيز منافعي که برايشان متصور است چگونه مي تواند بي طرفي آنها را تضمين کند؟

پاسخ به هر يک از اين پرسش ها چندان آسان نيست. ضمن آنکه اين پاسخ ها در شرايط مختلف نيز ممکن است کمتر صدق کنند يا اصلاً صدق نکنند. در اينجا چون بحث کلي درباره اصل رسانه و روزنامه نگاري چندان در ميان نيست من از طرح مباحث نظري درمي گذرم. همين قدر اشاره مي کنم که در کشورهاي پيشرفته اگرچه نزديکي رسانه ها به پاره يي مناسبت هاي سياسي قابل کتمان نيست ولي تلاش مي شود اين نزديکي و تعلق نه مستقيم بلکه با پيوندها و علقه هاي شخصي دست اندرکاران رسانه توجيه شود. در نتيجه ممکن است هويت يک رسانه ليبرال باشد و طبعاً از اين تفکر هم دفاع مي کند ولي معمولاً ارتباط مستقيمي بين آن و حزب مربوطه وجود ندارد. در انگلستان روزنامه گاردين بيشتر تعلقات روشنفکري و چپ ابراز مي کند ولي رابطه مستقيمي با حزب کارگر ندارد همان طور که روزنامه نيويورک تايمز که مشابه آن در امريکاست نسبت مستقيم با حزب دموکرات آن کشور ندارد ولي هر دو اين روزنامه ها در دوران انتخابات به طور مشهودي به سود نامزدهاي حزب نزديک به خود و عليه نامزد هاي ديگر کار مي کنند.

اگر بخواهيم اين بحث را به طور خاص درباره ايران مطرح کنيم بايد گفت در روزنامه نگاري ما بيش از هر چيز بي تجربگي تاريخي خود را نشان مي دهد که ظاهراً اجتناب ناپذير هم هست چون امکان تجربه ورزي در يکصد سال گذشته بسيار محدود و ناچيز بوده است و اگر امکاني براي بروز آن پيدا شده پيش از آنکه به روزنامه نگاري به معناي حرفه يي آن تعلق گيرد به عرصه منازعات سياسي پيوند خورده است. دهه 20 که نشانه هاي گسترش روزنامه نگاري آزاد پديد آمد در واقع اين روزنامه نگاري سياسي بود که مورد آزمون و خطا قرار مي گرفت. پس از پيروزي انقلاب در دهه 50 هم همين طور و اين اواخر در نيمه پاياني دهه 70 پس از روي کار آمدن دولت اصلاحات نيز همين تجربه نمودار شد که به نظر من گريزناپذير هم بوده و هست. در همين دوره اخير شاهد بوديم که روزنامه ها و حتي پاره يي چهره هاي مطبوعاتي در صف نخست منازعات و درگيري هاي مختلف قرار گرفتند و ناگزير از پرداخت تاوان هاي سنگين آن هم بودند. وقتي سطح منازعه تا اين حد خطرخيز و جدي است طبيعي هم هست که احزاب سياسي، فعالان سياسي و افرادي که آمادگي بيشتري براي حضور در اين عرصه را دارند بهتر مي توانند از پس آن برآيند تا روزنامه نگاران صرفاً بي پناهي که جز دغدغه حرفه يي ندارند. در عين حال در اين شرايط وضعيت نسبتاً مناسبي هم فراهم شد تا روزنامه نگاري بتواند نفسي بکشد و به ارتقاي نسبي خود همت گمارد. افزايش تصاعدي مطبوعات، تيراژ کلي مطبوعات و ميزان مطالعه نشريات، تشکيل نهادهاي صنفي مطبوعات و روزنامه نگاران، گسترش آموزش عالي روزنامه نگاري و افزايش ميزان گرايش به روزنامه نگاري حرفه يي و... از دستاوردهاي انکارناپذير همين دوره اخير است که فارغ از فراز و فرودهاي سياسي به روزنامه نگاري حرفه يي در آينده کشور ياري خواهد رساند.

به عبارت ديگر بروز زمينه هاي روزنامه نگاري مستقل و آزاد منوط به وجود حداقلي از آزادي و نهادهاي حامي آن است و چون «آزادي» پيش از هر چيز بايد از دالان هاي سياست گذر کند سهل است که وابسته هاي آن هم- مثل رسانه هاي مستقل و آزاد- ناگزير به طي همين روند هستند. در نتيجه اگرچه رسانه يک حزب از نگاه من در حد يک رسانه داخلي تقليل مي يابد و کمتر امکان عمومي شدن دارد ولي در شرايط پيش از مصون ماندن روزنامه نگاري از توفان هاي بنيان کن اين نشريات اگرچه نتوانند کارکرد حزبي تمام عيار ايفا کنند ولي در نقش تا حدودي تسهيل گر مي توانند راه را براي تجميع تجارب حرفه يي و امکان پذيري ايجاد رسانه هاي مستقل از نهاد قدرت تا حدودي بگشايند. از اين رو مي بينيم که روزنامه هاي حزبي مثل مشارکت و کارگزاران و همبستگي و اعتماد ملي و امثال آنها بيش از آنکه صرفاً حزبي باشند نشرياتي عمومي ولي صاحب هويت محسوب مي شوند. روزنامه نگاري در آنها نيز صرفاً به معناي تعلق کامل به اهداف هريک از آن احزاب نبوده و نيست کمااينکه روزنامه نگاران شاغل در آنها لزوماً عضو احزاب مربوطه نبوده اند. در عين حال روزنامه ها منتشر شده و از بازتاب چهره اصلي آن احزاب هم چندان دور نبوده اند. به بيان ديگر شايد بتوان گفت تجربه هاي حزبي نيز آنقدر از روزنامه نگاري جلوتر نبوده که جمع اين دو به نقض کارکردهاي هر يک بينجامد. در نتيجه رسانه هاي حزبي يکي از بهترين محمل ها براي انباشت اين تجربه و گذار به شرايط مطلوب تلقي شده و نقش ايفا مي کنند. از اين رو به نظر من تسامح ورزيدن در برابر اين رسانه ها نه تنها لازم بلکه ضروري است. به تناسب پيشرفت تجربه دموکراسي، اقتضائات آن هم رشد خواهد کرد و مي توان انتظار داشت که هر چيز بيش از گذشته و به نحو مناسب تري در جاي خود قرار گيرد.
پاسخي به چگونگي مصرف درآمد نفت
معماي فراواني
مسعود نيلي

همه کشورها به دنبال دستيابي به سطوح بالاتر رفاه هستند و تحقق اين هدف مستلزم داشتن منابع است. کشورهايي که منابع نفتي ندارند براي تامين اين منابع مشکلات زيادي دارند. در مقابل کشورهاي نفت خيز در زمان وفور درآمد نفت از شانس ويژه يي برخوردار مي شوند. در تمامي اين کشورها سوال جدي براي مردم مطرح است که در چنين شرايطي چطور مي توان رشد درآمدهاي نفتي را به رفاه محسوس و ملموس تبديل کرد. در ايران هم با وجود رشد درآمد نفت همزمان اين سوال براي دولتمردان و عامه مردم وجود دارد که چرا حجم زياد منابعي که طي سال هاي اخير به دست آمده تبديل به رفاه نشده است؟

در پاسخ به اين سوال و شفاف تر شدن موضوع مي توان به سه مشاهده اشاره کرد تا ابعاد مساله پيش روي ما را تفسير کند و ببينيم اين مساله مختص کشور ما است يا يک مساله عمومي تر است. اولين مورد از سه مشاهده آن است که اگر در صد سال گذشته وضعيت کشورهاي دنيا را مورد بررسي قرار دهيم به يک واقعيت مشهود پي مي بريم؛ اينکه کشورهاي برخوردار از منابع طبيعي کارکرد اقتصادي ضعيف تري نسبت به کشورهاي فاقد منابع طبيعي دارند. اين يک مشاهده ثبت شده است و در قالب تحقيقات معتبر گزارش شده است. البته عکس اين مورد درست نيست، يعني کشورهاي فاقد منابع طبيعي لزوماً مسير پيشرفت را طي نمي کنند. در مقابل اما غالباً کشورهاي برخوردار از منابع طبيعي، عملکرد اقتصادي قابل توجهي نداشته اند. در ادبيات براي اين شرايط اصطلاحي وجود دارد که نشان دهنده دوگانگي موضوع است؛ «نحسي منابع نفتي يا معماي فراواني.» يعني هنوز مردم نگران اين موضوع هستند که درآمد بالاي نفت به نفع کشورهاي دارنده نفت از جمله ايران است يا به ضرر اين کشورهاست.

در کشورهاي آسياي جنوب شرقي در سال هاي گذشته دور وضعيت فقر مطلق حاکم بوده و بدون برخورداري از هيچ امکاني مسير توسعه شروع شده. وقتي کره شمالي و کره جنوبي از هم تفکيک شدند، تمامي مراتع و منابع طبيعي در کره شمالي واقع شد و کره جنوبي منابع طبيعي قابل توجهي نداشت. امروز کره جنوبي و کره شمالي تفاوت و فاصله اقتصادي فاحشي دارند. کره جنوبي در راه پرشتاب توسعه يافتگي است و کره شمالي در مرداب عقب افتادگي گرفتار.

مشاهده دوم آن است که ضعف عملکرد در زمان وفور منابع شکل مي گيرد. در کشورهاي برخوردار پايه مشکلات در زمان وفور منابع گذاشته شده است و نه در زمان کمبود.

سومين مشاهده آن است که سازوکاري که منجر به عملکرد ضعيف مي شود از طريق دولت ها ايجاد شده است؛ يعني دولت ها اين ضعف ها را در ساختار اقتصاد نهادينه مي کنند.

در کشور ما مشابهت زيادي بين وضعيت سال هاي 52 تا 56 و سال هاي بعد از سال 81 (به ويژه وضعيت سال هاي بعد از 84 ) برقرار است. سوال اين است که پايه اين شباهت ها چيست؟ دو دليل را مي توان ذکر کرد؛ فرض کنيد در کشوري مثل کره جنوبي يا هر کشوري که فاقد منابع طبيعي است، دولت تصميم اشتباهي در اداره اقتصاد بگيرد. مثلاً مخارج خود را يکدفعه زياد کند يا نرخ ارز را به نصف بهاي آن تقليل دهد. در اين زمينه دو جنبه وجود دارد؛ اول آنکه ابزار آن دولت ها براي اين تصميم ها چيست و دوم اينکه چگونه با پيامدهاي آن مواجه مي شوند. چون دولت فاقد درآمد ارزي است فقط مي تواند دستور بدهد و ابزار ديگري ندارد. اگر هم با دستور و فشار چنين کند و نظام چندنرخي شکل بگيرد، صادرات کم مي شود، واردات زياد مي شود و در تراز تجاري با کسري مواجه مي شوند. پس ظرف مدت کوتاهي خطاي تصميم گيري به سمت تصحيح حرکت مي کند چون منبعي مثل نفت براي جبران اين مشکلات وجود ندارد. در اين کشورها، مکانيسم جبران خطا، به طور جدي وجود دارد و خود را تحميل مي کند. هيچ دولتي نمي تواند در بلندمدت تصميم اشتباه بگيرد. بازخورد تصميم اشتباه به خود دولت ها برمي گردد، يا با کسري بودجه زياد يا با کسري تراز پرداخت ها مواجه مي شوند و در نتيجه ناچار هستند که مسير را تصحيح کنند.

پس مکانيسم يادگيري در آن کشورها وجود دارد که تحت تاثير آن مردم و دولت ها- حتي اگر اقتصاد نخوانده باشند- در عمل اقتصاد را مي آموزند. اگر به تاريخ توسعه امريکاي جنوبي يا کشورهاي آسياي جنوب شرقي مراجعه کنيد، شايد به نظر عجيب برسد که يک ژنرال نظامي مثلاً در برزيل کودتا کرده اما در مدت کوتاهي فهميده، اقتصاد چطور کار مي کند. دليل آن است که کار کردن در اين اقتصادها به خودي خود آموزنده است. اما در ايران سر کلاس درس اقتصاد هم براي فهم و يادگيري آن اشکال داريم، چه برسد به سطح جامعه. چرا مکانيسم يادگيري اقتصاد در کشور ما و کشورهاي برخوردار ضعيف است؟ دليل آن است که در کشورهاي صادرکننده نفت شکاف عدم تعادل ها كکه به دليل تصميمات اقتصادي اشتباه به وجود آمدهك با درآمد نفت پر مي شود. در نتيجه اصلاً متوجه خطاي صورت گرفته نمي شويم. به عنوان کسي که سال ها با سيستم تصميم گيري کشور ارتباط داشتم، متعجبم که چرا مردم و مسوولان متوجه نمي شوند تورم چگونه به وجود مي آيد. همواره گفته مي شود کسبه بي انصاف گران فروشي مي کنند و بايد با آنها برخورد کرد، اگر مردم عادي گراني را از چشم کسبه ببينند، جاي تعجب ندارد، اما سياستگذار نبايد مساله را اين گونه تحليل کند. در شرايط وفور درآمد نفت فرصتي فراهم مي شود که سياستگذاري به سمت عامه گرايي حرکت کند، يعني با خرج کردن درآمدها بشود نظر و راي مردم را جلب کرد؛ همان چيزي که پوپوليسم خوانده مي شود. دولت ها سعي مي کنند درآمد بالاي نفت را براي برخورداري بيشتر از حمايت مردم خرج کنند. اگر کشورها را براساس نظام سياسي آنها طبقه بندي کنيم، مي بينيم در يک دسته از کشورها دموکراسي حزبي برقرار است و در دسته ديگر دموکراسي فرقه يي وجود دارد. يعني حزب نيست اما راي هست. در اين دسته دوم از کشورها افرادي هستند که مردم پشت سر آنها قرار مي گيرند و به جاي احزاب، افراد مطرح هستند. در دموکراسي حزبي وقتي از دوره يي ياد مي شود، از اسم حزب حاکم استفاده مي کنند، مثلاً در امريکا مي گويند «دولت دموکرات ها» اما در دموکراسي فرقه يي از اسم فرد ياد مي شود. مثلاً در ايران گفته مي شود «دولت آقاي خاتمي». کشورهايي هم وجود دارند که در آنها دموکراسي و راي گيري وجود ندارد و ديکتاتوري وجود دارد. در کشور ديکتاتوري مثل عربستان ملک عبدالله با خود حساب مي کند که تا سال هاي آتي هم در راس قدرت است. در نتيجه اگر عربستان يکدفعه از درآمد زياد برخوردار شدك چه حساب ذخيره ارزي باشد چه نباشد- ملک عبدالله سعي مي کند آن را در بازه زماني گسترده تري هزينه کند. پس تا حدي شتاب در خرج کردن تعديل مي شود. در جايي که دموکراسي حزبي است نگاه بلندمدت وجود دارد، چون حزب نگران نام خود است نه رئيس جمهور و نام او. در دموکراسي فرقه يي کسي که راي آورده به فاصله زماني که در راس قدرت است، فکر مي کند. پس اگر يارانه انرژي بايد اصلاح شود، همه تاييد مي کنند، اما چه کسي بايد زير بار هزينه سياسي آن برود، در زمان مجلس پنجم و تصويب برنامه سوم، اصلاح قيمت انرژي در قالب ماده 117 برنامه به مجلس رفته بود. نمايندگان مجلس گفتند الان زمان انتخابات مجلس است، چرا ما هزينه اصلاح قيمت را بدهيم. مجلس ماده را به گونه يي تغيير داد که دولت در طول برنامه سوم هر وقت مايل بود اين کار را انجام دهد. پس ماده اوليه حذف شد. مجدداً در برنامه چهارم مقرر شد اصلاح قيمت در زمان دولت بعدي انجام شود. يعني هر کس اين اصلاح را به عهده بعدي مي انداخت. الان هم دوستان اصلاح قيمت را به سال 1390 يعني دولت بعدي موکول کرده اند. در نتيجه اين تعلل، هر سال هزينه هاي دولت افزايش مي يابد، به طوري که سال 1383 هزينه جاري دولت 220 هزار ميليارد ريال بود و سال 1385 اين هزينه ها به 420 هزار ميليارد ريال رسيد. مگر مي شود اين هزينه ها را کاهش داد،

ما در مسيري هستيم که افزايش هزينه هاي جاري در کشور نهادينه مي شود. تمام خطاي اقتصادي قبل از انقلاب در زمان شوک نفتي در سال هاي 53 و 54 خلاصه مي شود. در نتيجه اشتباهات اين دو سال اما مسائل بسياري اتفاق افتاد. يعني مواردي اتفاق مي افتد و مسائل بعدي را رقم مي زند. اصل هم با نهادي است که پول را هزينه مي کند. يعني محور، دولت است. بعد نظارتي مجلس در زمان برخورداري دولت از درآمد نفتي هم تضعيف مي شود، چون مجلس براي نظارت بايد به صورت جدي وارد شود و سوال کند. نماينده يي که از شهرستان به تهران مي آيد اگر به صورت جدي با دولت وارد مساله نظارت شود، ممکن است در آينده شغلي خود دچار مشکل شود. يعني نماينده يي که آمده و پشتوانه شغلي مهمي هم در حوزه انتخابيه خود ندارد، سعي مي کند در همان وزارتخانه يي که وظيفه نظارت بر آن را دارد، مشغول به کار شود و اين ملاحظه مسلماً در رويکرد نظارتي او تاثير دارد. پس ساختار سلسله مراتبي شکل مي گيرد که مشابه آنچه در قانون اساسي آمده، نيست.

رويکردهاي صرف درآمد نفت

رويکرد فعال نسبت به صرف درآمد نفت، آن است که سازوکار هزينه منابع تغيير کند تا مشکلات ذکرشده در آن به حداقل برسد. نمي شود درآمد نفت را بين مردم تقسيم کرد، چون اين رفتار عملي نيست. سازوکار سهام عدالت هم براي خصوصي سازي مناسب نيست. شايد اين رفتار در مورد شرکت ملي نفت خوب باشد. يعني سهام شرکت ملي نفت به صورت سهام عدالت بين مردم توزيع شود. در اين صورت هم درآمد نفت به جيب مردم نمي رود و هم مردم در شرکت ملي نفت سهيم شده اند. سال آينده بودجه عمومي حدود 820 هزار ميليارد ريال و درآمدهاي دولت حدود 300 هزار ميليارد ريال است (بر اساس لايحه بودجه). فاصله اينها حدود 500 هزار ميليارد ريال مي شود که بايد از منابع نفتي جبران شود. اين ميزان بخش بزرگي از منابع نفتي سال آينده خواهد بود. در چند سال بعد مثلاً سال 1390 بودجه دولت حداقل سالي 20 درصد رشد مي کند. پس بودجه جاري 820 هزار ميليارد ريالي، در سال 1390 حداقل يک ميليون و 400 هزار ميليارد ريال خواهد بود. درآمد دولت هم اگر سالي 25 درصد رشد کند، در سال 1390 به حدود بيش از 500 هزار ميليارد ريال مي رسد و فاصله درآمد و هزينه عمومي به حدود 900 هزار ميليارد ريال بالغ خواهد شد. اين فاصله هم بايد با درآمد نفت پر شود. ما نمي دانيم در سال 1390 قيمت نفت چقدر است. اگر خداي نکرده قيمت نفت در آن سال 50 دلار باشد، معلوم نيست چه اتفاقي مي افتد. امروز شواهدي وجود دارد که اقتصادهاي پيشرفته دارند وارد رکود مي شوند. اگر اين اتفاق بيفتد، قيمت نفت به رشدهاي بالا نمي رسد.

با اين شرايط دو گزينه پيش روي کشور است؛ برخورد غيرفعال، برخورد فعال. گفته مي شود کسي که برخورد فعال با مسائل نمي کند، ناچار رويکرد منفعل به او تحميل مي شود. در برخي کشورها اگر شدت تصميمات اشتباه زياد باشد با بحران مواجه مي شوند و بحران آنها را وادار به اتخاذ تصميمات درست مي کند. مقالات بسياري هست که نشان مي دهد بحران باعث تصميمات جديد مي شود. اما بهتر است خود ما اين تصميمات را قبل از بروز بحران اتخاذ کنيم. اين دو سناريو، پيش روي کشور است و هنوز در ميان آنها قدرت انتخاب داريم.

پارادايم جديد اقتصادي

قيمت نفت از سال 2003 افزايش جدي پيدا کرد. از سال 2003 به بعد شاهد پارادايم اقتصادي جديدي هستيم که آن هم رشدهاي اقتصادي خيلي بالا در کشورهاي در حال توسعه است. براي بيش از سه دهه کشورهاي آسياي جنوب شرقي به عنوان کشورهايي که رشد بالاي شش درصدي داشتند، مطرح بودند. امروز مشاهده رشدهاي دورقمي عادت شده؛ رشدهاي 15 ، 17 و 20 درصدي.

در همين شرايط که کشورهاي واردکننده نفت دارند رشدهاي دورقمي را تجربه مي کنند، کشورهاي صادرکننده نفت رشدهاي اقتصادي به مراتب ضعيف تر از آنها دارند. در دهه 40 عملکرد اقتصاد ايران خيلي خوب بوده و رشد دورقمي و سرمايه گذاري زياد داشتيم. اما در سال هاي 53 تا 56 ظرف اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي، تحمل خرج کردن آن همه درآمد نفتي را نداشته و با بي توجهي کشور از محل خرج کردن بي رويه منابع حاصل از نفت متضرر شده است. الان هم توزيع درآمد نسبت به سال هاي قبل خيلي نامطلوب شده است. متاسفانه به خطا تصور کردند ميان تورم و نقدينگي رابطه يي نيست و نقدينگي را به حال خود گذاشتند. چنان که در سال 54 هم زماني که سرمايه گذاري ها رشد کرد و به دنبال آن رشد نقدينگي هم شروع شد، خوشحال شدند که تورم رشد نکرده و نتيجه گرفتندکه ميان تورم و نقدينگي رابطه يي نيست. اما بعد از آن گرفتار تورم شدند. درست مثل حرف هايي که در دو سال اخير در مورد نبودن رابطه ميان نقدينگي و توزم زده شد؛ حرف هايي که امروز قادر به توضيح تورم افسارگسيخته نيست. قطعاً اگر به همين رويه ادامه دهيم ناچار سال بعد با شرايط بدتري روبه رو مي شويم؛ شرايطي که صحت پيش بيني هاي کارشناسي درخصوص رشد نقدينگي و تورم و البته فاصله گرفتن منابع و مصارف را تاييد مي کند. نگراني اصلي آن است که احتمالاً در آن زمان قيمت نفت در مرزهاي فعلي آن نخواهد بود و دست تصميم گيران بسته است،
گفتارهايي در باب روشنفکري
گفتارهايي در باب روشنفکري قرار است به نسبتي بپردازند که روشنفکران با مردم و قدرت برقرار مي کنند. تلاش کرديم موضوع را با پرسش هايي روشن و مشخص با نويسندگان در ميان بگذاريم، تا حاصل کار مجموعه يي منسجم، ولو محدود به پرسش هايي خاص باشد. جز در مورد آقاي کيميايي، که لطف فرمود و در آخرين لحظات همراه ما شد، بقيه بزرگواران به صورت مکتوب به محورها پرداخته اند يا به پرسش ها پاسخ داده اند. اصرار ما بر مکتوب بودن و پرهيزمان از مصاحبه نيز دليلي نداشت جز تاکيد بر اين نکته که انديشه ها، هنگام مکتوب شدن، بسيار پخته تر از زماني اند که به زبان مي آيند. همين اصرار باعث شد امکان همياري برخي عزيزان را از دست بدهيم. طبق همان قاعده هميشگي که کارهاي روزنامه نگارانه همواره در «نودترين» دقيقه ممکن به انجام مي رسند، امکان انتشار مطالب برخي بزرگواران ميسر نشد و شرمنده رويشان مانديم. «من باب» رعايت احتياط يادآوري مي کنيم که ترتيب انتشار گفتارها، مبتني بر هيچ ترجيحي نبوده و دليلي جز اقتضائات صفحه آرايي نداشته است.
کدام روشنفکر
سوسن شريعتي

«روشنفکري چيست، روشنفکر کيست؟ روشنفکري، هم نوعي رويکرد است و هم نوعي کاربرد. رويکرد، نگاه يا اراده يي اگرچه معطوف به خود اما ريشه گرفته در اجتماع. رويکردي که از نقد مايه مي گيرد و به قدرت و اجتماع نظر مي افکند. از سوي ديگر يک کاربرد است، يعني حضور در مرتبه اجتماعي. با اين دو کليدواژه مي توان به روشنفکر نظر انداخت.

1- در برابر سه قدرت؛ روشنفکر کيست؟ اسکار وايلد مي گويد بايد از سه نوع اقتدار، سه تا P ترسيد؛ Prince ، Pape و People پرنس، پاپ و مردم. روشنفکر شايد همان کسي باشد که با اين سه P سروکار دارد. در حقيقت مي شود گفت که رويکرد روشنفکرانه، واکاوي، کشف و نقد نسبت هاي پيدا و پنهان ميان اين سه نوع اقتدار است و کاربرد روشنفکر احتمالاً به ميزاني است که بتواند در اين قدرت هاي مستقر، ترديد افکند، آنها را جابه جا سازد و به نوعي در آرايش قوا ميان اين سه، تعادل و شفافيت ايجاد کند. موضوع اين است که چه نسبتي ميان اين سه مرجع قدرت برقرار است و روشنفکر چگونه و تحت چه شرايطي قادر به ايجاد تغيير است.

فرانسوا شاتله با توجه به ديروز تاريخچه روشنفکري، از سه سنت روشنفکري ياد مي کند.ا لف- سوفيست هاي قرن پنجم قبل از ميلاد مسيح. ب- روشنفکران - فيلسوفان قرن هجدهم. پ- روشنفکران سال هاي 50 - 40 اروپا.

سوفيست ها با چهره هايي چون پروتاگوراس و گورژيا، هدف خود را تربيت شهرونداني مي دانستند، قادر به مشارکت و بازي کردن نقش در زندگي اجتماعي شهر از طريق آموزش هايي که وجهه تئوريک و پراتيک را توامان دربرداشت. تربيت پراتيک و تئوريک شهروند يکي از وظايف سوفيست بود. سوفيست، در نتيجه متخصص سوفيا، حکمت بود و هدفش آموزش آن حکمتي که شهروند مقتدر و آگاه به حقوق و وظايف خود بپروراند. سوفيسم بيشتر از اينکه يک سيستم فلسفي باشد يک مدل زندگي بود با نوعي کاربرد اجتماعي مشخص. يکسري مبلغين دوره گردي که نه الزاماً براي اثبات قطعيتي، بلکه براي نفس ترديد انداختن در ذهن هاي کليشه شده مخاطب خود، ايده ها را به استخدام درمي آوردند و از طريق خلق موقعيت هاي پارادوکسيکال، بازي با مفاهيم دوپهلو و به تعبير گورژيا، يکي از چهره هاي برجسته اين مکتب، به کمک «گفتمان هاي مخرب» همه پيش فرض هاي مسلم- گرفته شنوندگان خود را در هم مي ريختند. آنچه که آنها نامش را تربيت شهروند مي گذاشتند مبتني بر همين حس اضطراب و تعليق بود. اينکه شهروند فکر کردن را بياموزد، بي هيچ رفرانس آشنايي و با تکيه بر هيچ اجماع عمومي . به دليل همين خصلت بود که هم از جانب مسوولين شهر و هم از سوي فيلسوفان مورد طعن قرار مي گرفتند. فيلسوفان به خصوص افلاطون افکار آنها را يکسري تردستي و بازي با ايده ها بي هيچ پرنسيبي مي دانستند، مردم به آنها به ديده شک مي نگريستند و مسوولان شهر نيز آنها را عناصري آشوبگر و به همه اين دلايل مثلاً پروتاگوراس تبعيد مي شود. مشخصه اصلي رويکرد فلسفي سوفيست ها را مي توان چنين خلاصه کرد؛ باور به فراموش شدگي انسان توسط خدايان و اين مهم که انسان بايد خود دست اندرکار تربيت خود باشد؛ نسبي گرايي و ترديد نسبت به هرگونه امر مطلق و هرگونه قانون ثابت و انکار هر گونه مدل. سوفيسم به دنبال حملات ارسطو و افلاطون عملاً از صحنه فلسفه و تفکر اروپاي قرون وسطي حذف شد اما امروز که دور، دور متفکرين شبهه است از اين مکتب به گونه يي اعاده حيثيت شده است. بر اساس اين اولين سنت روشنفکري، کاربرد روشنفکر عبارت بود از لحاظ کردن وجهه تربيتي گفتارش، ترديد انداختن در اجماع و افکار عمومي، به پرسش کشيدن نظم مسلط. در يک کلام، مربي و سخنگوي شهروند قادر توانا و آگاه به حقوق خود. دومين سنت روشنفکري، سنت روشنفکري قرن 18 است. کساني مانند ديدرو و... که خود را فيلسوف- نويسنده مي دانستند. متفکريني منتقد سنت، نهاد کليسا، متافيزيک و مذهب نهادينه و کدبندي شده، همدل با فرم هاي جديد شناخت (علوم تجربي، کاربرد تکنيک) و مهم تر از همه خواهان مديريت متفاوت اجتماع. متفکراني که بيشتر از آنکه بنيانگذاران يک سيستم فلسفي باشند، نوعي رويکرد به مقوله انسان، سنت ديروز ديني اجتماع و موقعيت کنوني جامعه خودشان بودند.

کاربرد اين سنت، در نتيجه به پرسش گرفتن همه گفتمان هاي مسلط زمانه خود بود.

و سومين سنت روشنفکري، سنت فکري دهه هاي 30 و 40 اروپا است که به نوعي، راديکاليزه شدن اين هر دو سنت ذکر شده بود و ورود مستقيم به بازي قدرت ميان نيروهاي سياسي. با چهره هايي چون ژيد، مالرو و... بعد از جنگ نيز کساني چون برتراند راسل، سارتر، اينشتين، رياضيداناني چون شوارتز، با انتشار روزنامه تريبونال (دادگاه) به ميانه ميدان آمدند تا انتلکتوئل را همچون قاضي زمانه خود معرفي کنند. در اين نگاه روشنفکر کسي است که قضاوت مي کند. در پاسخ به اين پرسش که روشنفکر کيست شايد بتوان چنين خلاصه کرد؛ روشنفکر، لااقل تا به حال، کسي است که قضاوت مي کند، مي پرسد و معترض است. سوفيست ها در برابر افکار عمومي (که خودش مي تواند ديکتاتور بزرگي باشد) مي ايستند. فيلسوفان قرن 18 بيشتر از همه با نهادهاي مذهبي درمي افتند و روشنفکران قرن بيستم با پرنس ها درافتادند و جالب اينکه هر سه گروه سرنوشت مشابهي داشته اند. مثلاً پروتاگوراس که از چهره هاي برجسته سوفيست ها بود، تبعيد شد. چهره هايي چون ديدرو و ولتر و... در قرن 18 تبعيد مي شوند يا کساني مثل برتراند راسل به رغم کنت بودن، در انگلستان محاکمه شد.

روشنفکر از آنجا که با اين سه «P» درگيراست، سخنش از جنس نقد، قضاوت و قياس است، در نتيجه خنثي نيست. به تعبير ادوارد سعيد موجودي است آماتور، بر خلاف حرفه يي گري. تفاوت آکادميسين، متخصص علوم اجتماعي، با روشنفکر شايد در همين حرفه يي گري اولي و آماتوريسم دومي باشد. يعني محدود به مرزهاي تخصصي خود نماندن و نظر انداختن به امر عمومي فراگير. (درباره تفاوت کارشناس و روشنفکر مي توان به بحث هاي گرامشي نيز در باب روشنفکر سنتي و روشنفکر ارگانيک نيز مراجعه کرد يا بحث هاي سارتر در باب تفاوت حرفه يي هاي انتلکت يا کارمندان فکري (intellect) و تفاوت شان با روشنفکر و...)

مثلاً در جريان روشنفکري دهه 30 تا 40 اروپا، آنچه باعث شد اينشتين را جزء روشنفکران بدانند، تخصص او در حوزه فيزيک نبود، موضع گيري هايش عليه استفاده از اکتشافات اتمي بود. اينشتين بر اساس آگاهي هايش از علم فيزيک نبود که موضع گيري کرد، بلکه به عنوان روشنفکري سخن گفت که دغدغه امر عمومي دارد و درصدد افشاي اهداف قدرت طلبانه سردمداران است. يا آنچه گروه Pugwash در امريکا را در سمت روشنفکران قرار داد، موضع گيري آنها به عنوان برندگان جايزه نوبل نسبت به سوءاستفاده از علم با اهدافي غيرعلمي بود. مثلاً شوارتز رياضيدان، برتراند راسل فيلسوف است و... در نتيجه تنها اين متخصصان علوم اجتماعي نيستند که چهره هاي برجسته روشنفکري قرن بيست و يکم را تشکيل مي دهند. بي شک آنها از پايگاه هاي تخصصي ويژه يي برخوردارند و همين تخصص براي موضع گيري هايشان در عرصه عمومي مشروعيتي به بار مي آورد اما موضع گيري هاي آنها از تخصص شان بيرون نيامده بود و اتفاقاً از هنگامي روشنفکر محسوب شدند که پا فراتر از تخصص خود گذاشتند. سارتر، اينشتين، برتراند راسل و... به دليل محصور ماندن در مرزهاي تخصصي خودن بود که روشنفکر ناميده شدند. پايگاه طبقاتي نيز نمي تواند ملاک قرار گيرد. نمي توان کسي را روشنفکر دانست يا از اين عرصه خارج کرد. راسل کنت بود، پروتاگوراس يک لاقبا،نهادها، احزاب، دولت).

با اين همه، درباره يک سوءتفاهم در مورد روشنفکر نيز بايد سخن گفت. روشنفکر اگر چه به نوعي مي خواهد يا قرار است وجدان آگاه جامعه خود باشد اما او نه داناي کل است، نه پيش بيني کننده فرداي ما. او در بهترين شکل آگاه ترين نسبت به تناقضات يک اجتماع يا مفسر خوب اين تناقضات است. يعني همه آن تناقضاتي که نسبت به آن آگاهي وجود ندارد، به آن اعتراف نمي شود يا انکار مي شود را، روشنفکر بايد و قرار است برملاکند. روشنفکر خود محصول اجتماع و تناقضات موجود است. پديده يي فرازمان و فرامکان نيست. با اين تفاوت که اگرچه محصول است اما تلاش مي کند بر روي همين محصول اثر بگذارد و تغيير ايجاد کند. از همين رو در دوره هاي مختلف، موقعيت هاي متفاوتي پيدا مي کند. او خالق موقعيت نيست اما کاربردي موقعيتي دارد.

منتقد يک موقعيت بودن، الزاماً آلترناتيوساز بودن يا داناي کل بودن نيست و روشنفکري در روزگار ما بايد نسبت به رويکرد و کاربرد خود متواضع تر شود چرا که يک تناقض دروني روشنفکر وجود دارد. انتظاراتي که از او هست نبايد بيشتر از اين باشد. مثلاً در مورد جامعه ايران بارها شنيده ايم که در غيبت نهادهاي مدني، جنبش دانشجويي بار پيشبرد اهداف سياسي را بر دوش مي کشد يا در غيبت احزاب، مطبوعات جايگاه مهمي پيدا مي کنند. در هر دو صورت اين ماجرا نشانه يک کمبود است و همين کمبود است که توقعات زياد يا توهمات زياد ايجاد مي کند. در مورد روشنفکران همين سوءتفاهم به وجود مي آيد؛ يا انتظارات زياد از سوي ديگران، يا توهم زياد نسبت به نقش خود از سوي روشنفکران. اينقدر هست که روشنفکر نه سياستمدار است که مدام دلمشغول مصلحت زمانه، واکنش پاپ و پرنس و افکار عمومي باشد و نه هنرمند است که بي اعتنا به اين هر دو، در تنهايي، مشغول خلق اثر باشد. روشنفکر در عين حال شباهتي به اين هر دو تيپ دارد. هم از لحظه و مصلحت فاصله مي گيرد تا ببيند و بفهمد و هم دغدغه اثرگذاري در همين جا و هم اکنون دارد. (به اين پارادوکس کساني چون مانهايم و گرامشي توجه نشان داده اند.) از همين رو اگرچه مي شود از مختصاتي مشترک از نوع رفتار روشنفکرانه سخن گفت، اما تک الگويي پنداشتن آن ساده لوحي است. مثلاً گرامشي معتقد است روشنفکري موقعيتي عام نيست و هر طبقه يي روشنفکر خاص خود را دارد.

2- روشنفکر در برابر يا در کنار پيشتاز انقلابي، سياستمدار، آکادميسين

آيا ما در ايران امروز بيشتر به روشنفکري با آن ويژگي ها نياز داريم يا به متخصص و آکادميسين؟

قبل از ورود به اين بحث بد نيست به سابقه موقعيت روشنفکر در ايران نه چندان دور اشاره کنيم. در سال هاي پاياني چهل و آغاز دهه پنجاه، به دنبال راديکال شدن جنبش سياسي و مبارزاتي عليه شاه، بحث هاي جدي حول و حوش موقعيت روشنفکر شکل گرفت (بحث هاي قلمي مفصل شعائيان و حميد مومني، از اعضاي چريک هاي فدايي که اخيراً توسط دکتر پاکدامن در خارج از کشور به چاپ رسيده). پرسش آن موقع، درست بر عکس بود. آيا ما به چريک(عنصر پيشگام) نيازمنديم يا به روشنفکر؟ در آن سال ها به دلايل بسياري که شرحش تکراري است و از جمله ضرورت و جذابيت عمل انقلابي، تيپي که در برابر روشنفکر علم شد چريک بود.

روشنفکر زياد حرف مي زند، به ذکر تناقضات بسنده مي کند بي آنکه آلترناتيو روشني عرضه کند، نماينده خرده بورژوازي است. برعکس عنصر پيشگام که به تغييرات عملي مي انديشد، برنامه دارد و استراتژي. تعبيري که در آن زمان به کار برده مي شد «روشنفکر بزمي» بود و در مقابل «روشنفکر رزمي» مي نشست. همين ضرورت اقدام و عاجل بودنش، روشنفکران را در دهه هاي 40 و 50 دچار نوعي تناقض و کمپلکس عمل کرد و طيفي از روشنفکران ما در مقابل اين موج تغيير سريع دچار بحران مشروعيت شدند؛ به خصوص طيف صادق آنها. در برابر اين پيشگامان جان برکف، آنها به حاشيه رانده شدند. «کافه نشين»، «برج عاج نشين»، «بريده از خلق»، «خزيده در خويش» و... در مقابل مسعود احمدزاده ها، روشنفکران چپ دچار کمپلکس شدند و در مقابل حنيف نژادها و سعيد محسن ها روشنفکران مذهبي. لازم به تذکر است که نقد روشنفکران و بي عملي آنها، البته فقط تحت تاثير فرهنگ چپ لنيني و عمل گرايي افراطي نبود بلکه از جانب متوليان همه نهادهاي مستقر ديني، دولتي، آکادميک و... نيز مورد تهاجم قرار مي گرفت. (صحت و سقم اين نقد ها در اينجا موضوع بحث نيست.)

در دوره بعدي - به خصوص در سال هاي پس از انقلاب- در ادامه همان اصالت عمل، چهره يي که در مقابل روشنفکر علم مي شود، سياستمدار است. همکاري با دولت انقلابي، برآمده از اراده مردم و آماده براي تحقق عملي همه آن وعده ها، مشروع، الزامي و مردم دوستانه بود. روشنفکران در اين برهه نيز بدل به موجوداتي در بهترين شکل، بي ثمر شده و در بدترين نگاه مشکوک، ستون پنجمي و... تلقي مي شدند. موجودي که از گرفتن موضع و به صحنه آمدن و گرفتن و انتخاب جبهه سر باز مي زند. اين موضع در هر دو جبهه صف کشيده در برابر هم مشترک بود. پشتوانه نظري اين موضع هم روشن بود. قدرت امروز نيز برآمده از انقلاب و منتخب مردم است، پس بايد در آن مشارکت کرد. ما در مرحله سازندگي، نظام هستيم و تا ابد قرار نيست در مرحله نهضت باقي بمانيم. پرهيز از مشارکت در قدرت مردمي، از سوس روشنفکر، تنزه طلبي يا موضع گيري آنارشيستي تلقي مي شد. اگر تا ديروز پرهيز از قدرت، مي توانست به دلايل مذهبي غصبي دانستن قدرت تلقي شود، با روي کار آمدن دولت ديني همان منع نيز برطرف شده بود. بر همين اساس دعوت به مشارکت در قدرت مشروعيت ديني نيز پيدا کرده بود. امروز تيپ سومي در برابر روشنفکر، مطرح شده است؛ آکادميسين. (مقالاتي در باب پايان عصر روشنفکري و آغاز آکادميسم يا مثلاً مرگ روشنفکر عرصه عمومي و تولد متخصص و از همه طنزآميزتر مرگ جنبش دانشجويي و سرزدن دانشگاه و... اين طرف و آن طرف به چاپ مي رسد.) در اين نگاه جديد روشنفکر موجودي است که تخصص ندارد، فضول همه معرکه هاي عالم است، رويکردي دارد غيرکارشناسانه، غير سازنده، متاعي در دسترس هر کس و...

بنابراين آن چيزي که مايه مباهات روشنفکر بود يعني فراتر از مرزهاي تخصص خودرفتن، آماتوريسم و توجه به حوزه هايي که به عموم مربوط است، تبديل به نقطه ضعف او مي شود. روشنفکري که مي خواهد نگاه کلاني داشته باشد، تبديل به آدمي غيرمسوول در اذهان، موجودي يوتوپيک، ناراضي بدون داشتن راه حل مي شود. در غيبت يوتوپيا و زمانه تسلط واقعيت محتوم، متخصص و سياستمدار، تبديل به رقيب روشنفکر مي شوند.

در اين نگاه سريع به ديروز، مي توان سه نوع نقد را به روشنفکري ديد. اولي روشنفکر را اکتيويست حزبي مي خواست. دومي روشنفکر را مشاور پرنس و سومي روشنفکر را کارشناس. اولي اعلان مي کرد عصر روشنفکري به پايان رسيده و زمانه پيشتاز انقلابي مي خواهد. دومي مي گفت عصر روشنفکربازي به پايان رسيده و زمانه زمانه سازندگي و استقرار نظام است. سومي مرگ روشنفکر عرصه عمومي را اعلان مي کند و سر زدن عنصر جديدي به نام متخصص؛ اينکه اين فازبندي ها تا کجا موضع گيري ايدئولوژيک هستند و چقدر و تا کجا توصيه هاي سياسي، موضوع ديگري است. اما با بررسي همين تيپ هايي که هر بار در برابر روشنفکر سر بر مي دارند در عين حال مي توانند بهانه يي يا فرصتي براي فهم نقاط ضعف و قوت موقعيت روشنفکر در جامعه ايران باشند. روشنفکري همچون رويکرد و همچون کاربرد. هر سه تيپ رقيب روشنفکر، چيزي از حقيقت در خود دارند و روشنفکران مي توانند از همين منظر به خود نظر کنند. روشنفکر آيا مي تواند به نسبتش با مردم بي اعتنا باشد و صرفاً دلخوش به رستگاري خود و اينکه از شر عمل زدگي، عوام زدگي، قدرت زدگي خلاصي يافته؟ آيا مي تواند به نقش و تاثيرش در ميان مردم بي اعتنا باشد؟ خير. شايد به دليل همين غيبت بود که پيشگام انقلابي دوستدار مردم او را به حاشيه راند. سوال دوم؛ آيا روشنفکر مي تواند صرفاً به دليل قائل بودن نقش فرهنگي براي خويش به سياست به کانون هاي قدرت و تکثير آن بي اعتنا باشد و دلخوش به اين امر که دستانش آلوده نيست؟ خير. سياست همچون قدرت و توزيع آن به همگان مربوط است و به تعبير زيباي کنراد، متفکر مجاري، امروزه در زمانه يي زندگي مي کنيم که سياست حتي مسووليت پاسخ به پرسش هاي فلسفي ما را نيز بر عهده دارد، مساله بودن يا نبودن مرا. (در اشاره يي به بمب اتمي و دو ابرقدرت روس و شوروي)

سوال سوم؛ آيا روشنفکر مي تواند به بهانه اينکه آماتور است و دغدغه امر عمومي دارد و سرنوشت مشترک همگان، خود را از داشتن تخصص معاف بداند، داناي کل باشد و آگاه به همه رموز و دارنده راه حل؟ خير. اينکه حتماً بايد متخصص علوم اجتماعي، علوم انساني و... باشد البته محل ترديد است، اما داشتن تخصص بي شک براي گشودن افق هاي جديد و شکل دادن به نگاهي انتقادي حتي ضروري است. از اين کنش و واکنش که بگذريم، اين سوال را مي توان پرسيد که چرا و به چه دليل لازم است که اين تيپ ها يا پرسوناژهاي لازم و ضروري براي حيات اجتماعي و فرهنگي يک جامعه هر بار در برابر هم بايستند، با نفي يکديگر براي خود مشروعيت دست و پا کنند؟ در جامعه يي که تازه دارد به مقوله يي جديد به نام عرصه عمومي، شهروندي، جامعه مدني و... فکر مي کند، با آن آشنا مي شود، از مرگ عرصه عمومي سخن گفتن، کاملاً نابهنگام است، بيشتر بوي موضع گيري سياسي مي دهد اگرچه شکل و شمايل کارشناسانه دارد. در دانشگاهي که دانشجو تازه دارد به خود، همچون نيروي اجتماعي، قادر به بازي کردن نقش حتي در محدوده همان دانشگاه نگاه مي کند، سخن گفتن از مرگ جنبش دانشجويي و آن هم به بهانه اينکه اين نوع جنبش ها محصول جوامع عقب مانده است و آن هم به بهانه زنده باد گفتن به دانشگاه رسماً هذيان است. مگر نه اينکه جنبش تعيين کننده و سرنوشت ساز ماه مه 68 در پيشرفته ترين جوامع اروپايي سر زد و همه سردمداران دانشگاهي، دولتي، احزاب و... را وادار به تغيير جايگاه و تغيير موضع کرد؟ جامعه ما بي شک بيشتر از همه وقت به سياستمدار، به فعال حزبي، به کارشناس و متخصص در همه حوزه ها احتياج دارد، اما به روشنفکر چه؟

آيا جامعه ما ديگر به سوفيست -قاضي- فيلسوفي که همچنان کارش نقد آن سهp مشهور است نيازي ندارد؟ روشنفکري که هم به سياست بينديشد و توزيع عادلانه قدرت، هم به نهادهاي مسلط گفتمان سازي بتازد و هم به ميانه مردم رود اما به قصد نقد آنها؟ به چنين روشنفکري جامعه ما بي شک همچنان احتياج دارد و اساساً سلامت او به حضور چنين موجودي بستگي دارد. آگاهي روشنفکر آگاهي خنثي نيست و معطوف به تغيير است، معطوف به شناسايي تناقضات و آسيب هاست، نقادانه است. آنهايي که سازندگي را با نهادينه شدن يکي مي گيرند، طبيعي است که اين آشفتگي آنارشيستي روشنفکر را برنتابند (حمله افلاطون به سوفيست ها از همين منظر است)؛ موجودي فانتزي که خود را در هيچ چارچوبي و از همين منظر به او حمله مي شود، اينکه چرا در پشت مرزهاي تخصصي اش نمي نشيند. نوام چامسکي تعريف مي کند که بارها و بارها انجمن رياضيدانان مرا که زبان شناس هستم صدا مي کنند که بيا و براي ما حرف بزن اما همين من اگر درباره جنگ امريکا در عراق حرف بزنم همگي ناگهان برمي آشوبند که تو متخصص اين حوزه نيستي و دخالت در اين ماجرا به تو مربوط نيست. روشنفکر از اتفاق به دليل همين موجوديت سيال و ناديده گرفتن مرزها است که براي جامعه ضروري است و ايزوله شدن در ملوک الطوايفي هاي تخصصي موجب مي شود که ديگر کسي بر ديگري نظارت نکند. روشنفکر مي خواهد به تماميت آدمي نگاه کند و اين البته به قيمت انکار تخصص ها نيست. روشنفکر از آنجا که به عرصه عمومي نظر دارد بايد به سياست بينديشد. پرداختن به سياست، البته نه به قصد کسب آن، بلکه به قصد تکثير آن و به اين معنا و باز به تعبير کنراد روشنفکر موجودي است «ضدسياسي». نه سياستمدار است که به قدرت بينديشد، نه غيرسياسي است و به آن بي تفاوت، ضدسياسي است. يعني ضدتمرکز قدرت در دولت.

روشنفکر نه مانند ماکياول قدرت را فقط در دولت مي بيند نه مانند توماس مور رويکردي صرفاً يوتوپيايي دارد. او به عنوان انسان مدرن به دنبال قدرتمند کردن شهروند است در برابر دولت و از همين منظر به سوفيست ها نزديک مي شود؛ مدافع و سخنگوي شهروندان. روشنفکر معلم اخلاق نيست اما مي داند که براي زيست اخلاقي و انساني بايد شرايط زيست اخلاقي را داشته باشيم و شرايط زيست اخلاقي فراهم نمي شود مگر آنکه نهادهايي تعريف شود که شهروند در درون آنها بتواند حقوق خويش را تمرين کند. از همين منظر است که روشنفکر به سياست مي انديشد و به تکثير کانون هاي قدرت.

3- روشنفکر و مردم؛ اما مهم ترين ضلع آن مثلث اقتدار، آن سه عدد «پ» اسکار وايلدي، نسبت روشنفکر است با مردم. خلق دوستي يکي از مهم ترين رودربايستي هاي دهه 40 بود. خلق، آن موجود مستقلي بود که يا مي بايست براي آن مرد يا اينکه آن را تحقير کرد. هر دو گرايش در ميان روشنفکران ما حضور داشته است. نخبه گرايي و پوپوليسم دو خطر هميشگي نسبت روشنفکر و مردم بوده است. (شريعتي با توجه به اين خطر است که مي گويد خدايا مگذار ايمانم به اسلام مرا مقلد تقليدکنندگانم قرار دهد.)

اين سوفيست فيلسوف قاضي، وکيل مدافع شهروند، تا کجا مجاز است تناقضات مردم را برملا کند، ضعف هايشان را به رخشان کشد، بر اجماع شان، بر باورها، پيشداوري ها و تناقضات ذهني شان بتازد؟ بر اين مردمي که دوست دارد اما قبول شان ندارد. چه راهي دارد براي اينکه در کنار آنها بماند و مقلد آنها نشود؟ پاشنه آشيل روشنفکر همين پارادوکس است.روشنفکر براي پرهيز از آن دو خطر-پوپوليسم و نخبه گرايي- مجبور به اين پرسش است؛ مردم کيست؟ آيا در جامعه در حال گذار ما، با ساختارهاي موازي و درهم ريخته، هنوز مي توان از مفهومي يکدست و يکپارچه به نام مردم سخن گفت؟ براي شنيده شدن و بر دل ها نشستن، روشنفکر بايد کدام مخاطب را فرض بگيرد؟ شهرنشينان را يا روستاييان را؟ طبقه متوسط را يا حاشيه نشينان شهري را؟ جامعه ما آيا هنوز سنتي است، مدرن است يا نيمه مدرن. مختصات فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي اين اجتماع چيست که احترام گذاشتن به آن واجب است و ناديده گرفتنش روشنفکر را به انزوا خواهد کشاند؟ براي جامعه رعيتي که مي خواهد به اجتماع شهروندان بدل شود روشنفکر، آن وجدان سوم، همان ملخک داستان پينوکيو است. آن موجودي که نه همچون سياستمدار مدام در حال تکرار ان شاءالله گربه است و نه همچون آکادميسين ناظر تنهاي دنياي خويش. جامعه يي که «براي ديگري» بسيجش نمي کند، «با ديگري» اما شايد حاضر شود به جايي ديگر نظر اندازد. جايگاه روشنفکر درست همين جاست، به شرط آنکه روشنفکر باشد.
خزان روشنفکري
رضا داوري اردکاني

روشنفکري از جلوه ها و آثار تجدد است و ربطي به فکر روشن و درخشان ندارد. صاحبان انديشه درخشان هميشه بوده اند و نام و عنواني غير از روشنفکر داشته اند. مفهوم روشن رايي و روشن انديشي در قرن هجدهم پيدا شد و چنان اهميتي يافت که نام جريان غالب تفکر قرن هجدهم را منورالفکري نهادند و مهم اينکه اين منورالفکري ريشه تجدد و جان آن بود اما تجدد که قوام يافت، تعارض هاي ذاتي و دروني اش به تدريج پيدا و پيداتر شد. هيچ تاريخي را نمي شناسيم که مثل تاريخ غربي در آغاز جواني گرفتار تعارض و بحران شده باشد. اين تاريخ، تاريخ بحران است اما گفتار منورالفکري در باب بحران، سکوت کرده بود و سکوت چاره بحران نبود. چنان که مي دانيم، بحران خيلي زود ظاهر شد و براي مواجهه با آن بود که روشنفکري پديد آمد يعني گفتار روشنفکري پديد آمد تا راه برون شد از بحران را بيابد و بنمايد. رمانتيسيسم با زبان منورالفکري، بحران را نشان مي داد بي آنکه بتواند از فائق آمدن بر آن چيزي بگويد. مارکس آشکارترين جلوه هاي تعارض مدرنيته را در متن زندگي و در صنعتي ترين شهر و کشور جهان ديد و نشان داد. تا آن زمان هيچ فيلسوفي اين چنين به قلب و مرکز جهان مدرن نزديک نشده بود. مارکس مي رفت تا راه علاجي براي دردهاي مدرنيته بجويد اما او که از ظاهر آغاز کرده بود، علاج را هم در رفع تعارض هاي ظاهري و طرد ظواهر متعارض و متضاد ديد. او زباني گشود که گرچه با زبان منورالفکري تفاوت داشت، زبان درام تجدد و دفاع از آن بود. بعضي از نويسندگان آخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم ميلادي اين زبان را از مارکسيسم فرا گرفتند و به آن نام روشنفکري دادند. روشنفکري زبان دفاع از دو اصل اساسي سياست مدرن يعني آزادي و برابري است. نويسندگان دايره المعارف فرانسه، جان لاک، کانت، آدام اسميت، استوارت ميل و بسياري ديگر کم و بيش حق آزادي را ادا کرده بودند. (آيا معني دار نيست که کانت فيلسوف مدرنيته، تحقق عدالت را به جهان ديگر حواله کرد؟) مارکس دريافت که در دوره کوتاه تاريخ تجدد عدالت فراموش شده و بورژوازي به نام آزادي، آن را قرباني کرده است. گويي بايد کاري کرد که به نام عدالت، آزادي قرباني شود و اين طرح چنان که مي دانيم، اجرا شد. روشنفکري در اين ماجرا گناهي نداشت و گرچه از طرح مارکس منشعب شده بود، جانب احتياط را کم و بيش نگاه مي داشت. اين جلوه جديد تجدد که از عدالت دل نمي کند، گوشه چشمي هم به آزادي داشت. براي صاحب نظراني که جان تجربه آموز داشتند، آزمايش کمون پاريس (1870) کافي بود تا به احتمال شکست مارکسيسم توجه کنند ولي اين شکست در همان اوائل روي کار آمدن بلشويک ها در روسيه آشکار شد. راسل، و رومن رولان، آندره ژيد و جان ديويي که با انقلاب اکتبر همدردي و همراهي کرده بودند به زودي از اين راه بازگشتند، اما از انديشه حل تعارض هاي جامعه جديد منصرف نشدند. جلوه سياسي تر يا کاملاً سياسي روشنفکري و پديد آمدن اين نام مشهور به زماني بازمي گردد که در پاريس افسري به نام دريفوس را به جاسوسي متهم کردند و عده يي از نويسندگان فرانسه که اميل زولا در راس آنها بود، به نام انتلکتوئل اين اتهام را ناروا و ظالمانه خواندند و به دفاع از متهم برخاستند. زولا مقاله يي نوشت و اتهام را متوجه متهم کنندگان کرد. عنوان مقاله اين بود؛ «من متهم مي کنم.» زولا و دوستانش در جناح چپ قرار داشتند. وقتي فهرست روشنفکران نامدار را مرور مي کنيم، همه را کم و بيش مايل به سوسياليسم و جناح چپ سياسي اروپا و امريکا مي بينيم. بعضي از آنها نه خود را سوسياليست مي دانستند و نه کسي به آنها چنين عنواني داده است مثل راسل و ديويي. ديويي کمتر از راسل در عالم روشنفکري شهرت داشته و در وادي سياست عملي کمتر وارد شده است. او که در علاقه به انقلاب اکتبر با راسل شريک بود، بيشتر تمايل به جانب چپ داشت و مخصوصاً از بستگي هاي راسل به سنن منورالفکري انگليسي آزاد بود. ديوئي يک پراگماتيست به تمام معني بود و با اينکه بيشتر به فيلسوفي شهرت دارد، اثر خود را بر روشنفکري امريکايي نهاده است، چنانکه رورتي به صراحت خود را پوينده راه او مي دانست و راولز تبيين جايگاه عدالت در ليبراليسم را دانسته يا ندانسته به عنوان کوششي براي تحقق طرح ديوئي به عهده گرفت. در طيف ديگر روشنفکري کساني قرار گرفته اند که خود را نه فقط سوسياليست بلکه مارکسيست مي دانستند. اگر انقلاب اکتبر روي نداده بود، مسلماً لنين و تروتسکي در تعداد روشنفکران مارکسيست قرار مي گرفتند اما قرار گرفتن اين دو در راس حکومت بلشويک آنها را از زمره روشنفکران خارج کرد. من چند سال پيش نوشتم که چه گوارا را آخرين روشنفکر مي دانم. نمي دانم او تا چه اندازه مارکسيست بود اما در اينکه علايق مارکسيست داشت، ترديد نبايد کرد. مهم اين بود که او به عهد روشنفکري و مخصوصاً به اصل روشنفکري شرکت نکردن در حکومت وفادار ماند. اگر بگويند چه گوارا اهل مبارزه و مجاهده بود و به قيل و قال نپرداخت، مي گويم او در زمره آخرين روشنفکران و از نسل آخر روشنفکري بود و به اين جهت او را با نسل هاي پيشين روشنفکري نبايد قياس کرد. به هرحال من بعد از چه گوارا کسي را نمي شناسم که واجد صفات روشنفکراني مثل اميل زولا، آناتول فرانس، رومن رولان و بالاخره ژان پل سارتر باشد. (چامسکي را ناديده نمي گيرم اما ظاهراً فرياد او به جايي نمي رسد.) اينها که نام بردم، که بودند و چه صفاتي داشتند؟ اينها همه نويسنده بودند و سارتر علاوه بر برخورداري از هنر نويسندگي، فيلسوف هم بود. اينها عمل حکومت ها را با ديد چپ سوسياليست نقد مي کردند و هيچ کدام در شغل سياست وارد نشدند. اينها همه از حريم آزادي و عدالت و صلح و آسايش مردمان که ميراث منورالفکري قرن هجدهم بود، دفاع مي کردند. وقتي نوبت به سارتر و چه گوارا رسيد، اين دفاع مشکل شده بود. سارتر در سال هاي آخر عمر از کار روشنفکري دست کشيد و چه گوارا از ميان سياستمداري و روشنفکري و چريک بودن، اين آخري را برگزيد. البته هنوز نام و رسم روشنفکر و روشنفکري باقي است و انواع و اقسام عجيب آن مثل روشنفکري ديني هم ظهور کرده است، اما اين نام ها و رسوم، ديگر مسمي و باطن ندارند يعني روگرفت روشنفکري و نحوي تشبه به آنند. آن زمان که امثال اميل زولا از عدالت دفاع مي کردند، هنوز اين اعتقاد قوت داشت که جهان متجدد به سوي مقصد عدالت و آزادي مي رود اما وقتي هيچ يک از دو جناح سوسياليست و ليبرال دموکرات از آزمايش خود چندان رو سفيد بيرون نيامدند و اميدها بي پشتوانه شد، صاحبان استعداد روشنفکري چه مي توانستند بکنند جز اينکه سخنان تکراري بگويند. من اين نکته را وقتي دريافتم که رهبر جنبش دانشجويي فرانسه در سال 1968 به زودي به حکومت پيوست و صاحب نظران حوزه فرانکفورت که آنان را آموزگار جنبش مي دانستند، از قبول انتساب جنبش به خود و حوزه فکري شان امتناع کردند. فيلسوف حق دارد خود را مسوول ايدئولوژي بر گرفته از تفکر خود نداند اما سارتر هم که تا آن زمان مشهورترين روشنفکر بود، در اين ميدان وارد نشد و مدتي بعد در هنگام انتخابات رياست جمهوري فرانسه پس از ماه ها سکوت چند ساعت مانده به انتخابات اعلام کرد که من به بي قانوني راي مي دهم. سارتر با بيان اين جمله به قلب اگزيستانسياليسم خود بازگشته بود. اگزيستانسياليسم گرچه به تاريخ مدرن تعلق داشت، گسست ها و گسيختگي هاي آن را نيز نشان مي داد. نمي دانم چرا نپرسيده اند (يا من نديده و نشنيده ام که بپرسند) چرا سارتر که جوهر فلسفه اش آزادي بود، در تمام دوران روشنفکري خود به سوسياليسم و مارکسيسم تعلق خاطر داشت. درست است که او در نمايشنامه «دست هاي کثيف» به کمونيست ها حمله کرد و روزنامه اومانيته ارگان حزب کمونيست فرانسه در مقام مقابله، اگزيستانسياليسم را فلسفه رنج و بيهودگي خواند ولي او خيلي زود به جناح چپ بازگشت و حتي گاهي خود را ماترياليست و مارکسيست مي خواند. اما بالاخره در پايان عمر که از او پرسيدند آيا او را اگزيستانسياليست يا ماترياليست بخوانند، اول پرسيده بود آيا بايد يکي از اين دو را برگزينم؟ و چون سکوت کرده بودند گفته بود اگزيستانسياليسم را ترجيح مي دهم. سارتر در سال هاي آخر عمر از روشنفکري استعفا کرده بود. اين قضيه استعفا از روشنفکري ربطي به اشخاص ندارد بلکه با ظهور پست مدرنيته، عهد روشنفکري پايان يافته و روشنفکران در سنگر دفاع از مدرنيته قرار گرفته اند. اکنون آنها چه بخواهند و چه نخواهند، در برابر سياست کشورهاي غربي نمي ايستند و در بهترين صورت سکوت مي کنند. آنها در اين صورت عهد روشنفکري را شکسته اند. شايد فيلسوفان يعني امثال فوکو، دريدا، دلوز و... را نتوان روشنفکر دانست چرا که آنها بي اينکه مخالف اصول مدرنيته باشند، به آن بستگي نداشتند. پوپر و رورتي و... نقاد سياست دولت هاي اروپايي و امريکايي نبودند و اگر گله و شکوه يي داشتند، ربطي به اصول و کليت اين سياست ها نداشت. بنيانگذاران حوزه فرانکفورت هم چون در نقد مدرنيته راسخ نشدند براي خلف خود هابرماس اين زمينه را فراهم کردند که او نقد استادان خود را متوجه خردابزاري مدرنيته بداند و در انتظار خرد همزباني بماند. اکنون در اروپا و امريکا از هيچ سويي صداي روشنفکري به گوش نمي رسد. مايکل هارت و آنتونيو نگري و اسلاوي ژيژک هم نه مي خواهند و نه مي توانند عهد روشنفکري را تجديد کنند. در اين وضع امر عجيبي به نام روشنفکري ديني ظهور کرده است. روشنفکري ديني يا بايد چيزي مانند چوب آهني و مثلث پنج ضلعي باشد يا در زماني که سوسياليسم و ليبرال دموکراسي مرجعيت خود را از دست داده اند، سياست ها را نه فقط از موضع اعتقادات ديني و اخلاقي بلکه با نظر داشتن به يک نظام ديني گسسته از عهد تجدد، نقد کند. آيا مصداق روشنفکري ديني تاکنون اين بوده است؟ اينکه يک پزشک يا مهندس و حقوقدان و جامعه شناس، متدين و متشرع باشند و در سياست وارد شوند، آنها را روشنفکر ديني نمي توان ناميد. اين هم شوخي بدي است که تحصيلکردگان جهان رو به توسعه که کشور و ملت شان هزار درد و گرفتاري دارد، بکوشند با رجوع به سنن خود درماني براي دردهاي تجدد پيدا کنند. سخن کوتاه کنم. شرط روشنفکري اعتراض به تجاوزي است که به عدالت و آزادي موعود تجدد مي شود. مبناي اعتراض هم وعده هاي صلح و آزادي و عدالت قرن هجدهم است. اگر روشنفکري به صفت ديني متصف شود، ملاک و مبناي حکم روشنفکر هم بايد دين و ديني باشد. چنان که اشاره شد، هنوز کساني به نام روشنفکر هستند که با ملاک قواعد تجدد به ظلم و اختناق اعتراض مي کنند و در عين حال اعتقادات ديني دارند و اعمال ديني به جا مي آورند. مي توانيم اينها را با مسامحه روشنفکران متشرع يا متأدب به آداب شريعت بدانيم اما اگر اينها خود مسلمان يا مسيحي و... باشند، روشنفکري شان به هيچ ديني منسوب نمي شود. در اين باب گفتني هاي بسياري است که در اين مجمل مجال ذکر آنها نيست. من گمان مي کنم وقتي مارکوزه در دهه شصت وظيفه روشنفکران را به دانشجويان و از طريق دانشجويان به مردم طبقات متوسط واگذار کرد، بر خلاف ميل خود شأن نظري مارکسيسم را تقويت نکرد بلکه با پايان دادن به تاريخ روشنفکري، تکليف را از دوش روشنفکران که نمايندگان شأن بالنسبه نظري جناح چپ تجدد بودند، برداشت. معهذا در همه جا هنوز کساني به نام روشنفکر وجود دارند اما آنها يا خاموشي و انزوا گزيده اند، يا به کارهاي ديگر مشغولند. از زماني که پايان ايدئولوژي اعلام شد و اين نام و عنوان زيبا خيلي زود به معني مطلق بودن ليبرال دموکراسي موجود تفسير شد، روشنفکران هر قيدي که داشتند و به هر ملت و کشوري وابسته بودند، جز تاييد ليبرال دموکراسي چه مي توانستند بکنند؟ من در باب ليبرال دموکراسي در اينجا چيزي نمي گويم اما اگر ليبرال دموکراسي همه حسن است و آن را ملاک هنر و فلسفه و درک و درايت بايد دانست و به آن هيچ اعتراض نمي توان و نبايد کرد، زبان روشنفکر ناگزير در کام مي ماند. دموکراسي ايدئولوژي خوبي است اما بدانيم که با مطلق شدن ليبرال دموکراسي، کار روشنفکري پايان مي يابد.
در ايران روشنفکر راست وجود ندارد
محمدعلي همايون کاتوزيان

حسين سخنور؛ محمدعلي همايون کاتوزيان دانشيار دانشگاه کنت انگلستان در رشته اقتصاد است. تحصيلات عاليه را در انگلستان به پايان رسانده و از آن پس به جز دوره هايي کوتاه، سالياني دراز از ايران به دور بوده است. اما طي اين دوران پيوندش را با ايران و زبان فارسي حفظ و آثار خوبي را به فارسي منتشر کرده است. از وجوه مشخصه کاتوزيان، گستردگي و تنوع آثار اوست. نوشته هاي او درباره ايران از الگوهاي فني اقتصادي تا امور ادبي و تاريخي و سياسي دامنه دارد. دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان از سويي «درباره بوف کور هدايت» مي نويسد و از سويي ديگر مقالاتي در «جامعه شناسي تاريخي ايران» مي نگارد.

کاتوزيان اين روزها در کار تاليف آخرين کتاب خود است که «تاريخ ايران از کوروش تا احمدي نژاد» نام دارد.

پرسش هايمان درباره پرونده روشنفکري را پاي تلفن از کاتوزيان پرسيديم و او هم پاسخ داد.

پرسش هاي ما اينها بودند؛

1- خاستگاه تاريخي روشنفکران ايراني در نسبت با اسلاف اروپايي شان چيست و روشنفکران متقدم ايراني، بيشتر از چه کساني متاثر بوده اند؟

2- نسبت روشنفکران متقدم ايراني با «نظريه» و آکادمي چه بود؟

3- اگر روشنفکران را به هر معنايي واسطه ميان دولت و مردم بدانيم، کار روشنفکر را بيشتر نقد دولت يا قدرت مي دانيد يا معتقديد وظيفه اصلي روشنفکر، نقد مردم، جامعه و اجتماع است؟

4- روشنفکري ايراني با مفهوم چپ گرايي گره خورده است. اين مساله را معلول ماهيت روشنفکري مي دانيد يا ناشي از اتفاقات سياسي و اجتماعي يي که در سرزمين ما رخ داده است؟ آيا اين اتفاق در خاستگاه هاي اصيل روشنفکري يعني اروپا و امريکا نيز رخ داده است؟

5- آيا در سپهر روشنفکري مي توان از «روشنفکر راست» سخن گفت؟ اين مفهوم چه معنايي دارد؟ در تاريخ سرزمين ما آيا پديده روشنفکر راست، مصاديقي داشته است؟

6- در يک نگاه تاريخي آيا مي توان جلال آل احمد که معتقد به نظريه غربزدگي بود يا شريعتي که دلمشغول نظريه اليناسيون بود را نمادهاي روشنفکري ايراني دانست و اتفاقات حوزه روشنفکري را در سايه رفتارها و نظريات آنان تحليل کرد؟

---

سوال اول؛ جهت شناخت بيشتر از پديده روشنفکري و عصر روشنگري بايد به اروپاي قرن هجدهم بازگشت تا در زمان تولد اين واژه ها حضور داشت. در اروپا نيز بيش از همه فرانسه در توليد اين مفاهيم نقش داشت. در فرانسه غالباً به جمعي از اصحاب دايره المعارف، روشنفکر مي گفتند. چون اولين بار اين گروه به فکر تدوين دانشنامه فرهنگي افتادند. روشنفکر معادل واژه انتلکتوئل در زبان فرانسه است اما اين اصطلاح به طور مشخص در دهه آخر قرن نوزدهم در فرانسه پديد آمد و به گروهي اطلاق مي شد که در معرکه دادگاه سرهنگ دريفوس وارد شده بودند و از او دفاع مي کردند. بعد از آن نيز اين واژه در اروپا در خصوص نويسندگان، شارحين، ناقدان و عموم اهل قلم به کار برده مي شد تا اينکه در ايران نيز اصطلاح منورالفکري پديد آمد که در ايران غالباً به افراد تحصيلکرده منورالفکر مي گفتند. تحصيلکرده هاي ما در آن دوران يا در اروپا و فرانسه حضور داشتند يا در روسيه. به همين دليل ما از سويي ديگر در ايران با واژه اينتلجسيا مواجهيم که معادل انتلکتوئل در روسيه است، چرا که در روسيه نيز جريان فکري عظيمي بين آزاديخواهان به وجود آمده بود که در نهايت منجر به انقلاب هاي روسيه شد. در واقع منورالفکري هم با انتلکتوئل و هم با اينتلجسيا رابطه دارد که خواسته هايشان هم در آزادي، پيشرفت و عدالت اجتماعي جمع مي شود. طبيعتاً منورالفکران ايراني نيز از پيشگامان اروپايي و روسي الگو گرفته اند و درس هايي را آموخته اند اما اين به معناي فکر نکردن و تقليد کورکورانه منورالفکران از غرب نيست.

در ضمن آنکه روشنفکري بيشتر مديون ولتر است و شاخص اين جريان در اروپا اوست. افرادي همچون ولتر، روسو، سن پي ير و... بودند که اين جريان را خلق کردند در صورتي که کانت چندان هم با روشنفکري وفاقي نداشت.

سوال دوم؛ اين موضوع به تعاريف ما در خصوص مفاهيمي همچون فکر، انديشه و تحليل مربوط مي شود. در تاريخ روشنفکري ايران بودند کساني که علاوه بر تحقيق و تاليف با پژوهش هاي گسترده خود دست به ابداعات فکري مي زدند هرچند شايد در زمان خود چندان مورد توجه و استقبال قرار نمي گرفتند مثلاً خليل ملکي انديشمند صاحب سبکي بود که به رغم فکر وسيعش در زمان خود تقريباً مغفول واقع شد، تقي زاده نيز به همين ترتيب. طرز برخورد او با جامعه و بالعکس موجب شد تفکرات و انديشه هايش بي تاثير بماند. در مجموع بايد گفت کار نظريه پردازي کار آکادميک است اما روشنفکري بيشتر در جامعه حضور دارد و از اشکالات و معايب سخن مي گويد، البته اين آفاتي هم دارد. اين موضوع تنها منحصر به ايران هم نيست. بسيار پيش آمده است روشنفکر در مواردي اظهارنظر کرده است که در حوزه اطلاعات و تخصص اش نيست. اين به خودي خود اشکالي ندارد، هرکس آزاد است راجع به هر چيز صحبت کند اما غرض آن است که يک روشنفکر و متخصص بايد فروتني روشنفکرانه داشته باشد و به خاطر داشته باشد که «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادند» (به نقل از قابوسنامه).

سوال سوم؛ من معتقدم کار روشنفکر نقد «اجتماع» به معناي اعم کلمه است. اجتماع اعم از دولت و ملت است. روشنفکر در شرايطي بايد اشتباهات دولت را تذکر دهد و آن را به نقد بکشد و از سويي ديگر متناسب با مقتضيات، براي پيشرفت اجتماعي بايد شيوه هاي نقد همه جانبه مردم و جامعه را بياموزد و آن را اشاعه دهد. اما سنت روشنفکري در ايران همانند سنت روشنفکري در فرانسه، با محوريت ضديت با دولت تنظيم مي شد. انتلکتوئل فرانسه و روشنفکر و منورالفکر ايران معمولاً ملت را مظلوم تلقي کرده و هيچ عيب و نقصي در مردم نمي بيند و در مقابل دولت را ظالم و زورگو دانسته که هيچ نکته قابل دفاعي ندارد. به همين دليل است که در تصور رايج از روشنفکري، اشخاصي همچون منوچهر اقبال يا بديع الزمان فروزانفر که از اساتيد بارز دانشگاه بودند روشنفکر محسوب نمي شدند.

اين نوع افراد گرچه اهل قلم بودند و نويسندگان و اساتيد مطرحي بودند اما چون مخالفت آشکاري با دولت وقت نداشتند، در نزد عموم، جايگاه يک روشنفکر را هم نداشتند. اين برداشت خاص از مفهوم روشنفکري تا حدي تحت تاثير تمايلات چپگرايانه نخبگان ما بود. اين برداشت در مخالفت با دولت، شدت مي گرفت که وجه ديگر آن تعريف و تمجيد از مردم بود. بنابراين تمام بدي ها در دولت بود و تمام خوبي ها در ملت. در حالي که توجه نداشتند مردم خود متشکل از طبقات گوناگون هستند و لااقل بخشي از آنها از نظر فرهنگي واقعاً توسعه نيافته بودند اما هرچه بود «مردم» مقدس بودند و غيرقابل نقد. اين مردم معلوم نبود کجا ظهور و بروز دارند. وقتي صحبت از مردم مي شد گويا مردم کوچه و خيابان مطرح نبود، يک مردم انتزاعي عاري از عيب و ايراد مطرح مي شد.

سوال چهارم؛ همان طور که اشاره شد روشنفکران ايراني از مشروطه به بعد بسيار تحت تاثير آموزه هاي روشنفکري فرانسه بودند البته باز تاکيد مي کنم اين به معناي تقليد صرف از غرب نبود. از اين رو طبيعتاً مفاهيمي که در فرانسه مطرح مي شد در ايران نيز بازتاب داشت. مثلاً بحث مشروطه خواهي زماني جدي شد که عده يي از تحصيلکردگان اروپايي به ايران بازگشتند و آفات نبود «قانون» را درک کردند. مساله حکومت قانون در مقابل استبداد بيش از پيش جدي شد و منورالفکراني همچون مستشارالدوله، ميرزا ملکم خان و نسل بعدي آنان، ميرزا آقايان کرماني يا دهخدا شيوه حکومت قانون را به جد، پيگيري کردند و خواهان حکومتي بودند که دولت، قدرتش را منوط به قوانين مشخصي کند. خب اين افراد مستقلاً به اين نتيجه نرسيده بودند و بيشتر از سنت روشنفکري فرانسه ياد گرفته بودند. ارتباط آنها با توده مردم هم بر همين اساس بود، چرا که توده مردم غالباً از اين تحولات بي اطلاع بودند، اساساً بخش عمده يي رعيت محسوب مي شدند و هيچ حقوقي نداشتند و تقريباً مفهوم مالکيت هم براي رعيت بي معنا بود. در جريان مشروطه بحث حکومت قانون تبديل به خواسته يي همگاني شد، هر چند زياد دوام نياورد. خاطرنشان مي کنم اين بي ثباتي هم ربطي به آن تقليد محض ندارد. درست است که به پيروي جريان روشنفکري ايران از سنت روشنفکري فرانسه اشاره کردم اما شکست اين نهضت بي ارتباط با اين پيروي است. هرج و مرج بعد از مشروطه منجر به اين ناکامي شد. بي نظمي نه تنها در مرکز که کل ايالات و ولايات را فراگرفته بود و مجلس هم که علي القاعده بايد متکي بر نظم و قانون باشد، خود در هرج و مرج موثر بود. از سويي ديگر روزنامه ها مدام فحش هاي رکيک به وزرا و شاه نثار مي کردند و سنگ روي سنگ بند نبود. تا اينکه نتيجه آن شد؛ شکست مشروطه. اين را نبايد گناه منورالفکران دوران مشروطه دانست. مفهوم روشنفکر بيشتر مخصوص فرانسه است که از ترجمه انتلکتوئل استخراج مي شود. در امريکا و انگلستان و تا حدي آلمان اين واژه مطرح نمي شود و انتلکتوئل بيشتر اوقات به عنوان صفت به کار برده مي شود نه به عنوان اسم. به عنوان مثال وقتي در امريکا سخن از انتلکتوئل يا روشنفکر است بيشتر درس خوانده ها، استادان و آکادميسين ها مدنظرشان است که مي توانند محقق، پژوهشگر يا ناقد باشند اما در فرانسه انتلکتوئل يک اسم است که شايد آدمي مثل سارتر هم سمبل آن باشد.

اما در مورد دستاوردهاي اين دو مفهوم از روشنفکري نمي توان به راحتي نظر داد. خب تجربه مشروطه روشنفکري متاثر از فرانسه در آن برهه در نهايت به شکست منجر شد اما همان طور که گفته شد نمي توان شکست مشروطه را به پاي روشنفکران آن زمان نوشت. در مورد همکاري روشنفکران با حکومت رضاخان هم قضيه چنين است. اين هم تجربه موفقي نبود. البته منورالفکران در اين مقطع همان درس خوانده ها و افراد باسوادي بودند که به جهت جلوگيري از هرج و مرج با رضاخان همکاري کردند. اينجا يک مرز باريکي بين روشنفکران و متخصصين وجود دارد. مثلاً تقي زاده که منورالفکر است و از سمبل هاي منورالفکري مشروطه است در اندک مدتي تصميم به همکاري با رضاشاه مي گيرد اما نمي توان او را در مجموعه ساير متخصصين فعال در حکومت قرار داد. اما در نهايت هيچ کدام سرنوشت موفقي ندارند چرا که آخر کار افرادي مانند داور، فروغي، فرج الله خان بهرامي يا برخي از سياستمداران معمم که در مجلس بودند، قلع و قمع مي شوند و رضاخان بعد از دوره اول همه را تار و مار مي کند، عده يي را مي کشد برخي را تبعيد مي کند يا کسي مانند علي اکبر داور هم در بهمن 1317 خودکشي مي کند.

بايد يادآور شوم که مفهوم تکنوکراسي بعد از جنگ جهاني دوم در ادبيات سياسي رايج شد. بنابراين روشنفکري مفهومي ديرپاتر از تکنوکراسي است، در ضمن دو گروه مختلف هستند. تکنوکرات ها معمولاً به متخصصين فني يي اطلاق مي شود که در امور اجتماعي نيز سررشته دارند. لذا در زمان رضاشاه ما تکنوکرات به معناي امروزي نداريم و غالب افرادي که در حکومت دوره اول رضاشاه بودند بيشتر متخصص يا در اندک مواردي روشنفکر بودند البته مي توان افرادي همچون فروغي و داور را بوروکرات و آدم هاي اداره جاتي دانست هر چند در اين ميان ابوالحسن ابتهاج رئيس بانک ملي را بايد يک تکنوکرات بزرگ دانست. اما داوري در اين مورد هم خود بحث ديگري را مي طلبد.

پاسخ پنجم؛ با آن معنا و مفهومي که از انتلکتوئل ارائه شد در ايران هم تقريباً راست ها در زمره روشنفکران قرار نمي گرفتند. روشنفکري در ايران يک اصطلاح شده بود که کاربرد خاص اجتماعي داشت مثلاً پرويز ناتل خانلري وقتي از حزب توده جدا شد و بعد از کودتاي 28 مرداد با دولت همکاري کرد، ديگر روشنفکر محسوب نمي شد يا در فرانسه سارتر را به عنوان يک روشنفکر مي شناختند اما ريمون آرون که صاحب کرسي جامعه شناسي دانشگاه سوربن هم بود، چون دست راستي و ليبرال بود به عنوان روشنفکر شناخته نمي شد. حتي خود او هم چنين تصوري داشت زيرا آرون بعدها کتابي نوشت تحت عنوان «مارکسيسم افيون روشنفکران». طبعاً ريمون آرون خود را روشنفکر نمي دانست چرا که مارکسيسم را افيون روشنفکران مي دانست. بنابراين روشنفکري به معناي فرانسوي آن که روشنفکران ايراني نيز متاثر از آن بودند با چپگرايي همراه بود لذا روشنفکر در معناي

لغوي خود به معناي کسي که فکر روشني (اعم از چپ يا راست) دارد، نبود. روشنفکري اصطلاحي بود که معناي محدودتري داشت که در آن محدوده راست ها قرار نمي گرفتند. مقتضيات داخلي بعد از تبعيد رضاشاه منجر به تشکيل حزب توده شد. در ابتدا حزب توده محفلي است براي عموم افراد تحصيلکرده اعم از مارکسيست و غيرمارکسيست.

در آن مقطع اکثر نخبگان به نحوي يا عضو حزب توده بودند يا نسبت به اين حزب سمپاتي داشتند و تحت عنوان هواخواه يا دوستدار حزب معرفي مي شدند، حتي افرادي همچون صادق هدايت و خليل ملکي که بعدها از اين حزب جدا شدند و به کلي از تفکرات چپگرايانه فاصله گرفتند هم زماني در عضويت حزب توده بودند. توجه داشته باشيد بخشي از اين گستردگي حزب توده مربوط است به محبوبيت جهاني شوروي در آن ايام و بخش ديگر آن متاثر از سنت هاي فرهنگي و رفت و آمدهاي مکرر ايرانيان به فرانسه است که در آن مقطع در فرانسه انديشه هاي چپگرايانه طرفداران فراواني داشت. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا تمايلات چپگرايانه روشنفکران ايراني تقويت شود و حزب توده رونق گيرد. تا جايي که در ابتدا خيلي از اعضاي جبهه ملي نيز به اين حزب ملحق شدند. افرادي چون سنجابي، خليل ملکي و... نويسندگان و هنرمندان متعددي هم در آغاز از حزب توده استقبال کردند. جلال آل احمد، نادر نادرپور، شايگان، فريدون توللي و... همگي سابقه همکاري با حزب توده را دارند. البته بسياري از آنان در ادامه از حزب توده فاصله گرفتند. در مجموع داستان روشنفکري در ايران در قرن بيست با حزب توده عجين شده است و به هيچ وجه نمي توان اين دو را از هم جدا کرد.

پاسخ ششم؛ بحث غربزدگي و بومي گرايي براي اولين بار از سوي جلال آل احمد مطرح نشد، اين مفهوم پيش از اين توسط احمد کسروي هم مطرح شده بود. اين سوءبرداشت را براي اولين بار آقاي مهرزاد بروجردي مطرح کرد که کلاً غلط است. به هرحال اصل ماجرا چنين است که در قرن بيستم به موازات آنکه تجدد وارد جامعه شد، بعد از مدت کوتاهي هاله قدسي تجدد از ميان رفت چرا که در اواخر دوره قاجار ذهنيتي ايجاد شده بود که اساساً غرب را از يک جنس ديگر مي دانست، مثلاً بسياري از ايرانيان به جد تصور مي کردند زمين ها و خيابان هاي پاريس با خشت بلور فرش شده است. وقتي اين توهم شکسته شد روشنفکران نقد تجدد را آغاز کردند. اولين بار واژه «اروپاگرايي» توسط احمد کسروي مطرح شد. او به طور مدون در يک کتاب (آيين) در سال 1312 به تفصيل به اروپاگرايي و آفات و عواقب آن پرداخت. در سراسر اين کتاب انتقادات شديدي به اروپاگرايي مطرح است. کسروي در اين کتاب عنوان مي کند ما اگر روش ها و سنت ها و راه و رسم زندگي خود را بپذيريم خيلي بهتر از اروپاگرايي است. البته او تصريح مي کند بعضي چيزها مانند اسلحه سازي، شيوه هاي حکومت و... را بايد از اروپايي ها فرا بگيريم تا بتوانيم در مقابل خود آنان بايستيم. اين تفکرات در سيدجمال هم نمود داشت. بعد از کسروي نيز دکتر شادمان شايان در سال 1326 به طرح مجدد اين مباحث پرداخت و تجدد را به نقد کشيد. نتيجه آنکه انتقاد از فرهنگ غرب با آل احمد و شريعتي شروع شد اما در اواخر با اين دو تجلي يافت. در آن زمان اين بحث هم از خود جهان سومي ها شروع نشد. وقتي قانون و ساير متفکران در غرب اين بحث را مطرح کردند افرادي چون علي شريعتي که با آنها در تماس بودند در ايران اين مباحث را پيگيري کردند ولي متاسفانه غربزدگي بعدها تبديل به چماقي شد که بر سر هر نوانديشي وارد مي شد. اين واژه در خارج از مرزها هم بسيار جدي شده بود. خاطرم هست در جواني تازه به پاريس سفر کرده بودم و با يک خانم ايراني درباره اوضاع اقتصادي متزلزل انقلاب صحبت مي کردم وقتي من به نظر يکي از اقتصاددانان غربي اشاره کردم، او سريعاً در پاسخ گفت «غربزده» نشو.

اما شريعتي آدمي است براي زمان خودش. او اگرچه يک روشنفکر ديني است اما من او را در مجموعه يي مثل پيامبران تورات قرار مي دهم که صاحب پيامي براي مردمش بود. منظورم اين است که نکته و کلامي به او الهام مي شد، راه و روش و طرز کار و صحبتش او را ويژه ساخته بود. از اين حيث او شبيه کسروي است با اين تفاوت که علي شريعتي چندان اهل قلم و تاليف نبود. او بيشتر يک واعظ اجتماعي با عقايد ديني بود. من پرهيز مي کنم از اينکه او را ايدئولوگ انقلاب اسلامي بنامم، چرا که در آن زمان بسياري از رهبران و فعالان ديني و سياسي بودند که بيشتر تحت تاثير ايدئولوژي اسلامگرايي آيت الله خميني بودند از اين رو انقلاب را حاصل ايدئولوژي شريعتي دانستن کمي اغراق آميز است. از نگاهي ديگر از به کار بردن ايدئولوژي شريعتي هم پرهيز دارم زيرا به معناي دقيق کلمه نمي توان مجموعه عقايد مدوني را از آثار و کلام شريعتي به عنوان ايدئولوژي شريعتي استخراج کرد. در مجموع شريعتي يک مبلغ اجتماعي بود که با شيوه خاص خود پيام هايي را براي اجتماع خودش مطرح مي کرد که بخشي از موفقيت او مربوط به آمادگي جامعه و مقتضيات زماني است.
دن کيشوت هايي بر پهنه تاريخ
عباس مخبر

هان اي مردان مغرور عمل، اين نکته را خوب به خاطر بسپاريد، شما چيزي نيستيد جز ابزار ناخودآگاه مردان انديشه.

ف.و.هگل

اينکه روشنفکر کيست و چيست، بحثي پردامنه و پيچيده است که شايد خوراک فکري مناسبي براي تعطيلات سال نو نباشد. پس با پرهيز از ورود به يک بحث آکادميک به ذکر تاملاتي پراکنده در اين باره مي پردازم.

روشنفکران غالباً آدم هايي انديشه ورز، آرمان خواه، ناراضي، بي پول يا کم پول و غالباً تحت تعقيب اند؛ تحت تعقيب دستگاه هاي سازمان يافته قدرت از انواع حکومت ها گرفته تا صاحبان زر و زور و خانواده، و گاهي حتي دوستان و فرزندان. اغلب هنگامي که رويداد خوشي در جامعه اتفاق مي افتد، مي گويند «به رغم گزافه گويي هاي روشنفکران بيمار...» و هنگامي که اوضاع قمر در عقرب مي شود مي گويند «بر اثر خيانت ها يا ندانم کاري هاي روشنفکران بريده از مردم...». پس يکي ديگر از کارکردهاي اجتماعي بارز روشنفکران ايفاي نقش «سپر بلا» است و به همين يک دليل هم که شده به نفع همه مدعيان است که اين گروه به حيات محدود شده اش ادامه دهد.

از ديگر ويژگي هاي بارز روشنفکران گريز و پرهيز از تخصص گرايي و تکه پاره شدن انسان در حوزه هاي خاص و تک ساحتي شدن او است. آنها غالباً موجوداتي کل نگرند که چندين حوزه مهم دلمشغولي انسان از قبيل سياست، هنر، اخلاق، زيبايي شناسي، فلسفه و... را پوشش مي دهند. به عبارت ديگر در واقع تلاش مي کنند تا انسان را در کليت اش و اضلاع و ابعاد گوناگونش به نظاره بنشينند. آنها اين نقش را در زمان ها و مکان هاي مختلف زير پوشش هاي متفاوت به انجام رسانده اند؛ زماني در پوشش عالمان الهيات، سپس در رداي فيلسوف، و بعدتر (در قرن نوزدهم) در جامه مفسران علم، بخصوص علوم طبيعي، و در روزگار ما بيشتر در نقش نظريه پردازان فرهنگ؛ چرا که فرهنگ شايد تنها واژه اي باشد که هنوز هم مي تواند حوزه هاي متنوع پيشگفته را زير چتر خود گرد آورد.

مشخصه ديگر روشنفکران عادت بد آنها به طرح پرسش است. آنها مدام در هر کاري چون و چرا و براي عقلاي اجتماع مزاحمت ايجاد مي کنند. به قول يوستين گوردر در کتاب راز فال ورق1 آنها ژوکرهايي در ورق هاي بازي اند که به هيچ يک از چهار خانواده بزرگ ورق ها تعلق ندارند، اما در اغلب بازي ها مي توانند نقش آس و شاه را بر عهده بگيرند. ايفاي نقش بزرگان پيشکش شان مدام مي خواهند بدانند ورق ها از کجا آمده اند و سلسله مراتب آنها چگونه شکل گرفته است. بخلاف ورق هاي ديگر داراي حافظه تاريخي اند، و با خالق خود درباره هويت و جايگاه شان پيوسته در جدال و کشمکش اند.

اما در دنيايي که مدام به تخصص هاي ريزتر تقسيم مي شود، تقسيم اجتماعي کار گريبان آنها را نيز گرفته است. هواداران دوآتشه تخصص گرايي حضور اين جزيره سرگردان و بي انضباط را برنمي تابند و مدام آنها را تحت فشار مي گذارند تا به يک انضباط مشخص گردن گذارند. از عالمان و طبيبان که بگذريم، امروزه حتي نويسندگان، شاعران، نقاشان و ساير هنرمندان نيز از هر دهاني که براي اظهارنظر باز مي شود سابقه کار طلب مي کنند. آدمي دچار حيرت مي شود که اگر کار بر همين روال پيش رود، آيا امکان ايجاد ارتباط ميان آدم ها به کلي از ميان نخواهد رفت؟ به علاوه بسياري از اين حوزه ها فقط در عرصه عمومي است که معنا و مفهوم کامل خود را بازمي يابند، و اگر قرار باشد اين مخاطبان بالقوه و بالفعل از سخن گفتن بازايستند، آن وقت تنها کاري که براي شماري از اين متخصصان گرامي بر جاي مي ماند تراشيدن سر و صورت يکديگر است. روشنفکران از پوپوليسم و عوام گرايي، و تقدس بخشيدن به اصطلاح گنگ «مردم» دفاع نمي کنند، بلکه در جستجوي فضايي براي گفتگواند. آنچه يک روشنفکر را به تکاپو وامي دارد حق هر انسان براي داشتن يک صدا است، نه اعتبار صدايي که از دهان اش بيرون مي آيد. براي مثال، اين که هر آدميزاده يي بتواند در مورد فضايي که در آن زيست مي کند حرف بزند، بدون آن که معمار، يا سياستمدار يا اقتصاددان باشد. همين طور هم در عرصه هاي ادبيات، شعر، موسيقي، سينما و غيره. روشنفکران مدافع بازماندن و گسترش اين فضاي گفتگو، مدافع چند بعدي ديدن انسان، مدافع تکثر آراء و عقايد، منتقد حوزه هاي قدرت، به چالش کشندگان سنت، و پرسشگران ازلي و ابدي اند. آنها از تن سپردن به تقسيم کار اجتماعي در حوزه روشنفکري (سياسي، هنري، ادبي، ديني، غيرديني) اکراه دارند، و البته بعضي صفات را مطلقاً نمي پذيرد؛ مثلاً «روشنفکر فاشيست،»، حتي اگر فيلسوفي به عظمت هايدگر باشد و خود را «نقاد هستي تکنولوژيک» بنامد. با اين توصيف ها به گمانم روشن است که اعضاي اين قبيله دن کيشوت هايي بر پهنه تاريخ اند که با شمشيرهاي چوبين خويش به جنگ با غول ها ادامه مي دهند. شايد اين کار بيهوده به نظر آيد، اما به قول آلبر کامو در افسانه سيزيف2، اين بيهودگي را خود برگزيده اند و به آنها تعلق دارد. بنابراين، حتي اگر همين هم باشند، يقيناً جهان بدون وجود دن کيشوت ها و سيزيف ها چيزي کم خواهد داشت. دن کيشوت نماد آرمان خواهي با شمشير چوبين و سيزيف نماد پذيرش مسئوليت انساني در قبال آزادي انتخاب اند.

در زمانه يي که حفظ گونه هاي گياهي و جانوري در حال انقراض در دستور کار جهانيان قرار گرفته است خوب است که دن کيشوت در ادبيات، سيزيف در اسطوره و ژوکر در ورق نيز بر جاي بمانند و حفظ شوند. بدون اين خرمگس هاي معرکه، جهان خاکستري و کسالت بار خواهد شد.

پي نوشت ها؛-----------------------------

1- از بابت اين سوءاستفاده تبليغاتي معذرت مي خواهم.

2- قهرماني اسطوره اي که خدايان او را محکوم مي کنند تا پايان جهان صخره اي را به بالاي يک کوه ببرد و آن را به پايين رها کند و اين کار را تا ابد تکرار نمايد.
روشنفکران و دولت و مردم
بابک احمدي

اشاره؛ انتشار کتاب «کار روشنفکري» بابک احمدي، مباحثات فراواني را در اين حوزه برانگيخت. اما حتي اگر احمدي اين کتاب را هم نمي نوشت، باز هم بهترين انتخاب براي پاسخ به پرسش هايي بود که در حوزه نظريه پردازي روشنفکري مطرح است. آنچه در پي مي آيد پاسخ هاي مکتوبي است که بابک احمدي به پرسش هاي پنج گانه ما داده است. پرسش هاي ما اينها بودند؛

1- نسبت روشنفکر با دولت و ملت چيست؟ آيا کار اصلي روشنفکر نقد دولت است يا نقد ملت يا مردم؟

2- تحليل شما از جهت گيري روشنفکران ايراني با دو سر اين طيف(دولت- ملت) چيست؟ آيا روشنفکري تاکنون بيشتر به نقد دولت پرداخته است يا ملت؟ هر کدام از اين دو رويکرد چه آفاتي داشته اند؟

3- در سال هاي اخير رويکردي به مساله روشنفکري رايج شده که روي خوشي به تئوري نشان نمي دهد. روشنفکر در اين نگاه بايد تئوري پردازي را کنار بگذارد و به ميان مردم برود و تير روشنفکري اش را به سوي دولت روانه کند. نسبت ميان روشنفکران و نظريه پردازان از يک سو و روشنفکران و آکادمي از سوي ديگر چيست؟

4- آيا روشنفکري نسبتي مستقيم و تلازمي ذاتي با چپ گرايي دارد؟ در غير اين صورت روشنفکر راست چه ويژگي هايي دارد و نسبتش را با قدرت و وضع موجود چگونه تعريف مي کند؟

5- آيا روشنفکران در نهايت کنشگران درجه اول عالم سياستند؟ اگر آري پس وجه تمايزشان از اهل سياست چيست؟ و اگر خير خط فاصل ميان روشنفکري و فاعل سياسي کجا است؟

پاسخ اول؛ از نظر من اصطلاح «روشنفکر» مفهومي ناروشن و مبهم است. من مي فهمم که «کار روشنفکري» چيست، اما معناي روشنفکر برايم مبهم است. کار روشنفکرانه آن نوع کار فکري است که منجر به گسترش حدود گفتماني که در محدوده آن جاي دارد، ايجاد ارتباط ميان اين گفتمان و ساير گفتمان ها و کشف نسبت گفتمان ها با قدرت (به معناي کلي يعني شبکه تودرتوي ارتباط هاي اجتماعي استوار به قدرت، و نه فقط قدرت سياسي) شود. هرگاه کار فکري چنين موفقيتي بيابد (که نمونه اش چندان هم فراوان نيست) تبديل مي شود به کار روشنفکري.

من با تعريف ذات باورانه يک آدم به عنوان روشنفکر موافق نيستم. ما نويسنده، وکيل، روزنامه نگار، فعال سياسي، دانشجو و غيره داريم. هر کدام از اينان ممکن است در موردي خاص کار روشنفکرانه يي انجام دهند اما به دليل اين کار يا کارهاي همانند داراي ماهيتي به عنوان روشنفکر نمي شوند.

پس اجازه بدهيد که من به پرسش هاي شما که مدام در آنها لفظ «روشنفکر» تکرار شده به شيوه خودم پاسخ بدهم. شيوه يي که نکته هايي که در بالا آمده اند راهنماي آن هستند. من به جاي مفهوم عام روشنفکر از کسي حرف مي زنم که حرفه يي در قلمرو کارهاي فرهنگي دارد. براي مثال يک نويسنده مقاله ها و کتاب هاي نظري و پژوهشي. اين کار خود من است و گمان مي کنم که تا حدودي با آن آشنا هستم. رابطه اين نويسنده مطالب نظري و اجتماعي با دولت لزوماً تقابل و دشمني نيست، مگر اينکه او متوجه شود که اقدامات دولت در تقابل با خواست ها يا باورها يا نيازهاي اجتماعي و سياسي او قرار گرفته اند. براي نمونه او خواهان انتخابات آزاد باشد و دولت آن را به صورت آزادانه برگزار نکند. يا اقتصاد دولتي را سد و مانع رشد اقتصادي بداند و در نتيجه با آن مخالف باشد و متوجه شود که دولت نقش بزرگي در اقتصاد به عهده گرفته است، يا مواردي از اين قبيل. نويسنده مورد نظر من مشابه همين رابطه را با گروه هاي اجتماعي دارد. اگر متوجه شود که خواست هاي بيان شده و به اصطلاح رسمي طبقه يا لايه يا گروهي (خواه خودش به آن تعلق داشته باشد يا نه) در تقابل با نظريات او است از آن خواست ها انتقاد مي کند، يا حتي عليه آنها مبارزه مي کند.

اينجا بايد به نکته مهمي توجه کرد. ميان دولت مستقر و ملت روابط زيادي وجود دارد. دولت مشروعيت خود را از مردم مي گيرد. اگر به شکلي (ولو ناقص) منتخب آنها باشد، يا مردم در برابر آن همواره سکوت اختيار کنند (حتي اگر اين سکوت قهري و جبري باشد) باز مسوول اقدامات دولت هستند. البته دولت هايي هم وجود دارند که صرفاً به زور اسلحه و سرکوب بر مردم حکومت مي کنند (نازي ها، صدام حسين و...) اما به طور معمول رابطه ارگانيکي ميان فرهنگ و شيوه تعمق جمعي و فعاليت و زندگي اجتماعي با شيوه هاي حکومتي در يک جامعه يافتني است. نتيجه اين حرف روشن است؛ کسي که با اقدامات دولت مخالف باشد منطقاً بايد اگر نه به طور کامل دست کم از جنبه هايي فرهنگ و شيوه زندگي مردم (مناسبات اجتماعي) را نيز مورد انتقاد قرار دهد. دولت را شر مطلق دانستن و مردم را بي گناهاني انگاشتن که مسوول هيچ يک از اقدامات دولت نيستند، نادرست است. نبايد ملت را در هاله خلق گرايي تقديس کرد و از هر مسووليتي بري دانست. تداوم ديکتاتوري و حکومت با اسلحه ريشه يي در تلقي مردمان از سياست و حکومت دارد که البته در تقابل با منافع تاريخي آنها است، اما خود متوجه اين تقابل نيستند.

پاسخ دوم؛ همچنان، اجازه بدهيد تا به جاي مفهوم عام روشنفکران ايراني از امر مشخصي بحث کنيم. اگر به موضوع ها و مطالب بخش مهمي از ادبيات نقادانه اجتماعي ما (در کتاب هاي تاليفي، مقاله هاي روزنامه ها، آثار هنري و جهت گيري مترجمان آثار اجتماعي و فلسفي) دقت کنيم، متوجه خواهيم شد که دولت در مرکز حمله قرار داشته و همواره محکوم شده و در مقابل ملت از هر اتهام تبرئه شده است. هر کنش غيردموکراتيک و غيرمدني ملت ناشي از واپس ماندگي فرهنگي دانسته شده که دولت مسوول آن بوده است. اگر کسي دلبسته ملت خويش است (در واقع وامدار آنان است) درست به دليل همين علاقه بايد به انتقاد از واپس ماندگي هاي فرهنگي و اجتماعي ملت بپردازد. اين کاري است که هنرمندان ما خيلي بيشتر و مسوولانه تر از نويسندگان مطالب اجتماعي و سياسي به آن پرداخته اند. آنان لبه تيز انتقاد را متوجه خرافات، واپس ماندگي ها، تعصب ها، عادت هاي ناپسند، روحيه استبدادي و خشونتي کرده اند که در زندگي ملي ريشه دارند و بايد شناخته شوند تا بتوان آنها را از بين برد. وقتي مي شنويم که مردي به ياري چند دوست خود دختر چهارده ساله اش را به بيابان برده و سنگسار کرده نخست بايد جهل، تعصب و خشونت در زندگي اجتماعي محکوم شود و اگر اين مرد به هر دليل مجازات نشود بايد نظام حقوقي و سياسي محکوم شود. در عين حال، از ياد نبايد برد که دولت موظف و مکلف به آموزش مردم و پاسداري از زندگي اخلاقي و حقوق مردم است و در پيشرفت يا واپس ماندگي فرهنگي ملت نقش دارد و به سهم خود مسوول آن است.

پاسخ سوم؛ ما بايد بتوانيم موازنه يي ميان کار نظري و عملي ايجاد کنيم. مثل نارودنيک هاي روسي به ميان خلق رفتن و مثل مائوئيست ها ظاهر خود را خلقي آراستن تجربه بي حاصل و شکست خورده يي است. در عين حال تصور لنينيستي بردن آگاهي به ميان توده ها هم ناشي از نوعي اراده گرايي و سرآمدگرايي است. آن موازنه ميان کار نظري و عملي خود در عمل به عنوان يک ضرورت احساس مي شود. يک نکته بر من روشن است؛ نسل من در سال هاي پيش از انقلاب هدف خود را سياسي (ايجاد دگرگوني بنيادين در زندگي و مناسبات سياسي) مي دانست و فرهنگ ابزاري براي دسترسي به اين هدف بود. نسل من براي دگرگوني سياسي يعني سرنگوني حکومت استبدادي شاه نيازمند حدي از کار نظري و فرهنگي بود. حدي که متاسفانه قلمروي کوچک و مختصر را دربر مي گرفت. براي نسل امروز اما وضع درست برعکس شده است. هدف نسل جوان ما فرهنگ است (دگرسازي فرهنگي و هم خواني با فرهنگ جهاني و بشري) و اعتراض هاي سياسي در حکم ابزاري هستند که به اين هدف ياري مي رسانند. براي همين من به آينده خوشبين هستم هر چند هزار دليل، هرروزه، بدبيني را تقويت کنند.

پاسخ چهارم؛ کار روشنفکري در قلمرو گفتمان صورت مي گيرد. چون به موفقيت مي رسد آن قلمرو را وسعت داده و راه ارتباط گفتمان ها را گشوده و رابطه آنها با مناسبات اجتماعي قدرت را روشن کرده است. پس محدود به يک نگرش، يک روش و يک دستگاه عقيدتي نيست. فقط چپ گرايان ناقدان وضع موجود نيستند. بحث من اينجا منحصر به ايران نمي شود. امريکا را در نظر بگيريد. راست افراطي هفت سال است که قدرت را در دست دارد. در سياست داخلي نقض قانون اساسي کرده، تلفن ها و نامه هاي شهروندان را کنترل کرده، آدم ها را در زندان شکنجه داده، بدون اجازه سازمان ملل به کشوري مستقل حمله نظامي کرده و ... آيا فقط چپ گرايان در امريکا و خارج از آن، به اين کارها اعتراض کرده اند؟ آيا ليبرال هاي امريکايي در اعتراض به نئوکان ها خاموش بوده اند؟ آيا ليبرال هاي انگلستان شرکت دولت کارگري بلر در جنايت هاي جنگي در عراق را ناديده گرفته اند؟ بي شک روشنفکران چپ گرا در کشورهاي پيشرفته صنعتي که با نظام سرمايه داري اداره مي شوند (نه فقط کمونيست ها بلکه سوسيال دموکرات ها نيز) در طول سده بيستم نقش اعتراضي مهمي داشتند و موجب تحول هاي اجتماعي هم شدند. ما نظام مدرن آموزش و پرورش فرانسه امروز را نتيجه همان راديکاليسم به ظاهر کور دهه 1960 مي دانيم. اما نادرست است که فقط چپ گرايان را رانه مقتدر و موثر انديشه هاي اعتراضي و انتقادي بدانيم.

پاسخ پنجم؛ خير. کار روشنفکري لزوماً منش و جنبه سياسي ندارد و گاه به کار آکادميک بيشتر شبيه است، اما به طور معمول به دليل وزنه سنگين انديشه انتقادي در کار روشنفکري، منش سياسي خود را تحميل مي کند. آن وزنه سنگين انديشه انتقادي هم در گوهر کار روشنفکري نهفته است. اگر به محدوديت گفتماني انتقاد نداشته باشيد درصدد گسترش حدود آن گفتمان برنمي آييد. اگر به اين برداشت که تحول منحصر به سکون در قالب يک گفتمان است انتقاد نداشته باشيد رابطه بيناگفتماني را ايجاد نخواهيد کرد. اگر نقدي به شبکه اجتماعي مناسبات قدرت و اقتدار نداشته باشيد رابطه آن با گفتمان را برقرار نخواهيد کرد. پس انديشه نقادانه ناگزير ما را به نقد خرد سياسي و نقد کنش سياسي و نقد قدرت سياسي فرامي خواند. تمايز کار روشنفکري با کار اهل سياست شايد در اين باشد که کار روشنفکري محدود به گفتمان و منطق سياسي نمي ماند. زماني مارکس گفته بود خرد سياسي درست به اين دليل که در محدوده سياست باقي مي ماند در کشف مصيبت هاي اجتماعي و کشف راه حل آنها ناتوان است. او حق داشت.
کارنامه روشنفکري ايران در سه حرکت
حافظ موسوي

پيدايش پديده روشنفکري در ايران (به عنوان يک جريان اجتماعي) يکي از دستاوردهاي انقلاب مشروطه است. اين جريان در حيات صد و اندي ساله خود در اغلب تحولات و رويدادهاي اجتماعي و سياسي تاريخ معاصر ايران نقش تعيين کننده يي داشته، فراز و فرودهاي متعددي را پشت سر گذاشته و گرايش هاي متفاوتي را در دل خود پرورده است. تفاوت اين گرايش ها گاهي آنقدر زياد است که مجموع کردن آنها زير عنوان کلي «روشنفکر» دشوار مي نمايد. به عنوان مثال آيا اشتراکات ديدگاه هاي دکتر تقي اراني با دکتر علي شريعتي آنقدر هست که بتوان آنها را زير عنوان روشنفکر در کنار هم قرار داد؟ يا همين طور مثلاً بيژن جزني را در کنار جلال آل احمد؟... اين چهار چهره نامدار معاصر از يک سو براساس تعريف هاي پذيرفته شده يي که از عنوان «روشنفکر» در دست است به هرحال مشمول اين تعاريف اند و روشنفکر به حساب مي آيند، اما از سوي ديگر محتواي واقعي افکار و عقايد ايشان، صرف نظر از اشتراکات تاکتيکي و مقطعي نهايتاً رودرروي هم قرار مي گيرد.

با اين حال و به رغم چنين تفاوت هاي فاحشي به گمان من جرياني به عنوان جريان روشنفکري در ايران وجود داشته و دارد که اتفاقاً هر گاه در مورد موضوعي خاص به اجماع رسيده است، توانسته است عموم مردم را تحت تاثير قرار داده و به حرکت وادارد که يکي از نمونه هاي آن را در مقطعي از تاريخ معاصر کشورمان که به انقلاب بهمن 57 منجر شد، شاهد بوديم؛ انقلابي که هر يک از جريانات روشنفکري از ظن خود يار آن شدند و در نيمه دوم سال 57 به چنان درجه يي از همگرايي رسيدند که گويي هرگز هيچ اختلاف نظري بين آنها وجود نداشته و همه آنها در واقع يک حرف و يک هدف را با زبان هاي مختلف بيان مي کرده اند. با اين همه ديديم که در اندک زماني پس از سرنگوني حکومت شاه، آن همگرايي به سرعت به واگرايي، دشمني و تقابل بدل شد. اين نوع جابه جايي هاي سريع و برق آسا فقط در جوامع استبدادزده رخ مي دهد. وقتي استبداد در جامعه يي به اوج خود برسد روشنفکران آن جامعه چون راهي براي نزديک کردن مردم به خود نمي يابند، چاره يي جز اين ندارند که يا به مردم ستيزي و مردم گريزي بيمارگونه دچار شوند يا اينکه خودشان را- به ويژه در شرايطي که زمينه براي خيزش توده يي مهياست- به مردم نزديک کنند. به عبارت ديگر يکي از خواص ديکتاتوري اين است که روشنفکران را به عوام الناس تبديل مي کند.

2- انديشه و عمل جريان روشنفکري ايران در تاريخ معاصر کشور ما منحني عجيب و غريبي را نشان مي دهد. در اين منحني يا نمودار مراحل رشد اين پديده حالت طبيعي ندارد. پديده روشنفکري ايران ظاهراً در بدو تولد بالغ يا نيمه بالغ بوده است و پس از چند دهه تلاش و تجربه اندوزي به مرحله کودکي رجعت کرده و پس از چندي که سرش به سنگ خورده است مجدداً تلاش کرده (و مي کند) که خودش را به بلوغ از دست رفته برساند. اين تمثيل اگرچه بدبينانه به نظر مي رسد اما به واقعيت بسيار نزديک است.

نگاهي به حاصل جمع يا ميانگين انديشه و عمل جريان روشنفکري ايران در دوره مشروطه نشان مي دهد که اين جريان، جرياني اصيل و بالغ بوده و توانسته است معضل اصلي کشور را در واپسين سال هاي قرن نوزدهم ميلادي به درستي تشخيص دهد. شعارهاي اصلي انقلاب مشروطه و برگزيدن واژه مهم و کليدي «تجدد» (مدرنيته) براي تبيين و ترسيم مسير آينده کشور سند بلوغ روشنفکران آن دوره است. ترجمه متون فلسفي و ادبي به جا مانده از دوره مشروطه تا اوايل حکومت رضاشاه، دقت و هوشياري جريان روشنفکري ايران در آن دوره و فهم درست آنان از مقوله مدرنيته و جريان روشنگري در غرب را نشان مي دهد. کارنامه جريان روشنفکري ايران از سقوط رضاشاه تا کودتاي 28 مرداد اگرچه در حد دوره قبل نيست با اين حال کارنامه يي قابل قبول است. شکل گيري نخستين احزاب مدرن در ايران که حزب توده ايران و جبهه ملي شاخص ترين نمونه هاي آن هستند از دستاوردهاي اين دوره است. شکل گيري ادبيات مدرن ايران (و دو چهره شاخص آن نيما و هدايت) اگرچه بدون پشتوانه تجربه انقلاب مشروطه و ادبيات نوگراي آن امکان پذير نبود به هر حال حاصل اين دوره است. ملي شدن صنعت نفت نيز هر چند در ابعادي گسترده تر از جريان روشنفکري ايران قابل بررسي است در عين حال سهم مهمي از آن را مي توان به حساب اين جريان گذاشت.

شکست جنبش ملي در مرداد 32 و استقرار دوباره ديکتاتوري در کشور که با حمايت دولت هاي امريکا و انگليس به وقوع پيوست تاثير گيج کننده يي بر جريان روشنفکري ايران گذاشت. بر باد رفتن آرمان هاي ملي، کشتار، شکنجه و آزار وحشيانه انقلابيون توسط کودتا و تداوم آن در سا ل هاي بعد بار ديگر گرايش هاي گوناگون روشنفکري را به هم نزديک کرد. اين نزديکي اما اين بار تحت شعارهايي صورت پذيرفت که دانسته يا نادانسته در تقابل با شعارهاي انقلاب مشروطه بود.

شکست جنبش ملي آرايش نيروهاي اپوزيسيون(از جمله روشنفکران) را دگرگون کرد، احزاب ملي گرا به حاشيه رانده شدند، حزب توده ايران تن به مهاجرت و انزوا داد و در عوض زمينه براي ظهور نسل تندروتري از روشنفکران و انقلابيون مهيا شد؛ روشنفکران و انقلابيوني که با دو گرايش متفاوت مارکسيستي و مذهب از دل بقاياي جنبش ملي سر برآوردند و دو سازمان مهم سياسي دهه هاي چهل و پنجاه (سازمان چريک هاي فدايي خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق ايران) را بنياد نهادند و فضاي سياسي و روشنفکران ايران را به شدت تحت تاثير قرار دادند.

فشار بي امان ديکتاتوري شاه که تحمل شنيدن هيچ صداي مخالفي را نداشت اين دو سازمان سياسي / چريکي و طيف گسترده يي از روشنفکران چپ و راست و حتي نيروهاي واپسگرا را در مخالفت با شاه و حاميان غربي اش متحد کرد.

مخالفت مشترک اين نيروها و جريانات (اگر روحانيت و جريانات وابسته به آن را تا حدودي مستثني کنيم) منشاء واحدي داشت، اما در پشت مخالفت هر يک از آنها با غرب دلايل جداگانه يي وجود داشت. براي چپ ها مبارزه با امريکا و غرب مبارزه يي عليه نظام جهاني سرمايه داري بود. آنها قصد بازگشت به گذشته را نداشتند و بر اين باور بودند که اين مبارزه گامي به پيش و در جهت استقرار نظامي مابعد سرمايه داري (سوسياليسم) است. مجاهدين نيز همين تعبير را با عباراتي مذهبي به کار مي بردند بي آنکه قادر به حل تناقضات آن باشند. اين تناقض مجاهدين را به جايي کشاند که به تسويه خونين درون سازماني انجاميد و ميدان داري ايدئولوژيک روشنفکري مذهبي به دست کساني چون دکتر شريعتي و مهندس بازرگان و امثال آنها افتاد که هم به جناح هايي از روحانيت نزديک تر بودند و هم به رغم حرف هايي که مي زدند، وابستگي بيشتري به سنت داشتند و هراس هواخواهان سنت را برنمي انگيختند. اين جابه جايي به تدريج زمينه را براي تفکرات بنيادگرايانه يي که در جست وجوي اصالت و هويت از دست رفته (بازگشت به گذشته) بود، فراهم کرد.روشنفکران چپ قاعدتاً نمي بايست با چنين گرايشي توافق مي داشتند. حتي از ديدگاه تئوري هاي مارکسيستي، علي الاصول آنها مي توانستند با نمايندگان بورژوازي (شاه و غرب) عليه نيرويي که در نهايت خواستار بازگشت به گذشته بود اتحاد تاکتيکي داشته باشند. اما انقلابيون و روشنفکران چپ ايران، صرف نظر از برخي استثناها، هرگز به چنين گزينه يي نينديشيدند (و شايد نمي توانستند و نمي بايد مي انديشيدند). آنها با توجه به ريشه هاي سنتي خود شايد حتي نسبت به چنين گرايشي بي ميل هم نبودند.

به هر حال آن اتحاد تاريخي و اجماع روشنفکري حول شعارهايي که هر يک از آنها درکي متفاوت و بعضاً متضاد از آن داشتند به وقوع پيوست. تفاوت اين اتحاد با اتحادي که در دوره مشروطه پديد آمد در اين بود که همه نيروهاي شرکت کننده در انقلاب مشروطه درک نسبتاً مشترکي از اهداف و برنامه هاي آن داشتند. (اهداف و برنامه هاي جنبش مشروطه خواهي از چنان وضوحي برخوردار بود که جايي براي تفسيرها و روايت هاي گوناگون باقي نمي گذاشت. روحانيوني چون بهبهاني، طباطبايي و خياباني قطعاً مي دانستند که گسترش دامنه انقلابي که با شعار تجددخواهي ارکان سنت را نشانه گرفته است، نمي تواند به سود نهاد سنتي روحانيت باشد. با اين حال از آنجا که وجدان روشنفکري آنها بر منافع صنفي شان مي چربيد نه تنها در مقابل آن نايستادند بلکه با آن همراهي کردند.) در حالي که اتحاد اخير تنها در مورد سرنگوني حکومت شاه واقعاً وجود داشت.

3- اينکه در اين يادداشت تمايزي بين روشنفکر و فعال سياسي ديده نمي شود به اين دليل است که چنين تمايزي در تجربه روشنفکري ما بسيار کم رنگ است. آيا اين يک امتياز براي جريان روشنفکري ما است؟ درست است که روشنفکري و سياست در کشورهايي چون کشور ما دو روي يک سکه اند و روشنفکران چه بخواهند چه نخواهند با سياست درگير مي شوند، يا برعکس، سياست با آنها درگير مي شود، با اين حال نفس اين ادغام و عدم تمايز لزوماً يک امتياز نيست. يکي از ويژگي هاي روشنفکري به گمان من دوري از مصلحت انديشي و تن در ندادن به افکار مصلحتي است. براي روشنفکر هيچ چيز مهم تر از حقيقت نيست (حتي اگر اين حقيقت در کوتاه مدت هيچ جذابيتي براي ديگران نداشته باشد) در حالي که سياستمدار قاعدتاً بايد اهل مصلحت انديشي بوده و براساس ممکنات، گام به گام به سوي اهداف درازمدت خود گام بردارد.

شايد يکي از اشتباهات جدي روشنفکران ما پس از کودتاي 28 مرداد همين مخدوش کردن مرز ميان اين دو به نفع سياست (تا حد نفي روشنفکري) بود. بسياري از ما هنوز به ياد داريم که در بين فعالان سياسي در دهه هاي پيشين، روشنفکري صنعتي بود براي آدم هاي بيکار و حرافي که براي توجيه بي عملي خود فقط حرف مي زنند. از چنين تفکري قطعاً نمي توان انتظار توليد فکر داشت.

اکنون با پشت سر گذاشتن سه تجربه مهمي که بدا ن ها اشاره کرديم آيا روشنفکران توانسته اند جايگاه واقعي خود را در کشور ما به دست آورند؟... پاسخ من اگرچه قاطعانه مثبت نيست اما بسيار اميدوارانه است. بادا که چنين باشد.
مه 68 چهل سال بعد
مديا کاشيگر

نوشتن درباره رويدادهايي که گاه بيش از چهل سال از آنها گذشته کار ساده يي نيست - به ويژه براي آدم تنبل بي حوصله يي مثل من که ضمناً شاهد هيچ يک از اين رويدادها نبوده و فقط تاريخ شان و تفسيرهاي بازيگران شان را خوانده ، تازه آن هم در فاصله يي به گسترگي يک ربع قرن و فقط از سر کنجکاوي و نه براي انجام هيچ کار تحقيقي. بنابراين اگر نمي بود اينترنت و موتورهاي جست و جويش، چه بسا از خير چهل سالگي مه 68 مي گذشتم، همچنان که 10 سال پيش، از خير نوشتن درباره سي سالگي اش گذشتم. ويژه نامه مجله کوريه انترناسيونال هم کمک ديگري بود که از غيب رسيد و مرا به فضاي آن سال ها برگرداند - به ويژه در مورد ايتاليا و جنبش هيپيسم در ايالت هاي متحد امريکا.

و نکته آخر اينکه همه نقل قول ها، حتي آنها که در «» قرار دارند، فقط نقل به مضمون اند و اگر در «» آمده اند، فقط به ملاحظه هاي ادبي بوده و نه دقت تاريخ نگاري - که تاريخ نگار نيستم و چنين ادعايي هم ندارم.

م.ک

در مه 1968، دست بالا دوازده سال داشتم. پس بايد به جاي خاطره ها يم، خوانده هايم را مرور کنم و وقتي خوانده هايم را مرور مي کنم نخستين واقعيتي که منقلبم مي کند اين است که مه 68، انقلابي بود که چهل سال بعد، از هيچ منظري، قابل تبيين نيست؛ نه موضوعي - اين همه جوان براي کدامين سودا يا آرمان تقريباً در سرتاسر جهان صنعتي آن روز به خيابان ريختند؟ - نه جغرافيايي - در کجا شروع شد و در کجا شکستش قطعي شد؛ اروپا يا امريکا؟ - نه زماني - کي شروع شد و کي شکست همه جانبه همه آرمان هايش را پذيرفت؟ مه 68 کي شروع شد؟ در دوم ژوئن 1967 يا در 11 آوريل 1968، در آلمان؟

بيست سالي مي شود که جنگ تمام شده و رونق اقتصادي به آلمان برگشته. جوانان آلماني - آنان که زاده سال هاي آخر جنگ يا سال هاي پس از جنگ اند - سفر مي کنند و در جاي جاي اروپا، آثار جنايت هايي را مي بينند که نسل پيشين شان مرتکب شده است، سوءظني را مي بينند که وقتي خود را آلماني معرفي مي کنند، در مخاطبان شان برمي انگيزند. اما وقتي به آلمان برمي گردند و از گذشته مي پرسند و توضيح مي خواهند، چنين است انگار هيچ يک از پدران و مادران آلماني در هيچ يک از مصائبي که آلمان نازي بر سر جهان و خودش آورد، هيچ مسووليتي نداشته است. انگار که اگر هم جنگي بوده و در آن بيش از پنجاه ميليون نفر کشته شده اند، هيچ ربطي به آلمان و آلماني ها نداشته. اين جوانان اما فرهيختگان نسل جديد آلمان اند و بنابراين تشنه دانستن حقيقت. ولي تنها پاسخ، سکوت است؛ سکوتي که تا ميانه هاي دهه 60 مي پايد و چون شکسته مي شود، با همان خشونت ددمنشانه يي شکسته مي شود که خشونت آلمان نازي بود؛ خشونتي مورد تاييد و رضاي انبوه توده هاي آلماني آن روزها.

تئودور آدورنو سرانجام از مهاجرت امريکا به آلمان برگشته و حرف هاي جديدي مي زند. حقيقت را مي خواهيد؟ «در جايي که زندگي فقط دروغ - است، جايي براي حقيقت نيست» و دروغ اين را دانشجويان دانشگاه آزاد برلين با خواندن آثار آلماني ديگري مي فهمند که هرگز از مهاجرت امريکا بر نخواهد گشت؛ هربرت مارکوزه؛ دروغ، نظام اقتدارگراي سرمايه داري و رفاه کاذب آن است. مارکوزه حرف هاي ديگري هم مي زند؛ تباهي اين نظام را فقط اقليتي مي بينند و «وظيفه طبيعي» اين اقليت، «مقاومت در برابر آن است.» چند سالي ديرتر و خشم اين جوانان به ويژه امريکا و جنگ امريکا در ويتنام را نشانه خواهد گرفت، اما امريکا هنوز عمدتاً کوکاکولاست و مارلون براندو و جيمز دين و مرلين مونرو و روياي امريکايي. هنوز نه جين فاندايي آمده که اعتراض امريکايي به جنگ را نمايندگي کند و نه حتي باب ديلن يا جون بيزي که اعتراض امريکايي به شيوه زندگي امريکايي را ترانه کند. پس وقتي قرار مي شود شاه ايران به آلمان سفر کند، خشم ها همه متوجه ديکتاتوري مي شود که آلمان، نخستين شريک اقتصادي اوست. دانشجويان تظاهرات مي کنند، پليس تيراندازي مي کند و در دوم ژوئن 1967، برونو اونزورگ، يک دانشجوي 26 ساله که امروز تنديسش زينت بخش ميدان اپراي برلين است، کشته مي شود.

فرداي قتل اونزورگ، واکنش دولت و روزنامه هاي گروه مطبوعاتي اسپرينگر دست کمي از واکنش دولت نازي و مطبوعات نازي ندارد؛ براي رئيس سازمان امنيت آلمان، تظاهرات کار «اوباش سياسي ايراني» است و براي بيلد - مطبعه زرد گروه اسپرينگر - برونو اونزورگ يک «اوباش سياسي» است که «قرباني دعواي اوباش سياسي» شده. بيلد حتي يک قدم جلوتر هم مي رود و کاريکاتور رودي دوچکه، رهبر 27 ساله جنبش دانشجويان سوسياليست آلمان يا SDS را به عنوان رهبر «اوباشان سياسي» منتشر مي کند. خواننده يي براي بيلد مي نويسد؛ «با کشتن فقط يک دانشجو غائله ختم نمي شود، بايد همه شان را به کوره آدمسوزي فرستاد.»

کمتر از يک سال بعد، در 11 آوريل 1968، نوبت رودي دوچکه است که قرباني يک سوءقصد شود و يازده سال بعد، در 1979، از پيامدهاي همين سوءقصد بميرد.

يک روز بعد از سوءقصد، در 12 آوريل، 5 هزار دانشجو به خيابان ها مي ريزند، بومي باؤمان، آندرئاس بادر، گودرون انسلين و الريکه ماينهوف از جمله اين دانشجويان اند؛ در سال هاي بعد، اولي، گروه دوم ژوئن را به ياد برونو اونزورگ راه مي اندازد و مبلغ «جنگ مسلحانه شهري» مي شود و سه ديگر، در سال 1970، فراکسيون ارتش سرخ معروف به گروه بادرماينهوف را بنيان مي گذارند که تا انحلال خودخواسته اش در 1998، نزديک به 30 نفر را ترور مي کند.

اين از مه 68 در آلمان؛ 32 سال راديکاليسم و تروريسم از 1967 تا 1998 - يعني تا 30 سالگي مه 68.

در همين ژوئن 1967، اما در پراگ؟

قرار است کنگره نويسندگان چک که در تالار ماياکوفسکي خانه فرهنگ پراگ برقرار است، هم نويسندگان جوان مجله توار را محکوم کند که نشريه شان «به اندازه کافي مارکسيستي» نيست، هم موج جديد فيلمسازاني را بکويد که موسيقي راک و جاز را دستمايه ترويج «فساد خرده بورژوايي» در فيلم هاشان قرار داده اند و هم کار کارگرداناني را يکسره کند که به بهانه «تئاتر ساتيريک»، «هيچ حرمتي را نگه نمي دارند».

ييري هندريخ، مرد شماره 2 دولت و ايدئولوگ رسمي حزب کمونيست هم در کنگره حضور دارد.

سخنراني افتتاحيه با ميلان کوندراست که هم عضو حزب است و هم قرار است در «ضرورت احياي مقام و کيفيت ادبيات» حرف بزند. حرف هاي کوندرا چندان در جهت ميل ييري هندريخ نيست اما مي شود تحمل شان کرد. سپس نوبت به پاول کوهوت مي رسد که نمايشنامه نويس است؛ بي محابا به سانسور مي تازد و آنگاه نامه يي را از جيب خود درمي آورد و از تريبون مي خواند که آلکساندر سولژنيتسين خطاب به اتحاديه نويسندگان شوروي نوشته و در آنجا خوانده نشده است.

وقتي ييري هندريخ با خشم جلسه را ترک مي کند، دم در شاعري جوان به او مي گويد که بهتر است سرود ملي عوض شود و سرودي را که خود سروده است سر مي دهد.

با اين همه کنگره ادامه دارد و روز بعد نوبت واتسلاو هاول است که با شرح مفصل رنج هايي آغاز مي کند که بهشت سوسياليستي، نصيب نويسندگان و هنرمندان غيرکمونيست مي کند و آنگاه از اين مي گويد که چگونه در شهرها و روستاهاي کشوري که روزگاري يکي از پيش قراولان صنعت اروپا بود، مردم با فقر و نداري دست در گريبان اند و چگونه پراگ که در سرتاسر سده 19 پايتخت فرهنگ و ادبيات و هنر اروپا بود، اينک پايتخت اختناق و سرکوب است. سرکوب هم سه روز بعد شروع مي شود، اما شش ماه بعد، آنتونين نووتني به ناچار از رهبري حزب کمونيست کنار مي رود و جاي خود را به آلکساندر دوبچک مي دهد. بهار پراگ آغاز مي شود، اما هشت ماه بعد، با ورود تانک هاي پيمان ورشو به داخل خاک چکسلواکي، در خون به زمستان مي نشيند و زيرزميني مي شود؛ با ترانه هاي گروه پلاستيک پيپل آو د يونيورس که شايد بشود نامش را به فارسي «مردم انعطاف پذير جهان» ترجمه کرد و آن را ميلان هياوزا، وراتيسلاو برابن و ييري کابس چک و پل ويلسن کانادايي در 1968 بنيان مي گذارند و راک را تا زيرزميني ترين زيرزمين هاي چک مي برند. کارشان آنقدر اعتراضي مي شود و پيگردبرانگيز که از جمله در دفاع از اين گروه نوازنده و آهنگساز است که واتسلاو هاول و ديگر روشنفکران چک، منشور 77 را امضا و منتشر مي کنند.

اين از مه 68 در پراگ؛ 14 ماه آزادي و بازگشت اختناق و دوام يک ادبيات و يک موسيقي زيرزميني تا سقوط ديوار برلين و انقلاب مخملين در 1989، يعني در 21 سالگي مه 68.

در همين سال 1967، اما در 17 نوامبر، در دانشگاه کاتوليک ميلان با در 27 نوامبر در دانشکده علوم انساني تورين؟

از 1962 به بعد ، تعداد دانشجويان در ايتاليا ناگهان دو برابر شده است؛ اگر در 1951، فقط 10درصد جمعيت محصل، امکان ورود به تحصيلات عالي را مي يافت و در 1961، فقط 20 درصد، اينک 40درصد جوانان مقطع سني تحصيلات عالي ايتاليايي دانشجويند. کسي هنوز اسم ايوان ايليچ را نشنيده است که يک دهه بعد با مقاله هايش در زمينه آموزش توبره يي و «حق نشنيدن» دنيا را تکان خواهد داد، اما جمله جوونتو، ارگان مطبوعاتي جوانان کاتوليک در توصيف وضع دانشگاه ها، در آغاز سال 1966، پيشاپيش طنيني ايليچي دارد؛ «دانشجو شده است توبره يي خالي که استاد از بالاي کرسي اش فقط با مفهوم هايي از پيش ساخته و پرداخته پر مي کند». کار نشريه دبيرستاني تسانسارا اما به دادگاه مي کشد که جرات کرده و از عطش دختران به آزادي جنسي نوشته است. پرفروش ترين ترانه هم ديو ا مورته گروه نومادي است که از «خستگي مفرط اجتماع» مي گويد و از آنکه تنها اميد، اينکه «در جهاني که ما مي سازيم، خدا از نو زنده مي شود». ايتاليا، ايتالياي بقاي فقر در روزگار معجزه اقتصادي است، دنياي بقاي نهادهاي بسته عصر سنت در شرايط تاخت چهارنعل به سوي مدرنيته است.

و در اين فضا، دو کتاب؛ اولي به نام نامه به يک معلم مدرسه از کشيشي به نام لورنتسو ميلاني که در واقع نوشته هاي بچه هاي مدرسه روستايي کوهستاني به نام باربياناست - در آن سال ها اين مدرسه ها که مخصوص بي چيزان بود، به نام «مدرسه تعاوني» شناخته مي شد - و نظام آموزشي ايتاليا را به عنوان «نظامي يکسر در خدمت طبقات بالاي اجتماع» افشا مي کند و دومي به نام انسان تک ساحتي از هربرت مارکوزه که از همان اولش از اين مي گويد که «ويژگي جامعه پيشرفته صنعتي، رفاه، کارآمدي، خردورزي و فقدان آزادي در چارچوب دموکراسي است».در همان سال ها اومبرتو اکو نيز در روزنامه لسپرسو، سلسله مقاله هاي خود را درباره شکل هاي جديد تعهد در ميان جواناني آغاز مي کند که قاعدتاً بايد - به تصور کارشناسان - تماشاي تلويزيون و خواندن کميک استريپ، آنان را «در چنان حمامي از ارتباط هاي آشفته غرق مي کرد که ارزش ها را به کناري مي گذاشتند».

جنبش دانشجويي به سرعت از ميلان به تورين و از آنجا به سراسر ايتاليا گسترش مي يابد. آنچه دانشجويان ايتاليايي از دانشگاه مي خواهند «دانشنامه نيست، دانشگاه بودن دانشگاه است» و چون راست حاکم، مدافع سرسخت نهادهاي بسته سنتي است و چپ سنتي از درک ضرورت تحول ناتوان است، جنبش يا هر آن چپ تر و راديکال تر مي شود يا به جنبش اعتراضي مي پيوندند که در بطن کليساي کاتوليک در برابر احکام شوراي تقريب اديان واتيکان - معروف به واتيکان 2 - قد برافراشته است. نتيجه آنکه سازمان هاي جوانان احزاب، چه چپ و چه راست، از جوانان خالي مي شود. اگرچه صداهايي بلند مي شود که موج دانشجويي را بازتابي کوچک از بحران عميق تري مي بينند که کل جامعه ايتاليا با آن درگير است و راه هاي برون رفتي را پيشنهاد مي کنند که دو دهه بعد مستقر خواهند شد، اما حمله پليس به دانشگاه اين صداها را خفه مي کند؛ تنها صدادار ميدان راديکاليسم است و با سوءقصد به رودي دوچکه و قتل مارتين لوترکينگ و آغاز مه 68 در پاريس و حمله تانک هاي شوروي به پراگ و قتل عام دانشجويان در مکزيکو و محکوميت به اعدام آلکساندروس پاناگوليس شاعر در 17 نوامبر 1968 در يونان سرهنگ ها، دور - به گفته پي ير پائولو پازوليني - «دور خشونت است، اگر هم در عمل نشد، در نيت». دور، دور ورود به سال هايي است که تاريخ معاصر ايتاليا آنها را به عنوان «سال هاي سرب» ثبت کرده است؛ قتل آلدو مورو به دست بريگادهاي سرخ که ايتاليا را در تروريسم فرو خواهد برد.

اين از مه 68 در ايتاليا؛ انقلابي اساساً آموزشي و جنسي که از جمله حق طلاق را براي زنان و مردان ايتاليايي به ارمغان آورد ، اما مهم ترين نتيجه اش راديکاليسم سياسي دوطرفه سال هاي سرب شد و نتوانست نهادهاي سياسي ايتاليا را آنچنان که بايد و شايد متحول و مدرن کند. بهترين دليل اين امر، از يک سو، کم دوامي مزمن ائتلاف هاي سياسي و بنابراين دولت هاي ايتالياست و از ديگرسو، جنجالي که همين چند هفته پيش با امکان استرداد مارينا پترلا، يکي از اعضاي بريگادهاي سرخ، از فرانسه به ايتاليا پيش آمده است؛ درست در آستانه 40 سالگي مه 68 و پس از گذشت 30 سال، جامعه سياسي ايتاليا همچنان از اعلام عفو عمومي وحشت دارد.

در سال بعد، در 5 آوريل 1968، در شيکاگو؟ يا يک سال ديرتر، در 29 آوريل 1969، در سان فرانسيسکو؟

يکي از نخستين کارهايي که جان اف کندي بعد از انتخاب به رياست جمهوري مي کند، به نوعي فرو بردن چوب در لانه زنبور است. راه ديگري هم ندارد؛ اگر حزب دموکرات بخواهد قدرتي را که پس از سال ها دوباره به دست آورده حفظ کند، به راي سياه پوستان نيازمند است. مشکل هم مشکل قانون نيست چون سياهان حق راي دارند. مشکل اين است که در اکثر ايالت هاي جنوبي امريکا، نژادپرستي حاکم نمي گذارد هيچ کارت هويتي براي هيچ سياه پوستي صادر شود و بنابراين سياهان وجود رسمي ندارند تا راي دهند. در درگيري هاي ميان دولت فدرال و ايالت هاي جنوبي، خشونت هاي نژادي با حدتي بي سابقه برمي گردند. راديکاليسم در هر دو جبهه است؛ در 1966، در برابر کوکلوکس کلان و انواع سازمان هاي نژادپرست سفيد، هوي پي نيوتن و بابي سيل، حزب پلنگ هاي سياه براي دفاع از خود را بنيان مي گذارند و از حق دفاع از خود سياهان در برابر پليس مي گويند. در اين ميان اما مردي جنبش حقوق مدني سياهان را بنيان گذاشته است که جنبشي کاملاً مسالمت آميز است؛ مارتين لوترکينگ که در 1964 جايزه صلح نوبل را مي برد. در 4 آوريل 1968، مارتين لوتر کينگ به قتل مي رسد. روز بعد، در 5 آوريل، شورش سراسري سياهان در بيش از 60 شهر امريکا، از محله سياه پوست نشين وست سايد شيکاگو آغاز مي شود.

اما، در يک سطح ديگر، نفرت از سرمايه داري و امپرياليسم و نژادپرستي، سه نويسنده به نام هاي جک کروئاک، الن گينزبرگ و ويليم بارو را در سال هاي 50 در نيويورک گرد آورده است تا جنبش بيت جنريشن يا «نسل بيت» يا بيت نيک ها را راه بيندارند که راه را نه در مبارزه قهرآميز که در رواج صلح و عشق مي بينند و ضمناً علاقه وافري هم به مواد توهم زا، به ويژه ال اس دي دارند. اسم دو کتاب معروف کروئاک، يکي بر روي جاده است و دومي The Dharma Bums که شايد بشود آن را «ولگردان آسماني» ترجمه کرد. هيچ يک از قهرمانان داستان هاي هر سه نويسنده، دغدغه موفقيت ندارند و حرف اول و آخرشان هم ساده است؛ «جاده را بگير و برو». اين هم دقيقاً همان حرف سطر به سطر رمان صيد قزل آلا در امريکاي ريچارد براتيگان است که در 1966 در صدر پرفروش ترين هاي امريکاست؛ امريکا حالت را به هم مي زند؟ جاده را که ازت نگرفته اند، جاده را بگير و برو. بيت نيک ها هم که در اين فاصله شده اند هيپي ها و جاده را گرفته اند و از ساحل شرقي امريکا رفته اند به ساحل غربي آن، در ژانويه 1967، در سان فرانسيسکو، به هم رسيده اند.

سر راه، در سپتامبر 1965، جشن عشق و صلح و ال اس دي را يک بار، در ويرجينياسيتي نوادا، در ترکيب با موسيقي تجربه کرده اند؛ آن روز فهميده اند شمارشان از هزارها گذشته. امروز، در پارک گلدن گيت محله هيت اشبري سان فرانسيسکو درمي يابند که بيش از 35 هزار نفرند.دو سال از شورش هاي لس آنجلس و سه سال و نيم از قتل جان اف کندي مي گذرد و هر روز، سربازان امريکايي بيشتري به ويتنام اعزام مي شوند. شکاف ميان نسل جديد و نسل قديم امريکايي به جايي رسيده که براي بحث راجع به آن، کارشناسان اصطلاح «گودال ميان نسل ها» را ساخته اند.قرار بعدي براي 29 آوريل 1969 است.

و تا اين روز برسد، سيل هيپي هاست که از چهارگوشه امريکا به سان فرانسيسکو سرازير مي شود. آنقدر زيادند که محله هيت اشبري عملاً چنان تغيير ماهيت مي دهد که مايکل روسمن - از بنيانگذاران جنبش دانشجويي 1964 دانشگاه برکلي در دفاع از آزادي بيان يا FSM - از اين مي نالد که «هيت اشبري تا وقتي سالم بود که هنوز هيت اشبري نشده بود». راستي هم که محله قديمي با خانه هاي ارزان قيمت کارگري و دانشجويي شده است هيپي آباد - آنقدر که پليس هم از اين مي نالد که حتي مواد مخدري که در بازار محلي عرضه مي شود نيز تغيير ماهيت داده است.

يک روز قبل از 29 آوريل 1969، بيتل ها به امريکا آمده اند و قرار است کنسرت اجرا کنند. اما بيت نيک هاي ميانسال و هيپي هاي جوان را کاري با بيتل ها نيست. اين بار، پارک گلدن گيت پذيراي جشن عشق و صلح و ال اس دي و موسيقي بيش از 100 هزار نفر است. اسم جشن را هم که روزنامه نگاران از قبل تعيين کرده اند؛ سامر آو لاو يا «تابستان عشق».

اين از مه 68 در امريکا؟

يعني جنبش هيپيسم و جنبش برابري نژادي که بعدها، در طول دهه 70، با آنجلا ديويس، مالکوم ايکس و بسياري ديگر به خشونت بي امان گراييد پيش از آنکه دوباره مسير مدني و مسالمت آميزي را بازيابد که مارتين لوترکينگ به آن داده بود و هيپي ها از ابتدا خواستارش بودند؟

واقعيت آن است که اندکي ديرتر، هيپي ها يا در مزرعه هايي کوچک در کوه ها و دشت ها مستقر خواهند شد تا به همزيستي کامل با طبيعت برسند يا جاده هاي افغانستان و تبت را در پيش خواهند گرفت تا به حقيقت برسند و مساله اصلي، مساله جنگ خواهد شد و معترضان اصلي، دوباره دانشجويان تا جايي که سال هاي سال بعد، سرهنگ اليور نورث - که شهرتش را مديون ماجراي «ايران گيت» است و امروزه مفسر سياسي شبکه هاي خبري محافظه کاران است - از اين خواهد گفت که «جنگ ويتنام را نه در ويتنام که در دانشگاه هاي خودمان در امريکا باختيم.»

در خود مه 68، در پاريس؛فرانسه دوگل، گذشته از اينکه فرانسه استعمارزداست، سوداي ايجاد طبقه متوسط جديدي را هم دارد که بايد بتواند به آينده اميدوار باشد و جلو رشد راديکاليسم چپ را بگيرد که حزب کمونيست فرانسه يکي از برجسته ترين نمايندگان آن در اروپاست. از همين رو دهه 60 در فرانسه، فقط دهه گشايش جبهه داخلي جنگ استقلال الجزاير در داخل فرانسه نيست و مهم تر از آن، دهه يي است که هم تامين اجتماعي فرانسه شکلي را مي يابد که - اگرچه ناکارآمدي و نقصان هايش هر روز آشکارتر مي شود - اما هنوز بسياري در جهان غبطه اش را مي خورند و هم به ناگهان تعداد دانشجويان چندين برابر مي شود و امکان تحصيل رايگان تا عالي ترين مرتبه هاي عالي و تکميلي براي همه فرانسويان پديد مي آيد. نتيجه آنکه تحول نهادها بسيار بطئي تر از تحول جمعيت هاي جديدي است که نهادها بايد پاسخگوي نيازهاي تازه شان باشند. مه 68، انقلابي اساساً آزادي گرا و در اعتراض هم به دولت مستقر و هم به چپ کلاسيک است؛ وقتي انقلاب در نانتر شروع مي شود، مهم ترين دشمنانش دانشجويان کمونيست اند که دانشجويان معترض را به عنوان مشتي «ماجراجوي خرده بورژوا» تخطئه مي کنند. نتيجه آنکه خشونت فقط ميان پليس و دانشجو نيست و ميان دانشجو و دانشجو هم هست. طبعاً تروتسکيست ها و مائوئيست ها از جنبه ضدکمونيستي و ضددولتي توامان انقلاب شادمان اند و مي کوشند آن را مصادره به مطلوب کنند. اما در يک ماهي که انقلاب طول مي کشد، هر روز يک واقعيت عيان تر مي شود؛ همه مي دانند به چه چيز اعتراض دارند؛ اقتدار در همه شکل هايش از دولتي گرفته تا اقتصادي، از سياسي گرفته تا اجتماعي، از مدني گرفته تا آموزشي (چه در مدرسه و چه در دانشگاه)، از خانوادگي گرفته تا جنسي. اما هيچ کس نمي تواند با هيچ کس ديگر بر سر آن چيزي به توافق برسد که بايد جانشين اقتدار همه جا حاضر شود. انقلاب خيلي زود رهبرانش را پيدا مي کند و جالب اينکه مهم ترين رهبرش اصلاً فرانسوي نيست و آلماني است؛ دانيل کوهن بنديکت، معروف به «داني سïرخه» که تنها ويژگي که ندارد رهبري است و کلاً بيشتر رهبري سلبي است تا ايجابي. نمي گويد چه بکنيد - به جز در مقام يک اظهار نظر صرفاً شخصي، آن هم وقتي نوبتش مي رسد حرف بزند - اما هر بار لازم است رأساً مداخله مي کند تا کار به فاجعه نکشد، مثل يک بار که ميکروفن را از دست خبرنگاري مي گيرد تا از پشت راديو به پليس اطلاع دهد که همه راه هاي فرار دانشجويان را بسته است و اگر در اسرع وقت، راهي باز نکند، ممکن است تلفات گاز اشک آور و درگيري ها فاجعه بار شود. پليس نيز چند دقيقه بعد، از پشت همان راديو، اعلام مي کند که دستور باز کردن فلان کوچه را براي امکان قرار دانشجويان داده است.

در نتيجه، روزها به بحث هاي بي پايان در مجمع هاي عمومي دبيرستان ها و دانشکده ها و کارخانه ها بر سر اين مي گذرد که چه نمي خواهيم و شب ها هم... شب ها هم مخصوص آزادي هاي شبانه است - بدون هيچ حد و حصري.

و يک ماه بعد، انگار همه از اين همه بحث بي حاصل خسته شده باشند، همه به خانه هاي شان برمي گردند شايد به اين اميد که سال ديگر، يک مه 69 ديگر باشد.

اين هم از مه 68 در فرانسه که انقلاب نبود و عنوان انقلاب گرفت چون به نوعي نماد جنبش اعتراضي شد که از کمتر از دو سال پيش و تا يکي دو سال بعد، اقصي نقاط دنيا را تکان داد و ظاهراً مهم ترين دستاوردش رواج انترناسيوناليسم و راديکاليسم و خشونت سياسي در سال هاي 70 بود - اما فقط ظاهراً. هم به اين دليل که برخلاف آلمان و ايتاليا، راديکاليسمي که در خود فرانسه پديد آورد از حد چند اقدام محدود گروه آکسيون ديرکت فراتر نرفت و هم از آن رو که آنچه تاريخ، پس از گذشت 40 سال، از اين يک ماه اعتصاب عمومي به خاطر سپرده است، نه گفتار و کردار هيچ يک از رهبران انقلاب که گفتارها و کردارهايي است از رهبران دولت فرانسه؛ اول شارل دوگل، رئيس جمهوري فرانسه که وقتي رئيس پليس پيشنهاد مي کند براي ختم غائله، ژان پل سارتر را دستگير کنند، پاسخ مي دهد که «نمي شود در کشور ولتر، ولتر را به زندان انداخت» و دومي، ژرژ پمپيدو، نخست وزير فرانسه که در پاسخ به نامه ريمون آرون که چرا به سرکوب دانشجويان دست نمي زند، مي نويسد که «دانشجو را که نمي شود به صرف اينکه دانشجوست، سرکوب کرد».

دانيل کوهن بنديکت اما از فرانسه اخراج مي شود و تا 1978 اجازه بازگشت به فرانسه را نمي يابد. امروز هم نماينده پارلمان اروپاست، گاهي از طرف سبزهاي آلمان، گاهي هم از طرف سبزهاي فرانسه.

در دوم اکتبر 1968، با کشتار دانشجويان در مکزيکو؟ در 26 مه 1966، با داتسيبائو غديوارکوب فهايي دانشگاه بيداي پکن که سرآغاز انقلاب فرهنگي چين مي شود؟ در تاريخي نامعلوم در شهري نامعلوم تر در ژاپن؟

قدر مسلم آنکه مه 68 در همه آرمان هاي اعلام شده خود شکست خورده است. به قول پيتر کايوت بازيگر سينما که در آن سال ها عضو جنبش هيپي ديگرز بود و در محله هيت اشبري سان فرانسيسکو سکونت داشت؛ «نه توانستيم کار سرمايه داري را بسازيم، نه کار امپرياليسم را، نه کار نژادپرستي را. فقط توانستيم پايان جنگ ويتنام را ببينيم.»اما براي عده يي که مه 68 را مستقيم يا نامستقيم زيسته اند و غم غربت آن سال ها را دارند، مه 68 در درجه نخست انقلابي فرهنگي بود و نه سياسي، و ما امروزه در جهاني زندگي مي کنيم که بيشتر پاسدار محيط زيست و حرمت انسان است. و اگر اولي قطعاً همان شعار هيپي ها بود، دومي هم قطعاً آرزوي همه دانشجوياني بود که در نيمه دوم سده 60، بر اقتدار در انواع شکل هايش شوريدند. بيهوده نيست اگر از اين دانشجويان ديروز، بسياري فعالان امروز جنبش هاي حفظ محيط زيست و جنبش هاي مدافع حقوق بشرند؛ اقتدار حرمت هيچ چيز را نگه نمي دارد، نه انسان را و نه طبيعت را.

دلم مي خواست - و اصلاً اين مقاله را نوشتم تا - بگويم مهم ترين ثمره ملموس مه 68 براي من و دوستان هم نسلم اين بود که توانستيم نه تنها جلو پدر و مادرمان که حتي در مدرسه هم سيگار بکشيم و حالا سيگار کشيدن حتي در فضاي آزاد هم ممنوع شده است، اما نمي دانم چرا دوست دارم نوشته ام را با پاسخي به پايان ببرم که باب ديلن به روزنامه نگاري داد که از ميزان همبستگي اش با دانشجويان معترض مي پرسيد؛ «من قطعاً با دانشجوهام و آنها قطعاً دنيا را فتح خواهند کرد... اما براي اين کار به مبارزه نيازي نيست. کافي است آدم يک جاي راحتي پيدا کند، همان جا بنشيند و صبر کند»... تا گرگ ها همديگر را بدرند - اين را من به عنوان تنها درسي که از مه 68 گرفته ام بر حرف باب ديلن مي افزايم.
سگ ها و گرگ ها ؛ دانشگاهيان و روشنفکران
محمدسعيد حنايي کاشاني / fallosafah@hotmail.com

ميان «روشنفکران» و «قدرت» چه رابطه يي وجود دارد؟ روشنفکران گروهي از افرادند که مي توانند به تفکر انتزاعي بپردازند و انديشه هاي خود را با استفاده از نمادهاي پيچيده بيان کنند يا نمادهاي پيچيده و انتزاعي را بفهمند. بدين ترتيب همه کساني که بيشترين اوقات زندگي خود را به مطالعه اين نمادها يا توليد اين گونه نمادها مي گذرانند «روشنفکر» ناميده مي شوند. اين تعريف عام ترين و معيار ترين تعريفي است که از «روشنفکر» داده شده است.(ادوارد شيلز، جامعه شناس امريکايي). البته اين بدان معنا نيست که در ميان «روشنفکران» هيچ گونه تمايزي وجود ندارد. روشنفکران را دست کم همواره مي توان به دو گروه تقسيم کرد، دو گروهي که در عين استفاده از توانايي هاي فکري و حرفه يي مي توانند بسيار با هم متضاد و مخالف باشند. آنچه اين دو گروه را از يکديگر متمايز مي کند رابطه آنان با «قدرت» است. هيچ جامعه يي نيست که روشنفکر نداشته باشد. روشنفکران نخستين بار به شکل آموزگاران و عالمان دين و دبيراني ظهور کردند که بخشي از وظايف شان خدمت به قدرتمنداني بود که نان خود را از آنان مي گرفتند. توليد و خدمت فکري روشنفکران در ابتدا جز در ميان قدرتمندان نمي توانست خريداري داشته باشد اما همواره ميان «روشنفکران» و «قدرت» تضادي عميق وجود داشت. روشنفکران غالباً فقير بودند و سهمي اندک از ثروت اجتماعي را به خود اختصاص مي دادند. يک راه غلبه بر اين فقر نزديکي به قدرت و خدمت به آن بود. اما اين چيزي نبود که براي همه آنان ممکن و ميسر باشد، مضاف بر اينکه تلون و جا به جايي قدرت و بي عدالتي اش براي کسي شأن و منزلتي پايدار باقي نمي گذاشت. بدين طريق، روشنفکران همواره با «سلطنت» در تضادي عميق بودند. در قرون جديد شمار روشنفکران، به ويژه در اروپاي غربي، رو به افزايش رفت و بدين ترتيب سقوط نظام هاي سلطنتي رقم خورد. اما اين پايان داستان نبود. روشنفکران در مقام افراد ناراضي و ناخشنود از وضع موجود، افرادي که قادرند با قلم و انديشه خود همواره از هر وضع موجودي انتقاد کنند و ارزش ها و آرمان هايي تازه به وجود بياورند باز وجود داشتند. اما اکنون بزرگ ترين رقيب «روشنفکران» نه فقط قدرتمندان بلکه کساني از همتايان خودشان بودند که «دانشگاهيان» ناميده مي شدند.

روشنفکران «روشنفکر ستيز»

«روشنفکران روشنفکر ستيز» گروهي از روشنفکران هستند که خود را ملتزم به همکاري با نهادي خاص کرده اند. آنان پايبندي ها و وظايفي دارند که به آنان اجازه نمي دهد از حدودي پا فراتر بگذارند. آنان صرفاً آموزگاران مدرسه يا کارمندان عالي رتبه دولت يا پژوهشگران موسسات پژوهشي اند. بدين ترتيب، انديشه آنان بيش از آنکه معطوف به آينده و دگرگون کردن جامعه و تحول در ارزش ها و انديشه هاي حاکم بر آن باشد، معطوف به حفظ وضع موجود و دفاع از آن است. آنان کارمندند. اين التزام به آنان صفاتي خاص مي بخشد. «روشنفکران روشنفکر ستيز» محافظه کار و منفعت طلبند. آنان غالباً زندگي هاي خوبي دارند. درآمدي ثابت و نسبتاً بالا دارند و زندگي شان در آرامش سپري مي شود. منزلت اجتماعي به رسميت شناخته شده يي دارند. به «علم» و به «کارفرما»ي خود خدمت مي کنند و نام و آوازه شان محدود به انجمن هايي خاص است. آنان مي نويسند و منتشر مي کنند، اما نه براي «مردم» بلکه براي همتايان و همکاران و شاگردان خود. آنان با قدرت در صلح و صفايند. آنان «روشنفکران» را افرادي «ناراحت»، «ناراضي» و «خشمگين» توصيف مي کنند که بيش ترين انگيزه شان کسب قدرت است، چون نتوانسته اند به منزلتي شايسته در جامعه برسند، منزلتي که گمان مي کنند به ناحق از آنان سلب شده است. از همين رو، «روشنفکران» بيش از همه مدعي «عدالت» اند. «روشنفکران» منزلت به رسميت شناخته شده يي ندارند، در زندگي خصوصي معمولاً با فقر دست به گريبان اند، از همين رو «دردمند» و «بلاکش» اند و با محرومان و تحقيرشدگان و بي پناهان جامعه احساس همبستگي عميقي دارند و خود را سخنگوي آنان مي دانند. آنان نه براي «علم» يا گرفتن «ارتقا» و برخورداري از «مزايا» و کسب موقعيت اجتماعي بلکه براي «آگاهي» و «تغيير» مي نويسند. آنان «تنها و گرسنه»اند.

سگ ها و گرگ ها

رابطه «دانشگاهيان» و «روشنفکران» و نسبت آنان با «قدرت» را مي توان به رابطه «سگ ها» و «گرگ ها» تشبيه کرد؛ تشبيهي که در اروپاي قرن نوزدهم طرفداران بسيار داشت و شاعر مجار شاندور پتوفي و فيلسوف آلماني فريدريش نيچه به يکسان دلبسته و مروج آن بودند. شاعر خراساني مهدي اخوان ثالث، در سال هايي دور، در منظومه يي با همين نام و با اقتباس از پتوفي به اين مضمون در زبان فارسي جاني دوباره بخشيد. اما اکنون بعد از سپري شدن آن سال ها شايد بد نباشد از خود بپرسيم که داوري ما اکنون درباره روشنفکران ستيزه گر انقلابي و روشنفکران درباري (وابسته به قدرت، در هر زمان و مکاني) چيست؟ آيا جلال آل احمد و علي شريعتي و غلامحسين ساعدي و احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث و ديگران در مقايسه با کساني همچون سيدحسين نصر و احسان يارشاطر و پرويز ناتل خانلري و داريوش شايگان و عباس زرياب خويي و مهدي محقق و ديگران افرادي دانشمندتر يا اخلاقي تر بودند؟ داوري ما در خصوص دانش آنان چگونه است؟ داوري ما در خصوص شخصيت و خصايل اخلاقي آنان چگونه است؟ آثار آنان را ما براي چه چيزي مي خوانيم و ارج و احترامي را که براي هريک از آنان قائليم بر چه چيزي مبتني مي کنيم؟ شايد گذشت زمان آشکار کند که نه «روشنفکران» و نه «دانشگاهيان» هيچ يک افرادي نيستند که از هر حيث کامل باشند. اما براي رسيدن به وضعي متعادل در جامعه، بهترين حالتي که مي توان تصور کرد، اين باشد که هيچ يک از اين دو گروه بر ديگري غلبه نکند و ستيز و چالش اين دو گروه با يکديگر همواره ادامه داشته باشد. پيروزي و تسلط هريک از اين دو گروه بر ديگري آفتي براي جامعه است. خوشا به سعادت جامعه يي که هم ژان پل سارتر داشته باشد و هم ريمون آرون، هم ادوارد سعيد داشته باشد و هم برنارد لوئيس.

سگ ها و گرگ ها

1

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساکت و خاکستري رنگ

زمين را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه بي روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده هاي برف ها ، باد

روان بر بال هاي باد، باران

درون کلبه بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

آواز سگ ها؛

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريک و توفان خشمناک است

کشد- مانند گرگان- باد، زوزه

ولي ما نيکبختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره هاي نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه

عزيزم گفتن و جانم شنفتن

وز آن ته مانده هاي سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخواني

چه عمر راحتي دنياي خوبي

چه ارباب عزيز و مهرباني

ولي شلاق، اين ديگر بلايي ست

بلي، اما تحمل کرد بايد

درست است اينکه الحق دردناک است

ولي ارباب آخر رحمش آيد

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخم هايمان را و ما اين

محبت را غنيمت مي شماريم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

زمستان سياه مرگ مرکب

آواز گرگ ها؛

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريک و توفان خشمگين است

کشد- مانند سگ ها- باد، زوزه

زمين و آسمان با ما به کين است

شب و کولاک رعب انگيز و وحشي

شب و صحراي وحشتناک و سرما

بلاي نيستي، سرماي پïرسوز

حکومت مي کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه گرم کنامي

شکاف کوهساري سرپناهي

نه حتي جنگلي کوچک، که بتوان

در آن آسود بي تشويش گاهي

دو دشمن در کمين ماست، دائم

دو دشمن مي دهد ما را شکنجه

برون؛ سرما، درون؛ اين آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو... اينک... سومين دشمن... که ناگاه

برون جست از کمين و حمله ور گشت

سلاح آتشين... بي رحم... بي رحم

نه پاي رفتن و ني جاي برگشت

بنوش اي برف، گلگون شو، برافروز

که اين خون، خون ما بي خانمان هاست

که اين خون، خون گرگان گرسنه ست

که اين خون، خون فرزندان صحراست

درين سرما، گرسنه، زخم خورده،

دويم آسيمه سر بر برف چون باد

وليکن عزت آزادگي را

نگهبانيم، آزاديم، آزاد
روشنفکري آل احمدي
يونس تراکمه

اينکه هرگاه بحث روشنفکري در ايران مطرح مي شود اول از همه به ياد جلال آل احمد مي افتيم، آيا فقط به خاطر دو جلد کتاب «در خدمت و خيانت روشنفکران» اوست؟

اهميت آل احمد بودن نه به اعتبار آثارش، از جمله همين کتاب، که به اعتبار حضورش در يک مقطع از تاريخ معاصر ايران است؛ وگرنه از کل آثار مکتوب آل احمد بحث در مورد مختصات نثر او همچنان مطرح است و به عنوان دستاوردي در زبان فارسي مطرح مي ماند و نيز يکي دو داستان کوتاه اوست که ماندگار است و به عنوان بخشي از سابقه درخشان داستان کوتاه فارسي محسوب مي شود.

اگر روشنفکري با تعهد معني و مفهوم پيدا مي کند، و تعهد صرفاً تعهد سياسي و تعهد در مقابل جامعه معني شده است، آيا اين همه حاصل اتفاقات سياسي و فلسفي دهه 60 فرانسه و کاريزماي سارتر در اين دهه و برداشت نه چندان درست ما در اينجا از مفهوم تعهد در فلسفه اگزيستانسياليستي نيست؟

«ادبيات چيست؟» سارتر در سال 1947 و «درجه صفر نوشتار» رولان بارت در سال 1953 منتشر شد.

اين موضوع قابل مطالعه و تعمق است که اگر ژان پل سارتر در دهه هاي 40 و 50 و 60 ميلادي براي روشنفکران به طور عام و نويسندگان به طور خاص آنچنان «تعهد» و «التزامي» قائل است، در همان سال ها نويسندگاني چون کلود روآ، رولان بارت، ژرژ باتاي، موريس بلانشو، آلن رب گري يه و... ساز خود را در اين مقوله ها کوک مي کنند و چالش ميان آنها در طول اين دهه ها و دهه هاي قبل و بعد است که موجب مي شود هر تلاش خلاقه و متفکرانه به «جريان» تبديل شود و هيچ نظر و اثري با «قطعيت» آثار و آراي ديگر را مقهور خود نکند.

اما در اينجا و در دهه 40 شمسي آل احمد با حضورش و آثارش، و نيز طيفي از نويسندگان و نظريه پردازاني که ادبيات را وسيله يي براي مبارزات سياسي مي دانستند، موجب مي شوند که «قاطعانه» يک نظر و آثار برآمده از آن نظر آنچنان مسلط شود که بعد از متجاوز از چهار دهه همچنان تعريف روشنفکر، و حتي روشنفکر ادبي، اين گونه با سياست و تعهد اجتماعي عجين شود. اينکه بر حضور آل احمد بيشتر از آثارش تاکيد مي کنم به اين دليل است که اگر آثار منتشر شده در همان دهه چهل را بررسي کنيم به اين نتيجه مي رسيم که اين تنوع ديدگاه ها بايد به «عدم قطعيتي» منجر مي شد که نشد. به شهادت آثار چاپ شده در همين دهه، طبيعي است که اين تنوع تجربه هاي خلاقه و نظرات ارائه شده موجب ايجاد جرياني در اين زمينه شود، اتفاقي که نيفتاد. به فهرست داستان هاي چاپ شده در دهه هاي چهل و پنجاه نگاه کنيد؛ و حتي به نقدهايي که در همان سال ها به داستان و داستان نويسي نوشته شده است. چرا آن تجربيات گوناگون در آثار خلاقه و چندصدايي در حيطه نظري مقهور يک نگاه و يک باور شد؟ اينجاست که بايد بر حضور آل احمد تاکيد کرد. اين درست که آل احمد با تارتار اعصابش و ذره ذره وجودش نگران جامعه و اتفاقات آن، و حضور روشنفکر- هنرمند در اين جامعه است؛ ولي آيا مي توان حالا و از پس اين همه سال وقتي به آن سال ها مي نگريم آن تک صدايي مقهورکننده را با اين دلايل توجيه کنيم؟ در همان سال هاست که وقتي شماره يي از «جنگ اصفهان» منتشر شد، به اين دليل که دست اندرکاران آن با نگاهي متفاوت با آن نگاه حاکم به ادبيات مي نگريستند، مجله «فردوسي» نوشت که اصحاب کهف فارغ از مسائل سياسي و مشکلات اجتماعي از خواب بيدار شدند و شماره يي ديگر از «جïنگ اصفهان» را منتشر کردند، ابوالحسن نجفي که مترجم و معرف سارتر و آثارش در ايران است و با ترجمه کتاب «ادبيات چيست» سارتر معرف آن گونه نگاه اگزيستانسياليستي به ادبيات در سال 1347 است، در دفتر هفتم «جنگ اصفهان» ضمن ارائه گزارشي از مجمع «ادبيات چه مي تواند بکند؟» که در سال 1964 به همت روزنامه «کلارته» در پاريس تشکيل شد مي نويسد؛ (با اشاره به اين سخن سارتر که «...در برابر کودکي که از گرسنگي مي ميرد، رمان تهوع وزني ندارد...» گفت وگو با روزنامه لوموند در سال 1964)

...چه آسان مي توان خوانندگان را با کلمات دهن پرکن مجذوب و ماخوذ کرد (آن هم از طرف کسي مانند سارتر که در سراسر زندگي اش با فريب و تحميق مبارزه کرده است، فيلسوفي که در آثارش هيچ گاه جانب منطق و تعقل و استدلال را فرو نگذاشته است)؛ کتاب تهوع در يک طرف و مرگ کودک گرسنه در طرف ديگر، و بديهي است که شنونده بي ترديد و درنگ جانب کودک را مي گيرد؛ ادبيات و هنر در يک طرف و دو ميليارد گرسنه در طرف ديگر، و مسلم است که مخاطب بي تامل و تعمق جانب دو ميليارد گرسنه را مي گيرد. و چه آسان مي توان اين سخن را، بي نياز به استدلال، پذيرفت، خاصه در محيط کنوني ادبي ايران، که نويسندگانش به جاي کوشش و پژوهش در جستن راه هاي تازه خوش تر دارند که از راه هاي کوبيده و آزموده بروند. و چه راهي کوبيده تر و آزموده تر از راه سياست؟ مبارزه طبقاتي، مظالم اجتماعي، استعمار سياه، فشار جوامع صنعتي بر جوامع عقب افتاده؛ مضاميني حاضر و آماده منتظر نويسندگان در مضيقه مطلب.

...آري، اين است تصوري که ما از مسووليت نويسنده در اين زمان داريم. و معلوم است که چرا با همه نيرو سنگ «ادبيات در خدمت جامعه» را بر سينه مي زنيم و احياناً اگر کسي جرات کند و به زبان آورد که کار ادبيات جدي تر از اينهاست و «شعار» از «شعر» جداست و هنر مانند علم، مانند ادراک، مانند هر گونه فعاليت ذهن که با واقعيت در کشاکش است احتياج به پژوهش و کوشش و کشف صورت ها و قالب هاي تازه دارد، باز هم کار ما ساده است؛ به آساني و بي اقامه دليل مي توانيم او را متهم به «هنر براي هنر» يا پيروي از «پوچ پرستي» و «نيست گرايي» غربي کنيم و نظر قاطبه خوانندگان را با خود همراه سازيم. مگر نه آنکه خواننده هم از کار تازه، يعني کار دشوار، مي رمد و بهتر مي پسندد که همان خوانده ها و دانسته ها را بار ديگر و بارهاي ديگر براي او تکرار کنند؟ در کنار آن برداشت از روشنفکري ادبي، صداها و تجربيات متفاوتي از اين دست هم بود، که کم هم نبود، اما انگار جريانات سياسي- اجتماعي در پيش رو، که نمود و نماد روشنفکرانه اش شب هاي شعر گوته بود، مهر تثبيت و حقانيت زد بر اين نگاه سياسي- مبارزاتي به ادبيات و روشنفکري ادبي. نگاه و باوري که آل احمد و سايريني که بيشتر از ميدان سياست و مبارزات سياسي به حيطه ادبيات وارد شده بودند، و ادبيات را وسيله يي براي مبارزات سياسي خود مي دانستند و کلمه و کلام جايگزين تفنگ بود براي آنها، در عمل بر آن پاي مي فشردند.

اين تعريف سياسي از روشنفکري به طور عام و ادبيات به طور خاص هنوز هم، هر چند کم رنگ تر از سابق، وجود دارد؛ که البته اين کم رنگي معلول اراده حاکمي است که در پي کم رنگ کردن و بي اثر کردن وجود کل ادبيات و خلاقيت هاي ادبي است. هنوز هم اگر با اين نگاه سياسي ادبيات تعريف شود «...شاعر از شعر خود و نويسنده از داستان خود احساس شرم و ننگ مي کند، خود را سربار جامعه مي شمارد، وجدانش معذب مي شود و براي جبران سرشکستگي خود چاره يي نمي بيند جز اينکه به سياست دست آويزد و عملاً آلت دست سياست بافان شود.» (ابوالحسن نجفي، همان)

اگر روشنفکر متعهد است، که هست، متعهد در مقابل کاري است که انجام مي دهد؛ در اين صورت نبايد به ابراهيم گلستان و صادق چوبک و ديگراني از اين دست همچون جلال آل احمد روشنفکر اطلاق کرد؟ و حضور و کارهاي اين هنرمندان را به عنوان روشنفکران موثر در زمانه خود بررسي کرد؟
نهادينه کردن ضدروشنفکري
اندرو استين-ترجمه؛ افسانه نجم آبادي

اندرو استين استاديار تغيير و توسعه اجتماعي و استاد جامعه شناسي دانشگاه ويسکانسين گرين وي است. او علاوه بر تدريس علوم اجتماعي، وظيفه نظارت بر مطالعات قانون و دادگستري را نيز بر عهده دارد. حوزه هاي مورد علاقه وي حوزه هاي جنايي، دادگستري، جامعه شناسي محيطي، اقتصاد سياسي، کشمکش هاي طبقاتي، جنسيتي و نژادي است. تعداد قابل توجهي مقاله، تاليف و نوشته هاي انتقادي در کتاب ها و روزنامه هاي مختلف منتشر کرده تعدادي از کنفرانس هاي حرفه يي را نيز رهبري يا مقالاتي در آنها قرائت کرده است. در مطلبي که مي خوانيد او از ماهيت روشنفکري ستيزي در نظام دانشگاهي امريکا پرده برمي دارد و نشان مي دهد که چگونه در تدريس علوم اجتماعي و انساني در امريکا ايدئولوژي محافظه کاري مانع از بحث و تضارب آراي لازم شده فضاي دانشگاهي را به محاق انديشه مي کشاند.

عضويت هيات علمي آزادي را براي ايجاد، گسترش و تعميق پژوهشگري در اين کلاس در جهت پيشرفت دانشجويان در آموزش (همان طور که در سياست دانشگاه ايچ.آر شماره شصت و چهار، آزادي بحث و تحقيق بر مبناي سياست مجلس سنا يعني سياست «انديشه براي خود» ذکر شده) از طريق مواد درسي و تعليم و تربيتي مناسب در نظر مي گيرد. آموزه ها ممکن است به درستي مباحث بحث برانگيزي را شامل شود، به شرطي که اعضاي هيات علمي از ذهني عادلانه و دادگرانه برخوردار باشند، و بدون هيچ گونه سرکوب يا عدم صراحتي، تضارب آراي ساير پژوهشگران را عادلانه پيش رو نهند. هيات علمي همچنين بردارنده منع اجبار و تلقين فکري در کلاس درس را در نظر دارد. آزادي بحث و تحقيق شامل کلاس پژوهشگري مي شود، اما حقوقي براي اظهار نظر در مورد عناوين و عقايد خارج از موضوع علمي مقتضي، يا خارج از اهداف مربوط به برنامه تحصيلي يا عقايد نامربوط به درس را که فراتر از حيطه مسووليت استاد پژوهشگر است براي دانشجو ايجاد نمي کند.

«انديشيدن براي خود» ايده نيکي است، اما بدون ارزش هاي آزاديخواهانه، خردگرايي علمي، انديشه نقادانه و منطقي، ديد باز و مدارا در برابر آراي افراد مختلف و غيره... انديشه براي خود مانع آموختن چگونه انديشيدن براي خود است. بنابراين به گمان من منظور اين است که مواد درسي و تحصيلي مناسب، آن چيزي است که ليبرال ها و مارکسيست ها در آموزه هاي خود به آن مي پردازند، نه مواردي که محافظه کاران آموزش مي دهند.

برخورداري از ذهنيتي عادلانه و دادگرانه را هنگامي که با موضوعات مناقشــه آميز سر و کــــار داريد در نظر بگيريد. کلمه «عادل» معاني بسياري دارد، اما به نظر من در اين بافت معنايي به مفهوم «سازگار بودن با قوانين غعلمف، منطق يا غخردگرايي انسان مدارف، اخلاقيات است» اين يک معناي استاندارد لغتنامه يي است که من با آن موافقم. تعبير من از واژه «دادگرانه» در اينجا (اظهار قضاوتي محتاطانه است) اين هم يک معني استاندارد ديگر که من با آن موافقم.

بر مبناي اين خط مشي، مدرسان مي بايست عادلانه بي هيچ سرکوب يا تلويحي عقايد متنوع ديگر پژوهشگران را ارائه دهند. چطور متنوع؟ اگر در حال بحث روي مساله منظومه شمسي خورشيد مرکز هستيم، آيا بايد به استدلالات زمين مرکزگراها رجوع کنيم؟آنچه که آموزش مي دهيم در حيطه نوشته هاي علمي مستدل درباره موضوع است.

اين امر درباره علوم اجتماعي نيز صادق است. از آنجا که نظريات حزب محافظه کار درباره جنايت، رفاه، تغيير اقليم و غيره به اندازه زمين مرکزگراها ساختگي و من درآوردي است هيچ نيازي نيست که چنين عقايدي در آموزش عالي مورد بررسي قرار گيرد. پرداختن به آنها جز به عنوان مثال هايي از منطق يا پژوهش ايدئولوژيکي ضعيف، تنها وقت تلف کردن است. آموزش صحيح در يک دانشگاه نيازمند استاداني است که مباحثي را در نظر بگيرند که در علوم اجتماعي از طريق يک پژوهشگري آزادانديشانه تا نقادانه ترتيب يافته است. اما گمان نمي کنم منظور اين خط مشي هم اين باشد. به نظر من کساني که اين خط مشي را ارائه داده اند به علوم اجتماعي با معيارهايي متفاوت از علوم طبيعي وفادار مي مانند در حالي که هيچ گاه نمي توانند در کلاس نجوم زمين مرکزگرا ها را تحمل کنند. آنها تاکيد خواهند کرد که در توصيف فقر بايد به مباحث ايدئولوژيک محافظه کاران پرداخت. آنها خواستار عکس آن چيزي هستند که مي گويند به دنبالش هستند. آنها مي گويند خواستار کلاس هايي هستند که از قيود ايدئولوژيک رهاست، و در حقيقت خواهان ايجاد جايگاهي براي ايدئولوژي در کلاس ها ي درس اند. آنها مي خواهند مشروعيت علوم اجتماعي را از بين ببرند، تا تنها به يک نظريه قابل بحث تقليل يابد، و دانشمندان علوم اجتماعي را وادار به قبول عقايد غيرعلمي مي کنند.

به واسطه درخواستي مبني بر مداراي مدرسان با ديدگاه هاي محافظه کاران، از طرف سياستمداران و مديران، آنها ايدئولوژي را به کلاس تحميل مي کنند. اين سياست مکانيسمي است که به دانشجويان اين اجازه را مي دهد تا در مورد اينکه استادي منتقد ديدگاه هاي محافظه کار است شکايت کنند و بنابراين مديريت دانشگاه مي تواند استاد را وادار به احترام به ديدگاه هايي کند که در يک کلاس دانشگاهي جايگاهي ندارند.

«اشاره تلويحي» براي استفاده نويسندگان اين خط مشي واژه غريبي است. اگر با کم ارزش جلوه دادن مباحثي چون مباحث جي. فيليپ راشتن من باعث مي شوم که دانشجويان او را يک نژادپرست قلمداد کنند - کمااينکه وي چنين هم بود- آيا پرده پوشي مي کنم يا بازتابي دوپهلو از آن شخصيت ارائه مي دهم، يا باعث شهرت جي فيليپ راشتن مي شوم؟

ما مي دانيم که اين خط مشي ها براي چيست؛ مرعوب کردن استادي که حقيقت را مي گويد در حالي که ذهنش عليه اسلوب مديريتي است و اين باعث مخدوش شدن اعتبار و محدود کردن آزادي بحث و تحقيق مي شود. استادان دانشگاه خود را سانسور مي کنند تا موجب خشم دانشجويان محافظه کار خود نشوند، کساني شکايت خواهند کرد که ديدگاه هاي ايدئولوژيک و نگرش هاي استبدادگونه استادشان مهمل و دورانداختني است و اين خط مشي را به تحرک وامي دارد.

به هر حال در يک کلاس درس که مدرس به شفاف سازي و روشنگري مي پردازد، ايده هاي نياکاني و عقب مانده محافظه کاران ناگزير بايد ارائه شوند. اگر دانشجويان محافظه کار را آشفته نمي کنيد، پس آنچه آموزش مي دهيد حقيقت نيست. بدون دور انداختن ايده هاي نامعقول انسان ها فرهيخته نمي شوند. به همين دليل است که مي گويم، آنچه در دانشگاه ارائه مي دهيم علم است، نه ايدئولوژي.

اين خط مشي به بيراهه نمي رود و مولفانش دقيقاً مي دانند که در قوانين در پي چه چيزي هستند. منحرف نمي شود ولي نادرست مي شود. خط مشي پن استيت نه تنها روشنفکري ستيزي، بلکه يک کاپيتولاسيون تاثرانگيز بر حقوق سياسي در امريکاست.
کارخانه فراموشي سازي مقابل کافه آزادي
جواد مجابي

نه به صورت حکمي مطلق بلکه در عالم نسبي گرايي و قلمرو فرهنگ خودمان، باور دارم که هر اديب و هنرمندي لزوماً روشنفکر هست يا بايد باشد، اما روشنفکران جامعه منحصر به ادبا و هنرمندان نيستند. اينکه مي گويم نويسنده و نقاش و سينماگر طبعاً روشنفکر هم هست اشاره به تعريفي از روشنفکر دارم که «روشنفکري نقد خردورزانه دائمي وضعيت بشري است.» اگرچه صفت «خردورزانه» در عالم هنر و ادبيات جاي خود را به «خلاقيت پرتامل عاطفي» مي دهد. در مقاله يي من به سه نوع روشنفکري اشاره کرده ام؛

1- «روشنفکر فلسفي» که پايه هاي تفکر يک عصر را مي سازد که ما نداشته ايم و نداريم، مثلاً از نوع مارکس و نيچه.

2- «روشنفکر سياسي» که اراده معطوف به قدرت دارد و در پي کسب اقتدار مادي است. اين گروه شامل انواع نظريه پردازان سياسي و فعالان سياسي مي شود که با انتقاد از وضعيت موجود و مبارزه سياسي مي کوشند تا در موضع قدرت مستقر شده و برنامه هاي خود را عملي سازند. اين روشنفکران در نهادهاي سياسي و سنديکاها و احزاب رشد مي کنند و طالب تغيير اصلاح طلبانه يا انقلابي در ساختار قدرت اند.

3- روشنفکر فرهنگي که کارش خلاقيت هنري و ادبي و هدفش انتقال تخيلات و تاملات خود به ديگران است از طريق رسانه فرهنگي مثل شعر و قصه و سينما. اينان خواستار نزديک شدن به قدرت يا در دست گرفتن قدرت نيستند چرا که خود قدرتي معنوي هستند که ناشي از خلق آثار و محبوبيت يا مقبوليت خاص و عام آنهاست، خواه در زمان خودشان يا در يک روند تاريخي، اين اقتدار معنوي حاصل شده باشد.

با اين تعريف، اگرچه يک نويسنده و شاعر براي نفوذ در ذهن مخاطبان مي بايد داراي تفکر سياسي و گاه درگير عمل سياسي باشد، اما لزوماً کار او و هدفش با يک روشنفکر فعال سياسي متفاوت است. در جوامع توسعه نيافته که جواز فعاليت سياسي فقط منحصر به موافقان و پيروان حکومت است و ناقدان حکومت و اتحاديه و حزب شان سرکوب شده يا زيرزميني اند؛ وظيفه زمين مانده روشنفکران سياسي محبوس و معدوم و تبعيدي ناگزير برعهده روشنفکران فرهنگي گذاشته مي شود که بنا بر استغناي طبيعت هنري، نه اراده يي براي کسب قدرت سياسي دارند و نه از فوت و فن ديپلماسي که در آن اخلاق جايي ندارد آگاه هستند. کيانوري بودن جنمي مي خواهد که نيما از آن بهره يي ندارد و نمي خواهد داشته باشد، اما در غيبت اجباري روشنفکران سياسي، جامعه از شاعران و نويسندگان توقع دارد که نيازها و آرزوهاي محبوس آنها را بازتاب دهند و اين توقع زائد بر ظرفيت، هنرمند را از کار اصلي خودش هم بازمي دارد و حاصل همين است که مي بينيد. من در اين يادداشت مي کوشم وضعيت اديب و هنرمند را از منظر فرهنگ ملي، بيشتر در اين «سال سي» تصوير کنم.

سياست فرهنگي برابر خلاقيت

سياست فرهنگي اين چند دهه که بر ادبيات اعمال شده، اکنون حاصل خود را نشان مي دهد در نگراني هاي منتقدان ادبي و هنري، بيانيه هاي داوران جشنواره ها و اظهارات مسوولان فرهنگي. حرکتي که از دهه 50 براي سمت و سو دادن به ادبيات نسبتاً رسمي و دولتي آغاز شد، نتايج ناگواري به بار آورد که در فضاي حاضر به صورت پريشان ذهني غالب توليدکنندگان و بي علاقگي و سردرگمي مخاطبان ادبيات ظاهر مي شود. از فحواي بيانيه هاي داوران ادبي اين سال ها برمي آيد که زبان ورزي و تخيل و ابداع تصاوير و ارتباط گيري با مسائل مردم و جامعه در حد بسيار پاييني برقرار شده است. ارتباط ادبيات معاصر با مسائل امروز جامعه در اين 20 سال گسسته تر شده همچنين با پيشينه ادبي ايران.

اهل بخيه و صاحب نظران مي گويند و مي نويسند که اين روزها ما رمان عالي نداريم، داستان کوتاه خوب کم داريم، شعر ما دچار بحران و کژفهمي شده، ادبيات ايران و غرب هنوز هم توسط توليدکنندگان جديد، خوب دريافت نشده، به آساني نمي توان از يک فضاي فعال فرهنگي صحبت کرد. من اضافه مي کنم آنچه اين روزها در دست داريم مقداري بديهيات و آه و ناله فردي است که کف کافه ادبيات به جا مانده. اينکه مي گويم «کف کافه ادبيات» اشتباه لپي نيست، بلکه دقيقاً ادبيات را به صورت کافه يي تصور مي کنم در برابر وضع متضادش؛ اداره ادبيات. دولت ها در هر جا کمابيش خواهان تاسيس اداره ادبيات اند با کارمندان ادبي و هنري سربه زير حرف شنو زير نظارت عاليه روسا. نظم مشخص و آدم هاي همسان و مطيع و مطابق سليقه مديران جامعه. ولي کافه ادبيات جايي است که آدم هاي حاضر در آن زندگي آزادانه يي دارند به ميل خود، با گفت وشنود دلخواه و گذران ايام فراغت به رفاه و آزادي و حرمت. آيا کار هنر و ادبيات چيزي جز عشق و آزادي است؟ جز راحتي خود و ديگران است و حس آزادگي و اغتنام وقت خوش در فرصتي کوتاه از هستي؟

در اين قرن بسياري رژيم ها و آدم ها سعي کرده اند که اداره ادبيات درست کنند، هرچه حتي هنر را با برنامه تطبيق دهند. اين اداره ها شروع نشده با شکست روبه رو بوده اند.

برمي گردم به اول بحث؛ سياست فرهنگي غلط مبتني بر سختگيري و همسان سازي و حذف فرهنگي و ندانم کاري ها، در هيچ جايي، هنر پيشرو و ادبيات عالي نتيجه نداده. کانون پرورش افکار و نظارت عاليه، فرهنگ درخشان نمي سازد بلکه روح را عقيم مي کند. بلافاصله بگويم که حرفم بدين معنا نيست که نسل جوان کوشش نمي کند، عاشقانه کار نمي کند و فعاليت اين چند دهه بي فايده بوده، بلکه مي دانيم اين نسل براي کار فرهنگي اش از جان مايه گذاشته. دارم به موانع رشد فرهنگ اشاره مي کنم و از سوختن فرصت هاي عالي و استعدادهاي نيمه کاره و ظرفيت هاي تحقق نيافته سخن مي گويم. به فضاي نامطمئن و فعاليت هاي ناقص اشاره دارم که نسل جوان با اين همه سد و بند نتوانسته به ادبيات عالي اش دست يابد. همه در اين فضاي مشوش سهمي داريم يکي بيشتر يکي کمتر.

نکته ديگر که مي خواهم بگويم اين است که ادبيات، موضوعي يک مکاني و يک زماني نيست، نه محدود به اينجاست و نه منحصر به اين زمان، هنر و ادبيات همه زماني و همه مکاني است و تنها در خط زمان تاريخي پديد نمي آيد. ادبيات از ماده خيال جهان ساخته مي شود و براي معنا يافتن در زمان. براي همين است که ما از سعدي و هومر و دانته همان قدر لذت مي بريم که از يک رمان و دفتر شعر عالي از معاصران خودمان. ادبيات جهان همزمان در ذهن ما احضار مي شود و تابع قانون رشد و تکامل تدريجي نيست که چون من در دهه 80 مي نويسم کارم از هدايت دهه 20 بهتر است يا نيما نسبت به من قديمي است.

چيزي در ادبيات عالي هست که زمان ناپذير است. اگرچه ادبيات از زمان خاص تاثير مي پذيرد و بخشي از آن هم اشاره به زمان خاص دارد بيشتر در همان برهه تاريخي اعتبار دارد.

براي همين است که من زياد به اين تقسيم بندي هاي معمول توجه ندارم، به بسته بندي ادبيات دهه 40 و 50 در يک کاغذ کادوي خوشگل رويايي، يا دسته بندي کوشندگان راستين دهه 60 و 70 به مثابه کشف جديدي از دنيا. اين نوع رده بندي بيشتر دغدغه ذهني منتقدان متوسط الحال است تا کساني که نابه خود جزيي از ادبيات و هنر عصر خودند و نمي توانند نباشند. اينان ادبيات را نوعي معرفت به هستي خويش به حساب مي آورند. البته اين تقسيم بندي ها تسهيل مي کند بعضي حرف ها و مراتب را، ناقد تاريخي بعضي اتفاقات را که بر اثر شرايط خاص پررنگ تر شده و در منحني مختصات يک دوره اوج و فرودي خاص به خود گرفته براي مخاطبان توضيح مي دهد و علت يابي مي کند. ادبيات در طول تاريخ و عرض جغرافياي جهان دائم نو مي شود، تغيير مي دهد ارزش هايش را. اما اين «ارزش هاي قديم دل»، با دنياي درون انسان پيوند دارد و زياد تابع شرايط بيروني نيست. تابع زمان و مکان قراردادي ما نيست بلکه هنر امري بشري است و متعلق به درون او. براي همين ما در يک روز پرمطالعه از خواندن شعرهاي پاز و نظامي و سنگور به يک اندازه لذت مي بريم. شعر جغرافيا و تقويم را از کار مي اندازد، داستان از سر زمان ساختگي مي پرد.

نسل نو و نسل پيشين

تصور مي کنم يک گسستگي تاريخي پيش آمده که جوان امروز، ديروزش را به هر دليل نمي شناسد براي همين دوباره دارد اختراع شده ها را به خيال خود ابداع مي کند. اين گسستگي قابل پيوند زدن است و از نوع انقطاع فرهنگي ترک ها از سابقه ادبيات و هنرشان نيست که با تغيير الفبا خواستند جز خود و جز پدران شان و ديروزشان باشند و جهاني بشوند که البته حالا گرفتاري هاي خودشان را دارند و در کنار آن دستاوردهاي مثبت نسل جديدشان را.

بعضي نظريه پردازان سياسي- فرهنگي با تمهيدات و هدف هاي خاصي سعي دارند رابطه ادبيات جديد 30 ساله را با آنچه قبل از آن جريان بريده بريده يي داشته اما تا امروز آمده، قطع کنند حتي با ادبيات مشروطيت به بعد. تمهيدات مشاوران نامرئي، مي خواهد بگويد که انقلاب شده و تاريخ از ما شروع شده و پيش از ما چيزي نبوده و اگر بوده مهم نيست. همان کاري که شايد در دوره پيش هم دولت مي خواست بکند هم روشنفکران عجول.

وقتي صحبت از ادبيات و هنر 30 سال اخير مي شود اولين تصويري که در ذهن بسياري از ما و حتي خارجي هاي علاقه مند به ادبيات معاصر ايران مي آيد حجم اندک شمار برکشيدگان دولتي يا مستقل هاي 30 ، 40 ساله است که به برکت عدم ممنوعيت و حمايت هاي خاص، همياري دوستان شان در کلاس ها و رسانه هاي مشابه نامشان هر جا بر زبان هاست.

در حالي که توليدکنندگان ادبي ما فقط آنها نيستند که تبليغ و هياهو دارند، آنها بخشي از ادبيات اين سال ها هستند اما کساني ديگر هم هستند که به هر علت از انتشار کارهاشان بازمانده اند. ادبيات يک کشور و يک دوره ديگر جديد و قديم ندارد، در يک دوره همه دارند کار مي کنند. شايد بشود گفت ادبيات پيشرو و ادبيات عقب مانده داريم. نويسنده کم سواد و نويسنده درست و حسابي. اما تمايز برحسب سن و عقيده و سبيل و ريش هم از آن حرف هاست. آتشي در اين سال ها همان قدر ادبيات را جدي گرفته که حافظ موسوي.

نوک پيکان نوانديشي گاهي در «آزاده خانم» و «خطاب به پروانه ها»ست يا در «جن نامه» و «پايان جغد» و «ژاليزيانا» و البته جوان ترها هم با «سمفوني مردگان» و «نيمه غايب» و «جمهور» و آثار خوب ديگر کنار آنها قرار دارند.

نسل قديم در اين سال هاي اجباراً فرصت بازنگري فرهنگي پيدا کرد و کارهاي گذشته و تاريخش را مرور کرد. براي نسل جوان اين کار ميسر نشد يا آن را نمي خواست، اما کوشيد اين غني سازي را از طرق ادبيات غربي- بيشتر از طريق ترجمه آثار جهاني- کسب کند. خود را نو و متجدد کند از طريق شناختن و فهم نظريه هاي نوين ادبي و زبانشناسي و فلسفه که توسط کلاس ها و سمينارها و کتاب ها در اختيارش گذاشته مي شد. عين دستپختي که پيش از انقلاب براي چپگراها تجويز مي شد با ترجمه گزينشي فرهنگ جهان آن هم مطابق مقتضيات، سنجيده و جهت دار. اين سال ها در حد مطلوبي کتاب هاي خوب ترجمه و تکثير شد. دارد يک زمينه مشترک، يک زبان مشترک براي نسل جوان و فهم کارهاي يکديگر پيدا مي شود.

چه سنتي، چه مدرني؟

گاهي تعريف ها سرراست و مشخص نيست. ما از طريق نقيض و برهان خلف به تعريف مي رسيم. مثالي از نقاشي مدرن ايران مي آورم. استادان 70 ، 80 ساله نقاشي مدرن امروز ايران برايم تعريف مي کردند که وقتي دانشجوي هنرهاي زيبا بوده اند در اوايل دهه 20 به توصيه استادان فرانسوي شان تشويق مي شدند که کار مدرن بکنند، اينها هم مي خواستند نقاشي مدرن داشته باشند. اما استادان نمي توانستند به آنها بگويند نقاشي مدرن چيست و چه ساخت و فرم هايي دارد، فقط مي گفتند اينها که شما مي کشيد هنوز مدرن نيست چيز ديگري بايد ساخت. اما چه چيز را، نه شاگردان مي دانستند و نه استادان مي توانستند راهنمايي کنند. بالاخره آنها سعي مي کنند که خلاف جهت آنچه مرسوم بوده حرکت کنند. نقاشي واقع گرا و طبيعت پرداز کمال الملکي را که معمول بوده رها کنند، بروند تحقيق کنند که چه چيزي اصالت دارد در اين زندگي و توي اين فرهنگ.

يک عده مي روند و از پوشاک و تزئينات عشاير الهام مي گيرند، يک عده با استيليزه کردن خط و مينياتور سعي در نوآوري متکي به سنت دارند اما وقتي رسيد که دعواي سنت و نوآوري بالا گرفت. تضادهاي بين اين دو نگرش خود را آشکار کرد. بدون اينکه تعريف دقيقي از سنت و نوآوري در دست باشد گروهي اين و گروهي آن را پسنديدند و در برابر هم جنگ زرگري راه انداختند. در شعر هم جنگ کهنه و نو همين طور پيش آمد و وقت همه ما را در دهه 40 گرفت. حالا که به شکلي تاريخي نگاه مي کنيم تعارض خاصي بين سنت و نوگرايي نمي بينيم. تو بايد سنت را بشناسي اما در آن نماني و درجا نزني و با استفاده از آن معرفت عمومي از اين فضا عبور کني و برسي به فراسوي سنت رايج و تجربيات تا حالايت.

زير گنبد شيخ لطف الله مي ايستم به مشاهده و تحسين آن همه زيبايي به عنوان يک معمار.

خب حالا من معمار مي خواهم از اين سنت زيبا و حيرت انگيز در کارم استفاده کنم، از اين سنت در معماري جديد و امروزي بهره بگيرم. آيا بايد وسط برج هاي شمال تهران در عمارتي که بنا است بسازم اين گنبد و نورگيرها و کاشي ها را دوباره عيناً تکرار کنم؟ اينکه عملي نيست. آنچه زيبا بود در مسجد شيخ، آيا حجم بنا، زيبايي گنبد، نقش و ريتم کاشي ها بود؟ آيا فضاسازي موحدانه و ايجاد حالتي شورانگيز يا آرام بخش در زوايا و اضلاع متناسب عمارت در بازي سايه روشن ها و پيچ و خم هاي رنگ و موزونيت بود؟ شايد همه اينها باشد و هيچ کدام از اينها تنها عامل نباشد. اين فرهنگ و دانش و خلاقيت من معمار است که از اين عوامل و عناصر زيبايي شناسي تجربه شده چه چيزهايي را براي ساختماني که دارم مي سازم به عنوان گوهر سنت بگيرم که شهروند امروزي خود را نه در يک پرستشگاه قديمي بلکه در خانه يي امروزي بيابد، شهروند امروزي آن صفا و راحتي و زندگي ايراني را که در بطن عمارت قديمي بود در اين جايگاه جديد نيز حس کند، چيزي نامرئي برگرفته از عناصر مرئي.

پست مدرنيسمي که در معماري امروز ايران به کار گرفته مي شود با آرک ها و طاق نماها و پيش طاق ها و نماهاي رمي و يوناني و تخت جمشيدي تقليد شکلي و تکرار بدوي ساخته هاي آشنا است نه کاربرد گوهر معماري قديم و تداوم روح ضروري و پوياي سنت در دل زندگي جديد که کار مشکلي است و نياز به شعور تاريخي و فهم حساس امروزي معمار دارد. ادبيات اين سه دهه در رويکردش به ادبيات کهن عين معمارهاي دستپاچه اين دوره مان عمل کرده با تقليد شکل ها و فرم هاي زباني يا نظيره سازي هاي بياني. عده يي زبان آرکائيک (از بيهقي تا عارفانه ها) را خواسته اند در قصه و شعر زنده کنند، عده يي شکل هاي روايي منظومه ها يا افسانه هاي هزار و يک شب را خواسته اند جا بيندازند. گروه بسياري از الگوهاي خلق الساعه غربي استفاده کرده اند، از هر چه جديدتر و نوتر و مد روز بهره گرفته اند. انواع تجربه هايي که نوعي ذوق زدگي را نشان مي دهد چون کاربران پيش از اين نمي دانسته اند که اين معارف متغير بوده و حالا بايد به جاي تکرارش از آن به نحوي خلاق عبور کرد.

من به موارد و مثال ها اشاره نمي کنم که در اين بحث فشرده چه بسا موجب سوء تفاهم خواهد شد اما اين را مي توانم بگويم که نويسندگان و شاعران ما با بازنگري ادبيات گذشته مان کم کم اين اعتماد به نفس را يافته اند که بر فرهنگ خود نيز مي توان تکيه کرد. اين را حالا مي دانند که ما بي نياز از دانسته هاي جهاني نيستيم اما فرهنگ ما نيز بخشي از آن ميراث جهاني است که ما مجازيم از آن به هر شيوه که مي خواهيم در کارگاه ذهن مان به کار گيريم.

موانع رشد ادبيات معاصر

مقاله يي نوشته بودم درباره شعر و داستان هاي امروزمان با اين شروع که شعر و داستان واقعي يادداشت هاي فيلسوفي است که آلزايمر(نسيان) گرفته، خلاف بسياري از شعر و داستان هاي امروزي که يادداشت هاي يک آدم عادي است که آلزايمر گرفته، يعني تامل و تخيل و آگاهي و آزادي ذهن. نوذهني در آن نيست و عاديات ستوه آور در آن هست.

حالا نمي خواهم اينجا به مشخصات اين نسيان بپردازم که کل ذهن فيلسوف را از کار نينداخته بلکه بعضي رابطه ها را قطع کرده و تصاوير را به صورت جهنده و ظاهراً بي ارتباط اما به معنا مجموع ارائه مي کند. از مکانيسم ادبيات به مثابه يادآوري آنچه بوده به شکلي ديگر يا از ماجراي غفلت و سکر و جنون که تعبيري عرفاني است از انسان «ظلوم جهول» نمي خواهم حرف بزنم. من از يک فراموشي تحميلي از يک نسيان زيانبار مي خواهم بگويم. سانسور در تمامي ابعادش، با تمامي شکل هاي آشکار و پنهانش، ذهن نسل هاي خلاق ما را به نسيان کشانده است. از بس در طول تاريخ به ما گفته اند اين کار را نکن، اين راه را مرو، اين حرف را مزن، به اين عرصه داخل نشو، آنچه به سود ما است روا است و باقي هر چه باشد ناروا است.

من فقط به سانسور حکومتي اشاره نمي کنم که در محور عمليات «کارخانه فراموشي سازي» قرار دارد بلکه از سانسور رسوم و آداب رايج يک عصر که رفتار مخالف خود را برنمي تابد، سانسور روشنفکران يک عصر عليه مخالفان چه اشاعره باشند عليه معتزله، چه ملي گرا و چپ عليه مذهبي، چه مذهبي عليه سکولار و ليبرال، در يک سطح کلي تراز سانسور سياسي، اقتصادي فرهنگي حاکمان عليه گروه محکومان و متقابلاً فشار افکار عمومي روي تکروان و مستقل ها، حرف مي زنم و سانسور موقعي وجود ندارد که فرد بتواند چيزي خلاف باور جمع و زمانه بگويد و گاليله وار هم بگويد اما هيچ قدرتي از حکومت تا مردم نتوانند او را وادار به پس گرفتن حرفش بکنند. برودسکي موقعي که محاکمه فرهنگي مي شد در شوروي ظاهراً تنها بود اما پروسترويکا نشان داد او نماينده خشم پنهان مانده گروه هاي بسياري بوده است.

در متن سانسورهاي تاريخي و موانع تازه ساخته، ادبيات و هنر پيشرو و پويا به وجود مي آيد، ادبيات هست اما نيمه جان است، توان ارتباطي ندارد. مردم بدان اعتماد و رغبت ندارند. همين بي رغبتي که خود را در هيئت تيراژهاي فقيرانه نشان مي دهد.

ادبيات معاصر نتوانسته براي کتاب در ايران بازار درست کند. مقصودم نوشته هاي ايراني است نه ترجمه که اگر بازار ناقص و نيمه کاره يي هست از صدقه سر کلاسيک هاي فارسي و آثار ترجمه شده است وگرنه ادبيات معاصر نمي تواند بر اين بازار نصفه و نيمه تاثير مثبت يا منفي به جاي بگذارد. چرا اين طور شده است؟ بازار کتاب يعني حضور فعال و آزاد توليدکنندگان که همان نويسندگان و شاعران و محققان باشند، از آن طرف تقاضاکنندگان بايد طالب باشند که نيستند و مخاطبان اندک شمارند. منتقد و مفسر هم در اين ميانه کم داريم که يا به هنرمند کمک کند يا به مخاطب يا دست کم بتواند براي پديد آمدن بازار درست براي کالاي فرهنگي مفيد باشد. ببينيد سينماي ايران بازار دارد يعني سينمايي ها به رغم تمامي مشکلات فيلم توليد مي کنند، مردم هم از آن استقبال مي کنند، مجلات و منتقدان و بازار داخلي و خارجي اش را هم دارد و اعتبار و تاثيرش هم تا حدي ديدني است. موسيقي هم به رغم تمامي تحريم ها بازاري دارد و طالبان پر و پاقرصي که اگر اين نيرو آزاد شود مثل همه جاي دنيا بزرگ ترين حجم مخاطبان، ميليون ها جوان شنونده کنسرت ها خواهند بود. اما نقاشي و کتاب بازاري سنتي و فرسوده و اتفاقي دارد. سازوکارش نه مدرن است و نه اين بازار درآمدي عايد قلمزن مي کند که او بتواند به طور حرفه يي فارغ از غم نان به کارش بپردازد. آزادي بيان و انديشه، دموکراسي، امنيت فردي و اجتماعي، رفاه و فراغت عناصر مهم برپايي بازار کالاي فرهنگي است، در غير اين صورت کالا نيمه کاره و بي جاذبه توليد و مصرف مي شود. برگردم از اين حاشيه به متن ادبيات معاصر، شکل و محتوايش. يک اشاره تلويحي بکنم به زبان ادبيات شفاهي. به زبان محاوره چه در شکل سنتي ضرب المثل ها و متل ها و افسانه ها، چه در همين کاربرد روزانه. ببينيد مردم چه جور سرراست و صريح و خلاصه و عصبي حرف شان را مي زنند، قياس کنيد آن را با زبان کشدار و تو در تو و کنايي و بي بنيه کتاب ها. علتش اين است که در کتابت ما از صراحت منع شده ايم. برهنه حرف نگفتن براي ما کمال گويايي بوده است و ميراث ادبيات عرفاني، دوپهلو گفتن و چندپهلو نوشتن و عدم احاطه مان به موضوع است يا وسيله يي براي گريز به هنگام گرفتاري. خانم عليزاده به دلايلي جغرافياي رمانش را مي برد به عشق آباد، آن يکي ديگر عشق آباد را محلي کنايي مي کند، کسي وضعيت خودمان را که حي و حاضر شاهدش هستيم پرتاب مي کند به عصر ديگر، ديگري رمانش را مثل من در فضايي تخيلي تبعيد مي کند در زمان نيست در جهان و لامکان.

خواننده که نادان نيست، خيلي هم بيشتر از من مي داند و حس مي کند که کسي دارد به او قليج مي زند، روراست نيست، طبيعي است که مي خواهد جوري زندگي و مسائلش را توي اين سندهاي مکتوب پيدا کند اما اين سندها از ترس مميزان توي هفت لاي اداهاي زباني و شگردهاي بياني خود را پوشانده اند. خواننده هم مي گويد ولش، همان بهتر که رمان صريح فوئنتس و کامو را بخوانم يا همين دم دستي ها را، که دست کم ساده تراند. «بامداد خمار»، «چراغ هايي که خاموش مي شوند» و اين ادبيات آشپزخانه يي را که عين سريال هاي تلويزيوني است مي خوانم، حداقل سرم گرم مي شود و از ندانستن آن متن ها تحقير نمي شوم. بحث بعداً رفت به طرف طرح کلي ميراث ادبي و ادبيات جهاني. که ما چقدر و چگونه در ادبيات معاصر از اين ميراث استفاده کرده ايم يا مي توانيم بهره بگيريم؟

اين ميراث ادبي چيست؟

ما بايد تعريفي از ميراث ادبي بدهيم که آيا مقصود از ميراث ادبي، شاهنامه و بيهقي و گلستان است يعني تمامي نظم و نثرمان به اضافه ادبيات شفاهي و فرهنگ مردم ايران يا مقصودمان از ميراث ادبي کل ادبيات جهان است که ما بدان آگاهي داريم و مي تواند پشتوانه ذهن ما باشد؟ من تعريفم کل ميراث ادبي جهان است و در عصر ارتباطات گسترده. مارکز همان قدر روي ذهن من تاثير دارد که مولوي. ميراث ملي من توي شکم ميراث جهاني روي حافظه امروزمان تاثيرگذار است. البته در چشم انداز ملي تنها متن مکتوب مورد نظر من نيست بلکه فرهنگ شفاهي هر روز براي من اهميت بيشتري مي يابد، زبان کاربردي مردم، مثل ها و متل ها و افسانه ها و اساطير و خرافه ها، مراسم و آداب و عادات، حتي دستکارهاي مردمي چون سفالينه ها و فلزکاري ها، باغ سازي و معماري ميدان هايمان و هرچه در اينجا يگانه و کشف شدني است و به حيات ملي تعلق دارد. شنيدن يک قطعه موسيقي محلي تازه مي تواند يک داستان کوتاه يا يک شعر تازه را در ذهن آفرينشگر عاشق فرم دهد.

جهان فرهنگي اکنون ميدان گسترده يي است و ما توي اين ميدان هستيم به داد و ستد. کالاي فرنگي که ما عرضه مي کنيم با معيارهاي رايج جغرافياي ملي سنجيده نمي شود بلکه با عيارهاي سختگيرانه نقد جهاني محک مي خورد و اين کار ما را دشوارتر مي کند. از اين منظر است که ادبيات تبديل به حرفه يي جدي مي شود و موفقيت در اين ميدان امري محال مي شود. در اين عرصه من نمي توانم از سينماي مدرن، نقاشي امروز، معماري جهان، سياست و جامعه شناسي و فلسفه رايج چيزي ندانم اما بخواهم براي اين مجموعه حرف بزنم. به کالوينو نگاه کنيد، به فوئنتس، به پاز، به سارتر، عصاره هوش عصر خودند نه خروس بي محل محفل چندنفري هپروتيان که دل شان به تمجيد چند خودي، بيخودي خوش است. آن کوه يخي که يک دهمش روي آب است و به صورت نوشته ديده مي شود اعتبارش به آن نه دهمي است که فرد در تمام عمر از تمامي تاريخ و ميراث بشري برگزيده و به کار زده.

ما چوب بي سوادي خود را در عرصه فرهنگ ملي و فرهنگ جهاني مي خوريم، فرهنگ ملي بي واسطه قابل درک است اما فهمش زحمت مي خواهد، دنيا را نمي توان از قول ديگران زندگي کرد، بايد خودت را به تعب بيندازي در سير و سلوک مدام و پايان ناپذير. تصور مي کنم با انقلاب و جنگي که در اين کشور از سر گذرانده ايم ما ملتي شده ايم هفتجوش و مقاوم و داراي ظرفيت بالاي تجربه ها و داريم با اعتماد به نفسي قابل قبول، به آستانه خودآگاهي مي رسيم، حالا ديگر نسبت به گذشته و آينده کور و ماليخوليايي نيستيم، تصويري مبهم داريم که ما که هستيم و جهان چگونه است. حالا نوبت روشنفکران و نويسندگان است که اين تصوير مبهم را براي همه شفاف و واضح کنند. روشنفکران نبايد از ترس سانسور به خودسانسوري دچار شوند، بنويسيم و توصيف کنيم شرايط خود را و وضع زمانه را اگرچه مجال نشر نيابد، مگر حديقه سنايي در زمان خودش در دسترس همه بود؟ چهار، پنج نسخه بود اما حالا آن آفتاب هوش که از قرن ششم مي تابد مرا و ديگران بسيار را روشن و گرم مي کند. مهم توليد فکر است، عرضه اش دير نمي شود. تمام کساني که به ادبيات جدي پرداخته اند چون دهخدا و هدايت در وهله اول براي مردم حالا و اگر ميسر نشد براي مردم تاريخي نوشته اند، طوري بنويس که پنجاه سال وقفه آن را کهنه نکند. باور دارم که توپ مرواري هدايت و رساله دلگشاي عبيد همين امروز نوشته شده. ادبيات زبان ورزي هست اما زبان بازي نيست، حتي بازي زباني هم استعداد عالي مي خواهد، تو چطور وقتي ريشه هاي يک زبان توي روحت تلاطم ندارد مي تواني به اين زبان فکر کني؟

يکي از مشکلات اساسي نويسندگان اين دو دهه زبان فقير کتاب هايشان است که يا محدود به خوانده هاي عادي و نثر روزنامه يي است يا گر بخواهد به ادبيات گذشته تنه بزند طعنه مي زند. زبان فقير است در شعر و نثر و بي اطلاعي از فرهنگ غني زبان فارسي بيداد مي کند. بد است که بگوييم آن نويسنده محبوب نوشته اش پر از غلط املايي است، عين خيالش نيست. چون لغت را در متن نخوانده در محاوره شنيده که دروغ و غيره را «دورغ» و «غيرو» مي نويسند. ادبيات فقط قريحه نيست، يادگرفتني است از طريق خواندن متن هاي مهم و درست فارسي. در آخر بگويم نويسنده جوان مي تواند به من بگويد آقا، نسل شما در دوران فراغت و رفاه نسبي فرصت داشت آن همه کتاب بخواند اما در عصر شتاب زده بمب زده نکبت زده ما مجاري براي زندگي نبود تا چه رسد به مطالعه و تامل، بله، در متن اين اغتشاش و شتاب و بي اميدي و روشن نبودن وضعش براي شغل و کار و حيات آينده تا حدي هم درست مي گويد. اما ما هم بري از مصائب نبوده ايم.

امکان رشد هنرمند در جوامع بسته

فضاي فرهنگي پويا و بالنده است که به اهل نظر مجال رشد مداوم مي دهد، اصلاً جامعه ديناميک همه چيز را به جلو مي راند حتي هنرمند را که خلاقيتش زياد هم به شرايط بيروني وابسته نيست اما نمايش و انتشار آثار و واکنش هاي بعدي اش حتماً به فضاي پذيرا بستگي دارد. اگر پيکاسو از اسپانيا به پاريس نمي آمد کوبيسم متولد نمي شد. اگر پيکاسو در زمان طالبان در افغانستان نقاشي هايش را عرضه مي کرد حتماً گردنش را مي زدند. مگر مي شود پروست و جويس در عربستان پديد بيايند؟ فضاي فرهنگي براي عرضه کالاي فرهنگي و نوع آن خيلي اهميت دارد. من اعتقاد دارم فرهنگ ايران داراي ظرفيتي بسيار بالا براي نوآوري هاي شگرف است، در حد ادبيات جهاني هم ظرفيت دارد هم مي شود آن ظرفيت ذهني را به افکار عمومي ارائه داد. البته رواداري و آزادي انديشه و بيان و امنيت خاطر لازم بعد از آن يک مساله است براي هنرمند، از آن طرف رفاه و فراغت مخاطبان که خواندن و ديدن آثار جزء زندگي روزمره اش باشد مساله يي متمم است. در پايان مي توانم حرفم را خلاصه کنم که انتقاد اجتماعي در متن ادبيات داستاني به معناي دشمني با رژيم ها نيست، نقد خردورزانه وضعيت انساني از وظايف اصلي ادبيات روشنفکري است. حالا ما چه بايد بکنيم به عنوان يک ملت که در هر موقعيتي سه قدم که برمي داريم به در و ديوار دولت و منافع و مصالحش برخورد مي کنيم؟ نوميدانه باور دارم که بهترين سياست فرهنگي نداشتن سياست فرهنگي خاص است، بدين معنا که دولت ها حق ندارند براي فکر کردن ملت سمت و سو تعيين کنند، چون فرض اين است که هر دولتي برخاسته از تمايلات مردم و طبعاً نماينده و مامور آنها است نه آقابالاسر و ارباب شان. همان طور که روشنفکران و احزاب و اصناف و مديران جامعه، بايد در خدمت مردم باشند نه مردم در خدمت ايشان. دولت ها وظيفه دارند فرصت مساوي و شرايط مناسب براي رشد تمامي استعدادها فراهم کنند. در اين موقعيت هنرمندان به مثابه فرزندان يک ملت راه خود را براي رابطه گيري با مردم خواهند گشود. طبعاً هر کس به حقوق ديگران تجاوز کند بايد در برابر قوانين و افکار عمومي که مهم ترين قانون است پاسخگو باشد. اين آزادي عمل چيزي است که براي نسل بعدي آرزو مي کنم، شايد در آن ايام نويسندگان آگاه تر و ادبيات داستاني بهتري داشته باشيم.
روشنفکر ايراني و قدرت
محمدرضا تاجيک

ادوارد سعيد، روشنفکر را کسي مي داند که به او استعدادي براي بازنمايي، متجسم کردن، مفصل بندي يک پيام، يک نظر، يک رويکرد، فلسفه و عقيده براي مردم ارزاني شده است. از اين منظر، روشنفکر مي تواند موجودي نادر تعريف شود که صرفاً حامي معيارهاي ابدي حقيقت و عدالت «آن جهان » است و يا قلمرو پادشاهي خود را قلمرو اين جهاني نمي داند. روشنفکر نمي داند، بنابراين هر تعريفي از روشنفکر در پرتو شناسه هايي نظير فرار از تعهد، آن جهاني بودن، در برج خود ماندن، خلوت گزيني شديد، وقف شدن در مسائل بغرنج و پيچيده، در قلمرو موضوعات رمزي و اسرارآميز ماندن، کاملاً قابل ترديد است، زيرا در پايان، آنچه اهميت دارد اين است که روشنفکر يک چهره متجلي است، کسي که آشکارا نوعي ديدگاه را نمايندگي مي کند، کسي که با وجود انواع موانع، خالق تجسمات ماهرانه براي اجتماع خود است. چنانچه بخواهيم از اطناب کلام بپرهيزيم، به طور کلي مي توانيم مهم ترين ويژگي هايي که براي روشنفکران در تعريف ها و برداشت هاي گوناگون عنوان شده را در اين موارد خلاصه کنيم؛ «خلق انديشه هاي نو، فراتر رفتن از سنت ها و چارچوب هاي رايج انديشه، علاقه به مصلحت عمومي، انجام کار فکري مستمر به عنوان حرفه اصلي (در مقابل کار بدني)، نقد وضع موجود سياسي- اجتماعي، عدم وابستگي به علائق طبقاتي خاص، پرداختن به مشرب ها و ايدئولوژي هاي سياسي، عرضه «شيوه هاي زندگي جديد»، تعقل و تفکر در امور جامعه و سياست و فرهنگ، آگاهي از منازعات و کشمکش ها در جامعه بر سر قدرت سياسي، خلق و انتقال فرهنگ، خلق نظريه هاي اجتماعي، ارتباط با بعد ذهني حيات اجتماعي در مقابل بعد عيني و توليدي آن، عرضه سمبليک منافع اجتماعي طبقات حاکم يا غير حاکم، پشت کردن به سنت هاي عاميانه، هدايت جامعه به سوي خواست ها و علائق و آرمان هاي راستين در مقابل علائق روزمره و گذرا، نارضايي از هر وضع موجودي، شناخت مشکلات و تعارضات اصلي جامعه و ارائه راه حل و پيش بيني مسائل آينده، بازانديشي و نوانديشي، علاقه به مسائل انتزاعي و کلي، دردشناسي اجتماعي در مقابل دانشمندي به مفهوم سنتي آن و بدبيني و بي اعتمادي نسبت به صاحبان قدرت.»

اين ويژگي ها و شناسه هاي متنوع و متکثر، آشکارا به ما مي گويند که مفهوم روشنفکر نيز، همچون هر مفهوم ديگري، يک برساخته گفتماني است. به بيان ديگر، مصداق ها و مدلول هاي اين مفهوم، توسط گفتمان ها بدان ارزاني و بخشوده مي شوند. از اين رو، مي توان از منظرهاي گوناگون گفتماني تعريفي خاص و متفاوت از اين مفهوم ارائه کرد. از اين منظر زبان شناختي مي توان گفت، روشنفکري، دالي بدون مدلول نيست، بلکه دالي است که معنايش از رهگذر مفصل بندي هاي صورت گرفته از آن بيان مي شود. هيچ مفصل بندي يي در خلأ به وجود نمي آيد. هر مفصل بندي در حوزه يي رخ مي دهد که قبل از آن، در آن حوزه مفصل بندي نسبتاً ثابت (يعني معاني جاافتاده) وجود داشته باشد. به بيان ديگر، دال روشنفکري، همواره در شبکه هاي مفصل بندي شده يافت مي شود.

از اين رو، و براي نمونه، روشنفکر را مي توان از منظر دو گفتمان مدرن و پسامدرن مورد تامل قرار داد. روشنفکر مدرن، به منزله «فاعل شناسا»ي خودمختار است که دليل وجودي «خود» و «انديشه خويش» را در هستي خودش جست وجو مي کند و نه در اصولي متعالي و وراي اجتماع. کلمه فاعل «Subject» در اينجا ديگر به معناي لاتيني «Subjectum» يعني مطيع و بنده به کار نمي رود، بلکه به عکس به معناي آزادي از قيد و بند اصول خارج از انديشه است. فاعل فلسفي کسي است که خود را به عنوان موضوع شناخت مطرح مي کند. بالمآل، روشنفکر مدرن، پديده يي کاملاً «اين جهاني» است. روشنفکراني که کوشيده اند تا به آميزه يي از بينش هاي دنيوي و ديني دست يابند، و تنها به استفاده از واژگان مدرن روشنفکرانه اکتفا کرده اند، نمي بايست جزء روشنفکران مدرن به شمار آورد، زيرا هدف اصلي چنين انديشمنداني تحکيم و تثبيت احکام الهي و بينش مذهبي و ايمان به خدا است و نه ترويج ارزش هاي مدرنيته که معطوف به اراده و آزادي و خرد بشري است.

روشنفکر مدرن «اين جهاني»، ايدئولوگي بس مدعي و حقيقت مدار نيز هست. او بر اين تصور است که بت هاي پندارهاي قدسي را شکسته، لکن در همان دم گرفتار بت هاي «پنداري» خودساخته يي است که در هاله هاي تقدس و تبرک محصور آمده اند؛ برگرداگرد منطق ايدئولوژيک خود ديواره يي شيشه يي کشيده که هر صداي ديگر، آن را به ارتعاش درمي آورد. در آيينه انديشه و گفتارش جز «خود» و «خودي» نتوان ديدن و جز انعکاس صداي خود نتوان شنيدن. بنابراين در بستر فراروايت روشنفکري، ايدئولوژي نقشي بس ژرف و تعيين کننده در فرآيند هويت سازي و توليد نمادين جنبش هاي روشنفکري ايفا مي کند.

اما در عبور از اين نگاه پسامدرنيست ها به ما مي گويند که ما در زمانه يي مي زييم که تغييراتي ژرف در فضاي روشنفکري پديد آمده است. همان گونه که فوکو تصريح مي کند؛ اکنون از زماني که روشنفکر به ايفاي اين نقش فرا خوانده شده، سال هاي بسيار مي گذرد و شکل تازه يي از نسبت ميان نظريه و عمل برقرار شده است. روشنفکران به کار کردن عادت کرده اند اما نه به عنوان وجهي از جنبه کلي و جهانشمول و نمونه و نماينده عادل و بر حق همه، بلکه در بخش هايي خاص همخوان با شرايط ويژه زندگي و کارشان (مسکن، بيمارستان، تيمارستان، آزمايشگاه، دانشگاه، روابط خانوادگي و جنسي). اين بي شک به آنها آگاهي يي بارها بي واسطه تر و مشخص تر از مبارزات مي دهد و آنها اينجا با مسائلي روبه رو مي شوند که خاص و غيرکلي هستند... اين چيزي است که من روشنفکر خاص مي نامم، در مقابل روشنفکر کلي. توده ها براي کشف حقيقت ديگر احتياجي به روشنفکر ندارند. آنها همه چيز را به کمال مي دانند، بدون وهم، از او بسيار بهتر مي دانند و به خوبي قادر به بيان حقايقند. ولي نظامي از قدرت وجود دارد که سد راه اين سخن و اين دانش مي شود. به تعبير فوکو نقش روشنفکر ديگر اين نيست که خود را «کمي جلوتر و در کنار» توده ها قرار دهد تا بتواند حقيقت سرکوب شده را براي ديگران بيان کند، برخلاف، نقش او مبارزه عليه آن شکل هايي از قدرت است که او را در حوزه «دانش»، «خودآگاهي» و «سخن» مفعول و عامل خود مي کنند. با درونمايه يي مشابه، دلوز نيز معتقد است؛ «روشنفکر تئوري پرداز ديگر براي ما يک سوژه، يک خودآگاهي بازنمايانگر يا نماينده محسوب نمي شود. کساني که عمل مي کنند و مبارزه مي کنند ديگر به وسيله حزب يا اتحاديه يي که به خود حق مي دهد تا جايگزين وجدان آن شود، بازنموده نمي شوند. کيست که حرف مي زند و عمل مي کند؟ يک چندگانگي، حتي خود کسي که حرف مي زند و عمل مي کند نيز يک چندگانگي است. هر کدام از ما يک «خرده گروه» است. ديگر بازنمايي در کار نيست، فقط کنش است که وجود دارد. کنش تئوريک و کنش عملي که به مثابه بازگوني عمل مي کنند و به شبکه هاي گوناگون شکل مي دهند.»

روشنفکر، قدرت و سياست

به نظر فوکو توليد گفتمان در هر جامعه وظيفه يي بر عهده دارد که عبارت است از پيشگيري از قدرت و خطر گفتمان هاي ديگر، پيشگيري از ظهور تعين ناپذير آن گفتمان هاي ديگر، از سر گذراندن ماديت سنگين و وحشتناک آن، از طريق کنترل، انتخاب سازماندهي و توزيع مجدد سخن. توليد گفتمان روشنفکري نيز از اين قاعده مستثنا نيست. از اين منظر، گفتمان روشنفکري، نوعي پاد گفتمان است که مقابله و مواجهه با قدرت و خطر و ماديت سنگين گفتمان هاي ديگر، از جمله گفتمان مسلط و مستقر، را هدف خود قرار داده است. اما آنچه فوکو درباره آن ساکت است اين واقعيت غيرقابل ترديد است که چنين حکمي در مورد هر گفتمان توليدشده نويني نيز جاري است. به ديگر سخن، هر گفتماني دو چهره دارد؛ بر قدرت و در قدرت. يک گفتمان در همان حال که در مقابل قدرت ساير گفتمان ها مقاومت مي ورزد، نسبت به ساير گفتمان ها اعمال قدرت نيز مي کند و باز، گفتمان روشنفکري از اين قاعده مستثنا نيست. حتي با بهره يي آزادانه از آموزه هاي حامد ابوزيد مي توان گامي پيش تر نهاد و گفت؛ گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر هنگامي که به قدرت مي رسد (حتي در ساحتي غيرسياسي)، به تحکيم معنا و مفهوم «قدرت» در عرصه انديشه و آگاهي و خلاقيت منجر مي شود و اين از مفهوم قدرت سياسي خطرناک تر است. بديهي است که در گستره اين نگاه جايي براي گزاره هايي که هويت روشنفکر را صرفاً در مواضع «برقدرتي» او تعريف مي کنند، نيست، زيرا گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر توليدکننده قدرت نيز هست. شايد گفته شود در ادبيات مرسوم در اين زمينه اين «بر» و «در» به قدرت مسلط و مستقر دلالت مي دهند و معناي خود را به اعتبار آن کسب مي کنند. در اين فرض نيز نمي توان هويت روشنفکر را صرفاً در پرتو مواضع «بر» يا «در» او تعريف کرد. به بيان ديگر جغرافياي درون و برون قدرت يا مواضع له يا عليه قدرت، بالذات داراي اصالتي نيست که بسترساز و پشتوانه يک هويت اجتماعي منسجم و مستمر شود. مضافاً اينکه به محض اينکه تلاش مي کنيم هويت روشنفکر را در پرتو يکي از اين مواضع («در» يا «بر») تعريف کنيم، به تعبير دريدا، وارد قلمرو متافيزيک حضور شده ايم و گزاره يي جدي (از جنس آيات محکم) درباره يک هويت ارائه کرده و مدلولي استعلايي براي دال روشنفکر و قدرت قائل شده ايم. بنابراين ورود به ساحت چنين منظر و نظري، يعني ورود به ساحت تقليل گرايي از يک سو و عام گرايي از سوي ديگر. از جانب سوم چنانچه بپذيريم ويژگي اصلي روشنفکر، انتقادي انديشيدن است بايد اين گفته پوپر را نيز بپذيريم که تفکر انتقادي، آن تفکري است که بتواند در تمامي مقدمات ايجاد خودش و در تمامي پيامدهاي منتج از خودش شک کند. بديهي است چنين ترديدي نسبت به «خود» و مقدمات و پيامدهاي منتج به خود اساساً اجازه دخيل بستن به مولفه هاي گوهري هويتي را نمي دهند. بالمآل فاصله دور و نزديک يک فرد نسبت به قدرت لزوماً نمي تواند براي او هويتي روشنفکري به ارمغان بياورد يا او را در اجتماع «تاريک فکران» طبقه بندي کند. البته به رغم اين دلايل نظري از آنجا که تاريخ کمتر نشاني از يک قدرت مردمي و «واقعاً دموکراتيک» دارد، از اين رو در دنياي برون از نظر، «برقدرت» بودن را مي توان يکي از اساسي ترين و بنيادي ترين آحاد تعريفي مفهوم روشنفکر دانست. همچنين مي توان استدلال کرد از آنجا که روشنفکر معمولاً يک اومانيست است و از اين رو تمامي اهتمام او معطوف به کاهش درد و رنج انسان ها است و بخشي از اين درد و رنج نيز ناشي از حکومت ها و نظام هاي سياسي است، پس خصيصه و ويژگي «برقدرت» او از قابليت توجيه برخوردار است.

رابطه روشنفکر و سياست نيز حکايتي ديرينه و مشاجره انگيز دارد. برخي از انديشه ورزان همچون گرامشي نوعي رابطه «ارگانيک» ميان روشنفکر و سياست تعريف و بر اين اساس از ورود فعال روشنفکران به عرصه سياست کاملاً استقبال مي کنند، اما در مقابل عده يي ديگر از جمله انديشه ورزان پسامدرن و پساساختگرا و پسامارکسيسم، نقش روشنفکران را صرفاً نقادي، راززدايي از «افسانه پردازي هاي هزار و يک شب»، سلب مشروعيت از قدرت حاکم و ديگر روابط سلطه و در يک کلام، «منفي گرايي انتقادي» يا «شالوده شکني» دانسته و آن را با سياست ورزي که هدف آن عموماً کسب قدرت سياسي است در تضاد مي يابند. افزون بر آن اينان خصلت عمدتاً فردي فعاليت روشنفکري را با سياست که امر سازماندهي اراده جمعي است همخوان نمي دانند.

روشنفکر ايراني؛ قدرت و سياست

روشنفکر ايراني در گذران عمر يکصد ساله خود همواره خود را وجدان خودآگاهي و فصاحت دانسته و به عنوان سالار حقيقت و عدالت سخن گفته و حق اين گونه سخن راندن را بر خود روا دانسته است. همواره بر اين انتظار بوده که حرف هاي او را به عنوان سخنگوي همگان بشنوند و همواره هويت و مشروعيت خويش را در جهانشمولي پيامش جست وجو کرده و شأن و منزلت «آوانگاردي» (پيشتازي) را صرفاً زيبنده و برازنده خود فرض کرده است. نمونه بارز اين نوع روشنفکر را مي توان در سيماي «روشنفکر انقلابي حرفه يي مارکسيست- لنينيستي» ايراني(يا توطئه گر انقلابي حرفه يي) يافت. رسالت روشنفکر در اين رويکرد عبارت است از سازماندهي روزمره دائمي انقلاب و کسب قدرت سياسي. توده در اين مدل سازماندهي ابژه و موضوع کار است که روشنفکر انقلابي بايد از طريق القاي ايدئولوژي خود در ميان توده آن را متشکل کند. طبقه کارگر و ساير توده هاي زحمتکش صرفاً به اعتبار روشنفکر انقلابي حرفه يي مي توانند به موهبت رهايي دست يابند و جامعه «کموني» را يک بار ديگر تجربه کنند. اين روشنفکر انقلابي حرفه يي است که آگاهي سوسياليستي و آگاهي رهايي بخش را در انحصار خود دارد. بهتر بگوييم آگاهي سوسياليستي جز در سپهر انديشه و کنش روشنفکر حرفه يي معنا نمي يابد. آگاهي، «دالي» است که «مدلول»هاي خود را در بستر گفتمان روشنفکر انقلابي مي يابد.

اما هر روشنفکر انقلابي حرفه يي نمي تواند درفش آگاهي و رهايي را بر دوش کشد. بلکه، به تاکيد لنين، فقط و فقط اين روشنفکران خارج از طبقه هستند که مي توانند آگاهي سوسياليستي را به دست آورند و به طبقه کارگر هديه کنند. در اين گفتمان، بسيار روشن است که طبقه، رسالت خودرهايي ندارد، بلکه اين روشنفکر سوسياليست و انقلابگر حرفه يي است که اين رسالت را به عهده دارد. از اين منظر، شرايط «عيني» اگرچه شرطي لازم براي يک حرکت رهايي بخش است، اما شرط کافي نيست. يک انقلاب براي حادث شدنش محتاج فراهم آمدن شرايط «ذهني» در توده هاي انقلابي نيز هست. دقيقاً در همين نقطه «گشت» يا «بازگشت» انقلابي است که نقش روشنفکر آشکار مي شود. اوست که بر شورزار واقعيت هاي اجتماعي موجود، بذري مطلوب مي نشاند و مرغزاري شاداب و پرطراوت را در افق آمال توده هاي انقلابي تصوير مي کند.

کسب قدرت سياسي ممکن نمي شود مگر در پرتو سازماندهي مخفي، انتظام سديد تشکيلاتي و تسلط بر راس هرم تشکيلات حزبي. اين مدل انعکاسي از مدل سلسله مراتب سازماندهي سرمايه داري است. با اين تفاوت که در سرمايه داري اين تقسيم کار تکنولوژيک است که روسا را در موقعيت برتري قرار مي دهد، لکن در مدل مارکسيست - لنينيستي اين تقسيم کار ايدئولوژيک است که روشنفکران را در راس اين هرم قرار مي دهد و اين به معني بازتوليد روابط سلطه است. به معني ايجاد قيموميت طبقه کارگر توسط روشنفکر است. به معني يک نوع نخبه گرايي است زيرا امر سوسياليسم امر همگاني نيست، تنها روشنفکران نخبه هستند که قادرند آن را به دست آورند و منتقل کنند. در يک نگاه کلي، شناسه هاي برجسته جريان روشنفکري چپ در ايران عبارتند از؛ سکتاريسم (جدايي از توده ها)، محصور و مقهور در «کلمه نهايي» غرب و شرق کمونيستي، دگر تعريف کردن «سنت» و «دين»، فرهنگ سياسي ايدئولوژيک و دوانگار، حقيقت محوري و اتوپياگرايي، تک گفتاري (نوعي توتاليتاريسم)، پوپوليست، برقدرت، هويت محور، انقلابي و طبقه محور. البته اين بدان معنا نيست که اولاً روشنفکر ايراني همواره خاستگاه و گرانيگاهي چپ داشته است. اگر منظور از «چپ» و «راست» همان باشد که در بستر گفتمان مدرن غرب معنا يافت، بايد بگويم خاستگاه فکري روشنفکران ايراني در واقع نه چپ است و نه راست و در عين حال هم چپ است و هم راست. جريان مدرنيته در ايران، در درون خودش نوعي روشنفکري را پروراند که افزون بر خصيصه هايي همچون «وجدان خودآگاهي» و «فصاحت» و «سالاري حقيقت و عدالت»، از همان آغاز بر اين احساس بوده که با گوهر مدرنيته که «خرد خودبنياد نقاد» است (يعني خردي که اولاً حجيت و اعتبار مدعايش قائم به خود عقل است، نه به چيزي بيرون از آن و ثانياً نقاد است و جرات پرسشگري و نقد را به غايت واجد است) پيوندي بنيادين دارد. بدين وسيله، روشنفکر ايراني تلاش کرد هويت خود را با هويت انسان مدرن غربي و گفتمان مدرنيته گره بزند. لکن در سپهر نظام انديشگي او، تمايزي ميان «عقل» و «نقد» قديم و «عقل» و «نقد» جديد، حاصل نشد. بالمآل در بستر گفتمان وي، عقل، همان عقل «مفسر» قديمي و «نقد» همان «نقد» تفسيري قديمي تعريف مي شد. او هيچ گاه نتوانست خود را با عقلي «متصرف» و «نقدي» بنيادين و متصرفانه همنشين سازد. عقل تفسيري به علت محدوديت ذاتي خود، قاصر از ارائه پاسخ هاي اقناع کننده به پرسش هاي بنياديني همچون «کيستي» و «چيستي» انسان ايراني بود. آنچه ميان روشنفکر چپ و راست ايراني (البته از نوع راديکاليستي آن) مشترک است، به تعبير شايگان، اين واقعيت بوده که هر دو گروه روشنفکري همواره «ريشه» را بر «انديشه» ترجيح داده اند. يکي ريشه هاي نژادي را شرط متمدن شدن معرفي کرده، ديگري ريشه هاي طبقاتي را ملاک دانسته و برخي نيز بر ريشه هاي معرفت شناختي تاکيد ورزيده اند. از اين رو جاي شگفتي نيست که نزد بسياري از روشنفکران چپ و راست ايراني، کسب قدرت سياسي همواره بر تقويت جامعه مدني تقدم داشته است. در تاريخ معاصر ايران، روشنفکران سياسي و سياسيون روشنفکر، به جاي اينکه به تقويت جامعه مدني و نهادينه کردن فرهنگ دموکراسي در جامعه بپردازند، تلاش خود را مصروف کسب قدرت سياسي کرده اند. به بيان ديگر، استراتژي غالب در ميان اينان، همواره «استراتژي قدرت» بوده است و نه «استراتژي ضدقدرت». همواره از منزلت «به حاشيه رانده شدگان» و «دگر تعريف شدگان» جامعه سخن گفته و همچون «دانش هاي تحت انقياد» نويد شورشي بنيان کن را داده اند، لکن هرم و نظام انديشگي خود را بر بنيان هاي منطقي «کلام محور» بنيان نهاده اند و در حاشيه گفتمان خود «دگر»هاي بسياري را سکني داده اند.

زيست در زيست جهان هاي معنايي و دانايي متفاوت (نسبت به زيست جهان مردم)، از موارد مشترک ديگر روشنفکران ايراني است. اين تفاوت و تمايز زيست جهان هاي معنايي، نوعي سکتاريسم (جدايي از توده ها) را با خود به ارمغان مي آورد، و بستري مهيا براي تصديق اين تصور فراهم مي آورد که روشنفکر ما تداوم و تکامل طبيعي و منطقي و پيوسته تحول تاريخي و رشد فرهنگي جامعه ما نيست.

رسالت روشنفکر در ايران امروز

آدمي آنگاه جامه روشنفکري بر تن مي کند که از استعداد «تشخيص مقتضيات زمانه و جامعه خود»، «عبور از مصرف گفتماني و ورود به عرصه توليد گفتماني»، «عبور از وضعيت يک معترض و نقاد صرف نسبت به وضع موجود و ورود به موقعيت يک ايجادکننده وضع مطلوب»، «عبور از پروژه کسب قدرت و ورود به پروژه تبيين شالوده قدرت و شيوه ها و سازوکارهاي عملکرد آن» و نيز از استعداد تزريق خودآگاهي به متن جامعه، برخوردار شود. لازمه کسب چنين استعدادي، اولاً داشتن خودآگاهي توأم با مسووليت نسبت به «وضع انساني» خودش در زمان و مکان تاريخي و اجتماعي است که در آن مي زيد (به بيان شريعتي)، و ثانياً داشتن خصيصه و ويژگي «انديشه ورزي»، «دردمندي»، «انسان انديشي» و «انديشه معطوف به عمل» است. با اين نگاه معتقدم يکي از بنيادين ترين دلايل نازايي جامعه روشنفکري ايران امروز، عدم آمادگي (اگر نگويم عدم استعداد) آن براي «عبورها» و «ورودها»ي فوق است. از اين رو معتقدم تا زماني که اين روشنفکر مستعد پذيرش يک تغيير و تحول گفتماني در «خود» و «جامعه» خود، و نيز مهياي تمهيد و تدبير براي نقش آفريني و توليد فکر در اين مسير نشود، امکان خروج از نابالغي خودکرده و خودساخته و به تبع، امکان عبور از چنبره رخوت و نازايي و انفعال را ندارد. و نيز معتقدم تا زماني که روشنفکر ايراني درنيابد که قدرت صرفاً از بالا تحميل نمي شود، بلکه عملکردهاي قدرت و توفيق آنها به پذيرش آن در پايين بستگي دارد، و نيز درنيابد که ارتباط بين نيروهاي اجتماعي در جامعه مدني، دست کم به اندازه اينکه چه کسي قدرت دولتي را دراختيار دارد، اهميت دارد، و تنها در صورتي که از استعداد و توان بسيج مردم و اعمال هژموني خود در جامعه مدني برخوردار شود، قادر به دگرگون کردن جامعه خواهد شد، نمي تواند به صورت و سيرت يک روشنفکر واقعي مزين شود. روشنفکر ايراني امروز همچنين بايد دريابد که از رهگذر نفي دين و درانداختن پروژه «گسست از سنت» نمي تواند تغييري در جامعه ايجاد کند، بلکه لازمه انديشيدن به هر نوع تغييري، پذيرش دين و در پيش گرفتن پروژه «بازخواني و بازسازي سنت» است. اين روشنفکر قبل از هر گونه عزمي و رزمي براي عبور از دين و سنت، بايد براي اين پرسش ها پاسخ بيابد که آيا اين امکان وجود دارد دين را به مثابه يک دال اعظم (يا برتر) تعريف کنيم که اولاً از استعداد تکميل زنجيره دال هايي همچون «آزادي»، «تحمل دگر»، «عدالت»، «توزيع مساوي فرصت ها»، «انتخاب اکثريت»، «تکثر اجتماعي و سياسي» و... که در فضاي دموکراتيک شناورند، برخوردار باشد، ثانياً بتواند با نوعي کنش پس نگرانه به آنان معناي ديني (اسلامي) ببخشد، ثالثاً قادر باشد زنجيره دال هاي مذکور را سوژه مند کند و رابعاً از اين امکان و اقتدار برخوردار باشد که به «ميدان گفتمانيتي» که دربرگيرنده دال هاي شناوري از دو فضاي گفتماني (دين و روشنفکري) است وحدت، تماميت و انسجام دهد، و گفتماني خاص و واحد به نام «روشنفکري ديني» را مفصل بندي و صورت بندي کند؟ خلاصه آنکه آيا دين مي تواند به مثابه نقطه گره يي و نقطه آجيدن (روکش و آستر) گفتمان هاي مختلف، از جمله گفتمان روشنفکري واقع شود؟
ليبراليسم و روشنفکران
حسين فراستخواه

در آغاز، اين يادآوري ضروري است که ليبراليسم مجموعه يي از ارزش ها و نهادها است. همچنين هنگامي که سخن از «ليبرال» يا «ليبراليسم» به ميان مي آيد، منظور، همان معناي مورد نظر اکثريت عالمان سياسي است که در نوشته هاي آکادميک درباره تاريخ انديشه هاي سياسي به کار مي برند. در اين نوشته ها، «ليبراليسم» به جريان هاي اصلي ارزش ها و نهادها اطلاق مي شود که قريب به دويست سال بر جهان غرب سيطره داشته اند و در آن مردان و زنان، آزاد و برابر انگاشته مي شوند و حقوق فردي محفوظ است. دولت ها محدودند و حکومت قانون و دولت مبتني بر حقوق، نهادهايي ضروري به شمار مي روند. برخي مايلند اين مجموعه ارزش ها و نهادها را «ليبراليسم کلاسيک» نام نهند. اما در اين نوشتار «ليبراليسم» و «ليبراليسم کلاسيک» مترادف هم در نظر گرفته شده است.

وقتي آثار ليبرال هاي کلاسيک را مي خوانيم، دو مضمون ظاهراً متقابل، به چشم مي خورد. نخست، فرضي عمومي وجود دارد که بر مبناي آن، «انتفاع عقلاني شخصي» تمام کنش هاي بشري را احاطه مي کند. نام اين را انگاره نفع شخصي مي گذاريم. دوم، شناختي هست بر اين اساس که نفع معقول شخصي، سائق کنش هاي بشري در تمام حالات و شرايط نيست، بلکه به جاي آن مردمان اغلب بر اساس هوس ها و هيجانات خويش حرکت مي کنند؛ کنش هايي بر اساس احساسات غيرعقلاني و باورهاي ناحسابگر. اين دو انگاره رفتاري، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم را شکل مي دهند.

نخستين اصل اخلاقي اين است که هرکسي مي تواند داور مصلحت و رفاه خويش باشد. اين را «اصل خودمختاري» مي ناميم. دوم آنکه منافع اشخاص گوناگون به لحاظ اخلاقي برابر تلقي مي شود. هيچ شخص و هيچ طبقه يي از اشخاص نمي تواند مدعي شود که منافع او اصيل تر يا اخلاقي تر يا والاتر از منافع اشخاص ديگر است. اين را نيز «اصل برابري» مي ناميم. اصل برابري دال بر آن است که منافع همه بايد از يک منظر اجتماعي برابر مورد بررسي قرار گيرد و ارزش تمام نوع بشر در يک تراز است. سومين اصل اخلاقي آن است که هر کسي آزاد است تا نفع و گزينه خويش را دنبال کند تا جايي که به منافع مشروع شخص ديگر آسيب و زيان نرساند. استوارت ميل از آن به «اصل ضرر» ياد مي کند. (در فقه اسلام و حقوق ايران نيز قاعده يي داريم به نام «لاضرر» که بر اساس آن هيچ کس نمي تواند نيل به حقي را مستمسک ايراد زيان به ديگري قرار دهد.) اين را نيز «اصل آزادي» بناميم. چهارمين و واپسين اصل اين است که هرکسي بايد تبعات، آثار و نتايج اعمال خويش را در ازاي دنبال کردن منافع شخصي اش تاب آورد. اين اصل را نيز «اصل مسووليت» مي ناميم. در ليبرال- دموکراسي اصول چهارگانه يادشده هنگامي تقويت و حمايت مي شوند که نظم اجتماعي و کارايي اقتصادي توامان فراچنگ آمده باشد. انگاره ها و اصول يادشده را گروهي از روشنفکران قرن 17 و 18 اروپا نمايندگي کردند؛ انديشمنداني که در سنت درخشان روشنگري، افشاگران تند دروغ و مدافعان سرسخت حقيقت بودند.

علني کردن ليبراليسم

«ليبرال» گاه به جاي دشنام و انگ به کار مي رود. در دوره هاي گوناگون، بسياري از روشنفکران از ليبراليسم تبري مي جستند و البته معتقد بودند که هيچ ليبرالي نمي تواند روشنفکر باشد. همانگونه که در سطور بالا نيز آمد، روشنفکران ضدکمونيستي که سال ها عليه کمونيسم و توتاليتاريسم نوشتند و مبارزه کردند، همچنان ابا دارند که خود را ليبرال بنامند. هرچند متاسفانه عکس اين نيز مصداق دارد و گاه جريان هايي تهي نيز شکل مي گيرند که بدون درونمايه هاي کافي خود را به ليبراليسم ضميمه مي کنند که بحث اين گروه را بايد در مجال ديگري پي گرفت. بحث اين است که آشکار کردن ليبراليسم، به واسطه باور نادرستي که از روايت روشنفکران چپ در حافظه جمعي ما ريشه دوانده، کار آساني براي بسياري از روشنفکران ليبرال تلقي نمي شده و گاه مجبور مي شدند خود را سوسيال- دموکرات هاي اصلاح طلب معرفي کنند. شرم در علني کردن ليبراليسم، يکي از مشکلات روشنفکران بوده که به نظر مي رسد اگر اين روشنفکران، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم و منطق دروني آن را فراموش نکنند، هرگز ترديدي در اعلام ليبرال بودن شان نخواهند کرد.

ليبراليسم، محافظه کاري و روشنفکران

در برابر عقيده بالا برخي معتقدند که عدم ابزار آشکارگونه مرام ليبرالي در بسياري از روشنفکران به ويژگي محافظه کارانه آنها بازمي گردد. برخي ديگر اساساً سخن از افول روشنفکري مي کنند. دوستي که در استراليا اشتغال دارد، تعريف مي کرد روشنفکران آنجا از فرط «بي مسالگي» حتي نمي توانند به انقراض حيوانات و آلودگي هوا نيز معترض شوند. البته مدعاي اين يادداشت به هر حال «پايان روشنفکري» نيست. راسل ياکوبي در کتاب «واپسين روشنفکران»، روشنفکران چپ را (در معناي نقد اخلاقي و اجتماعي) رو به افول مي بيند. با فروپاشي کمونيسم، روشنفکراني که «شر» را در مبنايي تئوريک و به مثابه غايت مقدر تاريخي، توجيه عقلاني مي کردند، حداقل در بسياري از کشورها و قاره ها ناپديد شدند. در کشورهايي که سياست در آنها عقيم مانده، گفتمان هايي تهي از اين دست، در قالب اعتراض به وضع اقتصادي و سياسي موجود شکل مي گيرد و بيشتر به گسترده شدن دامنه توتاليتاريسم و خودکامگي مي انجامد. به هر حال اگر اين وضعيت را پايان روشنفکري تلقي کنيم، به خطايي گرفتار آمده ايم که ناشي از عدم درک صحيح جابه جايي سياسي در روند اجتماعي است. در دهه هاي اخير، کميت و قدرت روشنفکران محافظه کار به طرز هنگفتي، افزايش يافته است و بسياري از آنان در خلاف تصوير قراردادي و خارج از عرصه دانشگاهي رشد کرده اند. اما بايد اين را هم گفت که در کوله بار اين روشنفکران، چيزي شبيه به «انقلاب انديشه ها» وجود ندارد. اما به هر حال بسياري از روشنفکران محافظه کار با انديشه و تعقل خود زندگي مي کنند و منتقداني جدي در عرصه اجتماع قلمداد مي شوند که فرهنگ و حيات اخلاقي را مورد واکاوي و نقد قرار مي دهند. فرق آنها با روشنفکران چپ گذشته در اين است که عموماً اين روشنفکران نهادهاي اقتصادي را مورد حمله قرار نمي دهند و نيز مدافع مالکيت خصوصي، خصوصي سازي، آزادي انتخاب، سرمايه و انباشت آن هستند. در واقع اين روشنفکران، بدون لحاظ کردن استانداردهاي پيشين، روشنفکر محسوب مي شوند.

افول روشنفکران چپ و طلوع روشنفکران ليبرال، سياست انديشه ها را نيز در گفتمان جهاني تحول بخشيده است. در سده اخير، بحث اصلي، گفت وگو ميان ليبرال ها و چپ ها بوده است. پرسش ها حول دعواي ميان سوسياليسم و سرمايه داري و نزاع انقلاب با اصلاح بوده است. حتي بحثي ميان ليبرال ها وجود دارد که مشخصاً به رابطه آنها با جريان چپ بازمي گردد؛ آيا آنها ضدکمونيست بودند يا ضدضدکمونيست؟ آيا آنها ايده سوسياليست ها درباره برنامه ريزي اجتماعي و مالکيت عمومي را رد کردند يا پذيرفتند؟

علاوه بر اين، روشنفکري ليبرال چشم اندازها و پرسش هاي تازه يي در قبال امنيت جهاني و رابطه آن با اقتصاد جهاني در افکنده اند. در حالي که همچنان نويسندگان چپگرا از مخالفان سرسخت جهاني شدن محسوب مي شوند و در کتاب هاي خود آن را عامل گسترش فقر و نابودي محيط زيست و مهاجرت انسان ها ارزيابي مي کنند، گفتمان روشنفکري ليبرال، جهاني شدن را در مفهومي اخلاقي و عام به معناي حکومت اصولي جهانشمول در نظر مي گيرد که بنيادهاي آن بر آزادي، حقوق و کرامت انساني استوار است. دعواي بين ليبراليسم و چپ البته همچنان ادامه خواهد داشت.

فرهنگ عامه ليبراليسم

بحث درباره فرهنگ معاصر ملازمه دارد با مقوله «بورژوازي» يا ارزش هاي سرمايه داري. يعني توضيح يا نقد اين فرهنگ، نيازمند بحث و بررسي مقولات ياد شده است. منتقدان چپ، «بورژوازي» يا «سرمايه داري» را مترادف با «ليبراليسم» مي دانند. حال آنکه چنين نيست. آنها مي گويند تلويزيون و رسانه ها مروج فرهنگ مصرف و خادمان سرمايه داران هستند. اما نبايد اين نقد را به حساب ليبراليسم گذاشت. ليبراليسم مدافع مصرف گرايي و لاابالي گري فرهنگي و اجتماعي نيست. روشنفکري ليبرال، از آزادي و غنا بخشيدن به کيفيت زندگي دفاع مي کند. معتقد است که بايد کالاها و خدمات ارزشمند و سودمند به مردم ارائه کرد. اما روشنفکري ايدئولوژيک با شعارهايي که خود نيز بدان اعتقاد ندارد، به جنگ با کالايي شدن و شرکت هاي بزرگ و مک دونالد بر مي خيزد و البته مشکل از آنجا رخ مي دهد که براي مثال نگاه ابزاري به زن را دستاورد ليبراليسم مي داند يا مک دونالد و کارخانه فلان و جاري شدن نفت فلان کمپاني در دريا را تقصير ليبراليسم مي داند و اين را آنقدر در باورهاي عمومي نجوا مي کند که فرهنگ عامه را فرهنگي سرمايه گريز و بدبين به ثروت و ثروتمندان بار آورد. اما روشنفکري ليبرال، مردم را دعوت به کارآفريني، انباشت سرمايه، رقابت و ابتکار مي کند تا رفاه داشته باشند و به واسطه اين رفاه، بخشي از دل نگراني هاي معاش را نداشته باشند و فراغت نسبي باعث شود که کتاب بخوانند، مسافرت کنند و با فرهنگ هاي ديگر تعامل داشته باشند، ورزش کنند و سلامت جسمي و روحي خويش را تامين نمايند و به طور کلي انسان هايي متعادل بار بيايند.

در مجموع شايد بتوان چنين نتيجه گيري کرد که گفتمان چپ تنها پرچم دار روشنفکري نيست. بر خلاف باورهاي تماميت خواهانه گذشته، اکنون گفتمان ليبراليسم روشنفکراني در عرصه فرهنگ و زندگي روزمره ما دارد و البته با يک داوري ارزش گذارانه، اين روشنفکران سهم بسيار بيشتري در پيشبرد دموکراسي و حقوق در جامعه ايفا مي کنند. بيشتر روشنفکران چپ همچنان غرق در شعارهاي نخ نما شده به امپرياليسم و سرمايه داري هستند و البته از ميان اينان هم هستند کساني که هر سال هزينه گزافي را متحمل مي شوند تا به خيل معترضان به جهاني شدن در سوئيس بپيوندند. البته روشنفکري چپ قابل انکار نيست. گروهي از آنان مشغول ترجمه و توسعه زبان فکري و فلسفي هستند و کار ايشان مي تواند به معنايي کار روشنفکري قلمداد شود. زيرا هم منتقد قدرت هستند و هم مولد نظام هاي معنايي جديدتر. اما گروهي ديگر از چپگرايان صرفاً به غر زدن خو کرده اند. شايد ادعاي گزافي نباشد اگر بگوييم در چند سال اخير، پيشبرد نهادهاي جامعه مدني تا حد زيادي مديون فعاليت هاي مدني و کنش هاي فرهنگي روشنفکران ليبرال بوده است و البته اين به معناي تصاحب تمام کنش هاي صورت گرفته نيست.

*اين يادداشت به دليل کمبود فضا کمي کوتاه شده است.
همان صدا همان ارکستر
مسعود کيميايي

متن زير گفت و گوي امير پوريا منتقد سينما با مسعود کيميايي کارگردان نام آشناي سينماي ايران درباره نسبت روشنفکري و سينما است.

---

- آقاي کيميايي، بحث ما که درباره نسبت روشنفکري و سينماست، چند گوشه دارد که از هر طرف آن را بکشيم، خيلي جاها را مي پوشاند؛ فضاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و همين طور رابطه هنرمند و دولت يا رابطه هنرمند و مردم. يکي از گوشه هاي بحث پاسخ به اين پرسش است که چرا برخلاف اغلب هنرها که معمولاً في نفسه فعاليتي روشنفکرانه محسوب مي شوند، کار سينما روشنفکرانه محسوب نشده. همه جاي جهان هم معمولاً اين گونه بوده است. انگار که چيزهاي خاصي لازم است، يا اينکه يک سينماگر بايد از فيلترهاي مشخصي گذر کند، تا او را يک روشنفکر قلمداد کنيم. فکر مي کنيد چرا اين گونه بوده؟

من زياد با اين نظر موافق نيستم ولي يک جاهايي بايد موافق بود، براي اينکه هست. سينما به دليل داشته هايي مثل پول، اکران، مراقبت در بازار، عرضه کردن همراه با تدوين و مونتاژ درست که دارد، به جهان تکنوکرات ها مي خورد. يعني سينما از هنگام شروع تا وقت اکران، بخشي از تکنوکراتيسم را همراه خود مي بيند. حالا اين تکنوکراتيسم مي تواند بازاري، بازاري سنتي يا بازاري رو به مارکت بهتر و جوان تر باشد. در هر حال برايش اين جوري تصميم گيري مي شود. ضمن اينکه سينما از روزي که آمده، زحمت زيادي کشيده. از دوره يي که يک سالن غذاخوري را مي گرفتند و در آن آپارات مي گذاشتند يا اينکه فيلم را در يک مغازه خياطي در لاله زار پخش مي کردند، بسيار زحمت کشيده تا به سالن رسيده و جدي گرفته شده. سينما پول درآورده تا بتواند در سالن اکران شود. اين تلاش در دهه هفتاد، چندين برابر بيشتر شده. وقتي تلويزيون با دو هزار کانال تلويزيوني اش، مستخدم خانه هاي مردم شده، سينما تلاش زيادي کرده تا بماند. آنجا هم باز تکنوکرات ها بوده اند که به دادش رسيده اند. فيلم ها هم هميشه به شکل هاي مختلفي ساخته شده اند. فيلم هاي خوب تاريخ سينما و فيلم هايي که در تاريخ سينما مانده اند، اول ساخته شده اند و بعد به آنها گفته اند جريان روشنفکرانه. يعني جان فورد و هيچکاک هيچ وقت در سينما، جريان روشنفکرانه نبوده اند. اين جريان برايشان ساخته شد. براي اينکه اينها زماني که در سينما بودند با خود گرامر آوردند. دست و پا و قلب و مغز آوردند.

از اينجا به بعد ما از هم جدا مي شويم. يک فيلم چگونه در ورطه يي مي افتد که نگاه اول به آن، نگاه روشنفکرانه باشد. يعني بگوييم اين فيلمي است که يا يک روشنفکر آن را ساخته يا فيلمي است که روشنفکرانه ساخته شده. در بيشتر اين فيلم ها اول روشنفکر ساخته شده. يعني اول روشنفکر، حجم و بعد خود را در جامعه پيدا کرده و بعد فيلم را ساخته. مثلاً نويسنده يي که خيلي ها دوستش دارند، حالا آمده و فيلمي ساخته. يا يک نقاش آمده و فيلم ساخته. در تاريخ سينما خيلي ها را مي بينيم که يک فيلمه و دو فيلمه جزء فيلمسازان روشنفکرند.

اما اگر بخواهيم عقب اين موضوع را بگرديم، بايد بگوييم بدون منتقد، يک فيلم در جريان هاي روشنفکرانه واقع نمي شود. اين منتقد است که اينقدر زور دارد که بتواند به طور صحيح يک فيلم را متعلق به جريان روشنفکري اعلام کند و برايش نقد بنويسد. البته اين امر هم بزنگاه ها و شانس هايي دارد. در تعريف هايي که از روشنفکر داريم، يکي از مشخصات آن را اين مي دانند که نبايد اهرم دولت واقع شود. يعني اين کارت ورود به جريان روشنفکري است. البته يک فيلمساز دولتي هم ممکن است يک شاهکار بسازد، همان طور که مي دانيم مثلاً يک فيلمساز فاشيست يک فيلم شاهکار ساخته. اين را مي گويند اما قاعده که نيست. اين قضيه اهرم دولت نبودن به خصوص در کشورهاي جهان سوم، مشخصه آزمايش پس داده يي است. در امريکاي جنوبي اين يک بت است که اثري بيايد و جلوي دولت بايستد. شما اين جريان را در ادبيات آنها هم مي بينيد.

يک جايي هست که يک اثر خودش ادعا مي کند اثري روشنفکرانه است اما يک جايي صاحب اثر مدعي کار روشنفکرانه است يا پوزيشن و موقعيت فيلمساز به گونه يي است که روشنفکر محسوب مي شود. مثلاً هنگامي که يک روشنفکر در ايران، لهستان يا اسپانيا فيلمي مي سازد، اثر او خود به خود در اين جريان قرار مي گيرد. مي گويند برويم فيلم «گلستان» را ببينيم. گلستان هر چه بسازد يک فيلم روشنفکرانه است. چون اين ثبت را از جاي ديگري مثل ادبيات با خود به سينما آورده است. گاهي هم هست که سينماگر و اثرش، هر دو با هم در بياني واقع مي شوند که هر دو روشنفکرانه اند. يعني اثر روشنفکرانه است و فيلمساز، روشنفکر. اينجاست که روشنفکر بايد امتحان هاي زيادي بدهد. شما باز به کشورهاي پيراموني نگاه کنيد. مي بينيد که روشنفکراني که الان دارند فيلم مي سازند، همه شان چيزهايي را از سر گذرانده اند و تاريخ هايي را ديده اند. مثلاً 28 مرداد را از سر گذرانده اند. 30 تير را از سر گذرانده اند. جريان هاي 42 را از سر گذرانده اند. اين تاريخ ها خود به خود، تقسيم بندي مي آورند. مثلاً آنهايي که نگفته اند 28 مرداد خوب بوده، مي افتند در يک ورطه. آنهايي که بعد از انقلاب 57 گفته اند موضعشان با آنهايي که همان موقع گفتند فرق مي کند. آنها که همان موقع گفتند، زندانش را هم رفتند. در واقع اين نهضت هايي که به وجود مي آيد، نشانه هايي است که سر هر جاده يي از جريان روشنفکري گذاشته مي شود. شرايط تاريخي و اجتماعي هر کشور است که روشنفکران خودش را مي سازد. اين طور است که مهندس بازرگان و داريوش شايگان، روشنفکر مي شوند. شما مي بينيد اينها علائم جاده يي روشنفکرساز است که سر جاده ها، از اين افراد روشنفکر جريان خودش را ساخته و حالا تعريفي که اين از روشنفکر مي کند با تعريفي که او مي کند فرق دارد.

آيا اين آدمي که مي رود گالري روشنفکر است؟ يک اشتباهي که به وجود مي آيد اين است که اين، نهضت ها، آدم ها و سياهي لشگرهايي را با خود راه مي اندازد که تنها مصرف کننده جريان هاي روشنفکري هستند اما خود را روشنفکر مي دانند. يعني خود را به دليل انتخابشان، روشنفکر مي دانند. بعد هم مي آيند و درباره نقاشي، سينما يا يک مطلب اساسي در حوزه جامعه نگري، اظهارنظري مي کنند که اغلب نظر يک گروه رفيق گري است.

ما هميشه جلوي کافه نادري نويسنده هايي مي ديديم که هشت سال است دارند يک رمان مي نويسند. 15 سال است که مي خواهند يک مجموعه شعر در بياورند. مجموعه شعرشان زير چاپ است يا خمير شده. در بازار همين جور. اما از آن طرف روشنفکري مثل گلسرخي، زندان هم مي رود و پاي عقيده اش مي ايستد. شاعر هم هست و جزء بچه هاي شبانه کاخ مرمر هم هست. ببينيد که چه فاصله يي ايجاد مي شود.

- بسيار خوب. حالا سوال من اينجاست. هميشه عده يي هستند که من به آنها مي گويم واچر(Watcher) و هميشه نظاره گر فعاليت ديگرانند و هميشه هم هستند و به عقيده من لازم هم هست که باشند. انکارشان نمي کنيم. به خصوص که دور و بر شما هم زياد بوده اند. آنها هم بخشي از جريانند. اما گاهي اين صحبت پيش مي آيد که آنها توهم روشنفکري دارند. به نظر شما آيا ما فعاليت روشنفکري داريم و لزوماً زيست روشنفکري نداريم؟

من اين جوري مثال مي زنم. مي گويم آنهايي که «عصرها» روشنفکرند، يعني صبح ها کارمندند و جايي کار مي کنند و عصرها روشنفکر مي شوند. از بوتيک روشنفکري، تظاهراتش را خريد مي کنند. آن بوته يي را که بايد، ندارند. مثل آهن گداخته يي نيستند که آهنگر در آب بکند و بيرون بياورد و آن صدا را بدهند تا بتوان به آن دست زد. آن راه را نرفته اند. اين راه را فقط با «اثر» مي توان رفت. يعني روشنفکر بي اثر، يک جايي ايستاده و فقط و فقط از بوتيک جريان روشنفکري خريد مي کند. اينکه ما مي گوييم جريان هاي روبه روي قدرت، اين پيداست که تاوان دارد و بايد پرداخته شود. با هوچي گري نمي شود. اينکه يکهو از «رژ دو» فکت بياوري. او مي گويد چريک زنده چريکي است که زندان نرفته، چون يک چريک زندان رفته هم معيوب است و هم مشکوک. جمله بوتيکي است ديگر. بعد هم مي گويي به به، اصلاً براي همين است که من زندان نرفتم. حالا زندان نرفتن مي شود فضيلت. در جاي ديگري خوب نرفته، اما اين دليل نمي شود که روشنفکر نباشد. در کشورهاي ملتهب، اين به ندرت اتفاق مي افتد يعني به هر جهت بايد يک جايي جواب پس دهد. آنجا يا دولت است يا افکار عمومي يک جريان است. زندگي اش بايد جواب پس بدهد نه کلماتش و دنياي واژگانش. عملکردش بايد جواب پس دهد.

- موضوع روشنفکري، يک موضوع ايجابي نيست، يک بحث اطلاقي است. واژه روشنفکر اطلاق مي شود و چون اين گونه است، ما مدام مجبوريم سعي کنيم خط ها و تقسيم بندي ها را پيدا کنيم. مثلاً تا اينجا که گفتيد به نظر مي رسد با حقانيتي که شما به اثر داديد تعريف تان از روشنفکر، نزديک به خود تعريف هنرمند است. آيا مي شود روشنفکري داشته باشيم که آرتيست نيست اما روشنفکر هست؟

اين باز هم مي خورد به همان جريان تکنوکراتيسم. يعني وقتي روشنفکري اثر ندارد، بايد خود را در جهان تکنوکراتي معرفي کند که سقف آخر و مترقي ترين نوع اين معرفي مي شود ژورناليسم. دوام يک روشنفکر ژورناليست کم خواهد بود زيرا شناخته مي شود. من معتقدم جريان روشنفکري يک جريان شهري است. اصلاً نمي تواند يک جريان شهرستاني باشد. به خاطر اينکه تمام تلاش او اين است که پايتخت نشين باشد. جزء آداب روشنفکري اين است که زودتر شهري شود. اگر هم سرد است بايد لباس گرم بپوشد. در شهر خبرهاي زيادي هست. فلاني را مي توان آنجا ديد. فلان فيلمساز را مي شود آنجا ديد. در آنجا مي شود در خانه فلان نويسنده رفت. يعني مرکزيت مهم است. در نتيجه جريان روشنفکري در شهرستان به وجود نمي آيد. اگر هم باشد، جريان نيست، محفل خودجوشي است که مصرف کننده کالاي روشنفکري است.

- اين بحث مرز مساله دولتي نبودن تا کجا پيش مي رود. يعني سوال اين است که آيا اين روشنفکر اگر مجموعه فعاليت هاي ضدسيستمش بيشتر از خلق اثر و منشاء تاثير بودن باشد، هنوز در ساحت روشنفکري قرار مي گيرد؟

ما اگر به خود مارکت نگاه کنيم، او هيچ وقت يک روشنفکر معروف نخواهد بود. او با هيبت روشنفکري ظاهر مي شود و در نتيجه ظاهرسازي مي کند و يکسري واژگاني دارد که آنها را مال خود کرده است. در حرف زدن صاحب سبکي مي شود. مثلاً يک جاهايي را وارد بحثش مي کند يا جهان واژگاني را که مال پياده روست تزئين مي کند و به شکل قهوه خانه يي يا کافي شاپ نشيني درمي آورد. کافي شاپ نشيني خط کشي هاي عجيب و غريبي دارد. بعد اينها قهرمان انتخاب مي کنند. کاري هم به عقيده ندارند. اگر فيلمسازي را انتخاب مي کنند، قيافه و ظاهرش را هم نگاه مي کنند. حوزه ايست و زيستش را در جامعه نگاه مي کنند. با تظاهرات، يک کسي را انتخاب مي کنند. عقايدشان هم شکل عقايدي مي شود که او مي پسندد. مثلاً قهوه خانه يي ها آل احمد دوست داشتند و کافه نشين ها مثلاً شاملو. خود اين لوکيشن ها فرق مي کنند و عقيده مي دهند. مثلاً آنهايي که در کافه فيروز بودند، يک نوع نگاه هايي به ادبيات داشتند. تندهايي که از شهرستان آمده بودند و در تهران کار مي کردند و يک جايي را براي حقوق بخور و نمير داشتند، حالا قرار بود ساعت شش به بعد بنشينند آنجا و مانيفست بنويسند، چون کافه فيروز ارزان بود. جريان کافه نادري يک جريان ديگر بود. اين عيناً در پاريس و انگليس هم هست. همه جا شکل هم است.

به هر جهت من عقيده دارم تکليف يک روشنفکر را اثرش روشن مي کند. روشنفکري که مورد قبول بخشي از مردم است، صاحب اثر است، آرتيست و هنرمند است. اگر نباشد در جريان هاي روشنفکرانه معروفيت چنداني ندارد و فقط معروفيت هاي محفلي پيدا مي کند.

- بحث از اينجا، خيلي مشخص مربوط به کارنامه شما مي شود. داريم درباره ايران حرف مي زنيم. خيلي جاها اين حقانيت دادن به محفل، اقليت و انزوا اينقدر در تاريخ و روابط ما بوده که همين جور مانده است. مثلاً موقعي فکر مي کرديم ديدن فيلمي که نمي فروشد، ما را روشنفکر مي کند. حتي گاهي به اين رسيديم اگر فيلمي پروانه نمي گيرد، ما را روشنفکر مي کند. اما آدمي که فيلم هايش فروخته و کالت شده، مدل مو وارد زندگي مردم کرده، پاشنه ور کشيدن را وارد زبان مردم کرده و... کم کم مي گويند روشنفکر هم نيست. شايد اين الان براي شما کم اهميت باشد اما موقعي در جواني اين تفکيک ها آدم را اذيت مي کند.

اسم رمان آخر من «حسد در زندگي عين القضات» است. حسد در دو جا هست؛ يکي در حيطه علم و يکي در حيطه عاشقانه ها. حسد به خون مي کشد و به خون مي رسد. حسد خون آلود مي شود. نمي شود از فيلم نساخته يي که ده سال است مي خواهد فيلم بسازد و فکر مي کند اثرش اگر بيايد چهار تا ديوار برلين را خراب مي کند انتظار داشت. مي خواهد ديجيتال بگيرد و بعد هم بازيگر را جمشيد هاشم پور انتخاب مي کند مثلاً. با خودش فکر مي کند چرا نمي گذارند من اين آتشفشان را روشن کنم. اين حتماً از جايي نشات مي گيرد. مثلاً فيلم گاو، ساختاري روشنفکرانه دارد. قيصر يک ساخت بندي عام دارد. در نتيجه خيلي بهانه خوبي به دست مي دهد که بگوييم اين فيلم اصلاً يک فيلم روشنفکرانه نيست. وقتي اين صدا نمي رسد و کم مي شود مي گويند خودش هم اين کاره است. در محفل برايش شايعه مي سازند. يک دفعه يک جوان 24-23 ساله يي مي آيد و فيلم مي سازد و خودش و اثرش با هم مي افتند در انبان روشنفکري. خيلي اتفاق نادري است. براي پديد آوردن يک اثر روشنفکرانه بايد پيشينه يي باشد و فيلمساز روشنفکر و نويسنده روشنفکر، بايد چيزهايي را رعايت کند. اينکه از يک اثر عام زده، يک نشاني تک ساز ندهد. يعني اينکه خود نويسنده روشنفکر بيايد و اعلام کند اثري که ساخت بندي عام دارد، يک فيلم اليت و برگزيده است. اين کار خودش با خودش درگيري روشنفکرانه دارد. هر اثري که ساخت بندي مردم را داشته باشد، فروش نمي کند. مردمي نيست که. مثلاً شوهر آهو خانم را در زمان خودش مثال مي زنم. حالا که فراوان ريخته. خيلي از عروس بازي ها هم که ساخت بندي مردم دارد الان نمي فروشد. در اثر دوم و سومش مي بينيم که اين اصلاً اثر عام ساز نيست، عام را با خودش همراه مي کند. اين نکته مهمي است براي ماندن. اينکه کسي تلاش مي کند همان صدا و همان نفس را با همان ارکستر، ادامه دهد. حالا اين جمع و جور کردن در سال 47 يک مساله است و در سال 53 يک مساله است. اينها سال به سال تغييرات فاحش مي کنند. پس چرا حالا نمي تواند. چرا حالا سازش نمي زند؟ اين را ديگر من نمي دانم. همان که آن روز گفته آن ارکستر دارد خوب صدا مي کند، الان بايد جواب دهد که چرا الان خوب صدا نمي کند. چون دلايل مربوط مي شود به همان جريان اهرم و دولت، نمي تواند بنويسدش. در نتيجه دشمني مي کند. در نتيجه انکار مي کند.

- به نظر مي رسد برعکس زماني که شما داريد فيلم خود را مي سازيد از آنجايي که اين دشمني کردن با شما آغاز مي شود، شما جاهايي داريد جواب مي دهيد و واکنشي مي شويد. مثلاً در «سرب» مي گوييد روشنفکر و هنرمند، عضله ندارد.

اول من تکليف يک چيز را روشن کنم. آيا وقتي يک اثر به واکنش هاي ديالکتيکي مي رسد، صاحب اثر در اين ديالکتيک صاحب عقيده هر دو جريان است؟

- قاعدتاً نيست.

اگر من بخواهم عقيده خود را مطرح کنم، بايد اين را بشنوم که مطرحش کنم.

- اين درام است. هم «ياگو» خلق مي کني هم «اتللو» خلق مي کني و تقابل ها را خلق مي کني.

ولي چاقوها مي رود در جيب من. يعني آن سمت چاقو هم مي رود در جيب من. آن سمتي که قرار است از چاقو يک شکلي از اعتراض گفته شود، آن نمي رود در جيب من.

- من فکر مي کنم اين تقابل در سينماي شما واکنشي است. يعني قهرمان «سلطان» نه مي رود طرف دولت و نه آن وري مي شود. مي زند به آتش. حتي خودويرانگري را به يک طرفي شدن و آدم يک طرف شدن ترجيح مي دهد. اينکه شما داريد ساز خود را مي زنيد، يکسري ريسک هايي دارد. پروسه شخصي اين موضوع براي من جذاب است. اينکه کک شما نمي گزد، وقتي قرار است جامعه روشنفکري بگويد چون اميرعلي و قيصر و سلطان در فيلم هاي کيميايي هستند و اين طوري حرف مي زنند و اين طوري راه مي روند و از اين طبقه و محله مي آيند، بنابراين مسعود کيميايي روشنفکر نيست. عقبه شما براي اين موضوع چيست. کتابخانه تان است؟ صاحب عقيده بودن است؟

يک قضاوت سوم هم وجود دارد، قضاوتي که طعم ديگري دارد. طعمي است که زبان مردم دارد نه به صورت تک تک مردم. اين جمعيت يک زبان دارد. اين جمعيت يک انتخاب شده دارد. ممکن است اگر با تک تک شان حرف بزني، انتخاب شان نباشد ولي خود اين جمعيت انتخاب مي کند. اين طعم، طعمي است که هم تاريخ را فتح مي کند و هم عقيده ساز است. عقيده را(نه به صورت فريز شده) در خود نگه مي دارد. انتخاب هم مي کند. از روي آن مي شود فهميد که کي، چه کاره است. اگر پيدا هم نبود، مثلاً دو سال دير کند معلوم مي شود. امروز داشتم فکر مي کردم در اين فيلمي که مي خواهم شروع کنم، مي خواهم چه کار کنم؟ اين هم مثلاً برود در صف فيلم هاي ديگر؟ فکر مي کنم ديگر نروم سراغ امتحان داده ها؟ حالا که نگاه مي کنم، مي بينم چه جراتي در شروع فيلمسازي داشتم. رضا موتوري را که مي بينم مي گويم اين چه جراتي بود تو داشتي؟ چرا الان نداري؟ يکهو شوخي کني با چه آدمي. اما با خودم که خلوت مي کنم، مي بينم اين جرات از من گرفته نشده. معني جرات عوض شده. من عقب آن طعم از جرات هستم که بتوانم فيلم بعدي ام را با آن شروع کنم. اين براي خودم يک راه تاريخي است. همان علائمي که گفتم سر جاده ها هست و شهر تو را نشان مي دهد و مي گويد از اين ور جاده نرو، کارگرها دارند کار مي کنند. اينجا پل است. مجموع اينها تو را مي برد شيراز. آيا تو اينها را انتخاب مي کني يا اينها تو را انتخاب مي کنند؟ آيا اين جريان هاي روز تو را مي برد به سمت جاده يي که خواه ناخواه بايد بروي و برسي، يا اينکه تو، عاقل ايستادي سر چهارراهي که اين را انتخاب مي کني کدام ور بروي. نه. من فکر مي کنم که اين شرايط را تاريخ براي تو مي سازد. اين دترمينيسم تاريخي است نه جبر تاريخي. آنچه تدارک ديده شده، همه چيز را تعيين مي کند. خواه ناخواه اين انبان منتظر هر روشنفکر هنرمندي هست. مي افتد در آن و در تمام جهان هم افتاده و بيرون آمدن از آن هم، مراسم و شرايط دارد. جرات مي خواهد.

- فکر مي کنم يکي از آن حوزه هايي که شما بايد درباره اش حرف بزنيد، اين است که وقتي مي گوييم روشنفکر، معني اش اين است که همه آنچه براي عموم روشن است، براي او هم روشن است و چيزهايي افزون بر آنها مي داند. گاهي عده يي مي گويند روشنفکر به آنچه بقيه مي بينند هيچ کاري ندارد و يک گوشه ها و زيرزمين هايي برايش روشن است. روشنفکر از پيکاسو خبر دارد و تاريخ موسيقي باروک کف دستش است اما نمي داند دبيرستاني هاي 10 سال پيش وقتي مي گفتند سه شد، منظورشان چه بود يا الان چه مي گويند. اين ندانستن ها را هم جزء ملزومات روشنفکري مي دانند. چرا در ايران مسير روشنفکري به جايي رفت که روشنفکري از يکسري ندانستن هم تشکيل شده. در حالي که روشنفکري يعني دانايي و بيشتر دانستن.

مصرف کننده جريان هاي روشنفکري نمايشاتي دارد که از او يک روشنفکر مي سازد. اين نمايش ها هماني است که مي گوييد. يعني جاهايي تقلب است و جاهايي خوب مي داند. چطور است که روشنفکر بداند سيگار ارزان، اشنو است و بداند توتونش چقدر گيرايي دارد اما نداند تلويزيون چند تا شبکه دارد. اينها اگر باشد، بازي تلخي است و اگر نباشد، تقلب است. آنچه فشن است مال روشنفکر محفلي است. يعني اسناب است؛ من را نگاه کن، مرا ببين، من آمده ام، از من بپرس، من اين مدلي ام. اگر کسي به من پخ کند، مي ترسم و بايد بترسم و کسي که پخ مي کند لات است اما جايي که قرار است بخندم، وقيحانه مي خندم. اينها عاداتي هستند که از جاي ديگري فتوکپي برداشته مي شوند. اينها در تلاقي خودشان فقط منتظر باد هستند. در جريان سياسي حاد، پيدايشان نيست. در جاهايي که حضورشان جواب هايي مي دهد، حضور ندارند. اما جاهايي برايشان صرف دارد که عام باشند، آنجا حضور دارند؛ جاهاي خلوت و سازگاري که آژان هم نيست. البته اين قشري است که بايد وجود داشته باشد. گاهي اوقات هم احترام دارد. با اينکه عقايد زخمي و تکه پاره يي هم دارند اما بخشي از زندگي هستند.

- البته گاهي اين حقانيتي که شما به دولتي نبودن مي دهيد گاهي اگر خيلي ادامه پيدا کند منجر مي شود به غر زدن و گوشه نشيني که خطرناک است.

بي نقشي، دليل بر نقش دار نبودن نيست. آدم بايد حضور داشته باشد. يعني دوستداران تو بايد صداي گريه و آخ تو، شادي و رضايتت را بشنوند؛ يا در اثرت يا در زندگي ات. به هر جهت اين احساس ها، از تو به بيرون نشت مي کند. بر مبناي يک تفکر زنده در عام.
بحثي پيرامون رابطه متقابل سينماي ايران و گرايش هاي روشنفکري
کدام روشنفکر؟ کدام سينما؟
سعيد عقيقي

يک؛روشنفکر، اگر اصلاً به چنين واژه يي باور داشته باشيم، اساساً و فطرتاً موجودي گناهکار است. تقريباً تمام رسانه ها، استادان دانشگاه، سنت گرايان، هنرمندان و حتي خود آنها که با اين واژه شناخته مي شوند، نسبت به موجودي بيگانه، ديوي دوسر در حال توطئه عليه هرچه خوب و ثابت و تغييرناپذير و محترم است، به ديده شک و بدگماني نگريسته اند. روشنفکران در تمام زمينه ها عامل عقب ماندگي اند، چه زماني که اعتراض مي کنند، چه زماني که با شرايط جاري همنوايي مي کنند و چه حتي زماني که کنار گود ايستاده اند و عملاً هيچ کاري نمي کنند، به هرحال عامل اصلي مشکلات و نارسايي ها هستند. روشنفکر از نظر جامعه، موجودي است برج عاج نشين و بي هويت که با يک پوزخند مي توان به عقايد يا باورهاي بي سر و ته و بي خاصيت اش پاسخ داد. اگر داستان بنويسد، مي توان با پرسشي استفهامي بساطش را برچيد؛ «اصلاً چهار نفر هم اين کتاب را مي خوانند؟» اگر فيلم بسازد، مي توان با دلسوزي براي «مخاطب» و «صنعت سينما»، کارگردان فيلم را آدمي گنده دماغ و مدعي قلمداد کرد که هيچ کس حرفش را نمي فهمد و اگر هم بفهمد آن را جدي نمي گيرد و گويي در «پارادايم» فرهنگي ايران زندگي نمي کند؛ چه گوينده چنين جمله يي معني «پارادايم» را بداند و چه نداند. اما با اين همه، کسي نمي پرسد که چطور در تمام دستاوردهاي فرهنگي هنري سده اخير تنها نام روشنفکران باقي مانده است؟ اگر موجودي چنين نحيف و بيگانه با مردم و به دردنخور در ميان ماست که نه قدرتي دارد و نه حرفش را کسي مي فهمد، چرا وجودش چنين تعيين کننده است؟ و اگر هيچ کاري جز الفاظ بي سر و ته از دستش برنمي آيد، چگونه تا اين حد در معرض انواع تهمت ها و سوءتفاهم هاست؟ آيا در پاسخ به نياز همين جامعه و در مسير خواسته هاي گروهي از افراد همين جامعه گام برنمي دارد؟ حقيقت اين است که روشنفکري دستاورد عصر روشنگري است. واژه intellect در زمان افلاطون با عنوان ساده «خردمند» تعريف مي شد، اما در عصر روشنگري همين کلمه به شکل مفهومي فلسفي در تقابل با پس مانده هاي تفکر سنتي رايج به کار گرفته شد. يعني اصالت دادن به خرد در تقابل با اصالت سنت (کهن الگوهاي قبيله يي/ نژادي/ مذهبي). روشنفکري به عنوان يک گرايش و نه به عنوان يک حرفه، همواره از آن قطعيت قرون وسطايي که عوام براي ادامه زندگي آرام خود محتاج آن است، برکنار مي ماند و کوشش خود را براي تجزيه و تحليل مسائلي که خود به تازگي با آنها روبه رو شده، مستقيماً با خواننده اش در ميان مي گذارد. خواننده چنين متني مدام در حال جست و جو و کشف تناقض ها و هماهنگي هاست. بنابراين روشنفکر همواره در حال تحليل مفاهيمي است که در منظري عمومي به نظر بديهي و واضح و قطعي مي رسد. اگر به جمله مشهور گرامشي باور داشته باشيم که«همه مردم روشنفکرند، اما همه آنها نقش روشنفکر را در جامعه ايفا نمي کنند» مي توان در عرصه هنر نيز به اين نتيجه رسيد که نقد هنري اساساً و در ذات خود يک فعاليت روشنفکرانه است. اما هرکسي که در کار نقد هنري قلمفرسايي مي کند لزوماً روشنفکر محسوب نمي شود. از يک سو، منتقد هنري به عنوان يک روشنفکر عامل اخلال در «بديهيات» است و با استدلال هاي فرهنگي و زيبايي شناختي مي تواند خواننده اش را عصبي، شادمان يا شگفت زده کند. اما در تمام اين حالت ها، او را به فعاليتي خردمندانه يعني «تفکر» وامي دارد. تمام محبوبيت ناقدان روشنفکري چون دوايت مک دانلد، سوزان سونتاگ يا پالين کائل، در قابليت هاي آنان براي درافتادن با تفکر رايج و بديهي بود.

دو؛در ايران به دليل سير تاريخي خاص خود، ما پس از مقاومتي سرسختانه در برابر دستاوردهاي مدرنيته، بخشي از اين فرآيند را به شکلي نيمه کاره پذيرفتيم و آن را به فرهنگ خود افزوديم که سينما هم يکي از آنها بود.

به دنبال آن، گرايش هاي روبنايي براي تغيير نظام ارزش هاي فرهنگي، مثلاً «سرگرمي ارزان قيمت» به «اثر هنري» آغاز شد و به دشواري ادامه يافت. از آن زمان به بعد، گرايش هاي روشنفکرانه به شکل برخورد علوم انساني و هنرهاي جديد به سرعت راه خود را باز کرد و در سطحي که جامعه به آن پر و بال مي داد تاثير خود را عيان کرد... روشنفکران اصيل ايراني در سده اخير يا به سرعت وارد جريان هاي اجتماعي شده و به همان سرعت هم تاوان آن را پرداخته اند (جان باختن ميرزا جهانگيرخان شيرازي و ميرزاده عشقي را از ياد نبرده ايم) يا اينکه به تمامي از انزوا شروع کرده اند و به يمن آثارشان در ذهن نسل هاي بعد ماندگار شده اند (نيما و هدايت پيش از بقيه به ذهن مي آيند) اما در سينما موضوع به کلي متفاوت است. در آغاز کار، کوشش بر سر آشتي مردم کوچه و بازار با سينما آغاز مي شود (حاجي آقا آکتور سينما از اوانس اوگانيانس)، مدتي به دليل ناخرسندي رضاشاه از سينما دور مي مانيم و وقتي به آن بازمي گرديم که زماني دراز گذشته است و دوباره بايد نقش مصرف کننده را بازي کنيم. تا جايي که به سينما مربوط مي شود، ايده «سرگرمي ارزان قيمت» همواره عنصر اصلي و جدانشدني پيکره اصلي آن بوده و هنوز هم هست. مشکل در اين تلقي نيست. ايراد اصلي زماني پديد مي آيد که کيفيت اين سرگرمي ارزان قيمت به مراتب پايين تر از قيمت آن باشد. تازه اين زماني است که نخواهيم بر سر تاثير مخرب آن و پايين آوردن سطح سليقه بينندگان مان جدل کنيم. سينماي ايران در طول تاريخ خود، هميشه سعي کرده از يادگيري اصول و معيارهاي ابتدايي سينما بگريزد و به جاي مواجهه يي خردورزانه با اين دستاورد تازه، بينندگان را از طريق الگوهاي آشنايي مثل برانگيختن حس و عاطفه در زماني کوتاه، از درک همان اصول و معيارهاي ابتدايي باز دارد. به همين دليل است که سينماي ايران پر از آدم هاي عليل و فقير و ناتوان است که «در آخرين لحظه» به شيوه يي خارق العاده نجات مي يابند. يا به لشکري از بدکاران برمي خوريم که باز «در آخرين لحظه» ناگهان تنبيه مي شوند و به سزاي اعمال خود مي رسند. سينماي ايران در بيشتر موارد به دليل گريز از منطق، به لحاظ ايدئولوژيک از همان آغاز، پايان خود را فرياد مي زند؛«خوبي بر بدي پيروز است» يا «معجزه در لحظه مناسب رخ خواهد داد» بنابراين، فيلم به عنوان يک محصول معين، ماهيت اصلي خود(يعني نمايشي بودن) را از دست مي دهد و به چيزي تبديل مي شود که بدون استفاده از ابزار سينما هم مي توانست به وجود آيد و «فعلاً» نام فيلم به خود گرفته است. در چنين وضعيتي، شخصيت هاي فيلم هاي ايراني در سطح وسيع، فاقد هويت فردي و اجتماعي اند و اغلب شان تحت عنوان «بامرام»، «نامرد»، «بانمک» و «خوش تيپ»، «طفلکي»و «پولدار»، «فقير» و «مريض» و «ديوانه»، «باکلاس» و «بي کلاس» قابل طبقه بندي اند. اين صفت ها را به عمد به کار مي برم تا نشان بدهم که چرا فيلم هاي ايراني غالباً فاقد سير نمايشي اند و واکنش هاي شخصيت ها به هيچ رو توجيه کننده پس زمينه شان نيست. در حقيقت، تمام ريشخند هايي که نثار فعاليت هاي روشنفکرانه کرده ايم، به سادگي دامن خودمان را گرفته است. مثلاً هرگز نخواستيم بفهميم که چرا هاليوود از همان ابتدا به بهترين نويسندگان خود (اعم از نمايشنامه نويس، قصه نويس و حتي شاعر) اجازه طبع آزمايي مي دهد. يا نخواستيم دريابيم که چرا سال به سال بر تعداد فيلم هاي اقتباسي معتبر افزوده مي شود و تمامي فيلم هايي که با صفت روشنفکرانه از آنها ياد مي شود، در بالاترين سطح امکان عرضه پيدا مي کنند.

در ايران، نخستين فيلم هايي که مي کوشند از اين دايره بسته بيرون بزنند، با بيشترين ريشخند و ناسزا روبه رو مي شوند و جالب اينجاست که نخستين فيلم هايي که مي کوشند استاندارد فيلمسازي را در ايران بالا ببرند، دستاورد همان شاعران، نويسندگان و روشنفکران«قابل تمسخر» هستند. دليل عدم توجه به اين فيلم ها، بسيار ساده است. خشت و آينه يا جنوب شهر، سياوش در تخت جمشيد يا شب قوزي، فيلم هايي تازه اند که کم ديده مي شوند و تقريباً ديگر هرگز تکرار نمي شوند. بيننده اين فيلم ها را به جا نمي آورد و منتقدان معتاد به سينماي رايج، به جاي معرفي و آشنا ساختن علاقه مندان سينما، فقدان رويکرد جامعه شناسانه خود را با جست و جو به دنبال هوارد هاکس ايراني، آلفرد هيچکاک وطني يا معادل هايي براي جين کلي و مرلين مونرو در سينماي واخورده و حيران دهه 1340 بيش از پيش عيان مي کنند.

به همين دليل، خردستيزي جاري در فرهنگ ايراني به شکلي عيني به سينماي ايران هم راه مي يابد و شخصيت ها براساس«حس و حال» داستان را پيش مي برند و بدون کم ترين منطق نمايشي به نتيجه يي از پيش تعيين شده مي رسانند. همين جا اشاره کنم که «خردستيزي» به عنوان اصلي تعيين کننده در روانشناسي و فرهنگ عمومي جامعه ايراني، همواره آثار مخرب خود را داشته و با تکيه بر عواملي چون اصالت بخشي به ناخودآگاه و انگيزش هاي مقطعي، مانع پيگيري منطقي و تحليل پديدارهاي نظري و فلسفي بوده است.

نشانه هاي اين خردستيزي را در دخالت مداوم عناصر متافيزيکي (از قبيل تقدير و معجزه) و عوامل برانگيزاننده ناخودآگاه (مثل الگوهاي طبقاتي، جغرافيايي از يک سو و الگوهاي اجباري خارج از سير نمايشي فيلم مثل «ايثار»، «تحول» يا «انتقام» از سوي ديگر) به شکلي گسترده و آشکار مي بينيم. بارها ديده ام که «ايراني بودن» در سينما با زندگي در جنوب شهر تهران يا صحبت کردن با لحني خاص يکي پنداشته شده است. اين دستاورد بلافصل خردستيزي در سينماست که به شکل الگو قرار دادن قيصرها و علي بي غم ها و مجيد سوزوکي ها پديد آمده است.

سه؛شکي نيست که لمپن ها همواره جذاب ترين شخصيت هاي سينماي ايران بوده اند و حتي حضور صفت هاي لمپني در شخصيت هايي از طبقات ديگر اجتماعي، الگوهاي آشناي بينندگان را به يادشان آورده است. مثلاً تصوري که صادق هدايت از پهلوان مورد نظرش در داش آکل ارائه مي دهد، شخصيتي است که در منگنه الگوي سنتي «لوطي» و يک شخصيت متعلق به دوراني سپري شده و قلبي زخمي از عشقي ممنوع گرفتار آمده است. اما مسعود کيميايي در برداشت سينمايي اش از همين داستان، ويژگي هاي شخصيتي متفاوت و خاص را از او مي گيرد و او را به نمونه يي تبديل مي کند که عملاً فرقي با نمونه هاي رايج و تلقي عمومي از مفهوم پهلوان ندارد.

اگر بخواهيم کلمات مناسب را به کار ببريم، داش آکل هدايت پهلواني است که از نگاهي روشنفکرانه به تصوير درآمده و حاوي خودآگاهي ضدسنتي خاصي است که اين شخصيت را از نمونه هاي مشابهش متمايز مي سازد. اما فيلم کيميايي انگار از ديد يکي از بچه محل هاي پهلوان محل ساخته شده که از طريق گفته ها و شنيده ها دارد با ديدگاهي اسطوره يي -سنتي، خاطراتش را از يکه بزن محله شان براي نسل بعدي بازگو مي کند. در نتيجه، داش آکل هدايت به عنوان شخصيتي ضدسنت نمي تواند يا نمي خواهد کاکارستم را بکشد. شايد چون از پيش به شکست محتوم خود باور دارد.

اما قهرمان کيميايي هم هواي رقاصه محل را دارد و هم کاکارستم را به سزاي اعمال خود مي رساند و هم به «نامردي» از پشت قمه مي خورد و مي ميرد (در واقع همان فرمول زيربازارچه يي قيصر را براي هر شخصيتي که دستش رسيد به کار مي برد). عشق در داستان هدايت، در تقابل با سنت قرار مي گيرد، اما کيميايي با زدن نعل واروي قصه، قهرمان اش را به محيطي اسطوره يي-آييني مثل زورخانه مي برد و تمام رشته هاي اگزيستانسياليستي داستان هدايت را پنبه مي کند. براي آنکه به اين نمونه اکتفا نکرده باشم، قصه مزاحم بورخس را مثال مي زنم که دوباره با عبور از همين مجراي ارتجاعي و سنت پرست به فيلم غزل تبديل شد. کيميايي در اقتباس از اين داستان نيز به الگوهاي آشناي زيربازارچه پناه مي برد و فرمول هاي فاقد هويت اجتماعي اش را (که خوشبختانه امروز ديگر شکل کاريکاتور پيدا کرده و جز اطرافيانش کسي را به اشتباه نمي اندازد) بي کم و کاست در اين فيلم هم تکرار مي کند. الگوهاي ارتجاعي شخصيت پردازي در فيلم هاي کيميايي، دست بر قضا جعلي ترين و غيرواقعي ترين نمونه هاي قابل ارائه در سينماي ايران اند. قيصر مستقيماً از وسترن نوادا اسميت(هنري هاتاوي،1966) مي آيد، رفاقت هاي بي پشتوانه و تراژيک به الگوهايي مثل ورا کروز يا بوچ کسيدي و ساندنس کيد نظر دارد و مهم تر از همه، تطهير اعمال مبتني بر ناخودآگاه شخصيت ها، نوعي خردستيزي و قهرمان پروري دروغين را پديد مي آورد که تنها به «اصالت حس» و غريزه توجه دارد. به همين دليل، درونمايه هايي مثل انتقام يا رفاقت، در فيلم هاي کيميايي پوششي از مفاهيم موهوم براي ديده نشدن ناتواني ها در نمايش رابطه تدريجي ميان دو شخصيت است. به لحاظ ايدئولوژيک، فيلم هاي کيميايي عملاً تفاوتي با جريان رايج سينماي فارسي در قبل و بعد از انقلاب ندارد(رابطه ها در فيلم هاي جنگي يا تين ايجري امروز هم دقيقاً از همان الگوها پيروي مي کند) و در عمل، نگاه تطهيرکننده و تقديس گرا نسبت به لمپن ها، اين گروه را داراي هويتي رسانه يي - فرهنگي مي کند که خودشان عملاً از آن بي بهره اند. در سوي مقابل، نگاه عيني و دور از تصنع به اين طبقه اجتماعي را در فيلم هاي فريدون گله، اميرنادري و زکريا هاشمي مي بينيم. شخصيت هاي تنگنا، کندو، زيرپوست شب، سه قاپ و طوطي، در تناسب با رويکرد و خاستگاه اجتماعي شان عمل مي کنند و به جاي تک گويي هاي مضحک در دفاع از اعمال شان، در حال کوشش براي گريز از تقديري ناگزير و بي رحم اند. حتي وقتي شخصيت کندو (فريدون گله) براي ابراز هويت اش به مسيري مرگبار قدم مي گذارد، تقدس و تطهيري در کار نيست. او از زندان شروع کرده و به زندان باز مي گردد. علي خوشدست هم از قتلي ناخواسته آغاز مي کند و دست آخر به مقتولي ديگر بدل مي شود. بدين سان، بيننده فيلم ها به سادگي مي تواند بفهمد که شخصيت هاي اجتماعي به دليل وابستگي شان به اين يا آن طبقه نيست که هويت مي يابند يا هويت را از دست مي دهند. به طور خلاصه، مي توان گفت که «روشنفکر» به مفهوم خاص کلمه وجود ندارد. «نگاه روشنفکرانه» است که به اصالت خرد در فيلم ها معنا مي دهد. از اين زاويه، مسعود کيميايي يا علي حاتمي نه تنها روشنفکر نيستند که با دادن نشاني هايي غلط در نمايش زندگي ايراني، نوعي عوام زدگي را بر رفتار و روحيات شخصيت هاي آثارشان حاکم مي سازند که باعث مي شود ايراني بودن از طريق فيلم هاي آنها معادل سنتي بودن به نظر آيد و در نتيجه، برادر -مثلاً- روشنفکر (با بازي امين تارخ) از لحاظ روحيه و رفتار به مراتب جعلي تر و ناهنجارتر از برادر

- مثلاً- لمپن (با بازي محمدعلي کشاورز) به نظر برسد (حال آنکه هر دو به يک اندازه جعلي و ناهنجارند)؛ چون دومي دست کم اين خاصيت را دارد که بر سليقه و سابقه ذهني بينندگانش سوار است و با تکيه بر نمايش لاله زاري مي تواند براي چند لحظه هم که شده آنها را بخنداند. اما نمونه اول با چنان تصنعي تصوير مي شود که وقتي از خواب بر مي خيزد، مي گويد؛ «سلام امروز،» و بيننده جز پوزخند براي روشنفکري مقوايي که از نگاهي عوام زده به تصوير درآمده، چه کار مي تواند بکند؟ مي بينيم که حتي در اين فيلم هم، ناخودآگاه مان که با روحيه يي عوام زده بارآمده، خود به خود براي لمپن بانمک سينماي فارسي بيشتر از روشنفکر از لاي زرورق درآمده سينماي فارسي جا باز مي کند.

چهار؛گرايش هاي خام دستانه در نمايش روابط متقابل قشر هاي گوناگون در سينماي پيش از انقلاب، بسيار به نفع سينماي فارسي تمام شده و به سادگي مي توان آنها را نشانه فقدان رويکرد جامعه شناسانه در اين فيلم ها دانست. تکرار مي کنم که اين ويژگي در ذات خود به نگاه جاري در فيلم برمي گردد نه به روشنفکر بودن يا نبودن سازنده فيلم. آثاري چون بي تا (هژير داريوش)،آدمک و سرايدار (خسرو هريتاش)، نشان دهنده سطحي نگري در فهم روابط شخصيت هاي فيلم اند. اما بايد توجه داشته باشيم که اين فيلم ها در ميان آثار سينماي قبل از انقلاب کاملاً در اقليت قرار دارند. جالب اينجاست که آدم هاي حاشيه نشين جامعه ايران به بهترين شکل در همين فيلم هاي منتسب به «جريان روشنفکري» ترسيم شده اند. کدام فيلمساز «اجتماعي» مي تواند بگويد که بيش از سهراب شهيد ثالث در سه فيلم اولش به آدم هاي حاشيه نشين نزديک شده و زندگي شان را با مهارت به تصوير کشيده است؟ آيا مي توان فضاي فوق العاده و منحصر به فردي را که غلامحسين ساعدي به عنوان يک روشنفکر حرفه يي در سه فيلمنامه اش (گاو، آرامش در حضور ديگران و دايره مينا) خلق کرده فراموش کرد؟ مش حسن يک روستايي ساده دل، سرهنگ بازنشسته (اکبر مشکين) انساني روان پريش و تفاله يک نهاد منحط ميليتاريستي و علي و پدرش، آدم هاي حاشيه نشين شهرهاي بزرگند. اما در هر سه فيلم، شاهد استحاله تدريجي اين افراد هستيم بي آنکه محيط پيرامون شان را در اين استحاله ناديده بگيريم. بر هر سه اين داستان ها نگاهي روشنفکرانه حاکم است و نويسنده شان حتي وقتي که به عنوان آدم هاي حاشيه داستان به روشنفکران دلمرده و وازده کافه نشين (با بازي سپانلو، نراقي و آتشي) مي پردازد، بيش از آنکه به قطب بندي و جهت گيري فردي شان توجه کند، تاثير نمايشي (و به تبع آن، جامعه شناختي)شان را مدنظر قرار داده است. داريوش مهرجويي و ناصر تقوايي با همين ديدگاه به شخصيت ها نزديک مي شوند و همين روند را کمابيش در فيلم هاي بعدي شان نيز ادامه مي دهند. برخلاف نمونه هايي که از کيميايي و حاتمي مثال زديم، تقوايي حتي در فيلم هايي چون صادق کرده و نفرين نيز از اين نگاه روشنگرانه بهره مي گيرد و در نتيجه، شخصيت انتقام جويي چون صادق کرده که قاعدتاً بايد قيصري ديگر از کار دربيايد، ضد قهرماني زخم خورده و غالباً خاموش است که تنها انگيزه مرگ همسرش او را به قتلگاه کشانده است. شکل تعالي يافته الگوي «قهرمان ناکام» را در ناخداخورشيد مي بينيم. آيا کسي از خود پرسيده است که چرا ناخداخورشيد به رغم دارا بودن الگوي قهرمان، کمتر به تک گويي هاي قهرمانانه مي پردازد و بيشتر در رابطه اش با ديگران شناخته مي شود؟ در نقطه مقابل، قهرمانان کيميايي اند که به دليل بي قابليتي شان، دو سه شخصيت در طول فيلم به نوبت براي تعريف از آنها وارد فيلم مي شوند تا در يک يا چند تک گويي در اوج بدسليقگي، مدام بگويند که «فلاني خيلي مرده» يا «شما خيلي غيرت داريد»؛ مفاهيمي موهوم که در زندگي واقعي به اندازه کافي از آنها لطمه خورده ايم و از نظر تاريخي هم بابت معتقدانش تاوان مفصلي پس داده ايم. بنابراين، نگاه روشنفکرانه به تمامي طبقات اجتماعي، فيلم ها را از دسته بندي هاي رايج فراتر مي برد و کمک مي کند تا اقشار را فارغ از تصورات کليشه يي و رسانه يي شان به عنوان شخصيتي مستقل بسنجيم. در يکي از مهم ترين جلوه هاي تقابل روشنفکر بيگانه (معلم) و لوطي محبوب (قصاب)،جايي که هر دو از محبوب مشترک شان حرف مي زنند، قصاب زودتر از معلم موضع اش را مشخص مي کند و مي گويد؛ «ببين من يکي اهل فداکاري نيستم ها،» تاريخ نشان داد که اين جمله فيلم رگبار بيضايي تا چه حد به حقيقت نزديک بوده است. فرهنگ رايج نه تنها به نشانه هاي حضور روشنفکران وقعي نمي نهد که به هيچ وجه حاضر نيست عنصر نامطلوبي چون او را به عنوان نماينده آگاهي اجتماعي به رسميت بشناسد. بنابراين، براي راحت شدن از دست او، واژه يي به نام «روشنفکرنما» را اختراع مي کند تا به کلي از شر مفهوم «اصالت خرد» رهايي يابد و با فراغ بال به سنت هاي برآمده از «حس و حال» بپردازد و حقيقت را در پاي قدرت قرباني کند.

پنج؛نگاه به روشنفکران در سينماي بعد از انقلاب به شکلي گسترده از همين طرز تلقي تبعيت مي کند. به اين معنا که اصالت انديشه مستقيماً به تظاهر به دانايي تعبير مي شود و تکليف بيننده فيلم با چنين شخصيتي از پيش معلوم است. به همين واژه «روشنفکرنما» دقت کنيم. آيا کسي تا به حال به طيفي تحت عنوان «لمپن نما» که ما همواره به هنگام تعارفات ايراني در آن قرار مي گيريم، اشاره يي کرده است؟ جاهل مآبي و لوطي گري به عنوان بخش اساسي و محافظ سنت گرايي در زمره بديهيات پذيرفته شده است و بنابراين، کسي به فرم و نوع و سلطه بي چون و چراي اين گروه از شخصيت ها در فيلم هاي ايراني کمترين اشاره يي نمي کند. اين تلقي با فيلم هاي محسن مخملباف به سينماي بعد از انقلاب ايران راه پيداکرد و در آثار ديگران نيز به شکلي گسترده جاي خود را باز کرد. تمام شخصيت هاي توبه نصوح، معلم ده در دو چشم بي سو و حتي شخصيت هايي که مي کوشيدند روشنفکر به نظر بيايند (عکاس عروسي خوبان، استاد دانشگاه شب هاي زاينده رود و...) در اين طبقه بندي جاي مي گيرند. در ميان فيلم هاي متاخر به فيلم بيد مجنون دقت کنيد تا تلقي لمپن وار را از يک استاد دانشگاه سال هاي اخير به شکل تمام قد ملاحظه کنيد. اگر هم پزشک خردگرايي در کار باشد (مثل فيلم خيلي دور، خيلي نزديک) قرار براين است که نامش «دکتر عالم» باشد و در سفري غريب، به گل آلوده شود و لباسش تغييرکند و اتومبيل آخرين مدلش از کار بيفتد تا بفهمد که «حس و حال» جاي ديگري است.

گرايش عمده ديگر، تصوير ناهنجاري است که در فيلم هاي ماني حقيقي، ايرج کريمي و نسل متاخر فيلمسازان مي بينيم. دست کم در آثار اين گروه، اميدواريم که تصويري ملموس تر و واقعي تر از اين گروه ببينيم. اما چيزي که در نهايت از آنها ديده مي شود، شخصيت هايي مضحک در چنبره يي از روابط جعلي و غيرقابل باور است. نقاش هاي «از کنار هم مي گذريم» و «باغ هاي کندلوس» در سطحي نيستند که دغدغه هايشان را جدي بگيريم و چيزي که از هنرمند بودن به ما نشان مي دهند، ناتواني در بيان کلمات و جمله هاي پيش برنده و روشن کننده شخصيت دروني آنهاست. شايد مضحک ترين نمونه موجود در ميان فيلم هاي اخير، استاد دانشگاه فيلم کنعان باشد که هنگام برخورد با همسرش و نظارت بر ساختمان همان واکنش هايي را نشان مي دهد که موقع تصادف با گاو در جاده و کشتن آن. بنابراين جلوه شخصيت هاي روشنفکر در سينما به واسطه مخدوش ماندن معيار هاي روشنفکري در فرهنگ ايراني، تا حد نمايش افرادي با انگيزه هاي نامعلوم، اعمال بي دليل و راه حل هايي غيرقابل باور نزول کرده است. آيا در اين شخصيت ها نشانه يي از انديشه مي بينيم؟

به سادگي، اين فيلم ها داراي شخصيت هايي تحصيلکرده و هنرمند، اما فاقد نگاه هنرمندانه اند. به همين دليل است که در ذهن بينندگان شان کمترين ماندگاري ندارند و مهم ترين ويژگي شان، همان اعمالي است که در بقيه قشرها نيز ديده مي شود، يعني نذر کردن زن ها در کنعان و باغ هاي کندلوس که به شکلي ناگهاني رخ مي دهد و پس زمينه يي ندارد. اختلاط گرايش هاي روشنفکري با الگوهاي سنتي، مهم ترين دليل پيداشدن شخصيت هايي تا اين حد غريب و باورناپذير در سينماي ماست. در حالي که نسل پيشين اين تعادل را به نفع روشنفکران تا حدي حفظ کرده و شخصيت هاي باورپذيري آفريده بود. تا اين لحظه بهمن فرمان آرا و داريوش مهرجويي، دو نمونه از بهترين شخصيت هاي سينماي بعد از انقلاب را خلق کرده اند، انسان هايي باورپذير که گرايش هاي روشنفکرانه شان شخصيت نمايشي آنها را خدشه دار نکرده است. دکتر رضا سپيدبخت و حميد هامون هريک به نوعي در منگنه روابط شخصي، حرفه يي و دغدغه هاي ذهني شان گرفتارند و هريک به شکلي خودآگاهانه مي کوشند از اين روابط بگريزند و آرامش را در «رهايي» در قالب مرگ يا مرگ انديشي مي يابند. حميد هامون نماينده گرايشي عمده از روشنفکران خرده بورژوازي دهه 1350 است که در دهه 1360 به آدم هاي ديگري بدل شدند و آرمان هاي بالدارشان از سرخي به سبزي گراييد و مادي گرايي جاري در جامعه آنها را نيز با خود به قعر دريا برد. دکتر سپيدبخت از طبقه يي فراتر است که هنوز از دامان علي عابديني نياويخته است و به همين دليل، از ميان برداشتن اش به قدرت بيشتري نياز دارد (اين نکته که بهمن فرمان آرا دهه 1360 را در ايران نبوده است، در روشنفکر ماندنش بي تاثير نيست). هامون را با همه دردسر هايش به عنوان ترکيبي از روشنفکر سارتري و «ماترياليست هاي خداپرست» قصه هاي بهرام صادقي با آغوش باز مي پذيريم. چون او تنها سندي است که به سرنوشت نسل روشنفکر به جا مانده از دهه هاي پيشين گواهي مي دهد. جلوه کمتر جذاب و بيشتر منزوي روشنفکر ايراني را در فيلم درخت گلابي مي بينيم. اين فيلم از گرايشي عميق تر خبر مي دهد و درونمايه عاشقانه اش را با پژواک هاي سياسي شخصيت اش درهم مي آميزد. بنابراين روشنفکري در اين فيلم به لايه هاي زيرين منتقل مي شود و طبعاً ديگر ضرورت وجود علي عابديني منتفي است. مرگ انديشي شخصيت اصلي درخت گلابي تا حدي مشابه بهمن فرجامي در فيلم بوي کافور، عطر ياس است. با اين تفاوت که بهمن فرجامي در زمان حال زندگي مي کند و درخت گلابي در ذات خود اثري نوستالژيک و غربت گراست. اما هر دو شخصيت، روشنفکراني بي معشوق و منزوي اند که در انتظار مرگ به سر مي برند. اما بهمن فرجامي از کابوس مرگ برمي خيزد و به رغم از دست دادن دوستان نويسنده اش، به زندگي بازمي گردد. براي آنکه روشنفکري را همچنان يک گرايش بدانيم و نه خصلتي فردي، ناگزيرم توضيح بدهم که نگاه لمپن وار، الکي خوش و بي قيد داريوش مهرجويي در فيلم مهمان مامان، دور از سال بلو، گلي ترقي و غلامحسين ساعدي و با استعانت از درگاه نويسنده يي چون هوشنگ مرادي کرماني، نتيجه رقت باري چون مهمان مامان به همراه دارد که به سادگي در کنار فيلم هايي چون گنج قارون، عروس و زيردرخت هلو قرار مي گيرد و از ياد نبريم که دو دهه پيش تر، کمدي روشنفکرانه يي چون اجاره نشين ها از همين کارگردان براي نمايش لايه هاي گوناگون زندگي ايراني به راه حلي مناسب رسيده بود.

شش؛هزينه هاي روشنفکر بودن و روشنفکر ماندن در جامعه يي که مدرنيته را در حد ماکروفر و زانتيا و «پنت هاوس» پذيرفته و به زيرساخت هايش بي توجه مانده است، بالاتر از آن است که به نظر مي رسد. در چنين شرايطي توقع «روشنفکري» از سينما و نمايش دقيق و درست روشنفکران، چندان هم منطقي نيست. اما اشاعه فرهنگ خوش باشي و فراموشي و زدن بر طبل هميشه در دسترس بي عاري نيز، به خصوص از جانب مدعيان روشنفکري کمابيش دلسردکننده است. ادوارد سعيد در کتاب درخشانش با عنوان نقش روشنفکر مي نويسد؛ «...روشنفکر امروز بيشتر به يک استاد ادبيات منزوي با درآمدي مطمئن شبيه است که هيچ علاقه يي به درگير شدن با دنياي خارج از کلاس درس ندارد.» اگر بحث درآمد مطمئن را کنار بگذاريم(احتمالاً مرحوم ادوارد سعيد درآمد رياست خودش در دانشکده ادبيات تطبيقي دانشگاه کلمبيا را با نرخ تورم در نيويورک محاسبه کرده و به اين اطمينان رسيده است)، از دست دادن استقلال در قبال تعالي طبقاتي و تغيير عقيده در مورد دستاوردهاي فرهنگ رايج و مسلط، کم ترين بهايي است که استاد ادبيات فرضي ما براي بيرون آمدن از انزوا بايد بپردازد. فضاي خلق شده توسط فئودور داستايوفسکي در داستان شب هاي روشن، بهانه يي بود تا يکي ديگر از اين شخصيت هاي منزوي در برداشت ايراني از اين داستان جاي خود را بيابد؛ انزوايي که عشق مي توانست به آن معنا بدهد.
گفتارهايي در باب علوم انساني
گفتارهاي اين بخش، نوشته هاي کوتاه و بلندي اند درباره وضعيت علوم انساني در ايران. کوشيده ايم تا با تفکيک حوزه ها و بهره بردن از سليقه هاي مختلف و متفاوت، مجموعه يي نسبتاً جامع پديد آوريم. اما به خوبي مي دانيم که درباره موضوعي به اين وسعت، ادعاي جامعيت، کمي دور از واقعيت و تواضع است. شايد اين گفتارها در کنار گفت وگوهايي که در بخش انديشه سالنامه درج شده است، بتواند تاکيدي مضاعف و اين درخواست هميشگي باشد که بايد در اجزاي خرد و کلان اين مفهوم عظيم، بازنگري کرد و راهي نو گشود؛ وگرنه، آش همان است و کاسه همان. بخش انديشه سالنامه متولي پرداختن به گرفتاري هاي کلان حوزه هاي علوم انساني است. اين گفتارها اما تلاشي اند براي خرد کردن موضوعات، تا مبادا چون هميشه در خلال پرداختن به امور کلان، فراموش کنيم که «جزئيات» چه اهميت انکارناپذيري دارند.
علل ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران
مصطفي ملکيان

من موضوعي را انتخاب کرده ام با عنوان «علل ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران» که شايد بعضي از نکاتش براي بحث علوم انساني و چالش اشتغال سودمند باشد.

علل ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران از نظر من در 10 مورد قابل بيان است که هر چند همه علل ضعف تحقيقات علوم انساني نيست، اما اهم اين علل است. اما قبل از بيان اين 10 علت لازم است سه نکته را عرض کنم؛ نکته اول اينکه من اين علل را به ترتيب اهميت بيان نمي کنم. بلکه شايد به عکس باشد و گمان مي کنم هر چه به طرف آخر برويم اهميت اين علت ها بيشتر مي شود. بر اين مساله تاکيد داشتم تا بتوانم در قسمت هاي اخير سخن بسط کلام بدهم.

نکته ديگر اين است که عللي که عرض مي کنم با يکديگر رابطه ديالکتيکي دارند و عليت هاي دوسويه بين شان برقرار است. يعني ممکن است عامل اول، علت عامل دوم باشد، اما خود عامل دوم هم به يک معنا علت عامل اول باشد؛ يعني رابطه علي يک سويه بين شان وجود ندارد و خود اين مساله، اعتراف به اين موضوع است که من علت و معلول را در کنار هم نشانده ام.

نکته سوم هم اين است که بعضي از اين علل فقط به ايران اختصاص ندارد. در غير ايران هم مصداق پيدا مي کند، اما به گمان بنده در ايران به صورت اشد و اکدي وجود دارد و بايد به صورت موکدتري بر آن تاکيد و اصرار ورزيد. بنده اين 10 علت را عرض مي کنم که احتمالاً خيلي از آنها هم مورد مناقشه سروران و اساتيد قرار مي گيرد.

نخستين علتي که درباره ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران مي توان گفت اين است که دانش آموختگان علوم انساني در ايران نسبت به دانش آموختگان ساير علوم به طور متوسط ـ البته نه در موارد استثنايي - از IQ کمتري برخوردارند؛ يعني هوش بهر کمتري دارند.

بنابراين شکي وجود ندارد که وقتي دانش آموزي يا دانشجويي، هوش بهر کمتري داشته باشد، خود اين دانش آموز يا دانشجوست که استاد آن رشته مي شود، اما طبيعتاً هوش بهرش افزايش پيدا نخواهد کرد. طبعاً استاد قاهر و مسلطي نخواهد بود و هرقدر هم در زندگي آکادميک خود جديت ورزيده باشد باز اين IQ پايين در فرآورده کار آنها موثر خواهد بود و اين هوش بهر پايين در تدريس، تاليف، ترجمه و تحقيقات آنها موثر خواهد بود. از طرف ديگر وقتي همين استاد سر کلاسي مي رود که دانشجويانش هم IQ پاييني دارند، نياز نخواهد داشت که بر کارش تسلط داشته باشد، چرا که با سلطه بسياربسيار کمتر هم دانشجويانش را راضي خواهد کرد. دوستاني هم که در علوم انساني کار کرده اند، اگر سخنراني يا درسي در دانشکده هاي غيرعلوم انساني داشته اند، اين مساله را به راي العين ديده اند که سوالات، اشکالات و انتقاداتي که مثلاً در دوره ليسانس دانشگاه شريف مطرح مي شود هرگز در دوره دکتراي رشته هاي علوم انساني مطرح نمي شود. اين موضوع از نظر من نکته غيرقابل انکاري است. البته من آماري در اين زمينه نگرفته ام و حس خودم را بيان مي کنم و ممکن است آمار خلاف اين را بگويد، اما به اين مساله هم بايد توجه کنيم که به گفته متفکري آمار براي پوشاندن حقايق است نه براي آشکار کردن آنها. نتيجه اين نکته، نکته دومي است که همان درآمد کمتر رشته هاي علوم انساني است. وقتي رشته هاي علوم انساني درآمد کمتري دارند سبب مي شود که پدران و مادران فرزندان نخبه خود و داراي IQ بالا را تشويق و ترغيب کنند و سوق دهند و حتي در موارد عديده يي وادار کنند که فني و مهندسي يا پزشکي بخوانند و آن بچه هايي را که ناچارند يا نمي توانند فني و مهندسي يا پزشکي بخوانند، مي فرستند علوم انساني؛ چون بالاخره هيچ پدري عالماً و عامداً تصميم نمي گيرد بچه اش را بفرستد به رشته يي که درآمد کمتري دارد.

بايد توجه داشت که اين دو علت، در واقع علت و معلول يکديگرند، يعني IQ پايين تر باعث درآمد کمتر مي شود و درآمد کمتر هم سبب مي شود کساني که IQ پايين تر دارند در رشته هاي علوم انساني درس بخوانند.

علت سوم ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران اين است که علوم انساني تنها علومي اند که تجسد تکنولوژيک ندارند، در نتيجه تفاوت ميان قوي و ضعيف و ميان شياد و راست کار در اين علوم معلوم نخواهد بود. در حالي که مثلاً اگر من در علوم فني و مهندسي شيادي بورزم، پلي مي سازم که با اولين کاميوني که از روي آن رد مي شود سقوط خواهد کرد و معلوم مي شود که من دانش فني و مهندسي لازم را نداشته ام. يا اگر پزشک شيادي باشم از هر 20 عمل جراحي که انجام مي دهم،

19 تاي آن ناموفق از آب درمي آيد و همه مي فهمند که من پزشکي هستم که يا شيادم يا آنقدر که ادعا مي کنم معلومات پزشکي ندارم.

اما چه چيز است که معلوم مي کند کار يک محقق يا معلم علوم انساني ضعيف بوده است؟ پلي نمي سازد که اين پل فرو بريزد و جراحي نمي کند که اين جراحي ناموفق از آب در بيايد و هر چه بگويد يک عده مي توانند بر سخنان او پافشاري کنند. يعني هر علمي که تجسد تکنولوژيک نداشته باشد به روش هاي عيني (objective) نمي توان روشن کرد که چه چيزهايي در آن ضعيف يا قوي است. در واقع در چنين شرايطي فرد مي تواند خودش را در صف دانشمندان قرار دهد و ما نيز چه بسا نوعي شارلاتانيسم را شاهد باشيم. در چنين مواردي در علوم فني و مهندسي هميشه نوعي در آزمون بودن وجود دارد که در علوم انساني اين گونه نيست. در علوم انساني فرد مي تواند هر سخني بگويد و اگر از خدا بيمي نداشته باشد و اگر وجدان کاري و وجدان اخلاقي اش بيدار و زنده نباشد، ديگر رسوايي پيش مردم برايش معنايي نخواهد داشت. از نظر بنده هميشه يکي از اين سه عامل بايد وجود داشته باشد؛ خدا را ناظر و ناقد و داور بصيري بداند و آن وقت بگويد من کاري را که بر عهده گرفته ام بايد خوب انجام دهم؛ يعني از عواقب اخروي بترسد. يا اگر ديدگاه ديني و مذهبي ندارد بايد يک وجدان اخلاقي زنده و بيدار داشته باشد و دائماً ملامت گر دروني ملامتش کند که چرا کارت را ضعيف انجام مي دهي؟ چرا کاري را که بلد نيستي بر عهده گرفته يي؟ و...

غير از اين دو عامل، عامل سوم هم رسوايي پيش مردم است؛ حال اگر عامل اول و دوم نباشد مي ماند عامل سوم. رشته هاي فني و مهندسي و پزشکي رسوايي شان نزد مردم مشخص است، اما در علوم انساني مشخص نيست که فرد چگونه رسوا خواهد شد و هر کسي مي تواند هر چيزي را بگويد و کسي هم نمي تواند کوس رسوايي اش را بزند، چرا که تجسد تکنولوژيک ندارد. نتيجه اين وضعيت، همان علت چهارم است، يعني اينکه اساساً ارزيابي تحقيقات علوم انساني دشوار است که البته اين امر تا حدي معلول علت سوم است، اما خودش هم مي تواند مستقلاً مورد بحث قرار بگيرد. ارزيابي رساله هايي که در رشته هاي ديگر نوشته مي شود ساده است اما اين امر در علوم انساني بسيار دشوار است. علت پنجم اين است که علوم انساني به طور يکنواخت وارد ايران نشده است و به صورت گزينشي و کاريکاتوري وارد ايران شده، در حالي که علوم انساني در کشوري رشد مي کند که همه اجزايش متوازن پيش برود. برخي از رشته هاي علوم انساني در کشور ما قوي تر و برخي هم به صورت بسيار فاحش، ضعيف تر است. به هر حال بايد توجه داشت که علوم انساني، علومي هستند که وابستگي شان به علوم ديگر انساني، بيشتر از علوم فني مهندسي نسبت به يکديگر است.

علت ششم هم اين است که در عرف جامعه گفته مي شود مسائلي اورژانسي تر از علوم انساني وجود دارد و گويا مسائل فوري و فوتي کشور ما، مسائلي غير از علوم انساني اند. البته اين مساله تا حدي هم درست است و کشوري که نيازهاي بيولوژيک مردمش آن چنان که بايد و شايد برآورده نمي شود، معلوم است که آن نيازهايي که فوق نيازهاي بيولوژيک هستند و علوم انساني متکفل آنهاست کمتر مورد اعتنا باشد. اما به نظر من تاکيد بسيار ناسالمي روي اين نکته مي شود که بايد به آن توجه داشت.

علت هفتم مسائل معرفت شناختي است که در کشور ما گشوده نشده است. علوم انساني مشکلات معرفت شناختي دارد که هنوز مسائلي حل ناشده در معرفت شناسي و روش شناسي علوم انساني است؛ مسائلي مانند اينکه علوم انساني تا چه حد مي توانند آبژکتيو يا سوبژکتيو باشند؛ روش هاي هرمنوتيک چقدر در علوم انساني توفيق آميز يا شکست دهنده اند و... که درباره اين موضوعات تنقيح مناط به نحو درست انجام نشده است.

مساله هشتم اين است که وقتي محقق بداند عملاً تحقيقاتش مورد استفاده قرار نمي گيرد، هم انگيزه کار خوب را از دست مي دهد و هم در نظرش چنين مي آيد که مي تواند کار خودش را با تقلب به پيش ببرد. من کمتر ديده ام که به يک تحقيق علوم انساني در کشور ما ترتيب اثر علمي داده شود و نتيجه تحقيقات در علوم انساني به جد گرفته شود. البته در ميان علوم انساني، اقتصاد يک استثناست و اگر از آن بگذريم در ساير علوم شما هرقدر هم تحقيق تان عميق باشد، باز کسي در مقام عمل به آن ترتيب اثر نمي دهد.

نکته نهم هم اين است که ما به خاطر حکومت ديني که داريم در واقع نسبت به علوم انساني احساس استغنا مي کنيم. ما هر آنچه را از علوم انساني مي خواهيم در قرآن و روايات داريم و بنابراين براي چه بايد در علوم انساني تحقيق کنيم؟

يعني مي توان گفت تا احساس نکنيم که درباره انسان هيچ نمي دانيم، يا آنچه مي دانيم بسيار کمتر از آن است که تصور مي کنيم، علوم انساني را جدي نخواهيم گرفت.اما عامل دهم که تا حدي متاثر از عامل نهم است اين است که گاهي ممکن است احساس استغنا کنيم، اما گاهي اتفاق بدتري مي افتد و در نتايج تحقيقات مداخله مي کنيم و مي گوييم نتايج تحقيقات بايد خودشان را با آنچه ما به آنها اعتقاد داريم تطبيق دهند.

از نظر من اين 10 عامل که البته روابطي ديالکتيکي هم با يکديگر دارند در ضعف تحقيقات علوم انساني بسيار موثر بوده اند.
عقب ماندگي علوم انساني در ايران
صادق زيباکلام

سخن گفتن پيرامون عقب ماندگي ايران در عرصه علوم انساني همانند نواختن سازي ناهمگون در جمع يک ارکستر سمفوني بزرگ است که مابقي ارکستر دارند هماهنگ با يکديگر مي نوازند. سمفوني که در حال نواخته شدن است آن است که ايران پر از نابغه، دانشمند، مهندس جوان، خوش فکر، طراحان طراز اول، علما و سازندگان فکور است. بخش ديگر سمفوني آن است که علما، دانشمندان و نوابغ ما ظرف دو سه دهه گذشته در عرصه هاي گوناگون فني، صنعتي، توليدي، تحقيقات بنيادي پيشرفته، علمي و امثالهم موفقيت هاي باورنکردني به دست آورده اند. افزون بر اينها در فناوري هاي پيچيده يي که فقط چند کشور پيشرفته در جهان دستي در آن دارند نيز ايران موفق شده دنيا را به شگفتي و حيرت بيندازد. پيشرفت هاي ما در عرصه هايي همچون نانوتکنولوژي، هسته يي، موشک سازي و اخيراً نيز پرتاب ماهواره به فضا از جمله اين حوزه ها است. حاجت به گفتن نيست که وقتي در عرصه علوم کاربردي همچون فيزيک، شيمي، مهندسي، بيولوژي، مکانيک و غيره پيشرفت هاي ايران دنيا را به تحسين وا داشته، در حوزه علوم انساني هم ما بايد به خود فخر و مباهات کنيم. با اين تفاوت که در زمينه پيشرفت هاي صنعتي و تکنولوژي مي توان بهره برداري سياسي کرده و اين پيشرفت ها را حجت و دليلي براي بغض و کينه قدرت هاي استکباري عليه ايران دانست.

طبيعي است قدرت هاي استکباري نمي توانند بپذيرند يک کشوري که تا چندي پيش در رديف کشورهاي جهان سوم بود، بتواند اينچنين در عرصه هاي علمي و فناوري پيشرفت کند. در نتيجه و به دليل پيشرفت هايي که به دست علما و دانشمندان جوان، خوش فکر، ميهن پرست و نابغه ما صورت گرفته، دشمنان ما اينچنين دچار غيظ و غضب نسبت به ما شده اند.

در حالي که ارکستر سمفوني بزرگ رسانه هاي دولتي با همه وجود دارد قطعه «پيشرفت هاي علمي و تکنولوژيک محيرالعقول ايران» را مي نوازد، نواختن آهنگي به نام عقب ماندگي ايران در علوم انساني، همچون خاري در يک گلستان است. درک اينکه ما در عرصه پيشرفت هاي علمي، صنعتي و فناوري هاي پيچيده نانوتکنولوژي هسته يي يا پرتاب ماهواره به فضا در کجا قرار داريم و جوامع توسعه يافته در کجا قرار دارند، خيلي مطلب پيچيده يي نيست. ايضاً اينکه آيا اساساً ورود به اين عرصه ها مي تواند مبين پيشرفت هاي علمي يک کشور و حجتي به منظور اثبات رشد و توسط آن باشد نيز جاي بحث زيادي دارد. داستان اتحاد شوروي سابق که در زمينه هسته يي، توليد موشک هاي فضاپيما، ارسال ماهواره به فضا و نشاندن آن روي کره ماه و... شانه به شانه امريکا و غرب مي ساييد، اما در زمينه توسعه و پيشرفت هاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي آنقدر دچار رکود و عقب ماندگي بود که بالاخره شد آنچه که شد. فروپاشي اتحاد شوروي نشان داد يک کشور هر قدر هم که در زمينه هسته يي، ساخت موشک، تسليحات فوق پيشرفته نظامي، رفتن به فضا، شکافتن اتم و عرصه هايي از اين دست پيشرفت داشته باشد، اما مادام که در زمينه اصلاحات سياسي، اجتماعي و اقتصادي پيشرفتي نداشته باشد، خيلي نمي توان به آينده آن دل بست.

بگذريم که در عرصه همان پيشرفت هاي علمي و تکنولوژي مورد ادعايمان هم خيلي بيش از ظرفيت و دستاوردهاي واقعي و عملي که در اين زمينه ها کسب کرده ايم براي خودمان به دلايل سياسي دسته گل فرستاده و خودمان به خودمان تبريک و تهنيت و دست مريزاد مي گوييم. جايگاه واقعي علمي و توان حقيقي فني و صنعتي ايران را مي توان به اشکال مختلف ملاحظه کرد. مثلاً مي توان پرسيد؛ آخرين باري که يکي از فيزيکدان هاي ايراني يک جايزه بزرگ بين المللي دريافت کرد، کي بود، آخرين بار که يکي از بيولوژيست هاي ايراني موفق شد نتايج تحقيقات جديدش را در يک مجله معتبر بين المللي چاپ کند کي بود، کدام دفعه محققان علمي شيمي در ايران موفق شدند طرز تهيه، سنتز يا روش جديدي براي ساخت يک ماده يا ترکيب مهمي را پيدا کنند، کدام ماشين آلات طراحي شده يا دستگاه ابتکاري ساخت مهندسان و پژوهشگران ايراني توانسته راهي بازار شود؟ مي توان حتي سوالات به مراتب نازل تري پيرامون جايگاه علم و تکنولوژي در ايران مطرح کرد. کدام اتومبيل ساخت ايران توانسته جايي براي خود در بازارهاي جهاني باز کند؟ بيش از نيم قرن از ايجاد صنعت خودرو در ايران مي گذرد و تنها دستاورد ما آن بود که با هزينه خودمان آن هم به دليل ملاحظات سياسي در ونزوئلا و سوريه سالي چند هزار دستگاه سمند توليد کنيم. کره جنوبي حدود بيست سال بعد از ما شروع به صنعت خودروسازي کرده و توليدات خودرواش دنيا را برداشته. بماند صنعت خودرو در کشورهاي پيشرفته همچون ژاپن، فرانسه، آلمان يا سوئد. اتومبيل هاي ساخت ايران نه به لحاظ کيفيت و نه به لحاظ قيمت به هيچ روي قادر نيستند با توليدات کشورهاي ديگر در بازار جهاني رقابت کنند. ايضاً لاستيک توليد ايران، پلاستيک توليد ايران، فولاد توليد ايران، مواد غذايي توليد ايران، پوشاک توليد ايران و قس عليهذا. بعد ديگر وضعيت علمي و پيشرفت هاي صنعتي را دي ماه امسال شاهدش بوديم. سرماي هوا و برف عملاً کشور ما را فلج کرد. آن سرما کم و بيش در بسياري از کشورهاي ديگر هم همه ساله اتفاق مي افتد. اما نه صنايع شان تعطيل مي شود، نه مسافران شان در جاده ها مي مانند، نه گازشان قطع مي شود، نه برق شان مي رود و نه هيچ يک از مسائلي که در ايران اتفاق افتاد در آن جوامع اتفاق مي افتد. بماند آلودگي هوا، ترافيک، گره کور بنزين و هزار و يک مشکل و مساله ريز و درشت که نه حل شده و نه اميدي به حل شدن آنها مي رود.

حاجت به گفتن نيست که علوم و پيشرفت هاي علمي در هر کشوري يک کل واحد را تشکيل مي دهند. به سخن ديگر وضعيت ما در علوم انساني، در رشته تاريخ، فلسفه، علوم سياسي، روابط بين الملل، روانشناسي، جامعه شناسي، علوم تربيتي و... خيلي نمي تواند متفاوت از وضعيت مان در فيزيک، شيمي، بيولوژي، داروسازي، پزشکي هسته يي و مهندسي مکانيک باشد. با اين تفاوت که عقب ماندگي در علوم کاربردي را مي توان به اشکال مختلف مشاهده کرد. محصولات و توليدات ساخت داخل همان طور که پيشتر اشاره داشتيم، مبتني بر سطح صنعت و فناوري در ايران است. اما آثار عقب ماندگي در علوم سياسي، روابط بين الملل، علوم اجتماعي يا تاريخ را نمي توان به صورت عيني مشاهده کرد. يک حبه قرص آسپيرين ساخت داخل به وضوح وضعيت و جايگاه صنعت و رشد داروسازي را در ايران نشان مي دهد. اما براي درک وضعيت رشته فلسفه يا تاريخ در ايران چه چيزي را مي توان ملاک گرفت؟

واقعيت اين است که اگرچه آثار و تبعات عقب ماندگي ايران در علوم اثباتي را نمي توان به وضوح و مستقيم مشاهده کرد، اما اين مساله نبايد ما را دچار اين باور خطا سازد که در اين وادي ما وضع مان بد نيست. في الواقع ما نه تنها در علوم انساني وضع مان مطلوب نيست، که اي بسا از علوم کاربردي هم عقب تر است. فناوري در علوم کاربردي را همان طور که اشاره داشتيم مي توان خريد و وارد کشور کرد، يا به هر حال با عقد قرارداد و اشکال ديگر به دست آورد اما چگونه مي توان سطح علمي کشور در رشته تاريخ يا علوم سياسي را با عقد قرارداد با يک شرکت خارجي و خريد تکنولوژي بهبود بخشيد؟ عقب ماندگي يا شکاف با جهان پيشرفته در علوم و فناوري را مي توان تا حدودي جبران و فاصله را کمتر کرد. اما در عرصه علوم انساني اينگونه نيست. همانند علوم کاربردي و دقيقه، در عرصه علوم انساني نيز در دنيا نشريات و فصلنامه هاي بين المللي معتبري وجود دارند که محققان و استاداني که حرفي براي ارائه دارند، يا تحقيق بکر و ارزنده يي انجام داده اند، يا به نتايج و يافته هاي جديدي رسيد ه اند، يا نظريه و نگاه جديدي داشته اند، يا پيرامون موضوعي کار بکر و درخور توجهي انجام داده اند، يا نقدي، حاشيه يي بر نظريه يي يا ديدگاه هاي ارزشمند در گذشته و حال وارد کرده اند، يا نگاهي تازه و متفاوت به موضوعي قديمي و کلاسيک انداخته اند و ساير مواردي از اين دست، آن را در اين گونه مجلات و نشريات علمي بين المللي چاپ مي کنند. مي توان پرسيد که ظرف ده، بيست يا حتي پنجاه سال گذشته چه تعداد از اين دست مقالات در حوزه علوم انساني از سوي استادان و محققان دانشگاهي ما به چاپ رسيده است؟ اگر هم هرازگاهي مقاله يي از استادي در اين گونه نشريات ظاهر شده، انگيزه آن بيش از آنکه معلول تحقيقات و مطالعات نويسنده بوده باشد، بيشتر به واسطه کسب امتياز لازم براي مسائل استخدامي، گرفتن گروه و پايه، تغيير از استادي به دانشياري و از اين دست مسائل بوده تا علاقه واقعي استاد به آن حوزه و تحقيقات علمي مستمر. راه ديگري که فقر هولناک مان در علوم انساني را مي توان مشاهده کرد عبارت است از فقدان توليد علمي. في الواقع ظرف اين يکصد سالي که از تاسيس علوم انساني در ايران مي گذرد، سابقه نداشته که استادان ايراني موفق شده باشند يک فکر، يک نظريه، يک پژوهش اصيل، يک مطالعه جديد و در مجموع يک کار ارزنده، متحول و در سطح استانداردهاي بين المللي از خود ارائه دهند. واقعيت تلخ آن است که ما در هيچ حوزه يي از علوم انساني نتوانسته ايم از خود چيزي ارائه دهيم. هر چه بوده، مال ديگران و عمدتاً مال غربي ها بوده و ما صرفاً آن را يا آنها را به فارسي ترجمه کرده ايم. عالم ترين، فاضل ترين، باسوادترين و در يک کلام مطرح ترين استادان علوم انساني ما در نهايت چيزي بيش از يک مترجم نبوده و نيستند. همه هنر آنان اين بوده که بگويند فلان انديشمند، صاحب نظر، متفکر و فيلسوف غربي اين را گفته يا آن را گفته و همان را ترجمه کرده ايم. بگذريم که در مواردي حتي اين انتقال نيز به درستي انجام نگرفته. به اين معنا که ترجمه صورت گرفته يا رساله يي که پيرامون آن انديشمند توسط استادان ما به فارسي تاليف شده آنقدر ثقيل، گنگ و نامفهوم است که خواننده پس از بارها مطالعه هنوز نمي تواند درک کند که بالاخره جوهره حرف يا نظر آن انديشمند چه بوده. در مواردي سطح و محتوا و انشاي نويسنده به گونه يي است که ايشان شک مي کند آيا مولف يا مترجم خود اساساً موضوع را درک کرده است؟

ويژگي ديگر علوم انساني در ايران که مبين عقب ماندگي است، فقدان استادان متخصص پيرامون انديشمندان يا مکاتب و حوزه هاي تخصصي است. در مراکز علوم انساني در غرب، يک استاد يا پژوهشگر، متخصص يا مسلط به في المثل افلاطون، مارکس يا هگل است. اين محققان سال ها روي سوژه يا شخصيت مورد علاقه شان کار کرده اند و نه تنها تسلط کاملي بر انديشه هاي آن شخصيت پيدا کرده اند بلکه وي و انديشه هايش را نيز بعضاً مورد نقد قرار مي دهند. فلان استاد علوم انساني در غرب معروف مي شود به اينکه افلاطون شناس است، آن يکي هابزشناس است، ديگري لاک شناس است، چهارمي مارکس شناس، پنجمي وبرشناس، ششمي فرويدشناس، هفتمي پوپرشناس و قس عليهذا. ما در ايران ظرف يکصد سال گذشته کمتر استاد علوم انساني داشته ايم که وي را بتوان انديشه شناس، صاحب نظرشناس و مکتب شناس دانست. اجداد ما قريب به يک هزار سال پيش در مرکز امپراتوري اسلام در بغداد يک نهضت عظيم ترجمه به وجود آورده و توانستند بغداد را مبدل به پيشرفته ترين و معتبرترين مرکز علمي دنيا کنند. تفاوت ما با اجدادمان در اين است که ما صرفاً ترجمه مي کنيم اما آنان افزون بر ترجمه از خود نيز تاثير و تاثراتي مي گذاردند و بعضي چيزها را از خود بر دانش هاي ترجمه شده مي افزودند. ما حتي به اندازه اجداد يک هزار سال پيش مان هم شهامت و توان علمي نداشته ايم.

بررسي، تجزيه و تحليل و فهم تحولات سياسي و اجتماعي جوامع بخش ديگري از عقب ماندگي است. يکي از فعاليت ها و دلمشغولي هاي علوم انساني در جوامع پيشرفته عبارت است از بررسي، ريشه يابي و فهم علل و عواملي که زمينه ساز و باعث به وجود آمدن تغيير و تحولات سياسي و اجتماعي در جوامع مي شوند. دانشکده ها و موسسات علوم انساني در غرب نه تنها بخش مهمي از فعاليت هايشان پيرامون تلاش در جهت فهم تحولات جوامع شان است، بلکه بسياري از آنها همين تلاش را در جهت فهم و آشنايي با جوامع ديگر نيز مي کنند. در بسياري دانشکده هاي علوم انساني در غرب، رشته ها و گرايشات گسترده يي وجود دارد که استادان آن سرگرم مطالعه، آشنايي و تحقيق پيرامون جوامع ديگر و تحولات آنان در گذشته و حال هستند. در انگلستان به عنوان مثال يک دوجين موسسه و دانشکده وجود دارد که تخصص آنها ايران است. از تاريخ گذشته ايران گرفته تا تحولات مدرن آن، از شعر و هنر، موسيقي و ادبيات و داستان نويسي ايران گرفته تا مشاهير و کتيبه ها و سنگ نوشته هاي چندين هزار ساله آن. در آلمان، فرانسه، امريکا، روسيه و حتي ژاپن نيز چنين موسساتي فراوانند. اما در ايران ما محض نمونه حتي يک دانشکده نداريم که در آن جمعي سرگرم بررسي روي انگلستان يا تاريخ آن باشند. در عوض ما اين موسسات و محققان را به باد ناسزا مي گيريم که آنها شرق شناس هستند. آنها براي جاسوسي، تاراج منابع، تسلط بر ما و به انحراف کشاندن فرهنگ ملي ما به اين فعاليت ها اهتمام مي ورزند. هرگز هم از خودمان نپرسيده ايم که مطالعه بر روي خط ميخي، سنگ نوشته هاي چندهزار سال پيش يا سبک شعر فلان شاعر، يا بررسي فلان جنبش يا نهضت هزار سال پيش، چه کمکي به غربي ها مي کند که بتوانند امروز بر ما تسلط بيشتري پيدا کنند. حاصل تحقيقات غربي ها در حوزه ايران شناسي حجم انبوهي از کتب و آثاري شده که ظرف دو قرن گذشته پيرامون تحولات و مسائل مهم ايران تاليف شده. ما ضمن آنکه به غربي ها ناسزا مي گوييم و آنها را متهم به داشتن طرح و برنامه براي ضربه زدن به خودمان مي کنيم و مطالعات آنان را روي ايران يکسره از جنس جاسوسي و تبهکاري مي پنداريم، در عين حال نيز کتب و آثار آنان را ترجمه کرده و در دانشگاه ها يمان از آنها بهره برداري مي کنيم. نوشتن و بررسي تحولات سياسي، اجتماعي، تاريخي يا فرهنگي کشورهاي اروپايي، آسيا، امريکا، خاورميانه، آفريقا و شرق دور اعم از گذشته يا امروز که جاي خود دارند، ما حتي نتوانسته ايم پيرامون کشورها و مناطقي که ديوار به ديوار ما هستند و به ما چسبيده اند نيز کارهاي ارزنده و قابل مطالعه يي بيرون دهيم. به عنوان يک مثال زنده، جدي ترين، واقع بينانه ترين و آگاهي بخش ترين تحليل ها پيرامون تحولات عراق ظرف قريب به سه، چهارسال گذشته از زمان اشغال آن کشور و سقوط رژيم صدام حسين، ترجمه غربي ها بوده. ايضاً در خصوص افغانستان بيخ گوشمان با صدها سال تاريخ، زبان و مذهب مشترک. مثال بارز ديگر مساله بازگشت به اسلام و موج جديد اسلامگرايي است. ظرف قريب به هفت سالي که از يازده سپتامبر مي گذرد اساتيد علوم انساني ما حتي يک صفحه مطلب ارژينال در خصوص پديده اسلامگرايي و خيزش آن در جهان اسلام نتوانسته اند به رشته تحرير درآورند. هرچه در اين حوزه ها بوده باز کار غربي ها بوده که ما دست و پا شکسته آنها را ترجمه کرده ايم. البته در عرصه تحولات سياسي بين المللي و منطقه ما مطالب غيرترجمه يي داشته ايم اما محتواي آنها حکايتي است. گفتمان غالب در مطالب وطني که توليد مي کنيم همان نگاه رنگ و رو رفته، ورشکسته و تکراري «دايي جان ناپلئوني» و «توهم توطئه» است. از جمله اينکه بن لادن و القاعده را خود امريکايي ها به وجود آوردند، يازده سپتامبر کار خود امريکايي ها و صهيونيست ها بوده، حمله صدام حسين به ايران و کويت به دستور خود امريکايي ها بوده، هدف امريکا از آمدن به عراق تسلط بر منابع نفتي آن کشور و رويارويي با ايران بوده است و در يک کلام همه چيز حسب طرح و نقشه هاي صهيونيست ها و نيروهاي پنهاني است که در لندن و واشنگتن سرنخ تحولات بين المللي را در دست دارند. هيچ کس مدعي نيست که امريکا، غرب يا صهيونيست ها «فرشته» اند. اما تبيين هر تحولي، هر واقعه تاريخي، هر تغيير و تحول سياسي و اجتماعي در گذشته و حال از منظر طرح ها و توطئه هاي دشمنان ايران و اسلام و نسبت دادن هر آنچه که نمي پسنديم به دشمني موهوم که چشم ديدن ما را ندارد، مبين هرچه باشد، مبين پيشرفت و پختگي ترقي در علوم انساني نمي تواند باشد. تاکيد بالاترين دستگاه متولي امور فرهنگي و علوم انساني کشور، يعني شوراي عالي انقلاب فرهنگي بر مقوله «مهندسي اجتماعي» يا «مهندسي فرهنگي» بعد ديگر عقب ماندگي ما در علوم انساني است. انديشه يا ايده «مهندسي اجتماعي» فکري بود که در قرن نوزدهم از سوي برخي از صاحب نظران علوم انساني مطرح شد. بررسي بيشتر انديشه «مهندسي فرهنگي» در وراي اين يادداشت قرار مي گيرد. فقط به اين مختصر بسنده کنيم که اين ايده در قرن نوزدهم مطرح شد و هنوز آن قرن به پايان نرسيده بود که منسوخ شد. بقاياي آن هم در نيمه اول قرن بيستم از ميان رفت و از اواسط قرن بيستم متخصصان علوم انساني دريافته بودند که اشکال ايده «مهندسي اجتماعي» در کجاست و چرا اين فکر يک دورنماي زيبا و يک سراب بيش نيست اما در جامعه ما مي بينيم که بالاترين دستگاه فکري - فرهنگي کشور و بالاترين مرجع علوم انساني با همه وجود پاي علم مهندسي اجتماعي که قريب به يک قرن مي شود منسوخ شده، نشسته و خيلي جدي دارد بررسي مي کند که چگونه اين ايده را در جامعه پياده کرده و در نتيجه راه رستگاري آحاد ملت را فراهم کند.

آنچه در اين يادداشت آمد، صرفاً نشان دهنده جنبه هايي از عقب ماندگي علوم انساني در ايران است. حاجت به گفتن نيست که اين مشتي بود نمونه خروار.
دانشکده هاي حقوق چه چيز هايي را ياد نمي دهند
بهمن کشاورز*

1- هر که با حقوق و آموزش آن سروکار داشته با شد ناچار از انبوه آنچه به عنوان درس در دانشکده هاي حقوق عرضه شود، آگاه است. دانشجو «بايد» واحد هاي اجباري را بگذراند و «شايد» واحد هاي اختياري را. اينکه معيار اجباري بودن و اختياري بودن درس ها چيست، ماجراي ديگري جز آن چيزي است که اينجا در پي گفتنش هستيم. به هرحال هر که اين واحد ها را بگذراند و به تعداد مورد نظر برسد لاجرم ليسانسيه مي شود و با ادامه راه - اگر بخواهد و بتواند - کارشناس ارشد و دکتر هم خواهد شد. اينکه آنچه در مقطع کارشناسي ارشد و دکترا عرضه مي شود، چه تفاوت کيفي و جدي با دروس مقطع کارشناسي دارد، ايضاً بحث ديگري را مي طلبد. تعداد دانشکده هاي حقوق که در سال هاي اوليه بعد از پيروزي انقلاب از سه و چهار تجاوز نمي کرد، اينک گويا به هشتاد رسيده و محصولات اين دانشکده ها هم لاجرم از سالي صد تا صد و پنجاه نفر احتمالاً به سالانه چند هزار نفر بالغ شده است.

2- روزگاري مرحوم دکتر مصدق توصيه کرده بود مردم - نه براي اعاشه - بلکه براي آگاه شدن از حقوق خود، حقوق بخوانند. اين توصيه پيشنهاد بسيار خوبي براي همه اعصار و در همه امصار مي تواند باشد. اما توليد انبوه دانشکده هاي حقوق صرفاً براي ايجاد مردمي آگاه نيست بلکه بسياري - و شايد - آنان که به خواندن حقوق رو مي آورند در پي «نان» هستند و حق هم دارند زيرا روزگار چنين شده است. هزينه تحصيلات بالاست و روزگاري که کسي مي توانست علم را فقط براي علم بخواند و بداند، سپري شده است.

3- در کشور ما به رغم اينکه سال هاست دوره راهنمايي تاسيس شده، اما کمتر کسي است که رشته دانشگاهي - يا حتي حرفه و پيشه يي - را با شناخت قبلي و برنامه ريزي و عشق و علاقه انتخاب کند. معمولاً نوجوانان و جوانان بر مبناي شنيده ها و ديده ها و «حرف عمه و تعريف خاله» و آنچه در فيلم هاي سينمايي و سريال ها مي بينند حرفه يا رشته تحصيلي خود را برمي گزينند و حتي پس از گزينش اگر در آن رشته گرايش هاي گوناگوني وجود داشته باشد، احتمالاً تا پايان دوره کارشناسي و گاهي حتي تا پايان دوره دکترا، نمي دانند به کدام گرايش علاقه دارد، گاه اين سرگرداني حتي باعث مي شود مثلاً کسي که فارغ التحصيل فلان رشته مهندسي شده، تازه به خواندن حقوق تمايل پيدا کند. البته در اين مورد خاص تاثير «بوي کباب»، را هم نبايد ناديده انگاشت. هرچند در بيشتر موارد منشاء اين رايحه براي جذب شدگان نااميد کننده است،

4- آنها که حقوق مي خوانند بايد يکي از مشاغل قضاوت، وکالت، مشاوره حقوقي بانک ها و شرکت ها و بالاخره سردفتر اسناد رسمي را برگزينند. البته شايد کلمه «برگزينند» وافي به مقصود نباشد زيرا در بسياري از موارد در اين گزينش، اراده آزاد دخالتي ندارد و فرد حقوق خوانده به راهي مي رود که مسير حوادث و سرنوشت او را مي برد. به اين ترتيب وظيفه دانشکده هاي حقوق بسيار سنگين خواهد بود زيرا آنان بايد از يک سو با توصيف و ترسيم ويژگي هاي هريک از اين مشاغل به طور شفاف و دقيق، کاري را که در دوره راهنمايي و دبيرستان بايد مي شد - و نشده است - انجام دهند، به نوعي که دانشجو بتواند پيش از فراغت از تحصيل در مقطع کارشناسي شغل مطلوب خود را انتخاب کند و از ديگر سو در همين مدت (يعني در دوره کارشناسي)، حداقل اطلاعات لازم براي پرداختن به هريک از مشاغل را در اختيار دانشجو بگذارند.

5- آيا کسي مي تواند ادعا کند اين دو مهم در دانشکده هاي حقوق ما انجام مي شود؟ بعيد مي دانم کسي جسارت چنين ادعايي را داشته باشد.

اين حداقل ها را شايد بتوان به شرح ذيل خلاصه کرد.

در مورد قضاوت ؛ الف- نحوه برخورد با مردم و ارباب رجوع و وکلا و ماموران انتظامي که هريک ويژگي ها و اقتضائات خود را دارد. ب - رعايت شأن قضا در دادگاه و مجموعه محيط کار و حتي در زندگي خصوصي و در برخورد با مقامات بالاتر.ت - آيين نگارش احکام و قرارها و صورتجلسات و گزارش ها و روش مطالعه پيش از اتخاذ تصميم. ث - نحوه دوري جستن از «مواضع تهمت» که جنبه خاصي از بند هاي الف و ب پيشگفته است. ج - نحوه اداره دادگاه و دفتر دادگاه و اصول سلوک با منشي و مدير و بايگان و کارمندان دفتري. هر يک از اين موارد مي تواند تفصيل بسيار داشته باشد، اما بي شک حتي اجمال آن در دانشکده هاي حقوق آموخته نمي شود.

در مورد وکالت؛ الف- آيين نگارش و روش مطالعه و تحقيق پيش از طرح دعاوي يا شکايات و نوشتن لوايح. ب - نحوه پذيرش موکل و قبول دعاوي از کليه جنبه ها. پ- روش ارائه مشاوره حقوقي به ارباب رجوع. ت - اصول اخلاق حرفه يي و جنبه هاي انتظامي حرفه وکالت. ث - جنبه هاي مالي اين حرفه چه از نظر ارتباط با موکل و چه از نظر امور مالياتي و از جنبه رابطه با صندوق حمايت وکلا و کانون وکلا. ج - چگونگي اجتناب از مواضع تهمت (اين مورد با آنچه در مورد قضاوت قابل طرح است، به کلي متفاوت است)

ح - چگونگي اداره دفتر وکالت. خ - نحوه برخورد با مراجع قضايي، دفاتر دادگاه ها، مامورين انتظامي و مردم عادي با رعايت شئون حرفه وکالت. د - نحوه رفتار در دادگاه هاي کيفري، مدني و جنايي (که هريک ويژگي هاي خود را دارند). ذ - نحوه رفتار در دادگاه هاي کيفري، مدني و جنايي (که هريک از ويژگي هاي خود را دارند).

ر - نحوه ارتباط و سلوک با کانون وکلا، همکاران و اتحاديه کانون هاي وکلا. ز - ويژگي هاي زندگي خصوصي وکيل از پوشش و آرايش گرفته تا نحوه سخن گفتن و رفتار اجتماعي در راستاي حفظ شأن وکلا.

در مورد سردفتري اسناد رسمي ؛ الف- نحوه ورود به حرفه.

ب- ويژگي هاي مالي اين شغل از جهات مختلفه (هزينه ها، ماليا ت ها، دريافتي ها) پ- رابطه با اداره ثبت اسناد و املاک و قوه قضائيه. مساله بازرس ها و تکاليف سردفتر. ت- نحوه تنظيم رابطه با دفتر يار و کارمندان دفترخانه و کنترل آنها. ث- نحوه رابطه با مراجعين اتفاقي و مراجعين دائمي (بانک ها و موسسات اعتباري). ج- آيين تنظيم قراردادها و اسناد به نحوي که اسير قالب هاي از پيش ساخته نشوند و قدرت ابتکار در تنظيم اسنادي متنوع با قابليت اجرا داشته باشند. چ- اخلاق حرفه يي از جهت حفظ اسرار مراجعين و رعايت بي طرفي بين طرفين يا اطراف تنظيم اسناد و حفظ حقوق و غبطه همگان به طور يکسان. ح- نحوه رابطه با دادگاه ها و دادسراها و مراجع قضايي و کانون سردفتران. خ- آموزش تدابير عملي وکاربردي براي جلوگيري از فعل يا تنظيم اسناد قابل مناقشه (مثلاً در مورد کساني که احتمال حجر آنها وجود دارد).

در مورد مشاوران حقوقي بانک ها و موسسات اعتباري و شرکت ها؛ الف- آموزش برگزاري مجامع عمومي عادي و فوق العاده و تنظيم صورتجلسات مربوط به آنها و تنظيم صورتجلسات هيات هاي مديره. ب- آموزش موارد عملي مربوط به افزايش يا کاهش سرمايه يا انحلال شخص حقوقي. پ- آموزش مسائل خاص نظير قانون منع مداخله يا ممنوعيت اخذ پورسانت و قوانين راجع به اختلاس و ارتشا و کلاهبرداري و اسناد تجاري و شبه تجاري با تاکيد ويژه. ت- مسائل بانکداري بدون ربا. ث- اصول عرضه مشاوره حقوقي به مديريت ها بر اين مبني که مشاوره حقوقي ابزار اباحه امور ممنوع يا اجحاف به مردم نيست. ج- روش اداره جلسات مذاکره و صلح و سازش و مذاکرات مقدماتي براي عقد قرارداد ها. چ- آيين تنظيم قرارداد هاي دولتي و خصوصي به انضمام آيين نگرش عمومي.

6- واقعيت اين است که هيچ يک از مواردي که در بند 5 برشمرديم در دانشکده هاي حقوق به طور مستقل و مستوفي و کامل عرضه نمي شود و اصولاً موضوع «تعيين گرايش» در اين دانشکده ها منتفي است.

در روزگاري که در دنيا علم حقوق از مقطع کارشناسي به بعد به رشته هاي بي شمار تقسيم شده و آنان که به کارشناسي بسنده مي کنند نيز ناچار به گزينش کار تحقيقي هستند، روش فعلي دانشکده هاي حقوق ما در عرضه اطلاعات قابل قبول نيست. بحث تخصصي شدن امور حقوقي - به عنوان لقلقه زبان - ديري است که در افواه حقوقدانان و حقوق خوانان مي شود، اما جلوه خارجي و عملي آن از تقسيم رشته هاي کارشناسي ارشد به حقوق خصوصي و حقوق بين الملل و - اخيراً - حقوق تجارت بين الملل و حقوق بشر فراتر نرفته است که اين رويداد نيز به مفهوم تخصصي شدن «کار حقوقي نيست.» تخصصي شدن بايد در دفاتر وکالت و شعب دادگاه ها - به طور رسمي و جدي - بروز کند و تا آن زمان راه درازي در پيش است. پس دانشکده هاي حقوق بايد آماده سازي دانشجويان را لااقل در حدي که گفتيم جدي بگيرند.

* رئيس اتحاديه سراسري کانون هاي وکلاي کشور
علوم اجتماعي، علوم دقيقه و قدرت
از توهم تا واقعيت
ناصر فکوهي*

ظاهراً سازش يا لااقل عدم تنش ميان علوم اجتماعي و قدرت، کاري مشکل است که نمي توان به سادگي بدان دست يافت. اين قدرت مي تواند قدرت سياسي يا حتي قدرت نهادينه خود آکادمي ها باشد اما به هر رو، ذات انتقادي اين علوم و گفتمان طبيعتاً شناخت شناسانه، نسبي گرايانه و انتقادي آنها براي قدرت ها غيرقابل پذيرش يا دست کم منشاء نوعي سوء ظن دائم به وجود نوعي تمايل به سرپيچي و زير پاگذاشتن خطوط قرمز است. و اين در حالي است که علوم موسوم به دقيقه يا بنيادين ظاهراً ذاتاً در هيچ تضادي با قدرت قرار ندارند و مي توانند به راحتي تحمل شده و حتي تشويق و به مثابه الگويي مطمئن براي تمام علوم ديگر عرضه شوند. يکي از اشکال تبلور اين رابطه متضاد ميان قدرت و اين دو گونه از علوم را مي توان در کشور خود ما و در سنتي قديمي ديد که سمت هاي تصميم گيري و مديريتي به شکل سيستماتيک به گروهي از دانشمندان داده مي شد و مي شود که به حوزه علوم دقيقه تعلق دارند. زيرا اين دانشمندان و دانشگاهيان ظاهراً خنثي تر و بدون جانبداري مي توانند با نهادهاي تصميم گيرنده و مديريت کشور از جمله درون حوزه دانشگاهي همکاري کنند و لب به شکوه و گلايه و انتقاد نگشايند و اطاعت و فرمانبرداري بيشتري از خود نشان دهند. بحثي که در اين مقاله قصد پرداختن بدان را داريم بررسي توهم ها و واقعيت ها در اين زمينه با توجه به موقعيت علوم اجتماعي در کشور خود و با تکيه بر چارچوب بزرگ تري است که امروز فرآيند جهاني شدن و تغيير ساختاري در گذار از جامعه صنعتي به جامعه اطلاعاتي در علوم به وجود آورده است و هر چه بيش از پيش موقعيت هايي را ايجاد مي کند که در آنها علوم دقيقه خود به گونه يي هر چه روشن تر در کشورهاي مرکزي و توسعه يافته با قدرت به ويژه قدرت سياسي يکي شده و در کشورهاي در حال توسعه بيشترين نقش را در تداوم قدرت هاي بيروني به صورت نامحسوس ايفا مي کنند. در حالي که علوم انساني هرچه بيشتر به آخرين ابزارهايي تبديل مي شوند که در دست انسان ها براي حفظ موقعيت انساني خود چه در کشورهاي توسعه يافته و چه در کشورهاي در حال توسعه باقي مي مانند.

انقلاب اطلاعاتي بر خلاف انقلاب هاي فناورانه پيشين ( انقلاب کشاورزي و انقلاب صنعتي) انقلابي بود که به ذهنيت و فکر تداوم بخشيدن به آن در قالب هاي ابزارگونه مربوط مي شد، در اينجا محور اصلي، ديگر نه همچون انقلاب اول، تامين ضمانتي غذايي براي انسان و امکان دادن به وي براي سکونت و توسعه در اشکال تمدن بود، و نه همچون انقلاب دوم به توليد انبوه صنعتي و تبديل کردن شهرها و اشکال انباشت سرمايه و قدرت در زيستگاه هاي شهري و در نتيجه ناممکن کردن هر نوع شکل زيستي گسترده مبتني بر روابط جماعتي براي تحقق بخشيدن به شکل زيستي اجتماعي و محوريت بخشيدن به سوژه و فرد در اين روابط، در برابر تعلق هاي گروهي و جمعي در روابط پيشين. در انقلاب اطلاعاتي اولويت مطلق به گسترش و قرار دادن فناوري هاي خارج از دسترس مستقيم انسان ها يعني فناوري هاي سه گانه زيستي ( بيو)، فوق العاده خرد ( نانو) و اطلاعات (انفو) در مرکزيت قدرت هايي مطرح شد که به طور روز افزوني نه تنها غيرانساني مي شدند و غيرانساني عمل مي کردند بلکه، در منطق ذاتي خود انسان را به مثابه آخرين مولفه در محاسبات علمي - اقتصادي قرار مي دادند، در حالي که برعکس جبرگرايي هاي فناورانه را به مثابه ضرورت هايي غيرقابل اجتناب مطرح مي کردند که فراتر از ايدئولوژي قرار مي گيرند. به همين دليل نيز بود که مفهوم مرگ ايدئولوژي به ميان آورده شد و ظاهراً طرفداراني هم پيدا کرد؛ اگر قرار بر اين بود که ما فناورانه عمل کنيم، بنابراين بايد از منطق فناورانه حرکت کنيم و اين منطق بر خلاف منطق علوم انساني ظاهراً منطقي خنثي و غيرجانبدارانه است که جاي تقريباً هيچ تفسير و تعبيري و جاي هيچ نوع عقيدتي رفتار کردن در آن وجود ندارد، بنابراين به سادگي مي توان ابزارها را در راس آن قرار داد و جايگزين انسان کرد.

نتيجه اعمال برنامه هاي ناشي از اين طرز فکر در طول بيش از سه دهه در جهان امروز در مقابل ما است؛ جهاني که در آن به رغم وجود ثروت هايي که هرگز چنين گسترده نبوده اند، فقر و تنش، اختلاف ميان فقرا و ثروتمندان و زمينه هاي نزاع و تعارض در همه حوزه ها به حد انفجار انگيزي بالا رفته و حوزه هاي نظامي و رقابت هاي خشونت آميز در کنار حوزه هاي جنايت سازمان يافته و دولت هايي که هر حقي براي شهروندان خود جز آنکه سرکوب شوند و در زير چرخ دنده هاي زندگي روزمره مورد استفاده ابزاري قرار بگيرند را از ميان برده اند تا اقليت هاي کوچکي اعم از اقليت هاي طبقاتي، قومي، اجتماعي، قبيله يي، خانوادگي و غيره از يک زندگي پر رونق و غيرقابل تصور از ثروت هاي افسانه يي برخوردار شوند. جهان کنوني بي رحمانه ترين موقعيت ها را در تمام طول تاريخ انسانيت تقريباً در همه جا به وجود آورده است. در اين حال، پرسش آن است که انگشت اتهام را بايد به کدام سو گرفت؛ نبود دموکراسي؟ نبود حقوق بشر؟ نبود قوانين عادلانه؟ نبود نظام هاي توزيع مناسب؟ نبود يا عدم کارايي سازوکارهاي سياسي ؟... پاسخ ما در زمينه علمي به اين پرسش، که البته نمي توان به آن پاسخي واحد داشت، آن است که در اين بازي خطرناک، غيرانساني شدن سيستماتيک روابط انساني از طريق واگذاري گسترده و سيستماتيک موقعيت و جايگاه هاي انساني به موقعيت هاي ابزاري؛ از جمله با استفاده گسترده از فناوري هاي اطلاعاتي، رايانه يي و شبکه يي، عامل اصلي رسيدن به موقعيت هاي غيرقابل مديريت و خطرناک امروز بوده اند و اين در حالي است که علوم انساني به طور عام و علوم اجتماعي به طور خاص سال هاست نسبت به رسيدن به چنين موقعيت هايي هشدار مي دادند و مي دهند و به همين دليل نيز انگشت اتهام صاحبان قدرت، بي جهت و بي فايده، به سوي آنها بلند بود و هست. واقعيت در آن است که مسووليت موقعيت هاي اجتماعي مناسب يا نامناسب، مطلوب يا نامطلوب، پر تنش يا صلح آميز، عادلانه يا غيرعادلانه و تمام پيامدهاي ناشي از اين موقعيت ها، نه برعهده انديشمنداني است که اين وضعيت را رصد کرده و با شناخت آن تلاش مي کنند راه حل هايي براي بهبود آن عرضه کنند، بلکه با درگير شدن و ورود هر جامعه يي به مجموعه يي از فرآيندهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، انتخاب اين يا آن مدل و سبک زندگي مرجع، امکان بخشيدن به رواج يا جلوگيري از رواج اين يا آن رويکرد به زندگي و چگونگي زيستن است. جامعه شناس در اين ميان به پزشکي مي ماند که بيماري يا سلامت را در اين يا آن بخش جامعه تشخيص داده و براي معالجه آن يا براي تداوم سلامت پيشنهادهايي عرضه مي کند. اگر اين پيشنهادها همچون دارويي تلخ باشد يا برعکس همچون شربتي شيرين، به هر رو هدف از آنها ايجاد تلخ کامي يا شيرين کامي نيست بلکه تاثيرگذاري اجتماعي براي بهبود موقعيت هاي واقعي زندگي انسان ها است.

در اين زمينه علوم دقيقه به گمان ما نه خود نسبت به وضعيت و موقعيت خود آگاهي کافي و لازم را دارند و نه قدرت ها رويکردي منطقي نسبت به قضيه نشان مي دهند. در حالي که پس از انقلاب اطلاعاتي همين علوم هستند که نقش اساسي را نه تنها در تداوم بخشيدن به روابط سلطه و در نتيجه موقعيت هاي شکننده و ضعيف و بحراني براي کشورهاي در حال توسعه و بخش بزرگي از جوامع توسعه يافته، دارند بلکه به صورتي ناگزير ساختارها و روابط اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي را به جوامع گوناگون انساني تحميل مي کنند که بيماري زا هستند و سپس جامعه شناسان و انسان شناسان هستند که بايد دست به تلاش براي مداواي آنها بزنند بدون آنکه اغلب از ابزارهاي (فناورانه) براي اين کار برخوردار باشند.

موقعيت علمي، علوم اجتماعي و حضور بين المللي اين علوم را نيز بايد از همين منظر نگريست. در کشور ما به رغم تلاش هاي وسيعي که براي رشد علوم دقيقه از جمله پزشکي و فيزيک و شيمي و رشته هاي مهندسي انجام شده و به موفقيت هاي زيادي نيز رسيده شده است، در زمينه هاي علوم انساني و اجتماعي ما با فقر منابع، ناتواني کنشگران و ضعف شديدي در حضور در عرصه هاي بين المللي و روابط بين المللي با همکاران روبه رو هستيم. دليل اين امر به باور ما بيش از هر چيز نبود اعتماد و نوعي پارانوياي عمومي نسبت به اين علوم است؛ گويي کسي نسبت به پزشک خود شک و ترديد داشته باشد و به جاي آنکه به وي اجازه دهد او را معاينه کرده و به تشخيص بيماري و پيشنهاد بهبودي بپردازد به صورت هاي مختلف وي را تهديد کند که از تشخيص بيماري ها و به خصوص از اعلام آنها خودداري کرده و برعکس بر وي فشار آورد که به زور هم که شده او را در سلامت کامل اعلام کند؛ کاري که بسياري از کنشگران اين حوزه نيز انجام مي دهند زيرا به هر تقدير آنها نيز بايد زندگي کرده و نمي توانند وقت و انرژي خود را صرف درگير شدن با «بيمار» ي کنند که حتي حاضر نيست بيمار بودن خود را بپذيرد. برعکس ظاهراً قدرت ها ترجيح مي دهند جاي چنين پزشک دلسوزي را به مهندسي حاذق بدهند که با انواع و اقسام وسايل فناورانه و به ويژه رسانه يي آنها را درون خوابي مصنوعي و خلسه يي فرو برد که علائم هر چه بيش از پيش آشکارتر بيماري و دردهاي آن را فراموش کنند و بدين ترتيب به اين صور خيالين و بي پايه در خود دامن بزنند که با «فراموش کردن» و «نفي» هر چه پرسر و صدا تر بيماري مي توان از نفوذ و گسترش آن جلوگيري کرد. فناوري ها و علوم دقيقه به طور عام و رسانه ها و فناوري هاي رسانه يي به طور خاص در اين حالت در نقش داروهاي مسکني قرار مي گيرند که استفاده از آنها درد را در کوتاه مدت کاهش مي دهد اما در دراز مدت کالبد را ويران مي کند.

آنچه در اين ميان موجب اندي دلگرمي است آن است که نوعي حساسيت نسبت به اين امر نزد مسوولان در طول سال هاي اخير مشاهده مي شود، به صورتي که در همه زمينه ها شاهد آن هستيم که با تاکيد بر مفهوم «فرهنگ» يا «فرهنگ سازي» به کمبودها و ناتواني هاي رويکردهاي صرفاً فناورانه کمابيش اذعان و از صاحب انديشان اجتماعي و فرهنگي خواسته مي شود که در اين عرصه وارد شوند و بيشتر به موفقيت طرح هاي اجتماعي ياري رسانند. اما بايد توجه داشت که چنين تمايلي که تا حد زيادي حاصل شکست مطلق رويکردهاي فوق در برنامه ريزي اجتماعي و پيشبرد اهداف توسعه بوده است، به تنهايي نمي تواند امکان اين دخالت را فراهم آورد. واقعيت در آن است که قرار گرفتن علوم اجتماعي زير شک و ترديد و بي اعتمادي نسبت به آنها به دليل «غربي بودن» ( گويي علوم دقيقه و غيراجتماعي «غربي » نيستند، در حالي که اين علوم کاملاً غربي و تقريباً بدون ريشه در انديشه هاي ما به شمار مي آيند) سبب نوعي آسيب زدگي در آنها شده است که نمي توان آن را به اين سادگي از ميان برداشت. اغلب کنشگران در اين حوزه به دليل رفتارهاي پيشين و شک و ترديدي که هنوز هم جنبه غالب را دارد، ترجيح مي دهند خود را درگير بحث و تحليل درباره مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و غيره نکنند يا لااقل موضوعاتي را انتخاب کنند که در خنثي ترين و بي تاثير ترين بخش هاي جامعه قرار مي گيرند. از طرف ديگر انفراد و قطع رابطه حوزه علوم اجتماعي با جهان که باز هم به دليل نوعي سوء ظن نسبت به اين علوم و نبود اعتماد به آنها در پايبندي به سيستم وجود دارد (که خود همان گونه که گفتيم ناشي از ذات انتقادي اين علوم است) سبب شده است نه فقط حضور ما در عرصه بين المللي در اين زمينه به حداقل ممکن کاهش يابد، بلکه در پيا مدي معکوس و کاملاً متناقض اين ميدان به سرسخت ترين مخالفان سيستم نيز واگذار شود که سواي قضاوت ما درباره رويکردهاي سياسي شان، که بحثي در علوم اجتماعي نيست، اغلب داوري ها و شناخت هاي بسيار سطحي از جامعه ايراني دارند و نمي توانند اين جامعه را در پيچيدگي هاي عميق آن درک کنند و به همين دليل نيز شکنندگي بسيار زيادي در برابر «دستکاري» شدن هاي سياسي قدرت ها دارند. اين درست مانند آن است که ما روابط خود را در زمينه هايي همچون ارتباطات مخابراتي يا هواپيمايي با جهان قطع کنيم و سپس انتظار داشته باشيم که اين امر سبب ضعف سيستم هاي مخابراتي و هوايي مان نشود.

بدين ترتيب هر چه زودتر چرخشي اساسي در رويکردهايمان نسبت به علوم اجتماعي به وجود بياوريم شانس بيشتري براي آن داريم که کنشگران اين حوزه به موقعيت واقعي و ضروري خود در جامعه يعني در نقش پزشکان اجتماعي که وظيفه دارند بيماري هاي اجتماعي را تشخيص دهند و براي آنها مداوا بينديشند، بازگردند. تداوم فشار بر اين کنشگران و واداشتن آنها به سکوت و انفعال و عدم دخالت در زمينه هاي اجتماعي به صورتي ناگزير سبب آن خواهد شد که کساني که نه تحصيلات و نه رسالت کاملي براي اين کار را دارند، وارد عمل شوند (اتفاقي که در سال هاي اخير در حوزه روزنامه نگاري اجتماعي شاهدش بوديم) نه اينکه چنين دخالتي صرفاً بايد به وسيله انديشمندان اجتماعي انجام گيرد اما تعادل و نوعي رابطه منطقي ميان اين کنشگران و ترويج دهندگان انديشه هاي اجتماعي ضروري مي نمايد. درست مانند رابطه يي که ميان متخصصان هر علم غيراجتماعي نيز با ترويج دهندگان عمومي آن علم لازم است. البته خوشبختانه ما از اين شانس برخوردار بوده ايم که در برابر اين وضعيت برخي از کنشگران و متفکران در هر يک از حوزه هاي علوم اجتماعي و انساني در حوزه ترويج نيز وارد شده اند و امکان داده اند که اين حوزه کاملاً به سطحي نازل سقوط نکرده و سبب تشديد ضربه به حوزه علمي مربوطه نشود. اما اين دخالت اندک و ناکافي بوده است.

امروز ما در شرايطي هستيم که اين امر نياز به يک اهتمام ملي دارد. به نظر مي رسد تشکيل يک کميسيون ملي بازانديشي درباره موقعيت و رسالت علوم اجتماعي و انساني که با شرکت تمام صاحب نظران از همه عرصه ها و با ديدگاه هاي مختلف تشکيل شود بتواند در اين زمينه در کنار نهادهاي موجود و متولي هدايت و سازماندهي به امور فرهنگي - اجتماعي کشور قدمي مثبت در اين راه باشد. چنين کميسيوني در کنار تعيين اين موقعيت و پيشنهاد اين رسالت بي شک بايد درباره مسائل مشکل سازي همچون آيين نامه هاي جذب و ارتقاي استادان، وضعيت نشريات علمي و انتشارات دانشگاهي کشور و پژوهشگاه ها و پژوهشکده ها و سيستم هاي ارزيابي استادان و همچنين چگونگي برنامه ريزي براي حضور پررنگ تر علوم اجتماعي و انساني ايران در سطح جهان نيز اعلام نظر و پيشنهاد کند.

* دانشيار گروه انسان شناسي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران
بحران علوم اجتماعي در ايران
محمدعلي مرادي*، ابراهيم توفيق**

بحران علوم اجتماعي در ايران چيزي جز بحران حوزه آگاهي در ايران نيست. يعني بحران در شرايط امکان علم. پرسش از بحران در آگاهي ملي اگر بخواهد عميق شود، بايد با پرسش در شرايط حصول علم پيگيري شود. براي اينکه علم حاصل شود ما ملزم به اين هستيم که شرايط امکان يا شرايط امتناع حصول علم را مد نظر داشته باشيم. شرايط امکان علم فرض مبنايي است. اين مبنا چه مي خواهد باشد؟ آيا اين مبنا، «من انديشنده» است، يا مبناي ديگري است؟ آيا اساساً بر اين فرض هستيم که علم مبنايي مي خواهد؟ پرسش دوم اين است که اگر مبنايي فرض کنيم، اين مبنا مي تواند من انديشنده باشد؟ سنت غربي که مبنا را من انديشنده، همان سوژه يا فاعل شناسا، قرار داده است، با انتقادهاي بسياري، به ويژه از سوي انديشمندان پسامتافيزيکي، روبه روست. اما متفکراني که دغدغه حصول علم يا حوزه آگاهي دارند، مي کوشند با اذعان به اين انتقادها پروژه «من انديشنده» را بازبيني و بازسازي کنند. تنش و گفت وگوي ميان اين دو سنت، منجر به بازسازي و بازتعريف علوم و ساختارهاي آن شده است. اين گذار و دگرگوني وضعيتي را رقم زده است که از آن به عنوان بحران علوم و به ويژه بحران علوم اجتماعي ياد شده است. اما وضعيت ما از جنس ديگري است که اطلاق صفت «بحران» آن را بلاموضوع مي کند. ورود ما به دوران جديد مبتني بر سازماندهي روشن و شفاف علم نبوده است که اينک بتوان از بحران آن سخن گفت. ما با رويارويي با دوران جديد، شتاب آلود و دلبخواهانه پاره هايي از علم جديد را وارد ساخته و مي سازيم. هنگامي که متفکران غرب بنا را بر آگاهي و من انديشنده قرار دادند، مدل و الگويي پيش روي خود نداشتند. آنها به ناگزير مي انديشيدند و به درون بودگي خود، که آغاز آزادي است، پا مي فشردند. اما تحصيلکردگان ما، يا به عبارتي روشنفکران ما، چه ديني و چه غير ديني، در الگوهاي تحقق يافته مي انديشيدند و مي انديشند. اين در واقع گونه يي سر در سوداي برون بودگي داشتن است. تفکر از اين رو به خود اصالت مي دهد که به درون بودگي خود تاکيد مي ورزد و از برون بودگي امتناع مي کند. ما ديروز از انقلاب و سوسياليسم و جامعه توحيدي دفاع مي کرديم و امروز از دموکراسي و جامعه مدني، و فردا... اين امتناع از

درون بودگي عملاً رابطه ما را با بودگي زندگي و ناگزير با نفس الامر حيات اجتماعي ما قطع کرده است و به جرات مي توان گفت که براي ما به جاي حصول علم، چيزي جز حصول پندار، توهم و ناگزير جهل به عمل نياورده است. اگر علم مي خواست صورت بگيرد تا از طريق آن مناسبات بين انسان ها در کشور ما، ميان انسان ها و نهادها و آنگاه ميان نهادها و دولت تنظيم شود و از رهگذر آن روابط معقول و سنجيده ميان آنها در جهت بهبود زندگي سازمان و سامان يابد، مي بايست از همان آغاز حوزه هاي آگاهي جامعه مورد کند وکاو و تحليل قرار مي گرفتند. آنگاه سازمان توليد دانش اجتماعي در دانشگاه ها و مدارس و نظام آموزشي صورت مي پذيرفت. اما آنچه از آغاز عصر جديد ما صورت گرفته، متمرکز شدن همه چيز در حوزه سياست روز بوده است. ما همواره با همه مقدرات و مسائل و معضلات زندگي مان، برخورد سياسي داشته ايم و کار سياسي کرده ايم. تعمق و تامل در حوزه آگاهي ما در نظام دانشگاهي و در شاخه هاي مختلف علوم مي توانست و مي بايست با بيرون آمدن از اين پارادايم آغاز شود. اگر من انديشنده يي در حوزه حيات فکري ما شکل گيرد و از خواب گران بيدار شود و حوزه هاي توليد دانش ما را موضوع تعمق و تفکر قرار دهد و برون بودگي را کنار بگذارد و درون بودگي را بارور سازد، يا به سخن ديگر به جاي اينکه بحث را با مدل برداري از کشورهاي مختلف اروپايي و بر مبناي دروني سازي يا وارونه سازي گفتمان شرق شناسي، بر ساقط يا برپا کردن دولت متمرکز کند، دولت را به مثابه يکي از موضوعات تامل، مفهوم و نظريه پردازي «من انديشنده» و سازمان توليد دانش منبعث از آن مي ديد. يعني به جاي اينکه نگاه فاعل دانش از پايين به بالا يا از بالا به پايين باشد، بايد به طور افقي و از منظر خود به جامعه، آنگاه از منظر جامعه به تاريخ و سپس از منظر تاريخ به دولت مي نگريست. آنگاه فاعل دانش با واقعيتي روبه رو مي شد که کليت سرزميني به نام ايران بود، يعني اينکه ايران موضوع دانش واقع مي شد. آنگاه اين فاعل در مي يافت که با سرزميني پهناور، با وسعت جغرافيايي تقريبي اروپاي غربي، روبه رو است. اين وسعت و نيز تاريخ پر فراز و نشيب آن که ناشي از قرار گرفتن ايران در گذرگاه ميان آسيا، اروپا و آفريقا است، خود يکي از ويژگي هايي است که شناخت و حل معضلات آن دانش ويژه يي مي طلبد. براي حصول اين دانش و براي سازماندهي و ساماندهي آن بر اساس اين خودويژگي، مي بايست کنش و عملکرد هر منطقه اين سرزمين پهناور مورد تعمق و بررسي قرار گيرد. علم و حصول علم توجه به همين جزييات برسازنده کليت است. پرداختن به مسائل اجتماعي، اقتصادي، حقوقي و فرهنگي مردمي که در سيستان و بلوچستان، خراسان، خوزستان، مازندران، گيلان، اصفهان ويزد زندگي مي کنند، مي بايست دغدغه اصلي علوم اجتماعي، در آموزه و تکوين باشد. پرداختن به اين مسائل تنها در پرتو دانشي ممکن است که خود شاخه يي از نظام عمومي دانش باشد و بتواند به اين جزييات با دقت علمي بنگرد. براي نمونه فاعل علوم اجتماعي بايد روشن کند، چه تفاوتي از جنبه تاريخي، اسطوره شناسي، مردم شناسي، جامعه شناسي و غيره بين نواحي مرکزي ايران با مثلاً مناطق شمال شرقي، يعني خراسان وجود دارد. چه تفاوتي بين فرهنگ و نحوه کنش و زندگي مردم آذربايجان با زندگي مثلاً کردها يا کرمانشاهي ها وجود دارد. شرايط امکان علوم اجتماعي نه از طريق دريافت شبه پوزيتيويستي و امپريستي واقعيت، نه از طريق «بومي سازي علم» که بر خلط رابطه پيچيده ميان مفاهيم عام و خاص مبتني است، و نه از طريق «جنبش ترجمه» و وارد کردن شتاب آلود و مدپرستانه آخرين نظريه هاي علوم اجتماعي، حاصل مي آيد. چنين دانشي تنها بر اساس دغدغه شناخت جزييات و مختصات پيش گفته و به مفهوم کشاندن آنها قابل حصول است.

آنچه مسلم است دانش علوم اجتماعي و انساني، به مفهوم جديدش، دستاورد دنياي غرب است که قطعاً مي بايست به آن از جنبه تئوري عام دانش توجه ويژه کرد و آموزه، تکوين، ظهور و مباني آن را دريافت تا بتوان بر پايه آنها و در نسبت با آنها، خود و سازمان و سامان دانش را تعريف کرد و دانش و ساختار دانش را در يک هم پيوندي با آن قرار داد، تا در يک نگاه عام موضوع وحدت حوزه هاي عام علوم در سطح جهاني و کثرت آن در سطح خاص با تناسب به خودويژگي و جزيياتي که برشمرديم تحقق يابد. البته بايد توجه داشت که اين تناسب ميان خاص و عام، يا اين وحدت در کثرت و کثرت در وحدت، امري بسيار بااهميت در حوزه علوم ما به طور عام و حوزه علوم اجتماعي به طور خاص است. از رهگذر تعمق و تامل در اين هم پيوندي است که از يک سو با افق هاي باز رو به جهان و دستاوردهاي آن داشت و از انزوا پرهيز کرد، و از سوي ديگر با تاکيد بر جزييات در زيست بوم خود تمايز خود را با آن جهان تعيين کرد تا از انحلال خود در جهان جلوگيري کرد. اينجاست که مي بايست فاعل دانش ما در يافتن مباني عام دانش به دانش غربي دقت و تاسي و طرح پرسش کند که چگونه مي توان از مفاهيم دانش غربي که در آموزه و تکوين با ما متفاوت است، بيرون آمد و با تاسي به ادموند هوسرل «به سوي خود شيء» را مد نظر قرار داد تا ما نيز با «در پرانتز گذاشتن» مفاهيم غربي، به مسائل خودمان با نگاه خودمان نظاره کنيم. پس بايد پيش از هر چيز اين پرسش را طرح کنيم که از جنبه تئوري عام دانش، مناسبات نظام دانشي ما در رابطه با نظام هاي دانش در مثلاً امريکا، فرانسه، آلمان و ايتاليا چيست؟ اين جوامع که ما آنها را با مفهوم کلي غرب مي شناسيم و هر ايراني متناسب با وسع زبان داني يا زبان نداني خود تکه يي از نظام دانش اين جوامع را سرازير زبان فارسي مي کند، چه تمايزها و تفاوت هايي با هم دارند. در حوزه زبان فارسي ما اينها همه را شبيه هم مي پنداريم. به طور مثال، اگر به مهم ترين حادثه فرهنگي- علمي که در غرب صورت گرفته است، و به آن روشنگري مي گويند، دقت کنيم، در مي يابيم که کتب و تاريخ هاي نوشته شده درباره آن، نسبت به اينکه در کدام سنت نوشته شده اند، نوع روايت ها متفاوت است. به طور مثال اگر به کتبي که انگليسي ها نوشته اند دقت شود، درمي يابيم که در روايت انگليسي ها از روشنگري جان لاک و نيوتن مهم هستند، حال آنکه در ادبيات فرانسوي ديدرو و دالامبر مهم هستند و در سنت آلماني کانت و لسينگ. هر چند همه اينها در يک گفت وگو و هم پيوندي با هم قرار دارند و در مجموع يک فرهنگ را برمي سازند، اما تفاوت هاي آنها بسيار مهمند و علم نيز چيزي جز توجه به جزييات و تفاوت ها بر پايه شناخت مباني آن نيست. بسياري از کتاب هايي که در حوزه علوم انساني و اجتماعي ما منتشر مي شوند، ادبيات دست دوم هستند. يعني اينکه متفکران به پرسش هاي خاص برخاسته از يک سنت معين مي پردازند و مي کوشند يا به آنها پاسخ گويند يا پرسشي بر پرسش ها بيفزايد. از آنجا که ما، به دليل عدم آشنايي با منابع دست اول از سويي و شتاب زدگي از ديگر سو، کاري در مورد تفکيک اين سنت ها انجام نداده و نمي دهيم، اين آثار نمي توانند به ما نشان دهند که در چه سنتي نوشته شده اند و ما نمي توانيم بفهميم، نگاه يک انگليسي در سنت انگليسي با نگاه يک آلماني در سنت آلماني نسبت به يک پديده چه تفاوت هايي با هم دارند. مثلاً ماکس وبر به مثابه يک جامعه شناس کلاسيک در سنت آلماني چگونه از طريق آنتوني گيدنز در سنت انگليسي بارور مي شود. يا مثلاً اگر به فيلسوف اجتماعي کلاسيکي چون مارکس نگاه کنيم، مي بينيم که چه تفاوتي بين گرامشي مارکسيست ايتاليايي، ارنست بلوخ مارکسيست آلماني و لوسين گلدمن مارکسيست فرانسوي وجود دارد. اگر دقت کنيم، مي بينيم گرامشي در کتاب معرف خود، «شهريار جديد»، مارکس را در سنت ماکياولي و «شهريار» او خوانش مي کند. يا ارنست بلوخ، که او را مارکسيست شلينگي مي نامند، مي کوشد مارکسيسم را از بطن انديشه شلينگ بازسازي کند. گلدمن در کتاب معروفش «خداي پنهان»، مارکس را براساس سنت پاسکال قرائت مي کند. از اين موارد مي توان نمونه هاي بي شماري آورد. اگر به پدران متفکر خود، مثل فارابي، ابن سينا يا سهروردي توجه کنيم، مي بينيم که آنان نيز متناسب با سنت هاي معيني در ايران دوران اسلامي با کلاسيک هاي يونان رابطه برقرار مي کردند.

«حال ثقل زمين کجاست، ما در کجاي زمين ايستاده ايم؟» اگر بتوانيم در حوزه علوم انساني و اجتماعي اين تفکيک ها و تفاوت ها را بشناسيم و سپس بر پايه آنها مباني استواري براي خود تعريف کنيم و به آن جزييات که از جامعه ايراني برشمرديم، دقت کنيم، آنگاه مي توانيم اميدوار باشيم تا چيزي به نام علوم اجتماعي در حوزه زبان فارسي شکل گيرد که مي خواهد از جهل فراتر رفته، به دروازه علم برسد. اگر به جاي «بحران» از آسيب شناسي عدم شکل گيري علوم به طور عام و علوم اجتماعي به طور خاص نام ببريم، شايد بتوان گفت، مهم ترين معضل ما در حوزه علوم و علوم اجتماعي به طور خاص، درگير شدن با و پرداختن مداوم به سياست روز است. تغيير جهت از امر سياست به اموري که متوجه سازماندهي نظام توليد دانش است، بايد بر اين اصل استوار شود که اگر چه هدف دانش پرداختن به معضلات و مشکلات مردم است، اما بايد از توده مردم گريزان بود، امري که در سياست روز از آن گريزي نيست و اينجاست که مرز ميان کار سياسي و کار آکادميک روشن مي شود چرا که سنخ علم بر برهان و استدلال استوار است. و اگر چه به زندگي مردم مي پردازد، اما مشروعيت خويش را از آراي عامه نمي گيرد و خود را مورد داوري آراي عامه قرار نمي دهد. اين پايه يي ترين وجه افتراق کار علمي از کار سياسي است؛ امري که علوم اجتماعي ما از زمان تکوينش نتوانست از آن پرهيز کند و دانش و ساختار دانش را تبديل به گونه يي ابزار پيکار سياسي کرد تا از رهگذر آن نه به سياست بلکه به امر «سياسي» بپردازد و حاصل آنکه نتوانست در گذر ايام هيچ گونه انباشتي، که لازمه شکل گيري علم از جنبه ساختار دانش است، انجام دهد. بي جهت نيست که بعد از گذشت 70 سال از شکل گيري علوم اجتماعي در ايران، ما هنوز در چنبره درآمد نويسي گرفتاريم و هيچ گونه مکتب علوم اجتماعي در فضاي فرهنگي ما نضج نگرفته و بسط و گسترش نيافته است.

* مدرس دانشگاه آزاد برلين

** مدرس دانشگاه علامه طباطبايي
دفاع از ابعاد جهاني جامعه شناسي
. نقد علوم اجتماعي بدون قطب نما در ايران
حميدرضا جلائي پور*

علوم اجتماعي (از جمله جامعه شناسي) به رغم تنوع در مفاهيم، روش ها، نظريه ها و مکاتبش از زمره رشته هاي دانشگاهي است که در تحليل پديده هاي اجتماعي نقش قطب نما را دارد. محققان بدون قطب نما (يا بدون ملاحظه اصول، نظريات و روش هايي که در رشته هاي اصلي علوم اجتماعي در جريان است) در درياي پرالتهاب کشف و درک پديده هاي اجتماعي غرق مي شوند. در عرصه عمومي ايران سه گروه جامعه شناسي را به عنوان يک رشته علمي (يا به عنوان راهنما و قطب نماي شناخت جامعه ايران) مورد نقد و حتي نفي قرار داده و مي دهند. اين منتقدان به نحوي از علوم اجتماعي ديگري، که به نظر نگارنده فاقد قطب نماي روشني است، دفاع مي کنند.

گروه اول شامل افرادي مي شود که به ريشه هاي فکري و خاستگاه جامعه شناسي بدبين هستند؛ آنها مباني نظري و تاريخي جامعه شناسي واقعاً موجود در دانشگاه ها را مغاير با مباني نظري- الهي مسلمانان مي دانند؛ خاستگاه جامعه شناسي را جوامع غربي (که جوامعي دنياگرا، دين گريز و بي بند و بار و فاقد غايت ديني هستند) مي دانند. از اين رو از جامعه شناسي ديگري، که از آن به جامعه شناسي ديني و بومي نيز ياد مي شود، دفاع مي کنند. بحث هاي فضلاي گروه مذکور در آغاز انقلاب اسلامي و خصوصاً در دوره انقلاب فرهنگي (60-1359) در چارچوب گفت وگوهايي ميان حوزه و دانشگاه در اوج خود قرار داشت. آيت الله مصباح يزدي، از مدرسين حوزه علميه قم، از منظر برداشتي که از فلسفه و کلام اسلامي داشت با صراحت علوم انساني (و جامعه شناسي) رايج را نقد و از علوم انساني اسلامي دفاع مي کرد. به عنوان نمونه به کتاب درآمدي بر جامعه شناسي اسلامي (دفتر همکاري حوزه و دانشگاه؛ 1363) نگاه کنيد. در مقابل دکتر عبدالکريم سروش از علمي بودن علوم انساني (و از جمله جامعه شناسي) دفاع مي کرد. آراي وي در سه کتاب علم چيست و فلسفه چيست (سروش؛1361)، تفرج صنع (سروش؛ 1366) و درس هايي در فلسفه علم الاجتماع (سروش؛ 1374) و سلسله درس هايي تحت عنوان فلسفه علم، فلسفه اخلاق و فلسفه تاريخ بازتاب يافت (نوارهاي دروس مذکور در دفتر انتشارات صراط قابل دسترسي است). پس از انقلاب فرهنگي، برداشت رايج علمي از علوم انساني با شدت و ضعف در دانشگاه هاي ايران به راه خود ادامه داد و مي دهد و راه فکري آيت الله مصباح يزدي در قم در موسسه امام خميني پيگيري مي شود.

گروه دوم شامل افرادي مي شود که جامعه شناسي متداول در دانشگاه هاي ايران را نه علم که «ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه» مي دانند. (طباطبايي، 1374؛ 9) از نظر اين گروه يکي از علت هاي بنيادي اينکه ايران، پس از يکصد و پنجاه سال نوگرايي، هنوز نتوانسته به طور واقعي وارد دنياي تجدد و مدرنيته شود، اين است که راه را به لحاظ فکري و نظري به خطا رفته است. اينان مي گويند متفکران ايراني به جاي اينکه به تحليل مباني فکري و فلسفي انحطاط ايران (يا مطالعه امتناع تفکر و تصلب سنت در ايران) بپردازند، به ترويج ناموجه افکار و نظريه هاي جامعه شناسان غربي پرداخته اند. لذا اين به خطارفتگان به جاي تنيدن علم جامعه شناسي مشغول بافتن ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه هستند- يعني فرموله کردن يک سري قضايايي که بيشتر به درد چالش هاي گفتماني نيروهاي سياسي مي خورد. مباحث فضلاي گروه مذکور حول و حوش انديشه هاي دکتر سيدجواد طباطبايي و تعدادي از علاقه مندان و مروجان جوان و مطبوعاتي انديشه هاي ايشان دور مي زند. خوشبختانه وي متفکر شفاهي نيست و با همتي قابل تحسين، انديشه هايش را در چند کتاب (طباطبايي 1373 ، 1384 ،1380 و 1385) به رشته تحرير درآورده و شرايط نقد را براي منتقدانش فراهم کرده است. ظاهراً مباحث طباطبايي در ديسيپلين و رشته فلسفه سياسي و فلسفه تاريخ جاي مي گيرد. لذا نقد نگارنده در اين مقاله ناظر به مباحث فلسفي ايشان نيست، بلکه ناظر به نقد اين ادعاي ايشان است که جامعه شناسي در ايران را ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه مي دانند.

گروه سوم شامل افرادي مي شود که عمدتاً به شکل شفاهي و با سلاح جامعه شناسي انتقادي، به جاي نقد جامعه شناسي واقعاً موجود در ايران، عملاً به نفي فعاليت هاي موجود کمک مي کنند. قبل از توضيح کوتاهي درباره فضلاي گروه سوم، يا طرفداران جامعه شناسي انتقادي، به يک نکته اشاره مي کنم. اغلب کارهاي مارکس (به عنوان يکي از کلاسيک هاي جامعه شناسي انتقادي) و تعداد قابل توجهي از کتاب هاي هابرماس (به عنوان يکي از انديشمندان متاخر جامعه شناسي انتقادي) به فارسي ترجمه شده است. همچنين مکتب انتقادي فرانکفورت و متفکران برجسته آن در حوزه عمومي ايران معرفي شده اند. با اين همه مباحث فضلاي گروه سوم نظم، ترتيب و انسجام دو گروه فوق را ندارد، خصوصاً ميراث شان کتبي نيست. به بيان ديگر طرفداران جامعه شناسي انتقادي در نقد جامعه و علوم اجتماعي ايران تاکنون آراي خود را تدوين نکرده اند و همانند دکتر طباطبايي به چاپ نرسانده اند. به عنوان مثال دکتر يوسفعلي اباذري به نحوي از جامعه شناسي انتقادي دفاع مي کند. اما او به جز کتاب خرد جامعه شناسي (اباذري؛ 1377)- تز دکتراي او که در آن وجه انتقادي آراي دورکيم، وبر، لوکاچ در باب جهان مدرن از منظر هابرماس مورد توجه قرار گرفته است- نقد و ارزيابي جامعه و علوم اجتماعي ايران را در قالب يک پروژه مطالعاتي با نتايج مکتوب ارائه نکرده است. نقد اباذري از خانواده و کنکور (اباذري، مجله آفتاب، شماره 19)، اين اميدواري را ايجاد کرد که جامعه شناسي انتقادي در ايران از سطح ترجمه، سخنراني و مصاحبه فراتر برود، اما متاسفانه تاکنون نرفته است.

به نظر مي رسد مي توان به محصولات فکري که اين سه گروه در ايران توليد کرده و مي کنند نام علوم اجتماعي بدون قطب نما را داد؛ محصولاتي که به جاي اينکه راهگشاي فهم و تبيين مسائل اجتماعي جامعه ايران باشد، گيج کننده و حتي گمراه کننده است. حتي دقيق تر آن است که از محصولات فکري اين سه گروه به جاي «علوم اجتماعي بدون قطب نما» از «گفتارهاي اجتماعي بدون قطب نما» ياد کنيم. در مقابل، هدف من در اين مقاله دفاع از جامعه شناسي (يا جامعه شناسي به عنوان يکي از رشته هاي علوم اجتماعي در دانشگاه ها) است که قطب نماي ما در هنگام تحقيق است و راهگشا است. البته تمرکز اصلي بر دفاع از جامعه شناسي در برابر گروه دوم که رواج جامعه شناسي را در ايران امري ايدئولوژيک مي دانند، خواهد بود.

چرا جامعه شناسي قطب نما است

در برابر فضلايي که معتقدند جامعه شناسي در ايران، ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه است، از راه هاي گوناگوني مي توان دست به نقد زد. من از دريچه «نظريه هاي جامعه شناسي» وارد اين بحث مي شوم. زيرا تنوع، عدم توافق و ابهام در نظريه هاي جامعه شناسي، اين رشته را بيشتر در معرض ايدئولوژيک و گفتماني بودن قرار داده است. حرف من اين است که اگر فضلاي نقدکننده رشته جامعه شناسي زحمت بکشند و نگاهي به ذخاير نظري اين رشته بيندازند، متوجه خواهند شد که اين رشته يکي از رشته هاي کسب دانش و شناخت واقعيت هاي اجتماعي نيز هست و براي درک چرايي پديده هاي اجتماعي راهگشا است. براي ورود به بحث، نظريه هاي جامعه شناسي را در سه خوشه قرار مي دهم و از قطب نما و راهگشا بودن هر کدام از آنها در مقابل ادعاي ايدئولوژيک بودن شان دفاع مي کنم.

1- خوشه اول، که در چهل سال گذشته رايج ترين نظريه هاي جامعه شناسي در ايران بوده است، شامل نظريه هاي نرمال (يا رايج يا قابل وارسي تجربي) در جامعه شناسي است. ما در باب جامعه با سوالات مختلفي روبه رو هستيم. به عنوان نمونه؛ چرا پس از يکصد سال آزاديخواهي همچنان برگزاري انتخابات آزاد و منصفانه در ايران با مشکل روبه رو است؟ چرا پس از يک قرن تلاش هنوز اقتصادي رقابتي و کارا در جامعه ايران با انواع و اقسام مشکلات روبه رو است؟ چرا در دهه 50 در ايران انقلاب اسلامي رخ داد و به پيروزي رسيد؟ چرا در جريان توسعه، مالزي و ترکيه از ايران جلو افتاده اند؟ چرا در سه دهه گذشته همه مسوولان کشور خواهان ايجاد جامعه يي معنوي و اخلاقي بودند و هستند، اما روابط مابين مردم و دولت کمتر اخلاقي است؟ چرا در جامعه ديني قرار بود مردم به يکديگر اعتماد داشته باشند، اما در مقام عمل روابط اعتمادآميز در جامعه ايران ضعيف شده است؟ چرا اندازه جمعيت معتاد کشور رشد فزاينده داشته است؟ (وقس عليهذا) نظريات رايج قابل توجهي در جامعه شناسي و حوزه هاي اين رشته هستند که به کساني که در پي پاسخ به سوالات مذکورند، کمک مي کنند. به عنوان مثال کسي که قصد داشته باشد به علل وقوع انقلاب اسلامي پي ببرد، يکي از شروطش اين است که به نظريه هاي رايج انقلاب در جامعه شناسي مراجعه کند. کسي که به تئوري هاي انقلاب مراجعه مي کند، با چشم بازتري خواهد توانست با ترتيب دادن يک چارچوب نظري به تحليل انقلاب بپردازد. ادعاي من اين نيست که هر کس مروري نظري بر نظريه هاي انقلاب کرد و يک چارچوب تبييني ارائه داد، به حقيقت و چرايي انقلاب رسيده است بلکه سخن من اين است که براي فهم انقلاب، ما راهي بهتر از اين نداريم که پس از مروري نظري و با اتخاذ يک ديدگاه تحليلي- تعليلي به سوال چرايي انقلاب بپردازيم. تا زماني که پاسخ ما در برابر نقدهاي تجربي ديگران دوام مي آورد، مي توانيم روي تبيين خود حساب کنيم. به بيان ديگر در فضاي آکادميک هر بحثي به عنوان تبيين جامعه شناختي از انقلاب اسلامي مورد قبول قرار نمي گيرد.

ممکن است در برابر ادعاي فوق گفته شود (همچنان که عده يي مي گويند) ما به نظريه هاي نرمال و رايج (خصوصاً با تاسي به آموزه هاي مکتب پديدارشناسي که مخالف تبيين علي و تقليلي در هنگام شناختن پديده ها است) نياز نداريم. در پاسخ مي گويم ما براي پاسخ به سوال «چرايي انقلابي» و سوالات مشابه به نظريه نرمال احتياج داريم زيرا در غير اين صورت در ميان بي نهايت يا «n» علت گïم مي شويم. در وقوع هر پديده کوچک و بزرگي در اين جهان (نه فقط پديده هاي اجتماعي) علت مستقيم و غيرمستقيم بي شماري دست اندرکارند و محقق هنگام جست وجو درباره علل وقوع هر پديده يي (در اينجا پديده انقلاب) به دنبال فهرست کردن همه علل نيست، بلکه در يک چارچوب نظري علل مورد ادعاي خود را طرح مي کند. به عنوان نمونه به قول مرتون براي پي بردن به علل انقلاب، ما به نظريه محروميت نسبي متوسل مي شويم. (کوزر، 1378؛ 43-27) اما بعد ممکن است با ارائه متغيرهاي تعيين کننده ديگري در جريان انقلاب هاي ديگر، نظريه محروميت نسبي را براي تفسير انقلاب به تنهايي مفيد ندانيم و به دنبال نظريه ديگري برويم. ما براي شناخت و تبيين پديده هاي اجتماعي ناگزير از کاربرد نظريه هاي رايج هستيم و تحقيق بدون نظريه مانند حرکت بدون قطب نما در درياي پرتلاطم کشف واقعيت است. ذخيره نظري غني جامعه شناسي - که هر روز غناي بيشتري پيدا مي کند- دست محقق را هنگام تحقيق مي گيرد. اگر محقق اين ذخيره نظري را مورد توجه قرار ندهد، گويي مي خواهد کار نظرورزي را در موضوع مورد مطالعه از صفر شروع کند. البته من ادعا ندارم که ذخيره موجود نظري جامعه شناسي (و حوزه هاي مختلف اين رشته) پاسخ هر مساله يي را در انبان خود دارد؛ ممکن است نداشته باشد. يا ممکن است درباره مساله مورد بررسي، نظريه يي در ذخيره نظري جامعه شناسي پيدا شود، ولي به کار تبيين آن مساله در جامعه ايران نيايد. اين ضعف به جوان بودن علوم و تحقيقات اجتماعي مربوط مي شود، نه به ايدئولوژيک بودن آن. امروزه محققان علوم اجتماعي در ايران مسائل زيادي (از انقلاب و توسعه تا مسائل اجتماعي و آسيب هاي اجتماعي) را مورد بررسي قرار مي دهند و از نظريه هاي رايج جامعه شناسي (که البته بايد سنجش گرانه انتخاب شوند) استفاده مي کنند و برخلاف نظر طباطبايي، اين کار آنها، کار ايدئولوژيکي نيست، بلکه کاري محققانه است- حتي اگر خطا کنند.

2- خوشه دوم دربرگيرنده نظريه هاي کلان جامعه شناسي است. به قول مرتون نظريه هاي موجود در جامعه شناسي فقط نظريه هاي رايج (يا به قول او نظريه هاي با برد متوسط) نيستند، بلکه متفکران کلاسيک جامعه شناسي نظريه هاي کلاني را هم به ارث گذاشته اند و جامعه شناسان کلان نگر بعدي (مانند پارسونز، هابرماس، بورديو و گيدنز) نيز راه آنها را ادامه داده اند. نظريات کلان جامعه شناسي به دنبال بررسي علل پديده يي خاص مثل انقلاب يا شدت گرفتن آسيب هاي اجتماعي نيستند، بلکه مي کوشند فهم و تبيين بهتري از علل و عناصر بنيادي جهان و جامعه جديد به دست دهند يا فهمي از روندهاي اصلي اين دوران جديد (يا مدرنيته) ارائه کنند- مثل نظريه جامعه سرمايه داري مارکس يا نظريه جامعه ارگانيک دورکيم. نظريه هاي کلان جامعه شناسي را نمي توان مانند نظريه هاي رايج (که اشاره شد) مورد نقد و بررسي تجربي دقيق قرار داد. مرتون توصيه اش اين بود که تا مي توانيم بايد سعي کنيم نظريه هاي جامعه شناسي را در قالب نظريه هاي نرمال و تجربه پذير دربياوريم. ولي گيدنز معتقد است ما همچنان مي توانيم نظريه کلان درباره جامعه داشته باشيم که راهگشا هم باشد. از نظر او نظريه هاي جامعه بحراني هابرماس، جامعه بيم زده اïريک بک، جامعه بازانديشانه گيدنز و جامعه شبکه يي کاستلز از نمونه هاي قابل توجه نظريات کلان هستند. (Giddens, 2006: 117-123) با اين همه، صرف نظر از اينکه چه ارزيابي از نظريه هاي کلان داشته باشيم، به نظر مي رسد هر محققي هنگام تحقيق به طور ناخودآگاه تبييني کلان از جامعه خود دارد مثلاً اغلب محققان در ايران نگاه کلانشان به جامعه ايران نگاهي جهان سومي يا نگاه جامعه يي - مثل جامعه در حال گذار- است.نظريات کلان جامعه شناسي اين توانايي را به محقق مي دهد که نگاه ضمني و مبهمي که از جامعه خود به صورت کلان دارد، به نگاهي آگاهانه تر تبديل کند. البته در شرايط فعلي همه اذعان داريم که نظريه پردازي کلان راجع به جامعه ايران هنوز رونق نگرفته است، اما نمي توان گفت کساني که درباره جامعه ايران در سطح کلان نظريه پردازي مي کنند، به ايدئولوژي پردازي مشغولند (حتي اگر قائل باشيم که اين متفکران انگيزه هاي ايدئولوژيک دارند). به عنوان مثال در دو دهه اخير نظريه جامعه نفتي و جامعه کوتاه مدت (يا جامعه کلنگي) دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان و نظريه جامعه در حال گذار مرحوم دکتر عظيمي از نظريات قابل توجه بوده اند و زحمات تئوريک آنها بر فهم ما از جامعه ايران تاثير گذاشته اند، هرچند به نظريات آنها نقد داشته باشيم.

3- خوشه سوم به آن مباحث و ميراث تفکر نظري جامعه شناسي مربوط مي شود که در ذيل مکاتب يا مدرسه هاي جامعه شناسي ارائه مي شوند- مانند مکتب وفاق (دورکيمي) يا مکتب تضاد (مارکسي) يا مکتب کنش متقابل نمادين (وبري-ميدي). مباحثي که در اين مکاتب مورد توجه قرار گرفته است، مباحث ايدئولوژيکي يا صرفاً گفتماني نيست، بلکه مباحثي اساسي است که محقق هنگام تحقيق با آنها روبه رو مي شود و از آنجا که در باب اين مسائل توافق کاملي نيست، هر مکتب و مدرسه يي به نحوي اين مسائل را حل کرده است يا مفروض مي گيرد. به عنوان نمونه، اغلب نظريه پردازان نافذ روزگار ما هرکدام به نحوي اذعان مي کنند که محقق هنگام تحقيقات جامعه شناسي حداقل با پنج مساله يا معما روبه رو است که بر سر حل اين معماها توافق نيست. معماي اول اين است که هنگام تحقيقات اجتماعي ما از الگوي «علوم تجربي» و پوزيتيويستي تبعيت کنيم يا از الگوي «علوم تفهمي». معماي دوم اين است که ماهيت اصلي جامعه حول و حوش «توافق» افراد جامعه با ارزش ها و ضوابط مشخصي شکل مي گيرد يا از استثمار و تداوم سلطه بالايي ها بر پاييني ها ناشي مي شود. معماي سوم اينکه عامليت و کنش (چه فردي و چه جمعي) در جامعه تعيين کننده است يا ساختارهاي اجتماعي تعيين کننده عمل کارگزاران اجتماعي هستند. معماي چهارم به اين پرسش بازمي گردد که ريشه هاي جهان و جامعه مدرن چيست. ريشه هاي جهان و جامعه مدرن از تحول در ذهن و قلب مردم آبياري مي شود (نگاه وبري) يا به تغيير در روابط معيشتي زندگي مردم بستگي دارد (نگاه مارکسي). معماي پنجم به علت بنيادي تبعيض جنسيتي مربوط مي شود. آيا ريشه اين تبعيض به ساختار طبيعي و زيست شناسانه زن و مرد برمي گردد يا به ساختار اجتماعي زندگي زنان و مردان. (Giddens; 2006: 105-112) به بيان ديگر هر محققي که کار خود را جدي مي گيرد با اين معماها روبه رو مي شود و اگر بخواهد هنگام تحقيقات قيقاج نزند و با قطب نما حرکت کند، حداقل در ابتداي کار (تا قبل از اينکه صاحب مکتب شود)، بايد راهنمايي هاي مکاتب موجود در جامعه شناسي حول و حوش معماهاي مذکور را جدي بگيرد. حداقل محقق هنگام تحقيق بايد آموزه ها و پيش فرض هاي تحقيق خود را (که احتمالاً نسبتي با مکاتب موجود دارد) براي مخاطب خود روشن کند. در غير اين صورت، امکان نقد و بررسي نتايج تحقيقات اجتماعي فراهم نمي شود. البته در شرايط کنوني آکادمي ها، مراکز تحقيقاتي و نشريات علوم اجتماعي در ايران در مرحله تراکم علوم و تحقيقات اجتماعي قرار ندارند و در مرحله آمادگي و تمهيد به سر مي برند و نبايد انتظار آن نوع جامعه شناسي که در کشورهاي صنعتي رايج است را از آن داشت. اما اينکه علوم اجتماعي در کشور ما جوان است، دليلي نمي شود که به ذخيره نظري جامعه شناسي بي توجه باشيم؛ اتفاقاً بايد بيشتر توجه کنيم.

وضعيت مباحث نظري در ايران

در شرايط کنوني در کشور ما کاربرد مباحث نظري در خوشه اول (پيگيري علل رخدادها و پديده هاي اجتماعي) وضعيت بهتري نسبت به دو خوشه ديگر دارد. البته ادعاي نگارنده اين نيست که وضعيت تحقيقات اجتماعي در اين سطح با آسيب هاي جدي روبه رو نيست بلکه ادعا اين است که همان طور که در ايران علوم تجربي- مهندسي در چند دهه اخير در ايران رشد کرده اند و مهندسان ما، ساختمان ها، جاده ها، پل ها و ماشين هاي بهتري مي سازند يا همان طور که علوم تجربي- پزشکي در ايران رشد کرده و وضعيت بهداشتي و درماني ما نسبت به گذشته بهتر شده است، علوم اجتماعي هم در آشناکردن مردم و مسوولان با مفاهيم و دستاوردهاي جامعه شناختي و در بررسي پديده ها و آسيب هاي اجتماعي بهتر از گذشته عمل مي کند و رشد داشته است. به بيان ديگر ادعاي من اين است که اگر همين جامعه شناسي کاربردي موجود هم نبود، وضعيت ما بدتر از اين بود مثلاً احتمالاً وضعيت اعتياد و آسيب هاي اجتماعي از اينکه هست بدتر مي شد؛ و به جاي اينکه ايران با جنبش هاي اجتماعي روبه رو شود، با اعتراض هاي خشن و جنبش هاي بنيادگراي بيشتري روبه رو مي شد. هم اکنون اين محققان اجتماعي هستند که وجدان جامعه و دولت را نسبت به مسائل و آسيب هاي اجتماعي بيدار نگه مي دارند غهرچند سطح تحقيقات اجتماعي در ايران (درست مثل رشته هاي مهندسي و پزشکي) با سطح تحقيقات اجتماعي در کشورهاي غربي قابل مقايسه نيستف.

تئوري پردازي کلان درباره جامعه در ايران نسبت به خوشه اول خيلي عقب تر است ولي باز راهي جز ادامه نظرورزي نيست. يکي از شرايط نظرورزي اين است که نظريات کلان موجود در رشته جامعه شناسي درباره جامعه جديد خوب فهميده شوند. جالب اين است که فضلايي که سي سال است از جامعه شناسي بومي و ديني دفاع مي کنند هنوز نتوانسته اند نظريه کلاني راجع به جامعه ايران بدهند که (حداقل مانند نظريه جامعه نفتي و جامعه در حال گذار) مورد استناد محافل آکادميک داخلي و خارجي قرار بگيرد و در عرصه عمومي مصرف شود و جالب تر اينکه فضلاي گروه دوم هم که کوچک ترين واحد تحليلي آنها (يا به قول دکتر سروش کوچک ترين لقمه نظري آنها) «تمدن» و «فرهنگ» و «تاريخ» يک کشور است، هنوز نتوانسته اند نظريه يي که محتواي اجتماعي گذشته جامعه ايران را تبيين کند، ارائه کنند. از منظر مکاتب جامعه شناسي (يا خوشه سوم)، تحقيقات اجتماعي در ايران وضعيت نازل تري دارد زيرا اين مکاتب به اندازه کافي به فارسي ترجمه نشده اند و اصطلاحات آن در گفتار فارسي جاي خود را پيدا نکرده است (در اين زمينه ما همچنان به مترجمان توانا و ارزشمندي همچون باقر پرهام، عزت الله فولادوند و خشايار ديهيمي نيازمنديم). حتي هنوز به درستي از ضرورت يادگيري مکاتب جامعه شناسي هنگام آموزش جامعه شناسي دفاع نمي شود. طرفداران جامعه شناسي بومي هم پس از سي سال مکتب و مدرسه پررونقي که از آن تحقيقات جدي اجتماعي ترويج شود، داير نکرده اند. البته عده يي از فضلا براي جبران نقيصه مذکور بدون اينکه آشکارا اعلام موضع کنند، به ادبيات پساساختارگرا، پسااستعماري و پست مدرن متوسل شده اند. به نظر مي رسد تا زماني که ايران از مرحله تمهيد علوم و تحقيقات اجتماعي وارد مرحله تراکم علوم و تحقيقات اجتماعي نشود، بعيد است بتوان انتظار ظهور يک مکتب ايراني جامعه شناسي را داشت. علوم اجتماعي (و جامعه شناسي) همچنان بايد به طور مستمر دست به توصيف و تبيين پديده هاي گوناگون اجتماعي در ايران بزند؛ همچنان بايد از طريق ترجمه هاي دقيق با ميراث نظري جامعه شناسي واقعاً موجود خود را به روز نگه دارد تا جامعه علمي ما از مرحله «تمهيد» علوم و تحقيقات اجتماعي وارد مرحله «تراکم» تحقيقات اجتماعي شود.

جمع بندي

ذخيره نظري موجود در جامعه شناسي صرفاً حاوي نظريات ايدئولوژيک نيست و براي محققي که با جديت در پي فهم و شناخت علل پديده هاي اجتماعي است، نقش راهنما را دارد و همچون قطب نما در درياي متلاطم نظريه ورزي عمل مي کند. البته فضلاي معتقد به ايدئولوژيک بودن جامعه شناسي در ايران هنوز به درستي روشن نکرده اند که آيا رشته جامعه شناسي به عنوان يک رشته جهاني (Universal) از جنس ايدئولوژي است يا فقط جامعه شناسي در ايران از جنس ايدئولوژي است. ولي هر کس که يکي از اين دو ادعاي بزرگ را داشته باشد بايد زحمت بکشد و روشن کند چرا نظريه هاي نرمال (رايج)، نظريه هاي کلان و مکاتب جامعه شناسي از جنس ايدئولوژي است. در شرايط کنوني در تقسيم کار علوم در محافل دانشگاهي، علوم اجتماعي و از جمله جامعه شناسي يکي از رشته هاي زنده و پويا است. گرچه ممکن است مباحث نظري جامعه شناسي مورد استفاده ايدئولوژي ها و صاحبان قدرت رسمي و غيررسمي قرار بگيرد، ولي نه جامعه شناسي و نه جامعه شناسي ايران را نمي توان به ايدئولوژي و گفتمان هاي قدرت تقليل داد.

*دانشيار گروه جامعه شناسي دانشگاه تهران

jalaeipour@chamran.ut.ac.ir


منابع؛---------------------------------

1- اباذري، يوسفعلي، خرد جامعه شناسي، نشر طرح نو، 1377.

2- چلبي، مسعود، جامعه شناسي نظم، نشرني، 1375.

3- چلبي، مسعود، بررسي تجربي نظام شخصيت در ايران، نشر موسسه پژوهشي فرهنگ و هنر و ارتباطات، 1381.

4- چلبي، مسعود، تحليل اجتماعي در فضاي کنش، نشر ني، 1385.

5- دفتر همکاري هاي حوزه و دانشگاه، درآمدي بر جامعه شناسي اسلامي، 1363.

6- سروش، عبدالکريم، علم چيست، فلسفه چيست، چاپ دوم، نشر پيام آزادي، 1361.

7- سروش، عبدالکريم، تفرج صنع، نشر سروش، 1366.

8- سروش عبدالکريم، درس هايي در فلسفه علم الاجتماع، نشر ني، 1374.

9- کوزر، لوئيس، نظريه هاي بنيادي جامعه شناختي، نشر ني، 1378.

10- طباطبايي، جواد، زوال انديشه سياسي در ايران، نشر کوير، 1373.

11- طباطبايي، جواد، ديباچه يي بر نظريه انحطاط، نشر موسسه پژوهشي نگاه معاصر، 1380.

12- طباطبايي، جواد، ابن خلدون و علوم اجتماعي (وضعيت علوم اجتماعي در تمدن اسلامي) نشر طرح نو، 1374.

13- طباطبايي، جواد، مکتب تبريز، نشر ستوده، 1385.

14- کانرتون، پل، جامعه شناسي انتقادي، ترجمه چاوشيان، حسن، نشر اختران، 1385.

15- ماهنامه سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي آفتاب، شماره 19 سال 1381.

16- Giddens, A. Sociology, 5th edition, London: polity Press, 2006).)

توضيح؛-------------------------------

آقاي جلائي پور پي نوشت هاي روشنگري بر مقاله خود نگاشته بودند که به علت کمبود فضا امکان درج آن وجود نداشته است.
علوم ارتباطات اين زيباي چشم آبي
احمد توکلي *

نمي دانم، آيا بين من و مخاطبين اين مقاله اين اشتراک نظر وجود دارد که ما در کشور، معضلي به نام «نافرمي در توسعه علوم ارتباطات» داريم يا خير؟ چون اگر پذيرفته نباشد، ابتدا اصل موضوع بايد اثبات شود. نافرمي يعني چه؟ از کجا ناشي شده است؟ اگر وجود دارد، چگونه مي توان در جهت بهبود آن اقدام کرد؟ علوم ارتباطات ايران، چه شاخه رسانه اي آن را به حساب آوريم و چه وجه تکنولوژيکي اش را - مثل بحث مخابرات- سابقه زيادي در کشور ندارد. بخشي از مشکلات اين رشته، از همين جواني ناشي مي شود، بخشي از سرشاخه آن، يعني علوم انساني نشات مي گيرد و بخشي مربوط به «چشم آبي» بودن اين رشته است.

شايد عده اي اين چشم آبي بودن را در زيرشاخه هاي علوم انساني ترجيحاً به مديريت، اقتصاد و... نسبت دهند، اما تحولات شگرف در عرصه ارتباطات، اين ادعا را اثبات مي کند که علوم ارتباطات، امروزه بيش از هميشه و با سرعتي بالاتر از ساير رشته هاي انساني، در حال خارج شدن از مدار بومي است. در بحث کلان موضوع، ما تحت تاثير علوم محض قرار گرفته ايم، يعني بدون آماده سازي و پي ريزي بنيادهاي لازم و ايجاد زمينه هاي فرهنگي و بدون آنکه نقش خودمان را در علوم انساني، در فرهنگ، در فلسفه، اقتصاد، مديريت و ارتباطات و... بسنجيم و بشناسيم به آن ورود کرده ايم. اين بسترسازي بايد در سه حوزه اتفاق مي افتاد، حوزه فرهنگ، اقتصاد و سياست. به اعتقاد من، استقرار دانش، پژواک اين سه حوزه در جامعه است. در حوزه فرهنگ به رغم داشتن فرهنگ غني ايراني و اسلامي ما نتوانسته ايم، چارچوب هاي مشخصي به جريان ورود و توسعه علوم جديد پيدا کنيم. به ويژه شرايط حاکم در سده اخير بر سرنوشت ما ايراني ها به گونه اي بوده است که ما را دچار نوعي سردرگمي، رخوت، سستي و «گريز از خود» کرده است. ما به لحاظ فرهنگي در حالي با غرب در ستيزيم که در عين حال شيفته اش هستيم. اقتصاد، شاهرگ توسعه علوم است. ( منظور تمام حوزه هاي اقتصاد، به ويژه اقتصاد سياسي است.) ما در بحث اقتصاد، امروزه از چه الگويي پيروي مي کنيم؟ يکي از علماي اقتصاد کشور مثالش اين بود. «روزي فردي نزد دکتر رفت و گفت؛ موي سرم درد مي کند. دکتر پرسيد؛ «ظهر چي خورده اي؟» گفت؛ نون و يخ. دکتر گفت؛ پدر جان نه مريضيت به آدميزاد مي ماند و نه غذا خوردنت.» اين حکايت اقتصاد ماست؛ کمي سنتي، کمي اسلامي، کمي غربي و... در حاليکه اصل 44 قانون اساسي بر خصوصي سازي تاکيد دارد. رهبري کشور اهتمام جدي بر اين امر دارد، باز هم شما مي بينيد، رويکرد اقتصاد کشور، به سمت دولتي شدن ميل مي کند.

اگرچه مخاطب اين نوشته قشر روشن جامعه در نظر گرفته شده، با اين حال لازم است تاکيد کنم که نحوه نگاه اقتصادي به علوم به ويژه علوم انساني در توسعه و يا عدم توسعه و عاقبت به خيري آن نقش دارد. خاستگاه اين گونه علوم، اقتصاد بخش خصوصي است. اقتصاد دولتي اولاً توجه به اين گونه مقولات را سليقه اي و شخصي مي کند؛ موضوع، وزير و رئيس محور مي شود. در ثاني در جامعه مبتني بر اقتصاد دولتي - به ويژه در کشوري که نفتي براي فروختن و خوردن هست- کاربردي کردن علم بي رمق مي شود. به ويژه در حوزه علوم انساني که ديربازده و پنهان بازده است. اقتصاد اگر دولتي نباشد، معاون آموزشي وزير علوم ما نمي گويد؛ قرار است رشته هاي کم متقاضي دانشگاه ها حذف و رشته هاي پرمتقاضي تقويت شوند.1 چرا که ايجاد رشته بر مبناي نياز بازار و کشور تعريف مي شود، نه اقبال متقاضي که حتي در سال چهارم دانشگاه هم هنوز مردد است که انتخاب رشته اش درست بوده است يا خير، حتي در اقتصاد دولتي هم اين حرف بيشتر به يک شوخي تلخ شبيه است تا يک استراتژي برخاسته از تفکر عميق علمي.

در بخش سياست (منظور، سياست درحوزه اجتماعي است، نه قدرت) ما به يک هارموني مشترک نرسيده ايم. در بخش سياست ورزي و سياستمداري به نظر من، ما دچار «دمکراسي افسارگسيخته» هستيم. لايه هاي تصميم گيري در تمام سطوح به محض آنکه شرايطي مهيا ببينند، خودمحور مي شوند. به عبارت ديگر، سياست در حوزه دانش نداريم. چشم بسته، سليقه اي، روزمره و انفعالي عمل مي کنيم.

علاوه بر ضعف در هر سه حوزه اساسي فرهنگ، اقتصاد، و سياست به طور مستقل، اين سه حوزه را نيز در جامعه موازي و منفک از يکديگر حرکت مي دهيم. درحاليکه اين سه بايد همچون حلقه هاي متصل و مرتبط و با استراتژي مشخص و تعريف شده، حرکت کنند. وقتي قرار شد توليد دانش باز خورد و برآيند عملکرد اين سه حوزه با شرايط تعريف شده باشد، طبيعي است که از کوزه همان برون تراود که در اوست. ما اگر کشور هنگ کنگ يا تايلند بوديم، راهي نداشتيم به جز اينکه تمام فرآيند دانش غربي حتي در زمينه علوم انساني را کپي کنيم. اما ما ايران هستيم. کشوري با قدمت طولاني، فرهنگ غني، زبان و ادبيات فخربرانگيز و ملتي که با اسلام هويتش پاستوريزه شده است. اکنون که قرار است ما به اين علوم ورود کنيم و البته چاره و گريزي نيز نيست، و اگر راه گريزي نيز بود، عمل به آن عاقلانه و منطقي نيز نبود، راهي نداريم به جز آنکه ميان فرهنگ و سنت ها از سويي و دنياي جديد پلي برقرار کنيم. اين کار نيازمند شناخت درست موضوع، شناسايي توانايي هاي انساني و فني، يکسان سازي فرآيند آموزش و توجه به پژوهش با رويکرد بومي است. شناخت درست بدست نمي آيد مگر آنکه موضوع، مورد مطالعه عميق قرار گيرد. ريشه يابي شود، به تاريخچه آن توجه شود. متاسفانه در بخش ارتباطات - حتي اگر بر فرض محال قادر باشيم سرعت تحولات را در جهان مانع شويم و آنرا در وضع فعلي به سکون بکشانيم- زمان زيادي وقت لازم است تا خودمان را با شرايط فعلي منطبق کنيم. در حاليکه چنانچه سرعت تحولات علوم ارتباطات در جهان را با سرعت نور مقايسه کنيم خيلي هم بي راهه نرفته ايم. متاسفانه ما امروز در اين بخش دنباله رو هستيم. مثل اينکه شما بخواهيد با ماشين يک جت را تعقيب کنيد. محال است برسيد. مطالعه به منظور بومي کردن، به اين علت صورت مي گيرد که درک کنيم چگونه مي شود، اين علوم را مال خود کرد. يا به عبارتي سهم خود را از بغل آن بيرون کشيد و چگونه از آن در جهت بهبود فرهنگ، اقتصاد، سياست و پيشبرد امور بهره برداري کرد. حوزه علوم انساني، که ارتباطات نيز شاخه اي از آن است، از جمله حوزه هايي است که مطالعه درباره آن اگر چه ضروري است و هرچه سريعتر بايد نهادمحور شود، اما بشدت ديربازده است. پس بايد صبورانه در اين راه پيش رفت. بر همين اساس نيازمند توجه به چند نکته ظريف تر نيز هستيم؛

- نظام ناکارآمد ارزش گذاري و امتيازدهي به فعاليت هاي علمي در حوزه علوم انساني و علوم ارتباطات بايد تغيير کند.

- تعامل ميان رشته هاي علوم انساني در ايران گسسته است. يعني هرکدام براي خودشان ساز خود را مي زنند. اين موضوع بايد مورد مطالعه قرار گيرد و نسبت به رفع آن چاره انديشي شود.

- تعامل ميان آموزش و فضاي کار حرفه اي برقرار نيست. فراموش نکنيد، ما 50 درصد دانشجويان دانشگاه هايمان، علوم انساني مي خوانند، در حاليکه بازاري براي جذب آنان وجود ندارد. کاربران علوم در چنين جوامعي دچار خستگي و فرسودگي مي شوند. چون بازخورد موفقيت خود را نمي توانند، مشاهده کنند. اين خستگي و فرسودگي در يک سيکل بسته از بازار به مراکز آموزشي و از اين مراکز مجدداً به بازار برگشت مي کند و نتيجه همان مي شود که ما امروز دچارش هستيم.

- نمودار حرکت علم ارتباطات به ما نشان مي دهد که توسعه اين رشته امروزه به واسطه تکنولوژي افسارگسيخته در اين بخش در حال دگرديسي است؛ يعني ما در بحث ارتباطات، امروزه با ICT روبرو هستيم. به عبارتي شاخه اي از علوم انساني در حال فني شدن است. نگراني اين است که در آينده نه چندان دور علما و زعماي قوم علوم ارتباطات، مهندسان دانشگاه شريف و اميرکبير باشند. (البته شايد هم وضعمان بهتر از امروز باشد،)

تا اينجا ما از تاثير مقوله هاي مبنا بر علوم ارتباطات سخن گفتيم، و به کاستي ها در اين بخش اشاره کرديم. اما نکته مهم و يا سوال مهم اين است که علوم ارتباطات اگر قوي و کارآمد شد، تاثير سيکلي اش بر اين مقوله ها چيست؟ همه ما مي دانيم که رسانه ابزار قوي توسعه در تمام ابعاد آن است. رسانه شاه بيت علوم ارتباطات است. نمي شود درباره علوم ارتباطات صحبت کرد و به کارکرد رسانه ها در کشور اشاره نداشت.

به عقيده من اگر قرار است، ما در توسعه و سه بخش حياتي سياست، اقتصاد و فرهنگ به بالندگي برسيم و ارتباط ارگانيک ميان اين سه حلقه ايجاد کنيم، راهي نداريم به جز آنکه مطبوعات حرفه اي، قوي و مستقل داشته باشيم. رسانه حرفه اي و قوي دردسرآفرين و هزينه بر هم هست. درست به فرزند چموش و در عين حال باهوشي مي ماند که اگر نگاه فرزانه و در عين حال صبورانه به آن شود، در نهايت خودش، راهش را پيدا مي کند. بدون ترديد در ايران با آن قدمت تمدني و گذشت 29 سال از انقلاب اسلامي ظرفيت پذيرش چنين فضايي بايد وجود داشته باشد. به نظر مي رسد قاعده بازي در عرصه سياست ( به معناي قدرت) که ما در کشور شاهدش هستيم به مراتب قوي تر از قاعده رسانه مداري ما است. به عبارتي هنر حاکميت در مديريت و اداره تضادها در بخش سياست، کاملاً هوشمندانه و حرفه اي است، در حاليکه مشخص نيست چرا ما قادر نيستيم همين رويکرد را در بخش رسانه اي اعمال و تحمل کنيم. درحاليکه اولي تنها نيروهاي سياسي در صحنه را کارآزموده و حرفه اي مي کند و دومي جامعه را.

* دکتراي مديريت رسانه

پي نوشت؛------------------------------------

1ـ نگاه کنيد به مصاحبه آقاي حسن خالقي با خبرگزاري فارس، بيستم بهمن ماه 1386 .
ضرورت مديريت توسعه
فرشاد مومني

اولين مساله در اينجا نوعً مطرح کردن جايگاه و منزلت علوم انساني است. متاسفانه قاعده مالوف در ايران اين گونه است که ما برخوردي دوپينگي و ترحم برانگيز را ترجيح مي دهيم که به هيچ وجه راهگشا نيست. به اعتقاد من حداقل و به ويژه به اعتبار مساله اشتغال، رويکردي که در آن جايگاه، منزلت و خطيربودن عرصه هايي که علوم انساني مي توانند راهگشا باشند به نحوي شايسته تر براي نظام ملي شکافته شود، رويکردي مناسب تر، قابل دفاع تر و موثرتر خواهد بود. در واقع هيچ پديده واقعاً موجودي را در اين ساحت نمي توان تصادفي در نظر گرفت.

نکته دوم اين است که ما به لحاظ درک مفهوم و ابعاد اهميت مساله اشتغال، که اين امر مهمترين وظيفه علوم انساني است، با کاستي هايي جدي رو به روييم و اگر اين همايش فقط بتواند همين مساله را خوب منعکس کند و مثلاً نشان دهد که علوم انساني تا چه حد مي تواند منزلت والايي داشته باشد، مفيد خواهد بود. مساله اشتغال در اقتصاد سياسي ايران به طور کلي و به دلايلي، يک مساله بي اهميت تلقي مي شود. به نظر من يکي از دلايل آن اين است که اصل مساله اشتغال بي اهميت تلقي مي شود از يک طرف، ما به طور کلي با امتناع توسعه رو به رو هستيم و از طرف ديگر علوم انساني نمي تواند به درستي وظايف و ماموريت هاي خود را بشناسد و آنها را انجام دهد.

در پژوهش هايي که در اين زمينه انجام گرفته، براي مساله اشتغال هجده شأن انساني، اجتماعي، فردي، خانوادگي و ملي در نظر گرفته شده، که از اين هجده شأن، تنها سه شأن جنبه يي اقتصادي دارد که البته مجال آن نيست که من به طور تفصيلي تک تک اين شئون را توضيح بدهم. مساله اشتغال در اينجا از نظر کسب درآمد، ميزان بار مالي بيکاري براي بودجه دولت، و ميزان به کارگيري منابع براي دستيابي به فرصت توليدي، از جنبه اقتصادي مورد توجه قرار گرفته است و بنده در آخرين تحليلم از منظر ملاحظات توسعه ملي خواهم گفت که نوع برخورد ما با مساله اشتغال، تاثيري معني دار بر کارايي اقتصادي و توان رقابت اقتصاد ملي در مقياس جهاني مي گذارد.

علاوه بر اين وجوه، بحث هايي که نشان دهنده ماهيت فرارشته يي مساله اشتغال است، در ايران کمتر مورد توجه قرار مي گيرد. با وجود اينکه رشته هاي ديگر، در ساحت علوم انساني موضوعيت مي يابند، چرا که به مساله اشتغال در ايران اهميت لازم داده نمي شود؛ اين در حالي است که به قاعده مطالعات تاريخي، هيچ کشوري در جهان به حد نصابي از توليد ملي دست پيدا نکرده، مگر اينکه ابتدا استفاده از ظرفيت هاي منابع انساني خودش را به حداکثر رسانده باشد. براي اينکه مشخص شود ما به ازاي عيني اين موضوع در جامعه ما چيست، مي توان به برنامه هاي توسعه يي که پس از انقلاب اسلامي طراحي شده و ما الان در دوره چهارمين برنامه هستيم، توجه کرد. در سند پيوست برنامه اول توسعه تاکيد شده است که برنامه اول زماني شروع به کار مي کند که 40 درصد کل جمعيت فعال کشور، هيچ نقشي در توليد ملي ندارند. در سندهاي پيوست برنامه هاي چهارم اين نسبت به 53 درصد رسيده است. براي پي بردن به ابعاد بي اعتنايي و سهل انگاري غيرعادي يي که در اينجا وجود دارد، مي توان به تحولات قدر مطلق جمعيتي ايران توجه کرد.

در واقع ادعاي بنده اين است که امکان ندارد يک نظام مديريت توسعه، وضع و جايگاه اشتغال را بفهمد و تا اين حد برخورد سهل انگارانه با اين مساله داشته باشد.

در مورد هرکدام از وجوهي که مطرح شد، آمارهايي چه در مقياس ملي و چه در مقياس جهاني وجود دارد که توجه به آنها حائز اهميت است. هرچند اين تاسف و دريغ در ايران وجود دارد که متاسفانه، ما نظام آمار و اطلاعات کارآمدي نداريم و بخش مهمي از همين آمار و اطلاعات محدود و ناقصي هم که تهيه مي شود، به واسطه ملاحظاتي خارج از حوزه علم، يا دستکاري مي شود يا کلاً کنار گذاشته مي شود. مثلاً در مطالعه يي که در دوره زماني تقريباً 30 ساله يي در ايران درباره پديده خودکشي انجام شده، نتايج نشان مي دهد که ويژگي مشترک 60 درصد کساني که اقدام به خودکشي کرده اند، بيکاري بوده است. مورد ديگري که حائز اهميت است، اين است که مطالعات نشان مي دهد چه به صورت کشوري و چه به صورت

بين کشوري، به ازاي هر يک درصد افزايش بيکاري، 6/5 درصد افزايش در مرگ و مير ناشي از حملات قلبي وجود دارد، 1/3 درصد افزايش مرگ و مير ناشي از سکته مغزي، 7/6 درصد افزايش در قتل و 4/3 درصد رشد در افزايش جرائم خشونت بار وجود دارد. بنابراين بايد گفت که مساله اشتغال يک مساله

چند وجهي است که علي الاصول همه ساحت هاي مختلف علوم انساني با آن درگير هستند، هرچند ما اين درگيري را در ايران، در پايين ترين سطح اش مشاهده مي کنيم، چرا که به دلايل مربوط به ساختار اقتصادي ـ سياسي ايران، مساله اشتغال يک مساله اصلي نيست. وجه ديگر اين موضوع به تحولاتي مربوط مي شود که در دنيا اتفاق مي افتد. در واقع سرعت و شتاب اين تغيير و تحولات در دنيا مرتباً رو به افزايش است و ما به تعبيري با شرايطي رو به روييم که از آن به عنوان شتاب تاريخ ياد مي شود. بنابراين در اينجا بحث بر سر اين است که مهمترين ماموريت علوم انساني، مشخص کردن نسبت انسان ها با اين تغييرات است و هر جامعه يي که در اين زمينه توانايي و صلاحيت بيشتري از خود نشان دهد، موفق تر خواهد بود. از مسائل مربوط به شتاب تاريخ مي توان ذيل عنوان «جهاني شدن اقتصاد» سخن گفت که پنج عرصه بسيار مهم در زمينه تعامل بين اين تحولات و علوم انساني را شامل مي شود. ما حتي در برخي از شاخه هاي علوم انساني با انقلاب هايي روبه روييم، يا در آستانه اش قرار داريم. در حالي که کوچک ترين ردي از مشخص کردن نسبت ما با اين تحولات که در حوزه علوم انساني است، مشاهده نمي شود. معناي ديگر چنين چيزي اين خواهد بود که ما نمي توانيم زمان آگاهانه تعديل هاي لازم را براي مواجهه فعال و سودمند با اين تغييرات در جامعه خود داشته باشيم.

به نظر مي رسد شرايط ويژه موج انقلاب صنعتي ، به اندازه کافي در کشور ما مورد توجه قرار نگرفته است. اين شرايط ويژه، عبارت است از اينکه بي سابقه ترين کارکردهاي اشتغال زدايانه در طول تاريخ بشر، به موج سوم انقلاب صنعتي مربوط مي شود. مساله از اين زاويه و به اعتبار اين تحول يک مساله جهاني است. هرچند ـ همان طور که بنده دلايلي هم آورده ام ـ بار اصلي اين مساله جهاني متوجه جهان در حال توسعه است. من در اينجا فقط يک وجه آن را مطرح مي کنم تا تصويري در ذهن دوستان شکل بگيرد. برآورد شده که تا سال 2050 از کل اضافه جمعيتي که در دنيا وجود خواهد داشت، 97 درصد آن در کشورهاي در حال توسعه است. بنابراين گرچه به اعتباري مساله اشتغال يک مساله جهاني است، اما بار اصلي و فشارهاي طاقت فرساي آن به طور مشخص بر دوش کشورهاي در حال توسعه است و از ميان کشورهاي در حال توسعه، اقتصادهايي مشابه با اقتصاد سياسي ايران در اين زمينه، با پيچيدگي هاي بيشتري روبه رو خواهند بود. در پايان با توجه به سه گونه مواجهه علوم انساني با اشتغال، يعني مواجهه براي مشخص ساختن خصلت فرارشته يي و ابعاد اهميت آن، مواجهه براي منطبق ساختن نظام آموزش هاي رسمي با شرايط متحول و نيازهاي جديد و مواجهه براي مشخص کردن نسبت پيشرفت فني با اشتغال و پويايي هاي آن، بايد گفت رابطه علوم انساني با اشتغال، رابطه يي وسيع و چندبعدي است که بايد جزيياتش به صورت دقيق شناخته شود تا پس از آن بتوان در راستاي اهداف ملي حرکت کرد.
نقد ادبيات کودک
از مشروطه تا فردا
مهدي حجواني*

در اين يادداشت مي خواهم شرايط گذشته و وضعيت امروز نقد ادبيات کودک ايران را ترسيم کنم. در واقع مشتي خاطره و اطلاعات و تحليل است که مي خواهم با ترکيب آنها پيشينه نقد ادبيات کودک را از زاويه قالب هاي نقد و حسن ها و محدوديت هاي هريک نشان دهم. دوست دارم بگويم که چه راه هايي باز و چه بن بست هايي درست شده و سرانجام چه پيشنهادهايي براي - به قولي - برون رفت از اين بن بست ها قابل طرح است. نه از باب ريا بلکه محض اطلاع بايد بگويم که بيش از يک ربع قرن است که با دنياي ادبيات کودک و به خصوص نقد آن ارتباط داشته ام، اما امروزه همه چيز به قدري شاخه شاخه و تخصصي شده، که احتياط شرط عقل است و اين قلم نمي تواند شاخ غول بشکند و براي تحليلي جامع و مانع و همه فن حريف دورخيز کند. اين است که تنها زاويه خاصي را مورد نظر قرار مي دهد و خوانندگانش را دعوت مي کند که بياييد ببينيم اين نقدها چه تاثيري بر روند ادبيات کودک داشته اند و چه مي شود کرد که اوضاع کمي بهتر شود.

همين اول بسم الله، روشن کنم که منظورم از نقد، مفهوم خاص نقد است، يعني نقد مکتوبي که منتشر مي شود و نه نقد در مفهوم عام. به نظرم نقد در مفهوم عامش، هرگونه واکنشي است که آگاهانه و ناخودآگاه، مکتوب و شفاهي، در محدوده زماني خاص يا در طول زمان به خلق و انتشار آثار ادبي نشان داده مي شود. نقد در مفهوم عامش همان نقد زمانه است که پروين اثرش را همچون وديعه به دست آن مي سپرد. اين نوع از نقد به شکلي مستمر با جريان آفرينش و توليد ادبي همراه است و جزء جدانشدني آن به حساب مي آيد. اين نوع از نقد بر وجدان و انتخاب جمعي استوار است و همچون قانوني نانوشته و توافقي عمومي زير پوست جريان ادبي زنده است. هر نويسنده يي با رويکرد خاص خود به نوشتن، هر ناشري با کتابي که آن را براي چاپ انتخاب مي کند، هر خواننده يي با کتابي که براي خواندن انتخاب مي کند، هر پدر و مادر و مربي و کتابداري با کتابي که براي بچه ها خريداري يا انتخاب مي کند، هر خواننده يي که درباره اثري اظهارنظر شفاهي مي کند و آن را به ديگران پيشنهاد يا ديگران را از خواندن آن برحذر مي دارد، هر پژوهشگري که تحقيقش او را به نظريه ها و ارزش هاي ادبي ويژه يي رهنمون مي کند، هر جشنواره يي با برگزيدن کتاب و سرانجام هر محفلي که کتابي را رونمايي مي کند، همه و همه دست به عمل نقد مي زنند.

منظور اينکه درباره نقد زمانه هم مي توان حرف زد. مثلاً مي توان گفت که کدام آثار ادبي از آزمون نقد زمانه سربلند بيرون آمده و ماندگار شده اند و کدام ها نه. اما به نظر مي رسد که نقد زمانه را بايد در تاريخ تفصيلي و تحليلي ادبيات جست و جو کرد. منظور من در اين يادداشت، نقد خاص يا همان معناي متداول آن است، يعني نقد مکتوبي که منتشر مي شود.

گرچه اين نوشته، جنبه تاريخي ندارد، اما سير زماني را رعايت خواهد کرد. براي همين تلاش مي کنم قالب هاي رايج چهار دهه گذشته را به ترتيب نام ببرم و در ضمن از خاطره ها و تجربه هاي شخصي ام در دوره هاي متاخر کمک بگيرم.

پس از مشروطه

تاريخ را که تورق مي کنيم و به عقب برمي گرديم، مي بينيم که يکي از ريشه هاي ادبيات کودک ايران، دوران پس از مشروطه است، تا جايي که خيلي ها عقيده دارند که ادبيات کودک به شکل امروزي اش از اين دوره شروع شده است. در اين دوره نمي توان از جامعه انتظار ظهور پديده نقد را داشت، زيرا اهل فکر، گرچه از غرب تاثير پذيرفته اند، اما راهکارها، ابزارها و همدلي و وفاق عمومي لازم را براي حرکت در جاده پيشرفت ندارند. نتيجه اينکه حرکت شان به نوعي انفعال و غربزدگي مي رسد و نوعي تقليد و نمونه برداري باب مي شود. اين تقليد در عرصه ادبيات به صورت ترجمه بروز مي کند و شايد چاره يي هم جز اين نباشد. هرچه هست، تحصيلکرده هاي ايراني به ترجمه کتاب هاي درسي و غيردرسي اروپايي به ويژه فرانسوي روي مي آورند و ترجمه کتاب هاي ويژه کودکان هم از همين برهه شروع مي شود. شايد بتوانيم بگوييم يکي از اولين شيوه هاي داوري و تحليل و معرفي کتاب، ارائه فهرست کتاب هاي مناسب بوده است. مي دانيم که در دوره پس از مشروطه نشريات خاص کودکان ظهور مي کنند. يکي از اين نشريات، سپيده فرداست که با محتوايي دوگانه، شامل مطالب تربيتي و روانشناسي براي بزرگ ترها و داستان و شعر و سرگرمي براي بچه ها در سال 1332 منتشر مي شود. اين نشريه اولين فهرست کتاب هاي مناسب را در سال 1338 منتشر مي کند.

سنت ارائه فهرست کتاب هاي مناسب، در دوره هاي بعد هم ادامه پيدا مي کند.

دهه چهل تا پيروزي انقلاب؛ نقد تجويزي و ارائه فهرست کتاب هاي مناسب

زمينه اجتماعي دهه چهل را مي دانيم؛ دهه پربار ادبي که تاثيرش را در حوزه ادبيات کودک هم نشان مي دهد. در اين برهه، ادبيات تاليفي و تصويرگري ايراني در برابر ادبيات ترجمه و تصويرهاي خارجي روندي روبه رشد پيدا مي کند. گرچه هنوز سايه نگاه تهذيبي تعليمي بر سر ادبيات کودک سايه انداخته است، با اين همه، رفته رفته رويکرد نويسندگان و شاعران، به جاي تهذيبي تعليمي، رويکردي ادبي و تخيلي مي شود. در اين دوره، سه نهاد در موضوع ادبيات کودک شکل مي گيرند؛

سال 1341؛ شوراي کتاب کودک، به عنوان نماينده IBBY (موسسه بين المللي کتاب براي نسل جوان) در ايران.

سال 1343؛ مرکز تهيه مواد خواندني براي نوسوادان (بعد با نام مرکز انتشارات آموزشي) از طرف وزارت آموزش و پرورش. انتشار سلسله مجلات پيک از مهم ترين فعاليت هاي اين مرکز است که تا امروز (با نام سلسله مجلات رشد) تداوم دارد.

سال 1345؛ کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان که از سوي دولت وقت تاسيس مي شود و به عنوان کوشاترين مرکز توليد ادبيات و مواد خواندني به کار مي پردازد و در کنار آن، کتابخانه هاي متعددي در سراسر کشور تاسيس مي کند.

درباره اين سه نهاد که هنوز هم در ايران فعالند، در حدي که به بحث نقد مربوط مي شود مي توانم بگويم که دغدغه هاي هر سه، زير تاثير فضاي ادبيات کودک در آن سال ها هنوز تعليم و تربيتي است. ادبيات کودک در آن سال ها گرچه کم کم از جا بلند مي شود تا از زير سايه تعليم و تربيت بيرون بيايد، اما هنوز به توفيق نرسيده است. از نظر اجتماعي هم هنوز نقد و انتقاد رواج ندارد و نهادينه نشده است. دوره، دوره پدرسالاري است و بچه ها آنچنان در کانون توجه نيستند. نگاه دستگاه آموزش و پرورش هم گرچه نسبت به گذشته تحولاتي پيدا کرده، اما هنوز بر يادگيري غيرفعال و معلم محور استوار است. طبيعي است که در چنين اتمسفري، زمينه لازم براي شکل گيري نقد فراهم نيست. البته در زمينه شعر کودک، کسي همچون محمود کيانوش که عده يي او را پدر شعر کودک ايران ناميده اند، همچون بهترين شاعر و نظريه پرداز شعر کودک ظهور مي کند. کتاب او شعر کودک در ايران تا چند دهه بعد مهم ترين کتاب نظري در حوزه شعر کودک است.

همچنين صمد بهرنگي با کتاب کندوکاو در مسائل تربيتي ايران با ديدگاه چپ از نظام آموزش و پرورش انتقاد مي کند، اما موضع گيري ها و ديدگاه هاي کيانوش و بهرنگي اولاً هنوز قالب نقد به خود نگرفته اند و ديگر اينکه تداوم ندارند. تنها جريان مداوم که نوعي فرآيند نقد را با خود دارد، همان فهرست کتاب هاي مناسب است که در زمانه خودش غنيمت است. يعني بزرگ ترهاي دست اندرکار کتاب کودک، آثار را مي خوانند و فهرستي از عناوين کتاب هاي مناسب تهيه و منتشر مي کنند. اين فهرست ها خالي از توضيح و تفسير است. شايد تهيه کنندگان فهرست احساس کرده اند که در مقابل هجوم بدآموزي هاي اخلاقي و نيز کتاب هاي ضعيف و نامناسبي که در بازار منتشر مي شود، بايد نقش مرجعيت خود را تثبيت و کودکان را هدايت کنند.

شيوه ارائه فهرست کتاب هاي مناسب، توسط هر سه نهادي که نام بردم، ارائه شده و کم و بيش هنوز ادامه دارد.

حسن فهرست ها - با اين فرض که فهرست دهندگان را آدم هايي کارشناس و منصف مي دانيم - اين است که مي تواند تمام کتاب هاي منتشره را احصا کند و نگاهي از بالا به همه آنها داشته باشد. اما مشکل اين شيوه ساختار تجويزي و دستوري آن است. به عبارت ديگر، يکجانبه است و مخاطب را در روند داوري مشارکت نمي دهد. وقتي فهرستي از کتاب هاي مناسب بدون اقامه دليل، ارائه شوند، در واقع باب بحث گشوده نمي شود و خواننده فهرست از صحنه انتخاب حذف مي شود. در نتيجه به ورزيدگي نمي رسد.

فهرست کتاب دادن مثل «ماهي دادن» است و نه «ماهيگيري ياد دادن». به تعبير ديني اش، در ارائه فهرست، «من قال» مهم است و نه «ما قال»، يعني اعتبار و مرجعيت توصيه کننده مهم تر از استدلال اوست. در اين شيوه خواه ناخواه نوعي مريدپروري عارض مي شود، اما چه مي شود کرد که هرقدر بر لزوم حضور عنصر انتخاب در فعاليت هاي فرهنگي پافشاري کنيم، باز هم اقشاري از مردم حتي در پيشرفته ترين کشورها هستند که با وجود برخورداري از نعمت سواد، باز هم به دلايلي از جمله گرفتاري هاي روزمره، وقت و حوصله ورود به ميدان انتخاب را ندارند و ترجيح مي دهند که اين کار را به متخصصان کتاب کودک واگذار کنند. ما در برخورد با اين گروه از بزرگ ترهاي دلسوز اما پرمشغله، مي گوييم که انتخاب کتاب مثل نسخه دکتر نيست که حالت تجويزي داشته باشد. اگر تو از مواد تشکيل دهنده داروي پزشک آگاه نباشي، خيلي مهم نيست و دارو کار خودش را مي کند، اما انتخاب کتاب اين طور نيست و فرهنگ از جنس ديگري است. در کار پزشکي گاهي سردرآوردن از داروها ممکن است دردسرآفرين باشد و به خوددرماني ختم شود، اما در امور فرهنگي، آگاهي از مواد فرهنگي باعث رشد و تعالي مي شود. در اين موارد، طرف مقابل ما با هوشياري لبخندي مي زند و پشت گردنش را مي خاراند و گوشه لبش را بالا مي برد که؛ «حق با شماست، ولي... حالا فعلاً فهرست را لطف کن بيار تا بعد،» در هر حال نمي توانيم شرايط اجتماعي را ناديده بگيريم و بومي فکر نکنيم. فهرست کتاب هاي مناسب با تمام ايرادهايي که دارند، باز هم به کار گروهي از مردم مي آيند و «کار راه بينداز» اند.

در سال هاي پيش از انقلاب هم کماکان نقدنويس حرفه يي نداريم. در واقع داستان نويس و شاعر ويژه کودک و نوجوان هم زياد نداريم. بخشي از آثار حوزه کودک و نوجوان توسط نويسندگان حوزه بزرگسال نوشته مي شود. اتفاق ديگر اين است که با نزديک شدن به سال هاي انقلاب رفته رفته از ادبيات کودک براي مقاصد سياسي استفاده مي شود. خيلي از حرف هاي درشت را مي توان با بيان ساده ادبيات کودک زد. اين است که در اين سال ها شرايط اجتماعي طوري است که حواس اهل فرهنگ بيشتر معطوف به چالش با رژيم پهلوي است و اگر نقدي هم صورت مي گيرد، رنگ تندي از ايدئولوژي و سياست دارد. اين موضع گيري ها در نهادهايي همچون کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان هم در قالب ايدئولوژي چپ شکل مي گيرد. بنابراين، دغدغه ها مبارزه يا فرار از مبارزه است. شکل گيري گاهنامه نظري فصلنامه کانون هم که تا چهار شماره منتشر مي شود و بعضي مطالبش در قالب نقد است، به جريان تبديل نمي شود. در مجموع مي توانم بگويم در اين مقطع، تنها جريان مستمر و ماندگاري که تا حدي به ساحت نقد نزديک مي شود، همين فهرست کتاب هاي مناسب است. حضور اين فهرست ها از ديد کسي همچون بنده که کار اجرايي کرده ام و سعي مي کنم ايده آل گرا اما واقع بين باشم، مصداق اين مثل عاميانه است که «کاچي به از هيچي،»

پيروزي انقلاب تا يک دهه پس از انقلاب (پايان جنگ)

از اين نقطه به بعد، نگارنده ديگر به سن هجده سالگي رسيده و کم کم حرف هايش در باب ادبيات و ادبيات کودک و نقد، رنگي از خاطره به خود مي گيرد. او بعد از گذر سال هاي اوليه انقلاب و جنگ از سال 1361 بر ادبيات و ادبيات داستاني و ادبيات کودک متمرکز مي شود و در اين ميان، نقد هميشه يکي از دلبستگي هاي اصلي او بوده است.

در اين سال ها نسل جديدي به ميدان مي آيد که مي خواهد دنيا را نجات دهد؛ نسلي که به نسل پيشين خود اعتماد ندارد و خود را دنباله او نمي داند. اتفاقي که بين او و نسل گذشته اش افتاده، روشن ترين مصداق مفهوم گسست نسلي است. بي دليل نيست که اين نسل آمده تا همه چيز را خراب کند و از نو بسازد. بدگماني آنها باعث شده که چندان به بهره گرفتن از تجربه هاي پدران خود بها ندهند و اساس حرکت شان تجربه کردن باشد. آنها از دنباله روي و انفعال نسل پيشين خود نسبت به دنياي غرب آزرده اند و به نوعي خودبسندگي و جسارت و خودباوري رسيده اند و حتي نياز چنداني به فراگيري زبان بين المللي احساس نمي کنند.

در چنين شرايطي ادبيات و به تبع آن ادبيات کودک، خصلتي تجربي و انفجاري به خود مي گيرد. قلم هايي که آزاد شده و به دور از قيود طبقاتي، مجال نوشتن پيدا کرده اند، شتابزده مي نويسند و مي نويسند. شماري از نوشته ها قوي اما حجم بالايي از آنها خام اند. به دليل همان حس خودباوري و همچنين بدبيني نسبت به گذشتگان، تاليف از ترجمه پيشي مي گيرد. در اين وضعيت، نسل جديد کمتر به اين فکر مي کند که خودش را به طور جدي نقد کند. اگر نقدي هست، پراکنده است و آن هم اغلب نقدي کوبنده و انقلابي که ادبيات گذشته را نشانه مي رود؛ نقدي که لحن آرامي ندارد و برايش اثر و صاحب اثر تفاوت چنداني ندارند. منتقد بيش از حد به مسائل اجتماعي و فرامتني بها مي دهد و تاثيراتي که از معنويت ديني و جانفشاني هاي همرزمان مومنش و در عين حال ايدئولوژي چپ در جريان انقلاب و جنگ گرفته است، او را خواه ناخواه به سوي نقدي محتوايي و ايده آلي سوق مي دهد. محور اين گونه نقد فضاي جامعه انقلابي و ديني و در حال جنگ و همچنين درونمايه هايي مثل مبارزه، معنويت، استقلال و وحدت و دفاع در برابر دشمنان داخلي و خارجي است. در شرايطي که کشور درگير تهديدات خارجي، ناآرامي هاي مرزي و درگيري هاي خياباني است، نمي توان چشم انتظار خلق ادبياتي بود که با رواني آرام و خاطري آسوده خلق شود و از حميت و تعصب به دور باشد. اما اين وضع ديري نمي پايد و جامعه به نوعي تعادل مي رسد. رفته رفته توجه به ساختار ادبي و شکل هنري آثار جاي محتواگرايي طبيعي سال هاي اول را مي گيرد. کم کم ادبيات کودک همچون شاخه يي تخصصي در ادبيات مورد توجه قرار مي گيرد. البته نبايد از ياد ببريم که يکي از دلايل گرايش به ادبيات کودک اين است که نسل جوان، نه تجربه هاي نسل پيشين را دارد و نه مي خواهد داشته باشد. به همين دليل جوان هايي که هنوز دنياي بزرگسالي را تجربه نکرده اند، خواه ناخواه از دوران کودکي و نوجواني خود مي نويسند و در نتيجه ادبيات کودک رواج پيدا مي کند. رواج ادبيات کودک يکي هم به اين دليل است که از صحنه هاي قبيح و سياست و خشونت خالي و باب دندان تريبون هاي فرهنگي آن روز.

نقد در سال هاي ابتدايي پس انقلاب، بيشتر بر شانه همان فهرست هايي حمل مي شود که از سوي سه نهاد پيش گفته منتشر مي شوند و کتاب هاي مناسب را معرفي مي کنند. اما رفته رفته در بعضي نشريات کانون مانند پويش که شأني نظري دارد يا رويش (با سردبيري جعفر ابراهيمي) که مخاطبش نوجوانان خاص و اهل کتاب هستند، نقدهايي نوشته مي شود. همچنين در گاهنامه هاي حوزه هنري مانند بچه هاي مسجد که مخاطبش بچه ها هستند، نقدهاي گاه بلند و فني و گاه کوتاه و ساده نوشته مي شود. گاهنامه ادبي سوره هم که مخاطبش بزرگ ترهايند، گاه نقدهايي مفصل و فني تر درباره ادبيات کودک به چاپ مي رساند. نويسنده اين نقدها کساني همچون رضا رهگذر، فريدون عموزاده خليلي، محسن سليماني، مهدي حجواني، نقي سليماني، مصطفي خرامان، طاهره ايبد، جواد جزيني و ديگران هستند. جريان نقدي که مخاطبش خود بچه ها هستند، کم کم در نشريات کودک و نوجوان باب مي شود. از جمله هفته نامه کيهان بچه ها با سردبيري کساني همچون داريوش نوروزي، وحيد نيکخواه آزاد و بعدها سردبيري پايدار اميرحسين فردي که تا امروز ادامه دارد، چند سالي در برگزاري جلسات قرائت و نقد داستان و شعر حرکت هايي مي کند. بعدها يکي از نشريات جديدي که از سال 1367 با سردبيري فريدون عموزاده خليلي، قيصر امين پور و بيوک ملکي منتشر مي شود و با رويکرد ادبي به نقد بها مي دهد، ماهنامه سروش نوجوان است که سال ها تداوم مي يابد. کم وبيش همين توجه به نقد را در نشريات رشد (آموزش و پرورش) هم مي بينيم، اما نکته اينجا است که اولاً نشريات کودکانه، همه دولتي هستند، درثاني هيچ يک حجم عمده يي را به نقد و بررسي کتاب اختصاص نمي دهند، چون ناچارند حوصله بچه ها را رعايت کنند، سوم اينکه نقدها همان طور که گفته شد، کوتاه و بيشتر در حد معرفي کتاب و با رعايت سطح دانش و تجربه بچه ها نوشته مي شوند. درنتيجه خالي از بحث هاي جدي و فني اند، چهارم اينکه نقدهاي کوتاه اغلب درباره کتاب هاي داستان نوشته مي شوند و نه شعر و تصويرگري. از اين رو به طور کلي مي توانيم بگوييم که نقد نسبت به سال هاي پيش ارتقا پيدا مي کند، اما هنوز منتقداني حرفه يي که کارشان فقط بر نقد ادبيات کودک متمرکز باشد، نداريم. اغلب منتقدان، خود داستان نويس و شاعرند و دلبستگي اصلي شان قصه نويسي و سرودن شعر است، نه نقد. اگر هم نقدي مي نويسند، بيشتر جنبه ذوقي دارد. از طرف ديگر نشريه يي هم که به طور مرتب منتشر شود و به طور انحصاري و تخصصي به نقد ادبيات کودک بپردازد موجود نيست. نشريات گاه دچار جوانمرگي مي شوند و تداوم پيدا نمي کنند و گاه به طور مرتب منتشر نمي شوند. با اين همه در اولين دهه بعد از انقلاب و به خصوص سال هاي پاياني دهه اول، نقدهايي منتشر مي شوند که از نظر فني، کارهايي قابل اعتنا به شمار مي روند. البته نقد در اين دوره هنوز نه جرياني فراگير شده است، نه فرآيندي پايدار و نه عاملي موثر بر سير ادبيات کودک.

--------------------------------------

*اين نوشته بخشي از مقاله بلندي است که مهدي حجواني درباره تاريخ نقد ادبيات کودک در ا يران نگاشته است. بخش اعظم آن که به تحليل جايگاه «پژوهشنامه ادبيات کودک و نوجوان» اختصاص داشت در اين نوشته نيامده است.
تفاوت هاي تدريس و تحقيق اقتصاد ايران و خارج
حامد قدوسي*

تمرکز اين نوشته بر مقايسه فضاي تدريس و تحقيق رشته اقتصاد و حوزه هاي مرتبط با آن (مثلاً اقتصاد مالي/ فاينانس) در ايران و خارج است. البته اين يادداشت بر اساس يک تحقيق ميداني گسترده يا مطالعه جامع بر اساس ساختار دروس و ويژگي هاي پايان نامه هاي رشته هاي اقتصاد در ايران نوشته نشده است و صرفاً بيانگر تجارب و برداشت هاي نگارنده از اين محيط بر اساس پاره يي اطلاعات جمع آوري شده و گفت وگوهاي متعدد با دانشجويان مقطع تحصيلات تکميلي اقتصاد در ايران است. طبيعي است براي تک تک موارد گفته شده موارد استثنايي متعددي در هر موسسه آموزشي يافت مي شود و مواردي که بيان شده صرفاً به وضعيت متوسط در مجموعه يي از دانشکده هاي اقتصاد کشور اشاره دارد.خوب است با اين مقدمه آغاز کنيم که اگر بخواهيم از طريق الگوبرداري از شيوه تدريس و محتواي دروس و استراتژي تحقيق در دانشگاه هاي معتبر خارجي به مقايسه و اصلاح وضعيت موجود يک رشته در ايران بپردازيم، احتمالاً رشته اقتصاد گزينه مناسبي براي بررسي تفاوت بين شيوه تدريس علوم اجتماعي در ايران و خارج از کشور (عمدتاً دانشگاه هاي معتبر امريکاي شمالي، انگليس، استراليا و اروپاي غربي) خواهد بود. دو دليل اصلي باعث برتري اين گزينه مي شود؛ اولاً ساختار تدريس رشته اقتصاد در دنيا تا حد زيادي استاندارد شده است و محتواي دروس و منابع درسي در اکثريت دانشگاه هاي معتبر دنيا تا حد زيادي مشابه است. ثانياً به نظر مي رسد تعداد دانشجويان ايران در اين رشته به نسبت ساير رشته هاي علوم اجتماعي بيشتر باشد (برآورد اوليه نگارنده حاکي از حضور نزديک به 100 نفر دانشجوي تحصيلات تکميلي يا محقق پسادکتراي ايراني رشته اقتصاد در دانشگاه هاي معتبر خارجي است که احتمالاً به طرز معني داري بالاتر از تعداد دانشجويان رشته هاي ديگر خواهد بود). در نتيجه پتانسيل استفاده از نيروهاي آموزش ديده در سيستم خارج از کشور در اين رشته بالاتر از رشته هاي ديگر است.

در اين يادداشت به توضيح چند تفاوت کليدي بين فضاي علمي، شيوه تدريس و استراتژي تحقيق در مقطع تحصيلات تکميلي رشته اقتصاد مي پردازيم ولي شايد بد نباشد پيش از پرداختن به اصل تفاوت ها به اين سوال هم پاسخ داده شود که ريشه و پيشرانه اين تفاوت ها را به چه عواملي مي توان نسبت داد. بحث دقيق در مورد اين سوال، طولاني و خارج از حيطه اين مقاله و در عين حال بحث برانگيز هم خواهد بود لذا سعي مي کنيم صرفاً به تعداد محدودي از عوامل اصلي اشاره کنيم؛ 1- تفاوت در نيازهاي بازار کار؛ سبک تدريس و نقطه تعادل بين تمايلات دانشجويان و اساتيد يک رشته تا حد قابل توجهي به اين بستگي دارد که مهارت هاي کسب شده در دانشگاه تا چه حد در دوره بعد از فارغ التحصيلي به کار بيايد. البته اينجا رابطه علت و معلولي کاملاً دو طرفه است. از يک طرف نيازهاي طرف تقاضا در بازار کار مهارت هاي مورد انتظار را به متخصصان رشته تحميل مي کند و از طرف ديگر مهارت ها و قابليت هايي که متخصصان در بازار ارائه مي کنند در شکل گيري تدريجي تقاضا براي اين مهارت ها موثر است. هر چند مي توان هر دو سوي اين رابطه را به دقت بررسي کرده و به اين بحث پرداخت که اولاً ساختار بازار کار در ايران چه تاثيري در سوق دادن دانشکده هاي اقتصاد کشور به سمت سبک خاصي از تحقيق و تدريس داشته است. ثانياً دانش و قابليت هاي دانش آموختگان رشته اقتصاد در طول زمان چگونه باعث شده انتظارات و نيازهاي به تقاضا تبديل شده کارفرمايان متحول شود. ما در اينجا صرفاً سمت اول رابطه را مدنظر قرار مي دهيم. به طور کلي مي توان بازار کار براي فارغ التحصيلان مقطع تحصيلات تکميلي رشته اقتصاد را به دو گروه مشاغل تحقيقاتي و مشاغل کاربردي (اصطلاحات از نگارنده است) تقسيم بندي کرد. با توجه به جذابيت مشاغل تحقيقاتي (مثلاً مشاغل دانشگاهي يا همکاري با مراکز تحقيقاتي سطح بالا) بسياري از دانشجويان مقطع تحصيلات تکميلي اقتصاد در دنيا هدف خود را دستيابي به چنين شغل هايي قرار مي دهند. دستيابي به چنين مشاغلي نيز نيازمند عملکرد قوي در توليد مقاله علمي در رشته اقتصاد است که به نوبه خود نيازمند سطح بسيار بالايي از مهارت رياضي و قابليت توسعه مدل هاي نظري است. همچنين فضاي مراکز تحقيقاتي در رشته اقتصاد - همانند هر رشته ديگري - به تحقيقات پايه يي و انتزاعي اين رشته اهميت بسيار زيادي مي دهد و لذا فردي که قصد ورود به چنين فضايي را دارد بايد خود را آماده ارائه توليدات محض علمي و رقابت در فضاي توليد علم آکادميک کند.

نکته بسيار مهمي که در اين بين وجود دارد اين است که به علت رقابت علمي بسيار بالا در اين رشته و ويژگي بسيار خاص رشته اقتصاد (نياز همزمان به ارائه صورت مساله جذاب و مدل رياضي معتبر براي يک تحقيق) انجام فعاليت تحقيقاتي موثر و انتشار مقاله در مجله هاي علمي معتبر در اين رشته نيازمند يک فعاليت متمرکز تمام وقت براي محقق است. بر اساس يک محاسبه سرانگشتي مي توان گفت که انتشار يک مقاله در يک مجله قابل قبول رشته اقتصاد به طور متوسط نيازمند زماني بين يک تا دو سال کار فشرده براي يک محقق متوسط اين رشته است. آن هم محققي که به طور مداوم در کنفرانس ها و سخنراني هاي علمي رشته خود حضور دارد و مرتباً از مشورت انتقادي شبکه يي از متخصصان ديگر آن رشته براي پيشبرد فعاليت علمي خود بهره مند مي شود.

حال اگر به وضعيت ايران برگرديم در عمل مي بينيم که شرايط اين نوع فعاليت «صرفاً علمي» چندان مهيا نيست. از يک طرف عمده نيازهاي بازار کار و فرصت هاي شغلي جذاب براي اقتصاددان ايراني حول پروژه هايي تعريف مي شود که در نگاه اول چندان نيازمند تحقيقات پايه يي نيستند و در بهترين حالت با تنظيم يک مدل استاندارد آن حوزه قابل انجام هستند. همچنين از نگاه محقق رشته اقتصاد هم اولويت هاي فراواني براي صرف وقت در داخل کشور وجود دارد (مثلاً نگارش کتاب هايي براي ارتقاي دانش عمومي، ارائه سخنراني براي مديران و نيز تدريس) که زمان و انگيزه کمتري براي تمرکز بر نگارش يک مقاله علمي جدي باقي مي گذارد. به طور مختصر اشاره کنيم که البته فقدان جرياني از تحقيقات پايه يي جدي در رشته اقتصاد باعث شده درک کلي از ساختار اقتصاد ايران چندان عميق نباشد (برخلاف مثلاً کشورهاي امريکاي لاتين که در طول سال ها مدل هاي جدي براي بررسي ساختار اقتصاد خود شکل داده اند) و در بسياري موارد سياستگذاري هاي اقتصادي در ايران بر اساس مدل هاي استانداردي صورت مي گيرد که فرضيات آنها تا حدي با واقعيت هاي اقتصاد ايران متفاوت است.

2- تفاوت در ترکيب نيروي انساني؛ ورودي مقطع تحصيلات تکميلي رشته هاي اقتصاد در دنيا را معمولاً طيف وسيعي از فارغ التحصيلان رشته هاي ديگر تشکيل مي دهند که سهم فارغ التحصيلان رشته هاي مهندسي و علوم رياضي و فيزيک در بين آنها قابل توجه است. از طرف ديگر بخش قابل اعتنايي از استادان اين رشته نيز داراي پيشينه تحصيلي در رشته هاي مهندسي و علوم هستند (با دقت در پيشينه تحصيلي برندگان جايزه نوبل اقتصاد به خوبي مي توان اين موضوع را مشاهده کرد) و لذا فضاي اجتماعي رشته اقتصاد مهياي استفاده از متدولوژي علوم طبيعي و ابزارهاي کمي است. در ايران رشته اقتصاد به طور سنتي جزء رشته هاي گروه علوم انساني در کنکور دانشگاه ها به شمار مي آيد که خود علامت مهمي از جهت گيري اين رشته را نشان مي دهد. ضمن اينکه اگر يک يا دو دانشکده را مستثني کنيم اکثريت قريب به اتفاق دانشجويان مقطع تحصيلات تکميلي رشته اقتصاد در ايران را فارغ التحصيلان کارشناسي اقتصاد شکل مي دهند و آن تنوع پيشينه تحصيلي که در خارج مشاهده مي شود در اينجا بسيار کمتر است.

به دليل کاربرد گسترده رياضيات در اقتصاد تعامل بين اين دو رشته و دانشکده هاي مرتبط با آنها هم به صورت گسترده يي صورت مي گيرد و رشته رياضيات اقتصاد و خصوصاً رياضيات مالي در حال گسترش است. در ايران ارتباط بين دانشکده هاي رياضي و اقتصاد ضعيف و غيرسيستماتيک بوده و درصد بسيار کمي از استادان دانشکده هاي اقتصاد را فارغ التحصيلان رشته رياضي تشکيل مي دهند.

در ادامه برخي از عمده ترين تفاوت هايي را که به نظر مي رسند بيان مي کنيم؛

1- توجه کمتر به رياضيات در تدريس اقتصاد؛رياضيات زبان جاافتاده و پذيرفته شده گفت وگوي علمي در رشته اقتصاد است و تقريباً هيچ تحقيق معتبري در علم اقتصاد را نمي توان يافت مگر اينکه به اين زبان بيان شده باشد. علاوه بر آن روش هاي رياضي به طور گسترده در تحليل رفتار سيستم هاي اقتصادي و داده هاي مرتبط با آن به کار مي رود و با توجه به پيچيدگي سيستم هايي که اقتصاددانان با آن سر و کار دارند روز به روز بر قابليت هاي ابزارهاي رياضي در اين حوزه افزوده مي شود به گونه يي که برخي دو رشته فيزيک و اقتصاد را دو مصرف کننده بزرگ رياضيات در دنياي امروز مي دانند. با توجه به اينکه سطح رياضياتي که در برنامه هاي دوره ليسانس اقتصاد در اکثر کشورهاي دنيا تدريس مي شود چندان بالا نيست، معمولاً بخش مهمي از برنامه هاي تحصيلات تکميلي اقتصاد در دنيا به تدريس مفاهيم پايه رياضي در هر دو بعد رياضيات محض و رياضيات کاربردي اختصاص مي يابد. در ايران سهم اين آموزش ها در دوره تحصيلات تکميلي اقتصاد کمرنگ تر است و عمده رياضياتي که تدريس مي شود حول مباحث محاسباتي و کاربردي (مثل بهينه سازي) است. ضعف دانش عمومي دانشکده هاي اقتصاد ايران در زمينه مباحثي مثل آناليز حقيقي و تابعي، توپولوژي، بهينه سازي ديناميکي و حساب ديفرانسيل تصادفي باعث مي شود مثلاً مطالعه منابع دست اول (کتاب و مقالات) در حوزه يي مثل تعادل عمومي يا اقتصاد مالي براي متوسط دانشجويان ايراني مشکل باشد و به همين دليل هم تحقيقات مرتبط با اين نوع حوزه ها بسيار اندک است.

2- سطح جزيي نگري در تحقيق؛ يک تحقيق معمول و قابل قبول در رشته اقتصاد در دنيا معمولاً با مشاهده يک پديده بسيار مشخص در دنياي بيرون شروع شده و سپس محقق سعي مي کند با ارائه يک الگوي اقتصادي (مشخص کردن عوامل درگير در مساله و متغيرهاي تحت کنترل آنها و مساله بهينه سازي که هر عامل حل مي کند و نهايتاً ويژگي هاي تعادل به دست آمده) توضيح جديدي براي پديده مشاهده شده بر مبناي چارچوب انتخاب عقلاني ارائه کند. اکثر محققان براي انتخاب موضوعي که سعي مي کنند در مقاله شان توضيح دهند به ادبيات قبلي رجوع کرده و با يافتن خلأ هاي ادبيات قبلي در توضيح يک پديده تحت فروض متفاوت يا بر اساس توضيح متفاوت کار خود را آغاز مي کنند.

در بررسي تحقيقات اقتصاد در ايران نکته مهمي که به چشم مي خورد اين است که عنوان تحقيقات معمولاً بسيار کلان و حول و حوش مسائل ملي است. تحقيقات انتزاعي براي حل يک مساله تحت فروض مشخص اندک است و در بين تحقيقات - گاهي حتي در مقطع دکترا - تعداد قابل توجهي تحقيق صرفاً روي محاسبه امکان سنجي يک فعاليت اقتصادي يا بررسي کلي از عوامل تاثيرگذار بر يک موضوع يا حتي در باب بررسي ادبيات يک موضوع نوشته مي شود.

نکته ديگري هم که بايد به مشاهده فوق افزود علاقه شديد محققين ايراني به برجسته کردن «ابزار تحقيق» به جاي تمرکز بر «مساله تحقيق» است. خود من بارها با سوالاتي از طرف دانشجويان مقطع کارشناسي ارشد اقتصاد در ايران مواجه شده ام که علاقه مند بوده اند پايان نامه خود را بر اساس کاربرد «نظريه بازي» يا «منطق فازي» يا «روش گشتاورهاي تعميم يافته» در هر موضوعي تهيه کنند. در واقع به نظر مي رسد استفاده از يک ابزار جديد خود به خود براي محقق مزيت ايجاد مي کند و در مقابل باعث کمرنگ شدن اين سوال مي شود که صورت مساله يي که بررسي مي شود تا چه حد اهميت دارد و آيا ابزار به کارگرفته شده اساساً درک ما را از آن مساله بهبود مي دهد يا نه.

3- ضعف در تدريس گرايش هاي اقتصاد خرد؛ مدل هاي اقتصاد خرد هم اکنون پايه کار در تمامي گرايش هاي علم اقتصاد (از جمله اقتصاد کلان) هستند. دانشجويان اقتصاد از طريق آشنا شدن با تئوري ها و مدل سازي هاي موجود در حوزه هاي مختلف اقتصاد خرد توانايي ساخت مدل نظري براي توضيح پديده هاي اقتصادي در چارچوب علم اقتصاد را به دست مي آورند. نکته مهم اين است که مستقل از گرايش تخصصي دانشجو (اقتصاد خرد کاربردي، اقتصاد کلان، اقتصاد توسعه و اقتصاد مالي) مفاهيم متنوع اقتصاد خرد به نوعي ابزار پايه يي براي همه گرايش ها به حساب مي آيد. در مقابل بسياري از دروس و سرفصل هاي مرتبط با اقتصاد خرد در ايران هرگز تدريس نشده اند يا تدريس آنها به طور گسترده وارد برنامه درسي رشته اقتصاد نشده است. از جمله اين حوزه ها مي توان به نظريه بازي ها (خصوصاً مباحث پيشرفته آن)، طراحي مکانيسم ها و قراردادها، قيمت گذاري دارايي ها، انتخاب اجتماعي، سازماندهي صنعتي و نظريه تصميم اشاره کرد. عدم توجه به مباحث جديد اقتصاد خرد (خصوصاً سلسله مباحث مبتني و منبعث از نظريه بازي ها) باعث مي شود محققان ايراني در مواردي تسلط و مهارت کافي براي توسعه يک مدل جديد اقتصادي و توضيح رفتار عامل ها و تعادل هاي موجود در آن را نداشته باشند و اين يکي از دلايلي است که نهايتاً تحقيقات اقتصاد در ايران را به سمت تکرار الگوهاي استاندارد سوق مي دهد.

4- تعامل با جامعه علمي جهاني؛ يک ويژگي بارز اکثريت دانشکده هاي اقتصاد کشور تعامل کم دانشجويان آنان با محققان خارجي اين رشته ها و حجم اندک توليد علم درمجله هاي بين المللي اين رشته است. بر خلاف رشته هاي مهندسي، علوم و پزشکي که تماس جامعه علمي داخل و خارج از کشور نسبتاً قوي است، در رشته اقتصاد چنين ارتباطي بسيار نادرتر است.

به عنوان مثال در رشته هاي مهندسي کنفرانس هاي بين المللي متعددي در داخل کشور برگزار مي شود که مقالات متعدد خارجي نيز در آن ارائه مي شود. همچنين ميزان انتشار مقاله در ژورنال هاي خارجي و حضور در فرصت هاي مطالعاتي خارجي براي اساتيد و دانشجويان دکتراي اين رشته ها به طرز معني داري بالاتر از رشته اقتصاد است. کافي است يک نفر مرور سريعي بر رزومه اساتيد اقتصاد در بسياري دانشکده هاي اقتصاد کشور داشته باشد تا ببيند بسياري از اساتيد محترم شايد در طول 10 سال گذشته هيچ مقاله يي در يک ژورنال خارجي منتشر نکرده و در هيچ کنفرانس بين المللي «معتبري» هم مقاله يي ارائه نداده اند.

عدم ارتباط با جامعه جهاني - به دلايل مختلف- چند تاثير مشخص روي فضاي تحقيق در داخل دارد؛ اولاً اينکه بهره وري موسسات و محققان در انجام تحقيقات پايه يي و محض نيازمند سطح بالايي از تعامل با جامعه علمي است در غير اين صورت محقق دچار مساله عدم انگيزه و نيز بي خبري از فعاليت هاي ديگر محققان شده و تمايل به ادامه تحقيقات در وي کاهش مي يابد.

علاوه بر آن متاسفانه گسست از جامعه جهاني در بسياري از حوزه هاي علوم اجتماعي در کشور و به طور مشخص در حوزه علم اقتصاد در موارد اندکي باعث ايجاد توهم براي دانشجويان و محققان داخلي اين رشته هم مي شود به گونه يي که در ذهن خود بسياري از مفاهيم پايه يي و عميق اين رشته را به صورت بسيار گذرا و ضعيف نقد کرده يا طرح هاي تحقيق ساختارشکنانه يي را پيشنهاد مي کنند که در تصور آنها باعث تحول در علم اقتصاد مي شود بدون آنکه اين فرصت را داشته باشند تا ببينند که آيا ديگر محققان در سطح جهاني قبل از آنها به چنين چيزهايي انديشيده و آن را با دقت بررسي کرده و مي کنند.

5- پررنگ بودن تحقيقات تجربي و توجه زياد به حوزه اقتصادسنجي کاربردي؛ اگر طيف تحقيقات علم اقتصاد را روي نموداري نمايش دهيم مشاهده مي کنيم که توزيع فعاليت ها و تلاش ها در دانشکده هاي اقتصاد کشور يکنواخت نيست.

براي ملموس شدن موضوع خوب است نگاهي به يک بررسي آماري بيندازيم.

نگارنده مجموعه يي از مقالات منتشر شده در حدود 30 شماره از «فصلنامه پژوهش هاي اقتصادي ايران» وابسته به دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه را که جزء مجلات معتبر اقتصاد ايران و داراي ارزش دانشگاهي است بررسي کرده است.

اقتصادسنجي نظري

بررسي نزديک به 150 مقاله در 30 شماره اين مجله نشان داد که فقط يک مقاله نظري در آن به چاپ رسيده است (مقاله يي از دکتر احمديان در مورد رفتار بنگاه در شرايط عدم اطمينان). حال آنکه اگر چنين جدولي براي مجله يي که تحقيقات سطح کشوري اقتصاد در يک کشور توسعه يافته را منتشر مي کند يا يکي از مجله هاي معتبر بين المللي تهيه شود اول سهم مقالات مربوط به مرور ادبيات و ترويج بسيار کمرنگ بوده و ثانياً مقالات نظري وزن بالايي را به خود اختصاص خواهد داد. البته نکته اميدوارکننده اين بود که هر قدر از شماره اول مجله به سمت شماره 30 حرکت مي کنيم از سهم مقالات ترويجي کاسته شده و سهم مقالات معطوف به مباحث نظري بيشتر مي شود که نويدبخش تغيير در جهت گيري تحقيقات اقتصادي در کشور است.

در غياب تحقيقات نظري و انتزاعي گروه بسيار بزرگي از تحقيقات در ايران سعي مي کنند مدل هاي نسبتاً استاندارد در اقتصاد کلان و اقتصادهاي بخشي را بر اساس داده هاي ايران تخمين زده و رابطه بين چند متغير(عمدتاً متغيرهاي کلان) را به صورت آماري بررسي کنند. چنين رويکردي منجر به اين مي شود که ده ها تحقيق مختلف با عناوين بسيار مشابه به چشم بخورد که همگي سعي در تخمين تابع تقاضاي پول يا تاثير يارانه انرژي بر رشد اقتصادي ايران و موارد مشابه آن دارند.

مي توان به فهرست فوق موارد ديگري از تفاوت ها مثل پررنگ بودن مباحث فلسفي و تاريخي در دانشکده هاي اقتصاد ايران به نسبت سهم فعلي چنين مباحثي در ادبيات اقتصاد دنيا و در مواردي تفاوت پارادايم حاکم بر تدريس اقتصاد کلان در برخي دانشکده ها با پارادايم جهاني را هم افزود که خارج از مجال اين نوشته است.

*دانشجوي دکترا، مدرسه تحصيلات تکميلي فاينانس وين
ارتقاي کارآمدي علوم انساني در ايران
غلامرضا ذاکرصالحي

موضوع بحث من ملاحظاتي پيرامون ارتقاي کارآمدي علوم انساني در ايران است. نخستين چيزي که در اين باره به آن فکر کردم اين بود که مشکل چيست؟ من اين مشکل را در دو حوزه جست وجو کردم؛ حوزه اول فقدان سياست آموزشي در ايران است؛ يعني ادعاي اول من اين است که ما در ايران سياست آموزشي نداريم و به تبع آن سياست آموزش عالي را که زيرشاخه يي از نظام آموزشي است نيز نداريم. برنامه چهارم شامل احکام اجرايي است، همين طور بخش علوم و فناوري و بخش آموزش عالي آن ـ آن طور که در سازمان برنامه هم گفته مي شود ـ تنها شامل يک سري احکام اجرايي است. قانون وزارت علوم هم تنها شامل ماموريت ها و وظايف اين وزارتخانه است. از طرفي سند توسعه علمي کشور هم که هنوز در دست تهيه است و معلوم نيست چه خواهد شد و حجمش چقدر خواهد بود و چه زماني به پايان خواهد رسيد؛ و اصلاً آيا بعد از اينکه اين سند آماده شد، بخشي از آن به سياست آموزشي کشور خواهد پرداخت يا خير؟

در واقع سياست آموزشي رابطه کلان را با بخش تنظيم مي کند؛ نهادهاي بخش آموزشي و برون دادهاي مطلوب را تعيين مي کند و فرآيند کلان نظام آموزش کشور را مشخص مي کند. در اين سياست آموزشي بايد معلوم باشد ما در چه رشته هايي و تا چه ميزان مي خواهيم سرمايه گذاري کنيم.

آماري در سايت بنياد علوم فرانسه وجود دارد که آمار بخش ايران آن را از موسسه پژوهش و برنامه ريزي آموزش عالي گرفته اند و نشان مي دهد که در ژاپن، تايوان و کشورهاي ديگر شرق آسيا، تعداد دانشجويان مهندسي چندين برابر دانشجويان علوم پايه است؛ در ژاپن 3/7 برابر، در تايوان 2/7 برابر، در چين 4/3 برابر و در کره جنوبي 2/4 برابر. اين آمار نشان مي دهد که اين کشورها قصد دارند سياست آموزشي شان معطوف به مهندسي باشد.

اين مساله اما در امريکا و انگلستان برعکس است يعني نسبت دانشجويان مهندسي به علوم پايه در امريکا 7/0 و در انگلستان 6/0 است. اين آمار نشان مي دهد که تاکيد پذيرش دانشجو بر علوم پايه است و نگرشي بلند مدت براي ساختن بنيادهاي دانش وجود دارد.

اما اين نسبت در ايران هيچ معنايي ندارد و 6/1 است. يعني معلوم نيست ما به سمت علوم پايه رفته ايم يا به سمت علوم مهندسي. بنابراين، سياست آموزشي نداريم که در پي رابطه آن با نظام اشتغال باشيم.

به عنوان مثال در سال 82 فقط در دانشگاه هاي تحت پوشش وزارت علوم 58 هزار دانشجوي حسابداري داشته ايم، غير از دانشگاه آزاد که آمار آن هم احتمالاً دو برابر اين آمار است، چرا که توسعه دانشگاه آزاد اساساً به سمت اين گونه رشته ها بوده است. سوالي که در اينجا وجود دارد اين است که حدود 120هزار دانشجوي حسابداري را براي چه آموزش مي دهيم؟ و آيا مطالعه يي شده که بنگاه هاي اقتصادي ما چند حسابدار نياز دارند؟

اما از نظر من ريشه ديگر مشکل، الگوي دانشگاهي ايران است که اين الگو، الگوي ناپلئوني است. اين الگو در کشورهاي فرانسوي زبان، اسپانيا، ايتاليا، آرژانتين و کشورهاي آفريقايي پياده شده است.

ما در ايران با دولتي مواجهيم که دانشگاه در چنگ آن است و کارکرد دانشگاه در اين ديوان سالاري دولتي اين است که يک لشکر اداري تربيت کند و آن را به ديوان سالاري متمرکز دولتي تزريق کند. در واقع کارکرد دولت شبه مدرن دوره پهلوي در ايران، نوسازي بود و در آن، نظام اشتغال به معناي استخدام رسمي افراد بود. طبيعتاً وقتي اين ظرفيت اشباع شد، همه چيز قفل خواهد شد و ديگر اشتغالي وجود نخواهد داشت.

از طرفي پس از انقلاب سيل تقاضاي اجتماعي هم به اين الگوي ناپلئوني اضافه شد که خود را در قالب دانشگاه پيام نور و علمي - کاربردي و نيز نوبت دوم و شبانه نشان داد. پس از آن رگه هايي از الگوي هومبولتي که دانشگاه فرهنگ است و در آن پژوهش آزاد علمي اهميت دارد و نيز الگويي از آکسفريج که در آن جامعه پذيري علمي و اقامت در کمپ و فرهيختگي مدنظر است و همچنين رگه هايي از الگوي امريکايي که در واقع همان دانشگاه بازار و دانشگاه کارآفرين و دانشگاه شرکتي است، به اين الگوي ناپلئوني اضافه شده است.

در الگوي بازار مساله اشتغال حل شده است چرا که اين نيروي بازار است که به دانشگاه برنامه و جهت مي دهد و فشار مي آورد و برنامه خودش را به دانشگاه ديکته مي کند. در اين الگو معضل ارتباط ميان دانشگاه و نظام اشتغال کمتر است و وظيفه دانشگاه اين است که دانش سودمند توليد کند.

ما بايد وضعيت علوم انساني را در ايران، با همگنان خودمان مقايسه کنيم و ببينيم که نهادهاي ما چه وضعيتي دارند. حال اگر بخشي از مشهورات مربوط به اتهام زدن به علوم انساني را رد کنيم، ممکن است در همه اين مشهورات شک کنيم. در موسسه پژوهش و برنامه ريزي آموزش عالي، پروژه يي درباره ارزيابي توانمندي هاي شغلي دانش آموختگان همه رشته ها انجام شده است و در آن شش نوع توانمندي تعريف و 23هزار فارغ التحصيل هدف گرفته شده و براي حدود شش هزار نفر از آنها پرسش نامه رفته و سه هزار پرسش نامه برگشته است. جمع بندي نتايج اين پژوهش بر مبناي تقسيم بندي که يونسکو از علوم دارد از نظر توانمندي هاي اجرايي فارغ التحصيلان بدين شرح است؛

هنر 1/93 درصد، علوم تربيتي 8/89 درصد، حقوق 5/89 درصد، علوم رياضي و کامپيوتر 6/88 درصد، علوم اداري و بازرگاني و مديريت 6/87 درصد، کشاورزي، شيلات و جنگلداري 5/87 درصد، مهندسي 7/85 درصد.

بنابراين همان گونه که مي توان ديد وضعيت علوم انساني در نتايج اين پژوهش بهتر از علوم رياضي و فني است. در نتيجه من حق دارم به عنوان کسي که دغدغه علوم انساني دارم در مشهورات ديگر نيز شک کنم. همچنين در زمينه توليد علم از گزارش شوراي عالي انقلاب فرهنگي مثال مي آورم. اين شورا دومين ارزيابي کلان علم و فناوري در کشور را در سال 84 منتشر کرد. در اينجا اگر از ISI صرف نظر کنيم، در توليد مقالات منتشر شده علمي و پژوهشي، علوم انساني در صدر است و 31 درصد کل اين مقالات را شامل مي شود. 26 درصد اين مقالات هم در پزشکي، 3/17 درصد کشاورزي، 2/15 درصد در فني و مهندسي و 6/8 درصد در علوم پايه منتشر شده است.

نکته ديگري که مي خواهم به آن اشاره کنم به نقش علوم انساني در نظام اشتغال مربوط است. در اينجا فرض گرفته مي شود که يک نظام اشتغال وجود دارد اما در واقع آنچه که از «نظام اشتغال» فهميده مي شود سيستم اشتغال است؛ يعني سيستمي که نهادها و درون دادهايش تعريف شده، همچنين برون دادها و فرآيندهايش هم تعريف شده، اهداف سيستم و بازخورد اين اهداف هم مشخص است. اما سوال اين است که آيا چنين چيزي در ايران داريم؟ و اگر داريم آيا اجرا مي شود؟ مثلاً مي توان مناطق آزاد تجاري را مثال زد که براي توسعه صادرات تاسيس شدند اما به ضد خودشان تبديل شدند.

آنجا که برنامه ها به دليل عدم توجه به بافت و زمينه در ايران به ضد خودشان تبديل مي شوند، ما بايد ببينيم چه چيزهايي از قلم افتاده است. مقالات ISI ما در اين چند سال هفت برابر شده است، اما ساختارهاي کلان کشور و مبناي توسعه علمي هيچ تغييري نکرده است و حتي لايه کارشناسي تصميم ساز هم به نحوي تضعيف شده است.

در پايان چند توصيه هم دارم؛ يکي اينکه با علوم انساني مدارا شود. در اينجا توجه به اين نکته ضروري است که علوم انساني و نظام اشتغال هر دو، دو زير سيستم از يک زيست بوم و سيستم بزرگ ترند که ما در واقع بايد آن را ارتقا دهيم. در واقع اين دو زير سيستم بايد به صورت «هم تطوري» با هم رشد کنند، نه اينکه صرفاً بر علوم انساني و با برنامه ريزي هاي آمرانه، تفضيلي، حداکثري و تند و تيز متمرکز شويم. چرا که نتيجه يي جز شکست در بر نخواهد داشت. در اين زيست بوم اگر آزادي علمي و نقد هنجارهاي جامعه تقويت شود و به انباشت برسد، نتايجي مثبت در پي خواهد داشت.

بنابراين مسير توسعه علوم انساني بايد به صورت تکويني و طبيعي طي شود و از ملاحظات تند در امان بماند. همچنين ما نبايد علوم انساني را با معيارهاي اقتصادي بسنجيم و نيز نبايد برخوردي آرماني با آن داشته باشيم. همچنين بايد بکوشيم همين دانش اندکي که در علوم انساني توليد شده مصرف شود. دولت بايد مصرف کننده خوب همين خرده دانشي باشد که توليد شده است. آن وقت با توجه به مدل «کينزي» در اقتصاد، اگر کشش تقاضاي موثر براي علوم انساني ايجاد شود خود به خود توليد نيز رونق خواهد گرفت. اگر دولت و جامعه هر دو دوستدار دانش باشند يعني از يک طرف فشار و از يک طرف کشش تقاضا وجود داشته باشد، آن وقت مثل الگوي مالزي دوران ماهاتير محمد مي توان شاهد رشد و رونق مديريت، اقتصاد و صنعت بود.

اما نکته ديگري که مديران بايد به آن توجه کنند، اين است که نبايد انتظار داشت که علوم انساني همه مسائل را حل کند. اصلاً چه بسا برخي از مسائل راه حل نداشته باشند. مثلاً حتي در خود رياضي هم براي محيط بيضي هنوز راه حلي پيدا نشده است و هنوز هيچ فرمول دقيقي براي محاسبه اش وجود ندارد. بعضي مسائل هستند که به قول جامعه شناسان علم، آبستنيً زمان بايد اينها را حل کند؛ مثل پديده ها و آسيب هاي اجتماعي، روسپيگري، تروريسم، امنيت، نژادپرستي و... نمي شود از ما اهالي علوم انساني توقع داشته باشند که نسخه هاي شسته ورفته يي روي ميز کار آنها بگذاريم و اساساً بايد گفت که چنين چيزي ممکن نيست.
عناوين اين صفحه
چرا امريکا قدرتي غيرقابل چشم پوشي است؟
نقادي روشمند
همزيستي اتحاد و افتراق
حقوق شهروندي
دهه آتي ايران دهه بحران کلانشهرهاست
اقتضائات دوران گذار روزنامه نگاري
معماي فراواني
گفتارهايي در باب روشنفکري
کدام روشنفکر
خزان روشنفکري
در ايران روشنفکر راست وجود ندارد
دن کيشوت هايي بر پهنه تاريخ
روشنفکران و دولت و مردم
کارنامه روشنفکري ايران در سه حرکت
مه 68 چهل سال بعد
سگ ها و گرگ ها ؛ دانشگاهيان و روشنفکران
روشنفکري آل احمدي
نهادينه کردن ضدروشنفکري
کارخانه فراموشي سازي مقابل کافه آزادي
روشنفکر ايراني و قدرت
ليبراليسم و روشنفکران
همان صدا همان ارکستر
کدام روشنفکر؟ کدام سينما؟
گفتارهايي در باب علوم انساني
علل ضعف تحقيقات علوم انساني در ايران
عقب ماندگي علوم انساني در ايران
دانشکده هاي حقوق چه چيز هايي را ياد نمي دهند
از توهم تا واقعيت
بحران علوم اجتماعي در ايران
. نقد علوم اجتماعي بدون قطب نما در ايران
علوم ارتباطات اين زيباي چشم آبي
ضرورت مديريت توسعه
از مشروطه تا فردا
تفاوت هاي تدريس و تحقيق اقتصاد ايران و خارج
ارتقاي کارآمدي علوم انساني در ايران
نسبت روشنفکري با ادبيات

نگاه
نسبت روشنفکري با ادبيات
کوتاه بودن متني که علي اشرف درويشيان براي سالنامه اعتماد نگاشته است، دليلي نداشت جز بيماري ايشان و مساعد نبودن اوضاع شان براي نگاشتن يک مقاله بلند. با اين حال توجه شان به موضوع پيشنهادي ما و زحمتي که در اين شرايط کشيده اند، نشان از لطف شان دارد و مايه تشکر و امتنان است.

---

علي اشرف درويشيان؛ادبيات داستاني هميشه با جريان روشنفکري در ايران مرتبط بوده است. زماني که شعر رابطه گسترده تري با مردم داشت، اين وظيفه به عهده شعر بود. ولي پس از آنکه ايماژها و سمبل ها، خصوصي و دور از ذهن مردم شدند، شعر ديگر آن توانايي برقراري ارتباط با مردم را از دست داد. اين وظيفه نيز به ادبيات داستاني محول شد که پس از انتشار نثرهاي عامه فهم مانند چرند و پرند دهخدا سرمنشايي شد براي گسترش ادبيات داستاني که با داستان نويسان و روشنفکران بزرگي چون صادق هدايت، نوشتن داستان هايي که قابل ارتباط دادن جريان روشنفکري با مردم بود، رايج شد. نبايد فراموش کنيم که خلق ادبيات داستاني به ويژه داستان کوتاه تا زماني که شهرنشيني رايج نشده باشد امکان ندارد. پس اروپاييان چون زودتر به صنعتي شدن و شهرنشيني رسيدند، به همان نسبت ادبيات داستاني و داستان کوتاه نيز در آنجا زودتر پا گرفت. در ايران و در زمان مشروطيت، شعر به اعلايي ارتباط خود با مردم رسيد و ادبيات داستاني نيز رونق پيدا کرد. رمان و داستان کوتاه، مربوط به دوره تجدد و تمدن است. رشد جامعه و روشنفکري نيز با اين دو جريان رابطه يي نزديک دارد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام