سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: گفتارها
چرا امريکا قدرتي غيرقابل چشم پوشي است؟
محمدجواد ظريف


سياست هاي بين المللي در دوره معاصر با تاثيرپذيري از شکاف به وجود آمده ميان ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان، حتي کشورهاي اروپايي، در حال شکل گيري است. اين اختلاف در درجه اول مولود ناتواني امريکا - به رغم برخورداري از توان نظامي بالا - در دستيابي به اهداف مورد نظرش به طور يکجانبه است. اين روند به رغم همدردي تمامي کشورهاي جهان با مردم امريکا به خاطر وقوع حادثه يازده سپتامبر و آن حمله تروريستي وحشيانه همچنان ادامه دارد. نتايج نظرسنجي هايي که اخيراً انجام شده نشان مي دهند که اکثريت اروپايي ها به طور گسترده يي منتقد سياست هاي امريکا هستند و خواهان آنند تا کشورهاي اروپايي در نوع و حجم همکاري هايشان با امريکا تجديدنظر کنند. در خلال ماه هاي ژوئن و جولاي سال 2002 متحدان اروپايي ايالات متحده امريکا با شدت زياد با سياست هاي امريکا در شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص دادگاه بين المللي جنايتکاران جنگي مخالفت کردند. جک استراو وزير امور خارجه انگليس اظهارات جرج بوش مبني بر محور شرارت خواندن کشورهاي عراق، کره شمالي و ايران را رد کرده و از اين اظهارات به عنوان ترفندهايي براي مبارزات انتخاباتي در داخل امريکا ياد کرد. در عين حال شکاف ميان رويکرد امريکا و اتحاديه اروپا در خصوص مساله فلسطين که کماکان در جريان است، بيشتر مي شود. ريشه هاي اين شکاف در گرايش به قسمتي از يک گفتمان مسلط و غالب در درون دولت امريکا برمي گردد که تک روي را موجب مي شود. لذا در اين شرايط رهبري با يکجانبه گرايي اشتباه گرفته مي شود. ايالات متحده امريکا به اين سمت و سو گرايش پيدا کرده است که نگراني ها و دغدغه هاي ديگر کشورهاي جهان را ناديده بگيرد و معيارهايي اعم از درست يا غلط بودن را وضع کند که تنها در راستاي منافع خود باشند. اولين مثال از اين مدعا رد معاهده يي است که بر مبناي آن مکانيسمي از تحقيق چندجانبه در خصوص سلاح هاي کشتار جمعي تعيين مي شود و دنبال کردن راه حل هاي نظامي بر مبناي يافته هاي خود است. در حالي که ايالات متحده بسيار بيشتر از هر کشور ديگري موجب آلودگي محيط مي شود، از همکاري با کشورهاي ديگر در خصوص کاهش آلودگي هاي زيست محيطي امتناع مي کند. واشنگتن همچنين قوانين ايالات متحده را فراتر از سرزمين خود به اجرا در مي آورد و تحريم هايي عليه کشورهايي که با امريکا رويارويي ندارند اعمال مي کند. امريکا همچنين سياست هاي اقتصادي و اجتماعي خود را به ديگر کشورها تحميل مي کند و واشنگتن در حالي که تجارت امريکا را با يارانه حمايت مي کند اما موانع بلند تجاري براي کالاهاي وارداتي وضع مي کند. واشنگتن همچنين در شرايط بحراني سياست تبعيض را در پيش گرفته و با تهديد و ارعاب ديگر کشورها را به پذيرش و اجراي سياست هاي مورد نظرش وادار مي کند. دولت بوش در مدت زمان کمتر از يک ماه متکبرانه از چهار کنوانسيون مهم جهاني خارج شد. اين معاهدات و کنوانسيون ها عبارتند از معاهده ضد موشک هاي بالستيک پيمان کيوتو در خصوص گرم شدن کره زمين. چنين اقداماتي از سوي واشنگتن موجب آسيب رساندن به نظام بين الملل و وارد آمدن ضربه به منافع هر کشوري که پايبند به قانون است، شد. اين راه و روش از سوي دولت بوش با جدا کردن واشنگتن از جريان اصلي جهاني پي گرفته شد. اين رويکرد موجب شد سياست خارجي امريکا تقريباً از تمامي جهات دچار آسيب شود و خطرات اساسي براي نظام بين الملل به وجود آيد. با در نظر گرفتن جايگاه منحصر به فرد ايالات متحده امريکا در جهان به نظر مي رسد ادامه اين روند متضمن مواجهه جامعه جهاني با مشکلات خواهد بود. اين سياست امريکا موجب شده اختلافات در خصوص چگونگي فراهم کردن برخي نيازهاي عمومي نظير امنيت، صلح، محيط زيست، بهداشت، تجارت و مساعدت شدت بگيرد. به معناي گسترده تر اين گونه به نظر مي رسد که ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان در خصوص اين مسائل در دو سوي مخالف ايستاده اند. اگر اين اختلاف ها مورد بررسي قرار نگيرد ممکن است عميق تر شده و آنگاه به شدت بر امنيت بين المللي تاثير منفي بگذارد.

واکنش به هژموني

روندي که در بالا در خصوص سياست امريکا عنوان شد مغاير با نظام جاري بين الملل است بنابراين حتي اگر مظان توزيع قدرت جهاني را که اخيراً مرسوم شده لحاظ کنيم چنين روندي در سياست هاي امريکا ادامه دار نخواهد بود. نگاهي گذرا به جهان نمودار مي سازد که ايالات متحده امريکا به رغم برخورداري از قدرت بسيار به تنهايي فاقد توانايي هاي لازم براي تحقق منافع و خواسته هاي خود در بحران ها و مسائل اساسي در صحنه بين المللي است. چندين شاهد مثال پس از جنگ سرد حاکي از آن است که براي اينکه ايالات متحده امريکا بتواند به طور موثر از پس هر يک از مسائل مهم بين المللي برآيد حداقل به همکاري با يک يا چند قدرت منطقه يي يا جهاني نياز دارد.

در چنين نظامي که جهان از آن برخوردار است خيلي طبيعي است اگر ديگر قدرت هاي بزرگ به صف ايستادگي و مقاومت در برابر سلطه يک قدرت بزرگ تر بپيوندند. در طول تاريخ، قانون سياسي قديمي حاکم بر جهان اينچنين بوده است که اين قدرت بزرگ قدرت ديگري را در برابر خود ايجاد مي کند. چنين بالانسي در عرصه نظامي، حداقل براي آينده يي قابل پيش بيني، ممکن است امکاني واقع گرايانه نباشد اما امروز ايستادگي در برابر تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا پيشتر در بسياري از عرصه ها به وقوع پيوسته است. با توجه به اينکه مفهوم امنيت دچار تغييرات بنيادي شده و مولفه هاي نظامي اهميتي چند باره يافته اند، هدف شکل گيري ائتلافي عليه هژموني نه تنها شکست قدرت برتر و مسلط خواهد شد بلکه مقابله با نفوذ و تاثير ايالات متحده امريکا در جهان نيز هدف ديگري براي اين ائتلاف محسوب مي شود. در دنياي جهاني شدن، چنين تغييراتي مي تواند هزينه هاي بسياري داشته باشد و روند معادلات جهاني را براي مدت زمان طولاني فلج کند. به ديگر سخن ممکن است در حال حاضر رقيب هژمونيک ديگري در عرصه نظامي براي امريکا وجود نداشته باشد اما شکي نيست که ايستادگي در برابر رفتارهاي هژمونيک در حال افزايش است و چه بسا آن قدرت هاي بزرگ در حال شکل دهي ائتلافي تعادلي باشند. ادامه روند فعلي در ارتباطات ميان کشورهاي بزرگ و قدرت هاي منطقه يي با ايالات متحده امريکا نبايد ناديده انگاشته شود.

اگر ديگر قدرت ها متقاعد شوند که ايالات متحده امريکا در حال به کارگيري روشي يکجانبه و غيرقابل تحمل در معادلات جهاني است، مسلماً روابط شان با امريکا دچار تغييراتي خواهد شد. هرچه نفوذ اين هژموني بيشتر باشد مشوق ها براي قدرت هاي بزرگ جهت تشکيل ائتلافي براي مقابله با اين هژموني چه از طريق سياسي و چه با استفاده از روش هاي رواني بيشتر خواهد بود. البته مقابله از طريق نظامي را در نظر نگيريم. اين حقيقت که برخي از صاحب نظران نزديک به دولت بوش فرياد تغيير رژيم را سر مي دهند، نشان دهنده اين حقيقت است که برخي در ايالات متحده امريکا مشتاقند امريکا از قدرت نظامي اش استفاده کند. تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا در تضاد با واقعيت هاي جهاني شدن قرار دارد. اين تمايلات امريکا همچنين در تضاد با مفهوم استقلال در جهان امروز قرار داشته و مفهوم جريان آزاد اطلاعات، مرزهاي باز و تجارت و سرمايه گذاري يکپارچه را به چالش مي کشد. تمايلات هژمونيک امريکا همچنين آسيب پذيري ما را نيز در برابر تهديد هايي چون تروريسم، سلاح هاي کشتار جمعي و شيوع بيماري ها افزايش مي دهد. تهديدهايي که مقابله با آنها نيازمند همکاري هاي نزديک ميان تمامي اعضاي جامعه جهاني چه نهاد هاي دولتي چه نهادهاي غيردولتي است.

بسياري از کنش ها ميان نهاد هاي دولتي و غيردولتي در درون و بيرون مرزهاي ملي نشان دهنده اين واقعيت است که نوعي جامعه مدني جهاني در حال شکل گيري است. چنين نظامي مسلماً لزوم برقراري مسووليت پذيري بيشتر در عرصه جهاني را طلب مي کند. بنابراين مسائل داخلي نبايد در مرکزيت توجه اختصاصي يک دولت ملي مسوول قرار گيرد. شکل گيري افکار عمومي جهان توسط تکنولوژي ارتباطات و گردش گسترده تر اطلاعات بر ارتباط و بستگي ميان مسائل داخلي و خارجي که بر دوش هر دولتي قرار دارد، مي افزايد. امروزه افکار عمومي بيشتر و بيشتر بر روند تصميم گيري در خصوص مسائل داخلي تاثير گذار است. و اين مساله يي است که دولت امريکا تمايل به ناديده گرفتن اش دارد. طرح جديدي که از سوي وزارت خارجه امريکا براي اطلاع رساني بهتر به جامعه جهاني در خصوص سياست هاي امريکا ارائه شده اگرچه کمي دير ارائه شد اما خود به رسميت شناختن نياز براي مسووليت پذيري در عرصه جهاني است. با اين حال تحليل دقيق تحولات جهاني نشان مي دهد خشم و تنفر از سياست هاي امريکا در سراسر جهان تنها ناشي از فقدان اطلاعات يا درک ناصحيح از سياست هاي امريکا نيست، بلکه نشان دهنده درک و فهم جدي مردمي است که چه در داخل امريکا و چه در خارج امريکا کاملاً از افزايش تمايلات يکجانبه گرايانه دولت بوش آگاه هستند.

برخي تحليلگران در امريکا سعي کرده اند تا با يکجانبه گرايي دولت امريکا با استناد به ارزش هاي امريکايي در خصوص آزادي، دموکراسي و بازار آزاد به مخالفت برخيزند. البته هيچ چيزي نمي تواند از واقعيت حاکم بر جهان فراتر رود. برعکس اين تمايلات ايالات متحده امريکا است که ديگران را از برخورداري از ارزش هايي که در سراسر جهان محترم است تنها به خاطر تحقق منافع هژمونيک خود محروم مي کند و اين مساله خشم و نفرت از امريکا را افزايش مي دهد.

سياست هاي امريکا در تحقق هژموني خود همچنين در مغايرت با افکار عمومي امريکا قرار دارد. در نظرسنجي هاي گوناگوني که انجام شده اکثريت قريب به اتفاق مردم امريکا مي گويند از ديدگاه آنها هيچ لزومي براي تلاش و صرف پول براي برقراري هژموني امريکايي وجود ندارد، چراکه اين هژموني تاثير کم يا هيچ تاثيري بر زندگي آنها ندارد.

خطر حال حاضر

الگوي جديد در سياست خارجي دولت امريکا از سوي محافظه کاران امريکايي ترسيم شده است که در طول 30 سال گذشته روند رو به افزايشي داشته است. اين روش محافظه کاري موجب تحقير نظام بين المللي مبتني بر حاکميت قانون شده و به طور سيستماتيک در لحاظ کردن منافع ديگر کشورهاي جهان کوتاهي مي کند. به نظر مي رسد که دولت فعلي امريکا همزمان سياست مداخله و منزوي ساختن را در دستور کار خود قرار داده است. دولت بوش براي افزايش همسويي امريکا در حالي که معيارهاي جهاني و رفتارهاي معمول را رد مي کند و در هرگونه همکاري هدفمند و معنادار بين المللي خلل وارد مي کند در امور ديگر کشورها دخالت مي کند. سياست خارجي امريکا مانند بسياري ديگر از قدرت هاي بزرگ به طور عمده يي از تحولات داخلي تاثير مي پذيرد. با اين حال برخلاف بسياري از دولت ها، دولت بوش از نيروهاي سياسي با انگيزه هاي ايدئولوژيک تاثير مي پذيرد. نتيجه آخرين انتخابات رياست جمهوري امريکا اين گروه مداخله جو محافظه کار را قادر ساخت تا دستورالعمل خود را تا حدودي به پيش برده و سياست خارجي امريکا را با توجه به تعدادي از مسائل حساس از جمله سرنوشت خاورميانه بنيانگذاري کنند.

در کتابي به نام «پيش به سوي سياست خارجي نئوريگاني» مجموعه يي از مقالات آنها در خصوص تحولات خارجي به چاپ رسيده است. گروهي از متفکران عرصه سياست خارجي که حامي اسرائيل هستند امروز در دولت بوش خواستار سياست خارجي «مبتني بر هژموني جهاني خيرانديش» به عنوان راهي براي افزايش منافع و پيشرفت اصول امريکا در جهان هستند. رابرت کيگان و ويليام کريستول در کتاب خود به نام «خطرهاي حال حاضر» به اين بحث مي پردازند که صلح بين المللي به هژموني امريکا و رهبري قدرتمند امريکا در جهان بستگي دارد.آنها دولت امريکا را به خاطر ناتواني اش در درک جنگ خليج فارس در راستاي به دست آوردن نتيجه مناسب مورد انتقاد قرار داده و معتقدند که نتيجه جنگ خليج مي بايست موجب حذف صدام حسين مي شد. آنها اين مدعا را اين گونه توضيح مي دهند که نجات و حيات ديکتاتورهاي خطرناک شکستي بزرگ براي سياست خارجي امريکا محسوب مي شود. نويسندگان اين کتاب همچنين دولت پيشين امريکا را به خاطر تلاش براي تعامل با دولت هاي بدذات به جاي تلاش براي مقابله با چالش هاي اخلاقي و استراتژيکي که از سوي آنها ايجاد مي شود مورد سرزنش قرار مي دهند. يکي از چالش هايي که در اين کتاب از آن ياد مي شود توانايي براي تهاجم به قاره امريکا با سلاح هسته يي است.

اين دو نويسنده همچنين در بخش ديگري از کتاب با ريشخند مفهوم صلح به توبيخ دولت بيل کلينتون مي پردازند که چرا بودجه نظامي امريکا را از نقطه نظر توليد ناخالص ملي کاهش داد. آنها همچنين بودجه دولت فعلي امريکا با بودجه نظامي امريکا در زمان کلينتون مقايسه مي کنند. در نهايت آنچه مهم است اينکه آنها صراحتاً عنوان مي کنند که سياست خارجي امريکا بايد مبتني بر هژموني امريکا بوده و ترکيبي از اصول به همراه منافع مادي باشد. اين بحث کيگان و کريستول معياري از يک ابرقدرت جهاني است که قصد دارد فضايي بين المللي را براساس منافع خود شکل دهد.

نويسندگان اين کتاب به مطرح کردن اين مدعا که تهديدها از ذات رژيم هايي چون کره شمالي و عراق برمي آيد سعي مي کنند تا طرحي به عنوان استراتژي ايالات متحده پيشنهاد کنند که شامل تغيير رژيم به عنوان يک ابزار اساسي است. نويسندگان کتاب همچنين مطرح مي کنند که اثرگذار ترين شيوه منع تکثير سلاح هاي کشتار جمعي سرنگوني رژيم هاي داراي اين سلاح ها است. نويسندگان چنين ايده ها و پيشنهاداتي امروز يا بخشي از دولت بوش را تشکيل مي دهند يا با فعاليت در حاشيه تاثير بسياري بر عملکرد دولت بوش دارند. اتفاق تراژيکي که در يازده سپتامبر سال 2001 افتاد نيز موجب شد دستاويزي قابل قبول براي اين افراد ايجاد شود تا بر سياست هاي ملي امريکا تاثير گذاشته و طرح هاي خود را اجرايي کنند؛ طرح هايي که کمترين ارتباطي با مدعاي مطرح شده از سوي آنان که همان جنگ با تروريسم است، ندارد.

سوءاستفاده از حادثه يازده سپتامبر

شايع شدن نگاه غالب اين گونه يي در واشنگتن موجب تاثيرگذاري بر بسياري از موضوعات در عرصه بين المللي شده است. حمله تروريستي فجيع در يازده سپتامبر 2001 ناتواني هر کشوري، به علاوه ايالات متحده امريکا را براي هژمون بودن در فضايي جهاني که چالش ها و تهديد هاي بسياري در آن وجود دارد به برخي ثابت کرد. عمليات هاي تروريستي در نيويورک و واشنگتن دي سي ثابت کرد حتي قدرتمند ترين و موفق ترين کشورها نيز در مقابل آسيب هاي معمولي از سوي هر کدام از بازيگران ديگر عرصه نظير تروريسم، مواد مخدر و سلاح هاي کشتار جمعي ايمن نيستند. تراژدي يازده سپتامبر همچنين نشان دهنده افزايش احساسات ضدامريکايي بود. اين دو عامل در آميخته با هم مي توانست اين مفهوم را که بايد دوستان بيشتري داشت و دشمنان کمتر، اثبات کند.

اما ايالات متحده امريکا همچنان بر اقدامات نظامي يکجانبه و استفاده از ابزارهاي قهري ادامه مي دهد. از آنجايي که هيچ توجيهي براي استفاده از ابزار تروريسم و خشونت عليه غيرنظاميان بي گناه پذيرفتني نيست، ضروري به نظر مي رسد از ريشه هاي اصلي سوءاستفاده از اين ابزار به منظور منحرف کردن اقدامات بشري درک صحيحي به دست آيد. پس از حادثه يازده سپتامبر بسياري از صاحبنظران در جامعه جهاني اميدوار بودند بازبيني هوشيارانه سياست هاي امريکا جايگزين واکنش بي درنگ، احساسي و غيرقابل درک مقامات اين کشور شود. براي مثال همچنان که نگارنده پيشتر در مجمع عمومي سازمان ملل متحد در تاريخ دوم اکتبر سال 2001 عرض کردم، احساس و عصبانيت تنها خصيصه هايي بشري هستند اما ما نيازمند عکس العملي اجماعي و خردمندانه هستيم تا پاسخي منطقي و از سر دورانديشي به اين حادثه بدهيم؛ پاسخي که نه تنها به اين جنايت وحشتناک معطوف باشد بلکه تروريسم را نيز به طور کلي مورد توجه قرار دهد. اما آنچه که بسيار مهم تر است اين است که بايد ريشه هاي اين بي عدالتي که مي تواند توسط مشتي عوام فريب دستمايه اقدام عليه افراد بي گناه شود، مورد بررسي قرار گيرد. تروريسم به عنوان يک تهديد جهاني نيازمند پاسخي جهاني است که مبناي آن بايد شمول، انصاف و مشروعيت بين المللي باشد. وقتي تراژدي يازده سپتامبر توسط دشمني کورچشم حادث مي شود، پاسخ به آن نمي تواند در چارچوبي تبعيض آميز که جان بسياري از غيرنظاميان بي گناه را در خطر قرار مي دهد بگنجد. بايد به تروريست ها اجازه داد تا دستور کار ما را تعيين کنند يا پاسخي را به ما ديکته کنند.

متاسفانه از تراژدي يازده سپتامبر براي پيشرفت چشم انداز هژمونيک قديمي و منسوخ ايالات متحده امريکا که مدت ها پيش از وقوع حادثه يازده سپتامبر ايجاد شده بود، استفاده شد. اين اقدام امريکا موجب شد خستگي و خمودي جهان و نفرت جهان از سياست هاي امريکا تشديد شود؛ سياست هايي که ممکن است دليل اصلي وقوع چنين تراژدي هايي باشند. مواضع تهاجمي براي همکاري در سطح بين المللي مورد نياز است. اين تنها راهي است که موجب مي شود فضاي بين المللي تبديل به محيطي نامناسب براي ايدئولوژي تروريسم شود.

در خاورميانه دولت بوش خود را همطراز سياست هاي زمان جنگ و اظهارات نخست وزير اسرائيل آريل شارون قرار داد. اتحادي که تا پيش از اين کمتر در سياست هاي امريکا در خاورميانه سابقه داشت. با توجه به اين مساله سخنراني جرج بوش در خصوص سياست هاي امريکا در تاريخ 24 ژوئن سال 2002 ميلادي را مي توان عنوان نقطه عطفي در سياست هاي يکرويه يي که امريکا پيشتر در خاورميانه به اجرا گذاشته بود به حساب آورد. دولت بوش در سال 2003 در حالي که چشمان خود را به انتخابات رياست جمهوري آينده دوخته بود آشکارا از منافع اسرائيل دفاع کرد. به طرز تحيربرانگيزي پس از سخنان بوش اسرائيل از پذيرفتن تمامي خواسته هايي که توسط بوش در تاريخ 4 آوريل سال 2002 مطرح شده بود، سر باز زد. بعدها آريل شارون اما توسط بوش با استقبال مواجه شد و او را مرد صلح ناميد. شارون همان کسي است که با تمامي طرح هاي صلح مخالفت کرده و براي دهه ها در خط مقدم خشونت اسرائيل عليه فلسطينيان بوده است.

دولت امريکا در رويه اشتباه مساله فلسطين قرار گرفته و اعتراضات بين المللي و سياست هاي خشونت آميز اسرائيل و سرکوب حقوق ملي فلسطينيان توسط اسرائيل را ناديده مي گيرد. ايالات متحده هر زمان که سازمان ملل تلاش کرد قطعنامه هايي را که حاوي درخواست هايي کم و حداقلي از اسرائيل است به تصويب برساند، آنها را وتو کرده است.

اگرچه دولت بوش با طرح دولت فلسطيني - که پيش شرط برقراري صلح و ثبات در خاورميانه است - موافقت کرده است اما در عين حال از طرح شارون براي ممانعت از عادي سازي اين روند حمايت کرده است.

سخناني نظير سخنان دونالد رامسفلد وزير دفاع امريکا آنجا که وجود کشوري به نام به اصطلاح سرزمين هاي اشغالي را رد مي کند يا نوعي از سرزمين فلسطيني که در نقطه يي برپا مي شود را رد مي کند در تضاد با سخنان بوش قرار دارد و اين مساله نشانگر اين واقعيت است که ترديد هاي اساسي درباره برپايي دو کشور در فلسطين وجود دارد و اين طرح ها تنها حيله و نيرنگ است. با درک اين مساله که دولت بوش نمي تواند براساس ارزش هاي اخلاقي سياست اسرائيل در اشغال را رد کند، لابي هاي اسرائيلي در امريکا تمام تلاش خود را براي تاثيرگذاري بر سياستمداران امريکا به منظور جلب حمايت شان براي اشغال فلسطين به کار گرفتند و به اين صورت ايالات متحده امريکا تبديل به کشوري در جامعه بين الملل شد که به خاطر حمايت از سياست هاي خشن اسرائيل مورد خشم و تنفر است.

------------------------------------------

* عضو هيات علمي دانشکده روابط بين الملل و نماينده سابق ايران در سازمان ملل متحد

توضيح؛ اين مقاله ناظر به وضعيت ايالات متحده، پيش از حمله به عراق است
يادي از مرحوم سيدجعفر شهيدي
نقادي روشمند
رسول جعفريان

سال 86 خصومتي سرسختانه با سيدجعفر شهيدي داشت. او پس از آنکه در اين سال مدت ها درگير بيماري بود در نهايت در يکي از روزهاي سرد امسال خيل محققان، مورخان و اديبان را ترک کرد. به ياد شهيدي بود که سوالاتي را درباره آثار و شخصيتش طرح کرديم و از رسول جعفريان خواستيم پاسخ مکتوب آنها را برايمان ارسال کند. آثار و شخصيت جعفريان از محققان حوزه و دانشگاه در حوزه تاريخ اسلام است که پس از تحصيل در مدرسه خان و مدرسه رسالت در قم و شاگردي اساتيدي همچون جوادي آملي، ممدوحي، جبل عاملي و مصباح يزدي به تهران آمد و آثار پژوهشي خود را در زمينه تاليف، تصحيح و ترجمه درباره تاريخ اسلام و تشيع پي گرفت. جعفريان مدرس تاريخ در دانشگاه تهران است.

-1 جنابعالي در يادداشتي پس از فوت سيدجعفر شهيدي روش ايشان را انکاري و ترديدزا توصيف کرديد، در حالي که مرحوم شهيدي، در مواردي اعتقاد داشتند تاريخي که با اعتقادات ما نمي خواند، ارزشي ندارد. (مثلاً در باره تاريخ طبري معتقد بودند «پدر ما را در آورده است» و مواردي از اين دست) اين دو توصيف، ناقض يکديگر محسوب نمي شوند؟

2-طبق اظهارات شما، روش نقد مرحوم شهيدي، شبيه طه حسين است. رو آوردن مرحوم شهيدي به آثار طه حسين (يا بنت الشاطًي)، از روي انتخاب بود يا اتفاق، چرا که برخي منتقدان آثار طه حسين را متوسط (يا ضعيف) شمرده و استقبال انديشمندان ايراني از وي را ناشي از فضاي آن روزها دانسته اند. اساساً ترجمه آثار طه حسين چه تاثيري در نوع تفکرات ايشان داشت؟

3-جنابعالي زندگي ايشان را به سه دوره تقسيم کرديد؛ 1- شهيدي دوران دهه بيست، 2- بعد از سال 32 و3- بعد از انقلاب. در ادامه شهيدي دوران اول و سوم را انقلابي معرفي کرده و به ذکر برخي شواهد در اين زمينه پرداخته ايد. در مقابل برخي مرحوم شهيدي را صرفاً يک چهره آکادميک (و به تعبيري ناخوشايند، خنثي) دانسته، که بعد از انقلاب نيز در هيچ فعاليت سياسي قابل توجهي شرکت نکرد. اين عده نيز به کناره گيري ايشان از مجلس خبرگان قانون اساسي يا دوري از سياست به رغم اصرار برخي از گروه هاي سياسي (مثلاً اصلاح طلبان) اشاره مي کنند.

4-در بخشي از نوشته تان اشاره کرديد، که با روش نقادي مرحوم شهيدي موافقيد اما با برخي از نتايج اين روش، خير. جهت فهم بيشتر، مثالي از اين اتفاق، ذکر مي فرماييد؟ (يا چرا کتاب «جنايات تاريخ» را در ضمن تاييد، مناسب براي تدريس در دانشگاه نمي دانيد؟)

5-شاخصه هاي متدولوژي مرحوم شهيدي درباره تاريخ اسلام چيست؟ تفاوت وي با ساير مورخان از حيث نگارش است يا دسترسي به منابع يا نگاه متفاوت و يا ساير عوامل؟

6-اساساً وضعيت تاريخ اسلام پژوهي را در چند سال اخير (و پس از تلاش هاي استاد شهيدي) چگونه ارزيابي مي کنيد؟ آيا اين رشته به عنوان يک معرفت علمي در دانشگاه يا حوزه، جايگاهي يافته است يا کماکان از فقر منابع، ضعف پژوهش و نبود يک متدولوژي مشخص و... رنج مي برد؟ مثال هاي موفق و ارزشمندي در اين زمينه وجود دارد؟

---

پاسخ اول؛ با توجه به مذاکرات قبلي، پاسخ ها در خصوص آثار و شخصيت مرحوم سيد جعفر شهيدي تقديم مي شود؛

مقصود من اين است که وي در بررسي نقل هاي تاريخي شک مي کند. اين ترديد و شک کردن مطابق روال تاريخ نويسي ما ايراني ها در گذشته نيست. اينکه اين روش خوب است يا نه مهم نيست، مهم آن است که ايشان در نقل هاي تاريخي ايجاد ترديد کرده و پس از آن اگر به موضوع اصلي کار وي مربوط باشد به بررسي مي نشيند. در اين زمينه آقاي سيدجعفر مرتضي هم که از ديگر محققان تاريخ اسلام در دهه هاي اخير هستند با ايشان مشترکند، البته مباني ترديد و شک اينها و نيز باورهاي تاريخي شان تا اندازه يي با هم تفاوت دارد. من معتقدم روش هاي ترديدي ايشان بيشتر نشأت گرفته از طه حسين است و هم مرد شکاکي بود. مي دانيد نخستين کسي که درباره عبدالله بن سبا ترديد کرد و آن را ساختگي خواند، طه حسين بود. تقريباً همان زمان آقاي عسکري هم تحقيقي در اين زمينه کرد. طه حسين در بسياري از مسائل ترديد مي کرد که اين البته براي ما خوب است.

پاسخ دوم؛ آن زمان به تدريج آثار نويسندگان مصري به خصوص در بخش تاريخي به فارسي درمي آمد. طه حسين شهرت زيادي داشت. بنت الشاطي و عقاد هم از آن جمله بودند. اين آثار که به فارسي در مي آمد به اين دليل بود که مشابه نداشت، اما علاوه بر آن يک روحيه نقادي و آزاديخواهي و بي تعصبي هم در آنها بود. اين براي ايرانيان شيعه مذهب جالب بود، چون برخي از مطالب آنها کمکي براي نظريات شيعه درباره برخي از مسائل تاريخي بود. يکي از آخرين نمونه ها کتاب عبدالفتاح عبدالمقصود بود که آيت الله طالقاني و محمدمهدي جعفري آن را به فارسي ترجمه کردند اما طه حسين علاوه بر اينها يک محقق هم بود و شهرتي جهاني داشت. اين تاثير همان طور که گفتم به لحاظ روشي، روي نقادي هاي آقاي شهيدي تاثير داشت. من البته با برخي از نتيجه گيري هاي ايشان موافق نيستم اما روحيه نقادي ايشان در تاريخ نويسي اسلامي جالب بود. البته آقاي شهيدي تحت تاثير ديگر نويسندگان مصري هم بود. آن زمان نوشته هاي مصري ها به لحاظ تفکر اخواني و انقلابي هم پرمايه بود و آقاي شهيدي هم در دهه بيست به آن افکار علاقه مند بود. مصري ها نقاد امويان و حتي خليفه سوم بودند و به اين نقادي ها با نگاه اصلاحي مي نگريستند و اين براي آقاي شهيدي و ديگران مطلوب بود.

پاسخ سوم؛ به نظرم تقسيم من بر اساس نوشته هاي ايشان امري مطابق واقع است علاوه بر اينکه شواهد ديگري هم دارد. نوشته هاي دهه بيست ايشان، همان طور که گفتم انقلابي- ديني است. ايشان سخت متاثر از پدر زن خود مرحوم سيد غلامرضا سعيدي است که انسان بسيار شايسته يي بود و تا آخر عمر هم به نهضت هاي اسلامي پاکستان و الجزاير و کشمير علاقه مند بود؛ انساني که به انديشه احترام مي گذاشت و تمام عمرش را به نوشتن صرف کرد. مرحوم سعيدي هم راه دهه بيست را ادامه داد. اما دوره دوم زندگي آقاي شهيدي يک دوره کاملاً آکادميک است. نوشته ها و تصحيحات ايشان بر آن دلالت دارد. معناي اين حرف اين نيست که ايشان خداي ناکرده از تدين فاصله گرفته است، ايشان همان زمان هم انسان بسيار متعبدي بود و اطرافيان ايشان هم مي دانستند که اهل ريا نيست. نماز اول وقت يکي از ويژگي هاي هميشگي آقاي شهيدي بود، اما ديگر آن خط نوشته هاي دهه20 را ادامه نداد. سومين دوره زندگي ايشان در انقلاب است. فرزند ايشان طلبه مي شود و بعد هم به شهادت مي رسد. ايشان در اين زمان موقعيت اجتماعي چنداني نداشت که بخواهد در مجلس خبرگان شرکت کند، مثل آقاي گرجي. اينها سابقه يي در دوره قبل نداشتند و اهل نوشتن آثار فکري- اجتماعي هم نبودند، اما آقاي شهيدي تا سال هاي اخير که توانايي داشت در سمينارها، کنفرانس هاي داخلي و خارجي شرکت مي کرد. چند سال ميهمان شخصي بعثه مقام معظم رهبري در حج بود و بدون اينکه موظف به کاري باشد در آنجا حضور داشت. به نظرم آن حرف هايي که آن آقا در باره رابطه ايشان با روحانيت مطرح کرده درست نيست بلکه کذب است. البته يک مطلبي از قول آقاي مطهري يکي از دوستان نقل مي کرد که ايشان فرموده بود زبان آقاي شهيدي تند است، اما قلبش مطمئن به ايمان است. لحن آقاي شهيدي مخصوصاً برخي از شوخي هاي ايشان قدري تند مي نمود. به علاوه انسان هرچيزي که در يک محفل خصوصي مي گويد معنايش اين نيست که آن را مبناي تمام افکارش قرار مي دهد. اين مطلب در باره بسياري از افراد صادق است. معروف است که از کسي پرسيدند؛ حرف هاي ضد انقلابي چيست؟ گفت؛ همان ها که انقلابي ها در محافل خصوصي مطرح مي کنند، اخيراً ديدم يک کسي که قلبش مريض است جز اينکه زبانش هم مريض است، اين قبيل نکات را براي آقاي شهيدي نوشته است. به هر حال، در دوره يي که انقلاب اسلامي پيروز شد، آقاي شهيدي زنده شد. انقلاب در خدمت آقاي شهيدي بود تا کارهايي که شايد قبل از آن هم در ذهن داشت، بنويسد و بتواند در برنامه هاي سيما به تفصيل مطرح کند و آثارش توزيع و منتشر شود و ده ها جايزه را نصيب خود کند که البته او با بزرگواري غالب آنها را در اختيار محرومان قرار مي داد.

پاسخ چهارم؛ خب در باره برخي از ديدگاه ها و نقدهاي ايشان اشکالاتي وجود دارد و نه بنده بلکه برخي ديگر هم به آنها پاسخ داده اند. مثلاً مطالبي که درباره سن حضرت زهرا(س) آورده است يا مطلبي که در باره اشعار فرزندش درباره امام سجاد(ع) مطرح کرده است يا براي نمونه نکته يي که درباره مادر امام سجاد(ع) يعني شهربانو نوشته است، اما درباره کتاب جنايات تاريخ بايد عرض کنم که آن اثر ديگر کهنه شده است هم به لحاظ نثر و هم به لحاظ محتوا. حتي درباره تاريخ تحليلي اسلام ايشان هم ترديدهايي وجود دارد که به درد تدريس مي خورد يا نه. اين اثري علمي است اما مطابق با شاخصه هايي که براي درس تاريخ اسلام عمومي در نظر گرفته شده نيست. اثر ياد شده، قطعاً در تاريخ نگاشته هاي تاريخ اسلامي بعد از انقلاب جايگاه خاص خود را دارد و معناي اين حرف اين نيست که از ارزش آن بکاهيم هرچند همان هم نقطه نظراتي دارد که قابل نقد است.

سوال پنجم؛ دکتر شهيدي به رغم آنکه رشته اش تاريخ نبود، اما از جواني با تاريخ اسلام محشور بود و همان طور که عرض کردم هم به دليل آشنايي با آثار عرب هاي مصري و هم بعدها به دليل آنکه يک پژوهشگر در عرصه تاريخ و ادب بود، کارهاي تاريخي اش مستند و متکي به مآخذ و منابع و به لحاظ نقادي روشمند بود. نوشته هاي ايشان با توجه به امکانات کتاب هايي که در آن زمان در اختيار بود، کمبودي به لحاظ منابع ندارد. شايد تفاوتي با روش هاي سنتي نگارش در زمينه مباحث تاريخ اسلام در حوزه ها که بيشتر از ديد امامت بود، داشته باشد. ايشان بيشتر تاريخي مي ديد تا کلامي و از اين حيث قدري متفاوت با آنها بود، اما در کل آثار ايشان تنها در حوزه تاريخ نگاري شيعي قابل بررسي است در عين حال که نقادي تاريخي هم در سطح يک محقق و نويسنده کلاسيک در آنها رعايت شده است.

پاسخ ششم؛ به نظرم مثل ساير زمينه ها پيشرفت داشته است، اما اينکه اين پيشرفت مطلوب است يا نه، بايد تحقيقي در همين زمينه صورت گيرد. کارهاي زيادي انجام شد و به خاطر انقلاب، به تاريخ اسلام عنايت بيشتري شد. بسياري از پايان نامه ها به اين سمت سوق داده شد و برخي از آنها نيز منتشر شد. محققاني هم در حوزه و دانشگاه مشغول شدند، اما اينکه عرض کنم يک جهش انجام شده شايد محل تأمل باشد. روش ها هنوز تکراري و کهنه است و تصور بر اين است که اگر کسي چند ارجاع بدهد يک اثر پژوهشي ارائه داده است. شما شاهديد گاه کساني موسسات تاريخ اسلامي درست مي کنند که اساساً نه تحصيلات تاريخي دارند و نه با کارهاي پژوهشي به جد آشنا هستند. البته از ديد تاريخ نويسي سنتي- حوزوي مي توانم عرض کنم که قدري اوضاع بهتر است. دليل آن هم اين است که از گذشته روشي وجود داشته و توسعه يافته است، اما در دانشگاه از گذشته در حوزه تاريخ اسلام روش جدي در کار نبوده و بعداً هم يک صاحب مکتبي که بتواند اصول استواري را مستقر کند پديد نيامده است. البته اين به معناي آن نيست که کاري انجام نگرفته است. در کنار آنها کارهاي بازاري که الي ماشاء الله است.
همزيستي اتحاد و افتراق
سيدعليرضا حسيني بهشتي*

پيامد رشد روزافزون مباحثات علمي در زمينه چندفرهنگي گرايي، هويت فرهنگي و خودگرداني فرهنگي در سه دهه گذشته، مفهوم کشور- ملت و حوزه دولت ملي دستخوش تحولات بسياري شده است که در کنار موج گسترده جهاني سازي، بازنگري در کارکردهاي سنتي دولت هاي ملي را امري ضروري ساخته است. تفسيرهاي گوناگوني که درباره هويت ملي و هويت فرهنگي ارائه شده، لزوم به رسميت شناختن تفاوت هاي فرهنگي و حقوق جوامع فرهنگي که در درون مرزهاي يک کشور زندگي مي کنند و تغيير ماهوي مفاهيمي همچون امنيت و منافع ملي، انديشمندان حوزه سياست را واداشته که به فکر جايگزين ساختن مفهوم سنتي وحدت و يکپارچگي ملي با مفهومي جديد که با تحولات نامبرده سازگار باشد، بيفتند. سيدعليرضا حسيني بهشتي در اين مقاله، پس از توضيح برخي از تحولات نظري و تغييرات مفهومي، طرح پيشنهادي يک اجماع همپوش مابين جوامع فرهنگي موجود در ايران (اعم از اکثريت و اقليت) در چارچوب هويت تاريخمند مشترک ايراني- اسلامي از طريق اعطاي اختيارات براي خودگرداني جوامع و گونه خاصي از تمرکززدايي از بيشتر حوزه هاي فعاليت دولت ملي را ارائه کرده است.

---

اگر زماني بحث در مورد اثبات گوناگوني فرهنگي درون کشورها امري ضروري مي نمود، اين روزها، دست کم در بسياري از کشورهاي توسعه يافته، ديگر درباره وجود يا عدم وجود اين پديده کمتر سخن رانده مي شود و توجه انديشمندان و به دنبال آن افکار عمومي به درک ماهيت آن، پيامدهاي پذيرش اين واقعيت در عرصه عمل سياسي و بازانديشي در نهادهاي رايج در الگوي سنتي دولت ملي معطوف شده است. دامنه پيامدهاي سقوط انديشه «يک ملت، يک فرهنگ» از تلاش براي طرح موجوديت هويت هاي فرهنگي متفاوت پا فراتر گذاشته و به پيدايش ادبيات گسترده روزافزوني در رابطه با حقوق اقليت هاي فرهنگي در زمينه حراست از هويت متفاوت خود در مقابل سياستگذاري هاي ماهيتاً يکسان سازانه دولت ملي انجاميده است. از سوي ديگر موج فزاينده جهاني سازي به ويژه از طريق ايجاد سازمان هاي جديد (مانند سازمان تجارت جهاني) يا گسترش دامنه تاثير سازمان هاي موجود (مانند شوراي سازمان ملل، صندوق بين المللي پول يا بانک جهاني)، توسعه شبکه ارتباطي فراملي و رسانه هايي با مخاطباني جهاني، پيدايش سازمان هاي همکاري منطقه يي (مانند آسه آن يا جامعه متحد اروپا)، الگوي سنتي دولت ملي را با چالش هاي جدي در رابطه با حوزه اختيارات و دامنه اقتدار آن مواجه ساخته است.

در نتيجه پيدايش پرسش اساسي فراروي سياستمداران، سياستگذاران و نظريه پردازان عرصه سياست در چگونگي همزيستي اتحاد ملي و افتراق فروملي از يک سو و بازتعريف منافع و امنيت ملي در چالش با جريان رو به گسترش اثرپذيري از نهادهاي فراملي، از اشتغال به يک انديشه ورزي تفنني به يک دلمشغولي و دلنگراني جدي و ضروري تبديل شده است. بديهي است که در اين ميان کشورهايي توان خروج از موضعي منفعل و ايفاي نقشي فعال در تعامل با وضعيت جديد خواهند داشت که از محصور و محدود ساختن پرداختن به اين مسائل به سلايق، معلومات و تجربه هاي شخصي سياستمداران، متوليان رسمي سياستگذاري و نهادهاي امنيتي خودداري کرده و از تمامي ظرفيت هاي موجود در عرصه انديشه ورزي بهره برده و با آگاهي از ابعاد گوناگون صورت (يا صورت هاي) مساله، پاي به اين ميدان بگذارند. از همين روست که در اين مقاله تلاش خواهد شد پس از طرح مباحثي فشرده در رابطه با مفهوم شناسي تنوع فرهنگي، به بررسي انتقادي ديدگاه هاي موجود درباره همبستگي ملي پرداخته و در پايان، طرح واره يي از يک الگوي مناسب براي سازگاري گوناگوني فرهنگي و يکپارچگي ملي پيشنهاد شود.

---

گام نخست در دستيابي به راه حل هر مساله يي، فهم درست صورت مساله است و توجه به اين مقدمه بديهي در رابطه با مساله تنوع فرهنگي اهميتي دوچندان دارد. براي نمونه، درک علت اهميت يافتن اين مساله در سه دهه اخير براي کسي که مي خواهد به آن بپردازد داراي اهميت است و آن اينکه گوناگوني فرهنگي به هيچ روي پديده جديدي که به اجتماعات بشري معاصر اختصاص داشته باشد، نيست و وجود تنوع فرهنگي، تاريخي به قدمت تاريخ حيات جمعي انسان ها دارد. آنچه به عنوان پديده يي جديد مطرح شده، مطالبات فزاينده براي «به رسميت شناخته شدن» اين تفاوت ها در اجتماعات امروزين است. از همين روست که درک مفاهيم کليدي اين حوزه داراي اهميت بسيار است و اشاره به برخي از آنها ضروري به نظر مي رسد.

1- فرهنگ؛ بايد توجه داشت که در مباحث مربوط به تنوع فرهنگي، فرهنگ به مثابه خصلت هاي مشخص معنوي، مادي، روحي و احساسي اجتماع يا يک گروه اجتماعي در نظر گرفته مي شود که افزون بر ادبيات و هنر، شيوه زندگي، گونه هاي زيست جمعي، نظام ارزش ها، سنت ها و باورها را نيز دربر مي گيرد. بنابراين در اين مباحث، مفهوم فرهنگ از مفهوم متجدد آن، که عمدتاً بر ديدگاهي مردم شناسانه استوار بود، بسيار گسترده تر است. به بيان فلسفي، فرهنگ نشانگر مفهومي از زندگي سعادت بار است که فرد يا جامعه به عنوان ايده آل خود بدان باور دارند و در پي تحقق بخشيدن به آن هستند.

2- تعدد فرهنگي؛ در قبال مساله تعدد، و از جمله گونه فرهنگي آن، دو رهيافت کلي مطرح است؛ اول ديدگاهي که آن را به عنوان خصلت پايدار و تقليل ناپذير اجتماعات امروزين مي پذيرد. اين تعدد مي تواند برخاسته از خوانش هاي متفاوت از يک مفهوم از سعادت باشد و مي تواند ناشي از گوناگون بودن مفاهيم سعادت و زندگي سعادت بار نزد افراد يا جوامع باشد. بر اين اساس احترام به اين تعدد و توجه به آن در سياستگذاري ها از الزامات حکومت هاي مردم سالار به شمار مي رود. به تعبيري ديگر در حالي که در نظريه هاي سنتي مردم سالاري، به عدالت در حوزه عمومي از ديدگاه گفتمان برابري (در مقابل نابرابري) نگريسته مي شد، در ديدگاه پساتجدد از ديدگاه گفتمان تفاوت (در برابر يکسان انگاري) بدان پرداخته مي شود. در حقيقت در اجتماعات متعدد، اين خود مفهوم برابري است که «متعدد» مي شود. ديدگاه ديگر، ديدگاهي است که تعدد فرهنگي را نه تنها به عنوان يک واقعيت، بلکه به عنوان پديده يي ارزشمند که بايد درحراست از آن کوشيد در نظر مي گيرد. اين از آن روست که وجود مفاهيم متعدد خير و سعادت، طيف گزينه هاي انتخاب افراد را گسترده تر مي سازد که اين خود با آزادي آنان سازگاري بيشتري دارد.

3- هويت فرهنگي و ملي؛ در فهم مقوله «هويت» اختلاف نظرها و تفاسير گوناگون وجود دارد. بي آنکه بخواهيم در اينجا از ابعاد فلسفي و جامعه شناختي پيچيده و مناقشه برانگيز اين بحث سخني به ميان آوريم، دست کم مي توان به دو رهيافت کلي نسبت به مقوله هويت اشاره کرد؛ يکي رهيافت بنيان گراست که بر آن است که هويت نشان از چيستي فرد دارد و به معناي استعدادها يا خصلت هاي ذاتي اوست که تعيين کننده هستي و زيست اخلاقي او (به مثابه موجودي انديشه گر) است. اين رهيافت ماهيتاً عام و جهانشمول گراست و غالباً هويت را کم و بيش ثابت فرض مي کند. رهيافت دوم زمينه گراست و هويت را به طور همزمان ساخته اجتماع و خويشتن فرد مي داند. در اين رهيافت، خودآگاهي فرد در تعلقش به يک گروه اجتماعي و وجود او به عنوان يک هستي مستقل، جايگاهي مهم دارد و غالباً هويت چندلايه و سيال شمرده مي شود.

4- تنوع فرهنگي و سياستگذاري؛ نظريه هاي سياسي که سعي در سازگاري با مساله تنوع فرهنگي (حداقل به عنوان يک واقعيت) دارند بر اساس ديدگاهي که نسبت به فهم مقوله هويت فرهنگي دارند، مواضع متفاوتي در شيوه دخالت آن در سياستگذاري ها اتخاذ مي کنند. در اين رابطه به طور کلي مي توان از مواضع اقلي و مواضع اکثري نام برد. ديدگاه اقلي بر آن است که در حکومت هاي مردم سالار، سياستگذاري ها بايد به گونه يي شکل گيرد که نسبت به تفاوت هاي فرهنگي مدارا نشان دهد و از بي احترامي به فرهنگ هاي گوناگون خودداري کند. در طرف ديگر طيف، نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي قرار دارند که پا را فراتر گذاشته و خواهان شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي بر مبناي تعدد فرهنگي هستند. در اينجا ديگر صرف مداراي هويت فرهنگي اکثريت نسبت به اقليت هاي فرهنگي مطرح نيست، بلکه اساساً هرگونه تصميم گيري در عرصه سياست را بر مبناي توجه به تعدد شيوه هاي زندگي، باورها و ارزش ها مشروع مي شمرد.

5- جوامع فرهنگي؛ بايد توجه داشت که نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي گاه مطلقاً فردگراست (مانند ديدگاه ليبرالي کانتي)، گاه کاملاً جمع گراست (مانند طيفي از سوسيالست هاي تنوع گرا)، و گاه به اصالت آميخته فرد و اجتماع باور دارد (مانند جامعه گرايان). در نظريه هايي که هويت فرهنگي را به طور مطلق يا نسبي تابع تعلق فرد به يک جامعه فرهنگي خاص مي داند، جايگاه جوامع فرهنگي (اعم از اکثريت يا اقليت) در سياستگذاري هاي سياسي داراي اهميتي بسيار است. بر اين اساس جوامع فرهنگي شامل جوامع ديني، جوامع مذهبي و اقوام نيز مي شود. در نتيجه حکومت هايي به ميزان بيشتري مردم سالار هستند که امکان مشارکت (به عنوان اصلي ترين معيار مردم سالاري) جوامع فرهنگي را بيشتر فراهم سازند.

6- عقلانيت عملي؛ در رابطه با عقلانيت کاربردي در مردم سالاري ها، به طور کلي مي توان به دو نوع عقلانيت اشاره کرد؛ يکي عقلانيت عمل گرايانه يا ابزاري است که هدف آن ارضاي اهداف و مقاصد است. ويژگي اين گونه عقلانيت در عرصه سياسي، تکيه بر چانه زني و حصول توافق بين ديدگاه هاي گوناگون بوده و ارزش ها يا اصول راهنماي آن کارآمدي، بهره وري و ثبات است. از اين ديدگاه، توافقات همگاني که بر اساس معيارهاي اخلاقي کسب شده ولي فاقد ثبات هستند، توافقات درستي نيستند. در مقابل مي توان از عقلانيت اخلاق گرايانه نام برد که با تکيه بر گوناگوني ارزش ها و باورها، حين احترام و ارزشمند شمردن احساس همبستگي ملي، همزيستي آزادانه جوامع فرهنگي گوناگون را با حفظ هويت هاي فرهنگي خاص خود، در چارچوب سياست هاي ملي خواستار است.

7- بي طرفي حکومت؛ تا يکي دو دهه پيش، يکي از راه هاي پرهيز از درگير شدن در مباحثات مناقشه برانگيز ارزشي در امر سياستگذاري، بي طرفي حکومت نسبت به مفاهيم زندگي سعادت بار شمرده مي شد. اين بي طرفي مي توانست به صورت حفظ بي طرفي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي باشد، يا به پايبندي به سياستگذاري هايي که مبتني بر مفهوم يا مفاهيم خاصي از زندگي سعادت بار نباشند، تفسير شود. اما امروزه ديگر به نظريه هاي بي طرفي حکومت چندان توجه نمي شود و افزون بر باور به ناممکن بودن آن، از سوي بسياري از انديشمندان سياسي نامطلوب نيز دانسته مي شود. در نتيجه پرسش اساسي اين است که فرآيندهاي تصميم گيري سياسي چگونه بايد باشند که گوناگوني مفاهيم زندگي سعادت بار را نيز در نظر گيرند؟

در واقع پاسخ يابي به همين پرسش اخير است که هدف ديدگاه هاي سياسي که در پي حل معضل چگونگي همزيستي جوامع فرهنگي گوناگون (مذهبي، ديني يا قومي) در ملت- کشورها هستند را تشکيل مي دهد. اتخاذ سياست هايي که تنوع فرهنگي را ناديده مي انگارند دست کم به دلايل چهارگانه زير نامطلوب شمرده مي شوند؛

الف- وحدت و يکپارچگي حاصل از اتخاذ سياست هاي همگن ساز صوري است و تجربه هاي تاريخي بسيار نشان دهنده شکنندگي آن در شرايط مختلف است. به فراموشي سپردن تفاوت هاي فرهنگي که ريشه در تاريخ و هويت جمعي اعضاي جوامع فرهنگي دارد، انتظاري نابجاست و حتي اگر حکومت مرکزي با استفاده از ابزارهاي موثري که در اختيار دارد (مانند تدوين قوانين و مقررات، رسانه هاي فراگير و توزيع منابع در فرآيند تنظيم بودجه کل کشور) درصدد تحميل چنين سياست هايي نيز برآيد، شکل گيري هويت فرهنگي واحد را به دنبال نخواهد داشت.

ب ـ اتخاذ سياست هاي همگن سازانه بيش از آنکه به شکل گيري تمايلات همگرايانه در ميان جوامع گوناگون فرهنگي بينجامد، مشوق پيدايش يا تقويت گرايشات واگرايانه خواهد بود. نيم نگاهي به تجربه کشورهاي گوناگون و از جمله ايران در اين زمينه مويد اين واقعيت است که جريانات مرکزگريز، بيشترين بهره را از اتخاذ سياستگذاري هاي همگن سازانه توسط حکومت مرکزي در مشروعيت بخشيدن به ادعاها و مطالبات خود در ميان جوامع (به ويژه اقليت هاي) فرهنگي خود برده اند.

پ ـ افزون بر ناکامي هاي عملي، اتخاذ سياست هاي بي تفاوت نسبت به گوناگوني فرهنگي، به لحاظ اخلاقي نيز مردود شمرده مي شود. چنين سياست هايي با ناديده گرفتن حقوق اقليت هاي فرهنگي، راه را براي حاکميت استبداد اکثريت هموار مي سازند. در باب مذموم شمردن استبداد اکثريت سخن فراوان گفته شده، اما حتي در نظر گرفتن يکي از نتايج آن يعني محدود ساختن زمينه تجلي استعدادها و خلاقيت هاي نهفته در اعضاي اقليت هاي فرهنگي، مي تواند دليل وافي و کافي براي نامطلوب شمردن آن باشد.

ت ـ در شرايط کنوني جهان معاصر که در پي پيدايش امواج سهمگين جهاني شدن، حراست از هويت هاي بومي دشوارتر از پيش مي شود، اعمال سياست هاي همگن سازانه نه تنها منجر به تسري هويت فرهنگي اکثريت به اقليت ها نمي شود، که راه را براي تاثيرگذاري بيشتر جنبه هاي فرهنگي جهاني سازي بازتر مي کند. رويگرداني از رسانه هاي ملي و وابستگي تام به (و نه استفاده آگاهانه از) رسانه هاي خبري و فرهنگي فراملي توسط اقليت هاي فرهنگي در کشورهايي که گوناگوني فرهنگي دروني خود را ناديده مي انگارند، نشان از همين واقعيت دارد.

بنابراين امروزه توجه به گوناگوني فرهنگي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي، از امور ضروري است که حکومت ها را هم به لحاظ شئون اخلاقي و هم به لحاظ پاسداري از منافع ملي، سخت به خود مشغول داشته است. ادعاي اين نوشتار اين است که بازنگري نقش ها و کارکردهاي سنتي دولت ملي گام اساسي است که بايد در اين راه برداشته شود. اين موضوعي است که در بخش بعد بدان مي پردازيم.

---

بايد به ياد داشت که بنا بر قول رايج، ملت- کشور پديده يي است مربوط به دوران جديد و مليت مفهومي است که از سده نوزدهم ميلادي در زبان سياسي عمومي و مباحثات ميان نخبگان مطرح شده است. تذکر اين نکته از آن روست که اين واحد سياسي و خصلت ها و کارکردهايش چنان در دنياي معاصر و ادبيات سياسي حاکم بر آن سايه انداخته که معمولاً هر نقدي بر آن و هر پيشنهادي براي جايگزين ساختن گزينه سياسي ديگر يا تعديل و تغيير سازمان دروني و قلمروي کارکردهايش در ذهن اکثر سياستمداران غريب و در بهترين حالت، نوعي آرمانشهرگرايي واقعيت ناپذير مي نمايد. با اين همه بسياري از نظريه پردازان سياسي معاصر طي مطالعات و بررسي هاي دقيق و مستند خود، به تشريح نقاط ضعف اين الگو و ارائه پيشنهاداتي براي رفع آنها يا حتي جايگزين هاي کامل تر و کم نقص تر پرداخته اند که اين نوشتار به هيچ روي قصد پرداختن به آنها را ندارد چرا که نظر بحث حاضر معطوف به الگوي دولت ملي است که نوع خاصي از کشور- ملت، هرچند بسيار رايج، است. شايد براي شروع لازم باشد ابتدا به مفهوم ملت بپردازيم. مناقشات درباره معني «ملت» فراوان است، اما شايد به طور خلاصه بتوان گفت که «ملت عبارت است از گروهي از مردم که داراي زبان (و در برخي موارد گويشي خاص)، آداب و سنن مشترکي هستند که مي تواند در شکل گيري نظام قوانين موثر باشد و به شکل گيري منافع مشترک و نياز به حاکميتي مشترک بينجامد.» بر اين اساس، کشور- ملت حکومتي است که «به منظور اداره يک ملت (يا گاه دو يا چند ملت به هم پيوسته) سازماندهي شده که قلمرو آن به وسيله مرزهاي ملي معين شده و دست کم اغلب قوانين آن به وسيله آداب و انتظارات ملي تعيين مي شوند». بنابراين در دنياي معاصر، حکومت، حاکميت بر يک قلمرو مستقل به شمار مي رود و مقدمات مفهومي آن عبارتند از جمعيت، سازماندهي اين جمعيت به گونه يي که به صورت مجموعه يي پراکنده از افراد باقي نماند، حاکميت اراده عمومي، و فرمانروايي انحصاري اين حاکميت مستقل بر يک قلمرو.

نکته مهم در رابطه با مليت اين است که از نقطه نظر اخلاق سياسي متجدد، بعيد به نظر مي رسد که بتوان براي آن ارزش اخلاقي قائل شد. اين بدان معناست که مليت نمي تواند به خودي خود به لحاظ اخلاقي ارزشمند شمرده شود يا منبع و منشاء هنجارهاي اخلاقي باشد که به عنوان مبنا و معيار در شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي مورد استفاده قرار گيرد. يکي از دلايل غيراخلاقي (و نه ضداخلاقي) شمردن مليت اين است که به استثناي مواردي که فرد تقاضاي تغيير مليت مي کند، هيچ کس در عضويت در ملت معيني مختار نيست بلکه به واسطه عامل ولادت در قلمروي معين آن را کسب مي کند. حال اگر تحقق امر اخلاقي را منوط به عمل ارادي فرد بدانيم (چنانچه بسياري از مکاتب اخلاقي بر اين باورند)، توسل به اخلاقي بودن مليت (و ملي گرايي) اگر نه ناممکن، دست کم بسيار دشوار خواهد بود.

اما بايد توجه داشت که بعد اخلاقي تعلق به يک جامعه فرهنگي معين از طريق تصديق اهميت آن در هويت فرد نمايان مي شود. به تعبير چارلز تيلر؛ دانستن اينکه من کيستم، دانستن اين است که کجا قرار دارم. هويت من به وسيله پايبندي ها و تشخص هايي تعريف مي شود که فراهم سازنده چارچوب يا افقي است که از درون آن مي توانم در هر مورد تلاش کنم و به تعيين آنچه خوب يا ارزشمند است يا بايد انجام بپذيرد يا بايد از آن حمايت يا با آن مخالفت کنم، بپردازم. به ديگر سخن، افقي است که درون آن قادر به اتخاذ يک موضع هستم.

به نظر تيلر وجه کلي زندگي انساني صفت گفت وگويي اوست و «ما از طريق دستيابي به زباني غني براي ابراز نظرات مان است که به عوامل انساني کاملي تبديل مي شويم و قادر به فهم خود و درنتيجه به تعريف هويت خويش مي شويم.» از همين روست که پايبندي هاي جهانشمول (مانند پيروي از ايمان ديني) و تشخص هاي خاص (مانند مليت) جزيي از هويت فرد را تشکيل مي دهد. بنابراين، نقدي که متوجه نظريه هاي متجدد دولت ملي است را نه در خود مفهوم ملت، بلکه در درک آن به عنوان «يک کشور، يک ملت، يک فرهنگ» بايد جست و جو کرد. اين همان نقدي است که کارل رنر از طريق مقايسه منازعات قومي کنوني با جنگ هاي مذهبي ابتداي تاريخ جديد اروپا مطرح مي کند. در آن زمان، حکومت هاي مستبد آلمان به دنبال توافق صلح آگسبورگ، به تحميل مذهبي خاص بر رعاياي خود اقدام کردند. اصل سازماني آنها در اين منطقه اين بود که هرکه حکمراني مي کند درباره مذهب تصميم مي گيرد، بود که به جنگ هاي طولاني منجر شد. اين مشکل زماني حل شد که مذهب از حاکميت مبتني بر قلمرو جدا شد و حق همزيستي پيروان مذاهب گوناگون در کنار يکديگر به رسميت شناخته شد. اما در حکومت هاي متجدد، اصل سازماني عبارت است از؛ در اين منطقه اين زبان يا هرکه اين منطقه را اداره مي کند درباره زبان آن تصميم مي گيرد، است.

پس نکته مورد نظر، نفي حاکميت مبتني بر قلمرو از دولت هاي ملي نيست، بلکه جايگزين ساختن افسانه يک کشور و يک فرهنگ است؛ افسانه يي که حتي بسياري از نظريه پردازان ليبرال را به اتخاذ سياست هاي همگن سازانه با اتکا به مفهوم ديگ خودجوش کرده است. امروزه دولت هاي ملي بايد واقعيت انکارناپذير وجود جوامع فرهنگي گوناگون در درون مرزهاي خود را بپذيرند و به جاي انکار آن، در جهت سازگاري اين تنوع و افتراق با همبستگي ملي چاره انديشي کنند. چگونه چنين امر متناقضي را بايد حل کرد؟ مسلماً اين نوشتار در پي ارائه پاسخ قطعي به اين پرسش مهم نيست، اما خطوط کلي نظري را پيشنهاد مي کند که مي تواند دولت ها را در طراحي سازوکارهاي مناسب ياري کند؛ کاري که موضوع بخش بعدي اين نوشتار است.

---

گفته شد که ناديده انگاشتن گوناگوني فرهنگي شهروندان توسط دولت ملي، به مثابه پاک کردن صورت مساله است. امروزه تقريباً هيچ کشوري در دنيا نمي تواند ادعا کند مردمش داراي فرهنگي يکسان و يکدست است. تعدد فرهنگي اجتماعات انساني معاصر مي تواند منشأ و خاستگاه هاي گوناگوني داشته باشد. بخش قابل توجهي از تعدد فرهنگي موجود حاصل مهاجرت هاي پردامنه يي است که به ويژه از نيمه سده بيستم ميلادي به اين سو، باعث شکل گيري شماري از اقليت هاي فرهنگي در درون اجتماعاتي شده است که پيش از آن از فرهنگ کم و بيش همگني برخوردار بوده اند. افزون بر مهاجرت ها بايد به گروه هاي فرهنگي اشاره کرد که در بخشي از قلمرو يک کشور، حياتي ديرينه و متمايز دارند که معمولاً ساکنان اصلي آن سرزمين هستند. آنچه اين دسته اخير را از ديگر گونه هاي جوامع فرهنگي متمايز مي کند، تمرکز جغرافيايي و نوع وابستگي آنان به سرزمين خاص است. نوع سوم، جوامع فرهنگي هستند که ممکن است به لحاظ جغرافيايي پراکنده باشند، اما اشتراکات فکري (از جمله باورهاي ديني و مذهبي) و تجليات فرهنگي (مانند زبان، آداب و سنن) آنان را به يکديگر پيوند مي دهد.

يکي از راه هاي تنظيم روابط دولت ملي با اين گونه هاي مختلف، اتخاذ شيوه هاي خاص در مورد هر يک از انواع جامعه فرهنگي (اقليت هاي مهاجر، اقليت هاي سرزميني، اقليت هاي مذهبي- ديني يا زباني) است. اين شيوه يي است که در بسياري از ليبرال دموکراسي ها اعمال مي شود و درباره امتيازات يا مضار آن نيز ادبيات غني توليد شده است که در جاي خود بايد مورد ارزيابي قرار گيرد. اما الگويي که در اين نوشتار از آن بهره برده مي شود، الگوي «خودگرداني فرهنگي» بر اساس نوعي اجماع همپوش يا متداخل است که لازم است درباره هريک به اختصار توضيح داده شود و پس از آن نوبت به طرح کاربرد آن در مورد ايران مي رسد.

الگوي خودگرداني فرهنگي نخستين بار در سال 1899 به وسيله اوتو باوور و کارل رنر و در پاسخ به نياز به الگويي کارآمد براي وضعيت جديدي که امپراتوري اتريش پس از شکست از امپراتوري پروس در سال 1866 در آن قرار گرفته بود و دوپاره شدن آن که تجمع اکثريتي مجار در يک پاره و اکثريت آلماني تبار در پاره ديگر را به دنبال داشت، مطرح شد. رنر اين الگو را در مقاله مشهور خود به نام «حکومت و ملت» تدوين کرد که اخيراً و پس از پيدايش مجدد مساله قوميت ها، به ويژه پس از فروپاشي بلوک شرق مورد توجه دوباره قرار گرفته است. مبناي اين الگو، «اصل تشخص» است که مساله اداره کشور را از مساله حراست از هويت هاي ملي و فرهنگي تفکيک مي کند. بر اساس نظريه رنر، الگوي خودگرداني فرهنگي ايجاب مي کند که شهروندان به هنگام رسيدن به سني که در آن مجاز به راي دادن مي شوند، تعلق فرهنگي خود را اعلام کنند. اعضاي هر جامعه فرهنگي فارغ از سرزميني که در آن زندگي مي کنند، يک پيکره معين اجتماعي را تشکيل مي دهند که داراي يک شخصيت قانوني، حقوق جمعي، حاکميت بخشي و شايستگي تصميم گيري در قبال همه امور فرهنگي ملي در چارچوب يک حکومت چندمليتي واحد است.

پيش از پرداختن به طرح اجماع متداخل مورد استفاده در الگوي پيشنهادي اين نوشتار، لازم است به چند نکته مقدماتي اشاره شود؛

نخست اينکه بايد توجه داشت بين الگوي اجماع متداخل و الگوي مصالحه موقت تفاوت هاي مهمي وجود دارد که مهم ترين آن اين است که در الگوي نخست، مبناي توافق بين طرف هاي مطرح، بنياني اخلاقي است در حالي که موازنه حاصل در الگوي دوم بر شرايطي خاص استوار است و پايداري آن با برهم خوردن قدرت طرف هاي قرارداد، مي تواند شکننده شود.

ديگر اينکه، چنانچه در جاي ديگر مطرح کرده ام، بر اين باور هستم که در اجتماعات چندفرهنگي با دو نوع سياست مواجه هستيم؛ يک نوع بر مباحث اخلاقي فربه درباره مفاهيم خير استوار است و براي به کارگيري در اداره شئون داخلي جوامع فرهنگي مناسب است. نوع ديگر سياست که معطوف به سياست تفاوت فرهنگي است و فاقد بنيان اخلاقي فربه (و اي بسا فاقد هرگونه مبناي اخلاقي) است، مناسب روابط بين جوامع فرهنگي است.

و بالاخره اينکه الگويي که در اينجا ارائه مي شود يک طرح کلي و بديهي است که براي اجراي آن، لازم است بسياري از جنبه هاي آن مورد بررسي و ارزيابي دقيق قرار گيرد. اما به زعم نگارنده اين سطور، اين الگو به ويژه در مورد ايران از ظرفيت عملي بالايي برخوردار است که ضمن تشريح مختصات آن به دلايل آن اشاره خواهد شد. الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي داراي مختصات زير است؛

1- همبستگي مطرح در اين الگو، يکپارچگي کاملي که بر اساس ناديده انگاشتن تفاوت ها شکل گرفته باشد نيست، بلکه به تبيين زمينه مشترکي که جوامع فرهنگي گوناگون امکان اجماع بر آن را داشته باشند، مي پردازد. به نظر من اين زمينه به طور کلي عبارت است از هويت فرهنگي ايراني- اسلامي که هويتي است که به طور طبيعي و طي قرون متمادي در اين سرزمين شکل گرفته است. بايد توجه داشت که عنصر ايرانيت و عنصر اسلاميت در اين هويت هر دو مهم هستند و به واقع نمي توان يکي را بدون ديگري تصور کرد. براي نمونه بايد اذعان کرد که بسياري از آداب و مناسک ديني رنگي بومي گرفته اند که البته با فرامکاني بودن و فرازماني بودن امهات آيين اسلام منافاتي ندارد. در ميان کشورهاي منطقه کمتر مردماني را مي توان يافت که از چنين هويت ملي بهره مند باشند و معمولاً شهروندان اين کشورها خود را در هويت هاي فراملي (مانند عربيت) يا فروملي (مانند علقه هاي محلي) باز مي شناسند. اين هويت مي تواند بخش قابل توجهي از هويت هاي فرهنگي متعدد ايران را دربرگيرد و اين يک واقعيت است که آذري ها، کردها، بلوچ ها، و عرب ها، خود را به طور مشخص ايراني و مسلمان مي دانند. در مورد اقليت هاي ديني نيز بايد گفت با توجه به اينکه کليمي ها و مسيحي ها از پيروان اديان ابراهيمي محسوب مي شوند و به همراه زردشتي ها خود را ايراني مي دانند، هويت ايراني- اسلامي را با اندک تساهل مي توان نقطه مشترکي براي اجماع در نظر گرفت.

2- اساس حکومت در اين الگو خودگرداني کارکردي بر مبناي هويت هاي فرهنگي است و نه خودمختاري سرزميني. بايد توجه داشت که اين الگو نيز ريشه در هويت اسلامي- ايراني دارد و در اين رابطه در تاريخ نظام سياسي ايرانيان کهن و شيوه مديريت سياسي و اجتماعي پيامبر اکرم(ص) در مدينه النبي درس هاي زيادي براي آموختن يافت مي شود. از سوي ديگر، با توجه به خودگرداني فارغ از سرزمين، عملي بودن اين الگو با در نظر گرفتن مهاجرت هاي فراواني که به عللي مانند جنگ تحميلي، برهم خوردن نسبت سنتي جمعيت شهري و روستايي و... که باعث درآميختگي قومي، ديني و مذهبي در بيشتر نقاط ايران شده از يک سو؛ و نگراني هاي واقعي يا غيرواقعي از فراهم شدن زمينه تجزيه طلبي و در معرض خطر قرار گرفتن تماميت ارضي از سوي ديگر، آشکارتر مي شود.

3- تمرکززدايي از قدرت سياسي از دولت ملي به جوامع فرهنگي در زمينه هاي معيني امکان پذير است که دلايل سياسي با جمهوريت نظام و به دلايل ارزشي و انساني با اسلاميت آن سازگار است. فرآيند اين تمرکززدايي به لحاظ زماني تدريجي است تا امکان فراهم شدن ساختارهاي قانوني و زمينه هاي فرهنگي را ميسر سازد و به لحاظ شکل و محتوا از تفويض بخش قابل توجهي از وظايف دولت ملي به نهادهاي مدني، توزيع بودجه و امکانات بر اساس احقاق حقوق حقه و نه امنيت افزايي و

آگاهي بخشي در زمينه گوناگوني فرهنگي در رسانه ها، نظام آموزشي، شيوه هاي مديريت محلي، معماري، هنر و... آغاز مي شود.

4- همبستگي ملي حاصل از اين الگو به دليل ابتنا بر منافع مشترک ملي و توجه برابر به هويت هاي فرهنگي گوناگون از ثبات و استمرار بيشتري برخوردار است و سد محکمي بر سر راه توطئه ها و دسايس دشمنان يکپارچگي کشور خواهد بود. از طرف ديگر، سطح بهره وري از منابع انساني را افزايش مي دهد که مي تواند عامل مهمي در توسعه پايدار و متوازن کشور باشد که اين همه، دولت ملي را در عرصه ميدان هاي بين المللي به بازيگري تواناتر و متکي به سرمايه ملي بيشتر تبديل خواهد کرد.به نظر مي رسد بتوان با استفاده از چارچوبي که به طور فشرده مطرح شد، شيوه جديدي از همزيستي مسالمت آميز تنوع فرهنگي با حفظ همبستگي ملي ارائه کرد. همانگونه که پيش از اين هم آمد، اين طرح واره نياز به تبيين بيشتر با اتکا به مطالعات گسترده در زمينه هاي مربوطه دارد. براي نمونه، تبيين مطالبات مطرح از سوي اقليت هاي فرهنگي و صورتبندي آنها با توجه به محتوا، دامنه، خاستگاه، ميزان عموميت و عواملي از اين دست، بررسي سياستگذاري ها، قوانين، مقررات و آيين نامه هاي اجرايي و نيز عملکرد دستگاه هاي دولتي در قبال اقليت هاي فرهنگي ،و ارزيابي ميزان موفقيت يا عدم موفقيت سياست هاي مديريت تنوع فرهنگي در کشورهاي ديگر، از جمله مطالعات مقدماتي است که بايد پيش از تدوين اين طرح بدان پرداخته شود.

---

در اين نوشتار تلاش شد تا صورت مساله سياست تنوع فرهنگي با استفاده از تمرکز بر مفاهيم بنيادين و نيز نظريه هاي گوناگوني که در اين زمينه مطرح شده تبيين شود. گفته شد که مهمترين وجه مساله، فراتر رفتن مطالبات از مورد مدارا قرارگرفتن اقليت هاي فرهنگي و طرح حقوق برابر براي درنظرگرفته شدن در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي است. بنابراين، مهمترين پرسشي که در اين زمينه در برابر دولت هاي ملي قرار دارد، چگونگي همزيستي تنوع فرهنگي در عين حفظ همبستگي ملي است. به منظور دستيابي به پاسخي براي اين پرسش، پس از بيان برخي از انتقادهايي که به مفهوم سنتي و رايج دولت ملي وارد شده است، با استفاده از نظريه اجماع همپوش و نيز الگوي خودگرداني فرهنگي، مختصات الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي ارائه شد. اميد آنکه طرح مباحثي از اين دست، راه را براي حل معضلات کنوني مديريت تنوع فرهنگي در کشور بگشايد.

-----------------------------------------

*  استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس

منابع در روزنامه موجود است.
حقوق شهروندي
عماد افروغ

در اين مقال مي کوشم تا بحثي در خصوص چيستي حقوق شهروندي، مؤلفه ها، ابعاد، ملزومات فلسفي و فلسفه اجتماعي آن و چالش هاي حقوق شهروندي با نيم نگاهي به حقوق شهروندي در ايران و تهديدها و سياست هايي که بايد در مواجهه با اين چالش ها اتخاذ شود، داشته باشم. تلاشم اين است که يک بحث کاملاً آکادميک و علمي را تقديم شما دبيران محترم علوم اجتماعي کنم، چون فکر مي کنم مسووليت اصلي مواجهه با چالش هاي اجتماعي تا حدي متوجه شما است. به نظر مي رسد جامعه ما مشکل فکري و مشکل انديشه دارد و برخوردهاي احساسي و عاطفي و هيجاني در قالب هاي مختلف بر آن سيطره دارند. بايد توجه داشت که عاطفه و معرفت هر کدام جاي خود را دارند.

به رغم اعتراف به ارتباط عاطفه و معرفت، هيچ کدام قابل تقليل به ديگري نيست اما حق شهروندي چيست و داراي چه ابعاد و مولفه هايي است؟ سعي کرده ام که آخرين تعريف را تقديم کنم. در دايره المعارف فلسفه استنفورد، در تعريف شهروندي به اختصار آمده است که شهروند عضو يک اجتماع سياسي است که بهره مند از حقوقي است، البته وظايف عضويت نيز براي او محفوظ است. در اين تعريف، شهروند با يک اجتماع سياسي پيوند خورده است. اين گونه جا افتاده که منظور از اجتماع سياسي يک دولت سرزميني و يک حاکميت است. پيوندي ناگسستني بين اجتماع سياسي و دولت ـ ملت با يک فضاي جغرافيايي ملي برقرار است. به همين دليل است که بسياري شهروندي را با مليت همسان مي گيرند يعني بايستي دولتي، سرزميني و مرزي باشد تا بتوان از حقوق شهروندي سخن به ميان آورد.

به هر حال، فردي که در يک مليت خاص تابعيتي پذيرفته و زيست مي کند، داراي حقوقي است. سخن در اين است که اين چه حقوقي است؟ آيا صرفاً حقوق فردي است يا حقوق مربوط به گروه ها و جامعه هم هست. در مورد اينکه حقوق، فردي، گروهي يا جامعه يي اند، اختلاف است. ليبرال ها که بر دولت حداقلي پاي مي فشارند بيشتر بر حقوق فردي تاکيد دارند. در برابر ليبرال ها کساني که تفکرات جمع گرايانه دارند و به طور خاص، سوسياليست ها تاکيد بر حقوق اجتماعي و حقوق جامعه يي دارند.

اگر به همين تعريف دقت کرده باشيد به وظيفه و مسووليتي نيز اشاره شده است، يعني نمي توان هيچ شهروندي را بدون مسووليت واجد حق دانست و يکي از چالش هايي که در برابر ليبرال ها مطرح است اين است که شما صرفاً از حق مي گوييد ولي توجهي به مسووليت ها و تکليف هاي بهره مندي از اين حق نداريد يا اين توجه در شما کم رنگ است. فردي که داراي حق است چه مسووليتي دارد؟ يعني شما که از حق آزادي عقيده، آزادي مالکيت، انعقاد آزادانه قرارداد با ديگري، حق حيات و غيره مي گوييد، مسووليت شما در قبال اين حق چيست؟ طبيعي است کسي که دم از حق مي زند، بايستي مسووليت حق مداري خودش را هم عهده دار بشود. حداقل چند مسووليت دارد. مهم ترين مسووليت، آن است که بايد حافظ حقوق ديگران هم باشد. اگر مي خواهد حق خودش محفوظ باشد بايد از حق ديگري هم محافظت و مراقبت کند. ما در خلأ زندگي نمي کنيم، اصولاً انسان منفرد و منهاي زندگي جمعي و اجتماعي نداريم. تمام زندگي فردي بوي حيات اجتماعي مي دهد، چون وجه ربطي دارد. اصولاً انساني که در اجتماع نباشد انسان نيست. نمي تواند دوام بياورد، وجود خارجي هم نخواهد داشت.

بنابراين حتي حقوق فردي شما هم بي ارتباط با حقوق اجتماعي و حقوق ربطي شما نيست. اگر مي خواهيد حق شما حفظ بشود، حتماً بايد حافظ حقوق ديگران هم باشيد. يعني مواظب باشيد تا تضييع حق ديگري صورت نگيرد. ضمن آنکه حافظ حق خودتان هستيد، مراقب باشيد تا پاسدار و مواظب حقوق ديگران هم باشيد. به علاوه وقتي مي گوييم تکليف داري، نسبت به حق خودت هم تکليف داري. تکليفي که انسان نسبت به حق خودش دارد اين است که خود آگاه باشد، يعني فهم عميقي از حق خودش داشته باشد. اينجا يک سوال مطرح مي شود، يک سوال کاملاً ظريف فلسفي که متأسفانه کمتر به آن توجه مي شود و آن اين است که ما در چه صورت مي توانيم از حق انسان سخن بگوييم. اصولاً وقتي مي گوييم انسان واجد حق است، اين ادعا مبتني بر چه ملزوماتي است؟ به نظر نگارنده، مهم ترين پيش فرض اين ادعا اين است که انسان واجد ويژگي ها و ذاتي است که اين ذات و سرشت، حقوق و اولويت هايي را براي او رقم مي زند. به عبارت ديگر، نسبتي بين حق و ذات وجود دارد. اگر قرار است حق بشر يا حق شهروندي که از آن دم مي زنيم يک وجه ثابتي داشته باشد و نگاه ساخت گرايانه و ذات گرايانه به حق داشته باشيم، ناگزير بايد براي انسان يک ذاتي تعريف بکنيم و الا نمي توانيم از حق سخن بگوييم، چون پاي حق که به ميان مي آيد، سخن از يک امر باثبات و يک امر دائمي نيز به ميان مي آيد. اگر نگاه ذاتي به انسان نداشته باشيم و بگوييم اين موجود ذاتاً متغير، متلون و متحول است و نتوانيم يک تعريف ذات گرا و ساخت گرا از انسان بدهيم و نگاه نسبي گرايانه هستي شناختي و روش شناختي به انسان داشته باشيم، کدام حق؟ به هر حال وقتي سخن از حق کسي گفته مي شود، در واقع يک اولويت دائمي يا نسبتاً دائمي و با ثبات را براي او تعريف مي کنيم و اگر اين مورد پذيرش باشد، پس حتماً بايد يک جوهره ثابتي را براي انسان تعريف بکنيم. بنابراين مکاتبي که نسبي گرايانه به انسان نگاه مي کنند، نمي توانند مدعي حق بشوند. نگاهي به نيچه بيندازيد، نگاهي به پست مدرن ها داشته باشيد، اينان مي گويند معرفت و دانشي ثابت وجود ندارد و هر چه هست قدرت است و اين قدرت است که دانش روز و مسلط را رقم مي زند. به يک نيهيليسم و يک هيچ انگاري معرفتي رسيده اند و مدعي اند که جوهري وجود ندارد. به هر حال، اين واقعيت کمتر مورد توجه قرار مي گيرد که نسبتي وثيق بين حق مداري و ذات گرايي انسان برقرار است.

البته حقوق مختلفي را مي توان براي انسان و حتي زندگي گروهي انسان تعريف کرد که به آن خواهم پرداخت. بحث من اين است که اجمالاً بايد نسبت فوق را متوجه شد. به علاوه براي اينکه براي انسان ذات قائل بشويم بايد براي او اصلي قائل بشويم. انسان منهاي اصل، انسان منهاي ذات است. در صورتي شما مي توانيد يک دفاع ساختارگرايانه از انسان بکنيد که براي او يک اصل و يک حقيقه الحقايقي ـ به عنوان سطح اتکاي او ـ قائل بشويد. به عبارتي بين غايت انسان، ذات انسان و اصل انسان يک رابطه وجود دارد. شايد باورش سخت باشد ولي ادعاي ما اين است که فقط خداگرايان و اصل گرايان مي توانند مدعي حقوق بشر باشند. متأسفانه برخي از دينداران متوجه اين معنا نيستند. قاعدتاً تا سخن از حقوق بشر و حقوق شهروندي به ميان مي آيد موضع مي گيرند. متوجه اين معنا نيستند که اصولاً حق شهروندي و حق بشر در دامن انبيا رشد کرده و به وجود آمده است، به دليل همان اصل گرايي، ذات گرايي و غايت گرايي شان. آيات قرآن را نگاه کنيد موج مي زند از غايت گرايي، ذات گرايي و اصل گرايي. اين نکته يي بسيار اساسي است که معمولاً در علوم اجتماعي معاصر که منقطع از فلسفه شده است، مغفول مانده است که البته اين انقطاع و اين ادعا، گزاف و صوري است.

نکته اساسي ديگر اينکه آيا فقط فرد حق دارد؟ گروه حق ندارد؟ جامعه حق ندارد؟ اگر بپذيريم که فرد در کنار آن وجه عامليت و خودآگاه و قصدمند بودنش (که به آن باور داريم و نمي گوييم انسان مسلوب الاختيار است)، يک وجه ربطي و يک زندگي گروهي هم دارد، آيا مي شود از آن وجه اجتماعي غافل شد. مگر هويت انسان فقط هويت فردي است؟ ما هويت گروهي نداريم؟ ما هويت جامعه يي نداريم؟ ما خودمان را به عنوان يک ايراني نمي شناسيم؟ ما خودمان را عضو فلان گروه، فلان قوميت، فلان طبقه، فلان نژاد نمي شناسيم و احساس تعلق به آن نداريم؟ آيا اينها واجد حقي نيستند. ما دو فلسفه اجتماعي متقابل را داريم؛ يکي ليبرال ها هستند که اصالت را به فرد مي دهند و ديگري جامعه گرايان يا اجتماع گرايان هستند که اصالت را به جمع مي دهند. ليبرال ها به يک دولت حداقلي اعتقاد دارند و دولت را يک انجمن و قراردادي داوطلبانه مي پندارند. بنابراين فرد اصالت دارد و مقدم بر دولت است، حدود اختيارات دولت هم محدود است و همواره حق شورش براي افراد محفوظ است اما در برابر اين نگاه، نگاه ديگري است که مي گويد آنچه اصالت دارد، جامعه است. جامعه به مثابه يک ارگانيسم است و ما اعضاي يک کل و يک بدن هستيم. آنچه اصالت دارد اين بدن است، اين جامعه است و جامعه چيزي وراي جمع جبري افراد است. بنابراين اصالت را بايد به جامعه داد و حق جامعه يي را پررنگ کرد.

جامعه گرايان راست و چپ، اعم از فاشيست و سوسياليست مدافع اين نگاه هستند. همه براي يکي، يکي براي همه. اينان اصولاً قائل به تفکيک فرد و جامعه نيستند. دولت هم، دولت حداکثري است. اختيارات گسترده يي دارد و حق شورش هم براي افراد محفوظ نيست. اين دو نحله غالب فلسفه اجتماعي ـ سياسي در مقطعي از تاريخ وجود داشته و با يکديگر منازعاتي هم داشته اند. هر چند مبناي آنها از آنجا که به رنسانس و اومانيسم برمي گردد، يکي است. يک وقت اين نحله غالب بوده است و زماني ديگر، نحله يي ديگر. اما به تدريج شاهد آن هستيم که نحله ها و جريانات تلفيقي بروز مي کند، چه در مباحث محتوايي، چه در مباحث روش شناسي و چه در مباحث فلسفه اجتماعي. در واقع به دنبال يک نگاه و رويکرد سوم هستند، نگاهي که هم فرد را اصالت بدهد و هم جامعه را. چيزي که در فلسفه اجتماعي مرحوم مطهري در کتاب جامعه و تاريخ قابل مشاهده است، هم اکنون به انحاي مختلف خودش را نشان مي دهد.

گيدنز را در نظر بگيريد، با جعل مفهومي به نام Structuration، ساختمند شدن يا ساخت يابي مي کوشد تا متوجه اين تعامل و ارتباط باشد. در فلسفه اجتماعي، مفهومي خلق شده به نام دولت نامحدود بالقوه. اين يک نگاه سوم است. يعني دولت اختياراتش نامحدود است ولي بالقوه نامحدود است، بالفعل محدود است. اما نامحدود بالقوه براي اين تعيين شده است که بتواند در شرايط تعريف شده و به صورت يک روند قابل پيش بيني، از اختيارات بالقوه خودش استفاده کند و حتي براي مثال به فرد بگويد سينما نرو، اين فيلم را ببين، اين فيلم را نبين. فرقش با نگاه دوم اين است که دولت جمع گرا اختيارات نامحدود بالفعل دارد و اختياراتش هم غيرقابل پيش بيني است، ولي در نگاه سوم اختيارات نامحدود بالقوه دارد و قابل پيش بيني است. مثل ميدان ميني است که نقشه اش در اختيار افراد است. اين اختيارات به اين دليل است که اگر تعارض و تناقضي بين فرد و جامعه پيش آيد، جانب جامعه را بگيرد، اما نه به شکل غليظي که نافي حقوق فردي شود.

علاوه بر نگاه فلسفه اجتماعي به حقوق، ما سه فرآيند در جامعه شناسي داريم؛ يکي فرآيند تجمع، يکي تفکيک و ديگري فرآيند انسجام. قبل از اينکه فرآيند تفکيک در جامعه رخ بدهد، يعني گروه بندي هاي مختلف اجتماعي شکل بگيرند، ابتدا بايد تجمع انساني شکل بگيرد. تعدادي از انسان ها به هر دليلي دور هم تجمع کنند. به دليل شرايط آب و هوايي و حمل و نقل نامناسب، جنگ و الحاق يک سرزمين به سرزمين ديگر و غيره. اما وقتي يک تجمعي شکل مي گيرد به دليل تراکم مادي و معنوي ناشي از آن، به تعبير دورکيم تفکيک، تقسيم کار و تخصصي شدن اجتناب ناپذير است. تراکم مادي و تراکم ارتباطي و تراکم اخلاقي، اقتضاي يک تقسيم کار را دارد. اقتضاي يک جدايي و تفکيک يا تمايزيافتگي را دارد. به هر حال گروه هاي مختلف افقي و عمودي شکل مي گيرند. گروه بندي هاي افقي مثل گروه بندي هاي جنسي، نژادي، قومي و مذهبي که شما آن را انتخاب نمي کنيد، بلکه در آن به دنيا مي آييد. شما وقتي در اين گروه ها به دنيا مي آييد، هيچ خودآگاهي نسبت به آنها نداريد، اما در اثر زندگي جمعي به تدريج نسبت به آنها خودآگاهي و تعلق پيدا مي کنيد و براي هويت جويي خود به آنها رجوع مي کنيد و ارجاع مي دهيد. اما علاوه بر آنها يک سري گروه بندي هاي عمودي هم شکل مي گيرد، گروه هايي که شما نسبتاً از روي اختيار و عمل داوطلبانه و اکتسابي به آنها شکل داده، يا برخي را بر مي گزينيد. البته در کل مي خواهم به وجه اکتسابي آنها اشاره کنم و الا منکر وجه تحميلي اين گروه ها نيز نيستم. در اينجا نيز با تنوعي از گروه ها مواجهيم، برخي ارادي تر و برخي تحميلي تر هستند. در مجموع اين گروه ها عبارتند از طبقات اجتماعي، گروه هاي مدني، احزاب سياسي، گروه هاي منزلت و غيره.

حال اگر افراد جامعه فقط به سمت حقوق فردي و حقوق گروهي، اعم از افقي و عمودي آن گرايش پيدا کنند، فلسفه وجودي جامعه چه مي شود، طبيعي است که جامعه از هم مي گسلد. فرض کنيد ما با جامعه يي مواجهيم که فقط فرد و در مرتبت بالاتر گروه ها اصالت دارند، فلسفه وجودي جامعه و انسجام و همبستگي چه مي شود، جامعه چگونه امکان وجودي پيدا مي کند، اينجاست که ضرورت فرآيند سوم يعني فرآيند انسجام دوچندان مي شود. چيزي که بتواند وراي منافع و دغدغه ها و انگيزه ها و تلاش هاي فردي و گروهي باعث پيوند همه گروه ها و آحاد جامعه بشود. اسم اين فرآيند انسجام است و به حق جامعه برمي گردد. بعضي ها فکر مي کنند حق شهروندي تنها ناظر به حق فردي است، اتفاقاً دغدغه کساني که حق شهروندي را در غرب مطرح کرده اند، امروزه انسجام و همبستگي اجتماعي است و مدام از خودشان اين سوال را مي پرسند که اگر بخواهيم در برابر پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي واکنش مثبت و انفعالي نشان بدهيم، مساله اصلي يعني همبستگي اجتماعي چه مي شود، ما نمي گوييم که پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي ناديده گرفته شود اما به ملاک ها و معيارهاي پيونددهنده افراد و گروه ها هم بايد توجه داشت. در اينجاست که در مورد حق شهروندي به حق جامعه مي رسيم و حق جامعه در سه محور حق سياسي، حق اقتصادي و حق فرهنگي خود را نشان مي دهد.

حق اجتماعي ـ سياسي، همان ثبات سياسي، امنيت ملي و اقتدار است. نبايد به نام دفاع از حقوق فردي اقتدار ملي را تضعيف کرد و البته بايد مواظب اتفاق برعکس نيز بود. حق اجتماعي ـ اقتصادي، همان عدالت اجتماعي و رفاه عامه است. همه بايد از يک سطح قابل قبولي از زندگي رفاهي و اقتصادي بهره مند بشوند. حالا اگر کسي تلاش بيشتري کرد و برخورداري بيشتري به دست آورد، حق او است. کسي مخالف تلاش بيشتر و مکتسبات ناشي از اين تلاش نيست. اما به هر حال حق اقتصادي شهروندي اقتضا مي کند که همگان از يک سطح تعريف شده يي برخوردار باشند. اما حق اجتماعي ـ فرهنگي چيست، متاسفانه اين حق کمتر مطرح مي شود. در دنيا کمتر روي حق فرهنگي شهروندي از اين منظر تاکيد مي شود. در غرب وقتي بحث حق فرهنگي مطرح مي شود روي سه حق تاکيد مي شود؛ يکي حق دسترسي به کالاهاي فرهنگي، يکي حقوق معنوي تأليف، ثبت اختراع و اکتشاف و اصطلاحاً کپي رايت و ديگري حق تعلق به يک خرده فرهنگ. يعني توجه و گرايش بيشتر به سمت وجه گروهي حقوق شهروندي است. اما براي جامعه يي که فلسفه اخلاق و فلسفه اجتماعي و پيشينه خاصي دارد حقوق فرهنگي در سطح جامعه در قالب حق دين، حق جهان بيني، حق ارزش ها، هنجارها و نمادها، حق معماري، حق سنت، حق اخلاق، حق برخورداري از يک هويت ديرينه مطرح مي شود که بايد پاسدار آنها بود. البته هنر اين است که بتوانيم اين سه حق را، يعني حقوق فردي، حقوق گروهي و حقوق جامعه يي را جمع کنيم و با هم داشته باشيم.

اما متاسفانه تا کنون هنر جمع اين سه حق را از خود نشان نداده ايم. با نگاهي به نهضت مشروطه به اين طرف، يا گرايشي به حق فردي پيدا کرده ايم و تفکيک گرايانه به حقوق نگاه کرده ايم، يا به حقوق جمعي گرايش پيدا کرده ايم و انسجام گرايانه و بعضاً اقتدارگرايانه و حتي با تقليل حقوق جامعه يي به يکي دو حق، يا به نام نظم و امنيت و يا به نام استقرار عدالت و رفاه اقتصادي و حتي در مقاطعي به نام فرهنگ، دچار يک واکنش افراطي شده ايم. نتوانسته ايم اين سه حق را جمع کنيم. چه کساني بايد پيشگام اين جمع باشند، يعني هم فرد و هم گروه ها و جامعه واجد حق باشند، بدون اينکه جامعه دچار آنارشيسم بشود يا برعکس جلوي تفکيک را گرفته و اقتدارگرايانه برخورد شود.

قطع نظر از رويکرد فلسفه اجتماعي و فرآيندهاي جامعه شناختي که اشاره شد، معمولاً چند نوع چالش پيش روي حقوق شهروندي است. وقتي سخن از حقوق شهروندي مي گوييم با چند نوع چالش روبه رو هستيم. اين چند نوع چالش هم اتفاقاً چالش هايي نيستند که تنها مربوط به ما باشند. معمولاً جوامع مختلف به گونه يي برخوردار از اين چالش ها هستند، البته برخي از اين چالش ها جديدند. يکي همان حق تفکيک و بحث همبستگي و انسجام اجتماعي است که در صورت اعطاي حق به گروه هاي مختلف اجتماعي، ممکن است مطرح بشود که اشاره شد.

يکي از چالش هاي ديگر اين است که ما عملاً مي بينيم که گروه هاي مختلف اجتماعي، حس تعلق يکسان به اجتماع سياسي واحدي ندارند. براي مثال گروه هاي محروم و گروه هاي قومي و بومي بنا به دلايلي، حس تعلق واحدي به اجتماع سياسي ندارند، حال يا به دليل تحريم هاي ساختاري دولتمردان گذشته، يا دولت ـ ملت سازي از بالا و يا عوامل ديگر. چه بايد کرد؟ آيا کماکان حقوق يکسان شهروندي را در نظر دنبال کنيم و در عمل به اين حس هاي تعلق متفاوت نسبت به اجتماع سياسي، بي تفاوت باشيم، يا برعکس اين حس هاي تعلق متفاوت را درک کنيم و تا حدودي از نگاه عام و مساوات گرايانه خود براي تعديل و توازن نابرابري ها و حس هاي متفاوت فاصله بگيريم و به گروه هاي متمايز، نگاه متفاوت داشته باشيم؟ زنان ممکن است بگويند که ما در اثر يک سري نگاه هاي نابرابر تاريخي دچار تبعيض شده ايم و اگر امروز برخورد برابر با ما بشود، آن نابرابري جبران نمي شود. چه کنيم؟ آيا همان نگاه برابر را بدون توجه به نابرابري در وضع موجود دنبال کنيم يا برخورد ويژه کنيم؟ فمينيست هاي جديد يک مطلب علاوه يي هم دارند که قابل تامل است، مي گويند ما تفاوت هايي با مردان علاوه بر تبعيض هاي تاريخي داريم و به همين دليل بايد حقوق ويژه يي به ما داده شود. مشاهده مي شود که تا حدي از نگاه تشابه گرايانه فاصله گرفته و به تساوي مورد نظر مرحوم مطهري گرايش پيدا کرده اند.

علاوه بر نابرابري هاي تاريخي، بحث جديدي مطرح است که حق را بايد متناسب با قابليت ها، تعلق ها و وابستگي به خرده فرهنگ ها و قوميت ها نيز تعريف کرد. دقت کنيد که اين نحوه نگاه در جهت حق گرايي و تبعيض مثبت مطرح مي شود و نه در جهت تضييع حقوق اين دسته از افراد. هر چند جا براي تفسيرهاي محدودکننده نيز باز است.

چالش ديگري که الان مطرح است، چالش جهاني شدن است. جهاني شدن هم يک چالش جديد براي حقوق شهروندي ايجاد کرده است. در حقوق شهروندي مي گفتيم دولت - ملت، سرزمين واحد، جغرافياي تعريف شده، مرزهاي مشخص و حکومت تعريف شده، در واقع، همان تعريفي که وبر از دولت ارائه کرده است، يعني افرادي که در يک سرزمين مشخص سکونت دارند و از يک ديوان سالاري تعريف شده و حق انحصاري استفاده از زور توسط دولت برخوردارند. اما امروزه ما با تعاملات جهاني روبه رو هستيم، با تعاملات فرا ملي مواجه هستيم، با ارتباطات و با پيوندها و اتحاديه هاي جهاني و با مهاجرت گسترده روبه رو هستيم. آيا اين مساله روي تعريف يا هسته اصلي تعريف حقوق شهروندي که محوريت از آنً دولت سرزميني و حاکميت است، اثر نمي گذارد؟ به هر حال اثر گذاشته است. ما اتحاديه هاي مختلف اروپايي را داريم، اتحاديه اروپا و يورو را داريم و در صدد هستيم اتحاديه آسيايي شکل بدهيم، هرچند کماکان هسته مرکزي حقوق شهروندي مبتني بر دولت سرزمين و حاکميتي پر رنگ است. درست است که در يک جاهايي افت و خيزهايي داشته اما هنوز سايه سنگين دولت سرزميني را در تعريف حقوق شهروندي شاهد هستيم.

علاوه بر اين يک سري چالش هاي مفهومي هم وجود دارد که با عنايت به دسته بندي هاي مختلف، به اختصار به آن مي پردازيم. دسته بندي هاي مختلفي از حقوق شهروندي ارائه شده است. تي اچ مارشال به سه حق اشاره مي کند و نگاه نسبتاً جامعي دارد؛ حق مدني، حق سياسي و حق اجتماعي. حقوق مدني همان آزادي هاي اساسي اند، يعني حق آزادي بيان، حق برخورداري از يک عقيده، حق برخورداري از مالکيت، حق انعقاد آزادانه قرارداد و غيره. حق سياسي که در قالب راي دهي و راي آوري يا حق راي دادن و راي آوردن تعريف مي شود و بالاخره حق اجتماعي ناظر بر مشارکت، امنيت و عدالت اجتماعي و برخورداري از رفاه. بعضي به گونه ديگري تقسيم کرده اند، اما در کل متناظر با همين تقسيم بندي است؛ مدني يا قانوني، سياسي و هويتي. مشاهده مي شود که بحث هويت و حق تعلق را وارد تعريف کرده اند که مربوط به گروه بندي هاي مختلف اجتماعي است.

اما به رغم تلاش ها و دسته بندي هاي صورت گرفته، هنوز چالش هايي وجود دارد. کماکان مفهوم حقوق شهروندي يک مفهوم مناقشه بردار است. يعني اين طور نيست که کاملاً ابهامات مفهومي آن برطرف شده باشد. چند چالش مفهومي عمده وجود دارد، يکي اينکه دقيقاً تعريف عناصر مدني، سياسي و اجتماعي روشن نيست. کاملاً نمي شود گفت که اينجا مدني، اينجا سياسي و اينجا اجتماعي اعم از اقتصادي، سياسي يا فرهنگي است، چون اينها به هم ارتباط دارند. مسلماً آن کسي که حق مدني داشته باشد با فراغ بال بيشتري از حق سياسي خودش استفاده مي کند و به طور قطع برخورداري از حق مدني روي حس تعلق او اثر مي گذارد و بالعکس. به اين نکته نيز بايد توجه داشت که مکاتب مختلف تاکيدات مختلفي بر حقوق شهروندي دارند.

علاوه بر منازعه بر سر حقوق فردي و حقوق اجتماعي که اشاره شد، يک دعواي تاريخي هم بين ليبرال ها و جمهوريخوا هان وجود دارد. ليبرال ها بيشتر تاکيد روي حقوق مدني و جمهوريخوا هان بيشتر بر حقوق سياسي تاکيد دارند. ليبرال ها مي گويند اين مهم نيست که تو از حق خودت استفاده مي کني يا نه، مهم اين است که اين حقوق براي تو تعريف شده باشد. اما جمهوريخواهان يا جمهوريت گرايان معتقدند، برعکس، انسان فعال بايد نقش يک سوژه را ايفا بکند. يعني حتماً بايد مشارکت داشته باشد، حتماً بايد در تصميم سازي، تصميم گيري و حتي الامکان تصويب قانون مشارکت کند. ليبرال ها مي گويند مهم نيست که در فرآيند شکل گيري قانون سهيم باشد، مهم اين است که اين قانون براي او تعريف شده باشد. اين دعوا هم دعوايي است که کماکان جاري است و البته نقد جمهوريت گرايان امروزه شنيدني است. ظاهراً ليبرال دموکراسي غرب به رغم تعيين حقوق مدني، به دليل بي تفاوتي سياسي شهروندان خود با مشکل يا حتي بحران مشارکت از سوي شهروندان روبه رو است و اگر ميزان استفاده از حقوق شناخته شده مدني ملاک داوري باشد و نه صرف تعيين اين حقوق، ظاهراً غرب با مشکلاتي روبه رو است و تاکيد جمهوريت گرايان بر حضور فعال مردم در عرصه تصميم گيري ها مي تواند پرده از واقعيت هايي بردارد .

و بالاخره چالش آخر، بحث عام گرا يا خاص گرا بودن حق شهروندي است. آيا بايستي ويژگي هاي فرهنگي و تاريخي جوامع مختلف را در تعيين حقوق شهروندي لحاظ کرد يا صرفاً با آن برخورد عام کرد و اگر قرار است يک برخورد عام داشته باشيم، آيا اين منافات دارد که به حقوق به اصطلاح فرهنگي و تاريخي مخصوص جوامع هم توجه بکنيم و اين هم يکي از چالش هاست. يکي از تجليات اين حقوق، توجه به زمينه هاي مختلف تاريخي و فرهنگي و ارزش ها و حتي زيست جهان هاي مختلف است.

بنابر اين در آينده شاهد توجه بيشتر به تکثر و تنوع فرهنگي و مشارکت کشورهاي مختلف در فرآيند تصويب قطعنامه ها و منشورهاي مربوط به حقوق بشر و حقوق شهروندي خواهيم بود.

*اين مطلب در آينده نزديک در کتاب «حقوق شهروندي و عدالت»، توسط انتشارات سوره مهر منتشر خواهد شد.
دهه آتي ايران دهه بحران کلانشهرهاست
پيروز حناچي

رشد زياد و دنباله دار قيمت نفت براي کساني که با بخش مسکن آشنا هستند و نوسانات اين بخش را و دلايل آن را تعقيب مي کنند، خيلي غيرقابل پيش بيني نبود. از سال 79 به بعد بسياري از کارشناسان بخش مسکن و اينجانب بارها اعلام کرديم که در بخش مسکن شاهد تقاضاي کاذب خواهيم بود. چرا تقاضاي کاذب؟ به اين دليل که متقاضيان واحدهاي مسکوني که عمدتاً در شهرهاي بزرگ هستند ، همگي متقاضي اسکان در واحد مسکوني نيستند . به دليل تورمي که به طور نسبي از سال هاي بعد از انقلاب مخصوصاً از اواخر دهه 60 به اين طرف در کشور وجود داشته، کساني که سرمايه هاي ثابتي داشتند به دنبال اين بودند که سرمايه هايشان را به مسيري هدايت کنند که بتواند جوابگوي اين نوسانات باشد . در حقيقت در جايي سرمايه گذاري مي کنند که ارزش سرمايه گذاري شان حفظ شود و هميشه ارزش واقعي خود را داشته باشد. سابقه تاريخي کشور ما نشان مي دهد که جايي امن تر از بخش زمين و مسکن براي سرمايه گذاري وجود ندارد. بخش عمده يي از سرمايه هايي که در اين بخش وجود دارد سرمايه هايي است که مي خواهد به روز بماند و از گزند تورم به دور باشد. اگر به موضوع به اين شکل نگاه کنيم طبيعتاً اصلي ترين کاري که براي جلوگيري از افزايش قيمت مسکن بايد برداشته شود جلوگيري از افزايش نرخ تورم است . طبيعتاً هر کاري که دولت براي کنترل تورم انجام دهد تاثير خود را در کنترل قيمت زمين و مسکن خواهد گذاشت. البته عوامل ديگري هم موثر هستند مانند ؛ فروش تراکم، آمدن پول هاي کثيف به اين بخش و تثبيت نرخ ارز . تثبيت نرخ ارز باعث شده سرمايه هاي غيررسمي خارج از کشور در بخش مسکن فعال شوند، چون نرخ سود رسمي در کشورهاي آن طرف آب مثل امارات نرخ لايبرك به معناي4تا5 درصدك است. در ايران نرخ غيررسمي خيلي بالاتر است و طبيعتاً اگر کسي آنجا سرمايه داشته باشد يا وامي بگيرد و اينجا تبديل به ريال کند، کار غيراقتصادي انجام نداده است. ولي هيچ مکانيسمي براي کنترل اين مساله وجود ندارد. پس در تورم در بخش مسکن، پول هاي کثيف و سرمايه هاي غيررسمي خارجي هم تاثيرگذار هستند. البته زمينه اصلي آن فروش تراکم در شهر است که تورم در بخش مسکن را به وجود مي آورد. در دهه 60 تراکم نسبي ساختمان ها در تهران در بخش هاي مسکوني حداکثر 180 درصد و عمدتاً 120 درصد بود. 120 درصد يعني دو طبقه روي زمين و 180 درصد( با 60 درصد سطح اشغال) به معناي حداکثر سه طبقه روي زمين است.

الان تراکم نسبي که در شهرهاي ما اتفاق مي افتد، حدود 320 درصد تراکم است. اين عامل باعث گران شدن قيمت زمين شده و متاسفانه بي توجهي به تبعات شهرسازي، در دهه بعد دامنگير کشور خواهد شد. به اين معنا که وقتي تراکم سطوح مسکوني بالا مي رود، تراکم تعداد واحد مسکوني در هکتار زياد مي شود ، يعني امکان افزايش تراکم نفر در هکتار در اين مناطق بالا مي رود. نمي شود با اين نرخ و با اين سرعت، خدمات را براي مناطقي که به سرعت تراکم مسکوني شان بالا مي رود، تامين کنيد. اينها به فضاي سبز نياز دارند. مسيرها و شريان هاي اصلي ترافيکي شان بايد جوابگو باشد. آب و برق مناسب نياز دارند. وقتي بدون برنامه ساخت وساز انجام شود، طبيعتاً شبکه آب، برق، گاز و... هم بايد به تناسب گسترش پيدا کند در غير اين صورت نهايتاً آلودگي و ترافيک و تبعات بعدي ايجاد مي شود که بي توجهي به خود اينها در مقياس کلان شرايط وحشتناکي را در تهران به وجود مي آورد. تهران در آمار سال 1385 بيش از هشت ميليون نفر جمعيت دارد. اين آمار خود شهر تهران است . اگر با همين آهنگ جمعيت رشد کند ، در افق 1400 شما با تهراني داراي بيش از 16 ميليون نفر جمعيت مواجه خواهيد بود . جداي از اينکه اساساً ما شهر 16 ميليوني را( با اين وضع مديريتي) مي توانيم مديريت کنيم يا نه، مشکلات بعدي از لحاظ زيربنايي و تامين آب -که حداقل امکانات براي زندگي است- به وجود مي آيد . در تهران همواره هنگام تصويب طرح هاي کلان موضوع آب مطرح بوده . وزارت نيرو در افق 1400 حداکثر براي 15 ميليون نفر مي تواند آب شرب تامين کند. يعني به سمت بحران مي رويم. حال چه بايد کرد؟ در درجه اول در مقياس سياستگذاران و دولت بايد کنترل نرخ تورم (که ناشي از سياست هاي غلط اقتصادي است) مدنظر قرار بگيرد و تا آن زماني که اين کار را نکرده ايم هيچ اقدام ديگري - از اقدامات کالبدي ما يعني جنس ساخت ساختمان و احداث بناهاي جديد - نمي تواند موثر باشد چون ريشه مشکل آنجا نيست. مشکل حجم ساختمان نيست، مشکل اين است که پول هر روز بي ارزش تر از روز قبل مي شود و اين ناشي از سياست هاي غلط اقتصادي است که بايد مورد تجديدنظر قرار بگيرد. من اقتصاددان نيستم ولي به هر صورت سياست هاي انضباط مالي در داخل دولت، کنترل بودجه جاري، کنترل هزينه کردن بودجه هاي نفتي و نفتي نشدن بودجه و اهتمام به اسنادي که در سند چشم انداز و برنامه چهارم به آن اشاره شده از مواردي است که دولت بايد رعايت کند.

رشد قيمت مسکن و اجاره بها در سال 86 نشان دهنده اين است که آمار غيررسمي تورم خيلي بالاتر از اين است که گفته مي شود. وقتي در محاسبات رسمي تورم عنصر مسکن لحاظ نمي شود و 300 قلمي که نياز روزمره مردم نيست در نظر گرفته شود، افزايش قيمت ناچيز به چشم

مي آيد. مسکن و صنعت ساختمان به دليل اينکه حداقل با 200 صنعت به طور مستقيم و غيرمستقيم در ارتباط است، بر ساير چيزها هم اثر مي گذارد. وقتي اجزايي که بر يکديگر اثر مي گذارند حرکت تورمي را شروع مي کنند و در نهايت افزايش تورم را در قيمت زمين و مسکن مي بينيد. البته دلايل ديگري هم مي تواند به اين سرعت کمک کند. يعني تقاضاي کاذبي به وجود بيايد که عرضه متناسبي در بازار نداشته باشد. در تهران کسي که يک خانه دارد ونياز آني نيز به مسکن ندارد براي اينکه ارزش واقعي سرمايه اش حفظ شود، آن را به يک واحد مسکوني ديگرتبديل مي کند..

وقتي بخش هاي جاذب ديگري نباشد، تورم در همه بخش ها تشديد مي شود. خاطرم هست در سال هاي 80 وقتي سياست هاي انقباضي نسبت به فروش تراکم در شهر اتخاذ شد، بورس وضعيت نسبتاً متعادلي داشت. به محض اينکه ما اين سياست را اتخاذ کرديم قيمت سهام در بورس به شدت افزايش پيدا کرد. عين بادکنکي که وقتي يک جاي آن را فشار مي دهيد جاي ديگر آن متورم مي شود. اين نقدينگي سرگردان به دنبال اين است که ارزش واقعي خودش را حفظ کند. اين دولت است که به عنوان سياستگذار وظيفه دارد نقدينگي را به گونه يي هدايت کند که کمترين عارضه و بيشترين سود را براي کشور داشته باشد ودر ضمن افزايش بي رويه نيز بيابد.

هيچ ايرادي ندارد که فعاليت در بخش ساختمان و مسکن بيش از 95 درصدش توسط بخش خصوصي صورت مي گيرد (در ايران) و در نقاط شهري تاثير دولت 3 تا 5 درصد است. اين نشان دهنده علائمي است و دولت وظيفه دارد اين نقدينگي را که در سطح جامعه پراکنده است به سمتي هدايت کند که نهايت و برآيند آن به نفع مردم و بالا بردن توليد باشد. گزارشي از رئيس کل بانک مرکزي در مطبوعات منتشر شده بود که ايشان هم همين انتقاد را مطرح کرده که برآيند تصميمات ما اين شده که پول و حجم سرمايه ها به سمت بخش مسکن رفته وبخش توليدازسرمايه گذاري خالي شده است.و از ابتداي امر اين موضوع قابل پيش بيني بود.

اجاره بها تابع نرخ مسکن

اجاره بها تابعي از حجم سرمايه گذاري است. وقتي بخش سرمايه گذاري اوليه براي خريد و احداث مسکن متورم شود و حجم بيشتري از سرمايه را دربر بگيرد اجاره بها تابعي از آن سرمايه يي است که در مسکن بلوکه شده است. کسي که با صد ميليون تومان يک واحد مسکوني

مي خرد ، به نسبت رشد بهاي مسکن نرخ اجاره را هم افزايش مي دهد. پس هر چقدر قيمت سرمايه گذاري اوليه براي خريد و ساخت بالا برود طبيعتاً تاثير خود را در اجاره بها هم مي گذارد.

حفظ تراکم موجود

براي حفظ سطح تراکم با توقف فعاليت هايي که منجر به افزايش بار تهران در سطوح مسکوني مي شود، موافقم. يعني بايد سياست هايي اتخاذ شود که جمعيت تهران و جمعيت پذيري تهران افزايش پيدا نکند ولي ساختمان ها نو شوند. نبايد تعداد واحدهاي مسکوني اضافه شود. در مناطقي مثل ولنجک، الهيه و سعادت آباد، جاهايي که قبلاً از مناطق کم تراکم تهران بودند، وقتي يک واحد مسکوني تخريب مي شود، بسته به ضوابطي که مجوز مي دهند، به جايش 10 واحد مي سازند. در بسياري از کوچه هاي ولنجک به دليل ترافيکي که وجود دارد، نمي توانيد صبح از خانه بيرون بياييد. اين کوچه ها براي چنين حجم ترافيکي طراحي نشده اند. اينها قرار بوده خانه هاي ويلايي يک يا دو طبقه باشند. خيلي از نقاط ديگر شهر هم به همين صورت است. شما وقتي تعداد واحدهاي مسکوني در هکتار را بالا مي بريد معني اش اين است که مجوز مي دهيد به تراکم جمعيت در يک نقطه اضافه شود. در اين شرايط ساخت بزرگراه و خيابان هاي جديد در حکم گردش غلطي است که جواب نمي دهد. ما بايد اين سياست را بازبيني کنيم. نرخ رشد مناطق 22 گانه تهران را ظرف چهار دهه مقايسه کنيد. جمعيت تهران در محدوده اين 22 منطقه ظرف 15 - 10 سال اخير دو برابر شده ، ولي محدوده اطراف تهران مثل کرج، کهريزک، رباط کريم، رودهن، بومهن و دماوند جمعيت شان بيش از 10 برابر شده است. اين اتفاق کاملاً بدون برنامه افتاده است. بايد اين اتفاق را با برنامه پيش ببريم. دولت بايد سياست کلان خود براي کنترل سرمايه گذاري و ورود سرمايه را در بخش هاي مسکوني انقباضي تنظيم کرده و فقط از نوسازي و بهسازي حمايت کند نه از افزايش سطوح مسکوني و افزايش تراکم در بخش هاي مسکوني تا به عدم تمرکز در تهران بينجامد و فقط بالا بردن کيفيت مدنظر باشد. بايد علاوه بر توجه به بافت هاي فرسوده و آسيب پذير در برابر زلزله،به سطوح با ارزش شهر نيز در بخش هاي تاريخي توجه کرده و بافت هايي که تراکم نفر بر هکتارش بالاست نيز تعديل شود و بافت شان را اصلاح کنيم ولي نهايتاً جمعيت مناطق 22گانه تهران را افزايش ندهيم. اين سياست، سياست اصلي است. در سال 81 طرحي را در شوراي عالي شهرسازي تحت عنوان مطالعات مجموعه شهري تهران به تصويب رسانديم دولت نسبت به اين مطالعات توجه جدي ندارد. اين امر مربوط به وزارت مسکن مي شد.

ماموريتي بود که بعد از شلوغي هاي اسلامشهر و مشهد در سال 76 دولت به وزارت مسکن داد . ماموريت دولت شناسايي مشکل کلانشهرها و تعيين سياست ها بود. علاوه بر تهران،شهرهاي شيراز، اصفهان، تبريز و مشهد هم جزء کلانشهرهاي ديگري بودند که مورد توجه قرار گرفتند. آمار مشهد آن زمان خيلي وحشتناک بود. خراسان بزرگ بود و سه استان نشده بود. بيش از 90 درصد سرمايه گذاري ها در محدوده شهرستان مشهد انجام مي شد. اين يکي از عواملي بود که به حاشيه نشيني و اسکان غيررسمي دامن مي زد. اسکان غيررسمي مربوط به آن جاهايي است که شما چنين تمرکزهايي را داريد، وقتي موج افزايش قيمت ها اتفاق مي افتد مثل يک گردونه مي ماند که در هر دوري که با سرعت بيشتري مي چرخد يک عده به بيرون پرت مي شوند و آنها به حاشيه شهر مي روند و سرپناهي پيدا مي کنند که عمدتاً به شکل غيررسمي است و نهايتاً مي شوند حاشيه نشين هاي اين شهر. و اگر حجم اين حاشيه نشين ها بيشتر شود خودشان به عنوان جدي ترين تهديد تلقي مي شوند و من اعتقادم اين است که ، دهه آتي در ايران، دهه بحران هاي کلانشهرها خواهد بود يعني حاشيه نشين هايي که در اطراف اين شهرها هستند به دنبال اعاده حق شان خواهند بود. مشابه چيزي که در پاريس اتفاق افتاد. يا شبيه چيزي که در اواخر دهه 80 در اندونزي اتفاق افتاد. اين موضوعي است که غفلت از آن مي تواند مشکلات خيلي جدي را براي کشور به وجود بياورد.

مطالعات مجموعه شهري تهران

در قالب مطالعات شهري تهران در سال 81 سندي تهيه شد که فراتر از اختيارات شوراي عالي شهرسازي بود و به دولت رفت. اين تقريباً مصادف با آمدن شوراي دوم بود . متاسفانه شوراي دوم نامه يي نوشت به هيات تطبيقي قوانين مجلس که آن هيات وظيفه داشت مصوبات هيات وزيران را در انطباق با قوانين را بسنجد ولي به دليلي- که به اعتقاد من دليل کاملاً غيرکارشناسي بود- رياست شوراي شهر آن زمان درخواست کرد که جلو اين طرح گرفته شود. علتش هم اين بود که ما در آن طرح ديده بوديم همه اجزا در تهران بايد هدفمند حرکت کنند.منطقه عمومي تهران که اين مطالعه در آن صورت مي گرفت 16 فرمانداري و 32 شهرداري داشت؛ يعني تهران بزرگ. خود تهران 707 کيلومتر مربع است. آن محدوده يي که من از آن به عنوان تهران بزرگ صحبت مي کنم حدود 11 هزار کيلومتر مربع است. غير از فيروزکوه از دماوند تا هشتگرد و از جنوب تا حسن آباد و از شمال هم تا ارتفاعات البرز، در اين محدوده ما 32 شهرداري و 16 فرمانداري داشتيم که هر کدام کار خودشان را مي کردند. ما در اين سند دولت را موظف کرده بوديم به سمت يک هدف واحد حرکت کنند. بحث مديريت واحد مطرح بود. آن زمان شوراي شهر فکر مي کرد با اين کار شهرداري تهران زير مجموعه بزرگ تري قرار مي گيرد. به هر صورت نامه يي نوشتند و هيات تطبيق قوانين مجلس آن زمان به اعتقاد من به غلط چنين تشخيص داد که اين مصوبه خلاف اختيارات قانوني دولت بود. در حالي که دولت اين وظيفه را داشت که چنين بحراني را پيش بيني کند.

اواخر مجلس ششم و آغاز مجلس هفتم بود. اين طرح يک عزم جدي را در بدنه دولت به وجود آورده بود که فکري در مورد تهران بکنند و حتي بحث اين بود که مفاد قانوني تشکيل شود که مشکلات کلانشهري مثل تهران را قبل از اينکه به وجود بيايد، تشخيص بدهد و شناسايي کند و برايش برنامه داشته باشد. در پاريس مي بينيد دو نهاد اصلي در شهر وجود دارد که يکي در محدوده شهر است و يکي در محدوده حومه پاريس و دائماً مشکلات را شناسايي و تصميم سازي مي کنند.

الان با فشاري که تحت تاثير بخش مسکن بر دولت وارد است و براي اينکه دولت نسبت به اين مسائل به سمت مباحث کارشناسي حرکت کند خيلي اميدوار نيستم و متاسفم. طرح جامع تهران بعد از مجموعه شهري تهران بلافاصله هدف گذاري شد. تهران در دوره هاي مختلف و از دهه 40، سال 49 طرح فرمانفرمايان را تجربه کرد، در دهه 70 طرح جامع تهران را تهيه کردند که آن زمان به طرح ساماندهي تهران معروف شد. مشکلات عديده يي در اين قضيه وجود داشت که در همه اينها طرح از بالا به پايين تهيه مي شد، يعني از وزارت مسکن تهيه مي شد به شهرداري ابلاغ مي شد که برو اجرا کن. در حالي که شهرداري در خلاصه تصميم گيري و تصميم سازي حضور نداشت و طبيعتاً به اجراي آن طرح در عمل هم اعتقادي نداشت. چون نظرش گرفته نشده بود خيلي از مشکلات شايد ديده نمي شد. ما در اوايل دهه 80 شمسي سعي کرديم اين ديدگاه را در وزارت مسکن عوض کنيم. يک نهاد مشترک را با شهرداري به وجود آورديم براي اينکه اين طرح جامع تهيه و زودتر ابلاغ شود.

اين نهاد يک نهاد مشترک بين شهرداري تهران و وزارت مسکن و شهرسازي بود و نهاد برنامه ريزي شهر تهران نام داشت. اين نهاد وظيفه اين برنامه ريزي را برعهده گرفت. الان هم طرحش به آخرين مراحل تصويب در شوراي عالي شهرسازي رسيده است. در اخباري که به من رسيده در آخرين مراحل تصويب طرح جامع ظاهراً نظر دولت اين بوده که 20 تا 30 درصد به تراکم سطوح مسکوني افزوده شود که اين کار، کار خطرناکي است. اين، برخورد آمرانه کردن با مسائل کارشناسي است که به هيچ وجه به مصلحت کشور هم نيست. نمي شود با مسائل کارشناسي اين گونه برخورد کرد.

اجاره 99 ساله

يکي از نتايج مطالعات مجموعه شهري تهران اين بود که به مسکن کم درآمدها بايد توجه کرد. در قانون برنامه چهارم هم دولت موظف شد براي مسکن کم درآمدها طرحي تهيه و برنامه ريزي کند. شايد اين براي اولين بار بود که به طور جدي در اين مقياس دولت زير بار مي رفت، چون در توليد واحدهاي مسکوني در نقاط شهري که بيشترين بحران را هم در کلانشهرها داريم سهم دولت بين سه تا پنج درصد بوده. اوايل انقلاب با توزيع زمين هايي که مربوط به محدوده 25 ساله تهران بود بخشي از اين بحران را جواب داديم و جلو آن را گرفتيم که البته به شکل بهينه نگرفتيم چون زمين هايي که آن زمان آمادگي اين را داشتند که فکر جدي برايشان کنيم و مشکل شهرسازي مان را حل کنيم، به شکل انفرادي در اختيار تعاوني ها و افراد قرار گرفت و حداکثر استفاده از اين زمين ها نشد ولي به هر صورت آن بحران عقب افتاد. الان امکان توزيع زمين به اين شکل وجود ندارد. طبيعتاً دولت تصميم گرفته عمدتاً در شهرهاي جديد که جمعيت پذيري محدودي دارند اين اتفاق در آنها صورت بگيرد و از طريق تعاوني هاي مسکن اين زمين ها را نه به شکل مالکيت بلکه به شکل اجاره 99 ساله بدهد. طبيعتاً کساني دنبال اين موضوع بايد بروند که نيازمند مسکن و عمدتاً از اقشار زير متوسط اجتماع هم هستند. حالا اينکه آيا درست است ما طبقات زير متوسط يا افراد کم درآمد را يکجا متمرکز و جمع کنيم اصلاً يک بحث تخصصي است که من الان وارد آن نمي شوم ولي تجربيات دنيا نشان مي دهد که کار درستي نيست.

در اجراي اين سياست اصل سياست را من تاييد مي کنم. توجه به مسکن کم درآمدها موضوعي است که بايد به طور جدي در کشور مورد توجه قرار بگيرد ولي تجربه وزارت تعاون هم نشان مي دهد که تعاوني هاي مسکن بهترين تجربه را داشتند (ظرف سه دهه بعد از انقلاب) يعني تعاوني هاي موفق محدود بودند يا به دليل عدم اشراف به مسائل تخصصي يا عدم نظارت خسارت هاي مالي براي اعضايشان به وجود مي آوردند.

اين تجربه را اگر بخواهيم مجدداً تکرار کنيم احتمالاً به همان نتيجه يي مي رسيم که قبلاً تجربه کرده ايم.

خود اصل اين موضوع مهم است. ما تجربه يي را مي کنيم که در دو تا سه دهه بعد از انقلاب تجربه مثبتي نبوده و مجدداً اين تجربه ها را مي خواهيم تکرار کنيم. راسل جمله معروفي دارد که مي گويد وقتي اين همه تجربه فراوان است که مي شود انجام داد چرا ما به سراغ چيزهايي برويم که قبلاً تجربه کرده ايم و موضوعي که ما سه دهه تجربه کرده ايم و نتيجه منفي از آن گرفته ايم مجدداً در آن مسير حرکت کردن راه منطقي نخواهد بود.

آينده نامعلوم

اعتقادم اين است که اگر زودتر راجع به اين موضوع حرکتي نکنيم، مساله مسکن از يک مساله اقتصادي و کالبدي ابعادش فراتر مي رود. حتي مي تواند مساله امنيتي شود. ما کشوري هستيم که جمعيت جوان مان زير 30 سال- 50 درصد- جمعيت کشور را تشکيل مي دهند. کمتر از يک دهه آتي سالي يک ميليون متقاضي مسکن داريم و اگر نتوانيم به اينها درست پاسخگو باشيم و جواب منطقي و معقولي بدهيم و سياست هايي را اتخاذ کنيم که اينها هر روز آرزوي خانه دار شدن و يک سرپناه داشتن که در قانون اساسي ما به عنوان يک اصل وظيفه حکومت است در سر داشته باشند و يک آرزوي دست نيافتني تلقي شود و در کنار آن حتي اجاره بها به گونه يي شود که افراد نتوانند با درآمدهاي عادي جوابگوي آن باشند در حقيقت ما به يک مشکل امنيتي دامن زده ايم و موضوع از مسائل اقتصادي و اجتماعي خارج خواهد شد و مشکل جدي تري را در کشور ايجاد خواهد کرد.
اقتضائات دوران گذار روزنامه نگاري
کريم ارغنده پور

روزنامه نگاري محصولي از دوران مدرنيته، و قسمي از آن که به پرسشگري از نهاد قدرت و الزام به پاسخگويي آن منجر مي شود مقتضاي دموکراسي است. از اين منظر مفهوم روزنامه نگاري فقط بازتاب دهنده ساده رويدادها نيست بلکه شاخص مهمي از امکان تحقق عدالت به عنوان يک آرزوي ديرين بشري هم هست. در انديشه سياسي قديم، تحقق عدالت از آنجا که به اراده هاي فردي يا طبقه يي و قشري منوط مي شد، آرزويي دست نيافتني تصور مي شد. از مهم ترين امتيازات مدرنيته يکي هم اين بود که با عرفي کردن بسياري از اين مفاهيم و ارائه راهکارهاي قراردادي توانست روزنه هايي را به سوي امکان پذيري تحقق درجاتي از آمال ديرين بشري از جمله عدالت بگشايد. انديشه دموکراسي در همين مسير اولاً تحقق عدالت را به معناي حاکميت اراده همه انسان ها در سرنوشت خود تعبير و براي آن مکانيسم اکثريت- اقليت را البته به نحوي که به ديکتاتوري اکثريت منتهي نشود تعبيه کرد. دموکراسي بعدها به ويژه وقتي به صورت مدرنيزاسيون در پاره يي کشورهاي پست کلونيال درآمد، تعابير مختلفي پيدا کرد که از جمله هژمونيک ترين آنها مکانيسم انتخابات است، به اين معنا که تصور شد تنها اگر مناسبات کشورها بر اساس انتخابات تعيين شود مردم سالاري حاصل شده است و به همين ترتيب نهادهاي قدرت در اين انديشه افتادند که چگونه مي توانند از اين سد عبور کنند که هم انتخابات وجود داشته باشد و هم منافع آنها در قدرت دستخوش توفان نشود. البته اين قصه در تاريخ سياسي کشورها سر دراز دارد و تا حدي از بحث اصلي اين نوشته خارج است. مع الوصف سخن اين بود که انديشه دموکراسي به معناي حاکميت اراده انسان ها در چارچوبه هاي ملي به جز انتخابات، تضمين کننده هاي ديگري هم لازم دارد تا محقق شود که از جمله آنها پاسخگو شدن حکومت ها در برابر شهروندان- به عنوان صاحبان اصلي حکومت ها- است. پاسخگو بودن حکومت ها امکان فساد را کم مي کند و همچنين تضمين کننده ايجاد رقابت هاي دروني است، بدين معنا که اقليت همواره به پايش حکومت پرداخته و بنابراين ميدان نقد گشوده است. طبعاً حکومتي که مورد پرسش است ناگزير به پاسخگويي و تطهير عملکرد خود است و به اين ترتيب اولاً شهروندان به طور مرتب در جريان همه رويدادها و زواياي کمتر آشکار عملکرد نهاد قدرت قرار مي گيرند و ثانياً امکان تداول قدرت ميسرتر شده و از ايستايي قدرت در دست عده يي محدود اجتناب مي شود.

بنابراين در انديشه يي که انسان را حاکم بر سرنوشت خويش مي داند عدالت نيز مفهومي جز امکان پذيري تحقق اين معنا نخواهد داشت و دموکراسي مهم ترين دستاورد تجربه بشري براي نيل به چنين مقصودي است. از اين نگاه و با عنايت به توضيحات مختصر بالا دموکراسي با امکان پرسشگري نسبتي وثيق برقرار مي کند و بهترين ابزار پرسشگري نيز رسانه هاي مستقل از قدرت هستند، در نتيجه وقتي در انديشه دموکراسي سخن از رسانه مي رود طبعاً مراد نه هر رسانه يي بلکه رسانه هاي مستقل از قدرت و آزاد را شامل مي شود. بنابراين وجود چنين رسانه هايي در همه جاي دنيا از مهم ترين شاخص هاي اندازه گيري کيفيت دموکراسي در هر کشوري است که در کنار نحوه برگزاري انتخابات، امکان پذيري ايجاد جامعه مدني و کوچک کردن دولت قرار مي گيرد. ارتقا در اين شاخص ها طبعاً در جهت امکان پذيرتر کردن تحقق اراده مردم و برقراري نسبت مستقيم آن با احساس ايجاد عدالت است.

در کشور ما روزنامه نگاري اگرچه خيلي زودتر از تجربه دموکراسي وارد شد ولي به دليل فراز و فرودهايي که داشته هنوز در معرض آسيب هاي جدي است. به عبارت ديگر روزنامه نگاري آزاد از آنجا که همواره تابعي از ميزان و کيفيت آزادي بوده بالمآل هميشه از متغيرهاي وابسته آن متاثر بوده است و چون ميزان آزادي به طور مستقيم با مناسبات نهاد قدرت گره مي خورده در نتيجه روزنامه نگاري نيز هميشه به طور تنگاتنگي تحت تاثير عرصه سياست بوده است.

با اين وصف روزنامه نگاري اگرچه في نفسه بيش از آنکه سياسي باشد مي تواند کارکرد فرهنگي- اجتماعي داشته باشد ولي به ميزاني که نهاد قدرت مانع از بروز و ظهور آن شود طبعاً کارکرد سياسي آن برجسته تر مي شود. حال اگر سوال شود که آيا روزنامه نگاري بايد مستقل از عرصه سياست باشد يا وابسته به آن؟ پاسخ طبعاً اين است که اگر اين صرفاً پرسشي نظري باشد، پاسخش اين است که هرچه روزنامه نگاري مستقل تر باشد کارکردش نيز خالص تر و نزديک تر به تعاريف بايسته خود خواهد بود.

حال سوال پسيني اين است که با توجه به تجربه مدرنيته و به ويژه با عنايت به آنچه در کشورهاي پيشرفته و دموکراتيک مي گذرد آيا اصولاً اين تعريف از روزنامه نگاري خيلي آرماني نيست و اصولاً تا چه اندازه دست يافتني است؟ براي آنکه اهميت اين پرسش بيشتر درک شود مثال هايي از فراگيري ابررسانه ها و تعلق آنها به باندهاي ثروت و قدرت مطرح مي شود. از سوي ديگر اين پرسش نيز از ديرباز وجود داشته که استقلال روزنامه نگاري چگونه مي تواند از بي هويتي منفک شود؟ به اين معنا که هيچ کس در خلأ زندگي نمي کند و طبعاً هويتي که مديران رسانه ها از حيث سياسي و اقتصادي و اجتماعي دارند و نيز منافعي که برايشان متصور است چگونه مي تواند بي طرفي آنها را تضمين کند؟

پاسخ به هر يک از اين پرسش ها چندان آسان نيست. ضمن آنکه اين پاسخ ها در شرايط مختلف نيز ممکن است کمتر صدق کنند يا اصلاً صدق نکنند. در اينجا چون بحث کلي درباره اصل رسانه و روزنامه نگاري چندان در ميان نيست من از طرح مباحث نظري درمي گذرم. همين قدر اشاره مي کنم که در کشورهاي پيشرفته اگرچه نزديکي رسانه ها به پاره يي مناسبت هاي سياسي قابل کتمان نيست ولي تلاش مي شود اين نزديکي و تعلق نه مستقيم بلکه با پيوندها و علقه هاي شخصي دست اندرکاران رسانه توجيه شود. در نتيجه ممکن است هويت يک رسانه ليبرال باشد و طبعاً از اين تفکر هم دفاع مي کند ولي معمولاً ارتباط مستقيمي بين آن و حزب مربوطه وجود ندارد. در انگلستان روزنامه گاردين بيشتر تعلقات روشنفکري و چپ ابراز مي کند ولي رابطه مستقيمي با حزب کارگر ندارد همان طور که روزنامه نيويورک تايمز که مشابه آن در امريکاست نسبت مستقيم با حزب دموکرات آن کشور ندارد ولي هر دو اين روزنامه ها در دوران انتخابات به طور مشهودي به سود نامزدهاي حزب نزديک به خود و عليه نامزد هاي ديگر کار مي کنند.

اگر بخواهيم اين بحث را به طور خاص درباره ايران مطرح کنيم بايد گفت در روزنامه نگاري ما بيش از هر چيز بي تجربگي تاريخي خود را نشان مي دهد که ظاهراً اجتناب ناپذير هم هست چون امکان تجربه ورزي در يکصد سال گذشته بسيار محدود و ناچيز بوده است و اگر امکاني براي بروز آن پيدا شده پيش از آنکه به روزنامه نگاري به معناي حرفه يي آن تعلق گيرد به عرصه منازعات سياسي پيوند خورده است. دهه 20 که نشانه هاي گسترش روزنامه نگاري آزاد پديد آمد در واقع اين روزنامه نگاري سياسي بود که مورد آزمون و خطا قرار مي گرفت. پس از پيروزي انقلاب در دهه 50 هم همين طور و اين اواخر در نيمه پاياني دهه 70 پس از روي کار آمدن دولت اصلاحات نيز همين تجربه نمودار شد که به نظر من گريزناپذير هم بوده و هست. در همين دوره اخير شاهد بوديم که روزنامه ها و حتي پاره يي چهره هاي مطبوعاتي در صف نخست منازعات و درگيري هاي مختلف قرار گرفتند و ناگزير از پرداخت تاوان هاي سنگين آن هم بودند. وقتي سطح منازعه تا اين حد خطرخيز و جدي است طبيعي هم هست که احزاب سياسي، فعالان سياسي و افرادي که آمادگي بيشتري براي حضور در اين عرصه را دارند بهتر مي توانند از پس آن برآيند تا روزنامه نگاران صرفاً بي پناهي که جز دغدغه حرفه يي ندارند. در عين حال در اين شرايط وضعيت نسبتاً مناسبي هم فراهم شد تا روزنامه نگاري بتواند نفسي بکشد و به ارتقاي نسبي خود همت گمارد. افزايش تصاعدي مطبوعات، تيراژ کلي مطبوعات و ميزان مطالعه نشريات، تشکيل نهادهاي صنفي مطبوعات و روزنامه نگاران، گسترش آموزش عالي روزنامه نگاري و افزايش ميزان گرايش به روزنامه نگاري حرفه يي و... از دستاوردهاي انکارناپذير همين دوره اخير است که فارغ از فراز و فرودهاي سياسي به روزنامه نگاري حرفه يي در آينده کشور ياري خواهد رساند.

به عبارت ديگر بروز زمينه هاي روزنامه نگاري مستقل و آزاد منوط به وجود حداقلي از آزادي و نهادهاي حامي آن است و چون «آزادي» پيش از هر چيز بايد از دالان هاي سياست گذر کند سهل است که وابسته هاي آن هم- مثل رسانه هاي مستقل و آزاد- ناگزير به طي همين روند هستند. در نتيجه اگرچه رسانه يک حزب از نگاه من در حد يک رسانه داخلي تقليل مي يابد و کمتر امکان عمومي شدن دارد ولي در شرايط پيش از مصون ماندن روزنامه نگاري از توفان هاي بنيان کن اين نشريات اگرچه نتوانند کارکرد حزبي تمام عيار ايفا کنند ولي در نقش تا حدودي تسهيل گر مي توانند راه را براي تجميع تجارب حرفه يي و امکان پذيري ايجاد رسانه هاي مستقل از نهاد قدرت تا حدودي بگشايند. از اين رو مي بينيم که روزنامه هاي حزبي مثل مشارکت و کارگزاران و همبستگي و اعتماد ملي و امثال آنها بيش از آنکه صرفاً حزبي باشند نشرياتي عمومي ولي صاحب هويت محسوب مي شوند. روزنامه نگاري در آنها نيز صرفاً به معناي تعلق کامل به اهداف هريک از آن احزاب نبوده و نيست کمااينکه روزنامه نگاران شاغل در آنها لزوماً عضو احزاب مربوطه نبوده اند. در عين حال روزنامه ها منتشر شده و از بازتاب چهره اصلي آن احزاب هم چندان دور نبوده اند. به بيان ديگر شايد بتوان گفت تجربه هاي حزبي نيز آنقدر از روزنامه نگاري جلوتر نبوده که جمع اين دو به نقض کارکردهاي هر يک بينجامد. در نتيجه رسانه هاي حزبي يکي از بهترين محمل ها براي انباشت اين تجربه و گذار به شرايط مطلوب تلقي شده و نقش ايفا مي کنند. از اين رو به نظر من تسامح ورزيدن در برابر اين رسانه ها نه تنها لازم بلکه ضروري است. به تناسب پيشرفت تجربه دموکراسي، اقتضائات آن هم رشد خواهد کرد و مي توان انتظار داشت که هر چيز بيش از گذشته و به نحو مناسب تري در جاي خود قرار گيرد.
پاسخي به چگونگي مصرف درآمد نفت
معماي فراواني
مسعود نيلي

همه کشورها به دنبال دستيابي به سطوح بالاتر رفاه هستند و تحقق اين هدف مستلزم داشتن منابع است. کشورهايي که منابع نفتي ندارند براي تامين اين منابع مشکلات زيادي دارند. در مقابل کشورهاي نفت خيز در زمان وفور درآمد نفت از شانس ويژه يي برخوردار مي شوند. در تمامي اين کشورها سوال جدي براي مردم مطرح است که در چنين شرايطي چطور مي توان رشد درآمدهاي نفتي را به رفاه محسوس و ملموس تبديل کرد. در ايران هم با وجود رشد درآمد نفت همزمان اين سوال براي دولتمردان و عامه مردم وجود دارد که چرا حجم زياد منابعي که طي سال هاي اخير به دست آمده تبديل به رفاه نشده است؟

در پاسخ به اين سوال و شفاف تر شدن موضوع مي توان به سه مشاهده اشاره کرد تا ابعاد مساله پيش روي ما را تفسير کند و ببينيم اين مساله مختص کشور ما است يا يک مساله عمومي تر است. اولين مورد از سه مشاهده آن است که اگر در صد سال گذشته وضعيت کشورهاي دنيا را مورد بررسي قرار دهيم به يک واقعيت مشهود پي مي بريم؛ اينکه کشورهاي برخوردار از منابع طبيعي کارکرد اقتصادي ضعيف تري نسبت به کشورهاي فاقد منابع طبيعي دارند. اين يک مشاهده ثبت شده است و در قالب تحقيقات معتبر گزارش شده است. البته عکس اين مورد درست نيست، يعني کشورهاي فاقد منابع طبيعي لزوماً مسير پيشرفت را طي نمي کنند. در مقابل اما غالباً کشورهاي برخوردار از منابع طبيعي، عملکرد اقتصادي قابل توجهي نداشته اند. در ادبيات براي اين شرايط اصطلاحي وجود دارد که نشان دهنده دوگانگي موضوع است؛ «نحسي منابع نفتي يا معماي فراواني.» يعني هنوز مردم نگران اين موضوع هستند که درآمد بالاي نفت به نفع کشورهاي دارنده نفت از جمله ايران است يا به ضرر اين کشورهاست.

در کشورهاي آسياي جنوب شرقي در سال هاي گذشته دور وضعيت فقر مطلق حاکم بوده و بدون برخورداري از هيچ امکاني مسير توسعه شروع شده. وقتي کره شمالي و کره جنوبي از هم تفکيک شدند، تمامي مراتع و منابع طبيعي در کره شمالي واقع شد و کره جنوبي منابع طبيعي قابل توجهي نداشت. امروز کره جنوبي و کره شمالي تفاوت و فاصله اقتصادي فاحشي دارند. کره جنوبي در راه پرشتاب توسعه يافتگي است و کره شمالي در مرداب عقب افتادگي گرفتار.

مشاهده دوم آن است که ضعف عملکرد در زمان وفور منابع شکل مي گيرد. در کشورهاي برخوردار پايه مشکلات در زمان وفور منابع گذاشته شده است و نه در زمان کمبود.

سومين مشاهده آن است که سازوکاري که منجر به عملکرد ضعيف مي شود از طريق دولت ها ايجاد شده است؛ يعني دولت ها اين ضعف ها را در ساختار اقتصاد نهادينه مي کنند.

در کشور ما مشابهت زيادي بين وضعيت سال هاي 52 تا 56 و سال هاي بعد از سال 81 (به ويژه وضعيت سال هاي بعد از 84 ) برقرار است. سوال اين است که پايه اين شباهت ها چيست؟ دو دليل را مي توان ذکر کرد؛ فرض کنيد در کشوري مثل کره جنوبي يا هر کشوري که فاقد منابع طبيعي است، دولت تصميم اشتباهي در اداره اقتصاد بگيرد. مثلاً مخارج خود را يکدفعه زياد کند يا نرخ ارز را به نصف بهاي آن تقليل دهد. در اين زمينه دو جنبه وجود دارد؛ اول آنکه ابزار آن دولت ها براي اين تصميم ها چيست و دوم اينکه چگونه با پيامدهاي آن مواجه مي شوند. چون دولت فاقد درآمد ارزي است فقط مي تواند دستور بدهد و ابزار ديگري ندارد. اگر هم با دستور و فشار چنين کند و نظام چندنرخي شکل بگيرد، صادرات کم مي شود، واردات زياد مي شود و در تراز تجاري با کسري مواجه مي شوند. پس ظرف مدت کوتاهي خطاي تصميم گيري به سمت تصحيح حرکت مي کند چون منبعي مثل نفت براي جبران اين مشکلات وجود ندارد. در اين کشورها، مکانيسم جبران خطا، به طور جدي وجود دارد و خود را تحميل مي کند. هيچ دولتي نمي تواند در بلندمدت تصميم اشتباه بگيرد. بازخورد تصميم اشتباه به خود دولت ها برمي گردد، يا با کسري بودجه زياد يا با کسري تراز پرداخت ها مواجه مي شوند و در نتيجه ناچار هستند که مسير را تصحيح کنند.

پس مکانيسم يادگيري در آن کشورها وجود دارد که تحت تاثير آن مردم و دولت ها- حتي اگر اقتصاد نخوانده باشند- در عمل اقتصاد را مي آموزند. اگر به تاريخ توسعه امريکاي جنوبي يا کشورهاي آسياي جنوب شرقي مراجعه کنيد، شايد به نظر عجيب برسد که يک ژنرال نظامي مثلاً در برزيل کودتا کرده اما در مدت کوتاهي فهميده، اقتصاد چطور کار مي کند. دليل آن است که کار کردن در اين اقتصادها به خودي خود آموزنده است. اما در ايران سر کلاس درس اقتصاد هم براي فهم و يادگيري آن اشکال داريم، چه برسد به سطح جامعه. چرا مکانيسم يادگيري اقتصاد در کشور ما و کشورهاي برخوردار ضعيف است؟ دليل آن است که در کشورهاي صادرکننده نفت شکاف عدم تعادل ها كکه به دليل تصميمات اقتصادي اشتباه به وجود آمدهك با درآمد نفت پر مي شود. در نتيجه اصلاً متوجه خطاي صورت گرفته نمي شويم. به عنوان کسي که سال ها با سيستم تصميم گيري کشور ارتباط داشتم، متعجبم که چرا مردم و مسوولان متوجه نمي شوند تورم چگونه به وجود مي آيد. همواره گفته مي شود کسبه بي انصاف گران فروشي مي کنند و بايد با آنها برخورد کرد، اگر مردم عادي گراني را از چشم کسبه ببينند، جاي تعجب ندارد، اما سياستگذار نبايد مساله را اين گونه تحليل کند. در شرايط وفور درآمد نفت فرصتي فراهم مي شود که سياستگذاري به سمت عامه گرايي حرکت کند، يعني با خرج کردن درآمدها بشود نظر و راي مردم را جلب کرد؛ همان چيزي که پوپوليسم خوانده مي شود. دولت ها سعي مي کنند درآمد بالاي نفت را براي برخورداري بيشتر از حمايت مردم خرج کنند. اگر کشورها را براساس نظام سياسي آنها طبقه بندي کنيم، مي بينيم در يک دسته از کشورها دموکراسي حزبي برقرار است و در دسته ديگر دموکراسي فرقه يي وجود دارد. يعني حزب نيست اما راي هست. در اين دسته دوم از کشورها افرادي هستند که مردم پشت سر آنها قرار مي گيرند و به جاي احزاب، افراد مطرح هستند. در دموکراسي حزبي وقتي از دوره يي ياد مي شود، از اسم حزب حاکم استفاده مي کنند، مثلاً در امريکا مي گويند «دولت دموکرات ها» اما در دموکراسي فرقه يي از اسم فرد ياد مي شود. مثلاً در ايران گفته مي شود «دولت آقاي خاتمي». کشورهايي هم وجود دارند که در آنها دموکراسي و راي گيري وجود ندارد و ديکتاتوري وجود دارد. در کشور ديکتاتوري مثل عربستان ملک عبدالله با خود حساب مي کند که تا سال هاي آتي هم در راس قدرت است. در نتيجه اگر عربستان يکدفعه از درآمد زياد برخوردار شدك چه حساب ذخيره ارزي باشد چه نباشد- ملک عبدالله سعي مي کند آن را در بازه زماني گسترده تري هزينه کند. پس تا حدي شتاب در خرج کردن تعديل مي شود. در جايي که دموکراسي حزبي است نگاه بلندمدت وجود دارد، چون حزب نگران نام خود است نه رئيس جمهور و نام او. در دموکراسي فرقه يي کسي که راي آورده به فاصله زماني که در راس قدرت است، فکر مي کند. پس اگر يارانه انرژي بايد اصلاح شود، همه تاييد مي کنند، اما چه کسي بايد زير بار هزينه سياسي آن برود، در زمان مجلس پنجم و تصويب برنامه سوم، اصلاح قيمت انرژي در قالب ماده 117 برنامه به مجلس رفته بود. نمايندگان مجلس گفتند الان زمان انتخابات مجلس است، چرا ما هزينه اصلاح قيمت را بدهيم. مجلس ماده را به گونه يي تغيير داد که دولت در طول برنامه سوم هر وقت مايل بود اين کار را انجام دهد. پس ماده اوليه حذف شد. مجدداً در برنامه چهارم مقرر شد اصلاح قيمت در زمان دولت بعدي انجام شود. يعني هر کس اين اصلاح را به عهده بعدي مي انداخت. الان هم دوستان اصلاح قيمت را به سال 1390 يعني دولت بعدي موکول کرده اند. در نتيجه اين تعلل، هر سال هزينه هاي دولت افزايش مي يابد، به طوري که سال 1383 هزينه جاري دولت 220 هزار ميليارد ريال بود و سال 1385 اين هزينه ها به 420 هزار ميليارد ريال رسيد. مگر مي شود اين هزينه ها را کاهش داد،

ما در مسيري هستيم که افزايش هزينه هاي جاري در کشور نهادينه مي شود. تمام خطاي اقتصادي قبل از انقلاب در زمان شوک نفتي در سال هاي 53 و 54 خلاصه مي شود. در نتيجه اشتباهات اين دو سال اما مسائل بسياري اتفاق افتاد. يعني مواردي اتفاق مي افتد و مسائل بعدي را رقم مي زند. اصل هم با نهادي است که پول را هزينه مي کند. يعني محور، دولت است. بعد نظارتي مجلس در زمان برخورداري دولت از درآمد نفتي هم تضعيف مي شود، چون مجلس براي نظارت بايد به صورت جدي وارد شود و سوال کند. نماينده يي که از شهرستان به تهران مي آيد اگر به صورت جدي با دولت وارد مساله نظارت شود، ممکن است در آينده شغلي خود دچار مشکل شود. يعني نماينده يي که آمده و پشتوانه شغلي مهمي هم در حوزه انتخابيه خود ندارد، سعي مي کند در همان وزارتخانه يي که وظيفه نظارت بر آن را دارد، مشغول به کار شود و اين ملاحظه مسلماً در رويکرد نظارتي او تاثير دارد. پس ساختار سلسله مراتبي شکل مي گيرد که مشابه آنچه در قانون اساسي آمده، نيست.

رويکردهاي صرف درآمد نفت

رويکرد فعال نسبت به صرف درآمد نفت، آن است که سازوکار هزينه منابع تغيير کند تا مشکلات ذکرشده در آن به حداقل برسد. نمي شود درآمد نفت را بين مردم تقسيم کرد، چون اين رفتار عملي نيست. سازوکار سهام عدالت هم براي خصوصي سازي مناسب نيست. شايد اين رفتار در مورد شرکت ملي نفت خوب باشد. يعني سهام شرکت ملي نفت به صورت سهام عدالت بين مردم توزيع شود. در اين صورت هم درآمد نفت به جيب مردم نمي رود و هم مردم در شرکت ملي نفت سهيم شده اند. سال آينده بودجه عمومي حدود 820 هزار ميليارد ريال و درآمدهاي دولت حدود 300 هزار ميليارد ريال است (بر اساس لايحه بودجه). فاصله اينها حدود 500 هزار ميليارد ريال مي شود که بايد از منابع نفتي جبران شود. اين ميزان بخش بزرگي از منابع نفتي سال آينده خواهد بود. در چند سال بعد مثلاً سال 1390 بودجه دولت حداقل سالي 20 درصد رشد مي کند. پس بودجه جاري 820 هزار ميليارد ريالي، در سال 1390 حداقل يک ميليون و 400 هزار ميليارد ريال خواهد بود. درآمد دولت هم اگر سالي 25 درصد رشد کند، در سال 1390 به حدود بيش از 500 هزار ميليارد ريال مي رسد و فاصله درآمد و هزينه عمومي به حدود 900 هزار ميليارد ريال بالغ خواهد شد. اين فاصله هم بايد با درآمد نفت پر شود. ما نمي دانيم در سال 1390 قيمت نفت چقدر است. اگر خداي نکرده قيمت نفت در آن سال 50 دلار باشد، معلوم نيست چه اتفاقي مي افتد. امروز شواهدي وجود دارد که اقتصادهاي پيشرفته دارند وارد رکود مي شوند. اگر اين اتفاق بيفتد، قيمت نفت به رشدهاي بالا نمي رسد.

با اين شرايط دو گزينه پيش روي کشور است؛ برخورد غيرفعال، برخورد فعال. گفته مي شود کسي که برخورد فعال با مسائل نمي کند، ناچار رويکرد منفعل به او تحميل مي شود. در برخي کشورها اگر شدت تصميمات اشتباه زياد باشد با بحران مواجه مي شوند و بحران آنها را وادار به اتخاذ تصميمات درست مي کند. مقالات بسياري هست که نشان مي دهد بحران باعث تصميمات جديد مي شود. اما بهتر است خود ما اين تصميمات را قبل از بروز بحران اتخاذ کنيم. اين دو سناريو، پيش روي کشور است و هنوز در ميان آنها قدرت انتخاب داريم.

پارادايم جديد اقتصادي

قيمت نفت از سال 2003 افزايش جدي پيدا کرد. از سال 2003 به بعد شاهد پارادايم اقتصادي جديدي هستيم که آن هم رشدهاي اقتصادي خيلي بالا در کشورهاي در حال توسعه است. براي بيش از سه دهه کشورهاي آسياي جنوب شرقي به عنوان کشورهايي که رشد بالاي شش درصدي داشتند، مطرح بودند. امروز مشاهده رشدهاي دورقمي عادت شده؛ رشدهاي 15 ، 17 و 20 درصدي.

در همين شرايط که کشورهاي واردکننده نفت دارند رشدهاي دورقمي را تجربه مي کنند، کشورهاي صادرکننده نفت رشدهاي اقتصادي به مراتب ضعيف تر از آنها دارند. در دهه 40 عملکرد اقتصاد ايران خيلي خوب بوده و رشد دورقمي و سرمايه گذاري زياد داشتيم. اما در سال هاي 53 تا 56 ظرف اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي، تحمل خرج کردن آن همه درآمد نفتي را نداشته و با بي توجهي کشور از محل خرج کردن بي رويه منابع حاصل از نفت متضرر شده است. الان هم توزيع درآمد نسبت به سال هاي قبل خيلي نامطلوب شده است. متاسفانه به خطا تصور کردند ميان تورم و نقدينگي رابطه يي نيست و نقدينگي را به حال خود گذاشتند. چنان که در سال 54 هم زماني که سرمايه گذاري ها رشد کرد و به دنبال آن رشد نقدينگي هم شروع شد، خوشحال شدند که تورم رشد نکرده و نتيجه گرفتندکه ميان تورم و نقدينگي رابطه يي نيست. اما بعد از آن گرفتار تورم شدند. درست مثل حرف هايي که در دو سال اخير در مورد نبودن رابطه ميان نقدينگي و توزم زده شد؛ حرف هايي که امروز قادر به توضيح تورم افسارگسيخته نيست. قطعاً اگر به همين رويه ادامه دهيم ناچار سال بعد با شرايط بدتري روبه رو مي شويم؛ شرايطي که صحت پيش بيني هاي کارشناسي درخصوص رشد نقدينگي و تورم و البته فاصله گرفتن منابع و مصارف را تاييد مي کند. نگراني اصلي آن است که احتمالاً در آن زمان قيمت نفت در مرزهاي فعلي آن نخواهد بود و دست تصميم گيران بسته است،
گفتارهايي در باب روشنفکري
گفتارهايي در باب روشنفکري قرار است به نسبتي بپردازند که روشنفکران با مردم و قدرت برقرار مي کنند. تلاش کرديم موضوع را با پرسش هايي روشن و مشخص با نويسندگان در ميان بگذاريم، تا حاصل کار مجموعه يي منسجم، ولو محدود به پرسش هايي خاص باشد. جز در مورد آقاي کيميايي، که لطف فرمود و در آخرين لحظات همراه ما شد، بقيه بزرگواران به صورت مکتوب به محورها پرداخته اند يا به پرسش ها پاسخ داده اند. اصرار ما بر مکتوب بودن و پرهيزمان از مصاحبه نيز دليلي نداشت جز تاکيد بر اين نکته که انديشه ها، هنگام مکتوب شدن، بسيار پخته تر از زماني اند که به زبان مي آيند. همين اصرار باعث شد امکان همياري برخي عزيزان را از دست بدهيم. طبق همان قاعده هميشگي که کارهاي روزنامه نگارانه همواره در «نودترين» دقيقه ممکن به انجام مي رسند، امکان انتشار مطالب برخي بزرگواران ميسر نشد و شرمنده رويشان مانديم. «من باب» رعايت احتياط يادآوري مي کنيم که ترتيب انتشار گفتارها، مبتني بر هيچ ترجيحي نبوده و دليلي جز اقتضائات صفحه آرايي نداشته است.
کدام روشنفکر
سوسن شريعتي

«روشنفکري چيست، روشنفکر کيست؟ روشنفکري، هم نوعي رويکرد است و هم نوعي کاربرد. رويکرد، نگاه يا اراده يي اگرچه معطوف به خود اما ريشه گرفته در اجتماع. رويکردي که از نقد مايه مي گيرد و به قدرت و اجتماع نظر مي افکند. از سوي ديگر يک کاربرد است، يعني حضور در مرتبه اجتماعي. با اين دو کليدواژه مي توان به روشنفکر نظر انداخت.

1- در برابر سه قدرت؛ روشنفکر کيست؟ اسکار وايلد مي گويد بايد از سه نوع اقتدار، سه تا P ترسيد؛ Prince ، Pape و People پرنس، پاپ و مردم. روشنفکر شايد همان کسي باشد که با اين سه P سروکار دارد. در حقيقت مي شود گفت که رويکرد روشنفکرانه، واکاوي، کشف و نقد نسبت هاي پيدا و پنهان ميان اين سه نوع اقتدار است و کاربرد روشنفکر احتمالاً به ميزاني است که بتواند در اين قدرت هاي مستقر، ترديد افکند، آنها را جابه جا سازد و به نوعي در آرايش قوا ميان اين سه، تعادل و شفافيت ايجاد کند. موضوع اين است که چه نسبتي ميان اين سه مرجع قدرت برقرار است و روشنفکر چگونه و تحت چه شرايطي قادر به ايجاد تغيير است.

فرانسوا شاتله با توجه به ديروز تاريخچه روشنفکري، از سه سنت روشنفکري ياد مي کند.ا لف- سوفيست هاي قرن پنجم قبل از ميلاد مسيح. ب- روشنفکران - فيلسوفان قرن هجدهم. پ- روشنفکران سال هاي 50 - 40 اروپا.

سوفيست ها با چهره هايي چون پروتاگوراس و گورژيا، هدف خود را تربيت شهرونداني مي دانستند، قادر به مشارکت و بازي کردن نقش در زندگي اجتماعي شهر از طريق آموزش هايي که وجهه تئوريک و پراتيک را توامان دربرداشت. تربيت پراتيک و تئوريک شهروند يکي از وظايف سوفيست بود. سوفيست، در نتيجه متخصص سوفيا، حکمت بود و هدفش آموزش آن حکمتي که شهروند مقتدر و آگاه به حقوق و وظايف خود بپروراند. سوفيسم بيشتر از اينکه يک سيستم فلسفي باشد يک مدل زندگي بود با نوعي کاربرد اجتماعي مشخص. يکسري مبلغين دوره گردي که نه الزاماً براي اثبات قطعيتي، بلکه براي نفس ترديد انداختن در ذهن هاي کليشه شده مخاطب خود، ايده ها را به استخدام درمي آوردند و از طريق خلق موقعيت هاي پارادوکسيکال، بازي با مفاهيم دوپهلو و به تعبير گورژيا، يکي از چهره هاي برجسته اين مکتب، به کمک «گفتمان هاي مخرب» همه پيش فرض هاي مسلم- گرفته شنوندگان خود را در هم مي ريختند. آنچه که آنها نامش را تربيت شهروند مي گذاشتند مبتني بر همين حس اضطراب و تعليق بود. اينکه شهروند فکر کردن را بياموزد، بي هيچ رفرانس آشنايي و با تکيه بر هيچ اجماع عمومي . به دليل همين خصلت بود که هم از جانب مسوولين شهر و هم از سوي فيلسوفان مورد طعن قرار مي گرفتند. فيلسوفان به خصوص افلاطون افکار آنها را يکسري تردستي و بازي با ايده ها بي هيچ پرنسيبي مي دانستند، مردم به آنها به ديده شک مي نگريستند و مسوولان شهر نيز آنها را عناصري آشوبگر و به همه اين دلايل مثلاً پروتاگوراس تبعيد مي شود. مشخصه اصلي رويکرد فلسفي سوفيست ها را مي توان چنين خلاصه کرد؛ باور به فراموش شدگي انسان توسط خدايان و اين مهم که انسان بايد خود دست اندرکار تربيت خود باشد؛ نسبي گرايي و ترديد نسبت به هرگونه امر مطلق و هرگونه قانون ثابت و انکار هر گونه مدل. سوفيسم به دنبال حملات ارسطو و افلاطون عملاً از صحنه فلسفه و تفکر اروپاي قرون وسطي حذف شد اما امروز که دور، دور متفکرين شبهه است از اين مکتب به گونه يي اعاده حيثيت شده است. بر اساس اين اولين سنت روشنفکري، کاربرد روشنفکر عبارت بود از لحاظ کردن وجهه تربيتي گفتارش، ترديد انداختن در اجماع و افکار عمومي، به پرسش کشيدن نظم مسلط. در يک کلام، مربي و سخنگوي شهروند قادر توانا و آگاه به حقوق خود. دومين سنت روشنفکري، سنت روشنفکري قرن 18 است. کساني مانند ديدرو و... که خود را فيلسوف- نويسنده مي دانستند. متفکريني منتقد سنت، نهاد کليسا، متافيزيک و مذهب نهادينه و کدبندي شده، همدل با فرم هاي جديد شناخت (علوم تجربي، کاربرد تکنيک) و مهم تر از همه خواهان مديريت متفاوت اجتماع. متفکراني که بيشتر از آنکه بنيانگذاران يک سيستم فلسفي باشند، نوعي رويکرد به مقوله انسان، سنت ديروز ديني اجتماع و موقعيت کنوني جامعه خودشان بودند.

کاربرد اين سنت، در نتيجه به پرسش گرفتن همه گفتمان هاي مسلط زمانه خود بود.

و سومين سنت روشنفکري، سنت فکري دهه هاي 30 و 40 اروپا است که به نوعي، راديکاليزه شدن اين هر دو سنت ذکر شده بود و ورود مستقيم به بازي قدرت ميان نيروهاي سياسي. با چهره هايي چون ژيد، مالرو و... بعد از جنگ نيز کساني چون برتراند راسل، سارتر، اينشتين، رياضيداناني چون شوارتز، با انتشار روزنامه تريبونال (دادگاه) به ميانه ميدان آمدند تا انتلکتوئل را همچون قاضي زمانه خود معرفي کنند. در اين نگاه روشنفکر کسي است که قضاوت مي کند. در پاسخ به اين پرسش که روشنفکر کيست شايد بتوان چنين خلاصه کرد؛ روشنفکر، لااقل تا به حال، کسي است که قضاوت مي کند، مي پرسد و معترض است. سوفيست ها در برابر افکار عمومي (که خودش مي تواند ديکتاتور بزرگي باشد) مي ايستند. فيلسوفان قرن 18 بيشتر از همه با نهادهاي مذهبي درمي افتند و روشنفکران قرن بيستم با پرنس ها درافتادند و جالب اينکه هر سه گروه سرنوشت مشابهي داشته اند. مثلاً پروتاگوراس که از چهره هاي برجسته سوفيست ها بود، تبعيد شد. چهره هايي چون ديدرو و ولتر و... در قرن 18 تبعيد مي شوند يا کساني مثل برتراند راسل به رغم کنت بودن، در انگلستان محاکمه شد.

روشنفکر از آنجا که با اين سه «P» درگيراست، سخنش از جنس نقد، قضاوت و قياس است، در نتيجه خنثي نيست. به تعبير ادوارد سعيد موجودي است آماتور، بر خلاف حرفه يي گري. تفاوت آکادميسين، متخصص علوم اجتماعي، با روشنفکر شايد در همين حرفه يي گري اولي و آماتوريسم دومي باشد. يعني محدود به مرزهاي تخصصي خود نماندن و نظر انداختن به امر عمومي فراگير. (درباره تفاوت کارشناس و روشنفکر مي توان به بحث هاي گرامشي نيز در باب روشنفکر سنتي و روشنفکر ارگانيک نيز مراجعه کرد يا بحث هاي سارتر در باب تفاوت حرفه يي هاي انتلکت يا کارمندان فکري (intellect) و تفاوت شان با روشنفکر و...)

مثلاً در جريان روشنفکري دهه 30 تا 40 اروپا، آنچه باعث شد اينشتين را جزء روشنفکران بدانند، تخصص او در حوزه فيزيک نبود، موضع گيري هايش عليه استفاده از اکتشافات اتمي بود. اينشتين بر اساس آگاهي هايش از علم فيزيک نبود که موضع گيري کرد، بلکه به عنوان روشنفکري سخن گفت که دغدغه امر عمومي دارد و درصدد افشاي اهداف قدرت طلبانه سردمداران است. يا آنچه گروه Pugwash در امريکا را در سمت روشنفکران قرار داد، موضع گيري آنها به عنوان برندگان جايزه نوبل نسبت به سوءاستفاده از علم با اهدافي غيرعلمي بود. مثلاً شوارتز رياضيدان، برتراند راسل فيلسوف است و... در نتيجه تنها اين متخصصان علوم اجتماعي نيستند که چهره هاي برجسته روشنفکري قرن بيست و يکم را تشکيل مي دهند. بي شک آنها از پايگاه هاي تخصصي ويژه يي برخوردارند و همين تخصص براي موضع گيري هايشان در عرصه عمومي مشروعيتي به بار مي آورد اما موضع گيري هاي آنها از تخصص شان بيرون نيامده بود و اتفاقاً از هنگامي روشنفکر محسوب شدند که پا فراتر از تخصص خود گذاشتند. سارتر، اينشتين، برتراند راسل و... به دليل محصور ماندن در مرزهاي تخصصي خودن بود که روشنفکر ناميده شدند. پايگاه طبقاتي نيز نمي تواند ملاک قرار گيرد. نمي توان کسي را روشنفکر دانست يا از اين عرصه خارج کرد. راسل کنت بود، پروتاگوراس يک لاقبا،نهادها، احزاب، دولت).

با اين همه، درباره يک سوءتفاهم در مورد روشنفکر نيز بايد سخن گفت. روشنفکر اگر چه به نوعي مي خواهد يا قرار است وجدان آگاه جامعه خود باشد اما او نه داناي کل است، نه پيش بيني کننده فرداي ما. او در بهترين شکل آگاه ترين نسبت به تناقضات يک اجتماع يا مفسر خوب اين تناقضات است. يعني همه آن تناقضاتي که نسبت به آن آگاهي وجود ندارد، به آن اعتراف نمي شود يا انکار مي شود را، روشنفکر بايد و قرار است برملاکند. روشنفکر خود محصول اجتماع و تناقضات موجود است. پديده يي فرازمان و فرامکان نيست. با اين تفاوت که اگرچه محصول است اما تلاش مي کند بر روي همين محصول اثر بگذارد و تغيير ايجاد کند. از همين رو در دوره هاي مختلف، موقعيت هاي متفاوتي پيدا مي کند. او خالق موقعيت نيست اما کاربردي موقعيتي دارد.

منتقد يک موقعيت بودن، الزاماً آلترناتيوساز بودن يا داناي کل بودن نيست و روشنفکري در روزگار ما بايد نسبت به رويکرد و کاربرد خود متواضع تر شود چرا که يک تناقض دروني روشنفکر وجود دارد. انتظاراتي که از او هست نبايد بيشتر از اين باشد. مثلاً در مورد جامعه ايران بارها شنيده ايم که در غيبت نهادهاي مدني، جنبش دانشجويي بار پيشبرد اهداف سياسي را بر دوش مي کشد يا در غيبت احزاب، مطبوعات جايگاه مهمي پيدا مي کنند. در هر دو صورت اين ماجرا نشانه يک کمبود است و همين کمبود است که توقعات زياد يا توهمات زياد ايجاد مي کند. در مورد روشنفکران همين سوءتفاهم به وجود مي آيد؛ يا انتظارات زياد از سوي ديگران، يا توهم زياد نسبت به نقش خود از سوي روشنفکران. اينقدر هست که روشنفکر نه سياستمدار است که مدام دلمشغول مصلحت زمانه، واکنش پاپ و پرنس و افکار عمومي باشد و نه هنرمند است که بي اعتنا به اين هر دو، در تنهايي، مشغول خلق اثر باشد. روشنفکر در عين حال شباهتي به اين هر دو تيپ دارد. هم از لحظه و مصلحت فاصله مي گيرد تا ببيند و بفهمد و هم دغدغه اثرگذاري در همين جا و هم اکنون دارد. (به اين پارادوکس کساني چون مانهايم و گرامشي توجه نشان داده اند.) از همين رو اگرچه مي شود از مختصاتي مشترک از نوع رفتار روشنفکرانه سخن گفت، اما تک الگويي پنداشتن آن ساده لوحي است. مثلاً گرامشي معتقد است روشنفکري موقعيتي عام نيست و هر طبقه يي روشنفکر خاص خود را دارد.

2- روشنفکر در برابر يا در کنار پيشتاز انقلابي، سياستمدار، آکادميسين

آيا ما در ايران امروز بيشتر به روشنفکري با آن ويژگي ها نياز داريم يا به متخصص و آکادميسين؟

قبل از ورود به اين بحث بد نيست به سابقه موقعيت روشنفکر در ايران نه چندان دور اشاره کنيم. در سال هاي پاياني چهل و آغاز دهه پنجاه، به دنبال راديکال شدن جنبش سياسي و مبارزاتي عليه شاه، بحث هاي جدي حول و حوش موقعيت روشنفکر شکل گرفت (بحث هاي قلمي مفصل شعائيان و حميد مومني، از اعضاي چريک هاي فدايي که اخيراً توسط دکتر پاکدامن در خارج از کشور به چاپ رسيده). پرسش آن موقع، درست بر عکس بود. آيا ما به چريک(عنصر پيشگام) نيازمنديم يا به روشنفکر؟ در آن سال ها به دلايل بسياري که شرحش تکراري است و از جمله ضرورت و جذابيت عمل انقلابي، تيپي که در برابر روشنفکر علم شد چريک بود.

روشنفکر زياد حرف مي زند، به ذکر تناقضات بسنده مي کند بي آنکه آلترناتيو روشني عرضه کند، نماينده خرده بورژوازي است. برعکس عنصر پيشگام که به تغييرات عملي مي انديشد، برنامه دارد و استراتژي. تعبيري که در آن زمان به کار برده مي شد «روشنفکر بزمي» بود و در مقابل «روشنفکر رزمي» مي نشست. همين ضرورت اقدام و عاجل بودنش، روشنفکران را در دهه هاي 40 و 50 دچار نوعي تناقض و کمپلکس عمل کرد و طيفي از روشنفکران ما در مقابل اين موج تغيير سريع دچار بحران مشروعيت شدند؛ به خصوص طيف صادق آنها. در برابر اين پيشگامان جان برکف، آنها به حاشيه رانده شدند. «کافه نشين»، «برج عاج نشين»، «بريده از خلق»، «خزيده در خويش» و... در مقابل مسعود احمدزاده ها، روشنفکران چپ دچار کمپلکس شدند و در مقابل حنيف نژادها و سعيد محسن ها روشنفکران مذهبي. لازم به تذکر است که نقد روشنفکران و بي عملي آنها، البته فقط تحت تاثير فرهنگ چپ لنيني و عمل گرايي افراطي نبود بلکه از جانب متوليان همه نهادهاي مستقر ديني، دولتي، آکادميک و... نيز مورد تهاجم قرار مي گرفت. (صحت و سقم اين نقد ها در اينجا موضوع بحث نيست.)

در دوره بعدي - به خصوص در سال هاي پس از انقلاب- در ادامه همان اصالت عمل، چهره يي که در مقابل روشنفکر علم مي شود، سياستمدار است. همکاري با دولت انقلابي، برآمده از اراده مردم و آماده براي تحقق عملي همه آن وعده ها، مشروع، الزامي و مردم دوستانه بود. روشنفکران در اين برهه نيز بدل به موجوداتي در بهترين شکل، بي ثمر شده و در بدترين نگاه مشکوک، ستون پنجمي و... تلقي مي شدند. موجودي که از گرفتن موضع و به صحنه آمدن و گرفتن و انتخاب جبهه سر باز مي زند. اين موضع در هر دو جبهه صف کشيده در برابر هم مشترک بود. پشتوانه نظري اين موضع هم روشن بود. قدرت امروز نيز برآمده از انقلاب و منتخب مردم است، پس بايد در آن مشارکت کرد. ما در مرحله سازندگي، نظام هستيم و تا ابد قرار نيست در مرحله نهضت باقي بمانيم. پرهيز از مشارکت در قدرت مردمي، از سوس روشنفکر، تنزه طلبي يا موضع گيري آنارشيستي تلقي مي شد. اگر تا ديروز پرهيز از قدرت، مي توانست به دلايل مذهبي غصبي دانستن قدرت تلقي شود، با روي کار آمدن دولت ديني همان منع نيز برطرف شده بود. بر همين اساس دعوت به مشارکت در قدرت مشروعيت ديني نيز پيدا کرده بود. امروز تيپ سومي در برابر روشنفکر، مطرح شده است؛ آکادميسين. (مقالاتي در باب پايان عصر روشنفکري و آغاز آکادميسم يا مثلاً مرگ روشنفکر عرصه عمومي و تولد متخصص و از همه طنزآميزتر مرگ جنبش دانشجويي و سرزدن دانشگاه و... اين طرف و آن طرف به چاپ مي رسد.) در اين نگاه جديد روشنفکر موجودي است که تخصص ندارد، فضول همه معرکه هاي عالم است، رويکردي دارد غيرکارشناسانه، غير سازنده، متاعي در دسترس هر کس و...

بنابراين آن چيزي که مايه مباهات روشنفکر بود يعني فراتر از مرزهاي تخصص خودرفتن، آماتوريسم و توجه به حوزه هايي که به عموم مربوط است، تبديل به نقطه ضعف او مي شود. روشنفکري که مي خواهد نگاه کلاني داشته باشد، تبديل به آدمي غيرمسوول در اذهان، موجودي يوتوپيک، ناراضي بدون داشتن راه حل مي شود. در غيبت يوتوپيا و زمانه تسلط واقعيت محتوم، متخصص و سياستمدار، تبديل به رقيب روشنفکر مي شوند.

در اين نگاه سريع به ديروز، مي توان سه نوع نقد را به روشنفکري ديد. اولي روشنفکر را اکتيويست حزبي مي خواست. دومي روشنفکر را مشاور پرنس و سومي روشنفکر را کارشناس. اولي اعلان مي کرد عصر روشنفکري به پايان رسيده و زمانه پيشتاز انقلابي مي خواهد. دومي مي گفت عصر روشنفکربازي به پايان رسيده و زمانه زمانه سازندگي و استقرار نظام است. سومي مرگ روشنفکر عرصه عمومي را اعلان مي کند و سر زدن عنصر جديدي به نام متخصص؛ اينکه اين فازبندي ها تا کجا موضع گيري ايدئولوژيک هستند و چقدر و تا کجا توصيه هاي سياسي، موضوع ديگري است. اما با بررسي همين تيپ هايي که هر بار در برابر روشنفکر سر بر مي دارند در عين حال مي توانند بهانه يي يا فرصتي براي فهم نقاط ضعف و قوت موقعيت روشنفکر در جامعه ايران باشند. روشنفکري همچون رويکرد و همچون کاربرد. هر سه تيپ رقيب روشنفکر، چيزي از حقيقت در خود دارند و روشنفکران مي توانند از همين منظر به خود نظر کنند. روشنفکر آيا مي تواند به نسبتش با مردم بي اعتنا باشد و صرفاً دلخوش به رستگاري خود و اينکه از شر عمل زدگي، عوام زدگي، قدرت زدگي خلاصي يافته؟ آيا مي تواند به نقش و تاثيرش در ميان مردم بي اعتنا باشد؟ خير. شايد به دليل همين غيبت بود که پيشگام انقلابي دوستدار مردم او را به حاشيه راند. سوال دوم؛ آيا روشنفکر مي تواند صرفاً به دليل قائل بودن نقش فرهنگي براي خويش به سياست به کانون هاي قدرت و تکثير آن بي اعتنا باشد و دلخوش به اين امر که دستانش آلوده نيست؟ خير. سياست همچون قدرت و توزيع آن به همگان مربوط است و به تعبير زيباي کنراد، متفکر مجاري، امروزه در زمانه يي زندگي مي کنيم که سياست حتي مسووليت پاسخ به پرسش هاي فلسفي ما را نيز بر عهده دارد، مساله بودن يا نبودن مرا. (در اشاره يي به بمب اتمي و دو ابرقدرت روس و شوروي)

سوال سوم؛ آيا روشنفکر مي تواند به بهانه اينکه آماتور است و دغدغه امر عمومي دارد و سرنوشت مشترک همگان، خود را از داشتن تخصص معاف بداند، داناي کل باشد و آگاه به همه رموز و دارنده راه حل؟ خير. اينکه حتماً بايد متخصص علوم اجتماعي، علوم انساني و... باشد البته محل ترديد است، اما داشتن تخصص بي شک براي گشودن افق هاي جديد و شکل دادن به نگاهي انتقادي حتي ضروري است. از اين کنش و واکنش که بگذريم، اين سوال را مي توان پرسيد که چرا و به چه دليل لازم است که اين تيپ ها يا پرسوناژهاي لازم و ضروري براي حيات اجتماعي و فرهنگي يک جامعه هر بار در برابر هم بايستند، با نفي يکديگر براي خود مشروعيت دست و پا کنند؟ در جامعه يي که تازه دارد به مقوله يي جديد به نام عرصه عمومي، شهروندي، جامعه مدني و... فکر مي کند، با آن آشنا مي شود، از مرگ عرصه عمومي سخن گفتن، کاملاً نابهنگام است، بيشتر بوي موضع گيري سياسي مي دهد اگرچه شکل و شمايل کارشناسانه دارد. در دانشگاهي که دانشجو تازه دارد به خود، همچون نيروي اجتماعي، قادر به بازي کردن نقش حتي در محدوده همان دانشگاه نگاه مي کند، سخن گفتن از مرگ جنبش دانشجويي و آن هم به بهانه اينکه اين نوع جنبش ها محصول جوامع عقب مانده است و آن هم به بهانه زنده باد گفتن به دانشگاه رسماً هذيان است. مگر نه اينکه جنبش تعيين کننده و سرنوشت ساز ماه مه 68 در پيشرفته ترين جوامع اروپايي سر زد و همه سردمداران دانشگاهي، دولتي، احزاب و... را وادار به تغيير جايگاه و تغيير موضع کرد؟ جامعه ما بي شک بيشتر از همه وقت به سياستمدار، به فعال حزبي، به کارشناس و متخصص در همه حوزه ها احتياج دارد، اما به روشنفکر چه؟

آيا جامعه ما ديگر به سوفيست -قاضي- فيلسوفي که همچنان کارش نقد آن سهp مشهور است نيازي ندارد؟ روشنفکري که هم به سياست بينديشد و توزيع عادلانه قدرت، هم به نهادهاي مسلط گفتمان سازي بتازد و هم به ميانه مردم رود اما به قصد نقد آنها؟ به چنين روشنفکري جامعه ما بي شک همچنان احتياج دارد و اساساً سلامت او به حضور چنين موجودي بستگي دارد. آگاهي روشنفکر آگاهي خنثي نيست و معطوف به تغيير است، معطوف به شناسايي تناقضات و آسيب هاست، نقادانه است. آنهايي که سازندگي را با نهادينه شدن يکي مي گيرند، طبيعي است که اين آشفتگي آنارشيستي روشنفکر را برنتابند (حمله افلاطون به سوفيست ها از همين منظر است)؛ موجودي فانتزي که خود را در هيچ چارچوبي و از همين منظر به او حمله مي شود، اينکه چرا در پشت مرزهاي تخصصي اش نمي نشيند. نوام چامسکي تعريف مي کند که بارها و بارها انجمن رياضيدانان مرا که زبان شناس هستم صدا مي کنند که بيا و براي ما حرف بزن اما همين من اگر درباره جنگ امريکا در عراق حرف بزنم همگي ناگهان برمي آشوبند که تو متخصص اين حوزه نيستي و دخالت در اين ماجرا به تو مربوط نيست. روشنفکر از اتفاق به دليل همين موجوديت سيال و ناديده گرفتن مرزها است که براي جامعه ضروري است و ايزوله شدن در ملوک الطوايفي هاي تخصصي موجب مي شود که ديگر کسي بر ديگري نظارت نکند. روشنفکر مي خواهد به تماميت آدمي نگاه کند و اين البته به قيمت انکار تخصص ها نيست. روشنفکر از آنجا که به عرصه عمومي نظر دارد بايد به سياست بينديشد. پرداختن به سياست، البته نه به قصد کسب آن، بلکه به قصد تکثير آن و به اين معنا و باز به تعبير کنراد روشنفکر موجودي است «ضدسياسي». نه سياستمدار است که به قدرت بينديشد، نه غيرسياسي است و به آن بي تفاوت، ضدسياسي است. يعني ضدتمرکز قدرت در دولت.

روشنفکر نه مانند ماکياول قدرت را فقط در دولت مي بيند نه مانند توماس مور رويکردي صرفاً يوتوپيايي دارد. او به عنوان انسان مدرن به دنبال قدرتمند کردن شهروند است در برابر دولت و از همين منظر به سوفيست ها نزديک مي شود؛ مدافع و سخنگوي شهروندان. روشنفکر معلم اخلاق نيست اما مي داند که براي زيست اخلاقي و انساني بايد شرايط زيست اخلاقي را داشته باشيم و شرايط زيست اخلاقي فراهم نمي شود مگر آنکه نهادهايي تعريف شود که شهروند در درون آنها بتواند حقوق خويش را تمرين کند. از همين منظر است که روشنفکر به سياست مي انديشد و به تکثير کانون هاي قدرت.

3- روشنفکر و مردم؛ اما مهم ترين ضلع آن مثلث اقتدار، آن سه عدد «پ» اسکار وايلدي، نسبت روشنفکر است با مردم. خلق دوستي يکي از مهم ترين رودربايستي هاي دهه 40 بود. خلق، آن موجود مستقلي بود که يا مي بايست براي آن مرد يا اينکه آن را تحقير کرد. هر دو گرايش در ميان روشنفکران ما حضور داشته است. نخبه گرايي و پوپوليسم دو خطر هميشگي نسبت روشنفکر و مردم بوده است. (شريعتي با توجه به اين خطر است که مي گويد خدايا مگذار ايمانم به اسلام مرا مقلد تقليدکنندگانم قرار دهد.)

اين سوفيست فيلسوف قاضي، وکيل مدافع شهروند، تا کجا مجاز است تناقضات مردم را برملا کند، ضعف هايشان را به رخشان کشد، بر اجماع شان، بر باورها، پيشداوري ها و تناقضات ذهني شان بتازد؟ بر اين مردمي که دوست دارد اما قبول شان ندارد. چه راهي دارد براي اينکه در کنار آنها بماند و مقلد آنها نشود؟ پاشنه آشيل روشنفکر همين پارادوکس است.روشنفکر براي پرهيز از آن دو خطر-پوپوليسم و نخبه گرايي- مجبور به اين پرسش است؛ مردم کيست؟ آيا در جامعه در حال گذار ما، با ساختارهاي موازي و درهم ريخته، هنوز مي توان از مفهومي يکدست و يکپارچه به نام مردم سخن گفت؟ براي شنيده شدن و بر دل ها نشستن، روشنفکر بايد کدام مخاطب را فرض بگيرد؟ شهرنشينان را يا روستاييان را؟ طبقه متوسط را يا حاشيه نشينان شهري را؟ جامعه ما آيا هنوز سنتي است، مدرن است يا نيمه مدرن. مختصات فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي اين اجتماع چيست که احترام گذاشتن به آن واجب است و ناديده گرفتنش روشنفکر را به انزوا خواهد کشاند؟ براي جامعه رعيتي که مي خواهد به اجتماع شهروندان بدل شود روشنفکر، آن وجدان سوم، همان ملخک داستان پينوکيو است. آن موجودي که نه همچون سياستمدار مدام در حال تکرار ان شاءالله گربه است و نه همچون آکادميسين ناظر تنهاي دنياي خويش. جامعه يي که «براي ديگري» بسيجش نمي کند، «با ديگري» اما شايد حاضر شود به جايي ديگر نظر اندازد. جايگاه روشنفکر درست همين جاست، به شرط آنکه روشنفکر باشد.
خزان روشنفکري
رضا داوري اردکاني

روشنفکري از جلوه ها و آثار تجدد است و ربطي به فکر روشن و درخشان ندارد. صاحبان انديشه درخشان هميشه بوده اند و نام و عنواني غير از روشنفکر داشته اند. مفهوم روشن رايي و روشن انديشي در قرن هجدهم پيدا شد و چنان اهميتي يافت که نام جريان غالب تفکر قرن هجدهم را منورالفکري نهادند و مهم اينکه اين منورالفکري ريشه تجدد و جان آن بود اما تجدد که قوام يافت، تعارض هاي ذاتي و دروني اش به تدريج پيدا و پيداتر شد. هيچ تاريخي را نمي شناسيم که مثل تاريخ غربي در آغاز جواني گرفتار تعارض و بحران شده باشد. اين تاريخ، تاريخ بحران است اما گفتار منورالفکري در باب بحران، سکوت کرده بود و سکوت چاره بحران نبود. چنان که مي دانيم، بحران خيلي زود ظاهر شد و براي مواجهه با آن بود که روشنفکري پديد آمد يعني گفتار روشنفکري پديد آمد تا راه برون شد از بحران را بيابد و بنمايد. رمانتيسيسم با زبان منورالفکري، بحران را نشان مي داد بي آنکه بتواند از فائق آمدن بر آن چيزي بگويد. مارکس آشکارترين جلوه هاي تعارض مدرنيته را در متن زندگي و در صنعتي ترين شهر و کشور جهان ديد و نشان داد. تا آن زمان هيچ فيلسوفي اين چنين به قلب و مرکز جهان مدرن نزديک نشده بود. مارکس مي رفت تا راه علاجي براي دردهاي مدرنيته بجويد اما او که از ظاهر آغاز کرده بود، علاج را هم در رفع تعارض هاي ظاهري و طرد ظواهر متعارض و متضاد ديد. او زباني گشود که گرچه با زبان منورالفکري تفاوت داشت، زبان درام تجدد و دفاع از آن بود. بعضي از نويسندگان آخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم ميلادي اين زبان را از مارکسيسم فرا گرفتند و به آن نام روشنفکري دادند. روشنفکري زبان دفاع از دو اصل اساسي سياست مدرن يعني آزادي و برابري است. نويسندگان دايره المعارف فرانسه، جان لاک، کانت، آدام اسميت، استوارت ميل و بسياري ديگر کم و بيش حق آزادي را ادا کرده بودند. (آيا معني دار نيست که کانت فيلسوف مدرنيته، تحقق عدالت را به جهان ديگر حواله کرد؟) مارکس دريافت که در دوره کوتاه تاريخ تجدد عدالت فراموش شده و بورژوازي به نام آزادي، آن را قرباني کرده است. گويي بايد کاري کرد که به نام عدالت، آزادي قرباني شود و اين طرح چنان که مي دانيم، اجرا شد. روشنفکري در اين ماجرا گناهي نداشت و گرچه از طرح مارکس منشعب شده بود، جانب احتياط را کم و بيش نگاه مي داشت. اين جلوه جديد تجدد که از عدالت دل نمي کند، گوشه چشمي هم به آزادي داشت. براي صاحب نظراني که جان تجربه آموز داشتند، آزمايش کمون پاريس (1870) کافي بود تا به احتمال شکست مارکسيسم توجه کنند ولي اين شکست در همان اوائل روي کار آمدن بلشويک ها در روسيه آشکار شد. راسل، و رومن رولان، آندره ژيد و جان ديويي که با انقلاب اکتبر همدردي و همراهي کرده بودند به زودي از اين راه بازگشتند، اما از انديشه حل تعارض هاي جامعه جديد منصرف نشدند. جلوه سياسي تر يا کاملاً سياسي روشنفکري و پديد آمدن اين نام مشهور به زماني بازمي گردد که در پاريس افسري به نام دريفوس را به جاسوسي متهم کردند و عده يي از نويسندگان فرانسه که اميل زولا در راس آنها بود، به نام انتلکتوئل اين اتهام را ناروا و ظالمانه خواندند و به دفاع از متهم برخاستند. زولا مقاله يي نوشت و اتهام را متوجه متهم کنندگان کرد. عنوان مقاله اين بود؛ «من متهم مي کنم.» زولا و دوستانش در جناح چپ قرار داشتند. وقتي فهرست روشنفکران نامدار را مرور مي کنيم، همه را کم و بيش مايل به سوسياليسم و جناح چپ سياسي اروپا و امريکا مي بينيم. بعضي از آنها نه خود را سوسياليست مي دانستند و نه کسي به آنها چنين عنواني داده است مثل راسل و ديويي. ديويي کمتر از راسل در عالم روشنفکري شهرت داشته و در وادي سياست عملي کمتر وارد شده است. او که در علاقه به انقلاب اکتبر با راسل شريک بود، بيشتر تمايل به جانب چپ داشت و مخصوصاً از بستگي هاي راسل به سنن منورالفکري انگليسي آزاد بود. ديوئي يک پراگماتيست به تمام معني بود و با اينکه بيشتر به فيلسوفي شهرت دارد، اثر خود را بر روشنفکري امريکايي نهاده است، چنانکه رورتي به صراحت خود را پوينده راه او مي دانست و راولز تبيين جايگاه عدالت در ليبراليسم را دانسته يا ندانسته به عنوان کوششي براي تحقق طرح ديوئي به عهده گرفت. در طيف ديگر روشنفکري کساني قرار گرفته اند که خود را نه فقط سوسياليست بلکه مارکسيست مي دانستند. اگر انقلاب اکتبر روي نداده بود، مسلماً لنين و تروتسکي در تعداد روشنفکران مارکسيست قرار مي گرفتند اما قرار گرفتن اين دو در راس حکومت بلشويک آنها را از زمره روشنفکران خارج کرد. من چند سال پيش نوشتم که چه گوارا را آخرين روشنفکر مي دانم. نمي دانم او تا چه اندازه مارکسيست بود اما در اينکه علايق مارکسيست داشت، ترديد نبايد کرد. مهم اين بود که او به عهد روشنفکري و مخصوصاً به اصل روشنفکري شرکت نکردن در حکومت وفادار ماند. اگر بگويند چه گوارا اهل مبارزه و مجاهده بود و به قيل و قال نپرداخت، مي گويم او در زمره آخرين روشنفکران و از نسل آخر روشنفکري بود و به اين جهت او را با نسل هاي پيشين روشنفکري نبايد قياس کرد. به هرحال من بعد از چه گوارا کسي را نمي شناسم که واجد صفات روشنفکراني مثل اميل زولا، آناتول فرانس، رومن رولان و بالاخره ژان پل سارتر باشد. (چامسکي را ناديده نمي گيرم اما ظاهراً فرياد او به جايي نمي رسد.) اينها که نام بردم، که بودند و چه صفاتي داشتند؟ اينها همه نويسنده بودند و سارتر علاوه بر برخورداري از هنر نويسندگي، فيلسوف هم بود. اينها عمل حکومت ها را با ديد چپ سوسياليست نقد مي کردند و هيچ کدام در شغل سياست وارد نشدند. اينها همه از حريم آزادي و عدالت و صلح و آسايش مردمان که ميراث منورالفکري قرن هجدهم بود، دفاع مي کردند. وقتي نوبت به سارتر و چه گوارا رسيد، اين دفاع مشکل شده بود. سارتر در سال هاي آخر عمر از کار روشنفکري دست کشيد و چه گوارا از ميان سياستمداري و روشنفکري و چريک بودن، اين آخري را برگزيد. البته هنوز نام و رسم روشنفکر و روشنفکري باقي است و انواع و اقسام عجيب آن مثل روشنفکري ديني هم ظهور کرده است، اما اين نام ها و رسوم، ديگر مسمي و باطن ندارند يعني روگرفت روشنفکري و نحوي تشبه به آنند. آن زمان که امثال اميل زولا از عدالت دفاع مي کردند، هنوز اين اعتقاد قوت داشت که جهان متجدد به سوي مقصد عدالت و آزادي مي رود اما وقتي هيچ يک از دو جناح سوسياليست و ليبرال دموکرات از آزمايش خود چندان رو سفيد بيرون نيامدند و اميدها بي پشتوانه شد، صاحبان استعداد روشنفکري چه مي توانستند بکنند جز اينکه سخنان تکراري بگويند. من اين نکته را وقتي دريافتم که رهبر جنبش دانشجويي فرانسه در سال 1968 به زودي به حکومت پيوست و صاحب نظران حوزه فرانکفورت که آنان را آموزگار جنبش مي دانستند، از قبول انتساب جنبش به خود و حوزه فکري شان امتناع کردند. فيلسوف حق دارد خود را مسوول ايدئولوژي بر گرفته از تفکر خود نداند اما سارتر هم که تا آن زمان مشهورترين روشنفکر بود، در اين ميدان وارد نشد و مدتي بعد در هنگام انتخابات رياست جمهوري فرانسه پس از ماه ها سکوت چند ساعت مانده به انتخابات اعلام کرد که من به بي قانوني راي مي دهم. سارتر با بيان اين جمله به قلب اگزيستانسياليسم خود بازگشته بود. اگزيستانسياليسم گرچه به تاريخ مدرن تعلق داشت، گسست ها و گسيختگي هاي آن را نيز نشان مي داد. نمي دانم چرا نپرسيده اند (يا من نديده و نشنيده ام که بپرسند) چرا سارتر که جوهر فلسفه اش آزادي بود، در تمام دوران روشنفکري خود به سوسياليسم و مارکسيسم تعلق خاطر داشت. درست است که او در نمايشنامه «دست هاي کثيف» به کمونيست ها حمله کرد و روزنامه اومانيته ارگان حزب کمونيست فرانسه در مقام مقابله، اگزيستانسياليسم را فلسفه رنج و بيهودگي خواند ولي او خيلي زود به جناح چپ بازگشت و حتي گاهي خود را ماترياليست و مارکسيست مي خواند. اما بالاخره در پايان عمر که از او پرسيدند آيا او را اگزيستانسياليست يا ماترياليست بخوانند، اول پرسيده بود آيا بايد يکي از اين دو را برگزينم؟ و چون سکوت کرده بودند گفته بود اگزيستانسياليسم را ترجيح مي دهم. سارتر در سال هاي آخر عمر از روشنفکري استعفا کرده بود. اين قضيه استعفا از روشنفکري ربطي به اشخاص ندارد بلکه با ظهور پست مدرنيته، عهد روشنفکري پايان يافته و روشنفکران در سنگر دفاع از مدرنيته قرار گرفته اند. اکنون آنها چه بخواهند و چه نخواهند، در برابر سياست کشورهاي غربي نمي ايستند و در بهترين صورت سکوت مي کنند. آنها در اين صورت عهد روشنفکري را شکسته اند. شايد فيلسوفان يعني امثال فوکو، دريدا، دلوز و... را نتوان روشنفکر دانست چرا که آنها بي اينکه مخالف اصول مدرنيته باشند، به آن بستگي نداشتند. پوپر و رورتي و... نقاد سياست دولت هاي اروپايي و امريکايي نبودند و اگر گله و شکوه يي داشتند، ربطي به اصول و کليت اين سياست ها نداشت. بنيانگذاران حوزه فرانکفورت هم چون در نقد مدرنيته راسخ نشدند براي خلف خود هابرماس اين زمينه را فراهم کردند که او نقد استادان خود را متوجه خردابزاري مدرنيته بداند و در انتظار خرد همزباني بماند. اکنون در اروپا و امريکا از هيچ سويي صداي روشنفکري به گوش نمي رسد. مايکل هارت و آنتونيو نگري و اسلاوي ژيژک هم نه مي خواهند و نه مي توانند عهد روشنفکري را تجديد کنند. در اين وضع امر عجيبي به نام روشنفکري ديني ظهور کرده است. روشنفکري ديني يا بايد چيزي مانند چوب آهني و مثلث پنج ضلعي باشد يا در زماني که سوسياليسم و ليبرال دموکراسي مرجعيت خود را از دست داده اند، سياست ها را نه فقط از موضع اعتقادات ديني و اخلاقي بلکه با نظر داشتن به يک نظام ديني گسسته از عهد تجدد، نقد کند. آيا مصداق روشنفکري ديني تاکنون اين بوده است؟ اينکه يک پزشک يا مهندس و حقوقدان و جامعه شناس، متدين و متشرع باشند و در سياست وارد شوند، آنها را روشنفکر ديني نمي توان ناميد. اين هم شوخي بدي است که تحصيلکردگان جهان رو به توسعه که کشور و ملت شان هزار درد و گرفتاري دارد، بکوشند با رجوع به سنن خود درماني براي دردهاي تجدد پيدا کنند. سخن کوتاه کنم. شرط روشنفکري اعتراض به تجاوزي است که به عدالت و آزادي موعود تجدد مي شود. مبناي اعتراض هم وعده هاي صلح و آزادي و عدالت قرن هجدهم است. اگر روشنفکري به صفت ديني متصف شود، ملاک و مبناي حکم روشنفکر هم بايد دين و ديني باشد. چنان که اشاره شد، هنوز کساني به نام روشنفکر هستند که با ملاک قواعد تجدد به ظلم و اختناق اعتراض مي کنند و در عين حال اعتقادات ديني دارند و اعمال ديني به جا مي آورند. مي توانيم اينها را با مسامحه روشنفکران متشرع يا متأدب به آداب شريعت بدانيم اما اگر اينها خود مسلمان يا مسيحي و... باشند، روشنفکري شان به هيچ ديني منسوب نمي شود. در اين باب گفتني هاي بسياري است که در اين مجمل مجال ذکر آنها نيست. من گمان مي کنم وقتي مارکوزه در دهه شصت وظيفه روشنفکران را به دانشجويان و از طريق دانشجويان به مردم طبقات متوسط واگذار کرد، بر خلاف ميل خود شأن نظري مارکسيسم را تقويت نکرد بلکه با پايان دادن به تاريخ روشنفکري، تکليف را از دوش روشنفکران که نمايندگان شأن بالنسبه نظري جناح چپ تجدد بودند، برداشت. معهذا در همه جا هنوز کساني به نام روشنفکر وجود دارند اما آنها يا خاموشي و انزوا گزيده اند، يا به کارهاي ديگر مشغولند. از زماني که پايان ايدئولوژي اعلام شد و اين نام و عنوان زيبا خيلي زود به معني مطلق بودن ليبرال دموکراسي موجود تفسير شد، روشنفکران هر قيدي که داشتند و به هر ملت و کشوري وابسته بودند، جز تاييد ليبرال دموکراسي چه مي توانستند بکنند؟ من در باب ليبرال دموکراسي در اينجا چيزي نمي گويم اما اگر ليبرال دموکراسي همه حسن است و آن را ملاک هنر و فلسفه و درک و درايت بايد دانست و به آن هيچ اعتراض نمي توان و نبايد کرد، زبان روشنفکر ناگزير در کام مي ماند. دموکراسي ايدئولوژي خوبي است اما بدانيم که با مطلق شدن ليبرال دموکراسي، کار روشنفکري پايان مي يابد.
در ايران روشنفکر راست وجود ندارد
محمدعلي همايون کاتوزيان

حسين سخنور؛ محمدعلي همايون کاتوزيان دانشيار دانشگاه کنت انگلستان در رشته اقتصاد است. تحصيلات عاليه را در انگلستان به پايان رسانده و از آن پس به جز دوره هايي کوتاه، سالياني دراز از ايران به دور بوده است. اما طي اين دوران پيوندش را با ايران و زبان فارسي حفظ و آثار خوبي را به فارسي منتشر کرده است. از وجوه مشخصه کاتوزيان، گستردگي و تنوع آثار اوست. نوشته هاي او درباره ايران از الگوهاي فني اقتصادي تا امور ادبي و تاريخي و سياسي دامنه دارد. دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان از سويي «درباره بوف کور هدايت» مي نويسد و از سويي ديگر مقالاتي در «جامعه شناسي تاريخي ايران» مي نگارد.

کاتوزيان اين روزها در کار تاليف آخرين کتاب خود است که «تاريخ ايران از کوروش تا احمدي نژاد» نام دارد.

پرسش هايمان درباره پرونده روشنفکري را پاي تلفن از کاتوزيان پرسيديم و او هم پاسخ داد.

پرسش هاي ما اينها بودند؛

1- خاستگاه تاريخي روشنفکران ايراني در نسبت با اسلاف اروپايي شان چيست و روشنفکران متقدم ايراني، بيشتر از چه کساني متاثر بوده اند؟

2- نسبت روشنفکران متقدم ايراني با «نظريه» و آکادمي چه بود؟

3- اگر روشنفکران را به هر معنايي واسطه ميان دولت و مردم بدانيم، کار روشنفکر را بيشتر نقد دولت يا قدرت مي دانيد يا معتقديد وظيفه اصلي روشنفکر، نقد مردم، جامعه و اجتماع است؟

4- روشنفکري ايراني با مفهوم چپ گرايي گره خورده است. اين مساله را معلول ماهيت روشنفکري مي دانيد يا ناشي از اتفاقات سياسي و اجتماعي يي که در سرزمين ما رخ داده است؟ آيا اين اتفاق در خاستگاه هاي اصيل روشنفکري يعني اروپا و امريکا نيز رخ داده است؟

5- آيا در سپهر روشنفکري مي توان از «روشنفکر راست» سخن گفت؟ اين مفهوم چه معنايي دارد؟ در تاريخ سرزمين ما آيا پديده روشنفکر راست، مصاديقي داشته است؟

6- در يک نگاه تاريخي آيا مي توان جلال آل احمد که معتقد به نظريه غربزدگي بود يا شريعتي که دلمشغول نظريه اليناسيون بود را نمادهاي روشنفکري ايراني دانست و اتفاقات حوزه روشنفکري را در سايه رفتارها و نظريات آنان تحليل کرد؟

---

سوال اول؛ جهت شناخت بيشتر از پديده روشنفکري و عصر روشنگري بايد به اروپاي قرن هجدهم بازگشت تا در زمان تولد اين واژه ها حضور داشت. در اروپا نيز بيش از همه فرانسه در توليد اين مفاهيم نقش داشت. در فرانسه غالباً به جمعي از اصحاب دايره المعارف، روشنفکر مي گفتند. چون اولين بار اين گروه به فکر تدوين دانشنامه فرهنگي افتادند. روشنفکر معادل واژه انتلکتوئل در زبان فرانسه است اما اين اصطلاح به طور مشخص در دهه آخر قرن نوزدهم در فرانسه پديد آمد و به گروهي اطلاق مي شد که در معرکه دادگاه سرهنگ دريفوس وارد شده بودند و از او دفاع مي کردند. بعد از آن نيز اين واژه در اروپا در خصوص نويسندگان، شارحين، ناقدان و عموم اهل قلم به کار برده مي شد تا اينکه در ايران نيز اصطلاح منورالفکري پديد آمد که در ايران غالباً به افراد تحصيلکرده منورالفکر مي گفتند. تحصيلکرده هاي ما در آن دوران يا در اروپا و فرانسه حضور داشتند يا در روسيه. به همين دليل ما از سويي ديگر در ايران با واژه اينتلجسيا مواجهيم که معادل انتلکتوئل در روسيه است، چرا که در روسيه نيز جريان فکري عظيمي بين آزاديخواهان به وجود آمده بود که در نهايت منجر به انقلاب هاي روسيه شد. در واقع منورالفکري هم با انتلکتوئل و هم با اينتلجسيا رابطه دارد که خواسته هايشان هم در آزادي، پيشرفت و عدالت اجتماعي جمع مي شود. طبيعتاً منورالفکران ايراني نيز از پيشگامان اروپايي و روسي الگو گرفته اند و درس هايي را آموخته اند اما اين به معناي فکر نکردن و تقليد کورکورانه منورالفکران از غرب نيست.

در ضمن آنکه روشنفکري بيشتر مديون ولتر است و شاخص اين جريان در اروپا اوست. افرادي همچون ولتر، روسو، سن پي ير و... بودند که اين جريان را خلق کردند در صورتي که کانت چندان هم با روشنفکري وفاقي نداشت.

سوال دوم؛ اين موضوع به تعاريف ما در خصوص مفاهيمي همچون فکر، انديشه و تحليل مربوط مي شود. در تاريخ روشنفکري ايران بودند کساني که علاوه بر تحقيق و تاليف با پژوهش هاي گسترده خود دست به ابداعات فکري مي زدند هرچند شايد در زمان خود چندان مورد توجه و استقبال قرار نمي گرفتند مثلاً خليل ملکي انديشمند صاحب سبکي بود که به رغم فکر وسيعش در زمان خود تقريباً مغفول واقع شد، تقي زاده نيز به همين ترتيب. طرز برخورد او با جامعه و بالعکس موجب شد تفکرات و انديشه هايش بي تاثير بماند. در مجموع بايد گفت کار نظريه پردازي کار آکادميک است اما روشنفکري بيشتر در جامعه حضور دارد و از اشکالات و معايب سخن مي گويد، البته اين آفاتي هم دارد. اين موضوع تنها منحصر به ايران هم نيست. بسيار پيش آمده است روشنفکر در مواردي اظهارنظر کرده است که در حوزه اطلاعات و تخصص اش نيست. اين به خودي خود اشکالي ندارد، هرکس آزاد است راجع به هر چيز صحبت کند اما غرض آن است که يک روشنفکر و متخصص بايد فروتني روشنفکرانه داشته باشد و به خاطر داشته باشد که «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادند» (به نقل از قابوسنامه).

سوال سوم؛ من معتقدم کار روشنفکر نقد «اجتماع» به معناي اعم کلمه است. اجتماع اعم از دولت و ملت است. روشنفکر در شرايطي بايد اشتباهات دولت را تذکر دهد و آن را به نقد بکشد و از سويي ديگر متناسب با مقتضيات، براي پيشرفت اجتماعي بايد شيوه هاي نقد همه جانبه مردم و جامعه را بياموزد و آن را اشاعه دهد. اما سنت روشنفکري در ايران همانند سنت روشنفکري در فرانسه، با محوريت ضديت با دولت تنظيم مي شد. انتلکتوئل فرانسه و روشنفکر و منورالفکر ايران معمولاً ملت را مظلوم تلقي کرده و هيچ عيب و نقصي در مردم نمي بيند و در مقابل دولت را ظالم و زورگو دانسته که هيچ نکته قابل دفاعي ندارد. به همين دليل است که در تصور رايج از روشنفکري، اشخاصي همچون منوچهر اقبال يا بديع الزمان فروزانفر که از اساتيد بارز دانشگاه بودند روشنفکر محسوب نمي شدند.

اين نوع افراد گرچه اهل قلم بودند و نويسندگان و اساتيد مطرحي بودند اما چون مخالفت آشکاري با دولت وقت نداشتند، در نزد عموم، جايگاه يک روشنفکر را هم نداشتند. اين برداشت خاص از مفهوم روشنفکري تا حدي تحت تاثير تمايلات چپگرايانه نخبگان ما بود. اين برداشت در مخالفت با دولت، شدت مي گرفت که وجه ديگر آن تعريف و تمجيد از مردم بود. بنابراين تمام بدي ها در دولت بود و تمام خوبي ها در ملت. در حالي که توجه نداشتند مردم خود متشکل از طبقات گوناگون هستند و لااقل بخشي از آنها از نظر فرهنگي واقعاً توسعه نيافته بودند اما هرچه بود «مردم» مقدس بودند و غيرقابل نقد. اين مردم معلوم نبود کجا ظهور و بروز دارند. وقتي صحبت از مردم مي شد گويا مردم کوچه و خيابان مطرح نبود، يک مردم انتزاعي عاري از عيب و ايراد مطرح مي شد.

سوال چهارم؛ همان طور که اشاره شد روشنفکران ايراني از مشروطه به بعد بسيار تحت تاثير آموزه هاي روشنفکري فرانسه بودند البته باز تاکيد مي کنم اين به معناي تقليد صرف از غرب نبود. از اين رو طبيعتاً مفاهيمي که در فرانسه مطرح مي شد در ايران نيز بازتاب داشت. مثلاً بحث مشروطه خواهي زماني جدي شد که عده يي از تحصيلکردگان اروپايي به ايران بازگشتند و آفات نبود «قانون» را درک کردند. مساله حکومت قانون در مقابل استبداد بيش از پيش جدي شد و منورالفکراني همچون مستشارالدوله، ميرزا ملکم خان و نسل بعدي آنان، ميرزا آقايان کرماني يا دهخدا شيوه حکومت قانون را به جد، پيگيري کردند و خواهان حکومتي بودند که دولت، قدرتش را منوط به قوانين مشخصي کند. خب اين افراد مستقلاً به اين نتيجه نرسيده بودند و بيشتر از سنت روشنفکري فرانسه ياد گرفته بودند. ارتباط آنها با توده مردم هم بر همين اساس بود، چرا که توده مردم غالباً از اين تحولات بي اطلاع بودند، اساساً بخش عمده يي رعيت محسوب مي شدند و هيچ حقوقي نداشتند و تقريباً مفهوم مالکيت هم براي رعيت بي معنا بود. در جريان مشروطه بحث حکومت قانون تبديل به خواسته يي همگاني شد، هر چند زياد دوام نياورد. خاطرنشان مي کنم اين بي ثباتي هم ربطي به آن تقليد محض ندارد. درست است که به پيروي جريان روشنفکري ايران از سنت روشنفکري فرانسه اشاره کردم اما شکست اين نهضت بي ارتباط با اين پيروي است. هرج و مرج بعد از مشروطه منجر به اين ناکامي شد. بي نظمي نه تنها در مرکز که کل ايالات و ولايات را فراگرفته بود و مجلس هم که علي القاعده بايد متکي بر نظم و قانون باشد، خود در هرج و مرج موثر بود. از سويي ديگر روزنامه ها مدام فحش هاي رکيک به وزرا و شاه نثار مي کردند و سنگ روي سنگ بند نبود. تا اينکه نتيجه آن شد؛ شکست مشروطه. اين را نبايد گناه منورالفکران دوران مشروطه دانست. مفهوم روشنفکر بيشتر مخصوص فرانسه است که از ترجمه انتلکتوئل استخراج مي شود. در امريکا و انگلستان و تا حدي آلمان اين واژه مطرح نمي شود و انتلکتوئل بيشتر اوقات به عنوان صفت به کار برده مي شود نه به عنوان اسم. به عنوان مثال وقتي در امريکا سخن از انتلکتوئل يا روشنفکر است بيشتر درس خوانده ها، استادان و آکادميسين ها مدنظرشان است که مي توانند محقق، پژوهشگر يا ناقد باشند اما در فرانسه انتلکتوئل يک اسم است که شايد آدمي مثل سارتر هم سمبل آن باشد.

اما در مورد دستاوردهاي اين دو مفهوم از روشنفکري نمي توان به راحتي نظر داد. خب تجربه مشروطه روشنفکري متاثر از فرانسه در آن برهه در نهايت به شکست منجر شد اما همان طور که گفته شد نمي توان شکست مشروطه را به پاي روشنفکران آن زمان نوشت. در مورد همکاري روشنفکران با حکومت رضاخان هم قضيه چنين است. اين هم تجربه موفقي نبود. البته منورالفکران در اين مقطع همان درس خوانده ها و افراد باسوادي بودند که به جهت جلوگيري از هرج و مرج با رضاخان همکاري کردند. اينجا يک مرز باريکي بين روشنفکران و متخصصين وجود دارد. مثلاً تقي زاده که منورالفکر است و از سمبل هاي منورالفکري مشروطه است در اندک مدتي تصميم به همکاري با رضاشاه مي گيرد اما نمي توان او را در مجموعه ساير متخصصين فعال در حکومت قرار داد. اما در نهايت هيچ کدام سرنوشت موفقي ندارند چرا که آخر کار افرادي مانند داور، فروغي، فرج الله خان بهرامي يا برخي از سياستمداران معمم که در مجلس بودند، قلع و قمع مي شوند و رضاخان بعد از دوره اول همه را تار و مار مي کند، عده يي را مي کشد برخي را تبعيد مي کند يا کسي مانند علي اکبر داور هم در بهمن 1317 خودکشي مي کند.

بايد يادآور شوم که مفهوم تکنوکراسي بعد از جنگ جهاني دوم در ادبيات سياسي رايج شد. بنابراين روشنفکري مفهومي ديرپاتر از تکنوکراسي است، در ضمن دو گروه مختلف هستند. تکنوکرات ها معمولاً به متخصصين فني يي اطلاق مي شود که در امور اجتماعي نيز سررشته دارند. لذا در زمان رضاشاه ما تکنوکرات به معناي امروزي نداريم و غالب افرادي که در حکومت دوره اول رضاشاه بودند بيشتر متخصص يا در اندک مواردي روشنفکر بودند البته مي توان افرادي همچون فروغي و داور را بوروکرات و آدم هاي اداره جاتي دانست هر چند در اين ميان ابوالحسن ابتهاج رئيس بانک ملي را بايد يک تکنوکرات بزرگ دانست. اما داوري در اين مورد هم خود بحث ديگري را مي طلبد.

پاسخ پنجم؛ با آن معنا و مفهومي که از انتلکتوئل ارائه شد در ايران هم تقريباً راست ها در زمره روشنفکران قرار نمي گرفتند. روشنفکري در ايران يک اصطلاح شده بود که کاربرد خاص اجتماعي داشت مثلاً پرويز ناتل خانلري وقتي از حزب توده جدا شد و بعد از کودتاي 28 مرداد با دولت همکاري کرد، ديگر روشنفکر محسوب نمي شد يا در فرانسه سارتر را به عنوان يک روشنفکر مي شناختند اما ريمون آرون که صاحب کرسي جامعه شناسي دانشگاه سوربن هم بود، چون دست راستي و ليبرال بود به عنوان روشنفکر شناخته نمي شد. حتي خود او هم چنين تصوري داشت زيرا آرون بعدها کتابي نوشت تحت عنوان «مارکسيسم افيون روشنفکران». طبعاً ريمون آرون خود را روشنفکر نمي دانست چرا که مارکسيسم را افيون روشنفکران مي دانست. بنابراين روشنفکري به معناي فرانسوي آن که روشنفکران ايراني نيز متاثر از آن بودند با چپگرايي همراه بود لذا روشنفکر در معناي

لغوي خود به معناي کسي که فکر روشني (اعم از چپ يا راست) دارد، نبود. روشنفکري اصطلاحي بود که معناي محدودتري داشت که در آن محدوده راست ها قرار نمي گرفتند. مقتضيات داخلي بعد از تبعيد رضاشاه منجر به تشکيل حزب توده شد. در ابتدا حزب توده محفلي است براي عموم افراد تحصيلکرده اعم از مارکسيست و غيرمارکسيست.

در آن مقطع اکثر نخبگان به نحوي يا عضو حزب توده بودند يا نسبت به اين حزب سمپاتي داشتند و تحت عنوان هواخواه يا دوستدار حزب معرفي مي شدند، حتي افرادي همچون صادق هدايت و خليل ملکي که بعدها از اين حزب جدا شدند و به کلي از تفکرات چپگرايانه فاصله گرفتند هم زماني در عضويت حزب توده بودند. توجه داشته باشيد بخشي از اين گستردگي حزب توده مربوط است به محبوبيت جهاني شوروي در آن ايام و بخش ديگر آن متاثر از سنت هاي فرهنگي و رفت و آمدهاي مکرر ايرانيان به فرانسه است که در آن مقطع در فرانسه انديشه هاي چپگرايانه طرفداران فراواني داشت. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا تمايلات چپگرايانه روشنفکران ايراني تقويت شود و حزب توده رونق گيرد. تا جايي که در ابتدا خيلي از اعضاي جبهه ملي نيز به اين حزب ملحق شدند. افرادي چون سنجابي، خليل ملکي و... نويسندگان و هنرمندان متعددي هم در آغاز از حزب توده استقبال کردند. جلال آل احمد، نادر نادرپور، شايگان، فريدون توللي و... همگي سابقه همکاري با حزب توده را دارند. البته بسياري از آنان در ادامه از حزب توده فاصله گرفتند. در مجموع داستان روشنفکري در ايران در قرن بيست با حزب توده عجين شده است و به هيچ وجه نمي توان اين دو را از هم جدا کرد.

پاسخ ششم؛ بحث غربزدگي و بومي گرايي براي اولين بار از سوي جلال آل احمد مطرح نشد، اين مفهوم پيش از اين توسط احمد کسروي هم مطرح شده بود. اين سوءبرداشت را براي اولين بار آقاي مهرزاد بروجردي مطرح کرد که کلاً غلط است. به هرحال اصل ماجرا چنين است که در قرن بيستم به موازات آنکه تجدد وارد جامعه شد، بعد از مدت کوتاهي هاله قدسي تجدد از ميان رفت چرا که در اواخر دوره قاجار ذهنيتي ايجاد شده بود که اساساً غرب را از يک جنس ديگر مي دانست، مثلاً بسياري از ايرانيان به جد تصور مي کردند زمين ها و خيابان هاي پاريس با خشت بلور فرش شده است. وقتي اين توهم شکسته شد روشنفکران نقد تجدد را آغاز کردند. اولين بار واژه «اروپاگرايي» توسط احمد کسروي مطرح شد. او به طور مدون در يک کتاب (آيين) در سال 1312 به تفصيل به اروپاگرايي و آفات و عواقب آن پرداخت. در سراسر اين کتاب انتقادات شديدي به اروپاگرايي مطرح است. کسروي در اين کتاب عنوان مي کند ما اگر روش ها و سنت ها و راه و رسم زندگي خود را بپذيريم خيلي بهتر از اروپاگرايي است. البته او تصريح مي کند بعضي چيزها مانند اسلحه سازي، شيوه هاي حکومت و... را بايد از اروپايي ها فرا بگيريم تا بتوانيم در مقابل خود آنان بايستيم. اين تفکرات در سيدجمال هم نمود داشت. بعد از کسروي نيز دکتر شادمان شايان در سال 1326 به طرح مجدد اين مباحث پرداخت و تجدد را به نقد کشيد. نتيجه آنکه انتقاد از فرهنگ غرب با آل احمد و شريعتي شروع شد اما در اواخر با اين دو تجلي يافت. در آن زمان اين بحث هم از خود جهان سومي ها شروع نشد. وقتي قانون و ساير متفکران در غرب اين بحث را مطرح کردند افرادي چون علي شريعتي که با آنها در تماس بودند در ايران اين مباحث را پيگيري کردند ولي متاسفانه غربزدگي بعدها تبديل به چماقي شد که بر سر هر نوانديشي وارد مي شد. اين واژه در خارج از مرزها هم بسيار جدي شده بود. خاطرم هست در جواني تازه به پاريس سفر کرده بودم و با يک خانم ايراني درباره اوضاع اقتصادي متزلزل انقلاب صحبت مي کردم وقتي من به نظر يکي از اقتصاددانان غربي اشاره کردم، او سريعاً در پاسخ گفت «غربزده» نشو.

اما شريعتي آدمي است براي زمان خودش. او اگرچه يک روشنفکر ديني است اما من او را در مجموعه يي مثل پيامبران تورات قرار مي دهم که صاحب پيامي براي مردمش بود. منظورم اين است که نکته و کلامي به او الهام مي شد، راه و روش و طرز کار و صحبتش او را ويژه ساخته بود. از اين حيث او شبيه کسروي است با اين تفاوت که علي شريعتي چندان اهل قلم و تاليف نبود. او بيشتر يک واعظ اجتماعي با عقايد ديني بود. من پرهيز مي کنم از اينکه او را ايدئولوگ انقلاب اسلامي بنامم، چرا که در آن زمان بسياري از رهبران و فعالان ديني و سياسي بودند که بيشتر تحت تاثير ايدئولوژي اسلامگرايي آيت الله خميني بودند از اين رو انقلاب را حاصل ايدئولوژي شريعتي دانستن کمي اغراق آميز است. از نگاهي ديگر از به کار بردن ايدئولوژي شريعتي هم پرهيز دارم زيرا به معناي دقيق کلمه نمي توان مجموعه عقايد مدوني را از آثار و کلام شريعتي به عنوان ايدئولوژي شريعتي استخراج کرد. در مجموع شريعتي يک مبلغ اجتماعي بود که با شيوه خاص خود پيام هايي را براي اجتماع خودش مطرح مي کرد که بخشي از موفقيت او مربوط به آمادگي جامعه و مقتضيات زماني است.
دن کيشوت هايي بر پهنه تاريخ
عباس مخبر

هان اي مردان مغرور عمل، اين نکته را خوب به خاطر بسپاريد، شما چيزي نيستيد جز ابزار ناخودآگاه مردان انديشه.

ف.و.هگل

اينکه روشنفکر کيست و چيست، بحثي پردامنه و پيچيده است که شايد خوراک فکري مناسبي براي تعطيلات سال نو نباشد. پس با پرهيز از ورود به يک بحث آکادميک به ذکر تاملاتي پراکنده در اين باره مي پردازم.

روشنفکران غالباً آدم هايي انديشه ورز، آرمان خواه، ناراضي، بي پول يا کم پول و غالباً تحت تعقيب اند؛ تحت تعقيب دستگاه هاي سازمان يافته قدرت از انواع حکومت ها گرفته تا صاحبان زر و زور و خانواده، و گاهي حتي دوستان و فرزندان. اغلب هنگامي که رويداد خوشي در جامعه اتفاق مي افتد، مي گويند «به رغم گزافه گويي هاي روشنفکران بيمار...» و هنگامي که اوضاع قمر در عقرب مي شود مي گويند «بر اثر خيانت ها يا ندانم کاري هاي روشنفکران بريده از مردم...». پس يکي ديگر از کارکردهاي اجتماعي بارز روشنفکران ايفاي نقش «سپر بلا» است و به همين يک دليل هم که شده به نفع همه مدعيان است که اين گروه به حيات محدود شده اش ادامه دهد.

از ديگر ويژگي هاي بارز روشنفکران گريز و پرهيز از تخصص گرايي و تکه پاره شدن انسان در حوزه هاي خاص و تک ساحتي شدن او است. آنها غالباً موجوداتي کل نگرند که چندين حوزه مهم دلمشغولي انسان از قبيل سياست، هنر، اخلاق، زيبايي شناسي، فلسفه و... را پوشش مي دهند. به عبارت ديگر در واقع تلاش مي کنند تا انسان را در کليت اش و اضلاع و ابعاد گوناگونش به نظاره بنشينند. آنها اين نقش را در زمان ها و مکان هاي مختلف زير پوشش هاي متفاوت به انجام رسانده اند؛ زماني در پوشش عالمان الهيات، سپس در رداي فيلسوف، و بعدتر (در قرن نوزدهم) در جامه مفسران علم، بخصوص علوم طبيعي، و در روزگار ما بيشتر در نقش نظريه پردازان فرهنگ؛ چرا که فرهنگ شايد تنها واژه اي باشد که هنوز هم مي تواند حوزه هاي متنوع پيشگفته را زير چتر خود گرد آورد.

مشخصه ديگر روشنفکران عادت بد آنها به طرح پرسش است. آنها مدام در هر کاري چون و چرا و براي عقلاي اجتماع مزاحمت ايجاد مي کنند. به قول يوستين گوردر در کتاب راز فال ورق1 آنها ژوکرهايي در ورق هاي بازي اند که به هيچ يک از چهار خانواده بزرگ ورق ها تعلق ندارند، اما در اغلب بازي ها مي توانند نقش آس و شاه را بر عهده بگيرند. ايفاي نقش بزرگان پيشکش شان مدام مي خواهند بدانند ورق ها از کجا آمده اند و سلسله مراتب آنها چگونه شکل گرفته است. بخلاف ورق هاي ديگر داراي حافظه تاريخي اند، و با خالق خود درباره هويت و جايگاه شان پيوسته در جدال و کشمکش اند.

اما در دنيايي که مدام به تخصص هاي ريزتر تقسيم مي شود، تقسيم اجتماعي کار گريبان آنها را نيز گرفته است. هواداران دوآتشه تخصص گرايي حضور اين جزيره سرگردان و بي انضباط را برنمي تابند و مدام آنها را تحت فشار مي گذارند تا به يک انضباط مشخص گردن گذارند. از عالمان و طبيبان که بگذريم، امروزه حتي نويسندگان، شاعران، نقاشان و ساير هنرمندان نيز از هر دهاني که براي اظهارنظر باز مي شود سابقه کار طلب مي کنند. آدمي دچار حيرت مي شود که اگر کار بر همين روال پيش رود، آيا امکان ايجاد ارتباط ميان آدم ها به کلي از ميان نخواهد رفت؟ به علاوه بسياري از اين حوزه ها فقط در عرصه عمومي است که معنا و مفهوم کامل خود را بازمي يابند، و اگر قرار باشد اين مخاطبان بالقوه و بالفعل از سخن گفتن بازايستند، آن وقت تنها کاري که براي شماري از اين متخصصان گرامي بر جاي مي ماند تراشيدن سر و صورت يکديگر است. روشنفکران از پوپوليسم و عوام گرايي، و تقدس بخشيدن به اصطلاح گنگ «مردم» دفاع نمي کنند، بلکه در جستجوي فضايي براي گفتگواند. آنچه يک روشنفکر را به تکاپو وامي دارد حق هر انسان براي داشتن يک صدا است، نه اعتبار صدايي که از دهان اش بيرون مي آيد. براي مثال، اين که هر آدميزاده يي بتواند در مورد فضايي که در آن زيست مي کند حرف بزند، بدون آن که معمار، يا سياستمدار يا اقتصاددان باشد. همين طور هم در عرصه هاي ادبيات، شعر، موسيقي، سينما و غيره. روشنفکران مدافع بازماندن و گسترش اين فضاي گفتگو، مدافع چند بعدي ديدن انسان، مدافع تکثر آراء و عقايد، منتقد حوزه هاي قدرت، به چالش کشندگان سنت، و پرسشگران ازلي و ابدي اند. آنها از تن سپردن به تقسيم کار اجتماعي در حوزه روشنفکري (سياسي، هنري، ادبي، ديني، غيرديني) اکراه دارند، و البته بعضي صفات را مطلقاً نمي پذيرد؛ مثلاً «روشنفکر فاشيست،»، حتي اگر فيلسوفي به عظمت هايدگر باشد و خود را «نقاد هستي تکنولوژيک» بنامد. با اين توصيف ها به گمانم روشن است که اعضاي اين قبيله دن کيشوت هايي بر پهنه تاريخ اند که با شمشيرهاي چوبين خويش به جنگ با غول ها ادامه مي دهند. شايد اين کار بيهوده به نظر آيد، اما به قول آلبر کامو در افسانه سيزيف2، اين بيهودگي را خود برگزيده اند و به آنها تعلق دارد. بنابراين، حتي اگر همين هم باشند، يقيناً جهان بدون وجود دن کيشوت ها و سيزيف ها چيزي کم خواهد داشت. دن کيشوت نماد آرمان خواهي با شمشير چوبين و سيزيف نماد پذيرش مسئوليت انساني در قبال آزادي انتخاب اند.

در زمانه يي که حفظ گونه هاي گياهي و جانوري در حال انقراض در دستور کار جهانيان قرار گرفته است خوب است که دن کيشوت در ادبيات، سيزيف در اسطوره و ژوکر در ورق نيز بر جاي بمانند و حفظ شوند. بدون اين خرمگس هاي معرکه، جهان خاکستري و کسالت بار خواهد شد.

پي نوشت ها؛-----------------------------

1- از بابت اين سوءاستفاده تبليغاتي معذرت مي خواهم.

2- قهرماني اسطوره اي که خدايان او را محکوم مي کنند تا پايان جهان صخره اي را به بالاي يک کوه ببرد و آن را به پايين رها کند و اين کار را تا ابد تکرار نمايد.
روشنفکران و دولت و مردم
بابک احمدي

اشاره؛ انتشار کتاب «کار روشنفکري» بابک احمدي، مباحثات فراواني را در اين حوزه برانگيخت. اما حتي اگر احمدي اين کتاب را هم نمي نوشت، باز هم بهترين انتخاب براي پاسخ به پرسش هايي بود که در حوزه نظريه پردازي روشنفکري مطرح است. آنچه در پي مي آيد پاسخ هاي مکتوبي است که بابک احمدي به پرسش هاي پنج گانه ما داده است. پرسش هاي ما اينها بودند؛

1- نسبت روشنفکر با دولت و ملت چيست؟ آيا کار اصلي روشنفکر نقد دولت است يا نقد ملت يا مردم؟

2- تحليل شما از جهت گيري روشنفکران ايراني با دو سر اين طيف(دولت- ملت) چيست؟ آيا روشنفکري تاکنون بيشتر به نقد دولت پرداخته است يا ملت؟ هر کدام از اين دو رويکرد چه آفاتي داشته اند؟

3- در سال هاي اخير رويکردي به مساله روشنفکري رايج شده که روي خوشي به تئوري نشان نمي دهد. روشنفکر در اين نگاه بايد تئوري پردازي را کنار بگذارد و به ميان مردم برود و تير روشنفکري اش را به سوي دولت روانه کند. نسبت ميان روشنفکران و نظريه پردازان از يک سو و روشنفکران و آکادمي از سوي ديگر چيست؟

4- آيا روشنفکري نسبتي مستقيم و تلازمي ذاتي با چپ گرايي دارد؟ در غير اين صورت روشنفکر راست چه ويژگي هايي دارد و نسبتش را با قدرت و وضع موجود چگونه تعريف مي کند؟

5- آيا روشنفکران در نهايت کنشگران درجه اول عالم سياستند؟ اگر آري پس وجه تمايزشان از اهل سياست چيست؟ و اگر خير خط فاصل ميان روشنفکري و فاعل سياسي کجا است؟

پاسخ اول؛ از نظر من اصطلاح «روشنفکر» مفهومي ناروشن و مبهم است. من مي فهمم که «کار روشنفکري» چيست، اما معناي روشنفکر برايم مبهم است. کار روشنفکرانه آن نوع کار فکري است که منجر به گسترش حدود گفتماني که در محدوده آن جاي دارد، ايجاد ارتباط ميان اين گفتمان و ساير گفتمان ها و کشف نسبت گفتمان ها با قدرت (به معناي کلي يعني شبکه تودرتوي ارتباط هاي اجتماعي استوار به قدرت، و نه فقط قدرت سياسي) شود. هرگاه کار فکري چنين موفقيتي بيابد (که نمونه اش چندان هم فراوان نيست) تبديل مي شود به کار روشنفکري.

من با تعريف ذات باورانه يک آدم به عنوان روشنفکر موافق نيستم. ما نويسنده، وکيل، روزنامه نگار، فعال سياسي، دانشجو و غيره داريم. هر کدام از اينان ممکن است در موردي خاص کار روشنفکرانه يي انجام دهند اما به دليل اين کار يا کارهاي همانند داراي ماهيتي به عنوان روشنفکر نمي شوند.

پس اجازه بدهيد که من به پرسش هاي شما که مدام در آنها لفظ «روشنفکر» تکرار شده به شيوه خودم پاسخ بدهم. شيوه يي که نکته هايي که در بالا آمده اند راهنماي آن هستند. من به جاي مفهوم عام روشنفکر از کسي حرف مي زنم که حرفه يي در قلمرو کارهاي فرهنگي دارد. براي مثال يک نويسنده مقاله ها و کتاب هاي نظري و پژوهشي. اين کار خود من است و گمان مي کنم که تا حدودي با آن آشنا هستم. رابطه اين نويسنده مطالب نظري و اجتماعي با دولت لزوماً تقابل و دشمني نيست، مگر اينکه او متوجه شود که اقدامات دولت در تقابل با خواست ها يا باورها يا نيازهاي اجتماعي و سياسي او قرار گرفته اند. براي نمونه او خواهان انتخابات آزاد باشد و دولت آن را به صورت آزادانه برگزار نکند. يا اقتصاد دولتي را سد و مانع رشد اقتصادي بداند و در نتيجه با آن مخالف باشد و متوجه شود که دولت نقش بزرگي در اقتصاد به عهده گرفته است، يا مواردي از اين قبيل. نويسنده مورد نظر من مشابه همين رابطه را با گروه هاي اجتماعي دارد. اگر متوجه شود که خواست هاي بيان شده و به اصطلاح رسمي طبقه يا لايه يا گروهي (خواه خودش به آن تعلق داشته باشد يا نه) در تقابل با نظريات او است از آن خواست ها انتقاد مي کند، يا حتي عليه آنها مبارزه مي کند.

اينجا بايد به نکته مهمي توجه کرد. ميان دولت مستقر و ملت روابط زيادي وجود دارد. دولت مشروعيت خود را از مردم مي گيرد. اگر به شکلي (ولو ناقص) منتخب آنها باشد، يا مردم در برابر آن همواره سکوت اختيار کنند (حتي اگر اين سکوت قهري و جبري باشد) باز مسوول اقدامات دولت هستند. البته دولت هايي هم وجود دارند که صرفاً به زور اسلحه و سرکوب بر مردم حکومت مي کنند (نازي ها، صدام حسين و...) اما به طور معمول رابطه ارگانيکي ميان فرهنگ و شيوه تعمق جمعي و فعاليت و زندگي اجتماعي با شيوه هاي حکومتي در يک جامعه يافتني است. نتيجه اين حرف روشن است؛ کسي که با اقدامات دولت مخالف باشد منطقاً بايد اگر نه به طور کامل دست کم از جنبه هايي فرهنگ و شيوه زندگي مردم (مناسبات اجتماعي) را نيز مورد انتقاد قرار دهد. دولت را شر مطلق دانستن و مردم را بي گناهاني انگاشتن که مسوول هيچ يک از اقدامات دولت نيستند، نادرست است. نبايد ملت را در هاله خلق گرايي تقديس کرد و از هر مسووليتي بري دانست. تداوم ديکتاتوري و حکومت با اسلحه ريشه يي در تلقي مردمان از سياست و حکومت دارد که البته در تقابل با منافع تاريخي آنها است، اما خود متوجه اين تقابل نيستند.

پاسخ دوم؛ همچنان، اجازه بدهيد تا به جاي مفهوم عام روشنفکران ايراني از امر مشخصي بحث کنيم. اگر به موضوع ها و مطالب بخش مهمي از ادبيات نقادانه اجتماعي ما (در کتاب هاي تاليفي، مقاله هاي روزنامه ها، آثار هنري و جهت گيري مترجمان آثار اجتماعي و فلسفي) دقت کنيم، متوجه خواهيم شد که دولت در مرکز حمله قرار داشته و همواره محکوم شده و در مقابل ملت از هر اتهام تبرئه شده است. هر کنش غيردموکراتيک و غيرمدني ملت ناشي از واپس ماندگي فرهنگي دانسته شده که دولت مسوول آن بوده است. اگر کسي دلبسته ملت خويش است (در واقع وامدار آنان است) درست به دليل همين علاقه بايد به انتقاد از واپس ماندگي هاي فرهنگي و اجتماعي ملت بپردازد. اين کاري است که هنرمندان ما خيلي بيشتر و مسوولانه تر از نويسندگان مطالب اجتماعي و سياسي به آن پرداخته اند. آنان لبه تيز انتقاد را متوجه خرافات، واپس ماندگي ها، تعصب ها، عادت هاي ناپسند، روحيه استبدادي و خشونتي کرده اند که در زندگي ملي ريشه دارند و بايد شناخته شوند تا بتوان آنها را از بين برد. وقتي مي شنويم که مردي به ياري چند دوست خود دختر چهارده ساله اش را به بيابان برده و سنگسار کرده نخست بايد جهل، تعصب و خشونت در زندگي اجتماعي محکوم شود و اگر اين مرد به هر دليل مجازات نشود بايد نظام حقوقي و سياسي محکوم شود. در عين حال، از ياد نبايد برد که دولت موظف و مکلف به آموزش مردم و پاسداري از زندگي اخلاقي و حقوق مردم است و در پيشرفت يا واپس ماندگي فرهنگي ملت نقش دارد و به سهم خود مسوول آن است.

پاسخ سوم؛ ما بايد بتوانيم موازنه يي ميان کار نظري و عملي ايجاد کنيم. مثل نارودنيک هاي روسي به ميان خلق رفتن و مثل مائوئيست ها ظاهر خود را خلقي آراستن تجربه بي حاصل و شکست خورده يي است. در عين حال تصور لنينيستي بردن آگاهي به ميان توده ها هم ناشي از نوعي اراده گرايي و سرآمدگرايي است. آن موازنه ميان کار نظري و عملي خود در عمل به عنوان يک ضرورت احساس مي شود. يک نکته بر من روشن است؛ نسل من در سال هاي پيش از انقلاب هدف خود را سياسي (ايجاد دگرگوني بنيادين در زندگي و مناسبات سياسي) مي دانست و فرهنگ ابزاري براي دسترسي به اين هدف بود. نسل من براي دگرگوني سياسي يعني سرنگوني حکومت استبدادي شاه نيازمند حدي از کار نظري و فرهنگي بود. حدي که متاسفانه قلمروي کوچک و مختصر را دربر مي گرفت. براي نسل امروز اما وضع درست برعکس شده است. هدف نسل جوان ما فرهنگ است (دگرسازي فرهنگي و هم خواني با فرهنگ جهاني و بشري) و اعتراض هاي سياسي در حکم ابزاري هستند که به اين هدف ياري مي رسانند. براي همين من به آينده خوشبين هستم هر چند هزار دليل، هرروزه، بدبيني را تقويت کنند.

پاسخ چهارم؛ کار روشنفکري در قلمرو گفتمان صورت مي گيرد. چون به موفقيت مي رسد آن قلمرو را وسعت داده و راه ارتباط گفتمان ها را گشوده و رابطه آنها با مناسبات اجتماعي قدرت را روشن کرده است. پس محدود به يک نگرش، يک روش و يک دستگاه عقيدتي نيست. فقط چپ گرايان ناقدان وضع موجود نيستند. بحث من اينجا منحصر به ايران نمي شود. امريکا را در نظر بگيريد. راست افراطي هفت سال است که قدرت را در دست دارد. در سياست داخلي نقض قانون اساسي کرده، تلفن ها و نامه هاي شهروندان را کنترل کرده، آدم ها را در زندان شکنجه داده، بدون اجازه سازمان ملل به کشوري مستقل حمله نظامي کرده و ... آيا فقط چپ گرايان در امريکا و خارج از آن، به اين کارها اعتراض کرده اند؟ آيا ليبرال هاي امريکايي در اعتراض به نئوکان ها خاموش بوده اند؟ آيا ليبرال هاي انگلستان شرکت دولت کارگري بلر در جنايت هاي جنگي در عراق را ناديده گرفته اند؟ بي شک روشنفکران چپ گرا در کشورهاي پيشرفته صنعتي که با نظام سرمايه داري اداره مي شوند (نه فقط کمونيست ها بلکه سوسيال دموکرات ها نيز) در طول سده بيستم نقش اعتراضي مهمي داشتند و موجب تحول هاي اجتماعي هم شدند. ما نظام مدرن آموزش و پرورش فرانسه امروز را نتيجه همان راديکاليسم به ظاهر کور دهه 1960 مي دانيم. اما نادرست است که فقط چپ گرايان را رانه مقتدر و موثر انديشه هاي اعتراضي و انتقادي بدانيم.

پاسخ پنجم؛ خير. کار روشنفکري لزوماً منش و جنبه سياسي ندارد و گاه به کار آکادميک بيشتر شبيه است، اما به طور معمول به دليل وزنه سنگين انديشه انتقادي در کار روشنفکري، منش سياسي خود را تحميل مي کند. آن وزنه سنگين انديشه انتقادي هم در گوهر کار روشنفکري نهفته است. اگر به محدوديت گفتماني انتقاد نداشته باشيد درصدد گسترش حدود آن گفتمان برنمي آييد. اگر به اين برداشت که تحول منحصر به سکون در قالب يک گفتمان است انتقاد نداشته باشيد رابطه بيناگفتماني را ايجاد نخواهيد کرد. اگر نقدي به شبکه اجتماعي مناسبات قدرت و اقتدار نداشته باشيد رابطه آن با گفتمان را برقرار نخواهيد کرد. پس انديشه نقادانه ناگزير ما را به نقد خرد سياسي و نقد کنش سياسي و نقد قدرت سياسي فرامي خواند. تمايز کار روشنفکري با کار اهل سياست شايد در اين باشد که کار روشنفکري محدود به گفتمان و منطق سياسي نمي ماند. زماني مارکس گفته بود خرد سياسي درست به اين دليل که در محدوده سياست باقي مي ماند در کشف مصيبت هاي اجتماعي و کشف راه حل آنها ناتوان است. او حق داشت.
کارنامه روشنفکري ايران در سه حرکت
حافظ موسوي

پيدايش پديده روشنفکري در ايران (به عنوان يک جريان اجتماعي) يکي از دستاوردهاي انقلاب مشروطه است. اين جريان در حيات صد و اندي ساله خود در اغلب تحولات و رويدادهاي اجتماعي و سياسي تاريخ معاصر ايران نقش تعيين کننده يي داشته، فراز و فرودهاي متعددي را پشت سر گذاشته و گرايش هاي متفاوتي را در دل خود پرورده است. تفاوت اين گرايش ها گاهي آنقدر زياد است که مجموع کردن آنها زير عنوان کلي «روشنفکر» دشوار مي نمايد. به عنوان مثال آيا اشتراکات ديدگاه هاي دکتر تقي اراني با دکتر علي شريعتي آنقدر هست که بتوان آنها را زير عنوان روشنفکر در کنار هم قرار داد؟ يا همين طور مثلاً بيژن جزني را در کنار جلال آل احمد؟... اين چهار چهره نامدار معاصر از يک سو براساس تعريف هاي پذيرفته شده يي که از عنوان «روشنفکر» در دست است به هرحال مشمول اين تعاريف اند و روشنفکر به حساب مي آيند، اما از سوي ديگر محتواي واقعي افکار و عقايد ايشان، صرف نظر از اشتراکات تاکتيکي و مقطعي نهايتاً رودرروي هم قرار مي گيرد.

با اين حال و به رغم چنين تفاوت هاي فاحشي به گمان من جرياني به عنوان جريان روشنفکري در ايران وجود داشته و دارد که اتفاقاً هر گاه در مورد موضوعي خاص به اجماع رسيده است، توانسته است عموم مردم را تحت تاثير قرار داده و به حرکت وادارد که يکي از نمونه هاي آن را در مقطعي از تاريخ معاصر کشورمان که به انقلاب بهمن 57 منجر شد، شاهد بوديم؛ انقلابي که هر يک از جريانات روشنفکري از ظن خود يار آن شدند و در نيمه دوم سال 57 به چنان درجه يي از همگرايي رسيدند که گويي هرگز هيچ اختلاف نظري بين آنها وجود نداشته و همه آنها در واقع يک حرف و يک هدف را با زبان هاي مختلف بيان مي کرده اند. با اين همه ديديم که در اندک زماني پس از سرنگوني حکومت شاه، آن همگرايي به سرعت به واگرايي، دشمني و تقابل بدل شد. اين نوع جابه جايي هاي سريع و برق آسا فقط در جوامع استبدادزده رخ مي دهد. وقتي استبداد در جامعه يي به اوج خود برسد روشنفکران آن جامعه چون راهي براي نزديک کردن مردم به خود نمي يابند، چاره يي جز اين ندارند که يا به مردم ستيزي و مردم گريزي بيمارگونه دچار شوند يا اينکه خودشان را- به ويژه در شرايطي که زمينه براي خيزش توده يي مهياست- به مردم نزديک کنند. به عبارت ديگر يکي از خواص ديکتاتوري اين است که روشنفکران را به عوام الناس تبديل مي کند.

2- انديشه و عمل جريان روشنفکري ايران در تاريخ معاصر کشور ما منحني عجيب و غريبي را نشان مي دهد. در اين منحني يا نمودار مراحل رشد اين پديده حالت طبيعي ندارد. پديده روشنفکري ايران ظاهراً در بدو تولد بالغ يا نيمه بالغ بوده است و پس از چند دهه تلاش و تجربه اندوزي به مرحله کودکي رجعت کرده و پس از چندي که سرش به سنگ خورده است مجدداً تلاش کرده (و مي کند) که خودش را به بلوغ از دست رفته برساند. اين تمثيل اگرچه بدبينانه به نظر مي رسد اما به واقعيت بسيار نزديک است.

نگاهي به حاصل جمع يا ميانگين انديشه و عمل جريان روشنفکري ايران در دوره مشروطه نشان مي دهد که اين جريان، جرياني اصيل و بالغ بوده و توانسته است معضل اصلي کشور را در واپسين سال هاي قرن نوزدهم ميلادي به درستي تشخيص دهد. شعارهاي اصلي انقلاب مشروطه و برگزيدن واژه مهم و کليدي «تجدد» (مدرنيته) براي تبيين و ترسيم مسير آينده کشور سند بلوغ روشنفکران آن دوره است. ترجمه متون فلسفي و ادبي به جا مانده از دوره مشروطه تا اوايل حکومت رضاشاه، دقت و هوشياري جريان روشنفکري ايران در آن دوره و فهم درست آنان از مقوله مدرنيته و جريان روشنگري در غرب را نشان مي دهد. کارنامه جريان روشنفکري ايران از سقوط رضاشاه تا کودتاي 28 مرداد اگرچه در حد دوره قبل نيست با اين حال کارنامه يي قابل قبول است. شکل گيري نخستين احزاب مدرن در ايران که حزب توده ايران و جبهه ملي شاخص ترين نمونه هاي آن هستند از دستاوردهاي اين دوره است. شکل گيري ادبيات مدرن ايران (و دو چهره شاخص آن نيما و هدايت) اگرچه بدون پشتوانه تجربه انقلاب مشروطه و ادبيات نوگراي آن امکان پذير نبود به هر حال حاصل اين دوره است. ملي شدن صنعت نفت نيز هر چند در ابعادي گسترده تر از جريان روشنفکري ايران قابل بررسي است در عين حال سهم مهمي از آن را مي توان به حساب اين جريان گذاشت.

شکست جنبش ملي در مرداد 32 و استقرار دوباره ديکتاتوري در کشور که با حمايت دولت هاي امريکا و انگليس به وقوع پيوست تاثير گيج کننده يي بر جريان روشنفکري ايران گذاشت. بر باد رفتن آرمان هاي ملي، کشتار، شکنجه و آزار وحشيانه انقلابيون توسط کودتا و تداوم آن در سا ل هاي بعد بار ديگر گرايش هاي گوناگون روشنفکري را به هم نزديک کرد. اين نزديکي اما اين بار تحت شعارهايي صورت پذيرفت که دانسته يا نادانسته در تقابل با شعارهاي انقلاب مشروطه بود.

شکست جنبش ملي آرايش نيروهاي اپوزيسيون(از جمله روشنفکران) را دگرگون کرد، احزاب ملي گرا به حاشيه رانده شدند، حزب توده ايران تن به مهاجرت و انزوا داد و در عوض زمينه براي ظهور نسل تندروتري از روشنفکران و انقلابيون مهيا شد؛ روشنفکران و انقلابيوني که با دو گرايش متفاوت مارکسيستي و مذهب از دل بقاياي جنبش ملي سر برآوردند و دو سازمان مهم سياسي دهه هاي چهل و پنجاه (سازمان چريک هاي فدايي خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق ايران) را بنياد نهادند و فضاي سياسي و روشنفکران ايران را به شدت تحت تاثير قرار دادند.

فشار بي امان ديکتاتوري شاه که تحمل شنيدن هيچ صداي مخالفي را نداشت اين دو سازمان سياسي / چريکي و طيف گسترده يي از روشنفکران چپ و راست و حتي نيروهاي واپسگرا را در مخالفت با شاه و حاميان غربي اش متحد کرد.

مخالفت مشترک اين نيروها و جريانات (اگر روحانيت و جريانات وابسته به آن را تا حدودي مستثني کنيم) منشاء واحدي داشت، اما در پشت مخالفت هر يک از آنها با غرب دلايل جداگانه يي وجود داشت. براي چپ ها مبارزه با امريکا و غرب مبارزه يي عليه نظام جهاني سرمايه داري بود. آنها قصد بازگشت به گذشته را نداشتند و بر اين باور بودند که اين مبارزه گامي به پيش و در جهت استقرار نظامي مابعد سرمايه داري (سوسياليسم) است. مجاهدين نيز همين تعبير را با عباراتي مذهبي به کار مي بردند بي آنکه قادر به حل تناقضات آن باشند. اين تناقض مجاهدين را به جايي کشاند که به تسويه خونين درون سازماني انجاميد و ميدان داري ايدئولوژيک روشنفکري مذهبي به دست کساني چون دکتر شريعتي و مهندس بازرگان و امثال آنها افتاد که هم به جناح هايي از روحانيت نزديک تر بودند و هم به رغم حرف هايي که مي زدند، وابستگي بيشتري به سنت داشتند و هراس هواخواهان سنت را برنمي انگيختند. اين جابه جايي به تدريج زمينه را براي تفکرات بنيادگرايانه يي که در جست وجوي اصالت و هويت از دست رفته (بازگشت به گذشته) بود، فراهم کرد.روشنفکران چپ قاعدتاً نمي بايست با چنين گرايشي توافق مي داشتند. حتي از ديدگاه تئوري هاي مارکسيستي، علي الاصول آنها مي توانستند با نمايندگان بورژوازي (شاه و غرب) عليه نيرويي که در نهايت خواستار بازگشت به گذشته بود اتحاد تاکتيکي داشته باشند. اما انقلابيون و روشنفکران چپ ايران، صرف نظر از برخي استثناها، هرگز به چنين گزينه يي نينديشيدند (و شايد نمي توانستند و نمي بايد مي انديشيدند). آنها با توجه به ريشه هاي سنتي خود شايد حتي نسبت به چنين گرايشي بي ميل هم نبودند.

به هر حال آن اتحاد تاريخي و اجماع روشنفکري حول شعارهايي که هر يک از آنها درکي متفاوت و بعضاً متضاد از آن داشتند به وقوع پيوست. تفاوت اين اتحاد با اتحادي که در دوره مشروطه پديد آمد در اين بود که همه نيروهاي شرکت کننده در انقلاب مشروطه درک نسبتاً مشترکي از اهداف و برنامه هاي آن داشتند. (اهداف و برنامه هاي جنبش مشروطه خواهي از چنان وضوحي برخوردار بود که جايي براي تفسيرها و روايت هاي گوناگون باقي نمي گذاشت. روحانيوني چون بهبهاني، طباطبايي و خياباني قطعاً مي دانستند که گسترش دامنه انقلابي که با شعار تجددخواهي ارکان سنت را نشانه گرفته است، نمي تواند به سود نهاد سنتي روحانيت باشد. با اين حال از آنجا که وجدان روشنفکري آنها بر منافع صنفي شان مي چربيد نه تنها در مقابل آن نايستادند بلکه با آن همراهي کردند.) در حالي که اتحاد اخير تنها در مورد سرنگوني حکومت شاه واقعاً وجود داشت.

3- اينکه در اين يادداشت تمايزي بين روشنفکر و فعال سياسي ديده نمي شود به اين دليل است که چنين تمايزي در تجربه روشنفکري ما بسيار کم رنگ است. آيا اين يک امتياز براي جريان روشنفکري ما است؟ درست است که روشنفکري و سياست در کشورهايي چون کشور ما دو روي يک سکه اند و روشنفکران چه بخواهند چه نخواهند با سياست درگير مي شوند، يا برعکس، سياست با آنها درگير مي شود، با اين حال نفس اين ادغام و عدم تمايز لزوماً يک امتياز نيست. يکي از ويژگي هاي روشنفکري به گمان من دوري از مصلحت انديشي و تن در ندادن به افکار مصلحتي است. براي روشنفکر هيچ چيز مهم تر از حقيقت نيست (حتي اگر اين حقيقت در کوتاه مدت هيچ جذابيتي براي ديگران نداشته باشد) در حالي که سياستمدار قاعدتاً بايد اهل مصلحت انديشي بوده و براساس ممکنات، گام به گام به سوي اهداف درازمدت خود گام بردارد.

شايد يکي از اشتباهات جدي روشنفکران ما پس از کودتاي 28 مرداد همين مخدوش کردن مرز ميان اين دو به نفع سياست (تا حد نفي روشنفکري) بود. بسياري از ما هنوز به ياد داريم که در بين فعالان سياسي در دهه هاي پيشين، روشنفکري صنعتي بود براي آدم هاي بيکار و حرافي که براي توجيه بي عملي خود فقط حرف مي زنند. از چنين تفکري قطعاً نمي توان انتظار توليد فکر داشت.

اکنون با پشت سر گذاشتن سه تجربه مهمي که بدا ن ها اشاره کرديم آيا روشنفکران توانسته اند جايگاه واقعي خود را در کشور ما به دست آورند؟... پاسخ من اگرچه قاطعانه مثبت نيست اما بسيار اميدوارانه است. بادا که چنين باشد.
مه 68 چهل سال بعد
مديا کاشيگر

نوشتن درباره رويدادهايي که گاه بيش از چهل سال از آنها گذشته کار ساده يي نيست - به ويژه براي آدم تنبل بي حوصله يي مثل من که ضمناً شاهد هيچ يک از اين رويدادها نبوده و فقط تاريخ شان و تفسيرهاي بازيگران شان را خوانده ، تازه آن هم در فاصله يي به گسترگي يک ربع قرن و فقط از سر کنجکاوي و نه براي انجام هيچ کار تحقيقي. بنابراين اگر نمي بود اينترنت و موتورهاي جست و جويش، چه بسا از خير چهل سالگي مه 68 مي گذشتم، همچنان که 10 سال پيش، از خير نوشتن درباره سي سالگي اش گذشتم. ويژه نامه مجله کوريه انترناسيونال هم کمک ديگري بود که از غيب رسيد و مرا به فضاي آن سال ها برگرداند - به ويژه در مورد ايتاليا و جنبش هيپيسم در ايالت هاي متحد امريکا.

و نکته آخر اينکه همه نقل قول ها، حتي آنها که در «» قرار دارند، فقط نقل به مضمون اند و اگر در «» آمده اند، فقط به ملاحظه هاي ادبي بوده و نه دقت تاريخ نگاري - که تاريخ نگار نيستم و چنين ادعايي هم ندارم.

م.ک

در مه 1968، دست بالا دوازده سال داشتم. پس بايد به جاي خاطره ها يم، خوانده هايم را مرور کنم و وقتي خوانده هايم را مرور مي کنم نخستين واقعيتي که منقلبم مي کند اين است که مه 68، انقلابي بود که چهل سال بعد، از هيچ منظري، قابل تبيين نيست؛ نه موضوعي - اين همه جوان براي کدامين سودا يا آرمان تقريباً در سرتاسر جهان صنعتي آن روز به خيابان ريختند؟ - نه جغرافيايي - در کجا شروع شد و در کجا شکستش قطعي شد؛ اروپا يا امريکا؟ - نه زماني - کي شروع شد و کي شکست همه جانبه همه آرمان هايش را پذيرفت؟ مه 68 کي شروع شد؟ در دوم ژوئن 1967 يا در 11 آوريل 1968، در آلمان؟

بيست سالي مي شود که جنگ تمام شده و رونق اقتصادي به آلمان برگشته. جوانان آلماني - آنان که زاده سال هاي آخر جنگ يا سال هاي پس از جنگ اند - سفر مي کنند و در جاي جاي اروپا، آثار جنايت هايي را مي بينند که نسل پيشين شان مرتکب شده است، سوءظني را مي بينند که وقتي خود را آلماني معرفي مي کنند، در مخاطبان شان برمي انگيزند. اما وقتي به آلمان برمي گردند و از گذشته مي پرسند و توضيح مي خواهند، چنين است انگار هيچ يک از پدران و مادران آلماني در هيچ يک از مصائبي که آلمان نازي بر سر جهان و خودش آورد، هيچ مسووليتي نداشته است. انگار که اگر هم جنگي بوده و در آن بيش از پنجاه ميليون نفر کشته شده اند، هيچ ربطي به آلمان و آلماني ها نداشته. اين جوانان اما فرهيختگان نسل جديد آلمان اند و بنابراين تشنه دانستن حقيقت. ولي تنها پاسخ، سکوت است؛ سکوتي که تا ميانه هاي دهه 60 مي پايد و چون شکسته مي شود، با همان خشونت ددمنشانه يي شکسته مي شود که خشونت آلمان نازي بود؛ خشونتي مورد تاييد و رضاي انبوه توده هاي آلماني آن روزها.

تئودور آدورنو سرانجام از مهاجرت امريکا به آلمان برگشته و حرف هاي جديدي مي زند. حقيقت را مي خواهيد؟ «در جايي که زندگي فقط دروغ - است، جايي براي حقيقت نيست» و دروغ اين را دانشجويان دانشگاه آزاد برلين با خواندن آثار آلماني ديگري مي فهمند که هرگز از مهاجرت امريکا بر نخواهد گشت؛ هربرت مارکوزه؛ دروغ، نظام اقتدارگراي سرمايه داري و رفاه کاذب آن است. مارکوزه حرف هاي ديگري هم مي زند؛ تباهي اين نظام را فقط اقليتي مي بينند و «وظيفه طبيعي» اين اقليت، «مقاومت در برابر آن است.» چند سالي ديرتر و خشم اين جوانان به ويژه امريکا و جنگ امريکا در ويتنام را نشانه خواهد گرفت، اما امريکا هنوز عمدتاً کوکاکولاست و مارلون براندو و جيمز دين و مرلين مونرو و روياي امريکايي. هنوز نه جين فاندايي آمده که اعتراض امريکايي به جنگ را نمايندگي کند و نه حتي باب ديلن يا جون بيزي که اعتراض امريکايي به شيوه زندگي امريکايي را ترانه کند. پس وقتي قرار مي شود شاه ايران به آلمان سفر کند، خشم ها همه متوجه ديکتاتوري مي شود که آلمان، نخستين شريک اقتصادي اوست. دانشجويان تظاهرات مي کنند، پليس تيراندازي مي کند و در دوم ژوئن 1967، برونو اونزورگ، يک دانشجوي 26 ساله که امروز تنديسش زينت بخش ميدان اپراي برلين است، کشته مي شود.

فرداي قتل اونزورگ، واکنش دولت و روزنامه هاي گروه مطبوعاتي اسپرينگر دست کمي از واکنش دولت نازي و مطبوعات نازي ندارد؛ براي رئيس سازمان امنيت آلمان، تظاهرات کار «اوباش سياسي ايراني» است و براي بيلد - مطبعه زرد گروه اسپرينگر - برونو اونزورگ يک «اوباش سياسي» است که «قرباني دعواي اوباش سياسي» شده. بيلد حتي يک قدم جلوتر هم مي رود و کاريکاتور رودي دوچکه، رهبر 27 ساله جنبش دانشجويان سوسياليست آلمان يا SDS را به عنوان رهبر «اوباشان سياسي» منتشر مي کند. خواننده يي براي بيلد مي نويسد؛ «با کشتن فقط يک دانشجو غائله ختم نمي شود، بايد همه شان را به کوره آدمسوزي فرستاد.»

کمتر از يک سال بعد، در 11 آوريل 1968، نوبت رودي دوچکه است که قرباني يک سوءقصد شود و يازده سال بعد، در 1979، از پيامدهاي همين سوءقصد بميرد.

يک روز بعد از سوءقصد، در 12 آوريل، 5 هزار دانشجو به خيابان ها مي ريزند، بومي باؤمان، آندرئاس بادر، گودرون انسلين و الريکه ماينهوف از جمله اين دانشجويان اند؛ در سال هاي بعد، اولي، گروه دوم ژوئن را به ياد برونو اونزورگ راه مي اندازد و مبلغ «جنگ مسلحانه شهري» مي شود و سه ديگر، در سال 1970، فراکسيون ارتش سرخ معروف به گروه بادرماينهوف را بنيان مي گذارند که تا انحلال خودخواسته اش در 1998، نزديک به 30 نفر را ترور مي کند.

اين از مه 68 در آلمان؛ 32 سال راديکاليسم و تروريسم از 1967 تا 1998 - يعني تا 30 سالگي مه 68.

در همين ژوئن 1967، اما در پراگ؟

قرار است کنگره نويسندگان چک که در تالار ماياکوفسکي خانه فرهنگ پراگ برقرار است، هم نويسندگان جوان مجله توار را محکوم کند که نشريه شان «به اندازه کافي مارکسيستي» نيست، هم موج جديد فيلمسازاني را بکويد که موسيقي راک و جاز را دستمايه ترويج «فساد خرده بورژوايي» در فيلم هاشان قرار داده اند و هم کار کارگرداناني را يکسره کند که به بهانه «تئاتر ساتيريک»، «هيچ حرمتي را نگه نمي دارند».

ييري هندريخ، مرد شماره 2 دولت و ايدئولوگ رسمي حزب کمونيست هم در کنگره حضور دارد.

سخنراني افتتاحيه با ميلان کوندراست که هم عضو حزب است و هم قرار است در «ضرورت احياي مقام و کيفيت ادبيات» حرف بزند. حرف هاي کوندرا چندان در جهت ميل ييري هندريخ نيست اما مي شود تحمل شان کرد. سپس نوبت به پاول کوهوت مي رسد که نمايشنامه نويس است؛ بي محابا به سانسور مي تازد و آنگاه نامه يي را از جيب خود درمي آورد و از تريبون مي خواند که آلکساندر سولژنيتسين خطاب به اتحاديه نويسندگان شوروي نوشته و در آنجا خوانده نشده است.

وقتي ييري هندريخ با خشم جلسه را ترک مي کند، دم در شاعري جوان به او مي گويد که بهتر است سرود ملي عوض شود و سرودي را که خود سروده است سر مي دهد.

با اين همه کنگره ادامه دارد و روز بعد نوبت واتسلاو هاول است که با شرح مفصل رنج هايي آغاز مي کند که بهشت سوسياليستي، نصيب نويسندگان و هنرمندان غيرکمونيست مي کند و آنگاه از اين مي گويد که چگونه در شهرها و روستاهاي کشوري که روزگاري يکي از پيش قراولان صنعت اروپا بود، مردم با فقر و نداري دست در گريبان اند و چگونه پراگ که در سرتاسر سده 19 پايتخت فرهنگ و ادبيات و هنر اروپا بود، اينک پايتخت اختناق و سرکوب است. سرکوب هم سه روز بعد شروع مي شود، اما شش ماه بعد، آنتونين نووتني به ناچار از رهبري حزب کمونيست کنار مي رود و جاي خود را به آلکساندر دوبچک مي دهد. بهار پراگ آغاز مي شود، اما هشت ماه بعد، با ورود تانک هاي پيمان ورشو به داخل خاک چکسلواکي، در خون به زمستان مي نشيند و زيرزميني مي شود؛ با ترانه هاي گروه پلاستيک پيپل آو د يونيورس که شايد بشود نامش را به فارسي «مردم انعطاف پذير جهان» ترجمه کرد و آن را ميلان هياوزا، وراتيسلاو برابن و ييري کابس چک و پل ويلسن کانادايي در 1968 بنيان مي گذارند و راک را تا زيرزميني ترين زيرزمين هاي چک مي برند. کارشان آنقدر اعتراضي مي شود و پيگردبرانگيز که از جمله در دفاع از اين گروه نوازنده و آهنگساز است که واتسلاو هاول و ديگر روشنفکران چک، منشور 77 را امضا و منتشر مي کنند.

اين از مه 68 در پراگ؛ 14 ماه آزادي و بازگشت اختناق و دوام يک ادبيات و يک موسيقي زيرزميني تا سقوط ديوار برلين و انقلاب مخملين در 1989، يعني در 21 سالگي مه 68.

در همين سال 1967، اما در 17 نوامبر، در دانشگاه کاتوليک ميلان با در 27 نوامبر در دانشکده علوم انساني تورين؟

از 1962 به بعد ، تعداد دانشجويان در ايتاليا ناگهان دو برابر شده است؛ اگر در 1951، فقط 10درصد جمعيت محصل، امکان ورود به تحصيلات عالي را مي يافت و در 1961، فقط 20 درصد، اينک 40درصد جوانان مقطع سني تحصيلات عالي ايتاليايي دانشجويند. کسي هنوز اسم ايوان ايليچ را نشنيده است که يک دهه بعد با مقاله هايش در زمينه آموزش توبره يي و «حق نشنيدن» دنيا را تکان خواهد داد، اما جمله جوونتو، ارگان مطبوعاتي جوانان کاتوليک در توصيف وضع دانشگاه ها، در آغاز سال 1966، پيشاپيش طنيني ايليچي دارد؛ «دانشجو شده است توبره يي خالي که استاد از بالاي کرسي اش فقط با مفهوم هايي از پيش ساخته و پرداخته پر مي کند». کار نشريه دبيرستاني تسانسارا اما به دادگاه مي کشد که جرات کرده و از عطش دختران به آزادي جنسي نوشته است. پرفروش ترين ترانه هم ديو ا مورته گروه نومادي است که از «خستگي مفرط اجتماع» مي گويد و از آنکه تنها اميد، اينکه «در جهاني که ما مي سازيم، خدا از نو زنده مي شود». ايتاليا، ايتالياي بقاي فقر در روزگار معجزه اقتصادي است، دنياي بقاي نهادهاي بسته عصر سنت در شرايط تاخت چهارنعل به سوي مدرنيته است.

و در اين فضا، دو کتاب؛ اولي به نام نامه به يک معلم مدرسه از کشيشي به نام لورنتسو ميلاني که در واقع نوشته هاي بچه هاي مدرسه روستايي کوهستاني به نام باربياناست - در آن سال ها اين مدرسه ها که مخصوص بي چيزان بود، به نام «مدرسه تعاوني» شناخته مي شد - و نظام آموزشي ايتاليا را به عنوان «نظامي يکسر در خدمت طبقات بالاي اجتماع» افشا مي کند و دومي به نام انسان تک ساحتي از هربرت مارکوزه که از همان اولش از اين مي گويد که «ويژگي جامعه پيشرفته صنعتي، رفاه، کارآمدي، خردورزي و فقدان آزادي در چارچوب دموکراسي است».در همان سال ها اومبرتو اکو نيز در روزنامه لسپرسو، سلسله مقاله هاي خود را درباره شکل هاي جديد تعهد در ميان جواناني آغاز مي کند که قاعدتاً بايد - به تصور کارشناسان - تماشاي تلويزيون و خواندن کميک استريپ، آنان را «در چنان حمامي از ارتباط هاي آشفته غرق مي کرد که ارزش ها را به کناري مي گذاشتند».

جنبش دانشجويي به سرعت از ميلان به تورين و از آنجا به سراسر ايتاليا گسترش مي يابد. آنچه دانشجويان ايتاليايي از دانشگاه مي خواهند «دانشنامه نيست، دانشگاه بودن دانشگاه است» و چون راست حاکم، مدافع سرسخت نهادهاي بسته سنتي است و چپ سنتي از درک ضرورت تحول ناتوان است، جنبش يا هر آن چپ تر و راديکال تر مي شود يا به جنبش اعتراضي مي پيوندند که در بطن کليساي کاتوليک در برابر احکام شوراي تقريب اديان واتيکان - معروف به واتيکان 2 - قد برافراشته است. نتيجه آنکه سازمان هاي جوانان احزاب، چه چپ و چه راست، از جوانان خالي مي شود. اگرچه صداهايي بلند مي شود که موج دانشجويي را بازتابي کوچک از بحران عميق تري مي بينند که کل جامعه ايتاليا با آن درگير است و راه هاي برون رفتي را پيشنهاد مي کنند که دو دهه بعد مستقر خواهند شد، اما حمله پليس به دانشگاه اين صداها را خفه مي کند؛ تنها صدادار ميدان راديکاليسم است و با سوءقصد به رودي دوچکه و قتل مارتين لوترکينگ و آغاز مه 68 در پاريس و حمله تانک هاي شوروي به پراگ و قتل عام دانشجويان در مکزيکو و محکوميت به اعدام آلکساندروس پاناگوليس شاعر در 17 نوامبر 1968 در يونان سرهنگ ها، دور - به گفته پي ير پائولو پازوليني - «دور خشونت است، اگر هم در عمل نشد، در نيت». دور، دور ورود به سال هايي است که تاريخ معاصر ايتاليا آنها را به عنوان «سال هاي سرب» ثبت کرده است؛ قتل آلدو مورو به دست بريگادهاي سرخ که ايتاليا را در تروريسم فرو خواهد برد.

اين از مه 68 در ايتاليا؛ انقلابي اساساً آموزشي و جنسي که از جمله حق طلاق را براي زنان و مردان ايتاليايي به ارمغان آورد ، اما مهم ترين نتيجه اش راديکاليسم سياسي دوطرفه سال هاي سرب شد و نتوانست نهادهاي سياسي ايتاليا را آنچنان که بايد و شايد متحول و مدرن کند. بهترين دليل اين امر، از يک سو، کم دوامي مزمن ائتلاف هاي سياسي و بنابراين دولت هاي ايتالياست و از ديگرسو، جنجالي که همين چند هفته پيش با امکان استرداد مارينا پترلا، يکي از اعضاي بريگادهاي سرخ، از فرانسه به ايتاليا پيش آمده است؛ درست در آستانه 40 سالگي مه 68 و پس از گذشت 30 سال، جامعه سياسي ايتاليا همچنان از اعلام عفو عمومي وحشت دارد.

در سال بعد، در 5 آوريل 1968، در شيکاگو؟ يا يک سال ديرتر، در 29 آوريل 1969، در سان فرانسيسکو؟

يکي از نخستين کارهايي که جان اف کندي بعد از انتخاب به رياست جمهوري مي کند، به نوعي فرو بردن چوب در لانه زنبور است. راه ديگري هم ندارد؛ اگر حزب دموکرات بخواهد قدرتي را که پس از سال ها دوباره به دست آورده حفظ کند، به راي سياه پوستان نيازمند است. مشکل هم مشکل قانون نيست چون سياهان حق راي دارند. مشکل اين است که در اکثر ايالت هاي جنوبي امريکا، نژادپرستي حاکم نمي گذارد هيچ کارت هويتي براي هيچ سياه پوستي صادر شود و بنابراين سياهان وجود رسمي ندارند تا راي دهند. در درگيري هاي ميان دولت فدرال و ايالت هاي جنوبي، خشونت هاي نژادي با حدتي بي سابقه برمي گردند. راديکاليسم در هر دو جبهه است؛ در 1966، در برابر کوکلوکس کلان و انواع سازمان هاي نژادپرست سفيد، هوي پي نيوتن و بابي سيل، حزب پلنگ هاي سياه براي دفاع از خود را بنيان مي گذارند و از حق دفاع از خود سياهان در برابر پليس مي گويند. در اين ميان اما مردي جنبش حقوق مدني سياهان را بنيان گذاشته است که جنبشي کاملاً مسالمت آميز است؛ مارتين لوترکينگ که در 1964 جايزه صلح نوبل را مي برد. در 4 آوريل 1968، مارتين لوتر کينگ به قتل مي رسد. روز بعد، در 5 آوريل، شورش سراسري سياهان در بيش از 60 شهر امريکا، از محله سياه پوست نشين وست سايد شيکاگو آغاز مي شود.

اما، در يک سطح ديگر، نفرت از سرمايه داري و امپرياليسم و نژادپرستي، سه نويسنده به نام هاي جک کروئاک، الن گينزبرگ و ويليم بارو را در سال هاي 50 در نيويورک گرد آورده است تا جنبش بيت جنريشن يا «نسل بيت» يا بيت نيک ها را راه بيندارند که راه را نه در مبارزه قهرآميز که در رواج صلح و عشق مي بينند و ضمناً علاقه وافري هم به مواد توهم زا، به ويژه ال اس دي دارند. اسم دو کتاب معروف کروئاک، يکي بر روي جاده است و دومي The Dharma Bums که شايد بشود آن را «ولگردان آسماني» ترجمه کرد. هيچ يک از قهرمانان داستان هاي هر سه نويسنده، دغدغه موفقيت ندارند و حرف اول و آخرشان هم ساده است؛ «جاده را بگير و برو». اين هم دقيقاً همان حرف سطر به سطر رمان صيد قزل آلا در امريکاي ريچارد براتيگان است که در 1966 در صدر پرفروش ترين هاي امريکاست؛ امريکا حالت را به هم مي زند؟ جاده را که ازت نگرفته اند، جاده را بگير و برو. بيت نيک ها هم که در اين فاصله شده اند هيپي ها و جاده را گرفته اند و از ساحل شرقي امريکا رفته اند به ساحل غربي آن، در ژانويه 1967، در سان فرانسيسکو، به هم رسيده اند.

سر راه، در سپتامبر 1965، جشن عشق و صلح و ال اس دي را يک بار، در ويرجينياسيتي نوادا، در ترکيب با موسيقي تجربه کرده اند؛ آن روز فهميده اند شمارشان از هزارها گذشته. امروز، در پارک گلدن گيت محله هيت اشبري سان فرانسيسکو درمي يابند که بيش از 35 هزار نفرند.دو سال از شورش هاي لس آنجلس و سه سال و نيم از قتل جان اف کندي مي گذرد و هر روز، سربازان امريکايي بيشتري به ويتنام اعزام مي شوند. شکاف ميان نسل جديد و نسل قديم امريکايي به جايي رسيده که براي بحث راجع به آن، کارشناسان اصطلاح «گودال ميان نسل ها» را ساخته اند.قرار بعدي براي 29 آوريل 1969 است.

و تا اين روز برسد، سيل هيپي هاست که از چهارگوشه امريکا به سان فرانسيسکو سرازير مي شود. آنقدر زيادند که محله هيت اشبري عملاً چنان تغيير ماهيت مي دهد که مايکل روسمن - از بنيانگذاران جنبش دانشجويي 1964 دانشگاه برکلي در دفاع از آزادي بيان يا FSM - از اين مي نالد که «هيت اشبري تا وقتي سالم بود که هنوز هيت اشبري نشده بود». راستي هم که محله قديمي با خانه هاي ارزان قيمت کارگري و دانشجويي شده است هيپي آباد - آنقدر که پليس هم از اين مي نالد که حتي مواد مخدري که در بازار محلي عرضه مي شود نيز تغيير ماهيت داده است.

يک روز قبل از 29 آوريل 1969، بيتل ها به امريکا آمده اند و قرار است کنسرت اجرا کنند. اما بيت نيک هاي ميانسال و هيپي هاي جوان را کاري با بيتل ها نيست. اين بار، پارک گلدن گيت پذيراي جشن عشق و صلح و ال اس دي و موسيقي بيش از 100 هزار نفر است. اسم جشن را هم که روزنامه نگاران از قبل تعيين کرده اند؛ سامر آو لاو يا «تابستان عشق».

اين از مه 68 در امريکا؟

يعني جنبش هيپيسم و جنبش برابري نژادي که بعدها، در طول دهه 70، با آنجلا ديويس، مالکوم ايکس و بسياري ديگر به خشونت بي امان گراييد پيش از آنکه دوباره مسير مدني و مسالمت آميزي را بازيابد که مارتين لوترکينگ به آن داده بود و هيپي ها از ابتدا خواستارش بودند؟

واقعيت آن است که اندکي ديرتر، هيپي ها يا در مزرعه هايي کوچک در کوه ها و دشت ها مستقر خواهند شد تا به همزيستي کامل با طبيعت برسند يا جاده هاي افغانستان و تبت را در پيش خواهند گرفت تا به حقيقت برسند و مساله اصلي، مساله جنگ خواهد شد و معترضان اصلي، دوباره دانشجويان تا جايي که سال هاي سال بعد، سرهنگ اليور نورث - که شهرتش را مديون ماجراي «ايران گيت» است و امروزه مفسر سياسي شبکه هاي خبري محافظه کاران است - از اين خواهد گفت که «جنگ ويتنام را نه در ويتنام که در دانشگاه هاي خودمان در امريکا باختيم.»

در خود مه 68، در پاريس؛فرانسه دوگل، گذشته از اينکه فرانسه استعمارزداست، سوداي ايجاد طبقه متوسط جديدي را هم دارد که بايد بتواند به آينده اميدوار باشد و جلو رشد راديکاليسم چپ را بگيرد که حزب کمونيست فرانسه يکي از برجسته ترين نمايندگان آن در اروپاست. از همين رو دهه 60 در فرانسه، فقط دهه گشايش جبهه داخلي جنگ استقلال الجزاير در داخل فرانسه نيست و مهم تر از آن، دهه يي است که هم تامين اجتماعي فرانسه شکلي را مي يابد که - اگرچه ناکارآمدي و نقصان هايش هر روز آشکارتر مي شود - اما هنوز بسياري در جهان غبطه اش را مي خورند و هم به ناگهان تعداد دانشجويان چندين برابر مي شود و امکان تحصيل رايگان تا عالي ترين مرتبه هاي عالي و تکميلي براي همه فرانسويان پديد مي آيد. نتيجه آنکه تحول نهادها بسيار بطئي تر از تحول جمعيت هاي جديدي است که نهادها بايد پاسخگوي نيازهاي تازه شان باشند. مه 68، انقلابي اساساً آزادي گرا و در اعتراض هم به دولت مستقر و هم به چپ کلاسيک است؛ وقتي انقلاب در نانتر شروع مي شود، مهم ترين دشمنانش دانشجويان کمونيست اند که دانشجويان معترض را به عنوان مشتي «ماجراجوي خرده بورژوا» تخطئه مي کنند. نتيجه آنکه خشونت فقط ميان پليس و دانشجو نيست و ميان دانشجو و دانشجو هم هست. طبعاً تروتسکيست ها و مائوئيست ها از جنبه ضدکمونيستي و ضددولتي توامان انقلاب شادمان اند و مي کوشند آن را مصادره به مطلوب کنند. اما در يک ماهي که انقلاب طول مي کشد، هر روز يک واقعيت عيان تر مي شود؛ همه مي دانند به چه چيز اعتراض دارند؛ اقتدار در همه شکل هايش از دولتي گرفته تا اقتصادي، از سياسي گرفته تا اجتماعي، از مدني گرفته تا آموزشي (چه در مدرسه و چه در دانشگاه)، از خانوادگي گرفته تا جنسي. اما هيچ کس نمي تواند با هيچ کس ديگر بر سر آن چيزي به توافق برسد که بايد جانشين اقتدار همه جا حاضر شود. انقلاب خيلي زود رهبرانش را پيدا مي کند و جالب اينکه مهم ترين رهبرش اصلاً فرانسوي نيست و آلماني است؛ دانيل کوهن بنديکت، معروف به «داني سïرخه» که تنها ويژگي که ندارد رهبري است و کلاً بيشتر رهبري سلبي است تا ايجابي. نمي گويد چه بکنيد - به جز در مقام يک اظهار نظر صرفاً شخصي، آن هم وقتي نوبتش مي رسد حرف بزند - اما هر بار لازم است رأساً مداخله مي کند تا کار به فاجعه نکشد، مثل يک بار که ميکروفن را از دست خبرنگاري مي گيرد تا از پشت راديو به پليس اطلاع دهد که همه راه هاي فرار دانشجويان را بسته است و اگر در اسرع وقت، راهي باز نکند، ممکن است تلفات گاز اشک آور و درگيري ها فاجعه بار شود. پليس نيز چند دقيقه بعد، از پشت همان راديو، اعلام مي کند که دستور باز کردن فلان کوچه را براي امکان قرار دانشجويان داده است.

در نتيجه، روزها به بحث هاي بي پايان در مجمع هاي عمومي دبيرستان ها و دانشکده ها و کارخانه ها بر سر اين مي گذرد که چه نمي خواهيم و شب ها هم... شب ها هم مخصوص آزادي هاي شبانه است - بدون هيچ حد و حصري.

و يک ماه بعد، انگار همه از اين همه بحث بي حاصل خسته شده باشند، همه به خانه هاي شان برمي گردند شايد به اين اميد که سال ديگر، يک مه 69 ديگر باشد.

اين هم از مه 68 در فرانسه که انقلاب نبود و عنوان انقلاب گرفت چون به نوعي نماد جنبش اعتراضي شد که از کمتر از دو سال پيش و تا يکي دو سال بعد، اقصي نقاط دنيا را تکان داد و ظاهراً مهم ترين دستاوردش رواج انترناسيوناليسم و راديکاليسم و خشونت سياسي در سال هاي 70 بود - اما فقط ظاهراً. هم به اين دليل که برخلاف آلمان و ايتاليا، راديکاليسمي که در خود فرانسه پديد آورد از حد چند اقدام محدود گروه آکسيون ديرکت فراتر نرفت و هم از آن رو که آنچه تاريخ، پس از گذشت 40 سال، از اين يک ماه اعتصاب عمومي به خاطر سپرده است، نه گفتار و کردار هيچ يک از رهبران انقلاب که گفتارها و کردارهايي است از رهبران دولت فرانسه؛ اول شارل دوگل، رئيس جمهوري فرانسه که وقتي رئيس پليس پيشنهاد مي کند براي ختم غائله، ژان پل سارتر را دستگير کنند، پاسخ مي دهد که «نمي شود در کشور ولتر، ولتر را به زندان انداخت» و دومي، ژرژ پمپيدو، نخست وزير فرانسه که در پاسخ به نامه ريمون آرون که چرا به سرکوب دانشجويان دست نمي زند، مي نويسد که «دانشجو را که نمي شود به صرف اينکه دانشجوست، سرکوب کرد».

دانيل کوهن بنديکت اما از فرانسه اخراج مي شود و تا 1978 اجازه بازگشت به فرانسه را نمي يابد. امروز هم نماينده پارلمان اروپاست، گاهي از طرف سبزهاي آلمان، گاهي هم از طرف سبزهاي فرانسه.

در دوم اکتبر 1968، با کشتار دانشجويان در مکزيکو؟ در 26 مه 1966، با داتسيبائو غديوارکوب فهايي دانشگاه بيداي پکن که سرآغاز انقلاب فرهنگي چين مي شود؟ در تاريخي نامعلوم در شهري نامعلوم تر در ژاپن؟

قدر مسلم آنکه مه 68 در همه آرمان هاي اعلام شده خود شکست خورده است. به قول پيتر کايوت بازيگر سينما که در آن سال ها عضو جنبش هيپي ديگرز بود و در محله هيت اشبري سان فرانسيسکو سکونت داشت؛ «نه توانستيم کار سرمايه داري را بسازيم، نه کار امپرياليسم را، نه کار نژادپرستي را. فقط توانستيم پايان جنگ ويتنام را ببينيم.»اما براي عده يي که مه 68 را مستقيم يا نامستقيم زيسته اند و غم غربت آن سال ها را دارند، مه 68 در درجه نخست انقلابي فرهنگي بود و نه سياسي، و ما امروزه در جهاني زندگي مي کنيم که بيشتر پاسدار محيط زيست و حرمت انسان است. و اگر اولي قطعاً همان شعار هيپي ها بود، دومي هم قطعاً آرزوي همه دانشجوياني بود که در نيمه دوم سده 60، بر اقتدار در انواع شکل هايش شوريدند. بيهوده نيست اگر از اين دانشجويان ديروز، بسياري فعالان امروز جنبش هاي حفظ محيط زيست و جنبش هاي مدافع حقوق بشرند؛ اقتدار حرمت هيچ چيز را نگه نمي دارد، نه انسان را و نه طبيعت را.

دلم مي خواست - و اصلاً اين مقاله را نوشتم تا - بگويم مهم ترين ثمره ملموس مه 68 براي من و دوستان هم نسلم اين بود که توانستيم نه تنها جلو پدر و مادرمان که حتي در مدرسه هم سيگار بکشيم و حالا سيگار کشيدن حتي در فضاي آزاد هم ممنوع شده است، اما نمي دانم چرا دوست دارم نوشته ام را با پاسخي به پايان ببرم که باب ديلن به روزنامه نگاري داد که از ميزان همبستگي اش با دانشجويان معترض مي پرسيد؛ «من قطعاً با دانشجوهام و آنها قطعاً دنيا را فتح خواهند کرد... اما براي اين کار به مبارزه نيازي نيست. کافي است آدم يک جاي راحتي پيدا کند، همان جا بنشيند و صبر کند»... تا گرگ ها همديگر را بدرند - اين را من به عنوان تنها درسي که از مه 68 گرفته ام بر حرف باب ديلن مي افزايم.
سگ ها و گرگ ها ؛ دانشگاهيان و روشنفکران
محمدسعيد حنايي کاشاني / fallosafah@hotmail.com

ميان «روشنفکران» و «قدرت» چه رابطه يي وجود دارد؟ روشنفکران گروهي از افرادند که مي توانند به تفکر انتزاعي بپردازند و انديشه هاي خود را با استفاده از نمادهاي پيچيده بيان کنند يا نمادهاي پيچيده و انتزاعي را بفهمند. بدين ترتيب همه کساني که بيشترين اوقات زندگي خود را به مطالعه اين نمادها يا توليد اين گونه نمادها مي گذرانند «روشنفکر» ناميده مي شوند. اين تعريف عام ترين و معيار ترين تعريفي است که از «روشنفکر» داده شده است.(ادوارد شيلز، جامعه شناس امريکايي). البته اين بدان معنا نيست که در ميان «روشنفکران» هيچ گونه تمايزي وجود ندارد. روشنفکران را دست کم همواره مي توان به دو گروه تقسيم کرد، دو گروهي که در عين استفاده از توانايي هاي فکري و حرفه يي مي توانند بسيار با هم متضاد و مخالف باشند. آنچه اين دو گروه را از يکديگر متمايز مي کند رابطه آنان با «قدرت» است. هيچ جامعه يي نيست که روشنفکر نداشته باشد. روشنفکران نخستين بار به شکل آموزگاران و عالمان دين و دبيراني ظهور کردند که بخشي از وظايف شان خدمت به قدرتمنداني بود که نان خود را از آنان مي گرفتند. توليد و خدمت فکري روشنفکران در ابتدا جز در ميان قدرتمندان نمي توانست خريداري داشته باشد اما همواره ميان «روشنفکران» و «قدرت» تضادي عميق وجود داشت. روشنفکران غالباً فقير بودند و سهمي اندک از ثروت اجتماعي را به خود اختصاص مي دادند. يک راه غلبه بر اين فقر نزديکي به قدرت و خدمت به آن بود. اما اين چيزي نبود که براي همه آنان ممکن و ميسر باشد، مضاف بر اينکه تلون و جا به جايي قدرت و بي عدالتي اش براي کسي شأن و منزلتي پايدار باقي نمي گذاشت. بدين طريق، روشنفکران همواره با «سلطنت» در تضادي عميق بودند. در قرون جديد شمار روشنفکران، به ويژه در اروپاي غربي، رو به افزايش رفت و بدين ترتيب سقوط نظام هاي سلطنتي رقم خورد. اما اين پايان داستان نبود. روشنفکران در مقام افراد ناراضي و ناخشنود از وضع موجود، افرادي که قادرند با قلم و انديشه خود همواره از هر وضع موجودي انتقاد کنند و ارزش ها و آرمان هايي تازه به وجود بياورند باز وجود داشتند. اما اکنون بزرگ ترين رقيب «روشنفکران» نه فقط قدرتمندان بلکه کساني از همتايان خودشان بودند که «دانشگاهيان» ناميده مي شدند.

روشنفکران «روشنفکر ستيز»

«روشنفکران روشنفکر ستيز» گروهي از روشنفکران هستند که خود را ملتزم به همکاري با نهادي خاص کرده اند. آنان پايبندي ها و وظايفي دارند که به آنان اجازه نمي دهد از حدودي پا فراتر بگذارند. آنان صرفاً آموزگاران مدرسه يا کارمندان عالي رتبه دولت يا پژوهشگران موسسات پژوهشي اند. بدين ترتيب، انديشه آنان بيش از آنکه معطوف به آينده و دگرگون کردن جامعه و تحول در ارزش ها و انديشه هاي حاکم بر آن باشد، معطوف به حفظ وضع موجود و دفاع از آن است. آنان کارمندند. اين التزام به آنان صفاتي خاص مي بخشد. «روشنفکران روشنفکر ستيز» محافظه کار و منفعت طلبند. آنان غالباً زندگي هاي خوبي دارند. درآمدي ثابت و نسبتاً بالا دارند و زندگي شان در آرامش سپري مي شود. منزلت اجتماعي به رسميت شناخته شده يي دارند. به «علم» و به «کارفرما»ي خود خدمت مي کنند و نام و آوازه شان محدود به انجمن هايي خاص است. آنان مي نويسند و منتشر مي کنند، اما نه براي «مردم» بلکه براي همتايان و همکاران و شاگردان خود. آنان با قدرت در صلح و صفايند. آنان «روشنفکران» را افرادي «ناراحت»، «ناراضي» و «خشمگين» توصيف مي کنند که بيش ترين انگيزه شان کسب قدرت است، چون نتوانسته اند به منزلتي شايسته در جامعه برسند، منزلتي که گمان مي کنند به ناحق از آنان سلب شده است. از همين رو، «روشنفکران» بيش از همه مدعي «عدالت» اند. «روشنفکران» منزلت به رسميت شناخته شده يي ندارند، در زندگي خصوصي معمولاً با فقر دست به گريبان اند، از همين رو «دردمند» و «بلاکش» اند و با محرومان و تحقيرشدگان و بي پناهان جامعه احساس همبستگي عميقي دارند و خود را سخنگوي آنان مي دانند. آنان نه براي «علم» يا گرفتن «ارتقا» و برخورداري از «مزايا» و کسب موقعيت اجتماعي بلکه براي «آگاهي» و «تغيير» مي نويسند. آنان «تنها و گرسنه»اند.

سگ ها و گرگ ها

رابطه «دانشگاهيان» و «روشنفکران» و نسبت آنان با «قدرت» را مي توان به رابطه «سگ ها» و «گرگ ها» تشبيه کرد؛ تشبيهي که در اروپاي قرن نوزدهم طرفداران بسيار داشت و شاعر مجار شاندور پتوفي و فيلسوف آلماني فريدريش نيچه به يکسان دلبسته و مروج آن بودند. شاعر خراساني مهدي اخوان ثالث، در سال هايي دور، در منظومه يي با همين نام و با اقتباس از پتوفي به اين مضمون در زبان فارسي جاني دوباره بخشيد. اما اکنون بعد از سپري شدن آن سال ها شايد بد نباشد از خود بپرسيم که داوري ما اکنون درباره روشنفکران ستيزه گر انقلابي و روشنفکران درباري (وابسته به قدرت، در هر زمان و مکاني) چيست؟ آيا جلال آل احمد و علي شريعتي و غلامحسين ساعدي و احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث و ديگران در مقايسه با کساني همچون سيدحسين نصر و احسان يارشاطر و پرويز ناتل خانلري و داريوش شايگان و عباس زرياب خويي و مهدي محقق و ديگران افرادي دانشمندتر يا اخلاقي تر بودند؟ داوري ما در خصوص دانش آنان چگونه است؟ داوري ما در خصوص شخصيت و خصايل اخلاقي آنان چگونه است؟ آثار آنان را ما براي چه چيزي مي خوانيم و ارج و احترامي را که براي هريک از آنان قائليم بر چه چيزي مبتني مي کنيم؟ شايد گذشت زمان آشکار کند که نه «روشنفکران» و نه «دانشگاهيان» هيچ يک افرادي نيستند که از هر حيث کامل باشند. اما براي رسيدن به وضعي متعادل در جامعه، بهترين حالتي که مي توان تصور کرد، اين باشد که هيچ يک از اين دو گروه بر ديگري غلبه نکند و ستيز و چالش اين دو گروه با يکديگر همواره ادامه داشته باشد. پيروزي و تسلط هريک از اين دو گروه بر ديگري آفتي براي جامعه است. خوشا به سعادت جامعه يي که هم ژان پل سارتر داشته باشد و هم ريمون آرون، هم ادوارد سعيد داشته باشد و هم برنارد لوئيس.

سگ ها و گرگ ها

1

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساکت و خاکستري رنگ

زمين را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه بي روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده هاي برف ها ، باد

روان بر بال هاي باد، باران

درون کلبه بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

آواز سگ ها؛

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريک و توفان خشمناک است

کشد- مانند گرگان- باد، زوزه

ولي ما نيکبختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره هاي نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه

عزيزم گفتن و جانم شنفتن

وز آن ته مانده هاي سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخواني

چه عمر راحتي دنياي خوبي

چه ارباب عزيز و مهرباني

ولي شلاق، اين ديگر بلايي ست

بلي، اما تحمل کرد بايد

درست است اينکه الحق دردناک است

ولي ارباب آخر رحمش آيد

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخم هايمان را و ما اين

محبت را غنيمت مي شماريم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

زمستان سياه مرگ مرکب

آواز گرگ ها؛

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريک و توفان خشمگين است

کشد- مانند سگ ها- باد، زوزه

زمين و آسمان با ما به کين است

شب و کولاک رعب انگيز و وحشي

شب و صحراي وحشتناک و سرما

بلاي نيستي، سرماي پïرسوز

حکومت مي کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه گرم کنامي

شکاف کوهساري سرپناهي

نه حتي جنگلي کوچک، که بتوان

در آن آسود بي تشويش گاهي

دو دشمن در کمين ماست، دائم

دو دشمن مي دهد ما را شکنجه

برون؛ سرما، درون؛ اين آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو... اينک... سومين دشمن... که ناگاه

برون جست از کمين و حمله ور گشت

سلاح آتشين... بي رحم... بي رحم

نه پاي رفتن و ني جاي برگشت

بنوش اي برف، گلگون شو، برافروز

که اين خون، خون ما بي خانمان هاست

که اين خون، خون گرگان گرسنه ست

که اين خون، خون فرزندان صحراست

درين سرما، گرسنه، زخم خورده،

دويم آسيمه سر بر برف چون باد

وليکن عزت آزادگي را

نگهبانيم، آزاديم، آزاد
روشنفکري آل احمدي
يونس تراکمه

اينکه هرگاه بحث روشنفکري در ايران مطرح مي شود اول از همه به ياد جلال آل احمد مي افتيم، آيا فقط به خاطر دو جلد کتاب «در خدمت و خيانت روشنفکران» اوست؟

اهميت آل احمد بودن نه به اعتبار آثارش، از جمله همين کتاب، که به اعتبار حضورش در يک مقطع از تاريخ معاصر ايران است؛ وگرنه از کل آثار مکتوب آل احمد بحث در مورد مختصات نثر او همچنان مطرح است و به عنوان دستاوردي در زبان فارسي مطرح مي ماند و نيز يکي دو داستان کوتاه اوست که ماندگار است و به عنوان بخشي از سابقه درخشان داستان کوتاه فارسي محسوب مي شود.

اگر روشنفکري با تعهد معني و مفهوم پيدا مي کند، و تعهد صرفاً تعهد سياسي و تعهد در مقابل جامعه معني شده است، آيا اين همه حاصل اتفاقات سياسي و فلسفي دهه 60 فرانسه و کاريزماي سارتر در اين دهه و برداشت نه چندان درست ما در اينجا از مفهوم تعهد در فلسفه اگزيستانسياليستي نيست؟

«ادبيات چيست؟» سارتر در سال 1947 و «درجه صفر نوشتار» رولان بارت در سال 1953 منتشر شد.

اين موضوع قابل مطالعه و تعمق است که اگر ژان پل سارتر در دهه هاي 40 و 50 و 60 ميلادي براي روشنفکران به طور عام و نويسندگان به طور خاص آنچنان «تعهد» و «التزامي» قائل است، در همان سال ها نويسندگاني چون کلود روآ، رولان بارت، ژرژ باتاي، موريس بلانشو، آلن رب گري يه و... ساز خود را در اين مقوله ها کوک مي کنند و چالش ميان آنها در طول اين دهه ها و دهه هاي قبل و بعد است که موجب مي شود هر تلاش خلاقه و متفکرانه به «جريان» تبديل شود و هيچ نظر و اثري با «قطعيت» آثار و آراي ديگر را مقهور خود نکند.

اما در اينجا و در دهه 40 شمسي آل احمد با حضورش و آثارش، و نيز طيفي از نويسندگان و نظريه پردازاني که ادبيات را وسيله يي براي مبارزات سياسي مي دانستند، موجب مي شوند که «قاطعانه» يک نظر و آثار برآمده از آن نظر آنچنان مسلط شود که بعد از متجاوز از چهار دهه همچنان تعريف روشنفکر، و حتي روشنفکر ادبي، اين گونه با سياست و تعهد اجتماعي عجين شود. اينکه بر حضور آل احمد بيشتر از آثارش تاکيد مي کنم به اين دليل است که اگر آثار منتشر شده در همان دهه چهل را بررسي کنيم به اين نتيجه مي رسيم که اين تنوع ديدگاه ها بايد به «عدم قطعيتي» منجر مي شد که نشد. به شهادت آثار چاپ شده در همين دهه، طبيعي است که اين تنوع تجربه هاي خلاقه و نظرات ارائه شده موجب ايجاد جرياني در اين زمينه شود، اتفاقي که نيفتاد. به فهرست داستان هاي چاپ شده در دهه هاي چهل و پنجاه نگاه کنيد؛ و حتي به نقدهايي که در همان سال ها به داستان و داستان نويسي نوشته شده است. چرا آن تجربيات گوناگون در آثار خلاقه و چندصدايي در حيطه نظري مقهور يک نگاه و يک باور شد؟ اينجاست که بايد بر حضور آل احمد تاکيد کرد. اين درست که آل احمد با تارتار اعصابش و ذره ذره وجودش نگران جامعه و اتفاقات آن، و حضور روشنفکر- هنرمند در اين جامعه است؛ ولي آيا مي توان حالا و از پس اين همه سال وقتي به آن سال ها مي نگريم آن تک صدايي مقهورکننده را با اين دلايل توجيه کنيم؟ در همان سال هاست که وقتي شماره يي از «جنگ اصفهان» منتشر شد، به اين دليل که دست اندرکاران آن با نگاهي متفاوت با آن نگاه حاکم به ادبيات مي نگريستند، مجله «فردوسي» نوشت که اصحاب کهف فارغ از مسائل سياسي و مشکلات اجتماعي از خواب بيدار شدند و شماره يي ديگر از «جïنگ اصفهان» را منتشر کردند، ابوالحسن نجفي که مترجم و معرف سارتر و آثارش در ايران است و با ترجمه کتاب «ادبيات چيست» سارتر معرف آن گونه نگاه اگزيستانسياليستي به ادبيات در سال 1347 است، در دفتر هفتم «جنگ اصفهان» ضمن ارائه گزارشي از مجمع «ادبيات چه مي تواند بکند؟» که در سال 1964 به همت روزنامه «کلارته» در پاريس تشکيل شد مي نويسد؛ (با اشاره به اين سخن سارتر که «...در برابر کودکي که از گرسنگي مي ميرد، رمان تهوع وزني ندارد...» گفت وگو با روزنامه لوموند در سال 1964)

...چه آسان مي توان خوانندگان را با کلمات دهن پرکن مجذوب و ماخوذ کرد (آن هم از طرف کسي مانند سارتر که در سراسر زندگي اش با فريب و تحميق مبارزه کرده است، فيلسوفي که در آثارش هيچ گاه جانب منطق و تعقل و استدلال را فرو نگذاشته است)؛ کتاب تهوع در يک طرف و مرگ کودک گرسنه در طرف ديگر، و بديهي است که شنونده بي ترديد و درنگ جانب کودک را مي گيرد؛ ادبيات و هنر در يک طرف و دو ميليارد گرسنه در طرف ديگر، و مسلم است که مخاطب بي تامل و تعمق جانب دو ميليارد گرسنه را مي گيرد. و چه آسان مي توان اين سخن را، بي نياز به استدلال، پذيرفت، خاصه در محيط کنوني ادبي ايران، که نويسندگانش به جاي کوشش و پژوهش در جستن راه هاي تازه خوش تر دارند که از راه هاي کوبيده و آزموده بروند. و چه راهي کوبيده تر و آزموده تر از راه سياست؟ مبارزه طبقاتي، مظالم اجتماعي، استعمار سياه، فشار جوامع صنعتي بر جوامع عقب افتاده؛ مضاميني حاضر و آماده منتظر نويسندگان در مضيقه مطلب.

...آري، اين است تصوري که ما از مسووليت نويسنده در اين زمان داريم. و معلوم است که چرا با همه نيرو سنگ «ادبيات در خدمت جامعه» را بر سينه مي زنيم و احياناً اگر کسي جرات کند و به زبان آورد که کار ادبيات جدي تر از اينهاست و «شعار» از «شعر» جداست و هنر مانند علم، مانند ادراک، مانند هر گونه فعاليت ذهن که با واقعيت در کشاکش است احتياج به پژوهش و کوشش و کشف صورت ها و قالب هاي تازه دارد، باز هم کار ما ساده است؛ به آساني و بي اقامه دليل مي توانيم او را متهم به «هنر براي هنر» يا پيروي از «پوچ پرستي» و «نيست گرايي» غربي کنيم و نظر قاطبه خوانندگان را با خود همراه سازيم. مگر نه آنکه خواننده هم از کار تازه، يعني کار دشوار، مي رمد و بهتر مي پسندد که همان خوانده ها و دانسته ها را بار ديگر و بارهاي ديگر براي او تکرار کنند؟ در کنار آن برداشت از روشنفکري ادبي، صداها و تجربيات متفاوتي از اين دست هم بود، که کم هم نبود، اما انگار جريانات سياسي- اجتماعي در پيش رو، که نمود و نماد روشنفکرانه اش شب هاي شعر گوته بود، مهر تثبيت و حقانيت زد بر اين نگاه سياسي- مبارزاتي به ادبيات و روشنفکري ادبي. نگاه و باوري که آل احمد و سايريني که بيشتر از ميدان سياست و مبارزات سياسي به حيطه ادبيات وارد شده بودند، و ادبيات را وسيله يي براي مبارزات سياسي خود مي دانستند و کلمه و کلام جايگزين تفنگ بود براي آنها، در عمل بر آن پاي مي فشردند.

اين تعريف سياسي از روشنفکري به طور عام و ادبيات به طور خاص هنوز هم، هر چند کم رنگ تر از سابق، وجود دارد؛ که البته اين کم رنگي معلول اراده حاکمي است که در پي کم رنگ کردن و بي اثر کردن وجود کل ادبيات و خلاقيت هاي ادبي است. هنوز هم اگر با اين نگاه سياسي ادبيات تعريف شود «...شاعر از شعر خود و نويسنده از داستان خود احساس شرم و ننگ مي کند، خود را سربار جامعه مي شمارد، وجدانش معذب مي شود و براي جبران سرشکستگي خود چاره يي نمي بيند جز اينکه به سياست دست آويزد و عملاً آلت دست سياست بافان شود.» (ابوالحسن نجفي، همان)

اگر روشنفکر متعهد است، که هست، متعهد در مقابل کاري است که انجام مي دهد؛ در اين صورت نبايد به ابراهيم گلستان و صادق چوبک و ديگراني از اين دست همچون جلال آل احمد روشنفکر اطلاق کرد؟ و حضور و کارهاي اين هنرمندان را به عنوان روشنفکران موثر در زمانه خود بررسي کرد؟
نهادينه کردن ضدروشنفکري
اندرو استين-ترجمه؛ افسانه نجم آبادي

اندرو استين استاديار تغيير و توسعه اجتماعي و استاد جامعه شناسي دانشگاه ويسکانسين گرين وي است. او علاوه بر تدريس علوم اجتماعي، وظيفه نظارت بر مطالعات قانون و دادگستري را نيز بر عهده دارد. حوزه هاي مورد علاقه وي حوزه هاي جنايي، دادگستري، جامعه شناسي محيطي، اقتصاد سياسي، کشمکش هاي طبقاتي، جنسيتي و نژادي است. تعداد قابل توجهي مقاله، تاليف و نوشته هاي انتقادي در کتاب ها و روزنامه هاي مختلف منتشر کرده تعدادي از کنفرانس هاي حرفه يي را نيز رهبري يا مقالاتي در آنها قرائت کرده است. در مطلبي که مي خوانيد او از ماهيت روشنفکري ستيزي در نظام دانشگاهي امريکا پرده برمي دارد و نشان مي دهد که چگونه در تدريس علوم اجتماعي و انساني در امريکا ايدئولوژي محافظه کاري مانع از بحث و تضارب آراي لازم شده فضاي دانشگاهي را به محاق انديشه مي کشاند.

عضويت هيات علمي آزادي را براي ايجاد، گسترش و تعميق پژوهشگري در اين کلاس در جهت پيشرفت دانشجويان در آموزش (همان طور که در سياست دانشگاه ايچ.آر شماره شصت و چهار، آزادي بحث و تحقيق بر مبناي سياست مجلس سنا يعني سياست «انديشه براي خود» ذکر شده) از طريق مواد درسي و تعليم و تربيتي مناسب در نظر مي گيرد. آموزه ها ممکن است به درستي مباحث بحث برانگيزي را شامل شود، به شرطي که اعضاي هيات علمي از ذهني عادلانه و دادگرانه برخوردار باشند، و بدون هيچ گونه سرکوب يا عدم صراحتي، تضارب آراي ساير پژوهشگران را عادلانه پيش رو نهند. هيات علمي همچنين بردارنده منع اجبار و تلقين فکري در کلاس درس را در نظر دارد. آزادي بحث و تحقيق شامل کلاس پژوهشگري مي شود، اما حقوقي براي اظهار نظر در مورد عناوين و عقايد خارج از موضوع علمي مقتضي، يا خارج از اهداف مربوط به برنامه تحصيلي يا عقايد نامربوط به درس را که فراتر از حيطه مسووليت استاد پژوهشگر است براي دانشجو ايجاد نمي کند.

«انديشيدن براي خود» ايده نيکي است، اما بدون ارزش هاي آزاديخواهانه، خردگرايي علمي، انديشه نقادانه و منطقي، ديد باز و مدارا در برابر آراي افراد مختلف و غيره... انديشه براي خود مانع آموختن چگونه انديشيدن براي خود است. بنابراين به گمان من منظور اين است که مواد درسي و تحصيلي مناسب، آن چيزي است که ليبرال ها و مارکسيست ها در آموزه هاي خود به آن مي پردازند، نه مواردي که محافظه کاران آموزش مي دهند.

برخورداري از ذهنيتي عادلانه و دادگرانه را هنگامي که با موضوعات مناقشــه آميز سر و کــــار داريد در نظر بگيريد. کلمه «عادل» معاني بسياري دارد، اما به نظر من در اين بافت معنايي به مفهوم «سازگار بودن با قوانين غعلمف، منطق يا غخردگرايي انسان مدارف، اخلاقيات است» اين يک معناي استاندارد لغتنامه يي است که من با آن موافقم. تعبير من از واژه «دادگرانه» در اينجا (اظهار قضاوتي محتاطانه است) اين هم يک معني استاندارد ديگر که من با آن موافقم.

بر مبناي اين خط مشي، مدرسان مي بايست عادلانه بي هيچ سرکوب يا تلويحي عقايد متنوع ديگر پژوهشگران را ارائه دهند. چطور متنوع؟ اگر در حال بحث روي مساله منظومه شمسي خورشيد مرکز هستيم، آيا بايد به استدلالات زمين مرکزگراها رجوع کنيم؟آنچه که آموزش مي دهيم در حيطه نوشته هاي علمي مستدل درباره موضوع است.

اين امر درباره علوم اجتماعي نيز صادق است. از آنجا که نظريات حزب محافظه کار درباره جنايت، رفاه، تغيير اقليم و غيره به اندازه زمين مرکزگراها ساختگي و من درآوردي است هيچ نيازي نيست که چنين عقايدي در آموزش عالي مورد بررسي قرار گيرد. پرداختن به آنها جز به عنوان مثال هايي از منطق يا پژوهش ايدئولوژيکي ضعيف، تنها وقت تلف کردن است. آموزش صحيح در يک دانشگاه نيازمند استاداني است که مباحثي را در نظر بگيرند که در علوم اجتماعي از طريق يک پژوهشگري آزادانديشانه تا نقادانه ترتيب يافته است. اما گمان نمي کنم منظور اين خط مشي هم اين باشد. به نظر من کساني که اين خط مشي را ارائه داده اند به علوم اجتماعي با معيارهايي متفاوت از علوم طبيعي وفادار مي مانند در حالي که هيچ گاه نمي توانند در کلاس نجوم زمين مرکزگرا ها را تحمل کنند. آنها تاکيد خواهند کرد که در توصيف فقر بايد به مباحث ايدئولوژيک محافظه کاران پرداخت. آنها خواستار عکس آن چيزي هستند که مي گويند به دنبالش هستند. آنها مي گويند خواستار کلاس هايي هستند که از قيود ايدئولوژيک رهاست، و در حقيقت خواهان ايجاد جايگاهي براي ايدئولوژي در کلاس ها ي درس اند. آنها مي خواهند مشروعيت علوم اجتماعي را از بين ببرند، تا تنها به يک نظريه قابل بحث تقليل يابد، و دانشمندان علوم اجتماعي را وادار به قبول عقايد غيرعلمي مي کنند.

به واسطه درخواستي مبني بر مداراي مدرسان با ديدگاه هاي محافظه کاران، از طرف سياستمداران و مديران، آنها ايدئولوژي را به کلاس تحميل مي کنند. اين سياست مکانيسمي است که به دانشجويان اين اجازه را مي دهد تا در مورد اينکه استادي منتقد ديدگاه هاي محافظه کار است شکايت کنند و بنابراين مديريت دانشگاه مي تواند استاد را وادار به احترام به ديدگاه هايي کند که در يک کلاس دانشگاهي جايگاهي ندارند.

«اشاره تلويحي» براي استفاده نويسندگان اين خط مشي واژه غريبي است. اگر با کم ارزش جلوه دادن مباحثي چون مباحث جي. فيليپ راشتن من باعث مي شوم که دانشجويان او را يک نژادپرست قلمداد کنند - کمااينکه وي چنين هم بود- آيا پرده پوشي مي کنم يا بازتابي دوپهلو از آن شخصيت ارائه مي دهم، يا باعث شهرت جي فيليپ راشتن مي شوم؟

ما مي دانيم که اين خط مشي ها براي چيست؛ مرعوب کردن استادي که حقيقت را مي گويد در حالي که ذهنش عليه اسلوب مديريتي است و اين باعث مخدوش شدن اعتبار و محدود کردن آزادي بحث و تحقيق مي شود. استادان دانشگاه خود را سانسور مي کنند تا موجب خشم دانشجويان محافظه کار خود نشوند، کساني شکايت خواهند کرد که ديدگاه هاي ايدئولوژيک و نگرش هاي استبدادگونه استادشان مهمل و دورانداختني است و اين خط مشي را به تحرک وامي دارد.

به هر حال در يک کلاس درس که مدرس به شفاف سازي و روشنگري مي پردازد، ايده هاي نياکاني و عقب مانده محافظه کاران ناگزير بايد ارائه شوند. اگر دانشجويان محافظه کار را آشفته نمي کنيد، پس آنچه آموزش مي دهيد حقيقت نيست. بدون دور انداختن ايده هاي نامعقول انسان ها فرهيخته نمي شوند. به همين دليل است که مي گويم، آنچه در دانشگاه ارائه مي دهيم علم است، نه ايدئولوژي.

اين خط مشي به بيراهه نمي رود و مولفانش دقيقاً مي دانند که در قوانين در پي چه چيزي هستند. منحرف نمي شود ولي نادرست مي شود. خط مشي پن استيت نه تنها روشنفکري ستيزي، بلکه يک کاپيتولاسيون تاثرانگيز بر حقوق سياسي در امريکاست.
کارخانه فراموشي سازي مقابل کافه آزادي
جواد مجابي

نه به صورت حکمي مطلق بلکه در عالم نسبي گرايي و قلمرو فرهنگ خودمان، باور دارم که هر اديب و هنرمندي لزوماً روشنفکر هست يا بايد باشد، اما روشنفکران جامعه منحصر به ادبا و هنرمندان نيستند. اينکه مي گويم نويسنده و نقاش و سينماگر طبعاً روشنفکر هم هست اشاره به تعريفي از روشنفکر دارم که «روشنفکري نقد خردورزانه دائمي وضعيت بشري است.» اگرچه صفت «خردورزانه» در عالم هنر و ادبيات جاي خود را به «خلاقيت پرتامل عاطفي» مي دهد. در مقاله يي من به سه نوع روشنفکري اشاره کرده ام؛

1- «روشنفکر فلسفي» که پايه هاي تفکر يک عصر را مي سازد که ما نداشته ايم و نداريم، مثلاً از نوع مارکس و نيچه.

2- «روشنفکر سياسي» که اراده معطوف به قدرت دارد و در پي کسب اقتدار مادي است. اين گروه شامل انواع نظريه پردازان سياسي و فعالان سياسي مي شود که با انتقاد از وضعيت موجود و مبارزه سياسي مي کوشند تا در موضع قدرت مستقر شده و برنامه هاي خود را عملي سازند. اين روشنفکران در نهادهاي سياسي و سنديکاها و احزاب رشد مي کنند و طالب تغيير اصلاح طلبانه يا انقلابي در ساختار قدرت اند.

3- روشنفکر فرهنگي که کارش خلاقيت هنري و ادبي و هدفش انتقال تخيلات و تاملات خود به ديگران است از طريق رسانه فرهنگي مثل شعر و قصه و سينما. اينان خواستار نزديک شدن به قدرت يا در دست گرفتن قدرت نيستند چرا که خود قدرتي معنوي هستند که ناشي از خلق آثار و محبوبيت يا مقبوليت خاص و عام آنهاست، خواه در زمان خودشان يا در يک روند تاريخي، اين اقتدار معنوي حاصل شده باشد.

با اين تعريف، اگرچه يک نويسنده و شاعر براي نفوذ در ذهن مخاطبان مي بايد داراي تفکر سياسي و گاه درگير عمل سياسي باشد، اما لزوماً کار او و هدفش با يک روشنفکر فعال سياسي متفاوت است. در جوامع توسعه نيافته که جواز فعاليت سياسي فقط منحصر به موافقان و پيروان حکومت است و ناقدان حکومت و اتحاديه و حزب شان سرکوب شده يا زيرزميني اند؛ وظيفه زمين مانده روشنفکران سياسي محبوس و معدوم و تبعيدي ناگزير برعهده روشنفکران فرهنگي گذاشته مي شود که بنا بر استغناي طبيعت هنري، نه اراده يي براي کسب قدرت سياسي دارند و نه از فوت و فن ديپلماسي که در آن اخلاق جايي ندارد آگاه هستند. کيانوري بودن جنمي مي خواهد که نيما از آن بهره يي ندارد و نمي خواهد داشته باشد، اما در غيبت اجباري روشنفکران سياسي، جامعه از شاعران و نويسندگان توقع دارد که نيازها و آرزوهاي محبوس آنها را بازتاب دهند و اين توقع زائد بر ظرفيت، هنرمند را از کار اصلي خودش هم بازمي دارد و حاصل همين است که مي بينيد. من در اين يادداشت مي کوشم وضعيت اديب و هنرمند را از منظر فرهنگ ملي، بيشتر در اين «سال سي» تصوير کنم.

سياست فرهنگي برابر خلاقيت

سياست فرهنگي اين چند دهه که بر ادبيات اعمال شده، اکنون حاصل خود را نشان مي دهد در نگراني هاي منتقدان ادبي و هنري، بيانيه هاي داوران جشنواره ها و اظهارات مسوولان فرهنگي. حرکتي که از دهه 50 براي سمت و سو دادن به ادبيات نسبتاً رسمي و دولتي آغاز شد، نتايج ناگواري به بار آورد که در فضاي حاضر به صورت پريشان ذهني غالب توليدکنندگان و بي علاقگي و سردرگمي مخاطبان ادبيات ظاهر مي شود. از فحواي بيانيه هاي داوران ادبي اين سال ها برمي آيد که زبان ورزي و تخيل و ابداع تصاوير و ارتباط گيري با مسائل مردم و جامعه در حد بسيار پاييني برقرار شده است. ارتباط ادبيات معاصر با مسائل امروز جامعه در اين 20 سال گسسته تر شده همچنين با پيشينه ادبي ايران.

اهل بخيه و صاحب نظران مي گويند و مي نويسند که اين روزها ما رمان عالي نداريم، داستان کوتاه خوب کم داريم، شعر ما دچار بحران و کژفهمي شده، ادبيات ايران و غرب هنوز هم توسط توليدکنندگان جديد، خوب دريافت نشده، به آساني نمي توان از يک فضاي فعال فرهنگي صحبت کرد. من اضافه مي کنم آنچه اين روزها در دست داريم مقداري بديهيات و آه و ناله فردي است که کف کافه ادبيات به جا مانده. اينکه مي گويم «کف کافه ادبيات» اشتباه لپي نيست، بلکه دقيقاً ادبيات را به صورت کافه يي تصور مي کنم در برابر وضع متضادش؛ اداره ادبيات. دولت ها در هر جا کمابيش خواهان تاسيس اداره ادبيات اند با کارمندان ادبي و هنري سربه زير حرف شنو زير نظارت عاليه روسا. نظم مشخص و آدم هاي همسان و مطيع و مطابق سليقه مديران جامعه. ولي کافه ادبيات جايي است که آدم هاي حاضر در آن زندگي آزادانه يي دارند به ميل خود، با گفت وشنود دلخواه و گذران ايام فراغت به رفاه و آزادي و حرمت. آيا کار هنر و ادبيات چيزي جز عشق و آزادي است؟ جز راحتي خود و ديگران است و حس آزادگي و اغتنام وقت خوش در فرصتي کوتاه از هستي؟

در اين قرن بسياري رژيم ها و آدم ها سعي کرده اند که اداره ادبيات درست کنند، هرچه حتي هنر را با برنامه تطبيق دهند. اين اداره ها شروع نشده با شکست روبه رو بوده اند.

برمي گردم به اول بحث؛ سياست فرهنگي غلط مبتني بر سختگيري و همسان سازي و حذف فرهنگي و ندانم کاري ها، در هيچ جايي، هنر پيشرو و ادبيات عالي نتيجه نداده. کانون پرورش افکار و نظارت عاليه، فرهنگ درخشان نمي سازد بلکه روح را عقيم مي کند. بلافاصله بگويم که حرفم بدين معنا نيست که نسل جوان کوشش نمي کند، عاشقانه کار نمي کند و فعاليت اين چند دهه بي فايده بوده، بلکه مي دانيم اين نسل براي کار فرهنگي اش از جان مايه گذاشته. دارم به موانع رشد فرهنگ اشاره مي کنم و از سوختن فرصت هاي عالي و استعدادهاي نيمه کاره و ظرفيت هاي تحقق نيافته سخن مي گويم. به فضاي نامطمئن و فعاليت هاي ناقص اشاره دارم که نسل جوان با اين همه سد و بند نتوانسته به ادبيات عالي اش دست يابد. همه در اين فضاي مشوش سهمي داريم يکي بيشتر يکي کمتر.

نکته ديگر که مي خواهم بگويم اين است که ادبيات، موضوعي يک مکاني و يک زماني نيست، نه محدود به اينجاست و نه منحصر به اين زمان، هنر و ادبيات همه زماني و همه مکاني است و تنها در خط زمان تاريخي پديد نمي آيد. ادبيات از ماده خيال جهان ساخته مي شود و براي معنا يافتن در زمان. براي همين است که ما از سعدي و هومر و دانته همان قدر لذت مي بريم که از يک رمان و دفتر شعر عالي از معاصران خودمان. ادبيات جهان همزمان در ذهن ما احضار مي شود و تابع قانون رشد و تکامل تدريجي نيست که چون من در دهه 80 مي نويسم کارم از هدايت دهه 20 بهتر است يا نيما نسبت به من قديمي است.

چيزي در ادبيات عالي هست که زمان ناپذير است. اگرچه ادبيات از زمان خاص تاثير مي پذيرد و بخشي از آن هم اشاره به زمان خاص دارد بيشتر در همان برهه تاريخي اعتبار دارد.

براي همين است که من زياد به اين تقسيم بندي هاي معمول توجه ندارم، به بسته بندي ادبيات دهه 40 و 50 در يک کاغذ کادوي خوشگل رويايي، يا دسته بندي کوشندگان راستين دهه 60 و 70 به مثابه کشف جديدي از دنيا. اين نوع رده بندي بيشتر دغدغه ذهني منتقدان متوسط الحال است تا کساني که نابه خود جزيي از ادبيات و هنر عصر خودند و نمي توانند نباشند. اينان ادبيات را نوعي معرفت به هستي خويش به حساب مي آورند. البته اين تقسيم بندي ها تسهيل مي کند بعضي حرف ها و مراتب را، ناقد تاريخي بعضي اتفاقات را که بر اثر شرايط خاص پررنگ تر شده و در منحني مختصات يک دوره اوج و فرودي خاص به خود گرفته براي مخاطبان توضيح مي دهد و علت يابي مي کند. ادبيات در طول تاريخ و عرض جغرافياي جهان دائم نو مي شود، تغيير مي دهد ارزش هايش را. اما اين «ارزش هاي قديم دل»، با دنياي درون انسان پيوند دارد و زياد تابع شرايط بيروني نيست. تابع زمان و مکان قراردادي ما نيست بلکه هنر امري بشري است و متعلق به درون او. براي همين ما در يک روز پرمطالعه از خواندن شعرهاي پاز و نظامي و سنگور به يک اندازه لذت مي بريم. شعر جغرافيا و تقويم را از کار مي اندازد، داستان از سر زمان ساختگي مي پرد.

نسل نو و نسل پيشين

تصور مي کنم يک گسستگي تاريخي پيش آمده که جوان امروز، ديروزش را به هر دليل نمي شناسد براي همين دوباره دارد اختراع شده ها را به خيال خود ابداع مي کند. اين گسستگي قابل پيوند زدن است و از نوع انقطاع فرهنگي ترک ها از سابقه ادبيات و هنرشان نيست که با تغيير الفبا خواستند جز خود و جز پدران شان و ديروزشان باشند و جهاني بشوند که البته حالا گرفتاري هاي خودشان را دارند و در کنار آن دستاوردهاي مثبت نسل جديدشان را.

بعضي نظريه پردازان سياسي- فرهنگي با تمهيدات و هدف هاي خاصي سعي دارند رابطه ادبيات جديد 30 ساله را با آنچه قبل از آن جريان بريده بريده يي داشته اما تا امروز آمده، قطع کنند حتي با ادبيات مشروطيت به بعد. تمهيدات مشاوران نامرئي، مي خواهد بگويد که انقلاب شده و تاريخ از ما شروع شده و پيش از ما چيزي نبوده و اگر بوده مهم نيست. همان کاري که شايد در دوره پيش هم دولت مي خواست بکند هم روشنفکران عجول.

وقتي صحبت از ادبيات و هنر 30 سال اخير مي شود اولين تصويري که در ذهن بسياري از ما و حتي خارجي هاي علاقه مند به ادبيات معاصر ايران مي آيد حجم اندک شمار برکشيدگان دولتي يا مستقل هاي 30 ، 40 ساله است که به برکت عدم ممنوعيت و حمايت هاي خاص، همياري دوستان شان در کلاس ها و رسانه هاي مشابه نامشان هر جا بر زبان هاست.

در حالي که توليدکنندگان ادبي ما فقط آنها نيستند که تبليغ و هياهو دارند، آنها بخشي از ادبيات اين سال ها هستند اما کساني ديگر هم هستند که به هر علت از انتشار کارهاشان بازمانده اند. ادبيات يک کشور و يک دوره ديگر جديد و قديم ندارد، در يک دوره همه دارند کار مي کنند. شايد بشود گفت ادبيات پيشرو و ادبيات عقب مانده داريم. نويسنده کم سواد و نويسنده درست و حسابي. اما تمايز برحسب سن و عقيده و سبيل و ريش هم از آن حرف هاست. آتشي در اين سال ها همان قدر ادبيات را جدي گرفته که حافظ موسوي.

نوک پيکان نوانديشي گاهي در «آزاده خانم» و «خطاب به پروانه ها»ست يا در «جن نامه» و «پايان جغد» و «ژاليزيانا» و البته جوان ترها هم با «سمفوني مردگان» و «نيمه غايب» و «جمهور» و آثار خوب ديگر کنار آنها قرار دارند.

نسل قديم در اين سال هاي اجباراً فرصت بازنگري فرهنگي پيدا کرد و کارهاي گذشته و تاريخش را مرور کرد. براي نسل جوان اين کار ميسر نشد يا آن را نمي خواست، اما کوشيد اين غني سازي را از طرق ادبيات غربي- بيشتر از طريق ترجمه آثار جهاني- کسب کند. خود را نو و متجدد کند از طريق شناختن و فهم نظريه هاي نوين ادبي و زبانشناسي و فلسفه که توسط کلاس ها و سمينارها و کتاب ها در اختيارش گذاشته مي شد. عين دستپختي که پيش از انقلاب براي چپگراها تجويز مي شد با ترجمه گزينشي فرهنگ جهان آن هم مطابق مقتضيات، سنجيده و جهت دار. اين سال ها در حد مطلوبي کتاب هاي خوب ترجمه و تکثير شد. دارد يک زمينه مشترک، يک زبان مشترک براي نسل جوان و فهم کارهاي يکديگر پيدا مي شود.

چه سنتي، چه مدرني؟

گاهي تعريف ها سرراست و مشخص نيست. ما از طريق نقيض و برهان خلف به تعريف مي رسيم. مثالي از نقاشي مدرن ايران مي آورم. استادان 70 ، 80 ساله نقاشي مدرن امروز ايران برايم تعريف مي کردند که وقتي دانشجوي هنرهاي زيبا بوده اند در اوايل دهه 20 به توصيه استادان فرانسوي شان تشويق مي شدند که کار مدرن بکنند، اينها هم مي خواستند نقاشي مدرن داشته باشند. اما استادان نمي توانستند به آنها بگويند نقاشي مدرن چيست و چه ساخت و فرم هايي دارد، فقط مي گفتند اينها که شما مي کشيد هنوز مدرن نيست چيز ديگري بايد ساخت. اما چه چيز را، نه شاگردان مي دانستند و نه استادان مي توانستند راهنمايي کنند. بالاخره آنها سعي مي کنند که خلاف جهت آنچه مرسوم بوده حرکت کنند. نقاشي واقع گرا و طبيعت پرداز کمال الملکي را که معمول بوده رها کنند، بروند تحقيق کنند که چه چيزي اصالت دارد در اين زندگي و توي اين فرهنگ.

يک عده مي روند و از پوشاک و تزئينات عشاير الهام مي گيرند، يک عده با استيليزه کردن خط و مينياتور سعي در نوآوري متکي به سنت دارند اما وقتي رسيد که دعواي سنت و نوآوري بالا گرفت. تضادهاي بين اين دو نگرش خود را آشکار کرد. بدون اينکه تعريف دقيقي از سنت و نوآوري در دست باشد گروهي اين و گروهي آن را پسنديدند و در برابر هم جنگ زرگري راه انداختند. در شعر هم جنگ کهنه و نو همين طور پيش آمد و وقت همه ما را در دهه 40 گرفت. حالا که به شکلي تاريخي نگاه مي کنيم تعارض خاصي بين سنت و نوگرايي نمي بينيم. تو بايد سنت را بشناسي اما در آن نماني و درجا نزني و با استفاده از آن معرفت عمومي از اين فضا عبور کني و برسي به فراسوي سنت رايج و تجربيات تا حالايت.

زير گنبد شيخ لطف الله مي ايستم به مشاهده و تحسين آن همه زيبايي به عنوان يک معمار.

خب حالا من معمار مي خواهم از اين سنت زيبا و حيرت انگيز در کارم استفاده کنم، از اين سنت در معماري جديد و امروزي بهره بگيرم. آيا بايد وسط برج هاي شمال تهران در عمارتي که بنا است بسازم اين گنبد و نورگيرها و کاشي ها را دوباره عيناً تکرار کنم؟ اينکه عملي نيست. آنچه زيبا بود در مسجد شيخ، آيا حجم بنا، زيبايي گنبد، نقش و ريتم کاشي ها بود؟ آيا فضاسازي موحدانه و ايجاد حالتي شورانگيز يا آرام بخش در زوايا و اضلاع متناسب عمارت در بازي سايه روشن ها و پيچ و خم هاي رنگ و موزونيت بود؟ شايد همه اينها باشد و هيچ کدام از اينها تنها عامل نباشد. اين فرهنگ و دانش و خلاقيت من معمار است که از اين عوامل و عناصر زيبايي شناسي تجربه شده چه چيزهايي را براي ساختماني که دارم مي سازم به عنوان گوهر سنت بگيرم که شهروند امروزي خود را نه در يک پرستشگاه قديمي بلکه در خانه يي امروزي بيابد، شهروند امروزي آن صفا و راحتي و زندگي ايراني را که در بطن عمارت قديمي بود در اين جايگاه جديد نيز حس کند، چيزي نامرئي برگرفته از عناصر مرئي.

پست مدرنيسمي که در معماري امروز ايران به کار گرفته مي شود با آرک ها و طاق نماها و پيش طاق ها و نماهاي رمي و يوناني و تخت جمشيدي تقليد شکلي و تکرار بدوي ساخته هاي آشنا است نه کاربرد گوهر معماري قديم و تداوم روح ضروري و پوياي سنت در دل زندگي جديد که کار مشکلي است و نياز به شعور تاريخي و فهم حساس امروزي معمار دارد. ادبيات اين سه دهه در رويکردش به ادبيات کهن عين معمارهاي دستپاچه اين دوره مان عمل کرده با تقليد شکل ها و فرم هاي زباني يا نظيره سازي هاي بياني. عده يي زبان آرکائيک (از بيهقي تا عارفانه ها) را خواسته اند در قصه و شعر زنده کنند، عده يي شکل هاي روايي منظومه ها يا افسانه هاي هزار و يک شب را خواسته اند جا بيندازند. گروه بسياري از الگوهاي خلق الساعه غربي استفاده کرده اند، از هر چه جديدتر و نوتر و مد روز بهره گرفته اند. انواع تجربه هايي که نوعي ذوق زدگي را نشان مي دهد چون کاربران پيش از اين نمي دانسته اند که اين معارف متغير بوده و حالا بايد به جاي تکرارش از آن به نحوي خلاق عبور کرد.

من به موارد و مثال ها اشاره نمي کنم که در اين بحث فشرده چه بسا موجب سوء تفاهم خواهد شد اما اين را مي توانم بگويم که نويسندگان و شاعران ما با بازنگري ادبيات گذشته مان کم کم اين اعتماد به نفس را يافته اند که بر فرهنگ خود نيز مي توان تکيه کرد. اين را حالا مي دانند که ما بي نياز از دانسته هاي جهاني نيستيم اما فرهنگ ما نيز بخشي از آن ميراث جهاني است که ما مجازيم از آن به هر شيوه که مي خواهيم در کارگاه ذهن مان به کار گيريم.

موانع رشد ادبيات معاصر

مقاله يي نوشته بودم درباره شعر و داستان هاي امروزمان با اين شروع که شعر و داستان واقعي يادداشت هاي فيلسوفي است که آلزايمر(نسيان) گرفته، خلاف بسياري از شعر و داستان هاي امروزي که يادداشت هاي يک آدم عادي است که آلزايمر گرفته، يعني تامل و تخيل و آگاهي و آزادي ذهن. نوذهني در آن نيست و عاديات ستوه آور در آن هست.

حالا نمي خواهم اينجا به مشخصات اين نسيان بپردازم که کل ذهن فيلسوف را از کار نينداخته بلکه بعضي رابطه ها را قطع کرده و تصاوير را به صورت جهنده و ظاهراً بي ارتباط اما به معنا مجموع ارائه مي کند. از مکانيسم ادبيات به مثابه يادآوري آنچه بوده به شکلي ديگر يا از ماجراي غفلت و سکر و جنون که تعبيري عرفاني است از انسان «ظلوم جهول» نمي خواهم حرف بزنم. من از يک فراموشي تحميلي از يک نسيان زيانبار مي خواهم بگويم. سانسور در تمامي ابعادش، با تمامي شکل هاي آشکار و پنهانش، ذهن نسل هاي خلاق ما را به نسيان کشانده است. از بس در طول تاريخ به ما گفته اند اين کار را نکن، اين راه را مرو، اين حرف را مزن، به اين عرصه داخل نشو، آنچه به سود ما است روا است و باقي هر چه باشد ناروا است.

من فقط به سانسور حکومتي اشاره نمي کنم که در محور عمليات «کارخانه فراموشي سازي» قرار دارد بلکه از سانسور رسوم و آداب رايج يک عصر که رفتار مخالف خود را برنمي تابد، سانسور روشنفکران يک عصر عليه مخالفان چه اشاعره باشند عليه معتزله، چه ملي گرا و چپ عليه مذهبي، چه مذهبي عليه سکولار و ليبرال، در يک سطح کلي تراز سانسور سياسي، اقتصادي فرهنگي حاکمان عليه گروه محکومان و متقابلاً فشار افکار عمومي روي تکروان و مستقل ها، حرف مي زنم و سانسور موقعي وجود ندارد که فرد بتواند چيزي خلاف باور جمع و زمانه بگويد و گاليله وار هم بگويد اما هيچ قدرتي از حکومت تا مردم نتوانند او را وادار به پس گرفتن حرفش بکنند. برودسکي موقعي که محاکمه فرهنگي مي شد در شوروي ظاهراً تنها بود اما پروسترويکا نشان داد او نماينده خشم پنهان مانده گروه هاي بسياري بوده است.

در متن سانسورهاي تاريخي و موانع تازه ساخته، ادبيات و هنر پيشرو و پويا به وجود مي آيد، ادبيات هست اما نيمه جان است، توان ارتباطي ندارد. مردم بدان اعتماد و رغبت ندارند. همين بي رغبتي که خود را در هيئت تيراژهاي فقيرانه نشان مي دهد.

ادبيات معاصر نتوانسته براي کتاب در ايران بازار درست کند. مقصودم نوشته هاي ايراني است نه ترجمه که اگر بازار ناقص و نيمه کاره يي هست از صدقه سر کلاسيک هاي فارسي و آثار ترجمه شده است وگرنه ادبيات معاصر نمي تواند بر اين بازار نصفه و نيمه تاثير مثبت يا منفي به جاي بگذارد. چرا اين طور شده است؟ بازار کتاب يعني حضور فعال و آزاد توليدکنندگان که همان نويسندگان و شاعران و محققان باشند، از آن طرف تقاضاکنندگان بايد طالب باشند که نيستند و مخاطبان اندک شمارند. منتقد و مفسر هم در اين ميانه کم داريم که يا به هنرمند کمک کند يا به مخاطب يا دست کم بتواند براي پديد آمدن بازار درست براي کالاي فرهنگي مفيد باشد. ببينيد سينماي ايران بازار دارد يعني سينمايي ها به رغم تمامي مشکلات فيلم توليد مي کنند، مردم هم از آن استقبال مي کنند، مجلات و منتقدان و بازار داخلي و خارجي اش را هم دارد و اعتبار و تاثيرش هم تا حدي ديدني است. موسيقي هم به رغم تمامي تحريم ها بازاري دارد و طالبان پر و پاقرصي که اگر اين نيرو آزاد شود مثل همه جاي دنيا بزرگ ترين حجم مخاطبان، ميليون ها جوان شنونده کنسرت ها خواهند بود. اما نقاشي و کتاب بازاري سنتي و فرسوده و اتفاقي دارد. سازوکارش نه مدرن است و نه اين بازار درآمدي عايد قلمزن مي کند که او بتواند به طور حرفه يي فارغ از غم نان به کارش بپردازد. آزادي بيان و انديشه، دموکراسي، امنيت فردي و اجتماعي، رفاه و فراغت عناصر مهم برپايي بازار کالاي فرهنگي است، در غير اين صورت کالا نيمه کاره و بي جاذبه توليد و مصرف مي شود. برگردم از اين حاشيه به متن ادبيات معاصر، شکل و محتوايش. يک اشاره تلويحي بکنم به زبان ادبيات شفاهي. به زبان محاوره چه در شکل سنتي ضرب المثل ها و متل ها و افسانه ها، چه در همين کاربرد روزانه. ببينيد مردم چه جور سرراست و صريح و خلاصه و عصبي حرف شان را مي زنند، قياس کنيد آن را با زبان کشدار و تو در تو و کنايي و بي بنيه کتاب ها. علتش اين است که در کتابت ما از صراحت منع شده ايم. برهنه حرف نگفتن براي ما کمال گويايي بوده است و ميراث ادبيات عرفاني، دوپهلو گفتن و چندپهلو نوشتن و عدم احاطه مان به موضوع است يا وسيله يي براي گريز به هنگام گرفتاري. خانم عليزاده به دلايلي جغرافياي رمانش را مي برد به عشق آباد، آن يکي ديگر عشق آباد را محلي کنايي مي کند، کسي وضعيت خودمان را که حي و حاضر شاهدش هستيم پرتاب مي کند به عصر ديگر، ديگري رمانش را مثل من در فضايي تخيلي تبعيد مي کند در زمان نيست در جهان و لامکان.

خواننده که نادان نيست، خيلي هم بيشتر از من مي داند و حس مي کند که کسي دارد به او قليج مي زند، روراست نيست، طبيعي است که مي خواهد جوري زندگي و مسائلش را توي اين سندهاي مکتوب پيدا کند اما اين سندها از ترس مميزان توي هفت لاي اداهاي زباني و شگردهاي بياني خود را پوشانده اند. خواننده هم مي گويد ولش، همان بهتر که رمان صريح فوئنتس و کامو را بخوانم يا همين دم دستي ها را، که دست کم ساده تراند. «بامداد خمار»، «چراغ هايي که خاموش مي شوند» و اين ادبيات آشپزخانه يي را که عين سريال هاي تلويزيوني است مي خوانم، حداقل سرم گرم مي شود و از ندانستن آن متن ها تحقير نمي شوم. بحث بعداً رفت به طرف طرح کلي ميراث ادبي و ادبيات جهاني. که ما چقدر و چگونه در ادبيات معاصر از اين ميراث استفاده کرده ايم يا مي توانيم بهره بگيريم؟

اين ميراث ادبي چيست؟

ما بايد تعريفي از ميراث ادبي بدهيم که آيا مقصود از ميراث ادبي، شاهنامه و بيهقي و گلستان است يعني تمامي نظم و نثرمان به اضافه ادبيات شفاهي و فرهنگ مردم ايران يا مقصودمان از ميراث ادبي کل ادبيات جهان است که ما بدان آگاهي داريم و مي تواند پشتوانه ذهن ما باشد؟ من تعريفم کل ميراث ادبي جهان است و در عصر ارتباطات گسترده. مارکز همان قدر روي ذهن من تاثير دارد که مولوي. ميراث ملي من توي شکم ميراث جهاني روي حافظه امروزمان تاثيرگذار است. البته در چشم انداز ملي تنها متن مکتوب مورد نظر من نيست بلکه فرهنگ شفاهي هر روز براي من اهميت بيشتري مي يابد، زبان کاربردي مردم، مثل ها و متل ها و افسانه ها و اساطير و خرافه ها، مراسم و آداب و عادات، حتي دستکارهاي مردمي چون سفالينه ها و فلزکاري ها، باغ سازي و معماري ميدان هايمان و هرچه در اينجا يگانه و کشف شدني است و به حيات ملي تعلق دارد. شنيدن يک قطعه موسيقي محلي تازه مي تواند يک داستان کوتاه يا يک شعر تازه را در ذهن آفرينشگر عاشق فرم دهد.

جهان فرهنگي اکنون ميدان گسترده يي است و ما توي اين ميدان هستيم به داد و ستد. کالاي فرنگي که ما عرضه مي کنيم با معيارهاي رايج جغرافياي ملي سنجيده نمي شود بلکه با عيارهاي سختگيرانه نقد جهاني محک مي خورد و اين کار ما را دشوارتر مي کند. از اين منظر است که ادبيات تبديل به حرفه يي جدي مي شود و موفقيت در اين ميدان امري محال مي شود. در اين عرصه من نمي توانم از سينماي مدرن، نقاشي امروز، معماري جهان، سياست و جامعه شناسي و فلسفه رايج چيزي ندانم اما بخواهم براي اين مجموعه حرف بزنم. به کالوينو نگاه کنيد، به فوئنتس، به پاز، به سارتر، عصاره هوش عصر خودند نه خروس بي محل محفل چندنفري هپروتيان که دل شان به تمجيد چند خودي، بيخودي خوش است. آن کوه يخي که يک دهمش روي آب است و به صورت نوشته ديده مي شود اعتبارش به آن نه دهمي است که فرد در تمام عمر از تمامي تاريخ و ميراث بشري برگزيده و به کار زده.

ما چوب بي سوادي خود را در عرصه فرهنگ ملي و فرهنگ جهاني مي خوريم، فرهنگ ملي بي واسطه قابل درک است اما فهمش زحمت مي خواهد، دنيا را نمي توان از قول ديگران زندگي کرد، بايد خودت را به تعب بيندازي در سير و سلوک مدام و پايان ناپذير. تصور مي کنم با انقلاب و جنگي که در اين کشور از سر گذرانده ايم ما ملتي شده ايم هفتجوش و مقاوم و داراي ظرفيت بالاي تجربه ها و داريم با اعتماد به نفسي قابل قبول، به آستانه خودآگاهي مي رسيم، حالا ديگر نسبت به گذشته و آينده کور و ماليخوليايي نيستيم، تصويري مبهم داريم که ما که هستيم و جهان چگونه است. حالا نوبت روشنفکران و نويسندگان است که اين تصوير مبهم را براي همه شفاف و واضح کنند. روشنفکران نبايد از ترس سانسور به خودسانسوري دچار شوند، بنويسيم و توصيف کنيم شرايط خود را و وضع زمانه را اگرچه مجال نشر نيابد، مگر حديقه سنايي در زمان خودش در دسترس همه بود؟ چهار، پنج نسخه بود اما حالا آن آفتاب هوش که از قرن ششم مي تابد مرا و ديگران بسيار را روشن و گرم مي کند. مهم توليد فکر است، عرضه اش دير نمي شود. تمام کساني که به ادبيات جدي پرداخته اند چون دهخدا و هدايت در وهله اول براي مردم حالا و اگر ميسر نشد براي مردم تاريخي نوشته اند، طوري بنويس که پنجاه سال وقفه آن را کهنه نکند. باور دارم که توپ مرواري هدايت و رساله دلگشاي عبيد همين امروز نوشته شده. ادبيات زبان ورزي هست اما زبان بازي نيست، حتي بازي زباني هم استعداد عالي مي خواهد، تو چطور وقتي ريشه هاي يک زبان توي روحت تلاطم ندارد مي تواني به اين زبان فکر کني؟

يکي از مشکلات اساسي نويسندگان اين دو دهه زبان فقير کتاب هايشان است که يا محدود به خوانده هاي عادي و نثر روزنامه يي است يا گر بخواهد به ادبيات گذشته تنه بزند طعنه مي زند. زبان فقير است در شعر و نثر و بي اطلاعي از فرهنگ غني زبان فارسي بيداد مي کند. بد است که بگوييم آن نويسنده محبوب نوشته اش پر از غلط املايي است، عين خيالش نيست. چون لغت را در متن نخوانده در محاوره شنيده که دروغ و غيره را «دورغ» و «غيرو» مي نويسند. ادبيات فقط قريحه نيست، يادگرفتني است از طريق خواندن متن هاي مهم و درست فارسي. در آخر بگويم نويسنده جوان مي تواند به من بگويد آقا، نسل شما در دوران فراغت و رفاه نسبي فرصت داشت آن همه کتاب بخواند اما در عصر شتاب زده بمب زده نکبت زده ما مجاري براي زندگي نبود تا چه رسد به مطالعه و تامل، بله، در متن اين اغتشاش و شتاب و بي اميدي و روشن نبودن وضعش براي شغل و کار و حيات آينده تا حدي هم درست مي گويد. اما ما هم بري از مصائب نبوده ايم.

امکان رشد هنرمند در جوامع بسته

فضاي فرهنگي پويا و بالنده است که به اهل نظر مجال رشد مداوم مي دهد، اصلاً جامعه ديناميک همه چيز را به جلو مي راند حتي هنرمند را که خلاقيتش زياد هم به شرايط بيروني وابسته نيست اما نمايش و انتشار آثار و واکنش هاي بعدي اش حتماً به فضاي پذيرا بستگي دارد. اگر پيکاسو از اسپانيا به پاريس نمي آمد کوبيسم متولد نمي شد. اگر پيکاسو در زمان طالبان در افغانستان نقاشي هايش را عرضه مي کرد حتماً گردنش را مي زدند. مگر مي شود پروست و جويس در عربستان پديد بيايند؟ فضاي فرهنگي براي عرضه کالاي فرهنگي و نوع آن خيلي اهميت دارد. من اعتقاد دارم فرهنگ ايران داراي ظرفيتي بسيار بالا براي نوآوري هاي شگرف است، در حد ادبيات جهاني هم ظرفيت دارد هم مي شود آن ظرفيت ذهني را به افکار عمومي ارائه داد. البته رواداري و آزادي انديشه و بيان و امنيت خاطر لازم بعد از آن يک مساله است براي هنرمند، از آن طرف رفاه و فراغت مخاطبان که خواندن و ديدن آثار جزء زندگي روزمره اش باشد مساله يي متمم است. در پايان مي توانم حرفم را خلاصه کنم که انتقاد اجتماعي در متن ادبيات داستاني به معناي دشمني با رژيم ها نيست، نقد خردورزانه وضعيت انساني از وظايف اصلي ادبيات روشنفکري است. حالا ما چه بايد بکنيم به عنوان يک ملت که در هر موقعيتي سه قدم که برمي داريم به در و ديوار دولت و منافع و مصالحش برخورد مي کنيم؟ نوميدانه باور دارم که بهترين سياست فرهنگي نداشتن سياست فرهنگي خاص است، بدين معنا که دولت ها حق ندارند براي فکر کردن ملت سمت و سو تعيين کنند، چون فرض اين است که هر دولتي برخاسته از تمايلات مردم و طبعاً نماينده و مامور آنها است نه آقابالاسر و ارباب شان. همان طور که روشنفکران و احزاب و اصناف و مديران جامعه، بايد در خدمت مردم باشند نه مردم در خدمت ايشان. دولت ها وظيفه دارند فرصت مساوي و شرايط مناسب براي رشد تمامي استعدادها فراهم کنند. در اين موقعيت هنرمندان به مثابه فرزندان يک ملت راه خود را براي رابطه گيري با مردم خواهند گشود. طبعاً هر کس به حقوق ديگران تجاوز کند بايد در برابر قوانين و افکار عمومي که مهم ترين قانون است پاسخگو باشد. اين آزادي عمل چيزي است که براي نسل بعدي آرزو مي کنم، شايد در آن ايام نويسندگان آگاه تر و ادبيات داستاني بهتري داشته باشيم.
روشنفکر ايراني و قدرت
محمدرضا تاجيک

ادوارد سعيد، روشنفکر را کسي مي داند که به او استعدادي براي بازنمايي، متجسم کردن، مفصل بندي يک پيام، يک نظر، يک رويکرد، فلسفه و عقيده براي مردم ارزاني شده است. از اين منظر، روشنفکر مي تواند موجودي نادر تعريف شود که صرفاً حامي معيارهاي ابدي حقيقت و عدالت «آن جهان » است و يا قلمرو پادشاهي خود را قلمرو اين جهاني نمي داند. روشنفکر نمي داند، بنابراين هر تعريفي از روشنفکر در پرتو شناسه هايي نظير فرار از تعهد، آن جهاني بودن، در برج خود ماندن، خلوت گزيني شديد، وقف شدن در مسائل بغرنج و پيچيده، در قلمرو موضوعات رمزي و اسرارآميز ماندن، کاملاً قابل ترديد است، زيرا در پايان، آنچه اهميت دارد اين است که روشنفکر يک چهره متجلي است، کسي که آشکارا نوعي ديدگاه را نمايندگي مي کند، کسي که با وجود انواع موانع، خالق تجسمات ماهرانه براي اجتماع خود است. چنانچه بخواهيم از اطناب کلام بپرهيزيم، به طور کلي مي توانيم مهم ترين ويژگي هايي که براي روشنفکران در تعريف ها و برداشت هاي گوناگون عنوان شده را در اين موارد خلاصه کنيم؛ «خلق انديشه هاي نو، فراتر رفتن از سنت ها و چارچوب هاي رايج انديشه، علاقه به مصلحت عمومي، انجام کار فکري مستمر به عنوان حرفه اصلي (در مقابل کار بدني)، نقد وضع موجود سياسي- اجتماعي، عدم وابستگي به علائق طبقاتي خاص، پرداختن به مشرب ها و ايدئولوژي هاي سياسي، عرضه «شيوه هاي زندگي جديد»، تعقل و تفکر در امور جامعه و سياست و فرهنگ، آگاهي از منازعات و کشمکش ها در جامعه بر سر قدرت سياسي، خلق و انتقال فرهنگ، خلق نظريه هاي اجتماعي، ارتباط با بعد ذهني حيات اجتماعي در مقابل بعد عيني و توليدي آن، عرضه سمبليک منافع اجتماعي طبقات حاکم يا غير حاکم، پشت کردن به سنت هاي عاميانه، هدايت جامعه به سوي خواست ها و علائق و آرمان هاي راستين در مقابل علائق روزمره و گذرا، نارضايي از هر وضع موجودي، شناخت مشکلات و تعارضات اصلي جامعه و ارائه راه حل و پيش بيني مسائل آينده، بازانديشي و نوانديشي، علاقه به مسائل انتزاعي و کلي، دردشناسي اجتماعي در مقابل دانشمندي به مفهوم سنتي آن و بدبيني و بي اعتمادي نسبت به صاحبان قدرت.»

اين ويژگي ها و شناسه هاي متنوع و متکثر، آشکارا به ما مي گويند که مفهوم روشنفکر نيز، همچون هر مفهوم ديگري، يک برساخته گفتماني است. به بيان ديگر، مصداق ها و مدلول هاي اين مفهوم، توسط گفتمان ها بدان ارزاني و بخشوده مي شوند. از اين رو، مي توان از منظرهاي گوناگون گفتماني تعريفي خاص و متفاوت از اين مفهوم ارائه کرد. از اين منظر زبان شناختي مي توان گفت، روشنفکري، دالي بدون مدلول نيست، بلکه دالي است که معنايش از رهگذر مفصل بندي هاي صورت گرفته از آن بيان مي شود. هيچ مفصل بندي يي در خلأ به وجود نمي آيد. هر مفصل بندي در حوزه يي رخ مي دهد که قبل از آن، در آن حوزه مفصل بندي نسبتاً ثابت (يعني معاني جاافتاده) وجود داشته باشد. به بيان ديگر، دال روشنفکري، همواره در شبکه هاي مفصل بندي شده يافت مي شود.

از اين رو، و براي نمونه، روشنفکر را مي توان از منظر دو گفتمان مدرن و پسامدرن مورد تامل قرار داد. روشنفکر مدرن، به منزله «فاعل شناسا»ي خودمختار است که دليل وجودي «خود» و «انديشه خويش» را در هستي خودش جست وجو مي کند و نه در اصولي متعالي و وراي اجتماع. کلمه فاعل «Subject» در اينجا ديگر به معناي لاتيني «Subjectum» يعني مطيع و بنده به کار نمي رود، بلکه به عکس به معناي آزادي از قيد و بند اصول خارج از انديشه است. فاعل فلسفي کسي است که خود را به عنوان موضوع شناخت مطرح مي کند. بالمآل، روشنفکر مدرن، پديده يي کاملاً «اين جهاني» است. روشنفکراني که کوشيده اند تا به آميزه يي از بينش هاي دنيوي و ديني دست يابند، و تنها به استفاده از واژگان مدرن روشنفکرانه اکتفا کرده اند، نمي بايست جزء روشنفکران مدرن به شمار آورد، زيرا هدف اصلي چنين انديشمنداني تحکيم و تثبيت احکام الهي و بينش مذهبي و ايمان به خدا است و نه ترويج ارزش هاي مدرنيته که معطوف به اراده و آزادي و خرد بشري است.

روشنفکر مدرن «اين جهاني»، ايدئولوگي بس مدعي و حقيقت مدار نيز هست. او بر اين تصور است که بت هاي پندارهاي قدسي را شکسته، لکن در همان دم گرفتار بت هاي «پنداري» خودساخته يي است که در هاله هاي تقدس و تبرک محصور آمده اند؛ برگرداگرد منطق ايدئولوژيک خود ديواره يي شيشه يي کشيده که هر صداي ديگر، آن را به ارتعاش درمي آورد. در آيينه انديشه و گفتارش جز «خود» و «خودي» نتوان ديدن و جز انعکاس صداي خود نتوان شنيدن. بنابراين در بستر فراروايت روشنفکري، ايدئولوژي نقشي بس ژرف و تعيين کننده در فرآيند هويت سازي و توليد نمادين جنبش هاي روشنفکري ايفا مي کند.

اما در عبور از اين نگاه پسامدرنيست ها به ما مي گويند که ما در زمانه يي مي زييم که تغييراتي ژرف در فضاي روشنفکري پديد آمده است. همان گونه که فوکو تصريح مي کند؛ اکنون از زماني که روشنفکر به ايفاي اين نقش فرا خوانده شده، سال هاي بسيار مي گذرد و شکل تازه يي از نسبت ميان نظريه و عمل برقرار شده است. روشنفکران به کار کردن عادت کرده اند اما نه به عنوان وجهي از جنبه کلي و جهانشمول و نمونه و نماينده عادل و بر حق همه، بلکه در بخش هايي خاص همخوان با شرايط ويژه زندگي و کارشان (مسکن، بيمارستان، تيمارستان، آزمايشگاه، دانشگاه، روابط خانوادگي و جنسي). اين بي شک به آنها آگاهي يي بارها بي واسطه تر و مشخص تر از مبارزات مي دهد و آنها اينجا با مسائلي روبه رو مي شوند که خاص و غيرکلي هستند... اين چيزي است که من روشنفکر خاص مي نامم، در مقابل روشنفکر کلي. توده ها براي کشف حقيقت ديگر احتياجي به روشنفکر ندارند. آنها همه چيز را به کمال مي دانند، بدون وهم، از او بسيار بهتر مي دانند و به خوبي قادر به بيان حقايقند. ولي نظامي از قدرت وجود دارد که سد راه اين سخن و اين دانش مي شود. به تعبير فوکو نقش روشنفکر ديگر اين نيست که خود را «کمي جلوتر و در کنار» توده ها قرار دهد تا بتواند حقيقت سرکوب شده را براي ديگران بيان کند، برخلاف، نقش او مبارزه عليه آن شکل هايي از قدرت است که او را در حوزه «دانش»، «خودآگاهي» و «سخن» مفعول و عامل خود مي کنند. با درونمايه يي مشابه، دلوز نيز معتقد است؛ «روشنفکر تئوري پرداز ديگر براي ما يک سوژه، يک خودآگاهي بازنمايانگر يا نماينده محسوب نمي شود. کساني که عمل مي کنند و مبارزه مي کنند ديگر به وسيله حزب يا اتحاديه يي که به خود حق مي دهد تا جايگزين وجدان آن شود، بازنموده نمي شوند. کيست که حرف مي زند و عمل مي کند؟ يک چندگانگي، حتي خود کسي که حرف مي زند و عمل مي کند نيز يک چندگانگي است. هر کدام از ما يک «خرده گروه» است. ديگر بازنمايي در کار نيست، فقط کنش است که وجود دارد. کنش تئوريک و کنش عملي که به مثابه بازگوني عمل مي کنند و به شبکه هاي گوناگون شکل مي دهند.»

روشنفکر، قدرت و سياست

به نظر فوکو توليد گفتمان در هر جامعه وظيفه يي بر عهده دارد که عبارت است از پيشگيري از قدرت و خطر گفتمان هاي ديگر، پيشگيري از ظهور تعين ناپذير آن گفتمان هاي ديگر، از سر گذراندن ماديت سنگين و وحشتناک آن، از طريق کنترل، انتخاب سازماندهي و توزيع مجدد سخن. توليد گفتمان روشنفکري نيز از اين قاعده مستثنا نيست. از اين منظر، گفتمان روشنفکري، نوعي پاد گفتمان است که مقابله و مواجهه با قدرت و خطر و ماديت سنگين گفتمان هاي ديگر، از جمله گفتمان مسلط و مستقر، را هدف خود قرار داده است. اما آنچه فوکو درباره آن ساکت است اين واقعيت غيرقابل ترديد است که چنين حکمي در مورد هر گفتمان توليدشده نويني نيز جاري است. به ديگر سخن، هر گفتماني دو چهره دارد؛ بر قدرت و در قدرت. يک گفتمان در همان حال که در مقابل قدرت ساير گفتمان ها مقاومت مي ورزد، نسبت به ساير گفتمان ها اعمال قدرت نيز مي کند و باز، گفتمان روشنفکري از اين قاعده مستثنا نيست. حتي با بهره يي آزادانه از آموزه هاي حامد ابوزيد مي توان گامي پيش تر نهاد و گفت؛ گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر هنگامي که به قدرت مي رسد (حتي در ساحتي غيرسياسي)، به تحکيم معنا و مفهوم «قدرت» در عرصه انديشه و آگاهي و خلاقيت منجر مي شود و اين از مفهوم قدرت سياسي خطرناک تر است. بديهي است که در گستره اين نگاه جايي براي گزاره هايي که هويت روشنفکر را صرفاً در مواضع «برقدرتي» او تعريف مي کنند، نيست، زيرا گفتمان روشنفکري نظير هر گفتمان ديگر توليدکننده قدرت نيز هست. شايد گفته شود در ادبيات مرسوم در اين زمينه اين «بر» و «در» به قدرت مسلط و مستقر دلالت مي دهند و معناي خود را به اعتبار آن کسب مي کنند. در اين فرض نيز نمي توان هويت روشنفکر را صرفاً در پرتو مواضع «بر» يا «در» او تعريف کرد. به بيان ديگر جغرافياي درون و برون قدرت يا مواضع له يا عليه قدرت، بالذات داراي اصالتي نيست که بسترساز و پشتوانه يک هويت اجتماعي منسجم و مستمر شود. مضافاً اينکه به محض اينکه تلاش مي کنيم هويت روشنفکر را در پرتو يکي از اين مواضع («در» يا «بر») تعريف کنيم، به تعبير دريدا، وارد قلمرو متافيزيک حضور شده ايم و گزاره يي جدي (از جنس آيات محکم) درباره يک هويت ارائه کرده و مدلولي استعلايي براي دال روشنفکر و قدرت قائل شده ايم. بنابراين ورود به ساحت چنين منظر و نظري، يعني ورود به ساحت تقليل گرايي از يک سو و عام گرايي از سوي ديگر. از جانب سوم چنانچه بپذيريم ويژگي اصلي روشنفکر، انتقادي انديشيدن است بايد اين گفته پوپر را نيز بپذيريم که تفکر انتقادي، آن تفکري است که بتواند در تمامي مقدمات ايجاد خودش و در تمامي پيامدهاي منتج از خودش شک کند. بديهي است چنين ترديدي نسبت به «خود» و مقدمات و پيامدهاي منتج به خود اساساً اجازه دخيل بستن به مولفه هاي گوهري هويتي را نمي دهند. بالمآل فاصله دور و نزديک يک فرد نسبت به قدرت لزوماً نمي تواند براي او هويتي روشنفکري به ارمغان بياورد يا او را در اجتماع «تاريک فکران» طبقه بندي کند. البته به رغم اين دلايل نظري از آنجا که تاريخ کمتر نشاني از يک قدرت مردمي و «واقعاً دموکراتيک» دارد، از اين رو در دنياي برون از نظر، «برقدرت» بودن را مي توان يکي از اساسي ترين و بنيادي ترين آحاد تعريفي مفهوم روشنفکر دانست. همچنين مي توان استدلال کرد از آنجا که روشنفکر معمولاً يک اومانيست است و از اين رو تمامي اهتمام او معطوف به کاهش درد و رنج انسان ها است و بخشي از اين درد و رنج نيز ناشي از حکومت ها و نظام هاي سياسي است، پس خصيصه و ويژگي «برقدرت» او از قابليت توجيه برخوردار است.

رابطه روشنفکر و سياست نيز حکايتي ديرينه و مشاجره انگيز دارد. برخي از انديشه ورزان همچون گرامشي نوعي رابطه «ارگانيک» ميان روشنفکر و سياست تعريف و بر اين اساس از ورود فعال روشنفکران به عرصه سياست کاملاً استقبال مي کنند، اما در مقابل عده يي ديگر از جمله انديشه ورزان پسامدرن و پساساختگرا و پسامارکسيسم، نقش روشنفکران را صرفاً نقادي، راززدايي از «افسانه پردازي هاي هزار و يک شب»، سلب مشروعيت از قدرت حاکم و ديگر روابط سلطه و در يک کلام، «منفي گرايي انتقادي» يا «شالوده شکني» دانسته و آن را با سياست ورزي که هدف آن عموماً کسب قدرت سياسي است در تضاد مي يابند. افزون بر آن اينان خصلت عمدتاً فردي فعاليت روشنفکري را با سياست که امر سازماندهي اراده جمعي است همخوان نمي دانند.

روشنفکر ايراني؛ قدرت و سياست

روشنفکر ايراني در گذران عمر يکصد ساله خود همواره خود را وجدان خودآگاهي و فصاحت دانسته و به عنوان سالار حقيقت و عدالت سخن گفته و حق اين گونه سخن راندن را بر خود روا دانسته است. همواره بر اين انتظار بوده که حرف هاي او را به عنوان سخنگوي همگان بشنوند و همواره هويت و مشروعيت خويش را در جهانشمولي پيامش جست وجو کرده و شأن و منزلت «آوانگاردي» (پيشتازي) را صرفاً زيبنده و برازنده خود فرض کرده است. نمونه بارز اين نوع روشنفکر را مي توان در سيماي «روشنفکر انقلابي حرفه يي مارکسيست- لنينيستي» ايراني(يا توطئه گر انقلابي حرفه يي) يافت. رسالت روشنفکر در اين رويکرد عبارت است از سازماندهي روزمره دائمي انقلاب و کسب قدرت سياسي. توده در اين مدل سازماندهي ابژه و موضوع کار است که روشنفکر انقلابي بايد از طريق القاي ايدئولوژي خود در ميان توده آن را متشکل کند. طبقه کارگر و ساير توده هاي زحمتکش صرفاً به اعتبار روشنفکر انقلابي حرفه يي مي توانند به موهبت رهايي دست يابند و جامعه «کموني» را يک بار ديگر تجربه کنند. اين روشنفکر انقلابي حرفه يي است که آگاهي سوسياليستي و آگاهي رهايي بخش را در انحصار خود دارد. بهتر بگوييم آگاهي سوسياليستي جز در سپهر انديشه و کنش روشنفکر حرفه يي معنا نمي يابد. آگاهي، «دالي» است که «مدلول»هاي خود را در بستر گفتمان روشنفکر انقلابي مي يابد.

اما هر روشنفکر انقلابي حرفه يي نمي تواند درفش آگاهي و رهايي را بر دوش کشد. بلکه، به تاکيد لنين، فقط و فقط اين روشنفکران خارج از طبقه هستند که مي توانند آگاهي سوسياليستي را به دست آورند و به طبقه کارگر هديه کنند. در اين گفتمان، بسيار روشن است که طبقه، رسالت خودرهايي ندارد، بلکه اين روشنفکر سوسياليست و انقلابگر حرفه يي است که اين رسالت را به عهده دارد. از اين منظر، شرايط «عيني» اگرچه شرطي لازم براي يک حرکت رهايي بخش است، اما شرط کافي نيست. يک انقلاب براي حادث شدنش محتاج فراهم آمدن شرايط «ذهني» در توده هاي انقلابي نيز هست. دقيقاً در همين نقطه «گشت» يا «بازگشت» انقلابي است که نقش روشنفکر آشکار مي شود. اوست که بر شورزار واقعيت هاي اجتماعي موجود، بذري مطلوب مي نشاند و مرغزاري شاداب و پرطراوت را در افق آمال توده هاي انقلابي تصوير مي کند.

کسب قدرت سياسي ممکن نمي شود مگر در پرتو سازماندهي مخفي، انتظام سديد تشکيلاتي و تسلط بر راس هرم تشکيلات حزبي. اين مدل انعکاسي از مدل سلسله مراتب سازماندهي سرمايه داري است. با اين تفاوت که در سرمايه داري اين تقسيم کار تکنولوژيک است که روسا را در موقعيت برتري قرار مي دهد، لکن در مدل مارکسيست - لنينيستي اين تقسيم کار ايدئولوژيک است که روشنفکران را در راس اين هرم قرار مي دهد و اين به معني بازتوليد روابط سلطه است. به معني ايجاد قيموميت طبقه کارگر توسط روشنفکر است. به معني يک نوع نخبه گرايي است زيرا امر سوسياليسم امر همگاني نيست، تنها روشنفکران نخبه هستند که قادرند آن را به دست آورند و منتقل کنند. در يک نگاه کلي، شناسه هاي برجسته جريان روشنفکري چپ در ايران عبارتند از؛ سکتاريسم (جدايي از توده ها)، محصور و مقهور در «کلمه نهايي» غرب و شرق کمونيستي، دگر تعريف کردن «سنت» و «دين»، فرهنگ سياسي ايدئولوژيک و دوانگار، حقيقت محوري و اتوپياگرايي، تک گفتاري (نوعي توتاليتاريسم)، پوپوليست، برقدرت، هويت محور، انقلابي و طبقه محور. البته اين بدان معنا نيست که اولاً روشنفکر ايراني همواره خاستگاه و گرانيگاهي چپ داشته است. اگر منظور از «چپ» و «راست» همان باشد که در بستر گفتمان مدرن غرب معنا يافت، بايد بگويم خاستگاه فکري روشنفکران ايراني در واقع نه چپ است و نه راست و در عين حال هم چپ است و هم راست. جريان مدرنيته در ايران، در درون خودش نوعي روشنفکري را پروراند که افزون بر خصيصه هايي همچون «وجدان خودآگاهي» و «فصاحت» و «سالاري حقيقت و عدالت»، از همان آغاز بر اين احساس بوده که با گوهر مدرنيته که «خرد خودبنياد نقاد» است (يعني خردي که اولاً حجيت و اعتبار مدعايش قائم به خود عقل است، نه به چيزي بيرون از آن و ثانياً نقاد است و جرات پرسشگري و نقد را به غايت واجد است) پيوندي بنيادين دارد. بدين وسيله، روشنفکر ايراني تلاش کرد هويت خود را با هويت انسان مدرن غربي و گفتمان مدرنيته گره بزند. لکن در سپهر نظام انديشگي او، تمايزي ميان «عقل» و «نقد» قديم و «عقل» و «نقد» جديد، حاصل نشد. بالمآل در بستر گفتمان وي، عقل، همان عقل «مفسر» قديمي و «نقد» همان «نقد» تفسيري قديمي تعريف مي شد. او هيچ گاه نتوانست خود را با عقلي «متصرف» و «نقدي» بنيادين و متصرفانه همنشين سازد. عقل تفسيري به علت محدوديت ذاتي خود، قاصر از ارائه پاسخ هاي اقناع کننده به پرسش هاي بنياديني همچون «کيستي» و «چيستي» انسان ايراني بود. آنچه ميان روشنفکر چپ و راست ايراني (البته از نوع راديکاليستي آن) مشترک است، به تعبير شايگان، اين واقعيت بوده که هر دو گروه روشنفکري همواره «ريشه» را بر «انديشه» ترجيح داده اند. يکي ريشه هاي نژادي را شرط متمدن شدن معرفي کرده، ديگري ريشه هاي طبقاتي را ملاک دانسته و برخي نيز بر ريشه هاي معرفت شناختي تاکيد ورزيده اند. از اين رو جاي شگفتي نيست که نزد بسياري از روشنفکران چپ و راست ايراني، کسب قدرت سياسي همواره بر تقويت جامعه مدني تقدم داشته است. در تاريخ معاصر ايران، روشنفکران سياسي و سياسيون روشنفکر، به جاي اينکه به تقويت جامعه مدني و نهادينه کردن فرهنگ دموکراسي در جامعه بپردازند، تلاش خود را مصروف کسب قدرت سياسي کرده اند. به بيان ديگر، استراتژي غالب در ميان اينان، همواره «استراتژي قدرت» بوده است و نه «استراتژي ضدقدرت». همواره از منزلت «به حاشيه رانده شدگان» و «دگر تعريف شدگان» جامعه سخن گفته و همچون «دانش هاي تحت انقياد» نويد شورشي بنيان کن را داده اند، لکن هرم و نظام انديشگي خود را بر بنيان هاي منطقي «کلام محور» بنيان نهاده اند و در حاشيه گفتمان خود «دگر»هاي بسياري را سکني داده اند.

زيست در زيست جهان هاي معنايي و دانايي متفاوت (نسبت به زيست جهان مردم)، از موارد مشترک ديگر روشنفکران ايراني است. اين تفاوت و تمايز زيست جهان هاي معنايي، نوعي سکتاريسم (جدايي از توده ها) را با خود به ارمغان مي آورد، و بستري مهيا براي تصديق اين تصور فراهم مي آورد که روشنفکر ما تداوم و تکامل طبيعي و منطقي و پيوسته تحول تاريخي و رشد فرهنگي جامعه ما نيست.

رسالت روشنفکر در ايران امروز

آدمي آنگاه جامه روشنفکري بر تن مي کند که از استعداد «تشخيص مقتضيات زمانه و جامعه خود»، «عبور از مصرف گفتماني و ورود به عرصه توليد گفتماني»، «عبور از وضعيت يک معترض و نقاد صرف نسبت به وضع موجود و ورود به موقعيت يک ايجادکننده وضع مطلوب»، «عبور از پروژه کسب قدرت و ورود به پروژه تبيين شالوده قدرت و شيوه ها و سازوکارهاي عملکرد آن» و نيز از استعداد تزريق خودآگاهي به متن جامعه، برخوردار شود. لازمه کسب چنين استعدادي، اولاً داشتن خودآگاهي توأم با مسووليت نسبت به «وضع انساني» خودش در زمان و مکان تاريخي و اجتماعي است که در آن مي زيد (به بيان شريعتي)، و ثانياً داشتن خصيصه و ويژگي «انديشه ورزي»، «دردمندي»، «انسان انديشي» و «انديشه معطوف به عمل» است. با اين نگاه معتقدم يکي از بنيادين ترين دلايل نازايي جامعه روشنفکري ايران امروز، عدم آمادگي (اگر نگويم عدم استعداد) آن براي «عبورها» و «ورودها»ي فوق است. از اين رو معتقدم تا زماني که اين روشنفکر مستعد پذيرش يک تغيير و تحول گفتماني در «خود» و «جامعه» خود، و نيز مهياي تمهيد و تدبير براي نقش آفريني و توليد فکر در اين مسير نشود، امکان خروج از نابالغي خودکرده و خودساخته و به تبع، امکان عبور از چنبره رخوت و نازايي و انفعال را ندارد. و نيز معتقدم تا زماني که روشنفکر ايراني درنيابد که قدرت صرفاً از بالا تحميل نمي شود، بلکه عملکردهاي قدرت و توفيق آنها به پذيرش آن در پايين بستگي دارد، و نيز درنيابد که ارتباط بين نيروهاي اجتماعي در جامعه مدني، دست کم به اندازه اينکه چه کسي قدرت دولتي را دراختيار دارد، اهميت دارد، و تنها در صورتي که از استعداد و توان بسيج مردم و اعمال هژموني خود در جامعه مدني برخوردار شود، قادر به دگرگون کردن جامعه خواهد شد، نمي تواند به صورت و سيرت يک روشنفکر واقعي مزين شود. روشنفکر ايراني امروز همچنين بايد دريابد که از رهگذر نفي دين و درانداختن پروژه «گسست از سنت» نمي تواند تغييري در جامعه ايجاد کند، بلکه لازمه انديشيدن به هر نوع تغييري، پذيرش دين و در پيش گرفتن پروژه «بازخواني و بازسازي سنت» است. اين روشنفکر قبل از هر گونه عزمي و رزمي براي عبور از دين و سنت، بايد براي اين پرسش ها پاسخ بيابد که آيا اين امکان وجود دارد دين را به مثابه يک دال اعظم (يا برتر) تعريف کنيم که اولاً از استعداد تکميل زنجيره دال هايي همچون «آزادي»، «تحمل دگر»، «عدالت»، «توزيع مساوي فرصت ها»، «انتخاب اکثريت»، «تکثر اجتماعي و سياسي» و... که در فضاي دموکراتيک شناورند، برخوردار باشد، ثانياً بتواند با نوعي کنش پس نگرانه به آنان معناي ديني (اسلامي) ببخشد، ثالثاً قادر باشد زنجيره دال هاي مذکور را سوژه مند کند و رابعاً از اين امکان و اقتدار برخوردار باشد که به «ميدان گفتمانيتي» که دربرگيرنده دال هاي شناوري از دو فضاي گفتماني (دين و روشنفکري) است وحدت، تماميت و انسجام دهد، و گفتماني خاص و واحد به نام «روشنفکري ديني» را مفصل بندي و صورت بندي کند؟ خلاصه آنکه آيا دين مي تواند به مثابه نقطه گره يي و نقطه آجيدن (روکش و آستر) گفتمان هاي مختلف، از جمله گفتمان روشنفکري واقع شود؟
ليبراليسم و روشنفکران
حسين فراستخواه

در آغاز، اين يادآوري ضروري است که ليبراليسم مجموعه يي از ارزش ها و نهادها است. همچنين هنگامي که سخن از «ليبرال» يا «ليبراليسم» به ميان مي آيد، منظور، همان معناي مورد نظر اکثريت عالمان سياسي است که در نوشته هاي آکادميک درباره تاريخ انديشه هاي سياسي به کار مي برند. در اين نوشته ها، «ليبراليسم» به جريان هاي اصلي ارزش ها و نهادها اطلاق مي شود که قريب به دويست سال بر جهان غرب سيطره داشته اند و در آن مردان و زنان، آزاد و برابر انگاشته مي شوند و حقوق فردي محفوظ است. دولت ها محدودند و حکومت قانون و دولت مبتني بر حقوق، نهادهايي ضروري به شمار مي روند. برخي مايلند اين مجموعه ارزش ها و نهادها را «ليبراليسم کلاسيک» نام نهند. اما در اين نوشتار «ليبراليسم» و «ليبراليسم کلاسيک» مترادف هم در نظر گرفته شده است.

وقتي آثار ليبرال هاي کلاسيک را مي خوانيم، دو مضمون ظاهراً متقابل، به چشم مي خورد. نخست، فرضي عمومي وجود دارد که بر مبناي آن، «انتفاع عقلاني شخصي» تمام کنش هاي بشري را احاطه مي کند. نام اين را انگاره نفع شخصي مي گذاريم. دوم، شناختي هست بر اين اساس که نفع معقول شخصي، سائق کنش هاي بشري در تمام حالات و شرايط نيست، بلکه به جاي آن مردمان اغلب بر اساس هوس ها و هيجانات خويش حرکت مي کنند؛ کنش هايي بر اساس احساسات غيرعقلاني و باورهاي ناحسابگر. اين دو انگاره رفتاري، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم را شکل مي دهند.

نخستين اصل اخلاقي اين است که هرکسي مي تواند داور مصلحت و رفاه خويش باشد. اين را «اصل خودمختاري» مي ناميم. دوم آنکه منافع اشخاص گوناگون به لحاظ اخلاقي برابر تلقي مي شود. هيچ شخص و هيچ طبقه يي از اشخاص نمي تواند مدعي شود که منافع او اصيل تر يا اخلاقي تر يا والاتر از منافع اشخاص ديگر است. اين را نيز «اصل برابري» مي ناميم. اصل برابري دال بر آن است که منافع همه بايد از يک منظر اجتماعي برابر مورد بررسي قرار گيرد و ارزش تمام نوع بشر در يک تراز است. سومين اصل اخلاقي آن است که هر کسي آزاد است تا نفع و گزينه خويش را دنبال کند تا جايي که به منافع مشروع شخص ديگر آسيب و زيان نرساند. استوارت ميل از آن به «اصل ضرر» ياد مي کند. (در فقه اسلام و حقوق ايران نيز قاعده يي داريم به نام «لاضرر» که بر اساس آن هيچ کس نمي تواند نيل به حقي را مستمسک ايراد زيان به ديگري قرار دهد.) اين را نيز «اصل آزادي» بناميم. چهارمين و واپسين اصل اين است که هرکسي بايد تبعات، آثار و نتايج اعمال خويش را در ازاي دنبال کردن منافع شخصي اش تاب آورد. اين اصل را نيز «اصل مسووليت» مي ناميم. در ليبرال- دموکراسي اصول چهارگانه يادشده هنگامي تقويت و حمايت مي شوند که نظم اجتماعي و کارايي اقتصادي توامان فراچنگ آمده باشد. انگاره ها و اصول يادشده را گروهي از روشنفکران قرن 17 و 18 اروپا نمايندگي کردند؛ انديشمنداني که در سنت درخشان روشنگري، افشاگران تند دروغ و مدافعان سرسخت حقيقت بودند.

علني کردن ليبراليسم

«ليبرال» گاه به جاي دشنام و انگ به کار مي رود. در دوره هاي گوناگون، بسياري از روشنفکران از ليبراليسم تبري مي جستند و البته معتقد بودند که هيچ ليبرالي نمي تواند روشنفکر باشد. همانگونه که در سطور بالا نيز آمد، روشنفکران ضدکمونيستي که سال ها عليه کمونيسم و توتاليتاريسم نوشتند و مبارزه کردند، همچنان ابا دارند که خود را ليبرال بنامند. هرچند متاسفانه عکس اين نيز مصداق دارد و گاه جريان هايي تهي نيز شکل مي گيرند که بدون درونمايه هاي کافي خود را به ليبراليسم ضميمه مي کنند که بحث اين گروه را بايد در مجال ديگري پي گرفت. بحث اين است که آشکار کردن ليبراليسم، به واسطه باور نادرستي که از روايت روشنفکران چپ در حافظه جمعي ما ريشه دوانده، کار آساني براي بسياري از روشنفکران ليبرال تلقي نمي شده و گاه مجبور مي شدند خود را سوسيال- دموکرات هاي اصلاح طلب معرفي کنند. شرم در علني کردن ليبراليسم، يکي از مشکلات روشنفکران بوده که به نظر مي رسد اگر اين روشنفکران، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم و منطق دروني آن را فراموش نکنند، هرگز ترديدي در اعلام ليبرال بودن شان نخواهند کرد.

ليبراليسم، محافظه کاري و روشنفکران

در برابر عقيده بالا برخي معتقدند که عدم ابزار آشکارگونه مرام ليبرالي در بسياري از روشنفکران به ويژگي محافظه کارانه آنها بازمي گردد. برخي ديگر اساساً سخن از افول روشنفکري مي کنند. دوستي که در استراليا اشتغال دارد، تعريف مي کرد روشنفکران آنجا از فرط «بي مسالگي» حتي نمي توانند به انقراض حيوانات و آلودگي هوا نيز معترض شوند. البته مدعاي اين يادداشت به هر حال «پايان روشنفکري» نيست. راسل ياکوبي در کتاب «واپسين روشنفکران»، روشنفکران چپ را (در معناي نقد اخلاقي و اجتماعي) رو به افول مي بيند. با فروپاشي کمونيسم، روشنفکراني که «شر» را در مبنايي تئوريک و به مثابه غايت مقدر تاريخي، توجيه عقلاني مي کردند، حداقل در بسياري از کشورها و قاره ها ناپديد شدند. در کشورهايي که سياست در آنها عقيم مانده، گفتمان هايي تهي از اين دست، در قالب اعتراض به وضع اقتصادي و سياسي موجود شکل مي گيرد و بيشتر به گسترده شدن دامنه توتاليتاريسم و خودکامگي مي انجامد. به هر حال اگر اين وضعيت را پايان روشنفکري تلقي کنيم، به خطايي گرفتار آمده ايم که ناشي از عدم درک صحيح جابه جايي سياسي در روند اجتماعي است. در دهه هاي اخير، کميت و قدرت روشنفکران محافظه کار به طرز هنگفتي، افزايش يافته است و بسياري از آنان در خلاف تصوير قراردادي و خارج از عرصه دانشگاهي رشد کرده اند. اما بايد اين را هم گفت که در کوله بار اين روشنفکران، چيزي شبيه به «انقلاب انديشه ها» وجود ندارد. اما به هر حال بسياري از روشنفکران محافظه کار با انديشه و تعقل خود زندگي مي کنند و منتقداني جدي در عرصه اجتماع قلمداد مي شوند که فرهنگ و حيات اخلاقي را مورد واکاوي و نقد قرار مي دهند. فرق آنها با روشنفکران چپ گذشته در اين است که عموماً اين روشنفکران نهادهاي اقتصادي را مورد حمله قرار نمي دهند و نيز مدافع مالکيت خصوصي، خصوصي سازي، آزادي انتخاب، سرمايه و انباشت آن هستند. در واقع اين روشنفکران، بدون لحاظ کردن استانداردهاي پيشين، روشنفکر محسوب مي شوند.

افول روشنفکران چپ و طلوع روشنفکران ليبرال، سياست انديشه ها را نيز در گفتمان جهاني تحول بخشيده است. در سده اخير، بحث اصلي، گفت وگو ميان ليبرال ها و چپ ها بوده است. پرسش ها حول دعواي ميان سوسياليسم و سرمايه داري و نزاع انقلاب با اصلاح بوده است. حتي بحثي ميان ليبرال ها وجود دارد که مشخصاً به رابطه آنها با جريان چپ بازمي گردد؛ آيا آنها ضدکمونيست بودند يا ضدضدکمونيست؟ آيا آنها ايده سوسياليست ها درباره برنامه ريزي اجتماعي و مالکيت عمومي را رد کردند يا پذيرفتند؟

علاوه بر اين، روشنفکري ليبرال چشم اندازها و پرسش هاي تازه يي در قبال امنيت جهاني و رابطه آن با اقتصاد جهاني در افکنده اند. در حالي که همچنان نويسندگان چپگرا از مخالفان سرسخت جهاني شدن محسوب مي شوند و در کتاب هاي خود آن را عامل گسترش فقر و نابودي محيط زيست و مهاجرت انسان ها ارزيابي مي کنند، گفتمان روشنفکري ليبرال، جهاني شدن را در مفهومي اخلاقي و عام به معناي حکومت اصولي جهانشمول در نظر مي گيرد که بنيادهاي آن بر آزادي، حقوق و کرامت انساني استوار است. دعواي بين ليبراليسم و چپ البته همچنان ادامه خواهد داشت.

فرهنگ عامه ليبراليسم

بحث درباره فرهنگ معاصر ملازمه دارد با مقوله «بورژوازي» يا ارزش هاي سرمايه داري. يعني توضيح يا نقد اين فرهنگ، نيازمند بحث و بررسي مقولات ياد شده است. منتقدان چپ، «بورژوازي» يا «سرمايه داري» را مترادف با «ليبراليسم» مي دانند. حال آنکه چنين نيست. آنها مي گويند تلويزيون و رسانه ها مروج فرهنگ مصرف و خادمان سرمايه داران هستند. اما نبايد اين نقد را به حساب ليبراليسم گذاشت. ليبراليسم مدافع مصرف گرايي و لاابالي گري فرهنگي و اجتماعي نيست. روشنفکري ليبرال، از آزادي و غنا بخشيدن به کيفيت زندگي دفاع مي کند. معتقد است که بايد کالاها و خدمات ارزشمند و سودمند به مردم ارائه کرد. اما روشنفکري ايدئولوژيک با شعارهايي که خود نيز بدان اعتقاد ندارد، به جنگ با کالايي شدن و شرکت هاي بزرگ و مک دونالد بر مي خيزد و البته مشکل از آنجا رخ مي دهد که براي مثال نگاه ابزاري به زن را دستاورد ليبراليسم مي داند يا مک دونالد و کارخانه فلان و جاري شدن نفت فلان کمپاني در دريا را تقصير ليبراليسم مي داند و اين را آنقدر در باورهاي عمومي نجوا مي کند که فرهنگ عامه را فرهنگي سرمايه گريز و بدبين به ثروت و ثروتمندان بار آورد. اما روشنفکري ليبرال، مردم را دعوت به کارآفريني، انباشت سرمايه، رقابت و ابتکار مي کند تا رفاه داشته باشند و به واسطه اين رفاه، بخشي از دل نگراني هاي معاش را نداشته باشند و فراغت نسبي باعث شود که کتاب بخوانند، مسافرت کنند و با فرهنگ هاي ديگر تعامل داشته باشند، ورزش کنند و سلامت جسمي و روحي خويش را تامين نمايند و به طور کلي انسان هايي متعادل بار بيايند.

در مجموع شايد بتوان چنين نتيجه گيري کرد که گفتمان چپ تنها پرچم دار روشنفکري نيست. بر خلاف باورهاي تماميت خواهانه گذشته، اکنون گفتمان ليبراليسم روشنفکراني در عرصه فرهنگ و زندگي روزمره ما دارد و البته با يک داوري ارزش گذارانه، اين روشنفکران سهم بسيار بيشتري در پيشبرد دموکراسي و حقوق در جامعه ايفا مي کنند. بيشتر روشنفکران چپ همچنان غرق در شعارهاي نخ نما شده به امپرياليسم و سرمايه داري هستند و البته از ميان اينان هم هستند کساني که هر سال هزينه گزافي را متحمل مي شوند تا به خيل معترضان به جهاني شدن در سوئيس بپيوندند. البته روشنفکري چپ قابل انکار نيست. گروهي از آنان مشغول ترجمه و توسعه زبان فکري و فلسفي هستند و کار ايشان مي تواند به معنايي کار روشنفکري قلمداد شود. زيرا هم منتقد قدرت هستند و هم مولد نظام هاي معنايي جديدتر. اما گروهي ديگر از چپگرايان صرفاً به غر زدن خو کرده اند. شايد ادعاي گزافي نباشد اگر بگوييم در چند سال اخير، پيشبرد نهادهاي جامعه مدني تا حد زيادي مديون فعاليت هاي مدني و کنش هاي فرهنگي روشنفکران ليبرال بوده است و البته اين به معناي تصاحب تمام کنش هاي صورت گرفته نيست.

*اين يادداشت به دليل کمبود فضا کمي کوتاه شده است.
همان صدا همان ارکستر
مسعود کيميايي

متن زير گفت و گوي امير پوريا منتقد سينما با مسعود کيميايي کارگردان نام آشناي سينماي ايران درباره نسبت روشنفکري و سينما است.

---

- آقاي کيميايي، بحث ما که درباره نسبت روشنفکري و سينماست، چند گوشه دارد که از هر طرف آن را بکشيم، خيلي جاها را مي پوشاند؛ فضاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و همين طور رابطه هنرمند و دولت يا رابطه هنرمند و مردم. يکي از گوشه هاي بحث پاسخ به اين پرسش است که چرا برخلاف اغلب هنرها که معمولاً في نفسه فعاليتي روشنفکرانه محسوب مي شوند، کار سينما روشنفکرانه محسوب نشده. همه جاي جهان هم معمولاً اين گونه بوده است. انگار که چيزهاي خاصي لازم است، يا اينکه يک سينماگر بايد از فيلترهاي مشخصي گذر کند، تا او را يک روشنفکر قلمداد کنيم. فکر مي کنيد چرا اين گونه بوده؟

من زياد با اين نظر موافق نيستم ولي يک جاهايي بايد موافق بود، براي اينکه هست. سينما به دليل داشته هايي مثل پول، اکران، مراقبت در بازار، عرضه کردن همراه با تدوين و مونتاژ درست که دارد، به جهان تکنوکرات ها مي خورد. يعني سينما از هنگام شروع تا وقت اکران، بخشي از تکنوکراتيسم را همراه خود مي بيند. حالا اين تکنوکراتيسم مي تواند بازاري، بازاري سنتي يا بازاري رو به مارکت بهتر و جوان تر باشد. در هر حال برايش اين جوري تصميم گيري مي شود. ضمن اينکه سينما از روزي که آمده، زحمت زيادي کشيده. از دوره يي که يک سالن غذاخوري را مي گرفتند و در آن آپارات مي گذاشتند يا اينکه فيلم را در يک مغازه خياطي در لاله زار پخش مي کردند، بسيار زحمت کشيده تا به سالن رسيده و جدي گرفته شده. سينما پول درآورده تا بتواند در سالن اکران شود. اين تلاش در دهه هفتاد، چندين برابر بيشتر شده. وقتي تلويزيون با دو هزار کانال تلويزيوني اش، مستخدم خانه هاي مردم شده، سينما تلاش زيادي کرده تا بماند. آنجا هم باز تکنوکرات ها بوده اند که به دادش رسيده اند. فيلم ها هم هميشه به شکل هاي مختلفي ساخته شده اند. فيلم هاي خوب تاريخ سينما و فيلم هايي که در تاريخ سينما مانده اند، اول ساخته شده اند و بعد به آنها گفته اند جريان روشنفکرانه. يعني جان فورد و هيچکاک هيچ وقت در سينما، جريان روشنفکرانه نبوده اند. اين جريان برايشان ساخته شد. براي اينکه اينها زماني که در سينما بودند با خود گرامر آوردند. دست و پا و قلب و مغز آوردند.

از اينجا به بعد ما از هم جدا مي شويم. يک فيلم چگونه در ورطه يي مي افتد که نگاه اول به آن، نگاه روشنفکرانه باشد. يعني بگوييم اين فيلمي است که يا يک روشنفکر آن را ساخته يا فيلمي است که روشنفکرانه ساخته شده. در بيشتر اين فيلم ها اول روشنفکر ساخته شده. يعني اول روشنفکر، حجم و بعد خود را در جامعه پيدا کرده و بعد فيلم را ساخته. مثلاً نويسنده يي که خيلي ها دوستش دارند، حالا آمده و فيلمي ساخته. يا يک نقاش آمده و فيلم ساخته. در تاريخ سينما خيلي ها را مي بينيم که يک فيلمه و دو فيلمه جزء فيلمسازان روشنفکرند.

اما اگر بخواهيم عقب اين موضوع را بگرديم، بايد بگوييم بدون منتقد، يک فيلم در جريان هاي روشنفکرانه واقع نمي شود. اين منتقد است که اينقدر زور دارد که بتواند به طور صحيح يک فيلم را متعلق به جريان روشنفکري اعلام کند و برايش نقد بنويسد. البته اين امر هم بزنگاه ها و شانس هايي دارد. در تعريف هايي که از روشنفکر داريم، يکي از مشخصات آن را اين مي دانند که نبايد اهرم دولت واقع شود. يعني اين کارت ورود به جريان روشنفکري است. البته يک فيلمساز دولتي هم ممکن است يک شاهکار بسازد، همان طور که مي دانيم مثلاً يک فيلمساز فاشيست يک فيلم شاهکار ساخته. اين را مي گويند اما قاعده که نيست. اين قضيه اهرم دولت نبودن به خصوص در کشورهاي جهان سوم، مشخصه آزمايش پس داده يي است. در امريکاي جنوبي اين يک بت است که اثري بيايد و جلوي دولت بايستد. شما اين جريان را در ادبيات آنها هم مي بينيد.

يک جايي هست که يک اثر خودش ادعا مي کند اثري روشنفکرانه است اما يک جايي صاحب اثر مدعي کار روشنفکرانه است يا پوزيشن و موقعيت فيلمساز به گونه يي است که روشنفکر محسوب مي شود. مثلاً هنگامي که يک روشنفکر در ايران، لهستان يا اسپانيا فيلمي مي سازد، اثر او خود به خود در اين جريان قرار مي گيرد. مي گويند برويم فيلم «گلستان» را ببينيم. گلستان هر چه بسازد يک فيلم روشنفکرانه است. چون اين ثبت را از جاي ديگري مثل ادبيات با خود به سينما آورده است. گاهي هم هست که سينماگر و اثرش، هر دو با هم در بياني واقع مي شوند که هر دو روشنفکرانه اند. يعني اثر روشنفکرانه است و فيلمساز، روشنفکر. اينجاست که روشنفکر بايد امتحان هاي زيادي بدهد. شما باز به کشورهاي پيراموني نگاه کنيد. مي بينيد که روشنفکراني که الان دارند فيلم مي سازند، همه شان چيزهايي را از سر گذرانده اند و تاريخ هايي را ديده اند. مثلاً 28 مرداد را از سر گذرانده اند. 30 تير را از سر گذرانده اند. جريان هاي 42 را از سر گذرانده اند. اين تاريخ ها خود به خود، تقسيم بندي مي آورند. مثلاً آنهايي که نگفته اند 28 مرداد خوب بوده، مي افتند در يک ورطه. آنهايي که بعد از انقلاب 57 گفته اند موضعشان با آنهايي که همان موقع گفتند فرق مي کند. آنها که همان موقع گفتند، زندانش را هم رفتند. در واقع اين نهضت هايي که به وجود مي آيد، نشانه هايي است که سر هر جاده يي از جريان روشنفکري گذاشته مي شود. شرايط تاريخي و اجتماعي هر کشور است که روشنفکران خودش را مي سازد. اين طور است که مهندس بازرگان و داريوش شايگان، روشنفکر مي شوند. شما مي بينيد اينها علائم جاده يي روشنفکرساز است که سر جاده ها، از اين افراد روشنفکر جريان خودش را ساخته و حالا تعريفي که اين از روشنفکر مي کند با تعريفي که او مي کند فرق دارد.

آيا اين آدمي که مي رود گالري روشنفکر است؟ يک اشتباهي که به وجود مي آيد اين است که اين، نهضت ها، آدم ها و سياهي لشگرهايي را با خود راه مي اندازد که تنها مصرف کننده جريان هاي روشنفکري هستند اما خود را روشنفکر مي دانند. يعني خود را به دليل انتخابشان، روشنفکر مي دانند. بعد هم مي آيند و درباره نقاشي، سينما يا يک مطلب اساسي در حوزه جامعه نگري، اظهارنظري مي کنند که اغلب نظر يک گروه رفيق گري است.

ما هميشه جلوي کافه نادري نويسنده هايي مي ديديم که هشت سال است دارند يک رمان مي نويسند. 15 سال است که مي خواهند يک مجموعه شعر در بياورند. مجموعه شعرشان زير چاپ است يا خمير شده. در بازار همين جور. اما از آن طرف روشنفکري مثل گلسرخي، زندان هم مي رود و پاي عقيده اش مي ايستد. شاعر هم هست و جزء بچه هاي شبانه کاخ مرمر هم هست. ببينيد که چه فاصله يي ايجاد مي شود.

- بسيار خوب. حالا سوال من اينجاست. هميشه عده يي هستند که من به آنها مي گويم واچر(Watcher) و هميشه نظاره گر فعاليت ديگرانند و هميشه هم هستند و به عقيده من لازم هم هست که باشند. انکارشان نمي کنيم. به خصوص که دور و بر شما هم زياد بوده اند. آنها هم بخشي از جريانند. اما گاهي اين صحبت پيش مي آيد که آنها توهم روشنفکري دارند. به نظر شما آيا ما فعاليت روشنفکري داريم و لزوماً زيست روشنفکري نداريم؟

من اين جوري مثال مي زنم. مي گويم آنهايي که «عصرها» روشنفکرند، يعني صبح ها کارمندند و جايي کار مي کنند و عصرها روشنفکر مي شوند. از بوتيک روشنفکري، تظاهراتش را خريد مي کنند. آن بوته يي را که بايد، ندارند. مثل آهن گداخته يي نيستند که آهنگر در آب بکند و بيرون بياورد و آن صدا را بدهند تا بتوان به آن دست زد. آن راه را نرفته اند. اين راه را فقط با «اثر» مي توان رفت. يعني روشنفکر بي اثر، يک جايي ايستاده و فقط و فقط از بوتيک جريان روشنفکري خريد مي کند. اينکه ما مي گوييم جريان هاي روبه روي قدرت، اين پيداست که تاوان دارد و بايد پرداخته شود. با هوچي گري نمي شود. اينکه يکهو از «رژ دو» فکت بياوري. او مي گويد چريک زنده چريکي است که زندان نرفته، چون يک چريک زندان رفته هم معيوب است و هم مشکوک. جمله بوتيکي است ديگر. بعد هم مي گويي به به، اصلاً براي همين است که من زندان نرفتم. حالا زندان نرفتن مي شود فضيلت. در جاي ديگري خوب نرفته، اما اين دليل نمي شود که روشنفکر نباشد. در کشورهاي ملتهب، اين به ندرت اتفاق مي افتد يعني به هر جهت بايد يک جايي جواب پس دهد. آنجا يا دولت است يا افکار عمومي يک جريان است. زندگي اش بايد جواب پس بدهد نه کلماتش و دنياي واژگانش. عملکردش بايد جواب پس دهد.

- موضوع روشنفکري، يک موضوع ايجابي نيست، يک بحث اطلاقي است. واژه روشنفکر اطلاق مي شود و چون اين گونه است، ما مدام مجبوريم سعي کنيم خط ها و تقسيم بندي ها را پيدا کنيم. مثلاً تا اينجا که گفتيد به نظر مي رسد با حقانيتي که شما به اثر داديد تعريف تان از روشنفکر، نزديک به خود تعريف هنرمند است. آيا مي شود روشنفکري داشته باشيم که آرتيست نيست اما روشنفکر هست؟

اين باز هم مي خورد به همان جريان تکنوکراتيسم. يعني وقتي روشنفکري اثر ندارد، بايد خود را در جهان تکنوکراتي معرفي کند که سقف آخر و مترقي ترين نوع اين معرفي مي شود ژورناليسم. دوام يک روشنفکر ژورناليست کم خواهد بود زيرا شناخته مي شود. من معتقدم جريان روشنفکري يک جريان شهري است. اصلاً نمي تواند يک جريان شهرستاني باشد. به خاطر اينکه تمام تلاش او اين است که پايتخت نشين باشد. جزء آداب روشنفکري اين است که زودتر شهري شود. اگر هم سرد است بايد لباس گرم بپوشد. در شهر خبرهاي زيادي هست. فلاني را مي توان آنجا ديد. فلان فيلمساز را مي شود آنجا ديد. در آنجا مي شود در خانه فلان نويسنده رفت. يعني مرکزيت مهم است. در نتيجه جريان روشنفکري در شهرستان به وجود نمي آيد. اگر هم باشد، جريان نيست، محفل خودجوشي است که مصرف کننده کالاي روشنفکري است.

- اين بحث مرز مساله دولتي نبودن تا کجا پيش مي رود. يعني سوال اين است که آيا اين روشنفکر اگر مجموعه فعاليت هاي ضدسيستمش بيشتر از خلق اثر و منشاء تاثير بودن باشد، هنوز در ساحت روشنفکري قرار مي گيرد؟

ما اگر به خود مارکت نگاه کنيم، او هيچ وقت يک روشنفکر معروف نخواهد بود. او با هيبت روشنفکري ظاهر مي شود و در نتيجه ظاهرسازي مي کند و يکسري واژگاني دارد که آنها را مال خود کرده است. در حرف زدن صاحب سبکي مي شود. مثلاً يک جاهايي را وارد بحثش مي کند يا جهان واژگاني را که مال پياده روست تزئين مي کند و به شکل قهوه خانه يي يا کافي شاپ نشيني درمي آورد. کافي شاپ نشيني خط کشي هاي عجيب و غريبي دارد. بعد اينها قهرمان انتخاب مي کنند. کاري هم به عقيده ندارند. اگر فيلمسازي را انتخاب مي کنند، قيافه و ظاهرش را هم نگاه مي کنند. حوزه ايست و زيستش را در جامعه نگاه مي کنند. با تظاهرات، يک کسي را انتخاب مي کنند. عقايدشان هم شکل عقايدي مي شود که او مي پسندد. مثلاً قهوه خانه يي ها آل احمد دوست داشتند و کافه نشين ها مثلاً شاملو. خود اين لوکيشن ها فرق مي کنند و عقيده مي دهند. مثلاً آنهايي که در کافه فيروز بودند، يک نوع نگاه هايي به ادبيات داشتند. تندهايي که از شهرستان آمده بودند و در تهران کار مي کردند و يک جايي را براي حقوق بخور و نمير داشتند، حالا قرار بود ساعت شش به بعد بنشينند آنجا و مانيفست بنويسند، چون کافه فيروز ارزان بود. جريان کافه نادري يک جريان ديگر بود. اين عيناً در پاريس و انگليس هم هست. همه جا شکل هم است.

به هر جهت من عقيده دارم تکليف يک روشنفکر را اثرش روشن مي کند. روشنفکري که مورد قبول بخشي از مردم است، صاحب اثر است، آرتيست و هنرمند است. اگر نباشد در جريان هاي روشنفکرانه معروفيت چنداني ندارد و فقط معروفيت هاي محفلي پيدا مي کند.

- بحث از اينجا، خيلي مشخص مربوط به کارنامه شما مي شود. داريم درباره ايران حرف مي زنيم. خيلي جاها اين حقانيت دادن به محفل، اقليت و انزوا اينقدر در تاريخ و روابط ما بوده که همين جور مانده است. مثلاً موقعي فکر مي کرديم ديدن فيلمي که نمي فروشد، ما را روشنفکر مي کند. حتي گاهي به اين رسيديم اگر فيلمي پروانه نمي گيرد، ما را روشنفکر مي کند. اما آدمي که فيلم هايش فروخته و کالت شده، مدل مو وارد زندگي مردم کرده، پاشنه ور کشيدن را وارد زبان مردم کرده و... کم کم مي گويند روشنفکر هم نيست. شايد اين الان براي شما کم اهميت باشد اما موقعي در جواني اين تفکيک ها آدم را اذيت مي کند.

اسم رمان آخر من «حسد در زندگي عين القضات» است. حسد در دو جا هست؛ يکي در حيطه علم و يکي در حيطه عاشقانه ها. حسد به خون مي کشد و به خون مي رسد. حسد خون آلود مي شود. نمي شود از فيلم نساخته يي که ده سال است مي خواهد فيلم بسازد و فکر مي کند اثرش اگر بيايد چهار تا ديوار برلين را خراب مي کند انتظار داشت. مي خواهد ديجيتال بگيرد و بعد هم بازيگر را جمشيد هاشم پور انتخاب مي کند مثلاً. با خودش فکر مي کند چر