سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: ورزش
فوتبال چگونه خود را به روحانيت نزديک کرد
فوتبال در حوزه

امير حسين ناصري


«وليعهد، بازيکن يکي از تيم ها بود. تکل نمي رفتند زير پايش، کنار مي کشيدند که برود و گل بزند، قهرمان هم شدند. اين هم يکي از عکس هايش است که روي جلد مجله رفته.»کلنجار مي روم. هنوز با خودم کنار نيامده ام. سرش را بالا مي گيرد و در پاسخ به چهره متعجب من که در آن لحظه بيشتر از آرشيو سال 1354 تاج ورزشي بهت زده خودش شده بودم،با اشاره به خودش مي گويد؛ «تا به حال آخوند اينطوري ديده بودي؟ اين آرشيو را حتي باشگاه استقلال هم ندارد.» دوباره سرش را پايين مي اندازد و ورق مي زند. به عکس علي پروين روي جلد مجله تاج ورزشي در تاريخ 23 بهمن 54 مي رسد. مي خواهد چيزي بگويد که تلفن زنگ مي خورد، کسي آن سوي خط طلب استخاره مي کند. با ته لهجه آذري جواب مي دهد؛ «نيت کن، چند دقيقه بعد زنگ بزن.» بلافاصله استخاره مي کند.دوباره آرشيو مجله را ورق مي زند؛ «اين هم عکس برادرم است. عضو تيم کشتي فرنگي تاج بود.»حجت الاسلام صمد اللهياري يکي از روحانيوني است که فوتبال از علاقه مندي هاي اصلي شان محسوب مي شود. او مثل بسياري از افراد جامعه، فارغ از اينکه چه لباسي به تن دارد، فوتبال بازي مي کند، فوتبال تماشا مي کند و با بسياري از روحانيون ديگر پس از مسابقات کري مي خواند و من، براي يافتن علاقه مندي روحانيت به فوتبال سه بار به قم سفر کردم و نتيجه اش...

پيشنهاد مدرسه فوتبال حوزه علميه

ظرف ميوه و آجيل را روبه رويم مي گذارد؛ «ببخشيد ديگر. در ماه هاي محرم و صفر شيريني نمي خريم.»عباي مشکي اش را درمي آورد. با قبا و عمامه يي مشکي روي مبل راحتي روبه رويم مي نشيند؛ «بهمن فروتن مي گفت آخوند توي فوتبال ديده ايم، مثل حاج آقا عليپور(مسوول سابق فرهنگي فدراسيون فوتبال) اما آخوند که مربي فوتبال باشد نديده بوديم.»همان ابتدا قول مي گيرد اسم ننويسم؛ «به صلاح نيست. يک بار نامم مطرح شد، حسادت به وجود آمد. مسائل ديگري هم هست که اگر نامم مطرح نشود بهتر است. شما بنويسيد يک طلبه اصفهاني.»او تلاش مي کند از هر شرايطي فرصتي بسازد براي رشد و پيشرفت فوتبال.يک بار به مدير سابق حوزه علميه پيشنهاد جالب توجهي داده بود؛ «حاج آقا حسيني بوشهري بودند. سه پيشنهاد دادم. سومي آن در مورد فوتبال بود. گفتم ما 30 هزار طلبه داريم که 15 هزار نفر آنها متاهل هستند. اگر هر کدام آنها يک فرزند هم داشته باشند مي شود 15 هزار بچه. از طرف ديگر فوتبال هم امري اجتناب ناپذير است. شايد من و شما را نشناسند ولي حتماً نيکبخت را مي شناسند. بياييد در کنار حوزه يک مدرسه فوتبال تاسيس کنيم مخصوص فرزندان طلاب.» مدير حوزه جواب مي دهد که دو پيشنهاد اولت خوب است ولي سومي هر چه فکر مي کنم جور در نمي آيد. روحاني اصفهاني اصرار مي کند؛ «تمام اجداد من روحاني بوده اند. پدربزرگم از پيشگامان ملي شدن صنعت نفت بود. صاحب امتياز روزنامه بود. پس من نياز جامعه روحانيت را مطرح کرده ام. وقتي بچه يک روحاني خلافي مرتکب شود، سر همه مان پايين است.»

مدير حوزه علميه قم پيشنهاد را به معاونت تهذيب ارجاع مي دهد و هيچ وقت اين طرح عملي نمي شود. براي او فوتبال علاقه يي قديمي است؛ «برادر بزرگم که از استادان حوزه اصفهان است سال ها در تيم تاج اصفهان بازي مي کرد. ما هم چون سال ها در نجف زندگي مي کرديم در بيابان هاي اطراف نجف فوتبال بازي مي کرديم. بعدها در سن نوجواني به تيم تربيت اصفهان رفتم که شرايطش مثل امروز سپاهان بود. از آن تيم مجيد بصيرت هم تيمي ما بود ولي خانواده چندان رضايتي به فوتبال بازي کردن او نداشتند. «خانواده ته دلشان موافق نبود. نهي مي شدم. البته نهي ارشادي. پدرم مي گفت پدر جان اين کار را نکن ولي آمرانه نبود. پدرم مي گفتند بايد وقت بيشتري براي امام زمان بگذاري. تو نان خور امام زماني.» به آشپزخانه مي رود و به اتاق بازمي گردد. ظروف غذا را روي ميز مي گذارد و دوباره به آشپزخانه مي رود. در همين حالت از دوران فوتبالي اش مي گويد. سر ميز که مي نشينيم مي گويد؛ «بازي توي عمق سپاهان فرهاد کاظمي را دوست داشتم. اين شيوه بازي را در بازي هاي والنسيا و تيم ملي اسپانيا مي تواني ببيني.» وقتي مي پرسم بازي کدام تيم را مي پسندي و طرفدار هم هستي يا نه؟ با دست به اتاق بزرگ پذيرايي اشاره مي کند؛ «ما تلويزيون نداريم.» مي دانم که بسياري تلويزيون را بخش اضافي خانه مي دانند.سوالم بيشتر به فوتبال بازمي گردد که بخشي از مربيگري مشق ذهني از طريق تماشاي بازي هايت، پس... «اگر جايي بروم که تلويزيون باشد فوتبال را مي بينم وگرنه تماشا نمي کنم.» اصرار من براي امکان ناپذير بودن مربيگري بدون تماشاي هيچ فوتبالي را با يک خاطره پاسخ مي دهد؛ «سال 1377 اولين دوره يي بود که به کلاس مربيگري مي رفتم. کريم قنبري هم بود. اتفاقاً مدرس کلاس منصور ابراهيم زاده بود. پايان دوره بايد يک طرح مي داديم. من يک طرح 3+3 دادم. وقتي طرحم را سر کلاس گفتم منصور ابراهيم زاده گفت مگر اينکه فوتبال آنقدر پيشرفت کند که 50 سال بعد به اين طرح برسيم. سانس بعدي کلاس، تماشاي فيلم بود. آن زمان ابراهيم زاده کمک مربي تيم ملي جوانان بود. گفت يک فيلم گرفته ام از مدرسه فوتبال آژاکس و تمريناتش که هنوز خودم نديده ام. فيلم را گذاشت. شيوه تمرين طرح من بود. من هميشه آخر کلاس مي نشستم. پچ پچ ها قوت گرفت. ابراهيم زاده رو کرد به کلاس و گفت اين همان طرح سيدخدا است.» به هيجان آمده است. مسائل فني فوتبال لذت بحث را بيشتر مي کند. انگار آن آدم نيم ساعت قبل نيست که براي پاسخ دادن مقاومت مي کرد؛ «به نظرم مربي خوب است که توپ و بازيکن در زمين اضافه نياورد. وقتي مجيد جلالي را مي بينم درباره مشکلاتم در بازي مستقيم مي پرسم و او پاسخ مي دهد من واقعاً علاقه مند بازي مستقيم هستم.»لحظاتي مي شود که از ميز ناهارخوري فاصله گرفته ايم. او عکس هايش را نشان مي دهد به عکس نگاه مي کنم. چهره او را در لباس ورزشي مي بينم، سر بالا مي گيرم و چهره او را در پوشش روحانيت مي بينم و هر دو را مقايسه مي کنم. عکسي از خود کنار علي پروين را نشان مي دهد و مي گويد بازي خداحافظي اش از فوتبال را مقابل پرسپوليس انجام داده است؛ «يک بار هم رفتيم با صباباتري بازي کرديم. زماني بود که دايي و گل محمدي هم بودند. تيم ما هم تيم بچه هاي شهدا بود، ترکيب اصلي را نگذاشتند ولي باز هم دو بر صفر باختيم. تا آخر بازي من سه نفر به ترکيب اضافه کردم و کسي را بيرون نکشيدم شديم 14 نفره. محمد نوازي به يدالله اکبري مي گفت اينها توي قم هم همين طوري بازي مي کنند؟» او مي خندد و من برايم سوال پيش مي آيد که چگونه علي پروين را راضي کرده است که تيمش مقابل پرسپوليس بازي کند؛ «آخرين دوره حضور علي پروين بود. به او گفتم پدر شما در باغ رضوان قم دفن است. اين را کمتر کسي مي داند. او در تاريخ 30/10/1350 فوت کرده و من ماهي يک بار به جاي شما سر قبر او مي روم و فاتحه مي خوانم. او خوشحال شد و خيلي راحت پيشنهادم را پذيرفت.»

حاج آقا شانسي رفت توي گل

«من ورزشکار بودم که آمدم حوزه علميه. سال 54 يعني قبلش سال هاي 47 و 48 بوکسور بودم. بعد دوچرخه سواري را امتحان کردم. مقام کشوري هم آوردم. در تيم جوانان هما با مهدي و حبيب خبيري همبازي بودم. بعدها رفتم مشعل و هلال احمر.» حجت الاسلام صمد اللهياري مسوول تربيت بدني مدرسه عالي امام خميني است که در آن فقط طلاب خارجي تحصيلات ديني را ادامه مي دهند. وسط سالن حيدريان شهر قم جواناني ايستاده اند منتظر او. از پله ها که پايين مي آيد، شوخي ها هم آغاز مي شود؛ «حاج آقا اون بازي هر چي زدي شانسي رفت تو گل.» اللهياري مي خندد. براي هم کري مي خوانند. به پايين پله ها که مي رسد، ادامه مي دهد؛ «قبلاً شرايط حوزه اين طور نبود. فوتبال و... را نمي پذيرفت. به روحانيت فرجه داده نمي شد. من بعد از تمرين مي رفتم سر کلاس درس. با لباس روحانيت هم مي رفتم سر تمرين. ولي در کل الان وضعيت طلبه ها نسبت به دوره ما خيلي بهتر است.»

از آرشيو عکس ها و مجلات ورزشي اش مي گويد. مي گويد عکس هايي دارد که باشگاه استقلال هم ندارد. مثلاً عکس استقلال پس از اولين قهرماني در جام باشگاه هاي آسيا که هديه کفش ملي بود يا عکس استقلال با پيراهن قرمز؛ حاج آقا مگر استقلالي هستيد؟ «من به خاطر بازي علي جباري استقلالي شدم. يادم مي آيد روز خداحافظي رفته بودم شيرودي. گريه مي کردم. وقتي ديدمش گفتم من به عشق شما مي آمدم. جباري هم گفت بالاخره هر آمدني يک رفتني هم دارد يا بازي پرويز قليچ خاني فوق العاده بود.» پرويز قليچ خاني بازيکن رويايي دهه 50 سال هاست به دليل مسائل سياسي به خارج از کشور رفته. هر از گاهي مصاحبه هاي تند سياسي مي کند ولي ديگر از آن فوتبال و شور و هيجان خبري نيست «سعيد مراغه چيان هم محله يي ما بود. يک بار با او رفتم سر تمرين تيم ملي. گفتم اين مربي چطور تمرين مي دهد؟ گفت اين چه حرفي است، همه کاره پرويز قليچ خاني است.»طلاب خارجي با لباس هاي ورزشي کنار زمين آمده اند. با لهجه فارسي صحبت مي کند. با انگشت هر يک را نشان مي دهد؛ «اين استقلالي است. اين يکي هم همين طور، اما اين که کنار دستت نشسته پرسپوليسي است.» روح الله گرايف طلبه تاجيکستاني شش سال است که در ايران زندگي مي کند. دو سال اول را با تحصيلات مقدماتي گذرانده و بعد ميان دانشگاه و حوزه، حوزه را انتخاب کرده است؛ «قبل از اينکه به ايران بيايم، بازي هاي تيم ملي ايران را مي ديدم. وقتي آمدم مي دانستم علي دايي چه کسي است اما اينجا بازي مهرزاد معدنچي را ديدم خيلي خوشم آمد. خب، همين طوري شد که پرسپوليسي شدم.» لحظات پاياني بازي است. طلبه ها همچنان با صمد اللهياري کري مي خوانند. او جواب همه را مي دهد. براي خداحافظي دستم را جلو مي برم، اما او همچنان از خاطرات استاديوم رفتن مي گويد؛ «زير ساعت در ورزشگاه امجديه، پاتوق شرط بندها بود. چند کرنر در نيمه اول مي گيرند؟ تعداد اوت دستي ها؟ اخطار اول و...» براي سفر دوم قرارمان را قطعي مي کنم. وقتي از عوارضي قم مي گذرم، ديگر هوا تاريک شده است.

علماي استقلالي، علماي پرسپوليسي

در راهرو بلند و باريک مدرسه، پيدا کردن اتاق تربيت بدني کار چندان ساده يي نيست. ساعت هنوز به 12 نرسيده است ولي راهرو نيمه تاريک است. هر چند لحظه يک نفر از کنارم مي گذرد. آستين هاي بالا و دستان تا آرنج خيس نشان مي دهد همه آماده نماز ظهر مي شوند. خودش را در راهرو مي بينم. در اتاقي را باز مي کند و کنار مي رود تا داخل شوم. موکت تميز طوسي رنگ نشان مي دهد که بايد کفش ها را دربياورم و وارد اتاق شوم. سمت راست راهرو يک متري اتاق ظرفشويي کوچکي است و سمت چپ رخت آويز. داخل اتاق مي شويم. معرفي مي کند؛ «اين آقاي زنگنه است. معمم نيست ولي از آن پرسپوليسي ها است. اصلاً بيا برويم علماي استقلالي را معرفي کنم.»از اتاق خارج مي شويم. به اتاق بعدي که مي رسيم در باز مي شود. روحاني با يک طلبه سيه چرده خارج مي شود؛ «حاج آقا عربي. استقلالي هستند.» طلبه کناري با لهجه بامزه يي مي گويد؛ «آقا ما استقلالي ايم،» طلبه هندي اين جمله را چند بار تکرار مي کند. وارد راهرو مي شويم. روحاني ديگري از اتاق بعدي خارج مي شود؛ «اين هم حاج آقا ممتحني. از آن استقلالي هاي...» حرف اللهياري تمام نشده است که حجت الاسلام ممتحني مي گويد؛ «آقا، بيني و بين الله ما استقلالي هستيم. از همان اول هم استقلالي بوديم.» مي گويم استقلال که قبلاً تاج بوده. منتظرم عکس العمل اش را ببينم. کنجکاو شده ام بدانم وابستگي تاج به دربار پهلوي او را به عقب نشيني وادار مي کند؟ اما او بدون معطلي جواب مي دهد؛ «تاج؟ مگر تاج بد است؟ تاج اصلاً چيز بدي نيست.»خداحافظي مي کند. هنوز متحيرم که به چه سرعتي از کلمه تاج بهره برداري کرد که به اتاق بعدي مي رسيم. در مي زنيم. روحاني بلند قامتي رودرروي ما ايستاده. سلام مي کند؛ «لطفاً اسم ننويسيد. همان رضا کافي است.»حاج رضا، روحاني است از جنوب تهران؛ محله جواديه. پيش از انقلاب به تاج علاقه داشت. پس از انقلاب هم طي سال هاي 58 و 59 با يک گروه هم تيپ در بسيج مسجد محله، به استاديوم آزادي مي رفتند. آن روزها هر يک از اعضاي تيم ملي فوتبال 30 روز در هفته يک گروهي از جوانان را تمرين مي دادند. گروه آنها با منصور رشيدي تمرين مي کرد. اين گونه شد که طرفداري استقلال در او تثبيت شد؛ «از سال 62 که وارد حوزه شد، چند سالي فقط بحث و درس را پيگيري کردم اما يک کم که جلوتر رفتيم با چند نفر از طلاب همدوره يي مان تيم درست کرديم و فوتبال بازي مي کرديم. ما براي تخليه انرژي روحي و جسمي مان به فوتبال نياز داشتيم. ساير طلاب هم مي آمدند و مسابقه دوستانه مي داديم.» استاديوم رفتن و تماشاي فوتبال از روي سکوهاي ورزشگاه يکي از علاقه مندي هاي جدي حاج رضا محسوب مي شود. او هرگاه از قم به کرج (محل فعلي سکونت خانواده) مي رود برادرانش براي تماشاي بازي ها او را به استاديوم آزادي مي برند؛ «چند تا از برادرانم استقلالي اند و چند تا پرسپوليسي. در اين فصل دو بازي اول خانگي استقلال به استاديوم رفتيم.»ترجيح مي دهد بدون لباس روحانيت به استاديوم برود. معتقد است محيط ورزشگاه هنوز آماده حضور روحانيت نيست؛ «البته بدون لباس هم متوجه مي شوند. به هر حال ظاهر ما يک کم متفاوت است مثلاً خيلي وقت ها سربازاني که تماشاگران را بازرسي بدني مي کنند به من که مي رسند احترام مي گذارند و نمي گردند. ولي به هر حال اندک افرادي هم هستند که به کل فوتبال ضربه مي زنند.» او براي تماشاي بازي ترجيح مي دهد ميان هواداران سرسخت استقلال بنشيند.ميان روحانيون استقلالي اگر بخواهي سراغي از روحانيون پرسپوليسي بگيري جواب قانع کننده يي نمي گيري. مدام اين شوخي را مي شنوي که «اينجا عالم پرسپوليسي نداريم.» با اين حال وقتي بيشتر اصرار کني به نام حجت الاسلام رضا اشرفي مي رسي. مي گويند در شيراز زندگي مي کند، ولي اصليت آذربايجاني دارد و البته پسر اشرفي خطاط معروف مفاتيح است. شهرت پرسپوليسي او آنقدر فراگير است که استقلالي ها از دست کري هاي او به ستوه آمده اند ولي او حاضر نيست زير بار برود؛ «بيشتر به خاطر شوخي کري مي خوانيم. اتفاقاً يکي از بهترين دوستان من استقلالي است.»فوتبال بزرگ ترين تفريح کودکي او بوده اما هيچ وقت دليل پرسپوليسي شدنش را ندانسته؛ «عاشق فوتبال بوديم اما ريشه پرسپوليسي شدنم را نمي دانم. شايد به خاطر اينکه برادرم استقلالي بود، پرسپوليسي شدم ولي عاشق فوتبال علي پروين در دهه 50 بودم.» او تنها علاقه مند فوتبال نيست. هر از گاهي لباس روحانيت را از تن درمي آورد و گرمکن ورزشي مي پوشد. نعلين را کنار مي گذارد و کتاني مي پوشد و «کار ما نشستن است. تحرک کمي داريم. فوتبال باعث مي شود تحرک لازم به وجود بيايد.»

نمي خواهند علني شود

پشت فرمان پرايد سفيدش مي نشيند و به سمت خانه مي راند. ميانه راه از تغيير مسيرش در جواني براي روحاني شدن مي گويد؛ «خانواده ام مي گفتند از تو آخوند درنمي آيد. تو خيلي شر و شيطاني، اما من ماندم و اين لباس را پوشيدم. خيلي خوشحالم، چون اين لباس من را از خيلي راه ها بازداشت. يک دوستي داشتم به نام محمد. او با ما ورزش مي کرد. ورزشکار خوبي هم بود. مدتي پيش در تهران ديدمش، در مسجد محله مان.بنده خدا معتاد شده بود.»پرسيدم براي چه در جامعه روحانيت کمتر کسي حاضر است با نام کامل در مورد فوتبال صحبت کند؟ «اينجا حساسيت بالا است. خيلي نمي شود وارد ورزش حرفه يي شد. در اينجا مشکلي با کشتي ندارند ولي فوتبال... حساسيت وجود دارد.» حاج رضا هم جواب کاملي براي اين پرسش نداشت؛ «واقعيت اين است که ايراد شرعي به فوتبال واقعاً کمتر از بسياري رشته ها است ولي معمولاً طلاب کمتر علاقه نشان مي دهند. الان که خيلي بهتر شده است. قبلاً اصلاً نگاه خوبي وجود نداشت.» مجيد جلالي که تنها تيم اصولي و با پايه علمي قم را راه اندازي کرده هم اين مساله را تاييد مي کند. «بله اين مساله قابل لمس است. روحانيون بين خودشان فوتبال بازي مي کنند ولي اگر اين مساله به طرفداري يا مربيگري کشيده شود، اتفاق قابل قبولي نيست.»

اتاق تماشاي مسابقات فوتبال در حوزه

يک بخش از کتابخانه صمد اللهياري، مختص آرشيو مجلات ورزشي است. دنياي ورزش و کيهان ورزشي. دو کارتن پر از عکس را هم از پستوي زيرزمين خانه که کتابخانه شخصي است، مي آورد. دفتر بزرگي را بيرون مي آورد. عکس تيم هاي فوتبال و فوتباليست هاي مطرح دهه 50 شمسي را از مجلات جدا کرده و طي سا ل ها با حوصله روي برگه هاي سفيد دفتر چسبانده است. عکس پرسپوليسي ها را هم به دقت از مجلات جدا کرده است. مي پرسم؛ «حاج آقا شما که استقلالي هستيد؟»، «آن روزها فوتبال آنقدر جذاب بود که من از پرسپوليس هم خوشم مي آمد. يک بار يادم مي آمد رفتيم سرپل اميربهادر.6 ريال هر کدام داديم تا آرم باشگاه پرسپوليس را بزند روي لباس مان.»

به مدرسه عالي امام خميني بازمي گرديم. دو طبقه زير يکي از ساختمان ها، دو اتاق 24 و 12 متري است مخصوص تلويزيون تماشا کردن. اتاق بزرگ تر در اختيار چند جوان است که برنامه يي سياسي مي بينند. از اتاق 12 متري تاريک با سقف بلند، صداي بيشتري خارج مي شود. چهار طلبه نشسته اند و بازي مس کرمان- استقلال را تماشا مي کنند؛ «داخل اتاق هاي بالا تلويزيوني نيست. ما حتي در اتاق تربيت بدني هم تلويزيون نداريم. معمولاً تعداد طلبه هاي علاقه مند فوتبال بالا است، به همين خاطر اتاق بزرگ تر مي نشينيم ولي الان فصل امتحانات است. همه مشغول درس هستند.»

طلبه يي ملي پوش

سفر سوم فقط به خاطر آشنايي با طلاب خارجي فوتباليست انجام شده است. ساعت تقريباً 2 بعدازظهر است. سالن شهرداري از ساعت 2 تا 5 در اختيار مدرسه عالي امام خميني است. رمضان فيگيريني سيه چرده با لباس راه راه آبي و مشکي اينترميلان جلوتر از بقيه در سالن آمده است. او اهل تانزانيا و از سال 1384 به ايران آمده است؛ «من فوتباليست بودم. حتي در تيم ملي جوانان تانزانيا بازي کرده ام. در تيم کاسينيون تانزانيا بازي مي کردم، تيم سوم جدول رده بندي ليگ اول کشورمان. اما تيم من تيم ثروتمندي نبود. ليگ برتر ايران خيلي جلوتر از ليگ تانزانيا است.»رمضان 26 ساله، 11 سال پيش از مذهب سني شافعي به شيعه متمايل شد و بعد براي ادامه تحصيل در علوم ديني به ايران سفر کرد؛ «روزي که درسم تمام شود، برمي گردم تانزانيا. فوتبال قدرت جمع کردن آدم ها را دارد. دوست دارم با فوتبال در مورد مذهب شيعه تبليغ کنم.»رمضان طرفدار استقلال است، مثل دوران شاکراف تاجيک که از سال 1377 به ايران آمده است؛ «از بچگي در شهرمان(قرغان تپه) فوتبال بازي مي کرديم. ورزش اصلي تاجيکستان کشتي است. يک جور کشتي مثل کشتي چوخه خراسان ولي با تفاوت هايي. فوتبال هم علاقه مندان زيادي دارد ولي کسي سرمايه گذاري نمي کند.»

از ليگ ساحل عاج تا مدرسه ديني

30/2 دقيقه بعدازظهر با سوت اللهياري تمرين شروع مي شود. طلبه هاي جوان با لباس تيم هاي رئال مادريد، منچستريونايتد، بارسلونا، آرسنال و اينترميلان در عرض زمين مي دوند. شوخي هاي بامزه شان به زبان فارسي جذاب تر نيز به نظر مي رسد. دو طلبه سيه چرده وارد سالن مي شوند. شلوار جين و کتاني شيک روز و تي شرت هاي رنگي زيبا. يکي از آنها عبدالرحيم ويد راگوئو، 32 ساله است. او 23 ساله بود که ابيجان، قلب ساحل عاج، را به مقصد قم ترک کرد و امروز مشغول نوشتن پايان نامه است. روزي که مي آمد فکر نمي کرد بتواند وارد حوزه ديني شود و فوتبال هم بازي کند؛ «فوتبال؟ به ما گفته بودند حتي اجازه رفتن به داخل شهر را هم نداريم چه برسد به فوتبال. درست چند مدت بعد از اينکه وارد مدرسه امام خميني شدم، يک دوره مسابقه در مدرسه گرفتند. در تيم ما من بودم و يک نفر ديگر از ساحل عاج و دو نفر نيجريه يي ، اول شديم.»

پدر عبدالرحيم، رهبر مسلمانان شهر ابيجان است. شايد به همين دليل هم بود که او دوست داشت عبدالرحيم راه او را ادامه دهد. او وارد مدرسه ديني شد ولي از ابتدا به مذهب شيعه گرايش داشت؛ «پدرم از ابتدا مي دانست که من اين مذهب را مي پسندم و مخالفتي نداشت.» فوتبال در کنار مدرسه ديني با مخالفت پدر روبه رو شد؛ «من در تيم دوم سال عاج به نام ليوستار بازي مي کردم. 18 ساله بودم که من را انتخاب کردند براي ادامه فوتبال حرفه يي در خارج از کشورم. پدرم مخالفت کرد. آنقدر ناراحت شدم که يک سال مدرسه را کنار گذاشتم ولي دوباره به مدرسه بازگشتم.» او ديگر نمي تواند فوتبال را به صورت حرفه يي پيگيري کند. او حالا طرفدار فوتبال است و بين تيم هاي ايراني استقلال را بيشتر مي پسندد؛ «هنوز هم خيلي فوتبال را دوست دارم. دوست دارم پسرم فوتباليست شود. وقتي به سني برسد که بتواند فوتبال بازي کند حتماً تشويق اش مي کنم.»

من طلبه يي پرسپوليسي ام

قدير محمداف آذربايجاني فوتبال را به زيبايي بازي مي کند. او فوتبال و درس را در کنار هم مي پسندد؛ «کمي در رده باشگاهي بازي کردم ولي بعد رهايش کردم و آمدم ايران براي ادامه تحصيل.»

محمدبن عبدالله 25 ساله، هفت سال است که در ايران زندگي مي کند. او هم فوتباليست خوبي بوده؛ «هم بازي هاي من در کشور بنين به فرانسه رفتند و ادامه دادند. يکي از آنها به نام گïوو الان بازيکن تيم ملي فرانسه است. ولي ديگر نمي شد. آمده ام اينجا دروس حوزوي بخوانم.»پدر محمد نيز روحاني سني مذهب است. 25 سال در عربستان زندگي کرده و همانجا دروس مذهبي را خوانده است. براي او حتي بليت سفر به عربستان را هم خريد تا به آنجا برود و روحاني سني مذهب شود؛ «يک رفيق داشتم به نام مصطفي منير که در کشور غنا در يک حوزه ايراني مشغول تدريس بود. من نمي دانستم مصطفي شيعه است يا سني. رفتم پيشش. ديدم نماز مي خواند. سر روي مهر مي گذاشت. گفتم اين چيست؟ گفت مهر و توضيح داد. کتاب المراجعات را به من داد و گفت برو بخوان. در يک شب دو بار کتاب را خواندم. ديدم برخي از حرف هاي پدرم را تاييد مي کند و برخي را رد. نمي دانستم حرف کتاب را قبول کنم يا پدرم را. يک بار از پدرم سئوالي پرسيدم. پدرم از اين سوال خيلي ناراحت شد. از آن به بعد خيلي عوض شدم. اشکالاتي وارد مي کردم که پدرم با 25 سال تحصيل ديني نمي توانست پاسخ دهد. اين گونه شد که رفتم پيش مصطفي منير و بعد آمدم ايران.» او به پايان تحصيل رسيده است. چندي ديگر فوق ليسانس علوم قرآني مي گيرد و بازمي گردد به کشورش اما فوتبال همچنان در ذهن او جايگاه ويژه يي دارد؛ «فوتبال را نمي شود رها کرد. الان هم در تعطيلات وقتي به کشورم مي روم، تيم مي دهيم و بازي مي کنيم.»محمد بازي پاس را به خاطر عيسي ترائوره مي پسنديد؛ «الان پرسپوليسي ام.»هنگام عکس يادگاري، همه شوخي مي کنند. يکي مي گويد «بگوييد سيب.» خلق و خوي ايراني گرفته اند. کري خواندن همچنان ادامه دارد که خداحافظي مي کنم.

فوتبال و علماي دين

«7 ، 8 ساله بودم وقتي تابستان ها مي رفتيم قم. مي رفتيم زمين هاي غروي (ورزشگاه تختي فعلي) بازي حاج احمدآقا را ببينيم. همه از فوتبالش تعريف مي کردند. الان هم سيد حسن آقا خيلي فوتبالي است. به نظرم حتي صاحب نظر است. اطلاعاتي دارد که نشان مي دهد فهم بالايي از فوتبال دارد.» مجيد جلالي فوتبال سيداحمد خميني را اين گونه به ياد مي آورد. مرحوم سيداحمد خميني در اوايل دهه چهل شمسي فضاي بسته فوتبال در خانواده روحانيت را شکست؛ «نه، هيچ وقت به ياد ندارم که مرحوم سيداحمدآقا گفته باشد که امام خميني مخالف فوتبال بازي کردنش است.» احمد ارجمند يکي از همبازيان نزديک آن روزها به سيداحمد خميني در تيم شاهين قم محسوب مي شود. تيمي که بعدها به پيکان، پرسپوليس و سهيل تغيير نام داد و بعدها منحل شد؛ «سال 1341 دکتر اکرامي براي افتتاح باشگاه شاهين قم به اينجا آمده بود.» ستاره هاي آن روز تيم شاهين قم سيداحمد خميني، کاظم رحيمي و احمد ارجمند بودند. به همين جهت هر سه دعوت شدند تا در تيم شاهين تهران تست فني بدهند و عضو مشهورترين تيم آن روزهاي ايران شوند.سيد احمد خميني و کاظم رحيمي به تهران مي آيند و در تست ها قبول مي شوند. کاظم رحيمي در تهران مي ماند ولي سيداحمد خميني به خاطر پدرش که پس از قيام 15 خرداد مشهورترين چهره مخالف نظام شاهنشاهي شده به قم بازمي گردد و قيد فوتبال و شاهين تهران را مي زند؛ «فوتبال را خيلي خوب بازي مي کرد. بازيکن خيلي محکمي بود.»

اما سيداحمد خميني تنها کسي نبود که از خانواده علماي دين به فوتبال علاقه دارند. مجيد جلالي مي گويد؛ «خانه اجدادي ما ديوار به ديوار منزل آيت الله...بود. ما با پسر بزرگ ايشان هميشه در کوچه فوتبال بازي مي کرديم. بازي خوبي داشت.»

سعيد پسر آيت الله ...همچنان با دوستانش به سالن مي روند و فوتبال بازي مي کنند.

فرزند آيت الله ...هم هرازگاهي با مسوولان شوراي شهر قم در سالن شهرداري اين شهر فوتبال بازي مي کند.

فوتبال همچنان ميان مردان دين و مذهب جا باز مي کند. فوتبال پديده يي است که حد و مرز نمي شناسد و اين جمله را به طور جدي و به وضوح مي توان در حوزه علميه قم و ميان روحانيون مشاهده کرد. آنها وقتي فارغ از لباس به تماشاي فوتبال مي نشينند يا بازي مي کنند، براي هم کري مي خوانند و از اين ورزش لذت مي برند، هرچند تمايلي نداشته باشند که اين علاقه مندي شان علني شود.

علي آبادي از کجا آمده و به کجا مي رود
مردي که مي خواست رئيس باشد
صالح آريايي


پيش از اينکه محمد علي آبادي رياست سازمان تربيت بدني را برعهده بگيرد، اصلاً سابقه ورزشي چنداني از او وجود نداشت. تنها اتفاقي که بين او و جامعه ورزش به وجود آمده بود، بحث ساختن امتداد بزرگراه کردستان در دوران حضورش در معاونت عمراني شهرداري بود. علي آبادي با پافشاري روي اين پروژه، بحث تخريب بخشي از مجموعه ورزشي انقلاب را پيش کشيد که دست آخر ختم به خير شد. به هر حال او دو سال پس از آن روزها با فراموش کردن اينکه روزي مي خواست لوکس ترين مجموعه ورزشي تهران را خراب کند، مدعي بالاترين آمار ساخت و ساز در ورزش ايران است. اما او چطور به سازمان ورزش رسيد؟

زماني که محمود احمدي نژاد حکم رياست سازمان تربيت بدني را براي هم محلي سابق خود زد خيلي ها علي آبادي را در فهرست مديران غيرورزشي سازمان قرار دادند اما رئيس چندان از ورزش هم به دور نبوده. در کارنامه علي آبادي حضور در تيم راه آهن در زمان مربيگري پرويز ابوطالب و سرپرستي تيم فوتبال پرسپوليس در مقطعي کوتاه ديده مي شود و همين حضور کوتاه مدت در تيم پرسپوليس باعث شده خيلي ها به او برچسب پرسپوليسي بودن بزنند. البته علاقه به تيم سرخپوش تهراني از ابتداي دوران کودکي در علي آبادي رشد کرد اما با جدي شدن حضور او در عرصه هاي اجتماعي کم کم اين علاقه کم رنگ و کم رنگ تر شد و حضور در سازمان تربيت بدني ايجاب مي کرد که رئيس از طرفداري از يکي دو تيم پرهوادار پايتخت، فاصله بگيرد.

دوران خو گرفتن علي آبادي به ورزش از زماني آغاز شد که علي آبادي در خيابان نظام آباد (مدني) تهران در کنار هم سن و سال هايش بزرگ مي شد و تمام سرگرمي هاي او مانند تمام سن و سال هايش در آن سال ها فوتبال گل کوچک بود. با اين حال روزهاي خوش علي آبادي مانند تمام جوانان هم سن و سال او در سال هاي پس از انقلاب در جبهه هاي جنگ و پشت خاکريز هاي جبهه گذشت. علي آبادي با وجود سن کم اش در آن روزها به عنوان معاون پشتيباني جنگ منصوب شد. پس از حضور چند ساله در ميدان هاي جنگ، زندگي جديدي براي علي آبادي آغاز شد. علاقه علي آبادي به رشته عمران از ابتداي نوجواني در او به وجود آمد و با قبول شدنش در اين رشته او فرصت يافت که بتواند در رشته مورد علاقه اش به تحصيل بپردازد. علي آبادي با به پايان رسيدن تحصيل اش در رشته مهندسي عمران با همکاري چند هم دوره يي خود، شرکتي خصوصي تاسيس کرد؛ شرکتي که در ساخت و ساز فعاليت داشت و پروژه هاي بزرگي هم توسط مهندسان اين شرکت انجام گرفت. او در اين سال ها سمت مشاور عمراني ايران خودرو را هم برعهده داشت.اگر به عکس هاي آرشيوي که از انتخابات رياست جمهوري دوره نهم باقي مانده نگاه کنيد، معمولاً يک نفر همراه هميشگي محمود احمدي نژاد در اين عکس ها است و آن محمد علي آبادي رئيس سازمان تربيت بدني در دولت نهم است. در عکس معروف احمدي نژاد که پس از انداختن راي به صندوق انگشتش را به سمت دوربين هاي عکاسي نشانه رفته چهره علي آبادي جلب توجه مي کند؛ چهره يي که تا پيش از انتخابات رياست جمهوري تنها براي مردم تهران چهره يي شناخته شده بود. رفاقت علي آبادي و احمدي نژاد به قبل از شوراي شهر در دوره دوم بازمي گردد و مسجد جامع نارمک تهران جايي بود که به محل آشنايي اين دو تبديل شد. اين آشنايي با حضور احمدي نژاد و علي آبادي در شهرداري همراه شد. احمدي نژاد پس از اينکه با کسب حداکثر راي به عنوان شهردار تهران انتخاب شد، محمد علي آبادي را به عنوان معاون عمراني شهردار انتخاب کرد. در آن روزها برنامه «در شهر» به تريبوني براي علي آبادي تبديل شد تا بتواند از عملکردش در معاونت عمراني شهرداري تهران دفاع کند و در واقع اين برنامه جايي بود که مردم پايتخت با سيماي علي آبادي آشنا شدند. پس از اينکه احمدي نژاد مجبور شد براي حضور در انتخابات رياست جمهوري از سمتش در شهرداري استعفا بدهد، نام محمد علي آبادي به عنوان مهم ترين جانشين احمدي نژاد بر سر زبان ها افتاد اما در جايي که او و ائتلاف آبادگران انتظار داشتند با حمايت حبيب کاشاني و حسن بيادي به عنوان شهردار انتخاب شود، اين دو با چرخشي عجيب راي خود را به سود محمدباقر قاليباف به صندوق انداختند که البته بعدها همين مساله باعث اختلافات دامنه داري بين او و کاشاني و بيادي شد. پس از ناکامي علي آبادي براي انتخاب به عنوان شهردار سناريوي حضور علي آبادي در کابينه دولت نهم کليد خورد. در ابتدا بسياري پيش بيني مي کردند که با توجه به تخصص علي آبادي، وزارت راه به او برسد اما رحمتي وزير باقي مانده از دولت خاتمي در دولت نهم هم در سمت خود باقي ماند تا يک جا بيشتر براي علي آبادي باقي نماند؛ سازمان تربيت بدني. البته در آن زمان چندين بار نام رسول خادم براي حضور در سازمان تربيت بدني بر سر زبان ها افتاد و اين شايعه ها هم از جلسات داخلي کميته انتخاب وزراي فرهنگي دولت نهم به بيرون درز مي کرد. با اين حال پس از جلسات متعدد، علي آبادي به عنوان رئيس سازمان تربيت بدني انتخاب شد. با انتخاب او همان طور که پيش بيني مي شد انتقادها براي حضور مديري غيرورزشي در راس ورزش کشور مطرح شد اما علي آبادي مدام تاکيد مي کرد که در تصميم گيري هايش معادلات سياسي جايي ندارد.

اما با اين همه کمتر کسي فکرش را مي کرد علي آبادي به رياست سازمان ورزش قانع نشود و به يکباره براي تصدي رياست فدراسيون فوتبال دورخيز کند.

علاقه علي آبادي به فوتبال از زماني علني شد که او به همراه رئيس جمهور در تمرين تيم ملي و با لباس سفيد تيم ملي به زمين شماره يک ورزشگاه آزادي رفت. البته در آن زمان علي آبادي تنها يک ضربه به سمت دروازه ابراهيم ميرزاپور زد که اين ضربه برخلاف حرکت دروازه بان شماره يک تيم ملي در آن روزها به تور دروازه چسبيد. از آن به بعد هم اختلاف ميان محمد دادکان رئيس وقت فدراسيون فوتبال با علي آبادي شروع شد و پس از آن روز ديگر هيچ عکاسي موفق نشد عکسي از اين دو در کنار هم شکار کند. تاکيدهاي مداوم علي آبادي بر موفقيت حتمي تيم ملي در جام جهاني با انکارهاي دادکان همراه مي شد و اوج اين اختلافات جايي علني شد که پس از تساوي ايران برابر آنگولا علي آبادي حکم اخراج دادکان را از رياست فدراسيون فوتبال صادر کرد.اتفاقي که تعليق فوتبال ايران را در پي داشت. علي آبادي وقتي علاقه اش را به فوتبال علني کرد که در آخرين روز ثبت نام از نامزدهاي انتخابات فدراسيون فوتبال ثبت نام کرد. البته پس از ثبت نام گفت اين تکليفي است که به او شده. با اين حال استعفاي ناگهاني نامزدهاي انتخابات فدراسيون فوتبال دو شب مانده به انتخابات که به دستور مستقيم سازمان ورزش در اعتراض به تاييد صلاحيت مصطفي آجورلو، از حضور در انتخابات انصراف داده بودند همه چيز را زير و رو کرد. او براي بار دوم هم در انتخابات ثبت نام کرد اما اين بار فيفا به حضور او اعتراض کرد.

استارت مخالفت فيفا با حضور علي آبادي از جايي زده شد که سخنگوي فيفا در گفت وگو با رسانه هاي ايراني نظر فدراسيون بين المللي را اعلام کرد. با اين حال پس از اين اظهارنظر هيچ اتفاق مثبتي براي بيرون آمدن فوتبال از آن شرايط بحراني نيفتاد تا اينکه رئيس جمهور در گفت وگوي زنده تلويزيوني گفت از معاونش خواسته از انتخابات کنار برود که همين اتفاق هم افتاد. البته علي آبادي به آساني از انتخابات کنار نرفت.توپخانه تبليغاتي که از صدا و سيما تا روزنامه دولتي را در بر مي گرفت، نابساماني هاي فوتبال را به گردن محسن صفايي فراهاني انداخت، اما صفايي فراهاني با حضور قدرتمند خود در برنامه نود شبه مناظره يي را که عادل فردوسي پور بين او و کيومرث هاشمي معاون علي آبادي و محمد آخوندي سخنگوي سازمان ورزش تربيت داده بود، برد و اينچنين روشن شد تصميم علي آبادي مبني بر کانديداتوري در انتخابات، جو فوتبال را اينچنين آشفته کرده است.

با کنار کشيدن علي آبادي انتخابات فدراسيون فوتبال با انتخاب علي کفاشيان انجام شد. به هر حال نه کسي فهميد که چرا رئيس سازمان ورزش و معاون رئيس جمهور سرنوشت فوتبال را به خاطر ورودش به فدراسيون به خطر انداخته بود و نه علي آبادي به اين سوال پاسخ داد که در نقش رئيس فدراسيون فوتبال چه کاري مي توانسته براي فوتبال انجام دهد که به عنوان رئيس سازمان ورزش نمي توانسته است.

پس از اين ماجرا علي آبادي در مراسم تقدير از قهرمانان و ورزشکاران ارامنه براي اولين بار گفت که از فوتبال طلاق گرفته است. هرچند که پس از اين اعتراف، علي آبادي در ماجراي استخدام سرمربي تيم ملي باز هم به موضوع فوتبال وارد شد و حتي با اين جمله که «دولت نهم مدير پروازي ندارد، چه برسد به سرمربي پروازي» در انتخابات سرمربي براي تيم ملي دخالت کرد.

با اين حال عجيب نيست که در آينده محمد علي آبادي با حضورش در يک وزارتخانه بار ديگر شانس اش را براي حضور در فدراسيون فوتبال امتحان کند اما حالا و تا پايان عمر دولت نهم، اين علي آبادي است و يک دنيا کار نکرده در ورزش.
خلوت افشين قطبي در روزها و شب هاي تهران
به دروغ عادت کرد
فرزاد حبيب اللهي


سايه از آفتاب کناره مي گيرد. مي توانست خودش بتابد اما؛ «حاج حبيب، تصميم ام را گرفتم. افشين را بکن سرمربي. من هم کنارش کار مي کنم. تا آخر باهاش هستم.» مطمئني؟ «آره، تصميم ام را گرفتم.» حميد استيلي حکمش آماده بود. مي توانست پسوند «سرمربي پرسپوليس» را براي اسمش انتخاب کند اما نه؛ سايه با آفتاب ميانه خوبي ندارد؛ با تيترهاي درشت پس از باخت. با انتقاد و با منتقد. پس مثل همان شب پاييزي که در بيروت، بازوبند تيم ملي را به بازوي علي دايي بست و در سايه ايستاد، در شب داغ برج العرب هم «آفتاب» را به قطبي هديه داد؛ «حاج حبيب چرا باور نمي کني، تصميم ام را گرفتم.» چند دقيقه بعد با موهاي ژل زده آمد و نشست. افشين قطبي با موهاي ژل زده و لبخندي غليظ که دندان هاي سفيدش را نمايش مي داد، آمد و مقابل کاشاني و استيلي نشست؛ «چي؟ سرمربيگري پرسپوليس؟ يعني همه چيز رو به راه شده؟ پايان خدمت و ويزا چي؟»، «من درستش مي کنم. حالا درستش کنم، مشکلي نداري؟» حبيب کاشاني در عرض چند روز مشکل خدمتي که قطبي نکرده بود و ويزايي که نداشت را درست کرد. شب است. شب؛ زل زده به وايت بورد؛ وايت بورد بزرگي که مقابل ميز کارش قرار دارد. وايت بوردي که از بالا نور مي گيرد و مهره هاي آن، آرايش 1-3-2-4 را نشان مي دهند؛ «آره، خبرنگارهاي ايراني واسم جوک ساخته بودند که افشين بايد شماره اتاقش در هتل را هم 4231 انتخاب مي کرد.» اينجا اتاق 4231 هتل کوالالامپور نيست. طبقه سيزدهم برج سفيد تهران است؛ جايي که افشين قطبي صبح ها را به شب وصل مي کند؛ با همسر کره يي اش؛ کسي که حساسيتش به ترافيک تهران، ساعت تمرين پرسپوليس را عوض کرد؛ «ببين افشين، عصرها که تمرين مي کنيد، با اين ترافيک، نصف روز هدر ميره. چرا صبح ها تمرين نمي کنيد؟»

«بچه ها از فردا ساعت 10 تمرين مي کنيم.» حالا افشين قطبي مي تواند قبل از غروب به خانه برسد و چند ساعتي از خانه بيرون بزند. رستوران اسفنديار. اينچا پاتوق مردي است که از توپ ساختن با جوراب در شيراز، به صندلي کناري گاس هيدينک رسيد و حالا در جردن نشسته و چلوکباب مي خورد؛ رستوران اسفنديار. فرشيد و افشيد پسرعمه هاي افشين هستند؛ پسرعمه هاي افشين قطبي که رستوران را از مادرشان تحويل گرفته اند و مي چرخانند. ملاقات هاي مهم اينجا انجام مي شود. قطبي در رستوران اسفنديار حرف هاي خاص را از خبرنگارهاي نزديکش مي شنود و حرف هاي خصوصي را هم همين جا مي زند؛ حرف هايي که بايد دفن شوند. تا کي؟ يکي از اتفاق هاي جالب همين جا رخ داد. خوردبين، استيلي و مرزبان کنارش نشسته بودند. در رستوران اسفنديار. يک «واژه» از دهان قطبي خارج شد که چشم ها را گرد کرد؛ «اين فحش رو کي يادت داده؟» خوردبين و استيلي از افشين خواستند ديگر اين حرف را نزند. اما روزي که با مرزبان درگير شد، همين واژه بود که پرسپوليس را به هم ريخت؛ «تو اصلاً ميدوني معني اين فحش چيه؟ يعني ...» توضيحي که مرزبان داد، صداي قطبي را بالا برد؛ «آقاي کاشاني اين مرزبان اخراجه، اخراج.» واژه؛ همه چيز زير سر اين واژه چهار حرفي است، واژه. «آقا باور کن فارسي بلده اما سياهکاره. هر وقت به نفعش باشه، فارسي يادش ميره». بازيکن قديمي پرسپوليس معترض است به افشين قطبي. اعتراض ها زياد مي شود. خيلي زياد. قطبي همچنان خوشبين است؛ «باور نمي کنم، مگه ميشه براي من بازي نکنند.»، «بله، ميشه.»، «يعني، دوست دارند من اخراج بشم؟»، «بله، در ايران اين چيزها هست.» افشين قطبي با شک و تعجب از خبرنگار نزديکش مي پرسيد و جواب قاطعانه مي گرفت؛ «بله، دارند توطئه مي کنند. چيزي که اينجا عجيب نيست.»

روزي که نام شيث، آقايي، نيکبخت و ماماني را براي اخراج از تيم به کاشاني داد، برگشت، از خوش بيني هميشگي اش برگشت. مثل بقيه بدبين شد؛ «به خيلي چيزهاي اينجا عادت کردم. به چاکرم، نوکرم گفتن. به ماچ و بوسه قبل از هر بازي.»

اما عمق عادتش در يک خاطره مشخص مي شود. «تلفن خانه زنگ خورد. کاشاني بود. گفت؛ کجايي؟ گفتم؛ بيرونم. گفت؛ پس چه جوري تلفن رو جواب دادي؟، گفتم؛ ببخشيد. انگار دارم به دروغ گفتن عادت مي کنم، آره، مثل اينکه دارم عادت مي کنم.» کاشاني قبل از گرفتن شماره خانه قطبي، به موبايلش زنگ زده بود؛ اما قطبي در طول روز، کمتر تماسي را جواب مي دهد. آپارتماني که با 20 هزار دلار رهن، به اضافه 5 هزار دلار اجاره ماهيانه ميزبان قطبي شده، ميزبان هميشگي او نيست. عاشق دوبي است. عاشق حمام آفتاب. همسرش هم تنيس دوست دارد. بعد از باخت به راه آهن، هيچ چيز مثل حمام آفتاب در امارات، آرامîش نمي کرد. وقتي آفتاب دوبي پوست قطبي را برنزه مي کرد، در تهران يکي از نزديکان به بازوبند پرسپوليس هم حرف دلش را مي زد؛ «کادر فني که اين را نمي خواهد، ما هم که نمي خواهيمش. پس چرا همان دوبي نمي ماند تا همه راحت باشند؟،» قطبي هنوز سر تمرين و بازي هاي پرسپوليس، «افشين امپراتور» است. شعاري که روحيه برتري جويي هواداران پرسپوليس را نشان مي دهد. آنها پس از گذر از «سلطان» و پايان دوران سلطاني، «امپراتور» را انتخاب کرده اند اما «داخل» پرسپوليس، خبري از امپراتور نيست. افشين قطبي را در تمرين «افشين» صدا مي زنند و فاصله بازيکن ها با «افشين» روزبه روز بيشتر مي شود. ساعت 30/9 است، ناصر عسگري در آينه موهايش را مرتب مي کند. قطبي سوار کورانداي قرمز مي شود. دختر ناصر، راننده قطبي، پياده مي شود. دختر ناصر، دوست نزديک همسر افشين است. همسر کره يي افشين نمي تواند علاقه اش به باستان شناسي را با دختر ناصر تقسيم کند. از سابقه خبرنگاري و علاقه اش به فيلم هاي مستند هم حرف نمي زند اما با هم خريد مي روند و غذاي ايراني درست مي کنند. افشين در زمين تمرين است؛ «نيکبخت مثل همه بدو“ بدو نيکبخت“ چرا نمي دوي؟» نيکبخت نمي دود. چپ چپ نگاه مي کند. افشين را چپ چپ نگاه مي کند.ياد ديشب مي افتد. ديشب که زل زده بود به وايت بورد. زل زده بود به وايت بورد و تيمش را بدون چند بازيکن تجسم مي کرد. نيکبخت شروع مي کند، مي دود. زير لب غر مي زند اما شروع مي کند به دويدن. قطبي ساعتش را نگاه مي کند. بايد زود تعطيل کند تا به خانه برسد. قرار است با کورانداي قرمز به موزه هنرهاي معاصر برود. دو فرزندش در امريکا هستند و خودش؛ خودش قول قهرماني پرسپوليس را داده، با ناصر از خيابان هاي تهران مي گذرد و با همسرش به موزه هنرهاي معاصر مي رسد.موبايلش زنگ مي خورد. ديگر حواسش به محيط نيست؛ به موزه. آن طرف خط پدر فوتبال نويس هاست؛ «بله، اينکه تعجب ندارد. تو بايد مواظب استيلي باشي.» همان زمان استيلي هم صحبت مي کند، با خبرنگار نزديکش؛ «اين هم يک برانکوست. زمان بلاژويچ هيچ کس باور نمي کرد اين برانکو سرمربي ايران بشه اما شد. حالا هم يک آناليزور آمده پرسپوليس، شد امپراتور. خيلي خنده داره واقعاً. آقا امپراتور شده“»، «بايد برگرديم خانه». حال و حوصله ندارد. به خانه مي رسد. نه؛ به فيلم هاي تمرينش کاري ندارد، به وايت بورد هم زل نمي زند. اعصاب ندارد. همان لحظات است که حبيب کاشاني به موبايلش زنگ مي زند. جواب نمي دهد. خانه را مي گيرد؛ «بله“ افشين کجايي؟“ بيرونم“ پس چه جوري تلفن رو جواب دادي؟،... ببخشيد انگار دارم به دروغ گفتن عادت مي کنم“ »تلفن را مي گذارد. ميلي به غذا ندارد. ياد آن شب در برج العرب مي افتد. با موهاي ژل زده و لبخند غليظي که دندان هاي سفيدش را نشان مي داد و انرژي مثبت به مخاطب مي داد، مقابل مخاطب نشست. مقابل کاشاني و استيلي. به لبخندش فکر مي کند و ابروهايش به هم نزديک مي شوند. اخمش غليظ شده اما بايد بلند شود، دوش بگيرد، اصلاح کند و به جام جم برود. به نود. عادل فردوسي پور از آينده پرسپوليس مي پرسد؛ لپ تاپ افشين باز مي شود؛ «بله، ما بايد combination فوتبال بازي کنيم. ما قلب شير داريم.»، «مي بينيد ما چه ديوونه يي رو هر روز تحمل مي کنيم. کانال 3 رو بگير، ببين افشين امپراتور چي ميگه.» ستاره پرسپوليس «ن.و.» خبر را به دوستان و چند خبرنگار مي رساند؛ «کانال 3 رو بگيريد، ببينيد ما هر روز با چه ديوونه يي سروکله مي زنيم.» ساعت از دو گذشته. ناصر و افشين در کورانداي قرمز نشسته اند. ناصر آرام مي راند. قطبي به پارادوکس فکر مي کند؛ پارادوکسي که بين حرف هايش در استوديو با حرف دلش بود. به عادت هاي جديدش فکر مي کند. خنده اش مي گيرد. تلفن خانه را جواب مي دهد و مي گويد خانه نيستم. به عادل مي گويد؛ «کدام اختلاف؟ من مشکلي با حميد ندارم.» به چاکرم، نوکرم گفتن ها فکر مي کند. يک ماشين مي پيچد جلوي ناصر. بوق، بوق. حالا فکرها محو شده، قطبي به خانه رسيده، به وايت بورد زل مي زند. بلند مي شود، به وايت بورد مي رسد. همه مهره ها را برمي دارد، پرت مي کند. به ميز کارش برمي گردد. زل مي زند به وايت بورد. سفيد سفيد است.
ديداري با صمد نيکخواه بهرامي در منزل شخصي آيدين
معماي کمربندي چالوس
مهدي اميرپور


اگر شهرداري تهران نخواهد خيابان خزر را عريض کند و اگر همسايه هاي آپارتمان آجر سه سانتي نبش فريبا- خزر نخواهند ساختمان را بکوبند و برج بسازند و اگر چهارمين واحد اين ساختمان با وسواس دو سه ماه گذشته نگهداري شود، يکي از ورزشکاران ايران صاحب موزه خواهد شد. البته براي اين اتفاق بايد چند سالي صبر کرد، بايد آنقدر صبر کرد تا نسل عوض شود و براي اينکه نسل بعدي بدانند «آيدين نيکخواه بهرامي» چه کسي بود، آنها را ببريم به آپارتمان شخصي او در پل رومي تهران؛ آپارتماني که حکم آخرين يادگار بسکتباليست فقيد تيم ملي ايران را دارد. البته اين سنت در ايران سنت جديدي نيست. منزل صادق هدايت، حياط احمد شاملو، منزل دکتر شريعتي و البته محل سکونت تمام بزرگان ادب و فرهنگ ايران الان موزه شده اند. روياي غريبي نيست اگر تصور کنيم چند سال ديگر هم بر سردر آپارتمان کم نام و نشان تقاطع فريبا- خزر تابلويي بخورد با اين نام؛ «موزه آيدين نيکخواه بهرامي.» موزه يي که الان هم تمام ويژگي هاي آيدين در آن است.

گوشه هال آپارتمان چيزي به چشم مي خورد که ديدن آن در منزل يک ورزشکار اصلاً اتفاق معمولي نيست. يک پيانوي قهوه يي که رنگ پريده آن ثابت مي کند کسي سال ها پشت آن ننشسته. شايد همه آن را به حساب دکور آپارتمان نقلي آيدين بگذارند. اتفاقي که الان در منزل ورزشکاران ديگر هم مي افتد. ولي اين پيانوي رنگ و رو رفته چيزي فراتر از يک دکور ساده است. گويا آيدين و صمد در 12 سالگي به اجبار پدر و مادر معلم پيانو داشتند و اين پيانو يادگار آن دوران است. آنها حتي تا 15 سالگي هم کاملاً حرفه يي نوازندگي پيانو را دنبال مي کردند که البته با مشاوره استادشان اين تعليم قطع مي شود. گويا تمرينات سنگين بسکتبال دو برادر بالاخره معلم پيانو را قانع کرد که قيد تعليم آهنگسازي به آنها را بزند، چرا که براي نوازندگي پيانو نوازنده بايد انگشت هاي ظريفي داشته باشد اما بسکتبال انگشت آيدين و صمد را بزرگ تر از پسرهاي هم سن و سال شان کرده بود. به هرحال اين ساز که دوراني همدم آيدين بود الان يکي از وسايل آپارتمان اوست. کنار پيانو جعبه پلي استيشن به ديوار تکيه داده شده. فقط چند سانتي متر تا در خروجي فاصله دارد، جاي عجيبي دارد. فقط کافي است نگاهت به آن بيفتد تا صمد داستان را توضيح بدهد؛ «شايد تنها چيزي که توي اين خونه بوي آيدين را بدهد، همين پلي استيشن است. خيلي با آن بازي مي کرد. انگار يکي دو روز آخر دستگاه مي سوزد و آيدين آن را مي گذارد توي جعبه تا بدهد تعمير.» آيدين حتي جعبه آن را هم کنار در خروجي آپارتمان گذاشته بود. اما اجل مهلت نمي دهد و جعبه الان چند ماهي مي شود که کنار در خروجي خاک مي خورد. کسي هم دلش نمي آيد که به آن دست بزند. فقط مي آيند و خاکش را پاک مي کنند. آن سوتر در پذيرايي چيدمان مبلمان با مرکزيت سينماي خانوادگي يک بعد ديگري از ابعاد زندگي آيدين را رو مي کند. اينکه شب ها بدون تماشاي فيلم خوابش نمي برد. روي پيشخوان کنار سينماي خانوادگي دي وي دي آخرين فيلم هاي روز را مي بيند که البته الان دو سه ماهي است به روز نمي شود. آخرين فيلمي که روي پيشخوان گذاشته شده «خون بازي» رخشان بني اعتماد است. همه آن را مي بينند بدون آنکه بدانند آيدين آن را تماشا کرده يا اينکه «خون بازي» در يک انتظار ابدي براي تماشا شدن است. البته چند دي وي دي که گلچين کليپ هاي يادبود آيدين است روي پيشخوان اضافه شده. يک نگاه گذرا به فيلم ها به هر کسي مي فهماند آيدين سليقه خاصي در تماشاي فيلم نداشته و هرچيز باارزشي که ديده، يک نسخه را هم براي خودش آرشيو کرده.

الان ديگر نه کسي دل و دماغ دارد سينماي خانوادگي را روشن کند و نه کسي حوصله دارد روي کاناپه روبه روي آن بنشيند. روي آن کاناپه يک عکس پرتره از آيدين است که در آن زل زده به روبه رو؛ به صفحه تلويزيون که ماه هاست روشن نشده. روي ميز تلفن بيسيم در شارژر گذاشته شده. از ششم دي ماه که آيدين براي آخرين مرتبه آن را در شارژر گذاشته، هنوز کسي از آن استفاده نکرده. فقط يک پيام روي منشي آن ضبط شده که در آن هم هيچ صداي مشخصي شنيده نمي شود. تلفن از يک ميهماني شلوغ زده شده. سروصداها به هم مي پيچد و کسي که پشت خط است گويا اصلاً نفهميده که گوشي روي پيغامگير رفته. 30 ، 40 ثانيه اين سروصداي مبهم روي حافظه ضبط شده و پس از آن صداي بوق اشغال مي آيد. هيچ شماره يي روي اين تماس نيست. کسي نمي داند اين پيام از سوي کيست. چه وقتي ضبط شده و اصلاً چه خواسته بگويد. صمد چند بار به آن گوش داده. هر مرتبه دقيق تر از پيش. ولي چيزي دستگيرش نشده. باز هم گوش مي کند و پس از آن گوشي را مي گذارد. اين معما چه زماني حل مي شود؟

صمد به آيدين زنگ مي زند تا بفهمد چه وقتي به ويلا مي رسند. آخرين مرتبه جواب مي شنود که «تنها پنج دقيقه ديگر.» آيدين با اينکه قول داده بود خودش پشت رل ننشيند، اما تمام جاده چالوس را خودش مي راند، بدون کوچک ترين اشتباهي. به چالوس که مي رسند، مي زنند بغل. از سوپرمارکت بين راهي يک بطري آب معدني مي خرد. سر مي کشد. دست و صورتش را مي شويد تا کيلومترهاي آخر را بدون مشکل رانندگي کنند. صمد خيالش راحت مي شود که آيدين با وجود مسابقه سنگين صبا با پرديس متحد قزوين در سالن بسکتبال آزادي و چند ساعت رانندگي اصلاً اثري از خستگي ندارد. گوشي را قطع مي کند اما تنها يک ساعت بعد سيل اخبار بد به سوي او مي آيد؛ خبر تصادف. اينکه زانتياي آيدين چند کيلومتر بعد از آن سوپرمارکت بين راهي به گاردريل جاده ساحلي خورده. کسي نمي تواند باور کند. اما وقتي همه ديدند که گاردريل يکي دو متر به سمت جاده انحراف داشته، ديگر فهميدند که اشکال کار کجا بوده. انسيه همسر صمد مي گويد؛ «شب پيش هم که ما از آن قسمت جاده رد شديم کم مانده بود تصادف کنيم. گاردريل به سمت جاده انحراف داشت. جوري بود که اگر حواس مان نبود شاخ به شاخ مي شديم. وقتي رفتيم سر صحنه تصادف آيدين، ديدم که آنها دقيقاً آنجا تصادف کرده اند. باور نمي کنيد اما اصلاً چراغي براي روشن کردن آن قسمت کمربندي نبود. حتي بشکه هم نگذاشته بودند جلوي گاردريل. براي همين زانتياي آيدين مستقيم به گاردريل مي خورد.» اولين کسي که خبر تصادف را به پليس راه مي دهد، اصلاً تا زمان رسيدن ماشين پليس صبر نمي کند. هر چند که گويا چند روز پس از حادثه، او بالاخره با صمد تماس مي گيرد. او راننده ماشين پشت سري آيدين بوده، وقتي در چالوس آيدين از زانتيا پياده شده بود و آب معدني خريده بود. او آيدين را شناخت. با دوربين فيلمبرداري تلفن همراهش از آيدين فيلم مي گيرد تا اين اتفاق عجيب و غريب را با دوستانش تقسيم کند. اتفاقاً در جاده او باز هم زانتياي آيدين را مي بيند. براي همين در کنار اتومبيل آيدين مي راند تا اينکه تصادف اتفاق مي افتد. او پس از اينکه مي فهمد کاري براي نجات سرنشينان اتومبيل از دستش برنمي آيد، باز هم تلفن همراه را از جيب بيرون مي آورد و به پليس راه خبر مي دهد. در فاصله يي که در انتظار رسيدن پليس بود، باز هم دوربين فيلمبرداري تلفن همراهش را فعال مي کند. فجيع ترين صحنه هايي که دوربين ضبط کرد و پس از آن وقتي آژير پليس راه را از چند صد متري مي شنود، مي رود. چند روز پس از گذشت شب هفت آيدين او شماره تلفن همراه مهدي کامراني را پيدا مي کند. بالاخره تلفن همراه صمد را مي گيرد و به او زنگ مي زند تا آخرين تصاوير از پيکر بي جان آيدين را به برادرش بدهد. اما صمد اصلاً طاقت نمي آورد. از او خواهش مي کند فيلم هاي صحنه تصادف را از موبايلش پاک کند و به کسي هم ندهد. تنها يادگاري از آن شب نحس از حافظه تلفن همراه او پاک مي شود اما از صمد خواهش مي کند فيلمي که در چالوس هنگام خريدن آب معدني از آيدين گرفته را در موبايلش نگه دارد. آخرين درخواست او با يک اعتراف تلخ هم همراه مي شود؛ اينکه اگر آيدين در آن لاين رانندگي نمي کرد، شايد آن راننده ناشناس به گاردريل مي خورد. احتمال اينکه آن راننده ناشناس پس از گذشت چند ماه چند بار ديگر از آن قسمت کمربندي گذشته باشد کم نيست. او قطعاً هر بار به گاردريل منحرفي نگاه کرده که ديگر الان از سوي راه و ترابري استان مازندران با بشکه هاي ايمني محافظت شده و ديگر نمي تواند جان کسي را بگيرد. اما کاش اين بشکه ها پيش از وقوع فاجعه سر جايشان بودند. بايد اضافه کنيم که يک ماه پيش هم يک فيلم مستند با موضوعيت تصادف آن شب آيدين نيکخواه بهرامي ساخته شده. فيلمي که در بخشي از آن صحنه هاي تصنعي از تصادف اتومبيل آيدين بازسازي شده و البته گويا تنها براي اين ساخته شده که مسووليت آن تصادف از دوش اداره راه استان مازندران برداشته شود. با وجود اين وقتي پاي حرف خانواده آيدين بنشيني و اين بحث ها را پيش بکشي، آنها با تاسف سري تکان مي دهند و با بغض اعتراف مي کنند؛ «ديگر کار از کار گذشته، شکايت کنيم که چه بشود؟» البته آنها را خدا را شکر مي کنند که بالاخره بشکه ها سر جايشان چيده شد تا ديگر در ساعات نيمه شب راننده يي در تاريکي شب با گاردريل منحرف آن قسمت جاده تصادف نکند.

با اينکه تصادف آيدين در ساعات مرده خبري رسانه هاي ايران اتفاق افتاد اما اين خبر سريع تر از آنچه که تصور مي شد، بين مردم پيچيد. با وجود اينکه ساعت 4 بامداد جمعه او جان به جان آفرين تسليم کرد، خبر مرگ او در تمام بخش هاي خبري صبحگاهي جمعه ايران انتشار يافت. پيکر بي جان او 24 ساعت بعد به تهران رسيد تا در حضور دو هزار نفر به باشکوه ترين شکل تشييع شود. در آيين تشييع جنازه او از محمد علي آبادي رئيس سازمان تربيت بدني تا امير قلعه نويي و داريوش ارجمند حضور داشتند. او در روزي فوت کرد که تنها چهل روز تا تولد 26 سالگي اش باقي مانده بود تا خانواده او در روز تولدش آيين چهلم او را برگزار کنند.

آيدين و صمد با هم در بسکتبال چهره شدند. وقتي براي اولين مرتبه براي مصاحبه به دفتر يک روزنامه ورزشي دعوت شدند، تمام خبرنگاران آن روزنامه را به ظهور يک زوج بسکتباليست جذاب اميدوار کردند. همان قدر که آيدين سر به زير بود و تودار و خجالتي، صمد شلوغ بود و شجاع و نترس. تيتري که از آن گفت وگو درآمد، همه را انگشت به دهان کرد؛ «من شاعرم، بسکتبال شعر من است». البته آنها تا روز آخر بسکتبال کمتر در يک تيم بودند. پس از اينکه هر دو با «ايران نارا» آغاز کردند، صمد به صنام رفت. آيدين در «ايران نارا» ماند. پس از آن صمد پيراهن پتروشيمي را پوشيد و آيدين به صبا رفت. دست آخر هم صمد به مهرام آمد و آيدين در صبا ماند. اصلاً خجالت نمي کشيدند اعتراف کنند به خاطر مشکلاتي که با هم دارند، در يک تيم نمي مانند. هميشه سر به سر هم مي گذاشتند. هميشه به پروپاي هم مي پيچيدند و البته هر وقت به تيم ملي دعوت مي شدند، با هم اتاق مي گرفتند. شايد چون نمي توانستند دوري هم را تحمل کنند. يک آمار جالب ثابت مي کند صمد و آيدين در پنج دوره گذشته ليگ برتر بسکتبال در فينال روبه روي هم بازي کردند. البته اگر نيمه شب ششم دي ماه86 آن اتفاق نمي افتاد، اين فصل هم رکورد آنها نمي شکست، چرا که صمد با مهرام به فينال صعود کرد و آيدين هم با صبا به ديدار نهايي ليگ برتر بسکتبال مي رسيد. به هرحال بايد برگرديم به آپارتمان صدمتري آيدين؛ جايي که هنوز احساس نمي کني کسي در آن زندگي نمي کند، جايي که هنوز هفته به هفته گردگيري مي شود و اصلاً کسي دلش نمي آيد به دکوراسيون آن دست بزند. به جايي که کاناپه آيدين در آن خالي است و تنها قابي از او روي آن گذاشته شده. يک جلد «مثنوي معنوي» در کتابخانه که گويا محبوب ترين کتاب آيدين است، در قاب چوبي مخصوصي نگهداري مي شود. روي ديوار دو پيراهن او در سايز هاي بزرگ بازسازي شده، يکي پيراهن شماره 9 صباباتري که براي هميشه در کلکسيون باشگاه از آن نگهداري مي شود و ديگري پيراهن شماره 8 تيم ملي، که اين يکي به خاطر قانون فيبا بايد در مسابقات المپيک بر تن يک بسکتباليست ديگر تيم ملي برود. البته در اين بين هم يک سري پيشنهاد دادند تا صمد مرد المپيک 2008 پکن با پيراهن شماره 8 تيم ملي بازي کند و پشت پيراهن نوشته شود «آيدين- صمد» تا ياد و خاطره برادر بزرگ تر زنده شود. اما صمد اصلاً زير بار اين قضيه نمي رود. مي خواهد خاطر آيدين بدون اتفاقات حاشيه يي در يادها حفظ شود، براي همين حتي به پيشنهاد پوشيدن پيراهن شماره 8 تيم ملي در المپيک 2008 پکن هم جواب منفي داده. اما با وجود اين همه مي دانند که ياد آيدين در دل همه تماشاگران بسکتبال زنده مي ماند. در المپيک 2008 همه به ياد او هستند.
گزارشي از آمار مرگ و مير ورزشکاران ايران در سال گذشته
ورزش سلامتي شما را به خطر مي اندازد
حديث علمي

اگرچه به تصور و باور عموم ورزش عامل سلامتي و روشي بي دردسر براي رهايي از مرگ هاي ناگهاني است، اخبار مربوط به مرگ و مير ورزشکاران اين باور عمومي را تا حدي زير سوال مي برد. با اين حال اين مساله يي است که در ورزش ايران هيچ گاه به صورت شفاف در مورد آن صحبت نمي شود و غير از حوادث مربوط به موتورسواري که گويي مرگ ورزشکارانش حادثه عجيبي به نظر نمي رسد، در باقي موارد آمار محدود فدراسيون پزشکي- ورزشي به صورت محرمانه تنها در اختيار فدراسيون هاي ورزشي قرار مي گيرد و هيچ گاه منتشر نمي شود. گفته مي شود علت عدم اعلام رسمي اين آمار تنها جلوگيري از بدبيني عامه مردم نسبت به ورزش است. هيچ کس دوست ندارد بعد از مرگ ورزشکاري بشنود که مردم مي گويند؛ «شايد اگر ورزش نمي کرد، حالا زنده بود.» با اين حال آمار رسمي فدراسيون پزشکي- ورزشي از فوت 33 ورزشکار در سال 85، حکايت مي کند. اين آمار وقتي قابل توجه به نظر مي رسد که بدانيم اين تعداد فقط شامل حال ورزشکاراني است که تحت پوشش بيمه اين فدراسيون بوده اند و گروه بزرگي از ورزشکاران که کارت بيمه ندارند، در آمارها محاسبه نمي شوند. با اين شرايط کاملاً مشخص است که تعداد ورزشکاران ايراني فوت شده به دليل آسيب هاي منجر به فوت، بسيار بيشتر از آمار فدراسيون پزشکي ورزشي است.

کوهنوردان و زمستان هاي مرگبار

کوهنوردي با 10 مورد فوتي بيشترين سهم را در آمار ورزشکاران فوت شده در سال 85 دارد. اخبار گاه و بي گاه کوهنورداني که دچار سانحه شده اند هم ميزان خطر جاني ورزشکاران اين رشته را بيشتر نشان مي دهد. اما در حالي که با گذشت چندين سال از مرگ محمد اوراز هنوز از او به عنوان کوهنوردي افسانه يي نام مي برند، هر سال تعداد ديگري از عاشقان کوهستان به دلايل مختلف جان مي بازند. اکثر اين حوادث در فصل زمستان و درست زماني که فدراسيون کوهنوردي، به کوهنوردان براي صعود به ارتفاعات هشدار مي دهد، رخ مي دهد. عبدي کوهنورد اهل آذربايجان شرقي يکي از اين نفرات است. او که همراه با دوستانش در سردترين روزهاي زمستان 85 به قصد صعود به دماوند از مسير جبهه شمالي راهي اين قله شد، هيچ وقت به اين قله نرسيد. او حتي به خانه هم بازنگشت. يکي از همنوردانش درباره حادثه منجر به مرگ او مي گويد؛ «پايش ليز خورد و روي يخچال دبي سل سقوط کرد.» سقوط عبدي آنقدر شديد بود که جسدش تا سه روز پيدا نشد؛ «بعد از سه روز پيدايش کرديم و آورديم پايين.» اما حادثه يي که براي اين کوهنورد اتفاق افتاد در همان زمستان چندبار ديگر رخ داد اما برف و کولاک امکان امدادرساني به کوهنورداني که بعد از سقوط تا مدتي زنده مي مانند را به صفر مي رساند. در يکي از اين حوادث تلفن همراه کوهنوردي که سقوط کرده بود، يک روز بعد از سقوط روشن شد. با روشن شدن تلفن همراه، خانواده اش مطمئن شدند او هنوز زنده است اما همنوردانش بعد از سقوط اثري از او نيافته بودند و کولاک هم اجازه جست وجو به تيم امداد را نمي داد. تلفن همراه سه روز بعد خاموش شد. چند ماه بعد کوهنورداني که از آن مسير مي گذشتند، جسد او را زير برف هايي که در حال آب شدن بود ديدند و با کمک نيروهاي امداد به پايين انتقال داده شد. از اين دست اتفاقات کم نيست اما بيش از همه حادثه يي که براي گروه آرش رخ داد، سر و صدا به پا کرد. اين حادثه اواخر دي ماه سال 85 رخ داد. چهار کوهنورد اين گروه با هدف صعود زمستاني به گرده آلمان ها (مسير سنگي غرب ديواره علم کوه به ارتفاع 600 متر) به کوهستان زدند. چندي بعد يکي از آنها به عنوان تنها پشتيبان چادر زد و منتظر بازگشت باقي اعضا ماند. اما روز بعد گروه گرفتار کولاک شد و بعد از آنکه چادر و کيسه خواب ها را از دست دادند، با آويختن طناب 50 متري سعي کردند به سمت پايين حرکت کنند. «اواسط راه متوجه شديم عليرضا سليماني از سرما يخ زده است.» اينها را رضا عباسيون مي گويد که در ادامه فرود مهدي عزيزي را هم از دست داد تا سخت ترين شب زندگي اش را به تنهايي بدون چادر و کيسه خواب در يک دهليز يخ زده به صبح برساند. او گفت؛ «عزيزي از پرتگاه سقوط کرد.» روز بعد عباسيون به سختي خود را به تنها عضو گروه رساند اما چند روزي طول کشيد تا آنها با کمک کوهنوردان، فدراسيون کوهنوردي، هلال احمر، سپاه پاسداران و اداره کل تربيت بدني استان مازندران، به خانه هاي خود بازگردند. در جريان امدادرساني به اين دو حتي يک فروند بالگرد هلال احمر هم دچار سانحه شد.حسن نجاريان يک کارشناس کوهنوردي مي گويد؛ «سليماني حتي در تابستان هم نمي توانست اين مسير را طي کند و عزيزي به عنوان سرپرست گروه او را وسط زمستان به آنجا برد.»

به هر حال عدم حرفه يي گري به مرگ 2 نفر از يک گروه چهار نفره انجاميد و البته انتقال جسد آنها هم به بهار سال آينده (بهار 86) موکول شد. حادثه رخ داده براي گروه آرش اوج اهمال کاري برخي کوهنوردان را نشان داد اما فدراسيون کوهنوردي هم خود را در اين ميان کاملاً بي تقصير مي داند. محمود شعاعي رئيس اين فدراسيون چندي پيش و بعد از تکرار حوادث مرگبار براي کوهنوردان گفت؛ «نمي توانيم دور کوه حصار بکشيم. ما فقط مي توانيم اطلاعيه و هشدار بدهيم که مي دهيم.»

فوتباليست ها در ايران و جهان

دليل اصلي مرگ فوتباليست ها، سکته قلبي اعلام شده است اما در حالي که اين نوع حوادث در فوتبال جهان سر و صداي زيادي به پا مي کند، در ايران هيچ گاه خبري از مرگ 9 فوتباليست در طول سال 85 منتشر نشده است.

ميشل کلاين بازيکن حرفه يي و رومانيايي تيم باير اوردينگ آلمان سال 1993 بعد از دويدن طولاني سکته کرد و جان باخت. برنو پتزي مدافع سرشناس اتريش سال بعد در شرايطي که همراه دوستانش هاکي روي يخ بازي مي کرد، ناگهان نقش بر زمين شد و سکته کرد. سال 98 آکسل يوپينتر بازيکن تيم کارل زايس نيا آلمان دو روز قبل از جشن تولد 29 سالگي اش در حين تمرين دچار حمله قلبي شد و در دم جان داد. اما بيش از همه مرگ مارک ويوين فو ملي پوش کامروني سر و صدا به پا کرد. ويوين فو که در مرحله نيمه نهايي جام کنفدراسيون ها مقابل کلمبيا به زمين رفته بود ناگهان به زمين افتاد و لحظاتي بعد فوت کرد. صحنه مرگ او توسط دوربين هاي تلويزيوني ضبط شد و همسر و فرزندانش شاهد مرگ او بودند. در مورد اين ملي پوش کامروني پزشکان اعلام کردند حتي پيش از بازي دچار مشکل قلبي شده بود اما پزشکان تيم متوجه نشده بودند. بعد از مرگ ويوين فو مساله مرگ بازيکنان فوتبال بيش از پيش مورد توجه قرار گرفت. يک سال بعد از مرگ او، ميکوس فهر بازيکن 24 ساله و مجاري تيم ليسبون پرتغال حين بازي دچار حمله قلبي شد و جان باخت. سال بعد ديويد توماسو مدافع فرانسوي اوترخت هلند، بعد از همراهي تيمش در ديدار برابر آژاکس در خواب سکته کرد و مرد. اما اخبار اين گونه حوادث تا تابستان امسال کمتر به گوش مي رسيد تا آنکه آنتونيو پوئرتا از تيم سويا در جريان مسابقه با ختافه دچار حمله قلبي شد. او به سختي خودش را به رختکن رساند اما در آنجا متحمل اولين سکته شد. پوئرتاي جوان سه روز بعد در بيمارستان جان باخت. چندي بعد فيل اودونيل کاپيتان تيم اسکاتلندي مادرول در جريان بازي دچار حمله قلبي شد. او از زمين خارج شد اما قبل از اينکه به نيمکت ذخيره ها برسد نقش بر زمين شد. اودونيل به بيمارستان نرسيد و در آمبولانس جانش را از دست داد تا هواداران تيمش شادي پيروزي را در غم مرگ کاپيتان فراموش کنند. اما به گفته پروفسور ويلفرد کيندرمن سرپرست تيم پزشکان جام جهاني 2002 اين تعداد خيلي بيشتر از چيزي است که اعلام مي شود؛ «بيشترين آماري که اعلام شده نشان مي دهد در طول 10 سال گذشته 15 فوتباليست حرفه يي جان باخته اند. اما اگر شمار بازيکنان غيرحرفه يي را هم به آنها اضافه کنيم، تعداد زيادي را شامل مي شود.» اعتراض کيندرمن اين است که چرا بازيکنان حرفه يي که مطمئناً داراي پرونده هاي پزشکي بوده اند چنين ناگهاني مي ميرند. او تنها يک دليل مي تواند براي اين اتفاق بيابد؛ «از قرار معلوم ورزشکاراني هستند که به درستي معاينه نمي شوند،» اگرچه او معتقد است دليل بالا بودن ميزان مرگ و مير در بين فوتباليست ها تعداد زياد ورزشکاران اين رشته است اما با اطمينان مي گويد؛«متاسفانه بسياري از ورزشکاران اصلاً معاينه نمي شوند که اين مساله بين آماتورها بسيار متداول است.» عدم وجود پرونده هاي پزشکي در باشگاه هاي غيرحرفه يي و آماتور در ايران هم صدق مي کند. شايد به همين دليل هم هست که از بين 9 فوتباليست ايراني فوت شده در سال 85 هيچ يک بازيکن حرفه يي نبوده اند و خبري از فوت آنها منتشر نشده است. اما در شرايطي که پرونده مرگ فوتباليست ها در خارج از ايران چهره جديدي به خود گرفته که پزشکان تيم ها را به دليل تجويز داروهاي نيروزاي غيرمجاز متهم به زمينه سازي براي مرگ ورزشکاران مي کند، در ايران اين مربيان هستند که متهم رديف اول شناخته مي شوند. محمد بيات آسيب شناس ورزشي مي گويد؛«مربيان ما هيچ شناختي از بدن شاگردان شان ندارند. اکثر آنها يک روش تمريني دارند که در مورد همه ورزشکاران به کار مي برند.» اين طور مي شود که افرادي که طبق تصور عموم ورزشکارند و از سلامت جسمي بالاتري نسبت به افراد عادي برخوردارند، ناگهان دچار حمله قلبي مي شوند و جان مي بازند. البته در فوتبال هميشه حمله قلبي عامل مرگ نيست مثل آن بازيکن 14ساله بنگلادشي که توپ به سرش خورد و دچار ضربه مغزي شد. اگرچه او بعد از کمک هاي اوليه دوباره به زمين برگشت اما به دليل تهوع شديد بار ديگر بازي را ترک کرد. عمرشريف که در راه انتقال به بيمارستان بيهوش شده بود، قبل از اينکه براي عمل جراحي به اتاق عمل برسد، جان باخت. مورد ضربه به سر براي بازيکنان ايراني هم رخ داده و يکي از کارشناسان سازمان تربيت بدني موردي را به ياد مي آورد که منجر به مرگ يک بازيکن رده سني نونهالان شد؛«از دروازه آويزان شده بود و تاب مي خورد که به دليل سنگيني وزنش، پايه هاي عقبي دروازه از زمين بيرون آمد و ديرک افقي با شدت روي سرش کوبيده شد.» اين بازيکن نونهال هم قبل از رسيدن به بيمارستان جان باخت.

رزمي کاران و ضربه هاي مرگبار

«16 يا 17 سال بيشتر نداشت. تو مسابقه حريفش با پا به سرش ضربه زد. طفلک را رساندند بيمارستان اما بي فايده بود، فوت کرد.» اين شرح داستان تکواندوکار نوجواني است که تابستان سال 85 در جريان مسابقه دچار سانحه شد. اگرچه فدراسيون تکواندو نمي تواند کمکي براي يافتن نام او کند اما صحنه ضربه منجر به مرگ او مدتي بعد از حادثه در گوشي هاي موبايل دست به دست چرخيد و هنوز هم بعد از گذشت بيش از يک سال، وقتي صحبت از مرگ رزمي کاران مي شود، آن فيلم را به عنوان سند به هم نشان مي دهند. يکي از خبرنگاران حوزه ورزش هاي رزمي که درباره او صحبت مي کند، بعد از اينکه چند بار ديگر صحنه موجود در موبايلش را با دقت نگاه مي کند، مي گويد؛ «اسم پسرک را نمي دانم اما اسم ضربه موندولياست،»

اما به غير از اين تکواندوکار نوجوان، يکي ديگر از رشته هاي رزمي هم سال گذشته شاهد چنين مرگي بود که البته باز هم نام اين ورزشکار ناشناخته است. رزمي کار سبک «رًف نًر» يا همان رزم و جهاد اواسط زمستان 85 با ضربه يي که به سرش خورد، دچار مرگ مغزي شد. خبرنگاري که شاهد صحنه بوده، مي گويد؛ «مرگ بدي بود اما به نظر خيلي ها چنين مرگي بهتر از معلوليت باقي عمر است.»

اين دو مورد عيني، نظر بيات آسيب شناس ورزشي را که ضربه به سر را عامل اصلي مرگ رزمي کاران مي داند، تا حدودي تاييد مي کند. با اين حال ضربه به سر در نامه فدراسيون پزشکي - ورزشي سومين علت عمده فوت اعلام شده است. اما بيات حتي در اين مورد هم اشتباهات انساني را دخيل مي داند؛ «چرا بوکس برخلاف انتظار عمومي که از آن مي رود، در اين آمار سهمي ندارد؟ خيلي ساده است چون در اين رشته ايمني رعايت مي شود.»

اما جدا از ضربه به سر، اشتباه و ندانم کاري هاي مربيان حتي به رزمي ها هم آسيب رسانده است. مربياني که با عدم آگاهي از شرايط جسماني ورزشکاران، با تمرينات غيرعلمي شان در جريان تمرينات زمينه ساز حوادثي مي شوند که بعضاً غيرقابل جبران و حتي مرگبار است. در اين حوادث ديگر نمي توان همه چيز را يک اتفاق ناگوار دانست. اگرچه چنين حوادثي در فوتبال بيشتر رخ داده اما رزمي ها هم در اين ميان ايمن نمانده اند. حوادثي که شايد از بيرون به يک شوخي تلخ بيشتر شبيه باشد اما واقعيتي است که خانواده يي را داغدار کرده است؛ «ديدم صورت بچه دارد سياه مي شود اما فکر نمي کردم بميرد،» اينها را مربي رزمي کاري مي گويد که از مرگ شاگرد جوانش در سالن تمرين چندي نمي گذرد. اما امثال اين کونگ فوکار جوان کم نيستند. شايد به همين دليل هم هست که حمله قلبي مهم ترين دليل مرگ ومير ورزشکاران ايران به حساب مي آيد. يک کارشناس آسيب شناسي با تاسف از حوادث نه چندان اندک از اين دست مي گويد؛ «خيلي از مربيان ما هنوز تحت تاثير فيلم هاي اکشن سينمايي ورزشکار را تمرين مي دهند. فيلم هايي که در آنها شاگرد زير نظر يک مربي سنگدل و سرسخت ماه ها رياضت مي کشد و در نهايت تبديل به قهرمان و اسطوره يي مي شود که همه را شکست مي دهد.» اما اگر از فيلم و سينما خارج شويم پايان همه اين رياضت کشي ها به قول اهالي سينما «هپي اند» نيست؛ پسر جوان زير نظر مربي سختگيرش 12 کيلومتر دويد. آقاي مربي که از وضعيت پزشکي شاگردش اطلاعي نداشت در جواب اعتراض هاي کم و بيش او با غرولند جواب داد؛ «چيزي که شما مي خوانيد را ما نوشته ايم، با تن پروري به جايي نمي رسي.» و البته که ورزشکار جوان به جايي نرسيد، او حتي تا بيمارستان هم دوام نياورد و در همان سالن جان باخت...

محمد بيات آسيب شناس ورزشي در اين ميان فقط مربي را مقصر مي داند. به گفته او که ترجيح مي دهد از صفت «سنتي» براي اين مربيان استفاده کند، 90 درصد آسيب ها زماني رخ مي دهد که ورزشکار خسته است اما مربي بيشتر فشار مي آورد تا او ورزيده تر شود. البته کمترين نتيجه اين کار دلزدگي ورزشکار است؛ «يک ورزشکار آماتور، شخصيت سينمايي دهه هاي 80 و 90 هاليوود نيست که با انگيزه انتقام گيري از قاتلان والدينش رياضت استاد را به جان بخرد و طبيعي است که دلزده مي شود اما وقتي مساله جان او در ميان است، ديگر نمي توان به راحتي از کنار اين روش هاي سنتي گذشت.»با وجود اين در حالي که حتي قانون هم مربي را اولين مقصر آسيب هاي ورزشي مي داند، تعداد اندکي از خانواده ها به دنبال احقاق حقوق فرزند خود مي روند. محمود صادقي کارشناس تربيت بدني و مسوول آموزش فدراسيون کونگ فو در اين باره مي گويد؛ «شکايت چه فايده يي دارد؟ اصلاً مگر چند درصد از خانواده ها متوجه مي شوند مشکل فرزندشان و حادثه يي که رخ داده به دليل تمرينات غيرعلمي مربي بوده است؟» با اين حال هستند افرادي که مشکل شان را از مراجع قانوني پيگيري مي کنند، مانند خانواده همان ورزشکاري که بعد از 12 کيلومتر دويدن در سالن جان باخت يا رزمي کار نوجواني که حالا دچار مشکل رشدي شده است؛ «در کلاس اين مربي تمرين يک فرد 20ساله با کودک 8ساله يکسان است. حالا کودکي که روزي 5 کيلومتر دوانده شده، مشکل رشدي دارد.» خانواده او پيگير شکايت شان هستند و البته اثبات اين مساله زمان بر است.

حوادث مرگبار در ديگر رشته ها

با اين حال آسيب هاي منجر به مرگ هم همواره حين مسابقه يا تمرين رخ نمي دهد. مثال روشن اين مساله در کشتي رخ داده است؛ رشته يي که ميزان آسيب ديدگي بالايي دارد و سال گذشته هم چهار مورد آسيب منجر به فوت داشته است. در مورد کشتي معمولاً آسيب هاي نخاعي دردسرساز مي شود اما ورزشکار کم سن و سالي که جانش را از دست داد، در ابتدا فقط يک شکستگي دنده داشت. اما صادقي که از يک مورد فوت شده رشته کونگ فو اطلاعي ندارد، داستان اين کشتي گير نوجوان را به خوبي مي داند؛ «دنده اش شکسته و وارد ريه اش شده بود. اما آن طور که مي گويند در طول تمرين مشکل خاصي نداشته و فقط احساس خستگي مي کرده است. مربي هم که اطلاع خاصي از علائم آسيب هاي دروني نداشته، به او استراحت داده است اما مشکل اينجاست که صبح روز بعد کشتي گير مصدوم ديگر از خواب برنخاست...»

شهرام 12ساله فرزند امير صباغيان ديگر کشتي گيري است که مرگ غيرمنتظره يي داشت؛ «شهرام بعد از تمرين کشتي دچار سرگيجه شديد شد. او را به بيمارستان رسانديم اما بي فايده بود.» دليل مرگ اين ورزشکار مرگ مغزي اعلام شد و خانواده اش قلب و کليه هاي او را به بيماران در انتظار پيوند اهدا کردند اما دليل مرگ ناگهاني او مشخص نشد.اما در آماري که فدراسيون پزشکي- ورزشي منتشر کرده، ورزشکاران رشته هاي ديگر هم به چشم مي خورند. دوچرخه سواري يکي از اين رشته هاست که چندماه پيش هم شاهد سانحه يي مرگبار در جاده ماهان - کرمان بود. در اين حادثه يک دستگاه پرايد به چهار دوچرخه سوار عضو تيم استانداري برخورد کرد. دو نفر از رکابزنان با فرار به موقع، جان سالم به در بردند اما محمدحسن تيرانداز و جاسم ايران منش لحظاتي بعد از تصادف در راه انتقال به بيمارستان جان باختند. سال 85 هم حادثه يي مشابه براي دوچرخه سوار 22 ساله همداني رخ داد تا اين ورزشکار در آمار فوت شدگان آن سال محاسبه شود. محمدرضا رادجو حين تمرين در جاده هاي اطراف همدان تصادف کرد و جان باخت. اما دوچرخه سواري تنها رشته يي است که آمار مرگ و مير آن به اين روشني ثبت شده است. فدراسيون قايقراني اطلاعي از موضوع مرگ يک قايقران در سال 85 ندارد. يک نفر در روابط عمومي اين فدراسيون بعد از دقايقي جست وجو و پرس و جو از مسوولان اين فدراسيون به نتيجه يي نمي رسد؛ «کسي چيزي نمي داند. حتماً خيلي آماتور بوده است،»اين کارمند فدراسيون قايقراني حتي از وجود نامه محرمانه فدراسيون پزشکي - ورزشي هم اظهار بي اطلاعي مي کند. وضعيت در مورد رشته هاي بدمينتون، سوارکاري، همگاني (هرکدام يک ورزشکار فوت شده) و کاراته (دو ورزشکار فوت شده) هم همين طور است.
گفت وگوي اختصاصي روزنامه اعتماد با سايمون کوپر
فوتبال راه نجات همه ما است
فرزاد حبيب اللهي- آرش حقيقي

سايمون کوپر متولد اوگاندا است، در هلند و انگلستان زندگي کرده و حالا بعدازظهرها در خيابان هاي پاريس قدم مي زند و براي اينکه ذهنش استراحت کند يک قهوه در کارتيه لتن مي نوشد. او در سال 1991 وقتي تنها بيست سال داشت تصميم گرفت با سفري دور دنيا که نهايتاً 22 کشور جهان را دربرگرفت نگارش کتابي را آغاز کند که بعدها «فوتبال در برابر دشمن» لقب گرفت. «فوتبال در برابر دشمن» در واقع شاهکار نويسنده بزرگ هلندي است که هنوز پس از گذشت چندين و چند سال از انتشار آن جزء بهترين کتاب هاي فوتبالي جهان به حساب مي آيد. سايمون کوپر در سفري که براي نگارش اين کتاب پيش گرفت که حدود هشت سال هم به طول انجاميد تقريباً با جيبي خالي از کشوري به کشور ديگر رهسپار مي شد و حتي براي اينکه در اواسط سفرش به مشکل مالي برنخورد، ماشين تايپش را هم همراه داشت تا به هر شهري که مي رسد با نوشتن چند مقاله پولي اندک به دست بياورد. بدين ترتيب سفرنامه سايمون کوپر کامل شد و حاصلش به دست ما رسيد که از خواندن آن بي نهايت لذت برديم و استعداد فوق العاده او در نگارش و ديد مردم شناسانه و جامعه شناسانه اش به فوتبال را تحسين کرديم. اما داستان آشنايي ما و ترتيب دادن اين گفت وگوي اختصاصي هم در نوع خود جالب بود. يک روز که من طبق معمول داشتم در روزنامه فايننشال تايمز دنبال يادداشت جديد سايمون کوپر مي گشتم، آدرس اي ميل اش را ديدم که در گوشه يي از سايت درج شده بود. پس تصميم گرفتم با او تماس بگيرم و اين رابطه از همين اي ميل آغاز شد. نکته جالب اينجاست که سايمون کوپر در جريان تماس هايمان ابراز تمايل زيادي کرد که به ايران هم سفري داشته باشد و جو دوقطبي فوتبال ايران را هم از همان زواياي مورد علاقه اش مورد بررسي قرار دهد (شايد در آينده يي نزديک ما ميزبان اين نويسنده بزرگ باشيم). به هر سو تبادلات انديشه ما با او باعث شد نهايتاً با کمال ميل بپذيرد گفت وگويي اختصاصي با روزنامه اعتماد انجام دهد و همين امر هم صورت گرفت.

اينکه فرصتي پيدا کرده بوديم گفت وگويي با يکي از بزرگ ترين نويسنده هاي فوتبالي جهان داشته باشيم. واقعاً هيجان آور و استرس زا بود. در آغاز حالت شاگرد مدرسه يي هايي را داشتيم که با اينکه درس شان را حفظ هستند اما جلوي معلم هول مي شوند و جواب هايشان منقطع و نفس شان بريده بريده مي شود. اما بعد به خودمان آمديم و سعي کرديم بهترين استفاده ممکن از شانسي را که در اختيار داشتيم، ببريم. نهايتاً سوال هاي ما خود سايمون کوپر را هم به شگفتي واداشت و در جواب اي ميلي که سوالاتمان را ضميمه آن کرده بوديم، نوشت؛ «با اين سوالات خيلي کار دستم داديد. يک هفته به من وقت دهيد.» اين يک هفته سايمون کوپر يک روز هم جابه جا نشد و اين طور بود که گفت وگويي که در زير مي خوانيد زاده شد، گفت وگويي که ابعاد جديدي از نگرش به فوتبال و هنر نوشتن آن را براي خوانندگان تيزنظر و ريزانديش آشکار مي کند.


---

- چرا فوتبال؟

من از هفت سالگي جذب فوتبال شدم. يعني همان زماني که همراه با خانواده ام به هلند مهاجرت کرديم. مثل بسياري ديگر از بچه هاي هم سن و سال خودم در آن دوره عاشق فوتبال بودم و حتي امروز در سي و هشت سالگي هم از فوتبال بازي کردن لذت زيادي مي برم. ژوئن پيش به عنوان يک هافبک در ترکيب تيم روزنامه نگاران انگلستان در مسابقات جهاني که در شهر مالمو سوئد برگزار شد، شرکت کردم. همچنين در جام جهاني نويسندگان ورزشي به عنوان بازيکن مهمان در ترکيب تيم منتخب اسکانديناوي جاي گرفتم. در آن مسابقات که سال 2005 برگزار شد ما در فينال موفق شديم با نتيجه 5 بر صفر آلمان را شکست دهيم و به عنوان قهرماني برسيم. چند وقت پيش زانويم بدجوري ضربه ديد و اين مصدوميت باعث شد مدتي نتوانم بازي کنم اما حالا رو به بهبودم و هفته گذشته در يک بازي 5 به 5 در پاريس به ميدان رفتم. خب ما بازي را برديم و البته زانويم هم سالم ماند.

- چرا نوشتن؟

هميشه دوست داشتم يک روزنامه نگار باشم و هيچ استعدادي هم در هيچ زمينه ديگري نداشتم. يادم مي آيد وقتي پنج سال داشتم يک روز در مدرسه ام در لندن داستاني نوشتم که يک دفتر کامل را پر کرد. برخورد معلم جالب بود. او گفت از اين به بعد هيچ کس حق ندارد يک دفتر کامل را پر کند چرا که کاغذ به اندازه کافي نبود.نمي خواهم بگويم آن داستان خوبي بود، فقط خواستم نشان بدهم اين خواسته ذاتي من از همان دوران بود که نويسنده باشم.

- چرا نوشتن از فوتبال؟

همانطور که گفتم هميشه عاشق فوتبال بوده ام. نوشتن به صورت حرفه يي را وقتي شروع کردم که حدوداً 16 سال داشتم يعني سال 1986. آن زمان با مجله ورلدساکر همکاري مي کردم و چون تازه از هلند به انگلستان آمده بودم در مورد پديده هاي جوان فوتبال هلند مثل مارکو فان باستن و رود گوليت مي نوشتم. اين همکاري تا آنجا ادامه داشت که تصميم گرفتم کتاب «فوتبال در برابر دشمن» را آغاز کنم. پيش از اين هرگز در جايگاه اختصاصي خبرنگاران در استاديوم ها ننشسته بودم و ملاقاتي هم با ديگر روزنامه نگاران فوتبالي نداشتم. در واقع من تنها از روي تختخوابم روزنامه نگاري مي کردم و مي نوشتم. به دليل اينکه پدرم يک دکتر مردم شناس بود من هم هميشه درباره فوتبال چنين ديدي داشتم يعني مي خواستم از زواياي مختلف فرهنگ ها را مورد بررسي قرار دهم. بدين ترتيب بود که تحت تاثير پدرم و علاقه خودم به فوتبال شاگرد مکتب فرهنگ فوتبال شدم. وقتي مي ديدم فوتبال چه تاثيراتي در کشورهاي گوناگون مي گذارد، ايده نوشتن «فوتبال در برابر دشمن» در سال 1991 به ذهنم رسيد.

- ترجيح نمي دادي به جاي اينکه لقب بزرگ ترين نويسنده ورزشي و فوتبالي را در اختيار داشتي يک رمان نويس متوسط مي شدي؟ آيا اين همان مصداق انتخاب بين رهبري در قفس يا نقشي حاشيه يي در ميدان جنگ نيست؟

فکر مي کنم هر کسي که به نوشتن علاقه دارد، هميشه در فکر نوشتن رمان باشد. به هر حال هميشه به ما ياد داده اند که اين عالي ترين سطح از نويسندگي است. من هم وسوسه رمان نوشتن را داشته ام اما فکر مي کنم هرکس بهتر است کاري را انجام دهد که مناسب شخصيت و توانايي هايش باشد. خب مناسب ترين کار براي من هم همين روزنامه نگاري بود. اگر يک روزنامه نگار يا ژورناليست موفق باشي همان قدر پرستيژ داري که يک رمان نويس بزرگ يا يک تهيه کننده موفق دارد. اين هم يک حرفه است. ولي شايد من هم يک روز رمان بنويسم و البته بعيد مي دانم. راستي اي کاش واقعاً من بزرگ ترين نويسنده ورزشي و فوتبال همانطور که تو گفتي بودم.

- با اين حساب اگر به هجده سالگي يا همان شانزده سالگي که نوشتن براي ورلدساکر را آغاز کردي، برمي گشتي چه ژانري از نوشتن را برمي گزيدي؟

باز هم همين کار را مي کردم چون واقعاً کار ديگري نمي توانم بکنم. البته قبلاً به چيزهاي ديگري هم فکر مي کردم. مثلاً اينکه پستي در حکومت آفريقاي جنوبي به دست بياورم تا به پيشرفت آن کمک کنم يا حتي در سازمان ملل استخدام شوم تا نوعي دموکراسي جديد را در اروپاي شرقي پايه گذاري کنم. اما اگر سراغ اين زمينه ها مي رفتم تبديل به يک کارمند دفترنشين ساده مي شدم و هميشه در خفا مي خواستم درباره اين قضايا بنويسم.

-به عنوان يک هوادار فوتبال هلند، همان طور که بارها پيش از اين عنوان کردي ريشه در خاک هلند داري، چه خصوصيات مشترکي بين شخصيت خودت و فلسفه فوتبال هلند مي بيني؟ جاه طلبي؟ خلاقيت؟ همان خلاقيتي که موج جديدي از فوتبال را در دهه هفتاد به جهان معرفي کرد يا همان ميل هميشگي به حمله با تمام وجود و عقب ننشستن تحت هيچ شرايطي؟

راستش اين سوال بسيار مهمي است و من ترجيح مي دهم براي پاسخ به آن مقاله يي را که چند سال پيش در مورد فوتبال هلند نوشتم، برايت بفرستم. غسايمون کوپر به قولش عمل کرد و يک مقاله بلند و فوق العاده درباره فلسفه فوتبال هلند براي ما فرستاد که به زودي آن را منتشر مي کنيم. آ.ح.ف

-سايمون کوپر به عنوان يک بازيکن فوتبال تا به حال پست هاي متفاوتي را تجربه کرده است. تو در ابتدا يک هافبک بازي ساز بودي و بعد هافبک راست شدي و حالا در دهه چهارم از زندگي ات پست هافبک دفاعي از نوع کلود ماکلله را بر عهده داري. آيا اين روند تغييرات نکته خاصي در خود دارد؟ آيا اين يک مسير طي شده از ايده آليسم (به عنوان هافبک بازي ساز) به سوي رئاليسم (هافبک دفاعي) و محافظه کاري نبوده است؟ مي توانيم بگوييم شور تو ذوب شده است و از آن منطق پديد آمده است؟

فکر مي کنم اين تغييرات بيشتر ناشي از بالا رفتن سن و کاهش قواي فيزيکي است و البته فرهنگ هاي مختلف فوتبالي هم در آن دخيل بوده است. وقتي دوران کودکي ام را در هلند سپري مي کردم، بازيکن کندي بودم ولي ديد بالايي براي پاس دادن داشتم و به همين خاطر پاسور خوبي بودم. من خيلي خوب زواياي زمين را مي ديدم و به همين خاطر به يک شماره 10 در ميانه ميدان تبديل شدم. اين خصوصيات من براي فوتبال هلند کافي بود چرا که ذات اين فوتبال آنقدر سريع و فيزيکي نيست و کمتر مي بينيد در آن تکل هاي خشن زده شود. پس شرايط براي بازي کردن من حتي به صورت حرفه يي هم فراهم بود. اما وقتي در شانزده سالگي به انگلستان رفتم ديدم حتي فوتبال آماتور آنها هم به مراتب سرعتش از فوتبال هلند بيشتر است. وظيفه يک هافبک مياني در فوتبال انگلستان اين است که بدون وقفه بدود و مدام روي پاي حريف تکل بزند. در اين فوتبال هافبک ميان زمان و فضاي لازم براي مکث کردن و تفکر ندارد. پس تصميم گرفتم پست هافبک راست را به عهده بگيرم، جايي که مي شود کمي با سرعت کمتري بازي کرد. حالا هم که سنم بالا رفته و زانويم هم مصدوم است. بنابراين ديگر نمي توانم زياد حرکت کنم. ولي هنوز قدرت بازي خواني ام را از دست نداده ام. پس به عنوان هافبک دفاعي جلوتر از مدافعان تيم مي ايستم تا لازم نباشد انرژي بالايي صرف کنم و در ضمن با پاس هايم ضدحملات را هم طرح ريزي مي کنم.درست است که در دوازده سالگي بازي کردن در خط مياني و آن هم به عنوان پاسور شماره 10 خيلي جذاب نيست اما خيلي بهتر از بازي نکردن است.

-در مصاحبه يي که اخيراً با مجله صربي داشتي از منطق فوتبال صحبت کردي. اين منطق چيست و چه مي گويد؟ آيا منطق فوتبال مانيفست خاص خود را دارد؟ آيا مي شود فرمول ثابتي براي آن پيدا کرد؟

يک بار مصاحبه يي با فرانک رايکارد داشتم. رايکارد در اين مصاحبه نکته جالبي راجع به فوتبال دهه هفتاد هلند گفت؛ فوتبالي که در آن همه بازيکنان قوانين فوتبال را به درستي رعايت مي کردند. اين قوانين همان حقايق ريزي هستند که در بستر اين ورزش جريان دارند؛ هيچ وقت پاس عرضي نده چون اگر در بين راه قطع بشود دو نفر از سازمان دفاعي خود به خود از جريان بازي حذف مي شوند. هميشه پاس رو به جلو بده و قبل از اينکه توپ را دريافت کني، تصميم بگير به چه کسي مي خواهي پاس بدهي. اگر توپ را طوري پاس بدهي که جلوي پاي هم تيمي ات بيفتد يا چند متر جلوتر، باعث مي شود تيم سرعت بگيرد و تهاجمي شود. اما پاس هاي رو به عقب هميشه ريتم بازي را مي کشد.اين حقايق ريز همان الفباي ابتدايي فوتبال است که من و همه کساني که در هلند فوتبال بازي کرده اند آن را درک کرده و ياد گرفته ايم. فکر نمي کنم هيچ کشور ديگري اين قدر به فوتبال اهميت بدهد. منطق فوتبال براي من همين حقايق است و همين فرمول هاي ريز.

- کمي راجع به تئوري هاي نوشتن صحبت کنيم. دو تئوري غالب درباره نويسنده هاي ورزشي وجود دارد که بحث بر سرشان بسيار است. بعضي ها اعتقاد دارند به عنوان يک نويسنده و منتقد ورزشي و فوتبالي حق نداريد هوادار تيمي خاص باشيد و بايد موضعي کاملاً بي طرفانه اتخاذ کنيد. اما عده يي ديگر مي گويند اگر به معني واقعي عاشق يک تيم نباشيد نمي توانيد در حرفه تان به موفقيت برسيد، چرا که اين شور و شوق بازي و هواداري است که باعث زاده شدن خلاقيت مي شود و تفاوت ميان يک ژورناليست متوسط و يک ژورناليست نخبه را رقم مي زند. به بيان ديگر مي خواهم بپرسم آيا ممکن است درباره فوتبال نوشت ولي طرفدار هيچ تيمي نبود؟

من فکر مي کنم به هرحال براي اينکه يک ژورناليست موفق فوتبالي باشيد بايد عاشق اين ورزش باشيد و هرکس که عشق به فوتبال را با تمام وجود درک کرده باشد، حتماً هوادار يک تيم باشگاهي يا يک تيم ملي است. بهتر بگويم، شما تنها در شرايطي مي توانيد درک کنيد هواداري فوتبال چه مفهوم عظيمي دارد که خودتان با تمام وجود از يک باشگاه يا تيم ملي هواداري کرده باشيد. اما نکته مهم اينجاست که به عقيده من 90 درصد فرهنگ فوتبال مربوط مي شود به همين قضيه هواداري و کسي که آن را درک نکند در واقع درکي نسبت به فوتبال ندارد. اما وقتي بازي را به عنوان يک گزارشگر يا ژورناليست تماشا مي کنيد بايد ديد منتقدانه نسبت به همه اتفاقات داشته باشيد، دقيقاً مانند قاضي که به هيچ وجه رشوه قبول نمي کند. پس اگر تيم تان گل بخورد يا بازي را واگذار کند نمي توانيد آن را به گردن داور بيندازيد و بي جهت او را زير سوال ببريد. اين ديد حرفه يي به فوتبال است. هيچ اشکالي ندارد که طرفدار سرسخت رئال مادريد باشيد به شرط آنکه قبول کنيد لئو مسي بارسا بازيکن فوق العاده يي است و بايد اين ظرفيت را در خود داشته باشيد که از تماشاي بازي او لذت ببريد.

- باز هم درباره فوتبال هلند صحبت کنيم. تيم ملي هلند سال هاست به افتخاري نرسيده است و پس از يورو 88 موفق نشده در هيچ تورنمنت بزرگي عنواني کسب کند و اين در حالي است که آنها هميشه بهترين بازيکنان اروپا را در اختيار داشته اند. از اينکه هنوز هوادار چنين تيمي هستي چه احساسي داري؟ آيا هواداري از هلند درصدي از منطق را در خود دارد يا امري کاملاً احساسي است؟

موافقم که تيم ما قدرت فتح جام جهاني را ندارد اما اعتقاد دارم مي توانيم يک يورو کسب کنيم. تقريباً هر تيمي مي تواند يک بار يورو را فتح کند. حتي دانمارک و يونان هم به اين عنوان رسيده اند. اما دليل اينکه از هلند دفاع مي کنم و هوادار اين تيم هستم، به خاطر رسيدن به مقام قهرماني و پيروزي در تمام مسابقات نيست. هلندي ها تنها يک چيز از تيم شان مي خواهند و آن هم فوتبال زيباست. اگر مثل جام جهاني 98 بازي کنيم شکست اصلاً به چشم مان نمي آيد و هيچ کس از دست تيم ناراضي نمي شود. اما مساله اينجاست که تيم ما در حال حاضر تحت رهبري مارکو فان باستن نه تنها زيبا بازي نمي کند بلکه امکان پيروزي اش هم صفر است.

- تا حالا شده به خاطر پيروزي تيم ملي هلند احساس کني پاهايت از زمين بلند شده اند و داري پرواز مي کني؟ براي اين مي پرسم که پس از پيروزي ايتاليا در جام جهاني 2006 مقابل آلمان روزنامه گاتزتادلواسپورت تيتر يک اش را اين چنين نوشت؛ «حالا پرواز کنيد». اين حس واقعاً قابل تجربه است؟ اگر قابل تجربه است آيا مي توان آن را با لحظه و حسي ديگر مقايسه کرد؟

بايد بگويم بيشتر از اينکه خودم را يک هوادار فوتبال بدانم يک بازيکن، هرچند آماتور، مي دانم. بله اين حس را تجربه کرده ام. وقتي گل مي زنم واقعاً همان حس پرواز که مي گويي به من دست مي دهد. هنوز هم اکثر گل هايي که به ثمر رسانده ام را به خاطر دارم. اما فکر مي کنم وقتي فوتبال حرفه تان مي شود حالا چه به عنوان يک روزنامه نگار چه به عنوان يک بازيکن حرفه يي ديگر نمي توانيد مثل سابق لذت هوادار بودن را حس کنيد و کمي برايتان وقايع عادي و سردتر مي شود. يکي از دوستانم اين قضيه را به خوبي بيان کرد. او که هميشه هوادار پروپاقرص تيم ساندرلند بود، وقتي کارش را به عنوان يک روزنامه نگار حرفه يي آغاز کرد و اولين بار بازيکنان تيم محبوبش را از نزديک در تونل ورزشگاه ديد آن احساس جادويي را که تا آن زمان در وجودش حس مي کرد از دست داد. او به درستي گفت فوتبال براي روزنامه نگاران و ژورناليست ها اول از همه يک حرفه است و بعد لذت. سال 1988 وقتي هلند، آلمان را در فينال جام ملت هاي اروپا شکست داد من يک هوادار جوان بودم و احتمالاً مي خواستم پرواز کنم. بازي که تمام شد تک و تنها به خيابان هاي لندن رفتم و جشن قهرماني گرفتم. اما حالا ديگر فکر نکنم مثل سابق باشم، حتي اگر هلند قهرمان جام جهاني شود.

- فلسفه خودت در فوتبال چيست؟ از کدام تئوري پيروي مي کني؟ مثلاً رافا بنيتس تئوري دفاع - ضدحمله را دارد و ايتاليا کاتاناچو و فرگوسن جاه طلبي اش را.

مسلماً من تنها يک تئوري فوتبالي را قبول دارم و آن توتال فوتبال (اصطلاحي که اروپايي ها به فوتبال دهه 70 هلند اطلاق کرده اند. آ.ح.) است اما حتي خود هلندي ها هم ديگر نمي توانند اين فوتبال را بازي کنند.

- اگر مي توانستي يک بازيکن حرفه يي فوتبال باشي آيا باز هم نوشتن را انتخاب مي کردي؟ آيا موفقيت ات در نوشتن ناشي از ضعف ات در بازي کردن نبود؟ سرچشمه اين قدرت ناتواني نبود؟

بله، حتماً همين طور است. اگر مي توانستم شماره 10 آژاکس آمستردام باشم، يک لحظه هم ترديد نمي کردم. اما حتي تحت آن شرايط باز هم ميل به نوشتن را از دست نمي دادم و شايد پس از پايان دوران بازيگري ام به اين حرفه مي پرداختم.اگر يان مولدر را بشناسي مي داني که او در دهه هفتاد براي آژاکس بازي مي کرد و پس از آن رو به نوشتن آورد و تبديل شد به يک نويسنده فوتبالي بزرگ. پس اگر من هم بازيکن حرفه يي فوتبال مي شدم مطمئنم که هيچ گاه شور نوشتن را از دست نمي دادم، نه تنها نوشتن درباره فوتبال بلکه در هر زمينه يي.

- چه بلايي بر سر فوتبال خواهد آمد؟ماريو بارگاس يوسا از آينده ادبيات و اصالت آن در هراس است. ريچي بلک مور (گيتاريست بزرگ راک در بندهايي چون رينبو و ديپ پريل) به دليل رواج مولتي افکت ها از آينده موسيقي راک مي ترسد، روزنامه نگاران به علت فضاهاي مجازي که دنيا را تسخير کرده است از آينده شغل خود بيمناکند. حالا با ظهور پديده هايي چون آليشر عثمانوف و رومن آبراموويچ آينده فوتبال را چطور مي بيني؟ ترس تو از چيست؟

من با ارنست هاپل (مربي فقيد تيم ملي اتريش) صددرصد موافقم که مي گويد «فوتبال حرفه يي راه نجات همه ما است». من مي گويم حتي فوتبال آماتور هم چنين خاصيتي دارد. اگر کره زمين صدها سال ديگر هم به حياتش ادامه دهد بازهم مي توانم دختر دختر دختر دخترم را ببينم که در حال ضربه زدن به يک توپ فوتبال است.

- و با همه اين حرف ها هنوز چرا فوتبال؟

تابستان پيش در ترکيب تيم نويسندگان انگليسي در مسابقات جهاني در دور حذفي مقابل دانمارک به ميدان رفتم. تيم مان صاحب يک ضربه کرنر شد و من رفتم پشت محوطه جريمه جايگيري کردم تا موقعيت مناسبي نصيبم شود. توپ پس از اينکه روي دروازه ارسال شد نهايتاً به من رسيد. يک مدافع به سمتم آمد اما موفق شدم توپ را از روي سرش رد کنم و نهايتاً با يک ضربه پاي چپ به سمت تير دو از هجده ياردي دروازه حريف را باز کردم. همه هم تيمي هايم به سويم آمدند و رويم پريدند زيرا ما بازي را دو بر صفر برده بوديم.
سال خوب براي ورزشکاران زن ايران
دختران دشت دختران انتظار
حديث علمي

برخلاف جريان رسمي که گفته مي شد جبهه گيري منفي برخي ورزش بانوان را براي اعزام هاي بين المللي دچار مشکل کرده است، سال 86 براي دختران ورزشکار سال پرباري بود و آنها توانستند خود را چند پله بالاتر بکشند. کسب اولين سهميه المپيک در تکواندو و به دست آوردن اولين مدال دو و ميداني از جمله افتخارات ورزشکاران زن در طول اين سال بود. علاوه بر اين دختران ايراني مقيم کشورهاي ديگر هم سال خوبي را پشت سرگذاشتند تا در مجموع نام ايران در بخش ورزش زنان بيش از پيش مطرح شود.

ليلا ابراهيمي

ملکه استقامت ايران. رکورددار است و خوب مي دود، اما مهم تر از اينها مدالي است که تابستان گذشته به گردن آويخت. ليلا ابراهيمي حالا نفر سوم آسيا است.او توانسته براي اولين بار بعد از انقلاب، دو و ميداني بانوان ايران را صاحب مدال کند، آن هم در ماده يي که هنوز در ايران راه اندازي نشده و در سطح آسيا هم براي نخستين بار برگزار مي شد؛ سه هزار متر با مانع.وقتي تيم دختران ايران راهي مسابقات قهرماني آسيا در اردن شد، حرفي از حضور او در اين ماده نبود، اما ناگهان خبر رسيد ايران در اين ماده نماينده داشته و مدال هم گرفته است. اين طور شد که تصميم ناگهاني مسوولان فدراسيون دو و ميداني براي شرکت دادن ليلا ابراهيمي در رقابت سه هزار متر با مانع اولين مدال رشته هاي پايه دختران را به ارمغان آورد تا او هم علاوه بر اين مدال، يک رکورد ديگر در کنار رکورد رشته هاي 1500 متر، 3 هزار متر، 5 هزار متر و 4 در 400 متر به نام خود ثبت کند.اگرچه کسب اين عنوان سومي بين چهار شرکت کننده نمي تواند نشان دهنده تحول خاصي در دو و ميداني دختران ايران باشد اما هر کس شاهد دويدن ليلا در جريان آن مسابقه بود و مي ديد که او چطور با شلوار بلندش در چاله هاي آب مي افتاد اما برمي خاست، به ارزش کار او پي مي برد. او امسال يک بدشانسي بزرگ هم آورد. او در جريان مسابقات ليگ دو و ميداني به شدت مصدوم شد تا کارش به عمل جراحي کشيده شود و عملاً چندماهي کنار بماند.

* آن زمان که ليلا ابراهيمي هنوز اين طور شناخته شده نبود، يک روز حين تمرين در سالن شهيد کشوري سيلي محکمي از يکي از کارکنان ورزشگاه خورد. دليلش اين بود که حين دويدن فرياد زده بود خط يک را براي او خالي کنند،

سارا خوش جمال فکري

قبل از اينکه او المپيکي شود، حضور زنان ورزشکار ايران در بازي هاي المپيک به شرکت يک تيرانداز محدود مي شد که البته آن هم با وايت کارت بود و هيچ دختر ورزشکاري نتوانسته بود شخصاً سهميه حضور در المپيک را به دست آورد. اما سارا خوش جمال فکري امسال يک ستاره بود و در شرايطي که در طول اين سال ها هميشه اميد به سنگين وزن ها در تکواندو بيشتر بود، سارا به عنوان يکي از سبک وزن هاي ايران المپيکي شد تا نامش به سر زبان ها بيفتد. خوش جمال که در جريان رقابت هاي انتخابي المپيک در هوشي مينه ويتنام مبارزه مي کرد، بعد از اينکه به جدول بازنده ها رفت، براي عنوان سومي با حريف پاکستاني روبه رو شد. او که براي المپيکي شدن به پيروزي در اين ديدار نياز داشت، يک بر صفر برد و بليت پکن را گرفت. بعد از آن مسابقات بود که او در مرکز توجه رسانه ها قرار گرفت و البته که با روي باز پذيراي خبرنگاران بود؛ «دوست دارم هادي ساعي شوم،»

*در مورد سارا خوش جمال فکري مي گويند صغر سني دارد و برخلاف آنچه ادعا مي کند متولد سال 67 نيست و سه سالي بزرگ تر است. البته خودش به شدت تکذيب مي کند اگر هم مي خواهيد بدانيد چطور با19 سال سن مدتي در دانشگاه فيزيک خوانده و بعد انصراف داده تا تربيت بدني بخواند جواب خودش اين است؛ «خيلي از درس هايم را جهشي خواندم و زود رفتم دانشگاه،»

شادي پريدر

او هنوز هم بهترين شطرنج باز دختر ايران است حتي اگر با اعتراضات گاه و بيگاهش حاشيه ساز شود. براي کسي که در 9 سالگي به تيم ملي بزرگسالان دعوت شده و در 14 سالگي مقام استاد بين المللي شطرنج جهان را به دست آورده، شکست دادن قهرمان جهان نمي تواند سقف آرزوهايش باشد. شادي پريدر که حالا 21 ساله است، سه سال پيش عنوان استاد بزرگي را هم به دست آورده، همان سالي که استفانوا قهرمان جهان از بلغارستان را شکست داد.او که فعلاً در ايران يکه تاز است امسال مدال نقره مسابقات داخل سالن ماکائو را هم به گردن آويخت تا ثابت کند هنوز هم در ايران حرف اول را مي زند. پريدر فعلاً هم درس مي خواند، هم تمرين مي کند و هم حواسش به دنياي قهرماني شطرنج است. او مي خواهد اولين دختر ايراني باشد که قهرماني شطرنج بانوان دنيا به نامش ثبت مي شود. با اين حال پريدر که پيش از اين قبل از بازي هاي آسيايي دوحه مسابقه انتخابي بين او و پورکاشيان را نيمه کاره رها کرده بود، امسال بار ديگر همين شيوه اعتراضي را تکرار کرد. جنجالي که سال پيش و پيش از بازي هاي دوحه شروع شد، در آستانه بازي هاي ماکائو باز هم دنبال شد اما در نهايت شادي راهي ماکائو شد و مدال هم گرفت. اما غائله نخوابيد و او بار ديگر از حضور در مسابقات انتخابي تيم ملي انصراف داد. نفوذ خانواده آتوسا پورکاشيان در فدراسيون شطرنج يکي از دستاويزهاي هميشگي شادي پريدر براي اعتراض و کناره گيري بوده است. البته اين موضوعي نيست که بتوان انکار کرد، چرا که الان ديگر در شطرنج ايران همه مي دانند که مادر آتوسا روزي نيست به ساختمان فدراسيون شطرنج در خيابان حجاب سر نزند و بابت وضعيت دخترش با مديران بحث نکند. از سوي ديگر پدر آتوسا هم که بدنساز تيم ملي واليبال جوانان ايران است، ارتباط زيادي با مديران فدراسيون شطرنج دارد. البته پريدر هيچ گاه به صورت علني مقابل خانواده پورکاشيان قرار نگرفته و به نظر مي رسد دوست ندارد خودش را بابت اين قضيه با فدراسيون دربيندازد.

* سريع ترين مسابقه شادي پريدر 10 دقيقه طول کشيد و طولاني ترينش هم 7 ساعت،

ارغوان رضايي

رضايي که تفاوت فاحشي حتي با بازيکنان مرد ايران دارد، بعد از آنکه سال گذشته در مسابقات تنيس استانبول بزرگاني مثل ماريا شاراپووا و ونوس ويليامز را شکست داد و به فينال رسيد، اوج گرفت تا امسال دومين فينالش را هم تجربه کند. او که فينال استانبول را به دليل مصدوميت از دست داد تا به عنوان دومي بسنده کند، امسال در اوکلند هم مقابل ليندسي داونپورت امريکايي ناکام بود تا باز هم دستش از جام قهرماني کوتاه بماند. البته او بعد از مسابقات استانبول مدتي با مصدوميتش دست و پنجه نرم مي کرد اما حالا براي سال 2008 برنامه هاي زيادي دارد. البته او در اولين گرنداسلم سال نتوانست از راند دوم بالاتر بيايد. ارغوان در اين رقابت ها که در زمين هاي ملبورن پارک استراليا برگزار مي شد، به حريفي از چين تايپه باخت. با اين حال و در شرايطي که او را دختر بدشانس فينال تورنمنت هاي تنيس به حساب مي آورند، او هنوز به عنوان کسي که با اصليت ايراني و مليت فرانسوي در مسابقات شرکت مي کند، مورد توجه است. ارغوان پدر و مادري ايراني دارد اما خودش در فرانسه به دنيا آمده است.

* ارغوان آويزي به شکل نقشه ايران به گردن دارد که در تمام مصاحبه هايش نظر خبرنگاران را جلب مي کند. خودش مي گويد ايران و فرانسه براي او مثل دو فرزند هستند و او مثل يک مادر نمي تواند بين اين دو، يکي را انتخاب کند.

ليلا وزيري

فقط 22 سال دارد، پدري ايراني و مادري آلماني. خودش در امريکا به دنيا آمده و خود را يک ايراني - امريکايي نسل دوم مي داند.

در شرايطي که شناي دختران ايران به مسابقات داخلي و بازي هاي زنان مسلمان محدود مي شود و در بخش مردان هم شناگران ايراني هيچ گاه بين قهرمانان بزرگ دنيا جايي نداشته اند، ليلا وزيري با کسب يک مدال طلا و يک نقره در مسابقات شناي قهرماني جهان نامش را بر سر زبان ها انداخت. او که در ملبورن شنا مي کرد، در ماده پنجاه متر کرال پشت طلا گرفت و در 4+100 متر هم دوم شد. اگرچه او حتي نيمي از محبوبيت ارغوان رضايي را بين رسانه هاي ايراني ندارد اما خودش بارها در مصاحبه هاي مختلف از تعلقات ايراني اش گفته است؛ «پدرم مدام به من مي گفت نشان بده که زنان قدرتمند ايراني مي توانند چه کارهايي انجام دهند.» او بعد از کسب عنوان قهرماني جهان حالا خود را براي شنا در المپيک پکن آماده مي کند. اما در واقع درخشش او چهار سال پيش وقتي توانست نام خود را به عنوان يکي از ده شناگر برتر امريکا مطرح کند، شروع شد.

* پدر ليلا اصلاً فردي سنتي و محافظه کار نيست. شايد به همين دليل است که او توانسته با دو فرهنگي بودن پدر و مادر و نيز فرهنگ متفاوت امريکا کنار بيايد و خودش را با آن تطبيق دهد.

لاله صديق

داستان برمي گردد به پنجمين مسابقه سرعت قهرماني کشور در پيست آزادي؛ جايي که قرار بود لاله صديق در کلاس GT1600با رانندگان مرد رقابت کند اما قبل از آنکه صديق پشت خط شروع بايستد، اتومبيلش را متوقف کردند و مشخص شد او بعد از اينکه روز قبل موتور اتومبيلش را پلمب کرده اند، قصد داشته براي حضور در مسابقه از اتومبيلي با موتور استاندارد استفاده کند. اين طور شد که براي اولين بار اخباري از صديق منتشر شد. چهره اين راننده جوان درهم بود. او که به هيچ وجه نمي توانست صفت «متقلب» را کنار نامش ببيند، در مورد اشکال فني ماشين اصلي صحبت کرد و اينکه اصلاً قصد نداشته در GT1600 براند اما اعتراضات بي فايده بود و بعد از تشکيل کميته انضباطي فدراسيون، رئيس اين کميته با اعلام اينکه صديق به انجام تقلب اعتراف کرده، از محروميت يک ساله او خبر داد. صديق زير بار نرفت و اعتراضات ادامه پيدا کرد اما به هر حال خبري از نقض محروميت او منتشر نشد تا شناخته شده ترين چهره اتومبيلراني ايران رسماً از دور مسابقات کنار گذاشته شود. اگرچه او تمام اين ماجرا را توطئه يي براي خراب کردن چهره اش مي داند اما هياهوي رسانه يي هم اين بار نتوانست کمک حال صديق باشد و اعتراضات و توجيهات او هيچ وقت مانند خبر محروميت اش سروصدا به پا نکرد تا او براي بازگرداندن آبروي از دست رفته حرفه يي اش ناکام بماند. با اين حال فدراسيون اتومبيلراني از خبرساز شدن رانندگانش استقبال مي کند، حتي اگر خبر تخلف يک ستاره باشد. حسين شهرياري نايب رئيس فدراسيون چند روز بعد از ترکيدن بمب خبر تقلب و محروميت لاله صديق گفت؛ «زياد هم بد نيست. روزنامه ها به ندرت از ما مي نويسند اما روز بعد از اين اتفاق ما در صفحه اول 10 روزنامه بوديم،»

* سال ها از زماني که لاله صديق دو دستي فرمان را مي چسبيد و با ترس و لرز رانندگي مي کرد، مي گذرد. او قبل از اينکه حرفه يي شود، اداي حرفه يي ها را درمي آورد و حالا از ديدن خانم هايي که با رانندگي وحشتناک شان باعث خنده مي شوند، حرص مي خورد.
عناوين اين صفحه
فوتبال در حوزه
مردي که مي خواست رئيس باشد
به دروغ عادت کرد
معماي کمربندي چالوس
ورزش سلامتي شما را به خطر مي اندازد
فوتبال راه نجات همه ما است
دختران دشت دختران انتظار

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام